تمایلات نفسانی

نوشته‌ها

شرح مناجات المطیعین

درخواست توفیق اطاعت خدا و رهایی از شک و وسوسه های شیطانی

در مناجات ‏المطیعین، امام سجاد علیه السلام در پیشگاه خداوند خواسته های را عرضه می ‏دارند و در طلیعه آن مناجات می فرمایند:
اَللَّهُمَّ اَلهِمنا طاعَتَک، وَجَنِّبنا مَعصیِتَک، وَ یسِّر لَنا بُلوغَ ما نَتَمَنّی مِن اِبتِغآءِ رِضوانِک، وَ اَحلِلنا بُحبوحَهَ جِنانِک، وَ اقشَع عَن بَصآئرِنا سَحابَ الارتِیابِ، وَ اکشِف عَن قُلوبِنا اَغشِیَهَ المِریَهِ و الحِجابِ، وَ ازهِقِ الباطِلَ عَن ضَمائِرِنا، وَاَثبِتِ الحقَّ فی سَرائِرِنا، فَاِن الشُّکوک وَ الظُّنونَ لَواقِحُ الفِتَنِ، وَ مُکدِّرهٌ لِصَفوِ المَنائح وَ المِنَنِ؛ «خدایا، طاعت و بندگی ات را به قلب ما الهام کن، و عصیانت را از ما دور ساز، و راه وصول به آنچه را آرزومندیم از رضای تو برای ما فراهم ساز، و ما را در میان بهشت جاودان منزل ده، و از برابر چشم بصیرت ما ابرهای تیره شک را بردار، و از دل های ما پرده های ظلمانی تردید و حجاب را دور ساز، و باطل را از باطن ما برطرف ساز، و حقیقت را در درون ما مستقر گردان؛ همانا شک‏ ها و گمان‏ های فاسد آبستن فتنه ها هستند و صفای نعمت ها و بخشش‏ هایت را مکدر و ناگوار می ‏سازند».
انسانی که درصدد انجام وظیفه الاهی خویش است، قبل از طرح هر درخواستی از خداوند متعالی درخواست می کند که توفیق انجام واجبات و اعمال قربی و ترک محرمات و آنچه در نزد خداوند نکوهیده است را به وی عنایت کند. چه اینکه انجام تکالیف الاهی و زینت یافتن به گوهر تقوا و کسب رضایت الاهی تأمین کننده سعادت دنیوی و اخروی انسان است و فرجام نیک بختی ابدی را برای وی رقم می‏ زند و او را لایق بهشت جاودان و بهره مندی از نعمت های ابدی آن می سازد. اما آنچه توجه و درنگ انسان را برمی ‏انگیزد این است که حضرت پس از درخواست توفیق بندگی و انجام تکالیف الاهی، از خداوند درخواست می کنند که شک و ریب را از دل زایل سازد و شک و گمان فاسد را بستر و آبستن فتنه معرفی می کنند. چون وقتی در حوزه اعتقادات و ارزش‏ های دینی و الاهی، شک و ظن جایگزین یقین گشت، خود آغازی است برای انحراف و دست شستن از عقایدی که هویت بخش انسان دینی است. اگر ما نظری بیفکنیم به حوادث و انحرافات قبل و بعد از انقلاب و فتنه هایی که صورت پذیرفت، درمی ‏یابیم که ریشه آنها تشکیک در اعتقادات و باورها بود و رسوخ و پایدار ماندن شک در باورها، ایمان بسیاری از انقلابیون و متدینان را زایل ساخت. در این گذر بسیاری از کسانی که حاضر بودند جانشان را برای انقلاب و اسلام فدا کنند و جان برکف در صحنه انقلاب حاضر بودند و حتی قبل از انقلاب به جهاد مسلحانه با رژیم پهلوی می پرداختند، شک و تردید در عقاید و باورهای اسلامی، باعث بی‏ اعتنایی آنان به مسائل دینی و ارزشی گردید و کارشان به جایی رسید که دستورات و تعالیم تعالی ‏بخش اسلام را تاریخی و متعلق به گذشته دانستند. برخی از کسانی که حاضر بودند جانشان را برای اسلام، میهن و خلق فدا کنند، امروزه طوق بندگی و نوکری بدترین دشمنان اسلام و ملت را برگردن آویخته‏ اند و سگ دست آموز آمریکا و استکبار گردیده اند.
گاهی با برهان و دلیل عقلی انسان به مطلبی یقین می یابد و بدان ملتزم می گردد، سپس در همان مطلب قطعی و یقینی شک می کند و این شک و تردید گاهی چند لحظه به طول می‏ انجامد اما گاهی در قلب انسان مستقر می گردد و زایل نمی گردد. گاهی انسان به نماز مشغول است و ناگهان حالت شک و تردید در برخی از آموزه های نماز در وی پدید می آید، اما به زودی آن شک برطرف می گردد. یا وقتی انسان در زیارت ائمه معصومین علیهم السلام می‏ خواند: انّک تَسمَع کَلامی وَ تَرُدُّ سَلامی؛(۱) «تو سخنم را می شنوی و به سلامم پاسخ می‏ گویی» در آن سخن شک می کند و پیش خود می گوید که شاید کسی سخنم را نشنود. این تردید و شک ناشی از آن است که با وجود یقین و قطع به چیزی، باز ممکن است اضطراب و تزلزل به قلب راه یابد و انسان حتی اگر شده برای چند لحظه در امر مسلمی نیز تردید می کند. اساساً «قلب» به معنای زیر و رو شدن است و چون قلب انسان در معرض دگرگونی و تزلزل است بدان نام نامیده شده است. پس عموم مردم مصون از شک و تردید نیستند، اما مؤمنان که قرین لطف و عنایت خداوند هستند، به سرعت شک و تردید از دلشان خارج می گردد و وسوسه های شیطانی در دلشان پایدار نمی‏ ماند. خداوند در این باره می فرماید:
إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ‌؛(۲) «کسانی که پرهیزکاری کردند چون وسوسه ای از شیطان به آنان رسد [خدای را] یاد کنند و بناگاه بینا شوند».
نور تقوا در دل مؤمنان واقعی خیلی سریع ظلمت و کدورت برخاسته از وسوسه شیطان را نابود می سازد و آن وسوسه چون موجی کوتاه بر دل مؤمن می‏ گذرد و با یاد خدا از حرکت باز می‏ ایستد. اما کوردلان و غافلان که فریب دام خوش ‏ظاهر شیطان را خورده اند، دل را آوردگاه وسوسه های پی‏ در پی شیطانی قرار داده اند و روزنه های نور و هدایت را به روی خویش بسته اند:
وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ‌؛(۳) «و هرکه از یاد خدای ‏رحمان روی ‏برتابد [یا چشم ‏بپوشد و بگردد] شیطانی برای ‏او برانگیزیم ‏که ‏او را دمساز و هم ‏نشین ‏باشد».

شیطان مونس غافلان از حق و کوردلان

بر اساس سنت الاهی کسانی که از یاد خداوند غافل ‏اند و دل از یاد او تهی ساخته اند، شیطان مونس و همنشین آنان می گردد و به تدبیر فکر و ذهن آنان می پردازد و آمال و آرزوهایشان را رقم می زند و در نتیجه، حاصل و نتیجه رفتار و اندیشه های آنان ظلمت و انحطاط خواهد بود. این از آن روست که دل نمی تواند خالی از یار و مونس باشد و اگر انسان لیاقت انس با معبود را از دست داد، شیطان قرین او می شود تا پیوسته بر ظلمت دل او بیفزاید و او کوردلانه در منجلاب تباهی و گناه دست‏ و پا زند. «طائف» به معنای طواف کننده و گردش‏ کننده است و در ادبیات عرب به «دوره‏ گرد» طائف گفته می شود. خداوند می فرماید که شیطان اطراف دل افراد باتقوا که دل را با ذکر و یاد خدا روشن ساخته اند می گردد تا روزنه ای برای نفوذ بیابد. اما او پس از تلاش بسیار، تنها موفق می شود که تماسی اندک با دل مؤمن باتقوا برقرار کند و آن را در معرض القائات و وسوسه های خویش قرار دهد. اما ایمان راسخ و توجه همیشگی به خدا مؤمن را از آن غفلت کوتاه نجات می بخشد و سطح هوشیاری او را تا حدی افزایش می دهد که زمینه ای برای رسوخ وسوسه شیطان به دل وی باقی نماند.
جمله «اذا هم مبصرون» ناظر به چشم باطن است که بر اثر غفلت و وسوسه و پرده ای که شیطان در برابر آن می افکند، تار می گردد، اما از آنجا که دل انسان باتقوا مجلای نور الاهی و توجه به معبود است، تیرگی باطن وی موقتی است و تذکر و توجه به خدا آن غفلت را می زداید و مجدداً چشم باطن را روشن می گرداند و حقایق را به او می‏ نمایاند و وی به فطرت خویش بازگشت می کند. اما اگر دل به نور تقوا مزین نگشته باشد و غفلت در دل رسوخ یافته باشد و آیینه دل و عرصه فکر و ذهن انسان را وسوسه های شیطان بپوشاند و شیطان خواسته های پوچ و بی‏ مقدار را زیبا و فریبنده جلوه دهد، چشم باطن نابینا می گردد و در نتیجه مشاهده حقایق برای انسان ناممکن می شود. به تعبیر دیگر، کوری باطن بخشی از هویت انسان غافل می گردد که در قیامت نیز تجسم و عینیت می یابد. خداوند درباره معصیت ‏کاران کور باطن می فرماید:
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَهً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ أَعْمَى؛(۴) «و هرکه از یاد و پند من روی بگرداند پس زندگی تنگ و سخت دارد و روز رستاخیز او را نابینا برانگیزیم. گوید: پروردگارا، چرا مرا نابینا برانگیختی و حال آنکه بینا بودم؟ گوید: بدین‏ گونه [امروز کور محشور شدی زیرا] آیات ما به تو رسید و تو آنها را به فراموشی سپردی [از آنها تغافل کردی] و همچنان ‏امروز فراموش می شوی».
معمولاً انسان دچار شک و تردید و غفلت می گردد، اما کسانی که لایق بهره مندی از نور هدایت هستند، مورد لطف و عنایت خدا قرار گرفته و متذکر می گردند و این توجه و تذکر چشم و دل آنان را روشن و بینا می گرداند و شیطان را از حریم قلب آنان دور می سازد. ولی غافل دلان وقتی شیطان پدیده های دنیا را برای آنان می آراید و جلوه می دهد، به جای اینکه متذکر و متنبه شوند و خود را از دام شیطان برهانند، بیشتر به دنبال خواسته های شیطانی گام برمی‏ دارند و در نتیجه، پرده ها و حجاب های بیشتری بر دلشان افکنده می شود و دلشان تاریک ‏تر می گردد و تا آنجا در ورطه غفلت فرو می روند که از یاد خدا نیز متنفر و آزرده ‏خاطر می گردند؛ چنان که خداوند فرمود:
وَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ وَ إِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ‌؛(۵) «و چون خداوند به یگانگی یاد شود دل های کسانی که به آن جهان ایمان ندارند برمد و چون آنان که جز او هستند [معبودهایشان] یاد شوند ناگاه شادمان گردند».
کسانی که فطرتشان سالم است درصدد اطاعت خدا و انجام وظیفه و تکلیف خود برمی آیند و در پی آن هستند که اصول دین خود را بهتر بشناسند و به راحتی ادله ای که برای اثبات خدا، نبوت، امامت و سایر اصول و ارزش ‏های دین اقامه می شود می پذیرند. اما برخی حتی اگر در ظاهر هم آن دلایل را بپذیرند چندان تأثیری در آنها نمی بخشد و ملتزم به آنها نمی شوند. شگفت‏ آورتر آنکه برخی اخباری که در مورد مسائل سیاسی، اجتماعی و اشخاص دیگر به آنها می رسد بدون آنکه در صحت و سقم آنها تحقیق کنند می پذیرند و بدان ها اطمینان می‏ یابند، اما از پذیرش آنچه ۱۲۴ هزار پیامبر ـ که از برجسته ‏ترین انسان ها و معصوم هستند ـ فرموده اند خودداری می کنند و به عناد و مخالفت با آنها می پردازند و دلایل قطعی و محکمی که درباره اعتقادات اصیل الاهی قائم شده است آنها را قانع نمی سازد. قرآن پس از ذکر داستان دو صاحب باغ که یکی از آنها به جهت داشتن میوه و ثمر فراوان به رفیق خود فخر می ‏فروخت و در غفلت از خداوند و حق به انکار معاد می پرداخت، از قول وی نقل می کند که گفت:
وَ مَا أَظُنُّ السَّاعَهَ قَائِمَهً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلَى رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنْقَلَباً؛(۶) «و گمان نمی کنم که رستاخیز برپا شود و اگر هم به سوی خداوندم بازگردانده شوم هر آینه بهتر از این بازگشتگاهی بیابم».
در آیه دیگر خداوند می فرماید:
وَ إِذَا قِیلَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ السَّاعَهُ لاَ رَیْبَ فِیهَا قُلْتُمْ مَا نَدْرِی مَا السَّاعَهُ إِنْ نَظُنُّ إِلاَّ ظَنّاً وَ مَا نَحْنُ بِمُسْتَیْقِنِینَ‌؛(۷) «و هنگامی که گفته می شد: همانا وعده خدا راست است و شکی در رستاخیز نیست، گفتید: ما نمی دانیم رستاخیز چیست، جز گمان نمی‏ ورزیم و ما یقین نداریم».

خودخواهی و بی بند و باری عامل سر برتافتن از حق

سرّ اینکه انسان گاهی از پذیرش دعوت و سخن پیامبران و رهبران الاهی سرباز می زند و در مقابل، سخن سست و بی پایه دیگران را می پذیرد و بدان اطمینان می یابد، پیش‏ داوری در قضاوت و دل ‏بستگی به خواسته های خویش است. از این‏روی، حتی اگر سست ترین دلیل که به زحمت بتوان آن را دلیل نامید برخواسته و حکم پیشین نفس اقامه گشت، تسلیم آن می گردد و چون آن دلیل موافق خواسته اوست، آن را محکم و قوی و خالی از هر نقص و شائبه ای تلقی می کند. در مقابل، اگر دلایل قوی و محکم برخلاف خواسته و میل او قائم گشت، از پذیرش آنها سر باز می زند و در آنها تشکیک می کند و آنها را بی اعتبار می شمرد. در ارتباط با مسائل زندگی، اگر ما به قضاوت هایی که در طول زندگی‏ مان داشته ایم و به گزینش‏ هایمان بنگریم، به وضوح درمی یابیم که به راحتی آنچه خواست دلمان بوده پذیرفته ایم، حتی اگر دلیل هم نداشته برای آن دلیل تراشیده ایم. در مقابل، آنچه مخالف خواست دلمان بود رد کرده ایم، حتی اگر دلایل قوی و محکمی داشته است. اندک ‏شمارند کسانی که بدون پیش‏ داوری و بدون جانبداری با هر موضوع و مسئله برخورد کنند و اگر دلیل محکم و قاطع بر مسئله ای یافتند آن را بپذیرند و اگر فاقد دلیل بود رد کنند. همان ‏طور که این روش در ارتباط با برخی از مسائل جاری و ساری است، مثلاً وقتی یک مسئله ریاضی به یک دانش‏ آموز عرضه می شود، او کشش‏ و گرایش به جواب خاصی ندارد و می کوشد با راه ‏حل دقیق به جواب صحیح دست یابد.
خداوند بی بند و باری و آزادی بی ‏حد و مرز در تأمین خواسته های دل و هواهای نفسانی را عامل اساسی عدم تمکین از حق و سرباز زدن از معاد و فرجام اخروی رفتار معرفی می کند و می فرماید:
لاَ أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیَامَهِ * وَ لاَ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَهِ * أَ یَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظَامَهُ‌ * بَلَى قَادِرِینَ عَلَى أَنْ نُسَوِّیَ بَنَانَهُ‌ * بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ‌ * یَسْأَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیَامَهِ؛(۸) «سوگند می ‏خورم به روز رستاخیز و سوگند می ‏خورم به نفس سرزنشگر [که آدمی را به روز رستاخیز برمی انگیزیم]. آیا آدمی می پندارد که استخوان هایش را فراهم نخواهیم کرد؟ چرا [آنها را گرد می آوریم] در حالی که تواناییم برای اینکه سر انگشتان او را هم درست کنیم. بلکه آدمی می‏ خواهد فرا پیش خود [یعنی در آینده نیز] بدکاری کند. می پرسد: روز رستاخیز کی خواهد بود؟»
مشکل اساسی مردم با انبیا بر سر مسئله معاد بوده است و آنان به راحتی نمی توانستند باور کنند که انسان پس از مرگ دوباره زنده می شود. این از آن روست که باور معاد و حیات مجدد انسان مسئولیت آنان را سنگین می کند و آن اعتقاد مانع بی بند و باری و تمکین از خواسته های دل می گردد. اگر کسی دین را پذیرفت و قیامت و معاد را قبول کرد، موظف است که حرام و حلال خدا را رعایت کند و باید باور کند که هیچ‏ چیز و هیچ رفتاری بدون حساب و کتاب نیست. از این ‏روی، کسی که پایبند خواسته های خویش است از اول می گوید معادی در کار نیست، تا از این طریق راه فسق و فجور و اعمال بی ‏حد و مرز شهوات و خواسته های نفسانی را برای خویش گشوده دارد. پس انکار معاد از سوی مشرکان و هوس‏ آلودگان به جهت پیش ‏داوری‏ ها، تمایلات نفسانی و حجاب هایی است که چراغ معرفت را بی ‏فروغ ساخته است، نه آنکه معاد دلیل و برهان ندارد. تحصیل باور، معرفت و یقین همواره تابع دلیل و برهان نیست و در صورتی از رهگذر دلیل و برهان یقین و باور حاصل می گردد که انسان پیش‏ داوری نکند و بدون قضاوت پیشین به استقبال دلیل و برهان برود و حقیقتاً به دنبال دریافت حقیقت باشد، اما وقتی پیش‏ داوری‏ ها و تمایلات نفسانی سمت ‏و سوی گزینش‏ ها و باورهای انسان را تعیین کرد، انسان مایل نیست هر چیزی را هرچند دلایل فراوان و محکمی برای آن باشد بپذیرد. از این‏روی، دعوت انبیای الاهی را که با آن دلایل روشن و معجزات همراه گردید نپذیرفتند. قرآن درباره سرکشی مشرکان در برابر پیامبر و مقاومت آنان در برابر حق می فرماید:
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ فِی شِیَعِ الْأَوَّلِینَ‌ * وَ مَا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِءُونَ‌ * کَذلِکَ نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ‌ * لاَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّهُ الْأَوَّلِینَ‌ * وَ لَوْ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَاباً مِنَ السَّمَاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ‌ * لَقَالُوا إِنَّمَا سُکِّرَتْ أَبْصَارُنَا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ‌؛(۹) «و به راستی پیش از تو [فرستادگان خود را] به میان گروه های پیشین فرستادیم. و هیچ فرستاده ای برایشان نیامد مگر آنکه او را استهزا می کردند. این چنین آن [ذکر = قرآن] را در دل های بدکاران راه می دهیم، [با این ‏حال] به آن ایمان نمی آورند و آیین و روش پیشینیان[ بر این] رفته است [که پیامبران را تکذیب و نعمت خدا را ناسپاسی کنند]. و اگر دری از آسمان بر آنان بگشاییم تا پیوسته در آن بالا روند [و قدرت و معجزات ما را بنگرند]، هرآینه گویند: چشمان‏ ما را پوششی برنهاده اند [ما را چشم ‏بندی کرده اند]، بلکه ما گروهی جادو زده ایم».

آفت انحراف از حق و فرجام انحطاط

ما بحمدالله به خداوند ایمان داریم و معتقد به نبوت و معاد و سایر اصول و فروع دین هستیم، اما باید متوجه خطر و انحراف از مسیر دین باشیم و هیچ‏ کس نمی تواند مطمئن باشد که ایمانش تا آخر ثابت می‏ ماند و انحرافی در آن رخ نمی دهد. مگر نبودند کسانی که ایمان داشتند و به عبادت و بندگی خدا می ‏پرداختند و در نهایت کفر ورزیدند و فرجام تباهی برای آنها رقم خورد. مگر ابلیس پس از شش هزار سال عبادت و بندگی پیوسته خداوند، کفر نورزید و علم طغیان در برابر خداوند نیفراشت؟ که امیرمؤمنان علیه السلام درباره شش ‏هزار سال ‏عبادت‏ او می فرمایند:
فَاعتَبِروا بِمَا کانَ مِن فِعلِ اللهِ بِإبلیسَ إِذ أَحبَطَ عَملَهُ الطَّویلَ وَ جُهدَهُ الجَهیدَ- وَ قَد کانَ عَبدَاللهَ سِتَّهَ اللهَ سِتَّهَ آلافِ سَنهٍ لا یُدرَی أَمِن سِنِی الدُّنیَا أَم [مِن] سِنِی الآخِرَهِ – عَن کبرِ ساعَهٍ واحِدَهٍ؛(۱۰)«پس پند گیرید از آنچه خداوند با اهریمن کرد: کارهای دراز دامن و تلاش های پیگیر او بیهوده ساخت ـ در حالی که او شش هزار سال خدای را پرستیده بود، آن هم دانسته ‏نیست که از سال های دنیاست یا از سال های آخرت ـ تنها به جهت یک لحظه خود بزرگ ‏بینی و تکبر».
همچنین قرآن درباره بلعم باعورا که از علم و دانش فراوان و کرامات برخوردار بود ولی در نهایت دنباله رو شیطان گردید و به مخالفت با فرستاده خداوند پرداخت، می فرماید:
وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ‌ * وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ‌؛(۱۱) «و بر آنان خبر آن کس [بلعم باعورا] را برخوان که آیت های خویش [برخی کرامات یا اجابت دعا] را به وی دادیم و او از آنها بیرون رفت [به آنها وقعی ننهاد و آنها را ترک کرد و از دانش آنها تهی گشت] پس شیطان در پی او افتاد تا از گمراهان گشت؛ و اگر می ‏خواستیم هر آینه او را بدان ها [ – آن آیت ها ـ به جایگاهی بلند] می رساندیم، و لیکن او به زمین [دنیا و مال و جاه آن] چسبید و کام و خواهش دل خود را پیروی کرد. پس داستان او چون داستان سگ است، اگر بر او بتازی زبان از دهان بیرون آرد [از نفس نفس ‏زدن به علت عطش یا رنج] یا واگذاری اش باز زبان از دهان آویخته دارد. این است داستان گروهی که آیات ما را دروغ انگاشتند؛ پس این داستان را [بر آنان] بازگو، شاید بیندیشند».
برای اینکه ایمان ما محفوظ بماند باید بر یقین خود به متعلقات ایمان استوار بمانیم و اگر به بعضی از آنها یقین پیدا نکرده ایم، بکوشیم تا یقین پیدا کنیم و از شک و وسوسه بپرهیزیم و سرنوشت کسانی چون بلعم باعورا را که پس از نیل به عالی ترین مراتب انسانی، بر اثر پیروی هوای‏ نفس ‏و خودخواهی به حضیض ‏ذلت‏ و خواری درافتادند افسانه نپنداریم و مایه عبرت برای خویش قرار دهیم.

فضیلت بهره مندی از نجوای با معبود و توحید خالص

اللَّهمَ احمِلنا فِی سُفُنِ نَجاتِک، وَمَتِّعنا بِلَذیذِ مُناجاتِک، وَ اَورِدنا حِیاضَ حُبِّک، وَ اَذِقنا حَلاوَهَ وُدِّک وَ قُربِک، و اجعَل جِهادِنا فیک و هَمِّنا فی طاعَتِک، وَ اخلِص نِیاتِنا فی مُعامَلَتِک، فَانَّا بِک وَلَک، وَ لا وسیلَهَ لَنا اِلَیک الاّ اَنتَ؛ «خدایا، ما را در کشتی ‏های نجات خود بنشان و با لذت مناجات خود کامیاب گردان و بر جویبارهای محبتت وارد ساز و به ما شیرینی مقام قرب و دوستی ات را بچشان و جهد و کوشش ما را در[ راه معرفت] خود قرار ده و همت ما را به طاعت خود مصروف دار و نیت ما را در معامله با خودت خالص گردان که وجود ما به تو قائم است و از توایم و وسیله ای به سوی تو جز تو نداریم».
حضرت پس از آنکه از خداوند درخواست می کنند که حجاب هایی که مانع مشاهده حقایق می گردد از دل ایشان بردارد و ضمیر ایشان را از شک‏ ها و وسوسه هایی که آبستن فتنه و انحراف هستند بزداید، درخواست می کنند که ایشان را بر کشتی‏ های نجات و رحمت خویش بنشاند، تا از لذت مناجات با معبود بهره مند و سرشار گردند. چشیدن طعم مناجات با خدا و لذت بردن از آن توفیقی است که نصیب هرکس نمی شود و این توفیق نصیب کسانی می شود که دل را از ظلمت ها و تاریکی ‏ها پاک ساخته اند و انوار هدایت الاهی را بدان وارد ساخته اند. گاهی انسان انتظار می کشد که ماه رمضان فرا رسد و در شب های قدر به نجوای با خدا بپردازد و با دعای ابوحمزه ثمالی، جوشن کبیر و سایر مناجات هایی که وارد شده دل را صیقل دهد. اما در آن فرصت طلایی که با زحمت خود را بیدار نگه می ‏دارد و به خواندن دعا می پردازد، از مناجات با خدا لذت ‏نمی برد. این از آن روست که انسان زمینه کافی بهره مندی از لذت مناجات خدا را در خود فراهم نساخته و شیرینی مودت به خدا و تقرب به معبود در کام او ننشسته است.
منظور از جهاد در جمله و اجعل جهادنا فیک مفهوم عام جهاد و مجاهدت در راه خداست و منحصر به جهاد اصطلاحی که جهاد نظامی و مبارزه با دشمنان خدا می‏ باشد نیست و شامل جهاد با نفس و خود سازی که جهاد اکبر نامیده شده است نیز می شود.
تعبیر کوتاه و پرمغز فانا بک و لک که مضمون آن در دعاهای دیگر نیز آمده است، اشاره به توحید ناب و خالص دارد که در پرتو آن انسان درمی یابد که اصالت و استقلالی از خویش ندارد و هستی او عاریه و ناشی از اراده الاهی است. برای فهم ناقص ارتباط وجودی انسان و سایر مخلوقات با خدا و اینکه همه چیز تابع اراده خداست، ناچاریم که به نقش اراده انسان اشاره ای داشته باشیم. هرچند فهم نقش اراده در انسان و تأثیر آن، به هیچ ‏وجه نمی تواند فهمی حقیقی و واقعی از اراده خداوند را به دست دهد و اساساً مقایسه اراده انسان که امری ممکن و خود ناشی از اراده خداست با اراده خداوند نابجا و ناصواب است و ذکر این نمونه، تنها برای تسهیل فهم ناقصی از اراده الاهی است که درک حقیقت آن در افق عقل ناقص ما نمی گنجد. حقیقت و هویت انسان روح اوست که منشأ ادراکات، احساسات و عواطف است و در این گذر، روح انسان خاستگاه تصمیم و اراده نیز هست. اراده ای که حادث است و در فرایند خاصی تحقق می یابد. با این توضیح وقتی ما اراده می کنیم که صورت باغ و یا صورت سیبی در ذهنمان به وجود آید، به دنبال آن اراده و توجه، صورت آن باغ و یا سیب در ذهنمان پدید می آید و چون وجود آن صورت ذهنی تابع آن اراده و توجه است، اگر آن اراده و توجه از بین برود، آن صورت ذهنی نیز از بین خواهد رفت. به تعبیر دیگر توجه، اراده و آن صورت ذهنی به یک باره تحقق و وجود می یابند و آن صورت ذهنی جلوه و اثر وجودی اراده است که به تبع زوال آن اراده زایل می گردد. در افقی بالاتر و فراتر از نسبت بین ممکنات، همه مخلوقات تابع اراده خداوند هستند و تحقق آنها معطوف و منوط به اراده الاهی است و وجود هر چیزی تجسم اراده الاهی است و با اراده الاهی تحقق می یابد و با اراده الاهی نابود و محو می گردد. این همان حقیقتی است که خداوند در قرآن از آن پرده برمی دارد و می فرماید:
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ‌؛(۱۲) «کار او چنین ‏است ‏که‏ هرگاه‏ چیزی ‏را اراده ‏کند، تنها به ‏آن‏ می‏ گوید: «موجود باش» آن نیز بی ‏درنگ موجود می شود».
شأن خداوند متعال چنان است که وقتی اراده او به تحقق چیزی تعلق گیرد، آن چیز بی درنگ موجود می گردد و حتی نیاز لفظی که خدا به آن تلفظ کند نیست، وگرنه تسلسل لازم می آید؛ برای اینکه خود تلفظ هم چیزی است که بعد از اراده کردن، تلفظ دیگری می‏ خواهد باز آن تلفظ هم چیزی از چیزهاست که محتاج اراده و تلفظ دیگری است. همچنین در این میان مخاطبی که دارای گوش باشد و خطاب را با دو گوش خود بشنود و از در امتثال موجود شود، در کار نیست؛ برای اینکه اگر مخاطب وجود داشته باشد، دیگر احتیاج به ایجاد ندارد. پس کلام در آیه مورد بحث کلامی است تمثیلی. خداوند می‏ خواهد بفرماید: افاضه وجود از ناحیه خدا به هر چیزی که موجود می شود، به جز ذات متعالی خدا به هیچ چیز دیگر احتیاج ندارد، و چون ذات خداوندی اراده کند هستی آن را، بدون تخلف و درنگ موجود می شود».(۱۳)
پس حضرت در مناجات خود می فرمایند که وجود ما تجسم اراده الاهی است و اگر او اراده نمی کرد، ما هستی و وجودی نمی ‏داشتیم. همچنین زندگی ما برای خداست و آن چیزی که به عمر و زندگی انسان ارزش می دهد، رضا و قرب الاهی است و ارزشمندی حیات ما در گرو آن است که قرب و رضای الاهی را هدف و غایت خویش برگزینیم و در غیر این صورت، زندگی ما پوچ و بی ارزش و آکنده از خسران و تباهی خواهد بود.
تعبیر و لا وسیله لنا الیک الا انت که در دعاها و مناجات های دیگر نیز به کار رفته است، بدین معناست که حضرت، خداوند را وسیله و شفیع خود قرار داده اند و شفیعی و وسیله ای جز خدا نمی شناسند. این سخن شبیه آن است که کسی بگوید«هیچ کاری بدون اذن خداوند انجام نمی ‏گیرد» یا آنکه «خداوند هر کاری را به اذن خود انجام می دهد»، چنان که در قرآن می فرماید:
یَا أَهْلَ الْکِتَابِ قَدْ جَاءَکُمْ رَسُولُنَا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثِیراً مِمَّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتَابِ وَ یَعْفُو عَنْ کَثِیرٍ قَدْ جَاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتَابٌ مُبِینٌ‌ * یَهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ‌؛(۱۴)«ای اهل کتاب، پیامبر ما به سوی شما آمده است که بسیاری از آنچه را از کتاب پنهان می کردید برای شما بیان می کند و از بسیاری [از آنچه پنهان می داشتید] درمی گذرد. به راستی برای شما از سوی خدا نوری [پیامبر صلی الله علیه و آله] و کتابی روشن و روشنگر [قرآن] آمده است. که خداوند به وسیله آن هرکه را پیرو خشنودی او باشد به راه های سلامت راه می‏ نماید و آنان را به خواست خود از تاریکی‏ ها به روشنایی بیرون می آرد و به راه راست راه می ‏نماید».
اگر کسی از انسان پرسید که به اجازه چه کسی این لباس را پوشیدی؟ و وی در پاسخ گفت: به اجازه و اذن خودم پوشیدم، آن پاسخ بدان معناست که آن لباس مال اوست و در استفاده از آن محتاج اذن کسی نیست. همچنین وقتی خداوند می فرماید که خدا انسان ها را به اذن خودش از ظلمات خارج می سازد و به نور وارد می سازد، می توان از آن استظهار کرد که خداوند نیاز به استیذان و اجازه خواستن از کسی ندارد و چنان نیست که خداوند از خودش اذن بخواهد. همچنین شفیع و وسیله قرار دادن خدا در نزد خودش، بدان معناست که انسان مستقیماً و بدون وسیله و شفیعی جز خدا به درگاه وی رو می آورد و دیگر نیازی به شفیع و وسیله ندارد.

فضیلت هم نشینی با پیامبران و صالحان

اِلهی اِجعَلنی مِنَ المُصطَفَینَ الأخیارِ وَ اَلحِقنی بِالصّالِحین الأبرارِ، السَّابِقینَ اِلَی المَکرُمات، المُسارِعینَ اِلی الخَیراتِ، العامِلینَ لِلباقیاتِ الصّالِحاتِ، السَّاعینَ اِلی رَفیعِ الدَّرَجاتِ، اِنَّک عَلی کلِّ شَیءٍ قَدیرٌ؛ «خدایا، مرا در زمره برگزیدگان و خوبان قرار ده و به نیکان و صالحان ملحق ساز. همانان که به مقامات متعالی سبقت جسته اند و به سوی اعمال خیر می شتابند و به کارهای شایسته و ماندگار می پردازند و در رسیدن به درجات رفیع (بهشت رضوان) می کوشند. (ای خدای بنده ‏نواز، دعایم را اجابت کن) که البته تو بر هر چیز قادری و شایسته اجابت دعای بندگان خود هستی، به حق رحمتت ای ارحم‏ الراحمین».
حضرت با درخواست قرار گرفتن در زمره «المصطفین الاخیار = برگزیدگان و خوبان» که در قرآن معرفی شده اند،(۱۵) به ما یادآور می شوند که همت بلند داشته باشیم و چشم به افق ‏های بلند و تعالی داشته باشیم و عالی ترین مقامات را که همان هم نشینی با پیامبران الاهی است از خداوند مسئلت کنیم.
همچنین حضرت از خداوند درخواست می کنند که ایشان را در زمره صالحان و نیکانی قرار دهد که در اتصاف به فضایل و مکارم اخلاقی از دیگران پیشی گرفته اند و عمر خود را صرف اعمال شایسته و ماندگار می سازند. «باقیات‏الصالحات» اعمال جاودانه و ماندگاری است که با هدف جلب رضایت الاهی و تقرب به خداوند و در راستای بندگی خداوند انجام می پذیرد. این اعمال چون برای خداوند انجام پذیرفته اند، رنگ ماندگاری و جاودانگی به خود می گیرند و بس ارزشمند می باشند. در مقابل، لذت ‏جویی های دنیوی و صرف عمر برای رسیدن به امیال نفسانی و خواسته های مادی که زودگذر و زوال ‏پذیرند، فاقد ارزش اصیل می ‏باشند و زیبنده انسان نیست که به جای جست‏ و جوی تعالی و کسب ارزش های اصیل و جاودانه به جست ‏و جوی خواسته های زودگذر و بی ‏مقدار بپردازد. خداوند در پاره ای از آیات قرآن مصادیق «الباقیات الصالحات» را معرفی می کند، از جمله رضوان و پاداش اخروی خویش را جاودانه و ماندگار می داند و می ‏فرماید: مَا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ مَا عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ‌ ؛(۱۶) «آنچه نزد شماست پایان پذیرد و آنچه نزد خداست ‏ماندنی ‏است ‏و کسانی که ‏شکیبایی کردند مزدشان ‏را بر پایه نیکوترین کاری که می کردند پاداش دهیم».
در آیه دیگر، «الله» را جاوید و خیر معرفی می کند: إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنَا لِیَغْفِرَ لَنَا خَطَایَانَا وَ مَا أَکْرَهْتَنَا عَلَیْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللَّهُ خَیْرٌ وَ أَبْقَى‌؛(۱۷) «ما به پروردگارمان ایمان آوردیم تا لغزش ‏های ما و آنچه را از جادوگری ‏که ‏بر آن‏ وادارمان ‏کردی ‏بیامرزد و خدا بهتر و پاینده ‏تر است».
در آیه دیگر سرای آخرت را جاوید و خیر معرفی می کند: وَ الْآخِرَهُ خَیْرٌ وَ أَبْقَى‌؛(۱۸) «و سرای آخرت بهتر و پاینده‏ تر است».

پی نوشت ها :

۱٫ محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج ۱۰۰، باب ۱۴، ص ۲۹۵، ح ۲۰٫
۲٫ اعراف(۷)، ۲۰۱٫
۳٫ زخرف(۴۳)، ۳۶٫
۴٫ طه(۲۰)، ۱۲۴-۱۲۶٫
۵٫ زمر(۳۹)، ۴۵٫
۶٫ کهف(۱۸)، ۳۶٫
۷٫ جاثیه(۴۵)، ۳۲٫
۸٫ قیامت(۷۵)، ۱-۶٫
۹٫ حجر(۱۵)، ۱۰-۱۵٫
۱۰٫ نهج‏البلاغه، خطبه ۱۹۲٫
۱۱٫ اعراف(۷)، ۱۷۵-۱۷۶٫
۱۲٫ یس(۳۶)، ۸۲٫
۱۳٫ ر.ک: علامه طباطبایی، المیزان، ترجمه محمد باقر موسوی همدانی، ج ۱۷، ص ۱۸۰ـ۱۸۱٫
۱۴٫ مائده(۵)، ۱۵-۱۶٫
۱۵٫ و انهم عندنا لمن المصطفین الاخیار؛« و آنان [ابراهیم و اسحاق و یعقوب و …] در پیشگاه ما همانا از برگزیدگان و خوبان اند» (ص، ۴۷).
۱۶٫ نحل(۱۶)، ۹۶٫
۱۷٫ طه(۲۰)، ۷۳٫
۱۸٫ اعلی(۸۷)، ۱۷٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

شرح مناجات الشاکین (۱)

شکوه از نفس سرکش و عصیانگر

دومین مناجات از مناجات های پانزده گانه منقول از امام زین العابدین علیه السلام، مناجات شکایت کنندگان نزد خداوند است. شکایت های امام سجاد علیه السلام در این مناجات مربوط به امور دنیوی، مادی و ظلم هایی که متوجه ایشان شده نیست، بلکه معطوف به مشکلاتی است که در راه انجام وظایف، طریق تعبد و بندگی خدا و راه رسیدن به کمال انسانی وجود دارد. محور این شکایت ها سه چیز است که عبارتند از: نفس، شیطان و قلب سخت و سیاه. در فراز اول این مناجات حضرت می فرمایند:
اِلهی، اِلَیک اَشکو نَفساً بِالسُّوءِ اَمّارَهً، وَ اِلیَ الخَطیئَهِ مُبادِرَهً، وَ بِمَعاصیک مُولَعَهً، وَ لِسَخَطِکَ مُتَعَرِّضهً، تَسلُک بی مَسالِک المَهالِک، وَ تَجعَلُنی عِندَک اَهوَنَ هالِک، کثیرَهَ العِلَلِ، طَویلَهَ الأمَلِ، اِن مَسَّهَا الشَّرُّ تَجزَعُ، وَ اِن مَسَّهَا الخَیرُ تَمنَعُ، مَیَّالَهَ اِلَی اللَّعبِ و اللَّهوِ، مَملوَّهً بِالغَفلَهِ وَ السَّهوِ، تُسرِعُ بی اِلیَ الحَوبَهِ، وَ تُسَوِّفُنی بِالتَّوبَهِ؛ «خدایا، به تو شکایت می کنم از نفسی که پیوسته مرا به زشتی و پلشتی فرمان می دهد، و به خطا و سرپیچی مبادرت می ‏ورزد، و به معصیت و نافرمانی تو حریص است، و مرا در معرض خشم و غضب تو می افکند. نفسی که مرا به راه های نابودی و بدفرجامی می کشاند، و در پیشگاه تو مرا پست ترین هلاک شده می گرداند. نفس بهانه ساز و درازآرزو که اگر شری به او رسد بی تابی کند، و اگر به خیری دست یابد از احسان باز ایستد. پیوسته به لهو و لعب مایل، و غرق بی خبری و فراموشی است. با شتاب مرا به گناه و هلاکت می کشاند و توبه ام را به تأخیر می افکند».
اصطلاح «نفس اماره» که از «نفس» و «اماره» که صیغه مبالغه از امر و به معنای بسیار امرکننده است تشکیل یافته، در فرهنگ دینی کاربرد فراوانی دارد و در قرآن نیز به کار رفته است و در این باره خداوند از قول حضرت یوسف علیه السلام می فرماید: وَ ما أُبَرِّی‏ءُ نَفسی إنَّ النَّفس لأمارَهٌ بِالسُّوءِ إلاّ ما رَحِمَ رَبِّی إنَّ رَبّی غَفورٌ رَحیم(۱)؛ «و من نفس خود را تبرئه نمی کنم، که نفس بسی به بدی و گناه فرمان می دهد مگر آنکه خدا رحم کند که پروردگار من آمرزگار و مهربان است».

نفس در قرآن

گرچه اصطلاح نفس اماره شناخته شده است و در مکالمات عرفی و روزمره فراوان به کار می رود، اما مصداق و حقیقت آن و ارتباطش با عقل و قلب و اینکه چرا خداوند این قوه را در درون ما قرار داد و چگونه می توان با آن مبارزه کرد و از تأثیراتش جلوگیری کرد، چندان روشن نیست و در این زمینه ابهام هایی وجود دارد. ما بر آنیم که در حد مقدور به توضیح و تبیین ماهیت نفس اماره بپردازیم و قبل از آن، بایسته گفتن است که قرآن برای نفس سه صفت برمی شمارد که نفس اماره یکی از آنها می باشد و عبارت است از نفس سرکشی که انسان را به گناه و عصیان فرمان می دهد و به هر سو که خود بخواهد می کشاند. در این مرحله از نفس، عقل انسان از چنان قدرتی که بتواند نفس سرکش را کنترل کند برخوردار نگشته است و به دلیل عدم بلوغ و ضعفی که دارد، در برابر نفس تسلیم می گردد و یا اگر بخواهد با آن مبارزه کند، در مصاف با آن شکست می خورد.
صفت یا مرحله دوم نفس «لَوّامه» است که معمولاً پس از تعلیم و تربیت و مجاهدت، برای انسان حاصل می گردد. در این مرحله، اگر انسان بر اثر طغیان غرایز مرتکب گناهی شد، فوراً پشیمان می گردد و به ملامت و سرزنش خویش می پردازد و تصمیم می گیرد که توبه کند و گناه و کوتاهی های خود را جبران سازد. در این مرحله و در کشاکش مبارزه بین نفس و عقل در نهایت عقل بر نفس چیره می گردد. این مرحله از نفس از چنان اهمیتی برخوردار است که خداوند به آن قسم می خورد و می فرماید: لا أُقسِمُ بِیَومِ القِیامَه * ولا أقسِمُ بِالنَّفسِ اللَّوامَه (۲)؛ «سوگند می خورم به روز رستاخیر و سوگند می خورم به نفس سرزنشگر [که آدمی را به روز رستاخیر برمی انگیزیم]».
اما مرحله سوم، یعنی نفس مطمئنه مرحله ای است که پس از تهذیب و تربیت نفس و تصفیه درون از آلودگی ها، غرایز سرکش در برابر انسان رام می گردند و عنان اختیار و تدبیر انسان بر عهده عقل و فطرت قرار می گیرد و دیگر نفس اماره توانایی پیکار با عقل را ندارد. خداوند خطاب به این نفس می فرماید: یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ * ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرْضِیَّهً * فَادْخُلِی فِی عِبَادِی* وَ ادْخُلِی جَنَّتِی‌(۳)؛ «ای نفس مطمئنه [و آرامش یافته]، به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است. سپس در میان بندگان [ویژه] من درآی، و در بهشت [ویژه] من درآی».

بازشناسی نفس امّاره

گرچه اجمالاً ما می دانیم که عاملی در درون ما هست که ما را به کارهای بد دعوت می کند و نام آن «نفس اماره» است، اما اطلاع کامل و جامعی از ماهیت آن نداریم و ارتباطش را با قلب و عقل و با خودمان نمی دانیم. همچنین چون کمتر در این باره بحث شده، به روشنی نمی دانیم که چرا خداوند چنین قوه ای را در ما قرار داده و چگونه می توان با آن مبارزه کرد و از تأثیرات سوء آن جلوگیری کرد. یکی از راه هایی که برای شناسایی نفس اماره فراروی ماست، شیوه عقلی و نیز شیوه تجربی است که در مباحث روان شناسی پیگیری می شود. اما از این طریق نمی توانیم ماهیت نفس اماره را به درستی بشناسیم، و کارکرد و چگونگی امر و دعوت آن به گناه و بدی را در نمی یابیم. راه دیگر شناسایی نفس اماره، بررسی آیات و روایاتی است که درباره نفس اماره وارد شده است. بهترین راه برای شناسایی نفس اماره گزینش شیوه تلفیقی از مباحث تجربی، عقلی و تعبدی است و در این راستا با درون ‏کاوی و با الهام از آیات و روایات و استفاده از مباحث علمی، بهتر می توان به شناخت نفس اماره و رابطه نفس و عقل (۴) و جنگ نفس با عقل که در کتاب های اخلاقی مطرح شده است نایل آمد و از محصول این بررسی و تحقیق در جهت تربیت نفس و مدیریت قوا سود جست.
صرف نظر از بحث ‏های فلسفی و علمی و آموزه های تعبدی، ما وقتی به درون خود می نگریم، درمی یابیم که خداوند ما را از امیال غریزی و فطری برخوردار ساخته که حرکات و رفتار ما از آنها سرچشمه می گیرند. برخی از این امیال نظیر میل به خوردن و آشامیدن و دفاع از خویش که باعث تداوم حیات می گردند از آغاز حیات در انسان وجود داشته اند. اما برخی از امیال و غرایز، نظیر غریزه جنسی که باعث بقای نسل است، در مراحل بعدی زندگی در انسان پدید می آیند. یک سلسله از امیال که مربوط به کمالات و جنبه های عقلانی و انسانی وجود انسان هستند، گرچه مایه اولیه آنها در انسان وجود دارد، اما آنها به تدریج و با تکامل انسان شکوفا و فعال می گردند. این بخش از امیال، عالی ترین و برترین امیال انسانی به حساب می آیند و برجسته ترین آنها در مؤمنان و اولیای خدا و به تناسب کمال آنها شکوفا می گردد. اما سایر امیال که مربوط به جنبه های حیوانی انسان هستند و در اصطلاح امیال حیوانی و پست نامیده می شوند، فروتر به حساب می ‏آیند و نکته این نام گذاری آن است که بعد انسانی و کمالات انسانی «اصیل» و بعد حیوانی وجود انسان و کمالات مربوط به آن «غیر اصیل» به حساب می آید.
بر اساس آنچه گفته شد، بر اثر عوامل طبیعی، نیازها و حالاتی چون گرسنگی، تشنگی، خستگی، خشم و شادی در انسان برانگیخته می شوند. این حالات و امیالی که به تبع آنها در انسان پدید می آیند، به خودی خود، ضد ارزش به حساب نمی آیند و با ارزش های اخلاقی منافات ندارند. غریزه گرسنگی، میل به خوردن و رفع گرسنگی را در انسان برمی انگیزاند، اما ما را به خوردن غذای حلال و یا حرام فرانمی خواند و ما را به گناه وا نمی دارد. پس این غریزه و سایر غرایزی که بر اثر عوامل طبیعی برانگیخته می شود «شر» نیستند؛ چه اینکه گاهی ارضای غرایز، مستحب و واجب نیز می گردند. شر و صفت ضد ارزشی وقتی به این میل ها نسبت داده می شود که آنها با یکدیگر تعارض و تزاحم پیدا کنند و انسان در ارضاء برخی از این امیال زیاده روی کند و خود را از خواسته ها و امیال دیگری که تأمین آنها نیز لازم است محروم سازد. نظیر کودکی که با برانگیخته شدن غریزه و میل به بازی کردن، آن ‏قدر به بازی سرگرم می شود و علاقه نشان می دهد که از تأمین غریزه خوردن و آشامیدن باز می ماند، یا جوان و نوجوانی بر اثر توجه بیش از حد به امور حیوانی، از درس خواندن باز می ماند و میل فطری علم‏ دوستی و حقیقت جویی در او سرکوب می گردد. توجه بیش از حد به امیال حیوانی و طغیان آنها باعث می گردد برخی از امیالی که در انسان شکوفا گردیده اند ارضا نگردند. بدتر آنکه باعث می گردند مقدمات شکوفایی امیال و غرایز متعالی انسانی فراهم نگردد، تا آنجا که انسان نه فقط آن امیال لطیف و برتر را در خود نمی یابد، بلکه امکان تحقق چنین امیالی را نیز باور ندارد. به عنوان نمونه عشق و محبت به خدا میلی فطری و برین در انسان است و با توجه به وجود این میل در انسان و آیات و روایات فراوانی که درباره محبت به خدا وارد شده، برخی از اشخاصی که این میل در آنها شکوفا و بارور نگردیده، وجود آن میل را انکار می کنند و می گویند خدا دوست ‏داشتنی نیست و تعابیر مربوط به محبت به خدا در آیات و روایات را مجازی می دانند و آنها را بر محبت رحمت خدا و یا ثواب الاهی حمل می کنند.
انسان هرچه بیشتر به غرایزش پاسخ مثبت دهد، بدان‏ ها حریص ‏تر و علاقه مندتر می گردد، نظیر کسی که به منظره زیبایی نگاه می کند و لذت می برد و بار دوم با علاقه بیشتری به آن منظره نگاه می کند و بیشتر لذت می برد، همچنین بار سوم با علاقه بیشتری بدان نگاه می کند تا آنکه به مشاهده آن منظره معتاد می گردد و نمی تواند از مشاهده آن خودداری کند. پس نگاه کردن در آغاز در حد یک خواسته برای او مطرح بود و وقتی بدان پاسخ داد، قوی تر گردید و کار به جایی رسید که مانع تأمین خواسته های عالی تر گردید. صرف خواسته و نیاز برای انسان مذموم نیست و چنان که گفتیم، ذات نیاز و خواسته مقتضی ارتکاب حرام و گناه نیست و چنان نیست که انسان در تأمین خواسته ها و نیازهایی که خداوند در وجود او تعبیه کرده، ناگزیر از انجام گناه باشد. وجود خواسته ها و نیازها و از جمله نیازهای مشترک بین حیوان و انسان، غیرارادی و غیراختیاری هستند و احساس گرسنگی و یا احساس سیری و دیگر امیالی که در انسان وجود دارند اختیاری نیستند. این نیازها لغو نیستند و اگر برای وجود ما لازم و ضروری نمی ‏بودند، خداوند آنها را در ما تعبیه نمی کرد. همچنین ارضای این نیازها و لذت بردن از آنها نیز، به خودی خود، بد و ناپسند نمی باشد؛ چه اینکه اگر لذت بردن، به خودی خود، بد می بود خداوند لذت بردن از نعمت های بهشتی را به بهشتیان وعده نمی داد. تأمین نیازها، خواسته ها و امیال در صورتی بد و ناپسند است که از حد بگذرد و باعث محروم گشتن انسان از نیازهای اصیل گردد. همچنین لذت در صورتی بد و ناپسند است که انسان در تأمین آن از حد بگذرد و اسیر وسوسه های شیطانی گردد و آن لذت موهوم مانع دست ‏یابی به لذت های اصیل و عالی گردد. حتی غضب، خود به خود، بد و ناپسند نیست و در مقام دفاع و در برابر دشمن، انسان باید از غریزه غضب استفاده کند و با اعمال آن خود را از خطر برهاند. آنچه ناپسند است عدم رعایت اعتدال در اِعمال غضب و طغیان در استفاده از آن می باشد. بنابراین، نفس اماره عبارت است از نیرو و عاملی در درون انسان که باعث طغیان و زیاده روی در استفاده از برخی از امیال و خروج از حد اعتدال و اعمال نابجای غرایز، و در نتیجه، بازماندن از ارضای امیال برتر می گردد. به تعبیر دیگر، عاملی که انسان را به تأمین امیال پست وا می دارد و مانع شکوفایی ابعاد متعالی وجود انسان و درنتیجه مانع رسیدن به کمال اصیل انسانی می گردد،
«نفس امّاره» نامیده می شود.
نفس امّاره انسان را به تأمین لذت های پست وا می دارد و مانع می شود که انسان به تأمین و ارضای لذت هایی برین و متعالی چون رضوان الاهی بپردازد که برای ره یافتگان به مراتب عالی انسانی و کمال، غایت و هدف حیات به حساب می آیند و برای رسیدن به آن دست از ماسوی الله می شویند و خداوند آن را عالی ‏ترین و بزرگ ترین نعمت و موهبت خویش معرفی می کند، آنجا که می فرماید:وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَهً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‌ ؛ (۵) «خداوند به مردان و زنان مؤمن بوستان هایی وعده داده است که از زیر [درختان] آنها جوی ها روان است، در آنها جاویدان اند و نیز جای های خوش و پاکیزه در بهشت های پاینده و خشنودی خدا از همه برتر و بزرگ تر است. این است رستگاری و کامیابی بزرگ».
نفس امّاره صرفاً درصدد تأمین خواسته های حیوانی است و انسان را وا می دارد که حد و مرز تأمین آن خواسته ها را رعایت نکند و در هر صورت به آن خواسته ها دست یابد، خواه حلال و حرام خدا رعایت شود و خواه نشود. در نتیجه کسی که اسیر نفس اماره است، در راه رسیدن به خواسته ها و لذت های الاهی به هر کار ناصوابی دست می زند و حریم احکام الاهی را می شکند و غرایز و خواسته هایی را که تأمین صحیح آنها بستر کمال انسان را فراهم می آورد، وسیله تیره روزی و هلاکت قرار می دهد و با سوء استفاده از نعمت های الاهی و عدم استفاده درست از آنها خود را از تعالی و کمال انسانی محروم می سازد.
همه خواسته های نفس، بد و ناپسند نیست بلکه اصل خواسته ها و تمایلات نفس، نعمت خدا به حساب می آیند، و اگر کسی از بخشی از خواسته ها و قوای نفس محروم باشد ناقص به حساب می آید. چیزی که هست باید این خواسته ها و تمایلات با شرایط خاص و طبق ضوابط عقلی و دینی تأمین گردند. نفس اماره، از آن جهت که انسان را به گناه و معصیت وامی دارد و باعث می گردد که انسان در مسیر تأمین خواسته های خود حقوق الاهی را رعایت نکند و حقوق دیگران را زیر پا نهد و به ورطه فساد و انحطاط افتد، دعوت کننده و امرکننده به بدی نام گرفته است.
در این باره در روایتی از امام رضا علیه السلام وارد شده:
قَالَ سَأَلتُهُ فَقُلتُ: اللهُ فَوَّضَ الأمر إلَی العِباد؟ قالَ: اللهُ أعَزُّ مِن ذَلک. قُلتُ فَجَبَرهُم عَلَی المَعَاصِی؟ قالَ: الله أَعدَلُ وَأَحکُم مِن ذلک. قالَ: ثُمَّ قالَ: قالَ اللهُ: یَا ابنَ آدَمَ، أنّا أولَی بحَسناتِک مِنک، وَ أَنتَ أولی بِسَیِّئاتِک مِنِّی، عَمِلتَ المَعاصِیَ بِقُوَّتیَ الَّتی جَعَلتُها فِیک؛ (۶) «[وشاء] می گوید که از امام رضا علیه السلام پرسیدم: خدا کار را به خود بندگان وانهاده است؟ حضرت فرمود: خدا قادرتر از این است. گفتم: پس ایشان را بر گناه مجبور کرده است؟ فرمود: خدا عادل تر و حکیم‏ تر از این است. سپس فرمود: خدا می فرماید: ای پسر آدم، من به کارهای نیک تو از خود تو سزاوارترم و تو به کارهای زشتت از من سزاوارتری و تو به وسیله نیرویی که من در وجودت قرار داده ام مرتکب گناه می شوی».
روشن است که انسان از خود چیزی ندارد و همه چیز از خداوند است و همه رفتار انسان با اراده و قدرت الاهی انجام می گیرد. اما در عین حال خداوند او را مختار آفریده و انسان در حوزه رفتار اختیاری خود دست به انتخاب و گزینش می زند و به واسطه نیروی انتخاب، رفتار اختیاری انسان علاوه بر آنکه به خداوند مستند می گردند به انسان نیز استناد داده می شوند. اما چنان که از روایت مزبور استفاده می شود، ادب بندگی وعبودیت اقتضا می کند که انسان رفتار خوب و پسندیده خود را به خداوند نسبت دهد و رفتار بد و زشت خود را به خودش نسبت دهد. چون آنچه خداوند به انسان عنایت کرده خیر و نعمت است و ناپسند آن است که انسان نعمت ‏ها و تمایلاتی که خداوند در وجود او به ودیعت نهاده، در راه ناصواب و شر به کار بندد.

ویژگی های نفس اماره در سخن امام سجاد علیه السلام

پس از بررسی نفس اماره، اکنون به بررسی و توضیح فراز اول مناجات شکایت ‏کنندگان که شامل صفات و ویژگی های نفس است می ‏پردازیم:
۱. نفساً بالسوء اماره؛ نفس به بدی امر می کند: وقتی انسان عنان اختیارش را به نفس بسپارد طبیعی است که نفس بنای طغیان و سرکشی می‏ نهد و پیوسته انسان را به خطا و بدی و سرپیچی از دستورات الاهی وامی دارد و در نتیجه این دشمن خطرناک و سرسخت فرجامی شوم را برای انسان رقم می زند. امیرمومنان علیه السلام درباره دشمنی نفس اماره در حق انسان و چگونگی تسلط آن بر دل انسان می فرمایند:
النّفسُ الأَمارهُ المُسَوَّلَهُ تَتَمَلُّقَ تَمَلّق المُنافِقِ و تَتَصنَّعُ بِشیمَهِ الصَّدیقِ المُوافِقِ، حتّی إذا خَدَعَت و تَمَکَنت تَسَلّطَت تَسلُّط العَدُوِّ، و تَحَکَمت تحَکمَ العُتُوِّ، و أورَدَت مَوارِدَ السُّوء؛ (۷) «نفس اماره آرایش ‏دهنده [گناه] مانند یک منافق به تملق و چاپلوسی می پردازد و چهره دوست همراه به خود می گیرد، تا آنکه انسان را فریب دهد و در خانه دل او جای گزیند. آن ‏گاه مانند یک دشمن بر وی مسلط می گردد و به زورگویی می پردازد، و در نهایت انسان را به جایگاه های بدی وارد می سازد».
۲. و الی الخطیئه مبادره؛ به سوی گناه پیشی و سبقت می گیرد. عقل و فطرت پاک انسانی با توحید و احکام شرع و حرکت در مسیر راستی و درستی هماهنگ است و از این روی اگر کسی عقل سلیم و فطرت را بر وجود خویش حاکم و مسلط سازد، در مسیر سعادت و نیک‏ بختی و نیل به تعالی و کمالات برین گام می‏ نهد. اما در مقابل، طبیعت و جنبه حیوانی وجود انسان گرایش به آلودگی ها و بدی ها دارد و از این روی، کسی که کاملاً در حصار نفسانیات و خواسته های حیوانی گرفتار شده نمی تواند مطابق با شرع عمل کند و به کنترل و تعدیل خواسته های طبیعت حیوانی خود بپردازد و در نتیجه، موانعی که بر سر راه ارضاء تمایلات نفسانی وجود دارد را کنار می ‏نهد و شتابان به سوی رسیدن به خواسته ها و آرزوهای نفسانی حرکت می کند. امیرمؤمنان علیه السلام در این باره می فرمایند: إنّ هذه النّفسَ لأمارهٌ بالسوءِ فَمَن اهمَلَها جَمَحت به إلی المآثم؛ (۸) «همانا این نفس بسیار فرمان‏ دهنده به بدی است، پس هر کس آن را واگذارد، سریع و سرکشانه او را به سوی گناهان می کشاند».
۳. و بمعاصیک مولعه؛ آزمند بر نافرمانی و عصیان خداوند است نفس به انجام معصیت و گناه آزمند و حریص است و هر بار که انسان گناهی مرتکب گردد و به خواسته نفس پاسخ گوید، خواهش و طمع نفس قوی تر می شود و بیشتر انسان را به گناه و عصیان خدا وا می دارد، از این روی امیرمؤمنان علیه السلام درباره علاج آزمندی نفس به عصیان و گناه می فرمایند: قَیِّدُوا أنفُسَکم بِالمُحاسَبَه و أَملِکوها بِالمُخالَفَه؛ (۹) «با محاسبه نفس خود را در بند کشید و با مخالفت با خواسته هایش مالک آن گردید».
۴. و لسخطک متعرضه؛ خود را در معرض خشم تو قرار می دهد. طبیعی است وقتی نفس انسان نسبت به گناه حریص گشت و دستورات الاهی را زیر پا نهاد و حریم احکام الاهی را شکست، مورد سخط و خشم خداوند قرار می گیرد. البته خشم و سخط الاهی مانند خشم انسان ها با تغییر حالت همراه نیست، چون دگرگونی و تغییر در خداوند راه ندارد و منظور از آن استحقاق عذاب الاهی است و کسی که سخط الاهی را فراهم آورده، خود را در معرض عذاب خداوند قرار داده است.
۵. تسلک بی مسالک المهالک؛ انسان را به هلاکت می کشاند. پیروی از نفس و تن دادن به خواسته های آن، انسان را در معرض غضب و سخط الاهی قرار می دهد و در نتیجه انسان را به هلاکت می افکند. وقتی کسی به مخالفت با خداوند برخاست و در پی کسب رضایت الاهی نبود، خداوند او را از سعادت دنیا و آخرت محروم می سازد و او را در دنیا و آخرت خوار می سازد و از آنجا که اراده، قدرت و مشیت الاهی بر عالم حاکم است، هیچ کس نمی تواند به مدد و کمک کسی برخیزد که مورد خشم خداوند قرار گرفته و او را از هلاکت و بدبختی برهاند. وقتی خطری متوجه کسی می شود، دیگران به کمک او می شتابند و از روی ترحم و دلسوزی می کوشند که او را از خطر برهانند. اما کسی که با پیروی هوای نفس خود را در معرض هلاکت قرار داده، چنان خوار و ذلیل می گردد که هیچ کس به او توجه نمی کند و چون خداوند به او اعتنایی ندارد و مقدر کرده که از آن فرجام شوم نرهد، دیگران نیز نمی توانند به او کمک کنند، بلکه او علاوه بر خداوند نزد بندگان خدا نیز خوار و ذلیل می گردد. درباره این فرجام شوم هواپرستی، امیرمومنان علیه السلام فرمودند: إذا غَلَبَت عَلیکم أهواؤکم أورَدَتکم مَوارِدَ الهَلَکَه؛ (۱۰) «آن ‏گاه که هواهای نفسانی بر شما چیره گشت، شما را به جایگاه های هلاکت وارد می سازد».
۶. کثیره العلل؛ در سرباز زدن از اطاعت خدا بهانه ساز و توجیه‏ گر است. نفس علاوه بر آنکه به بدی فرمان می دهد و انسان را به گناه و معصیت وادار می سازد، درصدد توجیه خطاها برمی آید و سعی می کند قبح و زشتی خطاها را از دید انسان پنهان سازد. انسان را به غیبت کردن وا می دارد و آن غیبت را از موارد مجاز می شمارد. انسان را به دروغ گفتن وا می دارد و آن دروغ را مصلحتی معرفی می کند. بی تردید سنگینی و قبح توجیه گناه از خود گناه بیشتر است، چون اگر گنهکار به قبحی و زشتی گناه واقف باشد، درصدد توبه و جبران بر می آید؛ اما وقتی با توجیه‏ گری گناه موجه جلوه داده شد و قبح و زشتی آن از نظر انسان پنهان ماند، راه توبه به روی انسان سد می شود و عزم انسان بر انجام گناه راسخ تر می گردد.
۷ ؛ درازآرزوست. امید زمینه ساز تداوم حیات و عامل حرکت و پویش و کوشش انسان برای دست یابی به اهداف و مقاصد زندگی است. انسان بدون امید، افسرده و پژمرده است و از حرکت و کوشش باز می ایستد و حیات و زندگی برای او بی معنا می گردد. اما اگر امید و آرزو از حد گذشت و متوجه اهداف دست‏ نایافتنی گشت و یا باعث سلب توجه انسان به کمال و اهداف اصلی و باعث توجه به امور فانی و زودگذر مادی گشت، انسان را از حیات برین اخروی و سعادت دنیا و آخرت بازمی دارد و آرزوهای دور و دراز انسان را به خود مشغول می سازند و او را در عالم خیال ‏پردازی غرق ساخته از پرداختن به هدف نهایی حیات و زندگی باز می دارد. با توجه به خطری که آرزوهای طولانی برای انسان دارد، امیرمؤمنان علیه السلام به ما هشدار می دهند که در ورطه خیال‏ پردازی و دام آرزوهای دور و دراز نیفتیم و می فرمایند: أیُّها النّاسُ إنَّ أخوَفَ ما أخافُ عَلیکُم اثنَانِ: اتِّباعُ الهَوَی و طُولُ الأَمَلِ، فَأَمّا اتِّباعُ الهَوَی فَیَصُدُّ عَنِ الحَقِّ وَ أمَّا طُولُ الأملِ فَیُنسِی الآخِرَه؛ (۱۱) «ای مردم، از دو چیز بیش از هر چیز بر شما ترسانم: پیروی از هوای نفس و آرزوی دراز. اما پیروی از هوای نفس و اطاعت از شهوات، آدمی را از حق جدا می کند و از برکات آن محروم می سازد، و اما آرزوی دراز، رستاخیر را از یاد می برد».
۸ و۹٫ إن مَسَّها الشرُّ تَجزَع و إن مَسَّها الخیرُ تَمنَع؛ «اگر شر و بدی به او رسد بی‏تابی کند و اگر خیری به او رسد خودخواهانه از احسان بازایستد». انسانی که صرفاً به بعد حیوانی خویش می پردازد و بر مدار عقلانیت و پیام فطرت گام برنمی دارد، کم‏ طاقت و سبک ‏سر است. از این روی، وقتی با خسارت مالی و جانی مواجه می شود و سختی و بلا می بیند، صبر و طاقت از دست می دهد و بی تابی می کند. اما آن ‏گاه که خیر و منفعتی به او می رسد، از روی خودخواهی آن خیر و دارایی را برای خود حفظ می کند و در اختیار دیگران قرار نمی دهد. این دو ویژگی نفس انسان در قرآن این‏ گونه آمده است: إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً * إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً * وَ إِذَا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً؛ (۱۲) «به راستی که انسان سخت آزمند [و بی تاب] خلق شده است. چون صدمه ای به او رسد عجز و لابه کند، و چون خیری به او رسد بخل ورزد».
۱۰. میّاله الی اللعب و اللهو؛ پیوسته به لهو و لعب مشغول و مایل است. «لهو» به معنای سرگرمی و هر کاری است که انسان را از مسائل مهم و اصلی باز می دارد و «لعب» به معنای « بازی» بر کارهایی اطلاق می شود که به منظور اهداف خیالی و برد و باخت های قراردادی انجام می گیرد. ما به تجربه دریافته ایم که نفس، میل شدیدی به بازی و سرگرمی دارد و این میل او را از رشد و تعالی در جنبه های مادی و معنوی باز می دارد. به خصوص امروزه سرگرم شدن به تماشای فیلم های سینمایی و استفاده از اینترنت و اعتیاد بدان ها آفت و بلای خانواده ها گشته است و علاوه بر آنکه آنها را از پرداختن به سایر امور باز داشته، باعث تخریب اخلاق و فرهنگ آنها گردیده است. گاه مشاهده می شود که کودک و یا نوجوانی فیلمی را مشاهده می کند و چون از آن لذت می برد، دوباره به تماشای آن می پردازد و حتی سی دی آن را فراهم می کند و مکرر به تماشای آن می پردازد و از درس و بحث و حتی تغذیه خود بازمی ماند. همچنین اینترنت چنان جاذبه ای برای مردم دارد که برخی تا آنجا بدان اعتیاد یافته اند که از سلامتی و آسایش خود نیز غافل می مانند. چندی پیش گزارشگر تلویزیون می گفت که در چین مردی سه روز پیوسته خود را به بازی های اینترنتی مشغول کرد و چنان غرق در آن کار گشت که فراموش کرد غذا بخورد و در نهایت جان سپرد. این ویژگی نفس است که وقتی از کاری لذت برد و بدان عادت کرد و بر آن تمرکز یافت، حتی به آسایش و سلامتی خود نیز نمی اندیشد و حاضر است خود را در اتاق تنهایی محبوس کند و ساعت ها به استفاده از اینترنت بپردازد، اما حاضر نیست از طبیعت آزاد استفاده کند و به تماشای جلوه های زیبای آن بپردازد و لذت برد. امیرمؤمنان علیه السلام می فرمایند: لا یُفلَحُ مَن وَلَه باللعبِ و استَهتَرَ باللهوِ و الطّرب؛ (۱۳) «کسی که شیدای بازی و لعب و شیفته لهو و طرب باشد رستگار نمی شود».
۱۱.مملوه بالغفله و السهو؛ غرق در غفلت و فراموشی است. غفلت و پرداختن به کارهای بی ارزش و غیر اصلی و بازماندن از فضایل و خوبی ها و سهو و اشتباه در تشخیص مصالح و عمل، از جمله پیامدهای حاکمیت نفس اماره بر دل انسان است. به تعبیر امیرمؤمنان علیه السلام پیامد غفلت و فریفته دنیا گشتن، سکر و مستی است که رهایی و به هوش آمدن از آن دشوارتر از به هوش آمدن از مستی شراب است:
سُکرُ الغَفلهِ و الغُرورِ اَبعَدُ إفاقهً مِن سُکرِ الخُمُور. (۱۴)
۱۲و ۱۳٫ تُسرِعُ بی اِلی الحَوبهِ و تُسَوِّفُنی بالتوبه: با شتاب مرا به گناه می کشاند و توبه ام را به تأخیر می افکند. نفس با شتاب و سرعت انسان را به گناه و عصیان خدا می کشاند و او را در کمند دنیا اسیر می سازد و از این طریق خواری و مسکنت را برای او رقم می زند. اما وقتی اندیشه توبه در انسان پدید می آید، نفس انسان را به تأخیر در توبه وا می دارد و باعث می گردد که انسان فرصت ها را صرف استفاده از لذت های دنیوی و تن ‏دادن به خواسته های شیطانی کند و با تأخیر توبه، موفق به جبران خطاهای خود نگردد. چنان که شیطان نیز با وعده های بی ‏اساس انسان گنهکار را فریب می دهد و با بهانه تراشی توبه را به آینده موکول می کند. در صورتی که ادب بندگی ایجاب می کند که پس از نافرمانی و عصیان معبود، انسان از کرده خود نادم و پشیمان گردد و درصدد جبران خطای خویش برآید. امیرمؤمنان علیه السلام درباره این دو ویژگی نفس می فرمایند: إیّاک أن تُسلِفَ المعصیهَ و تُسَوِّفَ بالتوبه؛(۱۵) «بپرهیز از آنکه گناه را جلو اندازی و توبه را به تأخیر افکنی».

پی نوشت ها :

۱٫ یوسف(۱۲)، ۵۳٫
۲٫ قیامت(۷۵)، ۱، ۲٫
۳٫ فجر(۸۹)، ۲۷-۳۰٫
۴٫ در اینجا منظور از عقل، عقل عملی است که به وسیله آن بایدها و نبایدهای اخلاقی و فقهی و حقوقی، یعنی آنچه مربوط به حکمت عملی است ادراک می شود. در مقابل عقل نظری که به وسیله آن بودها و نبودها و هست و نیست هایی که مربوط به طبیعیات، ریاضیات، منطق و الاهیات و به طور کلی حکمت نظری است ادراک می شود.
۵٫ توبه(۹)، ۷۲٫
۶٫ کلینی، اصول کافی ، ج ۱، ص ۱۵۷، ح ۳٫
۷٫ آمدی، غررالحکم، ص ۲۳۴٫
۸٫ همان، ص ۲۳۷٫
۹٫ همان، ص ۲۳۶٫
۱۰٫ همان، ص ۳۶۰٫
۱۱٫ نهج ‏البلاغه ، خطبه ۴۲٫
۱۲٫ معارج(۷۰)، ۱۹-۲۱٫
۱۳٫ آمدی، غررالحکم، ص ۴۶۰٫
۱۴٫ همان، ص ۲۶۶٫
۱۵٫ همان، ص ۱۹۴٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول