تهمت

نوشته‌ها

نقش حضرت زینب کبری (علیه سلام) در احیای تشیّع

اشاره:

زینب (۵ یا ۶ق- ۶۲ق) دختر امام علی(علیه السلام) و حضرت زهرا(سلام الله علیها). بر اساس روایات متعدد، نام‌گذاری حضرت زینب (سلام الله علیها)، توسط پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) صورت گرفت. او به هنگام حضور امیرالمؤمنین(علیه السلام) در کوفه به زنان تفسیر قرآن آموزش می‌داد. زینب همسر عبدالله بن جعفر بود و در واقعه کربلا در کنار برادرش امام حسین(علیه السلام) حضور داشت. امام حسین(علیه السلام) هنگام وداع در روز عاشورا از حضرت زینب خواست او را در نماز شبش دعا کند. با پایان یافتن جنگ، زینب و دیگر بازماندگان کاروان امام(علیه السلام) به اسارت درآمدند و به کوفه و از آنجا به شام برده شدند.

بسم الله الرّحمن الرّحیم؛«رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی»

امام حسین «سلام الله علیه» برای احیای اسلام و تشیّع قیام کردند. طبق گواهی تاریخ، پس از شهادت ایشان، طولی نکشید که ریشۀ بنی امیّه خشکید و اسلام عزیز باقی ماند. از این جهت، تردیدی وجود ندارد که بقای اسلام و احیای تشیّع مرهون شهادت امام حسین «سلام الله علیه» است. امّا باید توجه داشت که پس از شهادت امام حسین «سلام الله علیه»، نوبت به امام سجّاد «سلام الله علیه»، حضرت زینب «سلام الله علیه » و اهل بیت امام رسید که با اسارت خود، موج شهادت و وقایع جانسوز کربلا را سراسری کنند. در واقع، اگر قضیۀ اسارت رخ نمی داد، موج کربلا در جهان منتشر نمی شد. پس از اسارت نیز موج شهادت، با عزاداری عالم گیر شد. در واقع، حرکت حسینی، ابتدا با اسارت و سپس با عزاداری شیعیان، جاودان و سراسری شد و همیشه باقی خواهد ماند. از این رو می توان گفت: شهادت، اسارت و عزاداری در یک راستا هستند. در این جلسه لازم است با توجه به نقش مهم و محوری حضرت زینب «سلام الله علیه » در جریان اسارت و حقّی که آن بانوی نمونه به تشیّع دارند، قدری راجع به شخصیّت ایشان صحبت کنیم.

 حضرت زینب «علیه  السلام»، قافله سالار اسرای کربلا

حضرت زینب «سلام الله علیه» با تلاش و فداکاری فراوان، سفر اسارت را بسیار خوب اداره کرده، به ثمر رسانیدند. از این جهت، تشیّع، مرهون زحمات آن بانوی بزرگوار است.

البته در این میان نباید از نقش اساسی امام سجّاد «سلام الله علیه» در بقای تشیّع غافل شد؛ چراکه آن حضرت در مدّت سی و چهار سال بعد از شهادت امام حسین «سلام الله علیه»، برای احیا و پرورش حرکت حسینی تلاش کردند و در آن دوران، تشیّع را در بین مردم جا انداختند و باعث شدند که شجرۀ طیبۀ قرآن، به بار بنشیند. امّا در روز عاشورا مصلحت تشیّع در بیماری امام سجاد «سلام الله علیه» بود؛ زیرا بیماری، مانع شهادت ایشان و عامل باقی ماندن امامت شد.

به هر حال، حضرت زینب «سلام الله علیه» در دوران اسارت، قافله سالار کاروان اسرا بودند و زیر نظر ولایت امام سجاد «سلام الله علیه»، اهداف اسارت را دنبال کردند. در حقیقت، اگر زینب نبود، نتایج متعالی از اسارت به دست نمی آمد و اهداف اصلی قیام امام حسین «سلام الله علیه» محقّق نمی شد.

 شایستگی حضرت زینب «علیه السلام» برای به ثمر نشاندن قیام عاشورا

قافله سالاری کاروان اهل بیت «سلام الله علیه» و به ثمر نشاندن خون شهدای مظلوم کربلا، لیاقت خاصّی می طلبید که حضرت زینب «سلام الله علیه» از آن لیاقت برخوردار بود. در حقیقت، حضرت زینب برای پیروزی در وظیفۀ خطیر و عظیمی که بر عهده داشت و نیز برای نتیجه گیری از شهادت و اسارت، نیازمند برخورداری از فضائل نیکوی اخلاقی و صفات حسنه اخلاقی بود. به عبارت دیگر، قافله سالار اسرای کربلا باید به صفاتی همچون صبر، گذشت، وفا، اخلاص، ایثار و از جمله شجاعت، متصّف باشد و زینب مظلومه چنین بود. ایشان، قضیۀ کربلا و وظایف خویش را در دوران طفولیّت، از مادر گرامی خویش حضرت زهرا «سلام الله علیه» آموخته بود. مثلاً طبق آنچه در برخی مقاتل آمده است، حضرت زهرا «سلام الله علیه» پیراهنی که با دست مبارک خود، رشته و بافته و دوخته بودند، به زینب دادند که وقت وداع، به برادر بدهد و از طرف مادر، زیر گلوی او را نیز ببوسد. امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» نیز دختر خویش را از واقعۀ کربلا آگاه ساخته بودند. پس، حضرت زینب «سلام الله علیه» از کودکی برای این حرکت سرنوشت ساز تربیت شده و برای سربلندی در این می دان، آماده شده بود و با اطلاع قبلی و با بصیرت کامل به کربلا آمده، خالصانه برادر خویش را همراهی کرد.

شرح فضائل اخلاقی حضرت زینب «سلام الله علیه» و کاربرد آن فضائل در ثمر بخشی حرکت ایشان، در این جلسه نمی گنجد، از این جهت در ادامه، به طور مختصر به برخی از صفات نیکوی آن بانوی فداکار اشاره می شود و تفصیل بحث را به فرصت دیگری واگذار می کنیم.

 تبلور مراتب شجاعت در شخصیّت حضرت زینب «علیه السلام»

شجاعت، سه مرتبه یا سه معنا دارد؛ مرتبۀ اوّل شجاعت، نترسیدن از دیگران به خصوص نترسیدن از افراد زورگو و قدرتمند است. مرتبۀ دوّم شجاعت که بالا تر از معنای اوّل است، تسلّط بر هوی و هوس و نفس امّاره است. امّا بالا تر از این دو مرتبه، معنای سوّم شجاعت است؛ به این معنا که انسان در جزر و مدّ روزگار خودش را نبازد. زینب مظلومه «سلام الله علیه» از هر سه مرتبۀ شجاعت، در حدّ اعلای آن برخوردار بودند.

 عزّت و اقتدار حضرت زینب «علیه السلام»

مرتبه اوّل شجاعت، به خوبی در شخصیّت حضرت زینب «سلام الله علیه» ظهور و بروز داشت؛ به گونه ای که در دوران اسارت و پس از آن، هیچ گاه از افراد زورگویی چون ابن زیاد و حتی یزید نترسید و در برابر سخنان ناحق و بی منطق آنان با عزّت و اقتدار تمام و با قاطعیّت ایستادگی کرد.

در مجلس ابن زیاد، وقتی اسرا وارد مجلس شدند، حضرت زینب «سلام الله علیه» در گوشه ای از قصر نشستند که در دید نامحرم نباشند. ابن زیاد رو به سوی ایشان کرد و گفت: دیدی خدا با شما چه کرد؟ حضرت زینب «سلام الله علیه» برخاست و با شدّت فراوان فرمود:

 «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا هَؤُلَاءِ قَوْمٌ کَتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْقَتْلَ فَبَرَزُوا إِلَی مَضَاجِعِهِمْ وَ سَیَجْمَعُ اللَّهُ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُمْ فَتُحَاجُّ وَ تُخَاصَمُ فَانْظُرْ لِمَنِ الْفَلْجُ یَوْمَئِذٍ ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ یَا ابْنَ مَرْجَانَه»[۱]

ایشان به بیان ساده فرمود: تو نمی فهمی! ما در این مسافرت، چیزی جز خوبی ندیدیم. اگر شهادت برادرم و اسارت ما و صحنه های توهین آمیز توست، به جز خوبی چیزی نیست، زیرا شهادت و اسارت، سرنوشت ما بود و ریشۀ شما را خواهد سوزاند. تشیّع برای همیشه احیاء خواهد شد، امّا تو به زودی خواهی مرد. پس، منتظر باش ببین چه کسی رسوا می شود؟ مادرت به عزایت بنشیند!

ابن زیاد از این کلمات شجاعانۀ حضرت زینب «سلام الله علیه» به اندازه ای عصبانی شد که دستور قتل حضرت زینب را داد، امّا مشیّت الهی اقتضا نکرد و نیّت شوم او عملی نشد.

در مجلس یزید هم حضرت زینب «سلام الله علیه» با شجاعت تمام، خطبۀ بسیار کوبنده ای خواند. آن جلسه به عنوان جشن پیروزی ترتیب داده شده بود، امّا سخنان قاطع حضرت زینب «سلام الله علیه و امام سجّاد «سلام الله علیه» یزید را رسوا کرد و پیروزی ظاهری او را به شکستی مفتضحانه مبدّل ساخت.

حضرت زینب «سلام الله علیه» در مجلس یزید، در ابتدای سخنان خود بعد از حمد الهی، خطاب به یزید فرمود: تو فکر می کنی که خداوند ما را ذلیل و تو را عزیز کرده است؟ هرگز چنین نیست؛ زیرا خدا به تو مهلت داده است که هرچه می خواهی ظلم کنی تا عذاب خود را زیاد کنی. پس، صبر کن و عاقبت خود را ببین. سپس آیۀ شریفۀ «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ، و البته نباید کسانی که کافر شده اند تصور کنند اینکه به ایشان مهلت می دهیم برای آنان نیکوست ما فقط به ایشان مهلت می دهیم تا بر گناه [خود] بیفزایند و [آنگاه] عذابی خفت آور خواهند داشت»[۲] را قرائت کرد. در بخش دیگری از خطبه نیز می فرماید: ای یزید! تو دشمن پیامبری. تو و کسانی که تو را بر حکومت نشاندند، به زودی خواهید فهمید که ظالمان چه جایگاه بدی دارند. هرچند مجبورم با تو سخن بگویم، امّا تو در نزد من خوار و کوچکی![۳]

رسوایی و ترس یزید، در اثر قاطعیّت حضرت زینب و امام سجاد «علیه السلام»

خطبه های کوبنده و رفتار شجاعانه و همراه با قاطعیّت حضرت زینب و امام سجّاد «سلام الله علیه» در شام، چنان تأثیرگذار بود که بنی امیّه را رسوا و افتضاح کرد. حتی یزید که در ابتدا ادعای فراوانی در حقانیّت خود داشت، در نهایت و پس از آنکه رسوایی او آشکار شد، به ظاهر اظهار پشیمانی کرد و همۀ تقصیر ها را به گردن ابن زیاد انداخت. سپس، بر خلاف توصیۀ برخی اطرافیان، نه تنها اسیران را نکشت، بلکه دستور داد آنان را به همراه تعدادی محافظ به مدینه ببرند و مراعات حالشان را بکنند؛ زیرا فهمید که بیش از این نباید بی آبرو شود. هنگام عزیمت کاروان نیز به امام سجّاد «سلام الله علیه» گفت: خدا لعنت کند پسر مرجانه را، اگر من با پدرت روبرو شده بودم، نمی گذاشتم او را بکشند. بعد گفت: تو وقتی به مدینه رسیدی، هر درخواستی داشتی، نامه بنویس تا اجابت کنم.[۴]

 حضرت زینب «علیه السلام»، مظهر وظیفه شناسی

برخورداری از شجاعت، حتی در مرتبۀ اوّل آن، این توان را به انسان می دهد که پس از تشخیص وظیفه، به آن وظیفه عمل نماید و هراسی از موانع انجام وظیفه نداشته باشد. حضرت زینب «سلام الله علیه» چنین بود؛ یعنی شناخت وظیفه و عمل به وظیفه در سیرۀ ایشان، به خصوص در مدّت اسارت به خوبی مشهود بود. به عنوان مثال، وقتی وظیفۀ ایشان اقتضا می کرد که سخنرانی کند و با خطبه خواندن، به افشاگری بنی امیّه بپردازد، به خوبی به وظیفۀ خود عمل می کرد و از هیچ کس ترس و واهمه نداشت. خطبه های حضرت زینب «سلام الله علیه» در بازار کوفه، مجلس ابن زیاد، بازار شام و مجلس یزید بسیار عالی و کوبنده بود و در تاریخ ثبت شده است. ایشان چنان خطبه می خواند که به تعبیر راوی، گویا امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» خطبه می خواند. با شروع خطبۀ ایشان، همه ناگهان ساکت می شدند و سخنان آن بانوی بزرگوار را می شنیدند.[۵] حتی در همان روزهای اوّل اسارت، در کوفه، نزدیک بود مردم با اطلاع از حقایق و با افشاگری حضرت زینب، بر علیه بنی امیّه قیام کنند، امّا چون شورش آنان در آن موقعیّت، منجر به سرکوب می شد و نتیجۀ مطلوب، یعنی انتشار سراسری موج کربلا را در بر نداشت، امام سجّاد «سلام الله علیه» مانع آن شدند و فرمودند:

 «یَا عَمَّهِ اسْکُتِی… أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَهٌ غَیْرُ مُعَلَّمَهٍ فَهِمَهٌ غَیْرُ مُفَهَّمَهٍ»[۶]

عمّه جان صبر کن؛ شما عالم و زن فهمیده ای هستید که بدون معلّم به این درجه رسیده اید. حضرت زینب «سلام الله علیه» نیز بر حسب وظیفه شناسی سکوت اختیار کرد.

تقوای حضرت زینب «علیه السلام»

مرتبۀ دوّم شجاعت، یعنی غلبه بر هوای نفس نیز در شخصیّت حضرت زینب «سلام الله علیه» تجلّی بارزی داشت. پیامبر اکرم «صلّی الله علیه وآله وسلّم» می فرمایند: شجاع ترین مردم کسی است که متّقی باشد:

«أَشْجَعُ النَّاسِ مَنْ غَلَبَ هَوَاه »[۷]

به تعبیر آن نبیّ گرامی، شجاع ترین مردم کسی است که بر نفس خود مسلّط باشد؛ به همۀ واجبات مخصوصاً به نماز اهمیّت دهد و در عمل به مستحبّات به خصوص نماز شب، انس با قرآن و خدمت به خلق خدا کوشا باشد و از گناهان و حتّی مکروهات اجتناب ورزد. چنین کسی با مداومت بر عبادت، به مقام عبودیّت نائل خواهد شد.

حضرت زینب «سلام الله علیه» به مقام عبودیّت رسیده بود و چنان در آن مقام پیش رفته بود که امام حسین «سلام الله علیه» هنگام خداحافظی، از او خواستند که در نماز شب های خود، به آن حضرت دعا کند. حضرت زینب «سلام الله علیه»، با ریاضت های دینی به مقام عبودیّت رسیده بود و در آن مقام، از نماز لذّت می برد؛ زیرا بهترین لذت در مقام عبودیت، نماز، به خصوص نماز شب است. به تعبیر قرآن، نماز شب انسان را به مقام محمود می رساند؛[۸] مقامی که حضرت زینب «سلام الله علیه» از آن برخوردار بود.

اهتمام حضرت زینب «علیه السلام» به نماز شب

نماز شب حضرت زینب «سلام الله علیه» هیچ گاه، حتّی در این مسافرت و در شام عاشورا، ترک نشد. شام عاشورا، برای حضرت زینب «سلام الله علیه» شب سختی بود؛ ایشان علاوه بر مصیبت از دست دادن شش برادر، دچار لشکری درنده خو شده بود و سرپرستی عیال و اهل حرم را نیز بر عهده داشت. امّا همین زینب «سلام الله علیه»، بعد از نماز مغرب و عشا، با کمک امّ کلثوم خیمۀ نیم سوخته ای را علم کردند، امام سجاد «سلام الله علیه» را در آن خیمه آوردند و به دنبال جمع کردن بچّه ها از بیابان رفتند؛ بالاخره تا نیمه های شب، همۀ زنان و کودکان را جمع کردند و سپس کسی را فرستادند و از عمر سعد، مشک آبی گرفتند و بچه ها را سیراب کردند. وقتی از سر و سامان دادن امور کودکان و زنان فارغ شدند، نزد امام سجاد «سلام الله علیه» آمدند و نشسته، نماز شب خواندند. امام سجاد «سلام الله علیه» که از شدّت بیماری قادر به نشستن نبودند، خوابیده نماز شب می خواندند و پس از نماز، به حضرت زینب «سلام الله علیه» فرمودند: عمه جان! ندیده بودم که نماز شب را نشسته بخوانید!

همۀ این وقایع برای ما پیام دارد؛ امام سجاد «سلام الله علیه» از نماز شب عمّۀ خود در آن شرایط بحرانی تعجب نکردند، بلکه فرمودند: چرا نماز شب را نشسته خواندید؟ حضرت زینب «سلام الله علیه» نیز پاسخ داد: می خواستم بایستم، اما زانو هایم تاب و توان ایستادن نداشت. دو شب پس از عاشورا کاروان اسرا در نیمه های شب، به پشت دروازۀ کوفه رسید. طبق برنامۀ قبلی، آن ها را نگه داشتند تا فردا با حضور مردم و هم زمان با جشن پیروزی، وارد کوفه شوند. زینب مظلومه «سلام الله علی » در آن موقعیّت و در پشت دروازۀ کوفه نیز نماز شب خواند. در خرابۀ شام و در طول مسیر مسافرت هم نماز شب حضرت زینب «سلام الله علیه» ترک نشد.

 امنیّت دل و آرامش درونی حضرت زینب «علیه السلام»

انسان در سایۀ تقوا، به امنیّت دل و آرامش درونی دست می یابد. قرآن شریف در سورۀ انعام، با طرح یک سؤال و ارائۀ پاسخ روشن آن، نکتۀ دقیقی را به بشریّت می آموزد. ابتدا می پرسد: چه کسی استحقاق دارد که امنیت دل پیدا کند؟ سپس پاسخ می دهد: کسی که ایمان را زیربنا و تقوا را روبنای ساختمان دین خود قرار دهد. به تعبیر دیگر، کسی که با اعتقاد راسخ، تقیّد به ظواهر شرع دارد؛ یعنی به انجام واجبات و مستحبّات اهمیّت می دهد و از محرّمات و مکروهات اجتناب می ورزد، به آرامش درون، امنیّت دل و اطمینان قلبی خواهد رسید و هدایت الهی نصیب او می گردد:

 «فَأَیُّ الْفَریقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ، الَّذینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ، پس اگر می دانید کدام یک از [ما] دو دسته به ایمنی سزاوارتر است، کسانی که ایمان آورده و ایمان خود را به شرک نیالوده اند آنان راست ایمنی و ایشان راه یافتگانند»[۹]

حضرت زینب «سلام الله علیه از مصادیق این آیۀ شریفه به شمار می رود. ایشان با ایمان قوی و تقوای مثال زدنی، مشمول هدایت خاصّ الهی بود و از این جهت، در آن بحران سخت، پیروز میدان شد.

 ضرورت استقامت در جزر و مدّ روزگار

والا ترین مرتبه از مراتب شجاعت، آن است که انسان در جزر و مدّ روزگار خودش را نبازد و در رویارویی با پیروزی های بزرگ یا هنگام رخ دادن مصیبت و بلا و در مواجهه با بحران، شخصیّت خود را حفظ کند و صبر و استقامت داشته باشد.

طبق روایتی از رسول خدا «صلّی الله علیه وآله وسلّم»، دنیا مانند دریایی متلاطم و عمیق است و مخلوقات بسیاری در آن غرق می شوند: «الدُّنْیَا بَحْرٌ عَمِیقٌ قَدْ غَرِقَ فِیهَا خَلْق کَثِیرٌ»[۱۰]

امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» نیز در بیان ویژگی های دنیا، آن را خانه ای پیچیده شده در بلا و مصیبت توصیف می فرمایند: «دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَهٌ»[۱۱]

 اساساً خاصیّت دنیا این است که روزی طبق مراد و خواستۀ انسان است و روزی هم بر خلاف میل او خواهد چرخید. امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» در نامه ای به ابن عباس می نویسند: «وَ اعْلَمْ بِأَنَّ الدَّهْرَ یَوْمَانِ یَوْمٌ لَکَ وَ یَوْمٌ عَلَیْکَ»[۱۲]

بنابراین دنیا برای همه جزر و مدّ و بالا و پایین دارد و همه باید طعم سختی و آسانی را بچشند. باید توجه داشت که جزر و مدّ دریای زندگی در بسیاری از موارد، امتحان بندگان است؛ زیرا اساساً نوع بشر حتماً امتحان می شود: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ، وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبینَ، آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم رها می شوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند و به یقین کسانی را که پیش از اینان بودند آزمودیم تا خدا آنان را که راست گفته اند معلوم دارد و دروغگویان را [نیز] معلوم دارد »[۱۳]

در این می ان، انسان شجاع کسی است که در دریای موّاج و متلاطم دنیا، خویشتن را نبازد و خود را حفظ کند؛ اما متأسفانه بسیاری از انسان ها چنین نیستند. قرآن کریم، انسان را ناشکیبا و کم طاقت توصیف می کند و می فرماید: هرگاه شر و صدمه ای به انسان برسد و در موضع سختی و بلا واقع شود، بی تاب می شود و عجز و لابه می کند و اگر خیری نصیب او گردد و در رفاه باشد، بخل می ورزد:

 «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً، وَ إِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً، إِلاَّ الْمُصَلِّین، به راستی که انسان سخت آزمند [و بی تاب] خلق شده است، چون صدمه ای به او رسد عجز و لابه کند، و چون خیری به او رسد بخل ورزد»[۱۴]

نوع انسان سبک سر است، یعنی در جزر و مدّ روزگار مثل پَر کاهی، خودش را به حرکت موج ها سپرده و به هر سویی پرتاب می شود؛ مگر کسی که جداً به مقام عبودیت رسیده باشد، مگر کسی که جداً مانند حضرت زینب «سلام الله علیه» از نماز شب استفاده کرده باشد. امتحان الهی برای همه، اعمّ از پیر و جوان و زن و مرد، به شکل های گوناگون وجود دارد. اگر انسان در امتحان خود را نبازد و استقامت کند، پیروز می شود و می توان گفت: شجاع است. البته لطف و امداد الهی و هدایت خداوند نیز برای پیروزی در امتحان، لازم است. انسان باید همّت و تلاش خود را ضمیمۀ عنایت پروردگار کند تا موفق شود.

 استقامت حضرت زینب «علیه السلام»

حضرت زینب «سلام الله علیه» از مرتبۀ سوّم شجاعت نیز به خوبی برخوردار بود. به خصوص در دورۀ اسارت که برای ایشان یک دریای پر تلاطم و موّاج بود، به اعتراف دوست و دشمن، از عهدۀ وظیفه و مسئولیت خود برآمد و هجوم مصائب و بلایا او را منزوی و منفعل نکرد. مثلاً در شام عاشورا پس از دیدن داغ شش برادر و دو فرزند و تحمّل مصائب فراوان، وظیفۀ حضرت زینب «سلام الله علیه» آن بود که گریه نکند و با صلابت و استواری، زنان و کودکان را که در بیابان متفرّق شده بودند، جمع کرده، از آنان محافظت نماید. ایشان در آن شرایط سخت و حتی با مشاهدۀ صحنه ای که در آن دوتن از بچّه ها دست به گردن یکدیگر، از فرط تشنگی از دنیا رفته بودند، مانند یک شیرمرد به خوبی ایفای نقش کرد.

خطبه های حضرت زینب «سلام الله علیه» و سخنرانی افشاگرانۀ ایشان در کوفه و شام، در حالی که چند روزی از عاشورا نمی گذشت، ناشی از استقامت و استواری آن حضرت بود.

 حیا، عفّت و غیرت حضرت زینب «علیه السلام»

آنچه به خصوص در زمان حاضر توجه جدی می طلبد، این است که خاندان وحی، از ابتدای مسافرت تا رسیدن به کربلا و پس از آن در دوران اسارت، هیچ گاه در حفظ حجاب خود کوتاهی نکردند و همواره پوشش مورد نظر اسلام را مراعات کردند. آنان در رعایت حیا نیز بسیار کوشا بودند و حتی در شرایط بحرانی اجازه ندادند، نامحرم به آن ها خیره شود و خود نیز باحیا و با وقار بودند. زینب «سلام الله علیه» در این زمینه نیز قافله سالار بود و همواره با غیرت خاصّی از حجاب، حیا و عفّت زنان کاروان مراقبت می کرد. در مجلس یزید که قبلاً به برخی خصوصیّات آن اشاره شد، وقتی حضرت زینب «سلام الله علیه» احساس کرد که زنان و دختران اهل بیت در معرض دید افراد نامحرم قرار دارند، با تندی فرمود:

 «أَ مِنَ الْعَدْلِ یَا ابْنَ الطُّلَقَاءِ تَخْدِیرُکَ حَرَائِرَکَ وَ إِمَاءَکَ وَ سَوْقُکَ بَنَاتِ رَسُولِ اللَّهِ سَبَایَا قَدْ هَتَکْتَ سُتُورَهُنَّ وَ أَبْدَیْتَ وُجُوهَهُنَّ تَحْدُو بِهِنَّ الْأَعْدَاءُ مِنْ بَلَدٍ إِلَی بَلَدٍ»[۱۵]

ای فرزند رهاشدگان[۱۶]، آیا این از عدالت است که تو زنان و کنیزان خود را در امنیّت و پشت پرده بنشانی و دختران پیامبر خدا را در بند اسارت و در برابر دید دشمنان، در این شهر و آن شهر بگردانی؟

در روز یازدهم محرم هم وقتی افراد لشکر دشمن برای سوار کردن زنان و کودکان و بردن آن ها به کوفه آمدند، حضرت زینب «سلام الله علیه» به آن ها تشر زد و اجازه نداد نزدیک زنان و دختران شوند. سپس، گرچه مشقّت داشت، امّا برای رعایت حیا و عفّت، خود ایشان با کمک امّ کلثوم، زنان و کودکان را سوار بر مرکب کردند. افزون بر این، برای تحریک عواطف و بیدار شدن کوفیان، نحوۀ قرار گرفتن آن ها در مرکب را طوری طراحی و برنامه ریزی کردند که هر کودک یتیم در دامن یکی از زنان بنشیند.

 حضرت زینب «علیه السلام»، سرمشق زندگی

نتیجۀ عملی و اخلاقی بحث امشب این است که همه باید با مطالعۀ سیرۀ اهل بیت «سلام الله علیه» آن بزرگواران را سرمشق خود قرار دهند.

نهضت امام حسین «سلام الله علیه» درس های اخلاقی فراوانی دارد و شیعیان باید علاوه بر عزاداری، به نکات درس آموز نهضت حسینی توجه و عمل نمایند. عاشورا، فضائلی همچون، صبر، ایثار، شجاعت و شهادت طلبی را به بشریّت می آموزد. به خصوص دقّت در سیرۀ امام حسین «سلام الله علیه» و حضرت زینب «سلام الله علیه» و پیروی از آن بزرگواران سازندگی اخلاقی و معنوی دارد و راه انسان را در سلوک معنوی هموار می سازد.

امام حسین «سلام الله علیه» به خاطر دین خدا، از همه چیز خود، حتّی از بچۀ شیرخوار خود گذشت، جوانان عزیز باید با الگوگیری از ایشان، به خاطر دین خدا، دست کم از هوی و هوس خود بگذرند و گناه نکنند؛ از دروغ، غیبت، تهمت و شایعه بپرهیزند و با اجتناب از حق النّاس و آزار و اذیّت مردم، به واجبات مخصوصاً نماز اهمیّت بدهند و در خدمت به خلق خدا کوشا باشند.

همه باید حضرت زینب «سلام الله علیه» را سرمشق خود قرار دهند و با رعایت تقوا و مداومت بر عبادت، به مقام عبودیت برسند. اهتمام حضرت زینب به نماز شب، باید الگوی جوانان باشد تا موفق شوند.

شجاعت شگفت آور حضرت زینب «سلام الله علیه» باید در زندگی شیعیان جاری شود و همه در شناخت وظیفه و عمل به وظیفه از هم دیگر سبقت بگیرند.

پی نوشت:

[۱] .بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۱۱۶

[۲] آل عمران / ۱۷۸

[۳] بحار الأنوار، ج ۴۵؛ ص۱۳۴

[۴] الإرشاد للمفید، ج ۲، ص ۱۲۲

[۵] اللهوف، ص ۱۴۶

[۶] الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۰۵

[۷] امالی الصدوق، ص ۲۱

[۸] اسراء، ۷۹

[۹] انعام، ۸۱ و ۸۲

[۱۰] تفسیر الامام العسکری (علیه السلام)، ص۴۳۱

[۱۱] نهج البلاغه، ص۳۴۸

[۱۲] نهج البلاغه؛ ص۴۶۲

[۱۳] العنکبوت / ۳-۲

[۱۴] المعارج / ۲۲-۱۹

[۱۵] الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۰۸

[۱۶] اشاره به فتح مکّه و بخشیده شدن ابوسفیان و معاویه توسط پیامبر «ص»

منبع : پایگاه ۵۹۸ , آیت الله مظاهری؛ حسین

امام سجاد (علیه‌السلام) و فرو بردن خشم

 

اشاره

فضایل اهل بیت پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) چیزی نیست که برای مسلمانان قابل توجه نباشد. هر یکی از امامان دارای فضایلی همسان بوده که در خور آنان هستند. برخی از فضایل امام سجاد (علیه‌السلام) امام چهارم از امامان اهل بیت (علیهم‌السلام) در کتابهای تاریخ یو حدیثی منعکس شده است. در این نوشته مختصر به یکی از فضایل آن حضرت اشاره شده است.

روزى امام سجّاد، حضرت زین العابدین (علیه‌السلام) در جمع عدّه اى از دوستان و یاران خود نشسته بود، که یکى از خویشان آن حضرت، به نام حسن بن حسن وارد شد. و چون نزدیک حضرت قرار گرفت، زبان به دشنام و بدگویى به آن حضرت باز کرد؛ و امام (علیه‌السلام) سکوت نمود و هیچ عکس العملى در مقابل آن مرد بى خرد نشان نداد تا آن که آن مرد بد زبان آنچه خواست به حضرت گفت و سپس از مجلس بیرون رفت.

آن گاه، امام سجّاد (علیه‌السلام) به حاضرین در جلسه خطاب نمود و فرمود: دوست دارم هر که مایل باشد با یکدیگر نزد آن مرد برویم تا پاسخ مرا در مقابل بد رفتارى او بشنود.

افراد گفتند: یابن رسول اللّه ! ما همگى دوست داریم که همراه شما باشیم و آنچه لازم باشد به او بگوییم و از شما حمایت کنیم.

سپس حضرت کفش هاى خود را پوشید و به همراه دوستان خود حرکت کرد و آن ها را با این آیه شریفه قرآن نصیحت نمود: «والکاظمین الغیظ والعافین عن النّاس واللّه یحبّ المحسنین » (۱).

و با این سخن دلنشین، همراهان فهمیدند که حضرت با آن مرد برخورد خوبى خواهد داشت.

وقتى به منزل آن مرد رسیدند، حضرت یکى از همراهان را صدا کرد و فرمود: به او بگوئید که علىّ بن الحسین آمده است.

چون مرد بد زبان شنید که آن حضرت درب منزل او آمده است، با خود گفت: او آمده است تا تلافى کند و جسارت هاى مرا پاسخ گوید.

پس هنگامى که آن مرد درب خانه را گشود و از خانه خارج گشت، حضرت به او فرمود: اى برادر! تو نزد من آمدى و به من نسبت هائى دادى و چنین و چنان گفتى، اگر آنچه را که به من نسبت دادى در من وجود دارد، پس از خداوند متعال مى خواهم که مرا بیامرزد.

و اگر آنچه را که گفتى، در من نیست و تهمت بوده باشد از خداوند مى خواهم که تو را بیامرزد.

چون آن مرد چنین اخلاق حسنه اى را از امام زین العابدین (علیه‌السلام) مشاهده کرد، حضرت را در آغوش گرفته و بوسید و ضمن عذرخواهى، گفت: اى سرورم ! آنچه را که به شما گفتم، تهمت بود ومن خود سزاوار آن حرف ها هستم، مرا ببخش.(۲)

پی نوشت:

  1. سوره آل عمران، آیه ۱۳۴.
  2. ارشاد شیخ مفید: ص ۱۴۵، اعیان الشّیعه: ج ۱، ص ۴۳۳.

منبع: چهل داستان وچهل حدیث از امام سجاد علیه السلام، حجت الاسلام والمسلمین عبدالله صالحی

شرح مناجات الشاکرین (۴)

موانع شکرگزاری از نعمت ها در کلام امام سجاد علیه السلام

شکر نعمت امری فطری است و وقتی نعمتی در اختیار انسان قرار می گیرد و انسان بدان توجه می یابد، فطرتاً درصدد شکر آن نعمت و سپاس گزاری از منعم برمی آید. البته باید در نظر داشت که توان شکرگزاری از همه نعمت های خدا در ما فراهم نیست و بی کرانگی نعمت های الاهی باعث گردیده که فرصت شکرگزاری همه آنها برای ما میسور نگردد و شرایط زندگی هم، چنین مجالی را به ما نمی دهد. گذشته از آن، موانعی ما را از شکر نعمت های خداوند باز می دارد و برای اینکه توفیق شکرگزاری در ما پدید آید باید آن موانع را بشناسیم و در حد توان درصدد رفع آنها بکوشیم. در این باره امام سجاد علیه‏السلام در فراز اول مناجات شاکرین می فرمایند:
اِلهی اَذهَلَنی عَن اِقامَه شُکرِک تَتابُعُ طَولِک، وَ اعجَزَنی عَن اِحصآءِ ثَنآئِک فَیضُ فَضلِک، وَشَغَلَنی عَن ذِکرِ مَحامِدِک تَرادُفُ عَوآئِدِک، وَ اَعیانی عَن نَشرِ عَوارِفِک تَوالی اَیادیک، وَ هذا مَقامُ مَنِ اعترَفَ بِسُبوغِ النَّعمآءِ وقابَلَها بِالتَّقصیرِ وَ شَهِدَ عَلی نَفسِهِ بِالاهمالِ وَالتَّضییعِ؛ «خدایا، بخشش پی درپی تو مرا از انجام وظیفه شکرگزاری غافل ساخت و ریزش مدام فضلت مرا از شمارش ستایشت عاجز گردانید و عطای پیوسته ات مرا از ذکر اوصاف ستودنی جمالت بازداشته و مرحمت های پیاپی ات مرا از نشر و بیان ستودگی هایت ناتوان ساخته است، و این مقام کسی است که به نعمت های بی شمار تو معترف است و به ناسپاسی و کوتاهی در شکرگزاری از آنها پرداخته است و بر خود گواهی می دهد که به اهمال و تضییع نعمت هایت پرداخته است».

۱. ریزش مدام نعمت ها و برکات

حضرت اولین عامل غفلت از شکرگزاری از نعمت های خدا را، از پی هم آمدن و ریزش مدام نعمت های الاهی معرفی می کنند. یعنی وقتی انسان در معرض بهره‏مندی از نعمت های خدا قرار گرفت و آن نعمت ها او را به خود جلب کرد و درصدد رفع نیازمندی های خود برآمد، توجه او از خالق نعمت ها منصرف گشته و به تأمین نیازها و لذت بردن از نعمت هایی که در اختیار او قرار گرفته معطوف می گردد. اکنون که بنده درباره شکرگزاری از نعمت های خداوند سخن می گویم و به تناسب موضوع بحث، به پاره ای از نعمت های خداوند توجه می یابم که چه بسا در شرایط دیگر از آنها غافل بودم. یکی از آن نعمت ها این مکانی است که در آن از معارف الاهی سخن می گوییم و همچنین این مجلس و محضر شما عزیزان، نعمت خداست و نیز آنچه ما از اساتیدمان فرا گرفته ایم و نیز آنچه از آیات و روایات و کتاب ‏های علما فرا گرفته ایم نعمت های بزرگ خدا هستند. وسایل صوتی که صدای مرا به گوش شما می رساند نیز نعمت خداست. همچنین فکر، حافظه و زبانی که با آن سخن می گویم نعمت های خدا هستند که ما اغلب از آنها غافل هستیم و توجهی به آنها نداریم و درنتیجه، درصدد شکرگزاری از آنها برنمی آییم. بی تردید آن بخش از نعمت ها که جاذبه قوی دارند بیشتر انسان را از توجه به خداوند و تشکر از او غافل می سازند. مثلاً انسان گرسنه وقتی غذای لذیذ در اختیار او قرار می گیرد، چنان با ولع و حرص به خوردن آن غذا می پردازد که فراموش می کند آن غذا نعمت خداست و باید شکر آن را به جا آورد و صرفاً درصدد تأمین غریزه و نیاز گرسنگی خود برمی آید. یا وقتی غریزه شهوت بر انسان غالب می گردد و درصدد ارضای آن برمی‏آید، فراموش می کند که آن غریزه و وسایل ارضای آن، نعمت خداست و به علاوه از سایر نعمت های الاهی نیز غافل می گردد و صرفاً در پی نیاز جنسی خود برمی آید و چه بسا در آن حال، از استفاده صحیح و مشروع از آن غریزه نیز غافل گردد و درصدد استفاده حرام و نامشروع از آن نعمت خدا برآید و نعمت خدا را به نقمت و ننگ و عار تبدیل سازد.
پس یکی از عوامل اساسی که ما را از شناخت و توجه به نعمت های خدا باز می دارد و در نتیجه مانع شکرگزاری خدا می گردد، نعمت های خداست که به وفور در اختیار انسان قرار گرفته است و به تعبیر امام سجاد علیه السلام در این مناجات، «توالی و تتابع نعمت ها»؛ یعنی از پی هم آمدن و ریزش مدام نعمت‏ هاست. چه آنکه همه آنچه در اختیار انسان قرار گرفته و به وسیله آنها نیازهای ما برطرف می گردد، نعمت های خداست و هدف خداوند از بخشش آنها، تسهیل و تأمین بستر تکامل و تعالی انسان است؛ چون با استفاده به جا و صحیح از نعمت های الاهی غایت اساسی آفرینش انسان که رسیدن به کمال و تعالی و قرب الاهی است تأمین می گردد، اما ناسپاسی و غفلت موجب سوء استفاده از نعمت های الاهی می شود و درنتیجه هدف و غایت آن نعمت ها تأمین نمی گردد و انسان به انحطاط و حضیض حیوانیت ‏و لذت ‏پرستی و هوا پرستی مبتلا می شود.
پر واضح است که توالی و از پی هم آمدن نعمت ها ناشی از فضل و بخشش بی کران الاهی است و نقص به شمار نمی آید. نقص و اشکال متوجه ماست که با بهره ‏مندی از هر نعمتی از توجه به سایر نعمت ها و نیز از خداوند که آن نعمت ها را در اختیارمان قرار داده، غافل می گردیم و نمی توانیم به توجه خود گسترش و وسعت بخشیم تا علاوه بر توجه به یک نعمت، نظر و توجهمان به سایر نعمت ها و به خصوص به خداوند نیز معطوف گردد و درنتیجه درصدد شکرگزاری از او برآییم. پس بایسته است که با تمرین و آموزش ‏های دینی و معنوی درصدد رفع این نقیصه برآییم. برای رفع این نقیصه و توجه یافتن انسان به منعمی که پیوسته نعمت هایش را در اختیار ما می نهد آدابی در شرع مقدس وارد شده که رعایت آنها به هنگام استفاده از نعمت های الاهی، انگیزه شکرگزاری و توجه به خداوند را در انسان پدید می آورد. یکی از آن آداب این است که انسان قبل از خوردن غذا بسم الله الرحمن الرحیم بگوید و یا در اثنای خوردن غذا و پس از دست کشیدن از آن الحمد لله بگوید. یا اینکه در دعای وضو به هنگام مشاهده آب می خوانیم: اَلحَمدُ لله الَّذی جَعلَ المآءَ طَهوراً، وَ لَم یَجعَلهُ نَجِساً. توجه به این آداب و مستحبات و تکرار آنها باعث توجه بیشتر به نعمت های خدا و استفاده صحیح از آنها و شکرگزاری از خداوند می گردد.

۲. بی شماری نعمت های خدا

عامل دومی که باعث غفلت از شکرگزاری از نعمت های خدا می گردد و در مناجات حضرت از آن یاد شده است، بیرون از شمار بودن نعمت های خدا و جوشش مدام آنهاست. بی‏حد بودن نعمت های الاهی انسان را از شمارش آنها عاجز ساخته است و درنتیجه، عدم توجه به آن نعمت های نامحدود باعث غفلت انسان از آنها و عدم امکان شکرگزاری همه آنها می گردد. واژه «فیض» که در آموزه های دینی فراوان به کار رفته و ما به تعابیری چون «فیض الاهی» و یا «فیاضیت خداوند» زیاد برخورد می کنیم، به معنای سرازیر شدن و سررفتن است و «فاض الماء» به معنای سرریز شدن آب از ظرف است. کاربرد این واژه در دایره مادیات و محسوسات به معنای جوشش از درون، سرریز شدن و سررفتن است. و از این روی، وقتی اشک فراوان از چشم سرازیر می شود، گفته می شود: «فاضت العین» و یا در قرآن در ارتباط با مسیحیان مؤمن که با شنیدن دعوت رسول خدا صلی الله علیه و آله به ایشان ایمان آوردند، می خوانیم:
وَ اِذا سَمِعُوا مَا اُنزِلَ إلَی الرَّسولِ تَرَی اَعیُنَهُم تَفیضُ مِنَ الدَّمعِ ممَّا عَرفُوا مِنَ الحَقِّ یَقولونَ رَبَّنا آمَنّا فَاکتُبنا مَعَ الشّاهِدین؛ (۱) «و چون آنچه را بر پیامبر فرو آمده بشنوند می ‏بینی که دیدگانشان از آنچه از حق شناخته اند اشک می ‏بارد، گویند: پروردگارا، ایمان آوردیم پس [نام] ما را با گواهی دهندگان [به حق، یعنی با نام دیگر مؤمنان] بنویس».
اما در کاربرد واژه «فیض» درباره خدا و به عنوان نمونه، در این جمله که «عالم فیض خداست» به هیچ‏ وجه معنای مادی آن اراده نشده و آن تعبیر به این معنا نیست که از درون خدا چیزی سرریز می شود و اساساً ما وقتی می خواهیم مفاهیم و صفاتی را که از مادیات انتزاع شده اند به خداوند نسبت دهیم، حیثیت های مادی را از آنها تجرید می کنیم و برداشتی صرفاً معنوی و مجرد از آنها داریم. مثلاً واژه «علیّ» که از «علو» به معنای بلندی گرفته شده وقتی درباره خداوند به کار می رود، معنای والایی و علو مادی از آن تجرید می شود و معنای علو معنوی خداوند را افاده می کند. یا اینکه واژه «عظیم» از «عظم، به معنای استخوانی‏» گرفته شده و در این کاربرد، به حیوانی که بزرگ و دارای استخوان های بزرگ باشد، عظیم گفته می شود. اما وقتی این واژه درباره خداوند به کار می رود، به هیچ‏ وجه معنای مادی آن لحاظ نمی شود، چون خداوند مجرد است و دارای جسم نمی‏ باشد، و از آن عظمت و شکوه معنوی اراده می گردد. همچنین «صانع» به صنعتگری گفته می شود که با ترکیب مواد و ایجاد تغییرات در آنها وسیله ای می سازد و مسلماً این معنا در کاربرد آن درباره خداوند منظور نیست و کاربرد آن درباره خداوند بدین معناست که خداوند اشیا را از کتم عدم خارج ساخت و لباس وجود و هستی به آنها پوشاند. از این روست که وقتی متکلمان این صفات و مفاهیم مشترک را درباره خداوند به کار می‏ برند، می کوشند که آمیزه ها و شائبه های جسمانی را از آنها خارج و تجرید کنند، مثلاً می گویند: اللهُ عالمٌ لا کَعِلمُنا یا هُو قادرٌ لا کَقُدرَتِنا.
روشن شد که یکی از عوامل غفلت از نعمت های الاهی و عدم شکر آنها، بی شمار بودن آنهاست و ریزش مدام و انبوه نعمت های الاهی باعث گردیده که انسان از شناخت آنها عاجز بماند و نتواند آنها را احصا کند؛ از این روی خداوند فرمود: وَ آتاکم مِّن کلِّ مَا سَألتُمُوهُ وَ إن تَعُدُّوا نِعمَتَ الله لا تُحصوهَا إنَّ الانسانَ لَظلومٌ کفَّارٌ؛(۲) «و از هرچه خواستید به شما داد، و اگر [بخواهید ]نعمت خدا را بشمرید آن را شمار نتوانید کرد؛ به راستی آدمی ستمگر و ناسپاس است».
در آیه دیگر می فرماید:
أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُمْ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَهً وَ بَاطِنَهً وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لاَ هُدًى وَ لاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ؛ (۳) «آیا ندیده اید که خدا آنچه را در آسمان ها و آنچه را در زمین است مسخر شما ساخته و نعمت های آشکار و نهان خویش را بر شما گسترده و فراوان کرده است؟ و برخی از مردم درباره خدا بی [آنکه] دانش و رهنمود و کتابی روشن [داشته باشند] به مجادله برمی خیزد».
ما هر قدر درصدد شناسایی نعمت های خداوند برآییم، بخش اندکی از آنها را مورد شناسایی قرار می دهیم. تازه شناخت ما به آن بخش از نعمت ها نیز ناقص خواهد بود و به هیچ ‏وجه نمی توانیم همه نعمت هایی که خداوند در پیرامون ما قرار داده و همچنین امکانات و نعمت هایی را که در بدن و وجود ما قرار داده بشناسیم و در نتیجه شکر آن نعمت های بی کران از ما ساخته نیست و ما در مقام شکر می توانیم از بخشی از نعمت های خدا که مورد شناسایی ما قرار گرفته، آن هم به نحو ناقص، شکرگزاری کنیم و از به جا آوردن حق شکرگزاری از یک نعمت نیز عاجزیم. بایسته است که در راستای شکرگزاری از نعمت‏ هایی که امکان شناسایی آنها برای ما فراهم است، از علوم مربوطه استفاده کنیم و حتی ‏الامکان شناخت فعالیت های فیزیولوژیک بدن و فعالیت های اندام و تعاملات آنها با یکدیگر و فعالیت های روحی و روانی انسان و نیز شناخت ویژگی ها و خواص پاره ای از نعمت هایی را که مورد استفاده ما قرار می گیرد برای خود فراهم سازیم. درنظر داشته باشیم که دفع بلاها و حوادث ناگوار و فرشتگانی که خداوند آنان را مأمور کرده که از ما محافظت کنند نیز از نعمت های الاهی به شمار می‏ روند که ما کمتر به آنها توجه داریم و بابت آنها از خداوند تشکر نمی کنیم و حضرات ائمه معصومین علیهم السلام در بسیاری از دعاها از جمله، در دعای جوشن صغیر، دعای افتتاح و دعای ابوحمزه ثمالی ما را به بلاهایی که خداوند از ما دفع کرده است توجه داده اند.

ضرورت توجه ویژه به نعمت های معنوی و شکرگزاری آنها

شایسته است که ما با فراغت بال و در محیطی آرام، لختی به تفکر درباره نعمت های خداوند بپردازیم و فهرستی از نعمت های خداوند تهیه کنیم و پیوسته در هر فرصتی که به هریک از آنها توجه یافتیم به حمد و سپاس خداوند بپردازیم. در این صورت ما ادب بندگی و شکرگزاری از معبود را به جا آورده ایم و اندکی از نعمت های خدا را پاس داشته ایم. چنان که وقتی کسی به ما خدمت می کند و کاری برای ما انجام می دهد، ما خود را موظف می دانیم که از او تشکر کنیم و گاهی برای کاری که کسی برای ما انجام می دهد، چندین بار و در هر فرصتی که او را ملاقات می کنیم به تشکر و اظهار شرمندگی از او می پردازیم. با این تفاوت که آنچه دیگران در اختیار ما می گذارند از نظر کمی و کیفی محدود است، اما نعمت های خداوند حدی ندارد و امکان شکرگزاری از همه آنها و حتی ادای حق سپاس از یکی از آنها برای ما فراهم نیست، به خصوص نعمت های معنوی نظیر نعمت ایمان و دین که قابل ارزیابی نیستند و ما نمی توانیم به اهمیت و ارزش آنها واقف گردیم. در روایتی درباره سرمایه عظیم ولایت ائمه اطهار علیهم السلام آمده است:
عَن مُوسَی بنِ جَعفَر علیه السلام قَالَ إن رَجُلاً جَاءَ إلَی سَیِّدنَا الصّادقِ علیه السلام فَشَکا إلَیهِ الفَقرَ، فَقالَ: لَیسَ الأمرُ کمَا ذَکرتَ و مَا أعرِفُک فَقیراً. قَالَ: و اللهِ یا سَیِّدی مَا استَبَنتَ، وَ ذَکر مِنَ الفَقرِ قِطعَهً و الصّادقُ علیه السلام یُکذِّبُه إلی أن قَالَ: خَبِّرنی لَو أُعطِیتَ بِالبَراءَه مِنّا مائَهَ دینارٍ کنتَ تَأخُذُ؟ قَالَ: لا، إلی اَن ذَکرَ ألوفَ دَنانیرَ، وَالرَّجلُ یَحلِفُ أنَّهُ لا یَفعَلُ، فَقالَ: لَه مَن مَعهُ سِلعَهٌ یُعطَی هَذَا المَالَ لا یَبیعُهَا، هُوَ فَقیرٌ؟؛(۴)«امام موسی ‏بن جعفر علیه السلام فرمودند: مردی نزد آقای ما، امام صادق علیه السلام آمد و نزد ایشان از فقر شکایت کرد، حضرت فرمودند: مطلب چنان نیست که تو می گویی و من تو را فقیر نمی دانم. او گفت: ای آقای من، به خدا قسم، به حال من واقف نشده ای و شمه ای از فقر خود را باز گفت و امام صادق علیه السلام تکذیب کردند، تا اینکه به او فرمودند: به من بگو اگر صد دینار طلا به تو دهند تا از ما بیزاری جویی می گیری؟ گفت: نه، حضرت تا هزاران دینار (در مقابل برائت و بیزاری از اهل بیت علیهم السلام) فرمودند و آن مرد سوگند خورد که نه. حضرت فرمودند: آیا کسی که متاعی دارد که با این همه پول نمی فروشد فقیر است؟»
به هر حال نعمت های معنوی، چون نعمت اسلام، تشیع، ولایت اهل بیت، معرفت خدا، معرفت اهل بیت و امام حسین و امام زمان علیهم السلام بسیار باارزش‏ تر از نعمت های مادی هستند و با هیچ مقیاسی قابل سنجش و ارزش گذاری نیستند و درک این نعمت ها از عهده ما خارج است و ما ناچاریم که در پیشگاه خداوند اعتراف کنیم که از شکر این نعمت های بزرگ عاجزیم و بر اساس برخی از روایات اعتراف به عجز از شکرگزاری نعمت های خداوند، خود شکر نعمت محسوب می گردد و از جمله امام صادق علیه‏السلام می فرمایند:
وَتمامُ الشُّکرِ اعترَافُ لِسانِ السِّرِّ خَاضِعاً لله تَعالَى بِالعَجزِ عَن بُلوغِ أدنَى شُکرِهِ، لأنَّ التَّوفیقَ لِلشُّکر نِعمَهٌ حادِثَهٌ یَجِبُ الشُّکرُ عَلَیها، وَ هِیَ أعظَمُ قَدراً وَ اعزُّ وُجوداً مِنَ النِّعمَه الَّتی مِن أجلِها وُفِّقتَ لَهُ، فَیَلزَمُک عَلَى کلِّ شُکرٍ شُکرٌ أعظمُ مِنهُ إلى مَا لا نِهایَهَ لَهُ مُستَغرِقاً فِی نِعمَتهِ، قاصراً عاجزاً عَن دَرک غایَه شُکرِه؛(۵)«و شکر تمام و کامل این است که زبان دل و با خضوع در پیشگاه خداوند به عجز از انجام کوچک ترین شکر اعتراف کند، چه آنکه موفقیت در انجام شکر و سپاس خود نعمت تازه ای است که شکر آن لازم است و این موفقیت باارزش‏تر و پرقیمت تر از آن نعمتی است که موفق به شکر آن شده ‏ای پس برای هر شکری شکری برتر از آن بایدت تا بی نهایت که انسان شکرگزار غرق در نعمت حق است و از رسیدن به غایت و نهایت شکر، قاصر و عاجز است».

قصور و کوتاهی انسان در شکرگزاری از خدا

حضرت در پایان فراز مزبور از مناجات خود به ریزش پیوسته نعمت ها و فراوانی آنها و عجز از شکرگزاری و نیز کوتاهی در قدردانی و شکر آنها اعتراف می کنند. از آن روی که نعمت های خدا بی شمار است و همه جن و انس نمی توانند آنها را بشمارند، انسان قاصر و عاجز از ادای شکر آنهاست؛ اما از آن روی که توجه به نعمتی و تلاش در بهره ‏مندی از آن او را از توجه به خداوند غافل می سازد و در نتیجه نمی کوشد که در حد توان، سپاس خدای را به جا آورد، مقصر است. چرا که نباید توجه به برخی نعمت ها انسان را از سایر نعمت ها و نیز از خداوندی که آن نعمت ها را در اختیار انسان نهاده است غافل سازد و انسان در هر حال باید توجه اصلی خود را معطوف به خداوند کند و هیچ چیز او را از یاد خدا باز ندارد و در مقام بهره برداری از هر نعمتی، اول رو به سوی خداوند آورد و به پاس آن نعمت از خداوند شکرگزاری کند. آن گاه حضرت بر نفس خود که به اهمال و تضییع نعمت ها پرداخته شهادت می دهند. ما اگر در خویش بنگریم، درمی یابیم که در طول عمر و پیوسته از نعمت های بزرگ خدا برخوردار بودیم و قدر آنها را نشناختیم و استفاده بایسته و حتی گاهی استفاده صحیح از آنها نبردیم. کیست که از جوانی و سلامتی، این دو نعمت بزرگ خدا استفاده شایسته و بایسته برده باشد؟ پس ما علاوه بر آنکه احاطه به همه نعمت‏ های خدا نداریم و نمی توانیم همه نعمت هایی را که خداوند در اختیارمان نهاده بشناسیم و در نتیجه از شکر همه آنها عاجزیم، از انجام سپاس و شکری که از عهده‏ مان ساخته است نیز کوتاهی می کنیم.
حضرت در ادامه مناجات می فرمایند:
وَانتَ الرَّؤفُ الرَّحیمُ البَّرُ الکریمُ، الَّذی لا یُخیِّبُ قاصِدیهِ، وَلا یَطرُدُ عَن فِنآئِهِ آمِلیهِ، بِساحَتِک تَحطُّ رِحالُ الرّاجینَ، وَ بِعَرصَتِک تَقِفُ آمالُ المُستَرفِدین، فَلا تُقابِل آمالَنا بِالتَّخییبِ وَالأیاس، ولا تُلبِسنا سِربالَ القُنُوطِ وَالإبلاسِ؛ «و تو بسیار با رأفت و مهربان و با کرم و احسانی که هرکس را رو به تو آرد محروم نمی سازی و امیدواران به خویش را از درگاه خود دور نمی گردانی. به ساحت قدس تو امیدواران بار می‏ افکنند و آرزوهای بخشش ‏خواهان و کمک‏ جویان در پیشگاه تو بار بسته اند. پس امیدهای ما به خود را با نومیدی و یأس مواجه مگردان و جامه نومیدی و سرافکندی به ما مپوشان».
«فناء»، «ساحت» و «عرصه» به معنای پیشگاه است و برای هرکدام از آنها در فارسی واژه مستقلی وجود ندارد. تعبیر بساحتک تحط رحال الراجین کنایی است و این تعبیر در اصل برای توقف مسافران و کاروان ها در محلی که بدان منظور فراهم شده به کار می رود و «محط الرحال» به بارانداز و محلی گفته می شود که کاروانیان در آنجا توقف می کنند و باروبنه های خود را در آنجا قرار می دهند و در فراز مزبور از مناجات، کنایه از پناه آوردن امیدواران به ساحت قدس ربوبی و آستان مهر و رأفت الاهی که یگانه پناهگاه بندگان است می ‏باشد.
سپس حضرت می فرمایند: «اِلاهی تَصاغَرَ عندَ تَعاظُمِ الاِئک شُکری، وَتضآئَلَ فی جَنبِ اِکرامِک ایَّای ثَنآئی وَ نَشری؛ «خدایا، شکر و سپاس من در برابر نعمت های بزرگ تو بسیار ناچیز است و ثناگویی و بازگویی نعمت هایت در مقابل اکرام و عنایتت به من بی‏ مقدار می‏ باشد».
انسان در برابر خدمتی که به او شده و نعمتی که در اختیارش قرار گرفته باید بکوشد که شکر و سپاس درخور انجام دهد و درصدد جبران لطف و مرحمتی که در حق او شده برآید. مثلاً اگر کسی خانه ای را با تمام وسایل و امکانات در اختیار انسان قرار دهد و حتی سندش را به نام او بزند، اگر دریافت کننده این هدیه بزرگ به گفتن «متشکرم» بسنده کند، شکر آن نعمت و هدیه بزرگ را به جا نیاورده است. وی در مقام تشکر و سپاس باید رفتار و خدمتی متناسب با آنچه در اختیارش قرار گرفته انجام دهد و اگر امکان جبران آن خدمت بزرگ برایش فراهم نیست، سخنانی حاکی از سپاسگزاری و حق ‏شناسی و تلاش برای جبران آن خدمت بزرگ بر زبان جاری سازد و اظهار محبت و شرمساری کند تا حق لطفی که به او شده انجام داده باشد. اما پر واضح است که ما نمی توانیم شکر بایسته و شایسته نعمت های خداوند را انجام دهیم و شکر ما هر چند از نظر کمیت و کیفیت زیاد به چشم آید، در برابر نعمت های الاهی بسیار حقیر و ناچیز است. حتی قدردانی و شکر نعمت هایی که به ظاهر به چشم نمی آیند و در مقایسه با سایر نعمت ها کوچک جلوه می کنند از ما برنمی آید و به هیچ ‏وجه نمی توانیم قدر و ارزش آنها را بشناسیم. به عنوان نمونه یکی از نعمت های خدا که به ندرت ما به آن توجه می یابیم، تارهای صوتی است که خداوند در حنجره ما قرار داده و امکان سخن گفتن را برای ما تسهیل می سازند. حال اگر به هر دلیلی این تارهای صوتی آسیب ببینند، انسان نمی تواند به وضوح سخن گوید و تنها صداهای ناموزون و نامفهوم از دهان انسان خارج می شود و در نتیجه ارتباط کلامی انسان با دیگران برقرار نمی گردد. آن گاه هرکسی که تارهای صوتی اش آسیب دیده در حد وسع و توان مالی اش درصدد رفع آن ناراحتی برمی آید و برای مداوا و در صورت لزوم برای جراحی حنجره خود اقدامات لازم را انجام می دهد و گاه چندین بیمارستان عوض می کند و چندین میلیون تومان خرج می کند. حتی اگر از امکانات پزشکی و دانش پزشکی داخل کشور نتیجه نگرفت، اگر از سرمایه مالی مناسبی برخوردار باشد، برای ادامه معالجه به خارج سفر می کند و بدان امید که سلامتی خود را باز یابد و مشکل تارهای صوتی او مرتفع گردد، هر قدر که بتواند خرج معالجات خود می کند. اکنون که خداوند چنین نعمتی را رایگان در اختیار ما نهاده، ما باید بنگریم که چه وظیفه ای در قبال آن داریم. آیا سزاوار است که از این نعمت الاهی سوء استفاده کنیم و مثلاً به پدر و مادر خود دشنام دهیم و با آنها تندی کنیم؟ آیا سزاوار است که دروغ بگوییم و تهمت بزنیم و غیبت کنیم و حرف های لغو و بیهوده بر زبان جاری سازیم؟

پی نوشت ها :

۱. مائده (۵)،۸۳.
۲. ابراهیم(۱۴)،۳۴.
۳. لقمان(۳۱)،۲۰.
۴. محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۶۷، باب ۷، ص ۱۴۷، ح ۱.
۵. همان، ج ۷۱، ب ۶۱، ص ۵۲، ح ۷۷.

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

نفرین مادر در حق عالم بنی‌اسرائیل

از امام باقر(علیه السلام) روایت است که در بنی‌اسرائیل، عابدی بود بنام جریح، که در صومعه خویش به عبادت مشغول بود.

روزی مادرش او را در حالی که وی به نماز اشتغال داشت، خواند، اما او، مادر را پاسخ نداد ـ (در بعضی روایات آمده که اگر جریح فقیه می‌بود می‌دانست که قطع نماز نافله و پاسخ دادن به مادر، از نماز افضل بود) ـ مادر برگشت، و بار دوم آمد او را صدا زد، و او باز پاسخ نداد، تا سه بار. در این وقت، مادر، او را نفرین کرد و گفت: از خدای بنی‌اسرائیل می‌خواهم که تو را به خود واگذارد و یاریت نکند.

آن روز گذشت و روز بعد، زن بدکاره‌ای به کنار صومعه او آمد و فرزندی را که در رحم داشت در آنجا وضع حمل کرد و ادعا کرد که فرزند، از آن جریح است. در میان بنی‌اسرائیل شایع شد که آن کس که مردمان را از زنا نهی می‌نمود، خود مرتکب زنا گشته است! حاکم دستور داد وی را به دار کشند. مادرش بر سر و روی زنان، به پای چوبه دار آمد. جریح گفت: ای مادر! خاموش باش که این، نتیجه همان نفرین تو است.

مردمان چون شنیدند گفتند: ما از کجا بدانیم که این تهمت و این نسبت دروغ است؟ جریج گفت: کودک را حاضر کنید. چون کودک بیاوردند، از او پرسیدند: پدرت کیست؟ وی به زبان آمد و گفت: فلان چوپان پدر من است، و بدین گونه خداوند بر اثر توبه جریح، وی را نجات داد، و جریح سوگند یاد کرد که از این پس، از خدمت مادر جدا نگردد.

(منبع: علامه مجلسی؛ بحار الأنوار؛ ج‏۷۱، ص۷۵)

گذشت امام سجاد(ع) در برابر تهمت دیگران

روزى امام سجّاد، حضرت زین العابدین علیه السّلام در جمع عدّه اى از دوستان و یاران خود نشسته بود، که یکى از خویشان آن حضرت ، به نام حسن بن حسن وارد شد.

 چون نزدیک حضرت قرار گرفت ، زبان به دشنام و بدگویى به آن حضرت باز کرد؛ و امام علیه السّلام سکوت نمود و هیچ عکس العملى در مقابل آن مرد بى خرد نشان نداد تا آن که آن مرد بد زبان آنچه خواست به حضرت گفت و سپس از مجلس بیرون رفت .

آن گاه ، امام سجّاد علیه السّلام به حاضرین در جلسه خطاب نمود و فرمود: دوست دارم هر که مایل باشد با یکدیگر نزد آن مرد برویم تا پاسخ مرا در مقابل بد رفتارى او بشنود.

افراد گفتند: یابن رسول اللّه ! ما همگى دوست داریم که همراه شما باشیم و آنچه لازم باشد به او بگوییم و از شما حمایت کنیم .

سپس حضرت کفش هاى خود را پوشید و به همراه دوستان خود حرکت کرد و آن ها را با این آیه شریفه قرآن نصیحت نمود: ((والکاظمین الغیظ والعافین عن النّاس واللّه یحبّ المحسنین ))  و با این سخن دلنشین ، همراهان فهمیدند که حضرت با آن مرد برخورد خوبى خواهد داشت .

وقتى به منزل آن مرد رسیدند، حضرت یکى از همراهان را صدا کرد و فرمود: به او بگوئید که علىّ بن الحسین آمده است .

چون مرد بد زبان شنید که آن حضرت درب منزل او آمده است ، با خود گفت : او آمده است تا تلافى کند و جسارت هاى مرا پاسخ گوید.

پس هنگامى که آن مرد درب خانه را گشود و از خانه خارج گشت ، حضرت به او فرمود: اى برادر! تو نزد من آمدى و به من نسبت هائى دادى و چنین و چنان گفتى ، اگر آنچه را که به من نسبت دادى در من وجود دارد، پس از خداوند متعال مى خواهم که مرا بیامرزد.  اگر آنچه را که گفتى ، در من نیست و تهمت بوده باشد از خداوند مى خواهم که تو را بیامرزد.

چون آن مرد چنین اخلاق حسنه اى را از امام زین العابدین علیه السّلام مشاهده کرد، حضرت را در آغوش گرفته و بوسید و ضمن عذرخواهى ، گفت : اى سرورم ! آنچه را که به شما گفتم ، تهمت بود ومن خود سزاوار آن حرف ها هستم ، مرا ببخش .(۱)

۱- ارشاد شیخ مفید: ص ۱۴۵، اعیان الشّیعه : ج ۱، ص ۴۳۳٫

خیانت جبرئیل

شبهه

مبلغین وهابی شیعیان را به این عقیده متهم می­ کنند که آنان باور دارند که جبرئیل ابتدا می­ خواست وحی را به علی علیه السلام نازل کند و سپس به دلیلی به پیامبر نازل کرد، صحیح است!

پاسخ شبهه

در پاسخ اين شبهه بايد گفت: این ادعا افتراء و تهمتی است که دشمنان شیعه به پیروان مکتب اهل­ بیت (ع) نسبت داده­ اند، و تا کنون هیچ دلیلی در اثبات این ادعا ارائه نداده­ اند و صرف ادعاست، و با هیچ اصل از اصول شیعه سازگاری ندارد و در هیچ منبع شیعه بیان نشده و از زبان هیچ شیعه­­ ای شنیده نشده است.

شيعه معتقد به عصمت فرشتگان الهي است، جبرئيل أمین که آورندة وحي است، جزء ملائكه مقرب خداست. و هيچ خطا، اشتباه و نسياني در او راه ندارد. خداوند سبحان می­ فرماید:«لايعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون؛[1] هرگز مخالفت فرمان خدا نمي­ كنندو دستورات او را دقيقاً اجرا مي كنند.»  آيه دلالت مي­ كند به اين كه ملائكه مخالف اوامر و نواهي الهي كاري انجام نمي­ دهند، مفسرين اين آيه شريفه را دليل بر عصمت ملائكه مي دانند.[2]

«يخافون ربهم من فوقهم و يفعلون ما يؤمرون.[3] از خدا كه فوق همه آنهاست مي ترسند و به هر چه مأمورند اطاعت مي كنند. اين آيه شريفه هم اثبات مي كند كه ملائكه در هر امري تابع اوامر و نواهي الهي هستند.[4]

«لايسبقون بالقول و هم بأمره يعملون؛[5] هرگز پيش از امر خدا كاري انجام نمي دهند و هر چه بكنند بفرمان خدا بجا مي آورند. اين آيه هم مثل آيات قبل دلالت مي كند كه ملائكه در هر كاري تابع امر الهي هستند.

«نزل به الرّوح الأمين علي قلبك لتكون من المنذرين؛[6] خداوند در اين آيه از جبرييل به عنوان امين ياد مي ­كند و أمين هم به كسي مي گويند كه از او خيانتي صادر نشود. شيعيان اعتقاد دارند كه جبرئيل مَلك اميني است كه قرآن را به امر خداوند به قلب مبارك پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل كرده است.

«قل من كان عدواً لجبرئيل فانّه نزّل علي قلبك باذن الله؛[7] بگو هر كس با جبرئيل دشمني ورزد (در حقيقت دشمن خداست) چرا كه آن فرشتة گرامي به اذن خداوند قرآن را بر قلب تو نازل نمود. در اين آيه خداوند دشمنان جبرئيل را توبيخ كرده و مي فرمايد كه جبرئيل آيات را به اذن خداوند به قلب پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل كرده، بدون اذن خداوند كاري انجام نمي دهد. بلكه هر دستوري كه مي آورد به اذن الله است و شيعيان قائل به امانت جبرئيل در ابلاغ وحي رسالت به پيامبر عظيم الشأن اسلام اند.[8]

باید توجه داشت كه اطاعت و ترك عصيان فرشتگان يك نوع اطاعت تكويني است نه تشريعي، آنها چنان ساخته شده ­اند كه فرامين الهي را با كمال ميل و رغبت اجرا مي كنند.[9] و لذا امكان ندارد كه از دستورات الهي سرپيچي نمايند و آنچه بر پيامبر نازل شده همان اجراي فرامين الهي است.

ب. رواياتي زیادی وجود دارد که حالات ملائكه را بيان مي­ كنند كه ملائکه قدرت انجام خطا را هر گز ندارند و شيعه با استدلال به اين روايات عقيده دارد كه ملائكه معصوم هستند و هیچ ­گاه خیانت نمی­کنند.

امام علي ـ عليه السلام ـ در خطبة اول نهج البلاغه ملائكه را چنين توصيف مي كند: «گروهي از آنان هميشه به سجده­ اند و ركوع ندارند و يا به ركوعند و قيام نمي­ كنند. يا در صفوفي كه هرگز از هم پراكنده نمي گردد قرار دارند. يا همواره تسبيح مي­ گويند، هرگز خسته نمي ­شوند. هيچ خواب چشم­ه اي آنان را نمي­ پوشاند و عقول آنها گرفتار نسيان و سهو نمي­ گردد. بدن آنها به سستي نمي­ گرايد و غفلت و نسيان بر آنان عارض نمي شود و گروه ديگر امينان وحي او، و زبان او به سوي پيامبرانند و پيوسته براي رساندن حكم و فرمانش در رفت و آمدند.»[10]

شیعیان عقايد و تكاليف خود را از امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ اخذ كرده است و با نگاه به سخنان معصومين و ائمه ـ عليه السلام ـ روشن مي شود كه ايشان به نبوت نبي خاتم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ايمان داشته و بارها به آن شهادت داده­ اند. شيعيان كه خود را پيروان اين حضرات معصومين ـ عليه السلام ـ مي دانند، جز راه و روش ائمه و امامان خويش طريق ديگري انتخاب نكرده ­اند. وقتي شيعه با تمام وجود هر روز به نبوت و رسالت حضرت خاتم الانبياء ـ صلّي الله عليه و آله ـ شهادت مي­ دهد پس چگونه ممکن است كه بگويند جبرئيل بايد رسالت را به علي ـ عليه السلام ـ ابلاغ مي­ كرد. در نتيجه خيانت كرده و به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آورده است. هم پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را نبي برحق بداند و از طرف ديگر قائل به خيانت جبرئيل باشند.

علي ـ عليه السلام ـ در بارة پيامبر گرامي اسلام مي­ فرمايد: « و اشهد اَن لا اله الّا الله وحده لاشريك له و اشهد اَنّ محمداً عبده و رسوله، خاتم النبييّن». گواهي مي­ دهم كه محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ بنده و پيامبرخدا و خاتم پيامبران است.[11]

در جاي ديگر چنين مي­ فرمايد: «امين وحيه و خاتم رسله». محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ امين وحي و خاتم پيامبران است.[12]

امام صادق ـ عليه السلام ـ هم مي­ فرمايد: «لم يبعث الله عزوجل من العرب الّا خمسة انبياء، هوداً و صالحاً و اسماعيل، شعيباً و محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ خاتم النبيّين». خدا از ميان قوم عرب تنها پنج پيامبر را برانگيخت كه عبارتند از: هود، صالح، اسماعيل، شعيب و محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه خاتم پيامبران است.[13]

شیعه معتقد است كه علي ـ عليه السلام ـ وصي و جانشين پيامبر اسلام و امام مسلمین است، بحث نبوت امام علی همانگونه که پیش از این بیان شد در هیچ کتابی منتسب به شیعه چنین چیزی نوشته نشده و هیچ شیعه و لو عامی و بی­ سواد به چنین مطلبی اعتقاد نداشته اند و تا کنون از زبان هیچ یک از شیعیان چنین مطلب گفته نشده است، این تهمت نیز از تهمت­ های است که از سوی برخی متعصبین مخالف شیعه مطرح می ­شود تا مکتب اهل بیت  را در افکار دیگران بد جلوه دهند، غافل از اینکه نور اهل بیت با این تلاش ­های نافرجام هرگز خاموش نخواهد شد و روز به روز دامنه آن گسترده­ تر و وجدان­های بیدار و حق طلب به سوی این مکتب نورانی تمایل پیدا می ­نمایند.

پی نو شت ها:

[1] . تحريم، 6.

[2] . ذيل آيه 6، سورة مباركه تحريم، فتح الله كاشاني، تفسير منهج الصادقين،  كتابفروشى وچاپخانهء محمد حسن علمى

سال چاپ، 1333 ق، ج 9، ص 241، أمین الاسلام طبرسی، تفسیر مجمع البيان، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات – بيروت – لبنان، اول، 1415ق،

ج 10، ص 63.

[3] . نحل، 5.

[4] . مجمع البيان، ج 6، ص 161، منهج الصادقين، ج 5، ص 198، جمال الدین حسن بن یوسف، حلي، كتاب الالفين، كتبة الألفين – الكويت، 1405ق،  ص 326.

[5] . انبياء،‌ 30.

[6] . انبياء، 27.

[7] . بقره، 97.

[8] . محمد حسين طباطبايي، تفسیر الميزان، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، ج 2، ص 24.

[9] . مكارم شيرازي، تفسير نمونه، دارالکتب الاسلامیة، 131387ش، ج 28، چ 9،

[10] . نهج البلاغه، خ اول، ترجمه محمد دشتي.

[11] . ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، دار إحياء الكتب العربية – عيسى البابي الحلبي وشركاه، اول، 1376ش، ج 9، ص 166.

[12] . نهج البلاغه، خطبه 173، ترجمه محمد دشتي.

[13] . محممد باقر مجلسی، بحار الانوار،مؤسسة الوفاء، بيروت – لبنان، ج 11، ص 42.

شاهراه حل اختلاف باهمسر

اختلاف نظر در هر رابطه‌ای، امری طبیعی و بدیهی است. در این زمینه، روابط زوجین نیز مستثنی نبوده و هر گونه اختلاف در ایده‌ها و ریزنگرش‌های آنان به زندگی، می‌تواند طبیعی قلمداد شود. البته چه خوب است که پیش از ازدواج، دختر و پسر در مورد ایدئولوژی و رویکرد‌های کلی یکدیگر، آشنا شوند تا این اختلافات، پس از ازدواج به حداقل برسد. حال سئوال اینجاست که در این مواقع، چه واکنش مفیدی می‌تواند بهترین نتیجه را در بر داشته و بهترین بهره‌وری را ارائه دهد. در زمان مشاجره چه خوب است که جلساتی برای تبادل نظر و گفتگوی دو طرف تشکیل شده و زمینه برای برون‌ریزی خواسته‌های درونی زوجین فراهم گردد. لذا کیفیت تشکیل این جلسات، از اهمیت خاصی برخوردار است.

اصولی که گوینده باید توجه داشته باشد

خلاصه حرف بزنید. در شرح مطالبی که باید بگویید جانب اختصار را رعایت کنید. به جنبه‌های مهم بپردازید. توصیه می‌کنم که از «قاعده دو جمله» پیروی کنید و به عبارت دیگر، صحبت خود را به دو جمله محدود کنید. اغلب اوقات می‌توان همه گفتنی‌ها را در دو جمله بیان کرد. با این روش از صحبت درباره مطالب خارج از برنامه که اغلب ایجاد تنش می‌کند، جلوگیری کنید.

صریح و موجز حرف بزنید. از صحبت‌های مبهم و از کلی گویی بپرهیزید. مثلا به جای این که بگویید: ” کاش منظم‌تر بودی.» بگویید «دلم می‌خواهد بعد از استفاده از حوله، آن را سرجای خود آویزان کنی.»
بندرت همسری را پیدا می‌کنید که «هرگز» کارش را درست انجام ندهد و یا «همیشه» در انجام کاری کوتاهی کند. با مطلق گرایی شرایطی فراهم می‌آورید که شما را از رسیدن به هدف باز می‌دارد.

از توهین، تهمت و سرزنش بپرهیزید. در ین خصوص بهتر است از «قاعده بی‌تقصیر بودن» استفاده کنید. «مسئله‌ای است که می‌خواهم با تو در میان بگذارم ببین می‌توانی به حل آن کمک کنی.» خود را در هیئت تعمیرکاری ببینید که می‌خواهد بدون هر گونه سرزنش پیچی را سفت یا شل کنید.

از زدن برچسب، مانند «شلخته»، «خود خواه»، یا «بی‌ملاحظه» و غیره خودداری کنید. این برچسب‌ها اغلب تعمیم مبالغه‌آمیز هستند و فضای صحبت را تیره می‌سازند. از آن بدتر، با ایجاد تکدر خاطر، فضای حاکم بر جلسه حل اختلاف را خراب می‌کنند.

از مطلق گویی و استفاده از کلماتی مانند «هرگز» یا «همیشه» خودداری کنید. این واژه‌ها معمولا اشتباه هستند. به ندرت همسری را پیدا می‌کنید که «هرگز» کارش را درست انجام ندهد و یا «همیشه» در انجام کاری کوتاهی کند. با مطلق‌گرایی شرایطی فراهم می‌آورید که شما را از رسیدن به هدف باز می‌دارد.

حرفتان را بزنید و از انتقاد خودداری کنید. مثلا به جای این که بگویید «تو هرگز به من کمک نمی‌کنی» بگویید «اگر در شستن ظرف‌ها به من کمک کنی بسیار ممنون می‌شوم.»

ذهن‌خوانی نکنید. احتمال این که ذهن‌خوانی اشتباه باشد زیاد است و در نتیجه زمینه عصبانیت همسرتان را فراهم می‌سازید. اگر فکر می‌کنید که همسرتان از شما دلگیر است بهتر است بگویید: «احساس می‌کنم از من دلگیر هستی.» در برخورد با باورهای خود بدانید که لزوماً با واقعیت‌ها روبرو نیستند و چه بهتر که از تحلیل روانشناسانه درباره انگیزه‌های همسرتان اجتناب کنید.

اصولی که شنونده باید رعایت کند

زمینه‌های توافق را پیدا کنید. ببینید با کدامیک از نکات مورد اشاره همسرتان موافق هستید، تا در نقش مخالف او ظاهر نشوید: «بله! قبول دارم که اخیراً سرم خیلی شلوغ بوده است» «مثل این که معاشرت‌های اجتماعی من، تو را ناراحت کرده است.»

اگر فکر می‌کنید که همسرتان منظور شما را آن طور که هست درک نکرده، در مقام توضیح برآیید.

مضامین منفی صبحت‌های همسرتان را ناشنیده بگیرید. بعید نیست که همسر شما در حالت دلخوری یا عصبانیت، در بیان مسئله مبالغه کند. به علت عصبانیت، توجه کنید و انتقادها و سرزنش‌ها را نادیده بگیرید.

از خود سوال کنید. ممکن است گله و شکایت همسر شما برای خود او روشن باشد، اما شما از چگونگی آن آگاه نباشید. از خود بپرسید: «منظورش چیست؟ چه می‌خواهد بگوید؟»

مطمئن شوید که منظور همسرتان را درک کرده‌اید. مثلاً به او بگویید: «فکر می‌کنم منظور تو این است که حاضر نیستی دخالت‌های مادرم را تحمل کنی.» یا «آیا منظورت این است که صورت حساب‌های بانک را من پرداخت کنم؟»

اگر فکر می‌کنید که همسرتان منظور شما را آن طور که هست درک نکرده، در مقام توضیح برآیید. مثلاً بگویید: «خیلی دلم می‌خواست تو را ببینم. اما مجبور بودم کار اداره را تمام کنم.»

از گفتن «متاسفم» ترسی به دل راه ندهید. روابط زناشویی ایجاب می‌کند که اگر خواسته و ناخواسته اسباب تکدر خاطر همسرتان را فراهم کرده‌اید، در مقام پوزش برآیید و تاسف خود را به اطلاع او برسانید.

منبع: عشق هرگز کافی نیست؛ آرون تی بک؛ ترجمه مهدی قراچه داغی

بررسى ریشه هاى تاریخى اهانت غربیان به پیامبر (ص)

چکیده

مشاهده ى اقسام توهین هاى ناروا و تنفر برانگیز به ساحت پیامبراعظم (ص)از جانب کسانى که مدعى پیشگامى در حقوق انسانى و آزادى فکر هستند،این سوال اساسى را در ذهن هر فرد ایجاد مى کند که انگیزه و هدف آنان از این اقدام غیر انسانى چیست؟ پیشینه ى تاریخى این موضوع در بردارنده ى حقایقى تلخ است. ظهور دین اسلام در مرزهاى مسیحیت همراه با طرح ارزش هاى پایدارالهى، همچون عدالت و کرامت انسانى در کنار پویایى و بهره‌مندى از تفکرات عقلانى دینى،صاحبان ثروت و قدرت را در جهان مسیحیت، که به سبب تحریفات و اختلافات فرقه اى دچار تزلزل شده بودند، به چالش کشاند.

آنان با توجه به ضعف فکرى و عدم امکان طرح اندیشه هاى برتر به ایراد تهمت و ناسزا به دین اسلام و پیامبر اکرم(ص)پرداختند و در این راه به هر حربه اى متوسل شدند.

مقدمه

توهین و اهانت به هر انسانى معمولاً از طرف عقلا و حتى عامه ى مردم امرى ناپسند و مذموم است. چنان چه به مقدسات و اشخاصى که مورد احترام بخش هایى از مردم هستند اهانتى انجام گیرد،این قباحت مضاعف مى گردد.

علیرغم برخى شعارها در عرصه ى آزادى افکار و اندیشه ها و ادعاى لزوم رعایت حقوق همگان در عصرکنونى، مدتى است به طورمکرر و به اشکال مختلف،انواع تهمت ها در مورد آخرین فرستاده ى وحى و پیامبر رحمت انجام مى پذیرد. سیل گسترده ى موج تهمت هاى ناروا علیه اسلام و پیامبر اعظم (ص)از جانب عوامل و دست اندرکاران کشورهاى غربى درسال هاى اخیر به اوج خود رسیده است.

متاسفانه در برابر این تهاجم همه جانبه و ناعادلانه عملاً توجهى از جانب افراد صاحب نظر و اندیشمند انجام نشده است. بیم آن مى رود به تدریج به امرى عادى تبدیل گردد، لذا ضرورت دارد به منظور آگاهى عمومى مردم به ویژه نسل جوان این موضوع از ابعاد مختلف مورد کنکاش قرار گیرد. یکى از ضرورى ترین ابعاد آن تبیین سابقه ى تاریخى تهاجم همه جانبه ى برخى محافل غرب به اسلام است. نگارنده در این راستا مى کوشد بر پایه ى یک روش تحلیلی- تاریخى ریشه ها و سابقه ى رویارویى غرب با اسلام و پیامبر (ص) را مورد بحث قرار دهد.

مسأله ى اساسى در این پژوهش آن است که آیا در ابتدا چهره ى واقعى پیامبر اسلام (ص)در غرب معرفى گردید، یا مبناى نادرستى براى معرفى دین اسلام و پیامبرش به کار گرفته شد.همچنین به دیگر مسائل مرتبط نیز پرداخته خواهد شد از جمله انگیزه هاى غربیان در دشمنى با پیامبر اسلام (ص)، نقش برخى از صاحب نظران و مبلغان مسیحى دراین راستا و سرانجام دست آویزهاى اساسى آن در تبلیغات علیه پیامبر اسلام(ص).

توهین ضعف منطق یا بى منطقى

رشد سریع و قابل توجه برخى کشورهاى غربى پس از رنسانس و به دنبال آن انقلاب صنعتى دراین کشورها موجب گردید تا در تقسیم بندى کشورهاى جهان معاصر به توسعه یافته و در برابر آن توسعه نیافته تقسیم گردند. کشورهاى توسعه یافته که معمولاً به عنوان کشورهاى الگو و پیشتاز در عرصه هاى مختلف قلمداد مى شدند. بعضاً به طرح مفاهیم و روش هاى جدیدى پرداختند. مطرح شدن آزادى عقیده و فکر، حقوق بشر،احترام به عقاید دیگران و موارد متعدد دیگر از این قبیل است.

این که آنچه در قالب دستاوردهاى علوم مختلف در غرب شکل گرفت آیا نتیجه تلاش هاى همان ملل بود یا سایر اقوام و ملت ها نیز در آن نقش داشتند از حوصله ى این مختصر خارج است، اما به واسطه ى ارتباط موضوعى به اختصار با استناد به نظریات برخى اندیشمندان غربى به آن اشاره مى نماییم.

به نظر هاسکینز نیرومندترین تکاپوهاى علمى و فلسفى آغازین روزگار سده هاى میانه، چه در زمینه هاى پزشکى و دانش ریاضى و چه در رشته هاى اخترشناسى، نجوم و کیمیاگرى در سرزمین هاى متعلق به پیامبراسلام(ص) وجود داشت (Haskins, 1971,882).

ویل دورانت نیز در این خصوص مى گوید: تمدن اسلامى از راه بازرگانى و جنگ هاى صلیبى و ترجمه ى صدها کتاب عربى به لاتین و مسافرتهاى دانشورانى از قبیل گربرت و مایکل اسکات و ادلارد باثى و غیره به اندلس و نیز از طرف جوانان مسیحى که پدرانشان آنها را براى کسب علم و آداب تمدن به کشورهاى اسلامى مى فرستادند به اروپا راه یافت (ویل دورانت ۴، ۱۳۴۳، ۱۲۳۳).

در این خصوص گفته ها و نوشته هاى بسیارى نقل شده است اما تردیدى وجود ندارد که پایه ها و ستون هاى اساسى تحولات علمى و فرهنگى مغرب زمین خلق الساعه ایجاد نگردیده، بلکه بخش هایى از آن میراث مسلمانانى بود که خود آن را از خرمن معرفت الهى کسب کرده بودند.

آنچه اخیراً در برخى محافل غربى مورد توجه قرار گرفته است توهین و تمسخر مقدسات مسلمانان است و این موضوع در قالب کتاب،مقاله، کاریکاتور فیلم و موارد دیگر تجلى مى یابد. اعتراضات گسترده ى مسلمانان نیز با پاسخ آزادى بیان و عقیده عملاً بى جواب مى ماند.

این درحالى است که کوچک ترین اظهار نظر در خصوص نقد منصفانه ى علمى و تاریخى هولوکاست و یا دیگر مسائل مربوط به صهیونیسم به شدت سرکوب مى شود! به راستى منطق اهانت کنندگان به مقدسات بیش از یک میلیارد مسلمان چیست؟ بدیهى است این محافل چنان چه از کوچک ترین دلایل عقلى و منطقى در دشمنى خود با اسلام برخوردار بودند،همان ها را در ابعاد گسترده تر مطرح نموده و نیازى به دروغ پردازى و تمسخر نداشتند.

با این حال چرا اصرار بر این اقدامات غیر منطقى دارند؟ از طرف دیگر سکوت رضایت مندانه ى دولت ها و محافل روشنفکرى غرب و بى تفاوتى بسیارى از مسلمانان چه معنایى دارد؟ به منظور دست یابى به شناختى نسبى در این خصوص مهم ترین اقدامات غربیان علیه اسلام بیان مى گردد.

الف-ارائه ى چهره ى مخدوش از اسلام و پیامبر اعظم(ص)

قاعده براین است که در مورد هر شخصیت تاریخى به منظور خوددارى ازهرگونه پیش داورى و همچنین جلوگیرى ازگرفتار شدن در افراط و یا تفریط و یا حب و بغض هاى رایج،با نگاهى دقیق از طریق منابع مطمئن و قابل اعتماد تحقیق شود. بر این اساس مراجعه به قرآن و سنت به دور از روایت هاى ضعیف و یا جعلى مى تواند حقایق را در مورد رسالت حضرت محمد (ص) بر همگان آشکار نماید.

در قرآن مجید،رسالت پیامبران الهى پیشین(ع) تایید مى شود؛ برخى از آیات به بیان سرگذشت آنان پرداخته و دشمنانشان به عذاب الهى تهدید مى شوند. در مورد دین مسیحیت و حضرت عیسى نیز روایات متعددى وجود دارد. حتى در قرآن سوره اى به نام مادرش مریم(ع) نام گذارى شده است. با این وجود تحریفات و کج فهمى هاى به عمل آمده در این نقد مورد عمل قرار گرفته و مردود اعلام مى گردد.

ازجمله چنین آمده است: در حق عیسى بن مریم چنین نشاید گفت که او رسول خداست و کلمه ى الهى و روحى ازعالم الوهیت است که به مریم فرستاده. پس به خدا و همه فرستادگانش ایمان آرید و تثلیث قائل نشوید. از این گفتار شرک باز ایستید بهتر است که جز خداى یکتا خدایى نیست. خدا منزه و برتر از آن است که او را فرزندى باشد. هرچه در آسمان و زمین است همه ملک اوست و خدا به نگهبانى همه موجودات کافى است (نساء، ۱۷۱).

در واقع خواه در مورد پیامبر اسلام(ص) و سایر پیامبر الهی(ع)محوریت توحید به همراه طرح ارزش هاى الهى و فضائل اخلاقى مورد توجه واقع مى شود.

متاسفانه با وجود صراحت قرآن در طرح ارزش هاى الهى و فضائل اخلاقى نفى هرگونه پستى و رذالت،همه ى این موارد توسط محافل مغرض فراموش مى شود. با کمال ناباورى تمامى خصوصیات ممتاز و بى نظیر وى که موجب جذب و اصلاح مردم جاهل آن عصر گردید بلکه در طول صدها سال بعد همواره منبع موثر و امید بخشى براى اصلاح صدها میلیون مسلمان بوده است ،مورد غفلت قرار مى گیرد.

بررسى سوابق شناخت و معرفى اسلام توسط عوامل و دست اندرکاران درغرب روشن مى سازد که چگونه برخى اقدامات در نهایت موجب سوء برداشت ها و کج فهمى ها گردید. ریکولدو مبلغى مسیحى است که در قرن نوزدهم تألیفات متعددى دارد. وى درکتاب مجادله علیه مسلمانان و قرآن تصور قرون وسطى را از اسلام چنین مى داند:

۱) اسلام دینى است که دروغ و حقیقت در آن عملاً تغییر شکل یافته؛

۲) اسلام دین خشونت و شمشیر است؛

۳) اسلام دین خودکامى است؛

۴) محمد(ص) با عیسى مخالف و دشمن است (عزتى، بى تا، ۱۶۳).

این نوع برداشت ها حتى گاه بیانى بسیار تند و غیر مسؤولانه اززبان تعدادى از تحلیل گران و مبلغان غربى تکرار مى شود. درتاریخ منسوب به اسقف توربین آمده است که در محلى واقع درساحل اسپانیا مجسمه اى از مس وجود دارد که محمد(ص) ساخته است و مسلمانان آن را سجده مى کنند (شکیب ارسلان، ۱۳۷۰، ۲۷۸).

کار تعصب مسیحیان و نسبت هاى ناروایى که به مسلمانان داده اند به جایى رسید که در داستان معروف بازى قدیس نیکولا، مجسمه اى از قدیس نامبرده است که او را محمد مى نامیدند.به تصور این که محمد مجسمه داشته است، آنها علاوه براین بتخانه محمدیه مى گفتند (شکیب ارسلان، ۱۳۷۰، ۲۷۹).

بدون تردید چنان چه عوام و یا محققان غربى اطلاعات کافى در مورد اسلام کسب مى نمودند،به روشنى در مى یافتند که اسلام دینى توحیدى بر مدار پرستش خداوند متعال و نفى پرستش دیگر الهه ها و معبودهاست.

در زمان رسالت رسول گرامى اسلام به سبب این که مردم شبه جزیره عربستان عموماً بت پرست بودند،بیشترین تلاش ایشان در راستاى بیدارى آنان و منع از عبودیت این اشیا شد. با این حال به علت عدم شناخت لازم و یا وجود برخى کینه ها ایشان خود متهم به داشتن مجسمه مى شود!

سردنیس راس،خاورشناس انگلیسى، اظهار مى دارد که طى چندین سده،اطلاعاتى که اکثریت اروپائیان در مورد اسلام داشتند ،به طورکلى بر مبناى گزارش هاى و روایت هاى تحریف شده ى مسیحیان متعصب بود. این موضوع در نهایت سبب رواج مجموعه اى از تهمت هاى ناروا و به دور ازواقعیت علیه پیامبر اسلام (ص)و مسلمانان گردید. تا آنجا که نویسندگان غربى، مسلمانان را کافر،شرور،بت پرست،جهنمى، سگ هاى جهنم، دشمنان خدا، دجال و نابود کننده ى صنعت و هنر و امثال این عناوین خطاب مى کردند (سعیدى،۱، ۲۸۱).

ب-سوء استفاده از احادیث ضعیف

پس از قرآن کریم یکى از منابع مهم دین اسلام، سنت یا حدیث است که تبیین و تفسیر آیات قرآن را عهده دار است. حدیث برگرفته از حدث و حدوث به معناى وقوع و ظهور است (ابراهیم انیس ۱، ۱۳۸۰، ۱۵۹). در تعریف اصطلاحى آن نیز موارد مختلفى بیان شده است،لکن به نظر مى رسد که واژه ى حدیث در درجه ى نخست برکلام منقول از ناحیه ى پیامبر و امامان (ع)ارتباط پیدا مى کند و در درجه ى بعد به فعل و تقریرآنان نیز قابل انطباق است (معارف، ۱۳۷۷، ۲۵).

على رغم اهمیت احادیث در اسلام به سبب برخى علل، تعداد زیادى از احادیث ضعیف و جعلى نیز در میان مسلمانان انتشار یافت. از جمله با مسلمان شدن برخى اهل کتاب از یهود و نصارى،روایت هاى عهد عتیق و جدید و کتاب هاى آنان به صورت هاى گوناگون وارد عرصه ى فرهنگى جامعه ى اسلامى گردید.

از طرف دیگر برخى از صحابه و تابعین با اهداف مختلف به بیان گفته ها و یا کارهایى از پیامبر اسلام (ص)پرداختند که هیچ گونه وجود تاریخى و یا سندیتى نداشت. البته ممنوعیت قریب به یک قرن از نقل و تدوین حدیث که توسط برخى خلفا پس از رحلت پیامبر انجام پذیرفت نیز در این موضوع مزید بر علت گردید.

این قضیه اختصاص به پیامبراسلام (ص)ندارد و در مورد سایرین نیز،حتى در ابعاد گسترده ترى به وقوع پیوسته است. معمولاً براى هر فرد منصف و بى طرف نهایت تلاش، دست یابى به منابع موثق جهت در امان ماندن از هرگونه

دروغ پردازى وتحریف است،اما هنگامى که مبارزه به هر شکل و دشمنى،محور اصلى قرار گیرد. بدیهى است این جعلیات بدون تحقیق پذیرفته شده و جهت اهداف مغرضانه مورد بهره بردارى قرار گیرد.

نویسندگان بیزانسى سده هاى هشتم تا سیزدهم میلادى در تحریرات خود نه تنها اسلام را به عنوان یک بدعت مسیحى به تصویر کشیده اند،بلکه آن را به شکل یک مذهب غیر صادق و متمایل به بت پرستى ترسیم کرده اند. آنها سعى فراوان نموده اند تا به هر وسیله از جمله با سوء استفاده از احادیث ضعیف و جعلى ضعف هاى اخلاقى براى پیامبراعظم(ص) بر شمارند. البته این روند در سایر موضوعات نیز عملاً مى شود.

تئوفاس در تاریخ عمومى خود شرح مى دهد که پس از نخستین ظهور جبرئیل،خدیجه با هیجان زیادى به سرجیوس یک راهب بدعت جوى عزلت نشین مراجعه کرد و او خدیجه را آرام نمود که در این جا از یک حدیث ضعیفى استفاده کرده است و داستان ورقه بن نوفل و بحیرا را با هم مخلوط و مشتبه ساخته است (به نقل از: ثواقب، ۱۳۷۹، ۱۵۵).

ج- مبارزه ى فرهنگى

فرهنگ واژه اى است که تعریف بسیارى از آن ارائه شده است. از جمله این تعاریف ارائه ى فرهنگ به مثابه حیات بشرى است. استاد محمد تقى جعفرى در تعریف این واژه، ابتدا به نمودها و فعالیتهایى از حوزه ى زندگى انسانى توجه نموده است. براساس نظر وى فرهنگ از مختصات انسان است و او آن را از شرایط محیطى، پدیده هاى تاریخى، آرمان هاى مطلق و نسبى برداشت مى نماید و به اصطلاح تابعى از جهان بینى خویش مى نماید (اسلامى ندوشن، ۱۳۷۱، ۱۰).

امام خمینی(قدس سره) در این خصوص مى گوید:

بى شک،بالاترین عنصرى که در موجودیت هر جامعه دخالت اساسى دارد فرهنگ آن جامعه هویت و موجودیت آن جامعه را تشکیل مى دهد (امام خمینى ۱۵، ۱۳۶۱، ۱۶۰).

با این حال برخى پژوهشگران مادى بر این باورند که ادیان الهى در رشد فرهنگى ملل نقشى نداشته اند،اما شواهد تاریخى گویاى فرهنگ ساز بودن دعوت انبیاى الهى مى باشد. در این میان اسلام جایگاه ممتازى دارد. به گواهى تاریخ اسلام در عصرى ظهور کرد که جهان در تاریکى و گمراهى قرار داشت.

اسلام با برنامه هاى انقلابى و فرهنگ سازنده ى خود شالوده ى فرهنگ و تمدن گسترده اى را بنا گذاشت که نصف بیشتر کره ى خاکى زمین در آن زمان را شامل مى شد، به گونه اى که طى کردن طول و عرض کشور پهناور اسلامى در آن روزگار نیاز به هشت ماه پیاده روى داشت (قربانى ۶،۱۳۷۸).

تمدن عظیم اسلامى از حرکت جارى و پرتلاطم اسلام از هسته هاى انسانى شکل گرفت و توانست الگوى خاصى از انسان را ارائه دهد که پیام آور تحول و نوگرایى منطقى در چارچوب مکتب الهى باشد. در چنین شرایطى برخى از غربیان به منظور نجات از این تهدید و جبران احساس حقارت مقابله ى فرهنگى با اسلام را برگزیدند. براى موفقیت در این مبارزه پاپ ها و کشیشان به ویژه فعالیت چشم گیرى نمودند.

آنها از یک سو بیشترین ناراحتى را از حضور اسلام در اروپا احساس مى کردند و از سوى دیگر در آن زمان بر مردم بسیار نفوذ داشتند.

محوریت این مبارزه ى فرهنگى به بند کشیدن و اداره ى فکر و اندیشه ى مردم مغرب زمین بود به گونه اى که هرگز امکان آشنایى با اسلام واقعى را نیابند.

اصحاب کلیسا با معرفى بد، غلط و زشت از اسلام قلب حقایق اسلامى،وارونه کردن آن، وارد ساختن نسبت هاى ناروا و تهمت هاى گوناگون به اسلام سعى نمودند مردم مسیحى را نسبت به این دین الهى بدبین ساخته و آنها را بر همان باورهاى مسیحى نگه دارند تا بلکه از نفوذ اسلام در میان آنها جلوگیرى کنند.

درباره ى قرآن کریم،کتاب آسمانى مسلمانان از همین شگردها استفاده کردند؛ یعنى ارائه ى تصویرى ناموزون و غیر واقعى از قرآن،تحریف آیات و ترجمه هاى غلط و مغرضانه و پراکنده نمودن این اکاذیب درمیان مردم براى موهوم جلوه داده ساختگى وانمود کردن قرآن در اذهان مردم مسیحى (ثواقب، ۱۳۷۹، ۱۴۹).

نقش برخى از یهودیان در تحریک و توطئه علیه اسلام

حضور یهودیان در هنگام رسالت حضرت محمد (ص) در مدینه موجب شده است تا اطلاعات جامعى از چگونگى عملکرد آنان نسبت به پیامبراعظم و اسلام موجود باشد. آنها همچون مسیحیان،که از طریق تورات آگاه یافته بودند و هرگاه با اعراب یثرب (مدینه) نزاع مى کردند با تهدید به آنان مى گفتند به زودى پیامبر جدیدى ظهور خواهد کرد و ما به او ایمان مى آوریم و به کمک وى از شما انتقام گرفته، شما را همچون قوم عاد و ارم از بین خواهیم برد (ابن هشام ۴، ۱۳۵۶، ۱۶۲).

پس از هجرت پیامبر (ص)به مدینه یهودیان و در رأس آنان علماى یهود،ابتدا بناى ناسازگارى و به تدریج انجام توطئه علیه اسلام را در پیش گرفتند. آنان در این راستا به هر اقدامى دست زدند. به تعبیر قرآن یهود با مشرکان از سرسخت ترین دشمنان اهل ایمان شدند. (مائده، ۸۲).

صدها سال بعد در دوران حاکمیت مغولان یهودیان براى مدتى در دستگاه آنان صاحب نفوذ شدند و دست یابى سعد الدوله یهودى به عنوان صاحب دیوان ممالک در پادشاهى ارغون، اوج این قضیه بود. وى تلاش نمود تا ایلخان مغول دعوى جانشینى چنگیزخان و پیغمبرى نمایند.

وزیرحتى از این حد فراتر رفته براى تبدیل کعبه به بت خانه،نامه هایى به اعراب و یهود نوشت و شروع به آماده کردن سپاه ارغون براى فتح مکه کرد و دستور به ساختن کشتى هایى در بغداد داد (خواند میر ۳، ۱۳۳۳، ۱۳۱). کشتار برخى روحانیون و مسلمانان نیز به تشویق یهودیان انجام پذیرفت،با این حال آنان در نهایت راه به جایى نبردند و بسیارى از نقشه هایشان ناکام ماند. در سال ۶۹۰ ه‍‌ ارغون توسط بزرگان ایرانى به قتل رسید وعکس‌العمل شدیدى نسبت به یهودیان انجام گرفت (اقبال،۱۳۶۵، ۲۴۲).

بررسى انگیزه هاى غرب از اهانت به پیامبر اعظم (ص)

اسلام هراسى،اساس و سرچشمه ى همه ى سیاست هاى سازمان یافته است که براى سرکوب کردن مسلمانان جریان دارد.مترادف قراردادن تروریسم و اسلام به این منظور است که چهره ى اسلام در نظر خیل مشتاقانش مخدوش جلوه کند. آنچه اکنون در غرب رواج دارد و در قالب نشر کتب، ‌کاریکاتور،مقالات و سایر روشها علیه اسلام ملاحظه مى شود و از ریشه هاى تاریخى برخوردار است. بزرگ نمایى برخى سازمانها،گروه‌ها یا افراط گرایى و تروریسم بهانه‌اى براى برخى مقاصد شوم پنهانى است که با انگیزه‌هاى خاصى انجام مى‌پذیرد. درادامه برخى از این انگیزه‌ها مورد مطالعه قرار مى گیرد.

الف-انگیزه‌هاى سیاسى

از نظر سیاست مداران و صاحبان قدرت در جهان مسیحیت، حضور همسایگانى که داراى حکومتى مقتدر بوده اند خطرى بالقوه به حساب مى آمده است. در صورتى که آنان بر کیش دیگرى بودند این تهدید افزایش یافته و امرى غیر قابل قبول بود. دین اسلام پس از شکست مقاومت هاى مشرکان و یهودیان و حاکمیت یافتن بر جزیره‌العرب، به تدریج، به سرزمینهاى مسیحى نشین نیز نفوذ کرد.

در این شرایط ترس از دست رفتن جهان مسیحیت و مرزهاى سیاسى آن کاملا به چشم مى آمد. برخى از صاحب نظران غربى بر این مطلب تاکید کرده اند و تنفر خود را بیان نموده اند. سخن ذیل از این قبیل است:

مسیحى با صداقتى در عصر اعتقاد مى توانست با یک بى طرفى همراه با خونسردى به مردى مانند پیامبر بنگرد که مذهبش به دیده ى وى کاریکاتورى کفرآمیز از مذهب خود او بوده و پیروانش [از همان قرن ۱ هـ/۷ م که سوریه را از دولت بیزانس گرفتند] مسیحى گرى را در زادگاه و مرکز آغازینش از بین برده بودند (saunders, 1954, 14).

کارل بکرمستشرق آلمانى نیز بر این موضوع تاکید نموده و مى گوید دشمنى از زمانى به وجود آمد که اسلام پدید آمد و سپس گسترش یافت و سد محکمى در برابر مسیحیت ایجاد کرد و به تدریج به سرزمینهاى مسیحى نشین سرایت کرد (نظرى، ۱۳۷۱، ۴۸).

از پایان سده ى هفتم تا میانه هاى سده ى پانزدهم میلادى اسلام در چهره هاى گوناگون عربى گرى، عثمانى گرى، یا شمال آفریقایى یا اسپانیایى خود بر اروپاى مسیحى چیره بود و همواره آن را مورد تهدید قرار داد. در طول این سده هاى متمادى، تنها نیروى اسلام بود که اروپا را در زمینه هاى سیاسى، فکرى و اقتصادى به شیوه اى جدید تهدید مى کرد (حائرى، ۱۳۶۱، ۵۲). در نامه اى که به سال ۷۱۱ ه‍ / ۱۳۱۱ م نوشته شده شمار مسلمانان غرناطه دویست هزار نفر برآورد شده است که همگى به جز پانصد نفر،مسیحى زادگان نو مسلمان بودند (ویل دورانت ۲، ۱۳۴۳، ۲۴۸).

در چنین وضعیتى که نه تنها تشکیلات سیاسى بلکه حفظ موقعیت مناطق مسیحى به خطر افتاده بود به منظور حفظ انسجام داخلى و جلوگیرى از نفوذ بیشتر مسلمانان اهانت به مقدسات خصوصاً پیامبر اسلام (ص)در دستور کار قرار گرفت. یولیوس رچتر با تأکید بر این که این دشمنى بر مبنایى سیاسى شکل گرفته است مسیحیان را سرزنش مى کردند که در عصرظهور اسلام بى خبر نشستند تا این که امپراطورى بیزنطیه (روم شرقی) به تدریج در امپراطورى اسلام محو گردید. تا این که قسطنطنیه در سال ۱۴۵۳ به دست ترک هاى عثمانى سقوط کرد و تحت اختیار امپراطورى اسلام درآمد (خالدى، ۲۵).

ب-محو شدن گسترش مسیحیت

مسیحیت که در طول قرن ها در مناطق تحت نفوذ خود، از جمله در خاورمیانه مانعى جدى در برابر خود نمى دید با ظهور اسلام در برخى مناطق از جمله در خاورمیانه به یک اقلیت محدود تبدیل گردید. هشت جنگ صلیبى در مدت دو قرن براى تسخیر سرزمین هاى اسلامى به راه افتاد. اما سرانجام درسال ۱۱۸۷ م بیت المقدس و فلسطین توسط صلاح الدین ایوبى از اشغال صلیبیون اروپایى آزاد گردید.

در سال ۱۴۵۳ م ترکان عثمانى شهر قسطنطنیه مرکز کلیساى روم شرقى و مسیحیت ارتدوکس را فتح نمودند و مناطق وسیعى در اروپاى شرقى در قلمرو ترکان عثمانى قرار گرفت.

پس از آغاز جنبش رنسانس Renaissance در اروپا ،با این که مبارزه با اروپا به عنوان هدفى اساسى در جوامع سکولارشده غرب مورد توجه قرار گرفت اما باز هم واهمه ى گسترش اسلام در جوامع مسیحى به نحو چشم گیرى وجود داشت.

دانکن بلاک مک دونالد (۱۴۹۳ م )، مسیونر مسیحى متولد اسکاتلند،که در آمریکا زندگى نمود، با علاقه ى خاصى مبارزه با اسلام را طرح کرده و مى گوید: اسلام با نفوذ و هجوم تمدن غرب به زودى متلاشى خواهد شد و مسیونرهاى مسیحى وظیفه دارند که مسلمانان جهان را مسیحى نمایند (macdonald, 1911, 12).

این نویسنده با نگرانى خاصى که از محدود شدن دین مسیحیت حکایت دارد براى نجات از این تنگنا با ملاحظه اى بى نتیجه بودن سیل اتهامات و توهین ها به پیامبر اسلام(ص) چنین پیشنهاد مى کند: به اسلام و محمد مستقیماً حمله نکنید، فقط بگذارید که ایده هاى جدیدى اساس اسلام را نابود کند (macdonald, 1911,13). بدین سان در هر شرایطى حمله به پیامبراکرم (ص)ازجانب برخى سردمداران مسیحیت استمرار یافت. این نکته ازجانب سایر صاحب نظران غربى مورد تایید قرار گرفته است. برنارد لوئیس اسلام شناس غربى مى گوید:

جهان مسیحیت از قرون وسطى تاکنون ،مطالعات درباره ى اسلام را با دو هدف دفاع از مسیحیت در مقابل مباحث مسلمان علیه مسیحیت و مسیحى نمودن جهان انجام داده است. دانشمندان مسیحى که اغلب آنها را مسیونرهاى مسیحى تشکیل مى دهند مجموعه کتابهایى را در مورد اعتقادات مسلمانان وپیامبرآنان تألیف کرده اند که فقط هدف مناظره دارد و لحن آنها همراه با ناسزاگویى است (lewis, 1994, 85).

ج-عصبیت

عصبیت در لغت به معنى شدت ارتباط و تعلق شخص به قوم و جماعت یا مرام و مسلک خود و تعصب و کوشش در حفظ و حمایت آن (عمید، ۱۳۴۹، ۲) مى باشد. در آموزش هاى آغازین منسوب به حواریون مسیح، عناصرى از سعه ى صدر و آزادى گرایى ملاحظه مى شود. در برخى از رساله هاى دینى، که به پیروان و شاگردان مسیح منسوب است چنین آمده است: ما همه یهودى و یونانى و بنده و آزاد به وسیله ى یک روح تعمید یافته ایم تا همه فقط یک پیکر تشکیل دهیم (مبانى مسیحیت، ۱۳۶۶، ۱۴).

به تدریج و با گذشت زمان به خصوص پس از آن که به فرمان امپراطور کنستانتین دین مسیحیت در روم رسمیت یافت. صاحبان قدرت و ثروت بیش از گذشته به تحریف دین در دایره ى عصبیت قومى و دینى خود پرداختند.

از این رو حتى بردگى پیروان سایر مذاهب و یا دیگر ملل رسمیت یافت. بدین سان هزاران تن از مردم اسلام و مسلمانان را به عنوان برده در پرستشگاه ها به کار گماشتند.

با توجه به این که سخنان منسوب به حضرت مسیح در مجموعه هاى مختلف و گاه متضادى جمع آورى شد، لذا انواع گوناگونى از گفتارها و اندیشه هاى دیگران در آن راه یافت. بر این اساس برخوردهاى سخت قوانین پیشین به ویژه آیات عهد عتیق در آن دیده مى شد،به عنوان مثال در انجیل متى،کسانى که به دین مسیح نگرویده اند دشمن قلمداد مى شوند. چنان چه مى گوید:هرکه با من نیست علیه من است و هر که با من جمع نکند پراکنده سازد (انجیل متى، باب ۱۲، آیه ۳۰، ص ۱۹).

در انجیل یوحنا اطاعت نکردن از دستورات با عواقب سختى همچون سوختن و تباه شدن مواجه مى شود. در این کتاب به نقل از مسیح چنین آمده است: من تاک هستم و شما شاخه ها … اگرکسى در من نماند مثل شاخه بیرون انداخته مى شود و مى خشکد و آنها را جمع کرده در آتش مى اندازند و سوخته مى شود (عهد جدید، ۱۷۴). شکى نیست این افکار و ایده ها در قرون بعد به اشکال مختلف استمرار یافت. دربسیارى از موارد این عصبیت که توجیه اعتقادى یافته بود ،براى حاکمان و قدرت طلبان به بهانه اى جهت انجام بسیارى از جنایات و ستم ها علیه ملل غیر مسیحى تبدیل گردید.

براساس این تنگ نظرى، کشتارهاى بسیارى انجام پذیرفت. پس از زوال قدرت کلیسا در جهان غرب و رواج مکاتب مختلف مادى گرایى این عصبیت در اشکال دیگرى بروز یافت. چنان که درسال هاى اخیر اوج حملات مغرضانه به پیامبر اسلام (ص)شکل گرفت و حتى برخى سردمداران سیاسى آنها دم از جنگ هاى صلیبى زدند.

مسؤولیت دشوار مسلمانان و آزادگان

تأمل و تدبرى مختصر در اقدامات و فعالیت هاى بخش قابل توجهى از دنیاى غرب بر علیه پیامبر اسلام(ص) که ریشه هاى تاریخى آن تا حدودى در این پژوهش مورد ارزیابى واقع گردید،موجب مى شود تا هر مسلمانى و حتى غیر مسلمان آزاده بر دوش خود مسؤولیتى بسیار مهم و سنگین احساس نماید. درصورت انجام فعالیتهاى آگاهى بخش برخى از مردم غرب خود در این حرکت گسترده ى فرهنگى پیشگام خواهند شد.

پژوهشگران باید به همگان و خصوصاً به جهان غرب، ریشه هاى عناد و کج فهمى اسلام و پیامبرش را بشناسانند. آنها باید بدانند قرن هاى متمادى برخى دست هاى پنهان و آشکار به طورعمد،تلاش نمودند تا بر پایه ى اندیشه هاى آلوده ى خویش چهره اى بسیار متفاوت با سیماى واقعى پیامبر(ص) ارائه دهند. این امر همواره براى آنان نوید بخش جلوگیرى از گسترش اسلام بوده است.

بدیهى است آشنایى با ابعاد مختلف شخصیت پیامبراعظم(ص) در عرصه هاى مختلف سیاسى،فرهنگى و اقتصادى موجب موج هایى عظیم و غیرقابل از ارادت مردم و به خصوص جوانان به اسلام مى گردید. بدین سان کسانى که از خشونت و جنگ طلبى آخرین فرستاده ى الهى دم زدند، خود توجیه گربزرگ ترین جنایات و فجایع بشریت و از جمله علیه مسلمانان بوده اند.

آنها در حالى سخن از فاشیسم اسلامى به میان آورده و یا مى آورند که در طول قرن هاى گذشته با وجود ارتکاب این جنایات،مسلمانان در سرزمین هاى خود همواره مسیحیان و سایر اهل کتاب را تحت حمایت قرار داده اند .باشد که سرانجام وجدان غرب بیدار شود.

نتیجه گیرى

یکى ازحقوق جوامع بشرى،نوع اندیشه ،تفکر و یا اعتقادات مذهبى آنان مى باشد که طبعاً انسان ها باید از توهین و بى احترامى به عقاید و مذاهب دیگران خوددارى نمایند .این مقوله درخصوص دیدگاه هاى هم سو بیشتر نمایان مى شود.على الاصول پیروان دیگرادیان الهى باید از حضور دین توحیدى اسلام استقبال مى نمودند،با این وجود تاریخ گویاى واقعیتى بسیار تلخ و ناگوار است. از این رو از آغازین روزهاى آشنایى غرب با اسلام ،تقابل مسیحیت با اسلام مشاهده مى شود.

رهبران آئین مسیحیت در مواجهه با اسلام که به دلیل پویایى و دارا بودن مبانى عمیق فکرى از قابلیت و پتانسیل ویژه اى در جذب پیروان سایر مذاهب و یا عقاید برخوردار بود، به جاى فراهم نمودن فضاى گفتمان عادلانه ى فکرى و اعتقادى از حربه ى توهین و ناسزا گویى به مقدسات دین اسلام و در رأس آنها پیامبراعظم (ص)استفاده نمودند.

به بیان دیگر،جاذبه ى فوق العاده ى دین اسلام درکنار پویایى و داشتن مبانى عمیق فکرى، مرزهاى سیاسى و فکرى دنیاى مسیحیت را که به سبب تحریفات و جدال هاى فرقه اى دچار تزلزل شده بود، در خطر جدى قرار داد.

سرانجام این که قرن هاى متمادى است که متعصبان مغرض، پیامبراعظم (ص)را هدف سیل تهمت هاى بى شرمانه ى خود قرار داده اند، اما با این وجود نورتابناک این شخصیت بى نظیر در آن سرزمین نیزمى تابد و هر روز در درون هزاران مسجد، ازجمله در مساجد غرب بر وى درود فرستاده مى شود.

منابع و مآخذ:
۱) قرآن کریم.
۲) آکادمى علوم اتحاد جماهیر شوروى (۱۳۶۶)، مبانى مسیحیت، ترجمه ى اسد الله مبشرى، بابل.
۳) ابن هشام، ابومحمد عبدالمک (۱۳۵۳ ه‍)، السیره النبویه، تحقیق محى الدین عبدالحمید، قاهره.
۴) اسلامى ندوشن، محمد على (۱۳۷۱)، فرهنگ و شبه فرهنگ، تهران، یزدان.
۵)اقبال آشتیانى، عباس (۱۳۶۵)، تاریخ مغول از حمله چنگیز تا تشکیل دولت تیمورى، تهران، امیرکبیر.
۶) امام خمینى، سید روح الله (۱۳۶۱)، صحیفه ى نور، ج۱۵، تهران، وزارت ارشاد اسلامی.
۷) انیس، ابراهیم و دیگران (۱۳۸۰)، المعجم الوسیط، ج۱، تهران، الحورا.
۸) ثواقب، جهانبخش (۱۳۷۹)، نگرشى تاریخى بر رویارویى غرب با اسلام، قم، دفتر تبلیغات حوزه‌ى علمیه قم.
۹) حائرى، عبدالهادى (۱۳۶۷)، نخستین رویارویى اندیشه گران ایران با دو رویه بورژوازى تمدن غرب، تهران، امیر‌کبیر.
۱۰) خالدى، مصطفى و عمر فروخ (بی‌تا)، نقش کلیسا در ممالک اسلامى، ترجمه ى مصطفى زمانى، قم، پیام اسلام، چاپ سیزدهم.
۱۱) خواند میر، غیاث الدین (۱۳۳۳)، تاریخ حبیب السیر، ج۳، تهران، کتابخانه خیام.
۱۲) دورانت، ویل (۱۳۴۳)، تاریخ تمدن، ج۲ و۴، ترجمه ى ابوالقاسم پاینده، تهران، اقبال و فرانکلین.
۱۳) سعیدى، غلامرضا (بی‌تا)، خاورشناسى و خاورشناسان، محمد خاتم پیامبران، ج۱، تهران، حسینیه ارشاد.
۱۴) شکیب ارسلان (۱۳۷۰)، تاریخ فتوحات مسلمانان در اروپا، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ پنجم.
۱۵)‌ عزتى، ابوالفضل (بی‌تا) نفوذ اسلام در اروپا در قرون وسطى، قم، دارالتبلیغ..
۱۶) عمید،حسن (۱۳۷۷)، فرهنگ عمید، ج۲، تهران، امیر‌کبیر.
۱۷) قربانى، زین العابدین (۱۳۷۸)، تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامى،تهران‌،دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
۱۸) معارف، مجید (۱۳۷۷)، تاریخ عمومى حدیث، تهران، کویر.
۱۹) نظرى، مرتضى (۱۳۷۱)، بررسى شیوه هاى تبلیغاتى مسیحیت علیه اسلام، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی.
۲۰) Durant, will (1957), the story of civilization, New York
21) Haskins, charls homer (1971), the Renaissance of the Twelfth century, (vol.3), U.S.A., Mass
22) Lewis, Bernard (1994), Islam and the west, oxford, oxford university press
23) Saunders, j.j. (1954), Mohammad in Europe, A note on western Interpretations of the life of prophet, History: the journal of the historical
Association, new series, xxxix
منبع :نشریه اندیشه حوزه ،شماره ۷۶٫
نویسنده : سید علاء الدین شاهرخى