تقرب

نوشته‌ها

شرح مناجات الراغبین (۲)

درک محضر انس با خدا و توجه به افق های متعالی کمال

در فراز پیشین مناجات راغبین، امام سجاد علیه السلام با توجه به صفات جلال و جمال الاهی درصدد ایجاد توازن و تعادل بین دو حالت خوف و رجا برآمدند. چه اینکه با ردیف کردن عوامل رجا در برابر عوامل خوف از خدا، انسان مقهور خوف از خدا نمی‏ گردد. وقتی کسی به شدت از کسی بترسد و حالت ترس بر وجود او سیطره یابد، از او فرار می ‏کند و درصدد گفت و گوی با او برنمی آید. تا زمینه ای برای انس با خدا وجود نداشته باشد، انسان به گفت و گوی و مناجات با وی نمی‏ پردازد. گرچه عوامل خوف انسان را از توجه به خدا بازمی دارد و وحشت را در وجود انسان برمی انگیزاند؛ اما در مقابل بشارت به رحمت و غفران الاهی زمینه انس با خدا را فراهم می آورد و درنتیجه انسان در مقام گفت و گوی و خلوت با خدا برمی آید و با چشیدن طعم انس با معبود، میل به انس با وی تشدید می‏ گردد و از دست دادن فرصت چنین نجوا و گفت و گویی برای انسان سخت و آزار دهنده است.
کسی که از گناهان خویش ترسان است و از سوی دیگر امیدوار به بخشایش خداوند است، در اولین مرحله از خداوند درخواست می‏ کند که گناهانش را ببخشد و از آتش جهنم نجاتش دهد و به خود جرئت نمی دهد که خواسته های بزرگ ‏تر و نیل به مقامات عالی را درخواست کند. امام سجاد علیه السلام در این مناجات به ما تعلیم می دهند که همت بلند داشته باشیم و در مقام گفت و گوی با خداوند درجات متعالی را درخواست کنیم، حضرت می فرمایند:
اَسئَلُک بِسُبُحاتِ وَجهِک، وَ بِاَنوارِ قُدسِک، وَاَبتَهِلُ اِلَیک بِعَواطِفِ رَحمَتِک، وَ لَطآئِفِ بِرِّک، اَن تُحَقِّق ظَنّی بِما اُؤمِّلُهُ مِن جَزیلِ اِکرامِک، وَ جَمیلِ اَنعامِک فِی القُربی مِنک، وَالزُّلفی لَدَیک، وَالتَّمَتُّع بِالنَّظَرِ اِلَیک؛
«از تو درخواست می کنم به تجلیات جلال و عظمتت و انوار ذات مقدسات، و التماس و تضرع می‏ کنم نزد تو به پاس عواطف رحمانی و لطایف احسانت که امیدم به اکرام بزرگ و شکوه مند و بخشش‏ های نیکویت را در مقام قرب و جوارت محقق ‏سازی و مرا از مشاهده حسن و جمالت بهره ‏مند گردانی».
«سبحات» به معنای جلوه ها و تجلیات است، و واژه «وجه» وقتی به خداوند نسبت داده می ‏شود منظور ذات الهی از جهت تجلی و ظهور است. بنابراین، «سبحات وجهک» به معنای تجلیات خداوند است و اضافه «انوار» به «قدسک» ذهن ما را از انوار جسمانی، منصرف به انوار مجرد و قدسی الاهی می کند. در برخی از آیات قرآن نیز «نور» بر خداوند اطلاق شده است، نظیر آیه اللهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَ الأرضِ؛ (۱) «خدا نور آسمان ‏ها و زمین است».
در این آیه عالی ترین و روشن ‏ترین رابطه خداوند با عالم بیان شده است و آن اینکه خداوند نور هستی است، یعنی عالم را از ظلمت عدم خارج می ‏سازد و به نور وجود داخل می‏ گرداند و با انوار و تجلیات وجودی خویش به عالم وجود و تحقق می بخشد.
کسی که در تاریکی، در کوهستان، گام برمی دارد و با سختی و رنج سنگلاخ ‏ها، دره ها و تپه ها را پشت سر می ‏گذارد و پس از عبور از دره ها و پیچ ‏و خم ‏های فراوان کوهستان، ناگاه خود را در دشت گسترده ای می یابد و از دور نور خیره‏کننده ای را مشاهده می کند و برای رسیدن به آن نور سر از پا نمی ‏شناسد و آن نور چنان بارقه امید و شعفی در وجود او پدید می آورد که سختی های راه را فراموش می کند، حضرت نیز پس از توجه به عوامل خوف و آنچه باعث آتش قهر و عذاب الاهی می ‏گردد، دل را متوجه تجلیات انوار ذات قدوس الهی می کنند و با ابتهاج و شعف تمام، خدا را به آن تجلیات و انوار قسم می دهند که ایشان را به جوار و قرب خویش بار دهد و از نظر افکندن به سوی خویش بهره مند سازد. گویا در فراز پیشین مناجات، وضعیت کسی معرفی می ‏شود که به نقایص و کوتاهی های خود واقف است، آن گاه صحنه فوق العاده ای را فراروی خود می بیند و خود را کنار اقیانوس رحمت بی کران الهی می یابد و به شوق و وجد می آید و آرزو می کند که به آن اقیانوس بی کران رحمت متصل گردد و از تجلیات انوار الاهی بهره‏مند شود. او گرچه فاصله بین خویش و انوار تجلیات ربوبی را بس زیاد می یابد و علی القاعده توجه به کاستی ها و شرایطی که در آن به سر می برد او را از توقع زیاد بازمی دارد و به او گوشزد می کند که درخور ظرفیتش آرزو و امید خویش را مطرح سازد و به نیازهای درخور شرایط خویش بیندیشد، اما او نمی تواند چشم از افق های متعالی کمال و تعالی بردارد و با همتی عالی و در افق کسی که از عالی ترین ظرفیت وجودی برخوردار است، قرب و هم ‏جواری با معبود سرمدی و نگاه پیاپی به جلوات او را آرزو و درخواست می کند.

ناتوانی انسان از درک حقایق متعالی

بی تردید معرفت تجلیات و انوار ذات ربوبی از افق فهم ما خارج است و ما به دلیل محدودیت، نمی توانیم حقایق نامتناهی و مجرد را فهم کنیم. از جمله، ما نمی توانیم حقیقت اسما، صفات و افعال الاهی را درک کنیم و حتی کنه روابط خداوند با بندگانش برای ما ناشناخته است. طبیعی است که وقتی ما فهم حقیقی و درستی از افعال و صفات الاهی نداریم، شناخت کنه و ذات الاهی برای ما ممکن نمی باشد. شناخت ما از آن مقوله ها ناقص و در مواردی خیالی و غیرواقعی است. به عنوان نمونه، از شمار افعال الاهی وقتی از خلق و آفرینش عالم سخن به میان می آید، برخی چون نمی توانند خلق از عدم را تصور کنند و نمی توانند بفهمند که چگونه با اراده خدا چیزی به وجود می آید و با اراده او موجودی معدوم می ‏گردد؛ خیال می کنند که با نهاده شدن نطفه در درون رحم و تبدیل آن به جنین و رشد و نمو آن و سپس متولد گشتن کودک «عمل خلق الهی» محقق گشته است. در صورتی که در این فرایند عمل تغییر در امور موجود رخ داده، نه خلق به معنای آفرینش از عدم و نیستی. با توجه به برداشت غلط از خلق و عدم درک ایجاد و خلق چیزی که سابقه عدم دارد، برخی از دانشمندان بر آن بودند که در ازل ماده اولیه موجودات مادی وجود داشته است و کار خداوند در مقام خلق، تغییر در آن ماده اولیه است. بدین معنا که با تغییرات و تحولاتی که خداوند در ماده اولیه هستی و پس از آن در مواد ثانویه به وجود می آورد، اشیای جدیدی به وجود می آیند.
یکی از افعال الاهی که برای ما غیرقابل درک است، عمل احیا و دمیدن روح در موجوداتی است که از طبیعت بی ‏روح به وجود آمده اند. با اراده خدا جنین در رحم مادر رشد می کند و اندام‏ هایی در آن به وجود می آیند و سپس در آن جنین روح دمیده می‏ شود و آن جنین پس از آنکه موجودی فاقد روح بود، به صورت موجود زنده ای درمی آید. برای ما قابل فهم نیست که چگونه چیزی که از خاک و طبیعت به وجود آمده، دارای حیات و زندگی می‏ گردد. همچنین ما نمی توانیم درک درستی از خود روح و کیفیت دمیدن روح در بدن داشته باشیم. با توجه به ناشناخته بودن عمل احیا و زنده کردن مردگان، حضرت ابراهیم علیه السلام پس از آنکه به مقام نبوت رسید و خلیل ‏الله گشت و خداوند عالی ترین مقامات و از جمله عصمت را به او عنایت کرد، از خداوند درخواست کرد که کیفیت زنده کردن مردگان را به او نشان دهد؛ او فرمود:
رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَى قَالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَهً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیاً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ‌ ؛ (۲) «پروردگارا، به من بنمای که چگونه مردگان را زنده می کنی؟ گفت: مگر باور نداری؟ گفت: چرا، و لیکن تا دلم آرام گیرد. فرمود: چهار پرنده بگیر و آنها را [بکش و ]پاره ‏پاره کن [و در هم آمیز]، سپس بر هر کوه پاره ای از آنها بنه، آن گاه آنها را بخوان تا شتابان سوی تو آیند، و بدان که خدا توانای بی همتا و دانای حکیم است».
حضرت ابراهیم علیه السلام درصدد آن بود که حقیقت فعل احیا را شهود کند، نه اینکه با چشم ظاهر زنده شدن مرده را بنگرد. آنچه برای او ناشناخته بود حقیقت احیا از سوی خدا بود وگرنه نحوه زنده شدن مرده برای او معلوم و آشکار بود. با چشم ظاهر می توان زنده شدن مرده را مشاهده کرد، چنان که حضرت عیسی علیه السلام در برابر چشمان حواریون خود، مرده ای را زنده کرد و همگان زنده شدن و برخاستن او از قبر را مشاهده کردند. در مرفوعه ابن ابی‏ عمیر آمده است:
إنّ اَصحابَ عِیسَی عَلیهِ السَّلام سَألوهُ أن یُحیِی لَهُم مَیِّتاً. قَالَ: فَأتَی بِهِم إلی قَبرِ سامِ بنِ نُوحٍ فَقالَ لَهُ: قُم بِإذنِ اللهِ یا سامَ بنَ نُوحٍ، قالَ: فَانشَقَّ القَبرُ ثُمَّ أعادَ الکَلامَ فَتحرَّک ثُمَّ أعادَ الکَلامَ فَخرَجَ سامُ بنُ نُوح فَقالَ لَهُ عِیسَی: أیَّهُمَا أحَبُّ إلَیک: تَبقَی أو تَعُودُ؟ قَالَ: فَقالَ: یا رُوحَ اللهِ بَل أعُودُ، إنّی لأَجِدُ حُرقَهَ المَوتِ – أو قالَ لَدَغَهَ المَوتِ – فِی جَوفِی إلَی یَومِی هَذا؛(۳) «یاران عیسی علیه السلام از او درخواست کردند که مرده ای را زنده کند. آن حضرت با یاران خود نزد قبر سام پسر نوح آمدند و خطاب به سام فرمود: به اذن و خواست خدا برخیز، ای سام پسر نوح. راوی می‏ گوید: ناگهان قبر شکافته شد، سپس آن حضرت سخن خود را تکرار کرد و سام به حرکت و جنبش درآمد، برای بار سوم آن حضرت سخن خود را تکرار کرد و سام از قبر بیرون آمد. حضرت عیسی علیه السلام به او فرمود: آیا دوست می داری که زنده بمانی یا به قبر خود بازگردی؟ سام گفت: می ‏خواهم به قبر خود برگردم، من از لحظه مرگ تاکنون حرارت و سوزش قبر را در درونم احساس می کنم».
مرحوم علامه طباطبایی درباره درخواست حضرت ابراهیم علیه السلام از خداوند می ‏فرمایند: «درخواست حضرت ابراهیم علیه السلام این بود که کیفیت زنده کردن را ببیند نه اصل آن را، چنان که ظاهر جمله کیف تحیی الموتی همین است و چنین درخواستی به دو وجه تصور می ‏شود: یکی آنکه سوال از این باشد که چگونه اجزای مادی پس از پراکنده شدن جمع گشته و حیات را می ‏پذیرند و به صورت موجود زنده درمی آیند. حاصل این وجه تعلق قدرت به زنده کردن پس از مرگ و فناست. دیگر آنکه سؤال از این باشد که چگونه خدا حیات را بر مردگان افاضه می کند و با اجزای آنها چه عملی انجام می دهد که زنده می ‏شوند. بازگشت این سؤال به سؤال از سبب و کیفیت تأثیر آن است و این معنا همان است که در آیات ۸۲ و ۸۳ از سوره یس «ملکوت» نامیده شده، خداوند می فرماید: وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ‌ * فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ؛ «کار او جز این نیست که هرگاه چیزی را خواست بگوید «باش» پس می باشد، منزه است کسی که ملکوت هر چیز به دست اوست».
منظور حضرت ابراهیم علیه السلام همین معنای دوم بود، زیرا اولاً گفت: چگونه مردگان را زنده می کنی … و نگفت: چگونه مردگان زنده می ‏شوند؛ یعنی سؤال او از کیفیت زنده کردنی که فعل خداست و از او صادر می ‏شود بود، نه از کیفیت زنده شدن اجزای مادی و بازگشت آنها به صورت اول. اگر سوال از کیفیت به معنای اول بود باید به عبارت دوم گفته شود؛ یعنی باید بگوید: چگونه مردگان زنده می ‏شوند.
ثانیاً، اگر سوال از کیفیت قبول حیات بود، وجهی نداشت که به دست حضرت ابراهیم علیه السلام انجام گیرد و همین اندازه کفایت می کرد که خدا حیوان مرده ای را جلوی او زنده کند. ثالثاً، در آن صورت، مناسب بود که کلام با چنین جمله ای ختم شود: و اعلم انَّ الله عَلَی کلّ شی‏ء قدیر نه با این جمله: و اعلم انَّ الله عزیزٌ حکیم، چنان که از عادت قرآن معهود است؛ زیرا مناسب آن سؤال صفت قدرت است نه عزت و حکمت. چه اینکه این دو صفت (که عبارت‏ اند از دارا بودن چیزهایی که سایر اشیا فاقد آنها می ‏باشند و استوار کردن کار) مربوط به افاضه حیات است، نه استفاضه ماده».(۴)

ناتوانی انسان از درک حقیقی رحمت و غضب الهی

ما کراراً سخن از رحمت و غضب خداوند به میان می آوریم، اما نمی توانیم درک حقیقی و واقعی از رحمت و غضب الاهی داشته باشیم. آنچه برای ما شناخته شده است رحمت، مهر و غضب انسان‏ ها در حق همدیگر است که با انفعالات و تغییر حالات و واکنش ‏های خاصی همراه است، که بی تردید این انفعالات و تغییر حالات در خداوند که مجرد و ثابت است وجود ندارد. پس به واقع این سری صفات را از روابط خودمان انتزاع کرده و سپس از تجرید جنبه های مادی و نواقص بر خداوند اطلاق می کنیم و با توجه به غیرقابل درک بودن ذات، صفات و افعال الهی، حقیقت آنها برای ما ناشناخته است. فی الجمله ما می دانیم که خداوند رحیم است و آثار رحمت الاهی را به‏ عینه مشاهده می کنیم، اما به حقیقت آن واقف نیستیم. آن گاه خداوند نیز در قالب الفاظ و مفاهیمی که ما به کار می بریم سخن گفته و از جمله فرموده است: إِنَّ رَحْمَهَ اللهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ‌ ؛ (۵) «همانا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است».
یا آنکه در قرآن می‏ خوانیم که خداوند می فرماید: قُلْ لِمَنْ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قُلْ لِلَّهِ کَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَهَ …؛(۶) «بگو: آنچه در آسمان ‏ها و زمین است از کیست؟ بگو: از آن خداست که رحمت را بر خویشتن واجب گردانیده است».
همچنین در دعای جوشن کبیر می‏ خوانیم که رحمت خدا بر غضبش سبقت گرفته است. اما با این‏ حال ما نه حقیقت رحمت الاهی را می ‏شناسیم و نه حقیقت غضب او و سبقت گرفتن رحمت او بر غضبش را. البته خداوند برخی از بندگان برگزیده و خاص خود را از عنایات و الطاف ویژه اش برخوردار ساخته و چنان نورانیتی به قلب آنها بخشیده که فراتر از مفاهیم و اوهامی که در ذهن ما وجود دارد و به خیال خود به وسیله آنها می ‏خواهیم حقایق هستی را بشناسیم، ملکوت و حقایق امور را درک می کنند و خداوند تجلیات صفات خود را به آنان می‏ شناساند و خود درباره حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ؛ (۷) «و این گونه ملکوت آسمان‏ ها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم [تا گمراهی قوم خود و یگانگی پروردگار را دریابد و ]تا از اهل یقین باشد».

مفهوم وجه الله

چنان که مشاهده شد، حضرت در فراز مورد بحث از مناجات خویش تعبیر «سبحات وجهک» و «انوار قدسک» را به کار برده اند. تعبیر «وجه الله» فراوان در قرآن و فرهنگ دینی ما به کار رفته است و در آنها به ما توصیه شده که طالب وجه الله باشیم؛ به عنوان نمونه خداوند می فرماید:
فَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ ذلِکَ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‌ * وَ مَا آتَیْتُمْ مِنْ رِبًا لِیَرْبُوَ فِی أَمْوَالِ النَّاسِ فَلاَ یَرْبُو عِنْدَ اللَّهِ وَ مَا آتَیْتُمْ مِنْ زَکَاهٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ‌؛ (۸) «پس حق خویشاوند و تنگ دست و در راه مانده را بده، این بهتر است برای آنان که [خشنودی ]خدای را می‏ خواهند و ایشان ‏اند رستگاران. و آنچه از ربا می دهید تا [برای شما ]در مال‏های مردم بیفزاید پس [بدانید که ]نزد خدا افزون نمی ‏شود و آنچه از زکات می دهید که [بدان ‏وسیله خشنودی ]خدا را می ‏خواهید پس ایشان‏ اند افزون‏ یافتگان [که ثواب را دو چندان یابند]».
در آیات مزبور خداوند می فرماید رشد و بالندگی در مال‏ هایی است که برای خدا به فقرا و خویشان و به عنوان زکات پرداخت می ‏شود و این بخشش ‏ها به مال انسان برکت می بخشد و برای آنها در نزد خدا ثواب و پاداش در نظر گرفته شده است. پس برخلاف ظاهر امر که با انفاق و بخشش، از مال انسان کاسته می‏ شود، خداوند بخشش و انفاق را باعث افزایش سرمایه انسان می داند و در مقابل، ربا و سود را که به تصور انسان مال و سرمایه را افزایش و رشد می بخشد، باعث خسارت و نابودی سرمایه انسان می‏ شود. درنتیجه رشد و افزایش و برکت واقعی سرمایه در گرو استفاده مشروع و صحیح از آن و عدم تخطی از احکام و مقررات مالی الاهی و کسب خشنودی و رضایت خداوند است.
در آیاتی دیگر می فرماید:
وَ سَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى‌ * الَّذِی یُؤْتِی مَالَهُ یَتَزَکَّى‌ * وَ مَا لأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَهٍ تُجْزَى‌ * إِلاَّ ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلَى‌ * وَ لَسَوْفَ یَرْضَى؛ (۹) «و پرهیزگارتر، از آن [آتش ]دور داشته خواهد شد. آنکه مال خود را می دهد تا [از پلیدی بخل و امساک ]پاک و پیراسته شود، و هیچ‏ کس را نزد او نعمتی نیست که بایست پاداش داده شود [انفاق او به تلافی یا به پس دادن حقوق دیگران نیست]؛ بلکه تنها برای جستن [خشنودی ]پروردگار والای خویش [انفاق می کند]، و به زودی خشنود خواهد شد [آن گاه که به ثواب و پاداش خود برسد]».
گرچه «وجه» را در مورد خداوند به ذات خداوند تفسیر کرده اند و حقیقت آن برای ما ناشناخته است، اما در کاربرد این لفظ عنایتی است و خداوند به وسیله آن و در قالب مفاهمه کلامی می‏ خواهد ما را به فهم حقیقی نزدیک کند و این باور را در ما به وجود آورد که فراتر از شکم و لذت‏ های مادی ارزش‏ هایی وجود دارند که مربوط به خداوند می باشند و سعادت و کمال ما در گرو درک و فهم آنهاست. در مقام مفاهمه وقتی انسان با کسی ارتباط مثبت برقرار می کند که منشأ خیر است، تعبیر مواجهه شدن را به کار می برد و می‏ گوید «با فلانی مواجه و رو به ‏رو شدم». این تعبیر ناشی از آن است که وقتی دو نفر به هم می‏ رسند صورت همدیگر را مشاهده می کنند و بین آنان ملاقات چهره به چهره رخ می دهد و قبل از آنکه دو نفر به باطن و درون همدیگر پی ببرند، با ظاهر و چهره همدیگر آشنا می‏ شوند. آن گاه از باب تشبیه و یا استعاره، «مواجهه» رساترین تعبیری است که در ارتباط با خداوند و برای تعبیر از نزدیک شدن و مواجه گشتن با خداوند به کار می بریم. این لفظ چون سایر الفاظی است که ما پس از انسلاخ آنها از محتوای مادی و محدودشان برای تعبیر از ذات، صفات و افعال خداوند به کار می بریم و بی تردید این الفاظ که در افق محاورات و مفاهمات کلامی ما کاربرد دارند نمی ‏توانند آن حقایق را به ما بنمایانند و برای رسیدن به تصور بسیار ناقص و نازلی از آن حقایق، ما ناچاریم که از این الفاظ استفاده کنیم.
گاهی انسان با کسی رو به‏ رو می‏ شود، برای اینکه از او کمک و پولی بگیرد که اگر او را نمی دید و از طریق دیگر آن کمک و یا پول به او می ‏رسید کفایت می کرد. اما گاهی پیوند دوستی و مودت باعث می ‏شود که دو نفر همدیگر را ملاقات کنند و غرض اصلی از آن ملاقات دیدار و ابراز محبت است و سایر نیازهایی که احیاناً از این طریق برطرف می ‏گردند، طفیلی هستند. در این صورت اگر هدیه ای از آن دوست به انسان برسد، از آن ‏روی که هدیه دوست است ارزش و اهمیت دارد. گرچه ممکن است بهای مادی آن اندک باشد. تصور کنید که معشوقی دسته ‏گلی به عاشق خود هدیه می کند، این گل خود به ‏خود بهای چندانی ندارد؛ اما چون از دست معشوق رسیده بسیار با ارزش است و وقتی پژمرده می‏ گردد، عاشق بسیار ناراحت می ‏شود و احساس می کند خودش پژمرده گشته است. کسانی که از معرفتی والا برخوردارند بیش از هرچیز به خدا توجه دارند و نعمت‏ ها و امکانات مادی از آن‏ روی که عطایایی الاهی هستند برای آنان ارزش دارند. در بهشت نیز دسته ای از بهشتیان از آن‏ روی از نعمت‏ های بهشتی لذت می برند که از خدا به آنان رسیده است. پس آنچه آنان را سرمست می کند و به اوج لذت می‏ رساند دیدار خدا و بهره مندی از جوار اوست. گرچه خداوند مجرد است و جسم ندارد و دارای صورت جسمانی نیست که مواجهه مادی با او رخ دهد، اما گویاترین لفظ برای تبیین و تعبیر از رابطه انسان و خدا و مواجهه اولیای خدا با معبود خویش، لفظ «وجه» و «مواجهه» است. مواجهه با کسی که لایتناهی و نامحدود است و محدود به جهاتی که به امور جسمانی اختصاص دارد نمی باشد و عالم وجود، محضر و مظهر اوست: وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ‌؛(۱۰) «و مشرق و مغرب از آن خداست، پس به هر سو رو کنید، آنجا روی [به ]خداست. آری، خدا گشایشگر داناست».
از رابطه اولیای خدا با معبود خویش چنان التذاذی حاصل می ‏گردد که تنها با این تعبیر که به ملاقات معبود و مشاهده او نایل شده اند تعبیر می ‏شود و حقیقت آن ارتباط غیرقابل توصیف است. این ارتباط و مشاهده به حدی از خلوص و آراستگی می ‏رسد که هیچ کاری را به جز برای معبود انجام نمی دهد و هیچ‏ چیز جز مشاهده معبود او را سیراب و شاداب نمی ‏سازد. این نوع ارتباط از افراد سست‏ ایمان و راحت‏ طلب و عافیت خواه ساخته نیست، بلکه از انسان ‏های پاک ‏باخته ای ساخته است که در همه عرصه‏ های جهاد و عبادت رضایت خداوند را جست ‏و جو می کنند و لحظه ای از یاد و ذکر او غافل نمی‏ گردند و در اخلاص برای خداوند به مرحله ای رسیده اند که در عمل خویش هیچ سهمی را برای دیگران و حتی برای نزدیکان خویش در نظر نمی‏ گیرند. از این ‏روی یک تکبیر آنها به صدها سال عبادت دیگران می ارزد. اگر عبادت جن و انس با عبادت امیرمؤمنان علیه السلام برابری نمی کند و اگر رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و ‏آله در شأن آن بزرگوار فرمودند:
لَضَربَهُ عَلِیٍّ یَومَ الخَندَقِ اَفضَلُ مِن عِبادَهِ الثَّقَلین؛(۱۱) «شمشیری که علی در روز جنگ خندق [بر فرق عمرو بن ‏عبدود] نواخت از عبادت جن و انس برتر است»، به دلیل معرفت و اخلاص آن حضرت است که معرفت و اخلاص دیگران به پایه آن نمی‏ رسد.

گمان نیکوی مؤمن به اکرام الاهی و مقام قرب او

در فرازی که مورد بحث قرار گرفت حضرت از خداوند درخواست کرده اند که حسن ظن ایشان را به اکرام و انعام نیکوی خود در بهره مندی از مقام قرب و جوار خویش محقق سازد، در روایات و مباحث اخلاقی بر حسن ظن به خداوند متعال تأکید شده است و ما را از بدگمانی به خداوند و ناامیدی از فضل و کرم او بازداشته اند. حسن ظن به خدا، باعث می‏ گردد که انسان در هر حال امیدوار به خداوند باشد و به آنچه از نزد خداوند برای او مقدر گشته و آنچه رخ می دهد راضی گردد و نفع و مصلحت واقعی خود را در آنچه خداوند برای او رقم زده است بداند. با توجه به اهمیت حسن ظن به خداوند، امام رضا علیه السلام می فرمایند:
أحسِنِ الظَّنِّ بِاللهِ فإنَّ اللهَ عزَّ وَ جَلَّ یَقولُ: أنَا عِندَ ظَنِّ عَبدِی المؤمِنِ بِی، إن خَیراً فَخیراً، وَ إن شَرّاً فَشرّاً؛(۱۲) «به خداوند گمان نیکو داشته باش، زیرا خداوند می فرماید: من نزد گمان بنده مؤمن به خویشم، اگر گمان او خوب است رفتار من خوب و اگر گمان او بد باشد رفتار من با او بد خواهد بود».
در روایت دیگر، امام صادق علیه السلام در تفسیر حسن ظن به خدا می فرمایند:
حُسنُ الظَّنِّ بِاللهِ أن لا تَرجُوَ إلاّ اللهَ وَ لا تَخافَ إلاّ ذَنبَک؛(۱۳) «حسن ظن به خدا این است که به غیرخدا امیدوار نباشی ‏و جز از گناهت نترسی».
اما مسئله «قرب الی الله» و نزدیک گشتن به خداوند در ادیان الاهی فراوان مطرح گردیده و سپس معنای تحریف شده آن به ادیان غیرالاهی نیز راه یافته است، تا آنجا که مشرکان و بت ‏پرستان عصر پیامبر صلی الله‏ علیه ‏و ‏آله بت‏ ها را مقرب در پیشگاه خداوند می دانستند و آنان را عبادت می کردند تا وسیله و واسطه تقرب آنان به خداوند گردند:
أَلاَ لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِیُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى إِنَّ اللَّهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فِی مَا هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللَّهَ لاَ یَهْدِی مَنْ هُوَ کَاذِبٌ کَفَّارٌ ؛(۱۴) «آگاه باشید که آیین پاک از آن خداست و آنان که جز او دوستان و سرپرستانی گرفتند، [گویند:] ما آنها [بتان] را نمی ‏پرستیم مگر برای اینکه ما را به خدا نزدیک سازند؛ همانا خداوند میان آنان [مشرکان و موحدان ]درباره آنچه اختلاف دارند [شرک و توحید] داوری می کند. خدا کسی را که دروغ‏ گو و کافر و ناسپاس است راه ننماید».
( در آیه شریفه «زلفی» مترادف با «قرب» است و از این روی برخی از مفسران گفته اند که «زلفی» مفعول مطلق «یقربونا» است و بنابراین، تقدیر جمله لیقربونا الی الله زلفی، لیقربونا الی الله قربی خواهد بود.)(۱۵)

مفهوم قرب به خدا

بنابر آنچه در آیه شریفه آمده حتی مشرکان نیز بر این باور بودند که باید به خداوند نزدیک شوند، منتها آنان چون از راه فطری تقرب به خداوند غافل بودند، در تحریفی آشکار بت‏ های جامد و بی جان را واسطه تقرب به خداوند قرار دادند. روشن است که تقرب و قرب به خداوند از مقوله قرب مکانی و جسمانی و به معنای کم شدن فاصله حسی بین دو چیز نیست؛ چون خداوند مجرد و غیرجسمانی است، بلکه این قرب معنوی است. اما از آن ‏جهت که خداوند در سراسر هستی حضور دارد و هیچ‏ چیز از خداوند دور نیست، منظور از تقرب به خداوند تقرب ویژه معنوی انسان به خداست که با نزدیک بودن همه موجودات به خداوند متفاوت می باشد. درباره چیستی این تقرب خاص به خداوند، علما و بزرگان سخنانی گفته اند که برخی از آنها نارساست. به عنوان نمونه، برخی گفته اند که منظور از قرب به خدا افزایش علم، قدرت و کمال انسان و کاسته شدن از اختلاف و فاصله بین کمال انسان با کمال خداست. بدین معنا که هرچه بر علم، قدرت و کمال انسان افزوده شود، اختلاف و فاصله انسان با خدا کمتر می ‏گردد. گویی دو خط موازی رسم شده که یکی کوتاه‏ تر از دیگری است و هرچه بر طول خط کوتاه ‏تر افزوده شود، از نظر طول به خط بلندتر نزدیک تر می ‏گردد. روشن است که این تفسیر بسیار نارساست و در فرهنگ دینی و اسلامی ما هیچ کس از خود چیزی و کمالی ندارد که با کمال خداوند مقایسه شود و همه کمالات و اصل وجود از خداوند است و هرکس هرچه دارد از خداوند است و از این‏ حیث نسبت همه موجودات به خداوند نسبت صفر به کمال بی‏ نهایت می باشد و نمی توان کسی را که در حد صفر است و از خود چیزی ندارد با ذات لایزال برخوردار از کمال بی نهایت مقایسه کرد. به علاوه، لازمه کاسته شدن از فاصله و اختلاف بین دو چیز محدود بودن آن دو است. برخی گفته اند که معنای تقرب به خداوند این است که شخص چنان منزلتی نزد خدا یافته است که هرچه بخواهد خدا به او عنایت می ‏کند. این برداشت گرچه از برداشت اول بهتر و به قبول نزدیک تر است، اما در آن تقرب به خدا امری اعتباری تلقی شده است. در صورتی که تقرب به خدا امری حقیقی و واقعی است و در واقع، به مقوله علم و شهود مربوط می‏ گردد. توضیح آنکه انسان غافل به زحمت وجود خدا را تصدیق می کند و پرده های گناه، جهل، خودخواهی و انانیت مانع نزدیک شدن او به خدا می ‏گردد و با وجود آن حجاب های ظلمانی همواره از خداوند دور است. اما وقتی که خداوند را باور کرد و حجاب های ظلمانی و نورانی بین او و خداوند برداشته شد و خداوند را شهود کرد به او نزدیک می‏ گردد. بر این اساس، گاهی در دعا و مناجات با خدا حالی به انسان دست می دهد که احساس می کند که نزد خداوند است و از نزدیک با او حرف می‏زند و با همه وجود خداوند را درمی یابد و هیچ فاصله ای بین خود و خداوند احساس نمی کند؛ چنان که خداوند درباره مؤمن ره‏ یافته به مقام قرب خویش می‏ فرماید: وَ أُناجِیهِ فِی ظُلَمِ اللَّیلِ وَ نُورِ النَّهارِ حَتَّی یَنقَطِعَ حَدیثُهُ مَعَ المَخلوقِینَ وَ مُجالَسَتُهُ مَعَهُم؛(۱۶) «در تاریکی شب و روشنی روز با او مناجات می کنم، تا از سخن گفتن و هم‏ نشینی با مردم جدا گردد».

پی نوشت ها :

۱٫نور(۲۴)، ۳۵
۲٫ بقره(۲)، ۲۶۰
۳٫محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۱۴، باب ۱۸، ص ۲۳۳، ح ۲٫
۴٫ علامه طباطبایی، المیزان، ج ۲، ترجمه آیت الله محمد تقی مصباح یزدی، ص ۵۱۶ـ۵۱۷٫
۵٫ اعراف(۷)، ۵۶٫
۶٫ انعام(۶)، ۱۲٫
۷٫ انعام(۶)، ۷۵٫
۸٫ روم(۳۰)،۳۸ـ۳۹٫
۹٫ لیل(۹۲)، ۱۷ـ۲۱٫
۱۰٫ بقره(۲)، ۱۱۵٫
۱۱٫ سیدبن طاووس، اقبال‏ الاعمال، ص ۴۶۷٫
۱۲٫ کلینی، کافی، ج ۲، ص ۷۲، ح ۳٫
۱۳٫ همان، ح ۴٫
۱۴٫ زمر(۳۹)، ۳٫
۱۵٫ فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج ۸، ص ۷۶۱٫
۱۶٫ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۷۷، باب ۲، ص ۲۹، ح ۶٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

چیستی رشد معنوی

انسان در زندگی دارای دو گونه رشد جسمی و رشد معنوی است . مراحل رشد جسمی ملموس تر و با چشم مادی قابل مشاهده است. مراحل رشد معنوی را گام های نا ملموس و تدریجی تشکیل می دهد که در یک سیر آرام و مستمر بشر را به سویی از عالم معنا که ممکن است خوب یا بد باشد ، سوق می دهد.  ممکن است عالم معنا از طرف هر مشربی به گونه ای تفسیر شود.

 اما آنچه که در علم اخلاق اسلامی مورد توجه است  در رشد معنوی منظور از معنا فضایل اخلاقی است که انسان آنها با علم و عمل به مرور زمان کسب می کند تا او را به خداوند نزدیک کند. بنابراین هدف از رشد معنوی این است که انسان خودش را به خداوند نزدیک کرده و از کمالات انسانی برخوردار شود. در برابر رشد معنوی انحطاط معنوی قرار می گیرد که مراد از آن این است انسان فاقد ارزش های انسانی شده و فاصله اش از خداوند بیشتر می شود.

انسان در اين عالم دنيا دو چيز لازم دارد يكى وسائلى كه موجب حفظ بدن و قواى حيوانى و رشد جسمانى و توليد و تناسل از خوراك و لباس و ازدواج و مسكن و غير اينها و خداوند تمام وسائل اين زندگانى را از خلقت عالم علوى و سفلى و آنچه احتياج بشر است مهيّا فرموده لكن تمام اينها مقدمه است براى امر دوّم كه حفظ روح ملكوتى و قواى عقلانى و رشد معنوى‏ و تكميل نفسانى كه موجب قرب بمقام ربوبى و نيل بسعادت اخروى و فوز به زندگی ابدى و نجات از مهالك دائمى است و خداوند وسائل آن را هم فراهم فرموده از ارسال رسل و انزال كتب و جعل احكام و اعطاء عقل و غير اينها. اگر انسان فقط متوجه قسمت اول باشد و به مقدمه كه منظور نظر نبوده اصالة و غافل از قسمت دوم باشد گرفتار متع غرور شده است و خداوند فرموده است:«وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُور»[1] یعنی زندگى دنيا چيزى جز متاع فريب نيست‏. اما اگر متوجه قسمت دوم شود و اين وسائل دنيوى را معبر و مقدمه براى آن مقصود اصلى قرار دهد اين فوز و رستگارى است.[2]

رشد معنوى‏ از تحصيل كمالات علمى و عملى ايمانى و اخلاقى در استعداد و قابليت انسان، چه بسا که  از ملائكه هم بالا ميزند و پرواز بعالم قدس مي كند.[3]

رشد معنوی انسان در گرو عمل اوست. هر انسانى پرتوى از وجود او است، و هر قدر عمل گسترش يابد، وجود انسان در حقيقت توسعه يافته است.به تعبير ديگر، با توجه به آیه «مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ؛[4]  كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى‏ كنند، همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند؛ كه در هر خوشه، يكصد دانه باشد؛ و خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايستگى داشته باشد)، دو يا چند برابر مى‏ كند؛ و خدا (از نظر قدرت و رحمت،) وسيع، و (به همه چيز) داناست».

قرآن عمل انسان را از وجود او جدا نمى‏ داند و هر دو را اشكال مختلفى از يك حقيقت مى ‏شمرد، بنا بر اين،  آیه اشاره به این دارد که انسان هاى نيكوكار در پرتو نيكى ‏هايشان نمو و رشد معنوى‏ پيدا مى‏ كنند و اين افراد هم چون بذرهاى پر ثمرى هستند كه به هر طرف ريشه و شاخه مى‏ گستراند و همه جا را زير بال و پر خود مى‏ گيرد. در این آیه رشد معنوی انسان که در اثر انفاق در راه خدا  تحقق پیدا می کند به خوشه های گندم تشبیه شده است که یک دانه گندم چندین خوش داده که در هر خوشه آن صد دانه گندم است. و ما معتقديم كه انسان انفاق كننده در پرتو عملش رشد فوق العاده معنوى و اجتماعى پيدا مى‏كند.[5]

 پس رشد معنوی در حقیقت به خدا رسیدن و تقرب به خداوند و به رنگ خدا در آمدن است که موجب رستگاری ابدی انسان می گردد و او را از مهلکه های دنیوی و اخروی نجات می دهد.

پی نوشت ها:

[1] . حدید، 20.

[2] . طيب سيد عبد الحسين‏، اطيب البيان في تفسير القرآن، ج‏3 ص 451. تهران، انتشارات اسلام، چ2، 1378ش.

[3] . اطيب البيان في تفسير القرآن، ج‏13،  ص 212

[4] . بقره، 261.

[5] . ناصر مکارم شیرازی، تفسير نمونه، ج‏2، ص314 ، تهران، دار الكتب الإسلامية، چ1، 1374ش.

احادیث برگزیده از امام موسى کاظم علیه السلام

قالَ الاِْمامُ الْکاظم(علیه السلام) :

۱- تعقّل و معرفت

«ما بَعَثَ اللّهُ أَنْبِیاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلى عِبادِهِ إِلاّ لِیَعْقِلُوا عَنِ اللّهِ، فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجابَهً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَهً لِلّهِ، وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلاً وَ أَعْقَلُهُمْ أَرْفَعُهُمْ دَرَجَهً فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَهِ.»:
خداوند پیامبران و فرستادگانش را به سوى بندگانش بر نینگیخته، مگر آن که از طرف خدا تعقّل کنند. پس نیکوترینشان از نظر پذیرش، بهترینشان از نظر معرفت به خداست، و داناترینشان به کار خدا، بهترینشان از نظر عقل است، و عاقل ترین آنها، بلند پایه ترینشان در دنیا و آخرت است.

۲- حجّت ظاهرى و باطنى

«إِنَّ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حُجَّتَیْنِ، حُجَّهً ظاهِرَهً وَ حُجَّهً باطِنَهً، فَأمّا الظّاهِرَهُ فَالرُّسُلُ وَ الاَْنْبِیاءُ وَ الاَْئِمَّهُ وَ أَمَّا الْباطِنَهُ فَالْعُقُولُ.»:
همانا براى خداوند بر مردم دو حجّت است، حجّت آشکار و حجّت پنهان، امّا حجّت آشکار عبارت است از: رسولان و پیامبران و امامان; و حجّت پنهانى عبارت است از عقول مردمان.

۳- صبر و گوشه گیرى از اهل دنیا

«أَلصَّبْرُ عَلَى الْوَحْدَهِ عَلامَهُ قُوَّهِ الْعَقْلِ، فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللّهِ تَبارَکَ وَ تَعالى إِعْتَزَلَ أَهْلَ الدُّنْیا وَ الرّاغِبینَ فیها وَ رَغِبَ فیما عِنْدَ رَبِّهِ وَ کانَ اللّهُ آنِسَهُ فِى الْوَحْشَهِ وَ صاحِبَهُ فِى الْوَحْدَهِ، وَ غِناهُ فِى الْعَیْلَهِ وَ مُعِزَّهُ فى غَیْرِ عَشیرَه.»:
صبر بر تنهایى، نشانه قوّت عقل است، هر که از طرف خداوند تبارک و تعالى تعقّل کند از اهل دنیا و راغبین در آن کناره گرفته و بدانچه نزد پروردگارش است رغبت نموده، و خداوند در وحشت انیس اوست و در تنهایى یار او، و توانگرى او در ندارى و عزّت او در بى تیره و تبارى است.

۴- عاقلان آینده نگر

«إِنَّ الْعُقَلاءَ زَهَدُوا فِى الدُّنْیا وَ رَغِبُوا فِىالاْخِرَهِ لاَِنَّهُمْ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْیا طالِبَهٌ وَ مَطْلُوبَهٌ وَ الاْخِرَهُ طالِبَهٌ وَ مَطْلُوبَهٌ مَنْ طَلَبَ الاْخِرَهَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیا حَتّى یَسْتَوْفى مِنْها رِزْقَهُ، وَ مَنْ طَلَبَ الدُّنْیا طَلَبَتْهُ الاْخِرَهُ فَیَأْتیهِ الْمَوْتُ فَیُفْسِدُ عَلَیْهِ دُنْیاهُ وَ آخِرَتَهُ.»:
به راستى که عاقلان، به دنیا بى رغبتند و به آخرت مشتاق; زیرا مى دانند که دنیا خواهانست و خواسته شده و آخرت هم خواهانست و خواسته شده، هر که آخرت خواهد دنیا او را بخواهد تا روزىِ خود را از آن دریافت کند، و هر که دنیا را خواهد آخرتش به دنبال است تا مرگش رسد و دنیا و آخرتش را بر او تباه کند.

۵- تضرّع براى عقل

«مَنْ أَرادَ الْغِنى بِلا مال وَ راحَهَ الْقَلْبِ مِنَ الْحَسَدِ وَ السَّلامَهَ فِى الدّینِ فَلْیَتَضَّرَعْ إِلَى اللّهِ فى مَسْأَلَتِهِ بِأَنْ یُکْمِلَ عَقْلَهُ، فَمَنْ عَقَلَ قَنَعَ بِما یَکْفیهِ وَ مَنْ قَنَعَ بِما یَکْفیهِ اسْتَغْنى وَ مَنْ لَمْ یَقْنَعْ بِما یَکْفیهِ لَمْ یُدْرِکِ الْغِنى أَبَدًا.»:
هر کس بى نیازى خواهد بدون دارایى، و آسایش دل خواهد بدون حسد، و سلامتى دین طلبد، باید به درگاه خدا زارى کند و بخواهد که عقلش را کامل کند، هر که خرد ورزد، بدان چه کفایتش کند قانع باشد. و هر که بدانچه او را بس باشد قانع شود، بى نیاز گردد. و هر که بدان چه او را بس بُوَد قانع نشود، هرگز به بى نیازى نرسد.

۶- دیدار با مؤمن براى خدا

«مَنْ زارَ أَخاهُ الْمُؤْمِنَ لِلّهِ لا لِغَیْرِهِ، لِیَطْلُبَ بِهِ ثَوابَ اللّهِ وَ تَنَجُّزَ ما وَعَدَهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ وَکَّلَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ سَبْعینَ أَلْفِ مَلَک مِنْ حینَ یَخْرُجُ مِنْ مَنْزِلِهِ حَتّى یَعُودَ إِلَیْهِ یُنادُونَهُ: أَلا طِبْتَ وَ طابَتْ لَکَ الْجَنَّهُ، تَبَوَّأْتَ مِنَ الْجَنَّهِ مَنْزِلاً.»:
هر کس ـ فقط براى خدا نه چیز دیگر ـ به دیدن برادر مؤمنش رود تا به پاداش و وعده هاى الهى برسد، خداوند متعال، از وقت خروجش از منزل تا برگشتن او، هفتاد هزار فرشته بر او گمارد که همه ندایش کنند: هان! پاک و خوش باش و بهشت برایت پاکیزه باد که در آن جاى گرفتى.

۷- مروّت، عقل و بهاى آدمى

«لا دینَ لِمَنْ لا مُرُوَّهَ لَهُ، وَ لا مُرُوَّهَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ، وَ إِنَّ أَعْظَمَ النّاسِ قَدْرًا الَّذى لایَرَى الدُّنْیا لِنَفْسِهِ خَطَرًا، أَما إِنَّ أَبْدانَکُمْ لَیْسَ لَها ثَمَنٌ إِلاَّ الْجَنَّهَ، فَلا تَبیعوها بِغَیْرِها.
کسى که جوانمردى ندارد، دین ندارد; و هر که عقل ندارد، جوان مردى ندارد. به راستى که باارزش ترین مردم کسى است که دنیا را براى خود مقامى نداند، بدانید که بهاى تن شما مردم، جز بهشت نیست، آن را جز بدان مفروشید.

۸- حفظ آبروى مردم

«مَنْ کَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أَعْراضِ النّاسِ أَقالَهُ اللّهُ عَثْرَتَهُ یَوْمَ الْقِیمَهِ وَ مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ یَوْمَ الْقِیمَهِ.»:
هر که خود را از آبروریزى مردم نگهدارد، خدا در روز قیامت از لغزشش مى گذرد، و هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند در روز قیامت خشمش را از او باز دارد.

۹- عوامل نزدیکى و دورى به خدا

«أَفْضَلُ ما یَتَقَرَّبُ بِهِ الْعَبْدُ إِلَى اللّهِ بَعْدَ الْمَعْرَفَهِ بِهِ الصَّلاهُ وَ بِرُّ الْوالِدَیْنِ وَ تَرْکُ الْحَسَدِ وَ الْعُجْبِ وَ الْفَخْرِ.»:
بهترین چیزى که به وسیله آن بنده به خداوند تقرّب مى جوید، بعد از شناختن او، نماز و نیکى به پدر و مادر و ترک حسد و خودبینى و به خود بالیدن است.

۱۰- عاقل دروغ نمى گوید

«إِنَّ الْعاقِلَ لا یَکْذِبُ وَ إِنْ کانَ فیهِ هَواهُ.»:
همانا که عاقل دروغ نمى گوید، گرچه طبق میل و خواسته او باشد.

۱۱- حکمت کم گویى و سکوت

«قِلَّهُ الْمَنْطِقِ حُکْمٌ عَظیمٌ، فَعَلَیْکُمْ بِالصَّمْتِ، فَإِنَّهُ دَعَهٌ حَسَنَهٌ وَ قِلَّهُ وِزْر، وَ خِفَّهٌ مِنَ الذُّنُوبِ.»:
کم گویى ، حکمت بزرگى است، بر شما باد به خموشى که شیوه اى نیکو و سبک بار و سبب تخفیف گناه است.

۱۲- هرزه گویى بى حیا

«إِنَّ اللّهَ حَرَّمَ الْجَنَّهَ عَلى کُلِّ فاحِش قَلیلِ الْحَیاءِ لا یُبالى ما قالَ وَ لا ما قیلَ لَهُ.»:
همانا خداوند بهشت را بر هر هرزه گوِ کم حیا که باکى ندارد چه مى گوید و یا به او چه گویند حرام گردانیده است.

۱۳- متکبّر، داخل بهشت نمى شود

«إِیّاکَ وَ الْکِبْرَ، فَإِنَّهُ لا یَدْخُلِ الْجَنَّهَ مَنْ کانَ فى قَلْبِهِ مِثْقالُ حَبَّه مِنْ کِبْر.»:
از کبر و خودخواهى بپرهیز، که هر کسى در دلش به اندازه دانه اى کبر باشد، داخل بهشت نمى شود.

۱۴- تقسیم کار در شبانه روز

«إِجْتَهِدُوا فى أَنْ یَکُونَ زَمانُکُمْ أَرْبَعَ ساعات:ساعَهً لِمُناجاهِ اللهِ، وَساعَهً لاَِمْرِالْمَعاشِ، وَساعَهً لِمُعاشَرَهِ الاِْخْوانِ والثِّقاهِ الَّذینَ یُعَرِّفُونَکُمْ عُیُوبَکُمْ وَیُخَلِّصُونَ لَکُمْ فِى الْباطِنِ، وَساعَهً تَخْلُونَ فیها لِلَذّاتِکُمْ فى غَیْرِ مُحَرَّم وَبِهذِهِ السّاعَهِ تَقْدِروُنَ عَلَى الثَّلاثِ ساعات.»:
بکوشید که اوقات شبانه روزى شما چهار قسمت باشد:۱ ـ قسمتى براى مناجات با خدا، ۲ ـ قسمتى براى تهیّه معاش، ۳ ـ قسمتى براى معاشرت با برادان و افراد مورد اعتماد که عیب هاى شما را به شما مى فهمانند و در دل به شما اخلاص مى ورزند، ۴ ـ و قسمتى را هم در آن خلوت مى کنید براى درک لذّتهاى حلال [و تفریحات سالم] و به وسیله انجام این قسمت است که بر انجامِ وظایف آن سه قسمت دیگر توانا مى شوید.

۱۵- هم نشینى با دیندار و عاقل خیرخواه

«مُجالَسَهُ أَهْلِ الدّینِ شَرَفُ الدُّنْیا وَ الاْخِرَهِ، وَ مُشاوَرَهُ الْعاقِلِ النّاصِحِ یُمْنٌ وَ بَرَکَهٌ وَ رُشْدٌ وَ تَوْفیقٌ مِنَ اللّهِ، فَإِذا أَشارَ عَلَیْکَ الْعاقِلُ النّاصِحُ فَإِیّاکَ وَ الْخِلافَ فَإِنَّ فى ذلِکَ الْعَطَبَ.»:
همنشینى اهل دین، شرف دنیا و آخرت است، و مشورت با خردمندِ خیرخواه، یُمن و برکت و رشد و توفیق از جانب خداست، چون خردمند خیرخواه به تو نظرى داد، مبادا مخالفت کنى که مخالفتش هلاکت بار است.

۱۶- پرهیز از اُنس زیاد با مردم

«إِیّاکَ وَ مُخالَطَهَ النّاسِ وَ الاُْنْسَ بِهِمْ إِلاّ أَنْ تَجِدَ مِنْهُمْ عاقِلاً وَ مَأْمُونًا فَآنِسْ بِهِ وَ اهْرُبْ مِنْ سایِرِهِمْ کَهَرْبِکَ مِنَ السِّباعِ الضّارِیَهِ.»:
بپرهیز از معاشرت با مردم و انس با آنان، مگر این که خردمند و امانتدارى در میان آنها بیابى که [در این صورت] با او انس گیر و از دیگران بگریز، به مانند گریز تو از درنده هاى شکارى.

۱۷- نتیجه حبِّ دنیا

«مَنْ أَحَبَّ الدُّنْیا ذَهَبَ خَوْفُ الاْخِرَهِ مِنْ قَلْبِهِ وَ ما أُوتِىَ عَبْدٌ عِلْمًا فَازْدادَ لِلدُّنیا حُبًّا إِلاَّ ازْدادَ مِنَ اللّهِ بُعْدًا وَ ازْدادَ اللّهُ عَلَیْهِ غَضَبًا.»:
هر که دنیا را دوست بدارد، خوف آخرت از دلش برود، و به بنده اى دانشى ندهند که به دنیا علاقه مندتر شود، مگر آن که از خدا دورتر و مورد خشم او قرار گیرد.

۱۸- پرهیز از طمع و تکیه بر توکّل

«إِیّاکَ وَ الطَّمَعَ، وَ عَلَیْکَ بِالْیَأْسِ مِمّا فى أَیْدِى النّاسِ، وَ أَمِتِ الطَّمَعَ مِنَ الَْمخْلُوقینَ، فَإِنَّ الطَّمَعَ مِفْتاحٌ لِلذُّلِّ، وَ اخْتِلاسُ الْعَقْلِ وَاخْتِلاقُ الْمُرُوّاتِ، وَ تَدْنیسُ الْعِرْضِ وَ الذَّهابُ بِالْعِلْمِ. وَ عَلَیْکَ بِالاِْعْتِصامِ بِرَبِّکَ وَ التَّوَکُّلِ عَلَیْهِ.
از طمع بپرهیز، و بر تو باد به ناامیدى از آنچه در دست مردم است، طمع را از مخلوقین بِبُر که طمع، کلیدِ خوارى است، طمع، عقل را مى رباید و مردانگى را نابودکند و آبرو را مى آلاید و دانش را از بین مى برد. بر تو باد که به پروردگارت پناه برى و بر او توکّل کنى.

۱۹- نتایج امانتدارى و راستگویى

«أَداءُ الأَمانَهِ وَ الصِّدْقُ یَجْلِبانِ الرِّزْقَ، وَ الْخِیانَهُ وَ الْکِذْبُ یَجْلِبانِ الْفَقْرَ وَ النِّفاقَ.»:
امانتدارى و راستگویى، سبب جلب رزق و روزىاند، و خیانت و دروغگویى، سبب جلب فقر و دورویى.

۲۰- سقوطِ برترى جوى

«إِذا أَرادَ اللّهُ بِالذَّرَّهِ شَرًّا أَنْبَتَ لَها جَناحَیْنِ، فَطارَتْ فَأَکَلَهَا الطَّیْرُ.»:
هر گاه خداوند بدى مورچه را بخواهد، به او دو بال مى دهد که پرواز کند تا پرنده ها او را بخورند.

۲۱- حق گویى و باطل ستیزى

«إِتَّقِ اللّهَ وَ قُلِ الْحَقَّ وَ إِنْ کانَ فیهِ هَلاکُکَ فَإِنَّ فیهِ نَجاتُکَ إِتَّقِ اللّهَ وَدَعِ الْباطِلَ وَ إِنْ کانَ فیهِ نَجاتُکَ، فَإِنَّ فیهِ هَلاکُکَ.»:
از خدا بترس و حقّ را بگو، اگرچه نابودى تو در آن باشد. زیرا که در واقع، نجات تو در آن است.از خدا بترس و باطل را واگذار، اگرچه نجات تو در آن باشد، زیرا که در واقع، نابودى تو در آن است.

۲۲- تناسب بلا و ایمان

«أَلْمُؤْمِنُ مِثْلُ کَفَّتَىِ الْمیزانِ کُلَّما زیدَ فى إِیمانِهِ زیدَ فى بَلائِهِ.»:
مؤمن همانند دو کفّه ترازوست، هر گاه به ایمانش افزوده گردد، به بلایش افزوده گردد.

۲۳- کفّاره خدمت به حاکمان

«کَفّارَهُ عَمَلِ السُّلْطانِ أَلاِْحْسانُ إِلَى الاِْخْوانِ.»:
کفّاره کارمندى سلطان، احسان به برادران دینى است.

۲۴- نافله و تقرّب

«صَلاهُ النَّوافِلِ قُرْبانٌ اِلَى اللّهِ لِکُلِّ مُؤْمِن… .»:
نماز نافله راه نزدیک شدن هر مؤمنى به خداوند است… .

۲۵- اصلاح و گذشت

«یُنادى مُناد یَوْمَ القِیمَهِ: أَلا مَنْ کانَ لَهُ عَلَى اللّهِ أَجْرٌ فَلْیَقُمْ، فَلا یَقُومُ إِلاّ مَنْ عَفَى وَ أَصْلَحَ، فَأَجْرُهُ عَلَى اللّهِ.»:
ندا کننده اى در روز قیامت ندا مى کند:آگاه باشید، هر که را بر خدا مزدى است برخیزد، و برنمى خیزد، مگر کسى که گذشت کرده و اصلاح بین مردم نموده باشد، پس پاداشش با خدا خواهد بود.

۲۶- بهترین صدقه

«عَوْنُکَ لِلضَّعیفِ مِنْ أَفْضَلِ الصَّدَقَهِ.»:
کمک کردنت به ناتوان از بهترین صدقه است.

۲۷- سختى ناحقّ

«یَعْرِفُ شِدَّهَ الْجَوْرِ مَنْ حُکِمَ بِهِ عَلَیْهِ.»:
سختى ناحقّ را آن کس شناسد که بدان محکوم گردد.

۲۸- گناهان تازه، بلاهاى تازه

«کُلَّما أَحْدَثَ الناسُ مِنَ الذُّنُوبِ مالَمْ یَکُونُوا یَعْمَلُونَ أَحْدَثَ اللّهُ لَهُمْ مِنَ الْبَلاء ما لَمْ یَکُونُوا یَعُدُّونَ.»:
هر گاه مردم گناهان تازه کنند که نمى کردند، خداوند بلاهایى تازه به آنها دهد که به حساب نمى آوردند.

۲۹- کلید بصیرت

«تَفَقَّهُوا فى دینِ اللّهِ فَإِنَّ الْفِقْهَ مِفْتاحُ الْبَصیرَهِ، وَ تَمامُ الْعِبادَهِ وَ السَّبَبُ إِلَى الْمَنازِلِ الرَّفیعَهِ وَ الرُّتَبِ الْجَلیلَهِ فِى الدّینِ وَ الدُّنْیا، وَ فَضْلُ الْفَقیهِ عَلَى الْعابِدِ کَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَى الْکَواکِبِ، وَ مَنْ لَمْ یَتَفَقَّهْ فى دینِهِ لَمْ یَرْضَ اللّهُ لَهُ عَمَلاً.»:
در دین خدا دنبال فهم عمیق باشید، زیرا که فهم عمیقِ دین، کلید بصیرت و بینایى و کمال عبادت و سبب تحصیل درجات بلند و مراتب بزرگ در امور دین و دنیاست.
و برترى فقیه بر عابد، مانند برترى آفتاب است بر کواکب، و کسى که در دینش فهم عمیق نجوید، خداوند هیچ عملى را از او نپسندد.

۳۰- دنیا، بهترین وسیله

«إِجْعَلُوا لاَِنْفُسِکُمْ حَظًّا مِنَ الدُّنْیا بِإِعْطائِها ما تَشْتَهى مِنَ الْحَلالِ وَ ما لا یَثْلِمُ الْمُرُوَّهَ وَ ما لا سَرَفَ فیهِ، وَ اسْتَعینُوا بِذلِکَ عَلى أُمُورِ الدّینِ، فَإِنَّهُ رُوِىَ «لَیْسَ مِنّا مَنْ تَرَکَ دُنْیاهُ لِدینِهِ أَوْ تَرَکَ دینَهُ لِدُنْیاهُ».»:
براى خود بهره اى از دنیا برگیرید و آنچه خواهش حلال باشد و رخنه در جوان مردى ایجاد نکند و اسراف نباشد منظور دارید، و به این وسیله براى انجام امور دین یارى جویید. زیرا که روایت شده است: «از ما نیست کسى که دنیایش را براى دینش ترک گوید یا دینش را براى دنیایش رها سازد.»

۳۱- انتظار فَرَج

«أَفْضَلُ الْعِبادَهِ بَعْدَ الْمَعْرِفَهِ إِنْتِظارُ الْفَرَجِ.»:
بهترین عبادت بعد از شناخت خداوند، انتظار فَرَج و گشایش است.

۳۲- مِهرورزى با مردم

«أَلتَّوَدُّدُ إِلَى النّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ.»:
مِهرورزى و دوستى با مردم، نصف عقل است.

۳۳- پرهیز از خشم

«مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَ یَوْمِ الْقِیمَهِ.»:
هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب روز قیامت را از او باز مى دارد.

۳۴- قویترین مردم

«مَنْ أَرادَ أَنْ یَکُونَ أَقْوَى النّاسِ فَلْیَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ.»:
هر که مى خواهد که قویترین مردم باشد بر خدا توکّل نماید.

۳۵- ترقّى، نه درجا زدن

«مَنِ اسْتِوى یَوْماهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ، وَ مَنْ کانَ آخِرُ یَوْمَیْهِ شَرَّهُما فَهُوَ مَلْعُونٌ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفِ الزِّیادَهَ فى نَفْسِهِ فَهُوَ فى نُقْصان، وَ مَنْ کانَ إِلَى النُّقْصانِ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ مِنَ الْحَیاهِ.»:
کسى که دو روزش مساوى باشد، مغبون است، و کسى که دومین روزش، بدتر از روز اوّلش باشد ملعون است، و کسى که در خودش افزایش نبیند در نقصان است، و کسى که در نقصان است مرگ براى او بهتر از زندگى است.

۳۶- خیر رسانى به دیگران

«إِنَّ مِنْ أَوْجَبِ حَقِّ أَخیکَ أَنْ لا تَکْتُمَهُ شَیْئًا یَنْفَعُهُ لاَِمْرِ دُنْیاهُ وَ لاَِمْرِ آخِرَتِهِ.»:
همانا واجب ترین حقّ برادرت بر تو آن است که چیزى را که سبب نفع دنیا و آخرت اوست، از او پنهان و پوشیده ندارى.

۳۷- پرهیز از شوخى

«إِیّاکَ وَ الْمِزاحَ فَإِنَّهُ یَذْهَبُ بِنُورِ إِیْمانِکَ.»:
از شوخى [بىمورد] بپرهیز، زیرا که شوخى، نور ایمان تو را مى برد.

۳۸- پند پدیده ها

«ما مِنْ شَىْء تَراهُ عَیْناکَ إِلاّ وَ فیهِ مَوْعِظَهٌ.»:
چیزى نیست که چشمانت آن را بنگرد، مگر آن که در آن پند و اندرزى است.

۳۹- رنج نادیده، نیکى را نمى فهمد

«مَنْ لَمْ یَجِدْ لِلاِْساءَهِ مَضَضًا لَمْ یَکُنْ عِنْدَهُ لِلاِْحْسانِ مَوْقِعٌ.»:
کسى که مزه رنج و سختى را نچشیده، نیکى و احسان در نزد او جایگاهى ندارد.

۴۰- محاسبه اعمال

«لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسِبْ نَفْسَهُ فى کُلِّ یَوْم فَإِنْ عَمِلَ حَسَنـًا اسْتَزادَ اللّهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَیِّئًا اسْتَغْفَرَ اللّهَ مِنْهُ وَ تابَ إِلَیْهِ.»:
از ما نیست کسى که هر روز حساب خود را نکند، پس اگر کار نیکى کرده است از خدا زیادى آن را بخواهد، و اگر در آن کار بدى کرده، ازخدا آمرزش طلب نموده و به سوى او توبه نماید.