تاریخ

نوشته‌ها

یهود از دیدگاه قرآن و تاریخ

اشاره:

یهودیان (به عبری:  گروهی قومی مذهبی نشأت گرفته از بنی‌اسرائیل، یا عبرانیان خاور نزدیک باستان است.[قومیت، ملت و دین یهود شدیداً با یکدیگر در پیوندند و یهودیت آیین سنتی ملت یهود است، که عمل به مناسک آن از حالت شدید تا عدم عمل متغیر است. پیروان یهودیت چه نو کیشان و چه افرادی که از نژاد یهود هستند یهودی خطاب می‌شوند. این مقاله با عنوان (الیهود فى القرآن و التاریخ)، به قلم شیخ نجم الدین طبسى، در مجله الرشد لبنان، در رمضان ۱۴۱۳ ه’ .ق به چاپ رسیده است. 

یهود در قرآن

۱ ـ دشمنى با مومنین:

(لتجدن اشد الناس عداوه للذین امنوا الیهود والذین اشرکوا)(۱)؛ به طور مسلم (اى پیامبر) دشمن ترین مردم نسبت به مومنان را، یهود و مشرکان خواهى یافت.

۲ ـ اذیت و آزار مومنین:

(لتبلون فى اموالکم و انفسکم و لتسمعن من الذین اوتوا الکتاب من قبلکم و من الذین اشرکوا إذى کثیرا و ان تصبروا وتتقوا فان ذلک من عزم الامور.)(۲)؛ به یقین (همه شما) در اموال و جان هاى خود، آزمایش مى شوید و از کسانى که پیش از شما به آن ها کتاب (آسمانى) داده شده است (یهودیان) و (همچنین) از مشرکان سخنان آزار دهنده فراوان خواهید شنید و اگر استقامت کنید و تقوا پیشه سازید (شایسته تراست؛ زیرا) این از کارهاى مهم و قابل اطمینان است.

۳ ـ عقیده یهود نسبت به خودشان:

(و قالت الیهود و النصارى نحن ابنإ الله و احبائه)(۳)؛ یهود و نصارى گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان (خاص) او هستیم.

۴ ـ عقیده یهود نسبت به خداوند:

(و قالت الیهود یدالله مغلوله غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان)(۴)؛ و یهود گفتند: (دست خدا (با زنجیر) بسته است.) دستهایشان بسته باد! به خاطر این سخن، از رحمت (الهى) دور شوند! بلکه هردو دست (قدرت) او، گشاده است.

۵ ـ طغیان و سرکشى یهود:

(و قضینا الى بنى اسرائیل فى الکتاب لتفسدن فى الارض مرتین و لتعلن علوا کبیرا، فاذا جإ وعد اولهما بعثنا علیکم عبادا لنا اولى بإس شدید فجاسوا خلل الدیار، وکان وعدا مفعولا)(۵)؛ ما به بنى اسرائیل در کتاب (تورات) اعلام کردیم که دوبار در زمین فساد خواهید کرد و برترى جویى بزرگى خواهید نمود. هنگامى که نخستین وعده فرا رسد، گروهى ازبندگان پیکار جوى خود را بر ضد شما بر مى انگیزیم (تا شما را سخت درهم کوبند، حتى براى به دست آوردن مجرمان) خانه ها را جستجو مى کنند و این وعده اى است قطعى.

۶ ـ قساوت و سنگدلى:

(ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهى کالحجاره او اشد قسوه)(۶)؛ سپس دل هاى شما (خطاب به یهود) بعد از این واقعه سخت شد، همچون سنگ یا سخت تر.

۷ ـ ایمان نداشتن به نبوت:

(واذ قلتم یا موسى لن نومن لک حتى نرى الله جهره فإخذتکم الصاعقه و انتم تنظرون)(۷)؛ و (نیز به یاد آورید) هنگامى را که گفتید: (اى موسى! ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر این که خدا را آشکار ببینیم.) پس صاعقه شما را گرفت؛ در حالى که تماشا مى کردید.

۸ ـ کفران نعمت:

(و اذ قلتم یا موسى لن نصبر على طعام واحد فادع لنا ربک یخرج لنا مما تنبت الارض من بقلها وقثآئها و فومها و عدسها و بصلها)(۸)؛ و (نیز اى یهود به خاطر بیاورید) زمانى را که گفتید: (اى موسى! هرگز حاضرنیستیم به یک نوع غذا اکتفا کنیم. از خداى خود بخواه که از آنچه زمین مى رویاند؛ از سبزیجات، خیار، سیر، عدس و پیازش براى ما فراهم سازد.)

۹ ـ کشتار انبیإ:

(و ضربت علیهم الذله و المسکنه و باوا بغضب من الله، ذلک بإنهم کانوا یکفرون بایت الله و یقتلون النبیین بغیرالحق ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون)(۹)؛ و مهر ذلت و نیاز بر پیشانى آن ها زده شد و باز گرفتار خشم خدایى شدند؛ چون آنان نسبت به آیات الهى، کفر مى ورزیدند و پیامبران را به ناحق مى کشتند. این ها به خاطر آن بود که گناهکار و متجاوز بودند.

۱۰ ـ انداختن نارسایى ها ومشکلات به گردن رهبرى:

(و ان تصبهم سیئه یطیروا بموسى و من معه)(۱۰)؛ وقتى که بدى (و بلا) به آن ها مى رسید، مى گفتند: (از سوى موسى و کسان اوست.)

۱۱ ـ فراموش کردن خدمات دیگران:

(و اذقال موسى لقومه واذکروا نعمه الله علیکم اذا انجاکم من آل فرعون یسومونکم سوءالعذاب و یذبحون ابنائکم و یستحیون نسائکم و فى ذلکم بلإ من ربکم عظیم)(۱۱)؛ و (به خاطر بیاور) هنگامى را که موسى به قومش گفت: (نعمت خدا برخود را به یاد داشته باشید، زمانى که شما را از (چنگال) آل فرعون رهایى بخشید. همانا که شما را به بدترین وجهى عذاب مى کردند، پسرانتان را سرمى بریدند و زنانتان را (براى خدمتکارى) زنده مى گذاشتند؛ و در این، آزمایش بزرگى از طرف پروردگارتان براى شما بود.)

۱۲ ـ اذیت و آزار پیشوا و رهبرى:

(و اذقال موسى لقومه لم توذوننى و قد تعلمون انى رسول الله الیکم.)(۱۲)؛ و (به یادآوردید) هنگامى را که موسى به قومش گفت: (اى قوم من! چرا مرا آزار مى دهید، با این که مى دانید من فرستاده خدا به سوى شما هستم؟!)

۱۳ ـ عهد شکنى:

(فبما نقضهم میثاقهم لعنیهم و جعلنا قلوبهم قاسیه)(۱۳)؛ (بنى اسرائیل را) به خاطر پیمان شکنى، از رحمت خویش دور ساختیم و دل هاى آنان را سخت و سنگین نمودیم.

۱۴ ـ تحریف کلام خداوند:

(یحرفون الکلم عن مواضعه)(۱۴)؛ سخنان (خدا) را از موضعش تحریف مى کنند.

۱۵ ـ تفرقه افکنى بین مومنین:

(والذین اتخذوا مسجدا ضرارا و کفرا و تفریقا بین المومنین)(۱۵)؛ (گروه دیگر از آن ها) کسانى هستند که مسجدى ساختند براى زیان رساندن (به مسلمانان) و (تقویت) کفر، و تفرقه افکنى میان مومنان.

۱۶ ـ پناه دادن به عناصر ضد الهى:

(وارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل)(۱۶)؛ و (مسجد ضرار) کمین گاهى بوده براى کسى که از پیش، با خدا و پیامبرش مبارزه کرده بود.

۱۷ ـ آواره کردن شهروندان:

(یقولون لئن رجعنا الى المدینه لیخرجن الاعز منهاالاذل)(۱۷)؛ مى گویند: (اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون مى کنند.)

۱۸ ـ سیاست محاصره اقتصادى:

(هم الذین یقولون لاتنفقوا على من عند رسول الله حتى ینفضوا)(۱۸)؛ آن ها کسانى هستند که مى گویند: (به افرادى که نزد رسول خدا هستند، انفاق نکنید تا پراکنده شوند.)

۱۹ ـ عدم خرسندى از مسلمانان مگر با پیروى از یهود:

(لن ترضى عنک الیهود و لا النصارى حتى تتبع ملتهم قل ان هدى الله هو الهدى)(۱۹)؛ هرگز یهود و نصارى از تو راضى نخواهند شد، تا (به طور کامل، تسلیم خواسته هاى آن ها شوى و) از آیین (تحریف یافته) آنان، پیروى کنى. بگو (اى پیامبر) (هدایت الهى، تنهاهدایت است.)

یهود در تاریخ اسلام

۱ ـ سیاست یهود در برابر اسلام:

الف ـ شایعه پراکنى براى تضعیف روحیه مسلمانان؛ که در جنگ بدر اتفاق افتاد.

ب ـ تعدى به نوامیس مسلمانان؛ مردى از طایفه (بنى قین قاع) به یک زن مسلمان تعدى کرد.

ج ـ توطئه ترور رهبرى؛ بنى نضیر قصد ترور پیامبراکرم(ص) را داشت که در این توطئه شوم ناکام ماند.

د ـ تحریک هم کیشان و بسیج آن ها براى رو در رویى با اسلام و مسلمانان؛ که در جنگ بدراتفاق افتاد.

ح ـ ایجاد تفرقه بین نیروهاى مسلح؛ که در جریان بنى مصطلق رخ داد و پیامبر(ص) با هوشیارى تمام و یک سیاست دقیق، توطئه آنان را خنثى کرد.

و ـ ایجاد پایگاه هاى جاسوسى براى کنترل مسلمانان و ارسال اطلاعات به دشمنان، جهت ضربه وارد کردن به اسلام و مسلمانان؛ که در ساختن مسجد ضرار تجلى نمود.

۲ ـ سیاست اسلام در برابر یهود:

الف ـ گرفتن عهد و پیمان از یهودیان برعدم دخالت در امور مسلمانان و پرهیز از هرگونه توطئه علیه اسلام و مسلمانان.

ب ـ اعدام شخصیت هاى سیاسى و عناصر فعال آنان، همانند: ابن الاشرف، ابورافع و عصمإ بنت مروان.

۳ ـ مواضع قاطع حکومت اسلامى در برابر یهود:

الف ـ تبعید یهود از پایتخت، پیامبراکرم(ص) دستور تبعید قبیله بنى قینقاع را از مدینه صادر کرد.

ب ـ مصادره اموال و تبعید؛ پیامبر(ص) دستور مصادره اموال و سپس تبعید بنى نضیر را صادر کرد.

ج ـ مصادره اموال و اعدام جنگجویان یهودى و اسارت بقیه آن ها؛ که براى بنى قریضه بعد از جنگ خندق به وقوع پیوست.

د ـ تعقیب آنان و سلب آرامش از یهودیان خیبر.

ه’ ـ تبعید یهود از تمام بلاد اسلامى؛ پیامبراکرم(ص) در روزهاى آخر عمر شریفشان به آن وصیت و سفارش اکید نمود.(۲۰)

۴ ـ نمونه هایى از آزار یهود:

الف ـ امام صادق(ع) فرمود: پیامبر اسلام(ص) در روز خیبر مسموم گردید. آن قطعه گوشتى که در آن زهر ریخته بودند، به سخن آمد و گفت: (یارسول الله! من زهرآلود هستم). پیامبر(ص) به هنگام رحلت فرمود: آن قطعه گوشتى که در خیبر مسموم بود و به من خورانیدند، امروز مرا از پاى در آورد و هیچ پیامبر و وصى پیامبر نیست مگر آن که شهید مى شود.

ب ـ امام صادق(ع) فرمود: (آن زن یهودى ذراع گوسفند را مسموم و کباب کرد و براى پیامبراکرم(ص) فرستاد. چون پیامبر(ص) از آن میل کرد، آن زهر در وجود شریفشان اثر گذاشت تا این که به رحلت ایشان منتهى شد.)(۲۱)

۵ ـ برخورد قاطع على ابن ابى طالب(ع) با یهود:

امام على(ع) فرمود:

(پیامبراکرم(ص) مرا فراخواند و به سوى سنگرهایشان (مواضع کفار) فرستاد. پس احدى از آنان به جنگ من نمى شتافت مگر آن که او را به خاک مذلت مى نشاندم و کسى در برابر من مقاومت نمى کرد مگر آن که او را خرد مى کردم. سپس همانند شیرى که بر طعمه خود حمله ور شود، برآنان حمله ور شدم و آن ها را به عقب نشینى و پذیرش شکست سختى وادار ساختم؛ به گونه اى که تا عمق شهرشان عقب نشینى کردند. پس درب خیبر را از جاکندم و یکه وتنها بر آن ها یورش بردم و هرکس از جنگ جویان به مقابله با من بر مى خواست، او را از پا در مىآوردم و باقى آنان را به اسارت مى گرفتم، تابالاخره شهر را به تنهایى آزاد کردم و احدى یار و یاور نداشتم. جز خداى واحد.)

هنگامى که اسراى بنى قریضه را آوردند آن ها را در خانه هاى بنى النجار زندانى کردند. پس پیامبراکرم(ص) بیرون آمد و به همراهى مسلمین، خندق هایى را حفر کردند. سپس به امیرالمومنین(ع) دستور داد که یک یک آنان را به سزاى کارخویش برساند. در بین اسرإ، حى بن احطب و کعب بن اسد (که دو نفر از سران یهود بودند.) وجود داشتند. یهودیان به کعب گفتند: (به نظر تو پیامبر با ما چه خواهد کرد؟) کعب گفت: (متإسفم که موقعیت را درک نمى کنید. آیا نمى بینید که هرکس را فراخواندند، دیگر باز نمى گردد. به خدا سوگند! قتل است و مرگ!) سپس حى بن احطب را آوردند، درحالى که دو دستش بسته بود.

چون نگاهش به پیامبر(ص) افتاد، با تمام وقاحت گفت: (هرگز خودم را برعداوت و دشمنى با تو ملامت نکردم، لیکن چه کنم که خدا ما را مخذول و ذلیل کرد.) پس او را نزد على بن ابى طالب(ع) آوردند.

وحى بن احطب رو به على(ع) کرد و گفت: (قتله شریفه بید شریف)؛ به دست یک انسان شریف، مرگ با شرافتى مى نوشم.

امام على(ع) فرمود: (بلکه بهترین مردم، بدترین مردم را به قتل مى رساند. واى برکسى که خوبان و شرافتمندان او را به خاک مذلت و قتل برسانند و خوشا به حال کسى که اراذل و کفار او را بکشند.)(۲۲)

۶ ـ موضع حضرت مهدى(ع) دربرابر یهود:

ظاهر بعضى از روایات این است که حضرت مهدى(ع)، یهودیان را از کوفه (که در آن روز مقر حکومت اسلامى مى باشد.) اخراج و تبعید مى کند. طبق روایات دیگرى، آن حضرت اسلام را بر آن ها عرضه مى کند و چنانچه نپذیرفتند، آن ها را به قتل مى رساند. طبق بعضى از روایات، حضرت مهدى(ع) با آنان به مناظره مى پردازد.(۲۳)

شاید این سه سیاست (تبعید، عرضه اسلام و مناظره) مربوط به زمان هاى خاص و موقعیت هاى مخصوص باشد و گرنه طبق روایات کثیرى، سیاست قاطع و روشن امام(ع) با آنان، همان برخورد نظامى و قلع و قمع نمودن این غدد سرطانى مى باشد. امام کاظم(ع) در ذیل آیه شریفه (و له اسلم من فى السموات والارض)؛ فرمود: (آیه راجع به حضرت مهدى(ع) مى باشد. آن حضرت به هنگام ظهور، یهودیان و نصارا و کفار را در شرق و غرب زمین جمع مى کند و اسلام را برآنان عرضه مى دارد؛ اگر پذیرفتند، نماز و سایر واجبات را بر آنان واجب مى گرداند و در غیر این صورت، آنان را به قتل مى رساند.)(۲۴)

فروپاشى حکومت یهود در بیت المقدس

طبق روایتى، پیامبراکرم(ص) سخن از دجال به میان آوردند. یکى از حاضران پرسید: یا رسول الله! در آن روز مسلمانان کجا هستند؟ حضرت فرمود: در بیت المقدس مرد صالحى مىآید و نماز صبح را به جماعت مى خواند، پس عیسى از آسمان به زمین فرود مىآید و پشت سر این مرد صالح (امام زمان) نماز مى خواند. سپس درگیرى با یهود خواهد داشت؛ به گونه اى که یهود متلاشى و پراکنده و پشت درختان و سنگ ها مخفى مى شوند و مسلمانان به تعقیب آنان مى پردازند. مخفیگاه ها به سخن در مىآیند و به رزمندگان مسلمان خطاب مى کنند: (این یک یهودى است که پشت سر من مخفى شده است. پس بیا و او را نابود کن. )(۲۵)

پى نوشت :

۱ ـ سوره مائده، آیه ۸۲٫ ۲ ـ سوره آل عمران، آیه ۱۸۶٫ ۳ ـ سوره مائده، آیه ۱۸٫ ۴ ـ همان، آیه ۶۴٫ ۵ ـ سوره اسرإ، آیات ۴ و ۵٫ ۶ ـ سوره بقره، آیه ۷۴٫ ۷ ـ همان، آیه ۵۵٫ ۸ ـ همان، آیه ۶۱٫ ۹ ـ همان. ۱۰ ـ سوره اعراف، آیه ۱۳۱٫ ۱۱ ـ سوره ابراهیم، آیه ۶٫ ۱۲ ـ سوره صف، آیه ۵٫ ۱۳ ـ سوره مائده، آیه ۱۳٫ ۱۴ ـ همان. ۱۵ ـ سوره توبه، آیه ۱۰۷٫ ۱۶ ـ همان. ۱۷ ـ سوره منافقون، آیه ۸٫ ۱۸ ـ همان، آیه ۷٫ ۱۹ ـ سوره بقره، آیه ۱۲۰٫ ۲۰ ـ مسنداحمد، ج ۱، ص ۲۵۲٫ ۲۱ ـ بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۱۵۶٫ ۲۲ ـ همان، ص ۳۶۴ و ۲۷٫ ۲۳ ـ ر.ک: معجم الاحادیث الامام مهدى (عج)، ج ۱٫ ۲۴ ـ تفسیرعیاشى، ج ۱، ص ۱۸۴٫ ۲۵ ـ فتن ابن حماد، ص ۱۰۱٫ منبع :کوثر؛شماره  ۴۵

کتاب عهدین قرآن و علم: اصالت قرآن و تاریخ تدوین آن

اشاره:

در میان کتب مبتنى بر وحى‌، قرآن به دلیل اصالت غیر قابل بحثش جایى مخصوص به خود دارد. و از این بابت با عهد عتیق و عهد جدید قابل مقایسه‌نمى‌باشد. در جایى دیگر به دخل و تصرفات و دستکارى‌هایى که در عهدین به عمل آمده است‌، اشاره کرده‌ام‌. اما دخل و تصرف بشرى در قرآن راهى ندارد.زیرا به شرحى که مى‌آید، تدوین قطعى آن در زمان شخص و پیغمبر اسلام (ص‌) صورت گرفته است‌.

برخى از معتقدان مرتباً این مطلب را عنوان مى‌کنند که فرق میان قرآن و عهدین . به اعتبار اصالت . اساساً به تاریخ تدوین آنها مربوط مى‌شود. این فضلادر بیان خود متوجه اوضاع و احوال تدوین متون یهودى . مسیحى عهدین از طرفى و قرآن از طرف دیگر، نمى‌باشند و به اوضاع و احوال نزول قرآن بر پیغمبراسلام نیز، اصلاً عنایت نمى‌نمایند. از این رو فقط متذکر مى‌شوند که امکان انتقال بدون دخل و تصرف یک متن مدون در قرن هفتم میلادى بیشتر از امکان‌بى دخل و تصرف متنى است که پانزده قرن قبل از آن تدوین شده است‌. البته این نکته گیرى به جاى خود درست است‌، اما به قدر کفایت نمى‌تواند مبین‌مساله اصالت و عدم اصالت متون مورد نظر ما باشد .این نکته‌گیرى قادر است براى تغییر و تصرف قرار گرفته باشد.

آنچه سبب عدم صحت و علت وجود تناقض (در عهد عتیق است‌)، تعدد مولفان یک روایت واحدstyle=”mso.spacerun: yes”> یک سلسله تجدید نظر متوالى در بعضى از کتب آن (قبل ازمیلاد مسیح‌) است‌.

در مورد عهد جدید (اناجیل‌) نیز هیچکس نمى‌تواند بگوید این مجموعه حاوى گزارش‌هاى درست و مبتنى بر امانت از قول عیسى (ع‌) مى‌باشند، و افعال وى‌را مطابق با واقع روایت مى‌کنند. در فصل پیش دیدیم که تحریرات متوالى متون نیز در این عدم اصالت دخیل اند مضافاً اینکه مولفان انجیل‌ها خودشاهدعینى زندگى عیسى نبوده‌اند.

قرآن کتاب مبتنى بر وحى اسلام و احادیث سخنان پیامبر (ص‌) و سنت شامل گفتار و رفتار آن حضرت مى‌باشد. از زمان حیات پیغمبر(ص‌) توجه به حدیث‌زیاد بود ولى مجموعه‌هاى مدون بعد از رحلت آن حضرت تدوین شد. در این تدوین احتمالاً افراد بشر از خطا مصون نمانده‌اند، اما پس از جمع کردن احادیث‌،مجموعه‌هاى تدوینى در بوته نقدهاى سخت علماى مسلمان قرار گرفته‌اند و هیمن امر عملاً باعث شده است که مدارک و اسناد تدوین شده پس از وفات‌پیغمبر(ص‌)، هر قدر بیشتر مورد نقد قرار گرفته باشند، از اعتبار بیشترى برخوردار باشند .بارى اصالت مجموعه‌هاى مذکور، نظیر متون اناجیل متفاوت است وخلاصه همانطور که هیچ یک از اناجیل در زمان عیسى‌(ع‌) به رشته تحریر در نیامده‌اند، هیچکدام از مجموعه‌هاى حدیث هم در زمان پیغمبر(ص‌) قطعیت‌نیافته‌اند.

اما قرآن وضع و موقع دیگرى دارد. به تدریج که آیات قرآن بر پیغمبر نازل مى‌شده‌، توسط خود وى و اصحابش به حافظه سپرده و مرتباً خوانده مى‌شده و نیزتوسط کاتبان وحى تحریر مى‌گردیده است‌. بنابراین از همان آغاز وحى‌، قرآن این دو عنصر ضامن اصالت را واجد بوده است‌، حال آنکه اناجیل فاقد آنهایند.جریان حفظ و تحریر قرآن‌، تا پایان حیات پیغمبر ادامه داشته است‌. در دوره‌اى که همه مردم قادر به کتابت نبوده ولى مى‌توانسته‌اند مطالب را در حافظه نگه‌دارند حفظ قرآن و تلاوت مداوم آن موجب شده است که امکان بازرسى‌ها و بازبینى‌هاى متعدد وجود داشته باشد، و همین امتیاز نیز به هنگام تدوین نهایى‌قرآن مورد استفاده قرار گرفته است‌.

وحى بر پیغمبر در طى دوره‌اى بیش از بیست و سه سال ادامه داشته است‌. وحى با نخستین آیات سوره ۹۶ (العلق‌) آغاز شده و سپس سه سال قطع گردیده] بااینکه مشهور است مساله انقطاع و فطرت وحى مورد قبول همگانى نیست‌ [ و پس از تجدید اصالت قرآن تا زمان وفات پیغمبر (در سال ۶۳۲ میلادى‌) به‌مدت بیست سال‌، دوام یافته است‌.

نخستین وحى چنین است (۱)

بسم الله الرحمن الرحیم

اقرا باسم ربک الذى خلق‌.

بخوان‌، به نام پروردگارت‌، پروردگارى که بیافرید.

خلق الانسان من علق‌.

انسان را از آنچه بند مى‌شود و آویزان مى‌گردد ایجاد کرد و بیافرید.

اقراو ربک الاکرم‌.

بخوان و آن پروردگار پر کرامت و بخشنده است‌.

الذى علم بالقلم‌.

کسى است که نوشتن با قلم را بیاموخت‌.

علم الانسان ما لم یعلم‌.

آدمى را به آنچه نمى‌دانست دانا ساخت‌. (۲)

استاد حمیدالله‌، در ترجمه فرانسوى خود از قرآن مى‌نویسد که یکى از نکات اساسى اولین وحى «ستایش قلم به عنوان وسیله معرفت و آگاهى بشرى است‌»همین امر مى‌تواند «مبین هم و غم پیغمبر(ص‌) براى حفظ قرآن از طریق کتابت‌» باشد.

این نکته مسلم است که حتى قبل از آنکه پیغمبر(ص‌) مکه را به قصد مدینه ترک کند، یعنى خیلى قبل از آنکه هجرت اتفاق بیفتد، قسمتهاى نازل شده‌قرآن‌، به کتابت در آمدند و تثبیت گردیدند. قرآن نیز خود بدین معنى اشارت دارد و چون پیغمبر(ص‌) و اصحاب وى به تلاوت قرآن از حفظ استمرار داشته‌اند،بنابراین مى‌توان گفت که قرآن‌، مساله کتابت آیات را به عنوان یادآورى واقعیت موجود مطرح مى‌سازد. چهار سوره مکى به تحریر قرآن در مکه اشاره‌مى‌نماید.

کلا انهاتذکره

باز ایست‌، همانا آن آیات یادآورى و پند است‌.

فمن شاذکره‌

پس آنکس که خواهد یادگیرد و یاد دارد.

فى صحف مکرمه

(آن قرآن‌) در نوشته‌ها و نامه‌ها و کراسه‌هاى گرامى داشته است‌.

مرفوعه مطهره

بلند مرتبه والا و پاکیزه گشته است‌.

بایدى سفره

به دستهاى نویسندگان و سفیران

کرام برره (۳)

بزرگوار نیکوکار

یوسف على در تفسیر خود (چاپ ۱۹۳۴) مى‌نویسد که به هنگام نزول این آیات چهل و دو و یا چهل و پنج سوره دیگر (از ۱۱۴ سوره‌) در دست مسلمانان مکه‌بوده است‌.

بل هو قرآن مجید. فى لوح محفوظ (۴)

بلکه قرآنى ارجمند و گرامى است‌، در لوح محفوظ

***

انه القرآن کریم .فى کتاب مکنون (۵)

به راستى این قرآنى ارجمند و گرامى است‌، در نامه‌اى و نوشته‌اى که با دقت نگهدارى مى‌شود.

وقالوا اساطیر الاولین اکتتبها فهى تملى علیه بکره واصیلا. (۶)

و گویند داستان‌هاى گذشتگان است که آنها را نویسانیده و آن را با مداد و شام بدو املاء مى‌کنند.

در آیه اخیر، اشاره به اتهاماتى مى‌شود که دشمنان پیغمبر(ص‌) به وى وارد مى‌آورده‌اند و او را فریبکار مى‌خوانده و شایع مى‌کرده‌اند که بر پیغمبر(ص‌)، تاریخ‌قدما و اساطیر الاولین را املاء مى‌کنند و وى آنها را مى‌نویسد یا مى‌نویساند (معنى کلمه مورد بحث است ولى باید به خطر داشت که پیغمبر(ص‌) خط نداشته‌است‌) به هر حال اشاره آیه به ضبط کتبى قرآن است و بنابراین حتى دشمنان پیغمبر(ص‌) نیز به اصرار در ثبت و ضبط قرآن از طرف وى توجه دارند.

یکى از سوره‌هاى مدنى نیز به اوراقى اشاره مى‌کند که فرامین الهى برآنها مکتوبند.

رسول من الله یتلو صحفا مطهره‌. فیها کتب قیمه (۷)

پیغمبرى از سوى خداوند است که صحیفه‌ها و نامه‌هاى پاک داشته از دروغ و غلط را مى‌خواند. در آن نامه‌ها نوشته‌ها راست و استوار و پابرجا است‌.

بدین ترتیب مى‌بینیم که خود قرآن به ضبط کتبى‌اش در زمان حیات پیغمبر(ص‌) اسلام اشاره مى‌کند. مى‌دانیم که در اطراف پیغمبر(ص‌) چند کاتب . ازجمله زیدبن ثابت . وجود داشته‌اند.

استاد حمیدالله در ترجمه فرانسوى خود از قرآن (چاپ ۱۹۷۱) چگونگى ضبط قرآن را در زمان پیامبر(ص‌) تا به هنگام وفات ایشان شرح مى‌دهد و مى‌نویسد:

«منابع مختلف در این باب متفق القولند که هر وقت قسمتى از قرآن بر پیغمبر(ص‌) نازل مى‌شد، وى یکى از اصحاب باسواد خود را فرا مى‌خواند و این قسمت‌را به وى املاء مى‌کرد، و فى المجلس نیز جاى دقیق آن را در مجموعه‌اى که تا آن زمان نازل شده بود تعیین مى‌نمود، روایات تصریح دارند که پس از آنکه‌پیغمبر(ص‌) آیات قرآنى را املاء مى‌کرد، از کاتب مى‌خواست آیات املاء شده را مجدداً براى وى باز بخواند، تا اگر اشتباهى در کتابت آیه رخ داده است‌،تصحیح کند. روایت معروف دیگرى مى‌گوید که‌: جبرئیل هر سال در ماه مبارک رمضان کلیه قسمت‌هاى قرآن را که تا آن زمان نازل شده بود، در برابرپیغمبر(ص‌) تلاوت مى‌کرد و در ماه رمضانى که مقدم بر وفات وى بود، دوبار قرآن را تلاوت کرد. مى‌دانیم که از زمان پیغمبر مسلمانان عادت داشتند که در ماه‌رمضان علاوه بر نمازهاى پنجگانه‌، در ضمن نمازهاى مستحبى خود، تمامى قرآن را تلاوت نمایند، بسیارى از منابع مى‌گویند که به هنگام آخرین جمع‌آورى و تدوین قرآن‌، زید کاتب پیغمبر حاضر بوده است‌. در منابع دیگر نام شخصیت‌هاى دیگر از هم متذکر مى‌شوند.»

در ثبت و ضبط اولیه قرآن‌، از وسائل مختلف از قبیل پوست‌، چرم‌، لوح چوبى‌، استخوان کتف شتر، لوح سنگى و.. استفاده مى‌شده است‌. در عین حال پیغمبر به‌مومنان توصیه و تاکید مى‌کرده است که قرآن را از حفظ کنند، و مسلمانان نیز با تمام یا قسمتى از قرآن را براى تلاوت در نماز حفظ کرده بودند، بدینسان بودکه حافظان قرآن پیدا شدند، اینان که قرآن را از برداشتند، به انتشار آن مى‌پرداختند. نتیجه با ارزش و اهمیت دو روش نگهدارى متن به وسیله کتابت وحافظه‌، در تدوین نهایى قرآن ظاهر گردید.

اندکى پس از وفات پیغمبر (۶۳۲ میلادى‌) ابوبکر، از زیدبن ثابت‌، کاتب وحى خواست که نسخه‌اى از قرآن تهیه کند و زید چنین کرد. به ابتکار عمر، زید به‌ملاحظه کلیه مدارکى پرداخت که در مدینه گرد آمده بود (گواهى حافظان قرآن و رونوشت آیاتى که در دست اشخاص مختلف بود) غرض از اینکار آن بود که‌در نقل و انتقال آیات از هر گونه اشتباه و خطائى پرهیز گردد. بدین ترتیب یک نسخه کامل و بدون اشتباه از قرآن فراهم آمد.

به قول منابع موجود، عمر در سال ۶۳۴ میلادى‌، قرآن را در یک جلد (مصحف‌) تنظیم کرد، و آن را نزد خود نگاهداشت و به هنگام مرگ خویش آن را به دخترخود حفصه سپرد.

عثمان‌، هیاتى را مامور ساخت که به مقابله و مقایسه مدارک مختلف بپردازند و درباره متنى که ابوبکر و عمر تنظیم کرده بودند و در اختیار حفصه قرار داشت‌تحقیق کنند. این هیات‌، مسلمانان حافظ قرآن را نیز براى این کار دعوت کرد. کار انتقاد درباره اصالت متن با دقت فراوان به انجام رسید. هم آهنگى درگواهى‌ها براى کوچک‌ترین نکته‌اى که ممکن بود در معرض بحث قرار گیرد ضرور تشخیص داده شد. بدینسان متنى فراهم آمد که در آن نظم و ترتیب‌سوره‌ها به صورتى است که پیغمبر تلاوت کامل قرآن در آخرین ماه رمضان از آن پیروى کرده است‌.

چرا ابوبکر و عمر و خصوصاً عثمان به گردآورى و مقایسه آیات قرآن پرداخته‌اند؟

علت این امر ساده و روشن است‌. در دهه‌هاى اول پس از وفات پیغمبر، اسلام با سرعتى فراوان روبه توسعه و گسترش نهاد و در میان خلق‌ها و مردمانى انتشاریافت که زبانشان عربى نبود. بنابراین باید احتیاطات لازم به عمل مى‌آمد تا متن قرآن دست نخورده و بدون دخل و تصرف بماند و به همان صورت‌ابتدایى‌اش در همه جا منتشر گردد.

عثمان نسخى از متن کامل قرآن به مراکز مختلف اسلامى فرستاد (۸) صرف نظر از چند غلط املائى‌، که ناشى از رونویسى است‌، کلیه نسخى که در حال‌حاضر، از ایام قدیم باقى مانده‌، یکسان اند. قسمتهایى از قرآن نیز که در اروپا موجود است‌، داراى همین خصوصیت اند (در کتابخانه ملى پاریس قطعاتى ازقرآن هست که به نظر کارشناسان متعلق به قرن هشتم و نهم میلادى یعنى قرن دوم و سوم هجرى است‌.) نسخ متعدد قدیمى‌، جز در برخى از جزئیات قابل‌اغماض . که به هیچ وجه در معناى متن تغییرى نمى‌دهند . با یکدیگر موافق و هم آهنگند. گهگاه زمینه متن طورى است که ممکن است یک کلمه را به‌چند صورت قرائت کرد. علت این امر نیز آن است که خط قدیم ساده‌تر از خط کنونى بوده است (۹)

قرآن داراى صدو چهارده سوره است‌، که به ترتیب به دنبال هم قرار گرفته و صرف نظر از بعضى استثناآت‌، طول سور به طور نزولى کم مى‌شود. بنابراین درقرآنى که در دست ماست‌، گاه شمارى مربوط به نزول آیات رعایت نگردیده است اما تاریخ نزول بسیارى از آیات معلوم است‌. تعداد زیادى از حکایات وقصص در چند جاى متن قرآن آمده و برخى از مطالب تکرار شده‌اند. غالباً یک قسمت از قرآن به جزئیات روایتى مى‌پردازد که کلیاتش در جاى دیگر آمدهاست‌. مانند بسیارى دیگر از موضوعات مورد بحث در قرآن‌، آیاتى هم که با علم امروز مى‌توانند مربوط باشند، در سراسر قرآن پراکنده‌اند.

پى نوشت‌:

۱. این سخنان محمد (ص‌) را دگرگون ساخت‌. در صفحات آینده به تفسیر این آیات مى‌پردازیم و خصوصاً این نکته را توضیح خواهیم داد که پیغمبر به‌هنگام این خطاب نه قادر به خواندن بوده و نه نوشتن مى‌دانسته است‌.

۲. علق‌: ۵.۱

۳. عبس‌: ۱۶.۱۱

۴. بروج‌: ۲۲.۲۱

۵. واقعه‌: ۷۸.۷۷

۶. فرقان‌: ۵

۷. بینه‌: ۳.۲

۸. به نظر استاد حمیدالله‌، در حال حاضر نسخى از قرآن در تاشکند و اسلامبول موجود است که به عثمان نسبت داده مى‌شود.

۹. مثلاً عدم وجود نقطه بر روى حروف‌، سبب شده است که یک فعل متعددى یا لازم و در بعضى موارد، به صورت مذکر یا مونث قرائت شود. لکن در اغلب‌موارد، این امر در قرائت متن تاثیر نمى‌گذارد، زیرا مجموعه متن‌، معنى اصلى و وضع واقعى کلمه را روشن مى‌کند.

مترجم : حسن حبیبى

منبع : پایگاه رصد

زندگینامه امام علی (ع)

اشاره:

تمام انسانها در زندگی خویش از فراز و نشیب برخوردارند و با مشکلات مختلفی مواجهند .افراد معمولا در برخورد با مشکل دچار ضعف و ناتوانی می گردند و سعی می کنند با کمک و راهنمایی درد آشنایان خود را از مهلکه نجات دهند و با یافتن (الگوها ) در هر زمینه ای ، و سپس تبعیت از آن ، وظایف خویشتن را بخوبی  انجام دهند و مشکلات و دردهای خویش را تسکین بخشند . یکی از این اسوه ها پیامبراکرم ( ص ) است که قرآن مجید هم این حضرت را ( ۱ ) به همین نام معرفی می فرماید . بجز رسول خدا ( ص ) اگر به دنبال ( الگوی ) دیگر و جانشین برای آن حضرت باشیم ، به پیشوای بزرگی  همچون مولای متقیان حضرت علی ( ع ) خواهیم رسید ، و چه زیباست که برای پذیرش اخلاق و رفتار حسنه ایشان ، زندگی پر فراز و نشیب و سراسر شگفتی آن حضرت را مرور کنیم .

کیفیت ولادت
حضرت علی ( ع ) نخستین فرزند خانواده هاشمی است که پدر و مادر او هر دو فرزند هاشم اند . پدرش ابوطالب فرزند عبدالمطلب فرزند هاشم بن عبدمناف است و مادر او فاطمه دختر اسد فرزند هاشم بن عبدمناف می باشد . خاندان هاشمی از لحاظ فضائل اخلاقی و صفات عالیه انسانی در قبیله قریش و این طایفه در طوایف عرب ، زبانزد خاص و عام بوده است . فتوت ، مروت ، شجاعت وبسیاری از فضایل دیگر اختصاص به بنی هاشم داشته است . یک از این فضیلتها در مرتبه عالی در وجود مبارک حضرت علی ( ع ) موجود بوده است .

فاطمه دختر اسد به هنگام درد زایمان راه مسجدالحرام را در پیش گرفت و خود را به دیوار کعبه نزدیک ساخت و چنین گفت :«خداوندا ! به تو و پیامبران و کتابهایی که از طرف تو نازل شده اند و نیز به سخن جدم ابراهیم سازنده این خانه ایمان راسخ دارم . پرودگارا ! به پاس احترام کسی که این خانه را ساخت ، و به حق ( ۲ ) کودکی که در رحم من است ، تولد این کودک را بر من آسان فرما ! لحظه ای نگذشت که دیوار جنوب شرقی کعبه در برابر دیدگان عباس بن عبدالمطلب و یزید بن تعف شکافته شد . فاطمه وارد کعبه شد ، و دیوار به هم پیوست . فاطمه تا سه روز در شریفترین مکان گیتی مهمان خدا بود . و نوزاد خویش سه روز پس از سیزدهم رجب سی ام عام الفیل فاطمه ( ۳ ) را به دنیا آورد . دختر اسد از همان شکاف دیوار که دوباره گشوده شده بود بیرون آمد و گفت : ( ۴ )« پیامی از غیب شنیدم که نامش را ” علی ” بگذار .»

دوران کودکی
حضرت علی ( ع ) تا سه سالگی نزد پدر و مادرش بسر برد و از آنجا که خداوند می خواست ایشان به کمالات بیشتری نائل آید ، پیامبر اکرم ( ص ) وی را از بدو تولد تحت تربیت غیر مستقیم خود قرار داد . تا آنکه ، خشکسالی  عجیبی در مکه واقع شد . ابوطالب عموی پیامبر ، با چند فرزند با هزینه سنگین زندگی روبرو شد . رسول اکرم ( ص ) با مشورت عموی خود عباس توافق کردند که هر یک از آنان فرزندی از ابوطالب را به نزد خود ببرند تا گشایشی  در کار ابوطالب باشد . عباس ، جعفر را و پیامبر ( ص ) ، ( ۵ ) علی ( ع ) را به خانه خود بردند .
به این طریق حضرت علی ( ع ) به طور کامل در کنار پیامبر قرار گرفت . علی ( ع ) آنچنان با پیامبر ( ص ) همراه بود ، حتی هرگاه پیامبر از شهر ( ۶ )خارج می شد و به کوه و بیابان می رفت او را نیز همراه خود می برد .

بعثت پیامبر ( ص ) و حضرت علی ( ع )
شکی نیست که سبقت در کارهای خیر نوعی امتیاز و فضیلت است . و خداونددر آیات بسیاری  بندگانش را به انجام آنها ، و سبقت گرفتن بر یکدیگر ( ۷ )دعوت فرموده است . از فضایل حضرت علی ( ع ) است که او نخستین فرد ایمان آورنده به پیامبر ( ص ) باشند . ابن ابی الحدید در این باره می گوید : « بدان که در میان اکابر و بزرگان و متکلمین گروه ” معتزله ” اختلافی نیست که علی بن ابیطالب نخستین فردی است که به اسلام ایمان آورده و پیامبر خدا را تایید کرده است .

حضرت علی ( ع ) نخستین یاور پیامبر ( ص )
پس از وحی خدا و برگزیده شدن حضرت محمد ( ص ) به پیامبری و سه سال دعوت مخفیانه ، سرانجام پیک وحی فرا رسید و فرمان دعوت مگانی داده شد . در این میان تنها حضرت علی ( ع ) مجری طرحهای پیامبر ( ص ) در دعوت الهیش و تنها همراه و دلسوز آن حضرت در ضیافتی بود که  برای آشناکردن خویشاوندانش با اسلام و دعوتشان به دین خدا ترتیب داد . در همین ضیافت پیامبر ( ص ) از حاضران سؤوال کرد : «چه کسی از شما مرا در این راه کمک می کند تا برادر و وصی و نماینده من در میان شما باشد ؟ » فقط علی ( ع ) پاسخ داد : « ای پیامبر خدا ! من تو را در این راه یاری می کنم پیامبر ( ص ) بعد از سه بار تکرار سؤوال و شنیدن همان جواب فرمود : « ای خویشاوندان و بستگان من ، بدانید که علی ( ع ) برادر و وصی و خلیفه پس از من در میان شماست .» از افتخارات دیگر حضرت علی ( ع ) این است که با شجاعت کامل برای خنثی کردن توطئه مشرکان مبنی بر قتل رسول خدا ( ص ) در بستر ایشان خوابید و زمینه هجرت پیامبر ( ص ) را آماده ساخت .

حضرت علی ( ع ) بعد از هجرت
بعد از هجرت حضرت علی ( ع ) و پیامبر ( ص ) به مدینه دو نمونه ازفضایل علی ( ع ) را بیان می نمائیم :
۱ – جانبازی و فداکاری در میدان جهاد : حضور وی در ۲۶ غزوه از ۲۷غزوه پیامبر ( ص ) و شرکت در سریه های مختلف از افتخارات و فضایل آن حضرت است .
۲ – ضبط و کتابت وحی ( قرآن ) کتابت وحی و تنظیم بسیاری  از اسناد تاریخی و سیاسی و نوشتن نامه های تبلیغی  و دعوتی  از کارهای حساس و پرارج امام ( ع ) بود . ایشان آیات قرآن چه مکی و چه مدنی ، را ضبط می کرد . به همین علت است که وی را از کاتبان وحی و حافظان قرآن به شمار می آورند . در این دوران بود که پیامبر ( ص ) فرمان اخوت و برادری مسلمانان را صادر فرمود و با حضرت علی  ( ع ) پیمان برادری و اخوت بست و به حضرت علی ( ع ) فرمود :
« تو برادر من در این جهان و سرای دیگر هستی . به خدایی که مرا به حق برانگیخته است … تو را به برادری خود انتخاب می کنم ، اخوتی که دامنه آن هر دو جهان ( ۸ )را فرا گیرد .»

حضرت علی ( ع ) داماد رسول اکرم ( ص )
عمر و ابوبکر با مشورت با سعد معاذ رئیس قبیله اوس دریافتند جزعلی ( ع ) کسی  شایستگی زهرا ( س ) را ندارد . لذا هنگامی که علی ( ع ) در میان نخلهای  باغ یکی از انصار مشغول آبیاری بود موضوع را با ایشان در میان نهادند و ایشان فرمود :
«دختر پیامبر ( ص ) مورد میل و علاقه من است .» و به سوی خانه رسول به راه افتاد .
وقتی به حضور رسول اکرم ( ص ) رسید ، عظمت محضر پیامبر ( ص ) مانع از آن شد که سخنی بگوید ، تا اینکه رسول اکرم ( ص ) علت رجوع ایشان را جویا شد و حضرت علی ( ع ) با تکیه به فضایل و تقوا و سوابق درخشان خود در اسلام فرمود :
«آیا صلاح می دانید که فاطمه را در عقد من درآورید ؟» پس از موافقت حضرت زهرا ( س ) آن حضرت به دامادی رسول اکرم ( ص ) نائل آمدند .

غدیر خم
پیامبر ( ص ) بعد از اتمام مراسم حج در آخرین سال عمر پربرکتش درراه برگشت در محلی  به نام غدیرخم در نزدیکی جحفه دستور توقف داد ، زیرا
پیک وحی  فرمان داده بود که پیامبر ( ص ) باید رسالتش را به اتمام ( ۹ )برساند .
پس از نماز ظهر پیامبر ( ص ) بر بالای منبری از جهاز شتران رفت و فرمود :
« ای مردم ! نزدیک است که من دعوت حق را لبیک گویم و از میان شما بروم درباره من چه فکر می کنید ؟»
مردم گفتند : « گواهی می دهیم که تو آیین خدا را تبلیغ می کردی»
پیامبر فرمود : « آیا شما گواهی نمی دهید که جز خدای یگانه ، خدایی نیست و محمد بنده خدا و پیامبر اوست ؟ »
مردم گفتند : « آری ، گواهی می دهیم . »
سپس پیامبر ( ص ) دست حضرت علی ( ع ) را بالا گرفت و فرمود :
« ای مردم ! در نزد مؤمنان سزاوارتر از خودشان کیست ؟ »
مردم گفتند : « خداوند و پیامبر او بهتر می دانند .»
سپس پیامبر فرموند :
« ای مردم ! هر کس من مولا و رهبر او هستم ، علی هم مولا و رهبر اوست . »
و این جمله را سه بار تکرار فرمودند .
بعد مردم این انتخاب را به حضرت علی ( ع ) تبریک گفتند و با وی بیعت نمودند .

حضرت علی ( ع ) بعد از رحلت رسول اکرم ( ص )
پس از رحلت رسول اکرم ( ص ) به علت شرایط خاصی که بوجود آمده بود ،حضرت علی  ( ع ) از صحنه اجتماع کناره گرفت و سکوت اختیار کرد.
نه در جهادی شرکت می کرد و نه در اجتماع به طور رسمی سخن می گفت . شمشیر در نیام کرد و به وظایف فردی و سازندگی افراد می پرداخت .
فعالیتهای  امام در این دوران به طور خلاصه اینگونه است :
۱ – عبادت خدا آن هم در شان حضرت علی ( ع )
۲ – تفسیر قرآن و حل مسائل دینی و فتوای حکم حوادثی که در طول ۲۳سال زندگی پیامبر ( ص ) مشابه نداشت .
۳ – پاسخ به پرسشهای دانشمندان ملل و شهرهای دیگر .
۴ – بیان حکم بسیاری از رویدادهای نوظهور که در اسلام سابقه نداشت .
۵ – حل مسائل هنگامی  که دستگاه خلافت در مسائل سیاسی و پاره ای از مشکلات با بن بست روبرو می شد .
۶ – تربیت و پرورش گروهی که از ضمیر پاک و روح آماده ، برای سیر و سلوک برخوردار هستند .
۷ – کار و کوشش برای  تامین زندگی بسیاری از بینوایان و درماندگان تا آنجا که با دست خویش باغ احداث می کرد و قنات استخراج می نمود و سپس آنها را در راه خدا وقف می نمود .

خلافت حضرت علی ( ع )
در زمان خلافت حضرت علی ( ع ) جنگهای فراوانی  رخ داد از جمله صفین ، جمل و نهروان که هر یک پیامدهای خاصی به دنبال داشت .

شهادت امام علی ( ع )
بعد از جنگ نهروان و سرکوب خوارج برخی از خوارج از جمله عبدالرحمان بن ملجم مرادی ، و برک بن عبدالله تمیمی و عمروبن بکر تمیمی در یکی ازشبها
گرد هم آمدند و اوضاع آن روز و خونریزی ها و جنگهای داخلی را بررسی کردند و از نهروان و کشتگان خود یاد کردند و سرانجام به این نتیجه رسیدند که
باعث این خونریزی  و برادرکشی حضرت علی ( ع ) و معاویه و عمروعاص است .

و اگر این سه نفر از میان برداشته شوند ، مسلمانان تکلیف خود را خواهنددانست . سپس با هم پیمان بستند که هر یک از آنان متعهد کشتن یکی از سه نفر گردد . ابن ملجم متعهد قتل امام علی ( ع ) شد و در شب نوزدهم ماه رمضان همراه چند نفر در مسجد کوفه نشستند . آن شب حضرت علی ( ع ) در خانه دخترش مهمان بودند و از واقعه صبح با خبر بودند ، وقتی موضوع را با دخترش در میان نهاد ، ام کلثوم گفت :« فردا جعده را به مسجد بفرستید .
حضرت علی ( ع ) فرمود :« از قضای الهی نمی توان گریخت . آنگاه کمربند خود را محکم بست و در حالی که این دو بیت را زمزمه می کرد عازم مسجد شد .
کمر خود را برای مرگ محکم ببند ، زیرا مرگ تو را ملاقات خواهدکرد . و از مرگ ، آنگاه که به سرای تو درآید ( ۱۰ ) . جزع و فریاد مکن
ابن ملجم ، در حالی  که حضرت علی ( ع ) در سجده بودند ، ضربتی بر فرق مبارک خون از سر حضرتش در محراب جاری شد و محاسن ( ۱۱ ) آن حضرت وارد ساخت .
وسر شریفش را رنگین کرد . در این حال آن حضرت فرمود : « فزت و رب الکعبه» به خدای کعبه سوگند که رستگار شدم سپس آیه ۵۵سوره طه را تلاوت فرمود :
« شما را از خاک آفریدیم و در آن بازتان می گردانیم و بار دیگر از آن ( ۱۲ ) بیرونتان می آوریم . »
حضرت علی ( ع ) در واپسین لحظات زندگی نیز به فکر صلاح و سعادت مردم بود و به فرزندان و بستگان و تمام مسلمانان چنین وصیت فرمود : « شما را به پرهیزکاری  سفارش می کنم و به اینکه کارهای خود را منظم کنید و اینکه همواره در فکر اصلاح بین مسلمانان باشید . یتیمان را فراموش نکنید ، حقوق همسایگان را مراعات کنید . قرآن را برنامه ی عملی خود قرار دهید . نماز را بسیار گرامی بدارید که ستون دین شماست . » حضرت علی  ( ع ) در ۲۱ماه رمضان به شهادت رسید و در نجف اشرف به خاک سپرده شد ، و مزارش میعادگاه عاشقان حق و حقیقت شد .

پی نوشت:

  1. سوره احزاب ، آیه ۲۱٫ ( ۱ )
    ۲٫  فروغ ولایت ، ص ۳۵( کشف الغمه ، ج ۱ ، ص ۹۰) . ( ۲ )
    ۳٫ – آفتاب ولایت ، ص ۱۹( الخرائج و الجرائح ، ج ۱ ، ص ۱۷۱، ش ۱ ) . ( ۳ )
    ۴- آفتاب ولایت ، ص ۱۹( بحارالانوار ، ج ۳۵، ص ۱۸) . ( ۴ )
    ۵- فروغ ولایت ، ص ۳۷( سیره ابن هشام ، ج ۱ ، ص ۲۳۶) . ( ۵ )
    ۶- فروغ ولایت ، ص ۳۸ ( ۶ )
    ۷- آفتاب ولایت ، ص ۱۳۱( سوره بقره ، آیه ۱۴۸) . ( ۷ )
    ۸- فروغ ولایت ، ص ۸۶( مستدرک حاکم ، ج ۳ ، ص ۱۴، استیعاب ، ج ۳ ، ( ۸ )
    ص ۳۵)
    ۹- فروغ ولایت ، ص ۱۴۱( سوره مائده ، آیه ۶۷) ( ۹ )
    ۱۰- فروغ ولایت ، ص ۶۹۷ ( ۱۰ )
    ۱۱- فروغ ولایت ، ص ۶۹۷( بحارالانوار ، نقل از مالی ، ج ۹ ، ص ۶۵۰) ( ۱۱)
    ۱۲- فروغ ولایت ، ص ۶۹۷ ( ۱۲ )

حوادث تاریخ در ماه رمضان

اشاره:

روزه از فروع دین اسلام و به معنای، خودداری از انجام برخی کارها از جمله خوردن و آشامیدن از اذان صبح تا اذان مغرب است. منابع دینی، برای روزه آثار اخلاقی و معنوی متعددی بر شمرده‌اند. روزه از نظر فقهی، بر چهار قسم واجب، مستحب، مکروه و حرام است. روزه ماه رمضان بر مسلمانان واجب است.

روز اول ماه مسجد النبى (ص) دچار آتش سوزى شد

روز اول ماه رمضان بنا به نقل «سمهودى مورخ عامه‏» در سال ۶۵۴ هجرى، مسجد النبى (صلى الله علیه و آله) و حجرات مقدسه آن دچار آتش سوزى شد، و به قدرى شعله‏هاى آتش دامنه‏دار شد، که سقف و دیوارها را فرا گرفته و فرو ریخت این زمان مصادف با حکومت معتصم عباسى بود، وى دستور داد، بنیان مسجد را دوباره به پاى داشتند (۱) .

ولایتعهدى امام رضا (ع) در اول ماه رمضان

ایضا از وقایع روز اول ماه رمضان «بنا به نقل شیخ مفید در مسار الشیعه‏» روز بیعت- به ولایتعهدى حضرت رضا علیه‏السلام است، و این عمل از طرف مامون عباسى فقط یک نقشه سیاسى براى فرو نشاندن انقلابات داخلى مخصوصا جلوگیرى از خروج و قیام شیعیان ایران (که در اوائل خلافت مامون گرداننده خلافت او بودند) انجام گرفت. و دیگر ترس قیام اولاد على ( علیه‏السلام) از جمله عوامل ولایتعهدى حضرت رضا ( علیه‏السلام) از طرف مامون به شمار مى‏آید. (۲)

غزوه تبوک یا فاضحه در روز سوم ماه رمضان

غزوه تبوک یا فاضحه از جنگهاى حساس بین مسلمانان و رومیان که در سال نهم هجرى بر پا شد و به صلح انجامید نیز در روز سوم ماه مبارک رمضان واقع گشت، و علت ایجاد این جنگ چنین بود که جاسوسان، به دربار امپراطور روم (هراقلیوس) (هرقل) گزارش دادند، که پیامبر اسلام از دار دنیا رفت، امپراطور شوراى نظامى تشکیل داد، و تمامى حاضران موقع را مناسب بسیج لشکر روم علیه حجاز دیدند و به سرپرستى مردى به نام یوحنا، یا (باغباد) ، به سوى حجاز رهسپار، و در تبوک (محلى میان حجر و شام) با سپاه اسلام تلاقى کردند، و سپاه اسلام در تبوک کناره چشمه آبى تمرکز یافتند، و اینکه چرا این جنگ را فاضحه مى‏نامند بدان علت است که منافقان از حضور در جنگ تخلف ورزیدند، و رسوا شدند، و این جنگ را «ذو العسره‏» نامند زیرا که مسلمانان از نظر آذوقه و مرکب و مهمات بسیار در عسرت و سختى بسر بردند. (۳)

وفات حضرت ابو طالب (ع) در روز هفتم

روز هفتم ماه رمضان بنا به نقل شیخ مفید قدس سره سال دهم بعثت‏حضرت ابو طالب عم و یار با وفاى پیامبر (صلى الله علیه و آله) وفات یافت.

همان مرد بزرگوارى که در تمام نشیب و فرازهاى دوران رسالت و قبل از سالت‏برادر زاده عزیزش را یارى کرد و شر قریش را از او بازداشت و قلب نازنین پیامبر (صلى الله علیه و آله) را در تبلیغات و رسالت الهى خوشحال و مسرور نمود، و با کلماتى نظیر: «اذهب یابن اخى فقل ما احببت فو الله لا اسلمک لشى‏ء ابدا» اى پسر برادرم برو و هر چه دوست مى‏دارى بگو (با مشرکین و قریش) به خدا سوگند تو را در هیچ پیش آمدى وا نمى‏گذارم، (نوازش مى‏نمود) و از او پشتیبانى مى‏کرد.

کفه ایمان ابو طالب از کفه ایمان همه خلق سنگین‏تر است

آرى به این بزرگوار تهمت‏بى ایمانى مى‏زنند، حضرت باقر ( علیه‏السلام) فرمود: اگر ایمان ابى طالب را در یک کفه ترازو بگذارند و ایمان این خلق را در کفه دیگر، ایمان او سنگین‏تر است. (۴) آرى ابو طالب چهل و دو سال، در نهایت وفا و صمیمیت و فداکارى به کفالت و حمایت پیامبر (صلى الله علیه و آله) پرداخت، که او مانند پدرى مهربان و همسرش فاطمه بنت اسد همچون مادرى او را خدمت و حفاظت و پرستارى نمودند. و مرگ ابو طالب پیامبر (صلى الله علیه و آله) را به شدت متاثر ساخت، چرا که حضرت یگانه حامى و پناه‏گاه خود را بعد از خدا از دست داد، که دشمن پس از او بر پیامبر (صلى الله علیه و آله) جرى و گستاخ گشتند. و مدفن آن حضرت در مکه قبرستان ابو طالب که به نام آنجناب نامیده شده قرار گرفت، «تغمده الله ببحبوحات جنانه‏» (۵)

وفات حضرت خدیجه ماه رمضان سال دهم بعثت

در ماه مبارک رمضان سال دهم بعثت‏خدیجه بانوى فداکار و همسر بى نهایت مهربان حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) در روز دهم به سن شصت و پنج‏سالگى از دنیا رفت، و پیامبر (صلى الله علیه و آله) او را با دست مبارک خویش در حجون مکه (قبرستان ابو طالب) به خاک سپرد، و حزن در گذشت او پیامبر (صلى الله علیه و آله) را بسیار محزون ساخت که پیامبر (صلى الله علیه و آله) سال درگذشت‏حضرت خدیجه را «عام الحزن‏» سال اندوه نام نهاده، بلى خدیجه همسر بى همتاى پیامبر (صلى الله علیه و آله) بانوئى که از ثروت او اسلام رونق یافت و پشت پیامبر (صلى الله علیه و آله) راست‏شد، باید سال درگذشتش را «عام الحزن‏» نام نهاد و مصیبت پیامبر (صلى الله علیه و آله) شدت گرفت، زیرا که پیامبر (صلى الله علیه و آله) مادر شایسته دخترش زهراى مرضیه را از دست داده و یارى همچون خدیجه را هرگز به دست نخواهد آورد. (۶)

به خدا سوگند بهتر از خدیجه را خدا به من عوض نداده

عایشه گفت پیامبر (صلى الله علیه و آله) از خانه بیرون نمى‏رفت مگر آنکه خدیجه سلام الله علیها را یاد مى‏کرد، و بر او به خوبى و نیکى مدح و ثنا مى‏نمود، روزى از روزها غیرت مرا فرا گرفت، گفتم: او پیره زنى بیش نبود، و خدا بهتر از او را به شما عوض داده است، پیامبر (صلى الله علیه و آله) غضبناک شد، به طورى که موى جلوى سرش از غضب تکان مى‏خورد سپس فرمود: نه به خدا قسم بهتر از او را خدا به من عوض نداده، او به من ایمان آورد هنگامى که مردم کافر بودند، و تصدیق کرد مرا، هنگامى که مردم مرا تکذیب مى‏کردند و در اموال خود با من مواسات کرد، وقتى مردم مرا محروم ساختند، و از او فرزندانى خدا روزى من کرد که از زنان دیگر محروم فرمود، «یعنى خدا فاطمه را از او به من عنایت فرمود» (۷)

دوازدهم حدیث مواخاه و عقد برادرى در اسلام

در دوازدهم رمضان، پیامبر (صلى الله علیه و آله) بین اصحاب عقد برادرى خواند، و بین خود و على ( علیه‏السلام) نیز برادرى قرار داد، و با این عقد اخوت، برادرى و مساوات و برابرى را در اسلام بنیان گذاشت اهل جهان را یک عائله و افراد بشر را عضو یک خانواده شمرد، و براى همیشه نژاد پرستى و امتیازات مادى و قبیلگى و رنگ و پوست را از ساخت مقدس اسلام پاک نموده وا اسف از استعمار و استثمار فرهنگى و سیاسى دنیاى استکبار که مانع از اجراى این اصل در روى زمین است.

ان هذه امتکم امه واحده و انا ربکم فاعبدون (۸)

این آئین شما آئین یگانه‏اى است «مشترک همه ادیان من است‏» و من پروردگار شمایم، پس مرا بندگى کنید» .

قل یا ایها الناس انى رسول الله الیکم جمیعا (۹)

بگو: اى مردم من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم، ولى این بینات و براهین ساطعات براى یهود و نصاراى آن روز همچنین براى صهیونیست و امپریالیست این زمان خوش آیند نبوده و نیست، چون آنان با این مساواتها و برابریها نمى‏توانند تفوق و برترى خود را بر جهان مستضعفین محکم سازند و جلو استحمارشان از خلق، گرفته مى‏شود!!.

بجرم سخن ناروایم چهره‏ام را پایمال کن

وقتى ابوذر غفارى در محضر رسول الله (صلى الله علیه و آله) با «غلام سیاهى‏» در محاکمه‏اى مى‏گوید: «یابن السوداء» اى پسر سیاهپوست، پیامبر عزیز اسلام ناراحت و خشمگین شده فرمود: «طف الصاع طف الصاع لیس لابنى البیضاء على ابن السوداء فضل الا بالتقوى او بعمل صالح‏» همانند هم هستید و هیچ برترى بر یکدیگر ندارید مگر به تقوى یا عمل صالح، «فوضع ابوذر خده على الارض و قال للاسود قم فطا على خدى تکفیرا له عن قوله‏» ابوذر به کفاره این سخنى که گفت چهره خود را به روى زمین گذارد، و به آن سیاهپوست گفت: بر خد و چهره من به کفاره گناهم پاى به مال (و عفوم کن) (۱۰) این مکتب مکتبى مترقى و قابل رشد در جهان است اگر دشمن بگذارد.

این است مفهوم مساوات و برابرى

و این سخن رئیس مذهب تشیع حضرت صادق ( علیه‏السلام) است که فرمود: «المسلم اخ المسلم، و حق المسلم على اخیه المسلم ان لا یشبع و یجوع اخوه، و لا یروى و یعطش اخوه، و لا یکتسى و یعرى اخوه فما اعظم حق المسلم على اخیه المسلم‏» (۱۱) مسلمان برادر مسلمان است و حق مسلمان بر برادرش این است که او سیر نگردد و برادرش گرسنه باشد و او سیراب نگردد، در حالى که برادرش تشنه است، و او پوشیده نباشد که برادرش عریان باشد آنگاه حضرت فرمود چه بزرگ است‏حق مسلمان بر برادر مسلمانش، (سیاه باد روى آن دولتهاى مسلمانى که حقوق مسلمین مستضعف را به جیب اربابان خود و کارتلهاى نفتى در جهان مى‏ریزند در حالى که برادران و خواهران مسلمان آنان در کشورهاى خود و قاره آفریقا و سایر بلاد، گرسنه و فرزندانشان از سوء تغذیه و کمبود مواد غذائى مى‏میرند و لباس به تن ندارند و خانه و کاشانه ندارند و زیر آسمان زندگى مى‏کنند که سقفى بر آنان سایه نمى‏افکند)

چه کسى جز على (ع) لیاقت‏ برادرى پیامبر (ص) را داشت؟

آرى پیامبر (صلى الله علیه و آله) بین افراد صحابه با قرین و همرتبه خود، برادرى ایجاد کرد، و بر این اساس هم باید براى خویش برادرى انتخاب کند لذا کسى را لایق بر این مقام جز على ( علیه‏السلام) ندید او را به برادرى برگزید، که خداوند ضمن وحى که به جبرئیل و میکائیل کرد فرمود:

افلا کنتما مثل على بن ابیطالب آخیت‏بینه و بین محمد (۱۲)

آیا شما مانند على بن ابى طالب نیستید؟ (و از فداکارى او درس نمى‏گیرید؟) به این دلیل من بین او و محمد (صلى الله علیهما) برادرى برقرار کردم و این سخن در شان حضرت به مناسبت لیله المبیت «که على ( علیه‏السلام) در جاى پیامبر (صلى الله علیه و آله) خوابید» آمده است.

تعریف اخوت و برادرى از پیامبر (ص)

درباره اخوت و برادرى مؤمنین با یکدیگر، پیامبر رسول خدا (صلى الله علیه و آله) فرمود: «انما المؤمنون فى تراحمهم و تعاطفهم بمنزله الجسد الواحد اذا اشتکى منه عضو واحد تداعى له سائر الجسد بالحمى و السهر» (سفینه البحار، جلد ۱، ص ۱۳) .

مؤمنین در ترحم و عواطف انسانى البته به منزله یک جسد هستند، به هنگام احساس درد از یک عضو بدن سائر اعضاء و جوارح بدن به سبب تب و بیدارى تداعى نموده و به درد مى‏آید.

یعنى اگر یک انسان مسلمان و مؤمن در قاره آفریقا و یا آسیا و دیگر نقاط جهان از گرسنگى و درد فقر، به جان آید و یا از بین برود، ما مسلمانان باید احساس مسؤولیت نموده و آن درد را به جان احساس کنیم، واى بر ما که اگر در کشور خود افراد گرسنه و محروم داشته باشیم و خم به ابرو نیاوریم، زیرا که اسلام مرز نمى‏شناسد، تمامى مسلمین در جهان به منزله یک پیکر و یک جسد هستند که باید شریک دردهاى همدیگر بوده و غمخوار هم باشیم.

ولادت امام مجتبى سبط اکبر (ع) در روز پانزدهم

پانزدهم ماه رمضان (بنا به نقل شیخ مفید و شیخ بهائى در توضیح المقاصد) روز ولادت موفور السعادت حضرت سبط اکبر، امام حسن مجتبى ( علیه‏السلام) است، و این در سال سوم هجرت واقع شده است، وقتى مژده ولادت این نور پاک را به پیامبر(صلى الله علیه و آله) دادند، امواج سرور و شادمانى دل مبارک حضرت را فرا گرفت و مشتاقانه و با شتاب به خانه دخترش و محبوبه‏اش سیده زنان عالم رفت، فرمود: «یا اسماء هاتینى ابنى‏» ، پسرم را به من بده اسماء نوزاد مبارک را به جد بزرگوارش داد، رسول خدا (صلى الله علیه و آله) در گوش راستش اذان، و در گوش چپش اقامه فرمود: (که نخستین صدائى که گوش نوزاد با او آشنا شد، صداى حق جدش خاتم الانبیاء (صلى الله علیه و آله) بود، صداى توحید، صداى تکبیر، صداى تهلیل، و صداى تصدیق به نبوت پیامبر (صلى الله علیه و آله) جد گرامش. که خداى توفیق این سنت‏سنیه را به امتش و به شیعیان حضرت مجتبى ( علیه‏السلام) در مورد نوزادان عنایت فرماید. پیامبر (صلى الله علیه و آله) فرمود: «یا على هل سمیت الولید المبارک؟» آیا این نوزاد مبارک را نام گذارده‏اى؟عرض کرد: «ما کنت لاسبقک یا رسول الله؟» بر شما سبقت نمى‏گیرم، هنوز لحظاتى نگذشته بود که بشیر وحى جبرئیل نازل شد، و فرمان خدا را به پیامبر (صلى الله علیه و آله) رسانید، یا رسول الله «سمه حسنا» او را حسن نام گذار، پیامبر (صلى الله علیه و آله) شخصا براى حسن ( علیه‏السلام) عقیقه کرد، و بسم الله گفت و دعا کرد.

صلح امام حسن (ع) یک تکلیف الهى بود

بسیارى از مردم شخصیت‏حضرت مجتبى ( علیه‏السلام) و تاثیر بسیار حساس و فوق العاده صلح آن حضرت را در حفظ اسلام آن طور که باید نمى‏شناسند، و قدر و ارزش روش و سیره آن حضرت نزد بسیارى مجهول مانده است، در حالى که صلح امام حسن ( علیه‏السلام) یک تکلیف خدائى و وظیفه شرعى بود که در آن شرائط و احوال، امام ( علیه‏السلام) ناگزیر از تحمل آن شد، یا به عبارت دیگر اوضاع، آن را بر آن حضرت تحمیل کرد، و بر حسب حدیث مشهور و مسلم از طریق اهل سنت پیامبر (صلى الله علیه و آله) آن را خبر داده و او را بسیادت و آقائى و اصلاح طلبى معرفى فرمود، ولى آنچه مورد وفاق همه هست (در بین روایات در این رابطه) این مضمون است «ان ابنى هذا سید یصلح الله به بین فئتین (او بین فئتین عظیمتین) » پیامبر (صلى الله علیه و آله) فرمود: براستى این فرزندم (امام حسن علیه‏السلام) آقائى است که خداوند به سبب او بین دو گروه عظیم صلح ایجاد مى‏کند، که در بعضى از نقلها «من المسلمین‏» دارد، که مورد اتفاق نیست، و به احتمال قوى جعل طرفداران بنى امیه و معاویه است، زیرا به عقیده امامیه کسى که با امام زمان خود اعلان جنگ نماید، و زیر بار بیعت‏با او نرود کافر است، و این درست نیست که پیامبر (صلى الله علیه و آله) فرموده باشد که به وسیله فرزندم بین دو گروه مسلمان صلح برقرار مى‏گردد، معنایش این است که پیامبر (صلى الله علیه و آله) معاویه را مسلمان و خروج او علیه فرزندش امام مجتبى ( علیه‏السلام) را مشروع مى‏داند. (۱۳)

به روایتى ولادت امام جواد (ع) در پانزدهم واقع شد

بنا به نقل شیخ مفید (رضوان الله علیه) در «مسار الشیعه‏» ولادت با سعادت حضرت امام محمد تقى ( علیه‏السلام) در پانزدهم ماه مبارک رمضان سال ۱۹۵ هجرى اتفاق افتاده، که شیخ کلینى در کافى تولد آن حضرت را در ماه رمضان ۱۹۵ مى‏داند، و بعضى معتقدند در هفدهم و نوزدهم این ماه واقع شده.

محدثان بزرگ و علماء عالیقدر، افتخار کسب علوم از آن حضرت را داشته و در غامض‏ترین مسائل علمى او را حلال مشکلات مى‏یافتند، که پیامبر (صلى الله علیه و آله) بر حسب روایات متواتره حضرت جواد ( علیه‏السلام) را به امامت معرفى و امت را به رهبرى وجود مبارک امام جواد ( علیه‏السلام) بشارت داده است. (۱۴)

دلائل امامت‏ حضرت جواد (ع) در حال صغرسن

مساله مهم از امام جواد ( علیه‏السلام) امامت آن حضرت در سنین صباوت و صغرسن است، که در اینجا لازم به تذکر است امامت و پیشوائى پیش از سن بلوغ اگر چه تا آن زمان بطور رسمى سابقه نداشت، و در بین امامان پیش از آن حضرت کسى در چنین سنى بر مسند امامت ننشسته بود.

حضرات عیسى و یحیى در سنین کودکى پیامبر شدند

ولى این موضوع در بین سائر حجج‏خدا و انبیاء و پیغمبران سابقه‏دار است، و حضرت عیسى و حضرت یحیى (ع) در کودکى به مقام نبوت رسیدند و قرآن درباره حضرت عیسى ( علیه‏السلام) مى‏گوید، که در گهواره گفت:

انى عبد الله آتانى الکتاب و جعلنى نبیا» (۱۵) من بنده خدا هستم، که خداوند به من کتاب داد (انجیل) و مرا نبى و پیامبر قرار داد، و در مورد حضرت یحیى خدا مى‏فرماید:

و آتیناه الحکم صبیا (۱۶)

و فرمان (نبوت) را در حالى که کودکى بیش نبود به او دادیم.

این مساله که علوم و دانشهاى امامان و قوت فهم و کثرت معارف آن به تعلم و آموختنى و رشد جسمانى نیست، همواره مقبول خواص و عوام بوده است. ابو حنیفه از حضرت موسى بن جعفر (علیهما السلام) وقتى در سن هفت‏سالگى بود مسائل فقهى مى‏پرسید و پاسخ مى‏شنید.

خداوند مى‏فرماید:

ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا (۱۷)

پس کتاب (قرآن) را به بندگانى که آنها را برگزیدیم به ارث دادیم، امامان هر یک بنده برگزیده خدا بودند، که خدا کتاب و علم کتاب را به ایشان عطا فرمود، بنابر این امام جواد ( علیه‏السلام) با این دلائل و هزارها دلیل دیگر مى‏تواند در صغر سن امام و پیشواى شیعیان باشد. زیرا یکى از دلائل محکم و قابل قبول همه این است که علم اوصیاء پیامبر (صلى الله علیه و آله) از ناحیه خدا و به ارث از جدشان پیامبر (صلى الله علیه و آله) بوده و در نزد استادى غیر خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله) تلمذ و تعلم نکردند.

وقوع غزوه بدر در ۱۷ یا ۱۹ ماه رمضان

در هفدهم یا نوزدهم ماه مبارک رمضان سال دوم هجرت، غزوه بدر واقع شد، (۱۸) این غزوه، نخستین مقابله سپاه اسلام با کفر، و نبرد اهل توحید با اهل شرک بود، در این غزوه مشرکان از جنبه ساز و برگ و اسلحه و مهمات بر مسلمانان برترى داشتند، و نفرات و افراد آنها تقریبا سه برابر سپاه اسلام بود. همچون جنگ ایران با صدام ملعون که از حیث‏ساز و برگ بر ملت ایران برترى دارد، زیرا که از نظر سلاحهاى مدرن و از نظر اقتصادى و تبلیغاتى و تمام جهات، زیر پوشش حامیانى چون آمریکاى خون آشام و شوروى پلید و فرانسه و انگلیس، حتى کشورهاى اسلامى چون مصر و عربستان و کویت و مراکش و اردن و بسیارى از کشورهاى دیگر قرار گرفته و با ایران جنگ و ستیز دارد، در حقیقت کفر محض با ایمان محض به جنگ و ستیز مشغول است که ایران فقط زیر پوشش ایمان به خدا و در کنف رحمت‏حضرت بقیه الله امام زمان ( علیه‏السلام) و با رهبرى خردمند و آگاه و نستوه و سازش ناپذیرى چون امام خمینى جنگ با جهان استکبار پیروزى چشمگیرى به دست آورده و با ملتى به پا خواسته که با اراده پولادین خویش به جنگ مشغول و پوزه استکبار ابر جنایتکاران را تا به حال به خاک مالیده و ازین پس نیز به مدد الهى به زباله دانى تاریخ خواهد سپرد.

اثرات جهانى جنگ بدر براى اسلام و مسلمین

جنگ بدر براى توحید کلمه و کلمه توحید و آئین جهانى اسلام ارزش حیاتى داشت، و فتحى که در آن نصیب مسلمانان شد، پایه و اساس تمام فتوحات آینده اسلام شد، اهمیت آن از اینجا معلوم مى‏گردد، که رسول خدا (صلى الله علیه و آله) به درگاه الهى دست‏به دعا برداشته و عرض مى‏نماید:

«اللهم هذه قریش قد اقبلت‏بخیلائها و فخرها تحادک و تکذب رسولک، اللهم فنصرک الذى وعدتنى اللهم احسنهم الغداه‏» (۱۹)

خدایا این قبیله قریشند که به علت تکبر و تفاخر با تو به مبارزه برخاسته و پیامبرت را تکذیب مى‏نمایند. خدایا نصرى را که به من وعده فرموده بودى کجا است؟ خدایا صبحگاهان نیکى و هدایت‏خویش را به آنان برسان.

خدایا اگر این امت هلاک گردند تو دیگر پرستش نخواهى شد

حضرت کثرت عدد مشرکین، و قلت عدد مسلمانان را دید، روى به قبله کرد و عرض کرد:

«اللهم انجز لى ما وعدتنى، اللهم ان تهلک هذه العصابه لا تعبد فى الارض‏»

خدایا آنچه را که به من وعده فرمودى به انجام رسان، که اگر این گروه هلاک شوند، دیگر در روى زمین پرستش نخواهى شد، آن قدر پیامبر اکرم دستهایش را به دعا بلند نگاهداشت که ردایش از دوش مبارک افتاد، در این غزوه مسلمانان با صبر و استقامت جهاد کردند، و صدق نیات و راستى ایمان و اسلام خود را آشکار ساختند و خدا آنان را یارى کرد، و در جنگ بر دشمنان پیروز شدند و دین خدا را یارى نمودند و معلوم شد که مى‏توانند دعوت اسلام را به جهانیان برسانند و در هنگام فداکارى و جانبازى، اسلام را از اموال و اولاد و جانهاى خود گرامى‏تر مى‏دارند. (۲۰)

شما برترید اگر مؤمن باشید

خداوند هم مى‏فرماید:

و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان کنتم مؤمنین (۲۱)

سست نشوید و غمگین نباشید، که اگر ایمان داشته باشید برتر و والاتر از همه خواهید بود.

فتح مکه در سال هشتم هجرى و بیستم ماه رمضان

انا فتحنا لک فتحا مبینا (۲۲)

براستى ما براى تو پیروزى روشن و آشکارى ایجاد و مقرر نمودیم، طبق نقل کتابهاى (۲۳) معتبر فتح مکه در بیستم ماه مبارک رمضان سال هشتم هجرت اتفاق افتاد.

تا سال هشتم هجرت با فتوحات پى در پى و پیروزیهائى که نصیب اسلام شد شهر مکه، مرکز شبه جزیره و معبد همگان، و مسجد الحرام، و کعبه معظمه و قبله اسلام و مسلمین، همچنان در تصرف بت پرستان و مشرکان باقیمانده و بت پرستى و فساد و انحطاط اخلاقى و استثمار و استعباد انسانها در آنجا رائج‏بود، و سیصد و شصت‏بت‏بر کعبه نصب بود که مورد پرستش بت پرستان و قریش قرار مى‏گرفت، که وقتى مکه را پیامبر (صلى الله علیه و آله) فتح کرد و در کنار خانه خدا پیاده شد، و بى امان به شکستن بتها پرداخت، بزرگ بتها، «هبل‏» بود که پیامبر (صلى الله علیه و آله) با چوبى به آنها اشاره مى‏کرد، یا گوشه کمان در چشم آنها مى‏خلانید، و این آیه را مى‏خواند،

قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا (۲۴)

(پیامبر) بگو که حق آمد و باطل نابود شد که هر آینه باطل نابود شدنى است، رسول خدا (صلى الله علیه و آله) از على (علیه‏السلام) مشتى سنگریزه گرفت و بر آنها زد، و آیه

قل جاء الحق. . .

را قرائت نمود همه بتها برو افتادند سپس همه را از مسجد بیرون بردند و شکستند.

پاى على (ع) بر دوش پیامبر (ص) جهت‏شکستن بتها

براى انداختن چند بت‏بزرگ از فراز دیوار کعبه، به فرمان پیغمبر (صلى الله علیه و آله) امیر المؤمنین على ( علیه‏السلام) پا بر کتف مبارک پیامبر (صلى الله علیه و آله) گذاشت و بتها را بزیر افکند، و با پیامبر (صلى الله علیه و آله) با این وضع شکوهمند و افتخار آمیز همکارى کرد. و شعراى عجم و عرب این را به نظم درآورده‏اند.

محبت على (ع) آتش سوزان را خاموش مى‏کند

ابر دوش پیغمبر پاک راى

خدا دست‏سود و خداوند پاى

قیل لى قل لعلى مدحا

حبه (۲۵) یخمد نارا مؤصده

قلت هل امدح من فى فضله

صار ذو اللب الى ان اعبده

و النبى المصطفى قال لنا

لیله المعراج لما صعده

وضع الله على ظهرى یدا

فارانى القلب ان قد برده

و على واضع رجلیه لى

بمکان وضع الله یده

شاعر مى‏گوید به من گفتند در مدح على ( علیه‏السلام) شعرى بگو، زیرا که محبت على ( علیه‏السلام) آتش سوزان بى سابقه را خاموش مى‏کند، گفتم که آیا مدح کسى را بگویم که صاحبان عقل از زیادى فضلش به پرستش او رسیده و پیامبر (صلى الله علیه و آله) برگزیده، به ما گفت که در شب معراج وقتى به آسمان رفتم خداوند بر پشت من دستى گذاشت که در اثر آن قلب من خنک شده و على ( علیه‏السلام) دو پایش را در همان مکان گذاشت که خداوند دستش را در همانجا گذارده بود. (۲۶)

عفو تاریخى و بى نظیر پیامبر (ص) در فتح مکه

بر همه مردم جهان پیداست، که مردم مکه تا چه حد پیامبر و یارانش را آزار دادند، و از استهزاء و تمسخر، و تکذیب و جسارت و از بى ادبیهاى فراوان کوتاهى نکردند، او را با یارانش در شعب ابى طالب محصور، و در فشار اقتصادى و منع آذوقه گذاردند، و گروهى از مؤمنان ناچار هجرت کردند و به حبشه رفتند، و در لیله المبیت تصمیم قتل پیامبر (صلى الله علیه و آله) گرفته و به حضرت حمله نمودند، که حضرت على ( علیه‏السلام) آن شب به جاى رسول الله (صلى الله علیه و آله) خوابیده، و پیامبر (صلى الله علیه و آله) از مکه به مدینه فرار کرد، و ترک وطن نمود و به یثرب هجرت فرمود، باز هم دست از اذیت آن حضرت برنداشتند، و لشگر به سوى او کشیدند، اینک پیامبر (صلى الله علیه و آله) این شهر را فتح مى‏کند، خانه و دیار و همه چیزشان در اختیار سپاه اسلام درآمده هر فرمانى درباره آنها بدهد فورا بدون چون و چرا اجرا مى‏شود.

امروز، روز مرحمت است نه روز ملحمه

اگر بفرماید «القتل‏» همه اهل مکه کشته مى‏شوند، اگر بفرماید: «النهب‏» تمام- اموالشان به غارت مى‏رود، و اگر بفرماید «الاسر» همه را اسیر مى‏سازند، ولى آن معدن حلم و گذشت و عفو و رحمت وقتى شنید «سعد» مى‏گوید: «الیوم یوم الملحمه الیوم تستحل الحرمه‏» امروز روز خون ریختن و کشتار است، امروز حرمت اهل مکه حلال مى‏گردد. پیامبر (صلى الله علیه و آله) فرمود:

«بل الیوم یوم المرحمه‏»:

امروز روز مهر و رحمت و ملاطفت است‏به على ( علیه‏السلام) فرمود: سعد را دریاب و پرچم و لواء را از او بگیر، و با رفق و مدارا وارد مکه شو. هنگامى که رسول خدا (صلى الله علیه و آله) وارد مکه شد، بزرگان قریش گمان مى‏کردند شمشیر از آنها برداشته نخواهد شد، و همه قتل عام مى‏شوند. ولى پیامبر (صلى الله علیه و آله) بر در خانه کعبه معظمه ایستاد، و گفت: «لا اله الا الله وحده وحده وحده انجز وعده و نصر عبده و اعز جنده و هزم الاحزاب وحده‏» نیست معبودى جز خداى یکتاى یگانه، آنکه وعده‏اش را انجام داد، و بنده‏اش را یارى کرد، و سپاهش را عزت بخشید، و دیگر گروهها را نابود ساخت. سپس خطاب به آنها فرمود: «ماذا تقولون، و ماذا تظنون؟چه مى‏گوئید و چه گمان مى‏برید؟» سهیل بن عمر عرض کرد: «نقول خیرا و نظن خیرا، اخ کریم و ابن اخ کریم قد قدرت‏» .

سخن به خیر مى‏گوئیم، و گمان خیر و نیکوئى مى‏بریم، برادرى کریم و پسر برادر کریمى، که بر ما قدرت یافته‏اى، رسول خدا (صلى الله علیه و آله) از این سخنان رقت فرمود. و دیدگانش اشک آلود شد مردم مکه که پیامبر (صلى الله علیه و آله) را به این حال دیدند صدایشان به گریه بلند شد و زار زار مى‏گریستند.

کلمه تاریخى «انتم الطلقاء» از پیامبر بود

آنگاه حضرت فرمود: من آن گویم، که برادرم حضرت یوسف گفت: «لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو ارحم الراحمین، اذهبوا و انتم الطلقاء» امروز بر شما ملامتى نیست، خدا شما را بیامرزد، او رحم کننده‏ترین رحم کنندگان است، بروید همه‏تان آزادید. (۲۷)

شهادت حضرت امیر المؤمنین (ع) در بیست و یکم ماه رمضان

یکى از حوادث بزرگ ماه رمضان شهادت مولاى متقیان على ( علیه‏السلام) است، او از یاران با وفاى پیامبر (صلى الله علیه و آله) و وصى و وزیر و ابن عم و دامان آن حضرت بوده که پیامبر (صلى الله علیه و آله) در حق پسر عمش فرمود: «ان هذا اخى و وصیى و وزیرى و خلیفتى فیکم فاسمعوا له و اطیعوا» ، همانا على ( علیه‏السلام) برادر و وصى و وزیر و خلیفه من است در میان شما از او بشنوید و او را اطاعت کنید. (۲۸)

مطلب جالب و قابل تذکر این است که آن حضرت مساله شهادت خویش را خبر داد، صاحب کشف الغمه از کرامات حضرت على ( علیه‏السلام) نقل مى‏نماید: وقتى حضرت از قتال خوارج نهروان به کوفه برگشت، در ماه مبارک رمضان داخل مسجد شد، پس از دو رکعت نماز به منبر تشریف برد، خطبه بسیار زیبائى قرائت فرمود: «فخطب خطبه حسناء» آنگاه رو به فرزندش حضرت مجتبى ( علیه‏السلام) کرد، فرمود یا ابا محمد چقدر از ماه رمضان رفته؟عرض کرد سیزده روز یا امیر المؤمنین، سپس از امام حسین ( علیه‏السلام) پرسید یا ابا عبد الله چقدر از این ماه مانده، عرض کرد هفده روز یا امیر المؤمنین، آنگاه امام ( علیه‏السلام) دست مبارک خویش را به محاسن شریف خویش گذاشت که در آن حال سفید بود فرمود: این محاسنم به خونم خضاب خواهد شد، سپس این بیت را در مورد قاتلش فرمود:

ارید حیاته و یرید قتلى

خلیلى من عذیرى من مراد (۲۹)

من خواستار حیات و زندگى او هستم و او قصد جانم مى‏کند، کسى که مورد علاقه من بود و او ابن ملجم مرادى است.

«ثم قال: هذا و الله قاتلى‏» ، سپس اشاره به او فرمود: این قاتلم مى‏باشد، گفتند یا امیر المؤمنین آیا او را نمى‏کشى، فرمود: او که هنوز با من کارى نکرده است. (۳۰)

عبد الرحمان بن ملجم مرادى لعنه الله علیه وقتى این کلمات را شنید سخت ترسید و خاموش نشست تا آن حضرت از منبر فرود آمد، پس آن ملعون برخاست‏به عجله در برابر آن حضرت بایستاد و عرض کرد یا امیر المؤمنین من حاضرم و در خدمت‏شما هستم، این دست راست و چپ من است که در مقابل شما است، قطع کن دستهایم را و یا من را به قتل برسان، امام فرمود: چگونه تو را بکشم و حال آنکه جرمى از تو بر من واقع نشده است و اگر هم بدانم تو قاتل من هستى تو را نخواهم کشت، لکن بگو آیا از جهودان زنى حاضنه داشتى؟و روزى از روزها به تو خطاب کرد: «اى برادر کشنده شتر ثمود؟» عرض کرد چنین بود یا امیر المؤمنین، حضرت دیگر سخن نگفت (۳۱)

جنگ نهروان جنگ با مقدس مآبهاى خوارج

جنگ نهروان: عاملین جنگ نهروان یک عده مقدس مآب و متظاهر به اسلام بودند، «که در زمان جمهورى اسلامى هم زیاد به چشم مى‏خورند» از نظر ظاهر آنان به همه دستورات اسلامى عمل مى‏کردند، و ظاهر آراسته و عوام پسندى داشتند، ولى متاسفانه گرفتار یک نوع انحراف در مساله رهبرى شده بودند، و مى‏خواستند فهم انحرافى خود را به مقام رهبرى و امام معصوم تحمیل کنند، امام على ( علیه‏السلام) در مقابل آشوبهاى آنان تحمل و بردبارى نشان داد، نصیحت و ارشاد نمود، ولى آنها از این بردبارى و عطوفت على ( علیه‏السلام) سوء استفاده کردند، وقتى که امام ( علیه‏السلام) از هدایت و ارشاد آنها مایوس شد، با قاطعیت مخصوص به خود براى سرکوبى این انگلهاى مزاحم نیروى خود را بسیج کرد، و چندین هزار نفر از آنان را در سرزمین نهروان به هلاکت رسانید. امام على ( علیه‏السلام) با این عمل شجاعانه خود خط اسلام را مشخص کرد که هر کس تحت هر عنوان گرفتار انحراف شود باید هلاک گردد، خواه طلحه و زبیر دو صحابه پیامبر (صلى الله علیه و آله) و خواه معاویه و خواه مقدس مآبهاى خوارج، انحراف از خط مستقیم اسلام راستین گمراه کننده و اختلاف آفرین است و باید سرکوب شود، آنها را عفو نکرد، تا بمانند و متشکل شوند، و بیشتر فتنه کنند. (۳۲)

و قاتلوهم حتى لا تکون فتنه

و قاتلوهم حتى لا تکون فتنه و یکون الدین لله (۳۳)

بکشید آنان را تا آنکه فتنه‏اى نباشد و دین مال خدا باشد.

شب بیست و سوم از وقایع مهم ماه رمضان و لیله القدر است

از اسحاق بن عمار روایت است، گفت‏شنیدم از حضرت صادق ( علیه‏السلام) که فرمود: بعد از آنکه مردم پرسیدند ارزاق در نیمه شعبان قسمت مى‏شود، فرمود سوگند به خدا که این گونه نیست، مگر در شب نوزدهم از ماه رمضان و بیست و یکم و بیست و سیم، که در شب نوزدهم، «یلتقى الجمعان‏» ، و در شب بیست و یکم «یفرق کل امر حکیم‏» و در بیست و سوم «یمضى ما اراد الله جل جلاله ذلک و هى لیله القدر التى قال الله تعالى خیر من الف شهر» .

اسحاق بن عمار گفت عرض کردم، معنى «یلتقى الجمعان‏» چیست، فرمود: «یجمع الله فیها ما اراد من تقدیمه و تاخیره و ارادته و قضائه‏» ، جمع مى‏فرماید در این شب (نوزدهم) آنچه اراده فرموده از تقدیم و تاخیر لیله القدر و مشیت و قضاء الهى تعلق گرفته، عرض کردم معنى «یمضیه فى لیله ثلث و عشرین‏» چه چیز است، فرمود: خداوند در شب بیست و یکم تفریق مى‏فرماید،

و یکون له فیه البداء

که ممکن است‏براى ذات اقدس احدیت‏بداء حاصل شود «که تغییر و تحولى در زمان لیله القدر برایش به وجود آید» و چون شب بیست و سیم مى‏شود. «امضاه فیکون من المحتوم الذى لا یبدوله فیه تبارک و تعالى لیله القدر» و محتومیت او را امضاء مى‏فرماید، و دیگر بدائى از جانب حق جل و علا در آن امر از براى بندگان ظاهر نمى‏شود. (۳۴)

نزول قرآن در شب قدر واقع شد

شهر رمضان الذى انزل فیه القرآن (۳۵)

ماه رمضان ماهى است که قرآن در آن نازل گردیده است.

قال الصادق ( علیه‏السلام) : «نزل القرآن فى اول لیله من شهر رمضان و استقبل الشهر بالقرآن‏» (۳۶) امام فرمود: قرآن در اول شب ماه رمضان نازل گردیده است، و ماه رمضان را با قرآن استقبال کن «که در حین رؤیت هلال رمضان، مستحب است نگریستن به قرآن مجید» روایت‏بالا حاکى از این است که قرآن در اول شب رمضان نازل شده، یعنى ابتداى شب نه شب اول رمضان، و لذا در نص صریح قرآن است که خدا مى‏فرماید:

حم، و الکتاب المبین انا انزلناه فى لیله مبارکه انا کنا منذرین فیها یفرق کل امر حکیم (۳۷)

و در سوره قدر مى‏فرماید:

انا انزلناه فى لیله القدر (۳۸)

روز قدر از نظر منزلت چون شب قدر است

براستى ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم، آیا روز قدر همچنان شب قدر است؟هشام بن حکم روایت مى‏کند از ابى عبد الله ( علیه‏السلام) قال: «لیله القدر فى کل سنه و یومها مثل لیلتها» (۳۹) فرمود: شب قدر در هر سال است و روز آن مثل شبش مى‏باشد.

آنچه از آیات سوره بقره و دخان، و قدر و بعضى دیگر از سور قرآن استفاده مى‏گردد، قرآن در ماه رمضان و در شب قدر نازل شده است، و دفعه واحده آن هم در شب بیست و سوم ماه رمضان طبق روایات موجوده نازل شده است، و مؤید نزول دفعى و یک جاى قرآن، کلمه انزل است که دلالت‏بر نزول دفعى دارد، و فرق بین انزال و تنزیل همان نزول دفعى و نزول تدریجى است، که انزال نزول دفعى و تنزیل نزول تدریجى را گویند، گروهى از مفسرین همین قول را تایید کرده‏اند، (۴۰) بنابر این هر جا آیه انزال در قرآن بچشم مى‏خورد نزول دفعى است، و هر جا تنزیل به چشم مى‏خورد، نزول تدریجى را مى‏رساند، و این هر دو به جا و منافاتى با هم ندارد، زیرا قرآن ابتدا در شب قدر یکجا به بیت المعمور نازل شد، و در طول سالهاى بعثت پیامبر (صلى الله علیه و آله) به طور تدریجى به آن حضرت نازل گشت و روایت‏حضرت صادق ( علیه‏السلام) هم شاهد و مؤید همین معنى است که مفسرین مى‏گویند و بلکه بیان امام برهان مفسرین است.

نزول قرآن از نظر دفعى یا تدریجى

از امام صادق ( علیه‏السلام) سؤال شد در ماه رمضان قرآن چگونه نازل شد؟در حالى که قرآن در طول بیست‏سال به تدریج نازل شده است، فقال ( علیه‏السلام) : «نزل القرآن جمله واحده فى شهر رمضان الى البیت المعمور، ثم انزل من البیت المعمور فى طول عشرین سنه‏» امام فرمود: قرآن به طور یک جا در ماه رمضان به بیت المعمور نازل گردید، سپس از بیت المعمور در طول بیست‏سال به تدریج‏بر پیامبر (صلى الله علیه و آله) نازل گردیده است. مرحوم علامه طباطبائى مى‏فرماید: که قرآن یک نزول اجمالى داشته و یک نزول تدریجى و تفصیلى، و نزول اجمالى حقیقتى است متعالى که از دسترس افکار بشرى خارج است که قبلا بر پیامبر (صلى الله علیه و آله) نازل گردیده است، اما تفصیل آن به طور تدریج‏بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله) عرضه گردیده است. (۴۱)

نظر مبارک امام صادق (ع) در کیفیت نزول قرآن

در تفسیر برهان از حضرت صادق ( علیه‏السلام) آمده است که فرمود:

«ان الشهور عند الله اثنا عشر شهرا فى کتاب الله یوم خلق السموات و الارض، فعزه الشهور شهر الله عز ذکره و هو شهر رمضان، و قلب شهر رمضان لیله القدر و نزل القرآن فى اول لیله من شهر رمضان فاستقبل الشهر بالقرآن‏» (۴۲)

براستى ماهها در نزد خداوند در کتاب خدا دوازده ماه است از روزى که آسمان و زمین آفریده شد، پس عزیزترین ماه نزد خدا ماه رمضان است گرامى باد یادش، و قلب ماه رمضان، شب قدر است، که قرآن اول شب ماه رمضان نازل گردیده پس دیدن ماه شب اول رمضان را با قرآن آغاز کنید که مستلزم ثواب است.

نزول کتب آسمانى در ماه رمضان

مرحوم کلینى رحمه الله علیه در کافى از جعفر بن غیاث روایت مى‏کند، که گفت از ابى عبد الله ( علیه‏السلام) از قول خداى تعالى:

شهر رمضان الذى انزل فیه القرآن

و اینکه به طور حتم قرآن در بیست‏سال از اولش تا آخرش نازل شده است، پرسیدم؟ فقال ( علیه‏السلام) :

«نزل القرآن جمله واحده فى شهر رمضان الى البیت المعمور، ثم نزل فى طول عشرین سنه ثم قال: قال النبى صلى الله علیه و آله نزلت صحف ابراهیم فى اول لیله من شهر رمضان، و انزلت التوریه لست مضین من شهر رمضان، و انزل الانجیل لثلث عشره خلت من شهر رمضان، و انزل الزبور لثمان عشره خلون من شهر رمضان، و انزل القرآن فى لیله ثلث و عشرین من شهر رمضان‏» (۴۳) .

امام فرمود: قرآن جمله واحده و یکجا در ماه رمضان، به بیت المعمور نازل شد، از آن پس در طول بیست‏سال به تدریج نازل گشت، سپس فرمود: که پیامبر (صلى الله علیه و آله) فرمود: صحف ابراهیم در شب اول رمضان نازل گردید، و تورات، در ششم، و انجیل سیزدهم، و زبور داود ( علیه‏السلام) در هجدهم ماه مبارک رمضان و قرآن در بیست و سوم رمضان المبارک نازل گردیده است.

فتح اندلس توسط طارق بن زیاد

در رمضان سنه ۹۲ فتح اندلس به دست مسلمین به رهبرى طارق بن زیاد صورت گرفت و خداوند او را بر «ملک لذریق‏» در کنار نهر (لکه) به پیروزى رسانید. (۴۴) مسلمانان عرب و بربرهاى شمال آفریقا در سال ۹۲ هجرى تحت فرماندهى سردار نامى طارق بن زیاد که خود از قوم سلحشور بربر و یکى از افسران لایق موسى بن نضیر فرمانرواى آفریقا بود با ۱۲ هزار سپاهى از تنگه میان مراکش، و اسپانیا، (که امروز به نام این سردار نامى جبل الطارق نامیده شده) گذشت، و در اندک زمانى سراسر اسپانیا که شامل کشور پرتقال کنونى هم بود فتح کرد، دکتر گوستاولوبون مى‏نویسد: این فتح با نهایت‏سرعت انجام گرفت، تمام شهرهاى بزرگ دروازه‏ها را به روى این سپاه گشودند، و مانند قرطبه، مالقه، غرناطه، طلیطله، و شهرهائى دیگر بدون مزاحمت فتح شد و به تصرف مسلمین درآمد و در طلیطله که پایتخت مسیحیان بود، بیست و پنج تاج از سلاطین «گت‏» به دست مسلمانان افتاد. (۴۵)

اشعار ادیب الممالک فراهانى در ولادت رسول خدا (ص)

برخیز شتر بانا بربند کجاوه

کز چرخ همى گشت عیان رایت کاوه

در شاخ شجر برخاست آواى چکاوه (۴۶)

و ز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذر به شتاب اندر از رود سماوه (۴۷)

در دیده من بنگر دریاچه ساوه (۴۸)

و ز سینه‏ام آتشکده پارس نمودار (۴۹)

از رود سماوه زره نجد و یمامه (۵۰)

بشتاب و گذر کن به سوى ارض تهامه (۵۱)

بردار پس آنگه گهر افشان سر خامه

این واقعه را زود نما نقش به نامه

در ملک عجم بفرست‏با پرحمامه (۵۲)

تا جمله ز سرگیرند دستار

جوشند چو بلبل به چمن، کبک به کهسار

بنویس یکى نامه به شاپور ذو الاکتاف

کز این عربان دست مبرنایژه (۵۳) مشکاف

هشدار که سلطان عرب داور انصاف

گسترده به پهناى زمین دامن الطاف

بگرفته همه دهر ز قاف اندر تا قاف

اینک بدرد خشمش پشت و جگر و ناف

آن را که درد نامه‏اش از عجب و ز پندار

زى کشور قسطنطین (۵۴) یک راه بپوئید

و ز طاق ایا صوفیه آثار بجوئید

با پطرک و مطران به قسیس بگوئید (۵۵)

کز نامه انگلیون اوراق بشوئید (۵۶)

مانند گیا بر سر هر خاک مروئید

و ز باغ نبوت گل توحید ببوئید

چونان که ببوئید مسیحى به سردار

در چین و ختن و لوله از هیبت ما بود

در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود

در اندلس و روم عیان قدرت ما بود

غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود

صقلیه نهان در کنف رایت ما بود

فرمان همایون قضا آیت ما بود

جارى به زمین و فلک و ثابت و سیار

خاک عرب از مشرق اقصى گذراندیم

و ز ناحیه غرب به افریقیه راندیم

دریاى شمالى را بر شرق نشاندیم

و ز بحر جنوبى به فلک گرد فشاندیم

هند از کف هندو و ختن از ترک ستاندیم

نام هنر و رسم کرم را بسزاوار

اى مقصد ایجاد سر از خاک بدر کن

و ز مزرع دین این خس و خاشاک به در کن

از مغز خرد نشئه تریاک به در کن

این جوق شغالان را از تاک به در کن

زین پاک زمین مردم نا پاک بدر کن

از کشور جم لشکر ضحاک بدر کن

روز قدس روز مقابله مستضعفین علیه مستکبرین آخرین جمعه ماه رمضان

یکى از وقایع تاریخى که بسیار حائز اهمیت است در اوائل پیروزى انقلاب اسلامى ایران که به دست زعیم و رهبر کبیر مسلمین جهان حضرت امام خمینى مد ظله العالى دائر شده، «روز جهانى قدس است‏» که از روز جمعه آخر ماه مبارک رمضان ۱۳۹۹ قمرى (۱۳۵۸ شمسى) شروع و مقرر گشت و هر ساله در چنین روزى تمام مسلمین جهان راهپیمایى کنند.

اینک قسمتى از پیام امام خمینى دامت‏برکاته به مناسبت روز جهانى قدس از نظر خوانندگان گرامى مى‏گذرد:

روز قدس، جهانى است، و روزى نیست که فقط اختصاص به قدس داشته باشد. روز مقابله مستضعفین با مستکبرین است، روز مقابله ملتهائى است که در زیر فشار ظلم آمریکا و غیر آمریکا بودند، روزى است که باید مستضعفین مجهز بشوند، در مقابل مستکبرین، و دماغ مستکبرین را به خاک بمالند، روزى است که بین منافقین و متعهدین امتیاز خواهد شد، متعهدین امروز را روز قدس مى‏دانند و عمل مى‏کنند به آنچه که باید بکنند، و منافقین و آنهائى که با ابر قدرتها در زیر پرده آشنائى دارند، و با اسرائیل دوستى دارند در این روز بى تفاوت نیستند، و یا ملتها را نمى‏گذارند که تظاهرات کنند.

روز قدس، روزى است که باید سرنوشت ملتهاى مستضعف معلوم شود، باید ملتهاى مستضعف در مقابل مستکبرین اعلان وجود بکنند، باید همانطورى که ایران قیام کرد، و دماغ مستکبرین را به خاک مالید، و خواهد مالید، تمام ملتها قیام کنند، و این جرثومه‏هاى فساد را به زباله‏دانها بریزند.

روز قدس، روزى است که باید همت کنند و همت کنیم که قدس را نجات بدهیم، روز قدس روزى است، که باید به این روشنفکرانى، که در زیر پرده با آمریکا و عمال آمریکا روابط دارند هشدار داد، هشدار به اینکه اگر از فضولى دست‏برندارند سرکوب خواهند شد.

روز قدس فقط روز فلسطین نیست، روز اسلام است، و روز حکومت اسلامى است. (۵۷)

سخنرانى امام خمینى مدظله العالى در روز قدس با محتوى و ابعاد وسیعى که دارد، اهم نکاتش بر تجمع و اتحاد مسلمین براى سرکوبى دشمنان اسلام تکیه شده، و اگر مسلمانان نیرومند جهان ید واحده شوند و اختلاف عقیده و اختلاف مذهب را کنار بگذارند، و براى دفاع از حریم اسلام، و قرآن، و کعبه، که مشترک بین همه اقشار مسلمین عالم است‏بکوشند، هرگز اجازه تجاوز کفار و منافقین را به حریم اسلام و مقدسات آن نخواهند داد، تا جائى که چند میلیون صهیونیست قبله اول مسلمین (بیت المقدس) را اشغال نموده، و در بین مسلمین تفرقه و جدائى بیندازند، و اینها هستند که شیعه را از سنى، و سنى را از شیعه جدا مى‏نمایند، وحدت مسلمین را به هم مى‏زنند، تا کمر مسلمین را بشکنند و از تفرقه آنان بهره‏هاى خود را ببرند. در این رابطه که دشمن بین مسلمانان تفرقه‏اندازى مى‏کند تا بر آنان مسلط شود و اتحاد مسلمین را به دسیسه‏اى شکسته که تا مسلمین را جداى از همدیگر متلاشى نمایند، مولوى مى‏گوید:

جدا کردن باغبان، صوفى و فقیه و علوى را از هم :

باغبانى چون نظر در باغ کرد

دید چون دزدان بباغ خود سه مرد

یک فقیه و یک شریف و صوفئى

هر یکى شوخى فضولى یوفئى (۵۸)

گفت‏با اینها مرا صد حجت است

لبک جمعند و جماعت رحمت است

بر نیایم یک تنه با سه نفر

پس ببرم شان نخست از یکدیگر

هر یکى را من بسوئى افکنم

چونکه شد تنها سبالش بر کنم

حیله کرد و کرد صوفى را به راه

تا کند یارانش را با او تباه

گفت صوفى را برو سوى وثاق (۵۹)

یک گلیم آور براى این رفاق

رفت صوفى گفت‏خلوت با دو یار

توفقیهى وین شریف نامدار

ما بفتواى تو نانى مى‏خوریم

ما بپر دانش تو مى‏پریم

وین دگر شهزاده سلطان ما است

سید است و خاندان مصطفا است

کیست آن صوفى شکمخوار خسیس

تا بود با چون شما شاهان جلیس

چون بیاید مرو را پینه کنید

هفته‏اى بر باغ و راغ من تنید

باغ چبود جان من آن شما است

اى شما بوده مرا چون چشم راست

وسوسه کرد و مر ایشان را فریفت

آه کز یاران نمى‏باید شگیفت

چون بره کردند صوفى را و رفت

خصم شد اندر پیش با چوب زفت

گفت اى سگ صوفئى کو از ستیز

اندر آید باغ مردم تیز تیز

این جنیدت ره نمود و با یزید

از کدامین شیخ و پیرت این رسید

کوفت صوفى را چو تنها یافتش

نیم کشتش کرد سر بشکافتش

گفت صوفى آن من بگذشت لیک

اى رفیقان پاس خود دارید نیک

مر مرا اغیار دانستید هان

نیستم اغیارتر زین قلتبان

آنچه من خوردم شما را خورد نیست

این چنین ضربت جزاى هر دنیست

رفت‏بر من بر شما هم رفتنى است

تحریف سیره و سنت پیامبر(ص) توسط معاویه

اشاره:

از میان دشمنان اسلام تنها طایفه اى که لحظه اى دست از عداوت و دشمنى با پیامبر و مسلمانان برنداشت، طایفه بنى امیه بود. سرکرده این طایفه ابوسفیان بود؛ او کسى بود که تا پیش از فتح مکه، یکى از دشمنان سرسخت اسلام و مسلمانان به حساب مىآمد. او کسى بود که جنگ بدر، احد و احزاب را به قصد نابودى اسلام راه اندازى کرد و تا فتح مکه لحظه اى عقب ننشست و فرزندش معاویه ـ که در فساد، طغیان و بى دینى، کمتر از پدر خود نبود ـ از همان اول بناى مخالفت با پیامبر و اهل بیت او را گذاشت. پس از شهادت امیرمومنان(ع) بدترین فشارها را علیه شیعیان و پیروان آن حضرت روا داشت.

و مى توان گفت کسى که بیش ترین لطمه را به پیکره اسلام و مسلمانان وارد کرد، معاویه بود؛ چرا که او طى پنجاه سالى که برمسلمانان مسلط شده بود، نه تنها بسیارى از حرمت ها را شکست بلکه در تحریف سیره و سنت پیامبراکرم(ص) تلاش زیادى کرد.

امیرمومنان که بهتر از هرکس دیگرى سابقه دیرینه این طایفه و على الخصوص معاویه را مى دانست، طى نامه اى به مردم عراق به این مسئله اشاره کرده و چنین خاطر نشان مى سازد:

(بدانید که شما مردم عراق با کسانى رو به رو شده اید که طلقإ (آزاد شدگان) و فرزندان طلقإ هستند، و با گروهى مى جنگید که به زور و به اکراه اسلام آورده اند. آنان از دشمنان خدا و سنت پیامبر و قرآن مجید و پیروان احزاب و بدعت ها مى باشند. )(۱)

و در خطبه دیگرى به هنگام تشویق یاران خود به هنگام رفتن به جنگ علیه معاویه فرمود:

(پیش به سوى دشمنان خدا و سنت و قرآن مجید؛ به سوى باقى ماندگان احزاب و قاتلان مهاجران و انصار.)(۲)

روش هاى معاویه در تحریف سیره نبوى

برخوردهاى زشت و زننده معاویه بن ابى سفیان با راویان حدیث نبوى، نشان دهنده عمق کینه توزى و حقد و حسد او نسبت به پیامبر و یارانش مى باشد.

او گاهى با شنیدن حدیثى از پیامبر، با نشان دادن حرکات زشتى از خود، راوى و روایت را به باد مسخره و استهزإ مى گرفت که نمونه هاى زیر بهترین گواه ما است:

تمسخر سعد

علامه امینى از طبرى از ابن إبى نجیح نقل کرده: وقتى که معاویه جهت اداى مراسم حج به مکه آمده بود، پس از طواف به سوى دارالندوه رفت در حالى که سعد بن ابى وقاص او را همراهى مى کرد.

معاویه او را بر تخت در کنار خود نشانیده و شروع به دشنام دادن به على(ع) کرد. سعد گفت: مرا در کنار خود نشانیده و على(ع) را دشنام مى دهى؟! به خدا سوگند اگر یکى از صفات على(ع) در من بود، برایم بهتر بود از آنچه که آفتاب بر آن بتابد… (۳)

علامه امینى در ادامه این ماجرا، از ابن عایشه و دیگران نقل کرده: وقتى سعد چنین گفت، بلافاصله از جاى خود برخاسته تا برود، معاویه بادى از خود خارج کرده و گفت: بنشین تا جواب خود را دریافت کنى، تاکنون در نزد من این گونه پست و فرومایه جلوه نکرده بودى. اگر چنین است که تو مى گویى، پس چرا با او بیعت نکردى در حالى که اگر من چنین چیزى از پیامبر شنیده بودم تا زنده بودم خدمتگزارش مى بودم…(۴)

تمسخر ابوقتاده

و آن روزى که معاویه وارد مدینه شد، ابوقتاده با او رو به رو گشت. معاویه گفت: اى ابوقتاده! به جز شما گروه انصار، همه مردم با من دیدار کردند. چه چیز مانع شد که به دیدنم نیایید؟ ابوقتاده گفت: چهارپایانمان همراه ما نبود. معاویه گفت: پس شتران شما چه شدند؟ ابوقتاده گفت: آن ها را در آن روزى که در پى تو و پدرت در جنگ بدر بودیم، پى کردیم. سپس گفت: پیامبر به ما فرمود که ما پس از او سختى ها و مشکلاتى خواهیم دید. معاویه گفت: در این صورت به شما چه دستورى داده است؟

ابوقتاده گفت: ما را به صبر و شکیبایى دستور داده است.

معاویه گفت: پس صبر کنید تا وى را ملاقات کنید.(۵)

اهانت و اخراج

روزى ابوبکره در مجلس معاویه حاضر شد. معاویه گفت: اى ابابکره! براى ما حدیث بگو. إبوبکره گفت: از رسول خدا شنیدم که مى فرمود: سى سال، خلافت است و سپس، پادشاهى خواهد شد. عبدالرحمن بن ابى بکره گوید: من نیز در آن موقع همراه پدرم بودم، پس معاویه با شنیدن این حدیث، دستور داد تا با پس گردنى ما را از آن جا بیرون کردند.(۶)

تهدید ناقلان حدیث

از جمله کارهایى که معاویه در رابطه با منع و جلوگیرى از احادیث رسول الله انجام داد، این بود که برخى از یاران رسول خدا(ص) را در صورت نقل روایت، به کشتن تهدید کرده بود.

نصربن مزاحم مى نویسد: معاویه کسى را به سراغ عبدالله بن عمر فرستاده، به او گفت: اگر بشنوم که حدیثى را نقل کرده باشى، گردن تو را خواهم زد.(۷)

برخورد با سیره و سنت پیامبر(ص)

حقد و کینه دیرینه معاویه او را وامى داشت که به سخنان درربار پیامبر نیز نگاه دیگرى کند، بدین جهت از همان اول بنا را بر این گذاشت که سخنان و سنت پیامبر(ص) را جعل و تحریف و تغییر و همچنین با تجاهل و تغافل و انکار بلکه اظهار رإى در برابر سنت پیامبر و ده ها برنامه دیگر براى محو سنت، و تلاش مستمر و پى گیر براى از بین بردن سیره و سنت پیامبر(ص) داشته باشد، به عنوان نمونه:

۱. توبیخ راویان و به فراموشى سپردن روایات

معاویه از کسانى بود که بر خلاف سنت رسول الله(ص)، بازار رباخوارى را در شام رواج داده بود و اگر فردى در این باره سخن مى گفت، در برابرش سخت موضع مى گرفت. و در برخى موارد از راوى مى خواست تا از ذکر حدیث نبوى خوددارى کند.

آورده اند که: عباده بن الصامت در شام دید که که شامیان در داد و ستد خود ظرف نقره اى را با دو برابر با ظرف نقره اى دیگر مى فروشند. به نزد آن ها رفته، اظهار داشت: اى مردم! هرکه مرا مى شناسد که مى شناسد و هرکه مرا نمى شناسد، من عباده بن الصامت هستم؛ بدانید که در شب پنج شنبه در آخرین ماه رمضان از پیامبر شنیدم که مى فرمود:

(طلا باید با طلا به وزن یکدیگر بدون هیچ زیادى داد و ستد شود، پس هرچه زیاد باشد ربا مى باشد…)

مردم پس از شنیدن این حدیث از اطراف او پراکنده شده و رفتند. به معاویه خبر دادند که عباده چنین گفته است. معاویه پى او فرستاده و گفت: اگر تو پیامبر را همراهى و مصاحبت کردى، ما نیز از صحابه و یاران او بودیم و نیز از او شنیدیم.

عباده گفت: من او را دیدم و همراهش بودم و از او شنیدم. معاویه گفت: این چه حدیثى بود که از او نقل کردى؟! عباده همان حدیث را که از پیامبر(ص) در باره ربا شنیده بود، نقل کرد. معاویه گفت: از این حدیث چشم پوشى کن و دیگر جایى آن را نقل ننما. عباده گفت: آرى من این حدیث را نقل مى کنم گرچه بر خلاف میل معاویه باشد.(۸)

۲. اظهار رإى در برابر سنت پیامبر(ص)

وقاحت و بى شرمى معاویه به حدى بود که اگر به چیزى که بر خلاف سنت رسول الله بود و او عمل مى کرد، نه تنها به هیچ وجه حاضر نبود از کار خلافش دست بردارد بلکه با اظهار رإى خود در برابر سنت رسول الله(ص) مى گفت: به نظرم این کار اشکالى ندارد.

نسائى در سنن خود از قتیبه از مالک از زید بن إسلم از عطإ بن یسار نقل مى کند که معاویه ظرفى از طلا یا دینارى را به بیشتر از وزن خود فروخت، ابودردإ گفت: از پیامبرخدا(ص) شنیدم که از همانند چنین چیزى نهى مى کرد مگر به مثل خود (بدون هیچ کم و زیادى.)(۹)

روشن نیست که نسائى فقط به همین قسمت اکتفا کرده یا بعدها بخشى از این گفت و گو از کتابش حذف گردیده است. زیرا علامه امینى از مالک و از نسائى همین مطلب را نقل کرده با اضافه مطلبى که در نسخه خطى سنن نسائى موجود نمى باشد.

وى آورده است که وقتى ابودردإ این حدیث را از پیامبر نقل کرد، معاویه گفت: به نظر من این معامله اشکالى ندارد. ابودردإ گفت: چه کسى سخن من را درباره معاویه مى پذیرد؟ (عجیب این است) که من از رسول خدا(ص) به او خبر مى دهم و او از رإى و نظر خود برایم مى گوید! سپس اظهار داشت: هرگز در سرزمینى که تو در آن حکمرانى، زندگى نمى کنم…(۱۰)

۳. تحریف مقصود پیامبر(ص)

بسیارى از یاران پیامبر(ص) از لبان مبارکش در باره عمار بن یاسر(ره) شنیده بودند که مى فرمود: (إما انک ستقتلک الفئه الباغیه)

در جنگ صفین که عمار به دست معاویه و هوادارانش به شهادت رسید، برخى از پیروان معاویه از جمله عمروبن عاص، وحشت زده به نزد معاویه رفته، معاویه پرسید: براى چه آمدى؟ عمرو خبر شهادت عمار را به او داد. معاویه گفت: حال چه شده؟ عمرو گفت: از پیامبر(ص) شنیدم که مى فرمود: (تقتله الفئه الباغیه)

معاویه گفت: آیا ما او را کشتیم؟! بلکه این على و یارانش بودند که او را کشتند. زیرا، عمار را به این جا آورده و در برابر نیزه ها و شمشیرهایمان قرارش دادند.(۱۱)

عجیب این است که این مکار و حیله گر در چند نوبت از شکست حتمى در جنگ، نجات یافت از جمله وقت شهادت عمار بن یاسر بود که مى رفت برخى از دوستان و همفکران و همرزمان خود را از دست بدهد که با تحریف فرمایش رسول الله(ص) همفکران خود را فریب داد.

شبلنجى در نورالابصار اضافه مى کند: وقتى که این سخن به گوش على(ع) رسید، فرمود: اگر من قاتل عمار باشم با این بیان، پس باید پیامبر(ص) حمزه را کشته باشد هنگامى که او را به سوى کفار فرستاده و در این راه کشته شد.(۱۲)

آیه الله فیروزآبادى(ره) پس از نقل این جریان، اظهار مى دارد: اگر چنین باشد که على(ع) قاتل عمار باشد چون او را به جنگ با معاویه فرستاده است؛ پس باید خداوند عده اى از پیامبران را کشته باشد چرا که آن ها را براى ارشاد و هدایت کفار به سوى آنان فرستاده و در این راه کشته شدند.(۱۳)

۴ . صرف بیت المال براى تطمیع

از جمله خیانت هاى معاویه نسبت به سیره و سنت پیامبر(ص) این بود که اموال زیادى را از بیت المال برداشته و در جیب افرادى منحرف و کینه توز سرازیر مى کرد تا با شإن نزول آیات که از زبان پیامبر(ص) شنیده شده، بازى کرده و آن ها را تغییر دهند.

محدث قمى از ابوجعفر اسکافى نقل مى کند که روایت شده: معاویه صدهزار درهم به سمره بن جندب داد تا از پیامبر روایت کند که آیه (و من الناس من یعجبک قوله) در شإن على(ع) نازل شده و آیه (و من الناس من یشرى نفسه ابتغإ مرضاه الله) در شإن ابن ملجم ـ لعنه الله علیه ـ نازل شده است. پس او حاضر نشد که چنین روایتى را به دروغ از زبان رسول خدا(ص) نقل کند. معاویه براى این که او را به چنین کارى حاضر کند، مبلغ را افزوده و دویست هزار درهم به او پیشنهاد کرد. اما بازهم قبول نکرد. معاویه مبلغ سیصدهزار درهم را پیشنهاد کرد. اما بازهم نپذیرفت تا این که به مبلغ چهارصد هزار درهم راضى شد و دست به چنین جنایتى زد.(۱۴)

۵. انکار سنت پیامبر(ص)

هرچیزى را که معاویه نمى پسندید و یا برخلاف ایده اش بود، بى درنگ آن را رد مى کرد، و اگر آن چیز از پیامبر(ص) رسیده و یا سنت و روش او هم بود، فورا انکار مى کرد که چنین چیزى از پیامبر نرسیده است.

در گفت و گویى که میان عباده بن الصامت و معاویه در باره فروش طلا به طلا و گندم به گندم و جو به جو… آمده است، وى با نقل حدیثى از پیامبر(ص) این خرید و فروش را مگر به مساوى نهى کرد. معاویه در مقام انکار این حدیث به خشم آمده، اظهار داشت: چرا برخى از مردان، احادیثى را از پیامبر(ص) نقل مى کنند در حالى که ما نیز از صحابه پیامبر بودیم ولى آن ها را از او نشنیده ایم؟! عباده که این سخن را از معاویه شنید، از جاى برخاسته باردیگر حدیث را نقل کرد و گفت: ما آنچه را که از پیامبر شنیده ایم، نقل خواهیم کرد گرچه برخلاف میل و رغبت معاویه باشد. (۱۵)

۶. میراندن سنت و احیاى بدعت

معاویه بن ابى سفیان در میراندن سنت هاى نبوى و احیاى بدعت ها، اهتمام فراوانى داشت که تاریخ بخشى از آن ها را به ثبت رسانده است.

علامه امینى در کتاب الغدیر بر ۲۷ مورد از آن ها اشاره کرده است؛ از جمله:

۱. معاویه اولین کسى بود که فساد و فحشا را در بین مسلمانان رواج داد.

۲. اولین کسى بود که ربا را حلال کرد و خورد.

۳. اولین کسى بود که نماز را در سفر تمام خواند.

۴. اولین کسى بود که بدعت اذان را در نماز عیدین (فطر و قربان) پایه گذارى کرد.

۵. اولین کسى بود که جمع بین دو خواهر را جایز شمرد.

۶. اولین کسى بود که سنت پیامبر(ص) را در دیات، تغییر داد و آنچه که از سنت نبود، اضافه کرد.

۷. اولین کسى بود که تکبیر گفتن را قبل و پس از رکوع، ترک کرد.

۸. اولین کسى بود که در نماز عید خطبه را بر نماز مقدم داشت.

۹. اولین کسى بود که حکم فرزندان نامشروع را نقض کرد.

۱۰. اولین کسى بود که انگشتر را در دست چپ کرد.

۱۱. اولین کسى بود که سب و دشنام به على(ع) را آغاز کرد و آن را به عنوان سنت برقرار کرد.

۱۲. اولین کسى بود که بیت المال را صرف تحریف کتاب خدا کرد.

۱۳. اولین کسى بود که شرط بیعت کردن با او را سب على بن ابى طالب(ع) قرار داد.

۱۴. اولین کسى بود که سرمقدس صحابى پیامبر(ص) عمروبن حمق را نزد او بردند.

۱۵. اولین کسى بود که یاران عادل رسول الله(ص) را به قتل رسانید.

۱۶. اولین کسى بود که زنان پیروان اهل بیت پیامبر را به قتل رسانید.

۱۷. اولین کسى بود که خلافت اسلامى را به پادشاهى تبدیل کرد.

۱۸. اولین کسى بود که لباس ابریشم به تن کرد و در ظرف طلا و نقره آب نوشید.

۱۹. اولین کسى بود که آواز و غناى حرام شنید و اموال را بر آن صرف کرد.

۲۰. اولین کسى بود که بر شهر پیامبر حمله ور شد و مردم آن دیار را ترساند. (۱۶)

پى نوشت :

۱. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۳۲.

۲. صفین، ص ۱۰۵.

۳. الغدیر، ج ۱، ص ۲۵۷.

۴. همان، ص ۲۵۸.

۵. تاریخ الخلفإ، ص ۱۳۴.

۶. الغدیر، ج ۱۰، ص ۲۸۳.

۷. وقعه صفین، ص ۲۲۰.

۸. الغدیر، ج ۱، ص ۱۸۵ و اسدالغابه، ج ۳، ص ۱۰۷.

۹. سنن نسائى، ج ۷، ص ۲۷۹.

۱۰. الغدیر، ج ۱۰، ص ۱۸۴.

۱۱. سبعه من السلف، ص ۲۸۴.

۱۲. نورالابصار، ص ۸۹.

۱۳. سبعه من السلف، ص ۲۸۹.

۱۴. سفینه البحار، ج ۱، ص ۶۵۴.

۱۵. سنن نسائى، ج ۷، ص ۲۷۵.

۱۶. الغدیر، ج ۱۱، ص ۷۲.

منبع :ماهنامه کوثر،شماره ۵۰

سیرى در سیره سیاسى امامان (ع)

اشاره:

امامان شیعه ـ سلام الله علیهم اجمعین ـ هادیان خلق به بهترین شیوه زندگى‏اند آن چنان که قرآن کریم بهترین برنامه را در این زمینه عرضه مى‏کند: «انّ هذا القرآن یهدى للّتى هى اقوم؛۱ همانا این قرآن به بهترین راه هدایت مى‏کند». این دو (قرآن و عترت) عهده‏دار سعادت انسان، در زندگى این جهان و جهان دیگرند. بدیهى است براى ایفاى این رسالت بزرگ باید تمام زمینه‏ها و شرایط مناسب باشد. از جمله مهم‏ترین آنها آشنایى با جلوه‏هاى «سیاست» است. نمى‏توان ادعاى اداره همه شؤون زندگى را بدون آشنایى عمیق با تدبیر و سیاست داشت و امامان(ع) این آشنایى عمیق را در وجود خود دارند، آن چنان که پیامبران بزرگ ـ که عهده‏دار رهبرى مردم بودند ـ و

به ویژه پیامبراکرم(ص) از این خصیصه ارزشمند برخوردار بودند. در روایتى آمده است: «کان بنواسرائیل تسوسهم انبیاءهم» در میان بنى‏اسرائیل این انبیا بودند که مدیریت کرده و سیاستمدارشان بودند۲ و به تعبیر زیباى حضرت امام خمینى(ره): «انبیا ـ علیهم السلام ـ شغلشان سیاست است و دیانت همان سیاستى است که مردم را از این جا حرکت مى‏دهد و به تمام چیزهایى که به صلاح ملت و مردم است هدایت مى‏کند.»۳

در روایتى حضرت امام صادق(ع) پیامبر بزرگ اسلام(ص) را «سیاستمدار» بندگان خدا معرفى مى‏کند:«… ثمّ فوّض الیه امر الدین و الامه لیسوس عباده؛۴ آن گاه خداوند امور دین و امّت را به او واگذاشت تا امور بندگان را تدبیر کند».

همین خصیصه براى امامان ما نیز هست، در زیارت معتبر «جامعه»، امامان را «ساسه العباد» یعنى سیاستمداران بندگان خدا مى‏خوانیم.

در روایتى بسیار جامع پیرامون ویژگى‏هاى امام مى‏خوانیم که حضرت امام رضا(ع) از ویژگى‏هاى امام علم به سیاست را ذکر مى‏کند: «عالم بالسیاسه»۵

پرواضح است سیاستى که از آن سخن مى‏گوئیم به معناى تدبیر درست اداره جامعه اسلامى و راهنمایى مردم به مصالح است که معناى لغوى سیاست نیز چیزى جز این نیست.

ابوالبقاء گوید: «السیاسه استصلاح الخلق بارشادهم الى الطریق المنجى فى العاجل والآجل»؛۶ سیاست عبارت است از یافتن صلاح بندگان و راهنمایى آنان به راه نجات در حال و آینده».

جویرى گوید: «سست الرعیًّه سیاسه وسوس الرجل امورالناس على ما لم یسع فاعله اذا ملک امرهم»۷ رعیت را سیاست کردم یا فلان مرد امور مردم را سیاست کرد، در امورى که توانایى انجام آن را ندارند». (به معناى آن است که اختیار آنان را به دست گرفت).

در روایتى جامع امام حسن(ع)، رعایت حقوق خداوند، حقوق زندگان و حقوق مردگان را سیاست نامیده است و از جمله فرموده است: «… و ان تخلص لولیّ‏الامر ما اخلص لامته و ان ترفع عقیرتک فى وجهه اذا حادّ عن الطریق السوی…»۸ سیاست آن است که نسبت به رهبر جامعه اسلامى اخلاص (علاقه و اطاعت) داشته باشى تا آن گاه که او خیرخواه امت اسلام بود، و آن گاه که از صراط مستقیم بیرون رفت با او برخورد کرده در مقابلش بایستی…».

و در یک کلام داشتن موضع مناسب در مسائل اجتماعى و سیاسى و هدایت مردم به این موضع مفهوم سیاست است.

امام خمینى (ره) سیاست را بردو قسم کرده‏اند: ۱ـ سیاست شیطانی؛ ۲ـ سیاست الهی.

(وقتى رئیس ساواک به امام گفت سیاست عبارت است از دروغ، خدعه، فریب، پدرسوختگی، امام به او فرمود این سیاست مال شما!)

«اما سیاست به معناى این که جامعه را راه ببرد و هدایت کند به آن جایى که صلاح جامعه و افراد است این در روایات ما براى نبیّ‏اکرم(ص) با لفظ سیاست ثابت شده است و در دعا و زیارت جامعه است که «ساسه‏العباد».۹

سیاست الهى از ویژگى‏هاى مردان خداست و امامان این اسوه اولیاى خدا، واجد و عهده‏دار آنند. بررسى سیره سیاسى امامان موضوعى است به یارى خداوند با پایان پذیرفتن مباحث مقدماتى به بحث پیرامون آن خواهیم پرداخت. در این مقاله فهرست‏وار چهار اصل از اصول کلى سیاست امامان(ع) در دوره ۲۵۰ ساله حضور در جامعه را تقدیم مى‏نماییم:

۱ـ اصل تکلیف مدارى

قبله همه اولیاى خدا اداى تکلیف و وظیفه است، براى آنان تنها این سؤال مطرح است که خداوند چه مى‏خواهد؟ همین و بس.

در مسیر اداى وظیفه پیش مى‏روند، در این مسیر نه ترس دارند نه اندوهی! نه خسته مى‏شوند و نه سست! نه خود را بازنده مى‏دانند و نه هرگز خطور چنین چیزى را دارند! و این است تفسیر آیات فراوانى که مى‏گوید: اولیاى خدا خوف و حزنى ندارند: «الا انّ اولیاءالله لاخوف علیهم و لاهم یحزنون».۱۰

با این اصل در قاموس مردان خدا شکست مفهومى ندارد، زیرا هر چه هست «حسن» است، «پیروزی» است: «قل هل تربصون بنا الاّ احدى الحسنیین؛۱۱ آیا جز یکى از دو خوبى چیز دیگرى را براى ما انتظار مى‏کشید». یا پیروزى ظاهرى و یا شهادت! هر دو «نیکو» است. براین اساس است که ما امام بزرگ آزادگان، سرور شهیدان سرافراز ابى عبداله الحسین(ع) را از پیروزمندان جهان مى‏شمریم، با این که فرزندان و برادران او کشته شدند و خاندانش به اسارت رفتند، ولى چون به تکلیف عمل کرد، پیروز است و شکستى در قاموس زندگانى این بزرگ مرد جهان بشریت نیست.

در موضع‏گیرى سیاسى امامان هرگز این مسأله مطرح نبوده است که چگونه عمل کنیم تا «خود» برنده باشیم! بلکه پیوسته این مطرح بوده که چگونه عمل کنیم که «خدا» راضى باشد و به این ترتیب تنوع مواضع سیاسى امامان، تفسیر درست خود را مى‏یابد، روزى تکلیف سکوت است، روز دیگر به دست گرفتن حکومت و در شرایطى دیگر، نرمش قهرمانانه (صلح) و در موقعیتى مناسب قیام خونین و نجات بخش و… .

به این ترتیب، تفسیر صحیح این جمله معروف درباره سیدالشهداء(ع) روشن مى‏شود که: «انّ الله شاء ان یراک قتیلا؛۱۲ خداوند خواسته کشته راهش باشی» «ان الله شاء ان یراهن سبایا؛ خداوند خواسته خاندانم را اسیر راهش ببیند.»۱۳

این اصل، روشنگر راه امام راحل خمینى بزرگ، در طول مبارزات از آغاز تا رحلت بود و پیوسته بر آن تاکید داشت. بعد از پذیرش قطعنامه در سال ۱۳۶۷ کسانى نغمه‏هاى شیطانى را آغاز کردند که مثلاً بازنده شدیم! حیف شهدا! و… امام راحل در پیامى که به تاریخ ۳/۱۲/۱۳۶۷ صادر فرمودند: به این نغمه‏ها پاسخ گفته بر «تکلیف مداری» تأکید کردند:

«… ما در جنگ براى یک لحظه هم نادم و پشیمان از عملکرد خود نیستیم. راستى مگر فراموش کرده‏ایم که ما براى اداى تکلیف جنگیده‏ایم و نتیجه فرع آن بوده است. ملت ما تا آن روز که احساس کرد که توان و تکلیف جنگ دارد به وظیفه خود عمل نمود و خوشا به حال آنان که تا لحظه آخر هم تردید ننمودند، آن ساعتى هم که مصلحت بقاى انقلاب را در قبول قطعنامه دید و گردن نهاد باز به وظیفه خود عمل کرده است. آیا از این که به وظیفه خود عمل کرده است نگران باشد ؟… همه ما مأمور به اداى تکلیف و وظیفه‏ایم نه مأمور به نتیجه…».۱۴

مقام معظم رهبرى نیز پس از انتخابات دور هفتم ریاست جمهورى در پى زمزمه‏هایى که برخى افراد تحت عنوان برنده و بازنده داشتند، فرمودند:

«… بحمدالله آزمایش بسیار خوب و شیرینى بود. همان‏طور که عرض کردم در این آزمایش بازنده‏اى هم وجود ندارد. همه برنده‏اند. من اصرار دارم این تعبیر به کار نرود. متأسفانه بعضى مطبوعات هنوز نتوانسته‏اند تمرین کنند این قدر خود را تحت تأثیر تعبیرات غلط فرهنگى قرار ندهند. شرکت در میدان انجام وظیفه بازنده‏اى ندارد، همه برنده‏اند».

و در پیام خود فرمودند: «برنده اصلى در این پدیده تابناک ملت ایران و نظام جمهورى اسلامى است».

این اولین اصل در سیره سیاسى امامان و رهروان راهشان است.

۲ـ اصل طاغوت ستیزى

طاغوت ستیزى در رأس برنامه‏هاى انبیا قرار داشته است: «و لقد بعثنا فى کل امه رسولاً ان اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت؛۱۵ و البته ما در هر امتى پیام‏آورى را فرستادیم تا به مردم ابلاغ کند که بنده خدا باشید و از طاغوت اجتناب کنید».

و این اصلى بود که امامان در طول زندگى خویش از آن دست بردار نبودند لکن شیوه‏هاى گوناگونى را براى عمل به این اصل برگزیده‏اند، برخى از این شیوه‏ها عبارتند از:

۱ـ ممنوعیت هرگونه رابطه دوستى و همکارى با دستگاه طاغوت‏ها.

امامان شیعه(ع) در این زمینه تمام

تلاش خود را به کار بستند و به شیعیان خود فرمودند:

الف ـ محبّت ستمگران را از دل بیرون کنید.

امام صادق (ع) فرمود: «من احبّ بقاءالظالمین فقد احبّ ان یعصى الله؛۱۶ هر کس بقاى ستمگران را دوست داشته باشد در حقیقت دوست دارد که خداوند معصیت شود».

ب ـ مدح ستمگران ممنوع است

امام صادق(ع) فرمود: آن کس که حاکم ستمگرى را بستاید خود را در برابرش کوچک نموده و براى دنیا در برابر او تواضع کند همنشین او در آتش است».۱۷

ج ـ همنشینى با ستمگران، ورود در دستگاه آنان، نزدیک شدن به آنان نارواست.

رسول گرامى اسلام (ص) فرمود: «ما اقترب عبد من جائر الاّ تباعد من الله…؛۱۸ هیچ بنده‏اى به حاکم ستمگر نزدیک نمى‏شود مگر آن که از خداوند دور مى‏گردد».

د ـ نام نویسى در دستگاه ستمگران ناشایسته است.

امام صادق (ع) فرمود: «من سوّد اسمه فى دیوان الجبّارین من آل فلان حشره الله یوم القیامه حیرانا؛۱۹ آن کس که در دفتر ستمگران آل فلان (بنى عباس) نام نویسى

کند خداوند روز قیامت حیران و سرگشته محشورش مى‏سازد».

هـ ـ مسؤولیت پذیرى در دستگاه طواغیت ناپسند و ممنوع است.

امام صادق(ع) فرمود: «در حکومت ستمگران حق زیر پا گذاشته شده، باطل زنده مى‏گردد، ظلم و جور و فساد جان مى‏گیرد و… و آن کس که در این دستگاه مسؤولیت پذیرد در تمام این گناهان شریک است».۲۰

روایات در زمینه‏هاى فوق فراوان است ما تنها به ذکر یک روایت در هر مورد بسنده کردیم.

۲ـ دومین شیوه امامان در زمینه طاغوت ستیزى تأیید و تقویت قیام‏هاى مخلصانه شیعى که علیه طواغیت صورت مى‏گرفت، مى‏باشد.

در روایتى چنین آمده است که: نزد امام صادق(ع) سخن از قیامگران شیعى شد. حضرت فرمود: «… لایزال انا و شیعتى بخیر ما خرج الخارجى من آل محمد و لوددت ان الخارجى من آل محمد خرج و علیّ نفقه عیاله؛۲۱ خیر من و شیعیانم پیوسته در سایه این قیام‏هاست و من دوست مى‏دارم که قیامگران شیعى علوى قیام کنند و من مخارج خاندانشان را تأمین کنم».

از جمله این قیام‏هاى مخلصانه قیام شهید زید بن على بن الحسین(ع) بود. زید از معتقدان به امامت برادر خود امام باقر و برادر زاده خویش امام صادق(ع) بود. او صریحا مى‏گفت خداوند در هر زمانى حجتى بر بندگان خویش دارد:

«و حجه زماننا ابن اخى جعفرابن محمد لایضل من تبعه و لایهتدى من خالفه؛۲۲ و حجت زمان ما برادر زاده‏ام جعفر بن محمد

است، پیروانش گمراه نمى‏شوند و مخالفانش راه هدایت را نمى‏یابند».

شخصى به نام «فضیل» گوید پس از آن که زیدبن على به شهادت رسید به حضور حضرت امام صادق(ع) رسیدم، حضرت مرا به پستوى خانه برد (که این گویاى شدت خفقان و گستردگى جاسوسان دستگاه خلافت در خانه امام(ع) است که حضرت براى بیان حقیقت به یکى از دوستانش مجبور به این تدبیرهاى حافظتى مى‏شود) و فرمود: فضیل! عمویم زید کشته شد؟! گفتم: بلى جانم به قربانت. امام(ع) فرمود:

«رحمه الله انه کان مؤمنا و کان عارفا اما انه لو ظفر لوفى اما انه لو ملک لعرف کیف یضعها؛۲۳ خدایش رحمت کند او مؤمن و عارف (به حق ما) بود. آگاه باش اگر پیروز مى‏شد وفا مى‏کرد و حکومت در جایگاه شایسته‏اش قرار مى‏داد». (یعنى سراغ من مى‏آمد و خلافت را به من که شایسته آنم مى‏سپرد).

از برکات این قیام‏هاى مخلصانه این بود که امامان فرصتى براى نشر معارف و گسترش فرهنگ اسلام ناب محمدى(ص) مى‏یافتند که خود مبارزه‏اى عمیق و اساسى علیه طواغیت بود. جبهه گشوده مسلّحانه علیه طواغیت سبب مى‏شد آنها مشغول شده و امامان بتوانند با فراغت ذهن، اسلام را تبیین کنند و ابعاد مختلف آن را بازگو نمایند.

۳ـ فرستادن عوامل نفوذى به متن دستگاه طواغیت.

دیگر شیوه مبارزه امامان با طاغوت‏ها فرستادن عوامل نفوذى در دستگاه آنان بوده است. عواملى که با هدایت امامان و به

کار بستن اصول حفاظتى حتى تا بالاترین رده‏هاى حکومتى طواغیت راه پیداکرده و قهراً اخبار دست اول دستگاه را به امامان منتقل کرده و عملاً در حدّ توان، مانع جنایات بیشتر طواغیت مى‏شدند.

یکى از این چهره‏ها «على بن یقطین» از اصحاب امام کاظم(ع) است که از چهره‏هاى ذى نفوذ در دستگاه هارون خلیفه جبار عباسى بود. مامقانى درباره او مى‏گوید: «کان وزیر لهارون و ولیاً من اولیاءالله و مدافعاً عنه کما قال الامام ابوالحسن موسى بن جعفر(ع) فى حقه؛۲۴ او وزیر هارون و از اولیاى خدا و از مدافعان حریم اولیاى حق بود آن چنان که امام کاظم(ع) در حقش گفته است».

او چهره‏اى است فوق العاده محبوب امام کاظم(ع). بارها از امام اجازه خواست که دستگاه خلافت را ترک گوید، ولى امام این اجازه را به او نداد.

چهره دیگر «عبداله بن سنان» است که خزانه‏دار منصور، مهدى و هارون عباسى بوده و از چهره هاى کاملاً مورد اعتماد امام صادق(ع) است. نجاشى درباره او گوید: «ثقه ثقه من اصحابنا جلیل لایطعن علیه فى شى‏ء؛۲۵ او کاملاً مورد اطمینان است. از شیعیان جلیل‏القدر است و هیچ اشکالى بر او وارد نیست».

چهره دیگر «محمد بن اسمعیل بزیع» است که از بزرگان اصحاب امام صادق(ع) و وزیر منصور عباسى است. این بزرگان چهره‏هاى مورد اعتمادى بودند که بى‏تردید به عنوان عوامل و ایادى امام صادق(ع) در دستگاه خلافت جائران عمل مى‏کردند. همان امامانى که هرگونه همکارى و محبّت با ستمگران را منع مى‏کردند، اما از آن جا که اینها چهره‏هاى مطمئنى بوده، و در حفظ کیان سیاسى تشیع حضورشان در دستگاه خلافت طواغیت لازم بود، ائمّه نه تنها اجازه ورود در آن دستگاه را به آنها مى‏دادند، بلکه تمامى تدبیرات حفاظتى را براى حفظ آنها به کار مى‏بستند.

در پایان این قسمت از بحث گفتنى است که امامان تا آن جا که مربوط به شخص طواغیت مى‏شد، پیوسته در مبارزه بودند، گاه مبارزه‏اى آشکار و گاه مبارزه در پوشش تقیّه (که باید در مجالى دیگر از تقیّه در سیره امامان سخن گفت) اما آن جا که مسأله مربوط به کیان اسلام مى‏شد، ولو در ظاهر پاى خلفا در بین بود. همکارى لازم را براى حفظ آبروى اسلام و حفظ اساس اسلام از خطر، مبذول مى‏داشتند.

بر این اساس است که وقتى ابوبکر در مورد جنگ با رومیان با امام على(ع) مشورت مى‏کند. حضرت نظر صائب خود را بیان مى‏کند که با آنان ستیز کن که پیروز مى‏شوی.۲۶ و به هنگامى که گروهى از مسیحیان سؤالاتى از دستگاه خلافت ابوبکر مى‏کنند که از عهده پاسخگویى برنمى‏آید، باز مولى على(ع) پاسخگو مى‏شود.۲۷

وقتى عمر در مسائل بین المللى با امام على(ع) مشورت مى‏کند، همانند فتح ایران، فتح بیت المقدس، باز مولى نظریات صائب خود را بیان مى‏دارد. نیز به هنگامى که با بقیه در صفحه ۳۵

حضرت در مورد مبدأ تاریخ اسلام به مشورت مى‏نشیند، مولى على(ع) مى‏فرماید:

«من یوم هاجر رسول الله و ترک ارض الشرک؛ مبدأ تاریخ را هجرت پیامبر قرارده»۲۸و۲۹٫ و نمونه‏ها از این دست در سیره امامان(ع) فراوان است و راز و رمز این همه آن است که امامان فدایى دین و مکتب‏اند و هر جا که مکتب به خطر افتد آنان پیشگامند و پیش مرگ.

اصل احیاى عاشورا

از اصول سیاسى که امامان شیعه پس از شهادت سالار شهیدان برگزیدند، احیاى عاشورا و فرهنگ آن بود.

عاشورا از دیدگاه امامان پرچم همیشه در اهتزاز کفر ستیزى است.

عاشورا عَلَم پر افتخار عزّت و ذلّت ناپذیرى شیعه است.

عاشورا جلوه برجسته غیرت دین و پاسدارى از آن است.

امامان شیعه با شیوه‏اى گوناگون از جمله:

۱ـ توصیه و ترغیب به زیارت سالار شهیدان امام حسین(ع)؛

۲ـ ترغیب و تشویق دوستانشان به سرودن شعر در مورد حادثه خونین عاشورا و تشویق شاعران متعهد؛

۳ـ توصیه به برپاکردن مجالس عزاى حضرت؛

۴ـ توصیه به گریستن و گریاندن و حالت عزادار به خود گرفتن در عزاى امام حسین (ع)؛

۵ـ توصیه به سجده بر تربت سالار شهیدان ابى عبدالله‏الحسین(ع)؛ نهضت عاشورا را براى همیشه احیاکرده و خاطره این فداکارى بزرگ را جاوید نمودند.

پی نوشت:

۱) اسراء (۱۷) آیه ۹٫

۲) مجمع البحرین، ج ۴، ص ۷۸، (تصحیح سید احمد حسینی).

۳) رساله نوین، امام خمینی، ج۴، ص۴۷٫

 ۴) اصول کافی، ج۱، ص۲۶۶، چاپ آخوندی.

 ۵) اصول کافی، ج۱، ص۲۰۲٫

 ۶) باقر شریف قرشی، النظام السیاسی، ص۴۳ و ص۴۴٫

 ۷) جویری، صحاح اللغه، «سوس».

 ۸) حیاه الامام حسن(ع)، ج۱، ص۱۴۲ و۱۴۳؛ سیره‏الائمه‏الاثنى عشر، ج۱، ص۵۲۵ و سید جعفر مرتضی، الحیاه السیاسه للامام حسن، ص۵٫

 ۹) در جستجوى راه از کلام امام، دفتر هشتم (روحانیت)، ص۱۹۱، ولایت فقیه، ص۱۹۲و۱۹۳، بررسى نهضت امام خمینی، ج۱، ص۶۵۶، و رساله نوین، ج۴، ص۴۶٫

 ۱۰) یونس (۱۰) آیه ۱۷۰٫

۱۱) توبه (۹) آیه ۵۲٫

۱۲ و ۱۳ ) بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۶۴٫

 ۱۴) صحیفه نور، ج۲۱، ص۹۵٫

۱۵) نحل (۱۶) آیه ۳۶٫

۱۶) وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص۱۳۴، (بیست جلدی).

۱۷) همان، ص۱۳۲٫

۱۸) همان، ص۱۳۰٫

۱۹) همان، ص۱۳۵٫

 ۲۰) تحف العقول.

۲۱) وسائل الشیعه، ج۱۳، ص۳۹٫

۲۳) بحارالانوار، ج ۴۷، ص۱۹٫ رجال کشی، ص۲۴۲٫

۲۴) رجال مامقانی.

۲۵) رجال نجاشی.

۲۶) تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۲۳٫

 ۲۷) حلیه الاولیاء، ج۱، ص۷۲ و قضاء امیرالمومنین، ص۹۶٫

۲۸) تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۲۳٫

۲۹) نمونه‏هاى بیشترى را در این زمینه مى‏توانید در کتاب على و الخلفاء، از ص۲۱۶ تا ص۲۲۴، ببینید.

 ۳۰) ما در مقاله‏اى جداگانه به تفصیل در مورد روش‏هاى فوق سخن گفته‏ایم که از تکرار آن خوددارى مى‏کنیم و جستجوگران را به مجلّه مسجد شماره ۳۱، از صفحه ۲۷ تا ۳۸ ارجاع مى‏دهیم.

منبع: پاسدار اسلام، ش۱۸۸، مرداد۷۶٫

متمهدیان و مدعیان مهدویت(۲)

اشاره

نگارنده در ادامه مقاله شماره قبل طی یک مقدمه بیان می دارد که مهدی واقعی مورد نظر امامیه ویژگی هایی دارد هنوز ظهور نکرده و ضمن بر شمردن برخی دیگر از مدعیان دروغین مهدویت و متمهدیان با نگاه تاریخی به انگیزه و علل ادعاهای آنان پرداخته است تا سره از ناسره مشخص گردد. در شماره پیشین عوامل، انگیزه و اهداف افراد، گروه ها و فرقه هایی که ادعای مهدویت کرده اند، توضیح داده شد. برخی از متمهدیان و مدعیان دروغین حقیقت با نگاه تاریخی معرفی شدند. در ادامه، در این شماره، به برخی دیگر اشاره خواهد شد تا مبانی فکری اصیل امامت و ولایت از این گونه آسیب ها در امان بماند.

همان گونه در شماره قبل اشاره شد دشمن در کمین است؛ نه تنها در کمین که مشغول به کار می باشد؛ یعنی کار یاوه سرایی و استهزای عقاید اصیل امت را در پوشش زیبای علم و تحقیق آغاز کرده است و مدعیانی در این زمینه معرفی شدند را به امامیه نسبت داده اند که خود امامیه از آنان گریزان است.

فراگرد وجود چنین مهدی نماهایی را، بیشتر فریبکارانی فرصت طلب و دغل کاری که در پی به دست آوردن موقعیت و مقام برای خویش یا اربابان خویش یا هر دو هستند گرفته بودند. آنان افرادی را به عنوان مهدی معرفی می کردند که فساد و تباهی اعمالشان هویدا بود و با خدشه وارد کردن در متون تاریخی با فریب کاری چهره مهدی اصیل را خدشه دار می کردند و سرانجام نتیجه می گرفته اند که اگر مهدویت این است ما با آن مخالفیم و آن را انکار می کنیم.

غافل از آن که فریبکاری متمهدیان و مدعیان دروغین و گردآوری مریدانی چند و سواری گرفتن از ایشان، خود دلیل آن است که اصلی در اسلام وجود دارد که این اصل نماها عرصه اظهار وجود پیدا کرده اند و با فریب مردم خود را به جای آن اصل جا می زنند. نفی مهدی نماها هرگز نفی مهدی نیست؛ برای وجود چند جنس تقلّبی هرگز وجود همه اجناس آن نوع را نفی نمی کنند. پس باید کوشش شود چهره واقعی مهدویت را آن گونه که اسلام معرفی می کنند شناساند و افراد دروغین را معرفی کرد. در این میان باید آگاه و هوشیار بود و دست فریبکاران مهدی نما را رو کرد و در پاسداری از اعتقاد آگاه بود. دشمن می داند بهترین راه خراب کردن یک عقیده پرتحرک و پر جوشش، مصنوعی کردن و ترسیم اشتباه آن عقیده می تواند باشد؛ لذا باید هوشیار بود و برای شناسایی مهدویت اصیل کوشش کرد تا سره از ناسره کاملاً مشخص شود و این زمینه آماده نشود که هر روشنفکری بتواند اصل مهدویت را زیر سؤال ببرد و این اتهام را متوجه امامیه کند؛ چرا که سیر امامیه مشخص است. مهدی واقعی با ویژگی های خاص که بیان شد زنده است و انشاءالله با آماده شدن زمینه ظهور، روزی ظهور خواهد کرد و جهان را پر از عدل و داد می کند.

عبدالله بن معاویه

عبدالله بن معاویه بن عبدالله جعفر بن ابی طالب (وفات ۱۳۰ ه / ۷۴۸ م) با لقب ذوالجناحین(۱) و کنیه ابومعاویه فردی سیاسی و تا حدی اهل تسامح بود. وی در سال ۱۲۷ ه در کوفه علیه عامل و فرماندار منصوب بنی امیه قیام کرد و خیلی زود بر بسیاری از شهرهای ایران، مانند فارس، اصفهان و ری مسلط شد.

وی دعوت خود را به شیعه محدود نکرد و گروه زیادی از عباسیان از جمله سفاح و منصور به او پیوستند(۲) و برخی از رجال خاندان ناراضی اموی مخفیانه به وی کمک می کردند.(۳) هنگامی که ابومسلم مرو را گرفت، عبدالله بن معاویه جنوب ایران را در دست خود داشت و با مروان بن محمد در فارس درگیر بود. وی پس از مدتی به خراسان آمد و به ابومسلم پناهنده شد؛ ولی هنوز به ابومسلم نرسیده بود که در شهر هرات به دست عامل او، ابونصر مالک بن هیثم خزاعی، کشته شد. هم اکنون قبر او در هرات می باشد.(۴)

(۵)(۶)(۷)عبدالله بن معاویه قایل به مهدویت او بودند.

البته خود عبدالله بن معاویه هرگز چنین ادعایی نداشته است و این اتهامی بود که گروه های سیاسی برای اهداف خود به او زدند. البته اکنون کسی چنین ادعایی ندارد و در همان فضای مبارزاتی عبدالله رونق داشت. به ویژه با توجه به آن که پس از سه سال ـ در سال ۱۳۲ ه ـ بنی عباس که قاتلان او بودند، به حکومت رسیدند و با نسبت دادن عقاید باطل به او توانستند بسیاری از گروه های شورشی نوظهور را به او نسبت دهند، و آن ها را از میان بردارند.

واقفیه:

فرقه واقفیه به مهدویت امام موسی کاظم(ع) (شهادت ۱۸۳ه.) قایل هستند،(۸) بر آن حضرت متوقف شدند و در انتظار او نشستند.(۹) البته منظور آنان از مهدی، مفهوم نجات بخشی آن بود که وانمود کردند او نمرده و ظهور خواهد کرد.

این گروه از واقفیه را «ممطوریه» و «موسویه» یا «موسائیه» هم گفته اند. اینان امام هشتم(ع) را وکیل پدرش می دانستند؛ نه جانشین او. ممطوره لقبی است منفی و زشت؛ که پیروان امام هشتم(ع) به این گروه دادند؛ «ما انتم اِلاّ کِلابٌ ممطورَهُ؛ شما چیزی جز سگ های باران خورده نیستید.».(۱۰)

امام موسی کاظم(ع) همان مهدی قائم است و نمرده و فقط غایب شده است(۱۱).

که حضرت به مرگ طبیعی مرده است. سپس جنازه را بر سر جسر (پل) بغداد نهادند تا همگان ببینند.

شیخ طوسی می فرماید: وفات آن حضرت مشهورتر از آن است که محتاج به ذکر روایت باشد و کسی که مخالف آن است، در حقیقت منکر بدیهیات است.(۱۲)

محمدبن یعقوب کلینی با سند خود از علی بن جعفر و او از برادرش امام کاظم(ع) نقل کرده که فرمود:

هنگامی که پنجمین امام از فرزندان هفتمین امام (امام کاظم) غایب شد، مواظب دینتان باشید. همانا صاحب این امر را غیبتی است؛ به گونه ای که معتقدان به امامت او، از این عقیده باز می گردند و این امتحانی است از جانب خداوند…(۱۳)

می باشد».(۱۴)

یحیی بن عمر

یحیی بن عمر بن حسین بن زیدبن علی بن الحسین علیه السلام ، کنیه او ابوالحسن و مادرش امّ الحسن دختر عبدالله بن اسماعیل بن عبدالله بن جعفربن ابی طالب است.(۱۵) گروهی از زیدیان جارودیه(۱۶) به مهدویت یحیی بن عمر اعتقاد داشتند.(۱۷) وی مردی شجاع و سواری جنگجو و نیرومند و پردل و جرأت و از سبک سری های جوانی بر حذر بود. محل سکونت وی بغداد و در دوران امام هادی علیه السلام و متوکل عباسی و بعد مستعین می زیست. حاکمیت خشونت بار و ضد علوی متوکل زمینه ساز قیام های علویان شده بود. متوکل یحیی بن عمر را از ترس این که مبادا قیام کند به زندان افکند، ولی او مدتی بعد از زندان گریخت و پس از مرگ متوکل در زمان خلافت مستعین (سال ۲۴۹ ه) مردم را به «الرضا من آل محمد» دعوت کرد. مردم کوفه با وی بیعت کردند، پس طرفدارانش به زندان حمله کردند و قدرت در کوفه به دست یحیی بن عمر افتاد. آن ها سپس بر قادسیه نیز مسلّط شدند. در این دوره شیعیان در بغداد دارای نفوذ زیادی بودند و برای اولین بار مردم بغداد به حمایت علویان قیام کردند و پیروزیهای نصیب یحیی شد، ولی در پایان یحیی شکست خورد و به قتل رسید. مردم بغداد قتل یحیی را باور نکردند و با صدای بلند فریاد می زدند: او کشته نشده و کودکان فریاد می زدند: «ما قُتِلَ وَ ما فَرَّ ولکِن دَخَلَ البرّ؛ نه کشته شده و نه گریخته بلکه سر به بیابان نهاده» ولی هنگامی که سر یحیی وارد بغداد شد و برادرش علی بن محمد صوفی خبر را تأیید کرد مردم باور کردند.(۱۸)

داشتند ادعای مهدویت را به وی نسبت داده اند.

فرقه محمدیه

فرقه محمدیه پس از وفات ابوجعفر محمدبن علی الهادی(۲۵۴ ه)، (برادر امام حسن عسکری(ع)) به مهدویت و امامت وی قایل شدند؛(۱۹) با این که وی در حیات پدر بزرگوارش وفات کرده است. او نزدیک سامرا مدفون است و آرامگاه او در نزدیکی قریه بلد معروف به بقعه سید محمد می باشد(۲۰).

غاصبان از خوردن قسم دروغ صدمه می دیدند.(۲۱)

(۲۲)نکرده بود.

فرقه جعفریه:

فرقه جعفریه قایل بودند که برادر امام حسن عسکری(ع) «جعفر بن علی» امام است و مهدویت او را باور کردند.(۲۳) این فرقه در چگونگی انتقال امامت از امام هادی(ع) به جعفر، برادر امام حسن عسکری(ع)، دچار اختلاف شدند و به چهار فرقه منشعب گردیدند:(۲۴)

آشکارا جانشینی معرفی کند از دنیا رفت، پس برادرش جعفر امام منصوص می باشد.

۲ـ دومین فرقه وانمود می کردند که امام یازدهم(ع) خود «جعفر» را براساس اصل بداء به جانشینی معرفی کرده است. به این معنی که خداوند امامت را به امام عسکری(ع) سپرده بود؛ ولی پس از آن این حقیقت را روشن کرد که امامت نباید به نسل امام عسکری(ع) برسد. رهبر این گروه یکی از کلامیون کوفی، معروف به «علی بن طحی» یا «طلحی فزاز» بود؛ که مردم را به جانبداری از امامت جعفر تحریص می کرد.

۳ـ عده ای نیز معتقد شدند که امامت جعفر از جانب پدرش تعیین شده بود و امامت امام عسکری(ع) را فاقد اعتبار دانسته اند. این فرقه در زمان حیات امام عسکری(ع) وجود داشته اند و بعد از شهادت امام عسکری(ع) اقتدار بیشتری پیدا کردند. «علی بن احمد بشار» رهبر این فرقه بود.

۴ـ گروه چهارم، معروف به نفیسیه معتقد بودند امام دهم(ع) پسر بزرگش محمد را وصی خود تعیین کرده است. چون محمد در زمان حیات پدر درگذشت، با دستور پدر، جعفر جانشین او شد و علم سری، سلاح های مورد نیاز جامعه و وصایت را به غلام جوان و مورد اعتماد خویش، به نام نفیس، سپرد و به او سفارش کرد که آنان را پس از مرگ پدر به جعفر بدهد. جعفر خود مدعی شد که امامت از جانب برادرش به او رسیده است.

فرقه عسکریّه

فرقه عسکریّه معتقد به مهدویت امام حسن عسکری(ع) شدند. به این معنی که او قائم (مهدی) است و نمرده و اکنون در حالت غیبت به سر می برد و بعداً ظاهر خواهد شد تا جهان را از عدل و داد پر کند.(۲۵)

(۲۶)«موسی بن جعفر بن وهب بغدادی» می گوید: شنیدم امام عسکری(ع) می فرمود:

گویا می بینم که پس از من در باره جانشینم دچار اختلاف شده اید. بدانید که برای فرزندم غیبتی است که در آن مردم دچار تردید می شوند؛ مگر آن کسی که خدا او را حفظ نماید.»(۲۷)

این فرقه در کیفیت قائم بودن امام عسکری(ع) به سه گروه منشعب شدند:(۲۸)

نمی رود؛ زیرا زمین نمی تواند بدون حجت باشد.

این ها مدعی بودند که امام نمرده، بلکه غایب شده است. این نخستین غیبت اوست و پس از آن دوباره قیام خواهد کرد و غیبت دوم بعد از آن آغاز می شود. این گروه به نوعی در مورد امام عسکری(ع) متوقف شدند.

۲ـ این گروه معتقد بودند که حضرت عسکری(ع) رحلت کرده، ولی دوباره به زندگی باز می گردد و او مهدی قائم است. این ها براساس روایتی از امام صادق(ع) که فرمود: «مهدی قائم بدین خاطر قائم نامیده می شود که پس از رحلتش قیام خواهد کرد،» گفتند: پس تردیدی نیست که او قائم است و پس از مرگ دوباره زنده می شود. اینان نظریات خود را با اندرز امام علی(ع) به کمیل تأیید می کنند که حضرت فرمودند:

«خداوندا! حتماً تو زمین را بدون قائم یا حجتی آشکار یا پنهان، که از سوی تو می آید، رها نخواهی ساخت؛ زیرا حجت ها و علاماتت هرگز بی اعتنا نمی شود. از این رو بر این مبنا نتیجه گیری می کردند که امام عسکری(ع) غایب و پنهان است، ولی وی قیام خواهد کرد.

۳ـ انشعاب سوم واقفه، لاادریه بودند. آن ها فکر می کردند حضرت رحلت کرده، ولی مطمئن نبودند جانشین امام چه کسی است؛ پسرش یا برادرش. بنابراین، در عسکری(ع) متوقف شدند؛ تا موضوع برای این ها روشن شود.

به نظر می رسد که هواداران امام عسکری(ع) در اماکنی دور از شهر سامرا زندگی می کردند، که چنین ادعایی داشتند و لحظه رحلت حضرت حضور نداشتند.

در مجموع این فرقه و انشعابات آن منقرض شده اند و اکنون وجود خارجی ندارند.

عبیدالله بن محمد فاطمی

عبیدالله مهدی سال ۲۵۹ ه در سلمیه که مرکز دعوت اسماعیلیان بود متولد شد.(۲۹) آغاز زندگی او در شام بود و عده ای را به مغرب فرستاد تا مردم را به ظهور مهدی بشارت بدهد و اعلام داشت که مهدی منتظر یا قائم یکی از احفاد او خواهد بود.(۳۰) متکلمان اسماعیلیه هم می گفتند پیغمبر گفته است: «علی راسِ ثلاث مائه تطلعُ الشّمسُ مِن مَغرِبها؛ خورشید در سال سیصد از مغرب نمایان می گردد» که مقصود عبیدالله مهدی است.(۳۱) عبیدالله در شمال آفریقا در منطقه «سجلماسه» قیام خود را آغاز کرد و در عین ادعای مهدویت لقب القائم به خود گرفت و سکه حجه الله ضرب کرد. او در سال ۲۹۷ ه در روز جمعه خود را مهدی خواند و دولت فاطمی را تشکیل داد که پس از ۲۷۰ سال حکومت منقرض شدند.(۳۲)

(۳۳)تونس می باشد.

عبیدالله مهدی سال ۳۲۲ ه در سن ۶۳ سالگی پس از ۲۴ سال سلطنت در مهدیه درگذشت و او را همان جا به خاک سپردند.(۳۴)

حرکت را در جایی تأیید نکرد.

زکریا

قرامطه به رهبری ابوطاهر جنابی بر بحرین تسلط یافتند و به جنوب عراق لشکر کشیدند. بصره و کوفه را غارت کردند و کاروان های حج را چپاول کردند و امنیت بغداد را به خطر انداختند (۱۶-۳۱۵ ه / ۲۹-۹۲۷ م) در دهه دوم قرن چهارم ه برابر با قرن دهم میلادی (۳۱۹ ه / ۹۳۱ م) جوانی در اصفهان به نام زکریا خود را مهدی موعود معرفی کرد و این امر موجب عقب نشینی قرامطه شد. این متمهدی اصفهانی ظاهرا ادعا می کرد که محمدبن اسماعیل مهدی و قائم است در نتیجه این واقعه در اندک زمانی به نسخ شریعت و تن دادن به اباحیگری منجر شد که بنا به اعتقاد آن پیامد ظهور مهدی بود. وقتی که آشکار شد این مرد شیاد است، جنبش اسماعیلیان دچار تزلزل شد.(۳۵) این ادعا هم از نظر امامیه محکوم است و انگیزه آن سیاسی و دنیوی بوده است.

حاکم بامرالله:

حاکم بامر الله نامش منصور پسر عزیز خلیفه فاطمی مصر بود و هنگام مرگ پدرش یازده سال و نیم داشت (سال ۳۸۶ ه .) او تا سال ۳۹۰ ه در امور خلافت دخالت نداشت، ولی پس از این که خلافت را به دست گرفت در کار مذهب تعصبی سخت به کار برد و یهودیان و مسیحیان و مسلمانان غیر شیعه (اسماعیلیه) را آزار می داد، ولی وقتی در بین سال های ۳۹۶ ـ ۴۱۰ ه که مصر در معرض خطر هجوم دشمنان و کمبود آب واقع شد، روش ملایم تری در پیش گرفت و از سال ۴۰۱ تا آخر خلافت سال ۴۱۱ م خلافت حالت آشفته داشت.(۳۶) وی در دوران خلافت خود احکام عجیبی صادر می کرد. مثلاً به یهودیان دستور داده بود تا لباس متمایز بپوشند و کفاشان را از ساخت کفش برای خانم ها منع کرده بود. وی سال ۴۱۱ طبق روال هر روز صبح سوار بر مرکب خود به کوه «مُقَطَّم» رفته و به شکل مرموزی غایب و فقط لباس خون آلود او پیدا شد.(۳۷)

(۳۸)بود و این فرقه به دروزی معروف شدند(۳۹) و در آن نواحی به موحدون هم شناخته می شوند.(۴۰)

(۴۱)(۴۲)نمی کند.

محمدبن عبدالله بن تومرت علوی حسنی

وی متولد سال ۴۸۵ ه و معروف است به مهدی هرغی از قبیله مصامده که در جبال اطلس مراکش (مغرب) واقع می باشد. او سلسله الموحدین(۴۳) را در مغرب تشکیل داد.(۴۴) ابن تومرت با حمایت گروهی از اقوام بربر نخست مردم را به ظهور مهدی بشارت داد و سپس خود ادعای مهدویت نمود و بر اسپانیا تسلط یافت. وی از صفت مهدی در دوره ای که در مغرب اقامت کرد برای رسیدن به برنامه هایش بهره گرفت. شخصیت ابن تومرت با تعلیماتی که در اندلس و شرقِ نزدیک فرا گرفت ارتباط مستقیم داشت. بنا به گفته ابن خلکان:

ابن تومرت کسی بود که عصا و خورجین را از خود دور نکرد فردی دیندار بود که حیاتی منزوی داشت و در عین حال بسیار شجاع و سخنور بود و نسبت به کسانی که دین را قبول نداشتند با خشونت بسیار رفتار می کرد.(۴۵)

عنوان محمدبن عبدالله معرفی کرد.(۴۶) البته گوشت و خون ابن تومرت بربری و از غیر آل البیت بود(۴۷)

وی نمرده است(۴۸)

می خواست در اندک زمانی گروه های بسیاری را به سوی نظریه و اهدف خود جلب کند، بود.

در مجموع اندیشه و خط مشی او مورد تأیید امامیه نیست؛ چرا که او هم با انگیزه دنیوی و برای رسیدن به اهداف سیاسی و حکومتی خود مدعی مهدویت شده و طی مدت کمی هم از بین رفت.

الناصر لدین الله

الناصر لدین الله از خلفای عباسی بود که حدودا سال ۵۵۰ ه متولد شد و سال ۶۳۲ ه به خلافت رسید. وی مردی لئیم و پست فطرت بود و به کارهای جاسوسی علاقه داشت و جاسوسان در دربار خود گماشته بود و خودش هم برای گردآوری اخبار شب ها در شهر می گشت. در زمان وی اوج دولت صلاح الدین ایوبی و شور جنگ های صلیبی بود. البته در این جنگ ها خلیفه دخالتی نداشت، ولی از تمام قلمرو اسلامی مجاهدان به عنوان «مُطَّوعه» شرکت داشتند.(۴۹) سبط ابن تعاویذی وی را به عنوان مهدی در شعر ستوده:(۵۰)

انت الامام المهدی لیس لنا امام حق سواک ینتظر
تبدوا الابصارنا خلافا لان یزعم ان الامام منتظر

تو همان امام مهدی هستی که ما را جز تو امام راستین و در خور انتظار نیست. تو در پیش چشم ما آشکار و پیدایی بر خلاف کسی که امام را منتظر می پندارد.

البته خود الناصر لدین الله ادعای مهدویت نداشته و شعری هم که خطاب به اوست، از باب غلو و تملق گویی می باشد و این همه مورد تأیید امامیه نیست.

پی نوشت :


۱. تاریخ شیعه و فرقه های اسلام، محمد جواد مشکور، ص ۱۷۳ انتشارات اشراقی، چاپ ششم، تهران، ۱۳۷۹.۲. تاریخ تشیع در ایران، رسول جعفریان، ج ۱، ص ۱۷۰، انتشارات انصاریان، چاپ اول، ۱۳۷۵.

۳. تاریخ مردم ایران، دکتر عبدالحسین زرّین کوب، ج ۲، ص ۳۸، انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۷۳، چاپ چهارم.

۴. مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ترجمه سید هاشم رسول محلاتی، صص ۱۷۰ ـ ۱۶۹، تحقیق علی اکبر غفاری، کتاب فروشی صدوق.

۵. تشیع و تصوف، دکتر کامل مصطفی الشیبی، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگزلو، ص ۲۵، انتشارات امیرکبیر، تهران ۱۳۵۹، چاپ اول.

۶. غالیان، صفری فروشانی، ص ۱۸۶، انتشارات بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، ۱۳۷۸، چاپ اول.

۷. المهدیه فی الاسلام، سعد محمدحسن، ص ۴۹-۴۸، طبع مصر (۱۳۷۳ ه / ۱۹۵۳م)، دارالکتاب العربی.

۸. الغیبه، شیخ طوسی، ص ۱۹۲، انتشارات مؤسسه المعارف الاسلامیه، قم «و فیهم من قال: موسی بن جعفر لم یمت» و ص ۱۹۸، «و اما الواقفه وقفوا علی موسی بن جعفر و قالوا هو المهدی».

۹. ملل و النحل، شهرستانی، ج ۱، ص ۶۷، تحقیق محمد سید میلانی، دارالمعرفه، بیروت، ۱۴۰۲ه / ۱۹۸۲م؛ نجم الثاقب، حاج میرزا حسین طبرسی نوری، ص ۲۱۵، انتشارات جمکران، پاییز ۸۱، چاپ پنجم.

۱۰. ملل و النحل، شهرستانی، ج ۱، ص ۱۶۹.

۱۱. تاریخ شیعه و فرقه های اسلامی، جواد مشکور، ص ۱۶۶.

۱۲. مهدی موعود(عج)، علی دوانی، ص ۴۲۴؛ ترجمه ج ۱۳ بحارالانوار، تهران دارالکتب الاسلامیه، چاپ پانزدهم.

۱۳. الغیبه، نعمانی، ص ۱۰۰، تحقیق علی اکبر غفاری، تهران، مکتبه الصدوق.

۱۴. کمال الدین و تمام النعمه، ج ۲، ص ۳۶۱، ح ۴ تحقیق علی اکبر غفاری، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، ۱۴۱۶ه .

۱۵. مقاتل الطالبیین، اصفهانی، ص ۵۹۰.

۱۶. جارودیه: «جارودیه یا سر حوبیه پیروان ابوالجارود یا ابوالنجم زیاد بن منذر عبدی بودند و به امامت امام مفضول در زمان امام فاضل معتقد بودند و همچنین به لعن ابوبکر، عمر و عثمان قایل نبودند (تاریخ شیعه و فرقه های اسلام، مشکور، ص ۵۹). و این فرقه احادیث بسیاری منسوب به پیامبر صلی الله علیه و آله و امام باقر علیه السلام را در رابطه با نقش سیاسی امام دوازدهم(عج) روایت کردند. عالم برجسته آنان در کوفه ابوسعید عبادبن یعقوب رواجینی عصفری متوفی (۲۵۰ ه/۸۶۴م) بود که کتابی به نام اخبارالمهدی نوشت. (تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم ـ جاسم حسین، ص ۴۲)

۱۷. تبصره العوام، داعی حسنی رازی، سید مرتضی، ص ۱۸۶، به تصحیح استاد عباس اقبال ۱۳۱۳، تهران؛ المهدیه فی الاسلام، سعد محمدحسن، صص ۱۲۶ – ۱۲۵.

۱۸. مقاتل الطالبیین، اصفهانی، صص ۵۹۴ – ۵۹۱.

۱۹. الغیبه، شیخ طوسی، ص ۱۹۲ «و فیهم من قال: المهدی هو اخوه محمدبن علی الهادی» و ص ۱۹۸ «اما المحمدیه الذین قالوا بامامه محمدبن علی العسکری و انه حی لم یمت».

۲۰. همان، ص ۱۹۸ (پاورقی).

۲۱. نجم الثاقب، محدث نوری، ص ۲۱۶.

۲۲. تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم(ع)، دکتر جاسم حسین، ترجمه: دکتر محمدتقی آیت اللهی، ص ۱۰۸، چاپ دوم، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۷.

۲۳. الغیبه، شیخ طوسی، صص ۲۲۲ و ۲۲۵.

۲۴. تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم(عج)، جاسم حسین، صص ۱۰۸ – ۱۰۵.

۲۵. الغیبه، شیخ طوسی، ص ۲۲۰، نجم الثاقب، نوری، ص ۲۱۶.

۲۶. کمال الدین و تمام النعمه، صدوق، ج ۲، ص ۴۰۸، ح ۶.

۲۷. همان، ص ۴۰۹، ح ۸.

۲۸. تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم(عج)، جاسم حسین، ص ۱۰۴.

۲۹. تاریخ سیاسی اسلام، دکتر حسن ابراهیم حسن، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج ۳، ص ۵۰۱، سازمان انتشارات جاویدان، چاپ هفتم، ۱۳۷۱.

۳۰. احیای فرهنگی در عهد آل بویه، جوئل ل.کرمر، ترجمه محمدسعید حنایی کاشانی، ص ۱۱۳، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول، ۱۳۷۵ ش.

۳۱. تاریخ اسلام، دکتر علی اکبر فیاض، ص ۲۰۵، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ نهم، بهار ۱۳۷۸ ش.

۳۲. المهدیه فی الاسلام، سعد محمد حسن، ص ۱۳۹.

۳۳. تاریخ سیاسی اسلام، حسن ابراهیم حسن، ج ۳، ص ۵۰۲.

۳۴. تاریخ شیعه و فرقه های اسلام، محمدجواد مشکور، ص ۲۱۳.

۳۵. احیای فرهنگی در عهد آل بویه، کرمر، ص ۱۱۵.

۳۶. تاریخ سیاسی اسلام، حسن ابراهیم حسن، ج ۳، صص ۵۱۰ – ۵۰۹.

۳۷. تاریخ اسلام، فیاض، ص ۲۰۹؛ تاریخ شیعه و فرقه های اسلام، مشکور، ص ۲۱۵.

۳۸. المهدیه فی الاسلام، سعد محمد حسن، ص ۱۴۸؛ تاریخ شیعه و فرقه های اسلام، مشکور، ص ۲۳۱.

۳۹. تاریخ شیعه و فرقه های اسلام، مشکور، ص ۲۲۲.

۴۰. همان، ص ۲۳۳.

۴۱. تاریخ سیاسی اسلام، حسن ابراهیم حسن، ج ۳، ص ۵۱۰.

۴۲. تاریخ ادیان و مذاهب جهان، عبدالله مبلغی آبادانی، ج ۳، ص ۱۱۱۴، انتشارات حُر، پاییز ۷۶، چاپ دوم.

۴۳. الموحدین در تاریخ اسلام (به اسپانیایی به عنوان «المحدث» «Almohades» و به انگلیسی تحت نام «یونتیاریانس» «Unitarians» آمده؛ فصلنامه تاریخ اسلام، سال سوم، بهار ۸۱، شماره ۹، مقاله دکتر وهاب ولی)

۴۴. المهدیه فی الاسلام، سعد محمدحسن، ص ۱۸۵؛ تاریخ شیعه و فرقه های اسلام، مشکور، ص ۱۲۷.

۴۵. فصلنامه تاریخ اسلام، شماره ۹، مقاله دکتر وهاب ولی، ص ۱۷۳.

۴۶. همان، ص ۱۸۱.

۴۷. المهدیه فی الاسلام، سعد محمدحسن، ص ۱۸۷.

۴۸. تاریخ عصر غیبت، پورسیدآقایی و… ص ۴۰۸، انتشارات حضور، چاپ اول، قم ۱۳۷۹.

۴۹. تاریخ اسلام، فیاض، ص ۲۱۶.

۵۰. دیوان سبط ابن التعاویذی، ص ۱۰۳، قاهره ۱۹۰۴ نشر «Margolioath»؛ المهدیه فی الاسلام، سعد محمد حسن، ص ۴۸.

منبع :انتظار – زمستان ۱۳۸۲، شماره ۱۰ – متمهدیان و مدعیان مهدویت

میرزا ابوالفضل تهرانى ‏ (ره)

اشاره:

ابو الفضل بن ابى القاسم طهرانى در سال ۱۲۷۳ هجرى قمرى متولد شده، دانشمندى ‏فاضل، متبحر در فقه، اصول، رجال، آشنا با حکمت، ریاضى، سیره و تاریخ و شاعرى توانمند ‏که به دو زبان عربى و فارسى شعر مى‏ سروده است‎  مصنف در سنین جوانى نزد پدر، منقول را فراگرفت، معقول را نزد آقا محمدرضا قمشه‏ اى و ‏میرزا ابو الحسن جلوه فراگرفت‎.‎

در سال ۱۳۰۰ قمرى به سمت نجف اشرف هجرت کرده، مدتى در درس علامه میرزا حبیب الله رشتى علیه ‏الرحمه تلمیذ نمود، سپس به سامراء رفته به شاگردى مجدد بزرگ میرزاى شیرازى مفتخر گردید ‏تا این که در سال ۱۳۰۹ قمرى به تهران مراجعت نموده به انجام وظایف شرعى مشغول گردید‏‎.‎

‎ ‎تألیفات‏

‏۱‏‎ . ‎شفاء الصدور فی شرح زیاره العاشور، کتاب مورد بحث‎.‎

‏۲‏‎ . ‎دیوان شعر عربى که در سال ۱۳۶۹ در تهران به اشراف سید جلال الدین محدث ارموى به ‏همراه مقدمه‏ اى در زندگى‏نامه و خصوصیات مصنف به چاپ رسید‎.‎

‏۳‏‎ . ‎صدح الحمامه، در زندگى‏ نامه‏ ى والد ماجدش و زندگى‏ نامه‏ ى خود‎.‎

‏۴‏‎ . ‎قلائد الدرر، در علم صرف‏

‏۵‏‎ . ‎الدر الفتیق، در علم رجال‏

‏۶‏‎ . ‎تمیمه الحدیث، در علم درایه‏

‏۷‏‎ . ‎میزان الفلک، در علم هیئت‏

‏۸‏‎ . ‎منظومه النحو، در علم نحو تا باب حال‏

‏۹‏‎ . ‎حاشیه المتاجر

‎ ‎وفات‏

وفات او در تهران در غره‏ ى شهر صفر سال ۱۳۱۶ هجرى قمرى بوده و در مقبره‏ ى والد ماجدش در ‏صحن امام‏زاده حمزه در بارگاه حضرت عبد العظیم مدفون است رحمه الله علیه .

موقعیت شیعه در عصر شیخ مفید

اشاره:

تشیع، تاریخ مظلومیت و غربت را با اشک و خون نگاشته است. بر فراز دار، در حبس های بی حساب، در شکنجه های مدام، در قتل و شکنجه زنان و کودکان، ناله های درد و مقاومت ر، هنوز می توان شنود. هرگز نمی توان آن را اسطوره و افسانه نامید. از تاریخ مسطور، یعنی راوی عیش حاکمان، هیچ گاه نمی توان روایت آن همه رنج و ستیز ر، انتظار داشت. رنج شیعه را بایستی در مشاهد به خون خفته هزاران شهید، از مشرق خاوران و خاک دیلمان تا سرزمین افریقای سیاه، جستجو نمود.

تا زمان حضور، وجود امام غنیمت بود و پشتوانه راه. با آغاز غیبت، کار دشوار شد و مسؤولیت شیعه دشوارتر. در این میان، نقش عالمان وارسته دین، که فرهنگ شیعی را با دشواری و سختی، حفاظت کردند و برای نسل هایی چون ما به یادگار نهادند، بس ارجمند و ستودنی است.

تاریخ شیعه، با این پایمردی ها رقم خورده است. این مجموعه، در آستانه هزاره یکی از طلایه داران فرهنگ شیعی (شیخ مفید) گرد آمده است. و در اولین نوشتار، گوشه ای از موقعیت شیعه در قرن چهارم، ترسیم می شود تا تلاش شیخ مفید، عینی تر و ملموس تر گردد.

مـراکز تشـیّـع

شیعه امامی، با گام های معقول، توانست به مرور، مراکز عمده ای را در جهانِ اسلام، برای خویش پیدا کند. آن مناطق ر، پایگاه های نشر اندیشه خویش، قرار دهد و خود ر، به عنوان یک واقعیت، بقبولاند.

با آن که شیعه در بغداد، از ابتدای حکومت عباسی، تحت فشار شدید بود، امّا در قرن چهارم، بخشی مهم از جمعیت بغداد ر، شیعیان تشکیل می دادند. در سال ۳۲۳، فقیهی حنبلی مسلک، به نام: بربهاری، با زیارت شیعیان در عتبات، مخالفت ورزید. آشوب های سختی در بغداد، پدید آمد. در نهایت، خلیفه عباسی به تخطئه اعمالِ بربهاری، بر آمد و دستور حبس پیروان او ر، صادر کرد.

ابن مسکویه، متن توقیع خلیفه: الراضی بالله ر، چنین روایت می کند:

(وقد تأمّل امیرالمؤمنین امر جماعتکم… فمن ذلک… نسبکم شیعه اهل بیت رسول الله صلی اللّه علیه وسلم الی الکفر والضلال وارصادهم بالمکاره فی الطرقات والمحالّ… وانکارکم زیاره قبور الائمه صلوات الله علیهم وتشنیعکم علی زوّارها بالابتداع…)۱

خلیفه در مورد جمعیت شم، به اندیشه پرداخت. از جمله ادعاهایتان، آن است که شیعیان اهل بیت پیامبر(ص) را به کفر و گمراهی نسبت می دهید و در راه ها و محلات، در کمین آنان می نشینید و آنان ر، آزار می کنید… همچنین با زیارت قبر ائمه(ع) مخالفت می ورزید و آن را بدعت می شمرید…

جملات فوق، گوشه ای از ادعانامه خلیفه عباسی، علیه جماعت حنبلی بغداد و رهبر آنان: بربهاری، است. در پایان توقیع، خلیفه به شدّت آنان را تهدید می کند و آن جماعت ر، به بازگشت از عقاید انحرافی، فرا می خواند.

حادثه فوق و برخورد خلیفه، قبل از قدرت آل بویه و حضور آنان در بغداد، رخ داد. این مسأله، نشان می دهد که شیعیان، حتی قبل از حاکمیت آل بویه، از چندان موقعیت و نفوذی در مرکز خلافت بهره مند بودند که توانستند خلیفه ر، با خود همراه کنند و او را برضد رهبر متعصب فرقه حنبلی در بغداد وادارند. غیر از محله کرخ، که مرکز اصلی شیعه در بغداد بود، محلاّت و مناطق دیگری نیز، به شیعیان، اختصاص داشت. از اشارات ابن جوزی، می توان استفاده کرد که محله های: براث، سوق السلاح، باب الطاق، سوق یحیی، الفرضه (که به بندر مشهور بود.) نیز جایگاه شیعیان بوده است.۲

مقدسی، در ارتباط با شهر بغداد چنین حکایت می کند:

(در بغداد، اکثریت با حنبلی ها و شیعه است.)۳

کوفه، از دیگر مراکز اصلی و دیرین شیعه است. گرچه در قرن چهارم، اقتدار آن کاسته شده، امّا همچنان از شهرهای عمده عراق، محسوب می شده است. مقدسی، جغرافی نگار معروف مسلمان، که در این قرن می زیسته، به این نکته تصریح می کند که جز محله باب کناسه، باقی کوفیان در زمره شیعیان هستند.۴

بصره، از مراکزی بود که تا قبل از قرن چهارم، شیعیان در اقلیت کامل در آن می زیستند. جاحظ، کوفه را شهری علوی و بصره را شهر هواداران عثمان می خواند. اما مقدسی، اظهار می دارد که در دوره وی (قرن چهارم)، بیشتر بصریان قدری و شیعه هستند.۵

این مطلب، نشان می دهد که در این شهر (در معادله جمعیتی) شیعه، از موقعیت مقتدری برخوردار بوده است. ناصر خسرو، که در قرن پنجم هجری، می زیست، به هنگام دیدار از شهر بصره، با ۱۳ مَشهد، به نام علی(ع) بر می خورد که زیارتگاه مردمان بود۶و این، نشاندهنده رواج اندیشه شیعی شهری بود که از قدیم، به شهر عثمانی و مخالفت علویان، شناخته می شد.

در منطقه شامات، مذاهب اهل سنت اکثریت را در اختیار داشتند، امّا در پاره ای از مناطق و شهره، شیعه حضور محسوس دارد. مقدسی، اظهار می کند که اهل طبریه و نیمی از نابلس و قدس و بیشتر عمان، شیعه هستند.۷

در منطقه جزیره العرب، پایگاه های شیعه در مناطقی از یمن: هجر و صعده، و عمان: منطقه رای، است.۸در منطقه مصر و مغرب، فتوای رسمی مذهب دولت فاطمی است، ولی مذاهب اهل سنت، اکثریت جمعیت را در اختیار داشتند.

در خراسان بزرگ، شیعه پایگاه چشمگیری نداشت. حکومت سامانی و بعد غزنوی، با اندیشه ها و گرایشهای شیعی، ستیزمندانه برخورد کردند. مقدسی، تنها راجع به شهر رقه، در منطقه قهستان، می گوید که آنان شیعه هستند و در مورد نیشابور نیز اظهار می کند که تشیع در آن جا جاذبه دارد.۹

در گرگان، مازندران و مناطق کوهستانی گیلان: منطقه دیلم، شیعه مقتدر و پرآوازه بود. دولت های علویان در طبرستان و نیز قیام آل بویه از منطقه شمالی و کوهستانی گیلان، نشانه ای از اقتدار شیعه در این منطقه بود.

قم، از مراکز اصلی شیعه بود. از دوره حضور ائمّه شیعه، همگان این شهر ر، شهر شیعی شناخته اند. بسیاری از اصحاب امامان و راویان، از این مرکز برخاسته اند.

جمعه، که نمودی از مراسم رسمی دستگاه حکومت بود، در این شهر، رونق نداشت. تنها در دوره آل بویه است که مجدداً این مراسم، احیا گشت.۱۰در مجموع، آوازه تشیع قم، در جهان اسلام طنین افکن بود.

در ری نیز، شیعه پایگاه مقتدری داشت. نجاشی درباره کلینی، اظهار می دارد:

(چهره سرشناس شیعیان در ری بود.)۱۱

در سال ۴۲۰ که سلطان محمود غزنوی به ری هجوم برد، بسیاری از شیعیان را به قتل رسانده درباره برخورد وی، نوشته اند:

(با شیعیان، که در این تاریخ نیمی از جمعیت شهر ری و تمامت مردم نواحی و از جمله پهنه تهران را تشکیل می داد، راه خشونت و ایذاه را در پیش گرفت و بسیاری از ایشان را از دم تیغ گذراند… محمود به شیعیان تهمت قرمطی بودن می زد و بسیاری از اکابر ایشان را به همین تهمت به چوبه دار کشید).۱۲

حادثه فوق، نشان می دهد که در قرن چهارم، شیعه در شهر ری، فراوان بوده است. عدد شیعه در منطقه خوزستان. مقدسی اظهار می کند که نیمی از مردم اهواز، شیعی مذهب هستند.۱۳ در مناطق فارس، از وجود پایگاهها و مراکزی برای شیعه در کرانه های دریا یاد می کند. ۱۴در منطقه سند، از شهر ملتان یاد می کند که باور شیعی دارند.۱۵ آنان، شیعه اسماعیلی بودند. برای فاطمیان مصر، خطبه می خواندند و هدایا و پیشکش به سوی خلیفه فاطمی، می فرستادند.۱۶

مجموع مطالب در این فصل، نشان می دهد که در قرن چهارم، تشیع در مناطق مختلف جهان اسلام، پایگاه هایی مقتدر و جدّی، در اختیار داشت. کسانی که می کوشند گسترش اندیشه شیعی را تنها و امدار دولت هایی چون: آل بویه بدانند، راه صوابی را نمی پویند. بله، دوره آل بویه، فرصتی مغتنم برای شیعه بود و در فصل پسین، از آن یاد خواهد شد. امّا اشارات گذشته، نشان می دهد که اندیشه شیعی، حتی قبل از قدرت بویهیان، تفکّری مطرح و جدّی در جهان اسلام بود.

حکومتهای شیعی

نیمه دوم قرن سوم، شیعه تجربه اولین اقتدار سیاسی ر، گذراند. در شمال ایران، در منطقه طبرستان، حکومت علویان، شکل می گیرد. در فاصله ۲۵۰ تا ۲۷۰ه، داعی کبیر و پس از وی، داعی صغیر تا ۲۸۷، حکومت مناطق مختلفی از طبرستان را در اختیار می گیرند. در آن سال، حکومت علویان از دولت سامانی، شکست می خورد. امّا پس از چندی، در سال ۳۰۱هـ . ق. داعی ناصرالحق، حکومت را در اختیار می گیرد. پس از وی، حسن بن قاسم تا ۳۱۶ هـ . ق. حکومت مناطقی از شمال ایران ر، در دست دارد. در آن سال، حکومت علویان، به دست سرداران دیلمی برچیده می شود و اولین تجربه حکومت شیعی، به شکست می انجامد.۱۷

در گرایش مذهب رهبران علوی طبرستان، ابهاماتی وجود دارد. غالب مورخان، آنان را زیدی، خوانده اند، ولی شاید بتوان قراینی بر شیعه دوازده امامی بودن آن ارائه کرد.۱۸

حکومت شیعی دیگری که در اوائل قرن چهارم رخ نمود، دولت حمدانیان بود. این دولت شیعی، از درون قبائل عربی برخاست و به نوعی استقلال و خودمختاری در برابر خلافت عباسی دست یافت. مرکز اصلی این دولت، در موصل وحلب بود.

ناصرالدوله حمدانی، در منطقه موصل از سال ۳۱۷ مستقر بود. سیف الدوله حمدانی، از سال ۳۳۲، در حلب حکومت یافت. تمایلات شیعی این دولت، مشهور بود.۱۹ در پولهای مسکوک بازمانده از دولت حمدانی، به امامت و ولایت حضرت علی(ع) تصریح شده است.۲۰ دولت سیف الدوله حمدانی، به خاطر مجاورت مرزی با بیزانس (روم شرقی) درگیری ها و جنگ های متعددی با آن کشور داشت. گفته می شود: چهل جنگ بین دولت حمدانی حلب و روم شرقی، رخ داد.۲۱ جنگهایی که گاه به سود دولت حمدانی حلب بود و گاه روم شرقی، پیروز بود.

دولت حمدانی، به دانش دوستی و هنرپروری شهره بود. بخشی از دانشوران و ادیبان قرن چهارم، با دربار حمدانی ارتباط داشتند. نامورانی چونان: ابونصر فارابی، المتنبی، ابوالفرج اصفهانی و…

دولت حمدانی، تجربه ممتدتری از یک حکومت شیعی بود. این دولت، گرچه در شمال عراق، دوامی نیافت و به سبب درگیری با آل بویه، پس از چند دهه از پا درآمد، امّا دولت حمدانی حلب، تا سال ۳۹۴، ادامه یافت و پس از آن، از توابع قلمرو دولت فاطمی شد.

دولت مقتدر فاطمی ، تجربه دیگری از حکومت شیعی بود. این دولت، گرچه از غرب افریقا برخاست، امّا به سرعت توانست خود را در مجاورت مرزهای خلافت عباسی قرار دهد و خطری جدّی برای آن حکومت به حساب آید. مخاصمات و رقابتهای دولت های عباسی و فاطمی، حدود ۳ سده، ادامه یافت، تا آن که حکومت فاطمی، به دست ایوبیان، برچیده شد.۲۲

دولت فاطمی، گرچه به یک گرایش شیعی وابسته بود (اسماعیلیه)، اما در مجموع، نشانه ای از قدرت رو به رشد شیعه در جهان اسلام بود. توسط این دولت، سنّت های و شعایر شیعی، چون: مراسم عید غدیر، عاشورا و… در مصر و مناطق تابع حکومت فاطمی، رواج یافت.۲۳ سنت ها و مراسمی که در نیمه دوم قرن چهارم در منطقه خلافت عباسی توسط آل بویه نیز رسمیت یافت و در سده های بعد، جزو مراسم رسمی و سنتی مراکز شیعی نشین شد.

دولت فاطمی، منبعی برای الهامات شیعی در خارج از قلمرو خویش نیز، بود. گرایش های اسماعیلی در کشورهای عربی و نیز ایران، ارتباط معنوی و تشکیلاتی با آن دولت، داشتند جنبش قدرتمند اسماعیلی در قرن چهارم به بعد، اعتماد معنوی و روحی به دولت فاطمی داشت. کسانی مانند ناصر خسرو، در غربت سمنگان، به یاد خلیفه فاطمی مصر، جان می یافتند و در گسترش باورهای شیعی، می کوشیدند.۲۴

حکومت دیگر شیعی در این دوره، دولت آل بویه است. این سلسله،توانست از منطقه ری تا پایتخت خلافت عباسی ر، تحت پوشش قرار دهد. حضور این سلسله در مرکز خلافت عباسی، به آن ویژگی خاص بخشید. دستگاه خلافت که در برابر رهبران شیعی ایستادگی کرده بود و آنان را در دوره های متوالی، حبس و شکنجه و آزار کرده بود، اینک در اختیار و مقهور یک سلسله شیعی قرار گرفته بود.

رابطه سلسله آل بویه با خلافت عباسی ر، در دو برهه می توان خلاصه کرد:

۱ . دوره حاکمیت مطلق آل بویه بر دستگاه خلافت: در این مقطع، ۳۳۴ تا ۳۸۹هـ . ق، خلیفه از امتیازات سنتی، خویش خلع شد. در این دوره، سلاطین آل بویه، مستقر در بغداد، حکومت حقیقی را در اختیار داشتند. در همین دوره است که در سال ۳۵۲ هـ. ق توسط معزّالدوله، مراسم سوگواری عاشورا و نیز جشن و سرور در روز عید غدیر، علنی می شود و از سوی حکومت، رسمیّت پیدا می کند.۲۵

۲ . تضعیف قدرت آل بویه در دربار عباسی: این مقطع، ۴۴۷ ـ ۳۸۹هـ . ق. قرار داشت دو عامل در تضعیف آل بویه و احیای نسبی قدرت خلافت، مؤثر بود:

۱ . زوال تدریجی قدرت آل بویه، به خاطر غیبت های مکرر امرای آل بویه از بغداد.

۲ . ظهور سلطان محمود غزنوی در خراسان بزرگ (۳۸۹ هـ . ق.) سلطان محمود غزنوی، با فتوحات مکرر، دولت مقتدری را در شرق خلافت اسلامی، پدید آورد. وی، مکرراً خود را وفادار دستگاه خلافت عباسی نشان داد. همچنین خود ر، دشمن سرسخت دشمنان خلیفه، بویژه قرمطیان و شیعیان می خواند. جهت گیری سلطان غزنوی، امیدهای نوی را در دل خلافت بغداد، پدید آورد. بازگشت مجدد به دوره اقتدار و سقوط سلسله شیعی که دستگاه خلافت را به بازی گرفته بود.

در حاشیه مسأله پیدایش دولت های مقتدر شیعی، در اواخر قرن سوم و قرن چهارم، نکات ذیل، می تواند سودمند بنماید:

۱ . پیدایش دولت های شیعی، در این دوره، توانست فرصت تجدید قوا را برای شیعه پدید آورد.۲۶

توضیح بیشتر آن که جنگ و گریز مداوم شیعه، در سده های اولیه، این خطر را پدید آورد که مصادر اصلی اندیشه شیعی (احادیث ائمه شیعه و…) نایاب شود و به مرور زمان، از دسترس خارج گردد. تفکّر شیعی، از مباحثه و آموزش، محروم بماند و در نتیجه تکامل فهم دینی، دشوار گردد. حالت اختفا و زندگی تقیه ای، دسته بندی های درونی را افزون کند و…

نکات فوق، گوشه ای از مشکلات شیعه در دوره سختی و اختفاست. ادامه این شرایط، می توانست تشیع را در سطح اندیشه ای فرقه ای و غیر بارور، متوقف سازد و امکان پویائی و قدرت معارضه آن را با گرایشهای مذهبی ـ فکری دیگر، سلب کند.

پدیدار شدن سلسله های شیعی، دوره فترت را برای عالمان مذهبی پدید آورد. فقیهان، محدثان، متکلمان و فیلسوفان شیعی،توانستند در فضای مناسب موجود،مصادر و منابع متفرق شیعه را باز یابند. به احیا و تهذیب احادیث بپردازند. آنان توانستند با مباحثات فقهی و کلامی، حقیقت اندیشه شیعی را باز گویند و پیرایه های موهوم ر، بزدایند. در پرتوی امنیت اجتماعی برای شیعه، زمینه را برای جذب نیروهای جدید فراهم کنند و…

آثار فوق، ایجاب می کند که نقش دولت های شیعی در این دوره، مثبت ارزیابی شود. حرمت نهادن عالمان شیعی به امرای شیعی مسلک، برخاسته از درک آنان از واقعیّت موجود زمان بود. آنان، دریافته بودند که فرصت موجود، ابزاری مؤثر و کار آمد در راه گسترش اندیشه شیعی است و با این تلقّی، روابط و مناسبات مناسبی با آنان برقرار کردند.

۲ . حکومت های شیعی، در این دوره گرفتار مشکل عام قدرتهای بشری شدند. پس از مدتی، به اسراف و اتراف روی آوردند. خوشگذرانی را پیشه کردند. در مسیر حفظ قدرت و یا بسط آن، حتی به نزدیکان خویش، رحم و شفقت نکردند. جنگهای مداوم در راه گسترش قدرت و یاحذف رقب، تاریخ این دولتها را رقم زد و آنان ر، در پیچ و خم قانون فراگیر منحنی اعتلا و انحطاط قدرتهای سیاسی قرار داد. مروری حتی اجمالی بر تاریخ مکتوب و ماندگار از این دولته، نشانگر راستی این دعوی است.

۳ . تنازعات درونی حکومت های شیعی، مشکل دیگر بود. در حدود یک قرن و نیم حاکمیت آل بویه، تنازعات مداومی میان برادران و بستگان، رخ داد. لشکرکشی های پیوسته درونی که در نهایت، تضعیف هر دو دسته متخاصم را به دنبال داشت. از سوی دیگر، سلسله های شیعی با یکدیگر، همدلی نشان نمی دادند. منازعات پیوسته ای میان دولت حمدانی شمال عراق (موصل) و سلسله بویه رخ داد و در نهایت، دولت شیعی حمدانی موصل، توسط آل بویه سرنگون شد.۲۸

در مجموع، دولت های شیعی در این دوره، به جای درک موقعیت و احساس شرایط، به منازعات قدرت، دلخوش شدند و آینده اقتدار را در این داو، به رایگان باختند. نتیجه آن شد که پس از سقوط آل بویه (و پس از اندی خلافت فاطمی) شیعه تا دوره صفویه، از دستیابی حکومت سیاسی مقتدر، محروم ماند.

منازعات فرقه ای

قرن چهارم، اوج تضادها و اصطکاک های مذهبی است. در این میان، مخاصمات سنّیان و شیعیان، فصلی مهم از تاریخ را در بر دارد. مروری گذرا بر تاریخ ابن اثیر، نشانگر گوشه ای ازاین حوادث، خواهد بود:

۳۴۵ هـ . ق. اختلاف سختی میان اصفهانیان و قمیان اتفاق افتاد. عامل آن، این بود که از فردی قمی، که از ملازمان مسؤول پلیس و امنیت اصفهان بود، نقل شد که یکی از صحابه را دشنام داده است. مردم، شورش کردند و در جمعی انبوه، گرد آمدند و در اداره پلیس، تجمع کردند. گروهی در این حادثه، به قتل رسیدند. مردم اصفهان، اموال تاجران قمی را غارت کردند. خبر به رکن الدوله، رسید۲۹٫٫٫

۳۵۳هـ. ق. در این سال، همچون سال پیش، معزوالدوله دستور داد بازارهای بغداد را ببندند و مراسم عزا بپادارند. در نتیجه برخورد سختی میان شیعیان و سنّیان اتفاق افتاد. گروهی مجروح شدند و اموال فراوانی،غارت شد.۳۰

۳۶۲ هـ . ق. در این سال، یکی از مأموران دولتی و متعصب اهل سنّت، محلّه کرخ را به آتش می کشد. آتش گسترده ای، این مرکز شیعی نشین را در بر می گیرد. هفده هزار در آتش می سوزند، سیصد دکان و خانه های فراوان، طعمه حریق می شوند، سی و سه مسجد نابود می گردد۳۱ و…

۳۸۰هـ . ق. پس از بازگشت بهاءالدوله از بغداد به اهواز، عیاران در دو سوی بغداد، آشوب کردند. درگیریهایی بین شیعه و سنی رخ داد. کشتار فراوانی، اتفاق افتاد. برخی از محلّه ه، به آتش کشیده شد. اموال فراوان،غارت رفت. خانه هایی خراب شد. چندین ماه، آشوب ادامه داشت تا بهاءالدوله، به بغداد بازگشت.۳۲

۳۸۲ هـ. ق. در این سال، مجدداً میان اهل کرخ، مرکز شیعه نشین بغداد، و سنیان، درگیری رخ داد. محمد بن الحسن بن الحاجب، به رفع آشوب پرداخت. آن قدر کشت و دار زد تا شهر آرام گرفت!۳۳

۳۸۹ هـ . ق. اهل بصره، در مقابل جشن و سرور عید غدیر و نیز عزاداری عاشور، دو روز را برای عزا و جشن قرار دادند. بیست و شش ذی الحجه را به عنوان: روز غار، قرار دادند و در آن روز، به جشن و سرور می پرداختند. هیجده محرم را به عنوان سالگرد قتل مصعب بن زبیر، روز عز، اعلان کردند و به عزاداری، رو می آورند.۳۴

۳۹۱ هـ . ق در این سال، اهل سنّت به پشتیبانی نیروهای ترک بغداد، علیه شیعیان محلّه کرخ هجوم می بردند.۳۵

۳۹۳هـ . ق . در بغداد، فتنه سختی در گرفت. مفسدان و رهزنان، مسلّط شدند. بهاء الدوله، ابوعلی استاذ بن هرمز، عمید الجیوش، را به عراق، فرستاد تا امور را سامان دهد.پس از رسیدن به بغداد، دستور داد که اهل سنّت و شیعه، حق اظهار مذاهب و عقایدیشان را ندارند. پس از آن، شیخ مفید را تبعید کرد.۳۶

۳۹۸ هـ . ق. در ماه رجب، آشوبی در بغداد اتفاق افتاد. آغاز آن، چنان بود که فردی از هاشمیان محلّه باب البصره، پیش شیخ مفید آمد و او ر، آزار داد. شاگردان شیخ، برآشفتند و به سوی ابوحامد اسفرایینی و ابن اکفانی، دو فقیه اهل سنّت بغداد رفتند و آنان ر، دشنام دادند. فقهای دیگر اهل سنت را نیز، جستجو کردند، آنان گریختند. ابوحامد اسفرایینی، به منطقه دار القطن منتقل شد. فتنه و آشوب، بغداد اوج گرفت. سلطان،دستور داد عده ای را گرفتند و به زندان، افکندند. شهر، آرام شد. ابوحامد اسفرایینی، به مسجد خویش بازگشت و شیخ مفید، از بغداد، تبعید شد. علی بن مَزید در رابطه با وی، شفاعت کرد و به بغداد، بازگشت.۳۷

۴۰۶هـ .ق. اختلاف و نزاع میان محله کرخ و محله باب الشعیر، رخ داد. فخرالملک، عملکرد شیعیان محله کرخ را ناشایست دانست و آنان ر، از برپایی مراسم نوحه و عزاداری پنج روز عاشور، منع کرد.۳۸

۴۰۷ هـ . ق. در این سال، شیعیان بسیاری در مناطق گوناگون افریقیه، یه قتل رسیدند. منشأ آن، چنان بود که معزّبن بادیس به قیروان آمد، به جمعی برخورد کرد، گفت: اینان کیانند؟ پاسخ دادند: جماعت رافضه هستند و ابوبکر و عمر را دشنام دهند. معزّبن بادیس گفت: خداوند از ابوبکر و عمر راضی باد.

بلافاصله،عوام قیروان، به محله شیعیان، المقلی، آمدند و آنان ر، به قتل رساندند و اموالشان را غارت کردند. ریشه آن هم، چنان بود که نظامیان و هواخواهان آنان، به غارت اموال شیعیان، طمع داشتند. والی قیروان نیز، آن را می خواست; زیرا شنیده بود که ابن بادیس می خواهد او را برکنار کند. در نتیجه می خواست شهر را به آشوب بکشاند.

در این حادثه، جمع بسیاری از شیعه، نابود شدند و در آتش سوختند و خانه های آنان، غارت گردید. در پی آن کشتار شیعه در تمام افریقیه، آغاز شد. گروهی از باقیماندگان آنان، در قصر منصور، در نزدیکی قیروان، تحصّن کردند. اما عوام، آنان را محاصره کردند و بر آنان سخت گرفتند، تا آن که از گرسنگی به تنگ آمدند. یکایک آنان، که بیرون می آمدند، کشته شدند. گروهی از آنان در مهدیّه، به مسجد جامع، پناه بردند، امّا در همان ج، به قتل رسیدند! شاعرانِ بسیاری، از این حادثه یاد کرده اند. گروهی فرحناک و شادمان و جمعی اندوهگین و گریان!۳۹

۴۰۷ هـ . ق. اختلافی بین اهل سنت و شیعه در شهر واسط رخ داد. سنّیان، پیروز شدند و رهبران شیعی و علویان، به علی بن مَزید پناه بردند و از او، یاری طلبیدند.۴۰

۴۰۸ هـ ق. آشوبی میان سنیان و شیعیان بغداد، درگرفت. القادر بالله، از شیعه، معتزله و دیگر مذاهب،تعهد خواست که در مسائل مذهبی، از مناظره و مباحثه، پرهیز کنند. او تهدید کرد که هرکس نافرمانی کند، مجازات خواهد شد.۴۱

وقایع فوق، می تواند گوشه ای از موقعیت و مسائل شیعه را در مقطع اوج فعالیت و شهرت شیخ مفید، بازگو کند. فضای اجتماعی که شیعه با آن درگیر بود و رهبر مذهبی شیعه، شیخ مفید، تماس نزدیکتری با آن داشت و در کشاکش آن حوادث، حداقل سه تبعید و نیز توهینها و آزارهایی ر، به جان خرید.

در حاشیه رخدادهای یاد شده، اشاره ای به چند نکته می تواند سودمند باشد:

۱ . اقتدار آل بویه، این سود را داشت که به شیعه، موقعیتی رسمی بخشید،اما در جنب آن، حسدها و کینه هایی را نیز پروراند. نتیجه آن شد که در شرایط غیبت آل بویه از بغداد و یا دوره ضعف آنان، کینه توزیها از سوی عوام اهل سنت و گاه خواص! اوج یافت و شیعه، مورد شکنجه ها و آزارهای مکرر قرار گرفت.

۲ . شیعه امامیّه در این دوره، به قدرت آل بویه تکیه کرد. این اتک، سودمندی های بسیاری را داشت، اما بناچار جامعه شیعی، در معادلات سیاسی نیز جای یافت. آل بویه، رقبا و دشمنانی داشتند. در بغداد قوای نظامی ترکان، رقیب جدّی دیلمیان به حساب می آمدند، نتیجه صف بندیه، آن شد که نیروی نظامی ترکان در بغداد، به عنوان نیروی حامی اهل سنت، به حساب آید. در تمامی رقابتهای ترکان و دیلمیان، به گونه ای پای سنیان و شیعیان نیز به میان می آمد. اهل سنّت بغداد، به نیروی نظامی ترکان دلبستگی نشان می دادند و شیعیان، نیروی نظامی آل بویه را به حمایت می طلبیدند.

۳ . گوشه ای از نمونه های یاد شده، نشان می دهد که چگونه بخش عمده ای از منازعات، از هواها و آمال جاه طلبان و ثروت اندو زان برخاسته بود. نمونه قتل و غارت و حشیانه شیعه در منطقه افریقیه، از آن نمونه هاست. حاکم شهر، برای ناامن نشان دادن شهر و تثبیت خود، جماعت اهل سنت را بر شیعیان می شوراند، نظامیان به نیت نهب و غارت، به آشوب دامن می زنند. این نمونه، گوشه ای از روایت تاریخ است.

۴ . قرن چهارم، دوره ضعف و افول خلافت عباسی است. ضعف دستگاه خلافت، میدانی را برای مباحثات و ارائه آزاد اندیشه ها و افکار، فراهم آورد. فیلسوفان، متکلمان، و فقیهان مذاهب و فرق مختلف اسلامی، به عرضه متاع فکری خویش پرداختند. مباحثات پردامنه ای درگرفت. این گونه مناظرات و مباحثات، گرچه در تکامل دانش های دینی، مؤثر افتاد، امّا موجب شد که احساسات عوام نیز، اوج بگیرد و تعصبات فرقه ای، مجال ظهور و بروز پیدا کند. التهاب عواطف مذهبی، شورشها و آشوبهایی را پدید آورد. سوء تفاهم هایی را سامان داد. به رقابت های بی فرجاخم، دامن زد. نتیجه آن شد که به عنوان نمونه: چون شیعه، روز عید غدیر را جشن و سرور مذهبی خویش، قرار داده بود، متعصّبان اهل سنّت، در اندیشه احیای روز غار و تجلیل از خلیفه اول، برآمدند و بیست و شش ذی الحجّه ر، روز عید و جشن قرار دادند. و از این نمونه ه، فراوان رخ داد. انرژی متراکم و انباشته در جهان اسلام، صرف منازعاتِ بی حاصل شد. در شرایطی که امپراتوری بیزانس، خیالاتی داشت و حوزه ارضی مسلمانان، در معرض تاخت و تاز آنان بود، رقابت ترک و دیلم، شیعه و سنی و… مسأله اصلی جهانِ اسلام شده بود. ن تیجه این روند نامیمون، آن شد که در دهه های پایانی قرن چهارم، علایم ضعف و انکسار در تمدن اسلامی رخ نمود و قرن پنجم هجری، مبدأ انحطاط برای آن تمدن شکوهمند گشت. در دهه پایانی این قرن جنگهای صلیبی، شکل گرفت و حدود دویست سال، جهان اسلام را به خود مشغول کرد. واقعه ای که ریشه و مایه آن ر، بایستی در شرایط نامناسب منازعات فرقه ای قرن چهارم، جستجو کرد.

موقعیّت اجتماعی شیعه

شیعه در دوره اموی، در حاشیه قدرت زیست. در این دوره، هیچ شخصیّت آشنای شیعی را نمی بینیم که به دورن دستگاه حاکمیّت، ره بیابد. زیرا حکومت اموی، میدانی برای حضور شیعه در صحنه مدیریت، باقی نگذاشت.

در دوره عباسیان، گاه و بیگاه زمینه هایی برای حضور شیعه در بخشهایی از دستگاه حکومت پدید آمد. در مواردی، شیعیان با مخفی نگه داشتن باورهای مذهبی خویش، توانستند به مناصب نسبتاً عمده و مهمی دست یابند. شخصیت هایی چون: ابن یقطین، نجاشی، والی اهواز، و … از این نمونه هایند.

با آغاز دوره ضغف خلافت عباسی پس از متوکّل، شیعیان توانستند موقعیت های مناسبتر سیاسی و اجتماعی ر، کسب کنند. حتی پاره ای از وزرای خلفای عباسی، چون: خاندان آل فرات به گرایش های شیعی، شهرت دارند. خاندان نوبخت در بغداد و در دربار عباسی، نفوذ داشتند. ابو عبد اللّه حسین بن علی نوبختی، مدتی پست مهم وزارت خلافت عباسی را در اختیار دارد۴۲ (در سال ۳۲۵هـ) ابن مقله، شخصیت هنرمند و سیاسی دوره عباسی، در شرایط ادبار روزگار، به حسین بن روح نوبختی، نائب سوم حضرت حجت، پناه برد تا موقعیت خود را در دربار عباسی، مجدداً تثبیت کند.۴۳ خانه حسین بن روح نوبختی، محل رفت و آمد اعیان بغداد بود و امکانات مالی و قدرت اجتماعی وی، موجب آن بود که در دستگاه خلافت، حرمت و اعتباری ویژه، داشته باشد.۴۴

نمونه های فوق، نشان می داد که حتی قبل از حضور آل بویه در بغداد، شیعیان از قدرت سیاسی و اجتماعی درخور و شایسته ای بهره مند بودند. هر چند این نکته را نمی توان انکار کرد که با اقتدار آل بویه، این روند سرعت یافت و در تمامی مناطق تحت سلطه آل بویه، شیعه این امکان را یافت که به برخی از مناصب و پست های اجتماعی، دست یابد. تاریخ قم، از متون کهن و ارجمند این دوره است و نویسنده آن، تصریح می کند که برادر او مدّتی والی قم بوده است و در پرتوی نفوذ و امکانات او، توانسته است اطلاعات ذی قیمت تاریخ قم ر، گرد آوری کند.۴۵

در دوره آل بویه، برخی از شیعیان عنوان: امیرالحاج را از سوی حکومت عباسی، دریافت کردند. نقابت علویان، در اختیار شیعه قرار گرفت. پدر سید رضی و مرتضی، نقابت علویان را در اختیار داشت. در سال ۳۹۴، حکم نقابت علویان، قاضی القضات امارت حج و دیوان مظالم را از سوی امرای آل بویه، دریافت کرد. خلیفه عباسی تمامی موارد را جز قاضی القضاتی وی، تنفیذ کرد.۴۶ پس از درگذشت وی، سید رضی به مقام نقابت علویان، دست یافت و بر او لباس رسمی سیاه، پوشانده شد. ابن اثیر می نویسد:

(او نخستین علوی بود که لباس رسمی سیاه را پوشید.)۴۷

پس از فوت سید رضی، سید مرتضی مناصب نقابت علویان، امارت حج و دیوان مظالم را در اختیار گرفت.۴۸

شیعیان، از چندان اعتبار و حرمتی در دستگاه آل بویه برخوردار بودند که بارها نقش سفارت و میان جیگری را بر عهده داشتند. شریف احمد موسوی، پدر سید رضی و مرتضی، مکرراً در مخاصمات و درگیریه، نقش میانجی داشت.۴۹

در مجموع، قرن چهارم هجری، دوره ای است که شیعه، امکان بیشتری برای احراز مناصب و پستهای اجتماعی پیدا می کند. مشاغل عمده ای را در اختیار می گیرد و خود ر، با واقعیت های اداره اجتماعی، درگیر می کند.

نهضت فرهنگی شیعه

قرن چهارم، عهد باروری و شکوفایی فرهنگ شیعی است. در این دوره تحولات بسیاری رخ نمود و زمینه های باروری و رشد اندیشه شیعی ر، فراهم ساخت. گوشه ای ازاین رخدادها می تواند اهمیت این دوره را در تاریخ فرهنگ شیعه، بازگو کند.

۱ . حدیث: متون روایی شیعه در قرون اولیه، متفرق و پراکنده بود. تا سال ۲۶۰هـ ق. بیش از شش هزار و ششصد اصل و کتاب نوشته شده بود که معروفترین آنه، اصول اربعمائه بود. در اواخر قرن سوم و در قرن چهارم است که اندیشه (جوامع حدیثی) پدید آمد. در ابتدا (کلینی) با نگارش کافی و سپس صدوق با تدوین من لایحضره الفقیه در این راه گام برداشت. در اوائل قرن پنجم، شیخ طوسی با تاٌلیف تهذیب الاحکام و سپس استبصار این راه را ادامه می دهد. در پرتوی این تلاش بی وقفه است۵۰ که شیعه از داشتن (مجامع حدیثی)، بهره مند می شود وامکان اجتهاد متکی بر نصوص فراهم می آید.

۲ . رجال: دانش رجال شیعه، در قرن چهارم، گستره ای وسیع یافت. مایه های محکم و اصیل علم رجال شیعی، در این دوره پایه ریزی شد. شخصیت هایی، چون: ابوغالب زراری (م ۳۷۶) ابو عمرو محمد بن عبد العزیز کشی، متوفی حدود نیمه قرن چهارم، حسین بن عبید اللّه بن ابراهیم الغضائری (م ۴۱۱) از ناموران این فن در قرن چهارم، محسوب می شوند. در پرتوی تلاش آنان دانش رجال در شیعه، قوت می یابد و بازوی پرتوان اجتهاد دینی می گردد.

۳ . فقه: با پایان یافتن دوره غیبت صغری، شیعه، وارد تجربه جدیدی می شود. گرچه عملکرد فقاهت واجتهاد، در عصر حضور امامان، بی سابقه نبود، امّا اوّلاً حضور ائمه، امکان تصحیح انظار را فراهم می آورد و ثانیاً در مسائل نو پدید،امکان مراجعه به امام، مسدود نبود. آغاز غیبت کبری، فقیهان شیعه را در برابر مسائل ویژه ای قرار داد و سبک ها و شیوه هایی را پدید آورد. در این میان، سه مسلک ذیل نام بردنی ترند:

مسلک اول: گرایش اهل حدیث که تلاش داشتند مسائل فقهی را با متن روایات و نصوص پاسخگویی کنند. کسانی مانند ابن بابویه (م:۳۲۹) و صدوق (م:۳۸۱) را می توان در این زمره، نام برد.

مسلک دوم: گرایش کسانی مانند ابن ابی عقیل (م: حدود ۳۵۰) و ابن جنید (م:۳۸۱) که با اندیشه بازتری برخورد می کردند و گویا ابن جنید، از به کار بردن قیاس و یا امتحانات عقلی امتناعی نشان نمی داده است.

گفته اند: عضدالدوله، فتوای ابن جنید را مبنای حکومت خویش قرار داده بود. اگر چنان دعویی راست باشد، می توان این احتمال را جدّی گرفت که فتاوی ابن جنید، کارسازی بیشتری را در قوانین حکومتی داشته است.

مسلک سوم: گرایش میانه که از سوی شیخ مفید و سپس شاگردان وی، تعقیب شد. این گروه ضمن حرمت نهادن به نصوص، برای قوانین دانش اصول ارزش و بها قائل بودند، در نقل فتاوی، به روایت متن نصوص تقیّد نداشتند و…

گرایش اخیر، به مرور، مسلک مسلط و حاکم فقهی شد. فقیهان شیعی پس از شیخ مفید، به مسلک وی گرویدند و تا دوره اخباریان، اندیشه بلامنازع در سبک اجتهاد دینی بود.

۴ . اصول: دانش اصول در دوره حضور امامان، شکل یافت و رساله هایی در مباحث اصولی، نگاشته شد. اما آن نگاشته ه، عمدتاً درباره یک یا چند موضوع اصولی نوشته شده است. در قرن چهارم، تألیفات جامع اصولی رخ می نمایند. شیخ مفید، با نگارش یک دوره نسبتاً جامع (هر چند مختصر) اولین گامها را بر می دارد.۵۱ شاگرد وی، سید مرتضی، با نگاشتن: الذریعه الی اصول الشریعه، این راه را ادامه می دهد و شیخ طوسی باتألیف: العده فی الاصول این راه را تکمیل می کند.

۵ . کلام: دوره آزادی فکری و امنیت نسبی شیعه، این امکان را برای عالمان شیعی پدید آورد که با مناظرات و تألیفات، دانش کلامِ شیعی را بارور سازند. مناظرات متعددی از سوی شیخ صدوق در حضور رکن الدوله رخ می دهد که وی، به برخی از آنها در کتاب اکمال الدین، اشاره می کند. شیخ مفید، سراسر حیات پربار خویش ر، در مرزبانی از حوزه اعتقادی شیعه می گذراند. کتاب الفصول المختاره من العیون والمحاسن بخشی از مناظرات اوست که توسط شاگرد وی، سید مرتضی، گردآوری شده است. از این مجموعه استفاده می شود که او با شخصیت های بنام از فرقه های اسلامی و غیر اسلامی بحث و مناظره داشته است. معتزلیان، زیدیان، پیروان مذهب کرابیسی، اسماعیلیان، عباسیان جبری مسلکان اهل حدیث و ملحدان طرفهای بحث و مناظره شیخ مفید در این مجموعه هستند. توجّه به تفاوت دیدگاههای مذاهب یاد شده، می تواند وسعت دانش مفید را بازگو کند. همچنین این نکته را نیز در بردارد که کلام شیعه، در پرتوی این مباحثات توانِ خویش را بازیافت و قدرت بقا و گسترش در سده های بعد را پیدا کرد.

۶ . ادب و شعر: در این عهد، شاعران نام آوری در میان شیعه پدید آمدند. تألیفات ادبی ماندگاری از سوی شیعه تدوین شد و مؤلفان شیعه در تاریخ ادبیات جهانی، درخشیدند. ابوالفرج اصفهانی، که از خاندان اموی بود، ولی گرایش شیعی داشت، با تدوین الاغانی و اهدای آن به امرای شیعی حمدانی اثری جاودان پدید آورد. شاعرانِ توانایی نظیر سید رضی، در تاریخ شعر عربی، از یاد نابردنی هستند. شاعرانی که با هنر خدا داد خویش، توانسته اند نام شیعه را با برگ زرین در دفتر هنر و ادبیات انسانی، بنگارند.

۷ . کتابخانه ها: در این دوره، کتابخانه های عظیمی در میان شیعه، پدید آمد. مهمترین آن کتابخانه دارالعلم در محله کرخ بغداد بود که توسط شاپور بن اردشیر تشکیل شد و تا زمان نهب و غارت آن، عمده ترین کتابخانه بغداد به شمار می آمد.۵۲ کتابخانه صاحب بن عباد، وزیر شیعی آل بویه نیز، بی نیاز از توصیف می نماید.۵۳

کلمه پایــانی

در خاتمه سخن، می توان بر این نکته تأکید ورزید که ملته، در پرتوی شعور تاریخی شان حیات می یابند. جامعه شیعی نیز مستثنای از آن نیست. تنها در سایه تلاشی وافر و بایسته درباره تاریخ تحولات شیعه، می توان از گذشته خویش سخن گفت. با گرایش های مذهبی دیگر، بر خورد مناسب و معتدل را برقرار ساخت و در ادامه راههای پیموده شده، مسیر فرهنگ و دانش را پیش برد و راههای نوینی را برای تکامل فهم اسلامی و شیعی، فراهم ساخت.

بی تردید، در مسیر فهم تاریخ شیعه، بایستی زندگی و حیات فکری و اجتماعی شیخ مفید را مورد ارزیابی جدی و تحلیلی قرار داد. زیرا با تلاش او، شیعه در آغاز دوره غیبت، توانست پایدار بماند. و در صحنه منازعات فرقه ای و سیاسی، نه تنها از گردونه اجتماعی حذف نشود، بلکه به عنوان فرهنگی قوّی و مقتدر، همچنان مطرح بماند. خداوند، پاداش جهاد فکری وی ر، صد چندان دهد و دعای خیر نسل های آینده ای چون ما را که وامدار بی چون وچرای او هستیم، نصیب او گرداند.

پی نوشت:

۱ . تجارب الامم، ابن مسکویه، ۳۲۲/۱٫

۲ . المنتظم، ابن جوزی، ۵۶/۸ (نقل از: ماهیگیران تاجدار، مفیزا… کبیر، مهدی افشار، ۳۳۶).

۵ ـ ۳ . احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، ابو عبدالله محمد بن احمد مقدسی، علینقی منزوی، ج۱۷۴/۱٫

۶ . (سفرنامه)، ناصر خسرو، با حواشی دکتر محمد دبیر سیاقی، ۱۵۶٫

۷ . احسن التقاسیم، مقدسی، ۲۵۶٫

۸ . همان مدرک، ۱۳۵/۱٫

۹ . همان مدرک، ۴۷۴/۱٫

۱۰ . (همان مدرک).

۱۱ . (رجال نجاشی)، ۲۶۶٫

۱۲ . (تهران در گذشته و حال)، دکتر حسین کریمان، ۷۴٫ در همان ج، آمده است:

(سلطان محمود در ری، دویست چوبه دار برپا کرد و اکابر شیعیان را به دار کشید و تا مدتی هم همچنان نگاهداشت. فرخی، در ضمن قصیده ای در مدح محمود، در خطاب به وی گفته است:

دار فرو بردی باری دویست

گفتی کین در خور خوی شماست

هر که از ایشان به هوا کار کرد

بر سر چوبی خشک اندر هواست

بسکه ببندد بگویند کین

دار فلان مهتر و بهمان کیاست

اینرا خانه به فلان معدنست

روانرا اقطاع فلان روستاست

هیچ شهی با تو نیارد چخید

گر چه که با لشکر بی منتهاست.

(دیوان فرخی)، تصحیح عبد الرسولی، ۲۰٫

۱۳ ـ ۱۴ ـ ۱۵ ـ ۱۶ . (احسن التقاسیم)، مقدسی، منزوی، ۶۲۰/، ۶۵۳، ۷۰۷، ۷۱۳٫

۱۷ . (نهضتهای سیاسی، دینی ایران)، سید کاظم روحانی، ۳/ ـ ۲۰; (تاریخ مازندران) اسماعیل مهجوری، ۸۶/ ـ ۱۲۲٫

۱۸ . از آن جمله این نکته که ناصر الحق، جدّ مادری سید مرتضی و سید رضی عالمان بنام شیعه امامی بود.

۱۹ . (فی الملوک المصر والقاهره)، جمال الدین ابوالمحاسن یوسف اتابکی، ج۴ و ۵; (تاریخ خلفای فاطمی)، عبد الرحمن سیف آزاد.

۲۰ . (ظهر الاسلام)، احمد امین، ج۷۴/۱٫

۲۱ . (تاریخ السیاسی)، دکتر حسن ابراهیم حسن، ج۱۲۱/۳٫

۲۲ . (النجوم الزاهره)، ج۳۸۴/۵٫

۲۳ . (همان مدرک)، ج۵۵/۴٫

۲۴ .(دیوان ناصر خسرو).

۲۵ . الکامل، ابن اثیر.

۲۶ . مجله حوزه، ۹/۳۹٫

۲۷ . (تاریخ خلفای فاطمی)، ۲۹/ ـ ۳۰; (تاریخ ایران و قرون نخستین اسلامی) جواد فلاطوری، ج۱۵۸/۱/ ـ ۱۸۹; (تاریخ آل بویه)، فقیهی، فصول مختلف.

۲۸ . (التاریخ السیاسی)، دکتر حسن ابراهیم حسن، ۱۱۷/۳٫

۳۱ ـ ۲۹ . (الکامل)، ابن اثیر، ج۵۱۷/۸، ۵۵۸ و ۶۲۸٫

۴۱ ـ ۳۲ . (همان مدرک)، ج۷۶/۹، ۹۴، ۱۶۸، ۱۵۵، ۱۷۸، ۲۰۸، ۲۶۳، ۲۹۴، ۲۹۵، ۳۰۵٫

۴۴ ـ ۴۲ . (خاندان نوبختی)، عباسی اقبال آشتیانی، ۲۱۹ ـ ۲۲۰٫

۴۵ . (تاریخ قم) حسن بن محمد بن حسن قمی، ترجمه حسن بن علی بن عبد الملک قمی، ۱۱٫

۴۶ . (الکامل)، ابن اثیر ، ۱۸۲٫

۴۷ . (همان مدرک)، ۲۴۲٫

۴۸ . (همان مدرک)، ۲۶۳٫

۴۹ . (همان مدرک)، ۳۹٫

۵۰ . به عنوان نمونه: مرحوم کلینی، مدت ۲۰ سال در راه تدوین کافی عمر صرف کرد.

۵۱ . متن این رساله. در (کنزالفواید)، کراجکی، نقل شده است.

۵۲ . (آل بویه)، علی اصغر فقیهی. شاپور پسر وزیر بهاء الدوله پسر عضدالدوله، در سال ۳۸۱ کتابخانه ای تأسیس کرد که کتابهای گوناگون، از هر علم و فنی در آن یافته می شد و نام دار العلم بر آن نهاده شده شماره کتابهای این کتابخانه، متجاوز از ده هزار مجلّد و دارای موقوفات فراوان بود. ظاهراً به این علت به آن دار العلم گفتند که کتابهایی در علوم ریاضی و هندسه و پزشکی در آن گرد آوری می شد و علمای علوم مزبور، یک نسخه از تصنیفات خود را به آن جا می فرستادند.

۵۳ . (همان مدرک)، ۵۳۴٫ از کتابخانه های معروف آن روز، کتابخانه صاحب بن عباد، در ری بود که در هنگامی که نوح بن منصور سامانی، در نهان از او دعوت کرد به خراسان رود و در خدمت او باشد. یکی از عذرهایی که آورد، این بود که تنها برای حمل کتابهای علمی من، چهارصد شتر، یا بیش از این لازم است. فهرست کتابخانه مزبور، در ده مجلد بود.

منبع :حوزه – بهمن و اسفند ۱۳۷۱، شماره ۵۴ –

تاریخ تشیع در مکه، مدینه، جبل عامل و حلب

اشاره:

شیعه امامیه تاریخ پر ماجرایی دارد. شیعه قبل از اینکه در ایران به رسمیت برسد و مذهب رسمی این کشور شود، در مناطق دیگر دنیا حضور داشته و باعث تحولات فرهنگی و علمی در این مناطق شده است. شیعه پیش از اینکه در ایران حضور گسترده داشته باشد در خراسان قدیم حضور پررنگ تری داشته است. از مناطقی که شیعه در آنها فعالیت فرهنگی و علمی داشته شهرهای مکه، مدینه، جبل عامل و حلب است. در این مقاله به تاریخ شیعه در این شهرها پرداخته شده است.

 

تاریخ تشیع در مکه، مدینه، جبل عامل و حلب[۱] در قرن شانزدهم و هفدهم میلادی (یازدهم و دوازدهم هجری)

حمله سلطان سلیم به ممالیک در سال ۷- ۱۵۱۶، شریف مکه را بر آن داشت تا تسلط دولت عثمانی بر سرزمین حجاز را به رسمیت بشناسد. اندکی بعد، فتح نخست بغداد (در سال ۱۵۳۴) و بصره (به سال ۱۵۳۶) سبب شد تا دولت عثمانی در قلب سرزمینهای کهن اسلامی حضور یابد.

در چشم مردمان عرب، سلیم و جانشینان او سلطان الروم بودند، اما این روشن بود که آنچه امپراطوری عثمانی به دست آورد، تنها یک توسعه جغرافیایی نبود، بلکه صرف نظر از تمایلات و باور مذهبی اجداد سلطان سلیم، بعد سیاسی و مذهبی پیدا کرده بود.

اکنون قیافه دولت عثمانی با مسؤولیت سنگینی جلوه می‌کرد. موقعیت به دست آمده جدید، دستیابی به مقام «خادم الحرمین» ی؛ یعنی عنوان متظاهرانه‌ای بود که از ممالیک خلع شده به ارث رسیده بود و به دلیل داشتن ادعای «خلیفه المسلمین»، نخستین وظیفه این دولت حمایت و حفاظت از دو شهر مکه و مدینه، فراهم کردن وسائل نگهداری و تأمین آسایش آن دو شهر، ایجاد نظمی مطمئن و امنیت سالانه برای حاجیان، دفاع از مذهب و عقیده و حفظ وحدت مؤمنان بود.

در اصل، با توجه به وظایف رسمی یک حاکم عادل، هیچ چیز تازه‌ای رخ نداده بود. تنها پس از شکست دولت ممالیک و پیوستن آخرین سلسله ترکمان در آناتولی شرقی، مقابله با دولت صفوی که مدعی تسلط بر دارالاسلام در محدوده حق خود بود، مطرح شده بود.[۲] روی کار آمدن سلطان سلیم اول، کسی که خطر بزرگ قزلباشان را در نخستین روزهای پیش از روی کار آمدنش درک می‌کرد، به عنوان یک نقطه عطف در حیات مذهبی و سیاسی امپراطوری عثمانی شناخته می‌شود.[۳] او و جانشینانش با حمایت سرسختانه از تسنن و پس از آن، حمایتهای دینی از نهادها و تأسیسات مذهبی، توانستند بمانند و پس از شکست تهدید قزلباشان صفوی، تمامیت ارضی خود را حفظ کنند. با این حال، طبیعت ناهمگون امپراطوری که از زمان تأسیس، شاهد همزیستی گروههای شیعه و سنی، بلکه بالاتر، بدعتگرا بود، همچنان حفظ شد.

این تصور خطاست که گفته شود پس از تصرف ممالک تحت سلطه ممالیک، نوعی همگونی مذهبی به وجود آمد، به عکس، به جز یک استثنای برجسته مانند مصر، این امر (ناهمگونی) با تبلیغات شدیدتر صفویان دنبال شد، به طوری که صفویه با رد کردن عقاید افراطی و پذیرفتن نوعی تشیع معتدل و میانه‌رو، امید کسب هواداری جوامع کوچک اما ریشه‌داری را داشتند که در سراسر سرزمینهای عربی امپراطوری پراکنده بودند.

یک نگاه سریع به نقشه مذهبیِ امپراطوریِ توسعه یافته، خود گویای این واقعیت است که مذهب شیعه امامی تا حدود زیادی در عراق، بحرین، شرق جزیره العرب، یمن، حجاز، لبنان، سوریه و نیز میان اکثریت شهرهای مرکزی مانند بغداد، بصره، و شهرهای مقدس عراق، و همچنین حلب، دمشق، صیدا، مرسا و بالأخره دو شهر مقدس مکه و مدینه حضور داشته است.

این‌مقاله تحقیقیِ عمیق، درباره «اوضاع تشیّع در امپراطوری عثمانی» نیست، بلکه امید آن، تنها مشارکت دربررسی تاریخ تشیع در قلمرو عثمانی در قالب بررسی‌پنج‌مورداست که اولا نمونه‌برخورد دولت عثمانی است باتشیع وثانیا نمودار وضعیت و گرایشهای جوامع شیعی است که تحت سیطره حکومت سنی‌ها زندگی می‌کنند؛ مکه و مدینه، جبل عامل، حلب و دمشق.

تشیع در مکه و مدینه

حضور تشیع یا هواداری از علی (علیه‌السلام) به صورت فردی یا خاندانی در مکه، و نیز به صورت عناصر محلی یا مهاجر از نقاط دیگر، به طور جدی با تاریخ این شهر به نخستین روزهای حضور اسلام در آن باز می‌گردد. ظهور سلسله خودمختارِ محلیِ خاندانِ شیعی بنی‌الحسن، به روشنی از موقعیت بالا و ماهیت این حضور خبر می‌دهد.

مسأله‌ای که‌برای مدتی طولانی مورد غفلت بوده، موضع گرایشهای شیعی سه سلسله از شرفا است که یکی پس از دیگری از قرن دهم به بعد حاکم بر مکه شدند؛ جعفریها، هواشم و بنو قتاده؛ مسأله‌ای که اخیراً دریک مقاله عالی توسط

R .Mortel

مورد بررسی قرار گرفته است.[۴].

وی در پرتو منابع اهل سنت، به روشنی نشان داده است که شرفای مکه به طور رسمی، از تشیعِ به صورت نوع میانه رو زیدی آن، دست کم تا اوایل قرن پانزدهم (میلادی) حمایت می‌کرده‌اند. سنی‌ها به طور غالب، شرفایِ مکّیِ حامیِ زیدیان و امام زیدی را که اجازه می‌یافت در مسجد اعظم (مسجدالحرام) بر مذهب خود نماز بگزارد، سرزنش می‌کردند. به دیده آنها، مکه محل تجمع بدعتگران یا مجمع الروافض شده بود!

مارتل خاطر نشان کرده است که در قرن پانزدهم، تا اندازه‌ای به دلیل فشار ممالیک، شرفای مکه به تدریج با روی آوردن به تسنن شافعی، اقدام به قطع پیوند خود با زیدیه نمودند.

این واقعیت که شماری از آنها زیر نظر دانشمندان سنی به تعلیم حدیث پرداخته و اجازه از آنها دریافت داشتند، از دید مارتل، به معنای شاهدی قطعی بر تغییر رویه مذهبی شرفای مکه می‌باشد.[۵] به باور من، باید در این مسأله احتیاط بیشتری شود؛ زیرا ما از منابع شیعی در می‌یابیم که چگونه برخی از دانشمندان شیعی به تعلیم حدیث نزد عالمان سنی پرداخته و از آنها اجازه دریافت می‌داشته‌اند؛ گرچه همین منابع تغییر مذهب شرفا را یادآور می‌شوند که البته در آغاز دوره عثمانی رخ داده و نیز این که این تنها راه حفظ خودمختاری آنها و حفظ قدرت واقعی آنها بر حجاز بوده است.[۶] افزون بر حضور مستمر نیروهای منظم مستقر در جده و مکه تحت فرماندهی سنجق بیک و اهمیت جدیدی که به منصب قاضی حنفی داده شد، آمدن عثمانیها به شهر نیز کوششهای واکنش گرایانه ضد صفوی را به شهر مکه آورد (و جو ضد صفوی را به ایجاد کرد.) ترس از جاسوسان صفوی کاملا محسوس بود، به طوری که منجر به بسته شدن دوره‌ای و نوبتی راه بیابانی حج، بصره، لحسا، جزیره، به ویژه در طی سالهای ۱۵۵۵ تا ۱۵۹۱ شد.[۷] این وضعیت در سالهای ۱۰۴۷/ ۱۶۳۸ به اوج خود رسید، زمانی که فرمان اخراج همه زائران ایران از مکه و ممانعت از انجام حج توسط آنها در سالهای آتی، توسط سلطان مراد چهارم صادر شد.[۸] گرچه وقایع بعدی نشان می‌دهد که این فرمان چندان جدی گرفته نشد و حجاج ایرانی همانند دیگران، همچنان به حج می‌آمدند. در واقع شرفای مکه، دلایل فراوانی برای اجازه دادن به حجاج ایرانی برای آمدن به حج و داشتن روابط خوب با صفویه، داشتند.

آنها به عنوان اعقاب پیامبر (صلی‌الله علیه و آله)، مورد احترام و ستایش تمامی مؤمنان شیعه تحت حاکمیت صفویان بودند. اشخاص بلند پایه درباری، مقامات مذهبی و ثروتمندان افراد دست و دلبازی بودند که بخششهایی در قالب هبه یا وقف داشتند. با این وصف، حضور حسن بن عجلان حسنی به عنوان یکی از شرفای مکه در دربار شاه عباس، تعجب‌انگیز نخواهد بود.[۹] به هر روی، ما باید به خاطر بسپاریم که حج، نقش مهمی را در اقتصاد حساس مکه در زمینه تجارت بر عهده داشت و ممانعت از آمدن تاجران ایرانی، بر روی درآمد کسان زیادی که در این موقعیت به تجارت مشغول بودند، تأثیر می‌گذاشت.

به هر حال تشیع در مکه فعال بود، حتّی به نظر می‌رسد که گاه در پوشش تسنن به فعالیت می‌پرداختند. به عنوان مثال می‌توان به خاندان طبری اشاره کرد که اینان از سادات حسینی بودند و در میان آنها، فقیه، امام، شاعر و مورخ وجود داشت. آنها تا اواسط قرن دوازدهم از طبرستان به مکه آمده و در این دیار اقامت گزیدند. همین طور آنها در قرن سیزدهم توانستند با حمایت شرفای مکه، نظارت بر پست مذهبی مهمی؛ مانند امامت مقام ابراهیم و در نتیجه منصب مفتی شافعی را به دست آورند.[۱۰] این درست است که اعضای این خانواده در منابع به عنوان دانشمندان سنی اصیل یاد و معرفی شده‌اند،[۱۱] اما گفته شده که یکی از آنها با نام سید عبدالله بن محمد طبری (م بعد از ۱۰۴۴/ ۱۶۳۵) نسخه‌ای از یک کتاب برقی (م بعد از ۱۸۳/ ۷۹۹) دانشمند شیعی را که در باره احادیث اهل بیت علیهم السلام بوده کتابت کرده که این خود پرسشها و تردیدهایی را در باره مذهب واقعی آنها مطرح می‌کند.[۱۲] مورد مشابه وضعیت احمدبن فضل‌بن محمد باکثیر مکی (م ۱۰۴۷/ ۳۸- ۱۶۳۷) شاعر و منجم است. او در حمایت شریف مکه درآمد تا آنجا که کتاب «وسیله المآل فی مناقب الال»[۱۳]  را به او اهدا کرد. وی در مقدمه کتابش خاطر نشان می‌کند که از خدا به سبب اعطای محبت اهل‌بیت، که شایسته آن هستند، سپاسگزار است. این چیزی است که در منابع شیعه برادر به حساب آوردن او به عنوان یک پیرو مخلص علی (علیه‌السلام)، علی‌رغم وابستگی ظاهریش به مذهب شافعی، کافی است.[۱۴] به هر روی، چنین به نظر می‌رسد که تشیع از بیرون وارد مکه شده است. اگر شیعیان ایرانی، در مواقعی، در ورود به مکه مشکل داشتند، شیعیان ساکن مناطق عربی چنین مشکلی را نداشتند. دلایل آنها برای آمدن به مکه عبارت بود از انجام فریضه حج، تجارت، زندگی در کنار خانه خدا در پرهیز از مسائل دنیوی، و یا به عکس برخورداری از بذل و بخشش شرفا، بسیاری از افراد یا خاندانهای شیعه مذهب در طی قرن شانزدهم و هفدهم در مکه اقامت گزیدند. آنها به عنوان شاعر، مورخ و محدث شهرتی به دست آورده و با دانشمندان سنی درآمیختند، از آنها حدیث شنیدند و اجازه روایتی دریافت کردند. برخی از آنها نیز به کار تألیف کتابهای رجال یا حدیث مشغول شدند. همین شهرت بود که کسان دیگری را وا می‌داشت تا برای تحصیل نزد آنها بیایند.

آنها مدت زمانی در مکه می‌ماندند و برخی مواقع همانجا ازدواج می‌کردند و بعدها مکّه را به قصد مناطق دیگر؛ از جمله وطن خود، عراق، ایران یا هند، ترک می‌کردند.

در اینجا به بیان چند نمونه قابل توجه می‌پردازم.

داود الحکیم انطاکی (م ۱۰۰۸/ ۱۶۰۰ یا ۱۰۱۱/ ۱۶۰۳) یک طبیب مشهور با گرایشهای صوفیانه، نزد یک دانشمند ایرانی و چند شیخ جبل عامل تحصیل کرد. او گفته است که مراسم حج را با شهید ثانی انجام داده و سپس در قاهره سکونت گزیده است. شهرت وی به عنوان طبیب سبب رنجش علمای محلی از وی شد که او را به روافضی‌گری متهم کردند. وی به مکه گریخت و از حمایت شریف حسن بن ابی‌نُمَیّ برخوردار شد.[۱۵].

سید عبدالرحیم بن عبدالله بن پادشاه الحسینی (متولد نیمه نخست قرن هفدهم) به مکه آمد و با تألیف کتاب «تحفه النجباء فی مناقب آل العباء» محبتِ شریف مکه را به خود جلب کرد، کتابی که وی در آن با زیرکی خاص، بسیاری از احادیث سنی و شیعی، در فضائل اهل بیت را فراهم آورد.[۱۶] میرزا محمد بن علی استرآبادی (م ۱۰۲۸/ ۱۶۱۹) دانشمند برجسته شیعی، که نامش در منابع سنی هم آمده، بیشتر سالهای عمر خویش را در مکه گذراند و در همانجا سه کتاب مشهورش را در رجال [رجال کبیر، متوسط و صغیر] به نگارش درآورد.[۱۷] یکی از شاگردان وی، عالم شیعی دیگری است از استرآباد، با نام محمد امین بن محمد شریف (م ۱۰۳۳/ ۱۴۲۴) که در مکه زندگی می‌کرد و در همانجا بود که حمله سخت خود را نسبت به مکتب اصولی آغاز کرد، مکتبی که اکثریت علما و فقهای امامی از آن حمایت می‌کردند.[۱۸] آموزه‌های وی مورد حمله شدید نورالدین علی بن علی بن ابوالحسن شامی (م ۱۰۶۸/ ۱۶۵۸) قرار گرفت. وی در اصل از ساکنان جبل عامل و مادرش همسر شهید ثانی بود. وی پیش از آن که به مکه برود، روزگار درازی را در دمشق به تحصیل نزد دو عالم سنی گذراند.

یکی مورخ دمشقی حسن بورینی (م ۱۰۲۴/ ۱۶۱۴) و دیگری مفتی شافعی حلب عمر العرضی (م ۱۰۲۴/ ۱۶۱۴).[۱۹] از پنج فرزند وی، زین العابدین (م ۱۰۷۳/ ۱۶۶۲) و علی (م ۱۱۱۹/ ۱۷۱۷) در مکه سکونت گزیدند و از احترام و محبت شریف مکه برخوردار بودند.

جمال الدین (م ۱۰۹۸/ ۱۶۸۷) به هند رفت، حیدر به اصفهان، و ابوالحسن به دمشق. برخی از نوادگان آنها را تا قرن هیجدهم در مکه می‌شناسیم.[۲۰] به هر روی، احساسات خصمانه‌ای در آنجا بود که گاه خود را نشان می‌داد. سید زین العابدین بن نورالدین بن امیرمراد حسینی کاشانی، زمانی دراز در مکه اقامت داشت. او از شاگردان محمد امین استرآبادی بود و میانه سالهای ۱۰۴۱/ ۱۶۳۲ تا ۱۰۵۰/ ۱۶۴۱) کشته شد، گرچه جزئیات مرگ وی در ابهام ماند.[۲۱] زمانی که سیل سال ۱۰۳۹/ ۱۶۳۰ سبب خرابی مکه شد، و او نقشی اساسی در بازسازی آن عهده‌دار گردید، آن گونه که فخرکنان لقب مؤسس بیت الله الحرام را به خود می‌دهد، گرفتار شهرت بدی شده بود.[۲۲]

در سال ۱۰۵۰/ ۱۶۴۸ برخی از مردم در حال طواف، حسین بن ابراهیم گیلانی تنکابنی، فیلسوف و عارف مکتب اشراقی را متهم کردند که شکم خود را به چهار رکن کعبه مالیده است. آنان به تصور آن که وی با مالیدن آلت تناسلی خود، قصد هتک حرمت کعبه را داشته، وی را به سختی کتک زدند. پس از آن وی مصمم شد تا مکه را به سوی مدینه ترک کند، اما هنوز به مدینه نرسیده بود که درگذشت و در نزدیکی قبر ابوذر غفاری مدفون شد.[۲۳] بار دیگر در سال ۱۰۸۸/ ۱۶۷۸ گروهی از شیعیان ایرانی، توسط گروهی مردم خشمگین که به وسیله شریف برکات سوم و قاضی محمد میرزا تحریک شده بودند، به بهانه آن که کعبه را آلوده کرده‌اند، کشته شدند. در میان مقتولان، یکی هم سید محمد مؤمن بن دوست استرآبادی حسینی، شاگرد دیگر محمدامین استرآبادی بود که به خاطر پاکی و زندگی زاهدانه‌اش شهرت داشت.[۲۴] خبر این واقعه به سرعت پخش شد و هر کسی که به عنوان شیعه شناخته می‌شد، در پناه شریف مکه در آمد.

دانشمند معروف محمد بن حسن حرّ عاملی[۲۵] (م ۱۱۰۴/ ۱۶۹۳) که برای انجام سومین سفر حج خود در مکه بود، از ترس جانش در حمایت شریف درآمد.

سید موسی بن سلیمان به وی کمک کرد تا به یمن برود.[۲۶] این اقدام، نشانی از هواداری طایفه بنوقتاده، از مذهب تشیع است. مهاجرت خاندان حسنی فضل الله از مکه به روستای عیناثا و یارون در جبل عامل، که ممکن است انگیزه این حادثه مصیبت‌بار باشد، به نظر می‌رسد که این فرض را تأیید می‌کند.[۲۷]

 افزوده مترجم:

مکه قرن دهم از مراکز اصلی شیعه بوده است. ابن حجر هیتمی در مقدمه کتاب «الصواعق المحرقه» نوشته است: دلیل نگارش این کتاب در ردّ شیعه، کثرت و فزونی شیعه در شهر مکه است.

نمونه‌های فراوانی از عالمان شیعه را می‌توان یافت که در این دوره در مکه سکونت داشته و در همانجا درگذشته‌اند.

شیخ احمد بن حسین نباطی (م ۱۰۷۹) در مکه نزد شیخ نورالدین عاملی درس خوانده است (ریاض ۱/ ۳۵). شیخ احمد بن محمد بن مکی شهیدی، چندین سال در مکه مجاور بوده است (۱/ ۶۷). افراد دیگر عبارتند از: شیخ جعفر بن کمال الدین بحرانی (م ۱۰۸۸ یا ۱۰۹۱) در مکه بوده است (۱/ ۱۰۹).

سیدجمال الدین بن نورالدین (۱/ ۱۱۵). شیخ حسین بن حسن عاملی ظهیری از شاگردان ملامحمد امین استرآبادی (۲/ ۴۴). شمس الدین حسین بن محمد شیرازی (از معاصران افندی) (۲/ ۸۳). حسین بن محمد علی نیشابوری مکی در سال ۱۰۶۱ اجازه‌ای برای محمد محسن بن اسماعیل اصفهانی در پشت نسخه‌ای از تهذیب الاحکام نوشته است.[۲۸] وی متولد مکه بوده و تا پایان عمر همانجا سکونت داشته و اجازه‌ای در سال ۱۰۵۶ برای مولی نوروز علی تبریزی نوشته است. (ریاض ۲/ ۱۷۱). سید حیدر بن سیدعلی موسوی عاملی؛ شیخ حر در سال ۱۰۶۲ در مکه او را دیده و نوشته است که یکی دو سال بعد در همانجا درگذشت (امل الآمل، ج ۱، ص ۸۸). نمونه‌های دیگری هم وجود دارد که برخی را در مقالی دیگر آورده‌ایم.[۲۹]

 تشیع در مدینه

این نکته تعجب برانگیز است که در مقایسه با مکه، به جز تاریخ مدینه در قرن نخست هجری، آگاهیهای اندکی داریم. (به عنوان مثال نگاه کنید به مدخل «مدینه» در EI 2) و تعجب بیشتر این که تاکنون دانشمندی برای شناساندن این دوره اقدامی نکرده است.

از آغاز دوره عباسی، شهر مدینه تحت سیطره اعقاب حسین بن علی بن ابی‌طالب بود که با عنوان بنوالحسین شناخته می‌شوند. به نظر می‌رسد که این خاندان، با حفظ مناصب رسمی، چون قاضی، خطیب، امام جماعت، مسؤولیت موقوفات برای توزیع غذا میان فقرا در مراسم عاشورا- به ویژه در میان طوایف جماز، عطیه و هواشم- موقعیت خود را به عنوان امرای شهر، حتی پس از فتح آن توسط عثمانیها، حفظ کرد.[۳۰] منابع شیعه به ما می‌گوید که بنوالحسین برخلاف شرفای مکه، به دلیل حمایت بی‌اندازه از اهل بیت، در نهایت قدرتش را از دست داد، اما در این باره، تاریخ خاصی ارائه نمی‌دهند. مداخله مکرر شرفای مکه در مسائل این شهر، تعیین افرادی از سوی آنها برای اشغال پستهای مهم و نقش آنها به عنوان میانجی در درگیریها و دشمنیهای ایجاد شده در میان خاندان بنوالحسین، نشانگر آن است که باید نقصی در نفوذ سیاسی آنها رخ داده باشد.

در دو قرن نخست حکومت عثمانیها، طایفه بنی‌شدقم از سادات بنوالحسین، به عنوان نسب شناسان و مورخان برجسته از دیگران متمایز و ممتاز بودند. آنها مکرر مسؤولیت بیت المال را داشته و دست کم یک بار نیز در مدیریت حرم نبوی شرکت داده شدند.[۳۱] آمادگی آنها در داشتن عنوان نقیب الاشراف، می‌توانست نقش مهمی را در شهر و اطراف آن برای آنها به دنبال داشته باشد. نوعی از قدرت نظامی می‌بایست سبب جذب آنها به این منصب باشد، چرا که می‌دانیم آنها رهبری نبردهای اشراف را در دفاع از مدینه و ینبع در برابر شرارتهای بدویان که از سوی شرفای مکه تقویت می‌شدند، سازماندهی و رهبری می‌کردند.[۳۲] بخشی از حوادث محلی مرتبط با آنها، آن است که نقبای خاندان شدقم در جهت بهبود بخشیدن به وضعیت شرفا، با زیرکی، خود را نزد سلاطین عثمانی و نیز صفوی که وقف‌های زیادی برای آنها قرار داده و درآمد سالانه آن را برایشان می‌فرستاد، محبوب می‌کردند. نقیب احمد بن سعد بن شدقم (م ۹۸۸/ ۱۵۸۰) با فرستادن پیشکش‌هایی برای سلطان مراد سوم او را بر آن داشت تا بخشی از زمینهای قابل کشت مصر را وقف کند که درآمد سالانه آن ۴۰۰۰ اردب تخمین زده می‌شد و توسط احمد شریفی که مستقیم از طرف استانبول اعزام می‌شد، تحت نظر نقیب میان اشراف تقسیم می‌شد.[۳۳] علی بن تقی مدنی (۱۰۸۱/ ۱۶۱۷) بعد از سفر به اصفهان، دمشق، استانبول و قاهره، توانست حمایت شریف بزرگ مکه مشهور به زید بن محسن (م ۱۰۷۷/ ۱۶۶۶) را به دست آورد. وی او را به عنوان نقیب مدینه تعیین کرد. اشراف آن روزگار گله داشتند که عواید موقوفاتی که شاه عباس برایشان معین کرده، به طور منظم به دست آنها نمی‌رسد. نقیب علی از شاه عباس دوم خواست تا آرزوهای پدر بزرگش (عباس اول) را برآورده کند که او چنین کرد.[۳۴] ظهور یک سلسله هندی شیعی در دکن برای اشراف اهمیت زیادی یافت. خاندان ابن شدقم نزد سلسله نظام‌شاه در احمدنگر، حامیان فراوانی به دست آورد.[۳۵] نخستین ارتباط توسط نقیب علی بن شدقم (م ۹۶۰/ ۱۵۵۳) برقرار شد. او به دکن رفت و با برهان اول نظام‌شاه دیدار کرد و سپس به مدینه بازگشت.[۳۶] کار مشابه از فرزندش، بدرالدین حسن نقیب بن شدقم مدنی بود که به دکن رفت و مورد استقبال گرم حسین نظام شاه قرار گرفت. در آنجا به عنوان «رئیس العلما» منصوب شد و با دختر شاه ازدواج کرد.[۳۷] از طریق مادرش ثروت هنگفتی- مطابق قانون- به دست او و جانشینانش افتاد که سالانه ۱۲۰۰۰ سکه طلا به وی پرداخت می‌شد. او به دلیل حمایتش از فقرا و نگرفتن مالیات و عشریه از اتباعش، مورد ستایش قرار گرفته است. به هر روی، او سالانه مقدار زیادی از ثروت خود را برای بستگانش به مدینه می‌فرستاد. وی پس از مرگ حسین نظام شاه در سال ۹۷۲/ ۱۵۶۵ به حجاز بازگشت و همراه علمای شیعه و سنی در مکه به تحصیل پرداخت و خود را با تأسیس دو وقف عام در مدینه به عنوان فردی خیّر مشهور کرد. وی از موقعیت خودش ناراضی بود و به همین دلیل به دکن بازگشت و به سال ۹۹۹/ ۱۵۹۰ در همانجا درگذشت.[۳۸] پس از وی پسرش محمد (م ۱۰۰۸/ ۹- ۱۶۰۸) رهبری اشراف را برای مدتی حفظ کرد، اما پس از مدتی فشار توطئه‌های محلی وی را وادار به فرار به سوی مکه کرد.[۳۹] فرزند دیگر او حسین به اصفهان رفت و نزد شیخ بهایی عالم برجسته، به تحصیل پرداخت. شاه عباس اول، محبت خود را با بخشش مقدار زیادی پول و وارد کردن نامش در دیوان به وی نشان داد.

وی به طور غیر منتظره‌ای ماندن در آن‌جا را رها کرد و دعوت حاکم حویزه، سید مبارک مشعشعی (م ۱۰۲۵/ ۱۶۱۶) را برای آمدن نزد او پذیرفت.[۴۰] بدرالدین نواده حسین بن علی (م ۱۰۹۰/ ۱۶۷۹) باز راه هند را در پیش گرفت تا عالی‌ترین مقام روحانی دربار اورنگ زیب، سلطان مغول، باشد.[۴۱] یک خاندان دیگر از بنوالحسین که از مهاجران جدید به حجاز بودند، و به احتمال، اواخر قرن شانزدهم آمده بودند، و شهرت و توفیقی در هند به دست آوردند، نظام الدین احمد بن محمد معصوم شیرازی مکی مدنی (م ۱۰۸۶/ ۷۶- ۱۶۷۵) بود که فعالیت خود را با مدیحه‌سرایی در تجلیل شریف مکه زید بن محسن آغاز کرد. وی در سال ۱۰۵۵/ ۴۶- ۱۶۴۵ به دکن رفت. حاکم گُلْکنده عبدالله قطب شاه، ریاست قلمرو خود را به او داد و دخترش را نیز به ازدواج وی درآورد.[۴۲] (۱) زمانی که حامی او در سال ۱۰۸۳/ ۱۶۷۲ درگذشت، او تلاش ناموفقی را برای به دست آوردن حکومت گلکنده انجام داد و روزهای پایانی زندگیش را در زندان گذراند.[۴۳] (۲) فرزند او، علی خان بن معصوم مدنی شیرازی (م ۱۱۲۰/ ۱۷۰۹) شاعر، مورخ و نسب شناس معروف، نویسنده کتاب «سلافه العصر»، در مدینه متولد شد و در مکه درس خواند. در سال ۱۰۶۸/ ۱۶۵۸ در سن نوزده سالگی، روش پدر را دنبال کرده، به حیدرآباد رفت.

وی برای ۴۸ سال در هند ماند و به نزدیک‌ترین وزیر اورنگ زیب سلطان مغول شد.[۴۴] به طور خلاصه، باید گفت بر اساس آگاهیهای اندک در دسترس، چنین به نظر می‌رسد که تشیع مدینه به عکس مکه، بیشتر در خاندانهای محلی بود که به طور سنتی مناصب عمومی داشتند. دانشمندان شیعی از خارج یا از مکه برای زیارت به مدینه می‌آمدند و اندکی از آنان در همانجا اقامت می‌گزیدند. مکه به عنوان مرکز اصلی تجمع، تحصیل و مباحثه شیعیان حجاز و غیر حجاز بود.

افزوده مترجم:

به نظر می‌رسد جدای از سادات، شهر مدینه، از قرون پیشین شیعیان بومی داشته و این وضعیت تا دوره صفوی و پس از آن تا امروز وجود دارد.

زمانی که در سال ۶۵۴ در حرم نبوی آتش سوزی شد، از آنجا که شیعیان در حرم نفوذی داشتند، از سوی یک شاعر سنی گفته شده که چون دست روافض آنچه را لمس کرده، این آتش برای از بین بردن آثار لمس آنها بوده است:

لم یحترق حرم النبی لحادث یخشی علیه و ما به من عار

لکنها ایدی الروافض لامست تلک الرسوم فطهّرت بالنار

ظریفی شیعی هم در پاسخ گفته بود:

لم یحترق حرم النبی لحادث و لکل شی‌ء مبتدع عواقب

لکن شیطانین قد نزلا به و لکلّ شیطان شهاب ثاقب

باید گفت که این حضور ادامه داشته و هیچگاه قطع نشده است.

اما از دوره مورد بحث مؤلف، نقلی از سیدنعمهالله جزایری داریم. وی می‌نویسد: در سال ۱۰۹۵ به حج مشرف شده و به مدینه رفتم. در آن‌جا شیعیان را دیدم که بدون تقیه به زیارت بقیع می‌روند. یکی از ساکنان مدینه به من گفت که سال پیش علمای مدینه به تفتیش کتبی که در خزانه بقیع بود رفته و نسخه‌ای از المزار شیخ مفید را یافتند که در آن بر خلفا لعن شده بود. کتاب را نزد قاضی آورده و از او خواستند که اجازه دهد قبه امامان را تخریب کنند. قاضی نپذیرفت و کار شکایت به استانبول کشید که البته خواسته آنها مقبول نیفتاد.[۴۵]

تشیع در جبل عامل

با تسلط دولت عثمانی، جامعه کهن شیعه، در آغاز یک راه طولانی رشد فرهنگی قرار گرفت و این علی رغم ناثباتی‌های منطقه‌ای بود که در این سرزمین وجود داشت.

در حالی که منابع اقتصادی، ثروت و قدرت نظامی در دستان رؤسای محلی بود، برخی از آن‌ها شیعی بودند، مانند علی الصغیر در جبل، حرفوش در بعلبک و کرح نوح در دره بقاع. در این مناطق، تعلیم و تربیت در انحصار چند خانواده از علما و فقها بود که مرتب ازدواجهای داخلی داشته و مناصب از پدر به فرزند منتقل می‌شد. این خاندانهاکه به عنوان شیخ روستا و راهنمایان مذهبی عمل می‌کردند، بر پیروانشان نفوذ داشتند، اما نتوانستند تشکیلات مذهبی منظمی به وجود آورند. در بیشتر اوقات، حتی عالمان برجسته، مجبور بودند تا ضروریات زندگی خویش را خود تأمین کنند.[۴۶] برآمدن سلسله صفوی، به طور طبیعی، تأثیر زیادی بر جامعه شیعه گذاشت. علی بن عبدالعال کرکی (م ۹۴۰/ ۳۴- ۱۵۳۳) از نخستین کسانی بود که دعوت شاه اسماعیل را پذیرفت و به ایران آمد تا به عنوان عالی‌ترین مقام مذهبی در دولت شاه طهماسب فعالیت کند.[۴۷] نمونه‌های مشابه، به ویژه از میان همشهریهای وی از کرک نوح، وجود دارد، در همان حال، شمار زیادی از آنان در منطقه باقی ماندند تا زندگی ساده و زاهدانه و کار مطالعه و نوشتن را مانند اجداد خود ادامه دهند. همچنین در بالا بردن سطح آموزشها و تحصیلات و فضل خود در ارتباط مداوم با دانشمندان سنی بکوشند. برخی از آنها در تلاش برای به رسمیت شناخته شدن خود به عنوان «علما» از طرف نهادهای مذهبی دولت عثمانی بودند.

نمونه این برخورد زین الدین عاملی معروف به شهید ثانی، رهبر برجسته مذهبی جبل عامل در قرن شانزدهم[۴۸]  و شاگرد وفادارش حسین بن عبدالصمد عاملی[۴۹]  (م ۹۸۴/ ۱۵۷۶) است که همراه استاد به استانبول رفتند تا پستی در یکی از مدارس به دست آورند. پس از آن که در دمشق و حلب چنین پستی به دست نیامد، شهید به عنوان مدرس، در مدرسه‌ای در بعلبک تعیین شد و حسین در مدرسه‌ای در شهر بغداد.

توجه زین الدین در ایجاد یک رتبه مدرّسی در عثمانی، یا ایجاد یک موقعیت استوار در جهت بنای استقلال مالی برای خود و شاگردانش بود؛ بدان امید که این جمع را از برخی از حمایتهای ناجور کسانی از رهبران محلی شیعه که حاضر به اعطای موقعیت ویژه و ممتازی به علما نبودند، آزاد سازد. متأسفانه این تجربه عمر کوتاهی داشت. پس از آن که وی به مدت دو سال در بعلبک، بر طبق مذاهب خمسه فتوا می‌داد، به زادگاه خویش بازگشت و خود را از دنیای خارج منزوی کرد. حسین بن عبدالصمد شاگرد او در بغداد هم، پست خود را به دلیل ناکافی بودن وقف آن وانهاد.[۵۰] کشته شدن زین الدین (۹۶۶/ ۱۵۵۸) در راه استانبول، در حالی که سلطان و علمای آن شهر وی را خواسته بودند، طور ناخوشایندی یادآور برخورد ظالمانه و متعصبانه همقطاران سنی او و برخورد سخت آنها در از میان بردن همه جوامع شیعی عرب بود. احتمالا این رخداد راه را برای مهاجرت هرچه بیشتر علما به ایران یا نقاط امن دیگر هموار می‌کرد.[۵۱] جالب آن که اعقاب بلافصل وی مصمم شدند تا در سرزمین عثمانی بمانند. فرزند او جمال الدین حسن عاملی (م ۱۰۱۱/ ۱۶۰۲) یک عالم برجسته شیعی در نوع خود، به استثنای یک دوره کوتاه که برای تحصیل در نجف بود، در جبل عامل زیست. بر اساس یک نقل، وی سفر زیارتی به مشهد را هم نپذیرفت، از آن جهت که مبادا شاه عباس اول به وی تکلیف کند تا در ایران بماند.[۵۲](۱) فرزند وی، محمد عاملی پس از فوت پدر و معلم خود، جبل عامل را ترک کرد و برای پنج سال در مکه زندگی کرد. در این سالها او از نزدیکان میرزا محمد استرآبادی بود و در کار تألیف «رجال» از نظر تنظیم و تجدید نظر در آن، به وی کمک می‌کرد، همچنان که یک نسخه از آن را استنساخ کرد. وی به جبل عامل بازگشت و از آنجا به کربلا رفت و در نهایت در مکه سکونت گزید و همانجا در سال ۱۰۳۰/ ۱۶۲۱ درگذشت. گفته شده است که شاه صفوی با اصرار از وی دعوت کرده بود تا به دربار وی بیاید اما او رد کرده بود.[۵۳]  مسن‌ترین فرزند وی، زین الدین محمد عاملی (م ۱۰۶۴/ ۱۶۵۴) شاعر پر آوازه، دو بار به ایران آمد، اما بیشترین سالهای عمرش را در مکه گذراند.[۵۴] حرفوش بعلبک و ابن علوان، همسایگان کرک نوح، دو نمونه دیگر از مقامات رسمی عثمانی شیعی بودند که در منطقه حضور داشتند. حرفوش به عنوان حاکم بعلبک خدمت کرده و برای مدت کوتاهی اداره منطقه حمص را هم بر عهده داشتند آنها با حاکمان[۵۵] دمشق نیز پیوندهایی داشتند. بر اساس سیاست عثمانیها در منطقه، حرفوش به عنوان نیروی برای مهار کردن قدرت رو به رشد دروزیان به کار گرفته شد، به طوری که در سال ۱۰۳۶/ ۱۶۲۵ فخرالدین دوم معن در نهایت آنها را شکست داد و از بعلبک بیرون راند. اندکی بعد، یکبار دیگر، آنها به عنوان حاکمان محلی بقاع در قرن هیجدهم ظاهر می‌شوند.[۵۶]  آنچه بیشتر به بحث مربوط است، به عقیده من، خانواده ابن علوان است، خانواده‌ای از سران اشراف که اعضای آن به طور انحصاری پست نقیب الاشراف بعلبک را از دوره ممالیک در اختیار داشتند. برجستگی ابن علوان، از سرپرستی وی نسبت به یکی از اماکن مقدس واقع در کرک نوح که گفته می‌شود مقبره نوح پیغمبر است، برگرفته شده است. پیوند آنها با این مکان مقدس مانعی بر سر راه تلاشهای ممالیک برای جایگزین کردن سنیان در سرپرستی بر آن، در آن زمان بود، آن هم درست زمانی که، نیز به دلیل موقوفات آن، به تدریج بر موقعیت اقتصادی و اجتماعی حرم افزوده می‌شد.

عثمانیها، از طریق حَنَش، مقدّم دره بقاع در آن زمان، بر اهمیت این منطقه افزودند. در میان سالهای ۹۳۵- ۹۵۰/ ۱۵۲۹- ۱۵۴۴ محمد بن ناصرالدین الحنش، وقف بزرگی را شامل قنوات آب، باغها و اختصاص زمینی برای نگهداری حرم ایجاد کرد و مدیریت و سرپرستی آن را به نقیب الاشراف سید علوان بن علی بن حسین و اعقاب وی واگذار کرد. نکته جالب آن که در متن وقف نامه، از سیدعلوان مانند اجدادش، به عنوان شیخ الاسلام و با تعبیر «قدوه العلماء الساده الشافعیه» یاد می‌شود.[۵۷] منابع تأیید می‌کنند که این خانواده طی چهار قرن حکومت عثمانی سرپرستی حرم را در اختیار داشته است.[۵۸] این نکته قابل توجه است که ابن علوان شاخه لبنانی یک خاندان شیعی دمشق را بنیاد گذارد که آنها هم مکان مقدس محلی دیگری را که مقبره سیده زینب است در اختیار داشتند.[۵۹]

 تشیع در حلب

حلب شهری با پیشینه تشیع، حتی بعد از سقوط دو دولت شیعی حمدانی و مرداسی و روی کار آمدن قدرتمندانه سنیان یعنی زنگیان و ایوبیان و ممالیک، همچنان به جذب و میزبانی علمای شیعه به خود ادامه داد. هنوز در قرن چهاردهم، با وجود آزار و تعقیبها که هر لحظه بلاد شام را در می‌نوردید، شمار علمای شیعه که به تنهایی در آن شهر زندگی می‌کردند تا پانزده نفر می‌رسید.[۶۰] خاندان کهن و برجسته بنوزهره از سادات حسینی که معتقد بودند که از نسل امام جعفر صادق (علیه‌السلام) هستند، از جمله خانواده‌های روحانی و هدایتگر شیعی بودند که در این شهر زندگی می‌کردند. در واقع، منابع سنی، از آنها به عنوان عامل شیوع بدعتی در حلب یاد می‌کنند که از سوی حران آمده است، در حالی که آنها در اصل از مردمان مدینه بودند.

بنوزهره از طریق به انحصار در آوردن مقام نقیب الاشرافی، به عنوان رهبر اشراف حلب به دست آوردند و در اواسط قرن چهاردهم برای آنها وقف بزرگی که مربوط به برخی روستاها و زمینهای حاصلخیز کشاورزی آن ناحیه بود، ایجاد کردند.[۶۱] با پیروزی عثمانیها، تشیع در حلب رو به افول گذاشت. منابع ادبی تنها چند گزارش از بنوزهره ارائه می‌دهند اما از فعالیتهای مذهبی شیعی آنها آگاهیهای روشنی در اختیار نمی‌گذارند. در نهایت در قرن شانزدهم، حضور تشیع در میان تاجران بزرگ و نیز جامعه اشرافی که در یکی از دو حرم از نوادگان علی (علیه‌السلام) در حلب زندگی می‌کنند، یعنی مشهدالحسین نمودار می‌شود.[۶۲] کامل الغزی، مورخ حلبی، به روشنی اظهار می‌کند که شیعه در پرده تقیه فعالیت می‌کردند تا قدرت را به ضرر سنیان دست آورند، این فعالیت تا قرن هفدهم (دوازدهم) ادامه داشت. اما وی آنها را نمی‌شناساند یا نمی‌خواهد بشناساند.[۶۳] مهمه دفترلری[۶۴]

به ما گزارش می‌دهد که در داخل و خارج مرزهای تاریخی این ایالت، اوضاع آشفته بوده است:

گروههای قزلباش در ارفه(Urfa)

در سال ۱۵۷۴؛ یک لعنت کننده بر سه خلیفه نخست در عین‌تاب در سال ۱۵۷۰؛ و بالاتر از همه، شاه اسماعیل دروغین در منطقه البستن ۹۹ (Elbistan) به سمت شمال مَرعش که یک شورش ضدی عثمانی را در سال ۱۵۷۸ رهبری کرد.[۶۵]  همینطور ما می‌دانیم که حزب اردبیل، در خود حلب هم نیرومند بوده است.[۶۶] .

زمانی که به دیوان حکومتی مراجعه می‌کنیم، بنی زهره را در سال ۱۶۳۰ می‌بینیم که در عملا برخورد نزاع‌گرایانه از موضع خود ندارند، به ویژه در باره شخص احمد افندی زُهْروی.

من جزئیات زیادی را در ارتباط با زهروی‌ها ملاحظه کردم که بر اساس آنها می‌توان اظهار کرد که میان سالهای ۱۶۳۰ تا ۱۶۸۰ آنها به صورت یک گروه محدود از نخبگان محلی بودند که این خود نتیجه فعالیتهای شدید و گسترده اقتصادی آنها در باب تجارت، پرداخت وام، تولید صابون و داشتن مقامهای رسمی بود. آنها همچنین پیوندهای اجتماعی- سیاسی استواری را با دیگر خاندانهای برجسته از طریق ازدواج فراهم آوردند، خاندانهایی مانند کواکبی که از عالمان مذهبی و مفتیان بودند. احمد زهروی برای مدتی مسؤولیت موقوفات مکانهای مقدس منطقه حلب (۴۲- ۱۶۳۹) و «قسام عسکری» (۴۵- ۱۶۴۴) دو منصب مهم را بر عهده داشت.

در سال ۱۶۵۴ و ۱۶۵۶ احمد زهروی و برادرش بهاءالدین، وقفی را شامل دو کارخانه صابون سازی، مغازه، باغهای میوه و زمینهای کشاورزی ایجاد کردند. وقفنامه‌های این دو مورد، نشان می‌دهد که آنها وفادار به ایمان مذهبی پدران خود بودند به این ترتیب که در باره این دو مورد هبه قطعی آمده است که بر فرض از بین رفتن خاندان آنها، باید نیمی از وقف برای مشهد المحسن، دومین مکان مقدس در حلب[۶۷]  و نیم دیگر آن برای هزینه زائران حرم امام حسین (علیه‌السلام) در کربلا باشد. صرفنظر از اختصاص این بخششها به حرم موجود در حلب، اختصاص آن به زائران مهمترین حرم در جهان شیعه که در کنترل و سرپرستی سادات عراق و حوزه اقتدار صفویان بود، امری شگفت انگیز و بی‌نظیر برای حلب است.[۶۸] زوال زهروی‌ها در دهه پایانی قرن هفدهم و اضمحلال تقریبا کامل آنها در نیمه نخست قرن هیجدهم، به معنای پایان تشیع حلب بود. تمایلات هواخواهانه نسبت به امام علی (علیه‌السلام) در مراسم سالانه در روز عاشورا در قرن نوزدهم باقی ماند،[۶۹] در حالی که عقیده اصیل شیعی محدود به چند روستا در منطقه ادْلِب (Idlib) و جبل سماعه شد.[۷۰]

نویسنده: مارکو سَلَتی (MARCO SALATI)

ترجمه: رسول جعفریان.

پی نوشت:

[۱] . این گفتار از مجموعه مقالات کنگره‌ای است که به سال ۱۹۹۱ در روم برگزار شده و در سال ۱۹۹۳ منتشر گردیده است:

CONVEGNO SUL TEMA LA SHIA NELLIMPERO OTTOMANO, ROMA, 1993 ACCADEMIA

NAZIONALE DEI LINCEI. این کتاب، بیست و پنجمین کتابی است که توسط کایتانی مستشرق معروف ایتالیایی بنیادگذاری شده، منتشر می‌شود.

[۲] . در باره ارتباط دولت عثمانی و صفوی نک:

  1. L. B

ACQUE- GRAMMINT

Les safavides et leurs voisins, Istanbul 8891; B. kutukoglu, Lesrelations entre l’Empire Ottoman et l’Iran dans la seconde moitie du XVIe Turcica 6 5791 , 128- 145.

[۳] . I. BELDICEANU- STEINHETT, Le regne de Selim Ier: tournant de la vie politique et religieuse de l’Emoire Ottoman, Turcica 6 5791 , 34- 48

[۴] . R. MORTEL,” Zaydi shiism and the Hasanid Sharifs of Mecca”, IJMES 91 7891 , 455- 472.

[۵] . همان، صص ۴۶۷ و ۴۶۸

[۶] . محسن امین، اعیان الشیعه، بیروت، ۱۹۸۶ ج ۴، ص ۱۸ و ج ۷، ص ۳۵۴٫

[۷] . برای نمونه نگاه کنید به:.

  1. MANDAVILLE,The Ottoman Province of al- Hasa in the 61

th and 71 th Centuries” JAOS 901970, 498

[۸] . زینی دحلان، خلاصه الکلام فی بیان امراء البلد الحرام، قاهره، ۱۳۰۵ هجری، ص ۷۵

[۹] . نک: اعیان الشیعه، ج ۷، ص ۴۸۵

[۱۰] . خلاصه الاثر، قاهره، ۱۸۶۹، چهارجلدی، ج ۲، ص ۴۶۱

[۱۱] . نک: محبی، ج ۲، صص ۱۹۵ تا ۱۹۶، ۴۵۷ تا ۴۶۴، ج ۳، صص ۱۶۶ تا ۱۶۱ همچنین ۲۷۱ و ۲۷۲

[۱۲] . اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۲۸۶

[۱۳] . شرح حال وی در سلافه العصر ص ۲۰۴ آمده است. وی این کتاب را در سال ۱۰۲۷ تألیف کرده که عنوان کتاب ماده تاریخ آن است. نک: ذریعه، ج ۲۵، ص ۸۳

[۱۴] . اعیان الشیعه، ج ۳، صص ۶۵ و ۶۶ گزارش ابن معصوم در سلافه العصر، محبی، ج ۱، صص ۲۷۳- ۲۷۱

[۱۵] . ۲ IE. 1 ه‌لاقم

al- Antaki( C. BROCLELMANN-] j. VERNET [ ): ASM VIM 573- 673.

و نک: المحبی، ج ۲، صص ۱۴۹- ۱۴۰

[۱۶] . اعیان الشیعه، ج ۷، ص ۴۷۰؛ الطهرانی، الذریعه الی تصانیف الشیعه، بیروت، ۱۹۸۳، ۲۵ جلدی، ج ۳، ص ۴۷۶

[۱۷] . محبی، ج ۴، صص ۴۶ و ۴۷؛ الحر العاملی، امل الآمل فی ذکر علماء جبل عامل، بیروت، ۱۹۸۴، ج ۱، ص ۲۸۱؛ البحرانی، لؤلؤهالبحرین، نجف، ۱۹۶۶، صص ۱۱۹- ۱۲۰؛ کحاله، معجم المؤلفین، دمشق، ۶۲- ۱۹۵۷، ج ۱۰، ص ۲۹۸؛ الخوانساری، روضات الجنات، قم، ج ۷، صص ۳۸- ۳۶

[۱۸] . اعیان الشیعه، ج ۹، ص ۱۳۷؛ امل الامل، ج ۲، ص ۲۴۶؛ لؤلؤه البحرین، صص ۱۱۹- ۱۱۷؛ روضات الجنات، ج، ص ۱۲۰؛ معجم المؤلفین، ج ۹، ص ۷۹

[۱۹] . محبی، ج ۳، صص ۱۳۴- ۱۳۲؛ اعیان الشیعه، ج ۸، صص ۲۹۰- ۲۸۶؛ لؤلؤه البحرین، ص ۴۴- ۴۰؛ امل الآمل، ج ۱، صص ۱۲۶- ۱۲۴٫

[۲۰] . محمد حیدر بن علی بن حیدر بن نورالدین علی العاملی المکی م ۱۱۳۹/ ۱۷۲۷ اشعاری از وی در ستایش شریف مکه باقی مانده. اعیان الشیعه، ج ۹، صص ۲۷۲ و ۲۷۳؛ لؤلؤه البحرین، صص ۱۰۷- ۱۰۳ حسن الصدر، تکمله امل الآمل، ص ۳۶۰- ۳۵۸ بیروت، ۱۹۸۶، و پسر او رضی الدین م پیش از ۱۱۶۳/ ۱۷۵۴ راوی اشعار، مورخ و فقیه. اعیان الشیعه، ج ۷، ص ۲۶؛ تکمله امل الآمل، صص ۲۱۰- ۲۰۸؛ معجم المؤلفین، ج ۴، ص ۱۶۷

[۲۱] . [مترجم]: رضوی کاشانی در کتاب «حدیقه الشیعه» خود که نسخه خطی آن در کتابخانه آیهاللَّه مرعشی ش ۱۱۲۴ موجود است دربرگ ۴۹ علت به شهادت رسیدن وی را عدم هماهنگی با سنیان در تعیین روز عرفه یا به تعبیری مخالفت با حج اکبر سنیان دانسته است. «رساله مفرحهالانام فی تأسیس بیت الله الحرام» او به کوشش ما در «میراث اسلامی ایران» دفتر اول، چاپ شده است. قم، کتابخانه مرعشی، ۱۳۷۳

[۲۲] . او این داستان را در کتاب مفرحه الانام خود بیان کرده است. نک: اعیان الشیعه، ج ۷، صص ۱۶۸ و ۱۶۹ محسن امین از این ادعای او که خود را مؤسس نامیده، سخت انتقاد می‌کند. الامینی، شهداءالفضیله، بیروت، ۱۹۸۳، صص ۲۰۵- ۱۸۶

[۲۳] . اعیان الشیعه، ج ۵، صص ۴۱۲ و ۴۱۳؛ الامینی، صص ۲۰۸ و ۲۰۹

[۲۴] . اعیان الشیعه، ج ۱۰، ص ۴۶؛ الأمینی، صص ۲۰۷- ۲۰۵؛ محبی، ج ۴، صص ۴۳۲ و ۴۳۳

[۲۵] . اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۱۷۱- ۱۶۷؛ امل الآمل، ج ۱، ص ۱۴۵- ۱۴۱؛ لؤلؤه البحرین، صص ۸۰- ۷۶؛ روضات الجنات، ج ۷، صص ۱۰۵- ۹۶؛ تکمله امل الآمل، صص ۳۴۰ و ۳۴۱؛ محبی، ج ۳، صص ۴۳۵- ۴۳۲؛ معجم المؤلفین، ج ۹، ص ۲۰۵ نیز نک: EI 2، مقاله «الحرالعاملی»، از G. Scarcia

[۲۶] . [مترجم]: گزارش این واقعه را به تفصیل عصامی ۱۰۴۹- ۱۱۱۱ در «سمط النجوم العوالی» ج ۴، صص ۵۲۸ و ۵۲۹ مصر، مطبعهالسلفیه آورده است. وی می‌نویسد: «در روز پنجشنبه هشتم شوال ۱۰۸۸ حادثه غریبی در مکه رخ داد و آن این که در شب آن روز، حجرالاسود، باب و پرده کعبه ومصلای جمعه، به چیزی شبیه عذره آلوده شد و هر کس می‌خواست حجر را ببوسد، دست و صورتش آلوده می‌شد. این سبب تحریک مردم و ترکها شد. آنان جمع شدند و همه جا را شستشو دادند. در آنجا یکی از فضلای رومی درس می‌گفت. وی شاهد بود که هر روز جماعتی از رافضیان به نماز و سجود و رکوع در برابر کعبه مشغولند. وقتی این واقعه رخ داد، گفت: این کار جز از رافضه که ملازمه بیت الله هستند سر نزده است. در آن لحظه سید محمد مؤمن رضوی در پشت مقام ایستاده قرآن می‌خواند. آنها نزد او آمده، قرآن را از دست او گرفته بر سر او کوفتند و به کتک زدن وی مشغول شدند. آنگاه وی را از باب الزیاده بیرون انداختند و آن قدر با سنگ بر او زدند که بمرد. در این حال، یکی از سادات رفاعی، لب به اعتراض گشود، او را هم به وی ملحق کردند! پس از آن سوّمی و چهارمی و پنجمی. من خود آنها را دیدم که بر روی هم افتاده بودند و مردم آنها را سب می‌کردند. عصامی می‌افزاید: من از نزدیک آنچه را که به کعبه مالیده بود دیدم، متوجه شدم که از قاذورات نیست، بلکه از سبزیجات و روغن متعفن است که بوی نجاست می‌دهد. معلوم نشد این کار چه کسی بوده، اما گمان من این است که این کار را عمدا برای کشتن این افراد انجام داده بودند.» احمد سباعی از معاصران هم گزارش این نقلها را آورده و نوشته است، اگر این نسبتها به شیعه درست بود، هر ساله، به دلیل حضور هزاران شیعه در مکه، نباید جای سالمی در آن می‌ماند. تاریخ مکه، ص ۳۸۴

[۲۷] . جزئیاتی در این باره گزارش نشده است اما به نظر می‌رسد که پیش از قرن هفدهم دوازدهم نبوده است. نک: المحسن الامین، خطط جبل عامل، بیروت، ۱۹۶۱، صص ۲۷۰، ۳۰۶

[۲۸] . کتابخانه آیهاللَّه مرعشی نسخه خطی شماره ۱۰۵۱۷

[۲۹] . نک: علل برافتادن صفویان، مقاله «حجاج شیعی در دوره صفوی»، صص ۳۷۴- ۳۷۰

[۳۰] . تنها چیزی که من توانستم بیابم آن که میزان بن علی بن محمد الحسینی تا اواخر قرن شانزدهم امیر مدینه بوده است. اعیان‌الشیعه، ج ۱۰، ص ۱۹۹٫ زامباور در Manuel de genealogie …, Hannover 7291, 511 از حسین بن زهری به عنوان امیر مدینه در حوالی سال ۱۱۰۰/ ۱۶۹۹ یاد کرده است. من نتوانستم نام او را در میان نسبنامه افراد خاندان بنوالحسین که در اختیار داشتم بیابم، در این زمان، اعقاب برخی از شاخه‌های هواشم، در قاهره سکونت داشته‌اند. از جمله قاضی مالکی محمد بن مسی بن محمد الجمازی الحسینی م ۱۰۶۵/ ۱۶۵۵ که محبی ج ۴، صص ۲۳۴ و ۲۳۵ از او یاد کرده است

[۳۱] . نک: AS, V, 571 در شرح حال بدرالدین حسن بن شدقم م ۹۹۹/ ۱۵۹۰٫

[۳۲] . نک: اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۵۹۶؛ در شرح حال احمد بن سعد بن شدقم م ۹۸۸/ ۱۵۸۰؛ اعیان الشیعه، ج ۱۰، ص ۸۲ در شرح حال‌فرزند و جانشینش محمد النقیب م ۱۰۱۶/ ۱۶۰۷٫

[۳۳] . اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۵۹۶- ۵۹۷

[۳۴] . اعیان الشیعه، ج ۷، ص ۱۷۶

[مترجم]: در «عباسنامه»، ص ۲۲۴ آمده است که شاه عباس پس از رسیدگی به موقوفات، و پرداخت حق مستحقان، مبلغ هفتصد تومانی را که زیاد آمده بود «به وظیفه سادات بنی الحسین ساکن مدینه مشرفه مقرر فرمودند که هر ساله بلا کسر، مصحوب مردم معتمد جهت ایشان فرستاده می‌شد.

[۳۵] . در باره این سلسله نگاه کنید به:.

  1. Rizvi, Asocio- intellectual history of the Isna ‘ Ashari Shi’ism in India, Canberra, 1986, 281- 293.

[۳۶] . اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۱۸۵

[۳۷] . A. Rizvi, 682 در آنجا همین مطلب را نقل کرده اما آن را در دوره برهان اول نظام شاه آورده است. و طبعا سید حسن به عنوان فرزند برهان خوانده شده است.

[۳۸] . همان، صص ۱۷۸- ۱۷۵

[۳۹] . همان، ص ۱۴۳

[۴۰] . همان، صص ۴۸۴ و ۴۸۵

[۴۱] . همان، صص ۱۰۱ و ۱۰۲

[۴۲] . درباره سلسله قطبشاهیه نک:

۳۴۱- ۲۹۲،.، ۱۹۷۴،،…

[۴۳] . اعیان الشیعه، ج ۳، صص ۱۵۴ و ۱۵۵؛ معجم المؤلفین، ج ۲، ص ۱۵۹ ۳۳۷- ۳۳۶،.؛ ۶۰۳- ۶۰۱،.

[۴۴] . اعیان الشیعه، ج ۸، صص ۱۵۲ و ۱۵۳؛ معجم المؤلفین، ج ۷، ص ۲۸٫ [مترجم]: وی در سال ۱۱۲۰ در شیراز درگذشت. ریاض العلما، ج ۳، صص ۳۶۷- ۳۶۳٫

[۴۵] . المقامات، نسخه خطی مرعشی، ش ۳۳۹۶ برگهای ۳۵۹ و ۳۶۰

[۴۶] . منابع غنی‌ای در باره جبل عامل وجود دارد که من به سه مورد اشاره می‌کنم. محسن الامین، خطط جبل عامل، بیروت، ۱۹۶۱؛ محمد تقی الفقیه، جبل عامل فی التاریخ، بیروت، ۱۹۸۶؛ م. بابر الصفا، تاریخ جبل عامل بدون محل و تاریخ چاپ.

[۴۷] . در باره کرکی به مقاله مادلونگ در دائره المعارف اسلام EI 2 مدخل «AL- Karaki» رجوع کنید. در باره موقعیت او در دوره صفوی‌نک:.

SAID AMIR ARJOMAND

Two decrees of Shah Tahamsp Concerning Statecraft and theAuthority of Shaykh al- karali

رد ه‌دش ه‌مجرت (AID AMIR ARJOMAND S

ed)Shiism, Authority and Political Culture, 19990250- 262)

[۴۸] . اعیان الشیعه، ج ۸، صص ۱۴۳- ۱۵۸؛ امل الامل، ج ۱، صص ۸۵- ۹۱؛ تکلمه امل الامل، صص ۲۱۲- ۲۱۷ الدر المنثور، علی‌العاملی، قم، ۱۳۹۸ ق، ج ۲، صص ۱۴۹- ۱۹۹، لؤلؤه البحرین، صص ۲۳- ۲۸؛ معجم المؤلفین، ج ۴، صص ۱۹۳- ۱۹۴

[۴۹] . اعیان الشیعه، ج ۴، صص ۵۶- ۶۶؛ امل الامل، ج ۱، صص ۷۴- ۷۷؛ تکمله امل الامل، صص ۱۸۲- ۱۸۶؛ روضات الجنات، ج ۲، صص ۳۳۸- ۳۳۹؛ معجم المؤلفین، ج ۴، ص ۱۷

[۵۰] . در باره سفر شهید به استانبول نگاه کنید به:.

  1. SALATI,Ricerche suiio sciismo nellImpero: il viaggio di Zayn al- Din al- Ahahid al- thania Istanbul al tempi di Solimano il Magnifico Oriente Moderno N. S. 9, 1- 3( 1990 ), 81- 92.

[۵۱] . اندکی پس از کشته شدن شهید ثانی، شاگرد وفادار او حسین عاملی، همراه خانواده خود به دربار صفوی رفت. شاگرد دیگر او، علی بن احمد بن ابوجعفر الحارثی الهمدانی م ۱۰۰۵/ ۱۵۹۷ جبل عامل را برای پیوستن به خانواده خود ترک کرد. وی ابتدا در کربلا توقف کرد، پس از آن به دورق رفت و از آنجا عازم هویزه شد. اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۱۶۲

[۵۲] . نک: علی العاملی، الدرالمنثور، ج ۲، صص ۲۰۹- ۱۹۹؛ محبی، همان، ج ۲، صص ۲۳- ۲۱؛ امل الآمل، ج ۲، صص ۶۳- ۵۷؛ تکملهامل الآمل، صص ۱۴۲- ۱۳۸؛ روضات الجنات، ج ۲، صص ۳۰۲- ۲۹۶؛ لؤلؤه البحرین، صص ۵۱- ۴۵

[۵۳] . علی العاملی، ج ۲، صص ۲۲۲- ۲۰۹؛ معجم المؤلفین، ج ۹، صص ۲۰۰- ۱۹۱ تکمله امل الآمل، ص ۳۴۱؛ لؤلؤه البحرین، صص ۸۵- ۸۲؛ روضات الجنات، ج ۷، صص ۴۵- ۳۹

[۵۴] . علی العاملی، ج ۲، صص ۲۳۸- ۲۲۲؛ لؤلؤه البحرین، صص ۸۲- ۸۰؛ امل الآمل، ج ۱، صص ۹۸- ۹۲؛ اعیان الشیعه، ج ۷، صص ۱۶۲- ۱۵۹؛ محبی، ج ۲، صص ۱۹۱ و ۱۹۲؛ معجم المؤلفین، ج ۴، ص ۱۹۴؛ تکمله امل الآمل، صص ۲۲۰ و ۲۲۱

[۵۵] . Janisseries جان نثار/ ینی چری.

[۵۶] . در باره حرفوش نگاه کنید به:.

  1. A

BU

H

USAYN

, Provincial Leaderships in Syria, 1575- 1650, Beirut, 1986, 126- 152; A. M. BAKHIT, The Ottoman Province of Damascus in the 16 th Century, Beitut, 1982, 175- 178

[۵۷] . در باره کرک نوح نگاه کنید به: نصرالله، تاریخ کرک نوح، دمشق، ۱۹۸۶؛ ۲ EI مدخل «کرک نوح» از OURDEL D. S؛ در باره خاندان حنش نک:.

  1. A. BAKHIT, The Role of the Hanash Family, 790- 976/ 1388- 1568, in Land Tenureand Social Transformation in the Middle East, T. Khalidi ed., Beirut 1984, 257- 289. M. A. B

AKHIT

, The Ottoma Province of Samascus in the 16 th Century, 204- 206.

[۵۸] . نصرالله، همان، ص ۱۸۶

[۵۹] . شیخ حر عاملی در کتاب امل الامل از محمد بن احمد الحتانی العاملی به عنوان قاضی بعلبک در حوالی ۱۰۳۰/ ۲۱- ۱۶۲۰ یاد کرده است امل الامل، ج ۱، صص ۱۳۷- ۱۳۸٫ تمامی آن چیزی که ما در باره وی می‌دانیم منحصر به شعری است که تمایل شیعی او را نشان می‌دهد.

[۶۰] . ۱٫M. M

OMEN,

An Introduction to Shii Islam, New Haven 1985, 97.

[۶۱] . در باره بنو زهره بنگرید به:.

  1. S

ALATI,

Ascesa e caduta di una famiglia di asraf sciiti di Aleppo: i Auhrawi o Zuhra- Zada( 1900- 1700), Roma, Istituto per lOriente 1992.

[۶۲] . در باره این مشهد بنگرید به:

  1. S

AUVAGET,

Deux sanctuaires chiites a Alep, Syria( 1928), 224- 237; B. A

MORETTI SCARCIA,

Aproposito della tipologia religiosa sciita: A leppo- M ashhad, in S tudi in onore di F rancesco G. abrieli, R oma, 1984, II, 701- 709

نهر الذهب فی تاریخ حلب، حلب، ۲۶- ۱۹۲۲، (سه جلدی)، ج ۱، صص ۲۷۸- ۲۸۵، ابن شحنه، الدر المنتخب فی تاریخ مملکه حلب، دمشق، ۱۹۸۴، صص ۸۵- ۹۰

* مترجم: نیز نگاه کنید: احیاء حلب و اسواقها، خیرالدین الاسدی، دمشق، ۱۹۸۴، صص ۳۴۸- ۳۵۰). در آنجا مطالبی به نقل از ابن شداد در الاعلاق الخطیره (ج ۱، ص ۵۰) و او از ابن ابی طی مورخ شیعی حلبی در قرن هفتم آورده است)

[۶۳] . الغزی، همان، ج ۱، ص ۱۹۲

[۶۴] . مجموعه اسناد دوره عثمانی است که گزارشهای شورشها ومخالفتها از نواحی مختلف در آن گردآوری شده است.

[۶۵] . ۱٫ C. H. I

MBER.

The persecution of Ottoman Shiites Accirding to the Muhimme Defterleri, 1565- 1585 Der Islam 56 1979 , 250- 253.

[۶۶] . M. M. 2 NEMO 106,. tic, po

[۶۷] . در باره آن به ارجاع شماره ۵۴ نگاه کنید. و نیز:.

  1. S

oberheim,

Das Heiligtum Shaykh Muhassin in Aleppo, Melanges H. Deremborg, Paris, 1940, 379- 390

* مترجم نیز نگاه کنید به: نهر الذهب، ج ۲، ص ۲۷۸، احیاء حلب و اسواقها، خیرالله اسدی، دمشق، ۱۹۸۴، صص ۳۵۱- ۳۵۲

[۶۸] . در باره زهراوی‌ها نک:.

  1. S

ALATI,

Ascesa e caduta di una famiglia di Asraf sciiti di Aleppo: i Zuhrawi o Zuhra- Zada( 1600- 1700 ), Roma, Istituto per lOriente 1992; on their waqf see also M. S

ALATI,

Alcunidocumenti giuridici aleppini in materia di waqf dei secoli XIV- XVII, Roma, 1991, 49- 61.

[۶۹] . این جشنبها به تولد حضرت محمد ص یعنی مراسم مولد النبی ص ارتباط داده می‌شد. نک: الغزی، همان، ج ۲، صص ۲۸۲- ۲۸۳

[۷۰] . در باره این روستاها بنگرید به کار من با عنوان:.

I villaggi imamiti della provincia di Aleppo in epoca ottmamna, R. S. O. LXIII/ 4( 1989 ), 1990, 231- 255

نقش امام صادق(علیه السلام) در علوم و تمدن اسلامی.

اشاره:

آگاهی از معارف دینی و علوم بشری در راستای هدایت تشریعی، احیاء تفکر اسلامی و فرهنگ غنی شیعه به منظور اداره امور مسلمین در ابعاد فردی و اجتماعی، لازمه امامت است. حضور علمی امام صادق ـ علیه السلام ـ در عصر خود و بی نقص بودن نظریات ایشان و آشکار نمودن علم خود حاکی از آن است که سایر امامان به اندازه ایشان فرصت و موقعیت مناسب پیدا نکردند تا فرهنگ ناب اسلام را تبیین نمایند. بی شک اقدامات علمی امام در حیات ارزشمندش مرهون وضعیت سیاسی، فرهنگی و اجتماعی منحصر به فرد آن عصر و اقدامات امام محمد باقر ـ علیه السلام ـ در راستای اعتلای فرهنگ شیعه  می باشد.

در زمان حیات امام ششم فشار و اختناق نسبت به شیعیان به دلیل درگیری بر سر قدرت بین دو قطب امویان و عباسیان کمتر از دوران سایر ائمه بود. از طرف دیگر عباسیان به دلیل استفاده از شعار “الرضا من آل محمد” در قیام خود، ابتدا و بالاجبار موضع متعادل تری نسبت به دوران امامان بعدی داشتند.

حرکت فرهنگی و علمی امام در عصر جنبش فکری و فرهنگی مسلمانان شکل گرفت. در این زمان عطش شدیدی از سوی مسلمین برای یادگیری و علم آموزی مشاهده می شد و علت آن علاوه بر تعالیم متعالی اسلام درباره علم آموزی، حضور تازه مسلمانانی بود که دارای سابقه ای درخشان و تمدنی کهن و پربار بودند؛ لذا امام صادق(ع) با توجه به شرائط ملحوظ و وجود بستر مناسب فکری و فرهنگی و آمادگی جو غالب جامعه که در تداوم حرکت عظیم علمی و فرهنگی حضرت باقر العلوم بود، و دانشگاه بزرگ جعفری را تأسیس کرد. از جمله علومی که امام تدریس کردند؛ فقه: حدیث، تفسیر، اخلاق، هیأت، جغرافیا، سیاست، اقتصاد، علوم فلکی، طب، کیمیا، ریاضیات، جبر، فیزیک، نور، اتم و تاریخ بود.

بی شک عمده ترین نقش امام در گسترش علوم را می توان پرورش شاگردان متخصص دانست که هر کدام از آنان با استدلال های نوین، خصم خود را به زانو در می آوردند. در مکتب امام صادق ـ علیه السلام ـ و دانشگاه بزرگ جعفری شاگردان بسیاری به کسب علم و فضیلت می پرداختند که برخی از مورخان عدد آن ها را (۴۰۰۰) نوشته اند.

دانشمندانی از این دانشگاه در رشته های فقه، تفسیر، تاریخ ادیان، کلام و سایر علوم آن عصر برخاسته اند. تخصص در مکتب امام صادق ـ علیه السلام ـ رعایت می شد؛ مثلا حمران به اعین در علم قرائت قرآن، ابان بن تغلب در علم عربیت، زراره در فقه، مومن طاق در کلام الهی، طیار در جبر و اختیار، هشام بن سالم در توحید و هشام بن الحکم در امامت، تبحر و تخصص کامل یافته بودند و هرگاه شخصی در یکی از رشته های علوم آن زمان سوالی مطرح می کرد، چه بسا امام پاسخ او را به یکی از شاگردان خود که در آن رشته مهارت داشت واگذار می فرمود. به هر حال، در میان این شاگردان، هشام بن حکم سرآمد شاگردان مکتب جعفری بود. با این که جوان بود امام ـ علیه السلام ـ او را بر دیگران مقدم می داشت و درباره علت احترامش می فرمود: “هشام به دل و زبان و دستش ما را یاری می کند. ” هشام چنان در علم کلام و عقاید مذهبی ورزیده بود که مطالب را به شیوه ای جدید و بی سابقه بیان می کرد و در اثبات خداوند جهان و صفات جلال و جمال او استدلال های نوین بکار می برد. به دیگر سخن، هشام از لحاظ استدلال و منطق روشی تازه برگزیده بود. در مناظره و مجادله و بحث آزاد بی نظیر بود. دانشمندان و متخصصان این فن او را به استادی قبول داشتند و از مناظره با او بیمناک بودند. یحیی بن خالد برمکی، وزیر هارون الرشید مجالس بحث آزاد و مناظره در مسائل کلامی تشکیل می داد که ریاست آن را هشام بر عهده داشت. گاهی اتفاق می افتاد دانشمندی بنام، که هشام را ندیده بود در مناظره ای شکست می خورد و از شکست خود حدس می زد که طرف مناظره او هشام بن الحکم است. [۱]

سخن از نقش امام صادق ـ علیه السلام ـ در علوم و تمدن اسلام بلکه جهان را نمی توان در چند صفحه بیان کرد. اما همین قدر که بدانیم حضرت چهار هزار شاگرد در رشته های گوناگون تربیت کرده و بسیاری از ایشان در رشته های خود سرآمد روزگار بوده اند و در سرتاسر ممالک اسلامی و غیر اسلامی پراکنده شدند؛ پی به نقش حیاتی امام در علوم و تمدن جهان می بریم و تصدیق خواهیم کرد روایتی را که بیان می دارد، هیچ علم صحیحی به وجود نخواهد آمد مگر آن که خواستگاهش اهلبیت ـ علیهم السلام ـ باشد.

پی نوشت:

[۱] صفائی، احمد؛ هشام بن الحکم، دفتر نشر آق؛ ۱۳۵۹؛ پیشگفتار، چاپ دوم.

علی بن حسین مسعودی.

اشاره:

علی بن حسین مسعودی (۲۸۰ق-۳۴۵ یا ۳۴۶ق.) تاریخ نگار و جغرافی‌دان مسلمان سده چهارم هجری قمری که از او کتاب‌هایی همچون مروج الذهب و التنبیه و الاشراف به یادگار مانده است. به دلیل گزارش‌های بی‌طرفانه وی از وقایع تاریخی، مذهبش به روشنی معلوم نیست با این حال از دیرباز در منابع زندگی‌نامه و رجال شیعه، وی را دانشمندی شیعه مذهب شناخته‌اند. امروزه نیز بسیاری از پژوهشگران وی را شیعه به شمار آورده و آثار باقی مانده از وی را حاوی شواهد کافی برای اثبات این مدعا می‌دانند.

در نقطه نظری متفاوت که تا حدودی برآمده از اختلاف نظر در تعیین مصداق شیعه است، برخی از پژوهشگران با فرض شیعه بودن مسعودی مخالفت کرده و وجود شواهد کافی برای اثبات تشیع وی را رد می‌کنند و حداکثر او را سنی متشیع و علاقه‌مند به اهل بیت (ع) و معتقد به برتری امیرالمومنین بر خلفا به شمار می‌آورند.

ابو الحسن علی بن حسین مسعودی احتمالا در سال ۲۸۰ هجری به دنیا آمد. به گفته خود مسعودی در کتاب مروج الذهب، در بابل به دنیا آمده است.[۱] درباره تبار وی تردید‌هایی وجود دارد. برخی اشتهارش به مسعودی را به دلیل انتسابش به محله مسعوده بغداد دانسته‌اند اما بیشتر شرح حال نگاران وی را از نسل عبدالله بن مسعود صحابی پیامبر(ص) به شمار آورده‌اند.[۲] مسعودی اهل بغداد بود و مدتی از عمرش را نیز در مصر گذراند.[۳] برخی تاریخ وفاتش را ۳۳۳ قمری ثبت کرده‌اند اما با توجه به اینکه در کتاب التنبیه و الاشراف، تاریخ پادشاهان روم را تا سال ۳۴۵ هجری آورده است،[۴] زمان وفاتش باید بعد از این تاریخ باشد، از این رو است که برخی منابع تاریخ وفاتش را ۳۴۵ یا ۳۴۶ هجری دانسته‌اند.[۵]

سفرها

از جزئیات زندگی مسعودی گزارش زیادی در دست نیست. از شغل و پیشه وی نیز اطلاعی نداریم.[۶] آنچه بیشتر در منابع انعکاس یافته، سفرهای متعدد وی به شرق و غرب عالم است. گفته‌اند که او در شرق تا سرزمین‌های هند، سیلان، چین و مالزی سفر کرد و در غرب به شمال آفریقا، مغرب و ماداگاسکار رفت. وی در این سفرها با بسیاری از علما نیز دیدار کرد. از آن جمله محمد بن جریر طبری مورخ معروف، ابوبکر صولی، محمد بن خلف وکیع، حسن بن موسی نوبختی، ابو علی جبایی، ابوالحسن اشعری را می‌توان نام برد.[۷]

آثار

مسعودی آثار فراوانی در علوم گوناگون زمان خود داشته که فقط دو کتاب تاریخی مروج الذهب و التنبیه و الاشراف به دست ما رسیده است. در صحت انتساب کتاب اثبات الوصیه به او نیز تردید وجود دارد.

مروج الذهب

مروج الذهب مهم‌ترین اثر علی بن حسین مسعودی است که به دست ما رسیده است. بنابر گفته خود وی در مقدمه کتاب، این اثر خلاصه‌ای از دو کتاب بزرگ دیگر او به نام‌های اخبار الزمان و کتاب اوسط بوده است.[۸] این کتاب از منابع اصلی تاریخ و تمدن اسلامی به شمار می‌رود. مسعودی در این کتاب مشاهدات گسترده جغرافیایی خود را با مطالب تاریخی آمیخته و اطلاعات حائر اهمیتی درباره شرایط اجتماعی، مردم شناختی و عقاید و آداب سرزمین‌های گوناگون ارائه داده است.

مروج الذهب تاریخ عمومی جهان است که با داستان پیدایش آغاز شده و بعد از گزارش تاریخ سرزمین‌ها و ملل مختلف به تاریخ اسلام رسیده و وقایع تاریخ اسلام را تا سال ۳۳۶ پی گرفته است. مسعودی این کتاب را در سال ۳۳۳ نگاشته و بعدها در سال ۳۳۶ آن را تکمیل کرده است. با توجه به اینکه در برخی منابع، وقایع تاریخی تا سال ۳۴۵ از مروج نقل شده است، به نظر می‌رسد مسعودی کتاب خود را بعدها نیز تکمیل کرده اما نسخه‌های آن به دست ما نرسیده است.

التنبیه و الاشراف

ألتّنبیهُ و الإشراف کتابی تاریخی و جغرافیایی و به زبان عربی که آخرین اثر مسعودی مورخ شیعه در قرن چهارم است. مؤلف در بخش اول به مباحث کیهانی و جغرافیایی پرداخته و در بخش دوم به مباحث تاریخی می‌پردازد. وی نوآوری‌های متعددی را در این کتاب تجربه کرده است. این اثر به زبان‌های دیگر نیز ترجمه شده است.

اثبات الوصیه

کتاب اثبات الوصیه، با هدف اثبات وصایت امامان شیعه(ع) نگاشته شده است. نویسنده بعد از اشاره به برخی از روایاتی که بر لزوم امامت تاکید دارند به شرح مختصری از زندگی انبیاء که جانشین یکدیگر می‌شدند پرداخته و بعد از زندگی پیامبر اسلام(ص) نیز زندگی جانشینان وی یعنی امامان دوازده‌گانه را شرح داده است و روایاتی درباره نصوص امامت و مناقب و فضایل آنان نقل کرده‌است.[۹]

این کتاب به سبک و سیاق سایر کتب حدیثی شیعه نگاشته شده و محتوای آن از تشیع نویسنده‌اش حکایت دارد. در منابع رجالی و تراجم‌نگاری شیعه، نویسنده اثبات الوصیه همان نویسنده مروج الذهب یعنی علی بن حسین مسعودی است.[۱۰] اما برخی پژوهشگران معاصر به دلیل اختلاف‌ سبک و روش نگارش این اثر با آثار مسعودی، در انتساب این کتاب به مسعودی تردید کرده‌اند.[۱۱]

سایر آثار

وی در کتاب‌های مروج الذهب و التنبیه و الاشراف به سایر کتابهایی که تألیف کرده اشاره کرده است.[۱۲] این کتابها اکنون در دست نیستند.

لیست سایر آثار

ویژگی‌های تاریخ‌نگاری مسعودی

پژوهشگران به ویژگی‌های مثبت بسیاری در آثار مسعودی اشاره کرده‌اند که برخی از آنان به قرار زیر است[۱۳]:

استفاده از منابع متعدد

نگرش علمی به تاریخ

رویکرد عقلانی در تفسیر و تعلیل پدیده‌ها

توجه به قوانین حاکم بر تاریخ

بهره‌گیری از روش مشاهده مستقیم در موضوعات جغرافیایی

ارائه اطلاعات فراوان اجتماعی و فرهنگی، جغرافیایی، تاریخ اعتقادات و علوم و ادیان افزون بر مطالب تاریخی رعایت بی‌طرفی در معرفی گروه‌های مختلف سیاسی و اعتقادی اسلامی نگارش بی‌پرده و صریح و افشاگری برخی از رفتارهای غلط حاکمان.

مذهب مسعودی

نویسندگان منابع متقدم شیعه و بیشتر محققان و نویسندگان معاصر، مسعودی را از شیعیان و حتی از امامیه شناخته‌اند. با این حال برخی از پژوهشگران مسعودی را شیعه نمی‌دانند و شواهدی از آثار وی در اثبات نظریه خود طرح می‌کنند. ظاهرا نخستین بار در میان نویسندگان شیعه، آقا محمد علی کرمانشاهی نویسنده کتاب «مقامع» در تشیع مسعودی تردید کرده است.[۱۴]

در میان اهل سنت نیز در مورد مذهب مسعودی اختلاف نظر هست. برخی وی را معتزلی[۱۵] و برخی شافعی به شمار آورده و برخی او را شیعه دانسته‌اند. ابن حجر عسقلانی کتاب‌های مسعودی را حاکی از نشانه‌هایی بر تشیع معتزلی وی دانسته است. کتاب‌شناس متاخر اسماعیل پاشا بغدادی نیز در آثار خود مسعودی را شیعه دانسته است. برخی از نویسندگان معاصر اهل سنت و نیز برخی از خاورشناسان نیز به تشیع مسعودی رای داده‌اند.

هر دو گروه موافق و مخالف تشیع مسعودی، ادله‌ای را برای اثبات ادعای خود ذکر کرده‌اند:

در ادامه برخی دلایل تشیع مسعودی همراه با نقد آن از سوی مخالفان، گزارش می‌شود:

دلایل موافقان

بخشی از کتاب مروج‌الذهب در باب منزلت اهل بیت(ع)

«از امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه‌السلام روایت کرده‌اند که فرمود: «وقتی خدا خواست خلقت را بوجود آرد و مخلوق را بیافریند و مبدعات را ابداع کند پیش از گسترش زمین و افراشتن آسمان که در انفراد ملکوت و وحدت جبروت خویش بود مخلوق را چون غباری بیاراست آنگاه شمهای از نور خود را رها کرد تا بدرخشید و شعل های از نور وی پرتو افکند و این نور در میان صورت‌های نهان فراهم شد و به صورت پیمبر ما محمد صلی الله علیه و سلم در آمد و خداوند که گوینده عزیز است فرمود تو برگزیده منتخبی و ودیعه نور و گنجینه هدایت من پیش تو است، به خاطر تو بطحا را مسطح و آب را روان و آسمان را بلند می‌کنم و ثواب و عقاب و بهشت و جهنم بوجود میآورم و خاندان ترا برای هدایت می گمارم و از علم نهان خود بهرهورشان می کنم تا نکتهای برای آنها مشکل نباشد و چیزی از آنها نهان نماند و آن‌ها را حجت خلق و نشانه قدرت و وحدانیت خویش می کنم آنگاه درباره ربوبیت و خلوص و وحدانیت از آن‌ها شهادت گرفت و از پس این شهادت که گرفته شد انتخاب محمد و آل وی را با بصیرت خلق بیامیخت و به آن‌ها وانمود که هدایت با اوست و نور از اوست و امامت در خاندان اوست تا سنت عدل از پیش مستقر شود و عذرها برخیزد»

بخشی از کتاب مروج‌الذهب در باب فضیلت امام علی(ع)

«چیزهائی که مایه فضیلت اصحاب پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم شده تقدم ایمان و هجرت و یاری پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم و خویشاوندی و جانبازی در راه او بوده است با علم به قرآن و تنزیل و جنگ در راه خدا و زهد و قضاوت و فصل دعاوی و فقه و علم که علی[ع] از این همه بهره کامل تر و سهم بیشتر داشته است به علاوه فضائل خاص از جمله گفتار پیمبر صلی الله علیه و سلم که وقتی میان اصحاب خویش برادرخواندگی آورد بدو گفت «تو برادر منی» و او صلی الله علیه و سلم همسنگ و مانند نداشت و هم گفتار او صلوات علیه به علی که «تو نسبت به من همانند هارونی نسبت به موسی» و هم گفتار او علیه الصلاه و السلام که «هر که من مولای اویم علی مولای اوست خدایا با هر که دوست وی باشد دوستی کن و هر که دشمن او باشد دشمنش بدار» و هم دعای او علیه‌السلام هنگامی که انس مرغ بریان را پیش وی آورده بود که «خدایا محبوبترین خلق خویش را پیش من بفرست که با من از این مرغ بخورد» و علی علیه‌السلام بیامد تا آخر حدیث این و فضائل دیگر از اوست و فضایلی داشت که در غیر او نبود»

شناخته شدن مسعودی به تشیع در منابع رجال شیعی

نجاشی در کتاب فهرست خود که از آثار اصلی رجال شیعی است، نام وی را آورده و فهرستی از آثار وی به دست داده است.[۱۶] رجالیان بعدی نیز ظاهرا بر اساس همین گزارش نجاشی، نام مسعودی را در زمره رجال شیعه ثبت کرده‌اند.[۱۷] رای نجاشی درباره وی از دلایل اصلی تشیع مسعودی است چرا که نجاشی نزدیکترین فرد به زمانه زندگی مسعودی بوده است و نظراتش درباره رجال شیعه اعتبار زیادی دارد.[۱۸]

وجود شواهدی بر تشیع مسعودی در آثاری که از او به جای ماندهمانند:

۱-اشاره مسعودی در کتاب مروج الذهب به انتقال نور الهی و وصایت از پیامبران پیشین به پیامبر اسلام و سپس به امامان [۱۹]

۲- طرح اعتقاد به برتری علی(ع) بر سایر صحابه پیامبر(ص) [۲۰]

۳- طرح موضوع تولد علی(ع) در کعبه [۲۱]

نگارش آثاری با مضامین شیعی:

مسعودی، آثاری نگاشته است که هرچند اصل آن‌ها در دسترس ما نیست، اسامی آن آثار حاکی از محتوای شیعی آن‌ها است. مانند: «مزاهر الاخبار و طرائف الآثار للصفوه النوریه و الذریه الزکیه و ابواب الرحمه و ینابیع الحکمه»[۲۲]، «الصفوه فی الامامه»، «الهدایه الی تحقیق الولایه»[۲۳]، «البیان فی اسماء الائمه»[۲۴] و «الاستبصار فی الامامه»[۲۵].

  1. پی نوشت:
  2. مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۸
  3. ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲۵، ص۳۴۰
  4. ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲۵، ص۳۴۰
  5. مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۱۳۶
  6. مهدوی دامغانی، ابو الحسین علی بن حسین مسعودی و برخی از آثار او، ص۱۰۰
  7. عسگری، مسعودی و التنبیه و الاشراف، ص۸۹
  8. عسگری، مسعودی و التنبیه و الاشراف، ص۸۸
  9. مسعودی، مروج الذهب، ج۱، ص ۱۷-۱۸
  10. نک: مسعودی، اثبات الوصیه، از ص۱۳ به بعد
  11. نجاشی، رجال، ص۲۵۴؛ ابن داود، رجال، ۲۴۱-۲۴۲؛ طهرانی، الذریعه، ج۱، ص۱۱۰.
  12. جعفریان، منابع تاریخ اسلام، ص؛ شبیری زنجانی، اثبات الوصیه و مسعودی صاحب مروج الذهب، ص۲۱۷-۲۱۹؛ حمود، کتابشناسی مسعودی، ص۹۲
  13. حمود، کتابشناسی مسعودی، ص۸۶-۹۲
  14. جعفریان، منابع تاریخ اسلام، ص۱۷۷-۱۷۸؛ منتظری مقدم، مکتب تاریخی مسعودی، ص۶۳-۶۶؛ ولوی، ویژگی‌ها و روش تاریخ‌نگاری مسعودی؛ ۲۷-۳۱
  15. مهدوی دامغانی، بوالحسن علی بن حسین مسعودی و برخی از آثار او، ص۱۰۳
  16. ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲۵، ص۳۴۱
  17. نجاشی، رجال النجاشی، ص۲۵۴
  18. ابن داود، رجال ابن داود، ص۳۹۰؛ حلی، الخلاصه، ص۱۰۰؛ خویی، معم رجال حدیث، ج۱۱، ص۳۶۶
  19. مهدوی دامغانی، ابو الحسن علی بن حسین مسعودی، ص۱۰۱
  20. مسعودی، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج ۱، ص۲۳
  21. مسعودی، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج۱، ص۷۸۵
  22. مهدوی دامغانی، ابوالحسن علی بن حسین مسعودی و برخی از آثار او، ص۱۰۷
  23. طهرانی، الذریعه، ج۲۰، ص۳۲۷
  24. نجاشی، رجال النجاشی، ص۲۵۴
  25. طهرانی، الذریعه، ج۳، ص۱۷۲
  26. طهرانی، الذریعه، ج۲، ص۱۳
  27. کرمانشاهی، مقامع الفضل، ج۲، ص۳۸۳
  28. شبیری زنجانی، اثبات الوصیه و مسعودی صاحب مروج الذهب، ص۲۱۰
  29. شبیری زنجانی، اثبات الوصیه و مسعودی صاحب مروج الذهب، ص۲۱۴-۲۱۵
  30. منتظری مقدم، مکتب تاریخی مسعودی، ص۶۹-۷۱
  31. کرمانشاهی، مقامع الفضل، ج۲، ص۳۸۳
  32. شبیری زنجانی، اثبات الوصیه و مسعودی صاحب مروج الذهب، ص۲۰۷-۲۰۸
  33. شبیری زنجانی، اثبات الوصیه و مسعودی صاحب مروج الذهب، ص۲۱۲
  34. منابع:
  35. حلی، ابن داود،رجال ابن داود، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۸۳
  36. حلی، حسن بن یوسف، خلاصه الرجال، قم،‌دار الذخائر، ۱۴۱۱ق.
  37. حمود، هادی حسین،کتابشناسی مسعودی، ترجمه علینقیان، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، شماره ۱۳۳، خرداد ۱۳۸۸
  38. خویی، ابو القاسم، معجم الرجال الحدیث، قم، نشر آثار شیعه، ۱۴۱۰ق.
  39. ذهبی، شمس الدین محمد بن احمد، تاریخ الاسلام، تحقیق عبدالسلام تدمری، بیروت،‌دار الکتاب العربی، ۱۴۱۳
  40. شبیری زنجانی، سید محمد حسین،اثبات الوصیه و مسعودی صاحب مروج الذهب، مجله انتظار موعود، شماره ۴، تابستان۱۳۸۱
  41. طهرانی، آقا بزرگ، الذریعه الی تصانیف الشیعه، اسماعیلیان قم و کتابخانه اسلامیه تهران، بی‌تا
  42. عسگری، علیرضا، مسعودی و التنبیه و الاشراف، مقالات و بررسی ها، شماره ۶۲، زمستان ۱۳۷۶
  43. کرمانشاهی، آقا محمد علی، مقامع الفضل، قم، موسسه العلامه المجدد الوحید البهبهانی،
  44. مسعودی، علی بن الحسین، اثبات الوصیه، قم، انصاریان، ۱۴۲۶ق.
  45. مسعودی، علی بن الحسین، مروج الذهب، تحقیق اسعد داغر، قم،‌دار الهجره ۱۴۰۹
  46. مسعودی، علی بن الحسین، مروج الذهب، ترجمه ابو القاسم پاینده، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۴
  47. منتظری مقدم، حامد، مکتب تاریخی مسعودی، کیهان اندیشه،شماره ۷۱، فروردین ۷۶
  48. مهدوی دامغانی، محمود، ابوالحسن علی بن حسین مسعودی و برخی از آثار او، مجله مطالعات اسلامی،شماره۱۲، پاییز ۱۳۵۳
  49. نجاشی، احمد بن علی، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۰۷ق.
  50. منبع: ویکی شیعه

قیام های شیعه در تاریخ اسلام.

اشاره:

معرفى اجمالى«قیام‌هاى شیعه در تاریخ اسلام» اثر صادق آئینه‌وند، بررسى ریشه‌ها، علل و نتایج دو قیام حجر بن عدى و توابین مى‌باشد که به زبان فارسى و در سال ۱۳۶۰ش نوشته شده است. ساختارکتاب با مقدمه نویسنده آغاز و مطالب در دو بخش، تنظیم شده است.انقلاب‌ها و قیام‌هاى شیعى، داراى ابعاد اعتقادى- سیاسى- فرهنگى- نظامى است و نویسنده در این اثر، سعى بر آن دارد تا این ابعاد را به گونه‌اى ملموس نشان دهد (مقدمه، ص۱۲). وى مستقیماً از تجربه و عینیات، استمداد گرفته و متون روائى و جهت‌گیرى و عملکرد امامان را که برخوردار از ویژگى‌هاى مکتبى و محورى است، پایه و اصل قرار داده است،

گزارش محتوادر مقدمه، ضمن پرداختن به چگونگى شروع قیام‌هاى مخفى و علنى شیعه، نحوه زمینه‌سازى قیام‌هاى شیعه، چگونگى حمایت مردم از نهضت‌هاى شیعه، عوامل استمرار و تداوم قیام‌هاى شیعه و نیز قیام‌هاى مورد نظر کتاب، بررسى شده است (همان، ص۱۱-۲۳).در بخش اول کتاب، قیام حجر بن عدى مورد ارزیابى و بررسى قرار گرفته است. نویسنده در ابتدا، به ریشه‌یابى این قیام پرداخته و ضمن نظرى به اوضاع سیاسى جامعه اسلامى پس از امام على(علیه السلام)، سابقه حجر در اسلام را بررسى کرده و در پایان، از واکنش جامعه مسلمین پس از شهادت حجر و یاران او، سخن گفته است (متن کتاب، ص۲۷-۷۸).نویسنده معتقد است براى آشنائى با شکل نخست مبارزه و نیز فهم درست راهى که حجر پیمود، باید بیش از هر چیز، محیطى را که جنبش حجر در آن رخ داد، بشناسیم و مناسبات و شرایط خاص سیاسى و اجتماعى و دینى آن محیط را نیک دریابیم. نیز باید در آخر عوامل اساسى‌اى که حجر را نه به صورت یک مبارز، بلکه به صورت انقلابى‌اى پیشتاز وارد صحنه کرد، بررسى کنیم تا بدانیم که چگونه تغییر شکل مبارزه حجر به انقلاب خونین، پایه‌هاى حکومت اموى را سخت لرزان کرد (همان، ص۲۹).به باور وى، این مسأله را آنگاه نیک مى‌توان شناخت و به تفسیر و ارزیابى آن پرداخت که تمام شرایط و عوامل مؤثر در جامعه آن روز را نیک بشناسیم. نخست باید بدانیم که اوضاع چگونه بود؟ مردم چگونه مى‌زیستند؟ و در آخر ببینیم که مبارزه چگونه تبدیل به «قیام خونین» شد (همان).نویسنده پییش از آنکه به شرح قیام حجر و اثرات آن در جامعه اسلامى بپردازد، شخصیت حجر را پیش از قیام و در رابطه با امام على(علیه السلام) بررسى نموده است. وى معتقد است که شخصیت حجر، حاصل امتحان نیکوئى است که در رابطه با جهت‌گیرى خاص امام على(علیه السلام) در بروز حوادث و مشکلات پنج ساله حکومت، از خود نشان داده است. همگامى با خط فکرى و عملى امام و بهره‌گیرى از مشى امامت و ره سپردن در مسیر عدالت، مجموعاً حجر بن عدى را به اینجا رسانده بود که اکنون براى تداوم و استمرار امامت و عدالت بپا خیزد و قیام شکوهمند مکتبى خود را آغاز کند. با عنایت به تأثیر عناصر فکرى و عملى امامت در شخصیت حجر، وى شخصیت حجر را در حکومت امام، بررسى نموده است (همان، ص۴۱).او از یاران امام على(علیه السلام) بود که با ایشان در جنگ جمل و صفّین شرکت کرد. یعقوب بن سفیان، حجر را از امیران لشکر امام على(علیه السلام) در جنگ صفّین آورده است و در «اسد الغابه» آمده است که در صفین ریاست کنده را داشت و در نهروان فرماندار میسره بود، در جنگ جمل نیز شرکت کرد. در منتهى الآمال آمده است که در حرب صفین از جانب امیرالمؤمنین على(علیه السلام)امارت لشکر کنده به او متعلق بود و در روز نهروان امیر لشکر امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود. علّامه حلّى(ره) فرموده که حجر از اصحاب حضرت امیر(علیه السلام) و از ابدال بوده و حسن بن داود ذکر نموده که حجر از عظماء صحابه و اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) است (همان).نویسنده در ترسیم واکنش جامعه مسلمین، پس از شهادت حجر و یاران او، به نامه معاویه به امام حسین(علیه السلام) اشاره کرده است که در آن نوشته بود: «اى ابوعبداللّه دانستى که ما شیعیان پدرت را کشتیم، پس آنها را حنوط کردیم و کفن پوشاندیم و بر آنان نماز خواندیم و دفنشان کردیم؟» و آنحضرت در پاسخ فرمودند: «به پروردگار کعبه قسم که بر تو پیروز آمدم، لیکن ما به خدا قسم اگر شیعیان ترا بکشیم، آنان را نه کفن کنیم و نه حنوط و نه برایشان نماز بخوانیم و نه دفنشان کنیم» (همان، ص۷۱).در بخش دوم، به بررسى قیام توابین پرداخته شده است. نویسنده به این نکته اشاره دارد که قیام‌هاى شیعه بعد از شهادت امام على(علیه السلام) در سال ۴۰ق، به اِشراف امام حسن(علیه السلام) شروع و پس از ده سال، از سال ۵۱ق نخستین شکوفه آن در لباس قیام حجر به بار نشست. بعد از شهادت حجر و سرکوبى قیام او، دوره ده ساله دوم شروع و با انقلاب امام حسین(علیه السلام) در سال ۶۱ق در طف، شکوهمندترین مبارزات خونین بشرى به وقوع پیوست. دوره نخست با هدایت مکتبى امام و به ارشاد او در کوفه رخ نمود و در دمشق موقتاً سرکوب شد و اکنون دوره دوم قیام بود که باید با رهبرى امام از مدینه شروع شود و در کوفه ختام پذیرد (همان، ص۸۱).نویسنده در این بخش، به آثار و نتایج قیام کربلا و بررسى میزان تحول جامعه اسلامى آن روزگار پرداخته است. سلسله مبارزاتى که در این برهه از تاریخ در خلال قیام‌هایى رخ نموده، مطمح نظر نویسنده بوده و نقطه توجه وى قیام توّابین است که به نظر وى، تبلورى است از قیامى الهى و مکتبى در جهت جبران گناه؛ گناه تنها رها کردن امام (همان).نویسنده معتقد است قیام‌هایى که در دوره سوم از سال ۶۱ تا ۶۵ق، به وقوع پیوسته و حد اعلاى آن‌ها در قیام توابین متجلى است، تلاش‌هائى است در مسیر ولایت امام(علیه السلام) و بهره‌گیرى از مشى مکتبى او در مبارزه با طاغوت و ستم. نویسنده به منظور فهم بهتر ارزش قیام توابین، ابتدا اوضاع سیاسى و شرایط و مناسبات اجتماعى جامعه آن روزگار را بررسى نموده و در ابتدا، به بحث از شورش مدینه، پرداخته است (همان، ص۸۲).به نظر نویسنده، پس از شهادت امام حسین(علیه السلام)، شهرى که بیش از هر جاى دیگر از این حادثه متأثر شد و بهانه خروج به‌دست آورد، مدینه بود. مدینه پایگاه وحى و جائى بود که مهاجرین، انصار و اصحاب پیامبر(ص) و بزرگان، عالمان، فقیهان و محدثان در آن بودند. بدین لحاظ در تدارک حمله‌اى علیه نظام اموى- که این گونه بى‌شرمانه براى نابودى اسلام قد برافراشته و فرزندان وحى را نابود مى‌کرد- بود. یزید هر اندازه کوشید که مدینه را گاه از طریق محاصره و گاه از طریق تهدید رام کند، نتوانست. در کنگره‌اى که سران مدینه در مسجد منعقد کردند، یزید را خلع و با عبداللّه حنظله انصارى به عنوان رهبر نهضت بیعت کردند (همان).نویسنده در ادامه، ضمن اشاره به نتیجه این شورش، به توضیح شورش مکه، زمینه خروج توابین، ترکیب سیاسى جامعه کوفه و نحوه شروع قیام و سرانجام آن پرداخته است.

وضعیت کتاب: فهرست مطالب در ابتدا و فهرست نام‌ها؛ مکان‌ها؛ مذاهب، فرق، قبایل، خاندان‌ها؛ کتاب‌ها؛ آیات؛ احادیث و اشعار، در انتهاى کتاب آمده است.فهرست منابع هر بخش، در انتهاى همان بخش آمده است.در پاورقى‌ها که بسیار مختصر مى‌باشد، به توضیح برخى از کلمات متن پرداخته شده است.

احمد بن محمد بن سعید همدانی ابن عُقده.

اشاره

ابوالعباس احمد بن‌محمد بن‌سعید هَمْدانی (۱۵ محرم ۲۴۹-۷ ذیقعده ۳۳۲ق)، مشهور به اِبْن عُقْده ، محدث شیعی و پیرو مذهب جارودیه (از فرق زیدیه) و در میان امامیه مقبولیت داشته و بخش عمده‌ای از اصول شیعه توسط او روایت شده و احادیث بسیاری از او در کتب اربعه وارد شده است. عُقده لقب پدر وی است که از وراقان و معلمان کوفه بود. خاندان او از طریق ولاء عتق با بنی هاشم (ظاهراً شاخه عباسی آن) و نیز با قبیله هَمْدان (شاخه سبیع) خویشاوند بوده‌اند[۱] و شهرت ابن عقده به هَمْدانی به همین جهت بوده است.

در کوفه و بغداد

ابن عقده بیشتر عمر خود را در کوفه گذرانده و بنا به تصریح شاگردش ابن جعابی تنها ۳ سفر به بغداد داشته است.[۲] نظر به اینکه ابن عقده در سفر خود به بغداد از علی بن داوود قنطری استماع حدیث کرده است[۳] نخستین سفر وی به بغداد احتمالاً در فاصله ۲۶۶-۲۷۱ق بوده است.

سفر دوم وی به بغداد که در آن از احمد بن یحیی صوفی (درگذشت۳۰۶ق)[۴] استماع حدیث کرده،[۵] طبعاً پیش از ۳۰۶ق /۹۱۸م صورت گرفته است و این امر با اطلاعاتی که ابن جعابی در مورد سفر دوم به دست داده است سازگاری دارد.[۶] این سفر پیش از ۳۱۸ق یعنی سال وفات یحیی بن صاعد[۷] پایان یافته، زیرا در این تاریخ ابن عقده به کوفه بازگشته بوده است.[۸]

درباره سفر سوم وی به بغداد تنها می‌دانیم که وی در ۳۳۰ق در جامع رصافه و مسجد براثا حدیث گفته است.[۹]

مذهب

ابن عقده مذهب جارودیه (از فرق زیدیه) داشت و تا پایان عمر بر آن پایدار بود.[۱۰] پدر وی نیز زیدی مذهب بوده است.[۱۱] ابن عقده در مسجد براثا در ملأعام احادیثی در طعن شیخین روایت می‌کرده که موافق تعالیم جارودیه است، با این همه حتی روایت حدیثی در فضیلت عثمان به وی نسبت داده شده است.[۱۲]

جایگاه در علم حدیث

حافظ احادیث

ابن عقده در حفظ حدیث زبانزد بود و به روایتی حافظ ۱۰۰ هزار حدیث بوده و بر سند و متن تنها ۳۰۰ هزار حدیث، از احادیث اهل بیت وقوف داشته است.[۱۳] احاطه وی بر حدیث به اندازه‌ای بود که آنگاه که یحیی بن صاعد از محدثان بغداد در سند روایتی در مورد شیخی که حدیث از او شنیده بود دچار خطا گشت، ابن عقده لغزش او را آشکار ساخت.[۱۴]

روایات تاریخی

وی بجز نقل حدیث، به روایات تاریخی نیز پرداخته و وجود عناوینی چون کتاب الشوری و کتاب یحیی بن الحسین بن زید و اخباره، در میان آثار مفقود او[۱۵] دال بر این مدعاست. بخش قابل توجهی از روایات تاریخی منقول در مقاتل الطالبیین ابوالفرج اصفهانی نیز برگرفته از مرویات ابن عقده است.

مشایخ

ابن عقده از مشایخ بسیاری در کوفه و بغداد استماع کرد که از میان ایشان می‌توان از ابراهیم بن ابی بکر بن ابی شیبه، احمد بن ابی خیثمه، حمید بن زیاد و علی بن حسن بن فضّال نام برد.[۱۶] خطیب، [۱۷] ذهبی، [۱۸] و خوئی[۱۹] فهرستی شامل برخی مشایخ ابن عقده را آورده‌اند.[۲۰]

اعتماد محدثان شیعه و سنی

محدثانی از فرق مختلف از زیدی و امامی و سنی از ابن عقده روایت کرده‌اند. فهرستی از راویان وی را خطیب، ذهبی و اردبیلی آورده‌اند.[۲۱] در میان افرادی که از ابن‌عقده روایت کرده‌اند محدثان مشهوری دیده می‌شوند؛ نظیر: کلینی، ابوغالب زراری، ابن جعابی، هارون بن موسی تَلَّعُکْبَری، ابن ابی زینب نعمانی، ابوالفرج اصفهانی، ابوالحسن دارقطنی، ابوالقاسم طبرانی، ابن عدی جرجانی و ابو حفص بن شاهین.[۲۲]

جایگاه در علم رجال

ابن عقده، خود به عنوان یک رجالی بین امامیه مطرح بوده و جرح و تعدیل او در کتب رجالی ایشان مورد توجه بوده است.[۲۳] وی در بین امامیه مقبولیت عام داشته و بخش عمده‌ای از اصول شیعه توسط او روایت شده [۲۴] و حدیث او به وفور در کتب اربعه وارد شده است. از قدمای امامیه، نعمانی، [۲۵] شیخ طوسی[۲۶] و نجاشی[۲۷] بر وثوق وی تأکید داشته‌اند، ولی در قرون بعد علامه حلی[۲۸] و ابن داوود حلی[۲۹] ظاهراً تنها به جهت امامی نبودن، وی را در عداد ضعفا آورده‌اند.

علمای اهل سنت

در میان علمای رجال اهل سنت ابوعلی حافظ او را مدح کرده است، [۳۰] لیکن برخی نیز وی را مورد طعن قرار داده‌اند. با دقت در عبارات می‌توان احتمال داد که عامل طعن و جرح او بیشتر اعتماد وی بر وجادات[۳۱] و‌گاه استغراب احادیث یا حتی تشیع او بوده است.[۳۲] اما در مورد صحت نسبت هایی چون تدلیس، حیله و کذب به وی، [۳۳] باید تردید کرد.

آثار

اثری با عنوان ذکر النبی (ص) منسوب به ابن عقده با ترجمه انگلیسی نبیه عبود در ۱۹۵۷م در «‌پاپیروس‌های ادبیات عرب‌» در شیکاگو به چاپ رسیده است.[۳۴] این اثر احتمالاً همان است که طوسی از آن به عنوان ذکر النبی(ص) و الصخره و الراهب و طرق ذلک، یاد کرده است.[۳۵]

جزئی از احادیث ابن عقده در ۶ برگ ضمن یک مجموعه در کتابخانه ظاهریه موجود است.[۳۶]

تفسیر القرآن؛ نجاشی[۳۷] نسخه‌ای از آن را دیده است. ابن طاووس نیز نسخه‌ای از آن را در اختیار داشته و در سعد السعود[۳۸] و محاسبه النفس[۳۹] از آن نقل کرده است.

الرجال؛ این کتاب که در مورد راویان امام جعفر صادق(ع) تألیف شده بود[۴۰] به گفته طوسی در تألیف الرجال کلاً مورد استفاده وی قرار گرفته است.[۴۱] در مورد اطلاعاتی که به نقل از ابن عقده در رجال علامه حلی[۴۲] و ابن داوود، [۴۳]‌گاه در مورد اصحاب امام صادق(ع) و‌گاه در مورد اصحاب دیگر ائمه(ع)[۴۴] آمده، باید گفت از نسخ یا نسخه هایی اتخاذ شده که در قرن هقتم قمری موجود بوده‌اند، زیرا این اطلاعات در هیچ یک از منابع دیگر آن دو دیده نمی‌شود. ولی آن نسخه یا نسخه‌ها به همراه کتاب الرجال، احتمالاً برخی دیگر از آثار رجالی ابن عقده را نیز شامل می‌شده است.[۴۵]

الولایه؛

در این کتاب مؤلف حدیث غدیر را از ۱۰۵ طریق گردآورده بوده است.[۴۶] کتاب مذکور یکی از منابع مورد استفاده ابوموسی مدینی (درگذشت۵۸۱ق) در تدوین مستدرک معرفه الصحابه ابن منده بوده است.[۴۷] ابن طاووس[۴۸] نیز نسخه‌ای از آن را در دست داشته و فهرستی از طرق احادیث مندرج در آن را در طرائف [۴۹] آورده است.

آثار دیگر

افزون بر آنچه ذکر شد، ابن شهر آشوب[۵۰] و ابن طاووس[۵۱] سه اثر دیگر از ابن عقده تحت عناوین الدلائل، المجموع و تسمیه المشایخ در دست داشته‌اند. در قرن های ششم و هفتم قمری آثار دیگری نیز از ابن عقده موجود بوده که تعیین هویت آنها نیاز به تحقیق بیشتری دارد.[۵۲]

پی نوشت ها:

  1. خطیب، تاریخ بغداد، ج۵، صص۱۴- ۱۵؛ طوسی، الفهرست، ص۲۸؛ ابن بابویه، التوحید، ص۲۲۹؛ قس: سمعانی، الانساب، ج۷، ص۶۸
  2. خطیب، تاریخ بغدادف ج۵، صص۱۸، ۱۹
  3. ر.ک: خطیب، تاریخ بغداد، ج۱۱، صص۴۲۵، ۵/۱۴
  4. ر.ک:خطیب، تاریخ بغداد، ج۵، صص۲۱۳- ۲۱۵
  5. خطیب، تاریخ بغداد، ج۵، ص۱۴
  6. خطیب، تاریخ بغداد، ج۵، صص۱۸-۱۹
  7. ر.ک:خطیب، تاریخ بغداد، ج۴، ص۲۳۴
  8. خطیب، تاریخ بغداد، ج۵، ص۱۹
  9. طوسی، الامالی، ص۱ /۲۷۶
  10. طوسی، الفهرست، ص۲۸؛ نجاشی، رجال، ص۹۴
  11. خطیب، تاریخ بغدادف ج۵، ص۱۵
  12. خطیب، تاریخ بغداد، ج۵، صص۱۵، ۲۲
  13. خطیب، تاریخ بغداد، ج۵، صص۱۶-۱۷؛ طوسی، الرجال، ص۴۴۲
  14. خطیب، تاریخ بغداد، ج۵، صص۱۸-۱۹
  15. ر.ک:طوسی، الفهرست، ص۲۹
  16. ابن بابویه، التوحید، صص۱۶۲، ۳۷۷؛ نعمانی، الغیبه، ص۶۷؛ خطیب، تاریخ بغداد، ج۵، صص۱۴
  17. خطیب، تاریخ بغداد، ج۵، صص۱۹-۲۲
  18. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۱۵، صص۳۴۱-۳۴۲
  19. خوئی، معجم رجال الحدیث، ج۲، صص۲۷۷- ۲۸۰
  20. ابن شاذان، مائه منقبه، صص۴۰-۴۱، ۱۴۸؛ ابن بابویه، التوحید، ص۳۷۴؛ خزاز، ۲۵۵، جم؛ مفید، الامالی، صص۲۱-۳۰، ۳۳۴؛ منتجب الدین، الفهرست، ص۵۳؛ استرابادی، تأویل الا¸یات الظاهره، ج۱، ص۲۹۷، جم
  21. خطیب، ج۵، ص۱۹-۲۲؛ ذهبی، ج۱۵، ص۳۴۲؛ابن بابویه، التوحید، ص۳۷۴؛ اردبیلی، جامع الرواه، ج۱، ص۶۶؛ ابن بابویه، عیون، ج۱، ص۲۳۰؛ ابن شاذان، جامع الرواه، ص۴۰؛ ابن عیاش، مقتضب الاثر، ص۴؛ زراری، رساله فی آل اعین، ص۲۹؛ مفید، الامالی، ص۳۹، مفید، الاختصاص، ص۸۵؛ طوسی، الامالی، ج۱، ص۲۵۲، ج۲، ص۷۵؛ استرابادی، تأویل الا¸یات الظاهره، ج۱، ص۲۹۷.
  22. کلینی، الکافی، ج۵، ص۴، جاهای مختلف؛ نعمانی، الغیبه، ص۲۱، جاهای مختلف؛ ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، ص۳، جاهای مختلف؛ زراری، رساله فی آل اعین، ص۸۴؛ مفید، الامالی، ص۲۱؛ طوسی، الرجال، ص۴۴۲؛ خطیب، تاریخ بغداد، ج۵، صص۱۹-۲۲
  23. ر.ک:علامه حلی، الرجال، ص۲۰۹؛ ابن داوود، الرجال، ص۷۵
  24. طوسی، الرجال، ص۴۴۲؛ طوسی، الفهرست، صص۳، ۴، جاهای مختلف؛ نجاشی، رجال، صص۴، ۶، جاهای مختلف
  25. نعمانی، الغیبه، ص۱۴
  26. طوسی، الفهرست، ص۲۸
  27. نجاشی، رجال، ص۹۴
  28. علامه حلی، ص۲۰۳
  29. ابن داوود حلی، الرجال، ص۴۲۲
  30. خطیب، تاریخ بغداد، ج۵، ص۱۹
  31. ابن عدی، الکامل فی الضعفاء الرجال، ج۱، صص۲۰۸-۲۰۹؛ حاکم، سؤالات الحاکم النیسابوری للدار القطنی، ص۹۶
  32. خطیب، تاریخ بغداد، ج۵، صص۱۹-۲۲
  33. ابن حجر، لسان المیزان، ج۱، ص۲۶۶
  34. I/182، GAS
  35. طوسی، الفهرست، ص۲۹
  36. ظاهریه، ۸۷
  37. نجاشی، رجال، صص۹۴- ۹۵
  38. ابن طاووس، سعد السعود، صص ۷۱، ۱۱۷-۱۲۰
  39. ابن طاووس، محاسبه النفس، ص۱۷
  40. طوسی، الفهرست، ص۲۸
  41. طوسی، الرجال، صص۲، ۱۴۲-۳۴۲
  42. علامه حلی، الرجال، ص۸، جاهای مختلف
  43. ابن داوود، الرجال، ص۷۵، جاهای مختلف
  44. علامه، الرجال، صص۳۵، ۵۱، جاهای مختلف؛ ابن داوود، الرجال، ص۲۸۶، جاهای مختلف
  45. طوسی، الفهرست، ص۲۸
  46. ابن شهر آشوب، المناقب، ج۳، ص۲۵
  47. ابن اثیر، اسدالغابه، ج۱، ص۳۶۸، جاهای مختلف؛ ابن حجر، الاصابه، صص۴، ۸۰، جاهای مختلف
  48. ابن طاووی، الامان، ص۹۱، الیقین، صص۳۳- ۳۵
  49. ابن طاووس، الطرائف، ج۱، صص۱۴۰-۱۴۲
  50. المناقب، ج۱، ص۹، ج۲، ص۳۰۶
  51. فتح الابواب، ص۱۵۹-۱۶۰
  52. ر.ک:طبرسی، ج۶، ص۳۷۴؛ ابن شهر آشوب، المناقب، ج۲، ص۶۵، ج۳، ص۲۰۵، ۲۰۷، ج۴، ص۲۱۵؛ ابن طاووس، الامان، ص۷۰
  53. منابع:
  54. ابن اثیر، اسدالغابه، قاهره، ۱۲۸۶ق.
  55. ابن بابویه، محمد، التوحید، به کوشش هاشم تهرانی، تهران، ۱۳۸۷ق.
  56. ابن بابویه، محمد، عیون اخبار الرضا(ع)، نجف، ۱۳۹۰ق/۱۹۷۰م.
  57. ابن حجر عسقلانی، احمد، الاصابه، قاهره، ۱۳۲۸ق.
  58. ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، حیدرآباد دکن، ۱۳۲۹-۱۳۳۱ق.
  59. ابن داوود حلی، حسن، الرجال، به کوشش جلال الدین محدث، تهران، ۱۳۴۲ش.
  60. ابن شاذان، محمد، مائه منقبه، قم، ۱۴۰۷ق.
  61. ابن شهر آشوب، محمد، معالم العلماء، نجف، ۱۳۸۰ق /۱۹۶۱م.
  62. ابن شهر آشوب، المناقب، قم، مؤسسه انتشارات علامه؛
  63. ابن طاووس، علی، الامان، قم، مکتبه المفید.
  64. ابن طاووس، سعد السعود، نجف، ۱۳۶۹ق /۱۹۵۰م.
  65. ابن طاووس، الطرائف، قم، ۱۴۰۰ق.
  66. ابن طاووس، فتح الابواب، به کوشش حامد الخفاف، بیروت، ۱۴۰۹ق.
  67. ابن طاووس، محاسبهالنفس، تهران، مرتضوی.
  68. ابن طاووس، الیقین، نجف، ۱۳۶۹ق / ۱۹۵۰م.
  69. ابن عدی، عبدالله، الکامل فی ضعفاء الرجال، بیروت، ۱۴۰۵ق /۱۹۸۵م.
  70. ابن عیاش، احمد، مقتضب الاثر، قم، مکتبه الطباطبائی.
  71. ابن ماجه، محمد، سنن، به کوشش محمد فؤاد عبدالباقی، قاهره، ۱۹۵۲م.
  72. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، نجف، ۱۳۸۵ق /۱۹۶۵م.
  73. احمد بن حنبل، مسند، قاهره، ۱۳۱۳ق.
  74. اردبیلی، محمد، جامع الرواه، بیروت، ۱۴۰۳ق /۱۹۸۳م.
  75. استرابادی، شرف الدین علی، تأویل الا¸یات الظاهره، قم، ۱۴۰۷ق.
  76. حاکم نیشابوری، سؤالات الحاکم النیسابوری للدار القطنی، به کوشش موفق بن عبدالله، ریاض، ۱۴۰۴ق.
  77. خزاز، علی، کفایه الاثر، قم، ۱۴۰۱ق.
  78. خطیب بغدادی، احمد، تاریخ بغداد، قاهره، ۱۳۴۹ق.
  79. خوئی، ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، نجف، ۱۳۹۸ق /۱۹۷۸م.
  80. ذهبی، محمد، سیراعلام النبلاء، به کوشش شعیب ارنؤوط و دیگران، بیروت، ۱۴۰۴ق /۱۹۸۴م.
  81. زراری، ابوغالب، رساله فی آل اعین، به کوشش محمد علی موحد ابطحی، اصفهان، ۱۳۹۹ق.
  82. سمعانی، عبدالکریم، الانساب، حیدرآباد دکن، ۱۳۹۶ق /۱۹۷۶م.
  83. طبرسی، فضل، مجمع البیان، صیدا، ۱۳۳۳ق.
  84. طوسی، محمد، الامالی، بغداد، ۱۳۸۴ق /۱۹۶۴م.
  85. طوسی، محمد، الرجال، به کوشش محمد صادق آل بحرالعلوم، نجف، المکتبه المرتضویه؛ ظاهریه، خطی (المنتخب من مخطوطات الحدیث).
  86. علامه حلی، حسن، الرجال، نجف، ۱۳۸۱ق /۱۹۶۱م.

سلیم بن قیس هلالی

اشاره:

ابو صادق سُلَیم بن قیس هلالی عامری کوفی، از اصحاب خاصّ چهار امام نخست شیعه(علیه السلام) که محضر امام باقر(علیه السلام) را هم درک کرده است. او از قدیم‌ترین علمای شیعه و بزرگان اصحاب ائمه(علیه السلام) و مورد وثوق آنان و نزد ایشان از محبوبیت خاصّی برخوردار بوده است. کتابی نیز به او منسوب است (کتاب سلیم بن قیس هلالی) که در آن از فضایل اهل بیت و حوادث پس از رحلت پیامبراکرم سخن گفته است. بسیاری از عالمان شیعه در مدح و ثنای او سخن گفته‌اند. با این حال دیدگاه‌های متفاوتی نیز درباره شخصیت سُلَیم وجود دارد، به گونه‌ای که برخی از محققان وجود تاریخی چنین شخصیتی را انکار کرده‌اند.

سلیم بن قیس

نام او سلیم، پدرش قیس و کنیه‌اش ابا صادق است.[۱] سلیم از طایفه بنی هلال بن عامر است که گویند از فرزندان حضرت اسماعیل بن ابراهیم خلیل الله(علیه السلام) و در نواحی حجاز سکنی داشته و بعدها به شام و عراق آمده‌اند.

ولادت سلیم دو سال قبل از هجرت در منطقه کوفه بوده و او هنگام وفات پیامبر(صلی الله علیه و آله) دوازده سال داشته است.

سلیم در زمان حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله) و نیز بعد از آن حضرت در زمان حکومت ابوبکر در مدینه نبوده، و در جریانات سقیفه و شهادت حضرت زهرا(س) شخصا حضور نداشته است.[۲]

زندگانی سلیم

دوران نوجوانی و جوانی

او در سنین نوجوانی که در حدود پانزده سال داشته در اوائل حکومت عمر و قبل از سال شانزدهم هجرت وارد مدینه شده است.

در سن ۲۵ سالگی به سفر حج رفت و خطابه ابوذر را در کنار خانه خدا شنید و آن را نوشت. سپس به مدینه باز گشت و در مدینه بود تا زمانی که ابوذر را در سال ۳۴ هجری به ربذه تبعید کردند. او به عنوان عیادت ابوذر، به ربذه رفت و در آنجا مطالبی از ابوذر پرسید و جوابهای او را در کتابش ثبت کرد.

سلیم در زمان عثمان

در سال بیست و سوّم هجرت، عثمان به حکومت رسید. در این زمان، سلیم از اصحاب خاص امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) به شمار می‌رفت و پنهانی به برنامه خود در ثبت حدیث و تاریخ ادامه می‌داد، در حالی که ممنوعیت‌های قبلی همچنان ادامه داشت و شدّت یافته بود.

در زمان عثمان، سلیم هم چنان ارتباط قوی با ابو ذر و مقداد داشت در حالی که سال ها بین او و سلمان جدایی افتاده بود، چه آنکه از سال ۱۶ هجری سلمان به مدائن رفته و در آنجا از دنیا رفته بود.

در این سال‌ها، سلیم به همراه ابوذر در سفر حجّ حاضر شد و خطابه او در کنار کعبه را ثبت کرد و همراه او به مدینه باز گشت. هم چنین در سال ۳۴ هجری که ابوذر به ربذه تبعید شد، سلیم در آنجا به دیدن او رفت.[۳]

سلیم در زمان امیر المؤمنین(علیه السلام)

در سال ۳۵ هجری امیر المؤمنین(علیه السلام) خلافت را که به دست گرفت، سلیم هم چنان که با قلم به یاری حقّ مشغول بود، جهاد خود را با شمشیر تکمیل نمود و شخصا در میدان های جنگ حضور یافت و در صف اوّل مبارزین به عنوان «شرطه الخمیس» که فدائیان امیرالمؤمنین(علیه السلام) بودند به جنگ و جهاد پرداخت، و در همان حال آنچه در میدانهای جنگ دید در کتابش ثبت نمود.[۴]

سلیم در جنگ جمل

سلیم بن قیس بهمراه علی(علیه السلام) از مدینه به بصره آمد و از اوّل تا آخر جنگ جمل به عنوان یکی از پنج هزار فدائی امیرالمؤمنین(علیه السلام) در صفّ اوّل میدان جنگ شمشیر زد. او در کتابش تعداد افراد لشکر در جنگ جمل، و خصوصیات افراد و کیفیت جنگ و آنچه بعد از آن در بصره اتفاق افتاد و حتّی خطابه امیر المؤمنین(علیه السلام) بعد از جنگ را ثبت کرد.[۵]

سلیم در جنگ صفین

در اواسط سال ۳۶ هجری، سلیم بهمراه امیرالمؤمنین(علیه السلام) از بصره به کوفه آمد و از آنجا در طلیعه لشکر آن حضرت عازم صفین شد، و تا سال ۳۸ که جنگ صفین ۱۷ ماه ادامه داشت حاضر در جنگ بود. همچنین در جنگ «یوم الهریر» که شدیدترین و آخرین روز جنگ صفین بود و در یک شبانه روز بیش از هفتاد هزار نفر بقتل رسیدند، سلیم شخصا حضور داشت و حدودا چهل سال از عمر او می‌گذشت.

او در کتابش، مکاتبات علی(علیه السلام) با معاویه را به دقت ثبت کرد و خطابه‌های آن حضرت در جنگ را نوشت. هم چنین کیفیت جنگ هریر و داستان حکمیت و بر نیزه نمودن قرآن‌ها را در کتابش نوشت. در بازگشت از صفّین هم در قضیه راهبی که مسلمان شد و کتابهای حضرت عیسی(علیه السلام) را به امیرالمؤمنین(علیه السلام) تحویل داد حاضر بود و تمامی جریان را در کتابش نوشت.

او در اواخر سال ۳۸ به ملاقات امام سجّاد(علیه السلام) مشرّف شد که در سنّ شیرخوارگی در محضر امام علی(علیه السلام) بود. در همین ایام به مدائن رفت و در آنجا با حذیفه ملاقات کرد.[۶]

سلیم در جنگ نهروان تا شهادت امیر المؤمنین(علیه السلام)

در سال چهلم هجرت که جنگ نهروان واقع شد، سلیم در آن شرکت داشت و مطالبی از آن واقعه را در کتابش ثبت کرد. پس از آن، سلیم در کوفه به همراه امیرالمؤمنین(علیه السلام) برای جنگ تازه‌ای با معاویه آماده می‌شد که در ماه رمضان همان سال شهادت آن حضرت پیش آمد.

او که از اولیای امیر مؤمنان(علیه السلام) بود در سه روز آخر عمرآن حضرت ملتزم حضور بود، و وصیت نامه حضرتش را به نقل از آن حضرت نوشت.[۷]

سلیم در زمان امام حسن مجتبی(علیه السلام)

پس از شهادت علی(علیه السلام)، سلیم از اصحاب وفادار امام مجتبی(علیه السلام) بود. هنگامی که معاویه برای صلح وارد کوفه شد سلیم حاضر بود و خطابه آن حضرت در مقابل معاویه را ثبت کرد.

در طول حکومت معاویه، سلیم، فعّالیت علمی خود را ادامه داد و بدعت‌ها و جنایات معاویه و نیز اقدامات او در وضع و تحریف احادیث را به دقّت در کتابش ثبت کرد.[۸]

سلیم در زمان امام حسین(علیه السلام)

پس از شهادت امام حسن(علیه السلام)، سلیم از ملتزمین و خواصّ اصحاب حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) بود و سن او در این هنگام حدود ۵۰ سال بود.

از سال ۴۹ هجری که زیاد از طرف معاویه حاکم کوفه شد سلیم توانست با تقیه کامل، خود را از شر او حفظ کند و حتّی با ایجاد ارتباط مخفیانه، نامه سرّی معاویه را استنساخ کرد و آن را به عنوان یک سند تاریخی مهم ثبت کرد که احدی غیر از سلیم بر آن دست نیافته است.

در سال ۵۰ هجری که معاویه به بهانه حج به مدینه آمده بود، سلیم هم از کوفه به مدینه آمد و گزارشی از سفر معاویه به مکه و مدینه و اقدامات او بر علیه شیعه تهیه کرد.

در سال ۵۸ هجری (دو سال قبل از مرگ معاویه)، امام حسین(علیه السلام) در منا بیش از ۷۰۰ نفر از صحابه و تابعین را جمع کرد و برای آنان خطابهای بر علیه معاویه ایراد کرد. سلیم در آن مجلس حضور داشت و فرمایشات حضرت را بطور کامل در کتابش نوشت. در این ایام بیش از شصت سال از عمر سلیم میگذشت.

در سال ۶۱ هجری که شهادت امام حسین(علیه السلام) اتّفاق افتاد، در صفحات تاریخ مطلبی از احوال سلیم دیده نمی شود. به احتمال قوی او هم از زندانیان ابن زیاد بوده است که نتوانستند امام(علیه السلام) را یاری کنند.[۹]

سلیم در زمان امام زین العابدین و امام باقر(علیه السلام)

پس از شهادت حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) سلیم از اصحاب امام سجّاد(علیه السلام) گردید و در حضور آن حضرت، خدمت امام باقر(علیه السلام) را هم که در سنین هفت سالگی یا بیشتر بود درک کرد.

در این سال‌ها که در حجاز، جریان ابن زبیر و در عراق جریان مختار ادامه داشت، در کتاب سلیم و تاریخچه زندگی او مطلبی دیده نمی‌شود ولی ظاهرا تا زمان حجاج در کوفه بوده است.[۱۰]

سلیم در زمان حجّاج

در سال ۷۵ هجری، حجّاج بن یوسف ثقفی از طرف عبدالملک بن مروان حاکم عراق شد و وارد کوفه گردید. از اوّلین کسانی که حجاج سراغشان را گرفت سلیم بن قیس بود، چرا که سابقه او با امیر المؤمنین(علیه السلام) روشن بود. به همین جهت با ورود حجاج، سلیم بن قیس از عراق فرار کرد و به سمت ایران آمد تا در سرزمین فارس در نزدیکی شیراز به شهری بنام «نوبندجان» رسید. سلیم در این تبعید ناخواسته هفتاد و هفت سالگی عمر خود را می‌گذراند.[۱۱]

ارتباط سلیم با ابان بن ابی عیاش در ایران

در شهر نوبندجان، سلیم با جوانی که ۱۴ سال از عمرش می‌گذشت و نامش «ابان» بود ملاقات کرد. البته جنبه آشنایی بین سلیم و ابان مشخص نیست ولی به هر حال سلیم در خانه پدری ابان بن ابی عیاش اقامت کرد.

ابان درباره مدّتی که با سلیم معاشرت داشته چنین می گوید:

او پیرمردی اهل عبادت بود و چهرهای نورانی داشت. بسیار پر تلاش، صاحب نفسی بزرگوار و حزنی طولانی بود. او دور از جماعت بودن را دوست میداشت و از اشتهار پرهیز می‌کرد. سلیم هم درباره ابان گفته است: «من با تو معاشرت داشتم و جز آن گونه که دوست می‌داشتم چیزی ندیدم.[۱۲]

سلیم بن قیس به عنوان یک مؤلف، از آن جهت مورد توجّه خاص است که در اکثر مطالب کتابش شخصا حضور داشته و یا از کسانی که شخصا حضور داشته‌اند نقل کرده است و در نقل خود جز موثّقین به کسی اعتماد نکرده است.[۱۳]

کتاب سلیم بن قیس

این اثر اولین کتاب شیعه در زمان امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) است. کتاب سلیم بن قیس هلالی حاوی روایاتی درباره فضایل اهل بیت، امام‌شناسی، اخباری درباره حوادث پس از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و… است. درباره انتساب و عدم انتساب کتاب به سلیم بن قیس بین علمای شیعه مباحث بسیاری در گرفته است. این کتاب با عنوان اسرار آل محمد(صلی الله علیه و آله) به فارسی ترجمه شده و مورد اقبال زیادی قرار گرفته است.

روحیات و اخلاقیات سلیم

اوّل: کتمان و اجتناب از شهرت

با توجّه به اینکه سلیم فقط در پنج سال حکومت امیرالمؤمنین(علیه السلام) آزاد بوده و قبل و بعد از آن در شرایط اختناق بسیار شدیدی به سر می‌برده، پیداست که جز با حالت کتمان نمی توان چنین کتابی را تألیف کرد. در حکومت عمر و عثمان که تدوین حدیث به هر صورتی ممنوع بود، سلیم نه تنها کتابی تدوین کرد بلکه مطالب آن هم بر ضد حکومت وقت بود، که اگر از کار او مطلع می شدند هم خود او و هم کتابش را نابود میکردند.

بعد از شهادت امیر المؤمنین(علیه السلام) که بار دیگر اختناق شدید اجتماعی بر علیه شیعیان در دوران معاویه و یزید و مروانیان حاکم شد، سلیم آنقدر در کتمان کار خود با مهارت عمل کرد که توانست اضافه بر حفظ کتاب خود و ادامه تدوین آن، از اسرار معاویه هم اطلاع پیدا کند و آنها را در کتاب خود ثبت کند که نامه محرمانه معاویه به زیاد از نمونه‌های آن است.

دوّم: دقّت و جستجو در ثبت مطالب

سلیم هنگام یادگیری مطالب، سؤالاتی را که احتمالا به ذهن خطور می‌کند شخصا مطرح میکرد و جواب آنها را نیز می‌گرفت. از سویی زمان روایت و مکان آن و شرایطی که در آن اتّفاق افتاده همه را ثبت می‌نمود. او برای اطمینان و محکم کاری، مطالب را بر ائمه(علیه السلام) عرضه می‌کرد تا یک بار دیگر از صحت آن اطمینان حاصل کند.

سلیم برای بدست آوردن جزئیات بیشتر قضایا، یک جریان را از چند نفر سؤال کرده و به مسافرت‌هایی اقدام می‌نمود. او سؤالات مهمّی در جنبه‌های عقیدتی از ائمه(علیه السلام) پرسیده و جواب آنها را ثبت کرده است. حتّی گاهی از دشمنان اهل بیت(علیه السلام) درباره کارها و بدعتهایشان سؤال کرده و از زبان خودشان اقرار می‌گرفت.

هر گاه سلیم متوجّه یک واقعه مهم در بلاد اسلامی می‌شد سعی می‌کرد شخصا حاضر شود تا دقیقا آنچه اتفاق می‌افتد ثبت نماید که حضور او در سفر معاویه به مدینه از نمونه‌های آن است.[۱۴]

وفات

در اواخر سال ۷۶ هجری، سلیم در شهر نوبندجان فارس در سن ۷۸ سالگی بدرود حیات گفت و ظاهرا در همان شهر به خاک سپرده شد. برخی نیز سال وفات او را در ۹۰ هجری می‌دانند.[۱۵]

دیدگاه ها درباره سلیم

از گذشته تا کنون دیدگاه های متفاوتی درباره سلیم بن قیس و کتابش مطرح بوده است.

موافقان

نجاشی: او از اصحاب حضرت علی(علیه السلام) و صاحب کتاب مشهوری است.[۱۶]

شیخ طوسی: او از صحابی حضرت علی(علیه السلام) تا امام باقر(علیه السلام) بود.[۱۷]

عبدالله مامقانی: او از اصحاب حضرت علی(علیه السلام) و از علمای مشهور عامه و خاصه است.[۱۸]

علی بن احمدالعقیقی: او از اصحاب خاص حضرت امیرالمومنین(علیه السلام) بود.[۱۹]

علامه حلی: او در فن خود مجتهد بود.

میرزا محمدباقر خوانساری

اواز یاران اهل بیت(علیه السلام) و از کسانی بود که به ائمه عشق می‌ورزیدند. از اصحاب خاص امیرمومنان(علیه السلام) بود، نزد ائمه بی‌نهایت محبوب بود و مکانی رفیع داشت و به منزله ارکان اربعه بود. او در دین خود محکم و استوار بود.[۲۰]

علامه امینی

او یکی از تابعین کبیر و کسی است که شیعه و غیر شیعه به او و کتابش استناد می‌کنند. او مورد اعتماد بزرگانی چون حکانی است.[۲۱]

مخالفان

در فصلنامه مطالعات اسلامی (نشریه دانشکده الهیات و معارف اسلامی) مقاله‌ای با عنوان «پژوهشی درباره سلیم بن قیس هلالی» به قلم عبدالمهدی جلالی درج شده است. نویسنده در این مقاله، با گردآوری منابع بسیار و انجام تحقیقات میدانی، کوشیده است با نگاهی تاریخی و نقّادانه، وجود شخصی به نام سلیم بن قیس را زیر سؤال برده و ثابت کند که نام وی ساختگی است.

نقدی بر این مقاله توسط علی الهی خراسانی نگاشته شده است.[۲۲]

پی نوشت ها:

  1. رجال نجاشی، ص۸.
  2. أسرار آل محمد، ص۱۷.
  3. أسرار آل محمد، ص۱۹.
  4. أسرار آل محمد، ص۲۰.
  5. أسرار آل محمد، ص۲۰.
  6. أسرار آل محمد، ص۲۰.
  7. أسرار آل محمد، ص۲۱.
  8. أسرار آل محمد، ص۲۱ و ۲۲.
  9. أسرار آل محمد، ص۲۲.
  10. أسرار آل محمد، ص۲۲ و ۲۳.
  11. أسرار آل محمد، ص۲۶.
  12. أسرار آل محمد، ص۲۶.
  13. أسرار آل محمد، ص۲۷ – ۲۹.
  14. أسرار آل محمد، ص۲۴ و ۲۵.
  15. الغدیر، ج ۱، ص۶۶.
  16. رجال نجاشی، ص۸.
  17. رجال طوسی، ص۶۶، ۹۴، ۱۰۱، ۱۱۴، ۱۳۶.
  18. تنقیح المقال، ج ۲، ص۵۳.
  19. خلاصه الاقوال، ۱۶۲.
  20. روضات الجنات، ج ۴، ص۶۶.
  21. الغدیر، ج ۱، ص۶۶.
  22. نقدی بر مقاله «پژوهشی درباره سُلَیم بن قیس هلالی».
  23. منابع:
  24. هلالی، سلیم بن قیس، اسرار آل محمد، قم، الهادی، ۱۴۱۶ ق.
  25. نجاشی، احمد بن علی، رجال النجاشی، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۶ ق.
  26.  امینی، عبدالحسین، الغدیر، بیروت،‌دار الکتاب العربی، ۱۳۹۷ ق.
  27.  طوسی، محمد بن حسن، رجال الطوسی، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۵ ق.
  28. حلی، حسن بن یوسف، خلاصه الاقوال، مؤسسه نشر الفقاهه، ۱۴۱۷ ق.
  29. منبع: ویکی شیعه

احمد بن ابی یعقوب.

اشاره:

احمد بن ابی یعقوب(درگذشته ۲۸۴ یا ۲۹۲ قمری) معروف به یعقوبی، تاریخ نگار و جغرافی‌دان سده سوم هجری، که کتاب‌های تاریخ یعقوبی و البلدان و مشاکله الناس لزمانهم از او به جای مانده است. گرایش شیعی وی، از محتوای تاریخ یعقوبی و سبک نگارش و تحلیل او از وقایع تاریخی آشکار است. پدران یعقوبی نیز با اینکه در دستگاه خلافت عباسی صاحب منصب بودند، به تشیع گرایش داشتند. نام و نسب یعقوبی چنین است: احمد بن ابی یعقوب اسحاق بن جعفر بن وهب بن واضح. در برخی منابع وی را با لقب اصفهانی خوانده‌اند[۱] و بر این اساس اصل وی را از اصفهان دانسته‌اند.[۲] از سوی دیگر به دلیل اقامت طولانی مدت وی و پدرانش در مصر وی را مصری نیز لقب داده‌اند.[۳] در منابع مختلف یعقوبی را کاتب، عباسی و اخباری نیز لقب داده‌اند و از او با کنیه‌های ابن ابی یعقوب و ابن واضح یاد کرده‌اند.[۴]

تولد یعقوبی

درباره مکان و زمان تولد یعقوبی آگاهی اطمینان بخشی نداریم. یعقوبی خود در کتاب البلدان، اشاره می‌کند که نیاکانش در بغداد می‌زیسته‌اند. با توجه به این موضوع بسیاری از پژوهشگران، محل احتمالی تولد و زندگی‌اش را بغداد دانسته‌اند.[۵] علاقه یعقوبی به بغداد که در آثارش به خصوص کتاب البلدان نمایان است، این احتمال را تقویت می‌کند.[۶] با این حال برخی، خود وی را زاده بغداد ندانسته و حدس می‌زنند که خاندان یعقوبی سال‌ها پیش از تولد یعقوبی، در هنگام ماموریت جدش واضح در مصر، به این دیار آمده و دیگر به بغداد بازنگشته‌اند.[۷] سال وفات وی را ۲۸۴ق. و برخی ۲۹۲ق. دانسته‌اند.[۸]

سابقه تشیع در خاندان یعقوبی

چنان که اشاره شد، واضح که از اجداد یعقوبی است، از موالی و وابستگان منصور عباسی و از کارگزاران وی بود. واضح در بغداد شهرتی داشت به حدی که یکی از خیابان‌های بغداد را به نام وی «سکه یعقوبی» نامیده بودند. چنان که از برخی از روایات برمی‌آید او اداره بخشی از شهر را که به «قطیعه واضح» معروف شد نیز بر عهده داشته است.[۹] واضح در سال ۱۶۲ به حکومت مصر رسید اما به زودی از این سمت برکنار شد و در مصر به عنوان رئیس دیوان برید ادامه فعالیت داد.[۱۰

واضح گرایش به تشیع داشت و در سال ۱۶۹ با قیام کنندگان علوی همکاری کرد و به همین دلیل مورد خشم خلیفه قرار گرفت. ماجرا از این قرار بود که با شکست قیام شهید فخ در حجاز، ادریس بن عبدالله بن حسن علی بن ابیطالب از مهلکه جان بدر برد و به مصر گریخت که واضح در آن زمان در آنجا رئیس دیوان برید بود. واضح ادریس را حمایت کرد و به مغرب فرستاد که که بعدها موفق به تاسیس حکومت ادریسیان در شمال افریقا شد. به مجازات همین عمل بود که واضح را به دستور خلیفه عباسی، در سال ۱۶۹ سربریدند و پیکرش را به‌دار آویختند.[۱۱

شغل و پیشه یعقوبی

بر اساس اطلاعات موجود نمی‌توان مراحل زندگی یعقوبی را به روشنی ترسیم کرد. از لقب «کاتب» و وابستگی خانوادگی وی به عباسیان می‌توان حدس زد که او از دبیران خلافت عباسی بوده است[۱۲] اما اینکه چه مدت به این شغل پرداخته معلوم نیست. درباره مدت اقامت وی در بغداد نیز اطلاع دقیقی در دست نیست. می‌دانیم که یعقوبی در جوانی سفرهای متعددی در سرزمین‌های اسلامی داشته است و از جمله مدتی را در خراسان، هند، مصر و مغرب سپری کرده است. بنابر برخی روایات وی مدت زیادی در ارمنستان اقامت کرد و در دستگاه سلاطین آن دیار شغل کتابت داشت.[۱۳] از سوی دیگر گزارشی درباره خدمت وی نزد خاندان طاهریان وجود دارد.[۱۴] خاندان طاهری از ارکان دولت عباسیان بودند و افزون بر سمت‌هایی که در بغداد برعهده داشتند در خراسان نیز حکومت نیمه مستقلی (۲۰۵-۲۵۹ق.) برپا داشتند و ممکن است خدمت یعقوبی نزد طاهریان در بغداد یا خراسان بوده باشد.

آثار

یعقوبی از بزرگترین جغرافی‌دانان و تاریخ‌نگاران مسلمان است. وی هم چنین به دانش نجوم مسلط بود و شعر نیز می‌سرود.

فهرستی از نام‌ آثاری که در منابع مختلف به وی نسبت داده‌اند از این قرار است[۱۵]:

البلدان

مشاکله الناس لازمانهم

 التاریخ

المسالک و الممالک

فتح افریقیه و اخبارها

اخبار الطاهریین

اخبار الامم السالفه

اخبار بلاد روم

از آثار وی کتاب‌های زیر باقی است که به اختصار به معرفی آن می‌پردازیم:

تاریخ یعقوبی

نوشتار اصلی: تاریخ یعقوبی

تاریخ یعقوبی از نخستین نمونه‌های تاریخ جهانی در تاریخ نگاری اسلامی است[۱۶] که بخش نخست آن به تاریخ جهان تا ظهور اسلام اختصاص یافته و بخش دوم رویدادهای تاریخ اسلام را از زمان بعثت تا دوره خلافت المهتدی عباسی

جلد کتاب البلدان یعقوبی

(۲۵۵-۲۵۶ق.) پی می‌گیرد. تاریخ یعقوبی شکل سال‌نگاری (حولیات) ندارد بلکه مطالب بر اساس مقاطع و دوره‌ها و موضوعات تاریخی سامان یافته‌اند.[۱۷] تاریخ یعقوبی از نخستین نمونه‌های روش ترکیبی در تاریخ‌نگاری اسلامی است که در آن نویسنده محتوای روایات تاریخی در یک موضوع را ترکیب کرده و مطالب را بر اساس چینش دلخواه خود می‌نگارد و به نقل سند روایات نمی‌پردازد.[۱۸] این روش که در مقابل روش روایی است، مرحله‌ای از تکامل تاریخ‌نگاری اسلامی به شمار می‌رود که با آثاری مانند اخبال الطوال و تاریخ یعقوبی آغاز شد.

رویکرد خردگرایانه در نقد روایات تاریخی از ویژگی‌های تاریخ یعقوبی است که به خصوص در انکار وی درباره برخی از روایات غریب و افسانه‌گونه رایج در سرزمین‌های مختلف انعکاس یافته است. وی در تاریخ خود افزون بر امور سیاسی، به جنبه‌های فرهنگی و اجتماعی نیز توجه کرده است. به خصوص در جلد نخست کتاب، یعقوبی در ذکر تاریخ ملل مختلف، آثار فرهنگی و علمی آنان را معرفی کرده و از اعتقادات و مذاهب و آیین‌ها سخن رانده است.[۱۹]

البلدان

این کتاب از منابع اصلی جغرافیای عمومی جهان اسلام در سده سوم هجری است. یعقوبی این اثر را در سال های پایان عمرش و حدود سال ۲۷۸ق. نگاشته است. کتاب وی شامل معرفی مختصری از شهرها، ولایت‌ها و بخش‌های هر ولایت و اشاره به سران و حاکمان و مردم و قبایل زندگی کننده در آن است. وی هم چنین از راه‌ها بحث کرده است و کتابش را به راهنمایی برای مسافران تبدیل کرد. یعقوبی در این کتاب خود نیز رویکردی عقلانی دارد و اثرش از نقل اخبار عجایب خالی است.[۲۰] به کار بردن روش مشاهده در توصیف اماکن، توجه به جغرافیای تاریخی، جمعیت شناسی و مردم نگاری و ذکر آداب و رسوم و توجه به جغرافیای اقتصادی و تجاری و کشاورزی مناطق از جمله ویژگی‌های ارزشمند جغرافی‌نگاری یعقوبی است.[۲۱]

مشاکله الناس لزمانهم

رساله کوچکی است از یعقوبی که در آن به شرح مختصری از رفتار خلفا پرداخته است. اهمیت این کتاب به رویکرد جامعه‌شناختی یعقوبی است. وی در این کتاب نظریه هم‌شکلی مردم با حاکمان را مطرح کرده است که بر اساس آن در هر دوره تاریخی مردم بر شیوه و سبک زندگی پادشاه و خلیفه زندگی می‌کنند. یعقوبی ابتدا این نظریه را مطرح کرده و در ادامه شواهد تاریخی را در اثبات آن نقل کرده است. نام ۳۱ خلیفه در کتاب آمده و ذیل هر یک به مهم‌ترین ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری خلیفه اشارات مختصری شده است. در ادامه نیز یعقوبی به همشکلی مردم به هر یک از خلفا اشاره کرده و گاه از برخی افراد خاصی که شبیه خلیفه بوده‌اند نام برده است.[۲۲]

تشیع یعقوبی

افزون بر سابقه تشیع در خاندان یعقوبی که پیشتر بدان اشاره شد، نشانه‌هایی بر تشیع یعقوبی در آثار وی بخصوص کتاب تاریخ یعقوبی وجود دارد که با توجه به آن‌ها، بسیاری از نویسندگان وی را شیعه دانسته‌اند.[۲۳] فهرست زیر برخی از ‌آن‌ها است:

پرداختن به تاریخ شیعیان و زندگی امامان شیعه(ع).[۲۴]

 ادبیات حاکی از احترام و علاقه نسبت به امامان(ع).[۲۵]

نقل تعداد زیادی از روایات حاکی از فضایل امام علی(ع)[۲۶]

 نقل حدیث غدیر خم و حدیث ثقلین.[۲۷]

ارائه گزارشی از سقیفه که نشان دهنده وجود گرایش‌های شیعی و طرفداران خلافت علی(ع) در آن زمان است.[۲۸]

همدلی با قیام‌های علویان.

اشاره به زندگی نامه بیشتر امامان شیعه به ترتیبی که مورد قبول شیعیان دوازده‌امامی است، شاهدی در اثبات این فرضیه است که یعقوبی بر مذهب شیعه دوازده‌امامی بوده است.[۲۹] با وجود همه این موارد، گرایش شیعی یعقوبی را نباید با تشیع اعتقادی تکامل یافته نزد شیعیان سده‌های بعد مقایسه کرد.[۳۰] این را نیز باید در نظر داشت که یعقوبی با خلفای عباسی نزدیکی و وابستگی داشته است و گزارش‌هایش با رعایت ملاحظاتی درباره عباسیان نگاشته شده است؛ از همین روست که برخی از روایاتش با روایات مشهور و پذیرفته شده نزد شیعه، مطابق نیست. برای نمونه وی با اینکه به زندانی بودن امام کاظم(ع) اشاره کرده اما از شهادت او به دستور هارون و یا شهادت امام رضا(ع) به دست مامون سخن نگفته[۳۱] و از دولت عباسی تمجید کرده است.[۳۲]

پی نوشت ها:

حموی، معجم البلدان، ج۱، ص ۱۶۱

منتظری مقدم، بررسی زندگی و اثار احمد بن واضح یعقوبی، ص ۲۰۸

منتظری مقدم، بررسی زندگی و آثار احمد بن واضح یعقوبی، ص ۳۰۸

یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، مقدمه مترجم، ص ۱۶و۱۷

عاصی، الیعقوبی، ص۳۹

حضرتی، مشکله فرهنگ در تاریخ‌نگاری یعقوبی، ص۸۵

عزیزی، ابن واضح یعقوبی و آثار او در میراث مکتوب، ص۸۰

یقعوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه فارسی، ج۱، مقدمه، ص نوزده

یعقوبی، البلدان، ص۳۸

ابن تغری بردی، النجوم الزاهره فی ملوک مصر و القاهره، ج۲، ص۴۰

طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۸، ص۱۹۸

منتظری مقدم، بررسی زندگانی و آثار احمد بن واضح یعقوبی، ص۸۲

ابن فقیه، البلدان، ص۵۸۶

یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، مقدمه مترجم، ص هجده

یعقوبی، تاریخ یعقوبی مقدمه مترجم، ص بیست و یک، ؛ عزیزی، ابن واضح یعقوبی و آثار او در میراث مکتوب، ص۸۳

آئینه وند، علم تاریخ در گستره تمدن اسلامی، ص۱۴۹

آئینه وند، علم تاریخ در گسترده تمدن اسلامی، ج۱، ص۱۳۸

سجادی و عالم زاده، تاریخ نگاری در اسلام، ص۵۱-۵۳

حضرتی، مشکله فرهنگ در تاریخ‌نگاری یعقوبی، ص۹۵-۱۰۰

نک: کراچکوفسکی، تاریخ نوشته‌های جغرافیایی در جهان اسلام، ص۱۲۴-۱۲۶

حضرتی، مشکله فرهنگ در تاریخ‌نگاری یعقوبی، ص۹۲

یعقوبی، مشاکله الناس لزمانهم، ص ۹ و ادامه کتاب؛ منتظری مقدم، یعقوبی و نظریه هم‌شکلی مردم با حاکمان، ص ۱۹۰-۱۹۱

طهرانی، الذریعه، ج ۳، ص۲۹۷؛الامین، اعیان الشیعه، ج۳، ص۲۰۲؛ جعفریان، منابع تاریخ اسلام، ص۱۵۵؛ منتظری مقدم، بررسی زندگانی و اثار احمد بن واضح یعقوبی، ص۲۱۸

برای نمونه نک: یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص ۳۰۳، ۳۲۰، ۳۸۱، ۴۵۳، ۵۰۳

همان؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، مقدمه فارسی، ص بیست؛ عزیزی،ابن واضح یعقوبی، ص۸۱

تبریز نیا تبریزی، فضائل امام علی در سیره ابن هشام، تاریخ طبری و تاریخ یعقوبی، ص۷۳-۷۴

یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص ۱۱۲

همان، ص۱۲۳

جعفریان، منابع تاریخ اسلام، ص ۱۵۵-۱۵۶؛ عزیزی، ابن واضح یعقوبی و آثار او در میراث مکتوب، ص۸۲؛ منتظری مقدم، بررسی زندگانی و آثار احمد بن واضح یعقوبی، ص۲۱۸-۲۱۹

حضرتی، مشکله فرهنگ در تاریخ‌نگاری یعقوبی، ص۸۷

تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۵۳

عزیزی، ابن واضح یعقوبی و اثار او در میراث مکتوب، ص ۸۱

منابع:

ابن تغری بردی، سیف، النجوم الزاهره فی ملوک مصر و القاهره، تحقیق فهیم محمد شلتوت و همکاران، قاهره، ۱۳۹۲ق.

ابن فقیه، احمد بن محمد، البلدان، محقق یوسف الهادی، بیروت، عالم الکتب، ۱۴۱۶ق.

آئینه وند، صادق، علم تاریخ در گسترده تمدن اسلامی، تهران، انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۷

تبریز نیا تبریزی، مجتبی،فضائل امام علی(ع) در سیره ابن هشام، تاریخ طبری و تاریخ یعقوبی، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، شماره ۴۱، اسفند ۷۹

جعفریان، رسول، منابع تاریخ اسلام، قم، انصاریان، ۱۳۷۶

حضرتی، حسن، مشکله فرهنگ در تاریخ‌نگاری یعقوبی، مجله تاریخ اسلام، دانشگاه باقرالعلوم، شماره ۶، تابستان ۱۳۸۰

حموی، یاقوت، معجم البلدان، بیروت،‌دار الصادر، ۱۹۹۵

 سجادی، صادق و هادی عالم زاده، تاریخ نگاری در اسلام، تهران، سمت، ۱۳۸۹

طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک، تحقیق محمد أبو الفضل ابراهیم، بیروت،‌دار التراث، ۱۳۸۷/۱۹۶۷.

عاصی، حسین، الیعقوبی (عصره، سیره حیاته، منهجه التاریخی)، بیروت، دارالکتب العلمیه،۱۹۹۲م.

عزیزی، حسین، ابن واضح یعقوبی و آثار او در میراث مکتوب، مجله پژوهش‌های تاریخی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه اصفهان، شماره ۱۳، بهار۱۳۹۱

کراچکوفسکی، ایگناتی یولیاتنوویچ،‌تاریخ نوشته‌های جغرافیایی در جهان اسلامی، ترجمه ابو القاسم پاینده،‌ تهران،‌ انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۹ش.

منتظری مقدم، حامد، بررسی زندگانی و آثار احمد بن واضح یعقوبی، مجله تاریخ در آینه پژوهش، پیش شماره ۴، زمستان ۱۳۸۲

منتظری مقدم،‌ حامد، یعقوبی و نظریه «هم شکلی مردم با حاکمان»(۲)، تاریخ در آیینه پژوهش، شماره۲، تابستان ۱۳۸۳

یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، البلدان، تحقیق محمد امین صناوی، بیروت،‌دار الکتب العلمیه، ۱۴۲۲ق.

یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، بیروت، دارالصادر، بی‌تا

یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، تهران، علمی و فرهنگی، ۱۳۸۷ش.

یعقوبی، مشاکله الناس لزمانهم، تحقیق ویلم ملورد، بیروت، دارالکتاب الجدید.

منبع: ویکی شیعه