جبر و تفویض

نوشته‌ها

امام هادى علیه‏ السلام در مصاف با انحراف عقیدتى

اشاره:

دشمنان و جاهلان پیوسته باعث انحراف از را ه مستقیم گردیده و با القا مطالب شبهه انگیز سعی در گمراه نمودن مسلمانان دارند. این روش در صدر اسلام نبز برای مخدوش نمودن عقاید مسلمانان رایج بوده و حتی در زمان رسول گرامی اسلام(ص) برخی از صحابه نیز در انحراف عقاید نقش بازی می کرده اند. پس از رحلت رسول خدا (ص) جبهه منحرفین تقویت شده و پیوسته با انگیزه های مختلف با گفتار و نوشتار و نیز با عمل باعث گردیده که در دین اسلام انحرافاتی ایجاد کنند. ائمه طاهرین نیز در حد امکان در برابر انحرافات فعالیت داشته و موجبات هدایت مردم را فراهم می کرده اند.

امام هادى علیه ‏السلام دهمین ستاره آسمان ولایت در نیمه ذى حجه سال ۲۱۲ ه.ق در شهر پیامبر علیه ‏السلام دیده به سراى خاکى گشود.۱ نام آن حضرت «علی» و کنیه ایشان «ابوالحسن»۲ و مشهورترین لقبهایشان نقى و هادى می‏باشد۳ و ایشان را ابوالحسن ثالث و فقیه عسکرى نیز گویند.۴ پدر بزرگوارشان امام محمد تقی، جواد الائمه علیه‏السلام و نام مادرشان «سمانه» می‏باشد.۵ شش سال و پنج ماه از سن مبارکشان سپرى نشده بود که پدر بزرگوارشان به شهادت رسیدند۶ و سى و سه سال، مدت امامت آن حضرت است.۷ مدت ده سال آخر عمر را تحت نظر متوکل در سامرا گذراندند.۸ شهادت ایشان در ماه رجب به سال ۲۵۴ ه··.ق می‏باشد۹ که در سامرا در خانه خویش به خاک سپرده شدند.۱۰

آن امام بزرگوار در طول مدت اقامت خویش با تنى چند از خلفاى عباسی معاصر بودند. نام خلفاى معاصر ایشان به ترتیب: معتصم، واثق، متوکل، منتصر، مستعین و معتز می‏باشد.۱۱

هدایت‏گران جامعه

از آن رو که مسئولیت هدایت جامعه پس از نبى اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به عهده ائمه طاهرین علیهم‏السلام است و تبیین معارف اصیل و ناب اسلامى را آنان به عهده دارند و ایشان‏اند که باید عقیده و فکر مردم را از انحرافات باز دارند، آن بزرگواران هر یک طبق شرائط ویژه حاکم بر دوران امامت خویش، این امر مهم را به بهترین شیوه به انجام رسانیدند. امامان ما هر یک کم و بیش در زمان امامت خویش با انحرافات فکرى و عقیدتى درگیر بودند. امام هادی علیه‏السلام نیز از این امر، مستثنا نبودند. در دوران امامت امام دهم علیه‏السلام بعضى انحرافات عقیدتى مطرح بود که ریشه در دورانهاى قبل داشت؛ ولى به هر حال، از آنجا که جامعه مسلمانان و به خصوص شیعه در زمان امام دهم علیه‏السلام دچار بعضى از این مشکلات بود، امام به مناسبتهایى با این انحرافات برخورد می‏کرد و با اعلام موضع خویش، نظر حق و صائب را بیان می‏نمود و مردم را از باورهاى ناصحیح و غلط بازمی‏داشت.

مسئله جبر و تفویض

یکی از مواردى که در متون روایى ما مطرح شده است، مسئله جبر و تفویض و بطلان این دو نظریه افراطى و تفریطى کلامی می‏باشد.

امام هادى علیه‏السلام در جواب نامه‏اى که اهل اهواز به وی نوشتند و مسئله ابتلاى مردم به اختلاف در دین و عقیده به جبر و تفویض را مطرح نمودند و راه چاره را طلبیدند، مطالبى را به تفصیل بیان نمودند که مرحوم ابن شعبه حرّانى در تحف العقول به تفصیل آورده است. حضرت در ابتدا مطالبى را به عنوان مقدمه مطرح کرده و در ضمن آن به یک مسئله اساسى و ریشه‏اى پرداخته است و آن، تمسک به ثقلین است که به صورتى مبسوط و مستدلّ به اثباتش رسانده است. سپس با استناد به بعضى از آیات الهى و روایات نبوی، ولایت و عظمت و مقام والاى مولى الموحدین امیرمؤمنان، علی علیه‏السلام را بیان و ثابت نموده است.۱۲

شاید سؤالى در اینجا به ذهن برسد که چه ارتباطى است بین این مقدمه و بحث جبر و تفویض؟

حضرت علیه‏السلام پس از بیان آن مقدمه می‏فرماید: «پیشاپیش، این شرح و بیان را به عنوان دلیل و راهنما بر آنچه که خواسته‏ایم مطرح کنیم و به عنوان پشتیبان براى آنچه که در صدد بیان آن هستیم که همان مسئله جبر و تفویض و امر بین این دو است، آوردیم.»۱۳

شاید امام علیه‏السلام خواسته‏اند با ذکر این مقدمه راه حلّ ریشه‏ای و اساسى را مطرح نمایند که اگر به ثقلین تمسک می‏گردید و به سفارشات نبى اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله عمل می‏شد، هیچ‏گاه جامعه مسلمانان، دچار چنین تشتت و تفرقه‏اى نمی‏گردید و مبتلا به هیچ‏گونه انحرافى نمی‏شد.

امام هادى علیه‏السلام پس از این مقدمه، به اصل مطلب می‏پردازد و با استناد به کلام نورانى امام صادق علیه‏السلام که فرموده ‏اند: «لا جَبْرَ وَلا تَفْویضَ ولکِنْ مَنْزِلَهٌ بَینَ الْمَنْزِلَتَین؛۱۴ نه جبر است و نه تفویض بلکه جایگاهى است بین آن دو جایگاه.» شروع به طرح جواب می‏فرماید و هر دو نظریه را باطل، و نظریه صحیح را امرى بین آن دو می‏داند و نظر قرآن را شاهد بر صدق چنین مقالى می‏داند و باز براى تثبیت مسئله به کلام امام صادق علیه‏السلام استناد کرده و می‏فرماید: «اِنَّ الصّادِقَ سُئِلَ هَلْ اَجْبَرَ اللّه‏ُ الْعِبادَ عَلَى الْمَعاصی؟ فَقالَ الصّادِقُ علیه‏السلام هُوَ اَعْدَلُ مِنْ ذلِکَ. فَقیلَ لَهُ: فَهَلْ فَوَّضَ اِلَیهِمْ؟ فَقالَ علیه‏السلام : هُوَ اَعَزُّ وَاَقْهَرُ لَهُمْ مِنْ ذلِکَ؛۱۵ از امام صادق علیه‏السلام سؤال شد که آیا خداوند، بندگان را بر انجام معاصی، مجبور می‏کند؟ حضرت فرمود: خداوند عادل‏تر از این است که چنین کند.۱۶ سپس از حضرت علیه‏السلام سؤال شد که آیا خداوند بندگان را به خود واگذاشته و کار را یکسره به آنها سپرده است؟ حضرت فرمودند: خداوند عزیزتر و مسلط‏ تر از آن است که چنین کند.»

آن‏گاه می‏فرماید: از امام صادق علیه‏السلام روایت شده است که فرمود: «النّاسُ فِى القَدَرِ عَلى ثَلاثَهِ اَوْجُهٍ: رَجُلٌ یزْعَمُ اَنَّ الاَْمْرَ مُفَوَّضٌ اِلَیهِ فَقَدْ وَهَنَ اللّه‏َ فی سُلْطانِهِ فَهُوَ هالِکٌ وَرَجُلٌ یزْعَمُ اَنَّ اللّه‏َ جَلَّ و عَزَّ اَجْبَرَ الْعِبادَ عَلَى الْمَعاصى وَکَلَّفَهُمْ ما لا یطیقُون فَقَدْ ظَلَمَ اللّه‏َ فى حُکْمِهِ فَهُوَ هالِکٌ وَرَجُلٌ یزْعَمُ اَنَّ اللّه‏َ کَلَّفَ الْعِبادَ ما یطیقُونَ وَلَمْ یکَلِّفْهُمْ مالا یطیقُونَ فَاِذا أَحْسَنَ حَمَدَ اللّه‏َ وَاِذا أساءَ اِسْتَغْفَرَ اللّه‏َ؛ فَهذا مُسْلِمٌ بالِغٌ؛۱۷ مردم در چگونگى اعتقاد به «قدر» سه دسته‏ اند: گروهى بر این باورند که کارها، همه به آنان واگذار شده است. اینان خداوند را در تسلطش سست دانسته‏ اند؛ لذا این گروه در هلاکت‏ اند. و گروهى گمان دارند که خداوند، بندگان را بر انجام گناهان، مجبور می‏کند و آنان را به چیزهایى مکلف کرده است که طاقت انجام آن را ندارند. اینها خداوند را در حکمش، ظالم دانسته‏اند و به خاطر همین، به هلاکت خواهند رسید. و گروهى چنین معتقدند که خداوند، بندگان را به قدر طاقت آنها مکلّف نموده است و به آنان بیش از طاقتشان دستور و فرمان نمی‏دهد. (اینها افرادى هستند (که اگر کار نیکی انجام دهند سپاس خداوند را به جاى می‏آ ورند و اگر کار بدى از آنان سرزند، از خداوند طلب بخشش می‏کنند. اینان به اسلام حقیقی دست یافته‏ اند.»

پس از این، امام علیه‏السلام با توضیح بیشتر مسئله جبر و تفویض را بیان کرده، خطا بودن هر دو را تبیین می‏کند. حضرت می‏فرماید: «فَاَمّا الْجَبْرُ الَّذى یلْزَمُ مَنْ دانَ بِهِ الْخَطَأَ فَهُوَ قَوْلُ مَنْ زَعَمَ أنَّ اللّه‏َ جَلَّ وَعَزَّ أجْبَرَ الْعِبادَ عَلَی الْمَعاصى وعاقَبَهُمْ عَلَیها وَمَنْ قالَ بِهذَا الْقَوْلِ فَقَدْ ظَلَمَ اللّه‏َ فى حُکْمِهِ وَکَذَّبَهُ وَرَدَّ عَلیهِ قَوْلَهُ «وَلا یظْلِمُ رَبُّکَ أَحَدا»۱۸ وَقَوْلَهُ «ذلکَ بِما قَدَّمَتْ یداکَ وَاَنَّ اللّه‏َ لَیسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبید»۱۹؛۲۰ اما قول به جبر که معتقد به آن دچار خطاست، قول کسى است که گمانش بر این است که خداوند، بندگان را بر انجام معصیتها مجبور کرده است و در عین حال، آنان را بر ارتکاب معاصی، عقوبت می‏کند. کسى که بر این باور باشد، به خداوند نسبت ستمکارى در حکمش داده است وکلام خداوند در قرآن چنین چیزى را تکذیب کرده و مردود دانسته است (آنجا که خداوند می‏فرماید): «پروردگارت به هیچ کس ظلم نمی‏کند» و نیز می‏فرماید: «این (رسوایى در دنیا و عذاب سوزان در آخرت) به خاطر آن چیزى است که دستانت از پیش فرستاده است و خداوند هرگز به بندگان ظلم نمی‏کند.»

و در مورد تفویض می‏فرماید: «وَاَمَّا التَّفْویضُ الَّذی اَبْطَلَهُ الصّادِقُ علیه‏السلام وَاَخْطَأَ مَنْ دانَ بِهِ وَتَقَلَّدَهُ فَهُوَ قَوْلُ الْقائِلِ: إنَّ اللّه‏َ جَلَّ ذِکْرُهُ فَوَّضَ إِلَی الْعِبادِ اخْتِیارَ أَمْرِهِ وَنَهْیهِ وَأَهْمَلَهُمْ؛۲۱ و اما قول به تفویض که امام صادق علیه‏السلام آن را باطل کرده است و کسی که معتقد بدان باشد، در خطاست، قول کسى است که می‏گوید: خداوند اختیار امر و نهى خود را به بندگان سپرده است و آنان را رها کرده است.»

«فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللّه‏َ تَعالى فَوَّضَ اَمْرَهُ وَنَهْیهُ إلی عِبادِهِ فَقَدْ أَثْبَتَ عَلَیهِ الْعَجْزَ وَأَوْجَبَ عَلَیهِ قَبُولَ کُلِّ ما عَملُوا مِنْ خَیرٍ وَشَرٍّ وَأَبْطَلَ أَمْرَ اللّه‏ِ وَنَهْیهُ وَوَعْدَهُ وَوَعیدَهُ، لِعِلَّهِ مازَعَمَ اَنَّ اللّه‏َ فَوَّضَها اِلَیهِ لاَِنَّ الْمُفَوَّضَ اِلَیهِ یعْمَلُ بِمَشیئَتِهِ، فَاِنْ شاءَ الْکفْرَ أَوِ الاْیمانَ کانَ غَیرَ مَرْدُودٍ عَلَیهِ وَلاَ مَحْظُورٍ…؛۲۲ پس کسى که گمان دارد که خداوند امر و نهیش را به بندگانش واگذاشته است، عجز و ناتوانى را بر خدا ثابت کرده است و پذیرش هر عملى را که انجام می‏دهند، چه خوب باشد و چه بد، بر خداوند واجب دانسته است. و امر و نهى و وعده و وعید خدا را باطل شمرده است؛ زیرا گمانش بر این است که خداوند همه اینها را بر او واگذاشته است؛ چون کسی که کارها بدو سپرده شده، به خواست خود کارها را انجام می‏دهد. پس اگر کفر را برگزیند یا ایمان را بپذیرد، نه ایرادى بر او وارد است و نه منعی.»

امام هادى علیه‏السلام پس از ابطال هر دو نظریه افراطى و تفریطی، قول حق و نظر صائب را که «امر بین الامرین» می‏باشد مطرح می‏نماید: «لکِنْ نَقُولُ: إِنَّ اللّه‏َ جَلَّ وَعَزَّ خَلَقَ الْخَلْقَ بِقُدْرَتِهِ وَمَلَّکَهُمْ اِسْتِطاعَهَ تَعَبُّدِهِمْ بِها، فَاَمَرَهُمْ وَنَهاهُمْ بِما اَرادَ، فَقَبِلَ مِنْهُمُ اتِّباعَ أَمْرِهِ وَرَضِى بِذلِکَ لَهُمْ، وَنَهاهُمْ عَنْ مَعْصِیتِهِ وَذَمّ مَنْ عَصاهُ وَعاقَبَهُ عَلَیها؛۲۳ لکن مامعتقدیم که خداوند با جلالت و عزیز، خلق را به نیروی خود آفرید و توانایى پرستش خود را به آنان داد و بدانچه خواست، آنان را امر و نهى کرد. پس پیروى آنان از امرش را قبول نمود و بدان راضى شد و آنان را از نافرمانى خود بازداشت و هر کسى را که مرتکب نافرمانى او شد، نکوهش کرد و به خاطر نافرمانی، عقوبت نمود.»

امام هادى علیه ‏السلام و غلات

در هر دین و مذهب و نحله ‏ای، ممکن است کسانى یافت شوند که در بعضى از آموزه‏ها یا اصول آن، جانب گزافه‏ گویى و مبالغه را بگیرند و درباره شخصیتهاى دینى دچار غلو گردند.

متأسفانه در میان شیعیان ـ و یا به اسم شیعه ـ گروهی بودند که دچار چنین انحرافى شدند. آنان گروهى بودند که نسبت به ائمه طاهرین علیهم ‏السلام غلوّ می‏کردند و حتى بعضی براى آن حضرات قائل به مقام الوهیت بودند. وجود این عده در زمان امام هادى علیه ‏السلام پیشینه تاریخى داشت و به دورانهاى قبل از ایشان و حتى به دوران وجود مبارک امیرمؤمنان، على علیه ‏السلام باز می‏گشت.

امام زین العابدین علیه‏ السلام این چنین از غلات تبرّی می‏جوید و می‏فرماید: «إنَّ قَوْما مِنْ شیعَتِنا سَیحِبُّونا حَتّى یقُولُوا فینا ما قالَتِ الْیهُودُ فى عُزَیرٍ وَقالَتِ النَّصارى فى عیسَی ابْنِ مَرْیمَ؛ فَلا هُمْ مِنّا وَلا نَحْنُ مِنْهُمْ؛۲۴ عده‏اى از شیعیان ما به صورتى به ما دوستى خواهند ورزید که در مورد ما همان چیزی را می‏گویند که یهود در مورد عزیر و نصارى در مورد عیسى بن مریم گفتند. نه آنان از ما هستند و نه ما از آنان هستیم.»

ائمه اطهار علیهم ‏السلام همواره به فراخور شرایط با این عده به مبارزه می‏پرداختند و با گرفتن موضع قاطع در قبال این طرز فکر تا حدّ ممکن نمی‏گذاشتندکه این عده با انتساب خود به شیعه آنان را بدنام کنند.

ازامام سجاد روایت شده است که فرمودند: «أَحِبُّونا حُبَّ الاِْسْلامِ فَوَاللّه‏ِ ما زالَ بِنا ما تَقُولُونَ حَتّى بَغَّضْتُمُونا إلَى النّاسِ؛۲۵ مارا آن چنان دوست بدارید که اسلام گفته است. سوگند به خدا! پیوسته چیزهایی را در مورد ما می‏گویید که در نتیجه آن، دشمنى مردم را متوجه ما می‏سازید.»

در اینجا باید متذکر شد که تفکّر غلوّآمیز به صورتهاى مختلفى ممکن است محقق شود. مرحوم علامه مجلسى در بحار چنین می‏گوید: «غلو در مورد نبى و امامان به این است که کسى قائل به الوهیت آنان شود، یا اینکه قائل به شریک بودن آنان با خداوند باشد، در اینکه مورد عبادت واقع شوند یا اینکه آنان در خلق کردن یا روزى دادن با خدا شریک هستند، یا اینکه خداوند در آنان حلول کرده است، یا با آنان یکى شده است، یا اینکه کسى قائل باشد که اینان، بدون وحى یا الهام از جانب خدا، عالم به غیب هستند، یا اینکه ائمه علیهم‏السلام را انبیا بدانند، یا قائل به تناسخ ارواح بعضى از ائمه در بعضى دیگر باشند، یا قائل به اینکه شناخت آنان، انسان را از تمامى طاعات بی‏نیاز می‏کند و با شناخت و معرفت آنان تکلیفى نیست و نیازی به ترک معاصى نمی‏باشد.»۲۶

همان‏طور که ملاحظه می‏شود، اعتقاد به یکى از این امور، غلوّ است و معتقد به آن غالى به حساب می‏آید. سپس ایشان می‏فرماید: «اگر کسى قائل به یکى از این انواع غلوّ باشد، ملحد و کافر است، از دین خارج شده است؛ همان‏طور که دلیلهاى عقلی و آیات و اخبار پیشین و غیر آنها بر این مسئله دلالت دارد.»۲۷

امام هادى علیه ‏السلام نیز باتوجه به وجود این عده و فعالیت آنان و وجود شخصیتهایى در رأس آنان، سکوت در مقابل این گروه گمراه و گمراه ‏کننده را جایز ندانست و به صورتى قاطع و صریح به مبارزه با آنان پرداخت.

سران این گروه منحرف و خطرناک، کسانى چون: على بن حسکه قمی، قاسم یقطینی، حسن بن محمد بن باباى قمی، محمد بن نُصیر فهرى و فارس بن حاکم بودند.۲۸

احمد بن محمد بن عیسى و ابراهیم بن شیبه، هر یک جداگانه نامه‏اى به امام هادى علیه‏السلام نوشته در ضمن آن اشاره به طرز فکر و عقیده غلات در زمان خود می‏کنند و بعضى از آن معتقدات را بیان کرده و نیز اشاره به دو شخصیت از غالیان زمان خود، على بن حسکه و قاسم یقطینى نموده، از امام کسب نظر و تکلیف می‏نمایند. امام صریحا در جواب می‏نویسد: «لَیسَ هذا دینُنا فَاعْتَزِلْهُ؛۲۹ چنین چیزى از دین ما نیست، لذا از آن دورى جو!» و در جایى امام هادى علیه‏السلام این دو شخص را صریحا لعن می‏کند.

محمد بن عیسى می‏گوید: امام هادى علیه‏السلام نامه‏اى به من نوشت که شروع آن چنین بود: «لَعَنَ اللّه‏ُ الْقاسِمَ الْیقْطینى وَلَعَنَ اللّه‏ عَلِى بْنَ حَسْکَهِ الْقُمی، اِنَّ شَیطانا تَرائى لِلْقاسِمِ فَیوحى اِلَیهِ زُخْرُفَ الْقَولِ غُرُورا؛۳۰ خداوند قاسم یقطینى و علی بن حسکه قمى را لعنت کند! شیطانى در برابر قاسم نمایان می‏گردد و با القاى سخنان باطلِ به ظاهر آراسته او را می‏فریبد.»

نصر بن صبّاح گوید: حسن بن محمد که معروف است به ابن بابا و محمد بن نصیر نمیرى و فارس بن حاتم قزوینى را امام عسکرى علیه ‏السلام مورد لعن قرار داده است.۳۱

حتی طبق آنچه که به ما رسیده است، مسئله تقابل امام هادى علیه‏السلام فراتر از دورى جستن و بیزارى و لعن آنان است و گاه دستور قتل بعضى از آنان را صادر نموده است.

محمد بن عیسى می‏گوید: «إنَّ اَبَا الحَسَنِ العَسْکَرِی علیه‏السلام أمَر بِقَتلِ فارِسِ بْنِ حاتم القَزْوینى وَضَمِنَ لِمَنْ قَتَلَهُ الجَنَّهَ فَقَتَلَهُ جُنَیدٌ؛۳۲ امام هادى علیه‏السلام به کشتن فارس بن حاتم قزوینى امر فرمود و براى کسى که او را بکشد بهشت را ضمانت کرد و جنید او را به قتل رسانید.»

مجسمه و مشبهه

از جمله عقاید و باورهاى انحرافى که در میان مسلمانان وجود داشت و حتى گاه میان شیعیان هم رسوخ کرده بود و بر اساس بعضى اخبار که به ما رسیده است، در زمان امام هادى علیه‏السلام موجب اختلاف و دو دستگى در میان شیعه شده بود، باور به جسم بودن خدا و یا باور به اینکه خداوند قابل رؤیت می‏باشد، بوده است.

شایان ذکر است که فرهنگ و آموزه ‏هاى شیعه به لحاظ اینکه سرچشمه‏ ای زلال و پاک دارد، همیشه به دور از هر گونه کژى بوده، محتواى آن موجب فخر و مباهات هر شیعى می‏باشد؛ ولى گاه به عللی که گفتار پیرامون آن خود تحقیقى جدا را می‏طلبد، بعضی باورها به میان شیعیان رسوخ کرده است که موجب افترا و تهمت به اصل شیعه شده است؛ لذا ائمه ما و به تبع بزرگان ما همیشه با باورهای انحرافى به مبارزه برخاسته ‏اند تا هر نوع غبار را از چهره شیعه اصیل بزدایند.

مرحوم صدوق در ابتداى کتاب توحید خود می‏گوید: «آنچه باعث شد که من دست به تألیف چنین کتابى بزنم نسبتهاى ناروایی بود که بعضى مخالفین به شیعه می‏دادند که اینان قائل به تشبیه و جبر می‏باشند…؛ لذا با تقرّب جستن به خداوند متعال، دست به تألیف این کتاب در راستاى توحید و نفى تشبیه و جبر زدم.»۳۳

پس این، مسئله‏اى نبود که ائمه طاهرین به سادگى از آن بگذرند؛ چه این‏که این نوع باورها با اصل اساسى توحید در تعارض و تقابل بود.

صقر بن ابى دلف از امام هادى علیه‏السلام در مورد توحید سؤال می‏کند، حضرت می‏فرماید: «إنَّهُ لَیسَ مِنّا مَنْ زَعَمَ أنَّ اللّه‏َ عَزَّوَجَلَّ جِسْمٌ وَنَحْنُ مِنْهُ بَراءٌ فِى الدُّنْیا وَالاْخِرَهِ، یابْنَ (أبی) دُلَفِ إنَّ الْجِسْمَ مُحْدَثٌ واللّه‏ مُحدِثُهُ وَمُجَسِّمُهُ؛۳۴ کسى که گمان کند که خداوند جسم است، از ما نیست و پروردگارا! گمانهاى متوهّمان به خطا رفته است و اوج نگاه نگرندگان (به دامنه اوصافت) نرسید و زبان توصیف گران از کار افتاد و ادعاهای مبطلان نابود گشت؛ زیرا فرّ و شکوهت بالاتر از آن است که (خرد انسانی را) تصوّر آن باشد.

ما در دنیا و آخرت از او بیزار هستیم. اى پسر ابى دلف! جسم حادث است و خداوند آن را به وجود آورده و به آن جسمیت داده است.»

و نیز سهل بن زیاد از ابراهیم بن محمد همدانى نقل می‏کند که به امام هادى علیه ‏السلام چنین نوشتم که دوستان شما در این شهر در توحید اختلاف دارند. بعضى می‏گویند که خداوند، جسم است و بعضى دیگر می‏گویند که او صورت است. حضرت در جواب به خط خود نوشت:

«سُبْحانَ مَنْ لاَ یحَدُّ وَلا یوصَفُ، لَیسَ کَمِثْلِهِ شَی‏ءٌ وَهُوَ السَّمیعُ الْعَلیم؛۳۵ منزه است آن‏که محدود نیست و به وصف در نیاید، چیزى مانند او نیست و او شنوا و دانا است.»

همچنین از سخنان برخى افراد چنین برمی‏آید که عقیده داشتند خداوند قابل رؤیت می‏باشد و با دیدگان می‏توان او را دید. ائمه علیهم ‏السلام با این طرز تفکر نیز به مقابله پرداختند. از امام صادق علیه ‏السلام است که فرمود:

«جاءَ حِبْرٌ إلى أمیرِ الْمُؤْمِنینَ علیه‏السلام فَقالَ: یا أَمیرَ الُؤْمِنینَ هَلْ رَأَیتَ رَبَّکَ حینَ عَبَدْتَهُ؟ فَقالَ وَیلَکَ ما کُنْتُ اَعْبُدُ رَبّا لَمْ اَرَهُ. قالَ: وَکَیفَ رَأَیتَهُ؟ قالَ وَیلَکَ لاَ تُدْرِکُهُ الْعُیونُ فى مُشاهِدَهِ الاَْبْصارِ وَلکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الاْیمانِ؛۳۶

یکی از احبار نزد امیر مؤمنان آمد و از حضرت پرسید که آیا هنگام پرستش الهی، خدایت را دیده‏ای؟ حضرت فرمود: واى بر تو! من پروردگارى را که ندیده باشم، پرستش نکرده‏ام. باز سؤال نمود چگونه او را دیده‏ای؟ فرهنگ و آموزه ‏هاى شیعه به لحاظ اینکه سرچشمه‏ اى زلال و پاک دارد، همیشه به دور از هر گونه کژى بوده، محتواى آن موجب فخر و مباهات هر شیعى می‏باشد

حضرت فرمود: واى بر تو! چشمها هنگام نظر افکندن او را درک نمی‏کنند، بلکه دلها با حقایق ایمان او را می‏بینند.»

احمد بن اسحاق نامه‏اى به حضرت هادى علیه‏السلام می‏نویسد واز آن حضرت در مورد رؤیت خدا و اختلاف مردم در این‏باره سؤال می‏کند که حضرت به صورتى مستدلّ و منطقی، رؤیت الهى را مردود دانسته، قائل شدن به دیدن خداوند با چشمان را قول به تشبیه می‏داند.۳۷

از آن حضرت جملاتى نورانى حاکى از عظمت و بزرگى آفریدگار جهان و معرفت امام علیه‏السلام نسبت به خداوند متعال نقل شده است. سهل بن زیاد گوید که آن حضرت چنین فرمود:

«إلهى تاهَتْ اَوْهامُ الْمُتَوَهِّمینَ وَقَصُرَ طُرَفُ الطّارِفینَ وَتَلاشَتْ اَوْصافُ الْواصِفینَ وَاضْمَحَلَّتْ اَقاویلُ الْمُبْطِلینَ عَنِ الدَّرَکِ لِعَجیبِ شَأْنِکَ أَوِ الْوُقُوعِ بِالْبُلُوغِ اِلی عُلُوِّکَ، فَاَنْتَ فى الْمَکانِ الَّذى لا یتَناهی وَلَمْ تَقَعْ عَلَیکَ عُیونٌ بِاِشارَهٍ وَلا عِبارَهٍ هَیهاتَ ثُمَّ هَیهاتَ یا اَوَّلی، یا وَحدانی، یا فَرْدانِی، شَمَخْتَ فِى الْعُلُوِّ بِعِزِّ الْکِبْرِ، وَارْتَفَعْتَ مِنْ وَراءِ کُلِّ غَوْرَهٍ وَنَهایهٍ بِجَبَرُوتِ الْفَخْرِ؛۳۸

پروردگارا! گمانهاى متوهّمان به خطا رفته است و اوج نگاه نگرندگان (به دامنه اوصافت) نرسید و زبان توصیف گران از کار افتاد و ادعاهاى مبطلان نابود گشت؛زیرا فرّ و شکوهت بالاتر از آن است که (خرد انسانى را) تصوّر آن باشد. تو در جایى هستى که انتها ندارد و هیچ چشمی نمی‏تواند تو را بنگرد و هیچ عبارتى را توان توصیف تو نیست. چقدر دور است (اندیشه‏هاى انسان از درک مقام والایت (ای سر منشأ هستی! اى یگانه! تو در لباس عزت و کبریایی خود فراتر از هر نیرویى هستى و با جبروت خود بالاتر از تیررس هر اندیشمند تیزیابى قرار داری.»۳۹

پی نوشت:

۱. ارشاد، مفید، بیروت، دارالمفید، ۲۱۱ من سلسله مؤلفات الشیخ المفید، ص۲۹۷.
۲. مناقب آل ابیطالب، ابن شهر آشوب، انتشارات ذویالقربی، ج۱، ۱۳۷۹، ج۴، ص۴۳۲.
۳. جلاء العیون، ملامحمدباقر مجلسی، انتشارات علمیه اسلامیه، ص۵۶۸.
۴. مناقب، ص۴۳۲.
۵. ارشاد، همان.
۶. مناقب، ص۴۳۳.
۷. همان.
۸. مناقب، ص۴۳۳؛ ارشاد، ص۲۹۷.
۹. ارشاد، ص۲۹۷.
۱۰. اعلام الوری، طبرسی، دارالمعرفه، ص۳۳۹.
۱۱. مناقب، ص۴۳۳.
۱۲. تحف العقول، ابن شعبه حرّانی، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، صص۳۳۹ ـ ۳۳۸.
۱۳. همان، ص۳۴۰.
۱۴. همان.
۱۵. همان.
۱۶. معنى این کلام، این است که اگر قائل به جبر شویم، باید بگوییم که ـ العیاذ باللّه ـ خداوند، ظالم است، در حالی که خود قرآن میفرماید: «وَلا یظْلِمْ رَبُّکَ اَحَدا» (کهف/۴۹).
۱۷. همان.
۱۸. کهف/۴۹.
۱۹. حج/۱۰.
۲۰. همان، ص۳۴۱.
۲۱. همان، ص۳۴۲.
۲۲. همان، ص۳۴۴.
۲۳. همان.
۲۴. اختیار معرفه الرجال، طوسی، تصحیح و تعلیق حسن مصطفوی، ص۱۰۲.
۲۵. الطبقات الکبری، ابن سعد، دار صادر، ج۵، ص۲۱۴.
۲۶. بحار الانوار، ج۲۵، ص۳۴۶.
۲۷. همان.
۲۸. پیشوایی، سیره پیشوایان، ص۶۰۳.
۲۹. اختیار معرفه الرجال (رجال کشی)، صص۵۱۸ ـ ۵۱۶.
۳۰. همان، ص۵۱۸.
۳۱. همان، ص۵۲۰.
۳۲. همان، ص۵۲۴.
۳۳. همان، صص۱۸ ـ ۱۷.
۳۴. همان، ص۱۰۴، ح۲۰.
۳۵. همان، ص۱۰۰، ح۹؛ کافی، ج۱، ص۱۵۶، ح۵.
۳۶. توحید، ص۱۰۹، ح۶.
۳۷. همان، ص۱۰۹، ح۷.
۳۸. همان، ص۶۶، ح۱۹.
۳۹. ترجمه از کتاب زندگانی امام على الهادى علیهالسلام ، باقر شریف قرشی، دفتر انتشارات اسلامی، ص۱۱۲
منبع : پایگاه حوزه ، مجله مبلغان ، شماره ۵۷

حسین مطهری محب

مناظره امام باقر با حسن بصری.

اشاره:

حسن بَصْری، با نام اصلی حسن بن ابوالحسن یسار، متکلم، مفسر، محدّث، واعظ، فقیه و یکی از هشت زاهد معروف قرن اول و دوم است. درباره مکتب فکری او اتفاق نظر وجود ندارد. او سیصد تن از صحابه رسول خدا(ص) را درک کرد و با هفتاد نفر از حاضران در غزوه بدر مصاحبت داشت و بسیاری از احادیث را از آنان فراگرفت و برای دیگران روایت کرد. با ملاحظه روایات و اقوال و خطبه‌های او می‌توان گفت که تنها تعداد کمی از صحابه و تابعین، به اندازه او در بازگو کردن کلمات امام علی (علیه السلام) اهتمام داشته‌اند.

مناظره امام باقر با حسن بَصْری مناظره‌ای است میان امام باقر(علیه السلام) و حسن بصری (درگذشت ۱۱۰ق) درباره برخی موضوعات کلامی و قرآنی مثل جبر و تفویض. محتوای این مناظره در کتاب بحارالانوار و الاحتجاج آمده است.

حسن بصری نزد امام باقر(علیه السلام) آمد و عرض کرد: آمده‌ام سؤالاتی از شما بپرسم.

امام فرمود: مگر تو فقیه اهالی بصره نیستی؟

گفت: چنین می‌گویند.

امام فرمود: امر بزرگی را به عهده گرفته‌ای.

جبر و تفویض

شنیده‌ام که می‌گویی خداوند مردم را به خودشان واگذار کرده است! حسن بصری ساکت شد. امام فرمود: اگر خداوند به کسی وعدۀ امن و امان دهد، آیا او دیگر باید از چیزی بترسد؟

گفت: نه

اهل بیت (علیه السلام) در قرآن

امام فرمود: من آیه‌ای می‌خوانم که تو آن را به اشتباه تفسیر کرده‌ای.

پرسید: کدام آیه؟

فرمود:

وَجَعَلْنَا بَینَهُمْ وَبَینَ الْقُرَی الَّتِی بَارَکنَا فِیهَا قُرًی ظَاهِرَهً وَقَدَّرْنَا فِیهَا السَّیرَ سِیرُوا فِیهَا لَیالِی وَأَیامًا آمِنِینَ ﴿۱۸﴾ (ترجمه: و میان آنان و میان آبادانی‌‌‌هایی که در آنها برکت نهاده بودیم شهرهای متصل به هم قرار داده بودیم، و در میان آنها مسافت را، به اندازه، مقرر داشته بودیم. در این [راه ]ها، شبان و روزان آسوده خاطر بگردید.)[ سبأ–۱۸]

شنیده‌ام که جای امن را به مکه تفسیر کرده‌ای؟ وای بر تو! این چه امنیتی است که اموال اهالی آنجا به سرقت می‌رود و همواره عده‌ای کشته می‌شوند؟!

سپس امام باقر به سینه مبارک خود اشاره کرد و فرمود: آن قریه‌های مبارک ما هستیم.

حسن بصری گفت: فدایت شوم! آیا در قرآن آیه‌ای هست که به انسان‌ها بگوید قریه؟

امام فرمود: بله، آیه ۸ سوره طلاق که می‌فرماید:

وَکأَین مِّن قَرْیهٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهَا وَرُسُلِهِ فَحَاسَبْنَاهَا حِسَابًا شَدِیدًا وَعَذَّبْنَاهَا عَذَابًا نُّکرًا  (ترجمه: و چه بسیار شهرها که از فرمان پروردگار خود و پیامبرانش سر پیچیدند و از آنها حسابی سخت کشیدیم و آنان را به عذابی [بس ] زشت عذاب کردیم.)[ ؟–؟]

بعد فرمود: آیا سرپیچی کننده در و دیوار است یا انسان‌ها؟

حسن بصری گفت: بله؛ منظور همان انسان‌هاست.

امام فرمود: در آیه ۸۲ سوره یوسف، از قریه و دهستان سؤال می‌شود یا از اشخاص؟!

وَاسْأَلِ الْقَرْیهَ الَّتِی کنَّا فِیهَا وَالْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنَا فِیهَا وَإِنَّا لَصَادِقُونَ﴿۸۲﴾ (ترجمه: و از [مردم ] شهری که در آن بودیم و کاروانی که در میان آن آمدیم جویا شو، و ما قطعاً راست می‌گوییم.)[ یوسف–۸۲]

سپس فرمود: قری یعنی علمای شیعیان ما و مقصود از سیر، علم است. یعنی هر کس به سوی ما آمد و حلال و حرام را از ما آموخت، دیگر از شک و گمراهی در امان است؛ زیرا احکام را از آنجا که باید بیاموزد، آموخته است؛ چون اهل بیت وارثان علم و فرزندان برگزیده‌اند و آن فرزندان ما هستیم، نه تو و امثال تو.

و مبادا بگویی خداوند بندگان را به خودشان واگذاشته زیرا خداوند عزوجل، دچار سستی و ضعف نیست تا کاری را به مردم واگذار کند. آنها را هم به چیزی مجبور نمی‌کند که در این صورت به آنها ظلم می‌شود؛ خدا با بندگانش نه با جبر رفتار می‌کند نه با تفویض؛ بلکه با امری بین آن دو رفتار می‌کند.[۱]

پی نوشت:

  1. مجلسی، بحار الانوار، ج۲۴، ص۲۳۵، ح ۴؛ طبرسی، احتجاج، ج۲، ص۳۲۷.
  2. طبرسی، ابی منصور احمد بن علی، الاحتجاج، مشهد، نشر المصطفی، ۱۴۰۳ق.
  3. مجلسی، بحار الانوار، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ق.

امام هادی علیه السلام در مصاف با انحراف عقیدتی.

اشاره:

امام هادی علیه السلام دهمین ستاره آسمان ولایت در نیمه ذی حجه سال ۲۱۲ ه.ق در شهر پیامبر علیه السلام دیده به سرای خاکی گشود.(۱) نام آن حضرت «علی» و کنیه ایشان «ابوالحسن»(۲) و مشهورترین لقبهایشان نقی و هادی می باشد(۳) و ایشان را ابوالحسن ثالث و فقیه عسکری نیز گویند.(۴) پدر بزرگوارشان امام محمد تقی، جواد الائمه علیه السلام و نام مادرشان «سمانه» می باشد.(۵)

هدایت گران جامعه

از آن رو که مسئولیت هدایت جامعه پس از نبی اکرم صلی الله علیه و آله به عهده ائمه طاهرین علیهم السلام است و تبیین معارف اصیل و ناب اسلامی را آنان به عهده دارند و ایشان اند که باید عقیده و فکر مردم را از انحرافات باز دارند، آن بزرگواران هر یک طبق شرائط ویژه حاکم بر دوران امامت خویش، این امر مهم را به بهترین شیوه به انجام رسانیدند. امامان ما هر یک کم و بیش در زمان امامت خویش با انحرافات فکری و عقیدتی درگیر بودند. امام هادی علیه السلام نیز از این امر، مستثنا نبودند. در دوران امامت امام دهم علیه السلام بعضی انحرافات عقیدتی مطرح بود که ریشه در دورانهای قبل داشت؛ ولی به هر حال، از آنجا که جامعه مسلمانان و به خصوص شیعه در زمان امام دهم علیه السلام دچار بعضی از این مشکلات بود، امام به مناسبتهایی با این انحرافات برخورد می کرد و با اعلام موضع خویش، نظر حق و صائب را بیان می نمود و مردم را از باورهای ناصحیح و غلط بازمی داشت.

مسئله جبر و تفویض

یکی از مواردی که در متون روایی ما مطرح شده است، مسئله جبر و تفویض و بطلان این دو نظریه افراطی و تفریطی کلامی می باشد.

امام هادی علیه السلام در جواب نامه ای که اهل اهواز به وی نوشتند و مسئله ابتلای مردم به اختلاف در دین و عقیده به جبر و تفویض را مطرح نمودند و راه چاره را طلبیدند، مطالبی را به تفصیل بیان نمودند که مرحوم ابن شعبه حرّانی در تحف العقول به تفصیل آورده است. حضرت در ابتدا مطالبی را به عنوان مقدمه مطرح کرده و در ضمن آن به یک مسئله اساسی و ریشه ای پرداخته است و آن، تمسک به ثقلین است که به صورتی مبسوط و مستدلّ به اثباتش رسانده است. سپس با استناد به بعضی از آیات الهی و روایات نبوی، ولایت و عظمت و مقام والای مولی الموحدین امیرمؤمنان، علی علیه السلام را بیان و ثابت نموده است.(۱۲)

بین این مقدمه و بحث جبر و تفویض؟

حضرت علیه السلام پس از بیان آن مقدمه می فرماید: «پیشاپیش، این شرح و بیان را به عنوان دلیل و راهنما بر آنچه که خواسته ایم مطرح کنیم و به عنوان پشتیبان برای آنچه که در صدد بیان آن هستیم که همان مسئله جبر و تفویض و امر بین این دو است، آوردیم.»(۱۳)

نمی گردید و مبتلا به هیچ گونه انحرافی نمی شد.

امام هادی علیه السلام پس از این مقدمه، به اصل مطلب می پردازد و با استناد به کلام نورانی امام صادق علیه السلام که فرموده اند: «لا جَبْرَ وَلا تَفْویضَ ولکِنْ مَنْزِلَهٌ بَیْنَ الْمَنْزِلَتَیْن؛(۱۴) نه جبر است و نه تفویض بلکه جایگاهی است بین آن دو جایگاه.» شروع به طرح جواب می فرماید و هر دو نظریه را باطل، و نظریه صحیح را امری بین آن دو می داند و نظر قرآن را شاهد بر صدق چنین مقالی می داند و باز برای تثبیت مسئله به کلام امام صادق علیه السلام استناد کرده و می فرماید: «اِنَّ الصّادِقَ سُئِلَ هَلْ اَجْبَرَ اللّه ُ الْعِبادَ عَلَی الْمَعاصی؟ فَقالَ الصّادِقُ علیه السلام هُوَ اَعْدَلُ مِنْ ذلِکَ. فَقیلَ لَهُ: فَهَلْ فَوَّضَ اِلَیْهِمْ؟ فَقالَ علیه السلام : هُوَ اَعَزُّ وَاَقْهَرُ لَهُمْ مِنْ ذلِکَ؛(۱۵) از امام صادق علیه السلام سؤال شد که آیا خداوند، بندگان را بر انجام معاصی، مجبور می کند؟ حضرت فرمود: خداوند عادل تر از این است که چنین کند.(۱۶) سپس از حضرت علیه السلام سؤال شد که آیا خداوند بندگان را به خود واگذاشته و کار را یکسره به آنها سپرده است؟ حضرت فرمودند: خداوند عزیزتر و مسلط تر از آن است که چنین کند.»

آن گاه می فرماید: از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمود: «النّاسُ فِی القَدَرِ عَلی ثَلاثَهِ اَوْجُهٍ: رَجُلٌ یَزْعَمُ اَنَّ الاَْمْرَ مُفَوَّضٌ اِلَیْهِ فَقَدْ وَهَنَ اللّه َ فی سُلْطانِهِ فَهُوَ هالِکٌ وَرَجُلٌ یَزْعَمُ اَنَّ اللّه َ جَلَّ و عَزَّ اَجْبَرَ الْعِبادَ عَلَی الْمَعاصی وَکَلَّفَهُمْ ما لا یُطیقُون فَقَدْ ظَلَمَ اللّه َ فی حُکْمِهِ فَهُوَ هالِکٌ وَرَجُلٌ یَزْعَمُ اَنَّ اللّه َ کَلَّفَ الْعِبادَ ما یُطیقُونَ وَلَمْ یُکَلِّفْهُمْ مالا یُطیقُونَ فَاِذا أَحْسَنَ حَمَدَ اللّه َ وَاِذا أساءَ اِسْتَغْفَرَ اللّه َ؛ فَهذا مُسْلِمٌ بالِغٌ؛(۱۷) مردم در چگونگی اعتقاد به «قدر» سه دسته اند: گروهی بر این باورند که کارها، همه به آنان واگذار شده است. اینان خداوند را در تسلطش سست دانسته اند؛ لذا این گروه در هلاکت اند. و گروهی گمان دارند که خداوند، بندگان را بر انجام گناهان، مجبور می کند و آنان را به چیزهایی مکلف کرده است که طاقت انجام آن را ندارند. اینها خداوند را در حکمش، ظالم دانسته اند و به خاطر همین، به هلاکت خواهند رسید. و گروهی چنین معتقدند که خداوند، بندگان را به قدر طاقت آنها مکلّف نموده است و به آنان بیش از طاقتشان دستور و فرمان نمی دهد. [اینها افرادی هستند [که اگر کار نیکی انجام دهند سپاس خداوند را به جای می آورند و اگر کار بدی از آنان سرزند، از خداوند طلب بخشش می کنند. اینان به اسلام حقیقی دست یافته اند.»

پس از این، امام علیه السلام با توضیح بیشتر مسئله جبر و تفویض را بیان کرده، خطا بودن هر دو را تبیین می کند. حضرت می فرماید: «فَاَمّا الْجَبْرُ الَّذی یَلْزَمُ مَنْ دانَ بِهِ الْخَطَأَ فَهُوَ قَوْلُ مَنْ زَعَمَ أنَّ اللّه َ جَلَّ وَعَزَّ أجْبَرَ الْعِبادَ عَلَی الْمَعاصی وعاقَبَهُمْ عَلَیْها وَمَنْ قالَ بِهذَا الْقَوْلِ فَقَدْ ظَلَمَ اللّه َ فی حُکْمِهِ وَکَذَّبَهُ وَرَدَّ عَلیْهِ قَوْلَهُ «وَلا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَدا»(۱۸) وَقَوْلَهُ «ذلکَ بِما قَدَّمَتْ یَداکَ وَاَنَّ اللّه َ لَیْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبید»(۱۹)…؛(۲۰) اما قول به جبر که معتقد به آن دچار خطاست، قول کسی است که گمانش بر این است که خداوند، بندگان را بر انجام معصیتها مجبور کرده است و در عین حال، آنان را بر ارتکاب معاصی، عقوبت می کند. کسی که بر این باور باشد، به خداوند نسبت ستمکاری در حکمش داده است وکلام خداوند در قرآن چنین چیزی را تکذیب کرده و مردود دانسته است [آنجا که خداوند می فرماید]: «پروردگارت به هیچ کس ظلم نمی کند» و نیز می فرماید: «این (رسوایی در دنیا و عذاب سوزان در آخرت) به خاطر آن چیزی است که دستانت از پیش فرستاده است و خداوند هرگز به بندگان ظلم نمی کند.»

و در مورد تفویض می فرماید: «وَاَمَّا التَّفْویضُ الَّذی اَبْطَلَهُ الصّادِقُ علیه السلام وَاَخْطَأَ مَنْ دانَ بِهِ وَتَقَلَّدَهُ فَهُوَ قَوْلُ الْقائِلِ: إنَّ اللّه َ جَلَّ ذِکْرُهُ فَوَّضَ إِلَی الْعِبادِ اخْتِیارَ أَمْرِهِ وَنَهْیِهِ وَأَهْمَلَهُمْ؛(۲۱) و اما قول به تفویض که امام صادق علیه السلام آن را باطل کرده است و کسی که معتقد بدان باشد، در خطاست، قول کسی است که می گوید: خداوند اختیار امر و نهی خود را به بندگان سپرده است و آنان را رها کرده است.»

«فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللّه َ تَعالی فَوَّضَ اَمْرَهُ وَنَهْیَهُ إلی عِبادِهِ فَقَدْ أَثْبَتَ عَلَیْهِ الْعَجْزَ وَأَوْجَبَ عَلَیْهِ قَبُولَ کُلِّ ما عَملُوا مِنْ خَیْرٍ وَشَرٍّ وَأَبْطَلَ أَمْرَ اللّه ِ وَنَهْیَهُ وَوَعْدَهُ وَوَعیدَهُ، لِعِلَّهِ مازَعَمَ اَنَّ اللّه َ فَوَّضَها اِلَیْهِ لاَِنَّ الْمُفَوَّضَ اِلَیْهِ یَعْمَلُ بِمَشیئَتِهِ، فَاِنْ شاءَ الْکفْرَ أَوِ الاْیمانَ کانَ غَیْرَ مَرْدُودٍ عَلَیْهِ وَلاَ مَحْظُورٍ…؛(۲۲) پس کسی که گمان دارد که خداوند امر و نهیش را به بندگانش واگذاشته است، عجز و ناتوانی را بر خدا ثابت کرده است و پذیرش هر عملی را که انجام می دهند، چه خوب باشد و چه بد، بر خداوند واجب دانسته است. و امر و نهی و وعده و وعید خدا را باطل شمرده است؛ زیرا گمانش بر این است که خداوند همه اینها را بر او واگذاشته است؛ چون کسی که کارها بدو سپرده شده، به خواست خود کارها را انجام می دهد. پس اگر کفر را برگزیند یا ایمان را بپذیرد، نه ایرادی بر او وارد است و نه منعی.»

امام هادی علیه السلام پس از ابطال هر دو نظریه افراطی و تفریطی، قول حق و نظر صائب را که «امر بین الامرین» می باشد مطرح می نماید: «لکِنْ نَقُولُ: إِنَّ اللّه َ جَلَّ وَعَزَّ خَلَقَ الْخَلْقَ بِقُدْرَتِهِ وَمَلَّکَهُمْ اِسْتِطاعَهَ تَعَبُّدِهِمْ بِها، فَاَمَرَهُمْ وَنَهاهُمْ بِما اَرادَ، فَقَبِلَ مِنْهُمُ اتِّباعَ أَمْرِهِ وَرَضِیَ بِذلِکَ لَهُمْ، وَنَهاهُمْ عَنْ مَعْصِیَتِهِ وَذَمّ مَنْ عَصاهُ وَعاقَبَهُ عَلَیْها؛(۲۳) لکن مامعتقدیم که خداوند با جلالت و عزیز، خلق را به نیروی خود آفرید و توانایی پرستش خود را به آنان داد و بدانچه خواست، آنان را امر و نهی کرد. پس پیروی آنان از امرش را قبول نمود و بدان راضی شد و آنان را از نافرمانی خود بازداشت و هر کسی را که مرتکب نافرمانی او شد، نکوهش کرد و به خاطر نافرمانی، عقوبت نمود.»

امام هادی علیه السلام و غلات

در هر دین و مذهب و نحله ای، ممکن است کسانی یافت شوند که در بعضی از آموزه ها یا اصول آن، جانب گزافه گویی و مبالغه را بگیرند و درباره شخصیتهای دینی دچار غلو گردند.

متأسفانه در میان شیعیان ـ و یا به اسم شیعه ـ گروهی بودند که دچار چنین انحرافی شدند. آنان گروهی بودند که نسبت به ائمه طاهرین علیهم السلام غلوّ می کردند و حتی بعضی برای آن حضرات قائل به مقام الوهیت بودند. وجود این عده در زمان امام هادی علیه السلام پیشینه تاریخی داشت و به دورانهای قبل از ایشان و حتی به دوران وجود مبارک امیرمؤمنان، علی علیه السلام باز می گشت.

امام زین العابدین علیه السلام این چنین از غلات تبرّی می جوید و می فرماید: «إنَّ قَوْما مِنْ شیعَتِنا سَیُحِبُّونا حَتّی یَقُولُوا فینا ما قالَتِ الْیَهُودُ فی عُزَیْرٍ وَقالَتِ النَّصاری فی عیسَی ابْنِ مَرْیَمَ؛ فَلا هُمْ مِنّا وَلا نَحْنُ مِنْهُمْ؛(۲۴) عده ای از شیعیان ما به صورتی به ما دوستی خواهند ورزید که در مورد ما همان چیزی را می گویند که یهود در مورد عزیر و نصاری در مورد عیسی بن مریم گفتند. نه آنان از ما هستند و نه ما از آنان هستیم.»

ائمه اطهار علیهم السلام همواره به فراخور شرایط با این عده به مبارزه می پرداختند و با گرفتن موضع قاطع در قبال این طرز فکر تا حدّ ممکن نمی گذاشتندکه این عده با انتساب خود به شیعه آنان را بدنام کنند.

ازامام سجاد روایت شده است که فرمودند: «أَحِبُّونا حُبَّ الاِْسْلامِ فَوَاللّه ِ ما زالَ بِنا ما تَقُولُونَ حَتّی بَغَّضْتُمُونا إلَی النّاسِ؛(۲۵) مارا آن چنان دوست بدارید که اسلام گفته است. سوگند به خدا! پیوسته چیزهایی را در مورد ما می گویید که در نتیجه آن، دشمنی مردم را متوجه ما می سازید.»

در اینجا باید متذکر شد که تفکّر غلوّآمیز به صورتهای مختلفی ممکن است محقق شود. مرحوم علامه مجلسی در بحار چنین می گوید: «غلو در مورد نبیّ و امامان به این است که کسی قائل به الوهیت آنان شود، یا اینکه قائل به شریک بودن آنان با خداوند باشد، در اینکه مورد عبادت واقع شوند یا اینکه آنان در خلق کردن یا روزی دادن با خدا شریک هستند، یا اینکه خداوند در آنان حلول کرده است، یا با آنان یکی شده است، یا اینکه کسی قائل باشد که اینان، بدون وحی یا الهام از جانب خدا، عالم به غیب هستند، یا اینکه ائمه علیهم السلام را انبیا بدانند، یا قائل به تناسخ ارواح بعضی از ائمه در بعضی دیگر باشند، یا قائل به اینکه شناخت آنان، انسان را از تمامی طاعات بی نیاز می کند و با شناخت و معرفت آنان تکلیفی نیست و نیازی به ترک معاصی نمی باشد.»(۲۶)

سران این گروه منحرف و خطرناک، کسانی چون: علی بن حسکه قمی، قاسم یقطینی، حسن بن محمد بن بابای قمی، محمد بن نُصیر فهری و فارس بن حاکم بودند.(۲۸)

محمد بن عیسی می گوید: امام هادی علیه السلام نامه ای به من نوشت که شروع آن چنین بود: «لَعَنَ اللّه ُ الْقاسِمَ الْیَقْطینی وَلَعَنَ اللّه عَلِیَّ بْنَ حَسْکَهِ الْقُمیّ، اِنَّ شَیْطانا تَرائی لِلْقاسِمِ فَیُوحی اِلَیْهِ زُخْرُفَ الْقَولِ غُرُورا؛(۳۰) خداوند قاسم یقطینی و علی بن حسکه قمی را لعنت کند! شیطانی در برابر قاسم نمایان می گردد و با القای سخنان باطلِ به ظاهر آراسته او را می فریبد.»

نصر بن صبّاح گوید: حسن بن محمد که معروف است به ابن بابا و محمد بن نصیر نمیری و فارس بن حاتم قزوینی را امام عسکری علیه السلام مورد لعن قرار داده است.(۳۱)

و گاه دستور قتل بعضی از آنان را صادر نموده است.

محمد بن عیسی می گوید: «إنَّ اَبَا الحَسَنِ العَسْکَرِی علیه السلام أمَر بِقَتلِ فارِسِ بْنِ حاتم القَزْوینیّ وَضَمِنَ لِمَنْ قَتَلَهُ الجَنَّهَ فَقَتَلَهُ جُنَیْدٌ؛(۳۲) امام هادی علیه السلام به کشتن فارس بن حاتم قزوینی امر فرمود و برای کسی که او را بکشد بهشت را ضمانت کرد و جنید او را به قتل رسانید.»

مجسمه و مشبهه

از جمله عقاید و باورهای انحرافی که در میان مسلمانان وجود داشت و حتی گاه میان شیعیان هم رسوخ کرده بود و بر اساس بعضی اخبار که به ما رسیده است، در زمان امام هادی علیه السلام موجب اختلاف و دو دستگی در میان شیعه شده بود، باور به جسم بودن خدا و یا باور به اینکه خداوند قابل رؤیت می باشد، بوده است.

شایان ذکر است که فرهنگ و آموزه های شیعه به لحاظ اینکه سرچشمه ای زلال و پاک دارد، همیشه به دور از هر گونه کژی بوده، محتوای آن موجب فخر و مباهات هر شیعی می باشد؛ ولی گاه به عللی که گفتار پیرامون آن خود تحقیقی جدا را می طلبد، بعضی باورها به میان شیعیان رسوخ کرده است که موجب افترا و تهمت به اصل شیعه شده است؛ لذا ائمه ما و به تبع بزرگان ما همیشه با باورهای انحرافی به مبارزه برخاسته اند تا هر نوع غبار را از چهره شیعه اصیل بزدایند.

مرحوم صدوق در ابتدای کتاب توحید خود می گوید: «آنچه باعث شد که من دست به تألیف چنین کتابی بزنم نسبتهای ناروایی بود که بعضی مخالفین به شیعه می دادند که اینان قائل به تشبیه و جبر می باشند…؛ لذا با تقرّب جستن به خداوند متعال، دست به تألیف این کتاب در راستای توحید و نفی تشبیه و جبر زدم.»(۳۳)

در تعارض و تقابل بود.

صقر بن ابی دلف از امام هادی علیه السلام در مورد توحید سؤال می کند، حضرت می فرماید: «إنَّهُ لَیسَ مِنّا مَنْ زَعَمَ أنَّ اللّه َ عَزَّوَجَلَّ جِسْمٌ وَنَحْنُ مِنْهُ بَراءٌ فِی الدُّنْیا وَالاْخِرَهِ، یَابْنَ [أبی] دُلَفِ إنَّ الْجِسْمَ مُحْدَثٌ واللّه مُحدِثُهُ وَمُجَسِّمُهُ؛(۳۴) کسی که گمان کند که خداوند جسم است، از ما نیست و پروردگارا! گمانهای متوهّمان به خطا رفته است و اوج نگاه نگرندگان [به دامنه اوصافت] نرسید و زبان توصیف گران از کار افتاد و ادعاهای مبطلان نابود گشت؛ زیرا فرّ و شکوهت بالاتر از آن است که [خرد انسانی را] تصوّر آن باشد.

ما در دنیا و آخرت از او بیزار هستیم. ای پسر ابی دلف! جسم حادث است و خداوند آن را به وجود آورده و به آن جسمیّت داده است.»

و نیز سهل بن زیاد از ابراهیم بن محمد همدانی نقل می کند که به امام هادی علیه السلام چنین نوشتم که دوستان شما در این شهر در توحید اختلاف دارند. بعضی می گویند که خداوند، جسم است و بعضی دیگر می گویند که او صورت است. حضرت در جواب به خط خود نوشت: «سُبْحانَ مَنْ لاَ یُحَدُّ وَلا یُوصَفُ، لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَی ءٌ وَهُوَ السَّمیعُ الْعَلیم؛(۳۵) منزه است آن که محدود نیست و به وصف در نیاید، چیزی مانند او نیست و او شنوا و دانا است.»

همچنین از سخنان برخی افراد چنین برمی آید که عقیده داشتند خداوند قابل رؤیت می باشد و با دیدگان می توان او را دید. ائمه علیهم السلام با این طرز تفکر نیز به مقابله پرداختند. از امام صادق علیه السلام است که فرمود: «جاءَ حِبْرٌ إلی أمیرِ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام فَقالَ: یا أَمیرَ الُؤْمِنینَ هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ حینَ عَبَدْتَهُ؟ فَقالَ وَیْلَکَ ما کُنْتُ اَعْبُدُ رَبّا لَمْ اَرَهُ. قالَ: وَکَیْفَ رَأَیْتَهُ؟ قالَ وَیْلَکَ لاَ تُدْرِکُهُ الْعُیُونُ فی مُشاهِدَهِ الاَْبْصارِ وَلکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الاْیمانِ؛(۳۶) یکی از احبار نزد امیر مؤمنان آمد و از حضرت پرسید که آیا هنگام پرستش الهی، خدایت را دیده ای؟ حضرت فرمود: وای بر تو! من پروردگاری را که ندیده باشم، پرستش نکرده ام. باز سؤال نمود چگونه او را دیده ای؟ فرهنگ و آموزه های شیعه به لحاظ اینکه سرچشمه ای زلال و پاک دارد، همیشه به دور از هر گونه کژی بوده، محتوای آن موجب فخر و مباهات هر شیعی می باشد

حضرت فرمود: وای بر تو! چشمها هنگام نظر افکندن او را درک نمی کنند، بلکه دلها با حقایق ایمان او را می بینند.»

احمد بن اسحاق نامه ای به حضرت هادی علیه السلام می نویسد واز آن حضرت در مورد رؤیت خدا و اختلاف مردم در این باره سؤال می کند که حضرت به صورتی مستدلّ و منطقی، رؤیت الهی را مردود دانسته، قائل شدن به دیدن خداوند با چشمان را قول به تشبیه می داند.(۳۷)

پی نوشت:

  1. ارشاد، مفید، بیروت، دارالمفید، ۲۱۱ من سلسله مؤلفات الشیخ المفید، ص۲۹۷٫
  2. مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب، انتشارات ذوی القربی، ج۱، ۱۳۷۹، ج۴، ص۴۳۲٫
  3. جلاء العیون، ملامحمدباقر مجلسی، انتشارات علمیه اسلامیه، ص۵۶۸٫
  4. مناقب، ص۴۳۲٫
  5. ارشاد، همان.
  6. مناقب، ص۴۳۳٫
  7. همان.
  8. مناقب، ص۴۳۳؛ ارشاد، ص۲۹۷٫
  9. ارشاد، ص۲۹۷٫
  10. اعلام الوری، طبرسی، دارالمعرفه، ص۳۳۹٫
  11. مناقب، ص۴۳۳٫
  12. تحف العقول، ابن شعبه حرّانی، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، صص۳۳۹ ـ ۳۳۸٫
  13. همان، ص۳۴۰٫
  14. همان.
  15. همان.
  16. معنی این کلام، این است که اگر قائل به جبر شویم، باید بگوییم که ـ العیاذ باللّه ـ خداوند، ظالم است، در حالی که خود قرآن می فرماید: «وَلا یَظْلِمْ رَبُّکَ اَحَدا» (کهف/۴۹).
  17. همان.
  18. کهف/۴۹٫
  19. حج/۱۰٫
  20. همان، ص۳۴۱٫
  21. همان، ص۳۴۲٫
  22. همان، ص۳۴۴٫
  23. همان.
  24. اختیار معرفه الرجال، طوسی، تصحیح و تعلیق حسن مصطفوی، ص۱۰۲٫
  25. الطبقات الکبری، ابن سعد، دار صادر، ج۵، ص۲۱۴٫
  26. بحار الانوار، ج۲۵، ص۳۴۶٫
  27. همان.
  28. پیشوایی، سیره پیشوایان، ص۶۰۳٫
  29. اختیار معرفه الرجال (رجال کشی)، صص۵۱۸ ـ ۵۱۶٫
  30. همان، ص۵۱۸٫
  31. همان، ص۵۲۰٫
  32. همان، ص۵۲۴٫
  33. همان، صص۱۸ ـ ۱۷٫
  34. همان، ص۱۰۴، ح۲۰٫
  35. همان، ص۱۰۰، ح۹؛ کافی، ج۱، ص۱۵۶، ح۵٫
  36. توحید، ص۱۰۹، ح۶٫
  37. همان، ص۱۰۹، ح۷٫
  38. همان، ص۶۶، ح۱۹٫
  39. ترجمه از کتاب زندگانی امام علی الهادی علیه السلام ، باقر شریف قرشی، دفتر انتشارات اسلامی، ص۱۱۲

نقش امام رضا (علیه السلام) درتمدن اسلامی (کلام)

 روزگاری که امام رضا (علیه السلام) می زیست مسائل علمی خاص رونق یافته و با امور سیاسی و اجتماعی به هم تنیده بود. با توجه به اینکه امام از نظر سیاسی کاملاً محدود و قیام های اجتماعی علیه حاکمان عباسی رو به فزونی گذاشته و بحران های فکری و سیاسی بر جامعه حاکم بود.

عوامل مختلفی در نشاط علمی عصر امام رضا (علیه السلام) موثر بوده، مانند بحران های فکری و ورود ملل مختلف به اسلام و تشکیل فرقه های مذهبی که با افکار مختلف سئوالات خود را به ساحت اسلام عرضه می کردند، از طرفی سرزمین اسلامی وسیع بود مهاجرت‌ها از ملیت‌های مختلف در این جغرافیای بزرگ آزاد بود که سبب تبادل افکار به شکل گسترده ای می شد. این افکار برای پاسخ یافتن بیشتر به مکتب ائمه ـ علیهم السلام ـ رجوع می کرد و از سر چشمه علوم به تولید علوم مختلف منجر می شد چون پاسخ قانع کننده غیر از این نمی یافتند. چنانکه در صدر اسلام امیر مؤمنان (علیه السلام) تنها فردی بود که از عهده پاسخ واقعی پرسشگران بر آمد.

در دوره عباسیان بیان مسائل کلامی و عقلی و فلسفی پر رونق و گرایش عمومی در جامعه به عقلگرایی بیشتر بود. معتزله در این بستر اجتماعی شکل گرفت، و مورد حمایت خلیفه عباسی واقع شد، این گرایشات جامعه را نیز تحت تأثیر قرار می داد تا مردم نیز به این علم گرایش داشته باشند. امام رضا (علیه السلام) نیز در این دوره شیعه را از جهات تعقل تقویت می کرد از عبدالسلام هروی نقل شده که به مامون اطلاع دادند امام رضا (علیه السلام) مجالس کلامی تشکیل داده و بدین وسیله مردم شیفته آن بزرگوار می شوند مامون به محمد بن عمر طوسی ماموریت داد تا مردم را از مجلس آن حضرت طرد نماید پس از این قضیه امام به مامون نفرین کرد و فرمود:(۱) (خدایا) ای پدید آورنده زمین و آسمان و… کسی که شیعه مرا از درم راند از او انتقام بگیر.

امام رضا (علیه السلام) در این دوره از اسلام اصیل و اندیشه های ناب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) دفاع کرد، و با استفاده از ابزارها و مقتضیات زمان این وظیفه الهی خود را عملی کرد. اندیشه های کلامی در این دوره رواج و رونق داشت، اما انحرافاتی نیز در آنها وجود داشت که به نام دین تمام می شد، لذا امام(علیه السلام) با این زمینه می خواست مبارزه و راه روشنی از اسلام ناب برای مردم ارائه کند، که از چند روش بهره برد:

روش علمی:

۱ـ۱. پاسخگوئی به شبهات علمی و عقیدتی مردم.

۲ـ۱. برگزاری جلسات علمی برای اصحاب و شاگردان.

۳ـ۱. شرکت در مناظرات علمی و کلامی که با حضور رهبران مذاهب فراهم می شد.(۲)

روش عملی:۱ـ۲. دفاع از امامت در برابر واقفه.

۲ـ۲. مواضع کلامی در برابر مامون.

۳ـ۲. ارتباط با مردم.

روایات کلامی امام (علیه السلام) در باب توحید:

۱ـ۱ـ آفرینش:

برخی از مادیون برای آفرینش، آفریننده قائل نیستند. و اساس افکار آنها بر روی همین فکر و اندیشه شکل می گیرد لذا درباره تمام مسائل بر محور مادی بحث و نظر می دهند، مکاتب، سرمایه داری و امپریالیستی نیز چنین تحلیلی از هستی دارند.

در عصری که آن حضرت زندگی می کرد عده ای بر این نظریه معتقد بودند لذا مباحثی پیشامد می نمود و آن حضرت نظر خود را درباره مبادی جهان و علل حدوث و آفرینش بیان می فرمودند، این گروه در آن دوره به زنادقه معروف بودند ـ روزی ـ جماعتی از زنادقه به حضور حضرت رسیدند و درباره خداوند سئوال کردند و حضرت آنها را مجاب فرمود و درباره مسائل فلسفی نظیر، این و کیف و ادراک و حس، در مورد خداوند بحث و درباره نظم حاکم بر آفرینش و وجود انسان و کهکشان سخن گفتند.(۳)

فردی درباره حدوث عالم در آفرینش سئوال کرد آن حضرت پاسخ داد، تو پیش از این نبودی و خود می دانی که خودت را هستی ندادی و وجود خود را مدیون کسی هستی که او نیز محتاج به یک آفریننده است.(۴)

مسائلی از این قبیل درباره آفرینش و خلقت و حدوث و قدم عالم سئوال می کردند و آن حضرت پاسخ می داد: اینها از مسائل عقلی و فلسفی بودند که بر اثر ترجمه دانش های یونانی در جامعه بروز کرده بود و برای مردم تازگی داشت، اگر چه این مباحث در کلام معصومین پیشین وجود داشت ولی چندان مطرح نبود امام همه را احیا کرد.

۲ـ۱ـ صفات خدا:

درباره صفات خداوند مسائل و شبهاتی بین معتزله و اشاعره و اهل حدیث، رواج داشت(۵) و شیعه در این بحث ها به خطر فکری دچار بود که امام با بیانات روشنگرانه آنها را هدایت و راه روشنی برای شیعه ارائه و از تزلزل نجات داد.

۳ـ۱ـ رؤیت خدا:

درباره رؤیت خداوند نیز که از مباحث داغ فرق مختلف بود روایاتی از حضرت نقل شده ابومره روزی به حضور حضرت رسید و سئوال کرد و گفت ما رویت خداوند و کلام او را تقسیم کردیم بین انبیاء: موسی و محمد.

حضرت فرمود: این نظر، هرگز درست نیست او را چشمها نبیند و علوم نتواند احاطه کند.

با استناد به آیه ۱۰۹ سوره طه، فرمود: اگر چشم او را ببیند ماهیت باید داشته باشد، یعنی علوم او را احاطه خواهد کرد چشم باید او را هرگز نبیند بلکه با قلبش آیاتی از خداوند را مشاهده نماید.

در این بحث آن حضرت به ماهیت با عبارت (صورت البشر) و احاطه علم به کیف و این اشاره فرموده است درباره رویت خداوند ۶ روایت ذکر شده.(۶)

۴ـ۱ـ مشیت و اراده:

این مسئله هم مسئله کلامی و هم مسئله فلسفی است از مباحث مهم بین فرقه های مختلف اسلامی بود از آن حضرت درباره اراده و مشیت ۵ روایت نقل شده(۷) در حالی که رهبران فرق دیگر این مسائل را بدرستی درک نمی کردند.

۵ـ۱ـ ابطال جسمانیت و مکان برای خداوند:برخی از فرقه های کلامی اهل سنت، مثل اهل حدیث می گفتند خداوند در عرش نشسته و مقداری نیز جای (به اندازه چهار انگشت) برای پیامبر درکنار خدا باقی می ماند تا در آن بنشیند.(۸) این نظریه را ابو مسلم از اهل حدیث ارائه می کرد که نمونه ای از عقاید سخیف بود. درباره عرش خداوند نیز نظریه خاصی داشتند. وقتی این مسائل در محضر آن حضرت مطرح شد. به شدت برخورد کرد و فرمود: من شبه الله بخلقه فهو مشرک و من وصفه بالمکان فهو کافر و من نسب الیه ما نهی عنه فهو کاذب»(۹)

ترجمه: هر کس خدا را به مردم شبیه کند مشرک است و هر کس او را مکان قرار دهد کافر و هر کس به او نسبت های ناروا بدهد دروغگو است.

در پایان کلام نیز به قرآن کریم استناد فرمود و آیه ۱۰۵ سوره نحل را تلاوت کرد.

یکی از شیوه های پاسخگویی به شبهات که امام رضا (علیه السلام) به کار می گرفت استناد به قرآن و کلمات و سیره پیامبر اکرم (صل الله علیه وآله )و خطبه های امیر المؤمنین (علیه السلام) بود که برای سئوال کننده قانع کننده و قابل قبول بود. و امام بدین جهت به سیره ی پیامبر (صلی الله علیه و آله) استناد می کرد تا بفهماند هر کس به این عقاید معتقد باشد از امت اسلام خارج شده چون قرآن و پیامبر این افکار را مردود می داند. اهل حدیث برای خداوند اعضا تصور می کردند امام (علیه السلام) تفسیر درستی از آن ارائه کرد که اگر مخالفت امام نبود اسلام نیز مثل دین مسیح منحرف می شد و پیامبر مثل مسیح پسر خدا نامیده می شد.(ریشه های بت پرستی در اسلام توسط ائمه خشکانده شده است)

۶ـ۱ـ علم و قدرت خداوند:

درباره این مسئله که از جمله مسائل مهم دوره امام رضا (علیه السلام) بود. امام (علیه السلام)مواضع صریح و هدایتگر و شفاف امام در دفاع از دین اسلام و عقاید توحیدی مسلمانان علاوه بر ترویج تشیع علوم اسلامی را غنا می بخشید. روزی فردی از بلخ به حضور امام آمد و گفت اگر به سؤالم پاسخ دهی، مؤمن به امامت خواهم بود. حضرت درباره خداوند و قدرت او و کیفیت بحث از خداوند مسائلی مطرح کرد و آن مرد شیعه شد،(۱۰) از ماوراء النهر نیز جمعی آمده و در این زمینه سئوال کردند که پاسخ حضرت برای آنها راهنما بود.(۱۱)

دهها روایت در زمینه پاسخ به شبهات از حضرت رسیده است.(۱۲)

حضور امام در ایران سبب شد که تمام شبهات عقیدتی که توسط فرقه های گمراه منتشر می شد رفع شود و مردم از اسلام ناب آگاهی یابند و با خاندان پیامبر آشنا شوند، بدین ترتیب بنیان های تشیع اصیل بوجود آمد.

۷ـ۱ـ قضا و قدر و جبر و اختیار:

از جمله مسائل مهم و ریشه دار دوره امام رضا (علیه السلام) که از صدر اسلام وجود داشت. هر یک از فرقه ها به این مسائل توجه خاص داشتند امویان جبر را توسعه می دادند و طرفدار جبر بودند، لذا اهل حدیث نیز که ریشه آنها در زمان امویان شکل گرفته بود طرفدار این اندیشه بودند. معتزله در مقابل آنها قائل به تفویض و اختیار کامل بودند، امام (علیه السلام) در این باب نیز ارائه نظر و ارشاد و هدایت فرمود. آن حضرت همان موضع امام صادق (علیه السلام) را در مقابل آنان مطرح و مفهوم آنرا برای آنان بیان، و استناد به حدیثی از امام زین العابدین (علیه السلام) کرد. محمد بن ابی نصر بزنطی پرسید، برخی از شیعه قائل به جبر و برخی به تفویض شده اند (استطاعه) اختیار، حضرت در پاسخ به او فرمود بنویس: به نام خداوند بخشنده مهربان. فرمود: علی بن الحسین. ای فرزند آدم به مشیت من و به قدرت من فرائض را انجام می دهی و با نعمتی که به تو داده ام (قدرت) به گناه من اقدام می کنی تو را بینا و شنوا قرار داده ام گناهان از تو و به اختیار توست نیرویی که به تو دادم حسنات را بوسیله آن انجام می دهی و نسبت دادن کارهای نیک به من شایسته است چون من قدرت را در تو برای اعمال خیر داده ام…(۱۳)

امام (علیه السلام) در مقابل جبریه موضع سر سخت می گرفت و می فرمود: «کسانی که جبری هستند به آنها زکات و صدقات ندهید و شهادتشان را نپذیرید.»(۱۴)

و در کلامی دیگر می فرماید: هر کس قائل به جبر و تشبیه باشد (مشبهه) کافر و مشرک است ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم.(۱۵) به خاطر اینکه اینها فاسد العقیده می شوند لذا شهادتشان مشروع نیست از اینرو امام شهادت آنها را باطل می داند.

در زمینه جبر و تفویض نیز دهها روایت مهم و پر مغز از آن حضرت رسیده است.(۱۶) اگر روشنگری های امام نبود نه تنها اسلام از بین می رفت بلکه با تفاسیر غلط قرآن را نیز در معرض تحریف قرار می دادند.

در باب توحید که اساس و پایه علم کلام است ۷۲ روایت از آن حضرت نقل شده است و این موارد غیر از جلساتی است که حضرت با دیگران مناظره نمود. اینها بیشتر در میان اصحاب خود و شیعه مطرح گردیده است، و گاهی نیز افرادی جهت استرشاد به حضور حضرت رسیده و طلب راهنمایی کرده اند، که پاسخ خود را از حضرت رضا (علیه السلام) گرفته اند.

بدین سان می بینیم تمام اصول مسلم اسلام از توحید و قرآن و نبوت و معاد توسط ائمه حراست شده، هیچ یک از مدعیان خلافت پیامبر(صلی الله علیه وآله) این وظیفه را انجام نداده و نمی توانستند انجام بدهند چون توانایی نداشتند، لذا خلیفه واقعی پیامبر ائمه اند. اگر در راس حکومت و سیاست بودند، مسلماً جهان اسلام گرفتار این همه معضل و بحران نبود. علوم ائمه نیز ترویج می یافت، چون از طرف حکومت آنها محصور بودند و هیچ کس با آزادی نمی توانست به حضور آنها برسد و سئوالات دینی خود را پاسخ بگیرد، همه ائمه تحت نظارت شدید و مراقبت خلفای اموی و عباسی بودند. علت غیبت امام زمان(عج الله فرجه) همین جوّ اختناق بود. لذا از ولادتش جز معدودی آگاه نشدند.

۲ـ ایمان و کفر و مراتب ایمان:

یکی از مباحثی که در عقاید فرقه های مختلف مطرح شده و آنها بدون توجه به فضیلت ایمان با علوم ناقص خود درباره آن نظر داده اند مسئله ایمان است. برخی گفته اند بین ایمان و کفر جایگاهی است که نه کفر است نه ایمان. برخی گفته اند ایمان دارای مراتب و برخی آن را غیر قابل ترقی و نقصان دانسته اند. از این رو ائمه علیهم السلام هر یک به مناسبت ضرورت و اقتضای حال در این باره روایات فراوانی ذکر کرده اند که در منابع شیعه این بحث به عنوان یک باب مجزّا و یک بخش مهم ذکر شده است مرحوم مجلسی بخش هایی از بحار الانوار خود را به این موضوع اختصاص داده است تاریخچه ورود این مباحث به صورت مجادله از مرجئه شروع شده،(۱۷) آنها بدون تامل در آیات قرآن گرفتار تناقض در این مسئله شده و به تاخر عمل از ایمان و مباحثی از این قبیل گرفتار شدند، لذا این مسئله بحث دامنه داری در اندیشه اسلامی شد و هر یک از فرقه ها در این زمینه به ارائه نظریات خود پرداختند.

روایاتی نیز از امام رضا (علیه السلام) درباره این بحث وارد شده که شیعه و مسلمانان را به رأی صواب در این مسئله هدایت فرمودند، آن حضرت، ایمان را مقدم و افضل از اسلام و دارای درجاتی دانسته که برای کسب هر یک از درجات، عمل لازم است ذکر خصایص مومن و کسی که به درجه ایمان رسیده از جمله مواردی است که برای تبیین ایمان و درجات آن به کار برده شده، در تعریف ایمان با استناد به روایات رسول الله صلی الله علیه و آله چنین فرمودند: ایمان شناخت قلبی و اقرار زبانی و عمل به ارکان است(۱۸)

۳ـ خلق القرآن:

این بحث نیز از جمله مباحث کلامی مهم بود که تاریخچه و پیدایش آن به قبل از دوره امام رضا (علیه السلام) می‌رسد امام (علیه السلام) جهت مصون ماندن افکار شیعه و پیروان خود در این راستا مواضع روشن و راهنمایی هایی از خود ارائه داد، از جمله، نامه ای به برخی از شیعیان نوشت و هشدار داد که از این مسائل پرهیز کنند و در مناقشات لفظی درباره قرآن وارد نشوند که به گمراهی کشیده می شوند، قرآن کلام الهی است برای هدایت انسان نه مخلوق خدا هر کس ملتزم این قول شود به کفر کشیده خواهد شد، این بحث درباره حادث بودن یا قدیم بودن قرآن بود که بعدها نیز استمرار یافت ولی شیعه به برکت ائمه از این بحران فکری نیز رها شد.(۱۹) بدین ترتیب ، ائمه ـ علیهم السلام ـ دین اسلام را از بحران های فکری و اجتماعی مصون داشته و شیعه را حفظ و علوم مختلف اسلامی را تأسیس و استحکام و مبانی رونق و رشد تمدن اسلامی را به وجود آورده اند.

۴ـ نبوت یکی از موضوعات و مباحث مهم علم کلام پس از مباحث توحید نبوت است، که علمای اسلام در آن آرای مختلف داده اند، مباحث کلامی حضرت در این باب دو دسته است: ۱ ـ نبوت عامه ۲ ـ نبوت خاصه. در بحث عامه از مسائلی نظیر وجود نبی، تعریف نبی، عصمت نبی، نبوت عامه و نبوت خاصه معج الله فرجهزات پیامبران و نسخ ادیان و مسائل دیگر بحث می شود.(۲۰)

از مهمترین مسائل کلامی که مورد اختلاف بین فرقه های اسلامی است «عصمت» انبیاء است، معتزله درباره عصمت انبیاء معتقدند که انبیا در دوره قبل از بعثت گناه کبیره انجام می دهند و برخی از معتزله عقیده دارند که گناه صغیره را پس از بعثت نیز مجازند مرتکب شوند.

از جمله بزرگان معتزله ابو علی جبائی و قاضی عبدالجبار هستند که طرفدار این نظریه ها هستند.(۲۱)

اشاعره که قوشجی از بزرگان آنهاست عقیده دارند انبیا از ارتکاب معاصی کبیره و صغیره منع شده اند پس از بعثت ولی گناهان صغیره غیر عمدی از آنها پس از بعثت از آنها سر می زند.(۲۲) برخی از فرقه های اهل سنت معتقدند که پیامبر پس از بعثت نیز مرتکب گناه می شود. این نظریه ها را با قصد تبرئه برخی از صحابه و بنی اسد ارائه داده اند تا افرادی چون معاویه و… را که مورد نفرین پیامبر بودند تبرئه کنند.

شیعه در این باره عقیده دارد که پیامبر اکرم قبل و بعد از بعثت از کبیره و صغیره چه عمداً و چه سهواً معصوم است. چون قائل شدن به این مورد که معتزله و اشاعره به آن راه رفته اند، تالی فاسد فراوان دارد. پیامدهای این نظریات، تمام دست آوردهای انبیاء را می تواند زیر سئوال ببرد. لذا شیعه این عقیده را با توجه به براهین منطقی و عقلی و با استفاده از پشتوانه های نقلی با استدلال قبول و طرفدار آن است ائمه علیهم السلام این راه را در پیش شیعه قرار داده اند. آنها از مفاسدی که بر این اندیشه ها مترتب بود آگاه بودند و می دانستند تمام اصول اسلام را با این افکار می توان به زیر سئوال برد، چنان که می بینیم مستشرقین با این افکار چه اهانت هایی به قرآن و پیامبر می کنند و عده ای مریض و مغرض برای اسلام از این انکار سود می برند.

از امام رضا (علیه السلام) روایات زیادی در باب نبوت عامه وارد شده که بخشی از آنها درباره اثبات نبوت و ذکر انبیای بزرگ الهی است که به بیان ویژگی ها و خصوصیات آنها پرداخته و درباره نسخ کتابهای آسمانی آنها با وجود اسلام و رسالت انبیای اولوالعزم نیز روایاتی وارد شده که از جمله، پیامبران بزرگی چون آدم تا نوح، ابراهیم، اسماعیل، یوسف، موسی یوشع، دانیال، خضر، سلیمان، عیسی و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) مورد توجه است. امام رضا (علیه السلام) به پیامبر اسلام و ویژگی های آن حضرت بیشتر می پردازد و با طرح مسائلی استمرار نبوت را در خاندان پیامبر تبیین می کند.

۱ـ۴ـ عصمت انبیاء:

درباره عصمت انبیا مباحث مفصلی از امام به صورت پرسش و پاسخ مطرح شده. روزی مامون از امام (علیه السلام) پرسید: شما که انبیاء را معصوم می دانید، معنای این آیه چیست؟ وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی(۲۳)

حضرت فرمود این داستان قبل از پیامبری آدم بوده است و این گناه کبیره نیست. مامون سئوال خود را درباره عصمت ابراهیم، موسی و دیگر انبیاء ادامه داد(۲۴) و از امام رضا (علیه السلام) پاسخ های بسیار قانع کننده ای شنید با توجه به اینکه مامون گرایش به اعتزال داشت، این سئوال و جواب تمام عقاید معتزله را درباره عدم عصمت انبیاء ابطال نمود و مأمون فهمید آن چه را که بهترین راه برای خود در پیش گرفته باطل و گمراه بود.

پاسخ هایی که حضرت رضا (علیه السلام) به مامون داد، مستند به آیات قرآن بود و سئوالات مامون نیز از تفاسیر آیاتی بود که ظاهر آنها شبهه عدم عصمت پیامبران را نشان می دهد لذا حضرتش آنها را به زیباترین بیان و شیواترین استنادات قرآنی پاسخ فرمودند، و مامون به شگفتی فراوان از پیش حضرت خارج شد. در حالیکه روایتی از پیامبر درباره فضیلت خاندان امامت و رسالت زمزمه می کرد.(۲۵)

۵ـ امامت:

اولین اختلاف در اسلام پس از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) امامت و خلافت بود و بر سر همین مسئله مردم دو دسته شدند فرقه ای پیروی علی (علیه السلام) کردند و شیعه علی نامیده شدند، و فرقه ای راه دیگر گرفتند و تابع خلفاء دیگر شدند. پس از گذشت دوران خلفا بر این مسئله اختلاف شد که جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) را خلیفه باید دانست یا امام؟

مساله دوم نیز پیش آمد که مرجع مسائل علمی که اختلاف داشت پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) چه کسانی هستند؟ آیا خلفا علمای زمانشان بودند، و می توانستند مثل پیامبر (صلی الله علیه و آله) تمام سئوالات دینی را پاسخ بدهند؟ یا مردم به کسی دیگر مراجعه می کردند؟ و یا اگر خلفا پاسخ می دادند چگونه پاسخ می دادند منبع پاسخگویی آنها چه بود؟ تاریخ نشان می دهد سئوالات علمی را غیر از حضرت علی (علیه السلام) کسی قادر به پاسخگویی نبود.

لذا یکی از مباحث اختلاف برانگیز علمی و غیر علمی (سیاسی) این بحث بوده که خونهای بسیاری بر سر این مسئله ریخته شده است. در حالی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) این بحران ها را پیش بینی و برای آن راه حل نشان داده بود، اهل بیت خود را بهترین راه نجات از تفرقه معرفی کرده بود.

اهل سنت عقیده دارند که امامت پس از پیامبر از سه راه ثابت می شود. ۱ ـ نص پیامبر ۲ ـ نص امام سابق ۳ ـ اجماع بیعت، آنها امامت ابوبکر را با بیعت ثابت می کنند و بقیه را با نص ابوبکر و …(۲۶) این نظریه همان نظریه انتخابات است مثل ریاست جمهوری که با رأی چند نفر یا با اجماع امت انتخاب می شود.

عصمت امام نیز از جمله مسائلی بود که بین فرقه های اسلام مورد بحث و اختلاف بود، علمای بزرگ اهل سنت، عصمت را در امام شرط نمی دانند، چون امامانی که آنها به آن قائلند معصوم نیستند، فرقه ای از اهل سنت امامت را در قریش و فرقه ای به امامت مفضول با وجود فاضل قائل شدند(۲۷) تا امامت ابوبکر و دیگران را توجیه کنند ـ (توجیه عقیده غلط) معتزله نیز این نظریه را داشتند. آنها آرایی از خود می دادند که در توجیه ماوقع بود در حالی که اندیشه و افکار اسلام بر اساس آن چه که در قرآن و پیامبر (صلی الله علیه و آله) ترسیم کرده اند باید تبیین شود. نه بر اساس آن چه که دیگران انجام داده اند و واقع شده.

شیعه عقیده خود را در امامت از ائمه با استناد به نص پیامبر و قرآن کریم می گیرد و ائمه نیز این اندیشه را در طول تاریخ صیانت نموده اند در عصر امام رضا (علیه السلام) از جمله مباحث مطروحه همین بحث بوده است که امام با توجه به این جوّ با شیوه و روش ثابت خود شبهات وارده بر دین و امامت را پاسخ می فرمودند که نمونه هایی در پی می آید، است و دفاع از آن حضرت از امامت خویش در مقابل واقفه افرادی چون بطائنی و… (۲۸)

۲ـ۵ـ عصمت امام:

یکی از مسائل در باب امامت، که در روایات امام رضا (علیه السلام) مطرح شده عصمت امام است. چون امام جانشین پیامبر در میان امت است و عصمت نبی ضروری است. جانشین نبی نیز باید مثل خودش با آن ویژگی باشد. از این روی آن حضرت در روایاتی طولانی اوصافی برای امام ذکر می کند که در هیچ مخلوقی یافت نمی شود. کلینی روایت کرده از عبدالعزیز: روز جمعه در مسجد جامع مرو بودیم درباره امامت و فرقه فرقه شدن مردم صحبت شد. که حضرت با تبسم وارد شد و شروع کرد به تشریح امامت و مطرح کردن بحث غدیر و اوصاف امامت با این جملات…. الامام یحل حلال الله و یحرم حرام الله و یقیم حدود الله… البدر المنیر… المطهرمن الذنوب و المبراء عن العیوب… و احد دهره… ولا یوجد منه بدل ولا له مثل ولا نظیر مخصوص بالفضل کله من غیر طلب منه له و لا اکتساب…)(۲۹) اینجا امام به بیان اختیارات و ویژگی های امامت می پردازد:

۱ـ حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام (قدرت تشریع و قانون گذاری).

۲ـ اقامه حدود الهی می کند (برقراری حکومت و ایجاد تشکیلات لازم برای این امر چون اقامه حدود).

۳ـ امام بسان ماه تابان است.

۴ـ پاک از گناهان (عصمت).

۵ـ نظیری ندارد (هر زمان یک امام وجود دارد).

۶ـ فضایلش اکتسابی از دیگران (غیر امام) نیست.

۳ـ۵ـ نصب امام توسط پیامبر به دستور خدا:در میان فرقه های اهل سنت این نظریه رواج داشت که خلیفه توسط اجماع امت یا شوری و… از میان قریش یا… انتخاب می شود و فرقه هایی از شیعه نیز قائل به امامت مفضول با وجود فاضل بودند. شیعه از دیرباز با استناد به قرآن کریم و آیه یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک… و الیوم اکملتُ لکم دینکم و رضیت لکم الاسلام دینا... معتقد است که پیامبر در واقعه غدیر این دستور خدا را به اجرا گذاشت.

از جمله مسائلی که امام درباره آن مباحثی مطرح می فرماید، تأکید بر واقعه غدیر و امامت و فضایل امیرمؤمنان است، که درباره علوم آن حضرت که در این دوره نیاز به مطرح کردن و تأکید بود از آن جهت که فرصت مناسبی برای امام رضا (علیه السلام) در میان مردم فضای مناسبی به وجود آمد تا این مسائل مطرح شود. لذا حضرت در این زمینه مباحثی فراوان مطرح می کرد و به اثبات حقانیت خلافت علی (علیه السلام) در مقابل نظریه تقدم مفضول بر فاضل می پرداخت. چنان که نقل شده مأمون نیز این بحث را با علمای اهل سنت مطرح و آنها را در این زمینه با اقامه ادله محکم ساکت و نظر آنها را باطل کرد و برتری و امامت امیرمؤمنان را بر آنان ثابت کرد.(۳۰)

امام رضا (علیه السلام) در مقابل ناصبین واقفیه زیدیه و فرقه های منحرف از شیعه و فرقه های کلامی اهل سنت مثل اهل حدیث و معتزله اکثر روایاتی را که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره دوستی و ولایت و امامت و برتری و وجوب اطاعت امیر مؤمنان بود مطرح و تشریح می فرمود و بیشتر این مباحث فرصت استثنایی در مرو به وجود آمد، که حضرت توانست اصل امامت را مطرح و امامت خود و حجت بودن خود بر اهل زمان را به صراحت بیان کرد، چنان که در حدیث سلسله الذهب پس از بیان توحید مساله امامت خویش را مطرح و خود را از شرایط ورود به حصن الهی دانست که مردم گمان می کردند پس از توحید نبوت و بعد از آن خلافت راه درستی است که انتخاب کرده اند. امام این گمان را باطل نمود و امامت را شرط اصلی تحقق توحید و ماندگاری راه رسالت بیان کرد.

از امام رضا (علیه السلام) در زمینه اثبات اساس امامت که از حضرت علی (علیه السلام)آغاز می شود ۷۳ روایت نقل شده(۳۱) علاوه بر آن که در مناظرات و پاسخ به سئوال ها این مساله را مطرح و در هر فرصت این اصل را بیان می فرمود. امام (علیه السلام) در احادیث خود به ترتیب از امامت عامه و اصل امامت شروع و به امامت خاص و ویژگی های امیر مؤمنان و سایر ائمه از خود می پرداخت و آشکارا خود را امام معرفی می کرد در حالی که زمینه در دوره های قبل به این صراحت روشن نشده بود و لقب رضا به آن حضرت به این مناسبت از طرف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) داده شده است چون همه امت راضی شدند و ولایتش حتی مخالف بزرگی چون مأمون به فضلش اعتراف کرد.(۳۲)

۴ـ۵ـ استمرار امامت:

درباره امام موسی بن جعفر ـ علیهم السلام ـ که عده ای گمان می کردند آن حضرت زنده است، امام رضا (علیه السلام) برای اینکه شبهه آنها را پاسخ دهد فرمود: رسول خدا (ص) از دنیا رحلت فرمود، پدرم نیز رحلت فرموده است. واقفه به همین بهانه از قبول امامت امام کاظم طفره می رفتند تا امامت امام رضا (علیه السلام) را انکار و بدین وسیله به آرزوی مادی خود نایل شوند لذا امام در مقابل آنها جبهه گیری کرد وبه صراحت فرمود که امام بعد از او من هستم چنان که امام پیش از او وفات کرد و خود او نیز وفات کرد.(۳۳) عده ای از واقفه به امامت امام قائل شدند و به عقیده ی خود برگشتند.

۵ـ۵ـ استمرار امامت (امام زمان و غیبت):

روایات مهم آن حضرت درباره غیبت امام دوازدهم نیز از جمله روایات کلامی نقل شده در منابع مهم شیعه است. این مساله نیز که از طرف حضرت برجسته شد به نظر می رسد به خاطر رفع این شبهه بود که عده ای از شیعه قائل به غیبت و زنده بودن امام کاظم (علیه السلام) شدند. امام رضا (علیه السلام) جهت دفع این شبهه و پاسخگویی به سئوالاتی که در این زمینه بود، اقدام می فرمود تا بدین وسیله هم غیبت امام زمان(عج الله فرجه) را یادآوری و آن را مهم نشان دهد و هم مدعیان دروغین مهدویت و پیروی امام مهدی(عج الله فرجه) را رسوا نماید، در سروده ی، دعبل خزاعی شاعر اهل بیت نیز این مساله مطرح گردید، که حضرت به شدت گریست و فرمود ای دعبل این بیت شعر را روح القدس به تو الهام کرده است. «خروج امام لامحاله خارج ـ یقوم علی اسم الله و البرکات» پس از آن امام شروع کرد، نام ائمه بعد از خودش را تا حضرت مهدی(عج الله فرجه) ذکر کرده و به حدیث پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در این مورد اشاره و مشخص کردن وقت (توقیت) (تعیین وقت ظهور) آن را نیز بر اساس حدیث نبوی نهی نمود.(۳۴) روایتی دیگر در پایان ذکر شده که کسی از امام سئوال کرد تو صاحب این امر هستی، حضرت فرمود من صاحب این امرم ولی کسی که جهان را پر از عدل و داد کند فردی است که دارای خصوصیات برجسته از جمله خصوصیات ظاهری که امام به برخی اشاره فرمود: در سن پیران با سیمای جوانان ظهور نماید، دارای هیکلی قوی و قدرتمند است… عصای موسی و انگشتر سلیمان با اوست چهارمین نسل از فرزندان من است غیبت او را خداوند تا هر وقت که اراده فرماید طولانی خواهد کرد.(۳۵)

روایاتی که درباره امام زمان (عج الله فرجه) از امام رضا (علیه السلام) وارد شد ناظر به موضوعات ذیل می باشند:

۱. پنهانی ولادت آن حضرت،
۲.نسب او روشن و پدر و مادرش کاملاً معلوم،
۳. حضرت فرمود به اسم خود معروف نباشد و اسم او برای اکثر مردم مخفی است،
۴. اشاره به وضع اجتماعی و فرهنگی عصر غیبت و آشوب های عراق و تقیه شیعه تا عصر ظهور،
۵. نامعلوم بودن وقت ظهور.(۳۶)

پی نوشت ها:

۱.شیخ صدوق عیون اخبار الرضا (ترجمه) غفاری، علی اکبر و مستغید، حمید رضا، چاپ اول، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۰، ج ۲ ص ۳۹۸ ـ ۴۰۱.
۲.از مقالات مجموعه‌ی آثار دومین کنگره‌ی جهانی حضرت رضا، چاپ اول، مشهد انتشارات (آستان قدس) ۱۳۶۵ ج ۱ ص ۳۸۳ ـ و صفحات ۴۱۷ و ۴۸۸ و ۴۱۶ ـ ۳۶۵.
۳.شیخ صدوق، امالی «پیشین» ج ۱ ص ۲۴۰ کلینی کافی چاپ بیروت، دارالاضواء ۱۴۰۵ ج ۱ ص ۷۸.
۴.کلینی همان ج ۱ ص ۷۸ و شیخ صدوق، التوحید، با تطبیق حسینی، سید هاشم و مقدمه غفاری، چاپ قم، جامعه مدرسین، ۱۳۵۷ ش ص ۲۵۰ ـ ۲۵۱.
۵.صدوق، توحید ص ۱۲۴ ـ ۱۲۵ و ۱۴۰ و امالی ۱۶۷ و عیون ج ۱ ص ۱۱۹.
۶.عطاردی همان ص ۱۵ ـ ۲۰.
۷.همان ص ۲۰.
۸.همان ص۲۰
۹.شیخ صدوق توحید، تعلیق حسینی طهرانی، سید هاشم، چاپ قم، جامعه مدرسین، بی‌تا، ص ۶۹.
۱۰.کلینی، کافی، چاپ بیروت، دارالاضواء ۱۴۰۳ ج ۱ ص ۸۸.
۱۱.شیخ صدوق همان توحید، ص ۱۲۵.
۱۲.عطاردی پیشین ج ۱ ص ۳۲.
۱۳.کلینی کافی، بیروت دارالاضواء ۱۴۰۵ ج ۱ ص ۱۶۰.
۱۴.صدوق توحید پیشین ص ۳۶۲.
۱۵.همان ص ۳۶۴.
۱۶.عطاردی پیشین ج ۱ ص ۳۵ ـ ۳۷.
۱۷.ابن سعد طبقات، ج۶، ص۳۰۷.
۱۸.کلینی پیشین، ج ۲ ص ۲۰۰ و خصال شیخ صدوق ص ۱۷۸ ـ ۱۷۹ و برقی، محاسن، چاپ دوم قم دارالکتب الاسلامیه ص ۱۳۱.
۱۹.صدوق، توحید پیشین ص ۲۲۴ (ظاهراً بحث خلق قرآن از دوره امویان شروع شد. و تا دوران امامت امام هادی خیلی داغ بود معتزله طرفدار حادث بودن قرآن ـ اشاعره قدیم بودن آن را ترویج می‌دادند) جرجی زیدان، تاریخ تمدن اسلام ترجمه جواهر ـ امیر کبیر ۱۳۶۶ ج ۳ ص ۲۱۴.
۲۰.بحرانی، میثم، قواعد المرام فی علم الکلام، چاپ دوم، قم، مرعشی نجفی ۱۴۰۶ ص ۱۲۱ ـ ۱۷۱.
۲۱.سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات چاپ دوم، قم، مدرسین ۱۴۱۵ ص ۴۰۹.
۲۲.عطاردی، پیشین، ج ۱، ص ۴۸ و ۷۶.
۲۳.طه:۱۲۱.
۲۴.عطاردی، پیشین، ج ۱، ص ۴۱۰ ـ ۴۱۷.
۲۵.همان ص ۴۱۷.
۲۶.سبحانی جعفر، پیشین، ص ۵۰۶ ـ ۵۰۵.
۲۷.شکور، محمد جواد، تاریخ شیعه و فرقه‌های اسلام چاپ سوم، تهران، اشراقی، ۱۳۶۲ ص ۴۶.
۲۸.شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، پیشین، ج۱، ص۲۲۵.
۲۹.کلینی، کافی، پیشین، ج۱، ص۱۹۸. عیون، پیشین، ج۱، ص۴۵۰.
۳۰.شیخ صدوق، عیون، ج۱، ص۷۴ ـ ۱۳۰.
۳۱.عطاردی، پیشین، ج۱، ص۱۱۲ ـ ۱۳۸.
۳۲.شیخ صدوق، عیون، ج۱، ص۲۴ ـ ۲۶.
۳۳.همان، ج۱، ص۲۲۵.
۳۴.شیخ صدوق، اکمال الدین، پیشین، ج۲، ص۳۷۲ ـ و از ص۳۷۰ ـ ۳۷۶.
۳۵.همان، ص۳۷۶ و صافی، لطف الله، منتخب الاثر، چاپ دوم، قم، مکتبه الصدر، (چاپ هفتم مکتبه الداوری) ص۲۲۰.
۳۶.شیخ صدوق، کمال الدین، پیشین، ج۲، ص۳۷۰ ـ ۳۷۶.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

آزادى از منظر شیعه

بررسى آزادى انسان در مذهب شیعه سابقه طولانى دارد و نمى توان آن را به زمان خاصى محدود نمود؛ هرچند در شکل گیرى دچار فراز و نشیب شده است؛ لیکن ریشه آن از آغاز تشکل علمى حدیثى در مذهب شیعه به وجود آمده است. و بر همین اساس، در سخنان امیرالمؤمنین علیه السلام، اولین امام شیعیان، آزادى و حق انتخاب بشر به روشنى بیان و بر آن استدلال شده است که در بخش روایات به آن اشاره خواهد شد.
از این رو، باید گفت علم کلام، فقه، حدیث و دیگر علوم اسلامى شیعى که با عقاید و اعمال مردم سر و کار دارند، از بررسى آزادى غافل نمانده اند؛ بویژه در زمان پیدایش دو عقیده «جبر» و «تفویض » در میان اهل سنت که هواداران هر عقیده اى در برابر عقیده دیگر و هوادارانش جبهه گرفته و هر کدام از آنها دیگرى را کافر و خارج از دین دانستند.
امامان معصوم شیعه، هر دو عقیده را مردود ساخته و جبهه جدیدى در برابر آنها باز کردند که در این جبهه، آزادى و حق انتخاب بشر با بهترین راه و شیوه ممکن توجیه و تفسیر شده است.
در این مقاله، تلاش ما بر این است تا نسبت به مبانى کلامى و فقهى آزادى در مذهب شیعه امامیه اشاره اى گذرا داشته باشیم و تنها به ذکر نامى از این قواعد و ریشه ها بسنده کنیم؛ زیرا تفصیل و روشنگرى هر قاعده در خور یک مقاله مستقل است که به خواست خدا به فرصتى دیگر موکول مى کنیم.

ریشه و مبانى آزادى

آزادى از دیدگاه مبانى کلامى و فقهى در مذهب شیعه، بر پایه سه اصل نهاده شده است. این اصول ریشه و زیربناى دیگر مبانى هستند که اگر این اصول به اثبات برسد، آزادى براى انسانها نیز ثابت مى شود:
۱- حکم هر کارى که حرام بودن آن ثابت نشده باشد، اباحه است؛
۲- کسى بر کسى ولایت و قیمومت ندارد؛
۳- انسان داراى اراده و اختیار است و با اراده، کارهاى خود را انجام مى دهد.

اصل اول:

 علماى شیعه بر این مطلب اجماع و اتفاق دارند که هر عملى که حرام بودن آن ثابت نشده باشد، حکم آن اباحه است و انسان مجاز به انجام آن است. برخى از علما، اباحه را از راه عقل گرفته و قائل به اباحه عقلیه شده اند و برخى نیز از راه شرع و در نتیجه هر دو دسته بر حکم اباحه، اتفاق دارند.
اندکى از علماى شیعه اخبارى که در شبهات حکمیه تحریمیه، قائل به احتیاط شده اند نیز در اصل اولى قائل به اباحه هستند؛ لیکن ادعا مى کنند که در شبهه حکمیه تحریمیه دلیل بر وجوب احتیاط از طرف شرع رسیده است. ولى این ادعا از طرف علماى اصولى مردود شده است. براى نمونه ابتدا کلام سید مرتضى را که قائل به اباحه عقلى و سپس کلام شیخ طوسى را، که قائل به اباحه شرعى است، نقل مى کنیم.

کلام سید مرتضى در ذریعه

از کتاب ذریعه سید مرتضى نقل شده است که: هر آنچه زیان آن در زمان حال و زمان آینده ثابت نشده باشد، اصل در آن برائت است.
مقصود از زیان در زمان حال، زیان دنیوى و زیان در آینده، عقاب و کیفر در آخرت است. کلام سید در ذریعه این چنین است:
صحیح، گفتار کسانى است که مى گویند اصل در افعال به حکم عقل، اباحه است و دلیل بر آن این است: هر آنچه در آن سودى باشد و از زیان در زمان حال و آینده خالى باشد، انجام آن مباح است و اقدام بر آن نیکوست به حکم عقل؛ مانند حکم عقل به قبح و ممنوعیت فعلى که زیان آن در زمان حال یا آینده ثابت شده باشد. و علم به این حکم عقلى، ضرورى و بدیهى است؛ مانند علم به قبح ظلم و حسن احسان و انعام. اگر کسى اعتراض کند و بگوید؛ چگونه ادعاى بدیهى بودن و ضرورى بودن این علم را مى کنید با آنکه هستند کسانى که مى گویند حکم عقل، منع و حظر است!؟
پاسخ آن است که آنها در اصل مدعا با ما مخالف نیستند؛ چرا که آنها عقیده دارند:
در انجام کارى که زیانش ثابت نشده است، زیان وجود دارد و اعتقاد به عدم زیان براى آنها ثابت نشده است تا علم به اباحه نیز بر آنها روشن گردد!
و آنهایى که قول به وقف را گرفته اند و نتوانسته اند حکم اباحه و یا حکم منع و حظر را بپذیرند نیز این اعتقاد براى آنها ثابت نشده است! زیرا آنها خیال مى کنند ایمن از زیان نیستند! (لیکن اعتقاد به عدم زیان براى ما ثابت است).
اگر کسى از ما دلیل بخواهد و بگوید چه دلیلى بر فقدان زیان در آن فعل دارید!؟ در پاسخ مى گوئیم که زیان بر دو گونه است: زیان در زمان حال که زیان دنیوى است و زیان در زمان آینده که عقاب اخروى مى باشد و هیچ کدام از آنها ثابت نشده است.
اما زیان دنیوى نه از راه علم و نه از راه ظن براى ما ثابت نشده است؛ زیرا راههاى حصول علم و ظن مشخص و معلوم است و تمامى آن راهها بر ما بسته است و از هیچ راهى، علم و یا ظن به وجود ضرر دنیوى براى ما ثابت نشده است و هرگاه راههاى علم و ظن به ضرر بر ما بسته بود، علم پیدا مى کنیم که در انجام آن کار ضرر و زیانى نیست.
و اما زیان اخروى که عقاب باشد، آن هم ثابت نشده است؛ زیرا عقاب نیاز به دلیل نقلى از شرع دارد و اگر در واقع ضررى وجود داشته باشد، لازم است که ضرر اخروى را بیان نموده و به ما اعلام نماید و اگر از طرف خدا بیانى نبود، قطع پیدا مى کنیم که در واقع عقابى وجود ندارد.
و هرگاه بتوانیم ثابت کنیم در فعلى هیچ یک از وجوه قبح نیست، مى توانیم ثابت کنیم که آن فعل داراى حسن است. (۱)

کلام شیخ طوسى در کتاب عده الاصول

شیخ طوسى در کتاب عده الاصول، اباحه شرعى افعال را پذیرفته است. او پس از بیان آیات قرآنى بر قول اباحه در اشیاء، مى نویسد: ما ابا و امتناع نداریم از این که بگوییم از طریق شرع، دلیل وارد شده است بر اباحه اشیاء و عقیده ما نیز همین است. (۲)

اجماع علماى شیعه بر اباحه

علماى شیعه پس از شیخ طوسى، اباحه عقلى و یا اباحه شرعى را پذیرفته و بر آن اجماع و اتفاق پیدا کرده اند. شیخ مرتضى انصارى اتفاق علماى شیعه را چنین بیان داشته است: اجماع بر برائت را از دو راه مى توان بیان کرد؛
۱- اجماع علماء از مجتهدین و اخباریین بر اینکه حکم هر فعلى که دلیل عقلى و نقلى بر حرمت آن نداشته باشیم، برائت و عدم عقاب بر فعل است.
۲- اجماع و اتفاق علما بر اینکه حکم هر فعلى که دلیل بر تحریم نداشته باشد، عدم وجوب احتیاط و جایز بودن انجام آن فعل است.
شیخ انصارى سپس مى گوید: نه تنها اهل ادیان؛ بلکه تمامى عقلا نیز – هرچند اهل دین نباشند – بر این عقیده اند. (۳)

دلیل عقلى بر برائت

شیخ انصارى پس از نقل آیات و روایات و اجماع بر برائت، حکم عقل را چنین بیان کرده است:
چهارمین دلیل بر برائت، حکم عقل است به قبح عقاب بر چیزى که تکلیف در آن بیان نشده باشد و دلیل بر آن، حکم عقلاست بر قبح مؤاخذه مولى، عبد خود را بر کارى که اعتراف دارد ممنوعیت آن را براى عبد بیان نکرده است. (۴)

اصل دوم:

به حکم عقل هیچ کس بر انسان ولایت و قیمومت ندارد جز خدا و پیامبر و امام که ولایت آنها با دلیل ثابت شده است. بنابر این اصل، کسى حق دخالت در کار انسان را ندارد و نمى تواند او را از کارى باز دارد و یا او را به کارى که نمى خواهد، وادارد و یا براى او تصمیمى بگیرد و یا بدون رضایت و خواست او چیزى را در ملک او داخل و یا خارج نماید و انسان در انجام کارهاى خود مستقل و آزاد است و سرنوشت او به دست خودش سپرده شده است و تمام افراد انسان بر رنوشت خود حاکم هستند.
شیخ انصارى مى گوید: مقتضاى اصل و قاعده عقلى این است که هیچ کس بر دیگرى ولایت ندارد و تنها ولایت براى پیامبر و امام است که با دلیل کتاب و سنت و اجماع و عقل ثابت شده است. (۵)
علامه مامقانى مى گوید: اصل اولى که عقل به آن استقلال دارد، این است که هیچ کس بر جان و مال و آبروى دیگرى سلطه ندارد و پیروى و اطاعت کسى بر دیگرى لازم نیست. (۶)
سید عبدالاعلى سبزوارى معتقد است: مقتضاى اصل عملى و ادله اجتهادى، مانند: «لایحل مال امرء الا عن طیب نفسه »، «الطلاق بید من اخذ بالساق » و ادله دیگر مسببات که توقف بر اسباب مخصوصى دارند، این است که هیچ کس بر دیگرى، بر جان و یا مال و یا آبروى او ولایت ندارد، مگر با دلیل قطعى و روشن و این اصل نه تنها مانند اصل عدم حجیت و اعتبار است که با ادله اربعه آن را به اثبات رسانیده اند؛ بلکه شک در ولایت براى عدم اثبات آن نیز کافى است. (۷)
امام خمینى(ره) مى گوید:
اصل اولى این است که حکم کسى بر دیگرى در قضاوت و غیر آن نافذ نیست و مقصود از نفوذ این است که تخلف از آن جایز نبوده و نقض آن حرام باشد هرچند مخالف با واقع باشد و در این معنا، پیامبر یا امام و یا دوستان خدا تفاوتى ندارد؛ زیرا بالابودن درجات کمال آنها سبب نمى شود که قضاوت و حکم آنها نافذ باشد؛ لیکن عقل فطرى حکم مى کند که حکم خدا که آفریننده انسان است در حق او نافذ باشد؛ زیرا این حق ذاتى است نه اعتبارى. پس هر حکمى که بخواهد نافذ شود باید به دستور خدا باشد و از طرف او قرار داده شود.
آیات و روایات و قواعد دلالت دارد بر اینکه پیامبر و امام پس از او، جانشین خدا در زمین هستند که امر حکومت و قضاوت را خداوند به آنها داده است. (۸)
اینها نمونه اى از کلمات فقیهان شیعه در عدم ولایت است و این اصل مورد پذیرش تمام فقها مى باشد؛ چنانچه ولایت خدا و پیامبر و امام بر مردم امرى ثابت و قطعى است که در جاى خود به اثبات رسیده و بیان دلیلهاى آن، نیاز به مقاله اى ویژه دارد که باید به طور جداگانه نگاشته شود. ولیکن باید دانست که ولایت نیز با آزادى بشر مخالفتى ندارد که در پایان همین مقاله نیز به آن اشاره خواهد شد.

اصل سوم:

انسان داراى اراده و اختیار است. مساله جبر و اختیار دیر زمانى است که اندیشه بشر را به خود مشغول ساخته و مى توان گفت؛ آغاز پیدایش این اندیشه با پیدایش بشر همراه بوده است؛ بدین معنا که از آغاز آفرینش، انسان در اندیشه کارهاى خود بوده است و انجام کارهایش از نتیجه فکر و توانایى خود او ناشى مى شود و به جاى دیگر وابسته نیست و یا اینکه در مقابل بگوییم دست سرنوشت انجام کارهاى او را رقم مى زند و با یک برنامه ریزى دقیق از جایى دیگر به کار کشیده مى شود و آنچه از ازل براى او تعیین شده، همان مى شود و کوشش او به همان راه هدایت مى شود که سرنوشت اوست.
این اندیشه در خداپرستان بیشتر مورد توجه قرار گرفت؛ زیرا اعتقاد به یک مبدا توانا که آفرینش تمام جهان هستى از او و برگشت تمامى آنها به سوى اوست، این اندیشه را بارور کرد تا جایى که یک دسته از مسلمانها چون نظر به قدرت نامتناهى خدا کردند، جبرى مذهب شدند و اعتقاد پیدا کردند که آنچه در جهان هستى پدید مى آید، همه از خداست و بشر که داراى شعور و ادراک است در کارهاى خود اراده و اختیارى ندارد.
در برابر، دسته اى دیگر چون به نادرستى این گفتار و پیامدهاى آن پى بردند – و از جمله آنکه بنابراین عقیده تمام مفاسد و جنایات را باید به خدا نسبت داد و به او مستند ساخت و این سنت با عدالت خدا سازگار نیست – قائل به تفویض شدند؛ یعنى گفتند تمام کارهایى که از بشر سر مى زند از اراده و اختیار خود اوست و هیچ گونه ارتباطى به خدا ندارد و دستگاه الهى پس از آفرینش تعطیل شده است.
این دسته نیز به حقیقت نرسیده و دچار اشکالاتى شدند که از جمله اثبات ناتوانى ذات مقدس بارى تعالى و قطع سلسله فیض از مبدا فیاض مى باشد.
لیکن آنچه از سرچشمه هاى علم الهى و منابع وحى ربانى و راهنمایان دینى مبین یعنى ائمه طاهرین علیهم السلام به ما رسیده است، عقیده اى مستقل از آن دو عقیده است.
دو گوشه از آن دو عقیده را در یک عقیده جمع نموده و برزخى میان آنها قرار داده است به نام «الامر بین الامرین ». توانایى بشر در تمام لحظات زندگى از آن خداست و تمام نیروهایى که در انجام کار صرف مى گردد، از طرف حق تعالى افاضه مى شود و این افاضه، دائم در جریان است و اگر یک لحظه قطع شود، هستى به نیستى مى گراید و اوست که هر زمانى بخواهد، مى تواند جریان فیض را قطع کند و هستى تمام موجودات را بگیرد.
هستى تمام موجودات همانند چراغى است که براى روشنایى از مرکز تولید برق کمک مى گیرد و اگر در یک لحظه سیم ارتباط میان چراغ و مرکز تولید برق قطع شود، چراغ خاموش مى شود. اگر نازى کند درهم فرو ریزند قالبها.
و با تمام اینها انسان داراى اراده و اختیار است و کارهاى خود را با فکر و اندیشه خویش انجام مى دهد و در انجام کار خود آزاد است.
هر گروه، پیامد نامعقول و غلط دسته دیگر را به عنوان ضعف پندار او به رخ او مى کشید. اشاعره به معتزله مى گفتند؛ عقیده به اراده در انسان، سبب تعطیل در کار خدا مى شود و یا براى خدا شریک قرار دادن است. معتزله هم به اشاعره مى گفتند؛ عقیده به جبر باعث مى شود که تمام گناهان و جنایاتى که از انسانها سر مى زند، از خدا باشد و به او استناد داده شود.
و روشن است که پیامد هر دو عقیده باطل و غلط است؛ لیکن شیعه با پذیرفتن عدالت در خدا و حسن و قبح ذاتى افعال، حق انتخاب و آزادى را از طرف خدا براى بشر پذیرفت و عقیده صحیح از میان آن دو عقیده را که از طرف امامان معصوم علیه السلام طرح شده بود، شعار خود قرار داد. آن عقیده به «لا جبر و لاتفویض بل امر بین الامرین » یعنى نه جبر درست است و نه تفویض و عقیده صحیح امرى میان دو امر است؛ موسوم شد که در پایان، توضیح آن خواهد آمد.

پیآمدهاى نادرست قول به جبر و تفویض

اینک برخى پیامدهاى نادرست قول به جبر و تفویض را بررسى مى کنیم و پس از آن به توضیح گفتار درست – الامر بین الامرین – مى پردازیم.
امام خمینى در رساله «طلب و اراده »، اعتراضاتى بر قول به تفویض بیان کرده است:
۱- اگر انسان در کارهایى که انجام مى دهد، استقلال داشته باشد، باید تمام راههایى را که سبب نابودى و پیدا نشدن آن کار مى شوند، مسدود نماید تا آن کار پیدا شود. یکى از راههایى که سبب پیدا نشدن کار مى شوند؛ نبود خود انسان است که مى خواهد آن کار انجام دهد؛ زیرا انسان اگر نیست شود، کار او هم نیست مى شود و روشن است که انسان نمى تواند راه نابودى خود را مسدود کند و از وجود خود نگهدارى کند. پس نمى تواند تمام راههاى نابودى را ببندد در نتیجه انسان در کار خود استقلال ندارد. (۹)
۲- مخلوقات الهى که از جمله آنها انسان است، در تمام هویت و حقیقت و ذات خود نیاز، وابستگى، ربط محض و احتیاج صرف هستند؛ نه اینکه نیاز و فقر، صفتى باشد که بر ذات آنها عارض شده باشد. و این چنین نیست که چیزى باشد و موصوف به احتیاج باشد تا وصف احتیاج، زائد بر ذات آنها باشد؛ زیرا اگر فقر و احتیاج مخلوقات خدا صفتى باشد زائد بر ذات آنها، پس تمامى مخلوقات واجب الوجود خواهند شد و روشن است که جز خدا واجب الوجود نیست. پس انسانها عین فقر و وابستگى هستند و ذات آنها احتیاج است و از خود استقلال ندارند. پس چگونه در کارهاى خود استقلال دارند!؟ (۱۰)
۳- اگر انسان در کارهاى خود استقلال داشته باشد، باید وجود او نیز استقلال داشته باشد و چون انسان در اصل وجود استقلال ندارد و وجود او از خداست، پس در ایجاد کارهایش نیز استقلال ندارد و ممکن نیست کارهاى تولیدى انسان از خود او بالاتر باشد!! (۱۱)

پیامدهاى قول به جبر

۱- خداى تعالى بسیط است و تمام شؤون و صفات ذاتى او به وجود صرف بسیط برمى گردد. بنابراین هیچ گونه تجدد و تغیر در ذات و صفات خدا نیست. پس اگر امور متجدده و متغیره از ذات حق تعالى بدون واسطه انجام گیرد، لازمه آن تغیر و تجدد در ذات حق تعالى است و پیش از این گذشت که اراده از صفات فعل نیست. بلکه از صفات ذات است. پس آنچه از خدا صادر مى شود، امکان ندارد که تنها از اراده اش صادر شده باشد نه از ذاتش یا آنکه تنها از ذاتش باشد نه از اراده اش؛ زیرا اراده او عین ذات اوست.
بنابراین هر چیزى که داراى تغیر و تجدد است، صدورش از حق تعالى محال است؛ زیرا مستلزم آن است که قدیمى حادث شود و یا چیزى که در ذاتش حادث است، قدیم شود و آنچه در ذات خود متغیر است، ثابت و بى زوال شود و آن محال است و چون کارهاى انسان داراى تغیر و حدوث است، پس از خدا صادر نمى شود. (۱۲)
۲- کار تولیدى انسان داراى کثرت است و وحدت ندارد و چیزى که کثرت دارد نمى شود از چیزى که عین بساطت است، صادر شود وگرنه ترکیب و تکثیر در واحد بسیط نیز راه پیدا مى کند. پس کار انسان از خدا صادر نمى شود.
اگر کسى بگوید خدا داراى اراده و اختیار است و مى تواند هر چیزى را به هر شکلى که خواست خلق کند؛ پاسخ آن است که اراده خدا عین ذات اوست و کثرت و تجدد در اراده خدا، کثرت و تجدد در ذات اوست و نمى شود فعل ارادى خدا و صدور فعل از او را با فعل انسان قیاس کرد که این قیاس مع الفارق مى باشد و باطل است. انسان که در ذات و صفات خود ناقص و داراى کثرت و تغییر است، چگونه با خداى بسیط که در ذات و صفات بسیط است، قیاس شود!! (۱۳)
۳- منشا آثار در هر موجود عین وجود آن موجود است و ممکن نیست از موجود سلب آثار وجودى شود وگرنه سلب وجود از او خواهد شد؛ بلکه سلب وجود از تمام موجودات خواهد شد که در وجود با او شریک هستند و این امرى محال است. پس انسان که موجود است و داراى وجود است، باید آثار وجودى داشته باشد و نمى شود آثار وجودى او را که کارهاى او هستند از او سلب کرد و به خدا استناد داد. (۱۴)

امر بین الامرین

پس از آنکه بطلان مذهب تفویض و بطلان مذهب جبر معلوم شد و روشن گردید که انسان در تولید کارهاى خود استقلال ندارد و از جهتى دیگر نمى شود آثار وجودى را از انسان سلب کرد، معناى امر بین الامرین هویدا مى شود. بدین معنا که موجودات امکانى داراى اثر هستند و با اراده خود کارهاى خود را انجام مى دهند؛ لیکن از خود استقلال ندارند. انسان داراى فاعلیت و علیت و تاثیر است؛ اما به طور مستقل، تنها فاعل مستقل خداست و دیگر موجودات با اینکه وجود و آثار وجود را دارا هستند؛ اما استقلال ندارند و وجود آنها عین ارتباط و حقیقت فقر و احتیاج و وابستگى است.
با اینکه موجودات داراى صفات و آثار و افعال هستند؛ اما هیچ کدام از خود استقلالى ندارند. کسى که بداند حقیقت وجود در ممکنات ربط محض است، مى داند که فعل او در عین اینکه فعل اوست و از او سر مى زند، فعل خدا نیز هست. جهان در عین ارتباط محض و وابستگى خالص، مظهر قدرت خدا و اراده و علم و فعل نیز هست. و این است معناى منزلت بین المنزلین و امر بین الامرین. (۱۵)
مقصود از امر، عقیده شیعه است و مقصود از امرین، عقیده جبر و تفویض است. و معناى آن این است که انسان نه از روى اجبار کارهاى خود را انجام مى دهد که از خود اختیارى نداشته باشد و همانند ماشین خودکار باشد و نه آنکه در کارها استقلال دارد و دست خدا بسته و کار خدا تعطیل است؛ بلکه کارهاى انسان از روى اراده و اختیار سر مى زند و نیروى مصرفى در انجام کار، از خداست.
قدرت و نیروهاى انسان از نیروهاى ظاهرى و باطنى و اعضاى بدن و هرچه در انجام کار دخالت دارد – خواه از اسباب و علل فعلى باشد و یا از شرایط و چیزهایى که سبب رغبت به طاعت مى شود و یا انسان را از گناه باز مى دارد – همه از فیض و بخشندگى و لطف رحمانى اوست و با تمام اینها، باز هم انسان در انجام کارهایش مختار است. اگر بخواهد آن را انجام مى دهد و اگر بخواهد آن را ترک مى کند. اگر طرف ایجاب را گرفت و به دنبال انجام کار افتاد، آن کار انجام مى گیرد و اگر طرف سلب را اختیار کرد و حرکتى ننمود، آن فعل ترک مى شود و هر کدام از فعل و ترک، در تحت اختیار اوست و در انجام آن آزاد است و در عین حال خود او در تحت قدرت خداست و هر چه دارد از خدا دارد.
کسانى که قائل به تفویض شده اند، انسان ممکن الوجود را از مرز خود بیرون برده و به مرز واجب الوجود رسانیده اند و مشرک هستند و کسانى که قائل به جبر شده اند، خدا را از مقام خود پایین آوره و در مقام ممکن الوجود قرار داده اند و کافرند.
و امر بین الامرین، راه میانه است براى امت محمد(ص) که حافظ مقام ربوبى و حدود امکانى است. جبرى مذهب نه فقط به خدا که بر ممکنات نیز ظلم کرده است و تفویضى نیز بر خدا و ممکنات ستم کرده و امر بین الامرین حق هر صاحب حقى را به او داده است. (۱۶)

امر بین الامرین از دیدگاه قرآن

خداوند در قرآن کریم حقیقت امر بین الامرین را به انسان گوشزد نموده و به او توجه داده است که افعالى که از او صادر مى شود، از روى اراده و اختیار اوست و در عین حال وابسته به ذات اقدس حق است. اینک نمونه اى از آن آیات مورد بررسى قرار مى گیرد:
۱- «و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمى » (۱۷) اى رسول ما، تو تیر نینداختى در آن حال که مى انداختى ولکن خدا انداخت. در این آیه رمى، هم به رسول استناد داده شده و هم به خدا و توان و نیروى انداختن از خدا قرار داده شده است و رمى را اثبات کرده است از جهتى که آن را نفى کرده است؛ زیرا رمى که از پیامبر بوده، در عین حال از توانایى شخصى و استقلال خودش نبوده است؛ بلکه از قدرت خدا بوده است.
۲- «و ما تشائون الا ان یشاء الله » (۱۸) و نمى خواهید مگر خدا بخواهد. از یک طرف خواستن به بشر استناد داده شده و از طرف دیگر اصل خواستن و قدرت بر آن، از طرف خدا قرار داده شده است؛ نه به این معنا که دو فاعل وجود دارد؛ یکى خدا و یکى انسان و یا اینکه دو کار با اشتراک صورت مى گیرد؛ بلکه به این معنا که خواست انسان، ظهور خواست خداست و حقیقت، ربط و وابستگى به خداست.
۳- در آیات مربوط به داستان حضرت خضر و حضرت موسى گاهى فعل به خدا نسبت داده شده است؛ مانند: «فاراد ربک ان یبلغا اشدهما و یستخرجا کنزهما» (۱۹) پروردگارت اراده کرد تا آن دو یتیم به نیروى جوانى برسند و گنج خود را استخراج کنند. و گاهى به خضر و موسى نسبت داده شده است؛ مانند: «فاردنا ان یبدله ربه » (۲۰) ما خواستیم که پروردگارش او را عوض کند.
۴- گرفتن جان گاهى به خدا استناد داده شده؛ مانند «الله یتوفى الانفس حین موتها» (۲۱) خدا در هنگام مرگ جانها را مى گیرد. و گاهى به فرشته مرگ استناد داده شده است؛ «قل یتوفیکم ملک الموت الذى وکل بکم » (۲۲) بگو جان شما را فرشته مرگ مى گیرد که بر شما گماشته شده است، و گاهى به فرشتگان استناد داده شده است؛ مانند: «و لوترى اذ یتوفى الذین کفروا الملائکه » (۲۳) و اگر ببینى فرشتگان را در هنگام جان گرفتن کسانى که کافر شده اند.
۵- اضلال و گمراهى کردن، گاهى به خدا نسبت داده شده است، مانند: «و یضل الله الظالمین » (۲۴) و گاهى به ابلیس؛ مانند: «انه عدو مضل مبین » (۲۵) و گاهى به بندگان، مانند: «و اضل فرعون قومه ». (۲۶)

امر بین الامرین از دیدگاه روایات

روایات بسیارى در توضیح و تبیین امر بین الامرین از امامان معصوم علیهم السلام وارد شده است که به برخى از آنها اشاره مى شود:
۱- امام هشتم(ع) فرمود؛ خداوند فرموده است: اى پسر آدم آنچه را براى خودت مى خواهى با خواست من است و با نیروى من واجبات را انجام مى دهى وبا نعمت نیرویى که به تو داده ام بر معصیت توانا شده اى. من تو را شنوا، بینا و نیرومند آفریدم. هر نیکى که به تو برسد، از خداست و هر بدى که به تو برسد از خودت مى باشد. از این روست که من به نیکیهاى تو از تو سزاوارترم و تو به بدیهاى خودت سزاوارترى. آنچه را من انجام مى دهم، در آن پرسشى نیست و هر آنچه که آنها انجام دهند، پرسش دارد. (۲۷)
خداوند به نیکیهاى انسان سزاوارتر است، از این جهت که نیروهایى که در انجام کار صرف مى شود، از لطف اوست و مردم به بدیهاى خود سزاوارترند؛ زیرا از بدى اختیار خود، نیروهاى الهى را در نافرمانى خدا صرف مى کنند.
این حدیث بر این مطلب دلالت دارد: نیروهایى که انسان با آنها کارهاى خود را – از اطاعت و معصیت – انجام مى دهد، از خداست و به کارگیرى آن نیروها در راه گناه و به دست آوردن زشتیها از اختیار آنهاست؛ از این جهت به گناه و بدى خود سزاوارترند.
کارهاى خدا پرسش ندارد؛ زیرا موافق با عدل است و کارهاى مردم پرسش دارد؛ زیرا بر خلاف عدل و انصاف، نیروهاى خدادادى را در راه نافرمانى او صرف مى کنند.
۲- امام باقر و امام صادق(ع) فرمودند: خداوند مهربانتر از آن است که بندگانش را بر گناه مجبور نموده، سپس آنها را عذاب کند و خداوند بالاتر آن است که چیزى را بخواهد و به وجود نیاید. سؤال کردند: آیا میان جبر و قدر راه سومى هست؟ فرمود: بلى چیزى هست که از میان آسمان و زمین وسیعتر است. (۲۸)
این حدیث بر دو قاعده عقلى دلالت دارد: ۱- مهربانى خدا، با قول به جبر سازگار نیست.
۲- خداوند با قدرت بى پایانش هیچ گاه مغلوب نمى شود. خداوند به مردم نیرو بخشیده تا بتواند با اراده و اختیار خود کارهایشان را انجام دهند و اگر نافرمانى کنند، خدا مقهور نشده و مى تواند از نافرمانى جلوگیرى کند.
۳- مردى از امام صادق(ع) پرسید: فدایت شوم آیا خداوند مردم را بر گناه مجبور کرده است؟ فرمود: خداوند عادلتر از آن است که آنها را بر گناه اجبار کرده، سپس آنها را عذاب نماید!
پرسید: آیا افعال را به دست خود مردم سپرده و خود، کارى ندارد؟
فرمود: اگر اینطور بود، امر و نهى نمى کرد!
پرسید: آیا میان این دو چیز، امر دیگرى هست؟
فرمود: بلى چیزى وسیعتر از آنچه میان آسمان و زمین است. (۲۹)

نتیجه بررسى

پس از ثابت شدن سه اصل مذکور (۱- هر کارى که حرمت آن ثابت نشده باشد حکم آن اباحه است؛ ۲- کسى بر کسى ولایت ندارد؛۳- انسان داراى اراده و اختیار است و با اراده و اختیار کارهاى خود را انجام مى دهد) باید گفت در مذهب شیعه انسان کمال آزادى و حریت را داراست؛ چرا که انجام هر کارى براى او مباح است و از انجام آن منع نشده است؛ ولایت و قیمومت کسى بر او ثابت نشده است تا او را امر و نهى کند و از انجام کارى که مى خواهد بکند، جلوگیرى کند. در انجام کار خود اختیار و اراده کامل دارد و با اراده خود کارهایش را انجام مى دهد؛ جبر و قهر و اکراهى او را وادار به انجام کار و یا ترک آن نمى کند.

مرزهاى عقلى و شرعى آزادى

آزادى و حریتى را که انسان از این سه اصل به دست آورده است، به دسته و گروه خاصى اختصاص ندارد و تمام افراد انسان از آن برخوردار هستند؛ لیکن به کارگیرى این آزادى براى تمام افراد انسان در هر راه و در هر خواستى ممکن نیست؛ زیرا شعاع آزادى افراد انسان در مسیر حرکت، به هم مى رسد و برخورد مى کند.
خواسته هاى بى حد و حصر تمام افراد انسان، آنها را به نزاع و اختلاف با هم مى کشاند و در نتیجه اختلاف و نزاع، خواسته هاى آنها نافرجام مى ماند و یا قوى، ضعیف را پایمال کرده و حقوق او را تضییع مى کند.
پس براى رفع اختلاف و براى تعدیل و کنترل خواسته ها و به کارگیرى آزادیهاى افراد بشر، باید قانون باشد. قانونى که بتواند پاسخگوى نیازها باشد، بر کسى ستم نکند و نارسایى نداشته باشد. لیکن سخن در این است که چه کسى باید این قانون را وضع کند؟
قانونگذار باید یک انسان شناس کامل باشد که از تمام اسرار و ریزه کاریهاى جسم و جان و عواطف و غرائز درون انسانها با خبر باشد و تمام پدیده هاى اجتماعى را که در هنگام زندگى افراد با یکدیگر در دل اجتماع پیدا مى شود، بداند و نیز از تمام نیازمندیهاى اجتماعى و قوانینى که انسان را به تکامل مى رساند، با اطلاع باشد. آرى قانونگذار باید آفریدگار بشر باشد که از تمام رموز و اسرار آفرینش باخبر است و به تمام نیازمندیهاى ساختمان بدن او آگاه است و فطرت اصلى بشر را که در هیچ زمان و مکانى تغییر نمى کند، در نظر دارد و بر طبق خواست طبیعى آنها، قانون را وضع کرده است.
«فاقم وجهک للدین حنیفا فطره الله التى فطر الناس علیها» (۳۰)
وقتى قانون روى فطرت ثابت بشرى وضع شود، همیشه زنده و قابل اجراست؛ زیرا تمام غرائز و تمایلات بشرى از آغاز آفرینش تا انجام آن تغییر نخواهد کرد. ما از قانون همان استفاده را مى کنیم که یاران پیامبر مى کردند و گذشت زمان و پیشرفت دانش بشرى تنها به ما امکاناتى را داده که بتوانیم از قرآن و سنت استفاده بیشترى ببریم و بینش ما به حقائق احکام الهى بیش تر شود.
بشر نمى تواند چنین قانونى را وضع کند؛ زیرا بشر به تمام مصالح و مفاسد آگاهى کامل ندارد. قانونى که او وضع مى کند، دستخوش هواى نفس، ارتباطها و دیگر ناعدالتیهایى است که نمى تواند پاسخگو بوده و حقوق تمام افراد جامعه را تضمین کند.
بشر به تمام نیازمندیها، نیکیها و زشتیها آگاهى کامل ندارد و اگر در اخلاق اظهار نظر کند، اندیشه خود را بازگو مى کند و چه بسا دچار اشتباه نیز مى شود و آنچه را نیک دانسته، بد باشد و یا آنچه را بد دانسته، نیک باشد.
هیچ بشرى نمى تواند به فطرت اصلى بشر دست یابد و به تمام نیازمندیهاى او آگاهى پیدا کند. در میان دانشمندان انسان شناس و جامعه شناس، کسى نیست که بگوید من از تمام اسرار پیچیده اجتماعى که در اثر روابط مخصوص افراد حاصل مى گردد، با خبرم و یا تمام نیازمندیهاى انسان را مى شناسم.
آیا نصب پیامبر و امام با آزادى بشر مخالفت دارد!؟
پس از آنکه روشن شد انسان در به کارگیرى آزادى نیاز به قانون دارد و این قانون را باید خدا وضع کند، براى ابلاغ این قانون از طرف خدا به بندگانش نیاز به پیامبر ضرورى مى نماید. پیامبر بشر است و مانند دیگر انسانها روزى از دنیا رحلت مى کند. بنابراین پس از پیامبر باید کسى که در علم و کاردانى و دیگر صفات مانند اوست، حضور داشته باشد تا قانون را نگهدارى، اجرا و تبیین نماید و او امام است.
در اعتقادات شیعه پیامبر و امام باید معصوم بوده و از گناه و خطا و اشتباه مصون باشند، تعیین پیامبر و امام باید از طرف خدا باشد؛ زیرا جز خدا کسى نمى داند معصوم کیست که او را براى پیامبرى و یا امامت معرفى کند. حال این پرسش پیش مى آید که آیا نصب پیامبر و یا امام از طرف خدا با آزادى و حریت انسان مخالفتى ندارد!؟
دکتر محمد عماره در کتاب «المعتزله و مشکله الحریه الانسانیه » – در بخش البعد السیاسى للحریه – در اعتراض به شیعه در عقیده معصوم بودن امام و منصوب شدن او از طرف پیامبر، اعتراض کرده و چنین بیان داشته است: کسانى که مى گویند پیامبر درباره امامت وصیت کرده و پس از خود على بن ابى طالب[ع] را معین کرده است و پس از على بن ابى طالب[ع] فرزندان او به امامت رسیده اند و راه امامت و حکومت علیاى اسلام را منحصر در وصیت مى دانند، [آن هم] وصیت به ذات امامان نه وصیت به صفات [او]، و اراده مردم در امامت دخالتى نداشته و آنها هیچ گونه اختیارى از خود در تعیین امام ندارند، امام حجت بر مردم است و از اشتباه کردن معصوم است، امام مصدر قانونگذارى و تشریع در امور دین و دنیاست، امام در زمان خودش از خدا سخن مى گوید و دیگر مطالب غلوآمیز که زیر مجموعه عقیده به نص در امامت و شناخت باطنى است، امامت را حکومت کاهنها قرار داده اند که حاکم را سایه خدا بر خلق مى پندارند و او را صاحب حق الهى مى شمارند مانند کاهنهاى کلیساى اروپا در قرون وسطى.
وى در ادامه مى نویسد:
معتزله این اندیشه ها را انکار کرده و با آن به مبارزه برخاستند؛ زیرا دیدند اعتقاد به نص و وصیت در امامت، آزادى و اختیار را در مهمترین مسائل حیاتى از انسان مى گیرد و گفتند عقیده به نص و وصیت، توهمى بیش نیست که تنها، اثر انسان و قدرت وى را و اختیار و آزادى او را در حکومت علیاى جامعه اى که در آن زندگى مى کند، از او مى گیرد. و گفتند اگر امام باید معصوم باشد به اعتقاد اینکه حجت است، پس باید از او رفع تکلیف شود و رفع تکلیف از پیامبران نشده است تا چه رسد به امام که مقام او پایینتر است. (۳۱)
در این سخن چند اعتراض به عقائد شیعه شده است که به آنها اشاره کنیم و سپس از آنها پاسخ مى گوییم:
۱- امام مصدر قانونگذارى و تشریع است؛
۲ – اعتقاد به معصوم بودن امام سبب رفع تکلیف از او مى شود؛
۳- اعتقاد به نص بر امامت، با آزادى و حریت انسان مخالفت دارد.
اما پاسخ اعتراض اول روشن است؛ زیرا هیچ عالمى از علماى شیعه در کتاب خود ننوشته است که قانونگذارى و تشریع با امام است.
شیعه عقیده دارد، قانونگذار خداست و پیامبر، واسطه میان خدا و خلق براى تبلیغ قانون الهى است. و اگر در روایات شیعه به چشم مى خورد که حدود برخى از احکام را پیامبر بیان کرده است، به معناى قانونگذارى پیامبر در برابر خدا نیست؛ بلکه خداوند پس از تعیین اصل قانون و ابلاغ آن به پیامبر، در برخى از موارد، تعیین حدود قانون را به او تفویض کرده است. این روایات تفویض در تشریع را از طرف خدا براى پیامبر در تعیین حدود برخى از احکام داده است، نه اینکه اصل تشریع و قانونگذارى را در برابر خدا به وى تفویض کرده باشد. اما شیعه این عقیده را نسبت به امام ندارد و مى گوید؛ امام حافظ سنت پیامبر و مجرى آن است و هر چه مى گوید از پیامبر به او رسیده؛ یا از طریق مشافهه امیرالمؤمنین على بن ابى طالب(ع) و یا از راه نوشتن احکام به دست آن حضرت و به صورت کتاب از امامى به امام دیگر مى رسیده و یا از راههاى دیگرى که در جاى خود مشخص شده است.
و اما پاسخ به اعتراض دوم؛ یعنى لزوم عصمت در امام. لزوم عصمت در امام، بحث پردامنه و گسترده اى است که از اوائل اسلام تا امروز مورد سخن بوده است. ما در این مقاله اشاره اى به معناى عصمت و برخى از دلیلهاى آن مى نماییم.

معناى عصمت

عصمت، نیرومند بودن عقل و رشد بسیار بالاى تفکر و اندیشه است در مرتبه اى که هیچ گاه مغلوب نمى شود. انسانها در مراتب تعقل و تفکر مختلف هستند؛ مانند دیگر نیروهاى خدادادى که در انسانها در مراتب مختلف ظهور مى کند.
بالاترین مرتبه از تعقل و اندیشه که اشتباه و خطا و گناه در آن راه نمى یابد، عصمت است. پیامبر یا امام چون در خداشناسى، عظمت و قدرت و دیگر صفات خدا را در بالاترین سطح دارا مى باشد، از این رو هیچ گاه مغلوب افکار شیطانى و هواى نفس نمى شود و در فکر و اندیشه آنها نافرمانى خدا راه پیدا نمى کند و قوت و نیروى بالاى تفکر در او سبب مى شود که خطا و اشتباه نیز نکند، با اینکه قدرت بر نافرمانى و توانایى بر گناه را دارد؛ اما اندیشه بالاى او، او را از گناه بیزار مى کند. او در ذات خود مى تواند اشتباه کند؛ اما قوت تعقل و توجه او به امور و مطالب سبب مى شود که خطا نکند؛ مانند کسى که حافظه اى بسیار قوى دارد و چیزى را فراموش نمى کند.
معناى عصمت این نیست که خدا او را بر ترک گناه اجبار کرده است و تکلیف از او مرتفع شده است؛ بلکه نیروهاى قوى اى که در نفس اوست، مانع از گناه مى شود؛ مانند نیروى قوى عقلى، توجه و زیرکى بسیار بالا، تیزهوشى، ذکاوت، صفاى نفس و کمال توجه به لزوم اطاعت از خدا و دورى از گناه و خطا.
اگر پیامبر و یا امام با عصمت خود، قدرت بر گناه نداشته باشد، دیگر تکلیفى هم متوجه او نیست، با اینکه پیامبر در انجام تکالیف الهى از دیگران سزاوارتر است و خداوند در قرآن به او تکلیف کرده است «فاعبد ربک حتى یاتیک الیقین » (۳۲) پروردگارت را عبادت کن تا به یقین برسى.
اگر پیامبر یا امام قدرت بر گناه نداشته باشد، مقام او از مؤمنان صالح پایینتر خواهد بود؛ زیرا دیگران قدرت بر گناه را دارند و آن را ترک مى کنند و پیامبر یا امام نمى تواند گناه بکند که نمى کند. پس عصمت در پیامبر و امام از او تکلیف را برنمى دارد؛ بلکه رعایت تکلیف را بر او لازم تر مى کند.

دلیل بر لزوم عصمت

چرا پیامبر یا امام باید عصمت داشته باشد؟
۱- اگر پیامبر یا امام، معصوم از گناه و خطا نباشد، وثوق و اعتماد به گفتار و کردار او پیدا نخواهد شد؛ زیرا احتمال مى رود که دروغ بگوید و یا فراموش کند و یا حکمى را ترک کند. در این صورت نمى توان بر او اعتماد کرد و احکام شرع را از او گرفت.
۲- اگر گناه کند، در این صورت یا پیروى کردن از او واجب است و یا واجب نیست. اگر واجب باشد، اجتماع ضدین لازم مى آید؛ یعنى از یک طرف واجب است آن کار را انجام بدهیم و از طرف دیگر لازم است آن را ترک کنیم و اجتماع ضدین محال است. و اگر پیروى از او لازم نباشد، نبوت و یا امامت او بى اثر خواهد بود، پس پیامبر و امام گناه نمى کند.
۳- اگر گناه کند، باید او را از گناه بازداشت و او را اذیت کرد و از او بیزارى جست؛ با اینکه اذیت کردن و بیزارى از پیامبر یا امام حرام است، پس هیچ گاه گناه نمى کند.
۴- اگر پیامبر یا امام مرتکب اشتباه شود، نیاز پیدا مى کند تا کسى او را از اشتباه نگهدارى کند و حق را به او بگوید و کسى که او را نگهدارى مى کند، اگر خود معصوم باشد، پس عصمت لازم است و اگر معصوم نباشد، به دیگرى نیاز پیدا مى کند که او را نگهدارى کند و در این صورت تسلسل لازم مى آید و تسلسل باطل است.
۵- از خداى حکیم قبیح است که مردم را وادار به پیروى کردن از کسى کند که گناه مى کند و یا اشتباه دارد؛ زیرا پیروى کردن از گناه و اشتباه امرى قبیح است و بر خداى حکیم قبح آن روشنتر است. و چون خدا مردم را به پیروى از پیامبر و امام وادار نموده، روشن است که آنها گناه و اشتباه ندارند.
۶- اگر عصمت نباشد، مردم از او متنفر مى شوند و از او پیروى نمى کنند و پیروى نکردن مردم، نقض غرض نبوت و امامت است؛ زیرا غرض از نبوت و امامت پیروى کردن مردم از پیامبر و امام است. دلیلهاى عقلى و نقلى دیگرى نیز هست که عصمت را در پیامبر و امام لازم مى داند.
و اما پاسخ اعتراض سوم؛ یعنى نص بر امامت مخالف با آزادى است.
پیش از این گفتیم به کارگیرى آزادى در تمام افراد بشر نیاز به قانون دارد و قانون باید از طرف خدا باشد و مبلغ قانون خدا نیز پیامبر است.
امام، جانشین پیامبر و ادامه دهنده راه اوست و در پیامبر و امام عصمت لازم است. جز خدا کسى نمى تواند فرد معصوم را شناسایى کند و او را به عنوان پیامبر یا امام معرفى نماید. خدا، پیامبر را معرفى مى کند و پیامبر، امام را از طرف خدا. اگر کسى بگوید نصب امام از طرف پیامبر با آزادى مردم مخالف است، باید به این مطلب نیز معتقد شود که نصب پیامبر از طرف خدا نیز با آزادى مردم مخالف است و نتیجه، این خواهد شد که بشر نیاز به امام ندارد، نیاز به پیامبر و نیاز به قانون الهى ندارد؛ دنیاى بشر، دنیاى جنگل است که در آن نظم و انتظام لازم نیست و پایمال شدن حقوق ضعیفان مانعى ندارد و دیگر سخنان باطل و بى اساس که اندیشه صحیح بشرى آن را مردود مى کند.
و چیزى که انسان را به تعجب مى اندازد، اولویت و لزوم افضلیت در امام است که در نوشتار دکتر محمد عماره است؛ از یک طرف ادعا مى کند انسان در انتخاب امام که جانشین پیامبر است باید آزاد باشد و هیچ گونه تضییق و تقییدى نباید آزادى انسان را تهدید کند و از طرف دیگر مى گوید امام باید افضل از تمام امت باشد. در اینجا عبارت او را نقل مى کنیم:
«و من الامثله التى تشهد بذلک موقفهم من امامه الافضل و امامه المفضول و ایهما یقدم على الثانى فى الاختیار لهذا المنصب و بدیهى ان الافضل هو الاولى بالتقدیم ». (۳۳)
در بخش بیان عزل امام و قدرت مردم بر برکنار کردن امام از منصب خود اگر از او خطایى و یا گناهى دیدند، مى نویسد: از جمله نمونه هایى که گواه بر این مطلب مى باشد، این است که معتزله، امام شدن افضل و مفضول را بررسى نموده و بحث کرده اند که کدام یک از آنها باید امام شود؛ افضل! و یا مفضول. و روشن است که افضل باید امام شود و او سزاوارتر به امامت است.
سپس مى گوید: چیزى که ملاک فضل است و با بیشتر داشتن آن انسان افضل مى شود، مصلحت اندیشى براى امت است. او در این خصوص چنین بیان داشته است:
«ان الفضل المطلوب فى الامامه انما یراد لما یعود على الکافه من المصلحه ». (۳۴) همانا فضل مطلوب در امامت رعایت مصلحت تمام افراد امت است.
پس از بیان این مطلب، شرط دیگرى را نیز بیان داشته و مى گوید:
«و کذلک القول فى من یعرف ان انقیاد الناس له اکثر واستنامتهم الیه اتم و شکواهم الیه اعظم فهو بالتقدیم احق » هر کس مردم از او بیشتر فرمانبرى کنند و از او بیشتر به کمال برسند و درد دل خود را بیشتر به او بگویند، سزاوارتر به منصب امامت است.
آنگاه صفات زشتى را که نباید در امام باشد، مانند: شتاب زدگى، زودباورى، قضاوت عجولانه، خشونت و شدت در برخورد با مردم و… (۳۵) را بیان کرده است.
حال این پرسش پیش مى آید که اگر بناست امام افضل باشد، نفوذ کلمه داشته باشد و از صفات زشت منزه باشد و مردم نباید هر کسى را انتخاب کنند، چرا وجود این صفات و شرایط، مخالف با آزادى و حق انتخاب نیست؛ اما اشتراط عصمت که جامع تمام صفات کمال و بیزارى از تمام صفات زشت و قصور است – که شیعه با دلالت قرآن و سنت و عقل آن را پذیرفته – مانع آزادى است و آیا اعتراف به لزوم امامت افضل اعتراف به لزوم عصمت نیست!؟
علاوه بر این، تمام اندیشمندان اهل سنت که در موضوع امامت سخن گفته و امامت را براى امت اسلام لازم و ضرورى دانسته اند، براى امام صفات ویژه اى را شرط دانسته اند و هیچ اندیشمند و عالمى از اهل سنت یافت نشده است که براى امام اوصافى را لازم نداشته باشد و بگوید هر فاسق و فاجرى مى تواند امام شود.
شیعه نیز براى امام، صفت عصمت را به حکم عقل و شرع لازم مى داند و اگر اعتقاد به عصمت در امام، با آزادى بشر مخالفت دارد، هر صفتى که علماى اهل سنت در امام شرط دانسته اند نیز باید با آزادى بشر مخالف باشد.
بنابراین، آمدن پیامبر و امام نه تنها مانع آزادى انسان نیست؛ بلکه پیامبر و امام بهترین راه به کارگیرى آزادى را نشان مى دهند و به همان دلیل که بشر نمى تواند قانون کامل وضع کند و نمى تواند کسى را به عنوان پیامبر معرفى کند و مقام نبوت را به او بدهد، به همان دلیل بشر، خود نمى تواند امام پس از پیامبر را معین کند.

انسان دو بعدى است

آنچه را در موضوع نیاز به قانون بیان کردیم، ملاحظه بعد مادى انسان است که او را به قانون نیازمند مى کند و اگر انسان را از بعد معنوى نیز ملاحظه کنیم، نیاز به قانون و پیامبر و امام براى او بیشتر خواهد بود. زیرا انسان تنها در بعد مادى خلاصه نمى شود تا بشر بتواند از راه شناخت نیازهاى مادى و دیگر روابط مادى میان افراد جامعه، براى خود قانون وضع کند؛ بلکه انسان داراى دو بعد است؛ بعد مادى و بعد معنوى. اگر بر فرض انسان بتواند بعد مادى خود را شناسایى کند و براى رفع نیازهاى آن، قانونى وضع کند؛ لیکن بعد معنوى انسان ناشناخته است و در هیچ آزمایشگاهى قابل تجزیه و تحلیل و شناخت نیست. اگر تنها براى بعد مادى انسان قانون وضع شود، نیمى از نیازهاى بشر نادیده گرفته شده است.
زندگى انسان تنها در این جهان خلاصه نمى شود و دنیاى دیگرى نیز وجود دارد که انسان باید خود را براى آن آماده سازد. ارتباط جسم با روح، بعد مادى و معنوى و دنیا و آخرت انسان تنگاتنگ است و قابل تفکیک و جدایى نیست.
آخرت، وجهه ملکوتى زندگى دنیوى است. قرآن مى فرماید: «من کان یرید العاجله عجلنا له فیها ما تشاء لمن نرید ثم جعلنا له جهنم یصلیها مذموما مدحورا و من اراد الآخره و سعى لها سعیها و هو مؤمن فاولئک کان سعیهم مشکورا». (۳۶)
هر کس طالب دنیاى نقد باشد، آن مقدار که بخواهیم به او مى دهیم، سپس براى او جهنم را قرار داده ایم که نکوهیده و رانده شده وارد آن مى گردد و هر کس خواهان آخرت باشد و کوشش شایسته آن را انجام دهد، پس کوشش آنان مورد قدردانى قرار خواهد گرفت.
یعنى اگر انسان تنها در اندیشه دنیا باشد و هدفى جز دنیا نداشته باشد، به هدف عالى آخرت نمى رسد؛ ولى لطف و کرم خدا ایجاب مى کند که از همان هدف دنیایى نیز به او بهره اى بدهد.
امام خمینى در موضوع بعد معنوى انسان، چنین مى گوید:
خداوند انسان را بر فطرت الهى آفرید که عشق به کمال مطلق است. از این رو همه انسانها از خرد و کلان، عاشق کمالى هستند که نقص در آن نیست، نورى که در آن تاریکى نیست و دانشى که در آن نادانى نیست.
پیرو این فطرت، فطرت دیگرى است که بیزارى از هرگونه کوتاهى و نقص است. و روشن است که کمال مطلق خداست و انسان در فطرت خود عاشق خداست، هرچند از آن غافل است.
انسان با این دو فطرت باید دو بال بسازد و به آشیانه اصلى که آستانه حضرت دوست و درگاه اوست، پرواز کند.
پس از آفرینش انسان بر این دو فطرت، خداوند مى دانست که به واسطه گرفتار شدن به قواى حیوانى شهوت و غضب و نیروى شیطانى، انسان از فطرت خود دور خواهد ماند. از این رو خداوند پیامبرانى را براى بشارت و انذار فرستاد که احکام آنها بر طبق مقتضاى فطرت اوست تا حجابها را از پیش چشم دل او بردارند و آنها را در سیر و سلوک یار و مددگار باشند. تکالیفى که پیامبران از طرف خدا آورده اند یا بر طبق مقتضاى فطرت اصلى است؛ مانند: دعوت به فضائل اخلاقى و کمالات نفسانى و یا بر طبق فطرت تبعى است؛ مانند: نهى از کفر و شرک و اخلاق زشت براى زنده کردن و کمک دادن به این فطرت.
پس تکالیف الهى همه، الطاف خداست و به منزله داروهایى است براى درمان روانهاى بیمار. پیامبران، طبیبان نفوس و مربیان روانند که نه تنها انسانها را از تاریکى به روشنى هدایت مى کنند و از نقص به کمال مى برند؛ بلکه برزخها و موقفهاى قیامت نیز از عنایتهاى خداست و هر موقفى مانند بیمارستانى است که روانهاى مریض را در آن درمان مى کنند و اگر در این بیمارستانها درمان نیافت، آخرین درمان او کیفر آتش است. (۳۷)
در این سخن، فلسفه احکام الهى به اجمال بیان و حکمت آمدن پیامبران به این صورت روشن شده است:
۱- آمدن پیامبران براى برداشتن حجابها از سیر و سلوک مردم به سوى خدا است.
۲- دستورات دین موافق با فطرت اصلى انسان مى باشد که عشق به کمال مطلوب است.
۳- احکام دین، فطرت انسان را براى حرکت به سوى خدا و پرواز به درگاه او کمک مى دهند.
۴- باز داشتن مردم از کفر و شرک و پرهیز دادن آنها از اخلاق زشت، براى برداشتن مانع از رسیدن به کمال است.
۵- احکام دین تفضل و عنایت خداست براى رها ساختن انسان از زندان طبیعت و آزادى براى سیر و سلوک به سوى خدا.
۶- تکالیف الهى، الطاف اوست و درمان دردهاى روان است و پیامبران، اطباى نفوس هستند و مواقف در قیامت و عالم برزخ بیمارستان درمان بخش جانهاى بیمار است.

تکلیف الهى با آزادى بشر مخالفتى ندارد

با توجه به گفتار گذشته، روشن شد که بهترین قانونى که مى تواند راه به کارگیرى آزادى را به انسان بیاموزد و او را از قید و بند شهوات و زندان طبیعت و اسارت غضب رها سازد، قانون الهى است که توسط پیامبران به بشر ابلاغ مى شود. ضمن اینکه سفارشهایى هم از قرآن و حدیث درآسان بودن دین و سخت نبودن دستورات خدا شده است:
«یریدالله بکم الیسر و لایرید بکم العسر»، (۳۸) خداوند آسانى را براى شما خواسته است و سخت گیرى را نخواسته است.
«و ما جعل علیکم فى الدین من حرج »، (۳۹) خداوند در دین بر شما سختى قرار نداده است.
و امام سجاد علیه السلام فرمود: «واعلم ان الله یراد بالیسر و لایراد بالعسر کما اراد بخلقه التیسیر و لم یرد بهم التعسیر»، (۴۰) و بدان خدا را با آسان گیرى باید پیروى کرد نه با سخت گیرى، چنانچه خداوند از بندگانش آسان گیرى را خواسته و سخت گیرى را براى آنها نخواسته است. و همچنین قواعد عقلى، اصولى، کلامى و فقهى بسیارى که براى آسان گیرى تکالیف انسان، تشریع شده است که به عنوان نمونه، ۵۴ قاعده را در فقه مى توان نام برد.
بنابراین، هر چند خداوند براى هدایت بشر و سعادت انسان، تکالیفى را بر عهده وى نهاده است؛ لیکن آزادى و حق انتخاب را از او نگرفته است و در انتخاب راه هدایت و یا چاه ضلالت، او را آزاد گذاشته است:
«انا هدیناه السبیل اما شاکرا او کفورا»، (۴۱) ما به انسان راه را نشان داده ایم؛ خواه سپاسگزار باشد و یا ناسپاس.
و حتى این آزادى تا اندازه اى است که حق انتخاب دین را نیز به مردم واگذار کرده است: «لا اکراه فى الدین قد تبین الرشد من الغى فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروه الوثقى لا انفصام لها والله سمیع علیم »، (۴۲) در انتخاب دین اکراه نیست، راه رشد از گمراهى روشن و جدا شده است، پس هر کس به طاغوت کافر شود و به خدا ایمان آورد، به دستگیره محکم چنگ زده، از آن جدا شدنى نیست و خداوند شنوا و داناست.
خداوند به انسان اراده عنایت فرموده و او را آزاد گذاشته است؛ او مى تواند خدا را انتخاب کند یا شیطان را، آخرت را یا دنیا را، بهشت یا جهنم را، سعادت یا شقاوت را، سرافرازى یا سرافکندگى را.
«تریدون عرض الدنیا والله یرید الآخره »، (۴۳) شما متاع دنیا را مى خواهید و خداوند آخرت را براى شما مى خواهد.
«و من یرد ثواب الدنیا نؤته منها»، (۴۴) هر کس پاداش دنیایى را بخواهد، بهره اى از آن را به او مى دهیم.
«و من یرد ثواب الآخره نؤته منها»، (۴۵) هر کس پاداش آخرت را بخواهد، بهره اى از آن را به او مى دهیم.
این آیات ودیگر آیاتى که در این زمینه نازل شده است، به ما نشان مى دهد که تحمیل عقیده بر کسى مجاز نیست و اصول دین و اعتقادات باید با اندیشه و استدلال پذیرفته شود یا نه با زور و اجبار:
«من کان یرید الحیاه الدنیا و زینتها نوف الیهم اعمالهم فیها»، (۴۶) هر کس زندگى و زیور دنیا را بخواهد، پاداش کارهاى او را در این دنیا به او مى دهیم ولیکن هر کس آخرت را بخواهد و براى آن تلاش کند، خداوند او را کمک کرده و بر پاداش او مى افزاید.
«و من کان یرید حرث الآخره نزد له فى حرثه »، (۴۷) هر کس کشتزار آخرت را بخواهد، ما آن را افزون مى کنیم.

کاربرد آزادى و اراده

اراده و آزادى تا آنجا کاربرد دارد که مى تواند سبب تغییر حکم شرع شود و حکم شرع را به دنبال خود بکشد، براى اثبات این مطلب، باید به ارج نهادن شرع به سیره و بناى عقلا، عرف و عادت، سیره متشرعه و اجماع بر برخى از مبانى توجه کرد که همه نشانگر نقش بسیار مهم آزادى و اراده او در سرنوشت و نظم زندگانى و درک وظیفه شرعى است. بناى عقلا و عرف، نقش بسیار اساسى در بنیان احکام
شرع دارد که بسیارى از احکام شرع در اصول وفقه بر همین پایه و اساس بنیان نهاده مى شود؛ مانند: حجیت ظهورات، حجیت خبر ثقه، قراردادهاى اجتماعى، پیمانها، عهدها، ازدواج، خرید و فروش، اجاره صلح، بخشش، تشخیص مفاهیم وارده از شرع، تعیین موضوع و متعلق احکام شرع و دیگر امورى که در ارتباط با احکام شرع هستند و مى توانند احکام شرع را تغییر داده و حالت و یا موضوع حکم را عوض نمایند و در نتیجه، حکم شرع نیز عوض شود که باز کردن این عنوان و توضیح مطالب ذکر شده نیاز به بررسى بسیار زیادى دارد.
اسلام حتى پیروان سایر ادیان الهى – اهل کتاب – را نیز به رسمیت مى شناسد و به عقیده آنها احترام مى نهد. امام هادى(ع) فرمود: ما مى گوییم؛ خداوند بندگانش را بر کارهایشان پاداش مى دهد و با آن اراده و اختیارى که به آنها عنایت فرموده، توانایى انتخاب را به آنها داده است. (۴۸)
فرمود ما مى گوییم، خداوند با قدرت خود، مردم را آفرید و حق انتخاب سرنوشت را به آنها عنایت فرمود. با حق انتخاب، عبادت کردن را از آنها خواسته است و به آنها امر و نهى کرده است و پیروى کردن از آنها (امر و نهى) خواسته و پسندیده است. (۴۹)
از امیرالمؤمنین(ع) پرسیدند، با چه چیز خدایت را شناختى؟ فرمود: با توانایى تمیز دادن و حق انتخابى که خدا به من داده است و با عقلى که مرا راهنمایى مى کند. (۵۰)
از امام صادق(ع) پرسیدند، چرا خداوند تمامى مردم را خداشناس و پیرو حق نیافرید با اینکه مى توانست. فرمود: اگر خداوند آنها را مطیع مى آفرید، سزاوار پاداش نبودند. اگر مردم با انتخاب خود اطاعت نکنند، بهشت و جهنم براى چیست؟ خداوند مردم را آفرید و به آنها دستور پیروى داد و از نافرمانى نهى کرد و با فرستادن پیامبران، حجت را تمام کرد و با فرستادن کتابهاى آسمانى عذر آنها را قطع نمود تا مردم، خود اطاعت را انتخاب کنند و سزاوار پاداش شوند و یا نافرمانى را انتخاب کنند تا کیفر شوند. (۵۱)

خلاصه

۱- ریشه و مبانى کلامى و فقهى آزادى و حریت در مذهب شیعه سه اصل برائت، عدم ولایت و اراده و اختیار است که هر سه در مذهب شیعه ثابت شده است.
۲- شیعه که از طرفداران اراده و اختیار در انسان است، عدالت را در خداوند پذیرفته و حسن و قبح ذاتى اشیاء را که با درک مستقل عقل شناخته مى شود، قبول کرده و کارهاى خدا را هدفمند دانسته است.
۳- قول به جبر و قول به تفویض باطل است و راه معقول و صحیح، امر بین الامرین است که قرآن و سنت و عقل نیز آن را مى پذیرد.
۴- اراده در انسان از کارهاى بدون واسطه نفس است و نیاز به مقدمه اى ندارد.
۵- به کارگیرى آزادى براى تمام افراد بشر ممکن نیست و براى نشان دادن بهترین راه به کارگیرى آزادى براى تمام افراد بشر، نیاز به قانون است تا بتواند خواسته هاى مردم را تعدیل و کنترل نماید و رساترین و جامع ترین قانون، قانون الهى است که توسط پیامبر به بندگان خدا ابلاغ مى گردد.
۶- نصب پیامبر و امام از طرف خدا با آزادى بشر مخالفتى ندارد.
و به همان دلیل که قانون را خدا باید وضع کند، پیامبر و امام را نیز خدا باید نصب کند.
۷- معصوم بودن از گناه و خطا در پیامبر و امام، امرى لازم و ضرورى مى باشد که با دلیل قرآن وسنت وعقل به اثبات رسیده است و به همان دلیل که خدا باید فرد معصوم را به عنوان پیامبراعلام کند، به همان دلیل امام معصوم را نیز خدا باید – توسط پیامبر – اعلام کند.
۸- تکالیف الهى با آزادى بشر مخالفتى ندارد و تکلیف، همان قانون الهى است که باید از طرف خدا ابلاغ شود تا تمام افراد بشر بتوانند به طور مساوى از آزادى بهره گیرند.
۹- فقه شیعه با آزادى و حریت انسان مخالفتى ندارد و در این زمینه بیش از پنجاه قاعده کلى در ارتباط با آزادى و آسان گیرى بر بندگان خدا، وجود دارد.
۱۰- فقه نه تنها با آزادى و اراده انسان مخالفتى ندارد؛ بلکه آزادى و اراده بشر مى تواند سبب تغییر حکم شرع شود. با اراده انسان موضوع حکم و یا حالت آن تغییر پیدا مى کند و در نتیجه حکم شرع نیز تغییر پیدا مى کند.

پى نوشتها:
۱-
سید مرتضى، الذریعه فى اصول الشیعه، انتشارات دانشگاه تهران، شماره ۱۱۰۰، ج ۲، ص ۸۰۹.
۲-
شیخ طوسى، عده الاصول، انتشارات موسسه آل البیت، قم، ج ۲، ص ۱۱۷.
۳-
شیخ انصارى، فرائد الاصول، انتشارات مصطفوى، قم، ۱۳۷۴ ق، ص ۲۰۲.
۴-
پیشین، ص ۲۰۳.
۵-
شیخ انصارى، مکاسب، خط طاهر خوشنویس، تبریز، ۱۳۷۵ق، ص ۱۵۳.
۶-
عبدالله مامقانى، رساله هدایه الانام فى حکم اموال الامام، انتشارات امین التجار حجرى، ص ۱.
۷-
سید عبدالاعلى سبزوارى، مهذب الاحکام، مطبعه الآداب النجف الاشرف، نجف، ۱۴۰۲ق، ج ۱۶، ص ۲۹۷.
۸-
امام خمینى، رساله اجتهاد و تقلید، انتشارات دارالفکر، قم، ۱۳۸۲ق، ص ۱۴۴.
۹-
امام خمینى، رساله طلب و اراده، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، ۱۳۶۲ش، ص ۶۲.
۱۰-
پیشین، ص ۶۴.
۱۱-
همان، ص ۶۶.
۱۲-
همان، ص ۷۰.
۱۳-
همان، ص ۷۲.
۱۴-
همان، ص ۷۲.
۱۵-
همان، ص ۷۳.
۱۶-
همان، ص ۷۴.
۱۷-
سوره انفال، آیه ۷.
۱۸-
سوره دهر، آیه ۳۰.
۱۹-
سوره کهف، آیه ۸۲.
۲۰-
سوره کهف، آیه ۸۱.
۲۱-
سوره زمر، آیه ۴۲.
۲۲-
سوره سجده، آیه ۱۱.
۲۳-
سوره انفال، آیه ۵۰.
۲۴-
سوره ابراهیم، آیه ۲۷.
۲۵-
سوره قصص، آیه ۱۰۵.
۲۶-
سوره طه، آیه ۷۹.
۲۷-
کلینى، اصول کافى، انتشارات اسلامیه، تهران، ۱۳۹۲ق، ج ۱، ص ۲۹۷، حدیث ۱۲.
۲۸-
همان، ص ۲۹۶، حدیث ۹.
۲۹-
همان، ص ۲۷۹، حدیث ۱۱.
۳۰-
سوره روم، آیه ۳۰.
۳۱-
دکتر محمد عماره، المعتزله و مشکله الحریه الانسانیه، انتشارات المؤسسه العربیه للدراسات و النشر، ص ۱۸۸.
۳۲-
سوره فجر، آیه ۹۹.
۳۳-
دکتر محمد عماره، پیشین، ص ۱۹۸.
۳۴-
همان، ص ۱۹۸.
۳۵-
همان، ص ۱۹۹.
۳۶-
سوره اسرا، آیه ۱۸ و۱۹.
۳۷-
امام خمینى، رساله طلب و اراده، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، ۱۳۶۲ش، ص ۱۵۲.
۳۸-
سوره بقره، آیه ۱۸۵.
۳۹-
سوره حج، آیه ۷۸.
۴۰-
على بن شعبه، تحف العقول، انتشارات مؤسسه اعلمى، بیروت، ۱۳۹۴ق، ص ۱۸۷.
۴۱-
سوره انسان، آیه ۲.
۴۲-
سوره بقره، آیه ۲۵۶.
۴۳-
سوره انفال، آیه ۶۷.
۴۴-
سوره آل عمران، آیه ۱۴۵.
۴۵-
همان.
۴۶-
سوره هود، آیه ۱۵.
۴۷-
سوره شورى، آیه ۲۰.
۴۸-
على بن شعبه، پیشین، ص ۳۴۲.
۴۹-
همان، ص ۳۴۴.
۵۰-
همان، ص ۳۴۵.
۵۱-
طبرسى، احتجاج، انتشارات نشر مرتضى، مشهد،۱۴۰۳ق، ص ۳۴۰

امام هادی علیه السلام ، پرچمدار اندیشه و فرهنگ اسلامی

دوران امامت علی النقی علیه السلام به دلیل گسترش فرهنگی در گرایشهای اعتقادی و بحثهای علمی که از برخورد میان مکتبهای کلامی و تحولات فرهنگی مختلف ناشی شده بود، از ویژگی خاصی برخوردار است.

در این دوران، مکتبهای عقیدتی گوناگونی چون «معتزله» و «اشاعره» گسترش یافته و پراکندگی آرای فراوانی در سطح فرهنگی جامعه پدید آمده بود.

مباحثی کلان چون: جبر و تفویض، ممکن یا ناممکن بودن رؤیت خداوند، تجسیم و مباحثی از این قبیل، افکار عمومی جامعه را دستخوش تاخت و تازهای فکری کرده بود.

سرچشمه این تحولات فکری، در رویکرد دولت عباسی به مسائل علمی و فرهنگی و نیز هجوم فلسفه وکلام دیگر ملل به سوی جامعه مسلمانان خلاصه می شود.

دستگاه حکومتی، کتابهای علمی دانشمندان ملل دیگر را به عربی ترجمه می کرد و در اختیار مسلمانان می گذاشت.

این روند از زمان مأمون آغاز شد و به تدریج ادامه یافت و به اوج خود رسید.

او تلاش فراوانی در ترجمه کتابهای دیگر ملل، به ویژه یونان داشت و بودجه بسیاری را در این راه هزینه کرد.

«جرجی زیدان» در این باره می نویسد: «مأمون هموزن کتابهای ترجمه شده طلا می داد و به قدری به ترجمه کتابها توجه داشت که روی هر کتابی که به نام او ترجمه می شد، از خود علامتی می گذاشت و مردم را به خواندن و فراگرفتن آن علوم تشویق می کرد.

با دانشمندان خلوت می نمود و از معاشرت با آنان لذت می برد.»

پس از آن، این روند تا آنجا ادامه یافت که ثروتمندان و بزرگان دوره عباسی نیز به این کار مبادرت ورزیدند و دانشمندان را گرامی داشتند.

رفته رفته تعداد کتاب فروشان و کاغذفروشان در بغداد فزونی یافت و انجمنهای علمی و ادبی تشکیل شد و مردم بیش از هر کار به مباحثات علمی و مطالعه پرداختند.

این رویه همچنان در دوره عباسی رو به رشد نهاد و کتابهای بسیاری از زبانهای یونانی، سریانی، هندی، نبطی و لاتین ترجمه گردید.

عباسیان لحظه ای دانشمندان غیر مسلمان را از خود دور نمی کردند.

متوکل و مهتدی، دانشمندان را بر تخت می نشاندند و با آنان شراب می نوشیدند و امیران و وزیران خود را در برابر آنها ایستاده نگه می داشتند؛ به گونه ای که هیچ بزرگی در مقابل آنها حق نشستن نداشت.

نزدیکی بیش از حد خلفا با غیر مسلمانان و احترام بیش از اندازه به آنها، عقاید شوم و ضد اسلامی حاکمان را به روشنی برملا می ساخت.

به خوبی آشکار است که این احترام و صرف آن همه بودجه های هنگفت، صرفا جهت دانش پروری و علم دوستی نبوده است.

آنان با جمع آوری کتابهای علمی گوناگون جایگاهی مناسب را در گسترش مناظره های علمی فراهم آوردند و اهداف مشخص و از پیش تعیین شده ای را در این موضوع دنبال می کردند؛ البته آنچه از بررسی زندگی علمی امام هادی علیه السلام در مناظره های علمی به دست می آید، برتری مبانی اعتقادی شیعه را در این برهه از زمان آشکار می سازد.

گذشته از این مطالب، پیدایش این همه آرا و نظرات گوناگون، سبب آشفتگی در اوضاع فرهنگی و اجتماعی گردید و حاصل این آشفتگی، در پیدایش گروه های گوناگونی چون: غلات، واقفیه، صوفیه و مجسّمه نمود یافت.

حاکمیت نیز از این آشفتگی فرهنگی، برای دستیابی به اهداف خود بهره می جست.

عباسیان می خواستند از این جریانها به عنوان حربه ای برای تضعیف مبانی فکری و اعتقادی مسلمانان بهره برداری کنند.

در این میان، تیزبینی امام علیه السلام در شناخت خط توطئه و استحاله فرهنگی، نقشه های دین ستیزانه آنان را آشکار ساخت.

اگر چه مراقبت شدید از ایشان، اندکی آنان را در رسیدن به هدف ننگینشان یاری می داد و عدم دسترسی به امام علیه السلام ، مشکلات جامعه اسلامی را افزون تر می کرد، ولی آن حضرت با نهایت درایت، در خنثا کردن این توطئه های فرهنگی کوشید.

تلاشهای گسترده امام علیه السلام در زمینه های فرهنگی

یکی از پردامنه ترین تلاشهای امام هادی علیه السلام در دوران زندگی شان، فعالیتهای ایشان در زمینه های فرهنگی بود که برخی از مهم ترین آنها در قالبهای ذیل انجام می پذیرفت:

1. مبارزه فرهنگی با گروههای منحرف عقیدتی

همان گونه که گفته شد، دوران امام هادی علیه السلام ، اوج پیدایش مکتبهای گوناگون عقیدتی بود که بستر آن با ایجاد فضای فکری از سوی حکومت عباسی فراهم شده بود.

گردانندگان و نظریه پردازان این حرکتها را نیز مشتی عناصر فریب خورده، فرصت طلب و سودجو تشکیل می دادند.

برخی از این گروهها عبارت بودند از:

صوفیه

یکی از اندیشه های منحرفی که با رخنه در جامعه اسلامی، سبب بدنامی شیعه و تشویش افکار عمومی جامعه مسلمانان شد، «تصوف» بود.

پیروان این مکتب، با نمایاندن چهره ای زاهد، عارف، خداپرست، بی میل به دنیا و پاک و منزه از پستیها و آلایشهای دنیایی، مردم را گمراه می کردند.

آنها از همگی این عنوانها در جهت اهداف سودجویانه خود در زمینه های گونه گون بهره مند می شدند.

آنان در اماکن مقدسی چون مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله گرد هم می آمدند و به تلقین اذکار و اوراد با حالتی خاص می پرداختند؛ به گونه ای که مردم با دیدن حالت آنها می پنداشتند با پرهیزکارترین افراد روبه رو هستند و تحت تأثیر رفتارهای عوام فریبانه آنان قرار می گرفتند. امام هادی علیه السلام با واکنشهایی سریع و به هنگام، این توطئه عقیدتی را کشف و خنثا ساخت.

نگاشته اند: روزی آن حضرت با گروهی از یاران صمیمی خود در مسجد مقدس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نشسته بودند.

گروهی از صوفیه وارد مسجد النبی صلی الله علیه و آله شدند و گوشه ای از مسجد را برگزیده، دور هم حلقه زدند و با حالتی ویژه، مشغول تهلیل گردیدند.

امام علیه السلام با دیدن اعمال فریب کارانه آنها، به یاران خود فرمودند: «به این جماعت حیله گر و دو رو توجهی نکنید.

اینان همنشینان شیاطین و ویران کنندگان پایه های استوار دین اند.

برای رسیدن به اهداف تن پرورانه و رفاه طلبانه خود، چهره ای زاهدانه از خود نشان می دهند و برای به دام انداختن مردم ساده دل، شب زنده داری می کنند.

به راستی که اینان مدتی را به گرسنگی سرمی کنند تا برای زین کردن، استری بیابند.

اینها لا اله الاّ اللّه نمی گویند، مگر اینکه مردم را گول بزنند و کم نمی خورند، مگر اینکه بتوانند کاسه های بزرگ خود را پر سازند و دلهای ابلهان را به سوی خود جذب کنند.

با مردم از دیدگاه و سلیقه خود درباره دوستی خدا سخن می گویند و آنان را رفته رفته و نهانی، در چاه گمراهی که خود کنده اند، می اندازند. همه این وردهایشان، سماع و کف زدنشان و ذکرهایی که می خوانند، آوازه خوانی است و جز ابلهان و نابخردان، کسی از آنان پیروی نمی کند و به سوی آنان گرایش نمی یابد. هر کس به دیدار آنها برود، چه در زمان زندگانی آنان و چه پس از مرگ آنها، گویی به زیارت شیطان و همه بت پرستان رفته است و هر کس هم به آنان کمک کند، مانند این است که به پلیدانی چون یزید و معاویه و ابو سفیان یاری رسانده است.»

وقتی سخنان امام علیه السلام به اینجا رسید، یکی از حاضران با انگیزه ای که امام علیه السلام از آن آگاهی داشت، پرسشی مطرح کرد که سبب ناراحتی ایشان شد.

او پرسید: «آیا این گفته ها در حالی است که آنان به حقوق شما اقرار داشته باشند؟»

امام علیه السلام با تندی به او نگریست و فرمود: «دست بردار از این پرسش! بدان که هر کس به حقوق ما اعتراف داشته باشد، هرگز این چنین مشمول نفرین و طعن و لعن ما نمی شود.

آنان که این اعمال را انجام می دهند و به حقوق ما نیز اعتراف دارند، پست ترین طایفه صوفیان اند؛ چرا که تمامی صوفیان با ما مخالف اند و راهشان نیز از ما جداست.

آنها یهودیان و نصرانیان امت اسلام اند. همینها هستند که سعی در خاموش کردن نور الهی دارند؛ ولی خداوند نورش را بر همگان به طور کامل خواهد تاباند، هر چند که کافران ناخشنود باشند.»

واقفیه

«واقفیه»، از دیگر فرقه های دوران امامت امام هادی علیه السلام بودند که امامت علی بن موسی الرضا علیه السلام را نپذیرفته و پس از شهادت پدر گرامی ایشان، امام موسی بن جعفر علیه السلام متوقف در ولایت پذیری ائمه شده و در امامت و رهبری جامعه دچار ایستایی شدند.

آنان با انکار امامان پس از امام کاظم علیه السلام و موضع گیری در مقابل امامان، حتی مردم را از پیروی ایشان منع کردند.

امام هادی علیه السلام نیز برای اثبات جایگاه امامت و پیشوایی خود به آنان، دست به رویارویی فرهنگی زد و آنها را نیز بسان غلات و صوفیان، مشمول لعن و نفرین خود کرد تا آنان را به مردم بشناساند. در این باره «ابراهیم بن عقبة» در نامه ای به امام هادی علیه السلام می نویسد:

«فدایت شوم! من می دانم که ممطوره (واقفیه) از حق و حقیقت دوری می کنند.

آیا اجازه دارم در قنوت نمازهایم آنان را نفرین کنم؟» امام علیه السلام با صراحت تمام پاسخ مثبت داد و این گونه بر اندیشه های گمراه کننده آنان خط بطلان کشید.

سرکردگی این گروه را «علی بن ابی حمزه بطائنی» بر عهده داشت که از زمان امامت علی بن موسی الرضا علیه السلام از پرداخت مالیاتهای اسلامی به امام علیه السلام خودداری می کرد و به نشانه مخالفت و رد صلاحیت ایشان، به رفتارهایی از این قبیل دست می زد.

آنها رویّه خود را همچنان تا عصر امام هادی علیه السلام ادامه دادند.

روزی امام علیه السلام یکی از آنان، به نام «ابو الحسن بصری» را دید و چون او را قابل هدایت و بیداری یافت، به او رو کرد و فقط در یک جمله به او فرمود: «آیا زمان آن نرسیده که به خود آیی؟» سخن روح فزای ایشان در وی اثر ژرف بر جای نهاد و سبب تغییر رویه و بیداری او گردید.
2. مناظره های علمی و اعتقادی

امامان معصوم علیهم السلام چشمه های جوشان معرفت و گنجینه های دانش الهی اند و چون چراغی پرفروغ و زوال ناپذیر، فراسوی علم را با پرتوافشانی خود روشن می کنند.

آنان با بیان شیوا و روشنگر خود، تاریکی نادانی را از بین برده و در هر زمان، امید نورستیزان را ناامید می ساختند.

همان گونه که پیش تر نیزبدان اشاره شد، دولت عباسی، همواره به دنبال برپایی جلسه های مناظره و گفتگوی علمی بود که برقراری این گونه جلسه ها در زمان مأمون عباسی به اوج خود رسید و این روند تا دوران امامت امام هادی علیه السلام نیز ادامه یافت.

برپایی این مجالس هدفدار، برای درهم شکستن چهره علمی امامان و زیر سؤال بردن دانش و حتی امامت آنان تشکیل می شد.

البته این کار نه تنها دشمنان را به مقصود خویش نمی رساند، بلکه موجب رسوایی و فضاحت آنها نیز می شد؛ چرا که بزرگ پیشوایان دانش و معرفت، از این فرصت برای روشن کردن اذهان عمومی ونشر فرهنگ اصیل اسلامی بهره برداری می کردند.

دولت عباسی می کوشید تا با زیر نظر گرفتن امام علیه السلام و کنترل شدید ملاقاتهای ایشان با شیعیان، از روشن شدن افکار مردمی جلوگیری کند و جلوی فیضان این سرچشمه بزرگ را بگیرد؛ ولی برپایی نشستهای علمی در تناقض با این سیاست برمی آید و تمام تلاشهای عباسیان را بیهوده می ساخت.

پی گیری این سیاست متناقض از سوی سردمداران نفاق، حاکی از کوته فکری، آنان در برابر اهداف معین خود بود.

متوکل عباسی برای این منظور، دو تن از دانشمندان به نامهای «یحیی بن اکثم» و «ابن سکّیت» را به خدمت خواند تا نشستی علمی با امام علی النقی علیه السلام ترتیب دهند.

در نشستی که به این منظور ترتیب داده شده بود، متوکل از یحیی بن اکثم خواست تا پرسشهای خود را مطرح کند.

او نیز کاغذی بیرون آورد که در آن پرسشهای پراکنده ای را مطرح کرده بود و پاسخ را از امام علیه السلام به طور مکتوب خواست.

پرسشهای اودرباره تأویل و تفسیر برخی آیات قرآن، گواهی زن، احکام خنثی، دلیل بلند خواندن نماز صبح و مسائلی درباره عملکرد امیر مؤمنان علی علیه السلام بود.

امام با نهایت دقت و ظرافت به پرسشهای وی پاسخ داد و افزون بر اثبات جایگاه علمی خود، سیزده پرسش پیچیده و مشکل را برای شیعیان پاسخ گفت و به صورت غیر مستقیم، معارف واقعی اسلام را در اختیار خواهندگان قرار داد.

پاسخهای امام هادی علیه السلام آنچنان کوبنده و دقیق بود که یحیی بن اکثم در پایان این رویارویی، به متوکل گفت: «پس از این جلسه واین پرسشها، دیگر سزاوار نیست که از او درباره مسئله دیگری پرسش شود؛ زیرا هیچ مسئله ای پیچیده تر از اینها وجود ندارد و او از عهده پاسخگویی به همه آنها بر آمد و آشکار شدن بیشتر مراتب علمی او، موجب تقویت شیعیان خواهد شد.»
3. رفع شبهه های دینی

افزون بر شبهه های خرد و کلانی که از سوی دانشمندان مزدور و فرقه های ساختگی آن دوران در حوزه دین مطرح می شد، کشمکشهای بزرگی بر سر مسائل بنیادین و زیربنایی اسلام، هر از چند گاهی رخ می نمود که دامنه فتنه انگیزی آن، اندیشه قشر گسترده ای از مسلمانان و گاه شیعیان را در بر می گرفت.

یکی از بزرگ ترین این فتنه جوییها، موضوع مخلوق بودن قرآن بود که مدتها اندیشه مسلمانان را به خود مشغول ساخته بود و چه بسیار انسانهایی که به جهت عقیده به آن، جان خود را از دست دادند! خلفای عباسی با مطرح ساختن این پرسش و نیافتن پاسخ دلخواه خود، مخالفان شان را به شدت سرکوب می کردند.

از این دسته، «احمد بن نصر خزاعی» را می توان نام برد که از مخالفان دولت عباسی بود و یک بار هم نقشه قتل واثق، خلیفه عباسی را کشید؛ ولی نافرجام ماند.

خلیفه نیز برای از میان برداشتن او، با طرح این پرسش که آیا قرآن مخلوق است یا نه، برنامه سرکوب او را آغاز کرد و پس از بیان پرسشهای گوناگون در این زمینه و دیگر مسائل اعتقادی، بهانه ای برای قتل وی به چنگ آورد و او را از میان برداشت.

واثق، احمد بن نصر را که معتقد به خلق قرآن نبود، دست بسته از بغداد به سامرا آورد و از ا و درباره خلق قرآن پرسید.

هنگامی که از عقیده او آگاهی یافت، گردن او را زد و دستور داد سرش را در بغداد و بدنش را در سامرا آویزان کنند و برگه ای به گوش او آویختند که بر آن نوشته شده بود: «این سر احمد بن نصر است که معتقد به خلق قرآن و نفی تشبیه خداوند نیست!»

معتزله که گرایشی افراطی به عقل دارند، قرآن کریم را حادث و مخلوق می دانستند و آن را از صفات باری تعالی می شمردند؛ ولی در برابر آنها اشاعره به مخالفت برخاسته و قرآن را قدیم و غیر مخلوق دانستند.

جرقه های این کشمکش که برخاسته از نظریه جبر یا تفویض بود، از اواخر حکومت امویان آغاز گردید و با پیدایش این دو مکتب کلامی در عصر عباسیان به اوج خود رسید.

تا پیش از مأمون، حکمرانان عباسی گرایش شدید و تعصب بسیاری بر نظر اشاعره و جبرگرایی داشتند و معتزلیان را به شدت شکنجه و سرکوب می کردند.

با به حکومت رسیدن مأمون، ورق برگشت و مخالفان معتزله و نظریه خلق قرآن با حربه های گوناگون از صحنه روزگار پاک می شدند! پس از مأمون نیز خلفای عباسی از او پیروی کردند و کسانی را که به عقاید معتزله پایبند نبودند، شکنجه می کردند یا از میان برمی داشتند.

هنگامی که متوکل به حکومت دست یافت، دوباره به عقاید اشاعره پیوست و این بار قربانیان این ماجرا، معتزلیان بودند! در گیر و دار این آشوب زدگیهای اعتقادی، امام هادی علیه السلام پیشوای اندیشه اسلامی، وارد عرصه شد و با بدعت شمردن این بحثها، خط سیر مکتب ناب اسلامی را برای پیروان خود ترسیم کرد.

ایشان برای تنویر اذهان پیروان خود در بغداد نوشت: «به نام خداوند بخشایشگر مهرورز.

پروردگار، ما را از فتنه های این روزگار در پناه دارد که در این صورت، بزرگ ترین مرحمت را در برابر ما به انجام رسانیده است که در غیر آن، چیزی جز نابودی و بدبختی دستاورد کسی نخواهد شد.

نظر من درباره جدالی که بر سر مخلوق بودن یا نبودن قرآن در گرفته، این است که آن بدعتی بیش نیست که در گناه این بدعت، پرسش کننده و پاسخ دهنده، هر دو یکسان اند؛ چرا که برای پرسش کننده سودی در بر نخواهد داشت و به واقع آن دست نمی یابد و برای پاسخ دهنده نیز جز رنجی ناشی از طرح موضوعی که از فهم و درک او خارج است، باقی نخواهد ماند.

همانا خالقی جز خدا وجود ندارد و جز او، همه آفریدگانش هستند.

قرآن نیز کلام خداوند بزرگ است.

پس، از پیش خودتان بر آن نامی قرار ندهید که از گمراهان خواهید بود و خداوند شما و ما را در شمار افراد این آیه قرار دهد که فرمود: آنان کسانی هستند که در نهان از خدای خویش می ترسند و از روز جزا سخت در وحشت اند.»

و این گونه آن حضرت شیعیان را از آشفتگی فکری بیرون آوردند.

این پرسش پیش تر نیز از امامان پرسیده شده بود؛ چنانکه از امام رضا علیه السلام پرسیدند و ایشان قاطعانه پاسخ داد: «قرآن، کلام خداست.

همین و بس!» بدین ترتیب، امام علیه السلام با تبیین موضعی اصولی و روشنگرانه در این بحث، شیعیان را از کاوش در این گونه بحث و جدلهایی که ثمره ای در بر ندارد، بر حذر داشته و نظر خود را بیان کردند.

4 مبارزه با خرافات

خرافه پرستی که از بینشهای سست سرچشمه می گیرد، گاه ناشی از انگیزه های سوء و گاهی نیز ناشی از نادانی و جهالت است.

البته در هر حال پیامدهای منفی در جامعه بر جای می گذارد و سبب می شود افراد جامعه در تمام مسائل به خرافات روی آورند و به همه چیز از دریچه آن بنگرند.

با پیشامد چنین وضعی، پیشوای جامعه اسلامی وظیفه دارد برای حفظ کیان دین که در اثر خرافه گرایی دستخوش انواع بدعتها می شود، با آن مبارزه کند و این بستر مناسب برای نوآوری در دین و بدعت گذاری را از بین ببرد.

بنابراین، مبارزه با خرافات گامی مهم در زدودن بدعتها و اندیشه های باطل بوده و موجب گرایش بیشتر جامعه به سوی آموزه های اسلام ناب و ارزشهای راستین خواهد شد.

از جمله تلاشهای مهم امام هادی علیه السلام در دوران امامت خود، مبارزه با خرفات است.

«حسن بن مسعود» می گوید: خدمت ابا الحسن علی بن محمد علیهماالسلام رسیدم؛ در حالی که جراحتی به دستم وارد شده بود و سواری هم به من برخورد کرده و به شانه ام آسیب رسانده بود و در اثر ازدحام و کشاکش جمعیت لباسهایم پاره شده بود.

در این حال، از ناراحتی گفتم: «وه که چه روز شومی بود! خدا شرّش را از من بگرداند.»

امام علیه السلام فرمود: «آیا تو هم که نزد ما رفت و آمد می کنی و با ما در ارتباطی، گناه خود را بر گردن دیگری می نهی که گناهی ندارد؟» من از این سخن امام علیه السلام شرمنده شدم و دانستم که اشتباه کرده ام.

گفتم: «ای سرور من! از خداوند آمرزش می خواهم.»

امام علیه السلام فرمود: «ای حسن! روزها چه گناهی دارند که وقتی شما به سزای اعمال خود می رسید، آنها را سرزنش می کنید و شوم می پندارید؟»

5. پاسخگویی به مسائل فقهی

به دلیل جایگاه ویژه علمی و مرجعیت خاصی که امام هادی علیه السلام در دوران امامت خویش داشتند، بسیاری از مسائل شرعی به ایشان بازگشت داده می شد.

امام هادی علیه السلام بیشترین اهمیت را نسبت به نشر شریعت اسلامی و تبیین احکام الهی مبذول می داشتند و با بیان مسائل فقهی، همگان را از سرچشمه زلال دانش و معرفت خویش سیراب می ساختند.

به عنوان نمونه، از امام علیه السلام درباره مصرف زکات پرسیدند.

ایشان پس از بیان موارد مصرف آن، افزود: «به کسانی که قائل به جسم بودن خدا هستند، زکات ندهید و نماز نیز پشت سرشان نخوانید.»

«حسن بن مصعب مدائنی» به امام هادی علیه السلام نامه ای می نویسد و نظر ایشان را درباره سجده بر شیشه جویا می شود.

این در حالی بود که او و برخی دیگر می پنداشتند که هر چه از زمین باشد، سجده بر آن اشکال ندارد.

امام در پاسخ وی، پندار اشتباهش را یادآور شد و فرمود که شیشه از شن و نمک است و سجده بر آن جایز نیست… .

«ریان بن صلت» از امام هادی علیه السلام درباره نماز با لباسی که از موی انسان تهیه شده باشد، می پرسد و امام علیه السلام به جواز آن فتوا می دهد.

«علی بن مهزیار» از امام می پرسد: «آیا نماز شخصی که از هوش رفته است، قضا دارد یا نه؟» امام علیه السلام در پاسخ می فرماید: «او نه روزه اش را قضا می کند و نه نمازش را؛ زیرا هر چه را خداوند بر شخص غالب کرده، خود نیز پذیرنده عذر اوست.»

«عباس بن هلال»، از امام هادی علیه السلام درباره تفسیر آیه «اَللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَالاْءَرْضِ»؛

 می پرسد و امام علیه السلام می فرماید: «یعنی خداوند راهنمای در آسمانها و در زمین است.»

گفته اند: روزی متوکل عباسی بیمار شد و نذر کرد که اگر بهبود یابد، تعداد کثیری سکه طلا صدقه دهد.

پس از مدتی بهبود یافت و خواست که نذر خود را ادا کند.

از فقهای دربار خود پرسید که با توجه به این نذر چقدر باید صدقه بدهد و کلمه «کثیر» بر چند دلالت می کند.

فتاوای بسیار و گوناگونی از فقهای دربار صادر شد و هیچ یک نتوانستند به درستی تعداد را مشخص کنند.

ناگزیر از امام هادی علیه السلام کمک خواستند و امام فرمود: «باید هشتاد سکه زر بپردازی».

این پاسخ شگفتی حاضران را برانگیخت و از امام علیه السلام خواستند که نظر خود را تشریح کند تا بدانند که بر چه مبنایی کثیر بر هشتاد دلالت می کند.

امام فرمود: «خداوند در قرآن کریم می فرماید: «لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ فِی مَواطِنَ کَثِیرَةٍ»

؛ «خداوند شما (مسلمانان) را در موارد کثیر یاری فرمود.» و همه خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کرده اند که تعداد جنگها و سریه های زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هشتاد نبرد بوده است. متوکل حیرت زده شد و ده هزار درهم برای امام علیه السلام فرستاد.

همچنین نوشته اند: متوکل نویسنده مسیحی خود را «ابو نوح» خواند.

برخی از دیگر نویسندگان به او اعتراض کردند که بر فرد کافر و نامسلمان کنیه نهادن جایز نیست. متوکل از فقیهان آن زمان استفتا کرد و هر کس چیزی در پاسخ نوشت.

متوکل با دیدن تشتت آرایی که هیچ یک استدلال محکمی نداشت، به امام نامه نوشت و از ایشان پاسخ خواست.

امام نیز تنها با یک آیه، پاسخ را مشخص کرد و نگاشت: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ * تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ وَتَبَّ»؛

امام علیه السلام با استناد به یک آیه از قرآن کریم و بدون هیچ توضیحی، جایز بودن این کار را اعلام کرد.

6. تربیت شاگردان و تقویت نیروهای ارزشی

از دیگر فعالیتهای علمی ـ فرهنگی امام هادی علیه السلام ، شناسایی و جذب افراد مستعد و تربیت و تجهیز آنان به دانش روز بود.

اگر چه اعمال فشار از سوی حاکمیت و محدودیتهایی که نسبت به ایشان صورت می گرفت، مانع دستیابی کامل تشنگان دانش و معرفت به این سرچشمه جوشان علم می شد، ولی تا حدی که در توان آنان بود، خود را از این اقیانوس بیکران سیراب می ساختند و شرایط نامساعد فرهنگی و سیاسی و نیز تنگناهایی که در پیش رو داشتند، آنان را از کسب فیض از آفتاب عالمتاب دانش باز نمی داشت.

شمار شاگردان آن امام همام را بالغ بر 185 تن بر شمرده اند که همگی از دانشمندان و بزرگان علمی روزگار خود به شمار می آمدند، هرچند شماری از آنان از محضر پرفیض امامان دیگری نیز بهره مند شده بودند.

در ادامه، برخی از چهره های برجسته آنان را به اختصار معرفی می کنیم.

عبد العظیم حسنی

ایشان از نوادگان امام مجتبی علیه السلام و مردی پارسا و مورد اعتماد و احترام اهل بیت علیهم السلام بود تا آنجا که امام هادی علیه السلام در شأن او فرمود: «اگر قبر عبد العظیم حسنی را زیارت کنید، گویا قبر حسین بن علی علیه السلام را زیارت کرده اید.»

«ابو حمّاد رازی» می گوید: «نزد امام هادی علیه السلام رفتم و درباره احکام شرعی از ایشان مسائلی را پرسیدم و حضرت به آنها پاسخ فرمود.

هنگامی که خواستم از محضر ایشان مرخص شوم، به من فرمود: هرگاه دچار مشکلی در کار دینت شدی، از عبد العظیم حسنی بپرس و سلام مرا نیز به وی برسان.»

از نکته های برجسته در مورد شخصیت او، عرضه اعتقادات خود به امام معصوم زمان خود است تا اگر در آن کژی یا نارسایی وجود دارد، آن را برطرف سازد.

خود او می گوید: «نزد مولایم (امام هادی علیه السلام ) رفتم.

وقتی مرا دید، خوش آمد گفت و فرمود: به درستی که تو دوست ما هستی.

عرض کردم: می خواهم دینم را به شما عرضه کنم که اگر مورد پسند شماست، تصدیق کنید تا خدای را در حالی ملاقات کنم که دینم پذیرفته است… من عقیده دارم پروردگار یکتاست و مانندی ندارد و از حد ابطال و تشبیه بیرون است.

او جسم و صورت و عَرَض و جوهر نیست؛ بلکه آفریننده اجسام و صورت دهنده شکلها و آفریننده عَرَضها و جوهرهاست و خداوندِ هر چیز است و مالک و ایجادکننده و آشکار سازنده همه اشیاء است.

همانا محمد صلی الله علیه و آله بنده و فرستاده اوست و خاتم پیامبران است.

پس از او تا روز قیامت پیامبری نیست و آیین او خاتم آیینها و شریعتهاست و شریعتی پس از آن تا روز رستاخیز نیست و جانشین او امیر مؤمنان، علی بن ابی طالب علیه السلام است و پس از آن حسن علیه السلام و… .» امام هادی علیه السلام فرمود: «پس از من حسن علیه السلام ، فرزندم، جانشین من است و مردم با فرزند او چگونه خواهند بود؟» گفتم: «چه خواهد شد؟» فرمود: «کسی او را نمی بیند و نامش را نمی تواند برد تا ظهور کند و زمین را از عدل پر می سازد؛ همچنانکه پر از جور و ستم می شود… .»

امام علیه السلام پس از عرضه دیگراعتقادات او مبنی بر حقانیّت معراج، بازخواست در قبر، بهشت و دوزخ، صراط و میزان فرمود: «ای ابو القاسم! به خدا این دین، دین خداست که برای بندگانش راضی گشته است.

پس بر آن ثابت قدم و پایدار باش، خداوند تو را بر قول ثابت در زندگی دنیا و آخرت ثابت بدارد!»

او در روزگاری که عباسیان تهدید و شکنجه را به اوج خود رسانیده بودند، از دیار خود هجرت کرد و در شهر ری اقامت گزید و در آنجا به روشنگری و هدایت مردم در زمینه امامت پرداخت و در همان سرزمین بدرود حیات گفت.

فضل بن شاذان

او یکی از شاگردان بزرگ مکتب امام هادی علیه السلام و امامان پیش از ایشان بود و روایات بسیاری از پیشوایان اسلام نقل کرده است که در کتابهای مختلف حدیثی یافت می شود.

وی فردی دانشمند و معتمد امامان بود که مورد ستایش آنان نیز قرار گرفته و مدح او در تاریخ باقی است.

حسین بن سعید اهوازی

تلاشهای حسین بن سعید در زمینه های مختلف فقهی، اخلاقی و اجتماعی انکارناپذیر است.

او اهل کوفه بود و با برادرش به اهواز و سپس به قم رفت و تا پایان عمر در آنجا ماند.

او به نوشتن کتابهای گوناگون اسلامی با گرایشهای مختلف و نقل تعداد بسیاری روایت از امامان معصوم پرداخت.

ابو هاشم جعفری

نامش «داوود بن قاسم» و کنیه اش «ابو هاشم» و از اهالی بغداد بود.

او مردی جلیل القدر بود که نزد امامان جایگاهی ویژه داشت و محضر آن بزرگواران را از امام رضا علیه السلام تا حضرت صاحب العصر علیه السلام درک کرده بود.

ابن السّکیت اهوازی

ابن السکیت بن یعقوب بن اسحاق اهوازی از بزرگان لغت و فرهیختگان عرصه شعر و ادب و نویسنده کتاب الصلاح المنطق است.

او را به جهت کثرت سکوتش ابن السکیت می خوانند.

از نزدیکان امام جواد علیه السلام و امام هادی علیه السلام و مورد وثوق اهل بیت علیهم السلام و فردی شجاع و عاشق ساحت مقدس امامان بود.

او تربیت فرزندان متوکل را بر عهده داشت و متوکل از علاقه او نسبت به این خاندان آگاه بود.

روزی از وی پرسید: «دو فرزند من (معتز و مؤید) نزد تو محبوب ترند یا حسن و حسین علیهماالسلام ؟» او با بی باکی تمام و کوبنده پاسخ داد: «قنبر، غلام علی علیه السلام نزد من محبوب تر از تو و فرزندانت است.»

متوکل این پاسخ دندان شکن را دستاویزی برای قتل او قرار داد و پس از شکنجه، او را به شهادت رسانید.

حسن بن علی

او نیای مادری «سید مرتضی» است که سید درباره او می گوید: «مقام و برتری او در دانش و پارسایی و فقه، روشن تر از آفتاب است.

همو بود که اسلام را در دیلم انتشار داد؛ به گونه ای که مردم آن سامان به وسیله او از گمراهی رهایی یافتند و با دعای خیر او بود که به حق بازگشتند.

صفات پسندیده و اخلاق نیکوی او بیش از آن است که شمرده شود و روشن تر از آن است که پنهان ماند.»

عثمان بن سعید

او نخستین نایب خاص امام زمان علیه السلام است و در تاریخ، شخصیت بسیار شناخته شده ای است.

دومین نایب خاص حضرت نیز فرزند اوست.

امانتداری و فریفته نشدن به مال دنیا و پارسایی و ورع، از ویژگیهای برجسته اوست.

«احمد بن اسحاق قمی» که از بزرگان شیعه است، می گوید: «روزی خدمت امام علی النقی علیه السلام رسیدم وعرض کردم: مولای من! برای من ممکن نیست که همواره خدمت شما برسم.

سخن چه کسی را بپذیرم و از دستور چه کسی پیروی کنم؟ امام فرمود: ابو عمرو (عثمان بن سعید) مردی راستگو و امین است؛ هر چه به شما بگوید، از جانب من گفته و آنچه را به شما می رساند، از سوی من است.

هنگامی که ایشان به شهادت رسیدند، نزد امام عسکری علیه السلام رفتم و آنچه را به پدر بزرگوارشان گفته بودم، بازگو کردم و همان را پرسیدم و ایشان نیز دقیقا همان پاسخ را فرمود.»

پدید آورنده : ابو الفضل هادی منش ، صفحه 28

امام هادی علیه السلام در مصاف با انحراف عقیدتی

امام هادى علیه ‏السلام در مصاف با انحراف عقیدتی

حضرت امام هادى علیه‏السلام دهمین ستاره آسمان ولایت در نیمه ذى حجه سال 212 ه.ق در شهر پیامبر علیه ‏السلام دیده به سراى خاکى گشود.

(1) نام آن حضرت «على» و کنیه ایشان «ابوالحسن» (2) و مشهورترین لقبهایشان نقى و هادى مى ‏باشد (3) و ایشان را ابوالحسن ثالث و فقیه عسکرى نیز گویند.

(4) پدر بزرگوارشان امام محمد تقى، جواد الائمه علیه ‏السلام و نام مادرشان «سمانه» مى‏ باشد.

(5) شش سال و پنج ماه از سن مبارکشان سپرى نشده بود که پدر بزرگوارشان به شهادت رسیدند(6) و سى و سه سال، مدت امامت آن حضرت است.

(7) مدت ده سال آخر عمر را تحت نظر متوکل در سامرا گذراندند.

(8) شهادت ایشان در ماه رجب به سال 254 ه.ق مى ‏باشد(9) که در سامرا در خانه خویش به خاک سپرده شدند.(10)

آن امام بزرگوار در طول مدت اقامت خویش با تنى چند از خلفاى عباسى معاصر بودند.

نام خلفاى معاصر ایشان به ترتیب: معتصم، واثق، متوکل، منتصر، مستعین و معتز مى‏ باشد.(11)

هدایت‏گران جامعه

از آن رو که مسئولیت هدایت جامعه پس از نبى اکرم صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏ آله به عهده ائمه طاهرین علیهم ‏السلام است و تبیین معارف اصیل و ناب اسلامى را آنان به عهده دارند و ایشان‏اند که باید عقیده و فکر مردم را از انحرافات باز دارند، آن بزرگواران هر یک طبق شرائط ویژه حاکم بر دوران امامت خویش، این امر مهم را به بهترین شیوه به انجام رسانیدند.

امامان ما هر یک کم و بیش در زمان امامت خویش با انحرافات فکرى و عقیدتى درگیر بودند.

امام هادى علیه‏ السلام نیز از این امر، مستثنا نبودند.

در دوران امامت امام دهم علیه ‏السلام بعضى انحرافات عقیدتى مطرح بود که ریشه در دورانهاى قبل داشت؛ ولى به هر حال، از آنجا که جامعه مسلمانان و به خصوص شیعه در زمان امام دهم علیه ‏السلام دچار بعضى از این مشکلات بود، امام به مناسبتهایى با این انحرافات برخورد مى‏ کرد و با اعلام موضع خویش، نظر حق و صائب را بیان مى‏ نمود و مردم را از باورهاى ناصحیح و غلط بازمى‏ داشت.

مسئله جبر و تفویض

یکى از مواردى که در متون روایى ما مطرح شده است، مسئله جبر و تفویض و بطلان این دو نظریه افراطى و تفریطى کلامى مى‏ باشد.

امام هادى علیه ‏السلام در جواب نامه‏ اى که اهل اهواز به وى نوشتند و مسئله ابتلاى مردم به اختلاف در دین و عقیده به جبر و تفویض را مطرح نمودند و راه چاره را طلبیدند، مطالبى را به تفصیل بیان نمودند که مرحوم ابن شعبه حرّانى در تحف العقول به تفصیل آورده است.

حضرت در ابتدا مطالبى را به عنوان مقدمه مطرح کرده و در ضمن آن به یک مسئله اساسى و ریشه‏اى پرداخته است و آن، تمسک به ثقلین است که به صورتى مبسوط و مستدلّ به اثباتش رسانده است.

سپس با استناد به بعضى از آیات الهى و روایات نبوى، ولایت و عظمت و مقام والاى مولى الموحدین امیرمؤمنان، على علیه ‏السلام را بیان و ثابت نموده است. (12)

شاید سؤالى در اینجا به ذهن برسد که چه ارتباطى است بین این مقدمه و بحث جبر و تفویض؟

حضرت علیه ‏السلام پس از بیان آن مقدمه مى‏ فرماید: «پیشاپیش، این شرح و بیان را به عنوان دلیل و راهنما بر آنچه که خواسته‏ ایم مطرح کنیم و به عنوان پشتیبان براى آنچه که در صدد بیان آن هستیم که همان مسئله جبر و تفویض و امر بین این دو است، آوردیم.» (13)

شاید امام علیه ‏السلام خواسته ‏اند با ذکر این مقدمه راه حلّ ریشه‏اى و اساسى را مطرح نمایند که اگر به ثقلین تمسک مى گردید و به سفارشات نبى اکرم صلى ‏الل ‏علیه ‏و‏آله عمل مى‏ شد، هیچ‏گاه جامعه مسلمانان، دچار چنین تشتت و تفرقه‏اى نمى‏ گردید و مبتلا به هیچ‏گونه انحرافى نمى ‏شد.

امام هادى علیه ‏السلام پس از این مقدمه، به اصل مطلب مى ‏پردازد و با استناد به کلام نورانى امام صادق علیه ‏السلام که فرموده‏ اند:

«لا جَبْرَ وَلا تَفْویضَ ولکِنْ مَنْزِلَةٌ بَیْنَ الْمَنْزِلَتَیْن؛

(14) نه جبر است و نه تفویض بلکه جایگاهى است بین آن دو جایگاه.»

شروع به طرح جواب مى‏ فرماید و هر دو نظریه را باطل، و نظریه صحیح را امرى بین آن دو مى ‏داند و نظر قرآن را شاهد بر صدق چنین مقالى مى ‏داند و باز براى تثبیت مسئله به کلام امام صادق علیه ‏السلام استناد کرده و مى ‏فرماید:

«اِنَّ الصّادِقَ سُئِلَ هَلْ اَجْبَرَ اللّه‏ُ الْعِبادَ عَلَى الْمَعاصى؟ فَقالَ الصّادِقُ علیه ‏السلام هُوَ اَعْدَلُ مِنْ ذلِکَ.

فَقیلَ لَهُ: فَهَلْ فَوَّضَ اِلَیْهِمْ؟ فَقالَ علیه ‏السلام : هُوَ اَعَزُّ وَاَقْهَرُ لَهُمْ مِنْ ذلِکَ؛

(15) از امام صادق علیه ‏السلام سؤال شد که آیا خداوند، بندگان را بر انجام معاصى، مجبور مى‏ کند؟ حضرت فرمود: خداوند عادل‏تر از این است که چنین کند.

(16) سپس از حضرت علیه ‏السلام سؤال شد که آیا خداوند بندگان را به خود واگذاشته و کار را یکسره به آنها سپرده است؟ حضرت فرمودند: خداوند عزیزتر و مسلط‏تر از آن است که چنین کند.»

آن‏گاه مى‏ فرماید: از امام صادق علیه ‏السلام روایت شده است که فرمود: «النّاسُ فِى القَدَرِ عَلى ثَلاثَةِ اَوْجُهٍ: رَجُلٌ یَزْعَمُ اَنَّ الاَْمْرَ مُفَوَّضٌ اِلَیْهِ فَقَدْ وَهَنَ اللّه‏َ فى سُلْطانِهِ فَهُوَ هالِکٌ وَرَجُلٌ یَزْعَمُ اَنَّ اللّه‏َ جَلَّ و عَزَّ اَجْبَرَ الْعِبادَ عَلَى الْمَعاصى وَکَلَّفَهُمْ ما لا یُطیقُون فَقَدْ ظَلَمَ اللّه‏َ فى حُکْمِهِ فَهُوَ هالِکٌ وَرَجُلٌ یَزْعَمُ اَنَّ اللّه‏َ کَلَّفَ الْعِبادَ ما یُطیقُونَ وَلَمْ یُکَلِّفْهُمْ مالا یُطیقُونَ فَاِذا أَحْسَنَ حَمَدَ اللّه‏َ وَاِذا أساءَ اِسْتَغْفَرَ اللّه‏َ؛ فَهذا مُسْلِمٌ بالِغٌ؛

(17) مردم در چگونگى اعتقاد به «قدر» سه دسته ‏اند: گروهى بر این باورند که کارها، همه به آنان واگذار شده است.

اینان خداوند را در تسلطش سست دانسته‏ اند؛ لذا این گروه در هلاکت ‏اند.

و گروهى گمان دارند که خداوند، بندگان را بر انجام گناهان، مجبور مى ‏کند و آنان را به چیزهایى مکلف کرده است که طاقت انجام آن را ندارند.

اینها خداوند را در حکمش، ظالم دانسته ‏اند و به خاطر همین، به هلاکت خواهند رسید.

و گروهى چنین معتقدند که خداوند، بندگان را به قدر طاقت آنها مکلّف نموده است و به آنان بیش از طاقتشان دستور و فرمان نمى ‏دهد.

[اینها افرادى هستند [که اگر کار نیکى انجام دهند سپاس خداوند را به جاى مى ‏آورند و اگر کار بدى از آنان سرزند، از خداوند طلب بخشش مى‏ کنند.

اینان به اسلام حقیقى دست یافته‏ اند.»

پس از این، امام علیه ‏السلام با توضیح بیشتر مسئله جبر و تفویض را بیان کرده، خطا بودن هر دو را تبیین مى‏ کند.

حضرت مى ‏فرماید: «فَاَمّا الْجَبْرُ الَّذى یَلْزَمُ مَنْ دانَ بِهِ الْخَطَأَ فَهُوَ قَوْلُ مَنْ زَعَمَ أنَّ اللّه‏َ جَلَّ وَعَزَّ أجْبَرَ الْعِبادَ عَلَى الْمَعاصى وعاقَبَهُمْ عَلَیْها وَمَنْ قالَ بِهذَا الْقَوْلِ فَقَدْ ظَلَمَ اللّه‏َ فى حُکْمِهِ وَکَذَّبَهُ وَرَدَّ عَلیْهِ قَوْلَهُ «وَلا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَدا» (18) وَقَوْلَهُ «ذلکَ بِما قَدَّمَتْ یَداکَ وَاَنَّ اللّه‏َ لَیْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبید» (19)

؛ (20) اما قول به جبر که معتقد به آن دچار خطاست، قول کسى است که گمانش بر این است که خداوند، بندگان را بر انجام معصیتها مجبور کرده است و در عین حال، آنان را بر ارتکاب معاصى، عقوبت مى‏کند.

کسى که بر این باور باشد، به خداوند نسبت ستمکارى در حکمش داده است وکلام خداوند در قرآن چنین چیزى را تکذیب کرده و مردود دانسته است [آنجا که خداوند مى‏فرماید]: «پروردگارت به هیچ کس ظلم نمى‏کند» و نیز مى‏ فرماید: «این (رسوایى در دنیا و عذاب سوزان در آخرت) به خاطر آن چیزى است که دستانت از پیش فرستاده است و خداوند هرگز به بندگان ظلم نمى ‏کند.»

و در مورد تفویض مى‏ فرماید: «وَاَمَّا التَّفْویضُ الَّذى اَبْطَلَهُ الصّادِقُ علیه‏السلام وَاَخْطَأَ مَنْ دانَ بِهِ وَتَقَلَّدَهُ فَهُوَ قَوْلُ الْقائِلِ: إنَّ اللّه‏َ جَلَّ ذِکْرُهُ فَوَّضَ إِلَى الْعِبادِ اخْتِیارَ أَمْرِهِ وَنَهْیِهِ وَأَهْمَلَهُمْ؛

(21) و اما قول به تفویض که امام صادق علیه ‏السلام آن را باطل کرده است و کسى که معتقد بدان باشد، در خطاست، قول کسى است که مى‏ گوید: خداوند اختیار امر و نهى خود را به بندگان سپرده است و آنان را رها کرده است.»

«فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللّه‏َ تَعالى فَوَّضَ اَمْرَهُ وَنَهْیَهُ إلى عِبادِهِ فَقَدْ أَثْبَتَ عَلَیْهِ الْعَجْزَ وَأَوْجَبَ عَلَیْهِ قَبُولَ کُلِّ ما عَملُوا مِنْ خَیْرٍ وَشَرٍّ وَأَبْطَلَ أَمْرَ اللّه‏ِ وَنَهْیَهُ وَوَعْدَهُ وَوَعیدَهُ، لِعِلَّةِ مازَعَمَ اَنَّ اللّه‏َ فَوَّضَها اِلَیْهِ لاَِنَّ الْمُفَوَّضَ اِلَیْهِ یَعْمَلُ بِمَشیئَتِهِ، فَاِنْ شاءَ الْکفْرَ أَوِ الاْیمانَ کانَ غَیْرَ مَرْدُودٍ عَلَیْهِ وَلاَ مَحْظُورٍ…

؛ (22) پس کسى که گمان دارد که خداوند امر و نهیش را به بندگانش واگذاشته است، عجز و ناتوانى را بر خدا ثابت کرده است و پذیرش هر عملى را که انجام مى‏ دهند، چه خوب باشد و چه بد، بر خداوند واجب دانسته است.

و امر و نهى و وعده و وعید خدا را باطل شمرده است؛ زیرا گمانش بر این است که خداوند همه اینها را بر او واگذاشته است؛ چون کسى که کارها بدو سپرده شده، به خواست خود کارها را انجام مى ‏دهد.

پس اگر کفر را برگزیند یا ایمان را بپذیرد، نه ایرادى بر او وارد است و نه منعى.»

امام هادى علیه ‏السلام پس از ابطال هر دو نظریه افراطى و تفریطى، قول حق و نظر صائب را که «امر بین الامرین» مى‏ باشد مطرح مى ‏نماید:

«لکِنْ نَقُولُ: إِنَّ اللّه‏َ جَلَّ وَعَزَّ خَلَقَ الْخَلْقَ بِقُدْرَتِهِ وَمَلَّکَهُمْ اِسْتِطاعَةَ تَعَبُّدِهِمْ بِها، فَاَمَرَهُمْ وَنَهاهُمْ بِما اَرادَ، فَقَبِلَ مِنْهُمُ اتِّباعَ أَمْرِهِ وَرَضِىَ بِذلِکَ لَهُمْ، وَنَهاهُمْ عَنْ مَعْصِیَتِهِ وَذَمّ مَنْ عَصاهُ وَعاقَبَهُ عَلَیْها؛

(23) لکن ما معتقدیم که خداوند با جلالت و عزیز، خلق را به نیروى خود آفرید و توانایى پرستش خود را به آنان داد و بدانچه خواست، آنان را امر و نهى کرد.

پس پیروى آنان از امرش را قبول نمود و بدان راضى شد و آنان را از نافرمانى خود بازداشت و هر کسى را که مرتکب نافرمانى او شد، نکوهش کرد و به خاطر نافرمانى، عقوبت نمود.»

امام هادى علیه ‏السلام و غلات

در هر دین و مذهب و نحل ه‏اى، ممکن است کسانى یافت شوند که در بعضى از آموزه‏ ها یا اصول آن، جانب گزافه‏ گویى و مبالغه را بگیرند و درباره شخصیتهاى دینى دچار غلو گردند.

متأسفانه در میان شیعیان ـ و یا به اسم شیعه ـ گروهى بودند که دچار چنین انحرافى شدند.

آنان گروهى بودند که نسبت به ائمه طاهرین علیهم ‏السلام غلوّ مى ‏کردند و حتى بعضى براى آن حضرات قائل به مقام الوهیت بودند.

وجود این عده در زمان امام هادى علیه ‏السلام پیشینه تاریخى داشت و به دورانهاى قبل از ایشان و حتى به دوران وجود مبارک امیرمؤمنان، على علیه‏ السلام باز مى ‏گشت.

امام زین العابدین علیه‏ السلام این چنین از غلات تبرّى مى‏ جوید و مى ‏فرماید: «إنَّ قَوْما مِنْ شیعَتِنا سَیُحِبُّونا حَتّى یَقُولُوا فینا ما قالَتِ الْیَهُودُ فى عُزَیْرٍ وَقالَتِ النَّصارى فى عیسَى ابْنِ مَرْیَمَ؛ فَلا هُمْ مِنّا وَلا نَحْنُ مِنْهُمْ؛

(24) عده‏اى از شیعیان ما به صورتى به ما دوستى خواهند ورزید که در مورد ما همان چیزى را مى‏گویند که یهود در مورد عزیر و نصارى در مورد عیسى بن مریم گفتند.

نه آنان از ما هستند و نه ما از آنان هستیم.»

ائمه اطهار علیهم‏ السلام همواره به فراخور شرایط با این عده به مبارزه مى‏ پرداختند و با گرفتن موضع قاطع در قبال این طرز فکر تا حدّ ممکن نمى ‏گذاشتندکه این عده با انتساب خود به شیعه آنان را بدنام کنند.

ازامام سجاد روایت شده است که فرمودند: «أَحِبُّونا حُبَّ الاِْسْلامِ فَوَاللّه‏ِ ما زالَ بِنا ما تَقُولُونَ حَتّى بَغَّضْتُمُونا إلَى النّاسِ؛

(25) مارا آن چنان دوست بدارید که اسلام گفته است.

سوگند به خدا! پیوسته چیزهایى را در مورد ما مى‏ گویید که در نتیجه آن، دشمنى مردم را متوجه ما مى ‏سازید.»

در اینجا باید متذکر شد که تفکّر غلوّ آمیز به صورت هاى مختلفى ممکن است محقق شود.

مرحوم علامه مجلسى در بحار چنین مى‏ گوید: «غلو در مورد نبىّ و امامان به این است که کسى قائل به الوهیت آنان شود، یا اینکه قائل به شریک بودن آنان با خداوند باشد، در اینکه مورد عبادت واقع شوند یا اینکه آنان در خلق کردن یا روزى دادن با خدا شریک هستند، یا اینکه خداوند در آنان حلول کرده است، یا با آنان یکى شده است، یا اینکه کسى قائل باشد که اینان، بدون وحى یا الهام از جانب خدا، عالم به غیب هستند، یا اینکه ائمه علیهم‏ السلام را انبیا بدانند، یا قائل به تناسخ ارواح بعضى از ائمه در بعضى دیگر باشند، یا قائل به اینکه شناخت آنان، انسان را از تمامى طاعات بى‏نیاز مى‏کند و با شناخت و معرفت آنان تکلیفى نیست و نیازى به ترک معاصى نمى‏ باشد.» (26)

همان‏طور که ملاحظه مى ‏شود، اعتقاد به یکى از این امور، غلوّ است و معتقد به آن غالى به حساب مى‏ آید.

سپس ایشان مى‏ فرماید: «اگر کسى قائل به یکى از این انواع غلوّ باشد، ملحد و کافر است، از دین خارج شده است؛ همان‏طور که دلیلهاى عقلى و آیات و اخبار پیشین و غیر آنها بر این مسئله دلالت دارد.»(27)

امام هادى علیه ‏السلام نیز باتوجه به وجود این عده و فعالیت آنان و وجود شخصیتهایى در رأس آنان، سکوت در مقابل این گروه گمراه و گمراه ‏کننده را جایز ندانست و به صورتى قاطع و صریح به مبارزه با آنان پرداخت.

سران این گروه منحرف و خطرناک، کسانى چون: على بن حس که قمى، قاسم یقطینى، حسن بن محمد بن باباى قمى، محمد بن نُصیر فهرى و فارس بن حاکم بودند. (28)

احمد بن محمد بن عیسى و ابراهیم بن شیبه، هر یک جداگانه نامه ‏اى به امام هادى علیه ‏السلام نوشته در ضمن آن اشاره به طرز فکر و عقیده غلات در زمان خود مى‏ کنند و بعضى از آن معتقدات را بیان کرده و نیز اشاره به دو شخصیت از غالیان زمان خود، على بن حسکه و قاسم یقطینى نموده، از امام کسب نظر و تکلیف مى‏ نمایند.

امام صریحا در جواب مى ‏نویسد: «لَیْسَ هذا دینُنا فَاعْتَزِلْهُ؛

(29) چنین چیزى از دین ما نیست، لذا از آن دورى جو!» و در جایى امام هادى علیه ‏السلام این دو شخص را صریحا لعن مى ‏کند.

محمد بن عیسى مى‏ گوید: امام هادى علیه ‏السلام نامه‏ اى به من نوشت که شروع آن چنین بود: «لَعَنَ اللّه‏ُ الْقاسِمَ الْیَقْطینى وَلَعَنَ اللّه‏ عَلِىَّ بْنَ حَسْ کَةِ الْقُمىّ، اِنَّ شَیْطانا تَرائى لِلْقاسِمِ فَیُوحى اِلَیْهِ زُخْرُفَ الْقَولِ غُرُورا؛

(30) خداوند قاسم یقطینى و على بن حسکه قمى را لعنت کند! شیطانى در برابر قاسم نمایان مى‏ گردد و با القاى سخنان باطلِ به ظاهر آراسته او را مى ‏فریبد.»

نصر بن صبّاح گوید: حسن بن محمد که معروف است به ابن بابا و محمد بن نصیر نمیرى و فارس بن حاتم قزوینى را امام عسکرى علیه‏ السلام مورد لعن قرار داده است. (31)

حتى طبق آنچه که به ما رسیده است، مسئله تقابل امام هادى علیه ‏السلام فراتر از دورى جستن و بیزارى و لعن آنان است و گاه دستور قتل بعضى از آنان را صادر نموده است.

محمد بن عیسى مى ‏گوید: «إنَّ اَبَا الحَسَنِ العَسْکَرِى علیه ‏السلام أمَر بِقَتلِ فارِسِ بْنِ حاتم القَزْوینىّ وَضَمِنَ لِمَنْ قَتَلَهُ الجَنَّةَ فَقَتَلَهُ جُنَیْدٌ؛

(32) امام هادى علیه‏ السلام به کشتن فارس بن حاتم قزوینى امر فرمود و براى کسى که او را بکشد بهشت را ضمانت کرد و جنید او را به قتل رسانید.»

مجسمه و مشبهه

از جمله عقاید و باورهاى انحرافى که در میان مسلمانان وجود داشت و حتى گاه میان شیعیان هم رسوخ کرده بود و بر اساس بعضى اخبار که به ما رسیده است، در زمان امام هادى علیه‏ السلام موجب اختلاف و دو دستگى در میان شیعه شده بود، باور به جسم بودن خدا و یا باور به اینکه خداوند قابل رؤیت مى ‏باشد، بوده است.

شایان ذکر است که فرهنگ و آموزه‏ هاى شیعه به لحاظ اینکه سرچشمه‏ اى زلال و پاک دارد، همیشه به دور از هر گونه کژى بوده، محتواى آن موجب فخر و مباهات هر شیعى مى‏ باشد؛ ولى گاه به عللى که گفتار پیرامون آن خود تحقیقى جدا را مى‏ طلبد، بعضى باورها به میان شیعیان رسوخ کرده است که موجب افترا و تهمت به اصل شیعه شده است؛ لذا ائمه ما و به تبع بزرگان ما همیشه با باورهاى انحرافى به مبارزه برخاسته ‏اند تا هر نوع غبار را از چهره شیعه اصیل بزدایند.

مرحوم صدوق در ابتداى کتاب توحید خود مى ‏گوید: «آنچه باعث شد که من دست به تألیف چنین کتابى بزنم نسبت هاى ناروایى بود که بعضى مخالفین به شیعه مى‏ دادند که اینان قائل به تشبیه و جبر مى ‏باشند…؛

لذا با تقرّب جستن به خداوند متعال، دست به تألیف این کتاب در راستاى توحید و نفى تشبیه و جبر زدم.» (33)

پس این، مسئله ‏اى نبود که ائمه طاهرین به سادگى از آن بگذرند؛ چه این‏که این نوع باورها با اصل اساسى توحید در تعارض و تقابل بود.

صقر بن ابى دلف از امام هادى علیه ‏السلام در مورد توحید سؤال مى‏ کند، حضرت مى‏ فرماید:

«إنَّهُ لَیسَ مِنّا مَنْ زَعَمَ أنَّ اللّه‏َ عَزَّوَجَلَّ جِسْمٌ وَنَحْنُ مِنْهُ بَراءٌ فِى الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ، یَابْنَ [أبى] دُلَفِ إنَّ الْجِسْمَ مُحْدَثٌ واللّه‏ مُحدِثُهُ وَمُجَسِّمُهُ؛

(34) کسى که گمان کند که خداوند جسم است، از ما نیست و پروردگارا! گمان هاى متوهّمان به خطا رفته است و اوج نگاه نگرندگان [به دامنه اوصافت] نرسید و زبان توصیف گران از کار افتاد و ادعاهاى مبطلان نابود گشت؛ زیرا فرّ و شکوهت بالاتر از آن است که [خرد انسانى را] تصوّر آن باشد.

ما در دنیا و آخرت از او بیزار هستیم.

اى پسر ابى دلف! جسم حادث است و خداوند آن را به وجود آورده و به آن جسمیّت داده است.»

و نیز سهل بن زیاد از ابراهیم بن محمد همدانى نقل مى ‏کند که به امام هادى علیه‏ السلام چنین نوشتم که دوستان شما در این شهر در توحید اختلاف دارند.

بعضى مى‏ گویند که خداوند، جسم است و بعضى دیگر مى‏ گویند که او صورت است.

حضرت در جواب به خط خود نوشت: «سُبْحانَ مَنْ لاَ یُحَدُّ وَلا یُوصَفُ، لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَى‏ءٌ وَهُوَ السَّمیعُ الْعَلیم؛

(35) منزه است آن‏که محدود نیست و به وصف در نیاید، چیزى مانند او نیست و او شنوا و دانا است.»

همچنین از سخنان برخى افراد چنین برمى ‏آید که عقیده داشتند خداوند قابل رؤیت مى‏ باشد و با دیدگان مى‏توان او را دید.

ائمه علیهم ‏السلام با این طرز تفکر نیز به مقابله پرداختند.

از امام صادق علیه ‏السلام است که فرمود: «جاءَ حِبْرٌ إلى أمیرِ الْمُؤْمِنینَ علیه‏ السلام فَقالَ: یا أَمیرَ الُؤْمِنینَ هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ حینَ عَبَدْتَهُ؟ فَقالَ وَیْلَکَ ما کُنْتُ اَعْبُدُ رَبّا لَمْ اَرَهُ. قالَ: وَکَیْفَ رَأَیْتَهُ؟ قالَ وَیْلَکَ لاَ تُدْرِکُهُ الْعُیُونُ فى مُشاهِدَةِ الاَْبْصارِ وَلکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الاْیمانِ؛

(36) یکى از احبار نزد امیر مؤمنان آمد و از حضرت پرسید که آیا هنگام پرستش الهى، خدایت را دیده‏ اى؟ حضرت فرمود: واى بر تو! من پروردگارى را که ندیده باشم، پرستش نکرده ‏ام.

باز سؤال نمود چگونه او را دیده‏ اى؟ فرهنگ و آموزه‏ هاى شیعه به لحاظ اینکه سرچشمه‏ اى زلال و پاک دارد، همیشه به دور از هر گونه کژى بوده، محتواى آن موجب فخر و مباهات هر شیعى مى ‏باشد

حضرت فرمود: واى بر تو! چشمها هنگام نظر افکندن او را درک نمى ‏کنند، بلکه دلها با حقایق ایمان او را مى‏ بینند.»

احمد بن اسحاق نامه ‏اى به حضرت هادى علیه السلام مى نویسد واز آن حضرت در مورد رؤیت خدا و اختلاف مردم در این‏ باره سؤال مى‏کند که حضرت به صورتى مستدلّ و منطقى، رؤیت الهى را مردود دانسته، قائل شدن به دیدن خداوند با چشمان را قول به تشبیه مى ‏داند. (37)

از آن حضرت جملاتى نورانى حاکى از عظمت و بزرگى آفریدگار جهان و معرفت امام علیه ‏السلام نسبت به خداوند متعال نقل شده است.

سهل بن زیاد گوید که آن حضرت چنین فرمود: «إلهى تاهَتْ اَوْهامُ الْمُتَوَهِّمینَ وَقَصُرَ طُرَفُ الطّارِفینَ وَتَلاشَتْ اَوْصافُ الْواصِفینَ وَاضْمَحَلَّتْ اَقاویلُ الْمُبْطِلینَ عَنِ الدَّرَکِ لِعَجیبِ شَأْنِکَ أَوِ الْوُقُوعِ بِالْبُلُوغِ اِلى عُلُوِّکَ، فَاَنْتَ فىِ الْمَکانِ الَّذى لا یَتَناهى وَلَمْ تَقَعْ عَلَیْکَ عُیُونٌ بِاِشارَةٍ وَلا عِبارَةٍ هَیْهاتَ ثُمَّ هَیْهاتَ یا اَوَّلىُّ، یا وَحدانىُّ، یا فَرْدانِىُّ، شَمَخْتَ فِى الْعُلُوِّ بِعِزِّ الْکِبْرِ، وَارْتَفَعْتَ مِنْ وَراءِ کُلِّ غَوْرَةٍ وَنَهایَةٍ بِجَبَرُوتِ الْفَخْرِ

؛(38) پروردگارا! گمان هاى متوهّمان به خطا رفته است و اوج نگاه نگرندگان [به دامنه اوصافت] نرسید و زبان توصیف گران از کار افتاد و ادعاهاى مبطلان نابود گشت؛ زیرا فرّ و شکوهت بالاتر از آن است که [خرد انسانى را] تصوّر آن باشد. تو در جایى هستى که انتها ندارد و هیچ چشمى نمى‏ تواند تو را بنگرد و هیچ عبارتى را توان توصیف تو نیست. چقدر دور است [اندیشه‏ هاى انسان از درک مقام والایت [اى سر منشأ هستى! اى یگانه! تو در لباس عزت و کبریایى خود فراتر از هر نیرویى هستى و با جبروت خود بالاتر از تیررس هر اندیشمند تیزیابى قرار دارى.»(39)

پى ‏نوشت‏ها:

پاورقی

[1] ارشاد، مفید، بیروت، دارالمفید، 211 من سلسله مؤلفات الشیخ المفید، ص297.
[2] مناقب آل ابی‌طالب، ابن شهر آشوب، انتشارات ذوی‌القربی، ج1، 1379، ج4، ص432.
[3] جلاء العیون، ملامحمد باقر مجلسی، انتشارات علمیه اسلامیه، ص568.
[4] مناقب، ص432.
[5] ارشاد، همان.
[6] مناقب، ص433.
[7] همان.
[8] مناقب، ص433؛ ارشاد، ص297.
[9] ارشاد، ص297. [
[10] اعلام الوری، طبرسی، دارالمعرفه، ص339.
[11] مناقب، ص433.
[12] تحف العقول، ابن شعبه حرّانی، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، صص339 ـ 338.
[13] همان، ص340.
[14] همان.
[15] همان.
[16] معنی این کلام، این است که اگر قائل به جبر شویم، باید بگوییم که ـ العیاذ باللّه ـ خداوند، ظالم است، در حالی که خود قرآن می‌فرماید: «وَلا یَظْلِمْ رَبُّکَ اَحَدا» (کهف/49).
[17] همان.
[18] کهف/49.
[19] حج/10.
[20] همان، ص341.
[21] همان، ص342.
[22] همان، ص344.
[23] همان.
[24] اختیار معرفة الرجال، طوسی، تصحیح و تعلیق حسن مصطفوی، ص102.
[25] الطبقات الکبری، ابن سعد، دار صادر، ج5، ص214.
[26] بحار الانوار، ج25، ص346.
[27] همان.
[28] پیشوایی، سیره پیشوایان، ص603.
[29] اختیار معرفة الرجال (رجال کشی)، صص518 ـ 516.
[30] همان، ص518.
[31] همان، ص520.
[32] همان، ص524.
[33] همان، صص18 ـ 17.
[34] همان، ص104، ح20.
[35] همان، ص100، ح9؛ کافی، ج1، ص156، ح5.
[36] توحید، ص109، ح6.
[37] همان، ص109، ح7.
[38] همان، ص66، ح19.
[39] ترجمه از کتاب زندگانی امام علی الهادی علیه‌السلام، باقر شریف قرشی، دفتر انتشارات اسلامی، ص112.

حسین مطهری محب