بنی قریظه

نوشته‌ها

عملکرد یهود در برابر حکومت نبوى‏

 اشاره:

 دین یهود چند قرن پیش از ظهور اسلام در جزیره العرب نفوذ کرد و سبب شد که برخى مناطق یهودى‏ نشین در آنجا پدید آید. بیشتر یهودیان در منطقه حجاز و یمن مستقر شدند. در میان مناطق یهودى ‏نشین از همه معروف‏تر «یهودیان یثرب» – به‏ ویژه سه طایفه بنى ‏نضیر، بنى‏ قَیْنُقاع و بنى‏ قُریظه – بودند. در «تَیْماء»،(۱) «طائف»، «فَدَک» و «خیبر» نیز مناطقى یهودى‏نشین وجود داشت. گفتنى است کیش یهود در میان برخى قبایل دیگر نیز پیروانى داشت.این نوشته بر آن است که عملکرد و برخورد یهود را در برابر حکومت پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) بیان کند.

یهودیان در مدینه علاوه بر بازرگانى و کشاورزى، در حرفه‏ هایى مانند: آهنگرى، رنگرزى و ساخت اسلحه نیز مهارت یافته بودند.(۲) احبار و دانشمندان یهود، تعالیم تورات و افکار و عقاید خویش را ترویج و به تدریس احکام شرعى تورات مى ‏پرداختند.آنها نفوذ زیادى بر یهودیان داشتند؛ به ‏گونه‏ اى که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرموده بود: «اگر ده تن از آنان به من ایمان آورند، تمامى یهودیان روى زمین به رسالتم ایمان خواهند آورد.»

   آنان رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) را همچون پسران خویش مى ‏شناختند. قرآن کریم در این باره مى ‏فرماید: «الَّذِینَ ءَاتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِیقًا مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ‏ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ.»(۳)؛ کسانى که به ایشان کتاب [آسمانى ]داده‏ایم، همان‏گونه که پسران خود را مى‏شناسند، او (محمّد) را مى‏شناسند؛ و مسلّماً گروهى از ایشان حقیقت را نهفته مى ‏دارند، و خودشان [هم‏] مى ‏دانند. از اینرو، انتظار مى‏ رفت زودتر از دیگران مسلمان شوند، اما تنها چند نفر از یهودیان مسلمان شده و دیگران از پذیرش اسلام سر برتافتند: «وَ لَمَّا جَاءَهم کِتابٌ مِن عِندِاللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُم و کانوا مِن قَبلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلى الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جآءَهم ما عَرَفُوا کَفَروا بِهِ فَلَعْنَهُ اللّهِ على الکافِرِینَ»(۴)؛ «هنگامى که از جانب خداوند کتابى، که مؤیّد آنچه نزد آنان است، بر ایشان آمد و از دیرباز [در انتظارش ]بر کسانى که کافر شده بودند، پیروزى مى‏ جستند؛ ولى همین‏که آنچه [که اوصافش ]را مى‏ شناختند، بر ایشان آمد، انکارش کردند. پس لعنت خدا بر کافران باد.

   زمینه نفوذ اسلام در یثرب‏ که در حدود چهارصد کیلومترى شمال مکه قرار گرفته است، در آن زمان از نظر کشاورزى و باغدارى اهمیت فراوانى داشت. در شهر یثرب – که وضع اجتماعى آن با مکه متفاوت بود – علاوه بر سه طایفه بزرگ یهودى، دو قبیله معروف «اوس» و «خزرج» نیز سکونت داشتند و در کنار یهودیان مى‏ زیستند. زمانى که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در مکه سرگرم تبلیغ و دعوت مردم بود، حوادثى در یثرب مى‏ گذشت(۵) که زمینه هجرت پیامبر را پس از سه سال فراهم ساخت. شش تن از بزرگان خزرج – که از نبوّت حضرت آگاهى یافته بودند – در سال یازدهم بعثت، پیامبر را در منا و در موسم حج ملاقات کردند. رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) که زمینه مسلمان شدن آنها را مناسب دید، آنان را به اسلام دعوت کرد. آنان نیز که قبلاً، از یهودیانِ یثرب نوید ظهور پیامبرى را شنیده بودند، به یکدیگر گفتند: «بدانید این، همان پیامبرى است که یهودیانْ ما را از بعثت او بیم مى ‏دادند؛ اینک بیایید در پذیرش آیین او بر آنها پیشى گیریم.» از اینرو، مسلمان مى‏ شوند و به یثرب بازمى گردند و بدین ترتیب، «آئین اسلام» حصار مکه را فرو ریخت و بذر اسلام در شهر یثرب کاشته شد.

   آنان مردم آن سامان را به دین جدید دعوت نمودند.(۶) پیمان‏ نامه عمومى‏ پیامبراکرم (صلی‌الله علیه و آله) پس از هجرت به یثرب آشکارا مى ‏دانست که مدینه به زودى از سوى دو دسته عوامل بیرونى و درونى، تهدید خواهد شد. «قریش و نیروهاى نظامى آنان» و نیز «تحریکهاى آنها در میان بدویان متمایل به چپاولگرى» را مى‏ توان جزء عوامل بیرونى و «بروز اختلاف و منازعه میان مسلمانان، مشرکان و یهودیان مدینه»، «هم‏ پیمانى احتمالى یهودیان مدینه با مشرکان مکه»، «دسته‏ بندى قومى و طایفه‏ اى میان مهاجران و انصار» و نیز «گسترش و جهت‏ گیرى این دسته‏ بندى‏ها به اقدامات خشونت‏ بار علیه یکدیگر» را مى‏ توان در شمار عوامل درونى به حساب آورد. براى سامان دادن اوضاع اجتماعى و سیاسى مدینه و برطرف کردن اختلافات دیرینه قومى و قبیله‏‌اى اوس و خزرج و یهودیان، در همان سال نخست هجرت به ابتکار پیامبر «پیمان‏ نامه‏ اى» نوشته شد که براساس آن، حقوق گروه‏ هاى مختلف ساکن در مدینه معیّن گشت تا در کنار تضمین زندگى مسالمت ‏آمیز مردم و ایجاد نظم و عدالت، از بروز هرگونه تشنّج نیز جلوگیرى شود. این عمل پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) مهم‏ترین و بهترین اقدام سیاسى وى بود که نخست، میان مسلمانان به عنوان «امّت واحده» همبستگى ایجاد کرد و از دیگر سو، یهودیان را نیز در این امّت واحده جاى داد تا با وحدت تمام به امر آنها رسیدگى شود.

  مهم‏ترین موادّ این قرارداد – که نخستین قانون‏ اساسى حکومت و تأمین‏ کننده مصالح ملّى امّت اسلام به شمار مى ‏آمد و مورد تصویب همگان نیز قرار گرفت – چنین است:

۱٫ امّت واحده به شمار آمدنِ مسلمانان و یهودیانِ ساکن مدینه.(۷)

۲٫ آزاد بودن مسلمانان و یهودیان در پیروى از مراسم دینى خود.

۳٫ مشخّص ‏شدن روش پرداخت دیه.

۴٫ ممنوع بودن خونریزى در مدینه.

۵٫ تنها مرجع رفع اختلافات احتمالى در مدینه، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) است.

۶٫ دفاع مشترک از مدینه برعهده امضاکنندگان پیمان است.(۸)

عمده هدف‏هاى رسول ‏خدا (صلی‌الله علیه و آله) از نظام‏نامه مدینه را مى‏ توان چنین برشمرد:

۱. آسودگى و آرامش خاطر مسلمانان از درگیرى احتمالى با نیروهاى داخلى.

۲. جمع‏آورى نیرو و آماده‏سازى فکرى و عقیدتى مسلمانان.

۳. مناسب شدن زمینه براى وحدت مسلمین.

پیمان با سه قبیله یهودى‏ پیامبراکرم (صلی‌الله علیه و آله)

علاوه بر پیمان‏ نامه عمومى، پیمان جداگانه ‏اى نیز با هریک از سه قبیله یهودى بنى ‏نضیر، بنى‏ قَیْنُقاع و بنى‏ قُرَیْظَه منعقد ساخت؛ پیمان‏ نامه ‏اى که نمایندگان آنان، حُیِّى بن اخطب، مخیریق و کعب بن اسد، متن آن را امضا کردند.(۹) برخى از مفاد این قرارداد به قرار زیر است:

۱. با دشمنان مسلمانان همکارى نکنند.

۲. هیچ ضررى به پیامبر و مسلمانان نرسانند.

۳. اگر برخلاف قرارداد عمل کردند، پیامبر حقّ هرگونه مجازات آنها را دارد.(۱۰) .

انگیزه‏ هاى مخالفت یهود با اسلام‏ در اوایل هجرت، یهودیان با مسلمانان روابطى عادّى داشتند، اما پس از سپرى شدن مدّت زمانى از هجرت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) تغییر روش داده، کارشکنى‏ هاى پنهان و آشکار خویش را نسبت به آیین جدید مطرح کردند؛ تا آنجاکه حتى با همکارى منافقان، دامنه فعالیت‏هاى خویش را نیز وسعت بخشیدند. برخى از مهم‏ترین انگیزه‏ هاى مخالفت و توطئه‏ هاى یهود با اسلام را مى‏ توان چنین برشمرد:

۱. تفکّر نژادپرستانه، و قوم خود را قوم برگزیده خدا پنداشتن.(۱۱)

۲. رو به ضعف نهادن و به خطر افتادن موقعیت اقتصادى، اجتماعى، سیاسى و نظامى یهودیان: «یا أیّها الّذینَ آمنوا إنّ کثیراً مِن الأَحبارِ و الرُّهبان لَیَأکُلونَ أموالَ النّاسِ بالباطلِ و یَصُدُّونَ عن سبیلِ اللّهِ و الّذینَ یَکنِزونَ الذَّهبَ و الفِضَّهَ و لایُنفِقونَها فى سبیلِ اللّهِ فَبَشِّرهُم بِعَذابٍ أَلیمٍ»(۱۲)؛ اى کسانى که ایمان آورده‏ اید! بسیارى از دانشمندان یهود و راهبان، اموال مردم را به ناروا مى‏خورند و [آنان را] از راه خدا بازمى‏دارند و کسانى که زر و سیم را گنجینه مى‏ کنند و آن را در راه خدا هزینه نمى ‏کنند، ایشان را از عذابى دردناک خبر ده.

۳. حسادت: «وَدَّ کثیرٌ مِنْ أهلِ‏الکتابِ لو یَرُدُّونَکم مِن بعدِ ایمانِکم کفّاراً حَسَداً مِن عندِ أنفُسِهِم مِن بعدِ ما تَبَیَّنَ لهم الحقُّ»(۱۳)؛ بسیارى از اهل‏ کتاب – پس از اینکه حق بر ایشان آشکار شد – از روى حسدى که در وجودشان بود، آرزو مى‏ کردند که شما را بعد از ایمان تان کافر گردانند.

۴. مال‏ اندوزى، دنیاطلبى و منفعت پرستى.

۵. مخالف بودن بسیارى از عقاید، احکام و برنامه‏ هاى یهود با مفاهیم قرآنى.

۶. تغییر برخى دستورهاى دینى یهود که از ابتدا مسلمانان بدان عمل مى ‏کردند.(۱۴)

۷. تغییر قبله از بیت‏ المقدّس به کعبه.(۱۵).

 از جمله اقداماتى که در تثبیت «حکومت اسلامى» مؤثّر بود و استقلال فرهنگى مسلمانان را در پى داشت، مسئله «تغییر قبله» بود. پیامبراسلام (صلی‌الله علیه و آله) به امر خداوند در تمام دوره سیزده ساله مکّى و هفده ماه پس از هجرت،(۱۶) به سوى «بیت ‏المقدّس» نماز گزارد؛ اما پس از آنکه یهود، دشمنى خود را آشکار ساخت و نماز گزاردن پیامبر به سوى بیت ‏المقدّس را دستاویزى براى تبلیغ آیین خود و ضعف دین اسلام قرار داد و از دیگر سو، آن را شاهدى براى برترى آیین یهود بر اسلام و تقدّم یهودیان بر مسلمانان پنداشت و با این کار، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را آزرده خاطر ساخت،(۱۷)، در ذیحجّه سال دوم هجرت فرشته وحى فرمان «تغییر قبله» را ابلاغ کرد: «قَد نَرَى‏ تَقَلُّبَ وَجهِکَ فِى السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبلَهً تَرضیها فَوَلِّ وَجهَکَ شَطرَ المَسجدِالحرامِ و حیثُ ما کُنتُم فَوَلّوا وُجوهَکم شَطرَهُ و إِنَّ الّذینَ أُتوا الکتابَ لَیَعلَمونَ أَنّهُ الحقُّ مِن رَبِّهم و ما اللّهُ بِغافِلٍ عمّا یَعمَلون»(۱۸)؛ ما [به هر سو گردانیدن رویت در آسمان را نیک مى‏ بینیم. پس [باش تا] تو را [به سوى ]قبله‏ اى که بدان خشنود شوى، برگردانیم؛ پس روى خود به سوى مسجدالحرام کن، و هر جا بودید، روى خود را به سوى آن بگردانید.

   در حقیقت، اهل کتاب نیک مى‏ دانند که این [تغییر قبله‏] از جانب پروردگارشان [به جا و ]درست است و خدا از آنچه مى‏ کنند، غافل نیست. این ابلاغ، هنگامى صورت گرفت که پیامبر با مسلمانان دو رکعت از نماز ظهر را به سمت بیت ‏المقدّس خوانده بودند. پس از آن، ایشان در وسط نماز، جهت قبله را به سوى کعبه برگرداند(۱۹) و نماز را بدین‏گونه به اتمام رساند.(۲۰).

    تغییر قبله براى یهودیان و منافقان بسیار گران آمد؛ امرى که فاصله میان مسلمانان و یهودیان را بیشتر کرد و از سویى، باعث توجّه اعراب به اسلام نیز شد. خداوند، قبله نخستین را نوعى آزمایش براى مسلمانان بیان کرده است: «وَ مَا جَعَلْنَا الْقِبْلَهَ الَّتِى کُنْتَ عَلَیْهَا إِلّا لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلَى‏ عَقِبَیْهِ وَ إِنْ کَانَتْ لَکَبِیرَهً إِلّا عَلَى الَّذِینَ هَدَى اللَّهُ»(۲۱)؛ قبله‏ اى را که [چندى‏] بر آن بودى، مقرّر نکردیم جز براى آنکه کسى را که از پیامبر پیروى مى‏ کند، از آن کس که از عقیده خود برمى‏ گردد، بازشناسیم؛ و البته [این کار ]جز بر کسانى که خدا هدایت‏[شان ]کرده، سخت گران بود. شیوه‏ هاى مخالفت با اسلام‏ پاره ‏اى از مهم‏ترین شیوه‏ هاى مخالفت یهود با اسلام، بدین قرار است:

۱. نپرداختن قرض ها و امانات مسلمانان و در تنگنا قرار دادن آنها: «و مِن أهل الکتابِ … مَن إن تَأمَنْهُ بِدِینارٍ لایُؤَدِّهِ إلیکَ الّا ما دُمتَ علیه قائماً»(۲۲)؛ و از اهل کتاب … کسى است که اگر او را بر دینارى امین شمرى، آن را به تو نمى‏پردازد، مگر آنکه دائماً بر [سر] وى به پا ایستى.

۲. شبهه‏ افکنى و طرح ایرادها و سؤالهاى انحرافى و حرکات عوام‏ فریبانه: «… یا أهل الکتابِ لِمَ تَلبِسونَ الحقَّ بالباطلِ و تَکتُمونَ الحقَّ و أَنتم تَعلَمونَ»(۲۳)؛ … اى اهل کتاب! چرا حق را به باطل درمى‏ آمیزید و حقیقت را کتمان مى ‏کنید با اینکه خود مى ‏دانید؟

۳. درخواست‏هاى نامعقول و غیرمنطقى: «الّذینَ قالوا إنَّ اللّهَ عَهِدَ إلینا ألّا نُؤمِنَ لِرسولٍ حتّى یأتِیَنَا بِقُربانٍ تأکُلُه النّار ...»(۲۴)؛ همانان که گفتند: خدا با ما پیمان بسته که به هیچ پیامبرى ایمان نیاوریم تا براى ما قربانى‏یى بیاورد که آتش [آسمانى‏]، آن را [به نشانه قبول ]بسوزاند … «یَسئَلُکَ أهلُ الکتابِ أَن تُنَزِّلَ علیهم کتاباً مِن السّماءِ …»(۲۵)؛ اهل کتاب از تو مى‏خواهند که کتابى از آسمان [یکباره ]بر آنان فرود آورى …

۴. تلاش براى تضعیف پایه‏ هاى ایمان مسلمانان: «وَ قَالَتْ طَائِفَهٌ مِن أَهلِ الکِتَابِ ءَامِنُوا بِالَّذِى أُنزِلَ عَلَى الَّذِینَ ءَامَنُوا وَجهَ النَّهارِ وَاکْفُرُوا ءَاخِرَهُ لَعَلَّهُم یَرجِعُونَ»(۲۶)؛ جماعتى از اهل کتاب گفتند: در آغاز روز به آنچه بر مؤمنان نازل شد، ایمان بیاورید و در پایان [روز] انکار کنید، شاید آنان [از اسلام ]برگردند.

۵ . زنده ساختن کینه‏ هاى قدیم اوس و خزرج: «قل یا أهلَ الکتابِ لِمَ تَصُدُّونَ عن سَبیلِ اللّهِ مَن آمَنَ تَبْغونَها عِوَجاً و أنتم شُهداءُ و ما اللّهُ بغافلٍ عمّا تَعملون»(۲۷)؛ بگو اى اهل کتاب! چرا کسى را که ایمان آورده است، از راه خدا باز مى‏دارید و آن [راه ]را کج مى‏ شمارید، با آنکه خود [به درستىِ آن ]گواهید؟ و خدا از آنچه مى‏ کنید، غافل نیست.

۶ . ایجاد تفرقه میان مهاجر و انصار. یهودیان نزد مسلمانان انصار مى‏آمدند و با اظهار خیرخواهى به آنها مى‏ گفتند که: اموال خود را به مهاجران ندهید تا تنگدست و بى‏ چیز نگردید: «اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ یَکْتُمُونَ مَا ءَاتَیهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنَا لِلْکَافِرِینَ عَذَابًا مُهِینًا»(۲۸)؛ همان کسانى که بخل مى‏ورزند و مردم را به بخل وامى‏دارند، و آنچه را خداوند از فضل خویش به آنها ارزانى داشته، پوشیده مى‏دارند، و براى کافران عذابى خوارکننده آماده است.

۷. تجسّس در امور مسلمانان و جاسوسى براى مشرکان و نیز افشاى اسرار نظامى و عملیاتى مسلمانان براى اشراف قریش و مشرکان مکه.

۸ . روابط و همکارى پنهانى نظامى و اقتصادى با مشرکان و منافقان و نیز تحریک مشرکان علیه اسلام، به‏ویژه قبل و در اثناى جنگ احزاب.

۹. مسخره کردن رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) و مسلمانان.(۲۹)

۱۰. جنگ روانى و تبلیغاتى علیه مسلمانان، به‏ ویژه پس از شکست در جنگ احد.

۱۱. تهدید به جنگ با مسلمانان در جریان بنى ‏قینقاع و توطئه حمله به مدینه از محلّه خیبر.

۱۲. خیانت و پیمان شکنى.

۱۳. توطئه ترور پیامبر.

برخورد پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) با یهودیان‏ پس از آشنایى با برخى انگیزه‏ هاى مخالفت یهودیان و چگونگى دشمنى آنان، به تبیین برخورد پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و مسلمانان با آنها مى‏ پردازیم:

۱. برخورد مسالمت ‏آمیز بر اساس پیمانى که رسول‏خدا (صلی‌الله علیه و آله) اندکى پس از هجرت خود با هدف فراخوانى یهودیان به اسلام بسته بود، با آنها با ملایمت رفتار مى‏ نمود و همواره بر این حقیقت تکیه مى‏ نمود که دعوت اسلام در اساس، دعوت به یگانگى پروردگار است. یهودیان در مقابل برخوردارى از امنیت و حفظ حقوق شهروندى، متعهّد شدند که: هیچ‏گونه اقدامى علیه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و مسلمانان انجام ندهند و از سویى، با دشمنان پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) نیز همکارى و مشارکت نداشته باشند و اگر برخلاف تعهّدات خود رفتار نمودند، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در هرگونه مجازات آنها آزاد باشد. گفتنى است: یهودیان تا زمانى که به تعهّدات خود عمل کردند، از حقوق شهروندى برخوردار بودند و حتى کمترین ستمى به آنها نرفت.

۲. برخورد فکرى و اعتقادى‏ شکست مسلمانان در غزوه احد، در شوّال سال سوم هجرى، بر موقعیت دولت مدینه در میان ساکنان حجاز، تأثیر نامطلوبى بر جاى گذاشت. در چنین اوضاعى، یهودیان به اقدامات تبلیغىِ وسیعى علیه مسلمانان و آیین آنان دست زدند. در مقابل، خداوند با نزول آیاتى چند، اهل‏کتاب را ضمن درک مبانى وحدتِ با یکدیگر و شناخت تعارض‏هایشان با بت‏پرستان و نیز ضرورت اتّحاد و همبستگى میان مسلمانان، یهودیان و مسیحیان حول اعتقاد مشترک، به «کلمه واحد» و «یکتایى خداوند» فراخواند: «قُل یا أهلَ الکتابِ تعالوا إلى کلمهٍ سواءٍ بینَنا و بینَکُم ألاَّ نَعبُدَ إلّا اللّهَ و لانُشرِکَ بِهِ شَیئاً و لایَتَّخِذَ بَعضُنا بعضاً ارباباً مِن دونِ اللّهِ»(۳۰)؛ بگو اى اهل کتاب! بیایید بر سرِ سخنى که میان ما و شما یکسان است، بایستیم که جز خدا را نپرستیم و چیزى را شریک او نگردانیم و بعضى از ما، بعضى دیگر را به جاى خدا، به خدایى نگیرد. اما در این راستا، هر اندازه تلاش پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) فزونى مى‏یافت، کوشش‏هاى آنان به منظور بى‏ اعتبار دانستن باورهاى اسلامى نیز افزون‏تر مى ‏شد، تا اینکه با نزول آیات مربوط به «تحریم ربا»،(۳۱) علاوه بر بت‏پرستان، یهودیانِ رباخوار نیز هرچه بیشتر به عناد با مسلمانان پرداختند. سیاستِ مُداراى پیامبر با یهودیان مدینه در اوج تلاشهاى تخریبى آنان علیه دولت مدینه و عقاید و باورهاى مسلمانان، فضاى پرالتهاب مدینه را آرام نساخت. اقدامات تبلیغى یهودیان در مدینه، گاه با نفى پیوند اسلام با آیین ابراهیمى، و زمانى با تحقیر مسلمانان براى اقامه نماز به سوى بیت‏المقدّس و گاه نیز با انکار پیامبرى حضرت رسول (صلی‌الله علیه و آله) نمود و گسترش بیشترى مى‏ یافت. از دیگر سو، دانشمندان یهود نیز درخواست‏هاى نامعقول و شبهات و پرسش ‏هایى(۳۲)را – به گمان اینکه پیامبر از پاسخ دادن به آنها ناتوان است – مطرح، و بر لزوم پاسخ به آنها تأکید مى‏ کردند.(۳۳)اما از آنجا که این پرسش‏ها براى رسیدن به حقیقت نبود، با دریافت پاسخ صحیح آن، نه تنها ایمان نمى ‏آوردند، بلکه چه‏بسا بر لجاجت خود نیز مى‏ افزودند.

۳. برخورد نظامى‏ از ظاهر آیات برمى ‏آید که تشدید موضع‏گیرى اسلام در برابر یهودیان و اهل کتاب، به مقتضاى موضع‏گیرى آنان تغییر مى‏کرده است. همان گونه که گذشت، یهودیان مدینه با شیوه‏ هاى گوناگونى با اسلام به مخالفت برخاستند. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) نخست با فرمان خداوند از لغزش‏هاى آنان چشم‏پوشى نمود(۳۴) و مسلمانان را به استقامت و تقوا در برابر اذیت و آزار اهل کتاب فرمان داد: «مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الکِتابَ مِن قَبلِکُم و مِن الَّذِینَ أَشرَکُوا أذًى کَثِیراً و إِن تَصبِرُوا و تَتَّقُوا فَاِنَّ ذَ لِکَ مِن عَزمِ الأُمُور»(۳۵)؛ از کسانى که پیش از شما به آنان کتاب داده شده و [نیز] از کسانى که به شرک گراییده ‏اند، [سخنان دل‏] آزار بسیارى خواهید شنید، و[امّا ]اگر صبر کنید و پرهیزگارى نمایید، این [ایستادگى‏] حاکى از عزم استوار [شما] در کارهاست. در مرحله بعد، از مسلمانان خواست با آنان قطع رابطه کرده و آنها را به عنوان یاور انتخاب نکنند: «یَا أَیّها الّذِینَ آمَنوا لاَتَتَّخِذُوا الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَکُم هُزُواً و لَعِباً مِنَ الَّذِینَ أُوتوا الکِتابَ مِن قَبلِکُم و الکُفّارَ أَولِیاءَ و اَتَّقُوا اللَّهَ إِن کُنتُم مُؤمِنِینَ»(۳۶)؛ اى کسانى که ایمان آورده‏اید! کسانى را که دین شما را به ریشخند و بازى گرفته‏اند – [چه ]از کسانى که پیش از شما به آنان کتاب داده شده و [چه از ]کافران – دوستان [خود ]مگیرید، و اگر ایمان دارید، از خدا پروا دارید. علاوه بر این، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) با براهین عقلى به دفع شبهات آنها پرداخت و با ادامه مخالفت یهودیان، با «تعیین کعبه به عنوان قبله مسلمانان» از آنان فاصله گرفت و در نهایت – زمانى که مجبور شد – به صدور فرمان جنگ و فرونشاندن «فتنه یهودیان» اقدام کرد: «قَاتِلُوا الَّذِینَ لاَیُؤمِنُونَ بِاللّهِ و لاَ بِالیَومِ الأَخِرِ و لایُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ و رَسُولُهُ و لاَیَدِینُونَ دِینَ الحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الکِتابَ حَتَّى یُعطُوا الجِزیَهَ عَن یَدٍ و هُم صَاغِرُونَ»(۳۷)؛ با کسانى از اهل کتاب که به خدا و روز بازپسین ایمان نمى ‏آورند و آنچه را خدا و فرستاده‏اش حرام گردانیده‏ اند، حرام نمى‏دارند و متمایل به دین حق نمى‏ گردند، کارزار کنید، تا با [کمالِ‏] خوارى به دست خود، جِزْیه دهند. جنگ بنى ‏قینقاع‏ پس از پیروزى مسلمانان در جنگ بدر، که براى یهودیان و منافقان مدینه باورکردنى نبود، قبیله یهودى بنى‏ قینقاع – که شجاع‏ ترین یهودیان ساکن مدینه به شمار مى ‏رفتند – پیمان عدم‏ تجاوز به مسلمانان را نقض کردند و از سویى، به کینه‏ جویى و گستاخى خود نسبت به مسلمین نیز ادامه دادند. آنان با اتّحاد پنهانى خود با ابوسفیان، نخستین همکارى و هماهنگى نظامى خود با قریش را آغاز کردند. در قرآن کریم در خصوص «پیمان شکنى یهود» آیاتى نازل شد و یهود را بدترین جنبندگان نامید: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِینَ کَفَرُوا فَهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ * الَّذِینَ عَاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ یَنْقُضُوُنَ عَهْدَهُمْ فِى کُلِّ مَرَّهٍ وَ هُمْ لَا یَتَّقُونَ»(۳۸)؛ بى‏ تردید بدترین جنبندگان پیش خدا کسانى‏اند که کفر ورزیدند و ایمان نمى ‏آورند؛ همانان که از ایشان پیمان گرفتى، ولى هر بار پیمان خود را مى‏ شکستند و [از خدا] پروا نمى‏ دارند.

   در این میان، منافقان نیز آنها را تشویق مى‏ کردند تا به مقاومت و جنگ علیه رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) ادامه دهند و حتى براى این منظور، به آنها قول مساعدت و همکارى نیز داده بودند. از این روى، پیامبراسلام (صلی‌الله علیه و آله) به یهودیان اخطار کرد، ولى آنان اخطار پیامبر را جدّى نگرفتند و حتى طرح‏هایى را نیز براى رویارویى و درگیرى با پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پیش‏ بینى کرده و به اجرا گذاشتند. علاوه بر این، مورّخان مى‏ نویسند: روزى در بازار یهودیان، یک تاجر یهودى گوشه ‏اى از لباس زن مسلمان را پنهانى به پشتش گره زد. هنگامى که زن به پا خاست، شرمگاه وى آشکار گشت و سپس یهودیان بر او خندیدند. زن مسلمان فریادى بر کشید و مرد مسلمانى که از آنجا مى‏ گذشت، تاجر یهودى را به قتل رساند. یهودیان نیز به تلافى آن، مرد مسلمان را به قتل رساندند و سپس به قلعه خود پناه بردند و در مقابلِ مسلمانان موضع گرفتند. پیامبر نیز دستور محاصره قلعه آنان را صادر کرد. پس از پانزده روز محاصره، عبداللّه بن اُبىّ (منافق معروف)(۳۹) پیش پیامبر وساطت کرد و از ایشان درخواست نمود که یهودیان بنى ‏قینقاع سلاح‏هاى خود را تحویل داده، از مدینه خارج شوند.(۴۰) پیامبر نیز موافقت نمود و بدین‏ ترتیب، آنان در شوّال سال دوم هجرت به «اَذْرِعات» شام نقل مکان نمودند.(۴۱).

جنگ بنى‏ نضیر

رفت و آمدهاى پنهانى بزرگانى از یهود بنى ‏نضیر به مکه و طوایف بدوى از یک سو، و تشویق آنان براى حمله به مدینه و نیز اتحاد نظامى با مشرکان مکه از دیگر سو، سبب گسترش دشمنى میان یهودیان و مسلمانان شد. از سویى دیگر، پس از چند ماه از غزوه احد، رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) در ماه صفر سال چهارم در تلاش براى گسترش دعوت در میان بدویان، دو گروه از معلّمان و مربّیان قرآن را با تقاضاى دو دسته از بدویان به بادیه فرستاد تا به آنان قرآن بیاموزند و آنها را با عقاید و احکام اسلامى آشنا سازند. در این اثنا، اعضاى سریه رُجَیع، که تعدادشان بین ۶ تا ۱۰ نفر، و افراد سریه بئرمعونه، که شمارشان بین ۴۰ تا ۷۰ نفر گزارش شده بود، با تحریک قریش و متّحدان یهود مدینه، به شهادت رسیدند. رسیدن این اخبار به مدینه، بزرگان یهودى بنى ‏نضیر را در این اندیشه انداخت که با استفاده از فرصتى مطلوب، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را نیز به قتل برسانند. رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) در ربیع ‏الاوّل سال چهارم به دنبال کشته شدن دو نفر از بنى‏ عامر(۴۲) به دست عمرو بن امیه،(۴۳) اظهار تأسّف نمود و چون بنى ‏عامر با قبیله بنى‏ نضیر هم‏پیمان بودند، براى جلب یارى بنى ‏عامر و پرداخت دیه به آنها، با تنى چند از مهاجران و انصار به قلعه آنان (بنى ‏نضیر) رفتند و موضوع را با آنان در میان گذاشتند.(۴۴). حُیِّى بن اخطب – رئیس بنى‏ نضیر – با قبیله خود به گفت وگو پرداخت و پیشنهاد «ترور پیامبر» را مطرح ساخت، که به تأئید افراد قبیله رسید. آنان زمانى که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در سایه دیوار قلعه نشسته بود، قصد اجراى توطئه خود را داشتند، اما با «امدادى غیبى»، این توطئه خنثى شد.(۴۵) پس از روشن شدن نقض پیمان، تؤطئه قتل و خطرساز بودن وجود آنها براى مسلمانان، پیامبر به آنها مهلتِ ده روزه داد تا مدینه را ترک کنند و در غیر این صورت، کشته خواهند شد. ولى آنها با وسوسه عبداللّه بن ابىّ چنین نکردند.(۴۶) رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) ناگزیر سپاهى را گرد آورد و قلعه‏ هاى آنها را محاصره کرد. در این جریان، عبداللّه بن ابىّ در پیامى به حُیِّى بن اَخطب اعلام نمود که با هم‏ پیمانانش آماده همکارى با آنان است. ولى اوضاع به‏ گونه‏ اى بود که او نتوانست به وعده خود عمل کند. خداوند از این حرکت منافقان، چنین یاد مى ‏کند: «أَ لَم تَرَ إِلَى الِّذینَ نافَقُوا لإِخوانِهِم الَّذِینَ کَفَرُوا مِن أَهلِ الکِتَابِ لَئِن أُخرِجتُم لَنَخرُجَنَّ مَعَکُم و لانُطِیعُ فِیکُم أَحَدًا أَبَدًا وَ إِن قُوتِلتُم لَنَنْصُرَنَّکُم وَ اللَّهُ یَشهَدُ إِنَّهُم لَکَاذِبُونَ …»(۴۷)؛ مگر کسانى را که به نفاق برخاستند، ندیدى که به برادران اهل کتاب خود – که از راه کفر درآمده بودند – مى ‏گفتند: اگر اخراج شوید، حتماً با شما بیرون خواهیم آمد و بر علیه شما هرگز از کسى فرمان نخواهیم برد و اگر با شما جنگیدند، حتماً شما را یارى خواهیم کرد. و خدا، گواهى مى‏ دهد که قطعاً آنان دروغگویانند.

    سرانجام با موافقت پیامبر، خانه ‏هاى یهودیان «بنى‏ نضیر» توسّط مسلمانان تخریب و یهودیان سلاح‏هاى خود را تحویل دادند و اموال و اثاث زندگى ‏شان را بار شترها کردند و گروهى به اَذْرِعات شام و عدّه‏اى نیز از جمله حُیِّى بن أخطب به خیبر رفتند، که البته مورد استقبال خیبریان نیز قرار گرفتند.(۴۸) در قرآن کریم از این جریان، این‏گونه یاد شده است: «هُوَ الَّذِى أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِنْ دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتَیهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِى قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِى الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِى الْأَبْصَارِ»(۴۹)؛ اوست کسى که از میان اهل کتاب کسانى را که کفر ورزیدند، در نخستین اخراج [از مدینه ]بیرون کرد. گمان نمى‏ کردید که بیرون روند و خودشان گمان داشتند که دژهای شان در برابر خدا مانع آنها خواهد بود؛ سپس خدا از آنجایى که تصوّر نمى ‏کردند، بر آنان درآمد و در دلهای شان بیم افکند، [به طورى که ]خود به دست خود و به دست مؤمنان، خانه‏ هاى‏شان را خراب مى‏ کردند. پس اى دیده‏ وران! عبرت گیرید.

   ناگفته نماند در پایان نیز همچنان شمارى از بزرگان یهود تلاش خود را براى تشویق قریش و بدویان جهت هجوم یک پارچه به مدینه، استمرار بخشیدند.

جنگ بنى ‏قُرَیْظه‏

درگیرى با بنى‏ قریظه نیز پیامد همکارى و مشارکت این گروه با مشرکان و اشراف قریش بر ضدّ مسلمانان در جنگ خندق (احزاب) بود. جنگ خندق از آنجا آغاز شد که حُیِّى بن أخطب،(۵۰) برخى از سران یهودى که پس از خیانت به مسلمانان و شکست در برابر قدرت اسلام به خیبر پناهنده شده بودند و نیز گروهى از قبیله بنى‏ وائل، در مکه با قریش دیدار کردند و آنان را به جنگ با پیامبر تشویق نمودند و حتى قول همه‏ گونه همکارى را نیز به آنان دادند. سپس سران یهود بنى ‏نضیر به سراغ قبیله بنى‏ غَطْفان، بنى‏ سُلَیْم و بنى‏ اسد رفتند و موافقت آنها را نیز کسب کردند.(۵۱) از این رو، یهودیان بنى‏ قریظه پیمان عدم تجاوز با مسلمانان را نقض کردند و از سپاه احزاب پشتیبانى نمودند.

   فاش شدن این توطئه، روحیه بسیارى از مسلمانان را که در وضعیت نامناسبى قرار داشتند، تضعیف کرد. بنى ‏قریظه نه ‏تنها به نقض پیمان بسنده نکردند، بلکه افزون بر رساندن آذوقه و خواروبار به سپاه احزاب – که سخت به آن محتاج بودند – براى ایجاد رعب و وحشت در درون شهر و در میان پناهگاه ‏هاى زنان و افراد غیرنظامى، به یک سلسله عملیات دست زدند.(۵۲) مثلاً در یکى از شبها، یهودیان بنى‏ قریظه تصمیم گرفتند به کمک هزار نفر از قریش و هزار نفر از قبیله غَطفان به مرکز مدینه حمله کنند. وقتى گزارش این تحرّک‏ها به مردم رسید، رعب و وحشت شدیدى شهر را فراگرفت و شرایط حسّاس و شکننده ‏اى بر مدینه حاکم شد. قرآن کریم از این اوضاع، چنین یاد کرده است: «إِذ جَاءُوکُم مِن فَوقِکُم وَ مِن أَسفَلَ مِنکُم وَ إِذ زَاغَتِ الأَبصَارُ وَ بَلَغَتِ القُلُوبُ الحَنَاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنونًا * هُنَالِکَ ابتُلِىَ المُؤمِنُونَ وَ زُلزِلُوا زِلزَالًا شَدِیدًا»(۵۳)؛ هنگامى که از بالاى [سر ]شما و از زیر [پاى ]شما آمدند و آن‏گاه که چشم‏ها خیره شد و جان‏ها به گلوگاه ‏ها رسید و به خدا گمان‏هایى [نابه جا] مى‏ بردید، آنجا [بود که ]مؤمنان در آزمایش قرار گرفتند و سخت تکان خوردند.

   پس از ناکامى و عقب نشینى سپاه احزاب، پیامبر به دستور خدا به سراغ بنى‏ قریظه رفت تا کارشان را یکسره کند. ارتش اسلام عصر همان روز، قلعه بنى‏ قریظه را به محاصره خود درآورد. یهودیان پس از ۲۵ روز مقاومت، پیشنهادى دادند مبنى بر اینکه پس از پذیرفتن اوسیان(۵۴) و پذیرش پیامبر (صلی‌الله علیه و آله)، رئیس قبیله اوس، «سعد بن معاذ» در مورد چگونگى برخورد با یهودیان بنى‏ قریظه داورى کند. سعد بن معاذ نیز پس از اخذ تأیید از طرفین، حکم داد که: مردان آنان کشته، زنان و فرزندانشان اسیر، و اموالشان به غنیمت گرفته شود.(۵۵)

    گفتنى است: حُیِّى بن اخطب – رئیس قبیله بنى ‏نضیر – که در تشویق یهودیان بنى ‏قریظه به نقض پیمان با مسلمانان نقش بسیار مهمّى داشت، جزء کشته‏ شدگان این جنگ بود. قرآن ‏کریم از فرجام تلخ آنان، چنین یاد کرده است: «و أنزَلَ الّذینَ ظاهَرُوهم مِن أهلِ‏ الکتابِ مِن صَیاصِیهِم و قَذَفَ فى قلوبِهِم الرُّعبَ فَریقاً تَقتُلونَ و تَأسِرُونَ فَریقاً * و أورَثَکُم أرضَهم و دِیارَهُم و أموالَهُم و أرضاً لم‏ تَطَئُوها و کان اللّهُ على کلِّ شى‏ءٍ قَدیراً»(۵۶)؛ و کسانى از اهل‏ کتاب را که با [مشرکان ]پشتیبانى کرده بودند، از دژهای شان به زیر آورد و در دلهای شان هراس افکند؛ گروهى را مى‏ کشتید و گروهى را اسیر مى ‏کردید، و خداوند زمین‏ها، خانه‏ ها و اموالشان و سرزمینى را که در آن پاى ننهاده بودید، به شما میراث داد، و خدا بر هر چیزى تواناست.

   با هزیمت قریش در جنگ احزاب و خاتمه غزوه بنى ‏قریظه، مسلمانان پس از چند سال به آرامش رسیدند. در واقع آنان دریافته بودند که قریش به این زودى توانایى هجومى دیگر به مدینه را ندارد و از سویى، ایمان اسلامى نیز به اندازه ‏اى در میان بدویان حجاز راه یافته که دیگر بسیج همه آنان علیه مسلمانان میسّر نیست. افزون بر این، خطر تهدید درونى مدینه از سوى یهودیان نیز از میان رفته بود؛ تنها آنچه مانده بود، گروه‏ هایى از بدویان و طوایف متمایل به غارتگرى در جاى‏جاى حجاز بودند که طبعاً دولت مدینه در آن اوضاع، توانایى مقابله با آنان را داشت. جنگ خیبر یهودیانِ ساکن در قلعه‏ هاى خیبر – که کینه‏ هاى شکست قبیله ‏هاى سه‏ گانه یهودى را در دل داشتند – آخرین گروه یهودى بودند که با مسلمانان به مقابله برخاستند. به سبب کارشکنى ‏هاى ساکنان خیبر و تهدید آنان براى حمله به مدینه، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پس از «صلح حدیبیّه» به همراه سپاهى روانه این قلعه‏ ها شد. یهودیان در این نبرد به سختى مقاومت کردند و حتى نفوذ در برخى قلعه‏ها نیز بسیار دشوار بود. پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) گروهى را به فرماندهى ابوبکر به آنجا فرستاد، که وى موفّق به گشودن قلعه نگردید. در روزى دیگر، فرماندهى گروه مسلمانان را به دست عمر بن خطّاب داد، که وى نیز با شکست مواجه شد.(۵۷) این بار، رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «فردا پرچم را به کسى خواهم سپرد که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند.» صبح روز سوم، پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) پرچم را به دست امام على علیه السلام سپرد؛ کسى که پس از رحلت ایشان براى حفظ اسلام، قریب به بیست و پنج سال سکوت کرد، در حالى که خار در چشم داشت و استخوان در گلو. امام على علیه السلام توانست مانند تمامى میادین نبرد گذشته، پیروزمندانه درِ قلعه خیبر را از جا بر کند و با کشتن مَرْحَب خیبرى، شجاع‏ترین مرد یهود، پیروزى مسلمانان را حتمى گرداند. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پس از فتح قلعه‏ها و شکست یهودیان، با درخواست و پیشنهاد آنان مبنى بر ماندن در منطقه و کشت و زرع اراضى حاصلخیز آن و پرداخت نصف محصول سالانه به مسلمانان، موافقت کرد. رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) غنائم به دست آمده را میان مسلمانان تقسیم کرد و بدین‏گونه وعده الهى(۵۸) تحقّق یافت: «وَعَدَکُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ کَثِیرَهً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَکُمْ هَذِهِ وَ کَفَّ أَیْدِىَ النَّاسِ عَنْکُمْ وَ لِتَکُونَ ءَایَهً لِلْمُؤْمِنِینَ وَ یَهْدِیَکُمْ صِرَاطًا مُسْتَقِیمًا»(۵۹)؛ و خدا به شما غنیمت‏هاى فراوان [دیگرى ]وعده داده که به زودى آنها را خواهید گرفت. و این [پیروزى‏] را براى شما پیش انداخت، و دست‏هاى مردم [کافر و مشرک‏] را از شما کوتاه ساخت، تا براى مؤمنان نشانه‏ اى باشد و شما را به راه راست هدایت کند.

پى‏ نوشت‏:

۱. بنى قینقاع

. شهر کوچکى بین شام و وادى القرى. (معجم البلدان، یاقوت حموى، ج ۲، ص ۶۷.

۲. فجر الاسلام، احمد امین، ص ۲۴.

۳. بقره ، ۱۴۶.

۴. همان ، ۸۹ .

۵. پیشگویى یهود در خصوص نوید ظهور پیامبر، جنگهاى داخلى اوس و خزرج و خستگى آنها از این امر، از جمله این موارد است.

۶. بحار الانوار، علاّمه مجلسى، ج ۱۹، ص ۲۵.

۷. مقصود از یهودیان، غیر از سه قبیله یهودى بنىقینقاع، بنىنضیر و بنىقُریظه است؛ چراکه بعدها پیامبر پیمان جداگانهاى با آنها به امضا رساند.

۸. فروغ ابدیت، آیت اللّه جعفر سبحانى، ج ۱، ص ۴۶۵ – ۴۶۲.

۹. همانطورى که بیان خواهیم کرد، بعدها پیامبراسلام(ص. این سه قبیله را با استناد به نقض این پیمان، مجازات کرد.

۱۰. اعلام الورى بأعلام الهدى، طبرسى، ص ۶۹ ؛ تاریخ یعقوبى، ابن واضح، ج ۲، ص ۴۳.

۱۱. یهودیان انتظار داشتند رسولخدا(ص. از نسل حضرت اسحاق(ع. باشد، ولى همینکه دریافتند وى از نسل حضرت اسماعیل(ع. است، بنا را بر مخالفت نهادند. (ر. ک: بقره ، ۸۹ ..

۱۲. توبه ، ۳۴.

۱۳. بقره ، ۱۰۹؛ نساء ، ۵۴ .

۱۴. مانند نَسْخِ روزه روز دهم محرّم و جایگزینى با روزه ماه رمضان توسّط رسول خدا(ص..

۱۵. ر.ک: بقره ، ۱۴۴.

۱۶. مورّخان بر حسب اختلاف، تاریخ تغییر قبله را هفت تا هجده ماه پس از هجرت مىدانند. (وفاء الوفاء، سمهودى، ج ۱، ص ۳۶۴ – ۳۶۱..

۱۷. از طعنههاى همیشگى یهودیان به مسلمانان تا قبل از تغییر قبله، آن بود که: «شما به سوى قبله ما نماز مىگزارید». این مسأله، مسلمانان و شخص رسول خدا(ص. را آزرده خاطر مىساخت.

۱۸. ]. بقره ، ۱۴۴.

۱۹. تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۳۴.

۲۰. از همین رو، مسجد بنىسالم به مسجد «ذوقبلتین» شهرت یافت. این مسجد هماکنون نیز پابرجاست.

۲۱. بقره ، ۱۴۳.

۲۲. آلعمران ، ۷۵ و نیز ۱۸۱.

۲۳. همان ، ۷۱ – ۶۹.

۲۴. همان ، ۱۸۳.

۲۵. نساء ، ۱۵۳.

۲۶. آلعمران ، ۷۲.

۲۷. همان ، ۹۹.

۲۸. نساء ، ۳۷.

۲۹. ر. ک: بقره ، ۱۰۴.

۳۰. آلعمران ، ۶۴ و نیز ۸۴ و ۸۵.

۳۱. ر.ک: بقره ، ۲۷۹ – ۲۷۵.

۳۲. ر.ک: آلعمران ، ۱۸۳؛ نساء ، ۱۵۳.

۳۳. آیه ۸۵ سوره اسراء و آیات ۲۸ – ۹ و ۹۳ – ۸۳ سوره کهف در پاسخ به برخى از سؤالهاى یهودیان نازل شده است.

۳۴. ر.ک: بقره ، ۱۰۹.

۳۵. آلعمران ، ۱۸۶.

۳۶. مائده ، ۵۷ .

۳۷. توبه ، ۲۹.

۳۸. انفال ، ۵۵ و ۵۶.

۳۹. آیه ۵۲ سوره مائده در باره عبداللّه بن ابىّ نازل شده است.

۴۰. علّت چنین درخواستى از سوى عبداللّه بن ابىّ این بود که در گذشته قبیله بنىقینقاع با دو قبیله خزرج و بنىعَوف همپیمان بودند و عبداللّه نیز رئیس قبیله خزرج بود.

۴۱. انساب الأشراف، بلاذرى، ج ۱، ص ۳۰۸ و ۳۰۹؛ تاریخ الاُمم و الملوک، طبرى، ج ۲، ص ۲۹۷ و ۲۹۸.

۴۲. بنىعامر از همپیمانان پیامبر بودند.

۴۳. وى یکى از دو نفرى بود که از حادثه بئرمعونه جان سالم به در برد و چون او سبب به وجود آمدن حادثه بئرمعونه را قبیله بنىعامر مىدانست، در بازگشت به مدینه دو نفر از آنان را به قتل رساند.

۴۴. الطبقات الکبرى، ابن سعد، ج ۲، ص ۵۳ .

۴۵. أعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۸۸ .

۴۶. بحار الانوار، ج ۲۰، ص ۱۶۵.

۴۷. حشر ، ۱۱ و ۱۲.

۴۸. انساب الأشراف، ج ۱، ص ۳۳۹.

۴۹. حشر ، ۲. آیات دوم تا چهارم این سوره به مناسبت همین واقعه نازل گردید.

۵۰. تاریخ الاُمم و الملوک، ج ۳، ص ۴۶ و ۴۷.

۵۱. انساب الأشراف، ج ۱، ص ۳۴۳؛ مناقب آل ابىطالب(ع.، ابن شهر آشوب، ج ۱، ص ۱۹۷.

۵۲. انساب الأشراف، ج ۱، ص ۳۴۷.

۵۳. احزاب ، ۱۰ و ۱۱.

۵۴. در گذشته بنىقریظه از همپیمانان قبیله اوس بودند.

۵۵. از آن جهت، سعد بن معاذ چنین حکمى داد که آنها یهودى بودند و بر طبق تورات (عهد عتیق، سِفْر تثنیه، باب ۲۰، جمله ۱۵ – ۱۲. مجازات پیمانشکنان همین بود. بنابراین، او بر طبق کتاب خودشان داورى نمود.

۵۶. احزاب ، ۲۶ و ۲۷.

۵۷. البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج ۴، ص ۱۸۶؛ السّیره النّبوّیه، ابن هشام، ج ۴، ص ۳۴۹.

۵۸. خداوند در جریان «صلح حدیبیّه» به مسلمانان پیروزى نزدیک و کسب غنائم بسیارى را وعده داده بود.

۵۹. فتح ، ۲۰.

منبع :مجله کوثر؛شماره  ۶۱

سید سعید روحانى

غزوه خندق و رشادتهای بی ‏مانند علی(علیه السلام)

اشاره:

امنیت قبایل مکه.و در راس آنها ابو سفیان.در گرو یک چیز بود و آن یکسره کردن کار محمد (صلی الله علیه و آله) و دین او بود،قبیله های دیگری خارج مکه بودند که با آنان در این امنیت مشارکت داشتند،زیرا آنان نیز همانند ایشان بت پرست بودند و محمد را برای دینشان خطرناک می دیدند.در بین آنان و مسلمانان در خلال پنج سالی که از هجرت سپری شده بود،برخوردهای پراکنده ای وجود داشت و در تمام آن برخوردها مسلمانان غلبه یافته بودند.در نتیجه آنها نیز مثل قبایل مکه کینه و ناراحتی داشتند.میان مسلمانان،و یهودیهای مجاور مدینه برخوردهایی ایجاد می شد منشا همه آنها پیمان شکنی آنان سبت به پیامبر و اظهار عداوتشان نسبت به مسلمانان بوده است،با این که ایشان در سایه موجه دانستن آن پیمانها در امنیت بودند.پیامبر (صلی الله علیه و آله) یهودیان بنی نظیر و دیگران را از سرزمینهایشان تبعید کرده بود.

سال پنجم هجری گروهی از یهود با مژده جنگ و آهنگ گرد آوردن عرب بر محور پیکار با پیامبر (صلی الله علیه و آله) راهی مکه شدند،تا به مقاصد شوم خود نایل شوند.قریش هیچ نیازی به کسانی که آنان را وادار به جنگ کنند نداشتند،لذا بدون تامل موافقت کردند و چهار هزار رزمنده آماده ساختند و به تحریک یهودیانی که از مدینه آمده بودند،قبیله های غطفان و غیره نیز به آنان پیوستند،در نتیجه،شمار ارتش بت پرستان به حدود ده هزار نفر رسید.

خبر اجتماع آنان چند روز قبل از رسیدن به مدینه،به پیامبر رسید.پیامبر بااصحاب خود مشورت کرد. سلمان فارسی نظر داد که خندقی اطراف مدینه حفر شود تا بین مهاجمان و رسیدن آنان به مدینه فاصله اندازد.پیامبر مسلمانان را (که حدود سه هزار تن بودند) مامور اجرای این پیشنهاد کرد،خندق در خلال شش روز کنده شد.موقعی که انبوه لشکر دشمن،خندق را مشاهده کردند،غافلگیر شدند،و یقین پیدا کردند که نخواهند توانست وارد مدینه شوند،پس ناگزیر به جای ورود به مدینه،حصاری در اطراف آن پی ریختند.

 پیمان شکنی بنی قریظه

پس از رسیدن آنان به منطقه مدینه یهود بنی قریظه به ایشان پیوست،البته اینان از ابتدا در پیمان صلح با پیامبر بودند و این پیمان شکنی آنان پیشامد خطرناکی برای مسلمانان بود.آنان با پیمان شکنی خود،به جمعیت،و کمک دشمن افزودند بناچار مسلمانان بر آن شدند تا به خطوط دفاعی خود، خط دفاعی جدیدی بیفزایند.میان مسلمانان تعدادی از منافقان بودند که خبرهای ناگواری به آنها می دادند و در دل آنان رفته رفته ایجاد خوف می کردند.مسلمانان را ترسی شدید فرا گرفته بود و بجز کسانی که خدا آنان را حفظ کرده بود.که البته زیاد نبودند.بقیه از ترس جانهایشان به لب رسیده بود. قرآن از حالات روانی که مسلمانان در آن برهه از زمان به سر می بردند نقل می کند:

«هنگامی که دشمنان از بالای سر و از پایین پای شما به طرف شما آمدند و هنگامی که چشمها نگران و دلها به حنجره ها رسیده بود و به خدا گمان بد می بردید،آن جا بود که مؤمنان آزمایش شدند و بشدت به خود لرزیدند.و هنگامی که منافقان و کسانی که در دلهایشان بیماری نفاق بود می گفتند: خدا و پیامبرش جز وعده فریبکارانه به ما ندادند.و هنگامی که گروهی از آنان می گفتند:ای مردم مدینه!دیگر جای اقامت برای شما نیست پس باز گردید!و جمعی از آنان اجازه می خواستند از پیامبر[تا برگردند]و می گفتند:خانه های ما ناامن است،در حالی که ناامن نبود،آنان قصدی جزفرار از جنگ نداشتند.» (۱) .

بر خلاف آنان وضع روحی مشرکان بالا بود و پیروزی را در دسترس خود مشاهده می کردند آنان مدینه را محاصره کرده اند و کسی از اهل مدینه جرات بیرون شدن از آن را ندارد.بخصوص موقعی اطمینانشان به پیروزی زیاد شد و روحیه شان بالا رفت که بنی قریظه تا حدی با آنها همدست شدند و مکیان را از حالت محاصره کردن خارج کردند و در وضع تهاجم رو در رو قرار دادند.

تغییر جهت بت پرستان از حالت محاصره به تهاجم

عمرو بن عبدود و به همراه او ضرار بن خطاب،عکرمه بن ابی جهل و دیگران،در صدد یافتن جایی کم عرض در خندق برآمدند تا اسبهایشان آنان را از آن محل رد کنند.در نتیجه با مسلمانان در یک خاک قرار گیرند.انتظار می رفت که اگر آنان در این گستاخی موفق شوند دیگر مشرکان نیز از خندق عبور کنند.امکان داشت که تمام لشکر مهاجم.اگر بین دو طرف خندق پلی از خاک هر چند به اندازه همان جای کم پهنا می زدند.از خندق عبور کنند.در حالی که پیش از عبور مشرکان از خندق مسلمانان را ترس فرا گرفته و جانهایشان به لب رسیده بود،به سهولت می توانیم وضع روحی آنان را پس از عبور دشمن از خندق،تصور کنیم،و آن خطر جدی تازه ای بود که نمی توانستند حدی بر آن تعیین کنند.

قوی شدن ارداه برخی مؤمنان با توکل به خدا

علی رغم این که ترس دلهای اکثریت انبوهی از مسلمانان را پر کرده بود،در میان آنان کسانی بودند که قلبشان پر از ایمان بود و هیچ تزلزل و اضطرابی پیدا نکردند بلکه عظمت خطر.به علت وعده پیروزی که خدا و پیامبرش به یاوران دینش داده بود.برایمان آنان افزود،و خود را برای فداکاری و پیشگیری آن خطر و از بین بردن آن آماده کردند.قرآن از روحیه این مؤمنان برای ما سخن می گوید:

«و چون مؤمنان آن گروهها را دیدند،گفتند:این است آنچه خدا و پیامبرش به ما وعده داده بودند،و خدا و رسولش راست گفتند و جز بر ایمان و اسلام آنان چیزی افزوده نشد.از جمله مؤمنان مردانی هستند به پیمانی که با خدا بسته بودند وفا کردند،پس بعضی از آنان مهلتش را به پایان رسانیدند و بعضی در انتظار پایانند و هیچ دگرگونی در آنان پیدا نشد.» (۲) قرآن راجع به شمار مؤمنانی که شدت خطر بر ایمانشان افزود،چیزی به ما نمی گوید.ممکن است دهها تن و یا افراد کمی باشند.با این که بعضی از اقسام ایمان به صورت تنها یک حالت نفسانی باقی می ماند،و به مرحله ای که کار سازنده و جانبازی مؤثری از افراد سر بزند نمی رسد.بعضی از اقسام ایمان چنان فعال و حیاتبخش است که صاحبش را وادار می کند تا با خطرها مواجه شود و تا سر حد کمال و بالاتر از آن بالا رود و بر نفس خود غالب آید و بر ویرانه آن کاخ سعادتش را بنا کند.هر چند تعداد این گروه از مؤمنان بین سه هزار مسلمان،ناشناخته است،اما تاریخ یک تن از آنان را مجهول نگذاشته است یک تن در میدان جنگ احزاب،پیشاپیش آن گروهی بود که تا بالاترین حد خطرها که نزدیک بود،تندباد مهلکش بنیاد دولت جدید اسلامی را قلع و قمع کند،پیش رفتند،منظور من از آن یک تن،کسی جز علی بن ابی طالب (ع) نیست.

عمرو بن عبدود

عمرو بن عبدود و همراهانش از خندق گذشتند.عمرو از برجسته ترین سواران عرب بود.در جنگ خندق به گونه ای چشمگیر حضور یافته بود تا مردم مقام شجاعت او را ببینند.عبور او با تعداد کمی از سواران خود دلیل جرات کم نظیر اوست.پس،او تنها فرد (از میان هزاران جنگجو) است که قصد حمله رو در رو به مسلمانان را داشت،درحالی که با آنان بر یک زمین قرار داشت همه آنان را به مبارزه طلبید. در نظر بگیرید که صدها یا هزاران نفر از لشکر بت پرستان آرزو داشتند که از او پیروی کنند و از خندق بگذرند.پس این که او جرات می کند به عنوان نخستین فرد از خندق می گذرد،خود دلیل بر شجاعت فوق العاده اوست.

علی خطر جدید را تحمل می کند و بعد آن را از بین می برد

براستی گذشتن عمرو و همراهانش از خندق،برای مسلمانان خطری جدید،و پیشامدی وحشتناک و غیر منتظره را مجسم می کرد.و نزدیک بود که درب ورود به مدینه.به طور کامل.باز شود و صدها و هزارها به عمرو ملحق شوند،و لیکن این پیشامد ناگهانی علی را غافلگیر نکرد،زیرا تاریخ از حضور ذهن علی (ع) و پاسخ سریع او برای ما سخن می گوید،آن جا که علی (ع) برای پیشگیری خطر به هنگام شدتش و آن گاه،از میان برداشتن آن می شتابد.علی در راس جمعی از مؤمنان بسرعت به طرف آن رخنه ای رفت که عمرو در خط دفاعی اسلام ایجاد کرده بود.در آن جا جلوی دشمن ایستاد تا مانع عبور کسانی شود که خود را آماده پیوستن به عمرو کرده بودند (۳) .او پس از این که خطر جدید را در این حد متوقف کرد،دست به کار از میان برداشتن قطعی این خطر شد.

در این جنگ که مسلمانان با خطری روبرو شدند که پیش از آن روبرو نشده بودند،عنصرهای دفاعی اسلام درست همان عناصر سه گانه ای بود که نقش خود را در دو جنگ بدر و احد ایفا کرده بودند. پایداری پیامبر (صلی الله علیه و آله) ،رهبری والای او،و قهرمانی علی و ارتش اسلام.

عناصر دفاعی اسلام

در این جنگ عنصر چهارمی به این عناصر اضافه شد.و آن نقش سلمان فارسی بودکه به پیامبر پیشنهاد حفر خندق در اطراف مدینه برای حفاظت آن از حمله های دشمن داد.نقش ارتش اسلام در جنگ احد.همان گونه که خواننده توجه دارد.کمتر از نقش آن در جنگ بدر بود.اما نقش آن در جنگ خندق، چه بسا کمتر از نقش وی در جنگ احد بود.علت آن بود که مسلمانان در جنگ خندق هرگز با دشمن روبرو نشدند و لیکن آنان پیش از رسیدن دشمن،خندق را در اطراف مدینه کندند،و بعد از رسیدن دشمن پشت خندق ایستادند.

اما دو عنصر اول نقش شان همان نقشی بود که در دو جنگ پیشین داشتند و مهمتر از آن پایداری پیامبر و رهبری،تدبیر جنگی و دستور سریع او بود در ایجاد حفر خندق.همه اینها اهمیت زیادی در انجام درست این تصمیمات مهم داشته است.اما نقش علی در این جنگ در تاریخ دفاع اسلامی آشکار و برجسته است.

نعره کشیدن و سپس فرود آمدن از مرکب

عمرو،اسبش را در محلی روبروی مسلمانان به جولان درآورد،در حالی که می گفت:آیا مبارزی هست! کسی پاسخ نداد،تا این که گفت:«من از داد زدن و مبارز طلبیدن خسته شدم و صدایم گرفت آیا کسی نیست که با من مبارزه کند؟»و چون کسی از مسلمانان جواب عمرو را برای مبارزه نداد،پس علی ناگزیر تصمیم گرفت تا به طور موقت موضع خود را که مانع پیوستن لشکر کافر به عمرو بود،ترک کند. البته او این کار را کرد به اعتماد کسانی که همراه او بودند تا آن کار مهم را به عهده گیرند.او وظیفه خود می دانست تا خطر جدید را که محدود و متوقف کرده بود،بی اثر سازد.

علی پیش آمد و عمرو را دعوت به فرود آمدن از مرکب کرد،و عمرو با عبارتی بی محتوا گفت:«تو چرا برادر زاده ام؟به خدا سوگند من دوست ندارم تو را بکشم!»پس علی گفت:«ولی به خدا قسم من دوست دارم تو را بکشم!»

آن گاه هر دو پیاده به زد و خورد پرداختند و علی او را از پای درآورد،لشکر احزاب سرگردان ماندند تا اینکه وارد خندق شدند،پا به فرار نهادند در حالی که به هیچ چیز توجه نداشتند (۴) .

علی موقعی که عمرو را کشت،تکبیر گفت،و صدای تکبیر مسلمانان بلند شد،چه قتل او پایان خطر جدید بود.آنانی که همراه عمرو بودند فرار کردند و در صدد نجات خودشان بودند.اما بیشتر آنها نجات نیافتند،زیرا پیش از رسیدن به سمت دیگر خندق،نقش زمین می شدند.

شایسته است که اندکی تامل کنیم تا به عنوان یک موضوع،سهمی را که علی در دفاع از اسلام و نبوت داشته است در جنگی که برای اسلام خطر به اوج خود رسیده بود بررسی کنیم.

منطقی نیست که بگوییم تمام مسلمانان از کشتن عمرو عاجز بودند.پس عمرو هر چه شجاع بود ممکن نبود در مقابل صدها و یا هزاران مسلمان مقاومت کند.و لیکن مساله این نیست.عمرو مبارز می طلبید و مبارزه تنها میان دو نفر ممکن است.ننگ است که به مقابله یک مرد بیش از یک مرد بیرون رود.البته او همه مسلمانان را به مبارزه می خواند تا هر کدام از آنها با وی مبارزه کنند،پس همگی خودداری کردند و جز علی کسی به جانب او نشتافت منطقی نیست که بگوییم عمرو تمام نیروی ارتش بت پرستان بود و کشته شدن او باعث به هزیمت رفتن تمامی احزاب شد،ولی منطقی است که روی دو مطلب تکیه کنیم:

(۱) پرداختن علی (ع) به بستن رخنه ای که عبور عمرو و همراهانش ایجاد کرده بود و جلوگیری از پیوستن دیگران به عمرو،خطر را متوقف کرد،و آن را به عمرو و یارانش محدود ساخت،بر ماست که بسنجیم اگر آن رخنه باز مانده بود جمع کثیری از سواران مشرک به طرف مدینه پیشروی کرده بودند و عبور آنان به سر پا کردن پلی میان دو طرف خندق کمک کرده بود و همه لشکر عبور می کردند.

پس یک ساعت غفلت ممکن بود موجب خطری کشنده شود.این اتفاق رخ نداد چون علی خطر جدید را با تسلط به اعصاب،حضور ذهن و نترسیدن از خطرها،بزودی پاسخ گفت.

(۲) کشته شدن عمرو به لشکر بت پرستان ثابت کرد که آنان دوباره قادر به عبور از خندق نیستند،و این که چیزی را که عمرو از انجامش عاجز باشد برای دیگری غیر ممکن است.بدین جهت لشکر بت پرستان در مقابل یکی از دو امر قرار گرفت:یا به خاک افتادن یا پیگیری محاصره تا مسلمانان تسلیم شوند و یا خواه و ناخواه برای مبارزه از خندق عبور کنند.پیگیری محاصره از این نوع برای ارتش بت پرستان غیر ممکن بود.

چه آن یک ارتش نظامی نبود،و مواد خوراکی لازم برای رزمندگان،اسبها و شترانش نداشت.علاوه بر اینها باد تند غیر عادیی بر آنان وزیدن گرفت که دیگهایشان را می برد و خیمه هاشان را از جا می کند.و این تندباد در جنگ میان بت پرستان با همپیمانانشان.یهود.سابقه داشت که باعث دشواری هر چه بیشتر همکاری ایشان در این جنگ شد.

در این صورت،پیشاپیش ارتش بت پرستان.پس از بی بنیادی تصمیم عمرو و کشته شدن او و ناممکن بودن عبور سوارانشان به طرف دیگر خندق.تنها یک راه حل باقی بود،آن هم بر خاک افتادن،که همین کار را کردند.

سزاوار نیست که ما امر مهمی را فراموش کنیم:و آن این که کشته شدن عمرو و فرار همراهانش و هلاکت بیشتر آنها پیش از رسیدن به طرف دیگر خندق روحیه مسلمانان را تا حد زیادی.پس از این که روحیه بسیاری از آنها مرده بود.تقویت کرد.براستی امید ادامه جنگ و زنده ماندن و حتی امید پیروزی به آنها بازگشت.چون دانستیم که همه اینها از پیامدهای جهاد علی است،معنی حدیثی را می فهمیم که حاکم در مستدرک روایت کرده است و آن این است که پیامبر فرمود:

«ارزش این مبارزه علی بن ابی طالب با عمرو بن عبدود در روز خندق بالاتراست از تمام اعمال امت من تا روز قیامت.» (۵) .

جنگ خندق و جنگ اخیر[کانال سوئز]

براستی که عبور پسر عبدود از خندق در روز جنگ احزاب شبیه عبور اسرائیلیها بود از کانال سوئز در منطقه دریاچه های تلخ در جنگ تشرین اول سال ۱۹۷۳;اگر عمرو و یارانش در محکم کردن جای پاهاشان در طرف داخلی خندق موفق می شدند.همان طوری که اسرائیلیها در محکم کردن رد پایشان روی قسمت غربی کانال موفق شدند.تمام ارتش بت پرستان به جانب مدینه عبور کرده بودند و خطر ناشی از عبور عمرو از خطر گذر اسرائیلیها از کانال سوئز مهمتر بود.مسلمانان در جنگ احزاب،از کمکها و همپیمانهای عرب و غیر عرب که در اختیار مصریها بود بی بهره بودند.

با این تشابه بین دو جنگ قدیم و جدید،در می یابیم که میان آن دو فرقهای مهمی وجود دارد.زیرا که رفع خطر بت پرستان در جنگ احزاب تنها نتیجه دلاوری یک فرد و سرعت و حضور ذهن او بود.با این که رفع خطر اسرائیل نتیجه کوشش مصریها از حکومت،لشکر،توده مردم و شماری از عوامل داخلی و خارجی بود،تا آن جا که همه آنها برای رفع این خطر پشت به هم دادند (۶) .

و آنچه در جنگ احزاب روی داد،این بود که آن هسته اسلامی بی مانند در جهان به واسطه عمرو با خطری سهمگین روبرو شد.آن خطر را علی با دلاوری فوق العاده خود و حضور ذهن و سرعت عملش دفع کرد.

پی نوشت:

۱.سوره احزاب،آیه ۱۰.۱۳٫

۲.سوره احزاب آیه ۲۳٫

۳.سیره ابن هشام ج ۲ ص ۲۲۴٫

۴.سیره ابن هشام ج ۲٫

۵.مستدرک ج ۳.ص ۳۲٫

۶.آری اگر آن روز (زمان جمال عبد الناصر) با فداکاری و جانبازی مسلمانان اسرائیلیها از در بیرون رانده شدند بعدها به وسیله حاکمانی خائن چون سادات و حسنی مبارک از دریچه برگشتند!م.

منبع :محمد جواد شری؛امیرالمؤمنین اسوه وحدت ص ۱۳۳

 

سعد بن معاذ

چکیده:

ابوعمرو سعد بن مُعاذ(درگذشت: ۵ق) از اصحاب پیامبر اسلام (ص) و رئیس قبیله اوس بود که پس از بیعت عقبه اول، به دست مصعب بن عمیر در مدینه اسلام آورد و به تبعیت از او، تمام خاندانش مسلمان شدند. وی در جنگ بدر و احد جنگید و از نزدیکان و مستشاران پیامبر (ص) بود. در جریان پیمان‌شکنی بنی‌قریظه و پس از شکست ایشان از سربازان اسلام، سعد به عنوان حَکَمِ ایشان انتخاب شد. در جنگ خندق زخمی شد و از این زخم درگذشت. نقل شده که پیامبر (ص) فرمود: در تشییع جنازۀ وی هزاران مَلَک شرکت داشته‌اند. در منابع اهل سنت، آمده است که مرگ وی عرش الهی را به لرزه درآورد!

نسب

سعد بن مُعاذ بن نعمان بن امرؤالقیس بن زید بن عبدالاشهل، کنیه‌اش ابوعمرو، مادرش کبشه دختر رافع بن معاویه بن عبید[۱] و پسر خاله اسعد بن زراره بود.[۲]

اسلام آوردن

سعد به دست مصعب بن عمیر در مدینه (بین دو پیمان عقبه) مسلمان شد و با اسلام آوردنش تمام افراد خاندان عبدالاشهل مسلمان شدند.[۳] این خاندان نخستین خاندانی هستند که زن و مرد ایشان همگی اسلام آوردند.[۴]

سعد پس از اسلام آوردن به همراه اسید بن حضیر، بت‌های بنی عبدالاشهل را شکست. [۵] پس از هجرت پیامبر (ص) و مسلمانان به مدینه، رسول الله(ص) میان سعد و ابوعبیده جراح از مهاجران پیمان برادری بست.[۶] وی از بزرگان انصار و رئیس قبیله اوس، مردی شجاع، قاطع در بیان و تصمیم گیری، مقاوم در مبارزه و جهاد بود.[۷]

حضور در جنگ ها

بدر و احد

روز جنگ بدر پرچم دار قبیله اوس بود و برای پیامبر(ص) سایه بانی ساخت تا پیامبر(ص) در آن بنشیند و نظاره گر جنگ باشد. خودش با دیگر سربازان اسلام به میدان جنگ شتافت، هرگاه حملۀ عمومی از سوی قریش شروع می‌گشت، از پیامبر(ص) به اتفاق حضرت علی(ع) و دیگر صحابه دفاع می‌کرد، در همان حال تبلیغ و سخنرانی می‌کرد.[۸]

در این جنگ دوبار پیامبر(ص) بر سعد ثنا و دعا کرد و در برگشت از جنگ، سعد افسار مرکب پیامبر(ص) را گرفته بود و پیاده می‌رفت در حالی که برادرش در جنگ شهید شده بود. سعد در جنگ احد نیز شرکت داشت.[۹]

خندق

همچنین در بحبوحۀ غزوۀ خندق، پیامبر(ص) خبردار شد که بنی قریظه نقض عهد کرده‌اند و با قریش و قبیلۀ غطفان یکی شده‌اند. سعد بن معاذ و سعد بن عباده که حکم آنها در بنی قریظه نافذ بود، به سوی آنان رفتند و زمانی که سعد پیمان شکنی ایشان را مشاهده کرد، به پیامبر(ص) اطلاع داد و چون پیامبر(ص) دید که مسلمانان از هرطرف محاصره شده‌اند و در تنگنا قرار دارند، تصمیم گرفت با پرداخت مقداری از محصول خرمای مدینه با آنان صلح کند، در این میان سعد نظر داد که ما هرگز تن به ذلت و خواری نمی‌دهیم، سپس جنگ را ترجیح داد و صلح نامه را پاره کرد.

داوری در ماجرای بنی‌قریظه

در بحبوحۀ جنگ خندق، قبیلۀ بنی‌ قریظه در مدینه، پیمان خود با مسلمانان را زیر پاگذاشته و علیه مسلمانان اعلام خصومت کردند. با شروع درگیری، جنگجویان این قبیله شکست خورده و به محاصره سربازان اسلام درآمدند و چون توان مقابله را در خود نمی‌دیدند، عاقبت داوری سعد معاذ را پذیرفتند. سعد در حالتی که مجروح و بیمار بود، از چادر خود به طرف محل بنی قریظه رفت و برخلاف انتظار طایفه‌اش که هم پیمان بنی قریظه بودند، حکم کرد که سزای مردان جنگجوی بنی قریظه قتل است و اموالشان باید تقسیم گردد، کودکانشان اسیر گردند و پیامبر(ص) فرمود: «‌به درستی حکم خدا و رسولش را در مورد ایشان صادر کردی و مطابق حکم الهی رأی دادی» [۱۰] سید جعفر شهیدی با ذکر شواهد و قراینی در مورد نحوه برخورد یادشده با بنی قریظه، مناقشه کرده است.[۱۱] [البته قابل توجه است که برخی از دانشمندان  داستان بنی قریظه را که به این شکل در کتابهای تاریخی آمده است مورد خدشه قرار داده و برخی هم گفته اند که این داستان ساخته و پرداخته یهودیان است که در کتابهای تاریخی نفوذ کرده است.]

درگذشت

در سال پنجم هجرت در غزوۀ خندق پنج نفر از مسلمین شهید شدند، سعد هم زخمی شد و یکی از رگ‌های او قطع شد، سپس او را به شهر آوردند و آن طوری که ابن سعد می‌گوید، همین که رسول خدا(ص) سعد را دید، فرمودند: «‌برخیزید و سرور خود را پیاده کنید، سپس در کنار مسجد خیمه‌ای برپاکردند و او را تحت معالجه قرار دادند. اما مؤثر واقع نشد و بعد از مدتی وفات کرد. وی به هنگام مرگ ۳۷ سال داشت.[۱۲]

در منابع اهل سنت آمده که پیامبر(ص) در مورد مقام و منزلت سعد در درگاه الهی فرمود: «‌عرش از مرگ سعد بن معاذ به لرزه درآمد.‌» [۱۳] اما شیخ صدوق در کتاب معانی الاخبار در این باره چنین نقل کرده است: «‌به حضرت صادق(ع) عرض کردند که عامه معتقدند که عرش رحمان از مرگ سعد بن معاذ به لرزه درآمده است. حضرت(ع) فرمود: پیامبر(ص) فرمود که عرشی [تختی] که سعد بر آن بود به لرزه افتاد اما ایشان توهم کردند که منظور پیامبر(ص) عرش الهی بوده است.[۱۴]

تشییع جنازه

زمانی که سعد بن معاذ وفات کرد، پیامبر(ص) به غسل دادن سعد امر کرد و به دنبال جنازه بدون کفش و ردا حرکت می‌کرد و سمت چپ و سمت راست تابوت را می‌گرفت.[۱۵]

روایت کرده‌اند زمانی که جنازۀ سعد را بیرون آوردند، گروهی از منافقین گفتند که جنازه‌اش چقدر سبک است! پیامبر(ص) فرمود: «‌هفتاد هزار فرشته برای تشییع جنازه و تابوت سعد به زمین آمده‌اند که تاکنون نیامده بودند.‌» [۱۶]

علاوه بر این امام صادق(ع) فرمود: «‌پیامبر (ص) بر سعد بن معاذ نماز خواند و جبرائیل را دید که با فرشتگان زیادی بر جنازه نماز می‌خوانند. سپس فرمود:‌ای جبرئیل برای چه حقی بر او نماز می‌خوانید؟ جبرئیل گفت: به خاطر خواندن قل هو الله احد در حال نشسته، ایستاده، سواره و…‌» [۱۷]

سرانجام بعد از دفن سعد، وقتی پیامبر (ص) و اصحابش از قبر سعد دور می‌شدند، مادر سعد گفت:‌ای سعد، بهشت بر تو گوارا باد! پیامبر (ص) در جواب وی فرمود:‌ای مادر سعد، سعد در آخرت با مشکل برخورد خواهد کرد، زیرا که اخلاقش با خانواده‌اش چنانکه باید و شاید نبود.[۱۸] قبرش در قبرستان بقیع کنار قبر فاطمه بنت اسد قرار دارد.

پی نوشتها

  1. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۳۱۳؛ ابن سعد، طبقات الکبری، ج۳، ص۴۲۰؛ مزی، تهذیب الکمال، ج۱۰، ص۳۰۰؛ ابوحاتم، کتاب الثقات، ج۳، ص۱۴۶؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج۳، صص۴۱۷-۴۱۸؛ بخاری، کتاب التاریخ الکبیر، ج۴، ص۴۳؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، صص۱۶۷-۱۶۸؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۸۸؛ رکـ: طوسی، رجال، ص۲۰؛ شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۱، ۲۶۵.
  2. مزی، تهذیب الکمال، ج۱۰، ص۳۰۰.
  3. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۳۱۳؛ ابن سعد، طبقات الکبری، ج۳، ص۴۲۰؛ مزی، تهذیب الکمال، ج۱۰، ص۳۰۰؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۱۶۸؛ طبری، تاریخ طبری، ج۳، صص۸۹۷-۸۹۸.
  4. ابن سعد، طبقات الکبری، ج۳، ص۴۲۱.
  5. ابن سعد، طبقات الکبری، ج۳، صص۴۲۰-۴۲۱.
  6. ابن سعد، طبقات الکبری، ج۳، ص۴۲۱.
  7. ر.کـ: ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج۳، صص۴۱۸.
  8. رکـ: ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۳۱۳؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ص۲۸۲؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج۳، صص۴۱۸؛ بخاری، کتاب التاریخ الکبیر، ج۴، ص۴۳؛ تستری، قاموس الرجال، ج۵، ص۶۹؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۸۸.
  9. ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج۳، صص۴۱۷-۴۱۸.
  10. تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۴۱۲؛ رکـ: ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۳۱۵؛ ابن سعد، طبقات الکبری، ج۳، صص۴۲۲-۴۲۳؛ مزی، تهذیب الکمال، ج۱۰، ص۳۰۲؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۱۶۹؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۳۲۷؛ یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۵۲؛ طبری، تاریخ طبری، ج۳، صص۱۰۷۳-۱۰۷۴ و ۱۰۸۴و ۱۰۸۸.
  11. ر.ک:شهیدی، تاریخ تحلیلی اسلام، ص ۹۰ـ۸۸.
  12. ابن سعد، طبقات الکبری، ج۳، ص۴۳۳؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ص۲۸۲؛ ابوحاتم، کتاب الثقات، ج۳، صص۱۴۶-۱۴۷؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج۳، صص۴۱۸؛ بخاری، کتاب التاریخ الکبیر، ج۴، ص۴۳؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۱۶۸؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۸۸.
  13. اسد الغابه، ج۲، صص۳۱۵-۳۱۶؛ ابن سعد، طبقات الکبری، ج۳، ص۴۳۴؛ مزی، تهذیب الکمال، ج۱۰، ص۳۰۲؛ ابوحاتم، کتاب الثقات، ج۳، ص۱۴۶؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج۳، صص۴۱۸؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، صص۱۶۸-۱۶۹؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۳، ص۲۸۵، ۳۲۷.
  14. ابن بابویه، معانی الاخبار، ج۱، ص۳۸۸، نوادر الاخبار، ح۲۵؛ تستری، قاموس الرجال، ج۵، ص۶۸.
  15. رکـ: ابن سعد، طبقات الکبری، ج۳، ص۴۲۹-۴۳۳؛ تستری، قاموس الرجال، ج۵، ص۶۶.
  16. طبقات، ابن سعد، ج۳، ص۳۲۸؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۳۱۶؛ ابن سعد، طبقات الکبری، ج۳، ص۴۲۸ و ۴۲۹؛ مزی، تهذیب الکمال، ج۱۰، ص۳۰۲؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۱۶۸.
  17. دایره المعارف الشیعه العامه، ج۱۰، ص۳۶۵.
  18. تستری، قاموس الرجال، ج۵، ص۶۶.

برخوردهاى مسالمت آمیز پیامبر (صلی الله علیه و آله) با یهود

اشاره:

در باره صلح نامه پیامبر(صلی الله علیه و آله) و یهود مدینه هر چه سخن گفته مى شود منحصر به پیمانى است که به «موادعه یهود» شهرت یافته است. لیکن در این مقاله قرار داد دیگرى که تنها در کتاب «اعلام الورى» آمده است به عنوان پیمان اصلى میان پیامبر(صلی الله علیه و آله) و یهود معرفى مى گردد و دلایل و شواهدى بر درستى آن متن ارائه مى شود. هم چنین این نتیجه به دست آمده که پیمان نامه مشهور، مربوط به یهودیان انصار است و به علاوه، آن مجموعه اى از چند قرارداد است نه یک قرارداد. بخش دوم این نوشتار به بررسى یکى از سریه هاى زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) پرداخته.

  این حرکت برخلاف آن چه شهرت یافته سریه نیست، بلکه حرکتى سیاسى است که از سوى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به منظور صلح با یهود خیبر انجام شده است. هر چند پایان این حرکت به درگیرى کشیده شده است. مقدمه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) پس از هجرت به مدینه، برخوردهاى گوناگونى با یهودیان این شهر داشته که از این میان، جنگ هاى آن حضرت با بنى قینقاع، بنى نضیر، بنى قریظه و خیبر شهرت یافته است. هم چنین آن حضرت سریه هایى را براى کشتن برخى چهره هاى مفسد یهودى اعزام نموده اند، لیکن درباره برخوردهاى مسالمت آمیز میان رسول خدا و یهودیان کمتر سخن به میان آمده است. در این جا دو مورد مهم از این برخوردها بررسى مى گردد: یکى انعقاد قرارداد صلح میان آن حضرت و گروه هاى یهودى مدینه و دیگرى تلاش ایشان براى برقرارى صلح با یهود خیبر پیش از جنگ با خیبریان، هرچند این تلاش به نتیجه نرسیده است. منابع اصلى این تحقیق عبارت اند از دو کتاب «السیره النبویه» و «المغازى». السیره النبویه که به سیره ابن هشام شهرت دارد در واقع سیره ابن اسحاق است که عبدالملک بن هشام (متوفاى ۲۱۳ق) آن را جمع آورى کرده و گاه از آن کاسته و گاه مطالبى را برآن افزوده است. محمدبن اسحاق (متوفاى ۱۵۰ق) قدیمى ترین سیره نویسى است که روایات او در تاریخ اسلام جایگاه ویژه اى دارد. او کارهاى پراکنده پیش از خود را جمع کرده و سیره منظمى را به دست داده است. با وجود آن همه مطالبى که این مورخ درباره روابط پیامبر(صلی الله علیه و آله) و یهود آورده، از پیمان آن حضرت با سه گروه یهودى مدینه سخنى به میان نیاورده است، بلکه گزارش او از پیمان عمومى به گونه اى است که مورخان بعدى، گروه هاى اصلى یهود را هم در این قرار داد سهیم دانسته اند و به نظر مى رسد این توهم ناشى از واژه هایى است که ابن اسحاق در این گزارش به کار برده است. درباره وثاقت ابن اسحاق اختلاف نظر فراوان است اما به نظر مى رسد پذیرش گزارش هاى او از سوى مورخان بعدى شاهدى بر وثاقت او باشد. گذشته از این، در بررسى هاى تاریخى به آسانى نمى توان گفته هاى ابن اسحاق را که با قراین و شواهدى قابل تإیید است، رد کرد، زیرا در این صورت بیشتر اطلاعات تاریخى صدر اسلام با مشکل روبه رو خواهد شد، البته این سخن بدان معنا نیست که هر نقل مشکوکى را هم بپذیریم. در این نوشتار هم چنین از اضافات ابن هشام استفاده هاى زیادى شده است. منبع دیگر (المغازى) از محمدبن عمر واقدى (متوفاى ۲۰۷ق) است. او تنها مورخى است که خبرهاى مربوط به همه جنگ ها و سریه هاى دوران رسول خدا را به تفصیل ثبت کرده است. قدیمى بودن او و کارشناسى اش در زمینه جنگ ها و سریه ها اعتبار ویژه اى به این کتاب بخشیده و ارائه جزئیات رویدادها آن را بر سیره ابن اسحاق برترى داده است. پس از این دو منبع اصلى، کتاب هاى: الطبقات الکبرى، تاریخ الخلیفه، الاموال، المحبر، انساب الاشراف، تاریخ یعقوبى، تاریخ طبرى، دلائل النبوه، اعلام الورى و دیگر منابع مربوط به سیره و مغازى مورد توجه بوده است. در این میان، کتاب الاموال و اعلام الورى در موضوع پیمان هاى پیامبر و یهود بیشتر مورد استفاده قرار گرفته است. ابوعبید قاسم بن سلام (متوفاى ۲۲۴ ق) مولف کتاب الاموال، دومین کسى است که پس از ابن اسحاق متن کاملى از پیمان نامه مدینه ارائه کرده و به خاطر ذکر نام راویان، حتى برگزارش ابن اسحاق ـ که به سند این قرار داد اشاره نکرده است ـ برترى دارد. در عین حال یکى از مورخانى که درباره شرکت یهودیان معروف مدینه در این پیمان، ابهام ایجاد مى کند ابوعبید مى باشد که سخن او منشإ اشتباه برخى تاریخ نویسان شده است. علامه ابوعلى طبرسى (متوفاى ۵۴۸ ق) صاحب تفسیر مجمع البیان، نویسنده کتاب تاریخ اعلام الورى است. این کتاب گرچه در تاریخ چهارده معصوم(علیهم السلام) است، بخش زیادى از آن به سیره پیامبر اختصاص دارد. از این رو، منبع مهمى در موضوع پیمان با یهودیان اصلى مدینه (بنى قینقاع، بنى نضیر و بنى قریظه) به شمار مى رود و بلکه منحصر به فرد است. البته دست دوم بودن این منبع ضررى به اعتبار این نقل نمى زند چون از منابع کهن بر درستى گزارش او شاهد آورده ایم. درباره بخش دوم این نوشتار ذکر این نکته لازم است که همه مورخان سریه عبدالله بن رواحه را، براى کشتن اسیربن رزام، عنوان کرده اند اما با بررسى گزارش هاى مختلف به این نتیجه دست یافته ایم که این حرکت به منظور برقرارى صلح با خیبر بوده است ولى در هنگام بازگشت هیئت اعزامى، به درگیرى کشیده شده است. ۱) پیمان با یهود پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) پس از ورود به مدینه با گروه هاى زیادى پیمان بستند. آن چه مورد نظر ماست پیمان هایى است که یهودیان مدینه در آن شرکت داشته اند. با این که مورخان به مناسبت هاى مختلف به قراردادهاى پیامبر(صلی الله علیه و آله) با یهود اشاره کرده اند اما به متن آن ها چندان توجهى نشده است؛ مثلا هنگام گزارش جنگ هاى آن حضرت با سه گروه یهود مى گویند: پیامبر با آنان پیمانى داشت که نادیده گرفتند(۱) ولى مواد آن را بیان نکرده اند. تنها دو مورد از این قراردادها به طور کامل ثبت شده که یکى مربوط به همه گروه هاى مدینه است و به پیمان عمومى و موادعه یهود معروف شده و دیگرى مخصوص سه طایفه بنى نضیر و بنى قریظه و بنى قینقاع است. در این فصل مواد این دو قرارداد و طرف هاى امضا کننده آن بررسى خواهد شد. الف ـ پیمان عمومى یکى از اقدامات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در آغاز هجرت، انعقاد قراردادى میان مهاجرین و انصار بود که در آن از یهود هم فراوان یاد شده است. با وجود اهمیت فراوانى که تاریخ نویسان متإخر براى این پیمان نامه قائل اند و آن را از شاه کارهاى دولت مدینه مى دانند، مورخان اولیه چندان اهمیتى به آن نداده و به نقل آن همت نگماشته اند. تنها ابن هشام متن آن را از ابن اسحاق روایت کرده و ابوعبید ـ معاصر ابن هشام ـ هم در کتاب الاموال آن را آورده است.(۲) اما متإسفانه مورخانى همچون ابن سعد، ابن خیاط، بلاذرى، یعقوبى، طبرى و مسعودى اشاره اى به آن نکرده اند. گر چه روایت ابن اسحاق و ابوعبید با قدمتى که دارند براى ما ارزشمند است لیکن تعدد روایات و برداشت هاى سیره نویسان بعدى نیز مى توانست در تحلیل جزئیات قرارداد بیشتر راهگشا باشد. متن این پیمان که ابن هشام آن را قبل از داستان برادرى مهاجرین و انصار آورده، طولانى است. در این جا به بخش هایى از آن که مورد نظر است توجه مى کنیم: ابن اسحاق مى گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بین مهاجرین و انصار نوشته اى امضا کرد و در آن با یهود پیمان بست. آنان را بر دین و اموالشان تثبیت کرد و به سود و زیان آنان شرایطى مقرر فرمود. متن پیمان چنین است: بسم الله الرحمن الرحیم این نوشته اى است از محمد پیامبر(صلی الله علیه و آله) بین مسلمانان قریش و یثرب و کسانى که به ایشان ملحق شوند و به همراهشان جهاد کنند. آنان ملتى واحد را تشکیل مى دهند. مهاجرین در پرداخت دیه و فدیه بر آداب پیش از اسلام باقى اند و به نیکى و عدالت آن را مى دهند. بنى عوف، بنى ساعده، بنى حارث، بنى جشم، بنى نجار، بنى عمروبن عوف، بنى نبیت و بنى اوس هم بر رسوم پیش از اسلام باقى اند… هر یهودى از ما پیروى کند یارى مى شود و با دیگر مسلمانان مساوى است، بر او ستم نمى شود و دشمنش یارى نمى گردد… یهود هنگام جنگ همراه مسلمانان هزینه جنگى را مى پردازند. یهود بنى عوف و بندگانشان با مسلمانان در حکم یک ملت اند. یهودیان دین خود را دارند و مسلمانان دین خود را، اما هر که ستم کند خود و خانواده اش را به هلاکت خواهد انداخت. براى یهودیان بنى نجار، بنى حارث، بنى ساعده، بنى جشم، بنى اوس، بنى ثعلبه، جفنه بنى ثعلبه و بنى شطیبه همان حقوق بنى عوف ثابت است. نزدیکان ایشان هم از این مزایا برخوردارند. کسى بدون اجازه محمد(صلی الله علیه و آله) از این مجموعه بیرون نمى رود. از قصاص جراحتى کوچک هم گذشت نخواهد شد. هر که دیگرى را ترور کند خود و خانواده اش را در معرض ترور قرار داده مگر این که به او ستم شده باشد. یهودیان و مسلمانان هزینه جنگ را به سهم خود مى پردازند… قریش و دوستانشان پناه داده نمى شوند. اگر کسى به مدینه حمله کرد همه دفاع خواهند کرد. یهود اوس و موالى شان نیز از این حقوق برخوردارند. این قرارداد همان گونه که پیداست میان مهاجرین و قبایل مسلمان و یهودى انصار بسته شده است. یهودیانى که نامشان در این پیمان آمده شهرتى ندارند و در گزارش هاى تاریخى توجه چندانى به آن ها نشده است.(۳) گویا این یهودیان همان کسانى اند که یعقوبى درباره آنان مى گوید: «گروهى از اوس و خزرج به خاطر همسایگى با یهود، آیین یهود را برگزیدند»(۴) و به متهودین (یهودى شده ها) یا یهود انصار شهرت دارند. این گروه ها به جهت اوس یا خزرجى بودنشان کمترین تنش ها را با مسلمانان داشته اند(۵) و به نظر مى رسد کم کم اسلام آورده و ارتباطى با یهودیان اصیل نداشته اند. علت معروف شدن این پیمان به موادعه یهود هم، شرکت این گروه از یهود انصار، در آن است. اما نام گذارى این قرارداد به موادعه یهود چندان درست نیست چون طرف هاى اصلى آن مهاجران مکه و انصار مسلمان مدینه هستند. در ابتداى متن و در گزارش منابع دیگر نیز تنها همین گروه به عنوان طرف قرارداد مطرح هستند و هیچ اشاره اى به یهود نشده است.(۶) به همین دلیل برخى محققان براین باورند که این پیمان مجموعه اى از چند قرارداد است که ابن اسحاق و دیگران آن را در کنار هم و به عنوان یک پیمان نامه آورده اند.(۷) تکرار برخى مواد متن نیز چنین مطلبى را تإیید مى کند. به هر حال عنوان «موادعه یهود» و شرکت گروه هاى یهودى انصار در این پیمان نامه، بسیارى را به اشتباه انداخته و موجب شده است گمان کنند سه طایفه معروف یهود ـ که گفته مى شود یهود اصلى حجازند(۸) ـ نیز در این قرارداد شرکت داشته اند. علت چنین تصورى این است که اولا، برخى مورخان هنگام نقل این قرارداد از آن سه طایفه نام برده اند.(۹) ثانیا، همه مورخان هنگام بیان جنگ هاى پیامبر(صلی الله علیه و آله) با این سه گروه یهودى، گفته اند: «آنان هنگام ورود رسول خدا به مدینه با او پیمان بسته بودند» و چون متن دیگرى غیر از این پیمان به موادعه یهود شهرت ندارد، بلافاصله تصور مى شود که مراد از پیمان با سه گروه یهود، همین پیمان عمومى است. لیکن این مطلب درست نیست و این سه گروه در این قرار داد دخالتى ندارند بلکه آنان پیمانى مخصوص دارند که بعدا از آن سخن خواهیم گفت. البته ممکن است انعقاد هر دو معاهده در یک زمان انجام شده باشد اما به هر حال در پیمان عمومى که عنوان موادعه یهود به خود گرفته حرفى از آنان نیست، زیرا این سه طایفه از یهودیان سرشناس مدینه بودند و اگر در این پیمان شرکت داشتند حتما نام آنان برده مى شد. چگونه ممکن است از هشت گروه یهودى غیر معروف در این پیمان نام برده شود اما به یکى از سه گروه معروف اشاره هم نشود؟! پس باید گفت پیمان با سه طایفه، غیر از این قرارداد است. به علاوه مواد این پیمان با آن چه مورخین درباره آن سه گروه مى گویند، مطابقت ندارد. آنان مى گویند سه طایفه با پیامبر(صلی الله علیه و آله) قرار داشتند که بى طرفى خود را حفظ کرده و حتى به نفع مسلمانان وارد جنگ نشوند(۱۰) اما در این پیمان یهود موظف شدند در جنگ ها همراه مسلمانان شرکت کرده و بخشى از هزینه آن را تإمین ک۱۱نند.() در گزارش هاى تاریخى هم درباره شرکت این سه طایفه در جنگ ها مطلبى به چشم نمى خورد و تاریخ نیز هیچ گاه آنان را به خاطر کناره گیرى از جنگ سرزنش یا متهم به پیمان شکنى نکرده است. پیداست چنین تعهدى (که مسلمانان را یارى کنند) نسبت به رسول خدا نداشته اند و آن چه هست مربوط به یهودیان اوس و خزرج است. برخى با بیان احتمالاتى درباره شرکت این سه طایفه در پیمان عمومى گویند: «احتمال دارد آن ها هم جزء پیمان باشند، چون یاد از بستگان اوس و غیره، ضمنا یاد از یهود هم پیمان آن ها هم هست».(۱۲) اما این سخن درست به نظر نمى رسد چون اولا، انعقاد پیمان با اوس و خزرج هیچ گاه مستلزم قرارداد با هم پیمانان آنان نیست. ثانیا، یاد از یهود انصار در پیمان نامه نشان مى دهد که یهودیان اصلى ـ بنى قینقاع و بنى نضیر و بنى قریظه ـ باید مورد توجه بیشترى قرار مى گرفتند و اگر همراه هم پیمانان اوس و خزرجى خود در پیمان شرکت داشتند حتما نام آنان نیز برده مى شد. علامه جعفر مرتضى در این باره مى گوید: «روشن است که مقصود از یهود در این قرارداد بنى قینقاع و بنى نضیر و بنى قریظه نیستند بلکه یهودیانى هستند که جزء قبایل انصار بودند».(۱۳) هیکل هم مى گوید: «در امضاى این عهدنامه یهود سه گانه شرکت نداشتند و پس از مدتى بین آنان و پیامبر قراردادى بسته شد.»(۱۴) ب ـ پیمان با سه گروه معروف یهود متن این قرارداد را که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با سه طایفه بنى نضیر، بنى قریظه و بنى قینقاع امضا کرده مرحوم طبرسى در اعلام الورى از على بن ابراهیم نقل کرده است. متإسفانه این متن هم مورد بى توجهى همه مورخان قرار گرفته و هیچ کس قبل و بعد از طبرسى آن را نیاورده است.(۱۵) جاى شگفتى است چنین پیمان مهمى ـ که به سرنوشت سه گروه یهودى به خصوص بنى قریظه مربوط است ـ این گونه از دسترس یا توجه منابع تاریخى و روایى دور بماند و تنها در قرن ششم و براى یکبار متن آن ثبت شود. به هر حال این مهم ترین پیمانى است که در موضوع یهود مدینه با آن سرو کار داریم و به جهت اهمیت و ضرورت آن در مباحث آینده، متن آن را از نظر مى گذرانیم: على بن ابراهیم نقل مى کند یهود بنى قریظه و بنى نضیر و بنى قینقاع نزد پیامیر(صلی الله علیه و آله) آمده گفتند: مردم را به چه مى خوانى؟ فرمود: به گواهى دادن به توحید و رسالت خودم. من کسى هستم که نامم را در تورات مى یابید و علمایتان گفته اند از مکه ظهور مى کنم و به این سنگلاخ (مدینه) کوچ مى کنم… یهودیان گفتند آن چه گفتى شنیدیم. اکنون آمده ایم با تو صلح کنیم که به سود یا زیان تو نباشیم و کسى را علیه تو یارى نکنیم و متعرض یارانت نشویم. تو هم متعرض ما و دوستانمان نشوى، تا ببینیم کار تو و قومت به کجا مى انجامد. پیامبر پذیرفت و میان آنان قراردادى نوشته شد که یهود نباید علیه پیامبر(صلی الله علیه و آله) یا یکى از یارانش با زبان، دست، اسلحه، مرکب (نه در پنهانى و نه آشکارا، نه در شب و نه روز) اقدامى انجامد دهد و خداوند بر این پیمان گواه است. پس اگر یهود این تعهدات را نادیده بگیرد رسول خدا مى تواند خون ایشان را بریزد، زن و فرزندانشان را اسیر و اموالشان را غنیمت بگیرد. آن گاه براى هر قبیله از این یهودیان نسخه اى جداگانه تنظیم شد. مسئول پیمان بنى نضیر حیى بن اخطب، مسئول پیمان بنى قریظه کعب بن اسد و مسئول پیمان بنى قینقاع مخیریق بود.(۱۶) این قرارداد نسبت به آن چه به پیمان عمومى شهرت یافته از صراحت و انسجام بیشترى برخوردار است، زیرا طرف هاى آن به خوبى روشن است و پیداست در یک زمان براى هر سه طایفه بسته شده است. ولى مشکل این متن این است که منحصر به نقل طبرسى است و در هیچ منبع دیگرى نیامده است. گذشته از این که قدمت کتاب و راوى (على بن ابراهیم) به اندازه مورخان دست اول سیر نیست. اما آن چه مشکل را حل مى کند گزارش ها و شواهدى است که در منابع دست اول بر تإیید مواد این پیمان وجود دارد؛ این شواهد عبارت اند از: ۱ـ در بسیارى از منابع وقتى سخن از پیمان شکنى سه طایفه یهودى به میان آمده تصریح شده است که آنان هنگام ورود رسول خدا به مدینه، پیمانى را با آن حضرت امضا کردند.(۱۷) از طرفى گفتیم پیمان عمومى به هیچ رو متوجه این سه طایفه نیست و قرارداد دیگرى هم درباره یهود وجود ندارد تا سخن مورخین را راجع به آن بدانیم. ۲ـ در برخى منابع آمده است یهود با پیامبر قرار داشتند به سود و زیان او قدمى بر ندارند(۱۸) و این مطلب در این پیمان نامه وجود دارد. ۳ـ مورخین مى گویند حیى بن اخطب و کعب بن اسد با رسول خدا و مسئول پیمان بنى نضیر و بنى قریظه طرف قرارداد بودند.(۱۹) این مطلب نیز در این قرارداد بیان شده است. ۴ـ در منابع آمده است پیامبر(صلی الله علیه و آله) پس از پیمان شکنى بنى قینقاع و بنى نضیر قصد کشتن آنان را داشت ولى از آنان گذشت.(۲۰) درباره قتل عام بنى قریظه پس از پیمان شکنى شان هم مورخان مى گویند: «مردانشان کشته و زنان و فرزندانشان اسیر شدند».(۲۱) وقتى هم محاصره بنى نضیر و بنى قریظه شدت گرفت یهودیان گفتند: «اگر تسلیم محمد(صلی الله علیه و آله) نشویم مردانمان کشته و زن و بچه ما اسیر خواهند شد»(۲۲) و این ها کلماتى است که تنها در این پیمان نامه وجود دارد. ۵ـ مفسرین در شإن نزول آیات دوازده و سیزده سوره آل عمران مى گویند: چون مسلمانان در جنگ بدر پیروز شدند، یهود گفتند این همان پیامبر(صلی الله علیه و آله) موعود است اما وقتى در نبرد احد شکست خوردند یهود شک کرده گفتند او پیامبر نیست و بناى ناسازگارى و پیمان شکنى گذاشتند.(۲۳) این مطلب با آن چه در عهدنامه آمده که یهودیان گفتند، صلح مى کنیم تا ببینیم کار تو و قومت به کجا مى انجامد، متناسب است. گویا یهود با آن همه اطلاعاتى که از پیامبر(صلی الله علیه و آله) داشتند باز هم منتظر حوادث آینده بودند و گمان مى کردند پیامبر(صلی الله علیه و آله) باید همیشه پیروز باشد و اگر چنین نشد با او مقابله کنند. از این رو پس از جنگ احد، بنى نضیر عهد خود را شکسته با رسول خدا وارد جنگ شدند. این ها شواهدى است که به خوبى نشان مى دهد پیمان با سه گروه یهود مدینه، چیزى جز روایت اعلام الورى نیست. درباره این قرارداد چند نکته دیگر قابل توجه است: الف ـ با این که درباره تاریخ انعقاد پیمان عمومى تردیدهایى وجود دارد(۲۴) اما شواهدى در دست است که بنابر آن ها پیمان با طوایف یهود را نمى توان دیرتر از ماه هاى اول هجرت دانست: نخست آن که در گزارش این پیمان آمده است: یهودیان نزد پیامبر آمده از دعوتش پرسیدند. پیداست این اولین برخورد یهود با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده که چنین سوالى کرده اند. شاهد دیگر آن که، مخیریق (که طرف قرارداد بنى قینقاع معرفى شده) در همان اوایل هجرت ایمان آورده و در احد به شهادت رسیده است.(۲۵) دیگر این که وى وقتى پیمان نامه را گرفت و نزد قومش برگشت به آنان گفت: بیایید به محمد(صلی الله علیه و آله) ایمان آوریم.(۲۶) از این رو به نظر مى رسد او در همان روزها به مسلمانان پیوسته باشد. پس انعقاد این قرارداد به ماه هاى اول هجرت برمى گردد.(۲۷) ب ـ بندهاى این پیمان بسیار جالب است چون بعدها یهودیان یک یک این قیود را زیر پا گذاشته و پیمان شکنى را به کمال رساندند. آنان متعهد شدند به هیچ یک از اقدامات زیر دست نزنند: ۱ـ همکارى علیه پیامبر (لا یعینوا على رسول الله) ۲ـ همکارى علیه یاران پیامبر یعنى همه مسلمانان (ولا على احد من اصحابه) ۳ـ اقدام تبلیغاتى (بلسان) ۴ـ اقدام مسلحانه (و لا ید و لا بسلاح) ۵ـ پشتیبانى تدارکاتى دشمن (و لا بکراع) ۶ـ توطئه هاى پنهان و آشکار، در شب یا روز (فى السر و العلانیه باللیل و بالنهار) با وجود همه این قیود و تإکیدات، در آینده خواهیم دید که برخى از این گروه ها با زیر پا گذاشتن همه این شرایط، پیمان خود را نقض کرده با مسلمانان وارد جنگ شدند. ج ـ از سوى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) براى هر کدام از این سه طایفه نسخه اى نوشته شد تا نزد بزرگ ایشان محفوظ باشد. این شخص مسئول پیمان نامه و طرف قرارداد با پیامبر(صلی الله علیه و آله) به شمار مى آمد و تصمیم گیرى درباره پاى بندى یا نقض قرارداد برعهده او بود. به همین جهت عبدالله بن ابى براى جنگ افروزى میان یهود و مسلمانان به حیى بن اخطب و کعب بن اسد پیغام داد که پیمان خود را نادیده بگیرند و با پیامبر بجنگند.(۲۸) در جریان پیمان شکنى بنى قریظه هم این کعب بود که به این کار رضایت داد و دیگران نیز با او مخالفتى نکردند.(۲۹) د ـ نکته آخر تناقضى است که درباره مواد این قرارداد با پیمان عمومى در گزارش هاى مورخین به چشم مى خورد. گاه گفته مى شود: وقتى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به مدینه آمد با یهود پیمان بست که به سود و زیان او جنگ نکنند(۳۰) و گاه مى گویند: در پیمان آمده است که اگر جنگى روى دهد یهود نیز به یارى مسلمانان بروند.(۳۱) بار دیگر گفته مى شود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هر گروه از یهودیان را به هم پیمانان خود ملحق کرد.(۳۲) این مطلب هم گفته مى شود که پیامبر به سود و زیان آنان شرایطى مقرر فرمود.(۳۳) پیداست در این مورد میان دو قرارداد خلط شده است؛ قسمت دوم و سوم کلام مورخان مربوط به پیمان عمومى است که یهودیان اوس و خزرج به دوستان هم پیمان خود ملحق شدند و هم چنین متعهد شدند در دفاع از مدینه همراه مسلمانان بجنگند، اما قسمت اول و چهارم سخن مورخان مربوط به پیمان با سه طایفه است که قرار شد در جنگ ها ـ چه به سود و چه زیان پیامبر ـ وارد نشوند و مقصود از شرایط (له و علیه آنان) همان تعهدات طرفین براى عدم تعرض به یکدیگر است که در این قرارداد آمده است (لا نتعرض لا حد من اصحابک و لا تتعرض لنا و لا لاحد من اصحابنا). علت این ناسازگارى در کلمات تاریخ نگاران این است که معمولا کلمه یهود را بدون قید آورده اند. از این رو، یهود انصار که در پیمان عمومى(۳۴) شرکت داشته اند از یهودیان اصلى بنى نضیر و بنى قریظه و بنى قینقاع که پیمان مخصوص به خود دارند، به سادگى تشخیص داده نمى شوند. از آن چه گذشت روشن شد هر سه طایفه یهودى که با مسلمانان درگیر شدند با پیامبر به عنوان رئیس دولت مدینه، پیمان عدم تعرض داشتند. گر چه متن این پیمان تا پیش از سده ششم به طور کامل ثبت نشده ولى همه مورخان کهن اشاره اى به آن کرده اند. گویا اصل چنین قراردادى براى آنان مسلم بوده ولى از ثبت مواد آن غفلت کرده اند. تاریخ نویسان جدید به خصوص اهل سنت هم که گویا متن اعلام را ندیده و فقط به روایت ابن اسحاق و پیمان عمومى توجه داشته اند و از طرفى سه طایفه یهود را بیرون از پیمان عمومى مى دانند، براى تطبیق کلام مورخان راه درستى نرفته اند.(۳۵) ۲) تلاش براى صلح با خیبر الف ـ حرکت نظامى یا سیاسى ؟ یکى از حرکت هاى پیامبر(صلی الله علیه و آله) در سال ششم قمرى که به سریه شهرت یافت، اعزام عبدالله بن رواحه همراه گروهى از مسلمانان به خیبر است. بیشتر مورخان این حرکت را به نام سریه ثبت کرده، مى گویند: «پیامبر، عبدالله را براى کشتن اسیر بن رزام به خیبر فرستاد.»(۳۶) اما دلایل و شواهد حاکى از آن است که این حرکت به منظور کشتن این چهره یهودى نبوده بلکه پیامبر این گروه را با هدف برقرارى صلح با یهود خیبر و گفت وگو با بزرگ آنان (اسیر بن رزام)(۳۷) فرستاده است ولى به طور اتفاقى به کشته شدن وى منجر شده است. در آغاز به دلایلى که نشان مى دهد حرکت عبدالله براى ترور اسیر نبوده توجه مى کنیم و سپس به شواهدى که برصلحآمیز بودن این حرکت وجود دارد، خواهیم پرداخت. ۱ـ در تمامى ترورهایى که از سوى یاران پیامبر انجام شد دستور یا اجازه رسول خدا گزارش شده است. آن حضرت درباره ابوسفیان(۳۸) و ابن نبیح هذلى(۳۹) دستور داد؛ در مورد عصمإ(۴۰)، ابو عفک(۴۱) و کعب بن اشرف(۴۲) فرمود: کیست که شر او را کم کند؟ و درباره ابو رافع(۴۳) هم اجازه داد. اما درباره کشتن اسیر هیچ گونه فرمان یا اجازه اى از پیامبر نیست. تنها مطلبى که گفته شده این است که واقدى از عبدالله بن انیس روایت کرده که: «پیامبر به من فرمود اسیر را نبینم یعنى او را بکش. »(۴۴) لیکن این مطلب ـ گذشته از این که با دیگر بخش هاى این گزارش سازگارى ندارد(۴۵) و در سیره ابن هشام نیامده است ـ به خاطر این که فضیلتى براى ابن انیس به شمار مىآید با تردید جدى روبه رو است، زیرا بخشى از گزارش هایى که واقدى از او نقل کرده بسیار غیر معقول و افسانه اى است و به نظر مى رسد ساخته دست داستان سرایان یا کسانى است که در صدد جعل فضایل براى عبدالله انیس بوده اند؛ مثلا در گزارش قتل ابن نبیح هذلى، واقدى از همین شخص که مإمور کشتن هذلى بوده نقل کرده است که: پس از کشتن او سرش را برداشته در غارى پنهان شدم، گروهى در تعقیب من بودند اما عنکبوتى بر در غار تارى تنید و آنان مرا ندیدند. یکى از آن ها کفش ها و ظرف آبش را نزدیک غار گذاشت تا قضاى حاجت کند، من که پا برهنه و تشنه بودم کفش ها و آب را برداشته شب ها راه پیمودم تا به مدینه رسیدم. پیامبر بر منبر مرا دید و دعایم کرد. آن گاه عصایى به من داد و فرمود در بهشت بر این تکیه کن که عصا به دستان در بهشت کم هستند.(۴۶) در سریه قتل ابو رافع نیز عبدالله بن انیس گفت: من او را کشتم و پیامبر هم گفته مرا تصدیق کرد.(۴۷) در جنگ خیبر نیز عنایاتى از پیامبر درباره او گزارش شده است.(۴۸) این در حالى است که شرح حال نویسان درباره این یار پیامبر اختلاف نظر دارند و گزارش هاى ضد و نقیضى درباره او وجود دارد.(۴۹) از این رو گزارش ابن انیس که در آن از اشاره پیامبر به کشتن اسیر سخن به میان آمده، درست نیست، زیرا با بخش هاى دیگر گزارش این رویداد هم منافات دارد.(۵۰) ۲ـ در منابع تاریخى تإکید شده است که همه ترورها در شب، بدون اطلاع اطرفیان و به صورت ناگهانى ـ همان گونه که قاعده ترور است ـ انجام شده است ولى وقتى یاران پیامبر نزد اسیر رفتند از او امان گرفتند و او هم از ایشان امان گرفت. از مجموع گزارش ها نیز پیداست که این حرکت در روز انجام شده و هیچ شباهتى به سریه هایى که براى کشتن شورشیان انجام مى شده، ندارد. ۳ـ در سریه هایى که پیامبر براى کشتن مفسدان اعزام کرده است اگر سخنى رد و بدل شده، براى فریب آن طرف بوده است. درباره کعب بن اشرف و ابورافع، یاران رسول خدا به دروغ گفتند: براى گرفتن خوار و بار آمده ایم. عبدالله بن انیس هم به ابن نبیح هذلى گفت آمده ام براى دشمنى با محمد(صلی الله علیه و آله) با تو همراهى کنم. اما در داستان اسیر سخن یاران پیامبر که گفتند: «اگر با ما بیایى پیامبر به تو نیکى مى کند و تو را ریاست مى دهد» به حیله و فریب شباهتى ندارد، زیرا اگر بنا بر حیله بود به گونه اى دیگر عمل مى کردند و قلعه هاى خیبر مانع آنان نبود، سى نفر هم لازم نبود زیرا پیش تر از آن ابورافع را پنج نفر، شبانه، در همان قلعه هاى خیبر کشته بودند. ۴ـ دقت در واژه هایى که در گزارش این رویداد به کار رفته به خوبى گواهى مى دهد که هدف از این حرکت، ترور اسیر نبوده، بلکه پایانش به کشتن او و یهودیان همراهش انجامیده است. ابن اسحاق در گزارش کوتاه خود مى گوید: «این یکى از حرکت هاى عبدالله رواحه بود که در آن یسیر کشته شد».(۵۱) و برخلاف دیگر مورخان که حرکت عبدالله بن رواحه را از آغاز به منظور کشتن اسیر نوشته اند، تعبیر دیگرى به کار مى برد. واژه دیگر «پشیمانى در میان راه» است که ابن هشام و واقدى مى گویند اسیر در میان راه پشیمان شد.(۵۲) بلاذرى هم مى گوید: «اسیر با عبدالله بن رواحه بیرون آمد و آهنگ پیامبر کرد ولى در میان راه قصد کشتن ابن رواحه را نمود که ابن انیس او را کشت».(۵۳) مورد دیگر این است که وقتى یاران رسول خدا به اسیر گفتند: «پیامبر ما را فرستاده تا نزد او برویم و تو را بر خیبر بگمارد»، مشاوران، با رفتن او به مدینه مخالفت کردند و اسیر گفت: «ما از جنگ خسته شده ایم». چنان که گفته شد به نظر نمى رسد یاران پیامبر پیشنهاد ریاست را به دروغ و براى فریب به اسیر گفته باشند و به نظر نمى رسد کسى مانند او که فرمانده نظامى خیبر به شمار مى رفت به این سادگى فریب خورده باشد. همه این کلمات نشان دهنده این است که عبدالله بن رواحه براى کشتن اسیر نیامده بود بلکه براى بردن او به مدینه آمده بود و اسیر هم ـ که ترور دوستان یهودى خود را فراموش نکرده بود ـ موقعیت را براى همراهى با مسلمانان مناسب و به صلاح خود دیده که چنین کرده است. ۵ـ در سریه هایى که پیامبر براى کشتن دشمنان اسلام فرستاده است یک نفر (در چهار مورد) و یا پنج نفر (در دو مورد) بیشتر نفرستاده است ولى همراهان عبدالله رواحه در این حرکت، سى نفر گزارش شده اند. با آن چه گذشت روشن شد که داستان اعزام فرزند رواحه از سوى پیامبر به خیبر آن گونه که شهرت یافته، با هدف کشتن اسیر و همراهان یهودى اش نبوده است بلکه این، سفرى سیاسى به منظور گفت وگو براى صلح با خیبریان بوده است(۵۴) ولى چون سرانجام این سفر، کشته شدن اسیر یهودى بوده این گونه درتاریخ مشهور شده که این حرکت، سریه اى براى کشتن اسیر و یارانش بوده است.(۵۵) ب ـ گفت و گو براى صلح گزارش زیر که آمیخته اى از روایت واقدى و ابن هشام(۵۶) است نشان مى دهد که این سفر براى گفت وگوى صلحآمیز به خیبر انجام شده است: در ماه رمضان سال ششم قمرى به پیامبر خبر رسید که یهود خیبر و مشرکان اطراف آن در صدد جمعآورى نیرو براى حمله به مدینه هستند. رسول خدا براى بررسى اوضاع خیبر، عبدالله بن رواحه و سه نفر دیگر را به این منطقه فرستاد. این گروه مخفیانه به خیبر رفتند و مطالبى از اسیر ـ که پس از ابو رافع به فرماندهى و ریاست خیبر گمارده شده بود ـ شنیدند. سپس به مدینه برگشته، اطلاعات خود را در اختیار پیامبر گذاشتند. مدتى بعد (در ماه شوال)(۵۷) آن حضرت یاران خود را خواست و این بار عده زیادترى را به همراه عبدالله، روانه خیبر کرد. وقتى آنان به خیبر رسیدند اعلام کردند که از سوى پیامبر آمده اند؛ از اسیر امان خواستند و اسیر نیز از آنان امان خواست. آن گاه با یکدیگر دیدار کردند. ایشان به اسیر گفتند: اگر نزد پیامبر آیى به تو نیکى خواهد کرد و تو را به ریاست خواهد گماشت. اسیر پس از پافشارى مسلمانان پذیرفت که همراه آنان برود. لیکن مشاوران او گفتند محمد(صلی الله علیه و آله) کسى نیست که به بنى اسرائیل ریاست بدهد. اسیر گفت: درست است ولى ما از جنگ خسته شده ایم. سپس همراه سى نفر از یهودیان به سوى مدینه راه افتادند. در دوازده کیلومترى خیبر اسیر از رفتن به نزد پیامبر پشیمان گشت و دست به شمشیر برد ولى عبدالله بن انیس که در ردیف او بر شتر سوار بود پیش از آن که اسیر حرکتى بکند ضربه اى به پایش زد و سپس او را کشت. بقیه مسلمانان هم با دیگر یهودیان درگیر شدند و همه را کشتند به جز یک نفر که موفق به فرار گردید.(۵۸) از گزارش هاى کوتاه تاریخى استفاده مى شود که اسیر بن زارم برخلاف ابو رافع ـ که پیش از او ریاست خیبر را برعهده داشت و جنبه بازرگان بودنش بیش از ریاست و فرماندهى بود ـ (۵۹) فردى شجاع و داراى جنبه نظامى بود.(۶۰) به همین جهت خیبر و پیرامون آن به ویژه یهودیان وادى القرى و مشرکان غطفان را آماده جنگ با مدینه کرده بود. از سویى دیگر مسلمانان در این برهه از زمان که هنوز صلح حدیبیه انجام نشده بود توانایى مقابله با آن ها را نداشتند چون انتظار مى رفت در این حمله قریش نیز بار دیگر به یارى آنان بشتابد و داستان احزاب ـ که به تصریح قرآن کریم، مسلمانان را متزلزل کرد ـ بار دیگر تکرار شود. در چنین موقعیتى بهترین دوراندیشى این بود که مسلمانان با یکى از دو گروه مشرک و یهودى کنار آیند و لااقل یکى را از دشمنى و نزاع باز دارند. از این رو پیامبر ابتدا به سراغ یهود رفت و به منظور آرام کردن شمال مدینه، عبدالله رواحه را براى گفت وگو به خیبر فرستاد. با آن چه از استحکامات و آمادگى نظامى خیبر در گزارش هاى تاریخى وجود دارد به نظر نمى رسد مسلمانان در آغاز قصد حمله به این منطقه را کرده باشند، بلکه ابتدا درصدد برآمده اند با روساى آن که فرد شاخص آنان در آن زمان اسیر بود به گفت وگو بنشینند تا از این راه به مخالفت هاى آنان که منجر به ناامن شدن شمال مدینه شده بود پایان دهند. مشابه این حرکت را پیش از این نیز رسول خدا انجام داده بود و هنگامى که قبیله غطفان در پشت خندق به کمک یهودیان و مشرکان آمد تلاش کرد با این قبیله مصالحه کند تا از دشمنان خود بکاهد. این جا هم پیامبر مى خواست میان دشمنان خود شکاف اندازد تا در فرصتى مناسب تر با آنان روبه رو گردد. همان گونه که با قریش صلح کرد و سپس مکه را گشود. از گزارش هاى مربوط به سفر عبدالله رواحه به خیبر پیداست که پیش از صلح با قریش بنابر صلح با یهود خیبر بوده که با ناکامى همراه شده است. اگر قرار بود پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) پیش از مصالحه با یکى از این دو گروه (مشرک و یهودى) به جنگ خیبر برود موفقیتى که بعدها با فتح خیبر به دست آورد، حتمى نبود، زیرا این حقیقت قابل انکار نیست که مسلمانان در شرایط پیش از صلح حدیبیه از درگیرى با یهود خیبر هراس داشتند. در سفر عبدالله بن رواحه، یاران رسول خدا از سوى آن حضرت یا از سوى خودشان (به اختلاف روایات) پیشنهاد ریاست خیبر را به اسیر دادند. این همان کارى است که پیامبر درباره بزرگان وفدهاى تازه مسلمان انجام داد و بزرگ هر قبیله را از سوى خود به ریاست آن قبیله تنفیذ کرد. به هرحال ناکامى مسلمانان از صلح و قرارداد با یهود خیبر موجب شد که به امید صلح با قریش به سوى مکه رهسپار شوند و پس از صلح حدیبیه با اطمینان از عدم همکارى دو گروه مخالف شمال و جنوب، گروه مستقر در شمال را قلع و قمع کنند.

پى نوشت:

. ر.ک: ابن هشام، السیره النبویه، تحقیق سقا، ابیارى، شلبى، (بیروت: دارالمعرفه، بى تا) ج ۲، ص ؛۲۲۱ واقدى، المغازى، تحقیق مارسدن جونز (قم، دفتر تبلیغات اسلامى، ۱۴۱۴ق) ج ۱، ص ۳۶۵ ـ ۳۶۸ و ۴۵۴ ـ ؛۴۵۹ ابن سعد، الطبقات الکبرى، تحقیق عطا (بیروت، دارالمکتب العلمیه، ۱۴۱۸ق) ج ۲، ص ؛۵۱ بلاذرى، فتوح البلدان (بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۵ق) ص ؛۳۵ یعقوبى، تاریخ الیعقوبى، تحقیق مهنا(بیروت، موسسه الاعلمى، ۱۴۱۳ق) ج۱، ص ۳۷۰٫ ۲ . ابن هشام، همان، ج ۱، ص ؛۵۰۱ ابوعبید قاسم بن سلام، کتاب الاموال، تحقیق هراس(قاهره، مکتبه کلیات الازهریه، ۱۹۶۸م) ص ۲۹۱٫ منابع بعد، همان روایت ابن اسحاق را آورده اند. ۳ . ر.ک: ابن رسته، الاعلاق النفیسه، ترجمه قره چانلو (تهران، امیر کبیر، ۱۳۶۵) ص ۶۲ و جواد على، المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام (بغداد، نشر جامعه، ۱۴۱۳ق) ج ۶، ص ۵۱۹٫ ۴ . یعقوبى، همان. ۵ . ابن اسحاق و بلاذرى آن جا که نام دشمنان یهودى پیامبر را ذکر مى کنند کمترین اشاره را به این قبایل دارند (ر.ک: ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۵۱۶ و بلاذرى، انساب الاشراف، تحقیق زکار زرکلى(بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۷ق) ج۱، ص ۳۴۰). ۶٫ ر.ک: احمد بن حنبل، مسند احمد (بیروت، دارصادر، بى تا) ج ۱، ص ۲۷۱ و ج ۲، ص ۲۰۴ و کلینى، الکافى (بیروت، دارالاضوإ، ۱۴۰۵ق) ج ۵، ص ۳۱٫ ۷٫ عون شریف، نشإه الدوله الاسلامیه (بیروت، دارالجیل، ۱۴۱۱ق) ص ؛۲۵ مونتگمرى وات، محمد فى المدینه (بیروت، المکتبه العصیریه، بى تا) ص ۳۴۳ و اکیرا گوتو، ((قانون نامه مدینه))، کیهان اندیشه، ش ؛۷۵ این محقق ژاپنى با بررسى مواد قرارداد، نتیجه گرفته که آن ترکیبى از چند سند تاریخى است. اگر این مطلب اثبات شود اطلاق ((قانون اساسى)) و مانند آن بر این پیمان نامه وجهى نخواهد داشت چون این قرارداد شامل همه گروه هاى ساکن مدینه نمى شود. ۸٫ ابو الفرج اصفهانى، الاغانى (بیروت، داراحیإ التراث العربى، ۱۹۹۴م) ج ۲۲، ص ۳۴۳٫ البته یهودیان اصیل و اسرائیلى منحصر به این ها نیستند ولى دیگران به این اندازه شهرت ندارند. ۹٫ ابوعبید، همان، ص ؛۲۹۷ ابن کثیر، البدایه و النهایه(بیروت، داراحیإ التراث العربى، ۱۴۱۲ق) ج ۳، ص ۲۷۲٫ ۱۰٫ واقدى، همان، ج ۱، ص ؛۴۵۴ عامرى، بهجه المحافل (مدینه المنوره، المکتبه العلمیه، بى تا) ج ۱، ص ؛۲۱۳ دیار بکرى، تاریخ الخمیس (بیروت، دارصادر، بى تا) ج ۱، ص ۲۱۳٫ ۱۱٫ ابوعبید هم گفته است یهود در جنگ ها همراه پیامبر بودند و سهم خود را مى گرفتند (ر.ک: الاموال، ص ۲۹۶). ۱۲٫ شهلا بختیارى، پیامبر و یهود مدینه (پایان نامه کارشناسى ارشد، تهران، دانشگاه الزهرإ، ۱۳۷۳) ص ۱۲۴٫ ۱۳٫ عاملى، الصحیح من سیره النبى الاعظم (بیروت، دارالسیره، ۱۹۹۵م) ج ۴، ص ۲۵۵٫ ۱۴٫ هیکل، حیاه محمد (قاهره، مطبعه السنه، ۱۹۶۸م) ص ؛۲۲۷ وات هم این نظر را دارد (محمد فى المدینه، ص ۳۴۶). ۱۵٫ در پاورقى اعلام و بحار الانوار که متن طبرسى آمده، به اکمال الدین، تفسیر قمى و قصص الانبیإ آدرس داده شده است ولى ما حتى با جست وجوى رایانه اى چیزى از این مطالب را نیافتیم تنها چند کلمه از پیمان نامه در قصص الانبیإ راوندى وجود دارد که آن هم از سه گروه یهود و مواد عهدنامه نام نبرده است. گویا مصحح در پاورقى بحار به پیمان شکنى یهود اشاره مى کند نه متن پیمان. ۱۶٫ طبرسى، اعلام الورى (قم، موسسه آل البیت، ۱۴۱۷ق) ج ۱، ص ؛۱۵۷ مجلسى، بحارالانوار(بیروت، موسسه الوفإ، ۱۴۰۳ق) ج ۱۹، ص ۱۱۰ و على احمدى میانجى، مکاتیب الرسول (تهران، موسسه دارالحدیث، ۱۴۱۹ق) ج ۱، ص۲۶۰٫ ۱۷٫ واقدى، همان، ج ۱، ص ؛۴۵۴ طبرى، تاریخ الامم و الملوک (بیروت، موسسه الاعلمى، ۱۴۰۹ق) ج ۲، ص۱۷۲٫ ۱۸٫ واقدى، همان، ج ۱، ص ؛۴۵۴ بغوى، معالم التنزیل، تحقیق عک رسوار (بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۱۵ق) ج ۴، ص ؛۳۱۳ عامرى، همان، ج ۱، ص ۲۱۳٫ ۱۹٫ ابن هشام، همان، ج ۲، ص ؛۲۲۰ بلاذرى، فتوح البلدان، ص ۳۵ و واقدى، همان، ج ۱، ص ۴۵۵٫ ۲۰٫ ابن هشام، همان، ج ۱، ص ؛۱۹۱ واقدى، همان، ج ۱، ص ۱۷۷، بلاذرى، انساب الاشراف، ج ۱، ص ۳۷۳ و طبرى، همان، ج ۱، ص ۱۷۳٫ ۲۱٫ براى نمونه ر.ک: ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۲۴۰ ؛ بلاذرى، همان، ج ۱، ص ۴۳۳ ؛ یعقوبى، همان، ج ۱، ص۳۷۱ ؛ طبرى، همان، ج ۲، ص ۲۴۹ و ابن سعد، همان، ج ۲، ص ۵۷٫ ۲۲ . واقدى ، همان ، ج ۱، ص ۳۷۳ و طبرى، همان، ج ۱، ص ۲۲۵٫ ۲۳٫ بغوى، همان، ج ۱، ص ۲۸۲ و طبرسى، مجمع البیان (بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ ق) ج ۱، ص ۷۰۶٫ ۲۴٫ منابع دست اول انعقاد آن را در اوایل هجرت مى دانند لیکن برخى محققان معاصر با توجه به موارد آن مى گویند پیمان نامه در سال هاى بعد نوشته شده است (اکیر اگوتو، همان؛ احمد برکات، محمد و الیهود (بى جا، الهیئه المصریه العامه لکتاب، ۱۹۹۶م) ص ۸۳). ۲۵٫ واقدى، همان، ج ۱، ص ۳۶۳٫ ۲۶٫ طبرسى، اعلام الورى، ج ۱، ص ۱۵۸٫ ۲۷٫ البته استاد احمدى میانجى پنجمین ماه هجرت را زمان انعقاد آن دانسته اند (مکاتیب الرسول، ج ۱، ص ۲۶۰) لیکن این تاریخ در اعلام الورى و دیگر منابع نیست. از مورخان متإخر تنها دیار بکرى موادعه یهود را در ماه پنجم هجرت دانسته است (تاریخ الخمیس، ج ۱، ص ۳۵۳). ۲۸٫ واقدى، همان، ج ۱، ص ۳۶۸٫ ۲۹٫ همان، ج ۱، ص ۴۵۶٫ ۳۰٫ همان، ج ۱، ص ؛۴۵۴ عامرى، همان، ج ۱، ص ۲۱۳ و دیار بکرى، همان، ج۱، ص ۴۶۰٫ ۳۱٫ واقدى، همان، ج ۱، ص ۴۵۴ و طبرى، همان، ج ۲، ص ۱۷۲٫ ۳۲٫ واقدى، همان، ج ۱، ص ۱۷۶، و عامرى، همان، ج ۱، ص ۱۶۷٫ ۳۳٫ ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۵۰۱ و واقدى، همان، ج ۱، ص ۱۷۶٫ ۳۴٫ مراد از پیمان عمومى در نظر کسانى است که آن را یک مجموعه مى دانند. ولى اگر آن را چندین قرارداد بدانیم پیمان عمومى معنا نخواهد داشت. ۳۵٫ ر.ک: احمد برکات، همان، ص ۸۳ و مونتگمرى وات، همان، ص ۳۴۵٫ ۳۶٫ خلیفه بن خیاط، تاریخ الخلیفه (بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق) ص ؛۳۴ یعقوبى، همان، ج ۱، ص ؛۳۹۵ طبرسى، همان، ج ۱، ص ۲۱۰ و محمد بن حبیب، المحبر (بیروت، دارالافاق، بى تا) ص ۱۱۹٫ ۳۷٫ نام این یهودى در منابع گاه اسیر و گاه یسیر و نام پدرش زارم، رازم و رزام ضبط شده است. یکى دیگر از فرماندهان یهود که درجنگ خیبر کشته شد اسیر نام دارد که هیچ گاه به نام پدرش اشاره نشده است ولى برخى از مورخان درباره این دو نفر به اشتباه افتاده اند، براى نمونه ر.ک: واقدى، همان؛ طبرسى، همان و… . ۳۸٫ ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۶۳۳٫ ۳۹٫ ابن اسحاق، خالدبن سفیان بن نبیح و واقدى، سفیان بن خالدبن نبیح ضبط کرده اند (سیره، ج ۲، ص ۶۱۹ و المغازى، ج ۱، ص ۵۳۱). ۴۰٫ ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۶۳۶ و واقدى، همان، ج ۱، ص ۱۷۲٫ ۴۱٫ به ترتیب پى نوشت فوق: همان، ص ۶۳۵ و همان، ص ۱۷۴٫ ۴۲٫ همان، ص ۵۱ و همان، ص ۱۸۴٫ ۴۳٫ همان، ص ۲۷۳ و همان، ص ۳۹۱٫ ۴۴٫ واقدى، همان، ج ۱، ص ۵۶۸٫ ۴۵٫ چگونه پیامبر به دیگر یارانش فرموده با اسیر گفت وگو کنند یا او را براى گفت وگو به مدینه دعوت کنند و وعده ریاست خیبر را به او بدهند، اما به عبدالله بن انیس فرموده است اسیر را نبینم؟! ۴۶٫ واقدى، همان، ج ۱، ص ؛۵۳۳ داستان بخشیدن عصا، در حرکت عبدالله بن رواحه هم تکرار شده است. ۴۷٫ همان، ص ۳۹۴٫ ۴۸٫ همان، ج ۲، ص ۶۸۶٫ ۴۹٫ از مجموع مطالبى که کتب شرح حال نوشته اند استفاده مى شود که در میان یاران پیامبر دو نفر عبدالله بن انیس نام داشته اند که نام هر دو هم در منابع تاریخى آمده است (ر.ک: ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۴۶۳ و واقدى، همان، ج ۱، ص ۱۱۷ و ۱۷۰). ۵۰٫ البته بخش هاى دیگرى از این رویداد و دیگر سریه ها را نیز عبدالله بن انیس گزارش کرده است ولى در آن ها مطلب غیر معقولى به چشم نمى خورد و شواهدى بر درستى آن وجود دارد. ۵۱٫ ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۶۱۸٫ در این کتاب در دو صفحه پیاپى دو تعبیر به کار رفته است که به نظر مى رسد با توجه به گستردگى لغات عرب و حروف تعدیه، معناى ((اصاب)) در این دو مورد با یکدیگر فرق کند. ۵۲٫ این محل در شش میلى خیبر بوده است (ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۶۱۸ و واقدى، همان، ج ۱، ص ۵۶۷). ۵۳٫ بلاذرى، همان، ج ۱، ص ۴۸۵٫ ۵۴٫ ر.ک: صالحى شامى، سبل الهدى و الرشاد (بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۴ق) ج ۶، ص ۱۱۲٫ ۵۵٫ جالب توجه است که برخى مورخان مى گویند: ((پیامبر این گروه را براى کشتن اسیر و یاران یهودىاش فرستاد)). در حالى که همراهى آنان با اسیر پس از رفتن اصحاب پیامبر به خیبر مطرح شد! ۵۶٫ گزارش این سفر از اضافات ابن هشام است و ابن اسحاق تنها در یک سطر به اصل آن اشاره مى کند. ۵۷٫ درباره زمان حرکت عبدالله بن رواحه نظریات دیگرى هم مطرح است. ابن خیاط، ابن حبیب و طبرسى آن را در رویدادهاى سال پنجم نوشته اند (تاریخ خلیفه، ص ؛۳۴ المحبر، ص ۱۱۹ و اعلام الورى، ج ۱، ص ۱۹۶) ولى این سخن درست نیست چون حرکت عبدالله پس از مرگ ابو رافع بوده (ر.ک: واقدى، همان، ج ۱، ص ۵۶۶) و ابو رافع هم پس از نبرد خندق یعنى اواخر سال پنجم کشته شده است (ر.ک: برخوردهاى پیامبر و یهودیان حجاز، ص ۱۳۹). به نظر نمى رسد در آخرین روزهاى سال پنجم این حرکت انجام شده باشد، چون آن گونه که براى پیامبر خبر آوردند اسیر در حال جمعآورى نیرو براى حمله به مدینه بوده و بعید است این کار در فرصت کوتاه، پس از مرگ ابورافع، یعنى روزهاى باقى مانده از سال پنجم، انجام شده باشد. ۵۸٫ واقدى، همان، ج ۱، ص ؛۵۶۶ ابن سعد، همان، ج ۲، ص ۷۰ و طبرى، همان، ج ۲، ص ۴۰۶٫ ۵۹٫ ر.ک: عامرى، همان، ج ۱، ص ۱۹۳ و واقدى، همان، ج ۱، ص ۳۷۴٫ ۶۰٫ واقدى، همان، ج ۱، ص ۵۶۶٫

منبع :   نشریه تاریخ اسلام شماره  ۲

مصطفى صادقى

 

زندگى علمى امام باقر (ع)

 امام باقر (علیه السلام) در زمانی که افزون بر نیم قرن از رحلت رسول اکرم (صلّى اللّه عليه و آله) گذشته و تنشهای فکری و عقیدتی، شدت بیشتری یافته است، مجال می یابد تا با تشکیل حوزه عظیم درسی به تصحیح اندیشه ها بپردازد.

مبارزه با اندیشه خوارج

خوارج گر چه پس از جنگ نهروان به شدت تضعیف شدند، ولی با گذشت زمان به تجدید قوا پرداخته و هوا دارانی یافته و بعدها به شورشها و حرکتهای اجتماعی دامن زدند.

یکی از میدانهای رویارویی امام باقر (علیه السلام) با اندیشه های منحرف، موضعگیریها و روشنگریهای آن حضرت در رویارویی با عقاید و مشی خوارج بود.

امام باقر (علیه السلام) در برخی از تعالیم خود می فرمود: به این گروه مارقه[1] باید گفت: چرا از علی (علیه السلام) جدا شدید، با این که شما مدتها سر در فرمان او داشتید و در رکابش جنگیدید و نصرت و یاری وی زمینه تقرب شما را به خداوند، فراهم می آورد.

آنها خواهند گفت: امیر المؤمنین (علیه السلام) در دین خدا حکم کرده است (یعنی در جنگ با معاویه حکمیت را پذیرفته است در حالی که نمی بایست شرعا حکمیت را بپذیرد) .

به آنان باید گفت: خداوند در شریعت پیامبر حکمیت را پذیرفته و آن را به دو مرد از بندگانش وانهاده است.آنجا که فرموده:

فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها ان یریدا اصلاحا یوفق الله بینهما[2]؛ هر گاه میان زن و شوهر اختلافی رخ نمود که احتمال دارد به جدایی منتهی شود، به انگیزه ایجاد سازش و همدلی میان آنها، یک مرد از جانب شوهر و یک مرد از جانب زن به عنوان حکم فرستاده شوند تا اگر بنای اصلاح باشد، خدا آنان راتوفیق عطا کند.

از سوی دیگر، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) در جریان بنی قریظه برای حکمیت، سعد بن معاذ را برگزید و او به آن چه مورد امضا و پذیرش خداوند بود، حکم کرد.

به خوارج باید گفت: آیا شما نمی دانید که وقتی امیر المؤمنین (علیه السلام) حکمیت را پذیرفت به افرادی که حکمیت بر عهده آنان نهاده شده بود فرمان داد تا بر اساس قرآن حکم کنند و از حکم خداوند فراتر نروند و شرط کرد که اگر حکم آنان خلاف قرآن باشد، آن را نخواهد پذیرفت؟ زمانی که کار حکمیت علیه علی (علیه السلام) تمام شد، برخی به آن حضرت گفتند: کسی را بر خود حکم ساختی که علیه تو حکم کرد!

امیر المؤمنین (علیه السلام) در پاسخ گفت: من به حکمیت کتاب خدا تن دادم، نه به حکمیت یک فرد تا نظر شخصی خودش را اعمال کند.

اکنون باید به خوارج گفت که در کجای این حکمیت، انحراف از حکم قرآن دیده می شود! با این که آن حضرت بصراحت اعلام کرد که: حکم مخالفت قرآن را رد می کند.[3]

در روایتی دیگر آمده است: فردی از خوارج مدعی بود که علی (علیه السلام) در جنگ نهروان به خاطر کشتن خوارج، گرفتار ظلم شده است.وی می گفت اگر بدانم که در پهنه زمین کسی هست که برای من ظالم نبودن علی (علیه السلام) را ثابت کند به سویش خواهم شتافت.به او گفتند که از میان فرزندان علی (علیه السلام) شخصی چون ابو جعفر، محمد بن علی می تواند تو را پاسخ دهد.

وی که از سردمداران خوارج بود، گروهی از بزرگان یارانش را گرد آورد و به حضور امام باقر (علیه السلام) رسید.

به امام باقر (علیه السلام) گفته شد اینان برای مناظره آمده اند.حضرت فرمود اکنون بازگردند و فردا بیایند.

فردای آن روز، امام باقر (علیه السلام) فرزندان مهاجر و انصار را گرد آورد و گروه خوارج نیز حضور یافتند.

امام باقر (علیه السلام) با حمد و ستایش خداوند، سخن آغاز کرد و پس از شهادت به وحدانیت خداوند و رسالت پیامبر اکرم (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود: سپاس خدای را که با اعطای نبوت به پیامبر اکرم، ما خاندان را کرامت بخشید و ولایت خویش را به ما اختصاص داد.ای فرزندان مهاجر و انصار! در میان شما هر کس فضیلتی از امیر المؤمنین علی (علیه السلام) می داند، بر جای ایستد و آن را بازگوید.

حاضران هر یک ایستادند و در فضیلت علی (علیه السلام) سخنها ایراد کردند.

با این زمینه و فضایی که امام باقر (علیه السلام) پدید آورد آن مرد که بزرگ خوارج آن محفل بشمار می آمد، از جای برخاست و گفت:

من فضایل و ارزشهای علی (علیه السلام) را بیش از این جمع آگاهم و روایتهای فزونتری را می دانم، ولی اینها مربوط به زمانی است که علی (علیه السلام) هنوز حکمیت را نپذیرفته، با پذیرش حکمیت کافر نشده بود.

سخن در فضایل علی (علیه السلام) به حدیث خیبر رسید، آنجا که پیامبر (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود: «لاعطین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله، کرارا غیر فرار، لا یرجع حتی یفتح الله علی یدیه

فردا، پرچم را به فردی خواهم سپرد که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند.بر دشمن هماره می تازد و هرگز از میدان نبرد نمی گریزد، او از رزم باز نمی گردد مگر با پیروزی و فتح خیبر.

در این هنگام امام باقر (علیه السلام) رو به جانب آن مرد کرد و فرمود:

درباره این حدیث چه می گویی؟

خارجی گفت: این حدیث حق است و شکی هم در آن نیست، ولی کفر پس از این مرحله پدید آمد .

امام باقر (علیه السلام) فرمود: آیا آن روز که خداوند علی را دوست می داشت، می دانست که او در آینده اهل نهروان را خواهد کشت یا نمی دانست؟

مرد گفت: اگر بگویم خدا نمی دانست، کافر شده ام، پس ناگزیر باید اقرار کنم که خداوند می دانسته است.

امام باقر (علیه السلام) فرمود: آیا محبت خدا به علی (علیه السلام) از آن جهت بوده که وی در خط اطاعت خدا حرکت می کرده یا به خاطر عصیان و نافرمانی بوده است!

مرد گفت: بدیهی است که دوستی خداوند نسبت به امیر المؤمنین علی (علیه السلام) ازجهت اطاعت و بندگی وی بوده است نه عصیان و نافرمانی. (در نتیجه محبت خداوند به علی (علیه السلام) بیانگر این است که علی (علیه السلام) تا پایان عمر در راه اطاعت خدا گام نهاده و هرگز از مسیر رضای او بیرون نرفته است و آنچه کرده وظیفه الهی او بوده است).

سخن که به اینجا رسید، امام باقر (علیه السلام) رو به آن مرد کرده و فرمود: اکنون تو در میدان مناظره مغلوب شدی، از جای برخیز و مجلس را ترک کن.

مرد از جای برخاست و آیه ای از قرآن را که بیانگر آشکار گشتن حق برای او بود زمزمه می کرد و اظهار داشت: «الله اعلم حیث یجعل رسالته».[4]

مبارزه با توهمات قدریه و جبریه

از جمله مسایل بحث انگیز معارف اسلامی که از دیر زمان، ذهن اندیشه وران و حتی عامیان را به پرسشهای مختلف بر می انگیخته، مسأله جبر و اختیار است.

در قرآن که محور تعالیم اسلامی است از یک سو حاکمیت مطلق الهی بر تمامی ابعاد و زوایای هستی به انسان یادآوری شده است، و از سوی دیگر اعمال و موضعگیری آدمیان در صحنه زندگی و در میدان کفر و ایمان، عمل خود آنان بشمار آمده است.

در برخی آیات می خوانیم: ما شاء الله لا قوة الا بالله [5]؛ خواست، خواست خداست و نیرویی جز به اتکای خدا وجود ندارد.

و ما تشاؤون إلا ان یشاء الله… [6]؛ شما چیزی را نمی خواهید مگر این که خداوند بخواهد.

تضل بها من تشاء و تهدی بها من تشاء[7] خداوند آن کس را که بخواهد به وسیله آیات قرآن گمراه می سازد و هر آن کس را که بخواهد هدایت می کند.

و از سوی دیگر در بعضی از آیات می خوانیم:

و ما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم…[8]؛ هر ناگواری که به شما برسد، نتیجه دستاوردهای خود شماست.

و لتجزی کل نفس بما کسبت و هم لا یظلمون[9]؛ هر فردی به وسیله آن چه خود کسب کرده و انجام داده است مجازات می شود و آدمیان مورد ستم واقع نخواهند شد.

و لا تزر وازرة اخری[10]؛ در نظام داوری حق، هیچ کس سنگینی بار دیگری را بر دوش نمی کشد.

هر یک از این دو دسته آیات، بیانگر بعدی از معرفت جامع دینی است، و نظر به تبیین حقیقتی خاص دارد و در صورتی که جایگاه هر یک از این آیات شناخته نشود، مثلا یک دسته مورد توجه قرار گیرد و دسته دیگر نادیده انگاشته شده، یا توجیه و تأویل شود، معرفت دینی به انحراف می گراید، چنان که در صدر اسلام، دور ماندگان از مکتب اهل بیت (علیهم السلام) به دلیل عدم آشنایی کامل با منطق وحی و عدم تسلط بر مجموعه آیات قرآن و ناآگاهی از شیوه جمع میان پیامهای آن، گرفتار افراط و تفریط شدند، گروهی به جبر گراییدند و دسته ای به تفویض کامل!

این جریانهای فکری هر چند در عصر امام صادق (علیه السلام) اوج بیشتری یافت، ولی خیزشهای آن در عصر امام باقر (علیه السلام) نمایان شد.

امام باقر (علیه السلام) در رد نظریه جبر مطلق و اختیار مطلق می فرمود:

لطف و رحمت الهی به خلق، بیش از آن است که آنان را به انجام گناهان مجبور سازد، و سپس ایشان را به خاطر کارهایی که به اجبار انجام داده اند عذاب کند! از سوی دیگر خداوند قاهرتر و نیرومندتر از آن است که چیزی را اراده کند و تحقق نیابد.

از آن حضرت سؤال شد که مگر میان جبر و اختیار، جایگاه سومی وجود دارد؟ امام باقر (علیه السلام) فرمود: آری میان جبر و اختیار مجالسی گسترده تر از فضای آسمانها و زمین هست.[11]

راوی حدیث همانند این بیان را به امام صادق (علیه السلام) نیز نسبت داده است.

موضعگیری علیه دروغپردازان و غالیان

ضعف فرهنگ جامعه، همواره دو نتیجه تلخ را به همراه دارد: افراط یا تفریط! این دو آفت در حکومت امویان و مروانیان، جامعه را بشدت رنج می داد.

برخی از مردم تحت تأثیر محیط و شگردهای تبلیغی دستگاه حکومتی، از خاندان رسالت تا آنجا فاصله گرفتند که به ایشان توهین کرده و ناسزا می گفتند.و در مقابل، گروه دیگری از مردم به انگیزه موضعگیری علیه حکومت و یا انگیزه های دیگر، در تعظیم جایگاه اهل بیت (علیهم السلام)، تا بدان جا افراط می کردند که ائمه معصومین (علیهم السلام) ناگزیر با آنان به مواجهه و مبارزه می پرداختند .

با توجه به امکانات محدودی که در اختیار امامان (علیهم السلام) قرار داشت، آنان برای ارتباط با شیعیان و تبیین مواضع حق برای ایشان، دشواریهای مهمی داشتند و عناصر فرصت طلب از این خلأ در جهت منافع شخصی خود سود جسته، شیفتگان خاندان رسالت را با روایات ساختگی و دروغ به انحراف می کشاندند.

در روایتی از امام صادق (علیه السلام) هفت تن به عنوان عناصر فرصت طلب و دروغپرداز معرفی شده اند:

1 – مغیرة بن سعید

2 – بیان

3 – صائد

4 – حمزة بن عماره بربری

5 – حارث شامی

6 – عبد الله بن عمر و بن حارث

7 – ابو الخطاب.[12]

در روایتی دیگر از امام ابو الحسن الرضا (علیه السلام) آمده است: «بیان» ، بر علی بن الحسین (علیه السلام) دروغ می بست و خداوند حرارت آهن را به او چشانید و کشته شد.مغیرة بن سعید بر امام باقر (علیه السلام) دروغ می بست، او نیز کشته شد و به کیفر رسید و…[13]

هشام بن حکم از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است:

مغیرة بن سعید از روی عمد و غرض ورزی بر پدرم (امام باقر علیه السلام) دروغ می بست.یاران مغیرة در جمع اصحاب امام باقر (علیه السلام) می آمدند و نوشته ها و روایات را از ایشان می گرفتند و به مغیره می رساندند، و او در لابلای آن نوشته ها مطالب کفر آمیز و باطل را می افزود و به امام باقر (علیه السلام) نسبت می داد و آنان را امر می کرد تا آن مطالب را به عنوان آرای امام در میان شیعه رواج دهند.پس آن چه از مطالب آمیخته به غلو در روایات امام باقر دیده شود، افزوده های مغیرة بن سعید است.[14]

امام باقر (علیه السلام) از وجود چنین عناصر نا سالمی، کاملا آگاهی داشت و در هر فرصت به افشای چهره آنان و انکار بافته های ایشان می پرداخت.

وی درباره مغیرة می فرمود: آیا می دانید مغیرة مانند کیست؟ مغیره مانند بلعم است که خداوند در حق وی فرمود:

الذی آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین[15] ما آیات خود را به او عطا کردیم ولی او به عصیان گرایید و پیرو شیطان گشت و در زمره گمراهان جهان قرار گرفت.[16]

از این روایت استفاده می شود که مغیرة در آغاز گمراه نبوده، بلکه در جمع شیعه جایگاهی ارزشمند داشته، ولی در مراحل بعد گرفتار کجروی و غلو شده و فرقه مغیریه را بنیان نهاده است.

مغیرة بن سعید، درباره خداوند قائل به تجسیم بود و سخنان غلو آمیز درباره علی (علیه السلام) می گفت.[17] درباره او گفته اند که بعد از وفات امام باقر (علیه السلام)، مدعی امامت شد و بعدها ادعای نبوت نیز کرد.[18]

«بیان» از دیگر چهره های افراطگر و غالی است.

درباره وی گفته اند که به الوهیت علی بن ابی طالب (علیه السلام) و حسن بن علی (علیه السلام) و حسین بن علی (علیه السلام) و محمد بن حنفیه و سپس ابو هاشم (فرزند محمد بن حنفیه) قائل بوده، و خود را مصداق آیه هذا بیان للناس می دانسته است.[19]

او تا بدان جا به انحراف گراییده که برای خویش مدعی نبوت و رسالت نیز شده است.[20]

امام باقر (علیه السلام) درباره او فرمود: «خداوند لعنت کند بیان تبان[21] را، زیرا وی بر پدرم (علی بن الحسین، زین العابدین علیه السلام) دروغ می بست.من شهادت می دهم که پدرم (علی بن الحسین) بنده صالح خدا بود.[22]

در روایتی دیگر از امام باقر (علیه السلام) این سخن نقل شده است: خداوندا! من از مغیرة بن سعید و بیان به درگاه تو تبری می جویم.[23]

حمزة بن عماره بربری، از دیگر منحرفانی است که تحت لوای اعتقاد به امامت علی (علیه السلام) و ائمه، به تحریف اندیشه ها پرداخته است.

او از اهل مدینه بود و محمد بن حنفیه را تا مرتبه الوهیت بالا برد، و گروهی از مردم مدینه و کوفه پیرو او شدند.امام باقر (علیه السلام) از او تبری جسته و وی را لعنت کرده است.[24]

ابو منصور عجلی، افراطگر و منحرف دیگری است که در عصر امام باقر (علیه السلام) باافکار غلو آمیز و آرای ساختگی خود، پیروانی برای خویش گرد آورد که با نام «منصوریه» یا «کسفیه»[25] شهرت یافتند.

امام باقر (علیه السلام) ابو منصور را به طور رسمی طرد نمود، ولی وی پس از وفات آن حضرت مدعی شد که امامت از امام باقر (علیه السلام) به وی منتقل شده است.[26]

غالیان و افترا زنندگان به ائمه، خطوط مختلفی را دنبال می کرده اند.

برخی از آنان در پی انگیزه های سیاسی، تلاش می کرده اند تا امام باقر (علیه السلام) را مهدی موعود معرفی کنند.ولی امام باقر (علیه السلام) در رد آنان می فرمود:

گمان می کنند که من مهدی موعودم، ولی من به پایان عمر خویش نزدیکترم تا به آنچه ایشان مدعی هستند و مردم را به آنان می خوانند.[27]

گروهی دیگر از این گروهها، راه تندروی و غلو را در امر ولایت و مقام ائمه در پیش گرفته بودند که امام باقر (علیه السلام) در رد ایشان می فرمود:

ای گروه شیعیان! خط میانه باشید تا تندروان از تندروی خویش نادم شوند و به شما اقتدا نمایند، و جویندگان راه و حقیقت به شما ملحق گردند.

فردی از انصار به امام عرض کرد: تندروان و غالیان چه کسانی هستند؟

امام فرمود: غالی و تندرو آن کسانی هستند که به ما اوصاف و عناوین و مقاماتی را نسبت می دهند که خودمان آن اوصاف را برای خویش قایل نشده ایم.آنان از ما نیستند و ما هم از ایشان نیستیم…

سپس آن حضرت چنین ادامه داد: به خدا سوگند، ما از سوی خدا برائت و آزادی مطلق به همراه نداریم، و میان ما و خدا خویشاوندی نیست، و بر خداوند حجت و دلیلی در ترک تکلیف و وظایف نخواهیم داشت.ما به خداوند تقرب نمی جوییم، مگر به وسیله اطاعت و بندگی او.

پس هر یک از شما که مطیع خداوند باشد، ولایت و محبت ما به حال او ثمر بخش است، و کسی که اهل معصیت باشد، ولایت ما سودی به حالش نخواهد داشت.هان، دور باشید از گول زدن خویش وگول خوردن به وسیله غالیان![28]

پدیدآور: ترابی، احمد

منبع: زندگی سیاسی امام باقر (علیه السلام)

پی نوشت ها:

[1] . «مارقه» به گروه خوارج اطلاق شده است، زیرا آنان از زیر بار بیعت خود با علی (ع) خارج شدند، و علی (ع) در خطبه شقشقیه به این جهت درباره ایشان گفت: «و مرقت اخری» .نهج البلاغه، خطبه 3.

[2] . نساء/ 35.

[3] . احتجاج طبرسی 2/ 324.

[4] . الکافی 8/349، بحار 21/ 26.

[5] . کهف/ 39.

[6] . انسان/76، تکویر/ 81.

[7] . اعراف/ 155.

[8] . شوری/ 30.

[9] . جاثیه/ 22.

[10] . انعام/164، اسراء/15، زمر/39، فاطر/ 18.

[11] . عن ابی جعفر و ابی عبد الله (ع) قالا: إن الله ارحم بخلقه من ان یجبر خلقه علی الذنوب ثم یعذبهم علیها و الله اعز من ان یرید امرا فلا یکون، قال: فسئلا (ع) هل بین الجبر و القدر منزلة ثالثة؟ قالا: نعم أوسع مما بین السماء و الارض.اصول کافی 1/باب الجبر و القدر، حدیث 9.

[12] . اختیار معرفة الرجال، جزء 4/302، حدیث 543.

[13] . همان، حدیث/ 544.

[14] . اختیار معرفة الرجال، جزء 3/225، حدیث 402.

[15] . اعراف/ 175.

[16] . تفسیر العیاشی 2/42، اختیار معرفة الرجال 228، حدیث 406، بحار 46/ 322.

[17] . تاریخ طبری 5/456، الکامل فی التاریخ 4/209-207.

[18] . الفصل فی الملل و الأهواء و النحل 2/14-13.

[19] . تاریخ طبری 5/457، الکامل فی التاریخ 4/ 209.

[20] . فرق الشیعة 34.

[21] . «تبان» به معنای علاف و کاه فروش است.

[22] . اختیار معرفة الرجال 301.

[23] . طبقات ابن سعد 5/ 237.

[24] . فرق الشیعة 28-27.

[25] . «کسفیه» نامیده شدند، چون می گفتند: «ان علیا هو الکسف الساقط من السماء» .

[26] . فرق الشیعه 38، الفصل فی الملل و الاهواء و النحل 2/ 14.

[27] . سیر اعلام النبلاء 4/407، تاریخ ابن عساکر 15/ 357.

[28] . اصول کافی 2/ 75.