بزهکاری جوانان

نوشته‌ها

جرم و خانواده

مقدمه

جرم، یک پدیده همگانی و فراگیر است. در هر جامعه‌ای حضور دارد و امکانات فراوانی را به‌ خود اختصاص داده است. هیچ جامعه و مردمی در سطح جهان یافت نمی‌شود که درگیر قضایای مجرمانه نباشد و از وجود آن متضرر نگردد. به‌ خاطر همین ویژگی عام است که اقدامات متفاوت نسبت به‌ آن انجام می‌گیرد.

در طول تاریخ، تلاش‌های زیادی صورت گرفته است تا راهکارهای مناسب جهت از بین بردن رفتارهای جرم‌زا یا محدود کردن و کاهش آن در جامعه ابداع گردد. نظریه‌های فراوانی مطرح گردیده، اما هیچ کدام نتوانسته است بشر را به‌ هدف خود نزدیک سازد.

جرایم متنوع با شیوه‌های متفاوت در تمام جوامع رخ می‌دهد که سیاست‌های جنایی دولت‌ها قادر به‌ مهار یا کنترل آن نمی‌باشد، که در حقیقت این وضعیت، حکایت از ناموفق بودن حقوق جزا دارد. اما این به‌ آن معنا نیست که ارگان‌های مسئول، ناامید گردند و تسلیم خواست مجرمان شوند.

این مساله به‌ حدی عمیق است که بعض اندیشمندان را متقاعد ساخته تا اظهار نمایند: وقوع جرم در جامعه، یک پدیده طبیعی است. ما از وقوع جرم در جامعه نباید تعجب کنیم، بلکه از نبود آن در جمعی از مردم باید شگفت زده شد.

بعض دیگر برای جرم، کارکردهای ویژه برشمرده‌اند و معتقدند که جرم موجب نظم در جامعه می‌شود، دولت‌ها را با‌ کاستی‌ها آشنا می‌سازد و اقتدار آن را به‌ همراه دارد، اندیشه‌ها را توسعه می‌بخشد، جنب و جوش را در جامعه موجب می‌گردد، اخلاق را تعریف می‌کند و دامنه آن را معین می‌سازد و ده‌ها موارد دیگر را کار ویژه جرم دانسته‌اند.

حال که جرم، جزء زندگی انسان است و بخشی از حیات جمعی را تشکیل می‌دهد، باید دید که چگونه با آن کنار آییم؟! آنچه مسلم به‌ نظر می‌رسد نارضایتی بزه‌دیده‌ها از ارتکاب بزه بر علیه خود می‌باشد. به‌ همین خاطر طرح دعوا و درخواست رسیدگی از طریق مراکز قضایی انجام می‌شود.

اما بزهکاران از ارتکاب آن خوشنود‌ند و در بسیاری از موارد، ممکن است خود را مقصر هم ندانند. ولی صرف دادخواهی از طریق مراجع قضایی کافی نیست. جرم، تهدیدی علیه امنیت و آسایش همگانی است و اقدامات جمعی را می‌طلبد.

یکی از بهترین راه‌های علت‌یابی و شناسایی، خاستگاه جرم می‌باشد. بر اساس تحقیقات انجام شده، خانواده در این میان، جایگاه خاص و موقعیت ویژه دارد. هم می‌تواند موجب تربیت سالم گردد و هم می‌تواند در گسترش جرم و توسعه آن تاثیرگذار باشد.

به‌ علت این که بین خانواده و جرم رابطه فشرده و مستقیم وجود دارد، نمی‌شود از کنار آن بی‌تفاوت گذشت. لذا در این پژوهش تلاش شده که میزان دخالت خانواده‌ها در پرورش مجرمان کاوش شود و راهبردهای کاهش یا جلوگیری از آن نیز مورد مطالعه قرار گرفته و عرضه گردد.

به‌ امید این که این اقدام ناچیز، کمکی باشد برای پیشرفت و سازندگی بخش انسانی جامعه توفان‌زده افغانستان، تا در راستای این مطالعات روش‌های همزیستی مسالمت‌آمیز شناخته شده و به‌ آرامش مردم ما کمک کند.

مفاهیم کلی و نظرگاه خاص

یک: مفهوم جرم

جرم در لغت به‌ معنای قطع کردن یا چیدن میوه نارس از درخت آمده و بعد به‌ هر گونه اکتساب و تحصیل امر نامشروع به‌‌کار رفته، و بر اثر کثرت استعمال در «کسب ناملایمات» این مفهوم را به خود گرفته، به‌ همین دلیل به‌ گناه، «جرم» گفته می‌‏شود، و نیز جرم به‌ هر کار ناخوشایندی گفته شده است، و همچنین به‌وادار کردن کسی به‌ گناه نیز اطلاق می‏‌شود، و از آن‌جا که انسان در ذات و فطرت خود پیوندی با معنویت و پاکی دارد، انجام گناهان او را از این پیوند الهی جدا می‏‌سازد.

جرم و مشتقات آن در ۵۹ آیه از آیات قرآن کریم به‌‌ کار رفته که در همه موارد در همان معنای متبادر در ذهن، یعنی گناه و جنایت استعمال شده است.

از لحاظ اصطلاحی، جرم به‌ هر فعل و ترک فعل مخالف نهی الزامی قانونگذار که بر آن کیفر مترتب گردد اطلاق گردیده است. در جای دیگر به‌ معنای عمل یا رفتار غیر قانونی که انجام آن مستوجب کیفر باشد آمده است.

از نظر حقوق جزای عمومی: «هیچ عملی، جرم شمرده نمی‌شود مگر به‌ موجب قانون»؛ یعنی اصل قانونی بودن جرم در جمیع احوال مورد نظر قانونگذار بوده و مکلف تا وقتی که عمل او در قانون جرم‌انگاری نشده باشد در ارتکاب آن کمال آزادی را خواهند داشت.

به‌ همین خاطر حقوقدانان معتقدند که اگر بنا باشد عملی جرم تلقی گردد، باید سه عناصر و ارکان قانونی، مادی و معنوی در عمل مجرمانه حضور داشته باشد، تا امکان محکومیت مرتکبان فراهم گردد:

«بدین ترتیب در مفهوم حقوقی و قضایی که بر مبنای اصل قانونی بودن جرم و مجازات است، حقوق و آزادی‌های فردی در برابر جامعه بهتر حمایت می‌‌شود. در مفهوم واقعی جرم، ماهیت و خطر اجتماعی اشخاص در معرض خطر ارتکاب جرم مطرح است نه‌ شدت و اهمیت جرم معین.»

از این لحاظ است که تدابیر امنیتی فردی و اجتماعی نسبت به‌ کسانی که در آینده ممکن است مرتکب جرم گردد و برای جامعه خطر آفرین باشد مطرح است و برای سالم‌سازی فضای زندگی، تلاش می‌شود که این تدابیر عاقلانه و سازگار با موازین شرعی اندیشیده شود تا تاثیر آن در زندگی محسوس و فراگیر باشد.

دو: مفهوم خانواده

از نظر لغوی و اصطلاحی: خانواده، کوچک‌ترین گروه اجتماعی در جامعه است که شامل پدر، مادر و فرزندان می‌باشد. در معنای استعاری خود: خانواده به‌ مجموعه چیزهایی که پیوند مشترک دارند یا از یک اصل و ریشه هستند اطلاق می‌گردد، مثل خانواده‌های زبان‌های هند و اروپایی، خانواده رسانه‌های جمعی یا خانواده فرهنگ و نظیر آن.

در ترمینولوژی حقوق نیز آمده که به: «واحد حقوقی و اجتماعی که لااقل از یک زن و یک مرد با رابطه زوجیت مشروع پدید آمده باشد» خانواده گفته می‌شود.

در اصطلاح غربی: خانواده، از نخستین «نظام نهادی» عمومی و جهانی است که برای رفع نیازمندی‌های حیاتی و عاطفی انسان و بقای جامعه ضرورت تام دارد و از همه نهادهای اجتماعی طبیعی‌تر و خودی‌تر است. خانواده در عین حال که کوچک‌ترین واحد اجتماعی است، هسته اصلی جامعه، مبنا و پایه هر اجتماع بزرگ است.

باید توجه داشت که اختلاف چندانی در این تعریف‌ها دیده نمی‌شود، بداهت موضوع در حدی است که اصلاً نیازی به‌ تعریف ندارد.

لذا در قوانین مدون وقتی بحث از حقوق خانواده مطرح می‌شود، قانونگذار بدون هیچ درنگی اقدام به‌ وضع قانون می‌کند. چون به‌ مفهوم عرفی خانواده اکتفا کرده و برداشت او این است که همه به‌ معنای خانواده آشنایی کافی دارند.

لذا بداهت موضوع مقتضی است که اصلاً سراغ تعریف نرویم و خود را در این وادی گرفتار نسازیم و با توجه به‌مفهوم متعارف آن پیرامون موضوع سخن گوییم.

سه: نظرگاه خالص

جرم، رفتاری است که باعث شکستن هنجارها و باورهای جامعه می‌گردد، اقدامات تربیتی، پیشگیرانه و تامینی قانونگذار عکس‌العمل و پاسخگویی به‌ هنجارشکنی مجرمان می‌باشد.

درگذشته‌های دور، عکس‌العمل‌ها و بازتاب جرایم بسیار شدید بود. گذر زمان و ارتقای سطح آگاهی انسان‌ها موجب شده برخوردها متعادل گردیده و به‌ سوی برگرداندن مجرمان به‌ آغوش جامعه سمت و سو پیدا کند.

بزهکاری، فرایند متحولی را پشت سر می‌گذارد. به‌ دور از پایداری و یکنواختی می‌باشد. به‌ خاطر همین ویژگی، حقوقدانان حاضر نیستند که جرم را تعریف کرده و معیارهای برای آن معین سازند. مشکل دیگر در نوع نگرشی است که نسبت به‌ عمل‌های بزهکارانه می‌شود.

یک رفتار ممکن است از دیدگاه فرد یا گروهی جرم باشد، ولی از نظرگاه خود مرتکبان، خلاف یا تجاوز تلقی نگردد. البته ممکن است توجیهات هیچ کدام منطقی نباشد و دلیلی برای دست یازیدن به‌ موارد ممنوعه نگردد، ولی به‌ هر حال موجب پیدایش شک می‌شود.

اما باید اذعان داشت که هر نوع تصمیمات مقتضی به‌ ایجاد نظم و استواری زندگی اجتماعی کمک می‌کند و ضرورت‌های حیاتی جامعه می‌طلبد که قانون وضع شود و با متمردان برخورد جدی صورت گیرد.

پا فشاری روی موازین قانونی، به‌ این علت است که قانون جزا، نمایانگر اقتدار، حاکمیت و استقلال کشور است. دولت‌ها با اعمال قوانین جزایی اظهار وجود می‌نمایند و در قلمرو خود هر نوع شیوه‌ای را که در تضاد و نقض حاکمیت تلقی شود تحمل نمی‌نماید.

به‌ همین خاطر است که در یک پرونده کیفری، حتی اگر زیان‌دیده از حقوق خود منصرف شود و ختم دادرسی را خواستار گردد، دولت کوتاه نمی‌آید و تا تبرئه یا به‌ کیفر رساندن مرتکبان به‌ رسیدگی جزایی ادامه می‌دهد.

خاستگاه یا عوامل پیدایش جرم

در زندگی انسان، عوامل فراوان و انگیزه‌های متعدد برای در پیش گرفتن راه خلاف، ارتکاب قبایح، جنحه، سرقت و منورهای متقلبانه جهت تحصیل اموال نامشروع وجود دارد، حقوقدانان به‌ طور کلی به‌ عواملی محیطی چون خانواده، مدرسه، محل کار و … اشاره داشته و خیزش‌گاه جرایم را در آنجا معرفی می‌نمایند.

به‌ تناسب موضوع، بنا دارم در این نوشته روی محیط خانواده درنگ نمایم و این که مهمترین بخش زندگی انسان از آن‌جا شروع می‌شود.

خانواده، محلی است که کودکان، نخستین لحظه‌های حیاتی خود را از آنجا شروع می‌نمایند. تولد، یک واقعه مهم و منشای آثار حقوقی فراوان می‌باشد. کودک وقتی چشم به‌ جهان گشود، بیشترین نگاه‌های او به‌ چهره والدین می‌افتد.

هر چه روند رشد ادامه پیدا می‌نماید، عکس‌العمل‌های بیشتری از کودک نمایان می‌شود و پاسخ‌های بهتری به‌ درخواست‌های بزرگترها می‌دهد. به‌ همین لحاظ کارشناسان امور تربیتی عقیده‌مندند که: «کودک در اوایل وجود، هنوز شکل نگرفته و برای هر یک از سعادت و شقاوت قابلیت دارد.

می‌تواند یک انسان کامل گردد و می‌تواند به‌ صورت یک حیوان پست و فرومایه در آید. سعادت و شقاوت آینده هر فردی، به‌ کیفیت پرورش او بستگی دارد. و این کار بزرگ، بر عهده پدر و مادر نهاده شده است.»

در توصیه‌های امیرالمؤمنین(علیه السلام) به‌ فرزند خود امام حسن(علیه السلام) آمده: قلب نوجوان چونان زمین کاشته نشده، آماده پذیرش هر بذری است که در آن پاشیده شود: «وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالأَرْضِ الْخَالِیَهِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْ‏ءٍ قَبِلَتْهُ»؛

به‌ خاطر این خصوصیات، حقوقدانان سن مجرمیت را مورد بحث قرار داده‌اند و هشدارهای لازم را متذکر شده‌اند.

الف) سن مجرمیت

یکی از عوامل مجرمیت، مربوط به‌سن می‌باشد. تحقیقات نشان می‌دهد که: «بیشترین جرایم، در دوران بلوغ و جوانی بین سنین ۱۵ تا ۲۵ سالگی انجام می‌پذیرد.

حرکت به‌ سوی کهولت، نرخ مجرمیت را تنزل می‌دهد و پیری تقریباً دوران سکون بزهکاری است، هر چند نمی‌توان پیری را منجزاً دوره پایان مجرمیت دانست.

مطالعات آماری در زمینه اهمیت بزهکاری در مراحل مختلف زندگی نشان می‌دهد که بحرانی‌ترین دوران برای ارتکاب جرم، سنین جوانی است و به‌ خصوص دوره بلوغ اهمیت فراوانی دارد.»

این تحقیقات پیام هشدار‌دهنده دارد. مخاطب آن، محیطی است که جوانان در آن زندگی می‌نمایند که تجسم عینی آن، دو نهاد مهم خانه و مدرسه است. جوانان بیشترین ساعات عمر خود را در این دو مرکز مهم تاثیرگذار سپری می‌نمایند و از فضای حاکم بر آن، کپی‌برداری یا به‌ عبارتی تقلید خواهند کرد.

لذا به‌ طور اطمینان می‌توان گفت: اگر بزرگ خانواده می‌خواهد به‌ رفتار دوران جوانی خود نظری افکنده و آن را مورد تجزیه قرار دهد و متوجه شود که چه اعمالی درست یا نا درستی را مرتکب شده بود، به‌ رفتار کنونی فرزند نوجوان خود به‌ دقت نظاره نمایند.

بدون شک فرزندان، کپی عملکردهای را به‌ نمایش می‌گذارند که کمتر با گذشته بزرگترها تفاوت دارد. گذر زمان، پیشرفت وسایل زندگی و مدرن شدن شیوه حیات اجتماعی، نقش‌های خود را ایفا خواهند کرد، اما تا آن حد نمی‌‌تواند که به‌ کلی گذشته و حال را دگرگون سازد.

برای نمونه پدری که در گذشته و در سنین جوانی بازی اسب چوبی را پشت سر نهاده و در یک فضای کاملاً متفاوت با دوره زندگی او و فرزندش ناخودآگاه و بدون تماشای آن منظره بر اسب چوبین خود نهیب می‌زند حاکی از همین ارتباط عمیق است!

ب) ضعف خانواده

شکل‌گیری شخصیت بزهکار، متاثر از دو عوامل دورنی (ویژگی فردی و استعداد) و بیرونی یعنی تاثیر محیط اجتناب‌ناپذیر، مثل اثر خانواده اصلی، مسکن و همسایگی خواهد بود. خانواده، نقش اساسی در شکل‌گیری شخصیت بزهکار ایفا می‌کند.

پژوهش‌های متعددی ثابت کرده‌اند وقتی که فسادی موجب بروز اختلال در عمل طبیعی خانواده نسبت به‌ طفل شود، در غالب موارد و پس از مدتی، شاهد بروز بزهکاری خواهیم بود. نفوذ خانواده اصلی در شکل‌گیری شخصیت کودک بزهکار، گاه به‌ طور مستقیم و گاه غیر مستقیم صورت می‌گیرد.

به‌ عبارت دیگر، پیدایش شخصیت و منش مجرمانه در اطفال، گاه به‌ صورت درونی و زمانی هم بر نحوی بیرونی می‌باشد.

اگر به‌ طور دقیق بخواهیم به‌ نمونه‌های داخلی یادگیری خشونت کودکان اشاره کنیم، می‌توانیم به‌ خشونت‌های که در داخل خانواده‌های بحرانی و مساله‌دار وجود دارد اشاره کرد و نیز به‌ استعداد یادگیری یا اکتسابی که کودکان از راه تقلید عمل بزهکارانه والدین خود فرا می‌گیرند یاد نمود.

کودکان قادرند همه چیز را از بزرگترها، مخصوصاً والدین خود الگوبرداری کرده و سر مشق زندگی خود قرار دهند. حال وضعیت بستگی به‌ اوضاع داخلی خانوارها دارد که تا چه میزانی گزینه‌های صحیح را برای زندگی داخلی خود گزیده‌اند و یا راه‌های نادرست و شیوه‌های ناسالم را انتخاب کرده‌اند.

و اگر بخواهیم به‌ عوامل بیرونی (که در تکوین شخصیت مجرمانه کودکان اثرگذار بوده و بخش قابل توجه اخلاق و منش آدمی را می‌سازد) اشاره کنیم باید بگوییم این عوامل عبارت است از:

رها کردن کودک از زمان ولادت و عدم مراقبت‌های مستمر از آن؛

جدایی مادر از کودک بر اثر قوه قهریه؛

غیبت پدر در زمانی که قدرت او باید قدرت مادر را تعدیل کند؛

فاق بین والدین که به‌ حد وخامت گراییده باشد؛ و

افراط در اغماض نظر یا خشونت از طرف والدین.

خانوار‌ها نباید از تاثیر شگرف محیط خانواده روی فرزندان خود غافل باشند. بدون تردید در سنین جوانی الگوپذیری، عشق‌ورزی، مدل‌یابی در نوجوانان، فوق‌العاده و اشباع‌ناپذیر است؛ و با توجه به‌ مواجهه‌های زندگی، یکی دنبال فوتبالیست‌ها و قهرمانان این عرصه می‌روند، یکی سراغ رجال مذهبی را می‌گیرند، یکی رجال سیاسی دوران معاصر را الگوی خود قرار می‌دهند، یکی به‌ سخن‌رانان و گویندگان مشهور دل می‌سپارند، تعداد دیگر از بازیگران نقش‌های سینمایی لذت می‌برند و بخش قابل توجهی هم رفتارها و عملکردهای والدین خود را سر مشق قرار خواهند داد. در این صورت است که نقش خانواده‌ها به‌ طور برجسته خود را نشان می‌دهد.

ج) گسستگی خانواده

خانواده‌ها گاهی پیوسته و متحدند و زمانی نیز مواجه به‌ ازهم‌پاشیدگی و متلاشی می‌شوند. هر کدام از این وضعیت‌ها، پیامدهای خاص خود را خواهند داشت. خانواده‌های که در آن روابط میان اعضا قطع نشده است، معروف به‌ خانواده‌های پیوسته هستند.

در این خانواده‌ها، روابط عاطفی شدید میان والدین و فرزندان بر قرار است. تنش‌های مختلف نادر و احساس ایمنی فراوان دیده می‌شود.

در چنین خانواده‌هایی اگر فرزند دچار اشکالات روانی و یا جسمی نباشد و یا این اختلالات در حدی جدی ایجاد نگردد، می‌توان امیدوار بود که گرایش‌های انحرافی و من جمله جرم کمتر مجال ظهور خواهند داشت، البته نباید نادیده انگاشت که این همبستگی باید قلبی و واقعی باشد، نه‌ اجباری و تصنعی.

اما اگر ملاحظه شود که خانواده‌ای دچار تنش شده و انفکاکی میان اعضای آن روی داده است، چنین خانواده‌ها را اصطلاحاً، خانواده‌ای از هم گسسته می‌نامند.

در این گونه خانواده که یا به‌ طور کامل والدین جدا از فرزندان هستند و یا علی‌رغم وجود کانون خانوادگی، تنش‌های متعدد در روابط افراد خانواده وجود دارد، احساس ایمنی دچار تردید خواهد شد، عصیان و سرکشی به‌ شکل خودآگاه یا ناخودآگاه زمینه انحرافات بعدی را فراهم می‌سازد.

بنابراین گسست خانواده و از هم پاشیدگی آن، خطری بزرگی است. اگر وقایعی مثل طلاق، مرگ، اعتیاد یا محکومیت‌های قضایی پیش آید کانون مهر و محبت خانوار دچار آشفتگی شده و تربیت فرزندان را به‌ چالش می‌کشاند. به‌ همین خاطر چنین خانواده‌هایی، کانون فساد و مرکز رشد ناهنجاری اجتماعی خواهد بود.

د) فقر خانواده

فقر، یکی از علل وقوع جرم است. نه‌ این که تمام فقرا مجرم باشند. آدم فقیر در زندگی خود ناکامی می‌بیند. کسی که یک خواسته‌ای دارد و جامعه به‌ آن نمی‌دهد، به‌ تدریج روحیه‌ای ضد اجتماعی پیدا خواهد کرد.

از نظر جرم‌شناسی وقتی در جامعه بی‌عدالتی است، طبقات اجتماعی پدید می‌آید، بین این طبقات فاصله‌ها رو به‌ فزونی می‌نهد. فقرا سیر نزولی یافته و اغنیاء شتاب صعودی را طی می‌نمایند.

این پدیده اثر بسیار مخرب روی افراد می‌گذارد و موجب عقده حقارت برای بخشی از اعضای خانواده‌های تهی‌دست می‌شود.

جرم‌شناسان در تحلیل خود، از عامل و انگیزه استفاده می‌کنند. باید بین علت، سبب، شرایط، عوامل و انگیزه‌ها فرق بگذاریم و تفاوت را به‌ دست آوریم. همیشه، علت خالق جرم است، عامل پرورش‌دهنده، علت است، فقر علت جرم نیست بلکه عامل پرورش‌دهنده می‌باشد.

فقر باعث تباهی است. موجب کاهش ارزش و اعتبار انسان می‌گردد، تا جایی که جایگاه افراد را در جامعه متزلزل می‌سازد.

شاید به‌ همین علت است که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: چه بسیار نزدیک است که فقر، کفر باشد. «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم): کَادَ الْفَقْرُ أَنْ یَکُونَ کُفْرا».

حتی در جرم‌شناسی یکی از نظریه‌های مطرح «نابهنجاری» است و یکی از دلایل نابهنجاری، محرومیت نسبی دانسته شده است. کارشناسان نگاشته‌اند:

«اختلاف میان فقر و ثروت، در تعیین نرخ جرم مهم است. به‌ عنوان مثال در منطقه‌ای شدیداً فقیر یا شدیداً ثروتمند، باید انتظار داشت که تفاوت‌‌هایی آشکار که ناامیدی و یأس و در نتیجه نرخ‌های بالای جرم را دارا می‌باشد.»

با این همه باید توجه داشت که فقر خانواده بدون تاثیر در بروز رفتار مجرمانه‌ای افراد نیست، اگر بنا باشد سلامتی متعارف در جامعه حاکم گردد، لازم است که حرکت‌های راهبردی فقرزدایی نیز در دستور کار کارگزاران امور جامعه قرار گیرد.

هـ) کوتاهی تربیتی و آموزشی خانواده

جرم‌شناسان چون لومبروزو و سلدون تاکید داشتند که علت اصلی ارتکاب جرم در افراد مجرم، وجود نوع ژن بزهکاری یا نوع ویژگی موروثی در ساختار جسمانی آنها است. اما این نظریه به‌ مرور زمان افول کرده و از گردونه اعتبار خارج گردیده است.

جرم‌شناسان کنونی سعی دارند که از طریق مطالعات خانوادگی، دوقلو‌ها و فرزند خواندگی علت ارتکاب افراد به‌ جرم را ردیابی نمایند.

هر چند که بر اساس تحقیقات و آمارهای اعلام شده، نرخ جرم در خانواده‌های مجرم بالا است و فرزندان مجرمان، ارتکاب جرم را از طریق والدین خود می‌آموزند، اما دلیل عمده، وجود ژن بزهکاری یا ارثی بودن آن نیست. بلکه ممکن است علت سومی در کار باشد.

یعنی ممکن است والدین و فرزندان به‌ خاطر طبقه اجتماعی، بیکاری و یا عدم آموزش و تحصیلات به‌ سوی ارتکاب جرم کشیده شوند.

یا این که ممکن است رفتارهای جنایتکارانه یا بزهکارانه توسط عواملی چون یادگیری اجتماعی، تشویق و تقویت ارزش‌های ضد اجتماعی از نسلی به‌ نسل دیگر انتقال یافته باشد، پس ممکن است بر اثر مطالعات خانوادگی بتوان به‌ این نتیجه برسیم که عوامل ژنیتکی و محیطی را از هم جدا نتوانیم.

وجود زمینه‌های ارتکاب بزه در انسان قابل انکار نیست، اما نمی‌تواند علت اصلی و قطعی آن باشد. چون در این صورت انسان مجرم برخوردار از عوامل موجه جرم خواهد گردید و محاکمه او در دادگاه وجهه‌ای قانونی پیدا نمی‌کند.

به‌ دلیل این که وی قادر به‌ امساک از ارتکاب امور ممنوعه نمی‌باشد و در واقع مجبور است که به‌ لحاظ ویژگی طبیعی خود جرم بیافریند و هنجارشکنی نماید.

باید توجه داشت که قانون ناظر بر اعمال کسانی است که از مزایایی معاذر قانونی برخوردار نباشد و انسان مجبور تحت پوشش معاذر قانون قرار دارد، لذا دادگاه قادر به‌ محاکمه انسان مجبور و مکره نمی‌باشد.

در شرایط کنونی، امر تربیت پیچیده‌تر از گذشته شده است، اکنون اگر ما نخواهیم فضای ذهنی فرزندان خود را از اخلاق، منش و خصلت‌های پسندیده پر کنیم، امکانات تاثیرگذار بیرونی در حد کافی سهل الوصول است که بتواند مغز نونهالان ما را از چیزهای که نمی‌خواهیم یا با آن مساله داریم، پر نماید.

در قدیم این دشواری و چالش وجود نداشت، یا بسیار اندک بود؛ اما امروزه نقش‌آفرینان غیر ملموس یا نامریی گسترده وجود دارد که با جاذبه‌های کاذب ایجاد دلربایی می‌کند و فرزندان ما را به سوی خود می‌کشاند.

بنابراین تربیت فرزندان و ساخت شخصیت او را نباید به‌ دست عوامل مزمن قرار دهیم، بلکه لازم است که هشیارانه و عاقلانه عمل نماییم.

تذکر: باید توجه داشت که موارد فوق، عوامل تمام یا علل انحصاری ارتکاب جرم نیست، بلکه بخش از دلایل روی‌آوری به‌ بزهکاری می‌باشد.

در این راستا می‌توان علل فراوانی را یافت که به‌ ایجاد انگیزه برای ارتکاب قبایح و خلاف کمک می‌نماید از آن میان می‌توان به‌‌ معلولیت‌های جسمی و روانی اعضای خانواده، تحقیرها و عقده‌های ناشی از نگرش اجتماعی، بیکاری و فقدان اشتغال نیروی کار جامعه، و ده‌ها موارد دیگر اشاره کرد که امکان تفصیل آن در این کوتاه سخن منتفی می‌باشد.

راهکارها و راهبردهای مواجهه با جرم

اول: محبت و مهرورزی

این بحث مربوط به‌ تقویت جریان‌های روحی و روانی افراد می‌گردد، احتمال دارد که فرد بزهکار در محیط زندگی خود با پدیده توهین مواجهه شده باشد؛ تغییر روش برخورد می‌تواند در بازیابی شخصیت مجرم کمک کند و او را به‌ آغوش زندگی برگرداند.

ابراز محبت و مهرورزی، یکی از اثرگذارترین اقدام در این زمینه می‌باشد. به‌ اعتقاد کار‌شناسان، نقطه مقابل محبت، خشونت است؛ به دلیل این که ترک محبت، منجر به ‌بغض می‌گردد و اثر محبت، احساس نرمی و اثر بغض، خشونت و سختگیری می‌باشد.

شاید بدترین اقدام در مورد ساختن افراد توسل به‌ خشونت، مخصوصاً تنبیه بدنی باشد. معمولا کسانی که به‌ تنبیه متوسل می‌شوند، برای انتقامجویی و فرونشانیدن خشم خود از آن استفاده می‌کنند و به‌ جنبه‌های تربیتی آن چندان توجهی ندارند؛ و چون کودک به‌ علت مکرر شدن آن، به‌ آن عادت می‌کند، ناگزیر هر دفعه بر مقدار و شدت آن می‌افزایند تا آنجا که پس از مدتی تنبیه بی‌اثر می‌شود و در کودک جسارت، بی‌باکی و بی‌اعتنایی و لاابالی‌گری شکل می‌گیرد و کار تربیت عملاً به‌ بن بست می‌رسد.

علاوه بر این تنبیه شدید، معمولاً بذر کینه و نفرت نسبت به‌ پدر و مادر را در دل فرزند می‌پروراند و الفت، صمیمیت و اعتماد را از بین می‌برد.

کودکان معمولاً خود را با همسالان خود مقایسه می‌کنند و چون می‌بینند که آنها به‌ آن صورت تنبیه نمی‌شوند، نسبت به‌ پدر و مادر خود بدبین می‌گردند و از مهر و علاقه آنها کاسته می‌شود.

چنین کودکانی چه بسا نسبت به‌ زندگی دلسرد شود و به‌ موجود شکست‌خورده و بدبین که قدرت روحی خود را از دست داده است تبدیل شود.

زمینه برای بزهکاری و انواع انحرافات در این قبیل کودکان فراهم است. حتی گاهی دیده می‌شود که چنین کودکانی از خانه فرار می‌کنند و عطای آن را به‌ لقایش می‌بخشند.

اما ابراز محبت، احترام، تشویق، ترغیب به‌ کارهای پسندیده، گوش دادن به‌ نظرات فرزندان، به‌ آنان موقعیت دادن، مشاوره کردن، شریک ساختن در امور خانواده، اعطای مسئولیت به‌ میزان توانایی آنان، بازپرسی و توضیح خواستن از وظایف محوله و ده‌ها موارد دیگر، می‌تواند انگیزه‌های منفی، کدورت، دلخوری و کمبودهای عاطفی را جبران کند.

حتی رفتار خشونت‌بار با طبیعت انسان ناسازگار است. ایجاد موانع و محدودیت، منجر به‌ تحریک حس کنجکاوی شده و عکس‌العمل وارونه به‌ همراه خواهد داشت.

اما محبت و مهرورزی، کلید پیروزی است. اولین و مهمترین کنش خانواده، تامین ارزش محبت در میان اعضای خود و بعد اشاعه آن از راه ایجاد روابط محبت‌آمیز و دوستی‌های ژرف در میان افراد جامعه است. کانون خانواده، آموزشگاه مقدس محبت است.

با محبت والدین شایسته و نیکوکار، همه احساسات و عواطف عالی در نهاد کودک شگفته می‌شود. خانواده‌ها نباید از تاثیر سحرانگیز محبت در ساختار محیط زندگی خود غافل گردند و این عنصر شگفت‌انگیز را نادیده انگارند.

دوم: ایجاد اشتغال و تقویت بنیه اقتصادی خانواده

بیکاری مساوی با داشتن فراغت و فرصت زیاد جهت غلتیدن در کام بلا می‌باشد. بیکاری مساوی با افزایش خواسته‌ها و ناکامی در تامین آن خواهد بود. بیکاری باعث رنج خاطر، فشارهای روحی و محرومیت از مواهب مادی می‌گردد.

انسان بیکار هم مثل سایر مردم احتیاجات و ضرورت‌های دارد که باید برطرف گردد. وقتی انسان در شرایطی قرار بگیرد که توان رفع یا برآوردن آرزوهای خود را از دست بدهد، دیگر فکر سالم نخواهد داشت و وسوسه‌های شیطانی سراغش خواهد آمد، در نتیجه راه انحراف و کجروی را در پیش می‌گیرد.

چون فکر می‌کند این کوتاه‌ترین مسیر برای رسیدن به‌ هدف می‌باشد. اما وجود کار و اشتغال سالم ضمن این که توان فرد جهت رسیدن به‌ آمال‌های خود را بالا می‌برد؛ حتی فرصت اندیشیدن و سنجش ضرر و زیان اقدامات ناسالم و رفتارهای ضد اجتماعی را هم از افراد می‌گیرد.

به‌ همین علل است که در شریعت اسلام، روی اشتغال سالم تاکید شده و قرآن کریم به‌ صراحت می‌فرماید: [‏وَ أَنْ لَیْسَ لِلإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعی](النجم / ۳۹) و این‌ که برای انسان بهره‌‏ای جز سعی و کوشش او نیست و پیامد اثر بخشی این تلاش را نیز چنین شرح می‌دهد:

[فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ](الزلزله /۷ و ۸) پس هر کس هم‌وزن ذرّه‏‌ای کار خیر انجام دهد آن را می‏‌بیند! و هر کس هم‌وزن ذرّه‌‏ای کار بد کرده آن را می‌‏بیند!

سوم: تضاد‌زدایی محیط مدرسه و خانواده

یکی از چالش‌های زندگی دوران معاصر وجود تضادهای مختلف در حیات اجتماعی می‌باشد. در سطح کلان ممکن است ما متوجه بسیاری از تفاوت‌ها نشویم، اما در محیط‌های کوچک مخفی ماندن آن ممکن نیست و گاه گاهی خود را بروز می‌دهد.

وقتی بین خانه و مدرسه بینش‌ها و نگرش‌ها همخوانی نداشته باشد؛ یا بین مدرسه و جامعه ارزش‌ها شکل متفاوت به‌ خود گیرد، موجب حیرت و سردرگمی می‌گردد.

در این صورت انتخاب درست کار دشواری خواهد شد و همین که فرزندان ما در این زمینه با مشکل مواجه گردند، وخامت اوضاع را در پی‌ خواهد داشت. هر بحرانی، به‌ تناسب و موقعیت خود مخرب است. بحران حیرت در گزینش بهترین‌ها هم مشکل‌ساز خواهد بود.

تعریف الگوها، یکسان‌سازی معیارهای خوبی و بدی، وحدت نظر دو مرکز مهم خانه و مدرسه می‌تواند مشکل تضادهای اجتماعی را به‌ حداقل کاهش دهد. این موضوع وقتی امکان پیدا می‌کند که این دو کانون سرنوشت‌ساز با هم نشست و مشاوره داشته باشند.

اما پیشگامی در این جهت شاید وظیفه محیط آموزشی باشد. چون تشکیلات آموزشگاه‌ها بزرگ‌تر و اجتماعی‌تر می‌باشد، از امکانات و محیط وسیع‌تری بهره‌مند هستند، و این که از قدرت اطلاع‌رسانی و دعوت عام برخوردار می‌باشند. در فردای سازندگی کشور خود ما به‌ طرح این موارد احتیاج داریم و از اهمیت آن نباید غفلت گردد.

چهارم: گند‌زدایی محیط اجتماعی

بدون هیچ تردیدی جرم، یک پدیده ضد هنجارهای اجتماعی است. قوام اجتماع با هنجارها و باورهای پذیرفته شده می‌باشد و رفتارهای بزهکارانه به‌ آن آسیب می‌زند. به‌ خاطر رهایی از آسیب‌های جدی هنجارشکنان و مجرمان اتخاذ تدابیر صحیح و اقدامات اصولی ضروری می‌باشد.

از نظر جرم‌شناسی گند‌زدایی محیط اجتماعی یکی از این راه‌های اصولی می‌باشد. توصیه کار‌شناسان این است که در مقابل ساخت یک مدرسه باید یک زندان خراب گردد، کوچه‌های تاریک را باید روشنایی بخشید و چراغ نصب نمود، کانون‌های فساد را ویران ساخت، تشکیلات گندزا را باید نابود گرداند، در بیشه‌ها و اماکن کور پلیس مخفی گمارد، مردم را نسبت به‌ وظایف خود آگاهی داد، کار فرهنگی در سطح وسیع باید صورت گیرد و ده‌ها موارد دیگر که می‌شود در این زمینه انجام داد.

یکی از مهمترین اصول جرم‌شناسی پذیرفته شده جهان معاصر کنترل اجتماعی است. هر چند که تعریف درست و روشنی از این مفهوم ارایه نشده است، ولی برداشت اولیه از آن این خواهد بود که تمامی شیوه‌هایی ممکن توسط اعضای جامعه با هدف کاهش یا جلوگیری از میزان جرایم به‌ کار گرفته می‌شود:

«کنترل اجتماعی ناشی از حفظ منافع باعث می‌شود که هر فردی از وارد آمدن آسیب و صدمه به‌ خود یا اموالشان جلوگیری کنند. همچنین معلوم می‌شود که روابط پایدار موجود بین دوستان و شرکا تنها بر پایه عدل و انصاف است که حفظ می‌شود.

در بین دوستان، خویشان و نزدیکان، بنا به‌ دلایل اخلاقی و خانوادگی که این‌ گونه روابط بر پایه آن استوار شده‌اند، افراد دست به‌ سرقت نمی‌زنند و مرتکب اعمال خشونت‌آمیز نمی‌شوند؛ به‌ این خیال که من به‌ اموال تو احترام می‌گذارم زیرا تو نیز دارایی مرا محترم می‌شماری و نمی‌خواهی که یک دوست از دست بدهی.»

وجود این نگرش ناشی از کار فرهنگی و ارزش‌دهی به‌ روابط اجتماعی خواهد بود. مردم وقتی از اهمیت امنیت و احترام متقابل آگاهی پیدا می‌نمایند و ارزش روابط دوستانه را درک می‌کنند که در این راستا کار مؤثر انجام گرفته باشد و اطلاع‌رسانی درست از اصول زندگی برای آنان در جریان باشد.

سطح دانش عمومی در حد قابل قبولی رو به‌ فزونی بوده و اهتمام جدی پیش‌روی باشد. نهادهای مدنی و سازمان‌های مردم (سازمان‌های غیر دولتی) کار خود را به‌ طور صحیح انجام دهند و برای ارتقای جامعه تلاش نمایند.

در چنین صورتی است که می‌توان نسبت به‌ کاهش وقوع جرم در جامعه امیدوار بود، و انتظار زیستن در اجتماع سالم را داشت.

جمع‌بندی و نتیجه

در بررسی جرم و خانواده به‌ این نتیجه رسیدیم که جرم در لغت چیدن میوه نارس از درخت را دانسته‌اند و در اصطلاح به‌ هر فعل و ترک فعل مخالف نهی الزامی قانونگذار که بر آن کیفر مترتب گردد اطلاق گردیده است.

خانواده نیز از نظر لغوی و اصطلاحی به‌ کوچک‌ترین گروه اجتماعی در جامعه اطلاق می‌شود که شامل پدر، مادر و فرزندان می‌باشد.

جرم رفتاری است که باعث شکستن هنجارها و باورهای جامعه می‌گردد، اقدامات تربیتی، پیشگیرانه و تأمینی قانونگذار عکس‌العمل و پاسخگویی به‌هنجار شکنی مجرمان می‌باشد.

بدون شک جرم عوامل بسیار دارد. شناخت زمینه‌های پیدایش آن کمک می‌کند که راه مبارزه و مهار وقایع مجرمانه منطقی‌تر شود و نیروهای درگیر با آن راحت‌تر کار خود را دنبال نمایند.

در این راستا سن مجرمیت، ضعف خانواده‌، گسستگی خانواده‌، فقر خانواده، کوتاهی تربیتی و آموزشی خانواده و همچنین ‌معلولیت‌های جسمی و روانی اعضای خانواده، تحقیرها و عقده‌های ناشی از نگرش اجتماعی، بیکاری و فقدان اشتغال نیروی کار جامعه، و ده‌ها موارد دیگر نقش اساسی در تشویق و پیشرفت خصلت‌های جنایی دارد.

در این پژوهش تلاش بر این بود که نقش خانواده‌ها در پیدایش رفتارهای هنجار شکنی تحقیق شود و راهکارهای مواجهه با آن معرفی گردد.

در تبیین این مقصود یافته‌های خود را چنین می‌توانم بیان کنم. که محبت و مهرورزی، ایجاد اشتغال و تقویت بنیه اقتصادی خانواده‌ها، از میان برداشتن تضاد محیط‌های خانه، مدرسه و جامعه و گندزدایی محیط اجتماعی بخشی از این راهبردهای ممکن و سهلی است که نباید از اهمیت آن غفلت ورزید.

نویسنده: محمد علی ابراهیمی

منابع و مراجع

راغب اصفهانى حسین ابن محمد، المفردات فی غریب القرآن، ‏چاپ اول ۱۴۱۲ هـق، ناشر: دارالعلم الدار الشامیه دمشق، بیروت.‏
ناصر مکارم شیرازى، تفسیر نمونه، ج ‏۹، ص ۸۶، چاپ اول ۱۳۷۴ هش، ناشر: دار الکتب الإسلامیه، تهران.
عادل ساریخانی، حقوق جزای عمومی اسلام، ص ۲۷،چاپ دوم ۱۳۸۳، دانشگاه پیام نور، قم.
محمد جعفر لنگرودی، مبسوط در ترمینولوژی حقوق، ج ۲، ص ۱۵۳۶، چاپ دوم ۱۳۸۱، نشر گنج دانش، تهران.
حسن آنوری، فرهنگ برزگ سخن، ج ۳، ص ۲۱۲۳، چاپ اول ۱۳۸۱، انتشارات سخن تهران.
قانون جزا، ماده ۳، جریده رسمی، چاپ کابل، فرمان ۹۱۰، ۳۱/۶/ ۱۳۵۵، صدارت عظمی.
ایرج گلدوزیان، بایسته‌های حقوق جزای عمومی (۲،۱،۳)، ص ۶۵، چاپ یازدهم ۱۳۸۴، نشر میزان، تهران.
مهدی‌کی‌نیا، مبانی جرم شناسی، ج دوم، جامعه‌شناسی جنایی، ص ۵۹۹، چاپ هفتم ۱۳۸۴، موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.
iابراهیم امینی، آیین تربیت، ص ۱۱، چاپ یازدهم ۱۳۶۸، انتشارات اسلامی، تهران.
صبحى صالح، نهج البلاغه، نوشته۳۱ ص ۳۹۳،موسسه دارالهجره مکان چاپ قم بى‌تا.
رضا نوربها، زمینه جرم شناسی، ص ۱۹۳، چاپ سوم ۱۳۸۳، کتابخانه گنج دانش، تهران.
ریموندگسن، ترجمه: مهدی‌کی‌نیا، جامعه‌شناسی جنایی، ص ۱۸۰، مجمع علمی و فرهنگی مجد، بی‌تا، تهران.
شیخ کلینى، وفات ۳۲۹؛ هـق، ‏الکافى، ج ۲، ص ۳۰۷، چاپ دوم ۱۳۶۲، هـش، ناشر: اسلامیه، تهران.
فرانک‌پی، ویلیامز، نظریه‌های جرم‌شناسی، ترجمه: حمید رضا ملک محمدی، ص ۱۱۹، چاپ اول ۱۳۸۳، نشر میزان، تهران.
ریویدواین و آیدن سامونز، روانشناسی و جرم، ترجمه: داوود نجفی توانا، ص ۵۲، چاپ اول ۱۳۸۳، نشر میزان، تهران.
مرتضی مطهری، مجموعه آثار ۲۲، (تعلیم و تربیت در اسلام)، ص ۷۴۵، چاپ دوم ۱۳۸۴، انتشارات صدرا، تهران.
محمد علی سادات، راهنمای پدران و مادران و شیوه‌های برخورد با کودکان،ج ۲، ص ۱۰۴، چاپ شانزدهم ۱۳۸۵، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران.
موریس گسن، اصول جرم شناسی، ترجمه: میرروح الله صدیق، ص ۲۱۳، چاپ اول ۱۳۸۵، نشر دادگستر، تهران.

پی‌نوشت‌ها________________________________________

۱ . راغب اصفهانى حسین ابن محمد، المفردات فی غریب القرآن، ‏چاپ اول ۱۴۱۲ هـق، ناشر: دارالعلم الدار الشامیه دمشق، بیروت.‏‏
۲ . ناصر مکارم شیرازى، تفسیر نمونه، ج ‏۹، ص ۸۶، چاپ اول ۱۳۷۴ هش، ناشر: دار الکتب الإسلامیه، تهران.
۳ . عادل ساریخانی، حقوق جزای عمومی اسلام، ص ۲۷،چاپ دوم ۱۳۸۳، دانشگاه پیام نور، قم.
۴ . محمد جعفر لنگرودی، مبسوط در ترمینولوژی حقوق، ج ۲، ص ۱۵۳۶، چاپ دوم ۱۳۸۱، نشر گنج دانش، تهران.
۵ . حسن آنوری، فرهنگ برزگ سخن، ج ۳، ص ۲۱۲۳، چاپ اول ۱۳۸۱، انتشارات سخن تهران.
۶ . قانون جزاء، ماده ۳، جریده رسمی، چاپ کابل، فرمان ۹۱۰، ۳۱/۶/ ۱۳۵۵، صدارت عظمی.
۷ . ایرج گلدوزیان، بایسته‌های حقوق جزای عمومی (۲،۱،۳)، ص ۶۵، چاپ یازدهم ۱۳۸۴، نشر میزان، تهران.
۸ . فرهنگ بزرگ سخن، پیشین، ج ۴، ص ۲۶۶۵٫
۹ . مبسوط در ترمینولوژی حقوق، پیشین، ج ۳، ص ۱۷۹۴٫
۱۰ . مهدی‌کی‌نیا، مبانی جرم شناسی، ج دوم، جامعه‌شناسی جنایی، ص ۵۹۹، چاپ هفتم ۱۳۸۴، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.
۱۱ . ابراهیم امینی، آیین تربیت، ص ۱۱، چاپ یازدهم ۱۳۶۸، انتشارات اسلامی، تهران.
۱۲ . صبحى صالح، نهج البلاغه، نوشته۳۱ (نامه به‌فرزندش امام حسن وقتی از جنگ صفین باز می‏گشت و به سرزمین «حاضرین» رسیده بود در سال ۳۸ هجری)، ص ۳۹۳،موسسه دارالهجره مکان چاپ قم بى تا.
۱۳ . رضا نوربها، زمینه جرم شناسی، ص ۱۹۳، چاپ سوم ۱۳۸۳، کتابخانه گنج دانش، تهران.
۱۴ . ریموند گسن، ترجمه: مهدی‌کی‌نیا، جامعه‌شناسی جنایی، ص ۱۸۰، مجمع علمی و فرهنگی مجد، بی‌تا، تهران.
۱۵ . زمینه جرم، پیشین، ص ۱۹۴٫
۱۶ . شیخ کلینى، وفات ۳۲۹؛ هـق، ‏الکافى، ج ۲، ص ۳۰۷، چاپ دوم ۱۳۶۲، هـش، ناشر: اسلامیه، تهران.
۱۷ . فرانک‌پی، ویلیامز، نظریه‌های جرم‌شناسی، ترجمه: حمید رضا ملک محمدی، ص ۱۱۹، چاپ اول ۱۳۸۳، نشر میزان، تهران.
۱۸ . ریویدواین و آیدن سامونز، روانشناسی و جرم، ترجمه: داوود نجفی توانا، ص ۵۲، چاپ اول ۱۳۸۳، نشر میزان، تهران.
۱۹ . مرتضی مطهری، مجموعه آثار ۲۲، (تعلیم و تربیت در اسلام)، ص ۷۴۵، چاپ دوم ۱۳۸۴، انتشارات صدرا، تهران.
۲۰ . محمد علی سادات، راهنمای پدران و مادران و شیوه‌های برخورد با کودکان،ج ۲، ص ۱۰۴، چاپ شانزدهم ۱۳۸۵، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران.
۲۱ . مهدی کی‌نیا، پیشین، ص ۶۰۰٫
۲۲ . موریس گسن، اصول جرم شناسی، ترجمه: میرروح الله صدیق، ص ۲۱۳، چاپ اول ۱۳۸۵، نشر دادگستر، تهران.

 

خانواده متزلزل(۲)

۶- افزایش سطح انتظارات و گسترش چشم و هم چشمی

پدیده ی مصرف‌زدگی، ایجاد نیازهای کاذب و رشد خصوصی سازی، فردیت را تقویت می‌کند. در چنین فضایی، همه می‌کوشند به فکر خودشان باشند. عموم مردم روز به روز نیازهای جدیدی حس می‌کنند و همگام با آن، انتظاراتشان اوج می‌گیرد. حالت چشم و هم چشمی قوت می‌گیرد و از خصایص فرهنگی جامعه، به ویژه نسل جوان می‌شود. این پدیده ازدواج را با چالش‌های جدی رو به رو می‌سازد و نگرانی‌های مربوط به آن افزایش می‌یابد. اگر در گذشته، جوان با کمترین امکانات و با رضایت خاطر ازدواج می‌کرد، امروز احساس می‌شود که امکانات فراوانی برای شروع زندگی لازم است. به همین دلیل، ازدواج‌ها به تأخیر می‌افتد. جوان بخشی از نیازمندی خود را که باید در محدوده ی زندگی زناشویی باشد، از فضای باز جامعه تأمین می‌کند، بدون اینکه مسئولیتی بپذیرد. از همین جا، فرد بی‌مسئولیت می‌شود و می‌خواهد فقط خواست خود را بر آورده سازد، در حالی که به دیگران بی‌توجه باشد. گاه جوان با امکانات اندک ازدواج می‌کند، اما از آنجا که انتظارات و توقعات به قوّت خود باقی است، ازدواج بر شالوده ی سستی بنا می‌شود و همیشه متزلزل است.

۷- افزایش تفاوت‌های فردی بر اساس گسترش پیچیدگی‌های اجتماعی

تفاوت زندگی شهری و روستایی به ما نشان می‌دهد که زندگی شهری پیچیدگی‌هایی ویژه دارد. فرهنگ‌های گوناگون مناطق باعث می‌شود که افراد جامعه ی شهری، تفاوت‌های فردی بیشتری داشته باشند. انتخاب همسر در جامعه ی روستایی با تنوع چندانی رو به رو نیست، در حالی که انتخاب در جامعه ی شهری به دلیل تنوع فراوان گزینه‌ها و ناآگاهی از شخصیت آنها، دشوار و مخاطره آمیز به نظر می‌رسد. در منطقه ی روستایی، دل مشغولی اکثر قریب به اتفاق دختران، هنر خانه داری است. آنها باورها، اعتقادات و انتظارات کم و بیش یک سانی دارند. اما اوضاع فرهنگی شهرها، به ویژه کلان شهرها بسیار متفاوت است. وجود دختران و پسرانی با اعتقادات و نگرش‌های دینی، اجتماعی و سیاسی متفاوت و علایق گوناگون، تفاوت‌های فردی بسیاری را به همراه دارد، در حالی که شیوه ی انتخاب، همچنان سنتی است. برای گذر از این مرحله ی پیچیده، لازم است تحقیق به صورتی جدی و تعریف شده، در دستور کار خانواده‌ها قرار گیرد. در چنین وضعیتی، شناخت دختر و پسر از یکدیگر باید عمیق و صحیح باشد. در این جهت، والدین نقش بسیار مهمی دارند و باید این، بار مسئولیت را به بهترین نحو بر عهده گیرند و برای کسب توانمندی و قابلیت در این زمینه بکوشند، وگرنه عوارض سنگینی همچون دوستی‌های پنهان دختران و پسران رخ خواهد داد. آنها به دلیل اینکه خانواده، توانایی کمک کردن به آنها را ندارد و از قابلیت لازم برای تحقیق برخوردار نیست، خود به ارتباط با یکدیگر رو می‌آورند، در حالی که بر خلاف تصورشان، بسیار آسیب پذیرند.
از لحاظ سنتی، عشق عنصر ستاره دار ازدواج نیست، بلکه مهم‌تر این است که اتحادی استوار و مناسب میان دو فرد پدید آید و دو خانواده با یکدیگر پیوند یابند. در جوامع غربی، تأکیدهای فرهنگی فراوانی بر عاشق شدن وجود دارد. اگر زوج‌ها از مدار عشق رمانتیک خارج شوند، مایه ی اندکی برای با هم بودن آنها وجود دارد. در حالی که در ازدواج سنتی، اتحاد استوار باعث می‌شود تا زنجیرهای اتصال خانواده‌ها با یکدیگر، بسیار محکم‌تر باشد.

۸- پذیرش نقش‌های اجتماعی از سوی زنان

امروزه، میزان مشارکت زنان در امور اجتماعی و سیاسی بسیار فراتر از گذشته است. حضور دختران در دانشگاه که اکثریت دانشجویان در بیشتر رشته‌ها (و حتی رشته‌هایی همانند عمران و مکانیک که پیش‌تر کاملاً مردان بود) هستند، همچنین تمایل به ادامه ی تحصیل تا مقطع دکتری، اشتغال در تمام مراکز شغلی و حضور در فعالیت‌های گوناگون هنری و ورزشی، نمونه‌هایی از افزایش میزان مشارکت زنان در جامعه و پذیرش نقش‌های اجتماعی است. این تغییرات، باعث دگرگونی نگاه دختران به ازدواج و پیدایش انتظارات جدید شده است.
در دنیای معاصر، اشتغال زنان مفهوم جدیدی پیدا کرده است، و گرنه اصل اشتغال آنان در کنار مردان، سابقه‌ای دیرینه دارد و پدیده ی جدید نیست. در دنیای امروز، اشتغال زنان شامل فعالیت‌هایی عمدتاً اقتصادی است که در ساعات معین و انعطاف ناپذیر، آن هم در خارج از خانه است. بی‌شک این نوع کار آنها خارج از خانه و دور از انعطاف، ساختار و نوع عملکرد خانواده را دچار تغییر می‌کند.
امروزه، بیشتر دختران، جویای اشتغال به تحصیل، کار در بیرون از خانه و خوداتکایی در مسائل اقتصادی هستند. این گرایش سبب می‌شود که آنان تعریف جدیدی از نقش زن و شوهر در زندگی داشته باشند. افزایش زنان تحصیل کرده و تغییر نظام ارزشی سبب می‌شود تا مطالبات زنان برای حضور در صحنه‌های اقتصادی افزایش یابد. آنها، اولاً انتظار دارند دوش به دوش مردان در کارهای اجتماعی، حتی گاه در حد حرفه ای، حضور داشته باشند و ثانیاً، مردان در کارهای منزل و بچه داری خود را سهیم بدانند و اینها را وظیفه ی مشترک تلقی کنند، و ثالثاً به حفظ نقش‌های اجتماعی، بر بهره‌مندی از امتیازات سنتی خویش اصرار می‌ورزند و بر این باورند که تأمین هزینه‌های زندگی به عهده ی شوهر است و نباید مرد به درآمد همسر خویش توجه کند.
در مقابل، هنوز در اندیشه ی مردان و نگرش آنان درباره ی نقش زن در خانه، تغییر چندانی رخ نداده است. آنها معتقدند، زنان در خانه نقشی اساسی دارند و نباید از مردان انتظار داشته باشند که آنها کارهای منزل را وظیفه ی مشترک زن و شوهر بدانند. این تفاوت به بروز تعارض و اختلاف جدی در زندگی مشترک منتهی می‌شود و احساس دل بستگی به زندگی را در زن و شوهر کاهش می‌دهد.
بر این اساس، همفکری، هم بستگی، عشق و عاطفه، و تعاون و همکاری در میان اعضای خانواده کم رنگ شده و نقش و موقعیت سنتی خانواده را از بین رفته است. چرخه ی تحولات موجود باعث سستی و بی‌تفاوتی افراد به تعهدات خویش و ناپایداری زندگی مشترک شده است. این نوع خانواده ها، خانه محور هستند و فقط سرپناهی آنان را کنار یکدیگر جمع کرده است؛ در حالی که برخی جامعه شناسان، خانواده را یگانه نهادی می‌دانند که وظیفه ی دگرگون کردن ارگانیسم زیستی و تبدیل آن به وجود انسان را بر عهده دارد و از طریق آموزش و اجرای نقش‌های اجتماعی، دگرگونی عظیمی در افراد جامعه پدید می‌آورد، به طوری که رفتار آموخته شده در خانواده، نمونه و سرمشق رفتار در سایر قسمت‌های جامعه است.(۱) همچنین، خانواده را مربی نیروی فعال جامعه، بارورکننده ی توانایی‌ها و سلامت بخش روان می‌داند و هیچ یک از آسیب‌های اجتماعی را فارغ از تأثیر خانواده نمی‌دانند.(۲)
برخی افراد، ازدواج‌های آزاد یا به عبارتی همزیستی را بهترین راه حل ارضای نیازهای انسان می‌دانند. این طرز فکر، نقطه ی مقابل آموزه‌های دینی است که زن و مرد را مکمل یکدیگر معرفی می‌کند خانواده را رکن اساسی نظام اجتماعی می‌داند.(۳)

نتیجه ی چنین خانواده هایی، پیدایش مشکلات اجتماعی ذیل است:

الف) از بین رفتن فضای سالم برای تربیت کودکان

فرزندان، ارزش‌های اخلاقی را از خانواده و با تکیه بر والدین خود به منزله ی الگوی زندگی می‌آموزند. وقتی خانواده ناپایدار است، پدر و مادر در خانه حضور ندارند یا فقط حضور فیزیکی دارند، از جهت عاطفی سرد یا پُرمشغله هستند و خودشان در برابر یکدیگر بی‌مسئولیت هستند، چگونه می‌توان انتظار داشت فرزندانی وظیفه شناس، با احساس و مسئولیت‌پذیر تربیت شوند. وقتی والدین داوطلبانه از یکدیگر جدا می‌شوند و کودکان، اکثر دوران نیازمندی خود به والدین را فقط در کنار یکی از والدین سپری می‌کند و از حلقه ی گرم و صمیمی خانواده محروم اند، آیا جز این می‌توان انتظار داشت که فرزندان از احساس مسئولیت تهی شوند و هر کس به فکر خویش باشد و برنامه‌ای مستقل داشته باشد؟ این شکل زندگی از آن جهت شکل می‌گیرد که پدر و مادر از مسئولیت‌های عاطفی و مالی در برابر یکدیگر شانه خالی کنند.
این پدیده عمدتاً با استفاده ی گسترده از ابزارهای پیشگیری و سقط جنین در کشورهای همچون سوئد و دانمارک بسیار رایج است و حدود بیست درصد خانواده‌ها با این شیوه زندگی می‌کنند.(۴)

ب) ایجاد زمینه ی بزهکاری جوانان

برخی مادران به همان اندازه که به فرزند و زندگی مشترک خود اهمیت می‌دهند کار اجتماعی را جدی می‌گیرند و گاه به کارشان بیشتر اهمیت می‌دهند. آنها در ابراز عواطف به فرزندانشان کوتاهی می‌کنند و در مقابل، از فرزندان انتظارات بسیاری دارند. آنان به همین جهت، فرزندان خود را به استقلال زودرس سوق می‌دهند. در چنین خانواده‌هایی فرزندان بسیار زود از خانواده جدا می‌شوند و در حالی که هنوز پختگی و بلوغ لازم را ندارند و از نظارت و حمایت جدی والدین نیز برخوردار نیستند، می‌خواهند روی پای خود بایستند، به فکر خود تکیه کنند و آن گونه که خود می‌فهمند با دیگران ارتباط برقرار کنند. این استقلال زودرس، آنان را به سرکشی، اعتماد به نفس کاذب، بی‌باکی، گستاخی و خودمختاری می‌کشاند. نتیجه ی چنین تفکری، افتادن در دام بزهکاران چیره دست و باندهای مخوف است.
یکی از نمودهای عینی بحران در روند جهانی شدن، بحران خانواده ناشی از گسستگی آن است، به طوری که پیدایش طلاق و افزایش آن در جوامع امروزی، یکی از نتایج آن است و پیامدهای آن در رفتارهای فرزندان مانند بزهکاری، ترک تحصیل و جدا شدن از خانواده منعکس است. بحران خانواده به شکل خشونت‌های خانوادگی، سوء استفاده ی جنسی، بزهکاری و فقر نمود می‌یابد.(۵)

۹- تصورات نادرست

برای دستیابی به مفاهیم والای واژه‌هایی که برای سعادت بشر به کار می‌رود، مصلحان واقعی جامعه، فراوان تلاش می‌کنند. اما این واژه‌ها را کسانی که به گونه‌ای منافع خود را با تلاش مصلحان در تعارض می‌بینند، دچار تحریف و سوءبرداشت عمومی کرده اند. اکنون به نمونه‌هایی از این تحریف‌ها و تصورات نادرست اشاره می‌کنیم:

الف) فردگرایی

این واژه به معنای مسئولیت‌پذیری افراد در برابر قانون و معضلات و انحرافات اجتماعی و ضرورت امر به معروف و نهی از منکر بوده است تا کسی به بهانه ی جبر اجتماعی از مسئولیت نگریزد و وظیفه ی خود را به دوش دیگران نیندازد؛ اما اکنون ماهیت این واژه به «خودخواهی» تغییر یافته است. فردگرایی، که از اعتقادات به دو مفهوم آزادی و مسئولیت سرچشمه گرفته است، به همه ی ابعاد جامعه روح می‌بخشد و قلب حرکت افراد در جامعه است؛ اما اکنون افرادی برای رسیدن به تمنیات خویش و کاهش حس آرمان خواهی، آن را به آزادی افراد در تصمیمات فردی و حقانیت تمام رفتارها تفسیر می‌کنند.
فردگرایی اگر درست تصور شود، با خودخواهی بسیار متفاوت است. «فردیت»، واژه‌ای برای بیان برجستگی شأن هر فرد است که به عاملی برای بینش تبدیل می‌شود.(۶)
چنین تصوری از فردگرایی، جامعه‌ای پاک پدید می‌آورد. اگر خود افراد تغییر نکنند و مسئولیت‌پذیر نباشند، جامعه تغییر نمی‌کند. قرآن کریم می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ (۷) «به درستی که خداوند، هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد مگر آن که خودشان تغییر کنند». جامعه جز با احساس مسئولیت تک تک افراد ساخته نمی‌شود و حقیقت جامعه، چیزی بیش از مجموع افراد آن نیست.

ب) آزادی

معنای درست آزاد بودن، این است که ما آزادیم تا خود را به صورت قانونی و اخلاقی محدود سازیم و این نوع آزادی در انتخابگری و مسئولیت‌پذیری افراد، تجلی می‌کند و به ایجاد جامعه ی اخلاقی منتهی می‌شود. وقتی می‌گوییم افراد آزاد هستند، معنایش این است که کسی حق ندارد به آنها ظلم کند، نباید کسی از آنها بهره کشی و آنها را استثمار کند. علی (علیه السلام) می‌فرمایند: لاتکن عبد غیرک؛ لقد جعلک الله حراً؛ (۸) «بنده ی دیگری مباش؛ خداوند تو را آزاد آفریده است». معنای درست آزادی این است؛ اما اینکه فرد مجاز است هر کاری که خواست، بدون ترس از هر گونه محدودیتی انجام دهد، از معنای درست آزادی بسیار دور است. کدام تعریف از آزادی را می‌توان یافت که هیچ گونه قید و محدودیتی نداشته باشد؟ معنای آزادی بی‌قید، بی‌مسئولیتی است. شاید اگر فردی در جنگل تنها باشد یا به عنوان بیمار روانی گوشه ی آسایشگاه باشد و خوب و بد را از هم تشخیص ندهد، بتوان چنین آزادی‌ای برای او در نظر گرفت. البته در این باره نیز مردم، مسئول محدود کردن آزادی او هستند.
عده‌ای به نام آزادی، فقط بر حقوق فردی، بدون تکلیف تکیه می‌کنند؛ کاری که بیش از هر چیز، اصول اخلاقی را خدشه دار می‌کند. گاه برای بهره‌مندی بیشتر از آزادی‌های بدون تعهد، این نکته نیز مطرح می‌شود که «خوبی از درون انسان می‌جوشد»، و آنها عبادت خدای درون را هنجار تلقی می‌کنند و هر نوع اقتدار خارجی را از جامعه محو می‌سازند. این جمله نیز بسیار شنیده می‌شود: فرهنگ را نمی‌توان از بیرون بر مردم تحمیل کرد، و به زور بر جامعه حاکم ساخت. دین به جرم این که ارزش‌هایی متفاوت با علم ارائه می‌کند، محکوم می‌شود.
تصور نادرست از آزادی سبب می‌شود تا لذات و هواهای نفسانی جای گزین آزادی اخلاقی شود؛ لذت‌هایی که فقط سلب مسئولیت می‌کند. باید دانست حوادث تلخ در برخی کشورهای غربی، پیامد همین گونه آزادی است.

ج) خردگرایی

خوش‌بینی افراطی اومانیسم، این باور خشک را پدید آورده است که انسان، سرانجام به جایی خواهد رسید که دارای آگاهی و خرد کافی برای حل تمام مسائل خود خواهد شد و انسان بنابر طبیعت برجسته ی خود، قادر خواهد بود خیزش متعالی و هر گونه قابلیت اخلاقی و معنوی را در خود ایجاد کند؛ خیزشی که درگذشته گمان می‌شد به وحی و قداست دینی نیاز دارد.(۹)
هیچ کس نمی‌تواند کارکرد و کارایی عقل را انکار کند. عقل به مثابه ی منبعی برای شناخت حقایق عالم و کشف بخشی از واقعیت‌ها، انکارناپذیر است. دین اسلام، عقل را حجت باطنی خداوند منان دانسته است. امام کاظم (علیه السلام) می‌فرمایند: یا هشام، ان الله علی الناس حجتین: حجه ظاهره و حجه باطنه. فاما الحجه الظاهره فالرسل و الانبیاء و الائمه، و اما الباطنه فالعقول؛(۱۰) «ای هشام! به درستی که خدا دو حجت دارد: یکی حجت ظاهری که رسولان، انبیا و امامان هستند، و دیگر حجت درونی که عقل‌ها هستند». این تصور از خرد، درست است و در کنار آنچه عقل بدان حکم می‌کند، استفاده از آنچه فطرت بدان میل می‌کند و آنچه وحی به منزله ی مسیر سعادت بشر ترسیم و آدمی را به آن هدایت کرده است، می‌تواند برای ما زندگی موفق و پایداری بسازد، اما اینکه فقط به عقل توجه و تمسک کنیم و جز با دلیل عقلی چیزی را نپذیریم، تصوری نادرست از خردگرایی است. اینکه فکر کنیم فقط خرد می‌تواند مسائل بغرنج و موضوعات پیچیده ی زندگی را حل کند؛ راه‌های دیگر شناخت را کم ارزش یا بی‌ارزش بدانیم؛ حکمت، فطرت، احساس، شهود، سنت و ارزش‌ها را، کم اهمیت بشماریم و خرد را تا سر حد خدایی بالا ببریم؛ تصوراتی نادرست است.

د) نسبی گرایی

پس از این که دانشمندان علوم تجربی نظریاتی مطرح کردند که با نظریات دانشمندان پیشین مغایر و معارض بود، اعتبار و قطعیت نظریات علمی متزلزل شد. برای مثال، روزی بطلمیوس گفته بود: خورشید به دور زمین می‌گردد و پس از آن، کپرنیک لهستانی، این نظریه را رد کرد و گفت: زمین به دور خورشید می‌گردد. روزی تصور عمومی این بود که باید از هنر زیستن برخوردار بود، با تلاش فراوان خود را به شخصیت متعالی رساند و از پند و اندرز پیروی کرد تا به فردی خوب تبدیل شد، ولی پس از آن فروید این نظریه را مطرح کرد که انسان موجودی اخلاقی نیست که در چارچوب قوانین اخلاقی عمل کند یا ژرف اندیشی‌های اخلاقی آگاهانه داشته باشد، بلکه موجودی است تابع غریزه که باید با نیروهای مرموز درونی که ورای درک اوست، کنار بیاید. همچنین، پس از نظریه ی داروین در زیست شناسی و نظریه ی کارل مارکس در جبری بودن قوانین، تاریخ، اینشتین نظریه ی نسبیت را مطرح کرد.
از نتایج آنچه گذشت، نسبی گرایی لجام گسیخته در اخلاق بود. برای مثال نمی‌توان گفت که ازدواج کردن بهتر از مجرد بودن، یا ادامه ی زندگی مشترک بهتر از طلاق است. این تصور، نقش مؤثری در تزلزل خانواده ایفا کرد.
کسی که بتواند در فلسفه ی اخلاق، ثابت کند بایدهای اخلاقی ما برخاسته از هست هاست و ایدئولوژی ما بر جهان بینی مبتنی است، همچنین مفاهیم ارزشی و اخلاقی دینی ما، قراردادی نیستند که نسبی باشند، بلکه بر مفاهیم عینی مبتنی هستند، طبیعی است که از تزلزل فاصله می‌گیرد.

هـ) تساهل

معنای صحیح تساهل، این است که افراد در مواردی، و از نظر قانونی، حق دارند کارهایی انجام دهند و ما نباید سخت بگیریم و با آن مقابله کنیم، بلکه باید بپذیریم که حق فرد این است که می‌تواند آن کار را انجام دهد. افراد جامعه، زمانی اهل مدارا هستند و تساهل می‌کنند که تفاوت‌ها را تحمل کنند، اما لزوماً به این معنا نیست که باید فردی یا کار فردی را دوست داشته باشیم. شما وقتی می‌گویید: «من کار پدرم را تحمل می‌کنم»، معنایش این نیست که با کار او موافقید یا کار او را دوست دارید. در زمان ما، تساهل دارای معنای تأیید شده است و تصور می‌شود کسی اهل تساهل است که کار دیگران را تأیید کند. برای مثال، اگر مرد خانواده، سقط جنین همسرش را پذیرفت و آن را تأیید کرد، فردی بردبار تلقی می‌شود، اما اگر مخالف سقط جنین بود، به او انگ نابردباری می‌زنند و افراد جامعه برای این که دوست ندارند به نابردباری متهم شوند به جای این که از عقیده ی خود دفاع کنند و نسبت به آنچه پیرامونشان می‌گذرد، حساس باشند و احساس مسئولیت کنند، در پی این هستند که ثابت کند نابردبار نیستند. لازمه ی این طرز فکر، این است که درباره ی بسیاری از مسائل، بی‌خیال شوند و در برابر هر چه روی می‌دهد، با تأیید خود، بی‌دردسر بگذرند. این مسئله به حدی شیوع یافته است که افراد جامعه، بسیاری از احساسات خود را بروز نمی‌دهند. برای مثال، اگر پدر و مادر سخنانی در تأیید فرزندان بگویند و بدان معتقد باشند، آن را بروز می‌دهند، اما اگر از آنها انتقادی داشته باشند آن را فرو می‌خورند تا نابردبار تلقی نشوند. این در حالی است که امام صادق (علیه السلام) می‌فرمایند: احب اخوانی من اهدی الیّ عیوبی؛(۱۱) «بهترینِ برادران من کسی است که عیب‌های مرا به من هدیه کند». تازه در همین معنای نادرست نیز سهم همه ی افراد از تساهل، یک سان نیست، بلکه در دوره‌ای، والدین از فرزندان انتظار داشتند تا از تساهل بیشتری برخوردار باشند، اما خودشان اهل تساهل نبودند. امروزه، فرزندان از والدین انتظار تساهل بیشتری دارند، ولی خودشان به رفتار والدین بسیار اعتراض می‌کنند.

و) حقوق

افراد جامعه، برخوردار از حمایت‌های قانونی هستند که با ضوابط مشخصی، شامل حال همه ی آنها می‌شود. برای مثال، همه ی افراد حق دارند برای خود زندگی مستقل تشکیل دهند و از خانواده ی پدر و مادری مستقل شوند. کسی حق ندارد این حق را از دیگران سلب کند. ولی امروزه، این معنا دگرگون شده است و افراد مطالبات خود را تحت عنوان حقوق، مطرح می‌کنند و «حقوق» به مطالبه ی نیازهای افراد، تغییر معنا داده است. قوانین که حقوق را جهت برقراری عدالت مطرح کرده بودند، به ابزاری برای بی‌عدالتی تبدیل شده اند. اکنون چیزی از مطالبات و خواسته‌ها باقی نمانده است که کسی درباره ی آن، ادعای حق داشته باشد. گاه برخی فرزندان می‌گویند: «من حق دارم از خانه فرار کنم، رفت و آمدم را به کسی اطلاع ندهم، با کسی که خودم می‌خواهم بی‌هیچ قید و شرطی ازدواج کنم، هر چه می‌خواهم بپوشم، هر چه می‌خواهم بخورم و هر کاری که می‌خواهم انجام دهم. اگر اعلامیه ی جهانی حقوق بشر، به ویژه مواد ۲۴ تا ۳۰ را بنگریم، درمی یابیم که تقریباً به همه ی افراد، حق برخورداری از زیباترین، مطمئن‌ترین و لذت بخش‌ترین زندگی وعده داده شده است. در این اعلامیه، هیچ چیز قابل تصوری وجود ندارد که افراد درباره ی آن حقی نداشته باشند.
به هر میزان مطالبات افراد از دیگران عمومیت یابد، مسئولیت‌های فردی کاهش می‌یابد و کاهش مسئولیت، پایداری در زندگی را تحت الشعاع قرار می‌دهد.
در چنین وضعی، هر چه قانونی است، حق تلقی می‌شود و حق و اخلاق به دلیل مغایرت با قانون، ناحق به حساب می‌آیند. اگر قانون بگوید: هم جنس بازی طبیعی و درست است، حق شکل می‌گیرد و اگر بگوید: کودک به صورت جنین انسان نیست، حتماً انسان نیست و سقط جنین مشکلی ندارد. در این صورت، قانون جای اخلاق و حق را می‌گیرد. قاضی در دادگاه، مطابق قانون درباره ی حق و باطل حکم می‌کند.

ز) جبر

ما در پیدایش بخشی از سرنوشت خود، بی‌شک مجبوریم و اختیار و انتخابی نداریم. هر کسی در زمان و مکان مشخصی به دنیا می‌آید و در زمان و مکان مشخصی نیز می‌میرد، جنسیت مشخصی دارد که خود در تعیین آن نقشی نداشته است، از پدر و مادری معین به دنیا آمده است و … همه ی اینها تأثیراتی در زندگی انسان دارد، اما اینها سرنوشت‌های عینی انسان هستند.
که بار ارزشی مثبت و منفی برای او ندارند. نه می‌توان گفت دختر بودن ارزش مثبت است و نه پسر بودن. همچنین نمی‌توان گفت هر کس از پدر و مادر ایرانی به دنیا بیاید حتماً خوشبخت است یا حتماً بدبخت است، چرا که کمال انسان، فقط از طریق رفتارهای اختیاری رقم می‌خورد. هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند اخلاقی زندگی کند مگر اینکه سرچشمه ی اعتقادات مبنایی آن جامعه، اراده ی آزاد انسان باشد.
اکنون بی‌مسئولیتی، به ویژه در بخشی از نسل جوان گسترش یافته است و افراد برای توجیه وضعیت خود به سرزنش تاریخ، عوامل ژنتیک، خانواده، طبقات اجتماعی و… رو آورده اند؛ تصور نادرستی که از واژه ی «جبر» پدید آمده است. بهانه یابی، راهی برای خروج از مسئولیت‌پذیری و افکندن مسئولیت به گردن دیگران است و این مهم را به معنای نادرست جبر، توجیه می‌کند. این تصور، دل سردی، بی‌نشاطی و تأثیر گذار نبودن را به افراد جامعه القا می‌کند.

پی‌نوشت‌ها

۱- ویلیام جی. گود، خانواده و جامعه، ترجمه ی ویدا ناصحی، ص ۲۳
۲- باقر ساروخانی، روش‌های تحقیق در علوم اجتماعی، ج ۱، ص ۱
۳- محمد رضا زیبایی نژاد و دیگران، درآمدی بر نظام شخصیت زن در اسلام، ص ۷۷
۴- حسین علی نوذری، پست مدرنیته و پست مدرنیسم، ص ۱۰۷
۵- محمد تقی شیخی، جامعه شناسی زن و خانواده، ص ۸۰
۶- ویلیام گاردنر، جنگ علیه خانواده، ترجمه ی معصومه محمدی. ص ۳۱
۷- رعد (۱۳)، ۱۱
۸- عبدالحمید بن هبه الله بن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ص ۴۰
۹- Gertrude Himmelfarb, Marriage and Morals Among the Victorians, p.79.
۱۰- محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج ۱، ص۱۷
۱۱- محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی (شیخ مفید)، الاختصاص، ص ۲۴۰

منبع: حسین زاده، علی؛ خانواده موفق: ارتباط والدین و فرزندان (۱۳۹۰)، قم: انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (رحمه الله) و دانشگاه کاشان، چاپ اول.