جانشین

نوشته‌ها

ساده ترین راه برای اثبات حقانیت شیعه

اشاره

مسلمانان پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام به مذاهب مختلفی منشعب شدند و این انشعاب هنوز هم ادامه دارد. با توجه به حدیث افتراق که از پیامبر گرامی اسلام نقل و فرموده که از میان همه این فرقه فقط یک فرقه حق و اهل نجات است و نیز به حکم عقل نمی تواند همه فرقه اهل نجات باشند باید هرفرقه‌ای بتواند دلیلی برای حقانیت خود اقامه کند. در این نوشته دلیلی بر حقایت مذهب شیعه امامیه اقامه شده است.

 ساده ترین راه برای اثبات حقانیت شیعه دو چیز است:

۱٫ اثبات ولایت مطلقه ائمه معصومین (علیهم السلام) از طریق تثبیت خلافت و ولایت بلافصل علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) .

۲٫ نفی ولایت غیر معصوم در اسلام و بررسی آثار شوم و خانمان سوز ولایت غیر معصوم بر جامعه اسلامی، زیرا عقل سلیم حکم می کند که امام باید، ویژگی ها و شرایطی داشته باشد، که عصمت و قداست روحی و سرشت پاک از جمله آنها است، غیر از خداوند هیچ کس توان شناسایی افراد معصوم را ندارد، بنابراین تعیین امام معصوم که بتوان ولایت عامه و مطلقه جامعه اسلامی را بدو سپرد، تنها از جانب خداست، و مردم تحت هیچ عنوانی حق انتخاب امامی که دارای ولایت الهی باشد ندارد، لکن صد افسوس که به قول ابو جعفر نقیب از علمای بنام اهل سنت، اصحاب، خلافت را از امور دنیوی فرض کردند، و خلافت را مانند امیر و والی دانسته، و با دستورات صریح پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) مخالفت نموده و آن چه به نظرشان صلاح بود انجام دادند، مگر پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) با کمال صراحت به ابوبکر و عمر امر نکرد که با سپاه اسامه از مدینه خارج شوند، آنها چون مصلحت را در ماندن دیدند، با دستور پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) مخالفت کردند، اصحاب اتفاق دادند که آنها (ابوبکر و عمر) در موارد زیادی (به خاطر مصالح خود) با پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) مخالفت کردند، و به رأی و نظر خود عمل نمودند.[۱]

و نیز وی می گوید: از چیزهایی که به عمر بن خطاب جرأت داد که از علی (علیه‌السلام) عدول نموده و با ابوبکر بیعت کند، با این که خودش از پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) شنیده بود که ـ خلیفه و جانشین من علی (علیه‌السلام) است ـ این بود که عمر در موارد زیادی با رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) مخالفت کرده بود، یکی از موارد مخالفت وی این بود که وقتی رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در بستر بیماری، کاغذ و دوات خواست تا وصیت نامه بنویسد که امت گمراه نشود، عمر با رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) مخالفت نموده گفت: مرد هذیان و بیهوده می گوید، و قرآن برای ما بس است، از آوردن کاغذ و دوات جلوگیری نمود، حاضرین اختلاف کردند، بعضی از حرف پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و بعضی از حرف عمر طرفداری کردند و رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: از نزد من بروید، نزاع و جدال نزد پیامبران سزاوار نیست.[۲]

عمر به ابن عباس گفت: وقتی پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) کاغذ و دوات خواست، من فهمیدم که می خواهد امامت علی را یادآوری کند، و من برای ترس از فتنه نگذاشتم.[۳]

سپس نقیب می گوید: تا این که عمر حدیثی جعل کرد و به دروغ به رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) نسبت داد، و گفت: من از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) شنیدم که گفت: آل ابی طالب اولیاء من نیستند، و فقط ولی من خدا و خوبان از مؤمنین اند، اصحاب این روایت مجعول را ناسخ کلام پیامبر که فرمود: هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست، قرار دادند.[۴]

کسی که با رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) به مخالفت برخاسته و جلوی خواست و اراده او را گرفته، تا خواست خود را برآورده سازد، خداوند در مورد آنان می فرماید: هر کس نافرمانی خدا و رسولش کند به گمراهی آشکار گرفتار شده است.[۵] در آیه دیگر می فرماید: هر کس نافرمانی خدا و رسولش کند، آتش از آن اوست و جاودانه در آن می ماند.[۶]

بر همین اساس، باقلانی می گوید: لازم نیست امام از گناه و خطا معصوم باشد، و لازم نیست امام افضل امت باشد، و لازم نیست علمش بیشتر از سایر امت باشد. جمهور می گوید: اگر امام فاسق شد، یا به مردم ظلم کرد و اموال آنان را غصب کرد یا به ناحق مردم را کشت، یا حقوق مردم را ضایع کرد یا حدود را تعطیل کرد، از امامت خلع نمی شود، برای مردم جایز نیست که بر او خروج کنند، بلکه اطاعت ائمه   ظلم و جور واجب است.[۷]

تفتازانی می گوید: وقتی امام مرد، و کسی واجد شرایط امامت است، با قدرت و شوکت بر مردم غالب گردید، خلافت برای او منعقد می شود…[۸]

امامی که دارای این ویژگی ها باشد و با زور و سر نیزه به گفته تفتازانی بر امت مسلط شود، چگونه می توان او را خلیفه رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) و حافظ دین و عدالت و حقوق امت دانست، مگر زمامدارن خودکامه عصر ما همین خصوصیات را ندارند، سپس فرق خلیفه با این ها در چیست؟

روی این حساب اهل سنت عقیده دارند که لازم نیست امام را خدا و پیغمبر تعیین کنند، و تعیین هم نکرده است، زیرا خدا و پیغمبر در قرآن و سنت مساله امامت و خلافت و حدود و شرایط آن را بیان نکرده است بلکه امت هم می تواند برای خود امامی برگزینند.

این حرف یکی از اتهاماتی است که اهل سنت به خدا و پیغمبر بسته اند، زیرا اولاً اگر امر امامت به خود امت واگذار شده بود، بر خدا و پیغمبر لازم بود چگونگی تعیین و انتخاب امام را مفصلاً برای امت بیان نماید، که با رأی چه تعدادی از امت امام تعیین می شود. تا مانند آقایان دچار حیرت و اختلاف نشوند؛ دسته ای رأی جمهور اهل حلّ و عقد، و دسته دیگر رأی پنج نفر، و طائفه سوم رأی سه نفر و گروه چهارم رأی یک نفر را در تعیین امام شرط بدانند.

ثانیاً اگر تعیین امام به خود امت واگذار شده است، تعیین خلیفه دوم از جانب ابوبکر برای چیست؟ و تعیین اعضای شورای شش نفره عمر برای تعیین خلیفه سوم چه معنا دارد؟

ثالثاً چطور می شود تصور کرد رسول مکرم اسلام (صلی‌الله علیه و آله) که برای پیاده نمودن احکام اسلام و عزت و قدرت مسلمانان سخت ترین رنج ها را تحمل کرد، و برای امت از مهربانترین پدر، مهربان تر بود، هیچ فکری به حال امت نکرده باشد و سرپرست و امامی برای آنها تعیین نکرده، و آنان را به حال خود رها کرده باشد. این گونه قضاوت در مورد رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) کمال بی انصافی و نسبت ناروا به ساحت مقدس آن حضرت خواهد بود. زیرا پیامبری که خود حکم وصیت و تعیین وصی را برای حفظ افراد خانواده از اختلاف و پراکندگی، در اثر از دست دادن سرپرست، برای مسلمانان آورده است، کدام عقل و عاقلی قبول می کند که خودش امت اسلامی را بدون امام و سرپرست باقی گذاشته آنها را به باد حوادث بسپارد.

رابعاً در ذهن همه مسلمانان ثابت و مرتکز بوده است، که رها کردن امت بدون امام و رهبر، از کسی که زمام امور به دست اوست، قبیح و ناپسند است، بر همین اساس است که عایشه به پسر عمر می گوید: پسرم سلام مرا به عمر برسان و به او بگو: امت محمد (صلی‌الله علیه و آله) را بدون امام و رهبر رها نکن.[۹]

عبدالله به پدرش عمر می گوید: مردم گمان دارند که تو برای خود خلیفه تعیین نمی کنی، اگر تو شبان شتر یا گوسفند داشته باشی و او گله را رها کند، به نظر شما گله را ضایع کرده است و حال این که امامت و رهبری مردم، از اهمیت بیشتری برخوردار است.[۱۰]

خامساً: نبی مکرم اسلام (صلی‌الله علیه و آله) در جواب رئیس قبیله بنی عامرکه گفت: ما به شرطی به تو ایمان می آوریم که جانشینی تو از آن ما باشد، فرمود: امر خلافت به دست خدا است او خود خلیفه را انتخاب می کند.[۱۱] بسیار شگفت انگیز است که اهل سنت ادعا می کنند، که خدا و پیغمبر امام و خلیفه برای پیغمبر تعیین نکرده و حدود و شرایط امامت هم در کتاب و سنت بیان نشده است، در حالی که آیات و روایات فراوانی در این زمینه در کتب خود اهل سنت ذکر شده است، که به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می شود:

  1. آیه ولایت: سرپرست و ولی شما تنها خدا و پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) او، و آنهایی که ایمان آورده اند می باشند، همان ها که نماز را بر پا می دارند، و در حال رکوع زکات می دهند.[۱۲]

مفسرین از انس بن مالک و دیگران روایت کرده اند، علی (علیه‌السلام) در حال رکوع بود که سائلی وارد مسجد شد و از مردم کمک طلب کرد و کسی چیزی به او نداد، او با دست خود به سائل اشاره کرد، که انگشتر را از دستم بگیر، هنوز کسی از مسجد خارج نشده بود که جبرئیل (إنّما ولیکم الله) را برای پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) آورد. در این آیه خداوند سرپرست و امام بعد از پیامبرش را علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) معرفی نموده است.

  1. آیه تبلیغ: ای رسول، ابلاغ کن آن چه را که پروردگارت بر تو نازل کرده است، و اگر ابلاغ نکنی رسالتت را ابلاغ ننموده ای، و خداوند تو را از مردم محافظت می نماید.[۱۳]

ابن عساکر به سند صحیح از ابی سعید خدری نقل می کند که این آیه در روز غدیر خم بر رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) ، در شأن علی (علیه‌السلام) نازل شد.[۱۴]

خطیب بغدادی به سند صحیح از ابی هریره نقل می کند… روز غدیر روزی است که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) دست علی (علیه‌السلام) را گرفت و فرمود: آیا من ولی مؤمنین نیستم؟ گفتند: آری ای رسول خدا، آن گاه فرمود: هر کسی که من مولای او هستم این علی مولای اوست، در این حال عمر بن خطاب دو بار به علی (علیه‌السلام) تبریک گفت و عرض کرد: ای پسر ابی طالب تو مولای من و مولای تمام مسلمانان گشتی، در این هنگام آیه، امروز دین شما را کامل و نعمتم را بر شما تمام نمودم…[۱۵] نازل شد.[۱۶]

  1. آیه اولی الأمر: خداوند و رسول و صاحبان امر از خودتان را اطاعت کنید[۱۷] مقصود از اولی الامر معصومینی هستند که خداوند اطاعت آنان را به طور مطلق همانند اطاعت خدا و رسول واجب نموده است، البته در حق کسانی غیر از دوازده امام شیعه ادعای عصمت نشده است، پس آیه در حق دوازده امام شیعه نازل شده است.

پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: هر کس مرا اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و هر کس مرا نافرمانی کند خدا را نافرمانی کرده است و هر کس علی (علیه‌السلام) را اطاعت کند مرا اطاعت کرده و هر کس علی (علیه‌السلام) را نافرمانی کند مرا نافرمانی کرده است.[۱۸]

اما روایات:

  1. پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در غدیر خم فرمود: هر کس که من مولای او هستم این علی مولای اوست.[۱۹]
  2. پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: بعد از من دوازده خلیفه و امیر خواهد بود که همه آنها از قریش هستند.[۲۰]
  3. رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) خطاب به علی (علیه‌السلام) فرمود: تو ولی و سرپرست هر مؤمن بعد از من هستی.[۲۱]
  4. پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: همانا برای هر نبی، وصی و وارثی است، تحقیقاً علی (علیه‌السلام) وصی و وارث من است.[۲۲]
  5. رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) به علی (علیه‌السلام) فرمود: تو نزد من، همانند هارون نزد موسایی، مگر این که بعد از من نبی ای نیست.[۲۳]
  6. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) خطاب به علی (علیه‌السلام) فرمود: تو برادر و وصی و جانشین من در میان قومت می باشی، پس به سخنان او گوش داده او را اطاعت کنید.[۲۴]

روایات در مدح شیعه

در مصادر حدیثی اهل سنت، روایات بسیاری می یابیم که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) پیروان اهل بیت ـ علیهم السلام ـ را تحت عنوان شیعیان علی (علیه‌السلام) مورد مدح و ستایش قرار داده است، به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می شود:

جابر بن عبدالله انصاری می گوید: نزد رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) بودیم که علی (علیه‌السلام) وارد شد، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: قسم به کسی که جانم به دست اوست، همانا این (علی) و شیعیان او قطعاً کسانی هستند که روز قیامت، به فوز بهشت و سعادت نائل خواهند شد.[۲۵] به امام علی (علیه‌السلام) فرمود: تو و شیعیانت در بهشت خواهید بود.[۲۶]

 پی نوشت:

[۱] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، قم، نشر مؤسسه اسماعیلیان، ۱۳۷۸، ج۱۲، ص۸۳٫

[۲] . همان، ج۱۲، ص۷۸٫

[۳] . همان، ص۷۹٫

[۴] . همان، ص۸۸٫

[۵] . احزاب / ۳۶٫

[۶] . جن / ۲۳٫

[۷] . خوانساری، محمد باقر، انصاف در امامت، نشر صدوق، ص۴۹، به نقل از تمهید محمد بن طی باقلانی.

[۸] . همان، ص۵۱٫ به نقل از شرح المقاصد، مسعود بن عمر تفتازانی.

[۹] . ابن قتیبه دینوری، محمد بن عبدالله، الإمامه و السیاسه، مؤسسه الحلبی و شرکاء للنشر و التوزیع، ج۱، ص۳۲٫

[۱۰] . سبحانی، جعفر، محاضرات فی الإلهیات، قم، دارالنشر اسلامی، ص۵۱۸٫ به نقل از حلیه الاولیاء، ج۱، ص۴۴٫

[۱۱] . ابن هشام، عبدالملک، السیره النبویه، مصر، مکتبه محمد علی صبیح و اولاده، ۱۳۸۳ق، ج۲، ص۴۲۴٫

[۱۲] . مائده / ۵۵٫

[۱۳] . مائده / ۶۷٫

[۱۴] . ابن عساکر، علی بن الحسن، ترجمه امام علی، ج۲، ص۸۶٫

[۱۵] . مائده / ۳٫

[۱۶] . خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۷ق، ج۸، ص۲۸۴٫

[۱۷] . نساء / ۵۹٫

[۱۸] . ابن عساکر، علی بن الحسن، ترجمه امام علی، ج۱، ص۳۶۴٫

[۱۹] . احمد حنبل، مسند احمد، بیروت، دارصادر، ج۶، ص۳۴۷٫

[۲۰] . مسلم بن حجاج نیشابور، صحیح مسلم، بیروت، دارالفکر، ج۶، ص۳٫

[۲۱] . طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، دار احیاء التراث العربی، ج۱۲، ص۷۸٫

[۲۲] . ابن عساکر، علی بن الحسن، تاریخ دمشق، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق، ج۴۲، ص۳۹۲٫

[۲۳] . ترمذی، محمد بن عیسی بن سوره، سنن ترمذی، ج۶، ص۳۶۹٫

[۲۴] . تفتازانی، مسعود بن عمر، شرح المقاصد، پاکستان، دارالمعارف النعمانیه، ۱۴۰۱ق، ج۲، ص۲۸۳٫

[۲۵] . طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الأوسط، دارالحرمین للطباعه و النشر و التوزیع، ۱۴۱۵ق، ج۶، ص۳۵۴٫

[۲۶] . ابن عساکر، علی بن الحسن، ترجمه الإمام علی بن ابی طالب، ج۲، ص۳۵۴٫

منبع: نرم افزار پاسخ مرکز مطالعات حوزه.

خبر از فوت مرد مصری و علی بن زیاد صیمری

 

اشاره:

اخبار از فوت از سوی امامان اهل بیت(علیهم‌السلام) یک از اموری است که بسیار اتفاق افتاده است. این گونه خبرها بدون علم الهی امکان پذیر نیست از این‌رو خبر از فوت دیگران پیش از وقت آن از معجزات و کرامات اهل بیت (علیهم‌السلام) به شمار می آید. در نوشته زیر به دو مورد از اینگونه معجزه از سوی امام عصر(عج‌الله فرجه) اشاره شده است.

 

حسن بن عیسی عُریضی گفته است: هنگامی که امام حسن عسکری (علیه‌السلام) از دنیا رفت، مردی از مصر با اموالی به مکه آمد، تا آن اموال را به صاحب امر امامت برساند. در آن حال، با نظرات گوناگونی مواجه شد؛ برخی می‌گفتند: «امام حسن عسکری (علیه‌السلام) کسی را جانشین خود معرفی نکرده است.» برخی دیگر می‌گفتند: «جانشین او جعفر [برادر امام عسکری (علیه‌السلام) جعفر کذّاب] است و برخی دیگر می‌گفتند: «جانشین او فرزندش می‌باشد».

وی نامه‌ای نوشت و با فردی که کنیه‌اش ابوطالب بود به عسکر [سامّرا] فرستاد، تا از حقیقت امر، جست‌وجو کند. آن مرد، نزد جعفر رفت و از او برهان طلبید. جعفر گفت: «اکنون آمادگی ندارم». وی به سوی باب [خانه امام عسکری (علیه‌السلام)‌ ] رفت و نامه‌اش را به کسانی که به عنوان سفرای امام (علیه‌السلام) موسوم بودند سپرد.

در پاسخ او نامه‌ای صادر شد که در آن نوشته شده بود: «خدا به تو در عزای صاحبت [کسی که او را فرستاده بود] اجر بدهد. او از دنیا رفت و وصیت کرده است که مالی که با او بود به فرد ثقه‌ای داده شود تا مطابق آنچه در نامه‌ای که برای او نوشته خواهد شد، عمل کند. آن واقعه همان گونه که در نامه نوشته شده بود، اتفاق افتاده بود.»[۱]

علی بن زیاد صیمری، طی نامه‌ای از حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف کفن درخواست کرد. در جواب او نوشته شده بود: «تو در سال هشتاد [هشتاد سالگی یا در سال ۲۸۰ ق] به آن نیاز خواهی داشت». او در سال هشتاد از دنیا رفت و پیش از مرگش برای او کفن فرستاده شد.[۲]

پی نوشت:

[۱] . کلینی، اصول کافی، ۱۳۸۸: ص۴۳۹، ح۱۹؛ مفید، الارشاد،  ۱۴۱۳ (اول): ج۲، ص۳۶۴٫

[۲] . کلینی، اصول کافی، ۱۳۸۸: ج۱، ص۴۴۰؛ مفید،الراشاد، ۱۴۱۳ (اول): ج۲، ص۳۶۶.

برگرفته از مقاله علی ربانی گلپایگانی

منبع :مرکز تخصصی مهدویت

مناظره امام علی (علیه السلام) و جاثلیق مسیحی به روایت سلمان فارسی.

اشاره:

علی بن ابی‌طالب مشهور به امام علی(علیه السلام) و امیرالمؤمنین (۱۳ رجب سال ۲۳ قبل از هجرت – ۲۱ رمضان سال ۴۰ق)، امام اول همهٔ مذاهب شیعه، صحابی، راوی، کاتب وحی و چهارمین خلیفه از خلفای راشدین نزد اهل سنت است. وی پسرعمو و داماد پیامبر اکرم(ص)، همسر حضرت فاطمه(س)، پدر و جدِّ یازده امام شیعه است. پدر او ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد بوده است. به گفته مورخان شیعه و بسیاری از علمای اهل سنت، در کعبه زاده شد و نخستین مردی بود که به پیامبراسلام(ص) ایمان آورد. از نظر شیعه، علی(علیه السلام) به فرمان خدا و تصریح پیامبر(ص)، جانشین بلافصل رسول خدا(ص) است.

سلمان می گوید: دانشمند مسیحی روی خود را به سوی علی(علیه السلام) برگردانید وگفت: ای جوان! ما در کتابهای پیامبران(علیه السلام) یافته ایم: خداوند هیچ پیامبری رانمی فرستد، مگر اینکه او دارای «وصی »ای می باشد که جانشین او گردد، اما خبردارشده ایم در میان امت محمد(صلی الله علیه و آله) در مورد نبوت اختلاف ایجاد شده، قریش علیه انصار ادعایی، و انصار علیه قریش ادعایی دارند، و هر گروهی به خواست خودعمل می کند!

باری، پادشاه ما، گروه ما را فرستاده تا درباره دین محمد(صلی الله علیه و آله) بحث کنیم، وببینیم آیا سنت پیامبران در این دین وجود دارد؟ سخن آنان را که ادعای جانشینی می کنند بشنویم، و بدانیم آیا به حق سخن می گویند، یا باطل؟ اما متوجه شدیم،آنان چون امتهای پیشین که به پیامبران خویش در مورد اوصیای آنان نسبت ناروامی دادند، اینان نیز مرتکب این خطا شده اند!

آری، قوم موسی(علیه السلام) پس از آن حضرت، به سراغ «گوساله » رفتند، و «هارون » رااز وصایت کنار زدند، و امروز هم چنین وضعی می بینیم، در صورتی که: سنت الهی در همه دورانها و امتهای گذشته برقرار بوده، و سنت خداوند تبدیل پذیر نخواهد بود (۱۷) .

به هر حال، ما به این شهر آمده ایم، و مردم ما را به سوی این پیرمرد راهنمایی کردند، او ادعایی داشت، و ما هم از وصیت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) به او جویا شدیم، که چیزی سراغ نداشت، از قرابت او با پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز جویا شدیم، چون تقاضای ابراهیم(علیه السلام) در گذشته، برای اینکه امامت در «ذریه » او نیز باشد، پذیرفته نشده، وخطاب آمد: عهد امامت به ستمگران نمی رسد (۱۸) بلکه ذریه و نسل باید افراد پاک وبرگزیده باشند.

باری، ما می خواهیم بدانیم، آیا سنت محمد(صلی الله علیه و آله) هم مانند سنت پیامبران دیگراست؟ و امت او نیز چون امتهای دیگر در مورد «وصی » آن حضرت به اختلاف دچار شده اند؟ و عترت وی در میان آنان شناخته نشده است؟!

خلاصه، اگر «وصی » پیامبر(صلی الله علیه و آله) را پیدا کنیم، و جانشینی را که علم و دانش مورد احتیاج مردم نزد او باشد، بشناسیم از او سؤالهایی داریم و جوابهای او برای مادلایل محکم و روشنگری خواهد بود. ما می خواهیم از وصی پیغمبر(صلی الله علیه و آله) ازاسباب بلاها و حوادث، تبیین حق و باطل، ریشه های خانوادگی افراد، علمی که هرسال در «شب قدر» نازل می شود، آنچه را فرشتگان و روح بر پیامبر برای اثبات نبوت او نازل می کند، سؤال کنیم، و از وصی او پیروی کرده، به آن پیامبر و کتاب وی و به آنچه را پیامبران قبل از او آورده اند، ایمان بیاوریم و اگر غیر از این باشد، بر دین خود باقی بمانیم و حساب کنیم، محمد(صلی الله علیه و آله) مبعوث به رسالت نشده است!

به هر حال، ما مسایلی را از این پیرمرد پرسیدیم، و او نتوانست نبوت محمد(صلی الله علیه و آله) را ترسیم کند، و آنان طوری محمد(صلی الله علیه و آله) را معرفی کردند، که با قهر وغلبه بر قوم خود سلطه یافته، نشانه ای از نبوت نداشته، سنت پیامبران قبل از خودرا به کار نگرفته، و رحلت نموده و امت خود را چون حیوانات به حال خویش رهاکرده، تا هر گروهی توانست بر گروه دیگری غالب گردد، و با اختیار خویش به روزگار جاهلیت تاریک بازگشت کنند! و هر دین و هر حکومتی را می خواهندانتخاب نمایند!

آری، اینان محمد(صلی الله علیه و آله) را از راه انبیاء(علیه السلام) خارج کرده، نسبت به رسالت اوبی اطلاعند، وصی او را کنار زده اند، و پنداشته اند شخص ناآگاه می تواند در جای عالم بنشیند، در صورتی که چنین کاری موجب هلاکت حرث و نسل و ظهور فساد،در دریا و خشکی می گردد، و خداوند منزه است از اینکه به چنین روشی راضی باشد، بلکه خداوند پیامبر پاک و درست و برگزیده برای جهانیان می فرستد، و تاقیامت، عالم را بر جاهل امیر قرار می دهد.

خلاصه، من نزد این پیر مرد آمدم، نام او را سؤال کردم و کسی که در کنار او بود،وی را خلیفه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) معرفی کرد، من هم این عنوان را لغت جدیدی یافتم،زیرا خلافت متعلق به آدم(علیه السلام) و داود(علیه السلام) است، و نیز این عنوان برای انبیاء و اوصیاءسنت گردیده است.

من هم این ادعا را نسبت ناروا به خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دانستم، پیر مرد هم ازاظهار علم ناتوان ماند و از عنوان خلافت عذرخواهی نمود، بلکه گفت: مردم بارضایت خویش مرا به این عنوان نامیده اند، در حالی که عالم تر از من هم در میان امت وجود دارد، من هم بر آنچه این مرد علیه خود و دیگران بیان کرد، قناعت کردم.

اکنون برای بحث و ارشاد حاضرم، اگر حقیقت برای من روشن شود، از آن پیروی می کنم. اکنون ای جوان! به خاطر خداوند لحظه ای مرا مورد سرزنش قرارمده، و اگر آنچه را موجب شفای درد سینه های ماست، نزد تو می باشد بیان کن.

در چشمه سار علم

علی(علیه السلام) فرمود: شفای درد سینه های شما، و روشنایی دلهای شما نزد من است،من آنچه را شما دنبال آن هستید شرح خواهم داد، به گونه ای که برای شما تردیدی باقی نماند. من از کارهای شما خبر می دهم و با دلیل و برهان شما را راهنمایی خواهم کرد.

اکنون به من توجه کن، گوش جان به من بسپار، ذهن خود را کاملا آماده کن، وآنچه را من بیان می کنم، به خاطر سپرده دار.

خداوند متعال، که ستایش دائم برای اوست، با فضل و لطف و عنایت خویش،عهد خود را تصدیق نمود، دین خود را عزت بخشید، و بنده و رسول خویش محمد(صلی الله علیه و آله) را نصرت داد، و احزاب را به تنهایی در هم شکست، پس ملک مطلق وحمد بی پایان متعلق به اوست، و او بر همه کاری توانا است.

خداوند متعال، محمد(صلی الله علیه و آله) را برگزیده و هدایت کرد، با رحمت خویش او راگرامی داشت و برای همه مردم فرستاد، و نیز با رافت خویش او را بر «جن و انس »مبعوث داشت، و اطاعت او را بر اهل آسمان و زمین واجب گردانید، و آن حضرت را «امام » پیامبران قبل از خود، و «خاتم پیامبران – ع » و وارث آنان قرار داد.

آری، خداوند کلیدهای دنیا و آخرت را به او سپرد، او را نبی و رسول و حبیب وامام قرار داد، به سوی خود (معراج) برد، به سمت راست عرش خود، جایی که هیچ فرشته مقربی و نیز هیچ نبی مرسلی راه نداشت، نزدیک گردانید، و به او وحی کرد: آنچه را دید، دل او هم حقیقت یافت (۱۹) و نشانه های او را هم برای انبیاء بیان کرد، و از آنان پیمان گرفت: به او ایمان بیاورند، و او را یاری نمایند (۲۰) .

سپس خداوند به پیامبران فرمود: آیا آنچه را گفتم، اقرار کردید، و از پیمان من پیروی خواهید کرد؟ آنان گفتند: اقرار داریم، خداوند هم فرمود: پس شما گواه باشید، و من هم بر شما شاهد خواهم بود (۲۱) .

هم چنین خداوند درباره پیامبر ما فرمود: او را در تورات و انجیلی که در دست آنهاست می یابند، که آنها را امر به معروف و نهی از منکر می کند، پاکیزه ها را حلال و پلیدها را برای آنان حرام می گرداند، و احکام پر رنج را که چون زنجیر به گردن نهاده بودند بر می دارد، پس آنها که به او ایمان آوردند، و او را عزت و نصرت بخشیدند، نوری (قرآن) را که به او نازل شد، پیروی نمودند، آنان رستگاران خواهند بود (۲۲) .

خلاصه، وضع پیغمبر(صلی الله علیه و آله) چنین بود، تا اینکه خداوند مقام او را کمال بخشید،او را وسیله رحمت خود نمود، مقام او را بالا برد، هرگاه خداوند نام خود را می برد،آن حضرت را به اطاعت خویش متصل ساخته و می فرماید: هر کس اطاعت رسول خدا کند، از خداوند اطاعت کرده است (۲۳) .

و نیز فرموده: هر چه را رسول(صلی الله علیه و آله) به شما دستور می دهد، بگیرید و به کاربندید، و از هر چه شما را منع می کند، پرهیز داشته باشید (۲۴) .

پیامبر(صلی الله علیه و آله) هم، رسالت الهی خویش را به پایان رسانید، ولایت خود را با دلیل وبرهان روشن نمود، آیات خداوندی را تحکیم بحشید، راه احکام شریعت را هموارنمود، و امت را به راه نجات راهنمایی کرد، باب هدایت و حکمت را به روی آنان گشود، و این ویژگی های پیامبر(صلی الله علیه و آله) چیزی بود که، پیامبران قبل از او هم مژده آن داده بودند، عیسی روح الله و معجزه الهی در «انجیل » می گوید: احمد عربی، پیامبردرس ناخوانده ای است، که صاحب شتر سرخ مو و عصا می باشد، و وصی خود رابرای امت تعیین خواهد کرد.

وصی محمد(صلی الله علیه و آله) کانون علم الهی، جایگاه اسرار خداوند، تحکیم بخش آیات کتاب او، تلاوت کننده حقیقی آیات قرآن، باب حطه (۲۵) یعنی باب توبه و گناه شویی،و وارث کتاب خداست، که او را با کتاب در میان مردم به یادگار گذاشته، و از مردم برای او پیمان اطاعت گرفته، و فرموده: قد خلفت فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلواابدا، کتاب الله و عترتی اهل بیتی…

در میان شما چیزی را به یادگار گذاشتم، که اگر بدان چنگ زنید هرگز گمراه نخواهید شد، آنان: کتاب خدا و عترت من از اهل بیت من می باشند، آنان دوسرمایه گران قیمت هستند، کتاب خدا «ثقل اکبر» است، که چون ریسمانی ازآسمان تا زمین امتداد دارد، یک سر آن به دست شما و سر دیگر آن به دست خداوند متعال است، و کتاب و عترت(علیه السلام) جدایی ناپذیرند، تا روز قیامت کنار«حوض کوثر» بر من وارد شوند (۲۶) .

آری، از عترت جلوتر حرکت نکنید، که از دین خارج می شوید، و چیزی را ازدیگران نپذیرید که هلاک می گردید، از دیگران چیزی نیاموزید، چون آنان از دیگران اعلم می باشند، و من هم وصی پیامبر(صلی الله علیه و آله) و مفسر کتاب، عارف به حلال و حرام آن، آشنا به محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ، و مثالها و عبرتها و معانی آن هستم، وعلم و دانشی که پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) مورد احتیاج امت است نزد من می باشد، ووضع هر شخص صالح و منحرف را می دانم.

باری، علم به بلاها، مرگها، وصیتها، انساب، و تشخیص حق از باطل نزد من است، من از پیدایش اسلام و کفر، وضع کرات و حکومت دولتها اطلاع دارم،بنابراین، از هر چه تا روز قیامت واقع می شود، از من سؤال کنید، از وضع آنچه درروزگار عیسی(علیه السلام) آن گاه که خداوند او را به پیامبری مبعوث داشت بپرسید، وضع هر «وصی »ای، هر گروهی را که صد نفر صد نفر هدایت یا گمراه می شوند، و ازوضع پیشوایان و سردمداران آنان تا روز قیامت سؤال کنید.

هم چنین، از هر آیه ای از کتاب خدا، که در شب یا روز نازل شده بپرسید، ازتورات و انجیل و فرقان عظیم سؤال کنید، زیرا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چیزی از علم خویش را برای من مکتوم نداشته، و هر چه را امتهای اهل تورات و انجیل وگروههای کافران و مخالفان و ادیان مختلف نیاز داشته باشند، برای من بیان فرموده،زیرا آن حضرت «خاتم پیامبران – ع » است و بر همگان ایمان و اطاعت و نصرت وی واجب خواهد بود، و این مطلب هم در تورات و انجیل و زبور آمده و خداوندمی فرماید: در صحیفه های پیامبران پیشین، به خصوص در صحف ابراهیم(علیه السلام) وموسی(علیه السلام) آمده است (۲۷) و خداوند هرگز عهد و پیمان خویش را در مورد بندگان ضایع نمی گرداند، و امت را پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) سرگردان نمی گذارد، و این کار ممکن نیست، چون خداوند خود را با خصلتهای رافت و رحمت و عفو و امر به معروف ونهی از منکر و اقامه میزان مستقیم، توصیف فرموده است.

آری، خداوند متعال به پیامبر(صلی الله علیه و آله) وحی فرموده، همانطور که به «نوح – ع » وسایر پیامبران بعد از وی وحی می کرده، چنانکه به موسی(علیه السلام) و عیسی(علیه السلام) وحی نازل می کرده، بنابراین، خداوند نبوت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) را تصدیق فرموده، آن حضرت نیز رسالت خویش را به انجام رسانده، و من هم بر آن عمل شاهد می باشم، چنانکه خداوند خود نیز فرموده است: چگونه است آن گاه که از هر امتی شاهدی بیاوریم،و تو را نیز بر این امت به گواهی بخواهیم؟ (۲۸) .

هم چنین خداوند فرموده: برای شهادت (به نبوت تو) خداوند و کسی که علم کتاب نزد او هست، کفایت خواهد کرد (۲۹) .

باز هم خداوند متعال، نبوت محمد(صلی الله علیه و آله) را تصدیق فرموده، به وی وسیله عطاکرده، و او را وسیله ارتباط با خویش قرار داده و می فرماید: ای اهل ایمان! خدا را درنظر داشته، و همراه صادقین باشید. (۳۰) و آن صادقین ما هستیم، من برادر پیامبر(صلی الله علیه و آله)در دنیا و آخرت می باشم، و شاهد او برای بعد از رحلت او خواهم بود، و من وسیله میان پیغمبر(صلی الله علیه و آله) و امت او هستم، و من و فرزندانم وارث او می باشیم، و من وفرزندانم مانند «کشتی نوح – ع » در میان امت او می باشیم، که هر کس در آن نشست، نجات یافت و هر کس تخلف نمود هلاک گردید، و من و فرزندانم مانند«باب حطه » برای توبه و بازگشت از گناه، در میان «بنی اسرائیل » هستیم، و من نسبت به پیامبر(صلی الله علیه و آله) مثل «هارون » نسبت به «موسی – ع » می باشم، با این تفاوت که پس از پیغمبر(صلی الله علیه و آله) پیامبر دیگری نمی آید.

باری، شاهد از جانب پیامبر(صلی الله علیه و آله) در دنیا و آخرت من هستم، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله)هم، که بر اساس هدایت و راهنمایی های الهی سخن می گفت، اطاعت و محبت نسبت به من را برای اهل ایمان و کفر و نفاق واجب شمرده، هر کس مرا دوست بدارد مؤمن است، و هر کس با من کینه ورزد، کافر خواهد بود.

به خدا سوگند، من هرگز دروغ نگفته ام، هرگز پیامبر(صلی الله علیه و آله) هم به من دروغ نگفته،من گمراه نشده ام، کسی هم مرا به گمراهی نکشانده، و من بر راه هدایتی که خداوندبرای پیامبر خویش تبیین فرموده، و آن حضرت نیز مرا بدان فرا خوانده حرکت می کنم. بنابراین، شما از هر چه هست و هرچه خواهد شد تا روز قیامت، از من سؤال کنید.

حجت اوصیاء

جاثلیق، با شنیدن سخنان علی(علیه السلام) متوجه همراهان خویش شد و گفت: به خداوند سوگند، این شخص سخنگوی دانشمند پرتوان و گشاینده مشکل ما است،ما هم از خداوند می خواهیم، به وسیله او به حق دست یابیم و نور هدایت گیریم،چون این مرد «حجت اوصیاء» از جانب «انبیاء – ع » برقوم خویش می باشد.

آن گاه، جاثلیق علی(علیه السلام) را مخاطب قرار داد و گفت: این مردم چگونه از تو، روی گردان شدند؟ و مقامی را ادعا کردند که تو بدان سزاوارتری؟ البته این کار به زیان خود آنها تمام شده، آنان به حق خود ظلم کرده اند، و این کار به ضرر «اوصیاء»نخواهد بود، زیرا خداوند با عطای علم و دانش و ارتباط با پیامبران(علیه السلام)، آنان را ازدیگران بی نیاز کرده است.

اکنون، ای عالم حکیم! از وضع من و خود خبر بده، آیا تو در پیشگاه خداوند چه مقامی داری؟ و وضع من نزد خدا چگونه خواهد بود؟

امام علی(علیه السلام) فرمود: من، در پیشگاه خداوند مؤمن هستم، و نیز در نزد خود بافضل و رحمت و هدایت و نعمتی که به من عطا فرموده، مؤمن استواری هستم،خداوند متعال هم پیمان مرا از اهل ایمان گرفته و به عرفت خویش هدایت فرموده، و من در این جهت هیچگونه شک و تردیدی ندارم، بر میثاق الهی که از من گرفته استوار می مانم، و با لطف و رحمت الهی، این روش را تغییر نخواهم داد.

البته جایگاه من هم بهشت می باشد، و در این جهت هم هیچ شک و تردیدی ندارم، چنانکه اگر کسی هم پس از آنکه خداوند به من یقین و گواهی عطا کرده،شک و تردید کند، گرفتار شرک و الحاد گردیده است.

اما تو، در پیشگاه خداوند کافر هستی، زیرا پیمانی را که خداوند به هنگام ولادت و آن گاه که بالغ شده ای، و قدرت تشخیص خوب و بد، و خیر و شر رایافته ای، از تو گرفته و بدان اقرار نموده ای، منکر شده ای، چنانکه آنچه را خداوند ازاخبار پیامبران(علیه السلام) در انجیل نازل فرموده، نادیده انگاشته ای، و اگر بر این حال باقی بمانی، بدون تردید در آتش خواهی بود.

جایگاه ما، در بهشت و دوزخ

جاثلیق ادامه داد: به من خبر بده، جایگاه من در آتش، و جایگاه تو در بهشت کجاست؟

علی(علیه السلام) فرمود: من هنوز داخل بهشت نشده ام، که جای خود را در بهشت وجای تو را در دوزخ بشناسم، اما می توانم به استناد کتاب خداوند متعال، جایگاههارا به تو معرفی کنم.

خداوند متعال، محمد(صلی الله علیه و آله) را بر اساس حق مبعوث داشته، و بر او کتابی نازل کرده که: «از پیش و پس در آن باطل راه ندارد، زیرا آن نازل شده خدای حکیم وحمید است » (۳۱) .

خداوند در این کتاب، همه علوم را تبیین و تحکیم بخشیده، و برای رسول خود،اخبار بهشت و درجات و منزلهای آن را بیان فرموده، بهشت را میان بندگان تقسیم نموده، و هر کس در مقابل عمل خویش و فضایل و ایمانی که داشته، مکان و منزلتی خواهد داشت.

بر این اساس، خداوند مقام ما را تصدیق کرده، و منزلگاه «نیکان » و جایگاه «فاجران » را که، عذاب برای آنان آماده شده به ما معرفی نموده، و می فرماید:«دوزخ دارای هفت در است، و هر دری برای گروهی از گمراهان معین گردیده است (۳۲) .

بنابراین، هر کس بر حال کفر و فسق و شرک و نفاق و ظلم بمیرد، «هر کدام ازدری داخل دوزخ خواهند شد». (۳۳) چنانکه خداوند در جای دیگر می فرماید: «در این عذاب برای هوشمندان، عبرت و بصیرتی است » (۳۴) و پیامبر(صلی الله علیه و آله) و آل او«متوسمین » هستند، و من و امامانی که از نسل من به وجود می آیند، «متوسمین » وهوشمندان خواهیم بود.

هر چه می خواهی سؤال کن

آن گاه جاثلیق، رو به یاران خود کرد و گفت: ما به خوب شخصی دست یافتیم،امید است به وسیله او به حق ست یابیم و خواسته خویش را به دست آوریم،اکنون مسایل دیگری از وی سؤال می کنیم، اگر توانست جواب ما را بدهد، در کارخود تجدید نظر می کنیم، و آن را از او می پذیریم.

امام علی(علیه السلام) فرمود: اگر سؤالهای تو را جواب دهم، و همراه با دلیل و برهان روشن باشد، که نتوانی آن را رد کنی و به پذیرش آن ناچار شوی، حاضری به دین مادرآیی؟

جاثلیق گفت: آری.

امام علی(علیه السلام) فرمود: می توانی خدا را بر خود گواه و کفیل بگیری، که اگر حق وراه و هدایت برای تو روشن گردید ، خود و یاران تو به دین ما درآیید ؟

جاثلیق گفت آری ،نسبت به تعهد باتو ،خدارا وکیل وشاهد برخودمی گیرم ،که تسلیم دین شما شوم.

علی (علیه السلام) فرمود: حال که چنین است ،ازیاران خویش عهد و پیمان بگیر، که جاثلیق این عمل را انجام داد، و علی(علیه السلام) فرمود: اکنون هرچه می خواهی سؤال کن.

خدا، و «عرش »

جاثلیق پرسید :به من بگو،آیاخدا«عرش »را حمل می کند؟ یا«عرش » خدارا؟

امام علی (علیه السلام)فرمود: خداوند عرش، آسمانها، زمین، و آنچه در آسمان و زمین وآنچه را در آنها وجود دارد ،حمل می کند، و در کتاب خویش هم فرموده است :«خداوند آسمانها وزمین را از اینکه نابود شوند، نگه می دارد و اگر آنها رو به زوال نهند، غیراز او هیچ کس نمی تواند آنهارا محفوظ بدارد ،به راستی خداوند حلیم وآمرزنده است » (۳۵) .

حاملان «عرش »

جاثلیق گفت: این آیه قرآن که می گوید: «عرش پروردگارتورا،درآن روزهشت(فرشته) حمل می کنند». (۳۶) چگونه خواهد بود؟ در حالی که تو گفتی :خداوند عرش و آسمانها و زمین را حمل می کند؟!

علی(علیه السلام) فرمود :عرش را خداوند از نورهای چهارگانه آفریده است: نور قرمز، که از آن قرمزی به وجود می آید، نور سبز که منشا نور سبز است، نور زرد، که زردی رارنگ می بخشد ، و نور سفید که سفیدی را تشکیل می دهد، و این نورها علمی است، که خداوند حمل آن را عهده دار است ، و این نورها از عظمتی که به عظمت و نور اوست، دلهای اهل ایمان سفید و نورانی می گردد، اما در مقابل عظمت ونور او،جاهلان به دشمنی می پردازند، ولی به عظمت و نور حق، هر چه در آسمانها و زمین است، و همه خلایق، بهره مند می شوند، و با اعمال و ادیان مختلف وسیله پیدامی کنند، و هر محمولی را خداوند با نور عظمت و قدرت خویش حمل می کند، بدون اینکه به حال او نفع و ضرر، موت و حیات و زنده شدنی مطرح باشد.

بنابراین، همه چیز محمول است، و خداوند متعال نه دارنده آسمانها و زمین است از نابودی، و مسلط بر آسمانها و زمین و هر چه در آنهاست، و پرودگار عالم حیات همه چیز و نور (وجودی) همه چیز است، «خداوند از آنچه می گویند،بسیار منزه و برتر و متعالی تر است » (۳۷) .

خدا کجاست ؟

جاثلیق گفت : به من بگو خدا کجاست ؟!

حضرت علی(علیه السلام) بیان داشت: خدا اینجاست، خدا اینجاست، خدا اینجاست، او در بالا و پایین وجود دارد، بر ما محیط است، با ماهست و خود فرموده : «هیچ رازی را سه نفر باهم نمی گویند، مگر اینکه خدا چهارمی آنهاست، و نه پنج نفرمگر اینکه خدا ششمی آنهاست، نه کمتر و نه بیشترآن جز اینکه آنان هر جا باشند،خدا با آنهاست، آن گاه روز قیامت از اعمالی که (همه) انجام داده اند، آگاه است وخبر خواهد داد،زیرا خداوند به هر کاری توانا است » (۳۸) .

کرسی هم ، بر آسمانهاوزمین احاطه دارد، و «نگهداری آنها (برای خداوند)هیچگونه زحمتی ندارد، زیرا او دانای بزرگوار، و توانای با عظمت است » (۳۹) .

آنهایی هم که «عرش » را حمل می کنند، علمایی (انبیاء) هستند که خداوند علم خویش را بر آنان افزوده است، و آنان بیش این چهار گروه (که روز قیامت هر گروهی دو نفر می شوند) (۴۰) نیستند، که خداوند آنان را در ملکوت (عالم فرشتگان) خویش آفریده و آن ملکوت جایی است که خداوند آن را به برگزیدگان نشان داده، وهم چنین به ابراهیم خلیل (علیه السلام) نمایانده و فرموده است:« هم چنین، ما به ابراهیم ملکوت و باطن آسمانها و زمین را ارائه دادیم، تا به مقام اهل یقین برسد» (۴۱) .

بنابراین، حاملان عرش الهی چگونه می توانند، آن را حمل کنند، در حالی که باحیات الهی دلهای آنان حیات می یابد؟ و با نور الهی آنان به معرفت حق، هدایت می یابند؟

جاثلیق باشنیدن این مطالب متوجه یاران خود شد، و گفت: بخداسوگند، این مرد حق است، و با عنایت خداوند، از زبان مسیح(علیه السلام) و پیامبران(علیه السلام) واوصیا سخن می گوید.

بهشت کجاست؟

جاثلیق پرسید: آیابهشت دردنیاست یاآخرت؟ وآخرت ودنیادرکجا قراردارند؟

علی(علیه السلام) فرمود: دنیا درآخرت است، وآخرت بر دنیااحاطه دارد، ومانندانتقال ازحیات به مرگ ظاهرمی شود، آخرت هم خانه حیات وزندگانی است، اگر به آن آگاهی داشته باشند، واین بدان جهت است ،که دنیا انتقال دهنده است، وآخرت جای حیات وماندن ، مثل وضع کسی که می خوابدوجسم او به خواب می رود، اماروح نمی خوابد، بدن می میرد اما روح نمی میرد، و خداوند هم فرموده است: «به راستی، خانه آخرت سراسر حیات (و حرکت) است اگر آنان این رابدانند» (۴۲) .

بنابراین، دنیا نشانی ازآخرت است ،وآخرت نیز نشانی از دنیا، چنانکه دنیاآخرت نیست و آخرت هم دنیا نخواهد بود، بلکه هرگاه روح از جسم جدا شود، هریک به جایگاه خلق و پیدایش خود باز می گردد.

هم چنین بهشت و دوزخ، در دنیا و آخرت موجودند، چون شخص وقتی می میرد، به خانه ای از زمین منتقل می شود، که یا باغی از باغهای بهشت است، یا(سرزمین محدودی ازسرزمینهای آتش، و روح هم روانه یکی از این دو خانه می گردد،یابه خانه نعمتها که درآن مرگی وجود ندارد، اقامت می گزیند، یا در خانه عذاب دردناک که مرگی درآن نیست گرفتارمی گردد.

به هرحال، نشانه وراه برای هرکس که عاقل باشدروشن است، و خداوند هم فرموده است: «اگراز عالم آخرت غافل نمی شدید ،درحقیقت به طور یقین می دانستید،و دوزخ رامشاهده می کردید، سپس به طوریقین می دیدید، آنگاه ازنعمتها شماراسؤال می کنند» (۴۳) .

خداوند، در باره کافران هم فرموده است: «بر چشم(دل) آنها پرده(غفلت)بود، و ازیاد من غافل بودند ،وتوانایی شنیدن (آیات الهی را) نداشتند» (۴۴) .

بنابراین، اگر انسان بداند چه وضعی خواهد داشت؟ ازترس مرگ خواهد مرد، وکسی نجات خواهد یافت،که به فضیلت یقین آراسته باشد.

تکلیف بهشت ودوزخ

جاثلیق پرسید:معنای این سخن خداوند چیست ،که می فرماید:«آنان حق عظمت خداوند را نشناختند،و زمین (روز قیامت) در قبضه قدرت اوست، وآسمانها رابه قدرت خویش، درهم می پیچد و ذات پاک او از آنچه مشرکان می پندارند، منزه ومتعالی است » (۴۵) .

راستی، اگر زمین درقبضه الهی باشد،و او آسمانها را در هم پیچد، در حالی که بهشت و دوزخ در آنها قرار دارد، پس بهشت و دوزخ درکجا خواهد بود؟

علی(علیه السلام) دستور داد: برای او دوات و کاغذی حاضرکردند، آن گاه برکاغذ نوشت:بهشت و دوزخ، سپس کاغذ را در هم پیچید ودست عالم مسیحی داد و فرمود: آیااین کاغذ در هم پیچیده نیست؟

دانشمند مسیحی گفت: همینطوراست.

آن گاه علی(علیه السلام) فرمود: کاغذ را باز کن و ببین نوشته دوزخ وبهشت درآن محوشده است ؟

وقتی جاثلیق جواب داد: نوشته بهشت و دوزخ به جای مانده، علی(علیه السلام) فرمود:قدرت خداوندمتعال هم، چنین است، و آن گاه که آسمانها را درهم پیچد و زمین رادر قبضه قدرت خویش گیرد، بهشت و دوزخ نابودنخواهدشد، همانطور که نوشته آن براین کاغذ محو نگردیده است.

«وجهه »، به کدام سو؟

جاثلیق ادامه داد: این آیه قرآن که می فرماید: «همه چیزنابودمی شود، مگروجهه خدا» (۴۶) .

وجهه خداچیست؟ چگونه است، به کدام طرف است؟ و برای آن چه دلیلی داریم؟

علی(علیه السلام) به خدمتگزار خویش دستور داد: مقداری هیزم وآتش حاضر کند، وقتی هیزم آماده شد، دستور داد آن را برافروزند، آن گاه که آتش شعله ور شد، جاثلیق رامخاطب قرارداد و فرمود: آیا می توانی برای این شعله آتش ، وجهه و صورتی تعیین کنی؟

جاثلیق گفت: نه، چون ازهرطرف به سوی این آتش روی آوریم، وجهه وصورت آن حساب خواهدشد .

آن گاه علی(علیه السلام) فرمود: وقتی آتشی که مخلوق اوست و تحت تدبیر الهی می باشد، با وجود ضعف و سرعت در زوال ،وجه معینی ندارد، بلکه به هرسوبنگری وجه اوست، برای خدایی که آتش را آفریده، و همه آنچه درملکوت وجود دارد، در تصرف اوست، چگونه می شود برای وی وجه معینی توصیف کرد؟یابه حدی محدودنمود؟ یا با چشم او را مشاهده کرد؟یا با عقل براو احاطه کرد؟یااو را در «وهم » گنجانید؟

ای برترازخیال وقیاس وگمان و وهم وزهرچه گفته ایم وشنیدیم وخوانده ایم

مجلس تمام گشت وبه آخررسید عمر ما همچنان ،دراول وصف تو مانده ایم (۴۷)

آن گاه امام(علیه السلام) آیه قرآن قرائت کردکه می فرماید:

«خدای یگانه راهیچ مثل ومانندی نیست ،واوبرهمه چیز شنوا و بیناست » (۴۸) .

درآغوش اسلام

جاثلیق، باشنیدن این توضیحات گفت: درست گفتی، ای وصی علیم و حکیم ورفیق و هادی، و من شهادت می دهم که غیراز خدای یگانه، خدایی نیست،محمد(صلی الله علیه و آله) بنده ورسول اوست، او مبعوث به حق الهی برای بشارت وانذاراست،و تو وصی وصدیق وهمراه وکانون سر او، و امین او در میان اهل بیت او، و ولی مؤمنان بعد از او هستی.

آری، هر کس تو را دوست بدارد و ولایت تورا بپذیرد، هدایت یافته، قلب اونورانی می گردد، اعانت و کفایت و شفاعت تو را دریافت می دارد، و هرکس از توروی برگرداند واز راه تو منحرف شود، گمراه گردیده، فریب و زیان دیده و به پیروی ازهوای نفس خویش، بدون هدایت خدا و رسول(صلی الله علیه و آله) مبتلا گردیده است، درصورتی که هدایت و نورانیت تو ،برای هدایت همگان کافی و شافی خواهدبود.

چراچنین کردید؟

آنگاه جاثلیق، متوجه جمعی که درآنجا بودندگردید و گفت: ای مردم! شمابه آرزوهای خویش دست یافته اید، اما درباره سنت پیامبر خود، به خطا و انحراف رفته اید، بیایید از این مرد اطاعت کنید، تا هدایت و رشد یابید. چه چیزی شما رابه این روزگار انداخته؟ پس ازاین دلایل و راهنمایی هایی که برای شما صورت گرفته،دیگر چه عذر و بهانه ای دارید؟ وصایت سنت الهی است که در امتهای قبل از شمارایج بوده، و تبدیل و تغییر سخنان و سنتهای خداوند مجاز نخواهدبود.

باری، خداوند عزوجل، اختلاف در میان امتها راهم، در مورد تغییر اوصیای بعدازپیامبران(علیه السلام) خبرداده، و تعجب از شماست که با مشاهده این تغییر بازهم به ناحق قدم می گذارید، نکند دلها قساوت گرفته باشد، حسد ظاهر شده، و کینه ها بروزکرده، و راه تهمت و نسبت ناروا بازشده است؟!

ستایش علی (علیه السلام)

سلمان می گوید: جاثلیق و دانشمندان همراه او مسلمان شدند، و شهادت به وصایت علی(علیه السلام) از محمد (صلی الله علیه و آله) که نبوت اوبرحق بود، و آن را در تورات و انجیل دیده بودند، دادند، آن گاه تصمیم گرفتند نزد پادشاه خود بر گردند و آنچه را دیده وشنیده بودند، بازگو نمایند.

امام علی(علیه السلام) هم گفت: حمد خدایی راکه دلایل نبوت محمد(صلی الله علیه و آله) و آل او راآشکار ساخت، دین خویش راعزت ونصرت بخشید، پیامبر خود را تصدیق نمود،آیین او را برهمه ادیان پیروز گردانید، اگرچه مشرکان این جهت را پسندنمی داشتند.

الحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمدوآله.

آن گاه جماعت حاضردرمسجد ،به هم تبریک گفتند ،چون علی(علیه السلام) با دلایل وبرهان محکم خویش توانسته بود، غبار ذلت و زبونی رااز آنان برطرف نماید.سپس به علی(علیه السلام) هم گفتند: ای ابوالحسن! خدا به تو جزای خیردهد، که توانستی حق پیامبر خویش رااداکنی.

آن گاه جمعیت حاضردرمسجد متفرق شدند، درحالی که گویا آن مطالب وحقایق را،اصلا نشنیده و نفهمیده اند، و آنچه را هم شنیده بودند به فراموشی سپردند!

تکرار تاریخ

سلمان خیرمی گوید: مسیحیان از مسجد بیرون آمدند، مردم هم متفرق شدند،وقتی مسیحیان می خواستند «مدینه » را ترک بگویند، در حالی که مسلمان شده ودرحق علی(علیه السلام)دعا می کردند ،برای خداحافظی نزدآن حضرت آمدند، علی(علیه السلام)هم ازخانه بیرون آمد و با آنان نشستی صورت داد.

ای علی، که جمله عقل ودیده ای شمه ای واگو،ازآن چه دیده ای

بازگو، دانم که این اسرار هوست زانکه بی شمشیرکشتن ،کاراوست

صد هزاران می چشاند روح را که خبر نبود، دل مجروح را

صدهزاران روح بخشد هوش را که خبرنبود،دوچشم وگوش را

بازگو ای بازعرش خوش شکار تاچه دیدی این زمان از کردگار (۴۹)

آن گاه جاثلیق، لب به سخن گشود و گفت: ای وصی محمد(صلی الله علیه و آله) و پدر نسل او،ما این امت را در هلاکت می بینیم، چون اینان مثل امت «بنی اسرائیل » ازقوم موسی(علیه السلام) که از آن پیامبر (علیه السلام) دست بر داشتند و به «سامری » روی آوردند، شده اند. ما این مطلب را هم یافته ایم، که هر پیامبری را خداوند مبعوث داشته است، او دشمنانی ازشیطانهای جن وانس دارد، که درکار نبوت دخالت می کنند، امت رابه هلاکت می کشانند، وصی پیامبر(علیه السلام) را طرد می کنند، و به جای آن «وصی » خود ادعای خلافت دارند!

اکنون چیزی راکه خداوندبه صادقین وعده داده است، آن رابه مانشان داد ودانستیم این قوم، خویش رابه هلاکت کشانده اند، راه تو و راه آنان را خداوند برای ماروشن گردانید، به اعمال آن قوم هم بصیرت یافتیم، اکنون ما از دوستداران تو، وبردین توهستیم و از تواطاعت می کنیم.

حال هردستوری داری بیان کن، اگر مایلی دراینجا بمانیم و تو را علیه دشمنانت یاری کنیم، اگر دستور رفتن می دهی می رویم، و اگر می خواهی برگردیم منصرف می شویم .

به هرحال، برای آنچه که پیش آمده باید صبر و حوصله زیاد داشته باشی، و این شیوه و سنت اوصیای پس ازپیامبران(علیه السلام) است، اما آیا درباره آنچه برای امت پیش آمده، عهد و پیمانی هم از پیغمبر(صلی الله علیه و آله) نزد تو هست ؟

اختلاف امتها!

علی(علیه السلام) فرمود: آری ،بخدا سوگند، عهد و پیمانی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نزد من هست،که وضع این قوم و کاری را که انجام داده اند بیان کرده است. چگونه ممکن است کار امت برمن پوشیده باشد؟ درحالی که وضع من نسبت به پیغمبر(صلی الله علیه و آله)مانند وضع «هارون » به موسی(علیه السلام) و «شمعون » نسبت به عیسی(علیه السلام) بوده است ؟

آیاشما نمی دانید که، که درباره «شمعون بن حمون صفا» پسردایی عیسی(علیه السلام)،امت عیسی(علیه السلام) به اختلاف افتادند و به چهار فرقه تقسیم شدند، و این چهار فرقه هم به هفتاد و دو فرقه تقسیم گردیدند، که جزیک فرقه، بقیه به هلاکت رفتند؟

آیا نمی دانید،امت موسی(علیه السلام) نیزبه هفتاد و یک فرقه تقسیم شدند، که به غیرازیک فرقه، بقیه به هلاکت مبتلا گردیدند؟!

حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) هم در عهد و پیمان خویش، به من اطلاع داده، که امت اوبه هفتادوسه فرقه تقسیم می شوند، سیزده فرقه آنان ادعای محبت ومودت مارامی کنند، که جز یک فرقه، بقیه راه ضلالت و هلاکت را پیش می گیرند، من هم به لطف و هدایت خداوندی راه خود را در پیش دارم، و می دانم سرنوشت این قوم به کجا می انجامد، اینان مدت زیادی دوام نخواهند آورد، خداوند هم بازبان پیامبرخویش فرموده است: «نمی دانم، شاید این امتحانی باشد برای شما، و بهره ای تاهنگام مرگ » (۵۰) .

به هرحال ،من در برابر آنان به خاطر این مدت اندک، صبر پیشه ساختم، تاخداوند کار خود را در باره آنان به نهایت برساند، و سرنوشت محتوم اوفرارسد.

آن گاه موضوع نفاق وحسد و کینه ها و بیماری قلبها راپس از وفات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مطرح کرد، و گفت: خداوند فرموده است: «منافقان ازآن بترسند،که سوره ای نازل شود، و آنچه را در قلب دارند آشکار سازد. (ای پیامبر! به آنان) بگو:استهزاءکنید! خداوند آنچه راشما می ترسید به سرشما خواهد آورد (۵۱) . و می فهمیدچه کرده اید.

اگرهم ازآنان سؤال کنی: (چرا استهزاء می کنید؟) می گویند: شوخی و مزاح کردیم! آیا شما با خدا و آیات خدا و رسول او شوخی می کنید؟ عذر نیاورید، پس از ایمان راه کفر را پیش گرفتید، اگر از برخی ازافراد ساده لوح شماگذشت کنیم،طایفه دیگری رابه عذاب مبتلا خواهیم کرد، چون آنان مجرم هستند (۵۲) .

آری، خداوند گروهی ازآنان رامورد عفو قرار می دهد، و به من هم وعده داده که براهل فتنه پیروز شوم، و کار را به من برگردانند، اگرچه بیهوده کاران، آن راناپسندمی دارند! ضمنا نوشته ای ازرسول خدا(صلی الله علیه و آله) درباره مصالحه موقت (هدنه)نزد شماهست، که حادثه ای به وجود نیاورید، و حادثه جویی راپناه ندهید (ودرعین حالی که شما مسلمان شده، اما در حکومت مسیحیت به سرمی برید) تا حکومت اسلامی با شما وفاداری می کند، شما هم به آن عهدوفادار باشید، تا بر اساس آن، درذمه و پناه دولت اسلام قرارداشته باشید.

برای حفظ اساس اسلام

این راهم بدانید،که اکنون زمان یاری ماوشمشیرازغلاف بیرون کشیدن نیست،قیام به حقی علیه آنان صورت نمی گیرد، تا خود باز گردند و اطاعت مرا بپذیرند،زیرا من فریضه ای از جانب خداوند و رسول هستم، و مثل حج و زکات وروزه می باشم (۵۳) .

بنابراین، آیا برقراری این احکام و حدود الهی، جز به وسیله عالم فرزانه ای که به حق هدایت کند، و برای پیروی ازدیگران برتر باشد، ممکن است؟

قرآن کریم خطاب به پیامبر(صلی الله علیه و آله) می فرماید: «به آنان بگو آیا کسی ازشریکهای شما ،کسی رابه حق هدایت می کند؟ بگو: خداوند به حق هدایت می کند، آن وقت کسی که به حق هدایت می کند برای پیروی شایسته تر است؟ یا کسی که خود نیزهدایت پذیر نیست؟ واین چه حکمی است که می کنید؟» (۵۴) .

باری، خداوند شما را مورد رحمت خویش قراردهد، من فریضه از جانب خدا ورسول(صلی الله علیه و آله) بر شما هستم، بلکه بالاترین وعالی ترین و جامع ترین فرایض هستم،چنانکه استوارترین شخص برای تحکیم پایه های ایمان وشرایع اسلام می باشم، وتوانایی این را دارم، که نیازمندیهای مردم را، در آنچه خیر و صلاح آنها در آن است،و آنچه موجب فساد دنیا و آخرت آنان می شود، پاسخگو و راهنماباشم.

امااینان ازمن روی گردان شدند، فضل و کمال مرا مهار کردند، در صورتی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) امامت وپیروی ازراه مرا واجب گردانیده بود، و شما خودمشاهده کردید، آنان با وجود حجت استواری چون من، چگونه در لباس ذلت و زبونی فرورفته بودند!

راستی، دیگر خداوند چگونه حجت خودرا برای آنان اثبات کند، در حالی که آنان عهد و پیمان پیامبر خویش را به فراموشی سپردند؟ با وجود اینکه آن حضرت مقام و منزلت مرابرای آنها بیان کرده، و با تاکید فراوان آنان رابه اطاعت من فراخوانده بود؟

هم چنین، رسول خدا(صلی الله علیه و آله)براساس رسالت الهی خویش، فقر و نیازمندی آنان رابه علم ودانش من، و بی نیازی مرا به علم و دانش آنان و همه امت اعلام داشته بود، چون خداوند چنین علم وحکمتی رابه من عطا فرمود، با این حال چگونه من غمناک نباشم برکسی که پس از روشن بودن حق، راه انحراف و گمراهی راپیش گرفته است ؟!

خداوندهم می فرماید: آن که هوای نفس خویش راخدای خود قرار داده، وخداوند او را پس از اتمام حجت گمراه نموده، و برگوش و قلب او مهر «قهر» نهاده، وبر چشم وی پرده ظلمت کشیده، بعد از خدا چه کسی اوراهدایت می کند؟ آیامتذکر این معنا نمی شوید؟ (۵۵) .

خلاصه، خداوند اگر کسی را هدایت کند، در برابر او بیش از دو راه وجود ندارد:راه بهشت ودوزخ، یعنی انتخاب دنیا، یا آخرت. شما هم وضع این قوم رادیدید، ومشاهده کردید چون امتهای گذشته، اینان چگونه استحقاق عذاب یافتند؟ وچگونه کلام خدا را تغییر دادند، و چگونه مانند امتهای پیشین که سنت شکنی کردندو نابود شدند، سنت شکنی درمیان اینان نیز جریان یافت؟!

تکلیف شما

اما شما، تکلیف دارید به دستگیره و ریسمان محکم الهی چنگ زنید، حزب خدا و رسول(صلی الله علیه و آله) باشید، و عهد و پیمانی را که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بر عهده شماگذاشته، بدان وفادار بمانید.

فان الاسلام بدا غریبا، و سیعود غریبا (۵۶) .

زیرا اسلام باغربت و مظلومیت آغاز گردیده، و بعدهم به غربت و بی کسی دچار خواهد شد.

بنابر این، وقتی شما به ملت ومملکت خویش باز گشتید، مانند «اصحاب کهف »مخفیانه و با ملاحظه رفتار نمایید، و از این که وضع خود را برای زن و فرزند ودوست غمخوار وقوم خویش بیان نمایید، پرهیز داشته باشید، زیرا این (دستور)دین خداست که اولیای او تقیه و مخفی کاری رارعایت کنند، چون اگر شما وضع خود را افشا کنید، شما را به قتل می رسانند.

اما اگر با پادشاه ملاقات داشتید، و فرصت مناسبی یافتید، چنانچه در او زمینه پذیرش اسلام رامشاهده کردید، مقداری از مطالب رادر اختیار اوبگذارید، زیرا (این روش یا) آن پادشاه «باب خدا» و حصار ایمان است، که داخل آن نمی شود کسی،مگر این که خدااز او پیمان گرفته، قلب او را نورانی گردانیده، و او را یاری کرده باشد.

بنابراین، شما به شهرهای خود باز گردید، بر عهد و پیمان خویش استوار باشید،زیرا به زودی روزگاری برای مردم پیش می آید، که بعد از من واینان قدرتمندانی حاکم می گردند، که دین خداوند متعال را تغییر می دهند، آیات الهی راتحریف می کنند، اولیای خدارابه قتل می رسانند، دشمنان خدا را عزت می دارند، بدعتهافراوان می شود، و سنتها ویران می گردد، تا جایی که زمین از ظلم وستم انباشته می شود.

امید پیروزی

اما نگران نباشید، چه اینکه خداوند پس از سختی های زیاد، به وسیله اهل بیت ما،بلاها و ناراحتی ها را از افراد دعوت کننده به سوی خدا، برطرف می گرداند، تاجایی که زمین پس از آن که ازظلم و ستم انباشته شده، از عدل و قسط لبریز می گردد.

این راهم بدایند که، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با من عهدکرده، کار رهبری بعد از سی سال (بیست وپنج سال) از وفات آن حضرت، به من برمی گردد، اما در حالی که فتنه ها ظهور کرده، امت درباره من اختلاف راه می اندازند، گروهی ازدین خدابیرون می روند، و آن حضرت به من دستورداده، باناکثین بیعت شکنان (جنگ جمل)،قاسطین ستمگران (جنگ صفین)، مارقین خوارج (جنگ نهروان) (۵۷) جنگ کنم،اگر کسی از شما آن زمان و آن شرایط را درک کند، و بخواهد بهره ای از جهاد داشته باشد با من همراه گردد، چون بخدا سوگند این جهاد خالص است، که کتاب خدا وسنت رسول او آن رابرای ماخالص کرده است.

بنابراین، خدا شما را رحمت کند، پلاس خانه خود باشید (ازقیام و نهضت خودداری کنید) تا زمان ظهور امر ما برسد، هر کس ازشما در این مدت بمیرد، ازمظلومان خواهد بود (وپاداش آنان را خواهد داشت) و هر کس از شما زنده بماند،چیزهایی را خواهددید، که چشم او روشن می گردد، ان شاء الله.

امااین راهم بدانید، که این قوم بانادانی خود علیه کار من راه خطا را خواهندپیمود، چون دانایی لازم راندارند عهد پیامبر ما را در باره ما می شکنند، و به زودی درمیان آنان پادشاهی به وجود خواهد آمد، که عهد خدا و رسول در میان آنان کهنه و فرسوده می گردد، آنچه به آنها تذکر داده شده فراموش می کنند، چون امتهای گذشته به بلاهایی مبتلا می گردند، تاجایی که به هرج ومرج وفساد و ستمگری گرفتار می شوند، چون مدت آنان طولانی و بلاهای آنان شدید می باشد، و من هم ماموربه صبر و تسلیم دربرابر حکم خدا هستم، اما هر شخص مؤمنی درآن بلای عظیم وحوادث تلخ، رنج می برد و خون دل می خورد، تا جان بسپارد و خدای خویش را ملاقات کند.

اما، وای به حال آنهایی که به «ثقلین » چنگ می زنند و حوادث سختی که بر آنان وارد می کنند، وای به حال جوجه های آل محمد(صلی الله علیه و آله) (۵۸) از دست خلیفه ای که به زوربرگرده مردم سوار می شود، که فاجر و خوشگذران است و فرزند مرا و فرزندان او رامی کشد (۵۹) .

پیروزی نهایی

ولی خدای مهربان، زمین را از حجت و پیشوا خالی نمی گذارد، آن حجت یاظاهر و قابل مشاهده است، یا در پس پرده غیبت می ماند، تا دلایل بینات الهی بامردم قطع نگردد، و عطای الهی متعلق به کسانی باشد که از او پیروی می کنند.

اما چنین اهل ایمانی کجایند؟ تعداد آنان چند نفر است ؟ آنان افراد کمی هستند،ولی آنان بزرگوارانی هستند که درپیشگاه خداوند عظمت والایی دارند،تاجایی که خداوند به وسیله آنان دین و علم خویش را حفظ می کند، تا آنان علم الهی را درسینه های خویش بپرورانند و به افراد مانند خود منتقل نمایند.

آری، اهل ایمان واقعی درچنین روزگارانی، به خاطر درک حقیقت ایمان درامواج علم فرو می روند، و ازروح یقین طراوت واستراحت می گیرند، و یا ازآنچه جاهلان باآن وحشت دارند، انس والفت برقرار می کنند، و آنچه راافراد خوشگذران سنگلاخ می شمارند، برای خویش نرم و آسان می دانند.

آری، آنان شب رابه صبح می آورند، در حالی که روحهای آنان به عالم بالاوابسته است، آنان حجتهای خداوند روی زمین وامینان و پناهگاه بندگان خدامی باشند، آه، آه، که من شوق فراوانی به دیدارآنهادارم، اما آنان چه صبرتلخی دربرابر دشمنان دارند؟! ولی خداوند مهربان ما و آنها را در «بهشت عدن » با پدران وهمسران صالح و فرزندان صالح آنان، در کنار هم فراهم می آورد.

اشک گرم علی (علیه السلام)

سلمان می گوید: علی(علیه السلام) این مطالب را بیان کرد، آن گاه گریه واشک سر داد، وآن جماعت هم باعلی(علیه السلام) گریه کردند، و در حالی که باآن حضرت وداع می کردند،گفتند: شهادت می دهیم که تو وصی، امام و برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هستی، ماخصوصیات وعکس تورا نگه داری می کنیم، طولی هم نمی کشد که پس ازاین قریشی (یاپس ازخلافت ابوبکر و عمر) (۶۰) نمایندگانی به «روم » نزد پادشاه اعزام خواهند شد، و ما صورت پیامبران (علیه السلام)، صورت پیامبر شما، دو فرزند تو حسن وحسین(علیه السلام)، وسیده زنان عالمین (فاطمه – س) بعد از مریم بتول (س) را به آنان ارائه خواهیم داد، این یاد بودها نزد ما محفوظ خواهد بود، ما هم وقتی نزدپادشاه رفتیم،از نور هدایت وبرهانی که درقلب مابه ودیعت نهادی، او را با خبر خواهیم کرد، وکرامت و صبر و شکیبایی در برابر مصایبی که بدان مبتلاشده ای برای اوبیان خواهیم نمود.

اضافه بر این، پس از بازگشت، برای دولت تو مرزبانانی می باشیم، و نیز برای توو پیشرفت کار تو دعوت و تبلیغ به عمل می آوریم. راستی چقدر این بلا عظیم، واین مدت طولانی است؟ از خداوند توفیق و استقامت تو را خواهانیم، والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

سه توضیح

۱- درباره سند این کتاب، همانطور که در آغاز این فصل اشاره کردیم، مدارک دیگری را از عالمان بزرگ و محدثان رجال شناس اضافه می کنیم:

الف : محمد بن علی بن حسین بن موسی قمی، معروف به «شیخ صدوق » متوفای ۳۸۱ هجری، بخشهایی از مطالب کتاب سلمان را، در کتاب «التوحید» صفحه های ۲۸۶ و ۳۱۶ ، آورده است.

ب : ابو محمد، حسن بن ابوالحسن محمد دیلمی، متوفای ۸۰۱ هجری، همه خبر جاثلیق را، در کتاب « ارشاد القلوب »، ج ۲ ، صفحات ۲۹۹ – ۳۱۵ آورده است (۶۱) .

ج: محمد باقر بن تقی، «علامه مجلسی »، متوفای ۱۱۱۱ هجری، بخشهایی ازاین خبر را، در بحارالانوار، ج ۳، ص ۲۷۲ و ص ۳۲۸ و ص ۳۳۴، و ج ۱۰، ص ۵۲ -۶۲ و ج ۴۱، ص ۳۰۸ و ۳۰۹ و ج ۵۵، ص ۹ و همه خر جاثلیق را در ج ۳۰،ص ۵۳-۸۲، ذکر نموده است.

د: میرزا حسین بن محمد تقی، معروف به «محدث نوری » متوفای ۱۳۲۰هجری، همه کتاب سلمان را، در کتاب عمیق «نفس الرحمن فی فضائل سلمان »،ص ۳۲۹ و ص ۴۸۹-۵۱۱، با ذکر سلسله راویان حدیث، ضبط نموده است.

ه – علامه شیخ عبدالحسین امینی، متوفای ۱۳۹۰ هجری بخشهایی از «خبرجاثلیق » را در کتاب عظیم «الغدیر» ج ۷ ، ص ۱۷۸-۱۷۹ ، آورده است.

ز – دکتر حسین مجیب مصری، در کتاب «سلمان فارسی ، در ترازوی ادب وتحقیق » به ترجمه فارسی «حسین یوسفی آملی »، خلاصه «خبر جاثلیق » را ،ص ۲۱۴ و ۲۱۵ در طی یک صفحه آورده است.

۲- اینجانب ، تاکنون ترجمه کاملی از کتاب سلمان را مشاهده نکرده بودم، بدین جهت همه کتاب را از اول تا آخر ترجمه نموده، و در مواردی توضیح اندکی داخل پرانتز، و نیز مدارکی را از کتابهای شیعی و اهل سنت در پاورقی به آن اضافه کرده ام.

۳- همانطور که در آغاز فصل اشاره شد، در «کتاب سلمان » و خبر جاثلیق، از نظرمحتوایی، نکاتی وجود دارد، که قابل بحث و بررسی بیشتری می باشد، که این کار به وقت دیگری موکول گردید.

پی نوشت:

۱ سلمان پاک، ص ۱۶۸ – ۷۰٫

  1. الفهرست، ص ۸۰٫
  2. معالم العلماء، ص ۵۷٫
  3. الشیعه و فنون الاسلام، ص ۶۷٫
  4. الاوائل، ص ۵۶۳; معالم العلماء، ص ۲٫
  5. بهجه الآمال، ج ۴، ص ۴۰۵٫
  6. جامع الرواه، ج ۱، ص ۳۷۱٫
  7. قاموس الرجال، ج ۴، ص ۴۳۰٫
  8. ارشاد القلوب، ج ۲، ص ۲۹۹ – ۳۱۵٫
  9. بحارالانوار، ج ۳۰، ص ۵۳ – ۸۲٫
  10. نفس الرحمن، ص ۴۹۳ – ۵۱۱٫
  11. التوحید، ص ۲۸۶ و ۳۱۶٫
  12. رجوع کنید، به نفس الرحمن، ص ۴۸۹ – ۴۹۳٫
  13. لغت نامه دهخدا، ج ۲۷، ص ۱۸۷ و کتاب: حدود العالم من المشرق الی المغرب، ص ۲۳، و ۱۸۶٫
  14. سوره ص، آیه ۲۶٫
  15. سوره نساء، آیه ۱۶۵٫
  16. سوره احزاب، آیه ۶۲٫
  17. سوره بقره، آیه ۱۲۴٫
  18. سوره نجم، آیه ۱۱٫
  19. سوره اعراف، آیه ۸۱٫
  20. سوره اعراف، آیه ۸۱٫
  21. سوره اعراف، آیه ۱۵۷٫
  22. سوره نساء، آیه ۸۰٫
  23. سوره حشر، آیه ۷٫
  24. اشاره به آیه ۵۸، سوره بقره: و قولوا حطه، و سوره اعراف، آیه ۱۶۱٫
  25. صحیح مسلم، ج ۵، ص ۲۶; کنزالعمال، ج ۱، ص ۱۷۳٫
  26. سوره اعلی، آیه ۱۸ – ۱۹٫
  27. سوره نساء، آیه ۴۱٫
  28. سوره رعد، آیه ۴۳٫
  29. سوره توبه، آیه ۱۱۹٫
  30. سوره فصلت، آیه ۴۲٫
  31. سوره حجر، آیه ۳۴٫
  32. سوره حجر، آیه ۳۴٫
  33. سوره حجر، آیه ۷۵٫
  34. سوره فاطر، آیه ۴۱٫
  35. سوره الحاقه، آیه ۱۷٫
  36. سوره اسری، آیه ۴۳٫
  37. سوره مجادله، آیه ۷٫
  38. سوره بقره، آیه ۲۵۵٫
  39. مجمع البیان، ج ۱۰، ص ۲۴۶٫
  40. سوره انعام، آیه ۷۵٫
  41. سوره عنکبوت، آیه ۶۴٫
  42. سوره تکاثر، آیه ۵ – ۸٫
  43. سوره زمر، آیه ۶۷٫
  44. سوره زمر، آیه ۶۷٫
  45. سوره قصص، آیه ۸۸٫
  46. کلیات سعدی، دیباچه، ص ۵۳٫
  47. سوره شوری، آیه ۱۱٫
  48. مثنوی معنوی، دفتر اول، ص ۹۸٫
  49. سوره انبیاء آیه ۱۱۱٫
  50. سوره توبه، آیه ۶۴ و ۶۵٫
  51. سوره توبه، آیه ۶۴ و ۶۵٫
  52. امام باقر(علیه السلام) نیز فرموده: بنی الاسلام علی خمس: الصلاه و الزکاه و الصوم و الحج و الولایه… اصول کافی،ج ۲، ص ۲۱٫
  53. سوره یونس، آیه ۳۵٫
  54. سوره جاثیه، آیه ۲۳٫
  55. کنزالعمال، ج ۱، ص ۲۳۸; بحارالانوار، ج ۸، ص ۱۲٫
  56. این موضوع را امام(علیه السلام) در خطبه سوم نهج البلاغه بیان فرموده، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هم فرموده است:ستقاتل بعدی الناکثین و القاسطین و المارقین، و ابن ابی الحدید هم می گوید: این خبر یکی از دلایل نبوت پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۲۰۱٫
  57. در کتابهای انبیاء(علیه السلام): فرخین المستشهدین، یعنی جوجه های شهید، به حسن و حسین(علیه السلام) گفته شده. بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۸۴٫
  58. این مطلب را پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز از قبل بیان فرموده است. ربیع الابرار، ج ۲، ص ۵۶٫
  59. بحارالانوار، ج ۳۰، ص ۸۴; تفسیر قمی، ص ۲۶۹٫
  60. الذریعه، الی تصانیف الشیعه، ج ۱، ص  ۵۱۷٫

منبع: https://imamalicenter.se/fa/jaslighFA

دلایل حدیثی امامت امام رضا (علیه السلام)

اشاره:

در باره امامت ائمه دلایل مختلفی قابل اقامه است. یکی از دلایل نص امام قبلی بر امام بعدی است. امامت همه امامان اهل بیت (علیه‌السلام) از سوی امام قبلی تنصیص شده است.امام رضا (علیه‌السلام) یکی از امامان اهل بیت (علیهم‌السلام) است که امامتش با نص امام قبلی قابل اثبات است. در اینجا به برخی از این احادیث درباره امامت امام رضا (علیه‌السلام) اشاره می شود.

حدیث ۱:

عن أبی الحسن موسی علیه ‏السلام فی حدیث: أنه قال: «- و علی ابنه جالس بین یدیه -: «من ظلم ابنی حقه و جحده امامته من بعدی کان کمن ظلم علی بن أبی طالب حقه و حجده امامته بعد رسول الله (صلی‌الله علیه و آله)» .

امام موسی کاظم علیه ‏السلام در ضمن حدیثی، در حالی که فرزندشان امام رضا (علیه ‏السلام) در برابر شان نشسته بود، فرمود: «کسی که در حق این پسرم ستم ورزد و امامتش را بعد از من انکار نماید، مانند کسی است که در حق علی بن ابی طالب علیه ‏السلام ستم ورزیده و امامتش را بعد از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) انکار نموده باشد.»[۱]

حدیث ۲:

عن علی بن یقطین قال: کنت عند العبد الصالح موسی بن جعفر (علیهم‏االسلام) جالسا فدخل علیه الرضا (علیه ‏السلام) فقال «یا علی، هذا سید ولدی و قد نحلته کنیتی.» فقال هشام بن صالح: أخبرک و الله: ان الأمر فیه من بعده.» .

علی بن یقطین گوید:

نزد بنده‏ شایسته حضرت موسی بن جعفر علیه ‏السلام نشسته بودم که حضرت رضا علیه ‏السلام وارد شد، پس فرمود: «ای علی، این آقای فرزندان من است که کنیه‏ خود (ابوالحسن) را به او بخشیدم.» هشام بن صالح گفت: بخدا سوگند تو را آگاه ساخت که امر (امامت) پس از وی در این امام خواهد بود.[۲]

حدیث ۳:

عن داود الرقی قال: قلت لأبی ابراهیم (علیه ‏السلام): جعلت فداک قد کبر سنی فحدثنی من الامام بعدک؟ قال: فأشار الی أبی الحسن الرضا (علیه ‏السلام) و قال: «هذا صاحبکم من بعدی.»

داود رقی گوید:

به ابو ابراهیم (امام موسی کاظم) (علیه‌السلام) گفتم: فدایت شوم، سن من بالا رفته است، بیان نمایید امام بعد از شما کیست؟ پس آن حضرت اشاره به ابوالحسن الرضا (علیه ‏السلام) کرد و فرمود: «این صاحب شما بعد از من است.»[۳]

حدیث ۴:

عن سلیمان المرزوی قال: دخلت علی أبی الحسن موسی بن جعفر (علیه ‏السلام) و أنا أرید أن أسأله عن الحجه علی الناس بعده فابتدأنی و قال: «یا سلیمان ان علیا ابنی و وصیی و الحجه علی الناس بعدی و هو أفضل ولدی فان بقیت بعدی فاشهد له بذلک عند شیعتی و أهل ولایتی و المستخبرین عن خلیفتی من بعدی.»

سلیمان مروزی گوید:

من خدمت ابوالحسن موسی بن جعفر (علیه ‏السلام) رسیدم و می ‏خواستم از حجت بر مردم، پس از وی سؤال نمایم که ابتدا به ساکن فرمود: «ای سلیمان، علی پسرم، وصی و حجت بر مردم بعد از  من است. او. برترین فرزندانم می‏ باشد. اگر بعد از من زنده بودی، این را نزد شیعیان و دوستدارانم و کسانی که خواستار شناخت جانشین بعد از من هستند، گواهی بده.»[۴]

حدیث ۵:

قال حسین بن بشیر: «أقام لنا أبوالحسن موسی بن جعفر علیه‏ السلام ابنه علیا (علیه‌السلام) کما أقام رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) یوم غدیر خم فقال: یا أهل المدینه أو قال: یا أهل المسجد هذا وصیی من بعدی.»

حسین بن بشیر گوید:

«ابوالحسن موسی بن جعفر علیه‏ السلام پسرش علی (بن موسی الرضا) علیه ‏السلام را (جهت معرفی به امامت) بلند نمود، همان گونه که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله)، علی علیه‏ السلام را روز غدیر خم بلند نمود و فرمود: ای مردم مدینه – یا فرمود: ای اهل مسجد – این جانشین بعد از من است.»[۵]

حدیث ۶:

عن المفضل بن عمر قال: «دخلت علی أبی الحسن موسی بن جعفر علیه ‏السلام و علی ابنه علیه ‏السلام فی حجره و هو یقبله و یمص لسانه. و یضعه علی عاتقه و یضمه الیه و یقول: بأبی أنت ما أطیب ریحک و أطهر خلقک و أبین فضلک»! قلت: جعلت فداک لقد وقع فی قلبی لهذا الغلام من الموده ما لم یقع لأحد الا لک. فقال لی: «یا مفضل هو منی بمنزلتی من أبی (علیه‌السلام) ذریه بعضها من بعض و ا لله سمیع علیم. قال: قلت: هو صاحب هذا الأمر من بعدک؟ قال: نعم، من أطاعه رشد و من عصاه کفر.» .

   مفضل بن عمر گوید:

«خدمت ابوالحسن موسی بن جعفر (علیه ‏السلام) رسیدم، (مشاهده نمودم که) پسرش علی بن موسی الرضا (علیهم‏االسلام) در آغوشش می‏ باشد و او را می‏ بوسد و زبانش را می ‏مکد و بر شانه‏ اش می‏ گذارد و او را در آغوش می‏فشرد و می‏فرماید: پدرم فدایت! چه رایحه‏ی دل انگیز و خوی پاک و برتری آشکاری داری! گفتم: فدایت شوم، مهر این کودک آن چنان در دلم جای گرفت که جز مهر شما محبت کسی بدان حد به دلم راه نیافته است. فرمود: ای مفضل، منزلت او نسبت به من مانند منزلت من نسبت به پدرماست، خاندانی که برخی از ایشان از برخی دیگرند و البته خدا بسیار شنوای داناست. گفتم: آیا او بعد از شما (امام و) صاحب این امر خواهد بود؟ فرمود: آری، کسی که او را پیروی نماید هدایت یابد و کسی که نافرمانیش کند کافر می ‏شود.»[۶]

 حدیث ۷:

فی حدیث – ان علی بن یقطین قال لأبی الحسن موسی (علیه ‏السلام): من لنا بعدک یا سیدی؟ فقال: «علی ابنی هذا، هو خیر من أخلف بعدی. هو منی بمنزله أبی، هو لشیعتی، عنده علم ما یحتاجون الیه. سید فی الدنیا و سید فی الآخره، و انه لمن المقربین.»

در حدیثی علی بن یقطین به ابوالحسن امام موسی کاظم (علیه ‏السلام) گفت: آقای من، بعد از شما چه کسی (امام) خواهد بود؟ فرمود: این پسرم علی، که بهترین بازمانده و جانشین من است. او نسبت به من مانند منزلت من نسبت به پدرم است (که امامت را بعد از من به عهده خواهد داشت). بهره‏ وری شیعیانم از او بدین گونه است که آنچه بدان نیازمندند نزد اوست. او سرور دنیا و آخرت و از مقربان (درگاه الهی) است.»[۷]

حدیث ۸

قال الکاظم (علیه‏ السلام) لأصحابه «اشهدوا أن ابنی هذا، وصیی و القیم بأمری و خلیفتی من بعدی، من کان له عندی دین فلیأخذه من ابنی هذا، و من کانت له عندی عده فلینجزها منه؛ و من لم یکن له بد من لقائی فلا یلقین الا بکتابه.»

  امام کاظم (علیه‌السلام) به اصحاب خود فرمود:

«گواه باشید که این پسرم (امام رضا علیه‏ السلام) وصی و سرپرست و جانشین بعد از من می ‏باشد، کسی که من دینی از او بر گردن دارم، آن را از این پسرم بگیرد، کسی که من به او وعده‏ای داده‏ ام، انجام آن را از او بخواهد و کسی که ناگزیر از ملاقات با من است، از راه نامه ‏نگاری با او با من پیوند برقرار سازد.»[۸]

حدیث ۹

قال زیاد القندی: دخلت علی أبی ابراهیم (علیه ‏السلام) و عنده ابنه أبوالحسن (علیه ‏السلام) فقال: «یا زیاد هذا ابنی کتابه کتابی و کلامه کلامی و رسوله رسولی، و ما قال فالقول قوله.» .

زیاد قندی گوید:

خدمت امام کاظم (علیه‏ السلام) رسیدم، در حالی که پسرش ابوالحسن (امام رضا) (علیه ‏السلام) نزد ایشان بود. سپس فرمود: «ای زیاد، این پسرم نوشته‏ اش نوشته‏ من، سخنش سخن من، فرستاده ‏اش فرستاده‏ من است و هر چه گوید، سخن، سخن اوست.»[۹]

حدیث ۱۰

عن الرضا (علیه ‏السلام) أنه قال له رجل من أهل خراسان: یا ابن رسول الله رأیت رسول الله (صلی الله علیه و آله) فی المنام کأنه یقول لی: کیف أنتم اذا دفن فی أرضکم بعضی فاستحفظتم و دیعتی و غیب فی ثراکم نجمی؟ فقال له الرضا علیه ‏السلام: «أنا المدفون فی أرضکم،و أنا بضعه من نبیکم، و أنا الودیعه و النجم، ألا فمن زارنی و هو یعرف ما أوجب الله تبارک و تعالی من حقی و طاعتی، فأنا و آبائی شفعاؤه یوم القیامه، و من کنا شفعاءه یوم القیامه نجا و لو کان علیه مثل وزر الثقلین الجن و الأنس» .

 مردی خراسانی به امام رضا (علیه السلام) عرض نمود:

ای فرزند رسول خدا، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) را در خواب دیدم که به من فرمود: «چگونه است حال شما آن هنگام که فردی از (خاندان) من در سرزمین شما دفن گردد و شما به حفظ این امانت من اهتمام نمایید و ستاره‏ من در خاک شما پنهان گردد؟» امام رضا (علیه ‏السلام) فرمود: «من هستم که در سرزمین شما دفن می‏گردم؛ من پاره‏ تن پیامبر شما هستم؛ و منم آن امانت و ستاره، آگاه باشید کسی که مرا زیارت کند، در حالی که بداند که خدای تبارک و تعالی (ادای) حق و پیروی مرا واجب ساخته است، من و پدرانم روز قیامت شفیعان او خواهیم بود، و کسی که ما روز قیامت شفیع او باشیم (از آتش دوزخ) رهایی می ‏یابد، هر چند بار گناهان جن و انس بر او باشد.»[۱۰]

پی نوشت:

[۱] . اثبات الهداه ج۳ ص ۲۳۲

[۲] . اثبات الهداه ج۳ ص ۲۳۴.

[۳] . بحار الانوار ج ۴۹ ص۱۴-۱۵.

[۴] . بحار الانوار ج ۴۹ ص۱۵.

[۵] . بحار الانوار ج ۴۹ ص۱۷.

[۶] . بحار الانوار ج ۴۹ ص۲۰-۲۱.

[۷] . عوالم العلوم  ج ۲۲ ص ۵۸.

[۸] . اثبات الهداه ج۳ ص ۲۲۹.

[۹] . اعلام الوری  ص ۳۱۶.

[۱۰] . بحار الانوار ج ۱۰۲ ص۳۲.

خانه مهدى (ع) کجاست؟

 خدامُراد سلیمیان

اشاره:

پنهان زیستى امام مهدى(ع) نه تنها چگونگى زندگى آن حضرت را در هاله‏اى از اسرار فرو برده که بسیارى از موضوعات مربوط به حیات آن امام را نیز جزو امور پنهان نظام هستى قرار داده است.

یکى از مهم‏ترین این امور پنهان، محل زندگى آن حضرت در طول غیبت ایشان است. از این رو بسیارى علاقه‏ مندند بدانند که خورشید پنهان در کدامین بخش از این کره خاکى به گذران عمر می‏پردازد و به بیان دیگر کدامین قسمت از زمین این منزلت را دارد؟

در این مقاله تلاش شده که به این پرسش پاسخ داده شود.

میلیون‌ها انسان عاشق و شیفته صدها سال است که در هر پگاه آدینه زبان به ندبه می‏گشایند و این‏گونه می‏سرایند:

اى کاش می‏دانستم در چه جایى منزل گرفته‏ اى و چه سرزمین و مکانى تو را دربر گرفته است! آیا در کوه رضوایى و یا جاى دیگرى و یا در ذی‏طوى هستی؟ دشوار است بر من که مردمان را ببینم و تو دیده نشوی.۱

حال براى روشن شدن این موضوع، پاى به گلستان کلام معصومین(ع) می‏ گشاییم و با سیرى در کلام نورانى ایشان از آن انفاس قدسى براى حل این معما استمداد می‏ طلبیم.

با یک نگاه کلى در این بوستان پر طراوت به چهار دسته روایت در این موضوع برمی‏خوریم که هر یک، محل زندگى آن حضرت را در دوره‏اى از حیات پر برکت ایشان به تصویر کشیده است. اگر چه در مورد برخى دوره ‏ها صراحت و روشنى بیشترى وجود دارد و برخى از دوره‏ها بنا بر عللى به اجمال و ابهام پاسخ داده شده است.

این دوره ‏ها عبارتند از:

۱٫ دوران زندگى با پدر بزرگوار خود امام حسن عسکرى(ع) (۲۵۵ـ۲۶۰ق)

شکى نیست که آن امام همام در شهر سامرا و در خانه پدرش امام حسن عسکرى(ع) دیده به جهان گشود و تا پایان عمر شریف پدر خود در کنار آن حضرت می‏زیست.

این دوران بنا بر قول مشهور از نیمه شعبان سال ۲۵۵ق آغاز و در هشتم ربیع‏الاول سال ۲۶۰ق پایان یافت.

علاوه بر نقل موثق تاریخى، افراد فراوانى از این حادثه بزرگ پرده برداشته ‏اند:

شیخ صدوق(ره) در کتاب شریف کمال الدین و تمام النعمه ـ که یکى از مهم‏ترین کتابهاى نگاشته شده در موضوع مهدویت است ـ داستان ولادت حضرت مهدى(ع) را این‏گونه نقل کرده است:

حکیمه، دختر امام جواد(ع) گوید: امام حسن عسکرى(ع) مرا نزد خود فراخواند و فرمود: اى عمه! امشب افطار نزد ما باش که شب نیمه شعبان است و خداى متعال امشب حجت خود را که حجت او بر روى زمین است ظاهر سازد. گفتم: مادر او کیست؟ فرمود:

نرجس. گفتم: فداى شما شوم اثرى در او نیست. فرمود: همین است که به تو می‏گویم. آمدم و چون سلام کردم و نشستم نرجس آمد کفش مرا بردارد و گفت: اى بانوى من و بانوى خاندانم، حالتان چطور است؟ گفتم: تو بانوى من و بانوى خاندان من هستی. از کلام من ناخرسند شد و گفت: اى عمه جان! این چه فرمایشى است؟ بدو گفتم: اى دخترجان! خداى متعال امشب به تو فرزندى عطا فرمایدکه در دنیا و آخرت آقاست…۲ .

آن‏گاه به صورت مفصل داستان را ذکر کرده است. این روایت از مهم‏ترین روایات درباره ولادت حضرت مهدى(ع) است و دلالت بر ولادت حضرت مهدى(ع) در خانه امام عسکرى(ع) در سامرا دارد.

«ضوء ابن على» از مردى از اهل فارس که نامش را برده نقل می‏کند که:

به سامرا آمدم و در خانه امام حسن عسکرى(ع) ملازم شدم. حضرت مرا طلبید، من وارد شدم و سلام کردم. فرمود: براى چه آمده‏ای؟ عرض کردم: براى اشتیاقى که به خدمت شما داشتم. فرمود: پس دربان ما باش. من همراه خادمان، در خانه حضرت بودم، گاهى می‏رفتم هر چه احتیاج داشتند از بازار می‏خریدم و زمانى که در خانه، مردها بودند، بدون اجازه وارد می‏شدم.

روزى [بدون اجازه] بر حضرت وارد شدم و او در اتاق مردها بود. ناگاه در اتاق حرکت و صدایى شنیدم، پس فریاد زد: بایست. حرکت مکن! من جرأت درآمدن و بیرون رفتن نداشتم، پس کنیزکى که چیز سر پوشیده‏اى همراه داشت از نزد من گذشت. آنگاه مرا صدا زد که درآى، من وارد شدم و کنیز را هم صدا زد. کنیز نزد حضرت بازگشت. حضرت به او فرمود: از آنچه همراه دارى روپوش بردار. کنیز از روى کودکى سفید و نیکوروى پرده برداشت و خود حضرت روى شکم کودک را باز کرد، دیدم مویى سبز که به سیاهى آمیخته بود از زیر گلو تا نافش روئیده است. پس فرمود: این است صاحب شما و به کنیز امر فرمود که او را ببرد.

پس من آن کودک را ندیدم، تا امام حسن عسکرى(ع) وفات کرد.۳

نه تنها بستگان نزدیک و خدمتگزاران بیت امامت، آن حضرت را در شهر سامرا و در خانه امام عسکرى(ع) دیده‏اند که بسیارى از یاران و خواص اصحاب امامت به شرف دیدار آن جمال چون آفتاب نائل آمده‏اند و همگى حکایت از مدعاى زندگى امام مهدى(ع) در کنار پدر در شهر سامرا دارد.

«یعقوب بن منقوش» گوید:

بر امام حسن عسکرى(ع) وارد شدم و او بر سکویى در سرا نشسته بود و سمت راست او اتاقى بود که پرده‏هاى آن آویخته بود. گفتم: اى آقاى من صاحب‏الامر کیست؟ فرمود: پرده را بردار. پرده را بالا زدم، پسر بچه‏اى به قامت پنج وجب بیرون آمد با پیشانى درخشان و رویى سپید و چشمانى دُرّافشان و دو کف ستبر و دو زانوى برگشته. خالى برگونه راستش و گیسوانى بر سرش بود. آمد و بر زانوى پدرش ابو محمد نشست. آن‏گاه به من فرمود: این صاحب شماست. سپس برخاست و امام بدو گفت: پسرم! تا وقت معلوم داخل شو و او داخل اتاق شد و من بدو نگریستم. پس به من فرمود: اى یعقوب! به داخل بیت برو و ببین آنجا کیست. من داخل شدم اما کسى را ندیدم.۴

همچنین «احمد بن اسحاق» گوید:

بر امام حسن عسکرى(ع) وارد شدم و می‏خواستم از جانشین پس از وى پرسش کنم. او آغاز سخن کرد و فرمود: اى احمد بن اسحاق خداى متعال از زمان آدم(ع) زمین را خالى از حجت نگذاشته است و تا روز قیامت نیز خالى از حجت نخواهد گذاشت. به واسطه اوست که بلا را از اهل زمین دفع می‏کند و به خاطر اوست که باران می‏فرستد و برکت‌هاى زمین را بیرون می‏آورد.

گفتم: اى فرزند رسول خدا، امام و جانشین پس از شما کیست؟ حضرت شتابان برخاست و داخل خانه شد و سپس برگشت در حالى که بر شانه‏اش کودکى سه ساله بود که صورتش مانند ماه شب چهارده می‏درخشید. فرمود: اى احمد بن اسحاق! اگر نزد خداى متعال و حجت‏هاى او گرامى نبودى این فرزند را به تو نمی‏نمودم. او هم‏نام و هم‏کنیه رسول خدا(ص) است. کسى است که زمین را پر از عدل و داد می‏کند؛ همچنان که پر از ظلم و جور شده باشد.اى احمد بن اسحاق! مثل او در این امت، مثل خضر و ذوالقرنین است. او غیبتى طولانى خواهد داشت که هیچ‏کس در آن نجات نمی‏یابد، مگر کسى که خداى متعال او را در اعتقاد به امامت ثابت بدارد و در دعا به تعجیل فرج موفق سازد.

احمد بن اسحاق گوید: گفتم: اى مولاى من! آیا نشانه‏اى هست که قلبم بدان اطمینان یابد؟ آن کودک به زبان عربى فصیح به سخن درآمد و فرمود: أنا بقیهالله فى أرضه والمنتقم من أعدائه. اى احمد بن اسحاق! پس از مشاهده، جست‏وجوى نشان مکن. احمد بن اسحاق گوید: من شاد و خرم بیرون آمدم.۵

بنا بر روایات فوق و ده‌ها روایت دیگر تردیدى نخواهد ماند بر اینکه حضرت مهدى(ع) در طول حیات امام عسکرى(ع) همراه ایشان و در شهر سامرا مسکن و مأواى داشته‏اند و اگرچه در این دوران نیز مخفیانه زندگى می‏کرده‏اند ولى عده فراوانى از نزدیکان و شیعیان ایشان را دیده‏اند.

۲٫ دوران غیبت صغرا (۲۶۰ تا ۳۲۹ق.)

غیبت صغرا عبارت است از دوران پنهان زیستى کوتاه مدت حضرت مهدى(ع) که طبق نظر مشهور با شهادت امام حسن عسکرى(ع) (سال ۲۶۰ق.) آغاز شده و با رحلت چهارمین نایب خاص آن بزرگوار (سال ۳۲۹ق.) به پایان رسیده است که مجموعاً ۶۹ سال می‏شود.

اگر چه به‏روشنى محل زندگى آن حضرت در این دوران مشخص نیست ولى از روایات و قرائن به دست می‏آید که این مدت را حضرت عمدتاً در دو منطقه سپرى کرده‏اند: یکى منطقه عراق و دیگر مدینه منوره که البته روایات متعددى بر این مطلب دلالت دارد.

از امام صادق(ع) در این زمینه نقل شده است که فرمود:

براى [حضرت] قائم(ع) دو غیبت است. یکى کوتاه و دیگرى طولانی. در غیبت اول جز شیعیان مخصوص از جاى آن حضرت خبر ندارند و در غیبت دیگر جز دوستان مخصوصش از جاى او خبر ندارند.۶

در دوران غیبت صغرا، از سفیران چهارگانه (نواب خاص) کسى نزدیک‏تر به آن حضرت ذکر نشده است و ایشان هم تماماً در عراق و همواره با حضرت در ارتباط بوده‏اند و توقیعات فراوانى از طرف حضرت به دست آنها شرف صدور یافته است. بنابراین می‏توان گفت بخشى از عمر آن حضرت در این دوران در عراق سپرى شده است.

دسته‏اى دیگر از روایات به صورت مطلق (بدون در نظر گرفتن صغرا و کبرا بودن غیبت) زندگى حضرت را در دوران غیبت در مدینه منوره ذکر کرده‏اند که با توجه به روایات دسته نخست می‏توان گفت بخشى از عمر آن حضرت نیز در مدینه سپرى شده است.

امام باقر(ع) در این‏باره فرمود:

به ناگزیر براى صاحب این امر عزلت و گوشه‏گیرى خواهد بود… و طیبه (مدینه) چه منزلگاه خوبى است. ۷

همین روایت در کتاب شریف اصول کافى با اندک تفاوتى از امام صادق(ع) این گونه روایت شده است:

به ناچار صاحب‏الامر غیبت کند و به ناچار در زمان غیبتش گوشه‏گیرى کند، چه خوب منزلى است طیبه (مدینه). ۸

هم‏چنین ابوهاشم جعفرى می‏گوید:

به امام عسکرى(ع) عرض کردم: بزرگوارى شما مانع می‏شود تا از شما پرسش نمایم، پس اجازه بفرمایید سؤالى بپرسم. حضرت فرمود: بپرس. عرض کردم: اى آقاى من! آیا فرزندى دارید؟ فرمود: بله. گفتم: اگر اتفاقى رخ داد کجا او را پیدا کنیم؟ پس فرمود: در مدینه.۹

بنابراین جمع بین دو دسته روایات به این صورت است که آن حضرت در مدینه حضور داشته‏اند؛ ولى به خاطر ارتباطى که آن حضرت با نواب خاص داشته‏اند بخشى از عمر خود را در عراق سپرى نموده‏اند.

۳٫ دوران غیبت کبرا

اصطلاحاً غیبت کبرا به مدت زمان پنهان زیستى حضرت مهدى(ع) گفته می‏شود که با وفات آخرین نایب خاص در سال ۳۲۹ق آغاز و همچنان ادامه دارد و تنها خداوند متعال است که پایان آن را می‏داند.

این دوران ویژگى‌ هایى دارد که آن را از دوران غیبت صغرا کاملاً متمایز می‏سازد که از جمله آن ویژگى‌ ها کامل شدن غیبت آن حضرت است.به همان اندازه که پنهان زیستى حضرت مهدى(ع) در این دوران به کمال می‏رسد و نیابت و سفارت همانند دوران غیبت صغرا وجود ندارد، محل زندگى آن حضرت نیز نامشخص‏تر می‏شود و در این دوران است که هرگز به‏طور قطع نمی‏توان مشخص نمود آن حضرت در کجا زندگى می‏کند.البته روایات در این باره به محل‌هاى مختلفى اشاره کرده‏اند که برخى از آنها از این قرارند:

الف) مدینه طیبه

همان‏طور که قبلاً نیز اشاره شد برخى از روایات به صورت عام و بدون قید زمان غیبت صغرا، مدینه را به عنوان جایگاه آن حضرت در دوران غیبت مورد اشاره قرار داده‏اند.

ب) ناحیه ذی‏طوى

ناحیه ذی‏طوى در یک فرسخى مکه و داخل حرم قرار دارد و از آنجا خانه‏هاى مکه دیده می‏شود. برخى از روایات آن محل را به عنوان جایگاه حضرت مهدى(ع) در دوران غیبت معین کرده‏اند.

امام باقر(ع) در این باره فرمود:

صاحب این امر را در برخى از این درّه‏ها غیبتى است و با دست خود به ناحیه ذی‏طوى ـ که نام کوهى است در اطراف مکه ـ اشاره نمود. ۱۰

در برخى دیگر از روایات نیز ذکر شده که حضرت مهدى(ع) قبل از ظهور در «ذی‏طوى» به سر می‏برد و آن‏گاه که اراده الهى بر ظهور آن حضرت تعلق گیرد از آنجا وارد مسجدالحرام می‏شود.

امام باقر(ع) در این باره فرموده‏اند:

قائم(ع) در میان گروهى به شمار اهل بدر ـ سیصد و سیزده تن ـ از گردنه ذی‏طوى پایین می‏آیند تا آنکه پشت خود را به حجرالاسود تکیه می‏دهد و پرچم پیروز را به اهتزاز درمی‏آورد.۱۱

ج) دشت‌ها و بیابان‌ها

از برخى روایات نیز استفاده می‏شود که آن حضرت در طول غیبت کبرا محل خاصى ندارد و همواره در سفر به سر می‏برد.

از امام باقر(ع) نقل شده است که وقتى شباهت‌هاى حضرت مهدى(ع) به انبیا را بیان نمودند چنین فرمودند:

و اما شباهت حضرت مهدى(ع) به حضرت عیسى(ع) جهانگردى [و نداشتن مکانى خاص است].۱۲

در توقیعى که از حضرت مهدى(ع) به نام شیخ مفید صادر شده است، نیز به نامعلوم بودن مکان حضرت مهدى(ع) اشاره شده است.

در آن نوشته چنین آمده است:

… با اینکه ما براساس فرمان خداوند و صلاح واقعى ما و شیعیان مؤمن‏مان تا زمانى که حکومت در دنیا در اختیار ستمگران است در نقطه‏اى دور و پنهان از دیده‏ها به‏سر می‏بریم… .۱۳

همچنین در پاره‏اى از ملاقات‌هاى معتبر که در دوران غیبت کبرا نقل شده است، حضرت به این نکته اشاره فرموده‏اند.

«على بن ابراهیم بن مهزیار» پس از نقل ملاقات خود با حضرت مهدى(ع) به نقل از ایشان چنین می‏گوید: آن حضرت فرمود:

همانا پدرم ابو محمد با من عهد فرمودند که در مجاورت قومى که خداوند بر آنان غضب کرده است قرار نگیرم… و به من فرمود که در کوه‌ها ساکن نشوم مگر قسمت‌هاى سخت و پنهان آن و در شهرها ساکن نشوم مگر شهرهاى متروکه و بی‏آب و علف.۱۴

این نامعلوم بودن محل زندگى آن حضرت در دوران غیبت کبرا سبب شده تا عده‏اى به گمانه‏زنی‏هایى بعضاً سست و واهى بپردازند و به طرح محل‌هایى که اثبات آنها کارى بس مشکل است روى آورند.

افسانه جزیره خضرا یا مثلث برمودا و مانند آن حکایت‌هایى است که در تاریخ پر فراز و فرود این اعتقاد رخ نموده است.

۴٫ دوران ظهور و حکومت مهدى(ع)

دوران ظهور که درخشان‏ترین فراز تاریخ و بهترین دوران حیات انسانى است، ویژگى‌ هاى فراوانى دارد که از جمله مهم‏ترین آنها حاکمیت آخرین معصوم و حجت الهى است. درباره محل زندگى حضرت مهدى(ع) و حکومت آن حضرت در عصر ظهور، روایات فراوانى وجود دارد. عمدتاً در این روایات، مسجد سهله را منزل آن حضرت و شهر کوفه را به عنوان پایگاه حکومتشان معرفى کرده‏اند.

مسجد سهله شرافت بسیارى دارد؛ از جمله در روایات ذکر شده که در این مسجد، هزاران پیامبر به نماز ایستاده‏اند.

«صالح بن ابوالاسود» گوید: امام صادق(ع) سخن از مسجد سهله راند، آنگاه فرمود:

به‏درستى که مسجد سهله منزل صاحب ماست آنگاه که [پس از قیام] با اهل خود در آنجا فرود آید.۱۵

هم‏چنین آن حضرت به ابابصیر فرمود:

اى ابا محمد، گویا حضرت قائم را در مسجد سهله می‏بینم که با زن و فرزندانش در آن نازل می‏شوند.

ابوبصیر پرسید: آیا مسجد سهله خانه‏اش خواهد بود؟ حضرت فرمود:

آرى، این مسجد، منزل ادریس است. خداوند هیچ پیامبرى را برنینگیخت، مگر آنکه در این مسجد نماز گزارد. هر کس در این مسجد بماند مانند آن است که در خیمه رسول خدا(ص) اقامت کرده است. هیچ مرد و زن مؤمنى نیست، مگر آنکه دلش به سوى آن مسجد پرمی‏کشد. روز و شبى نیست مگر آنکه فرشتگان به این مسجد پناه می‏برند و در آن به عبادت خدا می‏پردازند.

همان‏طور که اشاره شد، کوفه نیز مرکز حکومت مهدى(ع) قلمداد شده است.چگونگى زندگى در عصر ظهور به روشنى مشخص نشده ولى به نظر می‏رسد تفاوت بسیارى با نحوه زندگى امروزى داشته باشد. تکامل علوم بشرى، کمال عقلانى بشر، توسعه خارق‏العاده امکانات و رفاه عمومى، امنیت فراگیر بر کل کره زمین و… به‏طور قطع، ویژگى‌ هایى را براى زندگى در آن زمان ایجاد خواهد نمود که امروز درک دقیق آن براى ماکارى بس مشکل است.

از امام باقر(ع) نقل شده که در بخشى از یک روایت طولانى فرمود:

آن‏گاه [حضرت مهدى(ع)] به سوى کوفه می‏رود پس آنجا را براى منزل برمی‏گزیند و کوفه خانه او خواهد بود.۱۷

پى‏نوشت‏ها:

۱. سیدبن طاووس، الاقبال، ص۲۹۸٫

۲ . شیخ صدوق، کمال‏الدین و تمام النعمه، ترجمه منصور پهلوان، ج۲، ص۱۴۳٫

۳ . محمدبن یعقوب کلینى، اصول کافى، ترجمه سید جواد مصطفوى، ج۲، ص۱۱۹٫

۴ . کمال‏الدین و تمام النعمه، ج۲، ص۱۶۴٫

۵ . همان، ج۲، ص۸۰٫

۶ . اصول کافى، ج۲، ص۱۴۱٫

۷ . شیخ طوسى، کتاب الغیبه، ص۱۶۲٫

۸ . اصول کافى، ج۲، ص۱۴۰؛ ابن ابى زینب، غیبت نعمانى، ص۱۸۸٫

۹ . اصول کافى، ج۲، ص۱۱۸؛ شیخ مفید، الارشاد، ج۲، ص۳۴۸؛ کتاب الغیبه، شیخ طوسى، ص۲۳۲٫

۱۰٫ غیبت نعمانى، ص۱۸۱٫

۱۱٫ همان، ص۳۱۵٫

۱۲٫ طبرى، دلائل إلامامه، ص۲۹۱٫

۱۳٫ علامه محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج۵۳، ص۱۷۴٫

۱۴٫ کتاب الغیبه، شیخ طوسى، ص۲۶۳٫

۱۵٫ شیخ طوسى، التهذیب، ج۲، ص۲۵۲٫

۱۶٫ بحارالانوار، ج۵۲، ص۳۱۷٫

۱۷٫ کتاب الغیبه، شیخ طوسى، ص۴۷۵

منبع: ماهنامه موعود شماره ۸۶

نماز ابوبکر و جانشینی وی

عائشه بنت ابوبکر:

پایه و اساس اکثر روایات فوق، عایشه است; زیرا او در این قصّه نقش اساسی دارد.

نگاهى به شخصیّت عائشه:

الف . حساسیت عائشه

عایشه هر شأن و فضیلتى را براى خود، پدر و دوستدارانش ـ از نزدیکان و خویشان ـ مى خواست. هر گاه مى‌دید که پیامبر صلى اللّه علیه وآله مورد محبّت یکى از همسرانش قرار مى‌گرفت و آن حضرت نزد او مى‌ماند، بر او مى‌شورید; همان گونه که با زینب دختر جحش این گونه رفتار کرد. آن گاه با حفصه تبانى کردند که هر گاه پیامبر صلى اللّه علیه وآله نزد هر کدام از آن ها وارد شود بگوید: من از شما بوى مغافیر [نوعى صمغ بد‌بو] استشمام مى‌کنم تا ایشان از ماندن و عسل خوردن نزد زینب امتناع ورزد! و با یکدیگر هم قسم شدند تا کسی را از این تبانی با خبر نسازند.

۴۹۱۲ – حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ مُوسَى أَخْبَرَنَا هِشَامُ بْنُ یُوسُفَ عَنِ ابْنِ جُرَیْجٍ عَنْ عَطَاءٍ عَنْ عُبَیْدِ بْنِ عُمَیْرٍ عَنْ عَائِشَهَ – رضى الله عنها – قَالَتْ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ – صلى الله علیه وسلم – یَشْرَبُ عَسَلاً عِنْدَ زَیْنَبَ ابْنَهِ جَحْشٍ وَیَمْکُثُ عِنْدَهَا فَوَاطَیْتُ أَنَا وَحَفْصَهُ عَنْ أَیَّتُنَا دَخَلَ عَلَیْهَا فَلْتَقُلْ لَهُ أَکَلْتَ مَغَافِیرَ إِنِّى أَجِدُ مِنْکَ رِیحَ مَغَافِیرَ. قَالَ «لاَ وَلَکِنِّى کُنْتُ أَشْرَبُ عَسَلاً عِنْدَ زَیْنَبَ ابْنَهِ جَحْشٍ فَلَنْ أَعُودَ لَهُ وَقَدْ حَلَفْتُ لاَ تُخْبِرِى بِذَلِکِ أَحَدًا».[۱]

شبیه ترجمه در متن بالا

بی ادبی های عایشه

ب . حساسیّت عایشه نسبت به حضرت خدیجه سلام الله علیها

هرگاه عایشه مى‌دید که پیامبر خدا صلى اللّه علیه وآله از حضرت خدیجه علیها السلام به خوبى یاد کرده و او را مى‌ستاید با جسارت مى‌گفت: چه قدر از این پیرزن بى دندان یاد مى‌کنى؟! خداوند عزّ وجلّ بهتر از او را به تو داده است…

۲۴۸۶۴ – حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِسْحَاقَ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللهِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا مُجَالِدٌ، عَنْ الشَّعْبِیِّ، عَنْ مَسْرُوقٍ، عَنْ عَائِشَهَ، قَالَتْ: کَانَ النَّبِیُّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ إِذَا ذَکَرَ خَدِیجَهَ أَثْنَى عَلَیْهَا، فَأَحْسَنَ الثَّنَاءَ، قَالَتْ: فَغِرْتُ یَوْمًا، فَقُلْتُ: مَا أَکْثَرَ مَا تَذْکُرُهَا حَمْرَاءَ الشِّدْقِ، قَدْ أَبْدَلَکَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ بِهَا خَیْرًا مِنْهَا، قَالَ: ” مَا أَبْدَلَنِی اللهُ عَزَّ وَجَلَّ خَیْرًا مِنْهَا، قَدْ آمَنَتْ بِی إِذْ کَفَرَ بِی النَّاسُ، وَصَدَّقَتْنِی إِذْ کَذَّبَنِی النَّاسُ، وَوَاسَتْنِی بِمَالِهَا إِذْ حَرَمَنِی النَّاسُ، وَرَزَقَنِی اللهُ عَزَّ وَجَلَّ وَلَدَهَا إِذْ حَرَمَنِی أَوْلَادَ النِّسَاءِ “[۲]

عایشه می‏گوید:

روزى هاله – خواهر خدیجه – اجازه خواست. پیامبر صلى ‏الله ‏علیه‏ و‏آله به یاد خدیجه افتاد و از آمدن او شاد شد و گفت: «خدایا! هاله دختر خویلد» من حسادتم گل کرد و گفتم: چقدر از او یاد می‏کنى! او پیرزنى بود از پیران قریش که (از پیرى) دندان در دهان نداشت. هلاک شد و خدا بهتر از او را به تو داد. خداوند بهتر از او را نصیبم نکرد. آنگاه که مردم مرا قبول نداشتند، او به من ایمان آورد و آنگاه که دیگران مرا تکذیب مى‏نمودند او تصدیقم کرد و آنگاه که دیگران مرا محروم کرده بودند او به مالش مرا یارى کرد و خداوند چنین روزى فرمود که از او صاحب فرزندانى شوم.

حسادت عایشه

ج . برخورد عایشه با امیر المؤمنین علیه السّلام

روزى مردى در حضور عایشه از على و عمّار رضى اللّه عنهما بدگویى کرد. عایشه گفت: من درباره على چیزى ندارم که به تو بگویم; ولى درباره عمّار، همانا از رسول خدا صلى اللّه علیه وآله شنیدم که مى‌فرمود: «هر گاه عمّار بین دو امر مخیّر شود، راه یافته ترین و کامل ترین آن دو را انتخاب مى‌کند».

۲۴۸۲۰ – حَدَّثَنَا أَبُو أَحْمَدَ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللهِ بْنُ حَبِیبٍ، عَنْ حَبِیبِ بْنِ أَبِی ثَابِتٍ، عَنْ عَطَاءِ بْنِ یَسَارٍ، قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ فَوَقَعَ فِی عَلِیٍّ، وَفِی عَمَّارٍ رَضِیَ اللهُ تَعَالَى عَنْهُمَا عِنْدَ عَائِشَهَ، فَقَالَتْ: أَمَّا عَلِیٌّ، فَلَسْتُ قَائِلَهً لَکَ فِیهِ شَیْئًا، وَأَمَّا عَمَّارٌ، فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، یَقُولُ: ” لَا یُخَیَّرُ بَیْنَ أَمْرَیْنِ، إِلَّا اخْتَارَ أَرْشَدَهُمَا.[۳]

از عطاء بن یسار روایت شده است که شخصی آمد و در نزد عائشه به علی و عمار دشنام داد ؛  پس عائشه گفت : اما در مورد علی چیزی به تو نمی‌گویم ؛ اما در مورد عمار از رسول خدا ’ شنیدم که می‌فرمود : وی اگر در بین دو کار مخیّر شود بهترین آنها را انتخاب می کند.

بغض عایشه نسبت به حضرت علی

د . عملکرد عائشه پس از شهادت امیرالمومنین علیه السلام:

وَکَانَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ رَجُلا أَسْمَرَ حَسَنَ الْوَجْهِ أَفْلَجَ شَعْرِهِ مَعَ شَحْمَهِ أُذُنَیْهِ. فِی جَبْهَتِهِ أَثَرُ السُّجُودِ. قالوا وذهب بقتل علی. ع. إِلَى الْحِجَازِ سُفْیَانُ بْنُ أُمَیَّهَ بْنِ أَبِی سُفْیَانَ بْنِ أُمَیَّهَ بْنِ عَبْدِ شَمْسٍ فَبَلَغَ ذَلِکَ عَائِشَهَ فَقَالَتْ:

فَأَلْقَتْ عَصَاهَا وَاسْتَقَرَّتْ بِهَا النَّوَى … کَمَا قَرَّ عَیْنًا بِالإِیَابِ الْمُسَافِرُ[۴]

وقتی خبر شهادت علی علیه اسلام به گوش عائشه رسید سجده شکری به جای آورد و اظهار سرور و شادی نمود و از وجد و خوشحالی این شعر را بر زبان راند:

“علی برفت و دیگر برای وی بازگشتی نیست. با درگذشت وی آنچنان در دردل خود احساس شادی و سرور نمودم که خانواده مسافر از برگشتن مسافر عزیزش احساس سرور می کند. آری با رفتن علی چشم من روشن گردید.

خوشحالی عایشه از شهادت حضرت علی

شعر عائشه در مدح قاتل علی علیه السلام

ذکر أبو الفرج الأصفهانی روایه بسند إسماعیل بن راشد قال: لما أتى عائشه نعی علی أمیر المؤمنین (علیه السلام) تمثلت:

فألقت عصاها واستقر بها النوى …. کما قرعینا بالإیاب المسافر

ثم قالت: من قتله؟ فقیل: رجل من مراد،فقالت:

فإن یک نائبا فلقد بغاه …. غلام لیس فی فیهالتراب

فقالت لها زینب بنت أم سلمه: العلی تقولین هذا؟ فقالت: إذا نسیت فذکرونی، قال: ثم تمثلت:

ما زال إهداء القصائد بیننا حتى ترکت کأن قولک فیهم … باسمالصدیق وکثره الألقاب فی کل مجتمعطنین ذباب[۵]

عائشه که این اشعار را به پایان رسانید سپس پرسید: قاتل علی کیست؟ گفتند: مردی از قبیله مراد.

عایشه شعری خواند که مضمون آن چنین است:

“او (علی) اگر چه در موقع مرگ از ما دور بود ولی زنده باد جوانی که مژده مرگ او را به ما داد و مسررمان ساخت. “گفتار عائشه به گوش زینب دختر ام سلمه رسید بر عائشه اعتراض کرد و گفت:

عائشه! آیا درباره علی این چنین سخن می گوئی و خبر کشتن او را برای خود وسیله سرور می دانی؟ ا لعلی تقولین هذا ؟

عائشه به عنوان عذر خواهی گفت: من دیگر فراموش کار شده ام هروقت مطلبی را فراموش کردم تذکر دهید.

بنا به نقل ابوالفرج پس از این گفتگو عائشه در پاسخ زینب شعری بدین مضمون خواند:

“در میان ما نیز معمول بود که دوستان را با القاب و اوصاف فراوان تعریف و تمجید می نمودیم در مدح آنان قصائد و اشعار می سرودیم. ولی آن دوران گذشت و آن زمان سپری شد و دیگر مدح و تعریف تو درباره آنان به صدای مگس می ماند که کوچکترین اثر و سودی ندارد. “

شادی عایشه از قتل حضرت علی

حدثنی محمد بن الحسین الأشنانی، قال: حدثنا أحمد بن حازم، قال: حدثنا عاصم بن عامر، وعثمان بن أبی شیبه، قالا: حدثنا جریر، عن الأعمش، عن عمرو بن مره، عن أبی البختری، قال: لما أن جاء عائشه قتل علی علیه السلام سجدت.

مقاتل الطالبیین ج۱ ص۵۵ المؤلف: علی بن الحسین بن محمد بن أحمد بن الهیثم المروانی الأموی القرشی، أبو الفرج الأصبهانی (المتوفى: ۳۵۶هـ)، المحقق: السید أحمد صقر، الناشر: دار المعرفه، بیروت، عدد الأجزاء: ۱٫

أبوالبخترى گفته:

وقتى خبر شهادت على علیه السلام به عائشه رسید، سجده کرد.

عایشه و بغض حضرت علی

د . عائشه و جعل حدیث دوات و قلم

۲۴۱۹۹ – عَنْ عَائِشَهَ قَالَت لَمَّا ثَقُلَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ لِعَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ ائْتِنِی بِکَتِفٍ أَوْ لَوْحٍ حَتَّى أَکْتُبَ لِأَبِی بَکْرٍ کِتَابًا لَا یُخْتَلَفُ عَلَیْهِ فَلَمَّا ذَهَبَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ لِیَقُومَ قَالَ أَبَى اللَّهُ وَالْمُؤْمِنُونَ أَنْ یُخْتَلَفَ عَلَیْکَ یَا أَبَا بَکْرٍ

عائشه مى‌گوید:

هنگامى که حال رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم وخیم شد، به عبدالرحمان بن ابى بکر فرمود: کتف یا لوحى به من بده تا براى ابوبکر نوشته‌اى بنویسم که با او مخالفت نشود! هنگامى که عبدالرحمان خواست بلند شود فرمود: خدا و مؤمنان ابا دارند از این که با تو ـ اى ابوبکر ـ مخالفت شود![۶]

عایشه و حدیث قرطاس

هـ . عائشه و سرپیچی از اوامر پیامبر

۳۳۵۵ – حَدَّثَنَا وَکِیعٌ حَدَّثَنَا إِسْرَائِیلُ عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ عَنْ أَرْقَمَ بْنِ شُرَحْبِیلَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ لَمَّا مَرِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ مَرَضَهُ الَّذِی مَاتَ فِیهِ کَانَ فِی بَیْتِ عَائِشَهَ فَقَالَ ادْعُوا لِی عَلِیًّا قَالَتْ عَائِشَهُ نَدْعُو لَکَ أَبَا بَکْرٍ قَالَ ادْعُوهُ قَالَتْ حَفْصَهُ یَا رَسُولَ اللَّهِ نَدْعُو لَکَ عُمَرَ قَالَ ادْعُوهُ قَالَتْ أُمُّ الْفَضْلِ یَا رَسُولَ اللَّهِ نَدْعُو لَکَ الْعَبَّاسَ قَالَ ادْعُوهُ فَلَمَّا اجْتَمَعُوا رَفَعَ رَأْسَهُ فَلَمْ یَرَ عَلِیًّا فَسَکَتَ فَقَالَ عُمَرُ قُومُوا عن رسول الله

ابن عبّاس در این زمینه مى‌گوید:

هنگامى که رسول خدا صلى اللّه علیه وآله بیمار شد، همان بیمارى که به سبب آن وفات یافت، آن حضرت در خانه عایشه بود. حضرتش فرمود: على را برایم صدا کنید. عایشه گفت: برایتان ابوبکر را صدا بزنیم؟ فرمود: صدایش کنید.حفصه گفت: اى رسول خدا! برایتان عمر را صدا بزنیم؟ فرمود: صدایش کنید. اُمّ فضل گفت: اى رسول خدا! عبّاس را برایتان صدا بزنیم؟ فرمود: صدایش کنید. هنگامى که همه آن ها جمع شدند، پیامبر خدا صلى اللّه علیه وآله سر مبارکش را بلند کرد و على علیه السلام را ندید در نتیجه ساکت ماند. در این هنگام عمر گفت: رسول خدا صلى اللّه علیه وآله را ترک کنید.

مسند احمد ( ۲۴۱ هـ )، ج ۵ ص۳۵۷ المؤلف: أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشیبانی (المتوفى: ۲۴۱هـ)، المحقق: شعیب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن الترکی، الناشر: مؤسسه الرساله، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۱ هـ – ۲۰۰۱ م.

عایشه و بغض حضرت علی

و . اکراه عائشه از بردن نام امیرالمؤمنین علیه السلام

همان‌گونه که در متن یکی از روایات بخاری آمده عائشه می گوید: رسول خدا به هنگام بیماری دو دستش را بر شانه‌ عبّاس و شخص دیگری گذارده بود و از مرد دیگر نامی نمی‌برد:

فَخَرَجَ بَیْنَ رَجُلَیْنِ أَحَدُهُمَا العَبَّاسُ….[۷]

عینی در شرح صحیح بخاری می‌نویسد:

ابن عبّاس گفته است عائشه به علّت خوش نداشتن نام علی از بردن نام او خودداری کرده است:

وَلَکِن عَائِشَه لَا تطیب نفسا لَهُ بِخَیر[۸]

چون عایشه از علی دل خوشی نداشت.

بغض عایشه از حضرت علی

بررسی دلالی و تعارضات

پس از بررسی اسناد روایات و مخدوش بودن تمام آن‌ها، در بخش بررسی دلالی روایات لازم است تا به دقّت ویژه، هر یک از جملات این روایات را مورد تأمل قرار داده تا به نتایج و برداشت‌‌های جدیدی دست یابیم که چه بسا صورت مسئله به طور کلی متفاوت با آن چیزی خواهد بود که مستدلین به این روایات در صدد استناد به آن بودند!

سؤالاتی در حاشیه روایات فوق ( اصل روایت بهمراه سند و اسکن روایت در بخش اول مقاله موجود می باشد) (نماز ابوبکر و جانشینی وی(۱))

آیا ابوبکر بدون امر پیامبر به نماز ایستاده است!!؟

به این فقره از روایت موطأ مالک توجه نمائید:

خَرَجَ فِی مَرَضِهِ، فَأَتَى فَوَجَدَ أَبَا بَکْرٍ

رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم در حال مریضی از منزل به مسجد آمد و ابوبکر را دید که به نماز ایستاده

با توجه به این روایت اصلاً ابوبکر برای نماز امر نشد تا بخواهد به جای رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم به نماز ایستد، بلکه بعد از آن که حضرت به مسجد آمدند دیدند که ابوبکر به جای آن حضرت به نماز ایستاده است!!!

آیا با قبول این روایت به طور کلی صورت مسئله عوض نخواهد شد و آنچه که مستدلین به روایات نماز ابوبکر در صدد اثبات آن هستند نتیجه معکوس نخواهد داد؟ یعنی: آیا ممکن نیست کسی بگوید: با توجه به آیه اول سوره احزاب «لا تقدموا بین یدی الله و رسوله» چرا ابوبکر بدون اجازه و امر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم به جای او به نماز ایستاده است؟

آیا عایشه در برابر امر پیامبر اکرم تعللّ و تخلّف نکرده است؟!!

فَقُلْتُ مِثْلَهُ فَقَالَ فِى الثَّالِثَهِ أَوِ الرَّابِعَهِ « إِنَّکُنَّ صَوَاحِبُ یُوسُفَ، مُرُوا أَبَا بَکْرٍ فَلْیُصَلِّ». فَصَلَّى وَخَرَجَ النَّبِىُّ – صلى الله علیه وسلم – یُهَادَى بَیْنَ رَجُلَیْنِ، کَأَنِّى أَنْظُرُ إِلَیْهِ یَخُطُّ بِرِجْلَیْهِ الأَرْضَ

من باز همان پاسخ را تکرار کردم. پیامبر صلى اللّه علیه وآله براى بار سوم و چهارم تکرار کرد و فرمود: شما هم چون زنان مصر در زمان یوسف [به دنبال خواسته خود] هستید. به ابوبکر بگویید نماز بخواند. پیامبر صلى اللّه علیه وآله با قامتى خمیده و در حالى که به دو نفر تکیه کرده بود از منزل خارج شد . گویى مى‌دیدم که پاهایش بر زمین کشیده مى شد.

با توجه به این متن آیا نمی‌توان احتمال دیگری داد و آن این که امر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم برای نماز به شخص دیگری همچون امیر المؤمنین علیه السّلام بوده ولی هر بار که حضرت امر می‌کرده عایشه به پدرش ابوبکر حواله می‌کرده تا این که حضرت ناراحت شده و آن جمله را خطاب به عایشه و حفصه می‌فرماید و خود نیز با ناراحتی و با آن حال ناخوش به مسجد می‌آیند و ابوبکر هم نماز را نمی‌تواند کامل کند؟!!

قرینه و تأیید برداشت فوق متن زیر است:

لَمَّا مَرِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ مَرَضَهُ الَّذِی مَاتَ فِیهِ کَانَ فِی بَیْتِ عَائِشَهَ فَقَالَ ادْعُوا لِی عَلِیًّا قَالَتْ عَائِشَهُ نَدْعُو لَکَ أَبَا بَکْرٍ قَالَ ادْعُوهُ قَالَتْ حَفْصَهُ یَا رَسُولَ اللَّهِ نَدْعُو لَکَ عُمَرَ قَالَ ادْعُوهُ قَالَتْ أُمُّ الْفَضْلِ یَا رَسُولَ اللَّهِ نَدْعُو لَکَ الْعَبَّاسَ قَالَ ادْعُوهُ فَلَمَّا اجْتَمَعُوا رَفَعَ رَأْسَهُ فَلَمْ یَرَ عَلِیًّا فَسَکَتَ…

هنگامى که رسول خدا صلى اللّه علیه وآله بیمار شد، همان بیمارى که به سبب آن وفات یافت، آن حضرت در خانه عایشه بود. حضرتش فرمود: على را برایم صدا کنید. عایشه گفت: برایتان ابوبکر را صدا بزنیم؟ فرمود: صدایش کنید.حفصه گفت: اى رسول خدا! برایتان عمر را صدا بزنیم؟ فرمود: صدایش کنید.

اُمّ فضل گفت:

اى رسول خدا! عبّاس را برایتان صدا بزنیم؟ فرمود: صدایش کنید. هنگامى که همه آن ها جمع شدند، پیامبر خدا صلى اللّه علیه وآله سر مبارکش را بلند کرد و على علیه السلام را ندید در نتیجه ساکت ماند. ( اصل روایت بهمراه اسکن در بالا مقاله)

همان‌طور که ملاحظه می شود پیامبر از ابتدا درخواست حضور امیر المؤمنین علیه السّلام را دارد و آخرین بار نیز که سر بلند کرده و حضرت علی علیه السلام را نمی‌بیند از اجابت خواسته خویش نا امید شده و به ناچار سکوت اختیار می‌کند.

چون دلیلی ندارد عایشه‌ای که بالاتر و در بررسی سندی به آن اشاره شد که همه فضیلت‌ها را برای خود می‌خواهد در چنین موردی که خیر دنیا و آخرت در‌‌ آن جمع است از اطاعت فرمان رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم تعلل ورزیده و این افتخار را به غیر از پدرش حواله کند!

خصوصاً که در بررسی سندی و شناخت شخصیت عایشه گفتیم:

عایشه میانه خوبی با امیر المؤمنین علیه السّلام نداشته و نیز در یکی دیگر از همین روایات می‌آید که عایشه در جریان نقل روایت صلاه ابوبکر حتی حاضر به بردن نام امیر المؤمنین علیه السّلام نیست؛ از این رو آیا این احتمال تقویت نمی‌شود که خواسته رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم نماز خواندن امیر المؤمنین علیه السّلام به جایش بوده امّا هر بار این امر نادیده گرفته می‌شده تا این که حضرت با ناراحتی جملات بالا را بیان می‌فرماید و از او یا حفصه که با او همراه بود از زنان اطراف یوسف یاد می‌کند؟!!

چرا به محض این که پیامبر در ابتدا امیر المؤمنین علیه السّلام را فرا می‌خواند عایشه اقدام نمی‌کند و به حضرت عرض می‌کند ابوبکر را برایت صدا کنیم. و یا طبق بعضی دیگر از روایات فوق حتی اگر از ابتدا هم ابوبکر را حضرت خواسته بودند چرا عایشه فوراً اقدام نمی‌کند و در انجام فرمان پیامبر تعلّل می‌ورزد آیا این به معنای تمرّد و یا اهمال از انجام دستورات و فرامین رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم به حساب نمی‌آید؟!! و چرا آنقدر تأخیر می‌کند که حضرت او و دیگر زنان را با تعبیر تندی به زنان اطراف حضرت یوسف (که فقط به فکر طوامع و هوس‌های خود بودند!) تشبیه می‌فرماید؟!! آیا تعلل در برابر فرمان رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم به عدالت عایشه ضربه نمی‌زند؟!!

وَأَعَادَ فَأَعَادُوا لَهُ، فَأَعَادَ الثَّالِثَهَ فَقَالَ «إِنَّکُنَّ صَوَاحِبُ یُوسُفَ، مُرُوا أَبَا بَکْرٍ فَلْیُصَلِّ بِالنَّاسِ»

پیامبر چند مرتبه سخن خود را تکرار فرمود، اما هر بار زنان اطراف پیامبر پاسخ خود را تکرار کردند تا این که حضرت به آنها فرمود: به راستی که شماها همچون زنان اطراف یوسف هستید …

آیا ابوبکر به خاطر بیماری پیامبر اکرم بی‌طاقت شده است؟!!

قَالَتْ عَائِشَهُ إِنَّ أَبَا بَکْرٍ رَجُلٌ رَقِیقٌ ، إِذَا قَرَأَ غَلَبَهُ الْبُکَاءُ

قَالَتْ عَائِشَهُ إِنَّهُ رَجُلٌ رَقِیقٌ ، إِذَا قَامَ مَقَامَکَ لَمْ یَسْتَطِعْ أَنْ یُصَلِّىَ بِالنَّاسِ

در متن روایت فوق آمده که عایشه در توجیه استقامت در برابر امر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم می‌گوید: پدرم شخصی بسیار دل نازک است که به علت بیماری پیامبر طاقت نمی‌آورد به جای آن حضرت به نماز بایستد، حال سؤال این جاست: چگونه است که ابوبکری که این‌قدر دل نازک است که به علّت بیماری و کسالت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم توان ندارد که در محراب نماز جلوی خود را بگیرد و گریه به او امان نمی‌دهد؛ ولی به محض چشم به هم گذاردن رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم و از دنیا رفتن آن حضرت، پیکر پاک و مطهر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم را روی زمین رها کرده و در هیچ یک از برنامه‌های تجهیز، تکفین، تغسیل، و حتی تدفین آن حضرت حضور ندارد و به همراه عده‌ای دیگر به دنبال تشکیل سقیفه و تعیین خلیفه می‌روند و در آنجا هیچ غم و قصه‌ و گریه و اشک و آهی بر او غلبه نمی‌کند؟!!

چرا پیامبر اکرم با حال وخیمشان با سختی به مسجد می‌آیند؟!!

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم که به خاطر شدّت بیماری و ضعف توانائی حضور در مسجد را نداشته و امر می‌کند تا شخص دیگری به جایش برای نماز حاضر شود به محض اقامه نماز چه اتّفاقی باعث می‌شود که حضرت با وجود همه آن ضعف و در حالی که دو نفر زیر بغل‌های آن حضرت را گرفته‌اند و پاهای حضرت به روی زمین کشیده می‌شود خود را به هر شکل شده به مسجد برساند؟!!

فَخَرَجَ یُهَادَى بَیْنَ رَجُلَیْنِ کَأَنِّى أَنْظُرُ رِجْلَیْهِ تَخُطَّانِ مِنَ الْوَجَعِ

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم از منزل به طرف مسجد خارج شد در حالی دو نفر زیر بغل‌های حضرت را گرفته و در حالی که پاهای حضرت از شدت بیماری به زمین کشیده می‌شد.

واقعاً با وجود شخص لایقی همچون ابوبکر که برای اقامه جماعت امر شده چرا حضرت به مسجد آمده و در حین نماز خواندن ابوبکر، نماز دیگری را شروع می‌کند؟!!

آیا این گونه نمازی قابل تصوّر است؟!!

فَکَانَ أَبُو بَکْرٍ یُصَلِّی بِصَلاَهِ رَسُولِ اللَّهِ – صلى الله علیه وسلم – وَهُوَ جَالِسٌ، وَکَانَ النَّاسُ یُصَلُّونَ بِصَلاَهِ أبِی بَکْرٍ وَکَانَ رَسُولُ اللَّهِ – صلى الله علیه وسلم – یُصَلِّى قَاعِدًا، یَقْتَدِى أَبُو بَکْرٍ بِصَلاَهِ رَسُولِ اللَّهِ – صلى الله علیه وسلم – وَالنَّاسُ مُقْتَدُونَ بِصَلاَهِ أَبِى بَکْرٍ.

در روایات فوق نحوه‌ عجیبی از نماز در مسجد النبی به نمایش گذارده شده؛ در این نماز، ابوبکری که درمحراب به نماز ایستاده با آمدن رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم می‌خواهد که در حین نماز از جای خود عقب رفته تا آن حضرت به جای او در محراب بایستد امّا حضرت با اشاره به او می‌فهماند که در جای خود بماند و نماز را ادامه دهد؛ آن‌گاه حضرت آمده و در کنار ابوبکر می‌نشیند و نماز خود را شروع می‌کند و مردم که به همراه ابوبکر نماز را شروع کرده بودند هم چنان به نماز با او ادامه می دهند ولی ابوبکر به نماز پیامبر اقتدا می‌کند.

تصور کنید چگونه ابوبکر از ابتدا به نماز ایستاده و مردم هم به او اقتدا کرده‌اند ولی رسول خدا می‌آیند و کنار ابوبکر می‌نشینند و در حالی که مردم از قبل به ابوبکر اقتدا کرده‌اند، حال ابوبکر به پیامبر اقتدا می‌کند و مردم نماز خود را به امامت ابوبکر ادامه می‌دهند. آیا واقعاً عجیب نیست؟!!

وقتی نماز پیامبر طوری است که ابوبکر می تواند به حضرت اقتدا کند چرا مردم به حضرت اقتدا نکردند؟

آیا این چنین نمازی در طول ۲۳ سال نبوت حضرت سابقه داشته است؟

آیا اقتدای مردم به ابوبکر با وجود رسول اکرم از فضیلت نماز نمی‌کاهد؟

با توجه به این که ابوبکر نماز را با قرائت حمد آغاز کرده و تا حدی هم قرائت را ادامه داده سپس رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم می‌‌آیند و به نماز می‌ایستند و قرائت نماز را از اوّل آغاز می‌کنند حال ابوبکری که خود حمد و سوره نماز را قطع کرده و به پیامبر اقتدا می‌کند و سکوت می‌کند و مردم هم که همچنان امام جماعتشان ابوبکر است، این چگونه نمازی است که نه مأمومین (مردم) و نه امام جماعت (ابوبکر که اکنون امام جماعت مردم است) هیچ‌یک حمد و سوره نمی‌خوانند؟!!

ظاهراً با توجه به پرسش های فوق این چنین نمازی از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلّم برای مستمعین حدیث هم بی سابقه و عجیب و غریب بوده لذا با تعجب از اعمش سؤال می‌کنند:

وَکَانَ النَّبِىُّ یُصَلِّى وَأَبُو بَکْرٍ یُصَلِّى بِصَلاَتِهِ، وَالنَّاسُ یُصَلُّونَ بِصَلاَهِ أَبِى بَکْرٍ؟

پیامبر به نماز ایستاد و ابوبکر هم به نماز رسول خدا اقتدا کرده بود و مردم هم به نماز ابوبکر اقتدا کرده بودند.

و جالب این که اعمش هم در پاسخ به سؤال بالا به خود زحمت نمی‌دهد تا با زبان جوابی بدهد و فقط سر خود را تکانی می‌دهد که ان شاء الله منظورش «نعم» است.

فَقَالَ بِرَأْسِهِ نَعَمْ

دخل و تصرف در امر پیامبر و داد و ستد‌های مشکوک!!!

به این بخش از روایت توجه کنید:

فَقَالَتْ عَائِشَهُ فَقُلْتُ لِحَفْصَهَ قُولِى لَهُ إِنَّ أَبَا بَکْرٍ إِذَا قَامَ فِى مَقَامِکَ لَمْ یُسْمِعِ النَّاسَ مِنَ الْبُکَاءِ ، فَمُرْ عُمَرَ فَلْیُصَلِّ لِلنَّاسِ . فَفَعَلَتْ حَفْصَهُ . فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ – صلى الله علیه وسلم – « مَهْ ، إِنَّکُنَّ لأَنْتُنَّ صَوَاحِبُ یُوسُفَ ، مُرُوا أَبَا بَکْرٍ فَلْیُصَلِّ لِلنَّاسِ » . فَقَالَتْ حَفْصَهُ لِعَائِشَهَ مَا کُنْتُ لأُصِیبَ مِنْکِ خَیْرًا.

عایشه می‌گوید به حفصه گفتم:

به پیامبر بگو ابوبکر نمی‌تواند به جای شما نماز بخواند چون از شدت گریه صدایش به مردم نمی‌رسد. ای حفصه تو به پدرت «عمر» بگو تا برای مردم نماز بخواند و حفصه هم این کار را انجام داد. در این حال رسول خدا صلى اللّه علیه وآله به حفصه فرمود: ساکت شو! شما همچون زنان مصر در زمان یوسف هستید. به ابوبکر بگویید براى مردم نماز بخواند. در این هنگام بود که حفصه به عایشه گفت : نشد که از تو به من خیرى برسد .

اگر رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم تشخیص داده که ابوبکر برای نیابت نماز صلاحیت دارد چگونه عایشه از امر حضرت تخلّف نموده و در مقابل امر آن حضرت می‌گوید: به عمر امر کنید تا برای امامت جماعت حاضر شود؟!!

آیا رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم تشخیص نمی‌دهد که چه کسی برای این کار صلاحیت دارد؟!!

چرا عایشه خودش مستقیماً به حضرت نمی‌گوید دستور بدهید عمر جای شما نماز گزارد بلکه از حفصه می خواهد تا چنین تقاضایی را از حضرت داشته باشد؟!! آیا رابطه حفصه با پیامبر نزدیکتر از رابطه عایشه با حضرت بوده؟ و یا علّت دیگری در بین است که عایشه از حفصه و حفصه از عایشه تقاضا می‌کند و نهایتاً هم کار به جایی می‌کشد که پیامبر آن تعبیر تند را نسبت به هر دوی آنان به کار برده و می‌فرماید: شما همچون زنان اطراف یوسف هستید.

اگر این شایستگی فقط در وجود ابوبکر نهفته است، عایشه چرا بر خلاف امر آن حضرت به حفصه می‌گوید: به پدرت خبر بده تا به جای پیامبر نماز بخواند؟

آیا این برخورد حضرت، عدالت عایشه و حفصه را زیر سوال نمی برد و روایات آنان را مخدوش نمی کند؟

آیا حفصه نیز هم چون عایشه با کار خود که اوّلاً بدون اجازه رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم صورت می‌گیرد و ثانیاً مخالف با امر آن حضرت است خود را شریک در خطاهای عایشه در این ماجرا نمی‌سازد؟!!

آیا این جمله حفصه به عایشه «مَا کُنْتُ لأُصِیبَ مِنْکِ خَیْرًا» (نشد که از تو به من خیرى برسد) اعتراض به عایشه و زیر سوال بردن عدالت او نیست؟

آیا این احتمال به ذهن نمی‌رسد که گویا ساخت و پاخت‌هایی بین عایشه و حفصه وجود داشته که گوشه‌ای از آن از لابلای این گفت‌وگو قابل برداشت است؟!!

پی نوشت ها:

[۱] . صحیح بخاری ، محمد بن اسماعیل ( ۲۵۶ هـ ) ، ج ۶ ، ص ۶۹ . تفسیر یا ایها النبی لم تحرم ما احل الله لک

[۲] . مسند الإمام أحمد بن حنبل ج۴۱ ص۳۵۶ المؤلف: أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشیبانی (المتوفى: ۲۴۱هـ)، المحقق: شعیب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن الترکی، الناشر: مؤسسه الرساله، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۱ هـ – ۲۰۰۱ م.

[۳] . مسند الإمام أحمد بن حنبل ۴۱ ص۳۲۲ المؤلف: أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشیبانی (المتوفى: ۲۴۱هـ)، المحقق: شعیب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرونف إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن الترکی، الناشر: مؤسسه الرساله، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۱ هـ – ۲۰۰۱ م.

[۴] . الطبقات الکبرى ج۳ ص۲۹ المؤلف: أبو عبد الله محمد بن سعد بن منیع الهاشمی بالولاء، البصری، البغدادی المعروف بابن سعد (المتوفى: ۲۳۰هـ)، تحقیق: محمد عبد القادر عطا، الناشر: دار الکتب العلمیه – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۰ هـ – ۱۹۹۰ م، عدد الأجزاء: ۸٫ الکامل فی التاریخ ج۲ ص۷۴۳ المؤلف: أبو الحسن علی بن أبی الکرم محمد بن محمد بن عبد الکریم بن عبد الواحد الشیبانی الجزری، عز الدین ابن الأثیر (المتوفى: ۶۳۰هـ)، تحقیق: عمر عبد السلام تدمری، الناشر: دار الکتاب العربی، بیروت – لبنان، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۷هـ / ۱۹۹۷م، عدد الأجزاء: ۱۰٫ أنساب الأشراف ج۲ ص۵۰۵ المؤلف: أحمد بن یحیى بن جابر بن داود البَلَاذُری (المتوفى: ۲۷۹هـ)، تحقیق: سهیل زکار وریاض الزرکلی، الناشر: دار الفکر – بیروت، الطبعه: الأولى، ۱۴۱۷ هـ – ۱۹۹۶ م، عدد الأجزاء: ۱۳٫

[۵] . مقاتل الطالبین ۴۲ تاریخ الطبری ج۵ ص۱۵۰ المؤلف: محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب الآملی، أبو جعفر الطبری (المتوفى: ۳۱۰هـ)، (صله تاریخ الطبری لعریب بن سعد القرطبی، المتوفى: ۳۶۹هـ)، الناشر: دار التراث – بیروت، الطبعه: الثانیه – ۱۳۸۷ هـ، عدد الأجزاء: ۱۱٫

[۶] . مسند ، احمد بن حنبل ج۴۰ ص۲۳۵ المؤلف: أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشیبانی (المتوفى: ۲۴۱هـ)، المحقق: شعیب الأرنؤوط – عادل مرشد، وآخرون، إشراف: د عبد الله بن عبد المحسن الترکی، الناشر: مؤسسه الرساله، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۱ هـ – ۲۰۰۱ م.

[۷] . صحیح البخاری ج۱ ص۱۳۸ المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، المحقق: محمد زهیر بن ناصر الناصر، الناشر: دار طوق النجاه (مصوره عن السلطانیه بإضافه ترقیم ترقیم محمد فؤاد عبد الباقی)، الطبعه: الأولى، ۱۴۲۲هـ، عدد الأجزاء: ۹٫

[۸] . عمده القاری ، ج ۵ ، ص ۱۹۲ المؤلف: أبو محمد محمود بن أحمد بن موسى بن أحمد بن حسین الغیتابى الحنفى بدر الدین العینى (المتوفى: ۸۵۵هـ)، الناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت، عدد الأجزاء: ۲۵ × ۱۲٫

خاتمیت پیامبر اسلام

پیامبر اسلام آخرین پیامبران خداست و سلسله نبوت با او پایان می‏ پذیرد و این از «ضروریات آئین اسلام‏» است.

معنى «ضرورى» این است که هرکس وارد صفوف مسلمین شود، بزودى می‏ فهمد که همه مسلمانان به‏ این مطلب عقیده دارند و از واضحات و مسلمات نزد آنان است، یعنى همان گونه که هرکس با مسلمانان سر و کار داشته باشد می‏ داند آنها از نظر مذهبى تاکید روى اصل «توحید» دارند، همچنین می‏داند روى «خاتمیت پیامبر» نیز همگى توافق دارند، و هیچ گروهى از مسلمانان در انتظار آمدن پیامبر جدیدى نیستند.

درحقیقت قافله بشریت در مسیر تکاملى خود با بعثت پیامبران مراحل مختلف را یکى پس از دیگرى طى کرده است و به مرحله ‏اى از رشد و تکامل رسیده که دیگر می‏ تواند روى پاى خود بایستد، یعنى با «استفاده از تعلیمات جامع اسلام مشکلات خود را حل کند».

به‏ تعبیر دیگر: اسلام قانون نهایى و جامع دوران بلوغ بشریت است، از نظر اعتقادات کامل ترین محتواى بینش دینى و از نظر عمل نیز چنان تنظیم یافته که بر نیازمندی هاى انسانها درهر عصر و زمانى منطبق است.

دلیل بر خاتمیت پیامبر

براى اثبات این مدعا دلائل متعددى داریم که از همه روشنتر سه دلیل زیر است:

۱ – ضرورى بودن این مساله، گفتیم هرکس با مسلمانان جهان در هر نقطه تماس گیرد درمی‏ یابد که آنها معتقد به خاتمیت پیامبر اسلامند، بنابراین اگر کسى اسلام را ازطریق دلیل و منطق کافى پذیرفت، راهى جز پذیرش اصل خاتمیت ندارد.

۲ – آیات قرآن نیز دلیل روشنى بر خاتمیت پیامبر اسلام است، از جمله: آیه ۴۰ از سوره احزاب:

ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول‏الله و خاتم‏النبیین.

پیامبر اسلام پدر هیچیک از مردان شما نبود، او تنها رسول خدا و خاتم انبیاء است.

این تعبیر هنگامى گفته شد که مساله پسرخواندگى در میان اعراب رواج داشت، آنها فردى را که از پدر و مادر دیگرى بود به‏ عنوان فرزند خود برمی‏ گزیدند و همچون یک فرزند حقیقى داخل خانواده آنها می ‏شد، محرم بود، ارث می‏برد و مانند آن.

اما اسلام آمد و این رسم جاهلیت را ازبین برد وگفت: پسر خوانده ها هرگز مشمول قوانین حقوقى و شرعى فرزند حقیقى نیستند ازجمله «زید» که پسرخوانده پیامبر اسلام بود و نیز فرزند پیامبر محسوب نمی ‏شد، لذا می‏ گوید شما به جاى اینکه پیامبر اسلام را پدر یکى از این افراد معرفى کنید او را به دو وصف حقیقیش توصیف کنید: یکى وصف «رسالت‏» و دیگرى «خاتمیت‏».

این تعبیر نشان می‏ دهد که خاتمیت پیامبر اسلام همچون رسالتش براى همگان روشن و ثابت و مسلم بود.

تنها سؤالى که در اینجا باقى می‏ماند این است که مفهوم حقیقى «خاتم‏» چیست؟

«خاتم‏» از ماده «ختم‏» به معنى پایان دهنده و چیزى است که به وسیله آن کارى را پایان می‏ دهند، مثلا به مهرى که در پایان نامه می ‏زنند «خاتم‏» می‏گویند و اگر می‏ بینیم به‏انگشتر نیز «خاتم‏» گفته شده به خاطر این است که نگین انگشتر در آن عصر و زمان به جاى مهر اسم به کار می‏رفته، و هرکس پاى نامه خود را با نگین انگشترش که روى آن اسم یا نقشى کنده بود مهر می‏کرد و اصولا نقش نگین انگشتر هرکس مخصوص به خود او بوده است.

در روایات اسلامى می‏ خوانیم: هنگامى که پیامبر، صلی‏ الله‏ علیه‏ وآله، می‏خواست نامه ‏اى براى پادشاه ان و زمام داران آن زمان بنویسد و آنها را به اسلام دعوت کند، خدمتش عرض کردند: معمول سلاطین عجم این است که بدون مهر، نامه ‏اى را نمی‏ پذیرند، پیامبر، صلی ‏الله‏ علیه ‏وآله، که تا آن زمان نام ‏هایش کاملا ساده و بدون مهر بود، دستور فرمود انگشترى براى او تهیه کردند و بر نگین آن جمله «لااله ‏الاالله، محمد رسول‏ الله‏» را نقش کردند، پیامبر بعد از آن دستور می‏داد نامه‏ ها را به وسیله آن مهر کنند.

بنابراین معنى اصلى خاتم همان پایان‏دهنده و ختم ‏کننده است.

۳ – روایات فراوانى نیز داریم که بروشنى خاتمیت پیامبر را ثابت می‏کند از جمله روایات زیر است:

الف) در حدیث معتبرى از جابربن عبدالله انصارى از پیامبر چنین نقل شده است که فرمود:

مثل من در میان پیامبران همانند کسى است که خانه‏اى را بنا کرده و کامل و زیبا شده تنها محل یک خشت آن خالى است، هرکس در آن وارد شود و نگاه به آن بی فکند می‏ گوید: چه زیباست ولى این جاى خالى را دارد، من همان خشت آخرم و پیامبران همگى به من ختم شده‏اند. (۱)

امام صادق، علیه‏السلام، می‏ فرماید:

حلال محمد حلال ابدا الى یوم القیامه و حرامه حرام ابدا الى یوم القیامه.

حلال محمد حلال است تا روز رستاخیز و حرام او حرام است تا روز رستاخیز» (اصول کافى، ج ۱، ص ۵۸).

در حدیث معروفى که شیعه و اهل تسنن از پیامبر نقل کرده‏اند می‏ خوانیم که او به على (ع) فرمود:

انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى.

تو نسبت ‏به‏ من هم چون هارون نسبت‏ به موسی هستى، جز اینکه بعد از من پیامبرى نخواهد بود.

و دهها حدیث دیگر.

در زمینه خاتمیت پیامبر اسلام سؤالاتى است که توجه به‏آنها لازم است:

۱ – بعضى می‏ گویند اگر فرستادن پیامبران یک فیض بزرگ الهى است، چرا مردم زمان ما از این فیض بزرگ محروم باشند؟ چرا راهنماى جدیدى براى هدایت و رهبرى مردم این عصر نیاید؟!

اما آنها که چنین می‏ گویند درحقیقت از یک نکته غافلند و آن اینکه محرومیت عصر ما نه به خاطر عدم لیاقت آنهاست، بلکه بخاطر آنست که قافله بشریت در مسیر فکرى و آگاهى به پایه‏اى رسیده است که می‏ تواند با دردست داشتن تعلیمات پیامبر اسلام به راه خود ادامه دهد.

بد نیست در اینجا مثالى بزنیم:

پیامبران اولوالعزم یعنى آنها که داراى دین و آئین جدید و کتاب آسمانى بودند پنج نفر بودند «نوح، ابراهیم، موسى، عیسى و پیامبر اسلام، علیهم‏السلام‏» اینها هرکدام در یک مقطع خاص تاریخى براى هدایت و تکامل بشر تلاش کردند، و این قافله را از یک مرحله گذرانده در مرحله دوم به پیامبر اولوالعزم دیگرى تحویل دادند، تا به مرحله ‏اى رسید که این قافله راه نهایى را یافت و همچنین توانایى بر ادامه راه را.

درست همانند یک محصل که پنج مرحله تحصیلى را طى می‏کند تا دوران فراغت از تحصیل برسد (البته فراغت از تحصیل معنى ندارد و منظور ادامه راه با پاى خویش است):

دوره دبستان، دوره راهنمایى، دوره دبیرستان، دوره لیسانس و دوره دکترا.

اگر یک دکتر به‏ مدرسه و دانشگاه نمی‏ رود مفهومش این نیست که لیاقت ندارد، بلکه به خاطر این است که این مقدار معلومات دراختیار دارد که به کمک آن می‏ تواند مشکلات علمى خود را حل کند و به مطالعاتش ادامه دهد و پیشرفت کند.

۲ – با اینکه جامعه بشرى دائما درحال دگرگونى است، چگونه می‏توان با قوانین ثابت و یکنواخت اسلام پاسخگوى نیازهاى آن بود؟ !

درجواب می‏ گوییم: اسلام داراى دو گونه قوانین است: یک سلسله از قوانین که مانند صفات ویژه انسان ثابت و برقرار است، همچون لزوم اعتقاد به توحید، اجراى اصول عدالت، مبارزه با هرگونه ظلم و تعدى و اجحاف و…

اما قسمتى دیگر یک سلسله اصول کلى و جامع است که با دگرگون شدن موضوعات آن صورت تازه ‏اى به‏ خود می‏ گیرد و پاسخگوى نیازهاى متغیر هر زمان است.

مثلا یک اصل کلى در اسلام داریم، تحت عنوان «اوفوا بالعقود» که می‏ گوید: به قراردادهاى خود احترام بگذارید و به آنها وفادار باشید.

مسلما با گذشت زمان انواع تازه‏اى از قراردادهاى مفید اجتماعى و تجارى و سیاسى مطرح می‏ شود که انسان می‏تواند با درنظر گرفتن اصل کلى بالا به آن پاسخ دهد.

و نیز یک اصل کلى دیگرى داریم به‏عنوان «قاعده لاضرر» که مطابق آن هر حکم و قانونى سبب زیان فرد یا جامعه شود باید محدود گردد.

ملاحظه می ‏کنید که تا چه‏حد این قاعده کلى اسلامى کارساز و حل‏کننده مشکلات است، و از اینگونه قواعد در اسلام فراوان داریم، و با استفاده از همین اصول کلى است که می‏ توانیم مشکلات پیچیده دوران بعد از انقلاب شکوه مند اسلامى را حل کنیم.

۳ – شک نیست که ما در مسائل اسلامى نیاز به رهبر داریم، و با فقدان پیامبر و غیبت جانشین او، مساله رهبرى متوقف می‏ شود و با توجه به اصل خاتمیت انتظار ظهور پیامبر دیگرى را نیز نمی‏ توان داشت، آیا این امر ضایع ه‏اى براى جامعه اسلامى نیست؟

در پاسخ می‏ گوییم براى این دوران نیز پیش‏بینى لازم در اسلام شده است و از طریق «ولایت فقیه‏» است که رهبرى را براى فقیهى که جامع‏ لشرایط و داراى علم و تقوى و بینش سیاسى در سطح عالى باشد تثبیت کرده است و طریق شناخت چنین رهبرى نیز بروشنى در قوانین اسلام ذکر شده، بنابراین از این ناحیه نگرانى وجود نخواهد داشت.

بنابراین ولایت فقیه همان تداوم خط انبیاء و اوصیاى آنها است، رهبرى فقیه جامع‏ الشرایط دلیل بر این است که جوامع اسلامى بدون سرپرست رها نشده ‏اند. (۲)

پى‏ نوشت:

۱٫ تفسیر مجمع‏ البیان.

۲٫ براى توضیح بیشتر به کتاب «طرح حکومت اسلامى‏» از همین مؤلف مراجعه نمائید.

منبع :موعود جوان ، خرداد و تیر ۱۳۸۰، شماره ۱۶

آیت ‏الله ناصر مکارم شیرازى

محال بودن ترک امت بدون پیشوا

عقل روشن و بدیهى حکم مى کند که وقتى یک انسان مصلح، از رهگذر سال ها تلاش سخت و پیگیر، بتواند یک طرح اجتماعى مخصوص به خود را به اجرا درآورد و راهى نو براى جامعه بشرى عرضه کند، باید بیندیشد که به چه وسیله اى مى تواند آن طرح را باقى بدارد و تضمینى براى استمرار، بلکه رشد و پیشرفت آن فراهم آورد؟ خردمندانه نیست که کسى بناى عظیمى را برپا کند و در راه آن رنج هاى بسیارى را متحمل شود، ولى نسبت به آن چه که آن بنا را از خطرها حفظ کند فکرى نداشته باشد و کسى را به عنوان نگاهبان و مراقبت از آن پس از خویش نگمارد.

پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) که از بزرگ ترین شخصیت هاى جهانى در تاریخ بشرى است، با آیینى که آورد، زمینه مناسبى براى یک تحول الهى جهانى و بزرگ و برپایى یک تمدن جدید وبى نظیر فراهم ساخت. این شخصیت بزرگ که یک آیین جاوید را براى بشریت طراحى کرد و در روزگار خود اجتماع بشرى را رهبرى نمود، مسلّما براى حفظ آیین خود از خطرها و آفت هاى احتمالى که در آینده آن را تهدید مى کرد، فکرى داشت. همچنین براى هدایت همیشگى امّتش و اداره آنان و شکل حکومت پس از خودش فکر و برنامه اى داشت و آن را بیان کرد، چرا که معقول نیست این پیامبر فرزانه، پایه هاى یک شریعت و آیین جاودانه را بنا نهد، ولى طرحى قوى براى شکل رهبرى پس از خود که ضامن بقاى آن آیین باشد، نداشته باشد.

پیامبرى که براى بیان کوچک ترین مسأله که براى سعادت بشر مورد نیاز است، کوتاهى نکرد، چگونه ممکن است در زمینه رهبرى جامعه اسلامى و ساختار و چگونگى آن ساکت باشد؟! در حالى که این مسأله، از موضوعات اساسى و سرنوشت ساز در حیاتِ امت، بلکه حیات بشریت است؟ چگونه ممکن است جامعه اسلامى را سرگردان به حال خود رها کند، به گونه اى که تکلیف خود را در این سطح ندانند؟

پس هرگز پذیرفتنى نیست که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) چشم از زندگى بربندد و در زمینه رهبرى امت سخنى بر زبان نیاورد.(۱)

۱٫ سیماى عقاید شیعه، ص۱۹۱٫

انتخاب عمر با مراجعه به همه پرسی و آرای عمومی!

آیا ابوبکر، عمر را با مراجعه به همه پرسى و آراى عمومى ، به جانشینى خود برگزید ؟

توضیح سؤال :

ابوبکر در روزهاى آخر عمر خود با همه پرسى و مراجعه به آراى عمومى عمر را براى جانشینى خود پیشنهاد کرد. به مسجد رفت و خطاب به مردم گفت: من کسى را از میان بستگان و خویشاوندان خود براى به دست گرفتن زمام رهبرى شما انتخاب نکرده ام . بلکه منتخب من عمر است. مردم یک صدا جواب دادند سمعنا و أطعنا .

شرح زندگانى خلیفه دوم اثر شبلى و سیماى فاروق اعظم اثر ملا عبدالله احمدیان و فاروق اعظم اثر هیکل و تاریخ کامل ابن الاثیر و تاریخ ابن جوزى و دیگر کتب تاریخ .

پاسخ :

اهل سنت اعتقاد دارند که انتخاب خلیفه و جانشین بعد از رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) به عهده مردم است و می گویند : در این باره نه دستورى از جانب خداوند صادر شده است و نه پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) وصیتى کرده است . و بر همین اساس ادعا می کنند خلافت ابوبکر ، بر مبناى انتخاب مردم و بر اساس اجماع صحابه بوده است ! .

هر چند که ثابت شده است که این مطلب به دور از واقعیت است و در انتخاب ابوبکر نیز اجماعى در کار نبوده است ؛ اما سؤال ما این است که چرا همین رویه در انتخاب عمر پیش گرفته نشده و انتخاب عمر بر مبناى اجماع صحابه صورت نگرفت بلکه انتخاب او توسط أبى بکر انجام گرفت.

اعلام نارضایتى صحابه از انتخاب عمر

إمام محمد بن مفلح مقدسى متوفى ۷۶۳ هـ (شاگرد ذهبى ، مزى و تقى الدین سبکى ) [۱] از فقیهان و محدثان بنام اهل سنت در این باره می گوید:

لما استخلف أبو بکر عمر رضى اللّه عنهما قال لمعیقیب الدوسى : ما یقول الناس فى استخلاف عمر ؟

قال : کرهه قوم ورضیه قوم آخرون .

قال : الذین کرهوه أکثر أم الذین رضوه ؟

قال : بل الذین کرهوه …[۲]

ابوبکر ، عمر را به عنوان جانشین خود انتخاب کرد ، از معیقیب دوسى سؤال کردند : مردم در باره انتخاب عمر چه نظرى داشتند ؟ گفت : گروهى راضى و گروهى ناراضى بودند . سؤال کردند : آن ها که ناراضى بودند ، بیشتر بود ، یا آن ها که راضى بودند ؟

جواب داد : آن ها که ناراضى بودند .

اعتراض صحابه به انتخاب عمر

ابن أبى شیبه ، یکى دیگر از بزرگان اهل سنت ، در باره مخالفت هاى مردم و دلایل منطقى آن ها براى اعلام نارضایتى از این انتخاب که همان خشونت ذاتى و اخلاق تند وى بود ، این چنین می نویسد :

عن وکیع ، وابن إدریس ، عن إسماعیل بن أبى خالد ، عن زبید بن الحرث ، أن أبا بکر حین حضره الموت أرسل إلى عمر یستخلفه فقال الناس : تستخلف علینا فظاً غلیظاً ، ولو قد ولینا کان أفظ وأغلظ ، فما تقول لربک إذا لقیته وقد استخلفت علینا عمر

 از زید بن حارث نقل شده است که : وقتى در حال احتضار قرار گرفت ، کسى را به دنبال عمر فرستاد تا او را جانشینى خود کند ، مردم گفتند : کسى را بر ما مسلط می کنى که خشن و بد اخلاق است ، اگر او حکومت را به دست گیرد ، سخت گیرتر و خشن تر خواهد شد ، جواب خدا را چه خواهى داد هنگامى که او را ملاقات کنى از بابت این که شخص بد اخلاق و خشنى مثل عمر را بر ما مسلط می کنى ؟[۳]

همچنبن ابن تیمیه حرانى ، نظریه پرداز و مؤسس فکرى وهابیت در این باره می نویسد :

وقد تکلموا مع الصدیق فى ولایه عمر وقالوا ماذا تقول لربک وقد ولیت علینا فظا غلیظا.

صحابه با ابوبکر در باره جانشینى عمر با او صحبت کردند و گفتند : چرا یک فرد خشن و تند را بر خلافت گزیده و بر مردم تحمیل کردى ؟ فردا جواب خدا را چه خواهى داد ؟[۴]

ابن حجر مکى در این باره می نویسد :

ودخل علیه بعض الصحابه فقال قائل منهم : ما أنت قائل لربک إذا سألک عن تولیه عمر وقد ترى غلظته …

برخى از صحابه بر ابوبکر وارد شدند ، یکى از آن ها گفت : جواب پروردگارت را چه خواهى داد آن گاه که از تو سؤال کند در باره انتخاب فردى که از تندى و خشونت آن مطلع بودی؟[۵]

ابن عساکر مى نویسد:

عن عمرو بن محمد ومجالد عن الشعبى قال بینما طلحه والزبیر وعثمان وسعد وعبد الرحمن جلوسا عند أبى بکر فى مرضه عوادا فقال أبو بکر ابعثوا إلى عمر فأتاه فدخل علیه فلما دخل أحسست أنه خیرته لهم فتفرقوا عنه وخرجوا وترکوهما فجلسوا فى المسجد وأرسلوا إلى على ونفر معه فوجدوا علیا فى حائط فى الحوائط التى کان رسول الله ( صلى الله علیه وسلم ) تصدق بها فتوافوا إلیه فاجتمعوا وقالوا یا على ویا فلان إن خلیفه رسول الله ( صلى الله علیه وسلم ) ددمستخلف عمر وقد علم وعلم الناس أن إسلامنا کان قبل إسلام عمر وفى عمر من التسلط على الناس ما فیه ولا سلطان له فادخلوا بنا علیه نسأله فإن استعمل عمر کلمناه فیه وأخبرناه عنه ففعلوا فقال أبو بکر اجمعوا لى الناس أخبرکم من اخترت لکم فخرجوا فجمعوا الناس إلى المسجد فأمر من یحمله إلیهم حتى وضعه على المنبر فقام فیهم باختیار عمر لهم ثم دخل فاستأذنوا علیه فأذن لهم فقالوا ماذا تقول لربک وقد استخلفت علینا عمر ؟…

طلحه و زبیر و عثمان و سعد و عبد الرحمن هنگام مریضى ابو بکر ، براى عیادت وى در کنار او نشسته بودند ، ابو بکر گفت به دنبال عمر بفرستید که این جا بیاید ؛ وقتى که او وارد شد چنین احساس کرد که ابو بکر وى را بر ایشان برگزیده است ؛ پس همگى از کنار او دور شده بیرون رفته و آن دو را تنها گذاشته و در مسجد رسول خدا نشستند .

دنبال على و اطرافیان او فرستادند ، على در یکى از باغ هایى که رسول خدا آن را هدیه داده بود مشغول بود ؛همه نزد او آمده و گرد آن حضرت جمع شده و گفتند اى على و اى فلانى ؛ همانا خلیفه پیامبر ، عمر را به جانشینى خویش تعیین کرده است . و خود او و مردم مى دانند که اسلام ما قبل از اسلام عمر بوده است ؛ و عمر روحیه سلطه جویى دارد و کسى قدرت کنترل او را ندارد ؛ پس بیایید تا به نزد ابو بکر رفته و در این زمینه با او سخن بگوییم و او را در مورد خصوصیات عمر با خبر سازیم.

هنگامى که همه نزد ابوبکر جمع شدند ؛ ابو بکر گفت : مردم را براى من جمع کنید تا به شما خبر دهم که چه کسى را براى شما انتخاب کرده ام ؛ مردم را در مسجد گرد آوردند ؛ ابوبکر دستور داد تا او را به مسجد برده و بر روى منبر قرار دادند ؛ آنگاه خبر انتخاب عمر را به مردم داد و به خانه خویش بازگشت .

مردم به منزل او آمده و به وى گفتند : جواب پروردگارت را چه خواهى گفت که عمر را بر ما خلیفه گردانیده اى ؟ … [۶]

اعتراض على (علیه السلام) و طلحه

ابن تیمیه ، در منهاج السنه می نویسد :

لما استخلفه أبو بکر کره خلافته طائفه حتى قال طلحه ماذا تقول لربک إذا ولیت علینا فظا غلیظا .

زمانى که ابوبکر ، عمر را به جانشینى انتخاب کرد ، برخى از این انتخاب ناراحت شدند ، طلحه گفت : جواب خدا را چه خواهى داد هنگامى که به ملاقات او بروى از بابت این که فردى خشن و بد اخلاق را بر ما مسلط کرد .[۷]

و ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق می نویسد :

عن یوسف بن ماهک عن عائشه قالت لما حضرت أبا بکر الوفاه استخلف عمر فدخل علیه على وطلحه فقالا من استخلفت قال عمر قالا فماذا أنت قائل لربک …

از عایشه روایت شده است که گفت: وقتى زمان مرگ ابو بکر فرا رسید، عمر را به جانشینى خویش انتخاب کرد؛ پس على و طلحه به نزد او آمده وگفتند: چه کسى را انتخاب کرده ای؟ پاسخ داد عمر؛ گفتند: پس چه پاسخى به پروردگارت خواهى داد ؟ …[۸]

حسن بن فرحان مالکى بعد از نقل این حدیث می گوید :

وهذه قد رواها ابن عساکر بسند صحیح من طریق الضحاک بن مخلد ( صاحب السنه ) عن عبید الله بن أبى زیاد ( وهو صدوق ) عن یوسف بن ماهک ( وهو ثقه معروف ) عن عائشه فهذا إسناد صحیح وأقل رجاله توثیقا هو ابن أبى زیاد وهو ( صدوق ) .

این روایت را ابن عساکر با سنى صحیح از طریق ضحاک بن مخلد از عبید الله بن ابى زیاد از یوسف بن ماهک از عائشه نقل کرده است ؛ و ضعیف ترین شخص در این روایت ابن ابى زیاد است که او نیز راستگوست .[۹]

و محمد ناصر البانى که از لیدر هاى وهابیت به شمار می رود، هر چند که ابن أبى زیاد را ضعیف می داند ؛ اما در ادامه می گوید:

لکنه لم یتفرد به ، فقد رواه صالح بن رستم عن ابن أبى ملیکه عن عائشه به نحوه . وصالح بن رستم هو أبو عامر الخزاز … .[۱۰]

ولى فقط او نیست که این روایت را نقل کرده است ؛ بلکه این روایت را صالح بن رستم از ابن ابى ملیکه از عائشه نیز نقل کرده است …

ابن عساکر و بیهقى همین روایت از طریق صالح بن رستم ، این گونه نقل مى کنند :

ثنا صالح بن رستم أبو عامر الخزاز عن ابن أبى ملیکه قال قالت عائشه أم المؤمنین رضى الله عنها لما ثقل أبى دخل علیه فلان وفلان فقالوا یا خلیفه رسول الله ماذا تقول لربک غدا إذا قدمت علیه وقد استخلفت علینا ابن الخطاب ؟ …

صالح بن رستم ابو عامر خزاز از ابن ابى ملیکه روایت مى کند که گفت : عائشه ام المومنین گفته است : وقتى پدرم سنگین شد (زمان مرگش فرا رسید) ، فلانى و فلانى به نزد او آمده وگفتند : اى خلیفه رسول خدا ؛ فردا به پروردگارت چه پاسخى مى دهى وقتى که به نزد او بروى و حال آنکه عمر را بر ما خلیفه کرده اى ؟ …[۱۱]

اما متأسفانه مثل همیشه دستان امانت دار علماى اهل سنت براى حفظ آبروى خلفاء و پاسدارى از مشروعیت خلافت آنان ، روایت را تحریف و به جاى نام امام على (علیه السلام) و طلحه از «فلان وفلان» استفاده کرده اند .

محمد بن جریر طبرى در تاریخش مى نویسد :

عن الزهرى عن القاسم بن محمد عن أسماء ابنه عمیس قالت دخل طلحه بن عبید الله على أبى بکر فقال استخلفت على الناس عمر وقد رأیت ما یلقى الناس منه وأنت معه فکیف به إذا خلا بهم وأنت لاق ربک فسائلک عن رعیتک …

طلحه بن عبید الله به نزد ابو بکر رفته و گفت : عمر را بر مردم خلیفه مى گردانى با اینکه آنچه را که مردم – در حالیکه تو زنده هستى – از او چشیده اند مى دانى ؟ پس چگونه خواهد بود وقتى که او با ایشان تنها بماند . و تو مى خواهى پروردگارت را ملاقات نمایى ؛ و او نیز از تو در مورد مردم خواهد پرسید …[۱۲]

مگر نه این که على (علیه السلام) و طلحه ، طبق نظر اهل سنت از عشره مبشره هستند ، پس چرا حد اقل به سخنان آن ها توجهى نشد .

اعتراض مهاجرین و انصار :

ابن قتیبه دینورى ، در الإمامه والسیاسه مى نویسد :

فدخل علیه المهاجرون والأنصار حین بلغهم أنه استخلف عمر ، فقالوا : نراک استخلفت علینا عمر ، وقد عرفته ، وعلمت بواثقه فینا وأنت بین أظهرنا ، فکیف إذا ولیت عنا وأنت لاق الله عز وجل فسائلک ، فما أنت قائل ؟ … .

وقتى که خبر به مهاجرین و انصار رسید که او عمر را به جانشینى انتخاب کرده است به نزد او رفتند و گفتند : مى بینیم که عمر را بر ما خلیفه گردانیده اى ؟ با اینکه او را مى شناسى ؟[۱۳]

و مى دانى که چگونه با وجود تو در میان ما او سخت گیرى مى کند ؛ پس چگونه خواهد بود وقتى که تو از میان ما بروى و این در حالى است که تو مى خواهى به دیدار خداوند عز و جل بروى ؛ چه پاسخى دارى ؟

اعتراض اهل شام :

ابن قتیبه دینورى در این باره می نویسد :

وکان أهل الشام قد بلغهم مرض أبى بکر ، واستبطؤ الخبر فقالوا : إنا لنخاف أن یکون خلیفه رسول الله قد مات ، وولى بعده عمر ، فإن کان عمر هو الوالى فلیس لنا بصاحب ، وإنا لنرى خلعه.

خبر مریضى ابو بکر رسید به اهل شام رسید اما ایشان گمان کردند که خبر دیر به ایشان رسیده است ، پس گفتند : ما مى ترسیم که خلیفه رسول خدا مرده باشد وعمر را به جاى خویش گمارده باشد ؛ پس اگر او حاکم شده باشد با ما همراهى نخواهد کرد و ما چنین نظر داریم که او را بر کنار کنیم !!![۱۴]

بى هوش شدن أبو بکر ، هنگام وصیت :

از نکته هاى جالب این انتخاب این است که ابوبکر قبل از املاء وصیت ، از شدت بیمارى بی هوش می شود ، و قبل از آن که ابوبکر به هوش بیاید ، عثمان بن عفان که کاتب وصیت بوده است ، نام عمر را می نویسد و وقتى ابوبکر به هوش می آید با کار انجام شده روبرو و آن را تأیید می کند .

تعدادى از علماى اهل سنت نقل کرده اند :

عن زید بن أسلم ، عن أبیه ، قال : « کتب عثمان بن عفان عهد الخلیفه من بعد أبى بکر ، فأمره أن لا یسمى أحدا ، وترک اسم الرجل ، فأغمى على أبى بکر إغماءه ، فأخذ عثمان العهد فکتب فیه اسم عمر . قال : فأفاق أبو بکر فقال : أرنا العهد ، فإذا فیه اسم عمر ، فقال : من کتب هذا ؟ فقال عثمان : أنا . فقال : رحمک الله وجزاک خیرا ، فوالله لو کتبت نفسک لکنت لذلک أهلا .

از زید بن اسلم از پدرش روایت شده است که گفت: عثمان پیمان نامه خلیفه بعد از ابو بکر را مى نوشت ؛ پس ابو بکر به او دستور داد که نام کسى را ننویسد و جاى اسم را خالى بگذارد ؛ پس ابو بکر بیهوش شده ، عثمان نامه را برداشت و در آن نام عمر را نوشت ؛ پس وقتى که ابو بکر به هوش آمد گفت : پیمان نامه را به من نشان بده ؛ و در آن نام عمر را دید !!!

پس گفت : چه کسى این را نوشته است ؟ عثمان پاسخ داد : من ؛ ابو بکر گفت : خدا تو را ببخشاید و جزاى خیر دهد ؛ قسم به خدا که اگر خودت را نیز مى نوشتى سزاوار بودى !!![۱۵]

متقى هندى بعد از نقل حدیث می گوید :

قال ابن کثیر اسناده صحیح .

ابن کثیر گفته است که سند این روایت صحیح است .[۱۶]

سؤال ما از دوستان اهل سنت این است که :

شما می گویید رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) کسى را براى جانشینى خود معین نکرد و تعیین آن را به عهده مردم نهاد ؛ پس چرا ابوبکر بر خلاف سنت رسول خدا رفتار نموده و عمر را به پیشوایى مردم انتخاب کرد ؛ در حالى که اکثر مردم با این انتخاب مخالف بودند و دلایل خود را نیز بر این مخالفت اعلام ؟

مگر نه این که رسول خدا براى تمامى مسلمین اسوه است و اطاعت از آن حضرت بر همگان واجب است ؟

اگر کار رسول خدا صحیح بوده است ، چرا ابوبکر بر خلاف آن را انجام داد و اگر کار ابوبکر درست بوده ، باید ملتزم بشوید که کار رسول خدا (نستجیر بالله)صحیح نبوده است .

چگونه است که وصیت ابوبکر در حال اغماء ، نافذ است و سخن او هذیان گویى به حساب نمی آید ؛ اما وقتى رسول خدا که طبق نص صریح قرآن کریم سخنى جز وحى نمی گوید ، می خواهد وصیت کند ، برخى به بهانه مریضى آن حضرت ، تهمت هذیان گویى به آن حضرت می زنند و با این عمل زشت ، مانع نوشتن وصیت نامه می شوند ؟ اگر حقیقتاً انتخاب خلیفه به عهده مردم بود ، چرا ابوبکر با این که می دانست اکثر مردم از انتخاب عمر ناراضى هستند ؛ وى را بر مردم تحمیل کرده و آزادى مردم را در انتخاب حاکم سلب نمود ؟

آیا شایسته نبود که به عواطف و احساسات مردم ناراضى توجه می شد و بر خلاف نظر اکثر مسلمان ها ، عمر را بر مردم تحمیل نمی کرد . و یا این که حد اقل با اهل حل و عقد مشورت می کرد و نظر آن ها را ـ طبق قاعده شورى ـ جویا مى شد ؟

مؤسسه تحقیقاتى حضرت ولى عصر (عج)

پاورقی:

[۱] . معجم المؤلفین ، ج۱۲ ، ص۴۴٫

[۲] . الآداب الشرعیّه ،‌ ج۱ ، ص۷۱ ، با تحقیق شعیب الأرنؤوط و عمر القیام ، ط مؤسسه الرساله ـ بیروت ، ۱۴۱۷ هـ .

[۳] . المصنف ، ابن أبى شیبه ، ج۸ ، ص۵۷۴ ، با تحقیق سعید محمد اللحام ، ط دار الفکر ، بیروت و تاریخ المدینه المنوّره ، ابن شبه النمیرى ، ج۲ ، ص۶۷۱ ، با تحقیق فهیم محمد شلتوت ، ط دار الفکر ، بیروت و تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج۳۰ ، ص ۴۱۳ و کنز العمال ، متقى هندى ، ج۵ ، ص۶۷۸ .

[۴] . منهاج السنه ، ج۶ ، ص۱۵۵ ، الناشر : مؤسسه قرطبه ، الطبعه الأولى ، ۱۴۰۶، تحقیق : د. محمد رشاد سالم عدد الأجزاء : ۸ .

[۵] . الصواعق الحرقه ، ج۱ ،‌ ص۲۵۴ ، با تحقیق : عبدالرحمن بن عبدالله الترکى وکامل محمد الخراط ، ط مؤسسه الرساله ، بیروت، الأولى ، ۱۹۹۷ م .

[۶] . تاریخ مدینه دمشق ، ج۴۴ ، ص۲۴۸ و تاریخ المدینه ، ابن شبه النمیرى ، ج۲ ، ص۶۶۶ .

[۷] . منهاج السنه ، ج۷ ، ص ۴۶۱ .

[۸] . تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج۴۴ ، ص۲۵۱ و الطبقات الکبرى ، محمد بن سعد ، ج۳ ، ص۲۴۷ .

[۹] . نحو إنقاذ التاریخ الإسلامى ، حسن بن فرحان المالکى ، ص۲۶۶ .

[۱۰] . إرواء الغلیل ، محمد ناصر البانى ، ج۶ ، ص۸۰ .

[۱۱] . تاریخ مدینه دمشق ، ج۴۴ ، ص ۲۵۰ و السنن الکبرى ، البیهقى ، ج ۸ ، ص۱۴۹ .

[۱۲] . تاریخ الطبرى ، ج۲ ،‌ ص۶۲۲ .

[۱۳] . الإمامه والسیاسه با تحقیق شیرى ، ج۱ ، ص۳۷ و با تحقیق ، زینى ، ج۱ ، ص۲۴٫

[۱۴] . الامامه والسیاسه ، با تحقیق زینى ،‌ ج۱ ، ص۲۵ و با تحقیق شیرى ، ج۱ ،‌ ص۳۸ .

[۱۵] . شرح أصول اعتقاد أهل السنه والجماعه ، طبرى الرازى الشافعى اللالکائى (۴۱۸ هـ) ، ج ۶ ،‌ ص ۱۰۶ ، با تحقیق د. أحمد سعد حمدان ، ط دار طیبه ، الریاض ، ۱۴۰۹ هـ و الشریعه ، الآجُرِّیُّ البغدادى ، ج ۳ ، ص۳۱۹ ، با تحقیق محمد حامد الفقى ، ط مطبعه أنصار السنه المحمدیه ، القاهره ، ۱۳۶۹هـ- ۱۹۵۰م و تاریخ مدینه المنوره ، ج۲ ،‌ ص۶۶۷ و الریاض النضره فى مناقب العشره ، ج۱ ،‌ ص۲۱۹ و جامع احادیث ، سیوطى ، باب مسند أبى بکر الصدیق ، ج۲۵ ، ص۱۷۳ ح ۲۷۸۲۴ و تاریخ مدینه دمشق ، ج ۳۹ ، ص۱۸۵ .

[۱۶] . کنز العمال ، متقى هندى ، ج ۵ ، ص۸۹۷ ، شماره : ۱۴۱۸۲ .

مختصری از دلایل حقانیت شیعه

اشاره:

«شیعه» که در لغت به معنای « پیرو تابع » است(۱) در اصطلاح به کسانی گفته می شود که جانشینی پیامبر اکرم (ص) را حق اختصاصی خاندان پاک رسالت (ع) دانسته و در اعتقادات و احکام و سایر معارف اسلامی، پیرو مکتب اهل بیت آن حضرت (ع) می باشند.(۲) این حق برای  پیروان همه ادیان و مذاهب مسلم است که در صصد اثبات حقانیت دین و مذهب خود باشد و آن را به دیگران عرضه نمایند. در این نوشته به صورت اجمال دلایلی مختصری برای حقانیت مذهب شیعه ارائه شده است.

 

عقاید شیعه

اعتقادات شیعه همان اعتقادات اهل بیت پیامبر (ع) است؛ زیرا آنان با استناد به دلایل قطعی عقل، کتاب و سنت تنها مکتب اهل بیت پیامبر (ع)- یعنی مکتب حضرت علی(ع) و یازده فرزند پاک و معصومش(ع)- را حق می دانند و پیروی از غیر آن را باطل و انحراف از مسیر اسلام ناب محمدی (ص) اعلام می کنند.

روشن است که آراء و عقاید ائمه ی معصوم (ع) برگرفته از کتاب خدا (قرآن)، سنت نبوی (احادیث و سخنان رسول اکرم (ص) ) و نیز مبتنی بر دلایل متقن عقلی می باشد.

ذکر عقاید مکتب تشیع به طور مشروح، میسر نیست و در این جا، ضرورتی هم دارند؛ (۳) زیرا اصول عقاید شیعه همان اصول عقاید اسلام است که اگر مسلمانی از روی علم و عمد آن ها را نپذیرد و باور نکند که اسلام و مسلمانی بکلی خارج است.

آنچه طرح و تبیینش در این جا ضروری است عقیده ی ویژه ی مذهب شیعه است که بر آن پا می فشارد و نیل به اسلام ناب و اصیل و نیز ایمان نجات بخش را بدون آن میسر نمی داند، و نیز طرح و تبیین دلایل شیعه بر اثبات این عقیده ی خاص شیعه، که او را از دیگر مذاهب اسلامی ممتاز ساخته، همچنین برای آگاهی از عقاید اصیل ائمه ی اهل بیت (ع) بجا است ترجمه ی فرازهایی از نامه ی حضرت رضا (ع) را به مأمون عباسی مورد توجه قرار دهیم .

آن گاه که مأمون از آن حضرت خواسته بود عقاید خاصی و ناب اسلامی را به طور فشرده برایش نویسد، امام (ع) برایش نوشتند:

اسلام خالص و ناب، گواهی دادن است به این که خدایی جز خدای یکتا نیست؛ خدایی که شریک ندارد، فرد واحد احد، صمد، قیوم، بصیر، قدیر، قدیم، قائم، باقی، عالمی که جهل در او نیست، توانایی که ناتوانی در او نیست، بی نیازی که نیازمند نیست، عادلی که (هرگز) ستم نمی کند، خالق همه چیز، مثل، مانند، ضد و همتا نداشته و سزوار پرستش است و این که محمد (ص) بنده ی خدا ور سول، امین و برگزیده ی او از میان خلقش و سید و سرور مرسلان، خاتم پیامبران و برتر از همه ی جهانیان است و پیامبری پس از او نیست و شریعتش هرگز تغییر نمی کند؛ ( و گواهی) به این که همه ی آنچه را آورده ( از بهشت، جهنم، قیامت، حساب، و…)

حق و درست است و تصدیق به این حقایق و به جمیع پیامبران پیش از او و کتب آسمانی؛ ( و گواهی) به این که دلیل پس از پیامبر (ص)، حجت بر مؤمنان، قائم به امور مسلمانان، ناطق به قرآن و عالم و احکامش، برادر و جانشین و وصیش و آن کسی که نسبت به او به منزله هارون به موسی (ع) است علی بن ابی طالب (ع)، امیر مؤمنان، امام پرهیزگاران، برتر از همه ی اوصیا و وارث همه ی پیامبران و مرسلان و پس از او- حسن و حسین- سرور جوانان اهل بهشت- سپس علی بن حسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، حسن بن علی، پس از او الحجه القائم المنتظر(ع) می باشد؛ گواهی دهد به امامت آنان و به این که زمین از حجت خدا خالی نمی شود و این که آنان ریسمان محکم (الهی)، ائمه هدی و حجت بر اهل زمینند و این که کسی که با آنان مخالفت کند گمراه و ترک کننده ی حق و (سبیل) هدایت است و این که اگر کسی بمیرد و ائمه (ع) را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است.(۴)

دلایل حقانیت شیعه

چنان که در سخنان امام رضا (ع) مشاهده کردیم، مهم ترین ویژگی شیعه همان مسأله ی امامت حضرت علی و یازده فرزند پاک و معصوم او (ع) می باشد.

باید دید شیعه چه دلایلی برای اثبات درستی این مذهب و حقانیت امامت ائمه ی دوازده گانه (ع) دارد؟

دلایل حقانیت تشیع، چنان که اشاره شد، علاوه بر دلایل عقلی، نصوص بسیاری ازآیات قرآن کریم و روایات متواتر قطعی و الصدور از سنت نبوی (ص) می باشد که در کتب معتبر سنی و شیعه آمده و طی دوره های متعدد متون آموزشی بیان شده است.

در این جا نیز که به طور فشرده برخی از آنها را می آوریم.

این دلایل عبارت است از:

۱- دلایل عقلی

یکی از دلایل عقلی، لزوم عصمت امامت و جانشین پیامبر (ص) است که بر دو مقدمه استوار می باشد:

الف- یکی از وظایف مهم پیامبر (ص) این بود که آیات قرآن را برای مسلمانان تبیین نماید و احکام دینی مربوط به موضوعات گوناگون را بیان کند.

ولی به گواهی روشن تاریخ، آن حضرت در دوران سیزده ساله ی رسالتش در مکه، بیش تر به اصل توحید و مبارزه با بت پرستی دعوت می کرد و در دوران ده سال و اندکی پس از آن در مدینه نیز سرگرم جنگ هایی بود که از سوی کفار و مشرکان و نیز یهودیان به مسلمانان تحمیل می شد.

بدین دلیل، مجال نیافت تا به تفسیر قرآن و تبیین احکام نورانی آن بپردازد.

گواه بر این، تعداد اندک روایاتی است که از آن حضرت در این زمینه نقل شده است، از این رو، باید این کار توسط جانشین وی تکمیل می شد؛ یعنی: کسی که رابطه ی نزدیکتری با پیامبر اسلام(ص) داشته و در خلوت و جلوت با او بوده و پیامبر (ص) همه ی احکام و معارف قرآن و اسلام را به او آموخته است.

روشن است که چنین کسی باید از مقام عصمت الهی برخوردار باشد تا در دریافت، حفظ و نقل احکام الهی دچار خطا نگردد. (۵)

ب- در میان صحابه ی پیامبر (ص)، برای کسی جز حضرت علی(ع) ادعای عصمت همه جانبه نشده است؛ زیرا نه خود آنان مدعی چنین عصمتی بودند و نه کسی از مسلمانان چنین عصمتی را برایشان قایل بودند، بلکه اساساً اهل سنت چنین عصمتی برای امام و خلیفه ای که او را در حد یک حاکم سیاسی تنزل داده اند، ضروری نمیدانند.

همچنین در میان صحابه، به اعتراف خود اهل سنت، تنها حضرت علی(ع) افضل از همه ی آنان (حتی از شیخین) بوده است.

به عنوان نمونه، سعد الدین تفتازانی، قاضی ایجی، احمد بن حنبل، اسماعیل قاضی، نسائی، ابوعلی نیشابوری، احمد بن حجر هیتمی و غیر آنان از علمای بزرگ اهل سنت اعتراف کرده اند که علی(ع) در قضاوت و زهد و تقوا بی نظیر بود و آنچه از فضایل که در حق علی(ع) به سندهای معتبر و نیکو آمده، در حق هیچ یک از صحابه ی پیامبر(ص) نیامده است.(۶)

روشن است با وجود شخصیتی چون حضرت علی(ع)، که دارای عصمت همه جانبه بوده و نیز همه ی فضایل اخلاقی و کمالات روحی و معنوی در او جمع و سرآمد همه ی صحابه در تمام این جهات بود، تنها او شایستگی جانشینی پیامبر(ص) را داشته و پذیرش امامت غیر او دور از عقل و منطق است.

۲- نصوص قرآنی

از جمله نصوص قرآنی، آیه ی تبلیغ است که بر امامت حضرت علی (ع) دلالت صریح دارد:

« یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس ان الله لا یهدی القوم الکافرین.» (۷)

ای پیامبر، آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است کاملاً (به مردم) برسان و اگر این کار را نکنی رسالت او را انجام نداده ای و خداوند تو را از (دسیسه های برخی از) مردم نگاه می دارد و خداوند کافران را (لجوج) را هدایت نمی کند.

با توجه به این که آیات سوره ی مائده ( از جمله این آیه) در آخر عمر رسول اکرم (ص) نازل شده و نیز با توجه به لحن خاص آیه، که با تأکیدهای بسیاری همراه است و به ویژه تأکید و تهدید بر این که عدم انجام مأموریت محوله مساوی با عدم تبلیغ رسالت می باشد، همه از یک مسأله ی مهم و پیام سرنوشت سازی که تا آن هنگام ابلاغ نشده بود، مسأله ی امامت و جانشینی پیامبر (ص) بوده است.

توضیح آن که به اعتراف مفسران و مورخان بزرگ اسلامی، از سنّی و شیعه، آیه ی مزبور ( و آیه ی ۳ همین سوره) در غدیر خم در بازگشت از حجه الوداع، بر پیامبر اسلام(ص) نازل شده و طبق این آیه و دستوران پیاپی خداوند توسط جبرئیل، آن حضرت مأمور به تعیین جانشینی و معرفی او گردیده بود.

برای انجام این مهم و ابلاغ این پیام سرنوشت ساز الهی، پیامبر (ص) دستور داد تا همه ی حجاج در غدیر خم- جایی که تمامی کاروان های حجاج مناطق گوناگون از هم جدا می شدند- توقف کنند و خود بالای منبری، که از جهاز شتران مهیا کرده بودند، رفت و طی خطبه ی آتشین، حضرت علی(ع) را با فرمان الهی به جانشینی بلافصل خود برگزید و از مسلمانان برایش بیعت گرفت.

همه ی مسلمانان، به ویژه شیخین (ابوبکر و عمر)، با امیرمؤمنان علی(ع)، به عنوان امام و جانشین بلافصل پیامبر اسلام(ص)، بیعت کردند و این مسؤولیت مهم و منصب الهی را به ایشان تبریک گفتند. (۸)

۳- روایات

از جمله روایات متواتر و قطعی الصدور، حدیث ثقلین است.

این حدیث به اساتید معتبر و طرق گوناگون در کتب روایی معتبر سنی و شیعه نقل شده و بر طبق آن، پیامبر (ص) فرمودند: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض.» (۹)

من در میان شما دو چیز گران بها و سنگین می گذارم: کتاب خدا (قرآن)، و عترتم- اهل بیتم آنها هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در روز قیامت کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.

مراد از اهل بیت پیامبر (ص) چنان که در ذیل روایت مزبور و نیز در ذیل آیه ی مباهله (۶۱سوره آل عمران) و آیه تطهیر (۳۳ سوره ی احزاب) آمده، فقط حضرات علی، فاطمه، حسین و حسین(ع) هستند، نه غیر از آنان.(۱۰)

این حدیث در برخی نقل های دیگر، از صراحت بیش تری برخوردار است؛ زیرا در آن ها پیامبر (ص) فرمودند: اگر به این دو (کتاب بخدا و اهل بیتم) چنگ بزنید و از آنها اطاعت کنید، گمراه نمی شوید.

پس بر آن ها پیشی نگیرید که هلاک می شوید و از آنها باز نمانید که هلاک می شوید و به آن ها چیزی یاد ندهید؛ زیرا آنان از شما داناترند.(۱۱)

بنابراین حدیث متواتر و معتبر، اهل بیت(ع) و قرآن همتای هم قرار گرفته و پیوندشان ناگسستنی است، به گونه ای که پیروی از یکی و دوری از دیگری موجب گمراهی می شود.

پس فقط آنان سزاوار امامت هستند و مسلمانان باید در اعتقاد و عمل، تابع آنان باشند و زمام جامعه را به دست آنان بسپارند.

همزمانی پیدایش شیعه و اسلام

هر چند مکتب تشیّع دوران پرفراز و نشیب تاریخی را پشت سرگذاشته و پیوسته امامان شیعه (ع) و پیروان آنان در محدودیت کامل سیاسی- مذهبی به سر می برده اند، ولی اسناد و مدارک معتبر گواهی می دهد که تاریخ پیدایش شیعه به تاریخ پیدایش اسلام بر می گردد و از روزهای آغازین، ابلاغ علنی رسالت پیامبر (ص) و دعوت رسمی از خویشاوندان، با ایمان آوردن حضرت علی(ع) به عنوان اولین مسلمان و وصی و جانشین پیامبر (ص)، توسط شخص رسول خدا(ص) بنیان گذاری شد.

در این جا به برخی از اسناد و مدارک معتبر روایی و تاریخی اشاره می کنیم: تشیع از نظر روایات .

روایات متعددی از رسول اکرم(ص) نقل شده که آن حضرت در مناسبت های گوناگون، طی دوران رسالت خود، از حضرت علی(ع) و شیعیان ایشان نام برده و از آن ها تعریف و تمجید کرده اند. به عنوان نمونه، چند روایت را از کتب تفسیری و روایی اهل سنت می آوریم:

ابن مردویه از حضرت علی(ع) نقل می کند، فرمود: «قال لی رسول الله (ص): الم تسمع قول الله «ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریه» (۱۲) ، هم انت و شیعتک و موعدی و موعدکم الحوض اذا جئت الامم للحساب غراً محجلین». (۱۳)

پیامبر(ص) به من فرمود: آیا نشنیدی سخن خدا را «آنان که ایمان آوردند و اعمال نیکو انجام دادند آنان بهترین موجوداتند»؟ آن ها تو و پیروان تو هستند و وعده گاه من و شما کنار حوض کوثر است. زمانی که امت ها برای حساب بیایند شما روسفید باشید.

جابر بن عبدالله می گوید: نزد رسول خدا(ص) بودیم که حضرت علی(ع) وارد شد. پیامبر(ص)بودیم که حضرت علی(ع) وارد شد. پیامبر(ص) فرمودند:

«والذی نفسی بیده ان هذا و شیعته لهم الفائزون یوم القیامه» (۱۴)

سوگند به خدایی که جانم در دست اوست، این (شخص) و شیعه اش در روز قیامت رستگارند.

عبدالله بن عباس نقل می کند که رسول خدا(ص) پس از نزول آیه ی مزبور (آیه ی ۷ سوره ی بینه) حضرت علی (ع) فرمود:

«هو انت و شیعتک تأتی انت و شیعتک یوم القیامه راضین مرضین…» (۱۵)

آن، تو و شیعیان تو در قیامت هستید که هم شما از خدا خوشنودید و هم خدا از شما خشنود است.

بنابراین، همان گونه که پیداست، لفظ «شیعه» را در آغاز، خود پیامبر(ص) درباره ی دوستان و پیروان حضرت علی(ع) به کار برده است.

تشیع در اسناد تاریخی:

چنان که گذشت، شخص رسول خدا(ص) با تعیین حضرت علی(ع) به جانشینی خود در روزهای نخستین دعوت علنی، سنگ بنای تشیع را پایه ریزی کرده است؛ زیرا به نقل منابع معتبر تاریخی اهل سنت پس از آن که رسول اکرم (ص) از طرف خدا مأمور ابلاغ رسالت خود به خویشاوندان و دعوت آنان به آیین آسمانی اسلام شد، در یک جلسه ی رسمی در حضور چهل تن از خویشاوندانش فرمود: نخستین کسی که از شما دعوتم را بپذیرد و اسلام بیاورد برادر، وصی و جانشین من در میان شما خواهد بود.

اما در آن مجلس، هیچ کس جز حضرت علی(ع) به دعوت آن حضرت پاسخ مثبت نداد.

از این رو، آن حضرت در میان جمع حاضر، با اشاره به حضرت علی(ع) فرمودند:

این، برادر ، وصی و جانشین من است؛ به سخنانش گوش فرا دهید و از او پیروی کنید. (۱۶)

پس از آن هم رسول خدا (ص) در مناسبت های گوناگون، مسلمانان را متوجه حضرت علی(ع) می کرد و امامت و خلافت او را پس از خود خاطر نشان می ساخت تا آن جا که بسیاری از بزرگان صحابه ی پیامبر(ص) به طور آشکارا و محسوس، به حضرت علی(ع) نزدیک می شدند و خود را به نام شیعیان آن حضرت معرفی می کردند تا بدین طریق، موجبات رضایت خاطر پیامبر(ص) را فراهم کنند.

در این زمینه، یکی از مورخان سنی مذهب به نام ابوحاتم سهل بن محمد سجستانی (م۲۵۰ه)، در جزء سوم کتابش به نام الزینه می نویسد:

«اولین اسمی که در زمان رسول خدا(ص) ظاهر و شاکار شد لفظ «شیعه» بودکه آن هم به چهار تن از صحابه به نام های سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقداد بن اسودکندی و عمار بن یاسر لقب داده می شد.(۱۷)

سرانجام در ماجرای «غدیر خم» رسول خدا(ص) به فرمان الهی، از همه ی مسلمانان برای آن حضرت بیعت گرفتند و آنان نیز خواسته یا ناخواسته به بیعت با حضرت علی(ع) و پذیرش رهبری و امامتش پس از پیامبر(ص) تن دادند و نشان شیعه بودن آن حضرت را (هر چند برای مدت کوتاهی) بر جبین خود نشاندند.

این واقعیت انکار ناپذیر برای همیشه بر تارک تاریخ سیاسی- مذهبی اسلام می درخشد.

پی نوشت :
۱-ر.ک: لسان العرب، محمد بن مکرم مصری، ج۸، ص۱۸۸-۱۸۹.
۲- شیعه و تشیع، محمد جواد مغنیه، ترجمه سید شمس الدین مرعشی، ص۲۳.
۳- برای آگاهی کامل از عقاید شیعه ی امامیه به دو کتاب اعتقادات صدوق، ترجمه ی سید محمد علی قلعه کهنه و عقاید الامامیه، شیخ محمد رضا مظفر، چاپ بیروت مراجعه کنید.
۴-عیون اخبار الرضا(ع)، شیخ صدوق، ج۲، ص۱۲۰-۱۲۱ با تلخیص.
۵- اقتباس از امامت و رهبری، شهید مطهری، ص۹۵-۹۷؛ الفین، علامه حلی، ص۷۶؛ تفسیر کبیر، فخر رازی، ج۱۰، ص۱۴۴، چاپ تهران.
۶- ر.ک: شرح مقاصد، سعد الدین تفتازانی، ج۵، ص ۲۹۵-۲۹۶ و ۳۰۲-۳۰۳؛ شرح مواقف، قاضی ایجی، ج۸، ص۳۶۹-۳۷۰؛ صواعق محرقه، احمد بن حجر هیتمی، ص۱۲۰-۱۲۱؛ مستدرک، حاکم نیشابوری، ج۳، ص۱۰۷-۱۰۹ .
۷ – مائده (۵) آیه ی ۶۷.
۸- از جمله منابع سنی و شیعه که ماجرای غدیر خم را به صورت مزبور ذکر کرده اند، عبارتند از: تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ج۸، ص۲۹۰؛ تفسیر روح المعانی؛ آلوسی بغدادی، ج۶، ص۱۹۳-۱۹۵؛ تفسیر کبیر، فخر رازی، ج۱۲، ص۴۹-۵۰؛ تفسیر در المنثور، جلال الدین سیوطی، ج۲، ص۲۵۸-۲۵۹؛ تفسیر المنار، محمد رشید رضا، ج۲، ص۴۶۳-۴۶۴؛ المیزان، ج۶، ص۵۳-۵۹؛ الغدیر، علامه امینی، ج۱، ص۲۱۴-۲۲۳.
۹- ر.ک: مسند احمد حنبل، ج۳، ص۱۴، ۱۷، ۲۶ و ۵۹ و ج ۵، ص۱۸۲، و ۱۸۹-۱۹۰؛ صحیح مسلم، به شرح نووی، ج۵، ص۱۷۹-۱۸۱، صحیح ترمذی، ج۵، ص۳۲۸-۳۲۹. مستدرک، حاکم نیشابوری، ج۳، ص۱۱۰، اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۱۲ و ج۳ ص۴۷.
۱۰- ر.ک: صحیح مسلم، ج۱۵، ص۱۷۶ و ۱۹۴-۱۹۵؛ صحیح ترمذی، ج۵، ص۳۲۸ و ۳۲۹؛ جامع الاصول شیخ منصور علی ناصف، ج۳، ص۳۳۳-۳۴۷-۳۵۰.
۱۱- ر.ک: المراجعات، امام شرف الدین، ص۱۶-۱۷.
۱۲- بینّه (۹۸)، آیه ی ۷.
۱۳- تفسیر روح المعانی، آلوسی بغدادی، ج۳، ص۲۰۷.
۱۴- درّ المنثور، ج۶، ص۳۷۹.
۱۵- ر.ک: صواعق المحرقه، ص۶۱.
۱۶- ر.ک: تاریخ طبری، ج۲، ص۶۳؛ البدایه و النهایه، ابن کثیر شامی، ج۳، ص۳۸-۳۹؛ کامل، ابن اثیر؛ ج۲، ص۶۳.
۱۷- به نقل از تأسیس الشیعه لعلوم الاسلام، سید حسن صدر، ص۳۸؛ اعیان الشیعه، سید محسن امینی، ج۱، ص۱۸-۱۹.

منبع: کتاب ادیان اسلامی و فرق اسلامی