جابر بن حیان

نوشته‌ها

علوم‌ تجربی امام‌ صادق‌ علیه السلام.

اشاره:

امام‌ بنابر نظریّه‌ و رأی‌ شیعه‌ لازم‌ است‌ که‌ عالم‌ به‌ هر چیز باشد، و دانشمندترین‌ مردم‌ در هر فنّ و علم‌ و زبان‌ و لغتی‌ بوده‌ باشد، همان‌ طور که‌ حکم‌ عقلی‌ بدین‌ مرام‌ ناطق‌ است‌. و اگر بالفرض‌ از امامت‌ الهیّۀ امام‌ صادق‌ علیه السلام هم‌ صرف‌ نظر نمائیم‌ و فقطّ به‌ دلیل‌ نقلی‌ نگریم‌، خواهیم‌ دانست‌ که‌: در هر زمان‌ به‌ طور لزوم‌ و غیر قابل‌ تخلّف‌ باید عالمی‌ به‌ کتاب‌ خدا و سنَّت‌ رسول‌ خدا بوده‌ باشد همچنان‌ که‌ حدیث‌ ثَقَلَیْن‌ بر این‌ مهمّ دلالت‌ دارد. و از طرفی‌ چون‌ می‌دانیم‌: عالم‌ به‌ کتابی‌ که‌ تبیان‌ و روشنگر تمام‌ چیزهاست‌ واجب‌ است‌ که‌ عالم‌ به‌ تمام‌ چیزها بوده‌ باشد، و مادامی‌ که‌ کتاب‌ موجود است‌، عالم‌ به‌ کتاب‌ از عترت‌ پیامبر تا روز حشر باید موجود باشد،

بنابر این‌ ابداً آن‌ عالم‌ موجود در عصر امام‌ صادق‌ علیه السلام از وجود مبارکش‌ نمی‌تواند تجاوز کند و احیاناً بر دگری‌ صدق‌ نماید. زیرا در عصر او اعلم‌ از او به‌ کتاب‌ خدا و سُنَّت‌ رسول‌ خدا نبوده‌ است‌. آثار بجای‌ ماندۀ از وی‌ کافی‌ است‌ برای‌ إفادۀ این‌ معنی‌ که‌ او اعلم‌ زمان‌ بوده‌ است‌.فعلی هذا صادق‌ اهل‌ البیت‌ عالم‌ اهل‌البیت‌ در عصر خود بوده‌ است‌، و عالم‌ عترت‌ به‌ کتاب‌ جامع‌ جمیع‌ علوم‌ و فنون‌ بوده‌ است‌. و از همین‌ جا ما بی‌نیاز شدیم‌ به‌ همین‌ مقدار مختصری‌ که‌ دربارۀ علوم‌ وی‌ متعرّض‌ شدیم‌ از تعرّض‌ بقیّۀ علوم‌ و شواهد بر علم‌ او در آن‌ علوم‌.بنابراین‌ اگر حدیث‌ وارد باشد که‌ امام‌ صادق‌ علیه السلام این‌ طور بوده‌ است‌ که‌ با فارسی‌ زبانان‌ با لسان‌ آنها، و با اهل‌ سایر لغات‌ با لغات‌ آنها گفتگو داشته‌، و با هر صاحب‌ فنّ و علمی‌ مناظره‌ داشته‌، و بر آنان‌ غالب‌ می‌گردیده‌ است‌ مانند علماء علم‌ نجوم‌ و فلک‌ و طبّ و طبیعیّات‌ و غیر ذلک‌، نباید به‌ دیدۀ إعجاب‌ بنگریم‌. زیرا اخبار و تواریخ‌ و آثار تماماً بر این‌ مرام‌ دلالت‌ دارند و بدین‌ مهم‌ گویا هستند.[۱۵]مستشار عبدالحلیم‌ جُندی‌ آورده‌ است‌ که‌:«جابر بن‌ حیَّان‌» اوّلین‌ کسی‌ است‌ که‌ در طول‌ تاریخ‌ مستحقّ لقب‌ «شیمیست‌» (کیمیائی‌) بوده‌ است‌، همچنان‌ که‌ دنیای‌ اروپای‌ امروزه‌ وی‌ را به‌ همین‌ نام‌ می‌خواند.[۱۶]وی‌ همان‌ کس‌ است‌ که‌ أبو زکریای‌ رازی‌ (متولّد سنۀ ۲۴۰ و متوّفی‌ سنۀ ۳۲۰) که‌ ملقّب‌ به‌ جالینوس‌ العرب‌ می‌باشد به‌ او اشاره‌ کرده‌ و گفته‌ است‌: «استاد ما :

أبوموسی‌ جابربن‌ حیان‌» و همگی‌ مورّخین‌ – بجز برخی‌ از غیر مسلمین‌ – اتّفاق‌ دارند بر آنکه‌ وی‌ شاگرد امام‌ جعفر صادق‌ علیه السلام بوده‌ است‌ و بر آنکه‌ از خواصّ متّصلین‌ به‌ او، و یا تأثُّر او از امام‌ در علم‌ و عقیده‌ بوده‌ است‌.و اکثر مورّخین‌ بر آنند که‌ او بعد از ارتحال‌ امام‌ از شیعیان‌ اسماعیلی‌ گردید.جابر در کتاب‌ «الحاصِل‌» خود گوید: لَیْسَ فِی‌ العَالَمِ شَیٌْ إلَّا وَ فیهِ مِنْ جَمِیعِ الاشْیَاءِ، وَ اللهِ لَقَدْ وَبَّخَنی‌ سَیِّدِی‌ (یَقْصُدُ الإمَامَ الصَّادِقَ) عَلَی‌ عَمَلِی‌ فَقَالَ: وَ اللهِ یَا جَابِرُ! لَوْلَا أنِّی‌ أعْلَمُ أنَّ هَذَا الْعِلْمَ لَایَأخُذُهُ عَنْکَ إلَّا مَنْ یَسْتَأهِلُهُ، و أعْلَمُ عِلْماً یَقِیناً أنَّهُ مِثْلُکَ لَامَرتُکَ بِإبْطَالِ هَذِهِ الْکُتُبِ مِنَ الْعِلْمِ:«چیزی‌ در عالم‌ نیست‌ مگر آنکه‌ در آن‌ جمیع‌ چیزها وجود دارد. و سوگند به‌ خدا که‌ هر آینه‌ تحقیقاً سیّد و سرور و سالارم‌ (مقصودش‌ امام‌ صادق‌ است‌) مرا برکرده‌ام‌ توبیخ‌ کرد و گفت‌: سوگند به‌ خدا ای‌ جابر! اگر من‌ نمی‌دانستم‌ که‌ این‌ علم‌ را از تو أخذ نمی‌نماید مگر کسی‌ که‌ أهلیّت‌ آن‌ را دارا باشد، و اگر من‌ به‌ علم‌ یقینی‌ نمی‌دانستم‌ که‌ او مثل‌ تو می‌باشد تحقیقاً تو را امر می‌کردم‌ تا این‌ گونه‌ کتابها از علم‌ را نابودسازی‌ (و کتاب‌ را باطل‌ و حذف‌ نمائی‌).»جابر بن‌ حیّان‌ موسس‌ علم‌ شیمی‌کتابهای‌ جابر بن‌ حیَّان‌ کتب‌ ریاضی‌ و شیمی‌ بوده‌ است‌ که‌ أصل‌ و ریشه‌اش‌ بر علوم‌ ریاضی‌ و شیمی‌ در أعصار گذشته‌ سبقت‌ داشته‌ است‌. گفته‌ شده‌ است‌: وی‌ علمش‌ را از خالدبن‌ یزید و سپس‌ از امام‌ صادق‌ علیه السلام گرفته‌ است‌.جابربن‌ حیّان‌ پیوسته‌ و به‌ طور مستمر به‌ امام‌ صادق‌ علیه السلام با گفتارش‌: سَیِّدِی‌ (سرور و سالارم‌) اشاره‌ می‌نموده‌ است‌ و به‌ حقّ او قسم‌ یاد می‌کرده‌ است‌، و او را برای‌ خویشتن‌ مصدر الهام‌ به‌ حساب‌ می‌آورده‌ است‌.او در مقدمۀ کتابش‌: «الاحْجَار» گفته‌ است‌: وَ حَقِّ سَیِّدِی‌ لَوْلَا أنَّ هَذِهِ الْکُتُبَ بِاسْمِ سَیِّدی‌- صلوات‌ الله‌ علیه‌- لَمَا وَصَلْتُ إلَی‌ حَرْفٍ مِنْ ذَلِکَ إلَی‌ الابَدِ:«و سوگند به‌ حقِّ سیّد و سرورم‌! اگر این‌ کتابها به‌ اسم‌ سیّد من‌ -که‌ صلوات‌ خدا بر او باد- نبود من‌ تا أبد الآباد به‌ معنی‌ یک‌ حرف‌ از آن‌ هم‌ نمی‌توانستم‌ پی‌ ببرم‌!»

مستشرق‌ «کراوس‌ kraus » انتشار دهندۀ کتب‌ او در عصر حاضر برای‌ وی‌ چهل‌ کتاب‌ تألیف‌ شده‌ ذکر کرده‌ است‌. و ابن‌ ندیم‌ که‌ در قرن‌ چهارم‌ از هجرت‌ می‌زیسته‌ است‌ برای‌ وی‌ بیست‌ کتاب‌ دیگر افزوده‌ است‌.ابن‌ندیم‌ از قول‌ او نقل‌ کرده‌ که‌ او گفته‌ است‌: من‌ سیصد کتاب‌ در فلسفه‌، و یک‌هزار و سیصد کتاب‌ در مجموع‌ صنایع‌ و آلات‌ و ادوات‌ جنگی‌ نوشتم‌، و پس‌ از آن‌ پانصد کتاب‌ در علم‌ طبّ تألیف‌ کردم‌، و سپس‌ در علم‌ منطق‌ بنابر نظریّه‌ و رأی‌ أرسطاطالیس‌ تألیف‌ نمودم‌، و پس‌ از آن‌ نیز در علم‌ زیج‌ کتاب‌ نوشتم‌ که‌ قریب‌ سیصد ورقه‌ بود، پس‌ از آن‌ کتابی‌ در زهد و موعظه‌ نگاشتم‌. و سپس‌ کتابهای‌ بسیار و زیبائی‌ در عزائم‌ (دعاها و رقیه‌هائی‌ که‌ می‌نویسند و با خود همراه‌ می‌دارند) تألیف‌ نمودم‌، و در خواصّ اشیائی‌ که‌ عامّه‌ مردم‌ آن‌ را به‌ کار می‌بندند کتابهای‌ زیادی‌ به‌ رشتۀ تحریر کشیدم‌، و پس‌ از اینها نزدیک‌ پانصد کتاب‌ در رد و نقض‌ فلاسفه‌ تألیف‌ کردم‌، و پس‌ از آن‌ کتابی‌ در صنعت‌ نوشتم‌ که‌ به‌ «کتب‌ الْملک‌ معروف‌ است‌، و کتابی‌ دگر که‌ به‌ «الرِّیاض‌» معروف‌ می‌باشد.[۱۷]جابر بن‌ حیّان‌ در کلام‌ هانری‌ کربنهانْری‌ کُرْبَن‌: مدیر مطالعات‌ عالی‌ و صاحب‌ کرسی‌ شیعه‌ شناسی‌ در «سوربن‌» و مدیر کل‌ بخش‌ ایران‌ شناسی‌ انستیتوی‌ ایران‌ و فرانسه‌ (طهران‌) دربارۀ جابر بن‌ حَیَّان‌ گوید:۱- اثری‌ بزرگ‌ که‌ به‌ نام‌ جابر بن‌ حَیَّان‌ است‌ نیز اثری‌ است‌ که‌ بعضی‌ از منابع‌ آن‌ به‌ شیوه‌ هِرمِسی‌ تعلّق‌ دارد. در اینجا باید به‌ کوشش‌ پر ارزش‌ مأسوفٌ عَلَیْه‌: پُلْ کِراوْس‌[۱۸] که‌ به‌ تحقیق‌ دربارۀ جابر پرداخت‌ و دیر زمانی‌ راهنمای‌ تحقیقات‌ جابری‌ بود توجّه‌ کرد.

صفحه  ۱۲۰ به‌ تحقیق‌ نمی‌توان‌ مولِّف‌ مجموعۀ آثار جابری‌ را معیّن‌ کرد. بِرْتِلُو[۱۹] که‌ بخصوص‌ در افکار جابر (به‌ تلفّظ‌ لاتینی‌ Geber ) مستغرق‌ بود، و در آن‌ وقت‌ به‌ مدارک‌ کافی‌ از افکار جابر دسترسی‌ نداشت‌، به‌ افکاری‌ سطحی‌ و بی‌اساس‌ عقیده‌مند شد. أما در عوض‌ هولمیارد[۲۰] با توجه‌ به‌ منقولات‌ و روایات‌ فراوان‌، أسناد متقن‌ فراهم‌ آورد که‌: جابر در قرن‌ دوم‌ هجری‌ (هشتم‌ میلادی‌) می‌زیست‌، و شاگرد امام‌ ششم‌: امام‌ جعفر علیه السلام بود و تألیف‌ مجموعه‌ای‌ بزرگ‌ تقریباً مشتمل‌ بر سه‌ هزار رساله‌ به‌ او منسوب‌ است‌. (اگر تعداد این‌ رسائل‌ را با آثار ابن‌عَرَبی‌ یا مجلسی‌ مقایسه‌ کنیم‌ کثرت‌ آن‌ را می‌توان‌ باور کرد.)رُوسْکَا[۲۱] راه‌ وسط‌ را انتخاب‌ کرد، او تأثیر مستقیم‌ امام‌ را نفی‌ کرده‌ (این‌ عقیده‌ با توجّه‌ به‌ روایت‌ مُسَلَّم‌ شیعه‌ اندکی‌ خودرایی‌ غیرمنصفانه‌ است‌) اما روایتی‌ را پذیرفته‌ که‌ منابع‌ آن‌ در ایران‌ بوده‌ است‌. پُلْ کِراوْس‌ از تحقیقات‌ و سنجشهای‌ محتاطانۀ خود چنین‌ نتیجه‌ گرفته‌ است‌ که‌: این‌ مجموعه‌ را عدّه‌ای‌ تصنیف‌ کرده‌اند گرداگرد یک‌ هستۀ اصلی‌. مجموعه‌هائی‌ از کتب‌ با نظم‌ و ترتیبی‌ فراهم‌ آمده‌ است‌ که‌ تقریباً می‌توان‌ آنها را به‌ همان‌ مبدأ اصلی‌ رسانید.تاریخ‌ پیدایی‌ آنها در حدود قرن‌ سوم‌ هجری‌ (نهم‌ میلادی‌) یا قرن‌ چهارم‌ (دهم‌ میلادی‌) است‌ نه‌ قرن‌ دوم‌ (هشتم‌ میلادی‌). معذلک‌ مشهور است‌ که‌: صرفنظر از تباین‌ بین‌ مجموعه‌ آثاری‌ که‌ موسوم‌ به‌ «مجموعۀ فنّی‌ است‌» با سایر آن‌ مجموعه‌ها، بین‌ همۀ آنها رابطۀ اساسی‌ موجود است‌، و همۀ آنها از یک‌ منبع‌ مسلَّم‌ الهام‌ می‌گرفته‌ است‌.اگر حقیقت‌ داشته‌ باشد که‌ قسمتی‌ از مجموعۀ رسالات‌ متعلّق‌ به‌ کتاب‌ «راز

آفرینش‌» منسوب‌ به‌ آپولونیوس‌[۲۲] طیانی‌[۲۳] باشد که‌ در قرن‌ سوم‌ هجری‌ (نهم‌ میلادی‌) می‌زیسته‌ است‌ پس‌ به‌ هیچ‌وجه‌ مسلَّم‌ نیست‌ که‌ کتاب‌ «راز آفرینش‌» فرهنگ‌ لغات‌ و اصطلاحات‌ لازم‌ و مطالب‌ مخصوص‌ آن‌ را خود إبداع‌ کرده‌ و از پیشینیان‌ اقتباس‌ نکرده‌ باشد.[۲۴]اظهارات‌ ضدّ جابری‌ أبوسلیمان‌ منطقی‌ سجستانی‌ که‌ از فیلسوفان‌ است‌ (متوفّی‌ در حدود ۳۷۱ هجری‌ و ۹۸۱ میلادی‌) با یکدیگر متناقض‌ است‌.صریحتر سخن‌ آنکه‌: به‌ زعم‌ ما در چنین‌ زمینه‌ (که‌ بسیاری‌ از کتابهای‌ آن‌ عصر مفقود شده‌ است‌) اهتمام‌ در استنباط‌ و استنتاج‌ مطلبی‌ که‌ روایت‌ سُنَّتی‌ را نشان‌ می‌دهد، یا روایتی‌ را بیان‌ می‌کند که‌ امری‌ را آشکار می‌سازد، از ورود در نقد شدید تاریخی‌ که‌ کاوش‌ کانی‌ بی‌گوهر است‌ سودمندتر می‌باشد[۲۵]. اگر آنچه‌ را که‌ از امامان‌ شیعه‌ به‌ ما رسیده‌ است‌ از نظر دور نداریم‌ و ارزش‌ آن‌ را نکاهیم‌ (در این‌ گونه‌ موارد احساس‌ می‌شود که‌ در مطالعه‌ و تحقیق‌ تشیّع‌ إهمال‌ شده‌ است‌) و اگر به‌ یادآوریم‌ که‌ مذهب‌ اسمعیلی‌ بدواً نزد پیروانی‌ که‌ پیرامون‌ امام‌ اسمعیل‌ پسرامام‌ جعفر بودند تشکیل‌ یافت‌ آنگاه‌ است‌ که‌ رشته‌های‌ ارتباطی‌ جابر با إسمعیلیّه‌ و با امام‌ از روزنۀ

واقعی‌ آن‌ بر ما ظاهر خواهد شد.جابر علم‌ کیمیاگری‌ را مبتنی‌ بر روح‌ و نفس‌ اجسام‌ می‌دانداز مطالعۀ شرح‌ حالی‌ که‌ بعدها از مجموعۀ آثار مذکوره‌ به‌ وسیله‌ «جلدکی‌» کیمیاگر استنباط‌ شده‌ است‌ چنین‌ برمی‌آید که‌: جابر بن‌ حَیَّان‌ کیمیاگر شاگرد امام‌ ششم‌ علیه السلام و پیرو امام‌ هشتم‌: امام‌ رضا علیه السلام بوده‌، و در طوس‌ (در خراسان‌) به‌ سال‌ ۲۰۰ هجری‌ و ۸۰۴ میلادی‌ درگذشته‌ است‌.هیچ‌ دلیل‌ قطعی‌ وجود ندارد که‌ این‌ نظریّه‌ را نپذیریم‌، حتّی‌ اگر تصوّر شود که‌ بعضی‌ از رسالات‌ این‌ مجموعه‌ آثار مستلزم‌ آن‌ بوده‌ است‌ که‌ عدّه‌ای‌ آن‌ را تصنیف‌ کرده‌ باشند باز هم‌ امری‌ وجود ندارد که‌ با قبول‌ آن‌ متباین‌ باشد. زیرا مَآلاً دیده‌ می‌شود که‌ درک‌ جابر و چهرۀ او، واجد معنائی‌ است‌ که‌ بنا به‌ ترتیب‌ وقایع‌ تاریخ‌، از حدود یک‌ موقعیّت‌ ثابت‌ و غیر متحرّک‌ تجاوز می‌کند.۲- تحقیقات‌ پُل‌ کِراوْس‌ در صدد اثبات‌ این‌ معنی‌ است‌ که‌: نظریّۀ «میزان‌» جابری‌: «در قرون‌ وسطی‌ دقیق‌ترین‌ آزمایش‌ را برای‌ تأسیس‌ یک‌ روش‌ «کَمِّی‌» در علوم‌ طبیعی‌ عرضه‌ داشته‌ است‌.»اگر فقدان‌ اندوهبار پُل‌ کِراوْس‌ مانع‌ إتمام‌ تحقیقات‌ او نمی‌شد حقّانیّت‌ این‌ عرضه‌ داشت‌ آشکار می‌گشت‌. نیز روابط‌ شیمی‌ جابر با فلسفۀ مذهبی‌ اسمعیلیّه‌ تحقّق‌ می‌یافت‌. زیرا علم‌ «کَمِّی‌» جابر فقطّ فصلی‌ از تاریخ‌ مقدّماتی‌ علوم‌ به‌ آن‌ معنی‌ که‌ امروز از کلمۀ «علوم‌» اراده‌ می‌شود نبود، بلکه‌ یک‌ جهان‌بینی‌ به‌ شمار می‌رفت‌.علم‌ «میزان‌» بر کلیّۀ معلومات‌ و معرفت‌ انسانی‌ شمول‌ داشت‌ و فقط‌ شامل‌ سه‌ قسمت‌ «کرۀ زمین‌» ] یعنی‌ موادّ مربوط‌ به‌ حیوان‌ و گیاه‌ و معدن‌ [ نبود، بلکه‌ حرکات‌ ستارگان‌ و أقالیم‌ جهان‌ روحانی‌ را نیز در بر می‌گرفت‌ به‌ طوری‌ که‌ در «پنجاه‌ مقاله‌» ذکر شده‌ است‌.برای‌ سنجش‌ «عقل‌» و روح‌ جهان‌ و طبیعت‌ و اشکال‌ و صور و کرات‌ و ستارگان‌، و چهار کیفیّت‌ طبیعی‌ و حیوان‌ و نبات‌ و معدن‌، باری‌ برای‌ سنجیدن‌ میزان‌

حروف‌ که‌ از همه‌ کاملتر است‌ میزانهایی‌ وجود دارد، با این‌ وصف‌ بیم‌ آن‌ است‌ که ‌اصطلاح‌ «کَمِّی‌» که‌ بر «دانش‌» جابری‌ تطبیق‌ شده‌ کلمه‌ای‌ چند پهلو و خیالی‌ باشد.جملۀ «علم‌ میزان‌» عبارت‌ است‌ از کشف‌ رابطۀ موجود بین‌ ظاهر و باطن‌ هر جسم‌. پس‌ عملیّات‌ کیمیاگری‌ چنان‌ که‌ گفتیم‌ حالت‌ أعلای‌ تأویل‌ (تفسیر روحانی‌) است‌: مستور کردن‌ ظاهر و به‌ ظهور درآوردن‌ مستور چنان‌ که‌ در کتاب‌ «میدان‌ العقل‌» بحث‌ شده‌ است‌. اندازه‌ گرفتن‌ طبایع‌ هر جسم‌ (حرارت‌، برودت‌، رطوبت‌، یبوست‌) عبارت‌ است‌ از اندازه‌ گرفتن‌ کمِّیتهایی‌ که‌ جسم‌ از نفس‌ یا روح‌ جهان‌ تصاحب‌ کرده‌ است‌. یعنی‌ به‌ دست‌ آوردن‌ میزان‌ شوق‌ هبوط‌ روح‌ در آن‌ جسم‌.اساسی‌ که‌ مبنای‌ «میزانها» است‌ از شوق‌ و علاقۀ نفس‌ به‌ عناصر سرچشمه‌ گرفته‌ است‌. پس‌ می‌توان‌ گفت‌: تحوّل‌ نفس‌ در بازگشت‌ به‌ سوی‌ خود، شرایط‌ استحالۀ اجسام‌ را ممکن‌ می‌سازد.نفس‌ وِعاءِ این‌ تحوّل‌ و قلبِ ماهیّت‌ است‌. پس‌ عمل‌ کیمیاگری‌ به‌ طور أخصّ یک‌ عمل‌ (روانی‌ – روحانی‌) است‌، اما نه‌ از این‌ باب‌ که‌ موضوعات‌ و نصوص‌ کیمیاگری‌ «رَمز و تمثیل‌ نفس‌» یا «رمز روح‌» باشد، بلکه‌ به‌ این‌ علّت‌ که‌ مراتب‌ عملی‌ که‌ حقیقهً در مورد مادّه‌ای‌ معلوم‌ انجام‌ می‌گیرد با مراحل‌ بازگشت‌ نفس‌ به‌ سوی‌ خود نفس‌ ممثّل‌ می‌گردد.اندازه‌ گیریهایی‌ چنین‌ پیچیده‌، و أعدادی‌ که‌ گاهی‌ بسیار بزرگ‌ است‌، و از طرف‌جابر با کمال‌ دقت‌ به‌ کار رفته‌، برای‌ آزمایشگاههای‌ روزگار ما فاقد معنی‌ است‌.پس‌ اساس‌ و غایت‌ علم‌ میزان‌، اندازه‌گیری‌ و سنجش‌ تمایل‌ امتراج‌ روح‌ جهان‌ است‌ در هر ماده‌. و مشکل‌ می‌توان‌ تصور کرد که‌ علم‌ «کمِّی‌» امروز قبل‌ از آن‌ پیدا شده‌ باشد، اما در عوض‌ می‌توان‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ تقدّم‌ زمانی‌ «نیروی‌ نفس‌» که‌ امروز یک‌ سلسله‌ تحقیقات‌ و مطالعات‌ را ایجاب‌ می‌کند تلقّی‌ کرد.

در آن‌ وقت‌ علم‌ «میزان‌ جابر بن‌ حَیّان‌» تنها علم‌ «جَبر و مُقابله‌» بود که‌ توانست‌ درجۀ «نیروی‌ روحانی‌» نفس‌ را که‌ با طباع‌ در هم‌ آمیخته‌ مورد نظر قرار دهد، و آنگاه از طریق‌ عمل‌ کیمیا با آزاد کردن‌ اجزای‌ طبیعت‌، روح‌ مخصوص‌ مادّه‌ را آزاد سازد.۳- گفتیم‌ که‌ جابر «میزان‌ حروف‌» را کاملترین‌ میزان‌ دانست‌.عارفان‌ اسلامی‌، نظریّۀ عرفان‌ قدیم‌ را مبنی‌ بر اینکه‌ چون‌ حروف‌ الفبا اساس‌ آفرینش‌ است‌ پس‌ کلام‌ الهی‌ را مجسّم‌ کرده‌ است‌، بسط‌ دادند (مراجعه‌ شود به‌ مارکولوگنوستیک‌[۲۶] و مطالبی‌ که‌ قبلاً راجع‌ به‌ «مغیره‌» عارف‌ شیعی‌ گفتیم‌).امام‌ جعفر علیه السلام را همه‌ بالاتّفاق‌ موسس‌ «علم‌ حروف‌» می‌شناسند. عرفای‌ تسنُّن‌نیز از آغاز نیمۀ دوم‌ قرن‌ سوم‌ هجری‌(نهم‌ میلادی‌) آن‌ را از شیعیان‌ اقتباس‌ کردند. ابن‌عَرَبی‌ و پیروانش‌ آن‌ را بسی‌ به‌ کار برده‌اند. بررسیهای‌ نظری‌ که‌ در أسماءالله‌ نزد اسمعیلیان‌ با بررسیهای‌ نظری‌ عرفان‌ «یهود» در مورد «یَهْوَه‌»[۲۷] مطابقت‌ دارد.در رساله‌ای‌ که‌ جابر آن‌ را کتاب‌ «المجید» می‌نامد همین‌ «میزان‌ حروف‌» بخصوص‌ منظور نظر اوست‌. رسالۀ مذکور با همۀ دشواری‌ فهم‌ آن‌ رابطۀ اصول‌ کیمیای‌ او را با عرفان‌ اسمعیلی‌ به‌ بهترین‌ وجهی‌ مکشوف‌ می‌سازد و بسا که‌ راز شخصیت‌ او را به‌ ما باز می‌گوید.این‌ رساله‌ با رسایی‌ تمام‌، ارزش‌ و معنی‌ سه‌ حرف‌ رمزی‌ «عین‌» (که‌ رمزی‌ از امام‌ صامت‌ علیّ) است‌ و «میم‌» (که‌ رمز پیغمبر یا ناطق‌ یعنی‌ آورندۀ شریعت‌ «محمَّد» صلی الله علیه وآله وسلّم است‌) و «سین‌» (رمز سلمان‌، حجَّت‌) را بیان‌ می‌کند.

قبلاً گفتیم‌: برحسب‌ ترتیب‌ برتری‌ و تقدُّمی‌ که‌ قائل‌ شده‌اند حروف‌ رمزی‌ با ترتیب‌ (میم‌، عین‌، سین‌) شیعۀ اثناعشری‌ و اسمعیلیۀ فاطمی‌ را مشخّص‌ می‌کند. و ترتیب‌ رمزی‌ (عین‌، سین‌، میم‌) مُشخِّص‌ اسمعیلیان‌ اول‌ (اسمعیلیانی‌ که‌ به‌ هفت‌ نبرد سلمان‌ رسالۀ «اُمُّ الکتاب‌» معتقدند) و اسمعیلیّه‌ «اَلَمُوت‌» می‌باشند.در حال‌ دوم‌ یعنی‌ در ترتیب‌ (عین‌، سین‌، میم‌) سلمان‌ یعنی‌ حجَّت‌ بر حرف‌ (میم‌) مقدَّم‌ می‌باشد.جابر موجب‌ این‌ نظم‌ تقدّم‌ و علّت‌ برتری‌ را به‌ علّت‌ تطبیق‌ دقیق‌ ارزشی‌ می‌داند که‌ میزان‌ سه‌ حرف‌ مورد گفتگو آن‌ را منکشف‌ کرده‌ است‌. (سین‌) این‌ مجید و پرافتخار کیست‌؟جابر هرگز نگفته‌ است‌ که‌: منظور از إکسیری‌ که‌ منبعث‌ از حقیقت‌ الهی‌ است‌ و جهان‌ خاکی‌ را دگرگون‌ خواهد ساخت‌، امام‌ منتظر می‌ باشد. (این‌ فکر با اندیشه‌ معاد که‌ معتقد کلیۀ شیعیان‌ است‌ تطبیق‌ می‌کند. اما مفسران‌ باختری‌ غالباً میل‌ دارند به‌ آن‌ «جنبۀ سیاسی‌» بدهند.)منظور از «سین‌» عبارت‌ است‌ از «غریب‌» یا «یتیم‌» که‌ به‌ همان‌ معنی‌ منزوی‌ است‌. یعنی‌ کسی‌ که‌ با کوشش‌ خویش‌ راه‌ رستگاری‌ و حقیقت‌ را یافته‌ و کسی‌ که‌ مقبول‌ امام‌ است‌. کسی‌ که‌ نور پاک‌ «عین‌» یعنی‌ نور «امام‌» را به‌ کلّیۀ کسانی‌ که‌ چون‌ او غریبند می‌نمایاند. نور پاکی‌ که‌ قانون‌ «عذاب‌ دوزخی‌»[۲۸] أبدان‌ و ارواح‌ را منسوخ‌ می‌سازد. نوری‌ که‌ از زمان‌ «شیث‌» پسر «آدم‌» تا «مسیح‌» و از «مسیح‌» تا «محمَّد» صلی الله علیه وآله وسلّم در سلالۀ بشر سیر کرده‌ و در شخص‌ «سلمان‌» انتقال‌ یافته‌ است‌علمائی‌ که‌ از طریقۀ کیمیاگری‌ جابر پیروی‌ نمودندباری‌ «کتاب‌ المجید» بیان‌ می‌کند که‌ برای‌ فهمیدن‌ آن‌ کتاب‌ و فهمیدن‌ نظم‌ و

ترتیب‌ همۀ آن‌ مجموعه‌، باید مانند خود جابر گردید.جای‌ دیگر در پردۀ رمزی‌ زبان‌ حِمْیرَی‌ (عربستان‌ جنوبی‌) و زبان‌ رمزی‌ شیخی‌ اسرارآمیز که‌ آن‌ زبان‌ را به‌ او آموخته‌ بود، به‌ خوانندۀ خود چنین‌ می‌گوید:«هان‌ ای‌ خواننده‌، با خواندن‌ کتاب‌ تاریخ‌ شکل‌ کلمات‌ و تغییرات‌ آن‌[۲۹] برتری این‌ شیخ‌ را خواهی‌ شناخت‌ آنچنان‌ که‌ برتری‌ مخصوص‌ خود را خواهی‌ شناخت‌. خدا می‌داند که‌: تو، او، یعنی‌ آن‌ شیخ‌ هستی‌.»شخصیّت‌ جابر، نه‌ از مقولۀ اساطیر است‌ نه‌ از افسانه‌ها، بلکه‌ شخص‌ جابر بالاتر از شخصیّت‌ تاریخی‌ اوست‌.«کتاب‌ المَجید» نمونه‌ و الگو[۳۰] بوده‌ است‌ امّا اشخاص‌ متعدّدی‌ این‌ مجموعه‌ را تدوین‌ نموده‌اند، و هر یک‌ رسماً به‌ نام‌ جابر موضوع‌ بیان‌ را به‌ منزلۀ نمونه‌ وانمود کرده‌اند.اتّخاذ این‌ حالت‌ وضع‌ کیمیاگری‌ است‌ و مسیر این‌ راه‌ را با ذکر چند نام‌ مشخّص‌ می‌سازیم‌:مویّد الدِّین‌ حُسَین‌ طُغرایی‌ شاعر معروف‌ و نویسندۀ کیمیاگری‌ بود از اصفهان‌ (در سال‌ ۵۱۵ هجری‌ و ۱۱۲۱ میلادی‌ به‌ قتل‌ رسید).مُحْیی‌الدِّین‌ احمد بونی‌ (متوفّی‌ به‌ سال‌ ۶۲۲ هجری‌ و ۱۲۲۵ میلادی‌) که‌ دویست‌ اثر جابری‌ را مطالعه‌ کرده‌ بود.امیر مِصری‌ و أیدْمُورجلدکی‌[۳۱] (متوفّی‌ به‌ سال‌ ۷۴۳ هجری‌ و ۱۳۴۲ میلادی‌) و یا (۷۶۲ هجری‌ و ۱۳۶۰ میلادی‌) که‌ غالباً در آراء خود به‌ جابر استناد می‌کند.بین‌ آثار متعدد جلدکی‌ کتاب‌ «البُرهان‌ فی‌ اسرار علم‌ المیزان‌» مشتمل‌ بر چهار جلد قطور است‌ (این‌ اثر بخصوص‌ با زبان‌ رمزی‌، تحوّل‌ روحی‌ را با به‌ کار بستن‌

کیمیا بیان‌ می‌کند).فصل‌ آخر کتاب‌ «نتائج‌ الفکر» موسوم‌ به‌ «رویای‌ کاهن‌»[۳۲] اتّحاد «هرمس‌» را با طباع‌ التّام‌ او به‌ شایستگی‌ توضیح‌ می‌دهد.در ایران‌ در قرن‌ پانزدهم‌ یکی‌ از بزرگان‌ صوفیّۀ اهل‌ کرمان‌ موسوم‌ به‌ «شاه‌ نعمت‌الله‌ ولی‌» به‌ نسخه‌ای‌ از کتاب‌ جابر موسوم‌ به‌ «نهایه‌ الطالب‌» که‌ از آنِ او بوده‌ شخصاً حاشیه‌ نوشته‌ است‌.در فاصلۀ بین‌ قرن‌ هجدهم‌ و نوزدهم‌، پیشوایان‌ تجدّد تصوّف‌ ایران‌، «نورعلیشاه‌» و «مظفّر علیشاه‌» به‌ نوبۀ خود به‌ وسیلۀ رموز و علائم‌ کیمیاگری‌، مراتب‌ و دوره‌های‌ اتحاد عرفانی‌ را توضیح‌ دادند.باری‌ در مکتب‌ شیخیّه‌ عرضه‌ داشتهای‌ کیمیاگری‌، به‌ اصول‌ حکمت‌ الهی‌ در مورد «احیاء اجسام‌» وابسته‌ می‌باشد.[۳۳]در سنۀ ۱۳۱۳، هجریّۀ شمسیّه‌، مجلّۀ خواندنیها در طهران‌ مقالات‌ مسلسلی‌ را در شماره‌های‌ عدیدۀ خود طیّ علوم‌ بدیعه‌ای‌ که‌ حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ علیه السلام کاشف‌ آن‌ بوده‌اند منتشر کرد: علومی‌ که‌ تا آن‌ زمان‌ به‌ اندیشۀ احدی‌ خطور نکرده‌ بود و تا این‌ عصر تجدّد علمی‌ نیز پس‌ از آن‌ راه‌ حلّی‌ برای‌ آنها یافت‌ نشد. این‌ مقالات‌ بسیار جالب‌ بود و مورد استقبال‌ عامّه‌ قرار گرفت‌ تا به‌ جائی‌ که‌ دائرۀ انتشارات‌ «شرکت‌ سهامی‌ سیمان‌ فارس‌ و خوزستان‌» تحت‌ نظر و مدیریّت‌ جناب‌ محترم‌ دانشمند مکرّم‌ آقای‌ مهندس‌ سالور آنها را به‌ صورت‌ جزوات‌ کوچک‌ جیبی‌، طبع‌ و به‌ رایگان‌ در سطح‌ کشور توزیع‌ نمود.روزی‌ حقیر از طهران‌ به‌ قم‌ مشرّف‌ بودم‌، و در محضر حضرت‌ علاّمۀ طباطبائی‌ رحمه الله علیه سخن‌ از این‌ جزوات‌ منتشره‌ به‌ میان‌ آمد. ایشان‌ به‌ قدری‌ خرسند بودند و

به‌ دیدۀ إعجاب‌ می‌نگریستند که‌ تا ساعتی‌ چهرۀ أنورشان‌ بشّاش‌ و متبسّم‌ بود و اززحمات‌ و علاقۀ آقای‌ مهندس‌ سالور نسبت‌ به‌ این‌ امور تقدیر می‌نمودند. حقیرچون‌ به‌ طهران‌ بازگشتم‌ با جناب‌ سالور مکاتبه‌ای‌ نموده‌ به‌ نشانی‌ «درود» وایشـان‌ هم‌ فـوراً جلـد ۲۲ و جلد ۲۳ از این‌ جزوات‌ را برای‌ حقیر ارسال‌ فرمودند.[۳۴]کتاب‌ مغز متفکر جهان‌ شیعه‌این‌ مقالات‌ و جزوات‌ متَّخذ از کتابی‌ بود به‌ نام‌ «مغز متفکّر جهان‌ شیعه‌» که‌ آقای‌ ذبیح‌ الله‌ منصوری‌ ترجمه‌ و اقتباس‌ نموده‌ بود.این‌ کتاب‌ برای‌ اولین‌ بار در فروردین‌ ماه‌ ۱۳۵۴ هجریۀ شمسیّه‌ توسّط‌ سازمان‌ انتشارات‌ جاویدان‌ به‌ طبع‌ رسید، و همان‌ طور که‌ مترجم‌ در مقدّمۀ آن‌ می‌گوید: از مرکز مطالعات‌ اسلامی‌ استراسبورگ‌[۳۵] یافته‌ است‌. مجمع‌ مطالعات‌ مربوط‌ به‌ مسائل‌ اسلامی‌ در استراسبورگ‌ اختصاص‌ به‌ مطالعات‌ اسلامی‌ ندارد بلکه‌ مجمعی‌ است‌ برای‌ مطالعه‌ در تمام‌ ادیان‌ جهان‌ از جمله‌ دین‌ اسلام‌.کسانی‌ که‌ در آن‌ مجمع‌ تحقیق‌ می‌کنند ساکن‌ دائمی‌ استراسبورگ‌ نیستند، و غیر از استادان‌ دانشگاه‌ استراسبورگ‌ (و عضو مجمع‌ مربوط‌ به‌ مطالعه‌ در ادیان‌ جهان‌) دیگران‌ در کشورهای‌ دیگر بسر می‌برند ولی‌ تحقیقات‌ خود را برای‌ دبیرخانۀ مجمع‌ واقع‌ در استراسبورگ‌ می‌فرستند.و گاهی‌ هم‌ (و به‌ طوری‌ که‌ از یکی‌ از استادان‌ دانشگاه‌ استراسبورگ‌ که‌ زبان‌ فارسی‌ را در آن‌ دانشگاه‌ تدریس‌ می‌کند شنیدم‌ هر دو سال‌ یکبار) در استراسبورگ‌

مجتمع‌ می‌شوند و تبادل‌ نظر می‌کنند.یکی‌ از تحقیقاتی‌ که‌ از طرف‌ دانشمندان‌ مجمع‌ مطالعات‌ استراسبورگ‌ صورت‌ گرفته‌ تحقیقی‌ است‌ مربوط‌ به‌ مذهب‌ شیعۀ دوازده‌ امامی‌ که‌ بیست‌ و پنج‌ تن‌ از دانشمندان‌ عضو مجمع‌ استراسبورگ‌ در آن‌ شرکت‌ داشته‌اند، و این‌ ناتوان‌ قسمتی‌ از آن‌ تحقیق‌ را در کتاب‌ «امام‌ حسین‌ و ایران‌» منعکس‌ کردم‌ و قسمتی‌ از آن‌ تحقیق‌ هم‌ مربوط‌ به‌ حضرت‌ امام‌ ششم‌ جعفر صادق‌ علیه السلام است‌.در اینجا مترجم‌ اسامی‌ یکایک‌ از این‌ بیست‌ و پنج‌تن‌ را بر می‌شمرد که‌ اولین‌ آنها آقای‌ (آرمان‌ بل‌) استاد دانشگاههای‌ بروکْسِل‌ و گانْ، و آخرین‌ آنها آقای‌ (هانس‌- رومر) استاد دانشگاه‌ در آلمان‌ غربی‌ می‌باشند.تمام‌ اسامی‌ این‌ افراد غیر از آقای‌ (هانری‌ – کُرْبَن‌) استاد دانشگاه‌ و مدیر مطالعات‌ مربوط‌ به‌ علوم‌ مذهب‌شناسی‌، و آقای‌ (توفیق‌ – فحل‌) استاد دانشگاه‌ استراسبورگ‌، و آقای‌ سیّد حسین‌ نصر استاد دانشگاه‌ تهران‌، و آقای‌ سیّد موسی‌ صدر مدیر موسّسۀ علمی‌ مطالعات‌ اسلامی‌ در صور واقع‌ در لبنان‌ نامأنوس‌ می‌باشند.باید دانست‌ که‌: اهمیّت‌ این‌ کتاب‌، فقط‌ از ناحیۀ برخورد أفرادی‌ غیر از ملّت‌ اسلام‌ و شیعه‌ با علوم‌ بدیعۀ متنوّعۀ لَدُنّیّۀ حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ علیه السلام است‌ که‌ علوم‌ امروز از آنها پرده‌ برداشته‌ است‌ و از ناحیۀ اقرار و اعتراف‌ آنان‌ به‌ عظمت‌ و اُبَّهت‌ علمی‌ وی‌ می‌باشد که‌ تا به‌ این‌ حدّ واصل‌ شده‌اند، گرچه‌ برای‌ ما شیعیان‌ که‌ به‌ ولایت‌ و علوم‌ غیبیّه‌ و أسرار ملکوتیّۀ آن‌ حضرت‌ معتقد می‌باشیم‌ کوتاه‌ و کوچک‌ به‌نظر آید.از جملۀ مباحث‌ این‌ کتاب‌ بحثها و مناظرات‌ جابر بن‌ حیّان‌ است‌ که‌ در چهار فصل‌ از آن‌ به‌ تفصیل‌ وارد شده‌ است‌ و ما از هر کدام‌ مطالبی‌ را بسیار مختصر انتخاب‌ و در اینجا ذکر می‌نمائیم‌:

مسألۀ وحدت‌ وجود در بیان‌ امام‌ صادق‌علیه السلامجعفر صادق‌ گفت‌: بلی‌ ای‌ جابر این‌ را من‌ گفتم‌ و عقیده‌ام‌ چنین‌ است‌.جابر سوال‌ کرد: تو که‌ می‌گوئی‌: خدا در همه‌ جا هست‌ ناگزیر باید تصدیق‌ کنی‌ که‌ خدا در همه‌ چیز نیز هست‌!جعفر صادق‌ جواب‌ مثبت‌ داد.جابر گفت‌: در این‌ صورت‌ گفتۀ آنهائی‌ که‌ می‌گویند: خالق‌ و مخلوق‌ یکی‌ است‌ بایستی‌ صحیح‌ باشد. چون‌ وقتی‌ قائل‌ بشویم‌ که‌ خداوند در همه‌ چیز هست‌ باید تصدیق‌ کنیم‌ که‌ هر چیز و لو سنگ‌ و آب‌ و گیاه‌ خداست‌.جعفر صادق‌ گفت‌: این‌ طور نیست‌ و تو اشتباه‌ می‌کنی‌ و خدا در سنگ‌ و آب‌ و گیاه‌ هست‌، ولی‌ سنگ‌ و آب‌ و گیاه‌ خدا نیست‌، همان‌طور که‌ روغن‌ در چراغ‌ هست‌ ولی‌ چراغ‌ روغن‌ نمی‌باشد.خداوند در هر چیز هست‌ اما برای‌ این‌ که‌ آن‌ چیز اولاً به‌ وجود آید و ثانیاً به‌ زندگی‌ جمادی‌ یا گیاهی‌ یا حیوانی‌ ادامه‌ بدهد و باقی‌ بماند و از بین‌ نرود.مایۀ روشنائی‌ چراغ‌ یعنی‌ بقای‌ آن‌ روغن‌ و فتیله‌ است‌، اما چراغ‌، روغن‌ و فتیله‌ نیست‌.روغن‌ و فتیله‌ برای‌ خلق‌ کردن‌ شعله‌ در چراغ‌ است‌، و چراغ‌ نمی‌تواند دعوی‌ کند که‌ چون‌ روغن‌ و فتیله‌ در او می‌باشد پس‌ او روغن‌ و فتیله‌ است‌، و محال‌ می‌باشد که‌ مخلوق‌ که‌ از طرف‌ خالق‌ به‌ وجود آمده‌ بتواند خالق‌ بشود. و تمام‌ کسانی‌ که‌ در گذشته‌ عقیده‌ به‌ وحدت‌ خالق‌ و مخلوق‌ داشتند، فریب‌ شکل‌ ظاهری‌ استدلال‌ خود را می‌خوردند. آنها می‌گفتند که‌ چون‌ خالق‌ در هر چه‌ در این‌ جهان‌ وجود دارد هست‌ پس‌ هر چه‌ در این‌ جهان‌ وجود دارد خداست‌.اگر این‌ عقیده‌ صحیح‌ می‌بود بایستی‌ هر یک‌ از موجودات‌ این‌ جهان‌ دارای‌ قدرت‌ خدائی‌ باشند چون‌ خدا هستند. اما در سراسر جهان‌ یک‌ موجود نیست‌ که‌ دارای‌ قدرت‌ خدائی‌ باشد.آیا هیچ‌ یک‌ از کسانی‌ که‌ این‌ عقیده‌ را داشتند توانستند حتّی‌ یک‌ سنگریزه‌ را به‌وجود بیاورند؟!زیرا لازمۀ وحدت‌ خالق‌ و مخلوق‌ این‌ است‌ که‌ انسان‌ هم‌ خدا باشد، و لازمۀ خدائی‌ انسان‌ این‌ است‌ که‌ بتواند کارهائی‌ را که‌ خداوند می‌کند به‌ انجام‌ برساند و با یک‌ «کُنْ» یک‌ جهان‌ بیافریند و از یک‌ قطره‌ یک‌ انسان‌ به‌ وجود بیاورد.آیا هیچ‌ یک‌ از کسانی‌ که‌ عقیده‌ به‌ وحدت‌ خالق‌ و مخلوق‌ دارند و در نتیجه‌ خود را خدا می‌دانند تا امروز توانسته‌اند کاری‌ بکنند که‌ آشکار شود دارای‌ صفات‌ خدائی‌ هستند؟!وقتی‌ به‌ آنها گفته‌ می‌شود: شما که‌ خود را خدا می‌دانید یکی‌ از کارهای‌ خدا را بکنید تا اینکه‌ ما یقین‌ حاصل‌ نمائیم‌ که‌ خدا هستید، می‌گویند که‌ ما خدا هستیم‌ اما اطّلاع‌ نداریم‌ که‌ خدا می‌باشیم‌.و آیا این‌ حرف‌ بدون‌ منطق‌ را که‌ به‌ گفتۀ کودکان‌ شبیه‌ است‌ می‌توان‌ پذیرفت‌؟![۳۶]تا می‌رسد به‌ اینجا که‌ حضرت‌ می‌فرماید: ای‌ جابر! چون‌ در حکمت‌ چه‌ در زمان‌ یونانیان‌ چه‌ امروز، اصل‌ این‌ است‌ که‌: هیچ‌ چیز از بین‌ نمی‌رود و فقطّ تغییر شکل‌ می‌دهد. پس‌ آدمی‌ هم‌ از بین‌ نمی‌رود و بعد از مرگ‌ تغییر شکل‌ می‌دهد، و اندیشه‌اش‌ هم‌ مانند او متغیّر می‌گردد و بدون‌ تردید به‌ شکل‌ دیگر باقی‌ می‌ماند آنچه‌ از عوامل‌ و صفات‌ معنوی‌ انسان‌ بعد از مرگش‌ باقی‌ می‌ماند روح‌ است‌.دین‌ غیر از حکمت‌ است ‌، و عوام‌ را حکمت‌ به‌ کار نمی‌آیدتا می‌رسد به‌ اینجا که‌ می‌فرماید: ای‌ جابر! بدان‌ که‌ دین‌ غیر از حکمت‌ است‌. در حکمت‌ هر چه‌ گفته‌ می‌شود بایستی‌ متّکی‌ به‌ استدلال‌ باشد تا اینکه‌ عقل‌ شنونده‌ آن‌ را بپذیرد. و شنونده‌ای‌ که‌ یک‌ قضیّۀ فلسفی‌ را می‌شنود، آن‌ را نخواهد پذیرفت‌ مگر که‌ گوینده‌ با دلیل‌، صحت‌ آن‌ را به‌ ثبوت‌ برساند. زیرا شنونده‌ هم‌ مانند گوینده‌ حکیم‌ است‌. و اگر حکیم‌ نباشد به‌ حکمت‌ علاقه‌ دارد وگرنه‌ رغبت‌ نمی‌کند که‌ یک‌

قضیّه‌ فلسفی‌ را گوش‌ کند و بفهمد.هر نوع‌ مسأله‌ مربوط‌ به‌ حکمت‌ چون‌ برای‌ حکیمان‌ یا برای‌ کسانی‌ که‌ ذوق‌ فلسفی‌ دارند گفته‌ می‌شود، باید متّکی‌ به‌ دلیل‌ باشد و آن‌ را به‌ ثبوت‌ برساند تا اینکه‌ مورد قبول‌ حکیمان‌ قرار بگیرد.لذا در هر قضیّۀ فلسفی‌ باید دلیل‌ یا دلائل‌ وجود داشته‌ باشد و هر مسألۀ فلسفی‌ با عقل‌انسان‌ سروکار دارد وتا عقل‌ آن‌را نپذیرد، صحّت‌ آن‌مسأله‌ به‌ثبوت‌ نمی‌رسد.[۳۷]تا می‌رسد به‌ اینجا که‌ می‌فرماید: هر توضیحی‌ که‌ راجع‌ به‌ مصلحت‌ حقایق‌ دین‌ اسلام‌ به‌ عوام‌ بدهند بدون‌ فایده‌ است‌. چون‌ آدمی‌ برای‌ اینکه‌ موضوعی‌ را از لحاظ‌ علمی‌ بفهمد بایستی‌ ناگزیر مقدّمات‌ علم‌ را طی‌ کرده‌ باشد، و گرنه‌ چیزی‌ نخواهد فهمید، و شکافتن‌ حقایق‌ دین‌ اسلام‌ برای‌ عوام‌ با دلیل‌، یعنی‌ توضیح‌ علمی‌ به‌ آنها دادن‌. و توضیح‌ علمی‌ را کسی‌ می‌فهمد که‌ اگر عالم‌ نیست‌ مقدّمات‌ علم‌ را طی‌ کرده‌ باشد. و فراگرفتن‌ علم‌ محتاج‌ اراده‌ است‌، و بایستی‌ ارادۀ فراگرفتن‌ علم‌ در کسی‌ وجود داشته‌ باشد تا این‌ که‌ او را وادار به‌ تحصیل‌ علم‌ نماید، و این‌ اراده‌ در عوام‌ نیست‌ و علّتش‌ این‌ است‌ که‌ یک‌ مرد عامّی‌ می‌داند که‌ اگر شروع‌ به‌ تحصیل‌ علم‌ نماید سالها خواهد گذشت‌ بدون‌ این‌ که‌ سودی‌ عایدش‌ بشود.اما اگر بجای‌ این‌ که‌ دنبال‌ علم‌ برود کشاورزی‌ نماید یا گوسفند یا شتر پرورش‌ دهد استفادۀ زیاد خواهد کرد، و برای‌ استنباط‌ نتائج‌ معنوی‌ که‌ علم‌ عاید انسان‌ می‌کند امکان‌ ندارد.پس‌ همان‌ بهتر که‌ افراد عوام‌ فقط‌ ایمان‌ داشته‌ باشند، و از اصول‌ و فروع‌ دین‌ اسلام‌ همان‌ را بدانند که‌ از ظواهر استنباط‌ می‌شود.[۳۸]تا می‌رسد به‌ اینجا که‌ می‌گوید: جابر گفت‌: من‌ افسوس‌ می‌خورم‌ که‌ چرا عوام‌النّاس‌ به‌ مصلحت‌ أحکام‌ دین‌ مبین‌ و مفهوم‌ وسیع‌ کلام‌ خدا پی‌ نمی‌برند؟! و فکر می‌کنم‌ که‌ اگر آنها به‌ این‌ نکات‌ پی‌ ببرند دین‌ خدا خیلی‌ بیش‌ از امروز توسعه‌ بهم‌ می‌رساند.جعفر صادق‌ جواب‌ داد که‌ در تمام‌ أدیان‌ گذشته‌، همواره‌ یک‌ أقلیَّت‌ که‌ احکام‌ دین‌ را خوب‌ می‌فهمیدند و به‌ مصلحت‌ هر یک‌ از مقررّات‌ دین‌ وقوف‌ داشتند رهبری‌ مردم‌ را از لحاظ‌ دینی‌ عهده‌ دار می‌شدند.در دین‌ اسلام‌ نیز چنین‌ است‌ و همان‌ طور که‌ امروز یک‌ أقلیّت‌ عهده‌دار رهبری‌ مردم‌ از لحاظ‌ دینی‌ هستند در آینده‌ نیز أقلّیتی‌ از مسلمانان‌ دانشمند عهده‌ دار رهبری‌ مردم‌ از لحاظ‌ دینی‌ خواهند بود، و من‌ یقین‌ دارم‌ که‌ این‌ وضع‌ تا روزی‌ ادامه‌ خواهد داشت‌ که‌ علم‌، همگانی‌ نشده‌ است‌.[۳۹]۲- سوال‌ جابر بن‌ حیان‌ راجع‌ به‌ خدایان‌ سه‌گانۀ هندیهاجابر در اینجا پس‌ از سوالهای‌ مفصّلی‌ دربارۀ علت‌ تغییر قبلۀ مسلمین‌ مطلب‌ را می‌رساند به‌ این‌ که‌: گفت‌: من‌ از بازرگانان‌ هندی‌ که‌ به‌ جُدَّه‌[۴۰] می‌آیند شنیده‌ام‌ که‌ هندیها دارای‌ سه‌ خدا هستند، و آیا تو أسامی‌ خدایان‌ آنها را می‌دانی‌؟!جعفر صادق‌ جواب‌ داد: اسامی‌ آن‌ سه‌ در زبان‌ هندی‌ بَراما (یا بَرَهْما) ویَشْنو و شیوا می‌باشد.جابر گفت‌: من‌ تعجّب‌ می‌کنم‌ که‌ آنها بجای‌ توحید، چرا سه‌ خدا را می‌پرستند؟!جعفر صادق‌ جواب‌ داد: چون‌ نخواسته‌اند که‌ کلام‌ خدای‌ واحد و حقیقی‌ را بپذیرند، از اندیشۀ خود سه‌ خدا به‌ وجود آورده‌اند و آنها را می‌پرستند و عقیده‌ دارند که‌: براما، یا (برهما) خدائی‌ است‌ که‌ جهان‌ را به‌ وجود آورده‌ و در خصوص‌ به ‌وجود آوردن‌ جهان‌ از طرف‌ براما شرحی‌ بیان‌ می‌نمایند که‌ خلاصه‌اش‌ این‌ است‌ که‌: براما از نفس‌ خود (از دم‌ خود) جهان‌ را به‌ وجود آورد، و بعد از این‌ که‌ جهان‌ به‌ وجود آمد خدای‌ دیگر به‌ اسم‌ ویشنو حافظ‌ آن‌ شد و خدای‌ سوم‌ به‌ نام‌ شیوا به‌ عقیدۀ هندیان‌ خدای‌ مرگ‌ و انهدام‌ است‌. و آنچه‌ خدای‌ أوَّل‌ (براما) به‌ وجود آورده‌ است‌ و می‌آورد از طرف‌ خدای‌ سوم‌ به‌ هلاکت‌ می‌رسد و منهدم‌ می‌شود. و خدای‌ دوم‌ با اینکه‌ حافظ‌ جهان‌ می‌باشد نمی‌تواند از عمل‌ خدای‌ سوم‌ جلوگیری‌ نماید و مانع‌ از مرگ‌ و انهدام‌ شود[۴۱].نسبیت‌ زمان‌ در بیان‌ امام‌ صادق‌ علیه السلام۳- پرسش‌ جابر بن‌ حَیَّان‌ دربارۀ حیات‌ بعد از مرگ‌در اینجا نیز بعد از بحث‌ مفصَّل‌ راجع‌ به‌ دانشمندان‌ یونان‌ می‌رسد به‌ این‌ که‌: جعفر صادق‌ گفت‌: آیا تو در شکم‌ مادر یک‌ انسان‌ کامل‌ اما کوچک‌ به‌ شمار می‌آمدی‌ یانه‌؟!جابر گفت‌: تصدیق‌ می‌کنم‌ که‌ انسان‌ کامل‌ بودم‌.جعفر صادق‌ پرسید: آیا به‌ خاطر داری‌ که‌ در شکم‌ مادر راجع‌ به‌ مرگ‌ فکر می‌کردی‌ یا نه‌؟!جابر جواب‌ داد که‌ نمی‌دانم‌ در شکم‌ مادر آیا در فکر مرگ‌ بوده‌ام‌ یا خیر؟!جعفر صادق‌ پرسید: از موضوع‌ مرگ‌ گذشته‌، در شکم‌ مادر چه‌ آرزوها داشتی‌؟!جابر گفت‌: از وضع‌ زندگی‌ خود در شکم‌ مادر هیچ‌ چیز را به‌ یاد ندارم‌.جعفر صادق‌ گفت‌: با اینکه‌ از وضع‌ زندگی‌ خود در شکم‌ مادر هیچ‌ چیز در خاطرت‌ نمانده‌، آیا زندگی‌ خود را در این‌ جهان‌ بهتر می‌بینی‌ یا زندگی‌ خود را در شکم‌ مادر؟!جابر گفت‌: زندگی‌ من‌ در شکم‌ مادر بسیار کوتاه‌ بود و از ۹ ماه‌ تجاوز نمی‌کرد.

جعفر صادق‌ گفت‌: شاید آن‌ مدّت ‌ ۹ ماه‌ که‌ تو در شکم‌ مادر بودی‌ برای‌ تو بیش‌ از مدت‌ هشتاد سال‌ یا نود سال‌ که‌ در این‌ دنیا بسر خواهی‌ برد طولانی‌ جلوه‌ کرده‌ است‌.چون‌ زمان‌، نسبت‌ به‌ تمام‌ أفراد در تمام‌ احوال‌ به‌ یک‌ میزان‌ نیست‌، و هرکس‌ با قدری‌ توجّه‌ این‌ موضوع‌ را در زندگی‌ خود دریافته‌ است‌.من‌ اطمینان‌ دارم‌ که‌ گاهی‌ چند ساعت‌ بر تو طوری‌ با سرعت‌ گذشته‌ که‌ گویی‌ یک‌ ساعت‌ بوده‌، و گاهی‌ یک‌ ساعت‌ آن‌ قدر برای‌ تو طولانی‌ شده‌ که‌ پنداری‌ چند ساعت‌ بر تو گذشته‌ است‌.این‌ است‌ که‌ می‌گویم‌ که‌ آن‌ مدّت‌ ۹ ماه‌ که‌ تو در شکم‌ مادر بسر برده‌ای‌ شاید بیش‌ از مدّت‌ یک‌ عمر که‌ در این‌ جهان‌ خواهی‌ زیست‌ بر تو گذشته‌ است‌!در اینجا مترجم‌ محترم‌ کتاب‌ در تعلیقۀ خود چنین‌ آورده‌ است‌:به‌ طوری‌ که‌ می‌خوانیم‌ دوازده‌ قرن‌ قبل‌ از «بکرل‌» فرانسوی‌ و «أینشتین‌» آلمانی‌ و «هاوارد هینتون‌» انگلیسی‌ و سایر طرفداران‌ نظریۀ نسبی‌، حضرت‌ امام‌ ششم‌ علیه السلام دریافته‌ بودند که‌ زمان‌ نسبی‌ است‌، و ما در زندگی‌ معمولی‌، نسبی‌ بودن‌ زمان‌ را بخصوص‌ در حال‌ خواب‌ دیدن‌ ادراک‌ می‌کنیم‌ و گاهی‌ خوابی‌ می‌بینیم‌ که‌ در حال‌ رویا بیش‌ از چند سال‌ طول‌ می‌کشد، و بعد از این‌ که‌ از خواب‌ بیدار می‌شویم‌ می‌فهمیم‌ که‌ بیش‌ از ساعتی‌ نخوابیده‌ بودیم‌. باری‌، از گفتار مترجم‌ بگذریم‌ حضرت‌ می‌فرماید: ای‌ جابر! تو در شکم‌ مادر یک‌ انسان‌ زنده‌ و کامل‌ به‌ شمار می‌آمدی‌ و دارای‌ شعور بودی‌ و به‌ مناسبت‌ دارا بودن‌ شعور شاید آرزوها داشتی‌، و اینک‌ که‌ در این‌ جهان‌ زندگی‌ می‌کنی‌ کوچکترین‌ چیز از زندگی‌ تو در شکم‌ مادر در خاطرت‌ نمانده‌ است‌.آیا تو فکر نمی‌کنی‌ که‌ وقتی‌ در شکم‌ مادر بودی‌ می‌خواستی‌ همان‌ جا باشی‌ و هرگز از شکم‌ مادر خارج‌ نشوی‌ و تصوّر می‌نمودی‌ که‌ جهانی‌ بهتر و راحت‌تر از شکم‌ مادر وجود ندارد و طوری‌ از خروج‌ از شکم‌ مادر که‌ گفتم‌ شاید نوعی‌ از مرگ‌

بود، خشمگین‌ شدی‌ که‌ وقتی‌ وارد این‌ جهان‌ گردیدی‌ فریاد زدی‌!اما امروز تصدیق‌ می‌کنی‌ دنیائی‌ که‌ تو در آن‌ زندگی‌ می‌کنی‌ بهتر از دنیائی‌ است‌ که‌ در شکم‌ مادر داشتی‌!جابر گفت‌: با اینکه‌ نمی‌دانم‌ در شکم‌ مادر وضع‌ زندگی‌ من‌ چگونه‌ بود تصدیق‌ می‌کنم‌ دنیائی‌ که‌ اکنون‌ در آن‌ زندگی‌ می‌کنم‌ بهتر از دنیائی‌ است‌ که‌ در شکم‌ مادر داشتم‌![۴۲]حضرت‌ برای‌ اثبات‌ بقاء روح‌ پس‌ از مرگ‌ و تجرّد آن‌ مناظره‌ای‌ طویل‌ با جابر در اینجا دارند تا می‌فرمایند: آیا در موجودیّت‌ روح‌ در حال‌ خوابدیدن‌ و زندگی‌ مستقل‌ او تردیدی‌ داری‌ یا نه‌؟!جابر جواب‌ داد: هیچ‌ تردید ندارم‌.جعفرصادق‌ گفت‌: آیا این‌ اصل‌ حکمت‌ را می‌پذیری‌ که‌ چیزی‌ که‌ به‌ وجود آید از بین‌ نمی‌رود؟!جابر گفت‌: بلی‌ این‌ اصل‌ را هم‌ می‌پذیرم‌.

پی نوشت:

[۱۵] – «الاامام‌ الصّادق‌» طبع‌ موسّسۀ نشر اسلامی‌ ج‌ ۱ ص‌ ۱۷۸ تا ص‌ ۱۸۳٫[۱۶] – آیه‌ الله‌ حاج‌ میزرا ابوالحسن‌ شعرانی‌؛ در کتاب‌ خود: «فلسفه‌ اُولی‌ یا مابعدالطبیعه‌» که‌ در ضمن‌ مجلّۀ نورعلم‌ شمارۀ ۵۰ و ۵۱ که‌ یادنامۀ بیستمین‌ سال‌ رحلت‌ او بوده‌ است‌ به‌ مناسبت‌، طبع‌ گردیده‌ است‌ در ص‌ ۳۹ می‌گوید: در زمان‌ منصور دوانیقی‌ و ابتدای‌ دولت‌ عبّاسیّه‌ که‌ هرج‌ و مرج‌ها برطرف‌ شد، حرکت‌ و نشاطی‌ در مسلمین‌ برای‌ همۀ علوم‌ پدید آمد. اول‌ کسی‌ که‌ کتابی‌ در منطق‌ ترجمه‌ کرد عبدالله‌ بن‌ مقَفَّع‌ بود. به‌ گفتۀ «اخبارالحکماء» قسمتی‌ از منطق‌ ارسطو را تعریب‌ نمود.و دیگر محمّد بن‌ ابراهیم‌ فزاری‌ بود که‌ اوّل‌ کتاب‌ در فلکیّات‌ را تألیف‌ و ترجمه‌ نمود، و دیگر نوبخت‌ معروف‌ که‌ بسیار علم‌ نجوم‌ را ترویج‌ کرد. و در این‌ وقت‌ مرد عجیبی‌ نیز نبوغ‌ کرد و او ابوموسی‌ جابر بن‌ حیّان‌ صوفی‌ است‌ و این‌ مرد موسّس‌ علم‌ شیمی‌ است‌ در اسلام‌ و در بین‌ اروپائیان‌ به‌ نام‌ Gebere معروف‌ است‌. ابن‌خلّکان‌ وی‌ را در ضمن‌ نام‌ حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ علیه السلام ذکر کرده‌ است‌ و گوید: «و شاگرد او ابوموسی‌ جابر بن‌ حیّان‌ صوفی‌ طرسوسی‌ کتابی‌ را تألیف‌ نموده‌ است‌ که‌ مشتمل‌ بر هزار ورقه‌ می‌باشد و آن‌ متضمّن‌ رسائل‌ جعفر الصّادق‌ است‌ و آن‌ عبارت‌ است‌ از پانصد رساله‌». و در کتاب‌ تاریخ‌ «دزبری‌» به‌ فرانسه‌ او را نام‌ برده‌ بعد از اینکه‌ می‌گوید: کتاب‌ او قدیمی‌ترین‌ کتاب‌ شیمی‌ است‌ که‌ در تاریخ‌ بشر به‌ دست‌ ما رسیده‌، و تفاصیل‌ دیگری‌ می‌نویسد. کتاب‌ جابر هنوز مقام‌ مهمّی‌ را در طریقۀ جدید حائز است‌ و در سنۀ ۱۶۸۲ در شهر دانتزیک‌ ترجمۀ لاتینی‌ آن‌ را که‌ از روی‌ نسخۀ واتیکان‌ برداشته‌ شده‌، طبع‌ کرده‌اند.[۱۷] – «الامام‌ جعفرالصّادق‌» عبدالحلیم‌ الجندی‌ المصری‌ مستشار جمهوریّه‌ مصر العربیّه‌ در مجلس‌ أعلی‌ للشّئون‌ الإسلامیّه‌. طبع‌ قاهره‌ سنۀ ۱۳۹۷ ه، ص‌ ۲۲۳ و ص‌ ۲۲۴٫Paul Kraus – [18]Marcelin Bertheloty – [19] شیمیدان‌ و سیاستمدار فرانسوی‌ (۱۸۲۷تا۱۹۰۷) متولّد پاریس‌، موّلِّف‌ آثاری‌ راجع‌ به‌ ترکیب‌ اجسام‌ آلی‌ شیمی‌ و حرارتی‌، و عضو فرهنگستان‌ فرانسه‌.Holmyard – [20]Ruska – [21]Apollonios – [22]Tyane – [23][24] – مجریطی‌ که‌ تقریباً صدو پنجاه‌ سال‌ بعد از جابربن‌حیّان‌ می‌زیسته‌ است‌ می‌گوید: گرچه‌ من‌ بیش‌ از قرنی‌ بعد از جابر زندگی‌ می‌کنم‌ اما شاگرد با واسطۀ او هستم‌. او در علوم‌ طبیعی‌ استاد همۀ فلاسفۀ اسلام‌ بوده‌ است‌.[۲۵] – مولف‌ این‌ کتاب‌ گوید: منظور آن‌ است‌ که‌: در این‌ حال‌ که‌ کتب‌ مفقود شده‌ است‌ اگر ما تمام‌ اهتمام‌ خود را به‌ کار ببندیم‌ تا روایتی‌ را که‌ سنّت‌ عملیه‌ای‌ را روشن‌ می‌کند و یا روایتی‌ را که‌ در امری‌ از امور تاریخیه‌ و امثالها مطلبی‌ را برای‌ ما واضح‌ می‌سازد استنباط‌ و استنتاج‌ کنیم‌ بهتر است‌ از انتقاد شدید تاریخی‌ و ردّ همچون‌ مردی‌ مثل‌ جابربن‌ حیّان‌ که‌ قبل‌ از بحث‌ در روایات‌ واردۀ از وی‌ بیائیم‌ و اصل‌ وجودش‌ را انکار نمائیم‌، که‌ انتقاد ما در آن‌ صورت‌ به‌ مثابه‌ حفر کردن‌ معدنی‌ است‌ بدون‌ آنکه‌ در آن‌ گوهری‌ وجود داشته‌ باشد که‌ جز رحمت‌ و رنج‌ بیهودو چیزی‌ دستگیر نمی‌شود.Marco le gynostique – [26]Tetragramme – [27] نام‌ خدای‌ یهود که‌ مرکّب‌ از چهار حروف‌: یاء، هاء، واو، هاء می‌باشد که‌ ترکیب‌ آن‌ یهوه‌ (به‌ سکون‌ هاء) است‌ اما این‌ نام‌، نامی‌ مقدّس‌ است‌ که‌ نباید بر زبان‌ آورد و بجای‌ آن‌ باید کلمۀ «ادونای‌» را بر زبان‌ جاری‌ کرد که‌ آن‌ نیز نام‌ خداوند است‌.G – [28] -إhenne (Jإ – إn) (عبری‌ آن‌ Gehinnon ) در اصطلاح‌ تورات‌ به‌ معنای‌ دوزخ‌ (جهنّم‌) و مجازاً به‌ معنای‌ «عذاب‌ الیم‌» است‌. این‌ کلمه‌ نام‌ محلّی‌ بود در بیت‌ المقدّس‌ که‌ لاشه‌ها و کثافات‌ را در آنجا می‌سوزاندند و مرکز دائمی‌ آتش‌ بود. بعدها مسیحیان‌ کلمۀ مزبور را به‌ طور مجاز به‌ معنای‌ دوزخ‌ و محلّ سوختن‌ روح‌ و جسم‌ به‌ کار بردند.Morphlogie – [29]Arch – [30]هtypeAydamour – [31]Songedu Pr – [32]إtre[33] – «تاریخ‌ فلسفۀ اسلامی‌» نوشتۀ هانری‌ کربن‌ با همکاری‌ سیدحسین‌ نصر و عثمان‌ یحیی‌، ترجمۀ اسدالله‌ مبشّری‌ انتشارات‌ امیرکبیر طهران‌ ۱۳۶۱، ص‌ ۱۷۷ تا ص‌ ۱۸۳٫[۳۴] – چون‌ طلب‌ دانشمندان‌ زیاد شد و دیگر امکان‌ تجدید طبع‌ جزوات‌ سابقه‌ نبود لهذا از جزوۀ اوّل‌ تا نوزدهم‌ را در سه‌ جلد کتاب‌ جیبی‌ جمع‌ نموده‌ و به‌ معرض‌ فروش‌ درآمد. این‌ کتابها به‌ نام‌ «تعالیم‌ آسمانی‌ اسلام‌» به‌ نگارش‌ سیدمحمد صُحُفی‌ می‌باشد.[۳۵] – استراسبورگ‌ از شهرهای‌ مملکت‌ فرانسه‌، و در قسمت‌ شرقی‌ آن‌ هم‌ مرز با کشور آلمان‌ است‌. در لغتنامۀ دهخدا گوید: کرسی‌ آلزاس‌، حاکم‌نشین‌ بارَن‌، و در ۵۰۳ هزار گزی‌ پاریس‌ قرار دارد. (ج‌ ۶ ص‌ ۲۱۴۷)[۳۶] – «مغز متفکر جهان‌ شیعه‌» طبع‌ اوّل‌، ص‌ ۵۱۵ تا ص‌ ۵۱۷٫[۳۷] – «مغز متفکّر جهان‌ شیعه‌» ص‌ ۲۰ و ص‌ ۲۲٫[۳۸]- «مغز متفکّر جهان‌ شیعه‌» ص‌ ۲۰ و ص‌ ۲۲٫[۳۹] – «مغز متفکّر جهان‌ شیعه‌» ص‌ ۵۲۳٫[۴۰] – جُدَّه‌ با ضمّۀ جیم‌ بندری‌ است‌ در کنار بحر احمر، و با مکّه‌ حدود سیزده‌ فرسخ‌ فاصله‌ دارد و تعبیر آن‌ به‌ جَدَّه‌ (با فتحه‌) غلط‌ است‌.[۴۱]- «مغز متفکّر جهان‌ شیعه‌» ص‌ ۵۴۲ و ص‌ ۵۴۳٫[۴۲]- «مغز متفکّر جهان‌ شیعه‌» ص‌ ۵۵۷ و ص‌ ۵۵۹٫

پایه گذاری علم شیمی

اشاره:

مسلمانان از قرن دوم هجری، به طور رسمی به علم شیمی پرداختند و در امور پزشکی و صنعت از آن بهره بردند. مسعودی از کارایی صنعت کیمیا در صنایع طلا و نقره، ساخت اکسیر، ساخت زئبق، تقطیر و… سخن به میان آورده و از رساله ی کندی در نفی کیمیا و پاسخ رازی به او سخن گفته است. (۱)

البته در علم کیمیا، نه اکسیر جوانی کشف شد، و نه کلید تبدیل مس به طلا به دست آمد؛ اما آن قدر منفعت به همراه داشت که نمی توان آن را کم از کیمیا دانست. در میان شیمی دانان مسلمان، نام جابر بن حیان نامی آشناست. مجموعه آثار جابر، سفره ی گسترده ای است که مشتاقان شیمی را به سوی خود می کشد. امروزه او را پدر علم شیمی می شناسند. وی شاگرد امام صادق (علیه السلام) بود و علم خود را به آن حضرت منتسب می دانست. او بارها امام صادق (علیه السلام) را استاد خود خوانده و مطالبی را از آن حضرت نقل کرده است. (۲) آثار منسوب به جابر به قدری فراوان است که بنا به نقل ابن ندیم، بعضی ها در اصالت او دچار تردید شده اند. (۳) پاول کراوس در کتابی به نام جابر بن حیان ادعا کرده که کتاب های منسوب به جابر را عده ای در قرن سوم یا چهارم نوشته اند. اما انکار وجود جابر، تنها به دلیل تألیفات فراوانش، خطاست؛ زیرا منابع تاریخی وجود چنین شخصیتی را تأیید می کنند و او را شاگرد امام صادق (علیه السلام) معرفی می کنند. وی نزد علمای قرن سوم و چهارم هجری مشهور بوده است و آنان همواره کتاب هایش را مطالعه، بررسی و شرح می کرده اند. از جمله حسین بن بسطام و عبدالله بن بسطام که معاصر مرحوم کلینی بوده اند، روایتی از امام صادق (علیه السلام) را به واسطه ی او نقل کرده اند. (۴) دانشمند مشهور جهان اسلام، محمد بن زکریای رازی در کتاب هایش مطالبی از جابر نقل کرده (۵) و کتاب انثیین او را به شعر برگردانده است. (۶) ابوجعفر محمد بن علی شلمغانی معروف به ابی العزاقر ( م. ۳۲۲ ق) کتاب رحمه جابر را شرح کرده است. (۷) ابوقران از اهل نصیبین نیز بر این کتاب شرحی نوشته است. (۸) ابن ندیم ( م. ۳۸۵ ق) بر شخصیت تاریخی جابر تأکید کرده و سخنان انکار کنندگان جابر را رد کرده است. (۹) مجریطی ( م. ۳۹۵ ق) از کتاب جامع جابر، که بیش از هزار ورقه بوده، سخن به میان آورده است. (۱۰) ابوحیان توحیدی نیز هنگام بیان شرح حال ابن مسکویه، از جابر سخن به میان آورده و گفته که او مفتون کتاب های رازی و جابر بن حیان بوده است. (۱۱)

البته ممکن است همه ی رساله های منسوب به جابر از او نباشد؛ ولی این دلیل تردید در اصل وجود او نمی شود. سید حسین نصر در این باره می گوید:

احتمال قوی هست که نوعی از انجمن یا انجمن اخوتی وجود داشته و نوشته های خود را به نام جابر انتشار می داده است. بنابراین اسم جابر نه تنها معرف شخصیتی تاریخی است، بلکه ( همچون ویسه در آیین هند و یا هرمس در مکتب هرمسی) رمزی بوده است، برای اشاره به طرز تعقل و بینشی خاص. از این لحاظ نام جابر، هم اسم خاص است و هم اسم رب النوع کیمیاگر مسلمان. (۱۲)

جابر در غرب، همان گونه معروف است، که در شرق، و آثار او کانون توجه همه شیمی دان های شرق و غرب است. دکتر مرهوف می گوید:

نفوذ کتاب های او [ جابر] در تاریخ کیمیا و شیمی در اروپا آشکار می باشد. او در آثار خود راجع به تصفیه، تقطیر، تبخیر، ذوب، تبلور و غیره مطالب مبسوطی نگاشته و طرز تهیه ی بعضی مواد شیمیایی را بیان کرده که از آن جمله است سولفوردو مرکور و اکسید ارسینیک. این دانشمند می دانسته که چگونه زاج ها، تیریل ها، گوگرد، نشادر و غیره را می توان به دست آورد و خود او اکسید جیوه ی استوانه ای سرب و فلزات دیگر و تیزاب سلطانی را تهیه کرده است. بیشتر کتاب های او به زبان های اروپایی ترجمه شده است. (۱۳)

یکی دیگر از شیمی دان های برجسته و بزرگ مسلمان، محمد بن زکریای رازی است. چنان که در بخش فلاسفه ی شیعه گفته شد، او نیز از دانشمندان شیعه است و خود را شاگرد جابر بن حیان می داند؛ البته این شاگردی، از طریق مطالعه ی کتاب های جابر بوده است.

کتاب سر الاسرار مهم ترین تألیف رازی در زمینه ی شیمی است. او در این کتاب فرایندها و آزمایش های شیمیایی را که خود انجام داده، و می توان آنها را در شیمی جدید، معادل عملیاتی چون تقطیر و تکلیس و تبلور دانست، بیان کرده است.

رازی در این کتاب و آثار دیگرش، بسیاری از ابزارهای آزمایش های شیمیایی را، که بسیاری از آنها تا زمان حاضر کاربرد دارد، شرح داده است. وی خواص شیمیایی و دارویی بسیاری از مواد را شرح داده است و از این لحاظ بعضی کشفیات بزرگ همچون کشف الکل و بعضی اسیدها را به او نسبت داده اند. (۱۴)

نتیجه

علم شیمی یا کیمیای قدیم هم، اگرچه پیش از اسلام رواج داشته، به شدت با خرافات آمیخته بوده است. نخستین کسی که آن را به صورت علمی درآورد، جابر بن حیان بود. دانشمندان او را پدر علم شیمی دانسته اند و او خود را شاگرد امام صادق (علیه السلام) دانسته و اظهار کرده که علمش را از آن حضرت گرفته است. پس از جابر، مهم ترین چهره در این علم، محمد بن زکریای رازی است، که او هم از دانشمندان شیعه بوده است.

پی نوشتها

۱.علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ط ۱، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۱۱ ه‍.ق، ص ۱۷۴.
۲.جابر بن حیان، رسائل جابر بن حیان، ط ۱، دارالکتب العلمیه، بیروت، ۱۴۲۷ ه‍.ق، ص ۵۷۱.
۳.ابن ندیم، الفهرست، دارالمعرفه، بیروت، [ بی تا]، ص ۴۹۹.
۴.حسین بن بسطام، طب الائمه، ط ۴، انتشارات ذوی القربی، قم، ۱۴۲۷ ه‍.ق، ص ۳۱۵.
۵.ابن ندیم، الفهرست، دارالمعرفه، بیروت، [ بی تا]، ص ۵۰۰.
۶.همان، ص ۴۱۹.
۷.همان، ص ۵۰۷.
۸.همان، ص ۵۰۵.
۹.همان، ص ۴۹۹.
۱۰.عبدالله نعمه، فلاسفه الشیعه، ط ۱، دارالکتاب الاسلامی، قم، ۱۹۸۷ م، ص ۲۲۷.
۱۱.یاقوت حموی، معجم الادباء، ج ۲، انتشارات دارالغرب الاسلامی، بیروت، ۱۹۹۳ م، ص ۲۹۴.
۱۲.سید حسین نصر، علم و تمدن در اسلام، ترجمه ی احمد آرام، چ ۲، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، ۱۳۸۴ ه‍.ش، ص ۲۴۹.
۱۳.یعقوب جعفری، مسلمانان در بستر تاریخ، چ ۱، دفتر نشر و فرهنگ اسلامی، تهران، ۱۳۷۱ ه‍.ش، ص ۱۹۵، به نقل از: سرتوماس آرنولد و همکاران، میراث اسلام، ص ۱۱۵.
۱۴.سید حسین نصر، علم و تمدن در اسلام، ترجمه ی احمد آرام، ص ۲۵۹.

منبع مقاله : محرمی، غلامحسن؛ (۱۳۹۰)، نقش امامان شیعه علیهم السلام در شکل گیری و توسعه ی تمدن اسلامی، قم: انتشارات مؤسسه آموزش و پژوهشی امام خمینی (ره)، چاپ اول

انقلاب فرهنگى و سياسى در سيره امام صادق(ع)

امام صادق(ع) هشتمين ستاره فروزان آسمان عصمت، و ششمين اختر تابان‏ سپهر امامت و ولايت در هفدهم ربيع الاول سال‏83 ه.ق در مدينه چشم به جهان گشود، ودر 25 شوال سال 148 در 65 سالگى به دستور منصور دوانيقى (دومين طاغوت عباسي)مسموم شده و به شهادت رسيد. در زندگى سراسر افتخار او، دو موضوع همچون دو جريان‏هميشگى با پرتلاش ‏ترين شکل در راس موضوعات ديگر ديده مى‏شد، که هر دو در يک صراطقرار داشته و تکميل کننده همديگر بودند که عبارت‏اند از: طاغوت زدايى و نشان‏دادن چهره اسلام ناب; اسلام محمد(ص) و على(ع).

آن حضرت در وضعيتى قرار گرفت، که اسلام چهره حقيقى خود را از دست داده بود، واز قرآن و اسلام جز نامى باقى نمانده بود، چرا که مدتى با امويان و سپس باعباسيان درگير بود که بر کشور پهناور اسلامى حکومت مى‏کردند، و همه چيز را با ميل ‏و هوس‏هاى نفسانى خود رتق و فتق مى‏ نمودند، و اسلام را به دنبال اهداف شوم خودمى‏ کشيدند و آن را پلى براى اجراى مقاصد طاغوتى خود قرار داده بودند.

امام صادق(ع) در طول 34 سال امامت‏ خود (114 148 ه.ق) با پنج ‏حکمران اموى; يعنى هشام بن عبدالملک، وليد بن يزيد، يزيد بن وليد، ابراهيم بن وليد، مروان بن‏ محمد، درگير بود، پس از انقراض آنها با دو خليفه عباسى يعنى عبدالله بن محمد،معروف به سفاح و منصور دوانيقى رو به رو گرديد. آن حضرت براى نجات اسلام ومسلمين چاره‏اى نمى ‏ديد، جز اين که مانند پدرش امام باقر(ع) دو موضوع را مساله‏ اصلى زندگى خود قرار دهد; يعنى همان دو موضوعى که از کلمه طيبه «لا اله الاالله‏» نشات مى‏ گرفت، و تحقق عينى چنين کلمه ‏اى که اساس اسلام محمد(ص) و على(ع)را تشکيل مى‏ داد، نياز به انقلاب سياسى و نفى طاغوت‏ها، و انقلاب فرهنگى و آموزش ‏براى رشد و آگاهى بخشى جامعه داشت، تا با اين «نفى‏» و «اثبات‏» بتواند اسلام‏را از زير حجاب‏هاى جهل و غرور خودکامگان رهايى بخشد، و چهره ناب آن را به عموم ‏نشان دهد. روشن است که چنين کار بزرگى، بسيار دشوار و طاقت فرسا بود، در عين‏ حال امام صادق(ع) که خود را وقف اسلام و قرآن نموده بود، با همتى بلند و اراده ‏اي‏م حکم، به اين کار بسيار عميق و بزرگ دست زد، و تا آخر عمر هم‏چنان با قاطعيت‏ ادامه داد و سرانجام در اين راه شهد شهادت نوشيد.

بنابراين، آن حضرت همه وجودش را در مسير اين نفى و اثبات فدا نمود، و به‏ پيروان خود آموخت که اصلي ‏ترين کار آنها بايد اين دو کار سياسى و فرهنگى باشد،که اساس رشد و تکامل همه جانبه در پرتو آن به دست‏ خواهد آمد.

تاسيس دانشگاه جعفرى يا حوزه علميه

شاگردان امام باقر(ع) پس از درگذشت آن‏حضرت به گرد شمع وجود امام صادق(ع) حلقه زدند. امام عليه السلام نيز با جذب‏ شاگردان جديد به تاسيس يک نهضت عظيم فکرى و فرهنگى و بالنده مبادرت ورزيد، به‏ گونه ‏اى که طولى نکشيد مسجد نبوى در مدينه منوره و مسجد کوفه در شهر کوفه به‏ دانشگاهى عظيم تبديل شد. درگيرى شديد بين بني‏ عباس و بني ‏اميه، آنان را آن چنان‏به خود مشغول کرده بود، که فرصتى طلايى براى امام صادق(ع) و يارانش به دست آمد،آن حضرت با استفاده از اين فرصت‏به بازسازى و نوسازى فرهنگ ناب اسلام پرداخت وشيفتگان مکتب حق از اطراف و اکناف، از بصره، کوفه، واسط، يمن و نقاط مختلف حجازبه مرکز اسلام; يعنى مدينه، سرازير شدند و چون پروانگانى دلباخته به گرد شمع‏ وجود امام صادق(ع) تجمع کردند.

روز به روز به تعداد شاگردان مى ‏افزود، به گونه ‏اى که تعداد آنها به چهار هزارنفر رسيد.

شيخ طوسى (وفات يافته 460 ه.ق) در رجال خود تعداد شاگردان امام صادق(ع) را3197 مرد و 12 زن نام مى ‏برد.

«حسن بن على بن زياد وشاء» که خود از اساتيد حديث، و از شاگردان امام‏رضا(ع) است، مى‏ گويد: «من در مسجد کوفه نهصد استاد حديث را ديدم که از امام‏ صادق(ع) نقل حديث مى‏کردند، و مکرر مى ‏گفتند: قال الصادق، قال جعفر بن محمد(ع‏»).

اين دانشگاه عظيم صدها مجتهد، استاد، دانشمند و محقق تربيت‏ شدند، که هر کدام‏از شخصيت‏هاى بزرگ علمى به شمار مى ‏آمدند، و گروهى از آنان داراى آثار علمى وشاگردان متعدد شدند. شيخ مفيد (وفات يافته‏413 ه.ق) مى‏نويسد: «به قدرى علوم‏از امام صادق(ع) نقل شده که در همه جا پخش شده، و زبان به زبان به گردش درآمده‏ است، و از هيچ يک از افراد خاندان رسالت، آن همه علم و حديث، نقل نشده است.»

با توجه به اين که شاگردان امام صادق(ع) به شيعيان انحصار نداشتند، بلکه ديگران‏نيز از خرمن فيض او خوشه مى‏چيدند. مالک، پيشواى فرقه «مالکى‏» در ضمن گفتاري‏گويد: «در علم و عبادت و پاک‏زيستى، برتر از جعفر بن محمد(ع) هيچ چشمى نديده، وهيچ گوشى نشنيده و به قلب هيچ بشرى خطور نکرده است.» ابوحنيفه پيشواى فرقه‏حنفى، دو سال شاگرد امام صادق(ع) بود، به طورى که اين دو سال را اساس و سرمايه ‏اصلى علوم خود دانسته و مى‏ گويد: «لولا السنتان لهلک نعمان; اگر آن دو سال نبود،نعمان هلاک مى ‏شد.» از گفتني ‏ها اين که: روزى منصور دوانيقى طاغوت عصر امام ‏صادق(ع)، ابوحنيفه را احضار کرد و به او گفت: مردم شيفته جعفر بن محمد شده ‏اند واو داراى شاگردان بسيار شده است، يک سرى مسائل دشوارى را نزد خود در نظر بگير،تا در ملا عام از او بپرسى، تا او در پاسخ فروماند، و از نظر چشم مردم ساقط شود.

» ابوحنيفه مى ‏گويد: چهل مساله مشکل نزد خودم رديف کردم، و به مجلس منصوردوانيقى در «حيره‏» حاضر شدم، ديدم جعفر بن محمد(ع) در سمت راست منصور نشسته ‏است، همين که چشمم به آن حضرت افتاد آن چنان تحت تاثير شکوه و جلال او قرارگرفتم که خود را باختم، سلام کردم و با اشاره منصور نشستم، منصور به امام رو کردو گفت: «اين ابوحنيفه است.» امام فرمود: آرى او را مى‏ شناسم. سپس منصور به من ‏رو کرد و گفت: «اى ابوحنيفه! مسائل خود را از جعفر بن محمد(ع) بپرس.» من‏ سؤال ‏هاى خود را مطرح کردم، هر سوالى که از آن حضرت مى‏ پرسيدم، او بي‏ درنگ پاسخ‏ مى ‏داد، و ابعاد مساله را بيان مى‏ کرد، و مى ‏گفت: عقيده شما درباره اين مساله ‏چنين است، و به عقيده مردم مدينه چنان است و به عقيده ما چنين مى‏باشد، در بعضي‏از موارد نظر آن حضرت با عقيده من موافق بود و در بعضى موارد با نظر اهل مدينه‏ توافق داشت و گاهى با هر دو مخالف بود، و به اين ترتيب به چهل سؤال مطرح شده من ‏پاسخ داد، آن گاه ابوحنيفه گفت: «اءليس ان اعلم الناس اعلمهم باختلاف الناس; مگر نه اين است که دانشمندترين مردم آن کسى است که آگاه‏ترين آنها به اختلاف مردم ‏به فتواها و مسائل فقهى باشد.» از حوزه علميه امام صادق(ع) شاگردان برجسته ‏اي ‏که خود بعدها به عنوان استاد و اسطوانه جهان تشيع به شمار مى‏آمدند و هرکدام‏ موسس کلاس‏هاى بزرگ علمى، و صاحب تاليفات شدند بروز نمودند; مانند هشام بن حکم،جابر بن حيان، زراره بن اعين، ابان بن تغلب، مفضل بن عمر، هشام بن سالم، مؤمن‏ الطاق و…

هشام بن حکم علامه عصر خود بود و تعداد تاليفات او را که بيش‏تر در محور معارف ‏و عقائد به ويژه درباره مساله امامت ‏بود، تا 31 کتاب ذکر نموده ‏اند.

جابر بن حيان که او را پدر علم شيمى مى ‏خوانند، يکى از شاگردان‏امام صادق(ع)بود که کتابى در هزار صفحه، شامل پانصد رساله در علوم مختلف تاليف نمود.

کوتاه سخن آن که: تاريخ‏ نويس و تحليل‏گر مشهور «ابن خلکان‏» مى ‏نويسد:

«جعفر بن محمد (امام صادق) يکى از امامان دوازده گانه بر اساس مذهب شيعه ‏اماميه، از بزرگان خاندان پيامبر(ص) است که به خاطر راستى و درستى رفتار وکردار و گفتارش، او را صادق نامند، فضايل و کمالاتش مشهورتر از آن است که نيازبه توضيح باشد.» سپس به عنوان نمونه يکى از شاگردانش، جابر بن حيان را معرفي‏ مى‏ کند.

مبارزه امام صادق(ع)

همان گونه که گفتيم امام صادق(ع) دوش به دوش نهضت عظيم‏ علمى و انقلاب فرهنگى، در هر فرصتى به طاغوت زدايى پرداخت، او هرگز تسليم ‏طاغوت‏هاى عصرش نشد، بلکه همواره با آنها در ستيز بود، و سرانجام در همين راستا،او را شهيد کردند.

آن حضرت گرچه قيام مسلحانه بر ضد طاغوت‏هاى عصرش نکرد، ولى با شمشير زبان وقلم، در هر فرصتى به جنگ آنها رفت و آنها را محکوم کرد، و در مورد قيام‏ مسلحانه، به يکى از شاگردانش به نام سدير که در کنار چند عدد گوسفند توقف کرده ‏بودند فرمود: «والله لو کان لى شيعه بعدد هذه الجداء ما وسعنى القعود; سوگندبه خدا اگر شيعيان (راستين) من به اندازه تعداد اين بزغاله‏ ها بودند، خانه نشيني‏ برايم روا نبود، و قيام مى‏ کردم.» وقتى که سدير آن بزغاله‏ ها را شمرد، هفده عدد بودند.

امام صادق(ع) همواره مساله ولايت را مطرح مى ‏کرد، و مى‏ فرمود: «ولايت از نماز،روزه، زکات و حج‏ برتر است، و دليل آن را چنين ذکر مى ‏کرد: «لانها مفتاح هن‏ والوالى هو الدليل عليهن; زيرا ولايت کليد همه آنها است، و حاکم و رهبر، راهنماي‏ مردم به سوى همه آنها است.» و گاهى مى‏فرمود: «من مدح سلطانا جائرا و تخفف وتضعضع له طمعا فيه کان قرينه فى النار; کسى که سلطان ستمگرى را تمجيد کند، و دربرابر او فروتنى و کرنش نمايد، تا در کنار او به نوايى برسد، چنين کسى همدم آن‏ سلطان در ميان آتش دوزخ خواهد بود.» و زمانى ديگر از رسول خدا(ص) نقل مى‏ کرد که ‏فرمود: «الفقهاء امناء الرسل ما لم يدخلوا فى الدنيا; علماى دين نمايندگان‏ امين پيامبران هستند تا هنگامى که وارد در دنيا نشده‏اند.» شخصى از رسول خدا(ص)پرسيد:نشانه ورود آنها در دنيا چيست؟

رسول خدا(ص) فرمود: «اتباع السلطان، فاذا فعلوا ذلک فاحذروهم على دينکم; پيروى سلطان، هرگاه دانشمندان چنين کنند، براى حفظ دينتان از آنها بپرهيزيد.»

منصور دوانيقى، دومين طاغوت خشن عباسى در ضمن نامه ‏اى به امام صادق(ع) نوشت:

«چرا مانند ساير مردم به مجلس ما نمى ‏آيى و جزء اطرافيان ما نمى‏ شوى تا از سوي‏ ما بهره ‏مند گردى؟!» امام صادق(ع) در پاسخ نوشت: «در نزد ما (از امور مادي)چيزى نيست که براى آن از تو بترسيم، و در نزد تو از نظر معنوى چيزى نيست که به‏خاطر آن به تو اميدوار گرديم، در نزد تو نه نعمتى وجود دارد که به حضورت بياييم ‏و به خاطر آن به تو تبريک گوييم، و نه تو خود را در بلا و مصيبت مى‏ بينى که ‏بياييم و به تو تسليت‏ بگوييم، بنابراين براى چه نزد تو بيايم و در مجلس تو شرکت ‏کنم؟» منصور پس از دريافت اين پاسخ کوبنده، نوشت: نزد ما بيا و ما را نصيحت کن.

امام صادق(ع) در جواب نوشت: «کسى که دنيا خواه است تو را نصيحت نمى‏ کند(زيرادنيايش به خطر مى‏ افتد) و کسى که آخرت خواه باشد، نزد تو نمى‏ آيد.» به اين ترتيب ‏امام صادق(ع) انقلاب سياسى خود را پي‏ريزى مى‏کرد، و مردم را بر ضد حکومت طاغوتيان‏ مى‏ شورانيد و از نزديک شدن به آنها برحذر مى‏ داشت، و دو موضوع انقلاب فرهنگى وسياسى را در راس مسائل، و از مسائل اصلى قرار داده بود، پيروان راستين او نيزبايد در همين صراط مستقيم که همان صراط مستقيم قرآنى است گام بردارند.

محمد محمدى اشتهاردى

منبع :پاسدار اسلام – اسفند76 و فروردين 77 – شماره 195 و 196