بدبینی

نوشته‌ها

راه‌های درمان شک و بدبینی

شک و بدبینی می‌تواند یک حس بسیار ناراحت‌کننده و بازدارنده باشد. این حس، شما را از شانس‌ها و موقعیت‌های خوب زندگی دور نگه می‌دارد و باعث می‌شود کار‌ها را بسیار سخت‌تر از چیزی که واقعا هستند شروع کرده و به پایان برسانید. قطعا شک می‌تواند گاهی مفید باشد و شما را از ایده‌های بد نیز دور نگه دارد. اما در اغلب مواقع، بازدارنده است. بنابراین چگونه می‌توانیم با آن مقابله کنیم و چگونه می‌توان با درمان شک و بدبینی به سمت شانس و موفقیت حرکت کنیم؟

به او نه بگویید

ابتدا باید زمانی که شک و بدبینی در شما ایجاد شد، سریعا کار مورد نظر را انجام دهید. اجازه ندهید که نجوا‌های منفی در ذهن و قلبتان، شما را از آن کار دلسرد کنند. برای درمان شک و بدبینی در دل خود یک “نه” محکم بگویید یا فریاد بزنید تا آن حس دوباره آشکار نشود. با انجام این کار افکار منفی‌تان را مختل کرده‌اید و دیگر به سراغ شما نمی‌آیند.

به گذشته فکر کنید و در افکار خود غرق شوید

با خود صادق باشید و از خود بپرسید: چند بار پیش آمده که من با وجود شکی که داشته‌ام، به کاری خود ادامه داده و ضرر کرده‌ام؟ جواب قطعا چنین است: تقریبا هیچ وقت. بدبینی مانند یک هیولایی در مغز ما است که باعث می‌شود نتوانیم خود را تغییر دهیم و در آن محدوده ی امنی که هستیم تا ابد باقی بمانیم.

بدانید که شما تنها نیستید

ابتدا بدانید که همه ی انسان‌ها دچار شک و دودلی می‌شوند. شاید شما فکر کنید که تنها کسی هستید که از عدم اطمینان کافی رنج می‌برید. اما این گونه نیست.

اصلا به این که دیگران چه فکر می‌کنند اهمیت ندهید

اگر تمام وقت و انرژی خود را صرف افکار و نظرات دیگران کنید، همیشه در یک محدوده ی نامناسب قرار می‌گیرید. همیشه یک فردی وجود دارد که کار بهتر را انجام می‌دهد و موفق تر است. پس نباید دیگران را معیار دستاورد‌های خود قرار دهید.

با شخص دیگری مشورت کنید

اگر افکارتان را درون خود نگه دارید، آزاردهنده‌تر و اغراق‌آمیزتر از آن چیزی که واقعا هستند، می‌شوند. هنگامی که شک و دودلی به سراغ‌تان آمد، برای درمان شک و بدبینی با یکی از نزدیکانتان در مورد آن مشورت کنید. اگر این افکار را بیرون بریزید متوجه می‌شوید که به نظر خیلی اغراق‌آمیزتر از واقعیت بوده‌اند. همچنین با مشورت در مورد این احساسات خود می‌توانید آن‌ها را نیز تغییر دهید.

خود را در تله ی مقایسه نیاندازید

اگر شما دائما خود را با دیگران به جهت موفقیت‌ها و یا چیز‌هایی که از آن‌ها در شبکه‌های اجتماعی می‌بینید مقایسه کنید، به سرعت خسته و ناامید می‌شوید. دوست عزیز! برای درمان شک و بدبینی، بهترین کار این است که خود را با خودتان مقایسه کنید. ببینید چقدر نسبت به خودتان پیشرفت کرده و چه موفقیت‌هایی داشته‌اید.

دست به قلم شوید

نوشتن می‌تواند به دلایل زیادی، عادت خوبی محسوب شود. به منظور درمان شک و بدبینی، این کار می‌تواند به شما کمک کند:

یک دید واقعی از زندگی خود داشته باشید. این کار باعث می‌شود موفقیت‌ها و چیز‌های مثبتی که در زندگی بدست آورده‌اید و چگونگی غلبه کردن بر افکار منفی را بهتر ببینید. در راه درمان شک و بدبینی درونی خود، اگر افکارتان را روی کاغد بنویسید و یا در کامپیوترتان تایپ کنید، راحت‌تر می‌توانید با آن کنار بیایید تا زمانی که در ذهن با آنها کلنجار بروید.

با ایجاد فهرستی از جوانب مثبت و منفی افکار و ایده‌هایتان، نوشتن و جست و جو کردن حوادث و احساسات مشابه در گذشته و آشکار ساختن جوانب مختلف مسئله می‌توانید راه حل مناسب‌تری برای آن پیدا کنید.

به خاطر داشته باشید: مردم به کاری که شما انجام می‌دهید و حرف‌هایتان چندان توجهی ندارند. هنگامی که شما نگران حرف دیگران در مورد کارهایتان هستید و شک به دل راه می‌دهید، اگر آن کار را انجام دهید بسیار قوی‌تر خواهید شد. هنگامی که چنین اتفاقی می‌افتد به این حرف می‌رسید و متوجه می‌شوید که واقعا دیگران اهمیتی به کارهای شما نمی‌دهند. این یکی از مهمترین راه‌های درمان شک و بدبینی است که باید در ذهن داشته باشید. حرفی که دیگران می‌زنند یا کاری که انجام می‌دهند ممکن است اصلا ارتباطی با شما نداشته باشد. وقتی فردی از شما انتقاد می‌کند، به سرعت شک و بدبینی به سراغتان می‌آید. هنگامی که فردی شما را نادیده می‌گیرد و اولین قرار‌تان به مرتبه ی دوم نمی‌رسد، شما به راحتی در هم می‌شکنید. اما اگر چیزی که کسی گفته یا کاری که انجام داده است، اصلا ارتباطی با شما نداشته باشد چه؟ شاید برای مثال همکار‌تان که با شما بد صحبت کرده و بر سر شما فریاد کشیده، اصلا روز، ماه یا ازدواج خوبی نداشته است.

خوش‌بین باشید

اجازه دهید شور و نشاط، تحرک و انگیزه ی دیگران بر روی شما تاثیر بگذارد. حداقل در روز ۲۰ دقیقه را به گوش دادن به کتاب‌های صوتی و پادکست‌ها اختصاص دهید. فایل‌های صوتی بسیار کمک می‌کنند و کتاب‌های صوتی برایان تریسی نیز بسیار مفید هستند و با استفاده از آن‌ها در خود پیشرفت را مشاهده کردم. همین ۲۰ دقیقه‌ها می‌توانند برای شما نیز بسیار مفید باشند و بدبینی‌هایتان را به خوش‌بینی تبدیل کنند. از خواندن کتاب‌های روانشناسی غافل نشوید.

عواقب عقب کشیدن را در نظر بگیرید

هنگامی که به شک‌های خود بها دادید و عقب کشیدید، می‌بینید که همه چیز منفی است و شرایط خوبی نخواهید داشت. برای درمان شک و بدبینی، باید سرسخت و قوی باشید.

مهارت‌های خود را تقویت کنید

مثلا اگر همیشه قبل از ارائه ی مطلبی در کلاس، درس دچار شک و تردید می‌شوید، مهارت ارائه ی خود را تقویت کنید. کتاب‌هایی در این باره بخوانید و مطلب خود را چندین مرتبه در خانه مقابل آینه یا دوستان نزدیک خود ارائه دهید تا تمرین کرده باشید. بدین ترتیب، بیشتر احساس ارامش و اطمینان خواهید داشت.

احساس خود را نادیده نگیرید

یکی از راه‌های رایج برای درمان شک و بدبینی، این است که به خود پرخاش کنید تا آن احساسات از شما دور شوند. این کار باعث می‌شود به سمت جلو حرکت داشته و پیشرفت کنید. البته من به شخصه این تجربه را نداشته‌ام. من دریافته‌ام که در زمان شک و بدبینی، مهربانی می‌تواند انتخاب بهتری باشد. بنابراین سعی می‌کنم با خود مهربان باشم و احساسات خود را درک کنم. یک گام کوچک به سمت جلو و رو به موفقیت چه چیزی است؟ سپس سعی می‌کنم با گام‌های کوچک و قدم به قدم پیش بروم تا موفق شوم. گام‌ها و پیشرفت‌های کوچک در مسیر درمان شک و بدبینی را جشن بگیرید. اگر توانستید هر چند یک قدم کوچکی به سمت موفقیت بردارید -مثلا توانستید وبسایت خود را راه اندازی کنید-، می‌توانید بگویید که برنده شده‌اید. این شاید یک قدم کوچک باشد اما برنده شده‌اید و می‌توانید آن را جشن بگیرید. می‌توانید غذای مورد علاقه‌تان را درست کنید، سرگرمی و بازی مورد نظر‌تان را انجام دهید و یا چیزی که مدت‌ها بوده دوست داشته‌اید را برای خود خریداری کنید.

اهداف فوری و سریع برای خود تنظیم کنید

علاوه بر داشتن اهداف بلندپروازانه، گاهی لازم است اهداف کوتاه مدتی نیز داشته باشید. هنگامی که اهداف طولانی مدت شما دیر بدست می‌آیند، باید احساس ترس و شک خود را طور دیگری کنترل کنید. بنابراین با بدست آوردن موفقیت‌های کوچک در مسیر اصلی، احساسات خود را کنترل کنید.

موفقیت‌های قبلی‌تان را به خود یادآوری کنید

برای درمان شک و بدبینی، به جای دامن زدن به آن احساس، سعی کنید موفقیت‌های قبلی را به خود یادآوری کنید. پس به حفظ موفقیت و پیروزی‌های آتی خود اعتماد داشته باشید.

با انسان‌های خوب معاشرت کنید

واضح است که انسان نمی‌تواند در یک جزیره به تنهایی زندگی کند. به افرادی که مثبت هستند و برای زندگی شما مفید می‌باشند اجازه دهید اطرافتان را پر کنند. و افراد بدبین و ترسو را از خود دور کنید.

به تردید‌های خود شک کنید

چرا گاهی به شک‌های خود شک نمی‌کنید؟ آیا این احساسات به قدری مهم هستند که ایمان شما را تضعیف می‌کنند؟ به منظور درمان شک و بدبینی، تردید‌های خود را نیز نقد و بررسی کنید. شک و تردید اغلب اوقات کار را درست نمی‌کنند.

منبع: ویکی روان

آیا می‌دانید چگونه می‌توان خوش‌بین بود؟

“آنچه که منزلت و شان شما را تعیین می‌کند، رفتار و نگرش است نه استعداد و قابلیت‌های ذاتیتان.”

همه ما با مثل‌ها و حـکایـات زیـادی در مـورد خـوش‌بـیـنی بـرخـورد کرده ایم، امـا ممکـن است قـدرت حقـیقی دیــدن جـهـان از طریق عینک خوش‌بینـی را درک نـکرده بـاشـیـم. قدرتی که می‌توانـد بر همه چیز بسیار اثـرگـذار بـاشـد از زندگی روزمره و انتخاب همسر گرفته تا گزینه‌های شغلی و موفقیت‌های دراز مدت.

نواهای درون ذهن شما

آن نـدای درونـی ذهـن شـمـا کـه زمـزمـه مـی کـنـد، هـر چـیزی امکان‌پذیر است بـه جـای غیر ممکن است، یا چه روز خوبی است، به جای زندگی سخت است همانـند نوری برای گذشتن از پیچ و خم دشواری‌های زندگی یاریتان می‌کند.

خوش‌بینی محض در افراد به صورت نادر یافت شده و چنین اشخاصی اغلب مـورد پـسند دیـگـران نیستند. ما کسانی که دائما در حال خوشحالی و شـادمـانی هسـتـند را مـورد تـمسخر قـرارداده و خـود آشـکارا بـه خاطر بـدی هـوا یـا کـمبـود چای در دفترکار دچار تردید می‌شویم. در حـیرتیم که آنها چگونه می‌تواننـد دنـی را آن گونه که هست نبینند؟ -دنیایی که مملو از ناملایمات و بی عدالتی است.

خوب! حقیقت این است که آنها عقـیـده دارند که دنیا به همراه مردمانش، دارای عیوب و کاستی می‌باشند، اما به سـادگی تمرکز روی چیزهای خوب را برمـی گـزینـند. و چنین دیدگاهی فواید بزرگی را بدنبال خواهد داشت؛ سلامتی بهتـر، انـرژی بیـشتر، خلاقیت، توانایی‌های حل مسئله و یک حس کلی سرور و شادمانی.

بنابراین، آیا می‌توانیم یک سوئیچ خوش‌بینی کوچک را در ذهنمان روشن کرده و بلافاصلـه شاهـد اثـرات و نـتایج مطلوب آن باشیم؟ متاسفانه آنـقدرهـا هـم سـاده نـیـست — امـا روش‌هـایی وجود دارند که بتوان با آنها، مثبت بـودن را تـمـرین کـرده تـا بـه صورت واکـنـشی طبیعی در بیاید و منفی‌نگری را تقلیل دهد.

سلامتی شما به آن بستگی دارد

اشـخاص خوش‌بین، در برابر بیماری‌های عفونی و مسری مقاوم‌تر بوده و بهتر می‌تواننـد امراض مزمن را از خود دفع کنند. در یک مطالعه علمی، محققان ۹۶ مردی که یک بار دچار حمله قلـبی شـده بودند را مورد بررسی قرار دادند. بعد از طی مدت هشت سال، از هر ۱۶ مرد بـدبیـن، ۱۵ نفرشان جان باختند و از هــر ۱۶ نــفـر مــرد خــوش‌بـیـن فـقـط پــنج نفرشان از دنیا رفتند.

امـروزه به طرز گـسترده‌ای عقیده بر این است که خوش‌بینی، قابلیـت سیـستم دفـاعـی بدن را برای مبارزه با بیماری‌ها افزایش می‌دهد. این ممکن است به آن دلیل باشد که افراد خوش‌بین دارای پایین‌ترین سطح استرس در یک اجتماع می‌بـاشند و هــمگی ما می‌دانیم که استرس کمتر، به معنای داشتن بدنی سالم‌تر است.

پیش به سوی مسائلی که ممکن است بخواهید آنها را تغییر دهید…

خودشکوفایی کام‌بخش

بـرای بـسیاری از افـراد، عـقایـد، تـعییـن‌کنـنده اعـمال و طـرز بـرخوردها نسبت به زندگی می‌باشد. از آنجایی کـه رفتارها و نگرش‌ها چنین نـقش عمده‌ای در چگونگی احسـاس شما ایفا می‌کنند، باید عقاید را بازنگری نموده و بـرآورد کنید که کدامیـک بـه نفـعتـان و کدامیـک به ضررتان است. میزان خوش‌بـینی شـما، نوع نگرشتان را نسبت به زندگی و دنیای پیرامون منعکس می‌کند. اگر احساس می‌نمایید نیـاز دارید انـدکی خـوش‌بین‌تر باشد، نکات زیر را دنبال کنید.

شرایط دوپهلو را درک کنید

هیچگاه با موقیت‌های دوپهلو، جوری برخورد نکنـید کـه گویـی دوپهلو نیستند. همیشه با مـسائل آن گـونه که هستند رفتار نمایید. برای مثال وقـتی روی جنسی سرمایه‌گـذاری می‌کنید، به خود بقبولانـید کـه ممکن است آن جنس ارزان شده و شما مقداری از پول خود را از دست بدهید.

با این حال، فرد خوش‌بین این نکته را می‌داند و ریسک می‌کند و بـه از دسـت دادن مقداری پول اهمیت نمی‌دهد. به علاوه هنگام روبرو شدن با این موقعیت‌های دوپهلو، تفـسیرهای منفی ممکن است منتهی به افسردگی و کسالت گردند.

متنوع فکر کنید

افراد خوش‌بین بر خلاف افراد بدبین، از تفکری ملون برخورداند. در برابر موقیعت‌ها و ایده‌های جدید، روشنفـکرتر بـاشید. از مـصر بـودن در مـورد دیـدگاه‌هـای خـود بـاز ایستاده و شروع به لذت بردن از افکار و نظرات دیگران نمایید.

همه چیز را قطعی ندانید

اشخاص خوش‌بین به ندرت مسائل را قطعی و بدون اشکال می‌دانند؛ آنها همیشـه انتقاد‌پذیر بوده و نظرات خوب دیگران را مد نظر قرار داده و بدنبال اصلاح خود هستند.

مسائل را تغییرپذیر تصور کنید

افـراد خوش‌بین می‌دانند که تغییر و دگرگونی یک چیز خوب و ضـروری اسـت. آنـهـا طـرز برخوردهای تطبیق‌پذیر و قابل تغییری از مسائل را در خود بوجود می‌آورند.

تفکری به خصوص داشته باشید

اشخاص خوش‌بین تمایل دارند به جای این که در برابر مسائل کلی از طریق راه حل‌های عمومی واکـنش نـشان دهند، با مسائل خاص بـرای رسیـدن بـه یـک راه حـل عـمـومـی دست بگریبان شوند.

افکار خود را تغییر دهید

در مورد رویدادهای ناگوار مداوم فکر نکنید. اگر رئیستان شما را از کار برکنار کرد و یـــا در یـک امتـحــان مهم قبول نشدید، توصیه ما این است که با انجام کاری لذت‌بخـش، افـکـار خود را از مشکلاتتان دور کنید چون تفکر به مسائل در چـهـارچـوب مـنـفی ذهن، منتهی به یافتن راه حل‌های کمتر خواهد شد.

با کـمک کردن بـه احـوال خـود و کـسب اعتماد به نفس، افـرادی کـه دارای تمایلات بدبینانه هستند می‌تـوانند خود را آزاد سـاختـه و خـلاقانه‌تـر فکر کنند. برای اغلب مردم بدست آوردن چنین روحیه‌ای، فقط چند هفته طول می‌کشد، اما به محض یادگیری تــکنـیـک خوش‌بینی، دیگر برگشت به بدبینی بعید خواهد بود.

منبع: بیتوته

خانواده مستبد(۲)

سازکار مواجهه‌ی فرزندان با والدین در خانواده‌ی مستبد:

در خانواده‌هایی که زیاد از قدرت استفاده می‌کنند، بر تنبیه زیاد تکیه می‌کنند، اجبار و الزام بسیار دارند، خودرأی و مستبدند و شتاب زنده عمل می‌کنند، فرزندان برای کنار آمدن با قدرت والدین، به این مکانیسم‌ها رو می‌آورند:

۱- مقاومت و طغیان

وقتی فرزندان از محتوای تربیت ناخشنود باشند، در برابر آن مقاومت و ایستادگی می‌کنند.‌ یکی از عکس العمل‌های طبیعی آنها در برابر فشار و تحمیل بیرونی، مقاومت و انعطاف ناپذیری است. فرزندی که با اجبار، تحمیل و تنبیه، از به کار بردن کلمات زشت منع می‌شود، روحیه‌ی مقاوم پیدا کرده، بر عمل زشت خود پافشاری می‌کند. دانش آموزی که با اکراه معلم و مربی ملزم می‌شود قواعد اخلاقی را در کلاس رعایت کند، از خود مقاومت نشان می‌دهد و کمتر به نظر مربی اهمیت می‌دهد.
پژوهشگرانی همچون مادسن، بکر، توماس، کاسر و پلاگر در تحقیقات خود درباره‌ی دانش آموزانی که بدون کسب اجازه از معلم، از روی صندلی خود بلند می‌شوند و به اطراف کلاس می‌روند، به این نتیجه رسیدند که هر چه معلم بیشتر به دانش آموزان دستور می‌داد سر جای خود برگردند، دانش آموزان به سخن او اهمیت کمتری می‌دادند و بیشتر جای خود را ترک می‌کردند.(۱)
انسان به گونه‌ای است که حتی در برابر فشار خود نیز مقاومت می‌کند، چه رسد به فشاری که از بیرون و از سوی مربی تحمیل شود.
امام علی(علیه السلام) فرمودند: «برای دل‌های آدمیان علاقه و اقبال، و گاه تنفر و ادبار است. هنگامی‌که می‌خواهید کاری را انجام دهید از طریق علاقه‌ی اشخاص وارد شوید؛ زیرا هنگامی‌که دل را به کاری مجبور کنید، نابینا می‌شود».(۲)
یکی از شکایت‌های والدین، مکانیسم مقاومت فرزندان است که در مراجعه به کلینک مشاوره، بر آن تکیه کرده اند. پدری که از رفتار نامناسب فرزند رنجیده شده بود و هر چه برای او استدلال می‌کرد که رفتارش اشتباه است و به اصطلاح می‌خواست او را تربیت کند، او گستاخ تر می‌شد و صدایش را بلند می‌کرد، به او گفت: این حرف‌های چرند رو بس می‌کنی‌یا… و پسر در پاسخ گفت:‌ یا چی؟
پدر: می‌زنم تو دهنت تا دیگه این قدر بلبل زبونی نکنی.
پسر: زود باش منو بزن، راست می‌گی بزن.
پدر که به شدت عصبانی بود،سیلی محکمی‌به پسر زد و گفت: حالا دیگه برای من شاخ و شونه می‌کشی پسرک احمق؟
پسر: باز هم می‌خواهی بزن، ولی من حرف خودم رو می‌زنم.
باید بدانیم این مواجهه‌ی بی‌ثمر و پر خطر، همیشه به اینجا ختم نمی‌شود و ممکن است به حوادث محاسبه نشده‌ای منجر شود. فرار از منزل، آشنایی با دوستان ناباب و… از آثار این نوع برخورد است. برخی فرزندان در این موقعیت‌ها مصمم می‌شوند به طور دقیق خلاف خواسته‌ی والدین خود عمل کنند؛‌یعنی اگر از قبل چندان بر مخالفت با والدین مصمم نبودند و بیشتر فکر می‌کردند که چه کنند تا از مخمصه‌ی مخالفت با آنها خلاص شوند، اکنون مصمم هستند که راه مخالفت را پیش گیرند و حاضرند هر بهایی را برای آن بپردازند.
نوجوانی که تا حدودی هوش و استعداد خوبی داشت، می‌گفت: پدر و مادر من بسیار به تحصیل من حساس هستند و مدام سفارش می‌کنند که باید نمره‌ی عالی بگیری. من حس می‌کنم آنها بیشتر به آرزوهای خودشان فکر می‌کنند و با نمره‌ی عالی من احساس خوش حالی می‌کنند، در حالی که من از خوش حالی آنها ناراحت می‌شوم. از آنجا که آنها با این نمره احساس خوش حالی و برد می‌کنند، انگیزه‌ی چندانی برای درس خواندن ندارم و تلاش نمی‌کنم که نمره‌ی عالی بگیریم با این که می‌دانم نمره‌ی عالی برای خودم نیز خوب است، ولی این که آنها به خواسته‌ی خودشان می‌رسند، مرا آزار می‌دهد.
جوانی که ادعا می‌کرد من می‌خواهم خودم باشم و آنچه را خودم دوست دارم انجام دهم، در برابر رفتارهای تند والدین خود درباره‌ی مدل موهایش، می‌گفت: من بیش از این که درباره‌ی زیبایی و زشتی موی خودم فکر کنم، این مسئله مرا به خود جلب کرده است که این همه اصرار والدین من برای چیست. گاه فکر می‌کنم اگر این قدر به من فشار نمی‌آوردند، بیش از این که به رفتار پدر و مادر فکر کنم، به موهایم فکر می‌کردم.
ممکن است گفته شود منطقی نیست که جوان به جای این که به آثار و پیامدهای رفتارش در زندگی خود بیندیشد، به انگیزه و اصرار والدین فکر کند. این حرف درستی است و از حقیقتی پرده بر می‌دارد، اما واقعیت این نیست. ما برای حذف رفتار منفی نمی‌توانیم واقعیت‌ها را نادیده بگیریم؛ درست است که باید به سوی حقایق برویم؛ اما تا زمانی که فرزند ما تلافی‌جویانه کاری را انجام می‌دهد و درگیر احساس خویش است، انتظار تغییر رفتار او واهی است. واقعیت این است که حتی بسیاری از پدر و مادرها احساسی عمل می‌کنند،‌گر چه درست نیست؛ پس چگونه ممکن است از جوانی که در اوج احساسات است، بدون این که زمینه‌های رفتار منطقی را برای او فراهم آوریم، توقع داشته باشیم بیندیشد و منطقی عمل کند.
مادری که دخترش در آستانه‌ی طلاق بود و داماد می‌خواست بدون این که مهریه‌ی او را پرداخت کند، دختر را استیفا کند و در حالی که دختر را به صورت منطقی می‌خواست خود را نجات دهد، فرصت‌های خود را از دست ندهد و داشتن زندگی خوب برایش به حسرت تبدیل نشود، مادر می‌گفت: «به هر قیمتی شده است باید داماد را مجبور به پرداخت مهریه کنم، حتی اگر دخترم تا آخر عمر وبال گردنم باشد. تا آخر عمر کنیزی او را می‌کنم، ولی به این شرط که بتوانم داماد را محکوم کنم». وقتی مادری را آن همه تجربه و گذر عمر تا این حد احساسی عمل می‌کند، پس چگونه از فرزندان انتظار داشته باشیم در تصمیمات خود بدون زمینه سازی، بر احساساتشان غلبه کنند.
مادری که درمانده شده بود و به هیچ‌یک از هدف‌های خود در تربیت دخترش نرسیده بود، می‌گفت: «من درباره‌ی تمیز و مرتب بودن، تحصیلات عالی و مناعت طبع دخترم بسیار مُصِرّ بودم، حساسیت خود را ابراز می‌کردم، از قدرت خود برای تأمین این اهدف استفاده می‌کردم و سخت گیر بودم. اکنون که دخترم ازدواج کرده و به خانه‌ی بخت رفته است، درسش را ادامه نداده است، زندگی مرتبی ندارد و خیلی هم ول خرجی می‌کند؛‌ یعنی به طور دقیق در کارهایی که تأکید بیشتری داشتم، ناموفق ماندم».
نسل نو در برابر اقتدار والدین می‌ایستند و با استیلای آنها مقابله می‌کنند. آنها بیش از نسل گذشته احساس می‌کنند که آزادی هایشان تهدید می‌شود و پدر و مادر موقعیت آنها را درک نمی‌کنند. البته در بسیاری از موارد اینها واقعیت ندارد، ولی این احساس واقعیت دارد و فرزندان با آن زندگی می‌کنند. ما برای این کار راهکار مناسبی برای مقابله با ناهنجاری‌ها پیدا کنیم، باید خودمان را جای آنها فرض کنیم، آن گاه راهی را مطابق با مقتضای حال آنها و فضایی که در آن قرار دارند، پیدا کنیم، وگرنه فرزندان هنگامی‌که آزادی خود را در خطر می‌بینند، عکس العمل‌های تندی نشان می‌دهند.

۲- تنفر، خشم و بدبینی

اگر تربیت متربی با عشق، رغبت و آمادگی روانی و عاطفی همراه نباشد، بهترین پیام‌ها، رساترین حقایق و زیباترین مطالب، با مقاومت، اکراه و بیزاری همراه می‌شود.(۳)
عبدالعزیز قراطیبی می‌گوید: «نزد امام صادق(علیه السلام) رفتم و از گفتار و رفتار [ناپسند] برخی شیعیان سخن گفتم». آن حضرت فرمودند: «”ای عبدالعزیز! ایمان به مثابه‌ی نردبانی است دارای ده پله، که از آن پله پله می‌روند. مبادا کسی که دو پله را پیموده به کسی که ‌یک پله را بالا رفته، بگوید تو چیزی نیستی و مبادا کسی که سه پله را پیموده به کسی که‌ یک پله را بالا رفته، بگوید تو چیزی نیستی و مبادا کسی که سه پله را پیموده به کسی که از دو پله بالا رفته بگوید تو چیزی نیستی و …” سپس فرمود: “سلمان در دهمین پله، ابوذر در نهمین و مقداد در هشتیمن پله قرار داشت …‌ای عبدالعزیز! آن گاه که کسی را پایین تر از خود در درجات ایمانی دیدی، با مدارا او را بالا بکش و هرگز او را به چیزی که طاقت ندارد، اجبار نکن که او را شکسته و ناتوان ساخته‌ای … چون هنگامی‌ که تو با شتر تازه از شیر گرفته شده همچون شتر هشت ساله رفتار می‌کنی، او را از بین می‌بری”».(۴)
در حدیث دیگری امام صادق(علیه السلام) نقل می‌فرمایند: مردی بود مسلمان و عابد، و همسایه‌ای داشت مسیحی که با او رفت و آمد می‌کرد تا این که او کم کم به اسلام تمایل پیدا کرد و به دست عابد، مسلمان شد. مرد عابد به خیال خودش می‌خواست او را خیلی مسلمان کند و خیلی به ثواب برساند. مسیحی تازه مسلمان شده، در اوان مسلمانی، درون خانه‌ی خود در خواب ناز بود که قبل از طلوع صبح کسی در خانه اش را زد. آن مسیحی سؤال کرد: کیستی؟ عابد گفت: همسایه‌ی مسلمان توام. مسیحی پرسید: این وقت شب چه کاری پیش آمده است؟ عابد گفت: آمده ام که با همدیگر برای عبادت به مسجد برویم. بیچاره مرد مسیحی از بستر استراحت بلند شد، وضو گرفت و به مسجد رفت. [پس از خواندن نمازهای نافله] از عابد سؤال کرد که آیا عبادت تمام شد؟ عابد گفت: نه، نماز صبحی هم هست که باید بخوانیم. آنها نماز صبح را هم خواندند. وقتی نماز تمام شد، عباد به مسیحی تازه مسلمان شده گفت: خوب است نافله بخوانیم تا بین الطلوعین را بیدار بمانیم و از برکات آن بهره ببریم. پس از طلوع آفتاب از‌یکدیگر جدا شدند. ظهر که شد دوباره او را برای نماز ظهر خبر کرد و تا عصر نیز او را نگه داشت. این داستان شب هم تکرار شد. فردا صبح که عابد به در خانه‌ی تازه مسلمان شده رفت و در زد، او گفت: کیستی؟ عابد گفت: من برادر مسلمان تو هستم. سؤال کرد: برای چه آمده ای؟ عابد گفت: آمده ام تا با هم برای عبادت برویم. مسیحی تازه مسلمان شده گفت: این دین برای آدم‌های بیکار خوب است، پشیمان شدم و سراغ دین خودم رفتم. پس از نقل این داستان، امام صادق(علیه السلام) فرمود: این جور نباشید. این شخص آدمی‌ را مسلمان کرد و بعد به دست خودش او را مرتد و کافر کرد. خیلی از کارهای ما در امر تربیت می‌تواند نفرت زا باشد و فرزندان ما را از اسلام متنفر کند.(۵)

سخت‌گیری، به طور طبیعی چنین پیامدهایی دارد، به ویژه در رابطه‌ی والدین و فرزندان از آنجا که انتظار فرزندان از پدر و مادر، فراتر از انتظار از همسایه، هم کلاس و حتی معلم و استاد است، به طور حتم والدین باید از سخت‌گیری دوری کنند. قضاوت فرزندان در خانواده‌های مستبد این است که والدین در حق آنها بی‌عدالتی می‌کنند و انصاف را رعایت نمی‌کنند. فرزندان ما وقتی می‌شنوند علی(علیه السلام) می‌فرمایند: سید الاعمال انصاف الناس؛(۶) «سرور و سید همه‌ی کارها، انصاف برابر دیگران است»، از پدر و مادر خود انتظار بیشتری دارند.
آنها نباید احساس کنند چون والدین بزرگتر هستند، به خودشان حق می‌دهند که بی‌عدالتی و بی‌انصافی کنند. همان طور که در مرحله‌ی پایین تر، فرزندان به برادر بزرگ تر خود حق ارتکاب چنین اشتباهی نمی‌دهند.
ممکن است کسی بگوید: «وقتی فرزند می‌بیند که پدر و مادرش این همه به او خدمت می‌کنند و برای برطرف شدن نیازهایش تلاش، و او را حمایت می‌کنند، به طور طبیعی باید به آنها احساس مثبتی داشته باشد، پس چگونه است که آنها را به بی‌عدالتی و بی‌انصافی متهم می‌کند؟»
واقعیت این است که اولاً بعضی از فرزندان، این تلاش‌های پدر و مادر را وظیفه‌ی آنها می‌دانند و احساس می‌کنند آنها خودشان خواسته‌اند که فرزند داشته باشند تا خود را راضی کنند و به‌ یکی از نیازهایشان پاسخ دهند. پس طبیعی است که باید مسئولیت آن را نیز بپذیرند. این چیزی است که خودشان خواسته اند. گاه فرزند می‌گوید: «من که قبل از تولد جایگاهی نداشتم تا با من مشورت کنند و من در قبال خواست خود مسئولیتی پیدا کنم. پدر و مادر من می‌توانستند تصمیم بگیرند بچه دار نشوند. حالا که تصمیم گرفته‌اند بچه دار شوند باید بهای آن را بپردازند. آنها چرا ما را به علت حضور ناخواسته این همه تکلیف می‌کنند».

درست است که اینها سخنانی واهی است که برای فراز از مسئولیت ابراز می‌شود، اما چرا ما چنین بهانه‌هایی به دست آنها دهیم. وقتی تلاش‌های خود را به رخ آنها می‌کشیم، به آنها می‌آموزیم چنین پاسخ‌هایی را بیان کنند. حقیقت این است که اگر بالاترین سطح انگیزه‌ی والدین برای فرزنددار شدنشان آسمانی نباشد و خدا را در این کار در نظر نداشته باشند، خسارتشان حتمی‌است.
ثانیاً بعضی از فرزندان، قانع نیستند که به خواسته‌ها و نیازهایشان پاسخ داده شود، بلکه می‌گویند: چرا باید به دیگران وابسته باشیم و چرا دیگران باید تصمیم بگیرند که نیازهای ما را چه موقع برآورده سازند؟ چرا قدرت پاداش دادن و تأخیر در پاداش در اختیار دیگران باشد؟ ما نمی‌توانیم سلطه‌ی پدر و مادر را بر خود ببینیم. ما نمی‌خواهیم آنها کار ما را تدبیر کنند و تحمل آن برای ما دشوار است. آنها فکر می‌کنند زمینه‌های ارضای نیازشان به دست دیگران است و آرزو می‌کنند که‌ای کاش تأمین نیازشان به دست خودشان بود. این حالت میان مراجعه کنندگان جوان ما، بیشتر دیده می‌شود. استقلال طلبی افراطی و حتی غیر منطقی باعث به وجود آمدن توقع و انتظار می‌شود، به حدی که اجازه نمی‌دهد تلاش‌های پدر و مادر برای فرزند، نتیجه‌ی مثبت داشته باشد.
گاه فرزندان احساس می‌کنند که حمایت‌های والدین چندان هم خالص نیست. آنها اهداف خودشان و ارزش‌هایی را در نظر می‌گیرند که پاداش‌ها را با در نظر گرفتن آنها ارائه می‌کنند. اگر این مسئله را از محدوده‌ی خانوادگی بیرون آوریم، در سطحی عمومی‌تر و در فضای سیاست بین المللی در نظر بگیریم، می‌بینیم وقتی کشوری عقب مانده از کشوری پیشرفته هدایایی دریافت می‌کند، با این که هدیه دریافت می‌کند، از این که آن کشور پیشرفته است و دارایی‌هایی دارد که باعث شده است بعضی از کشورهای دیگر به او وابسته باشند، خرسند نیست.
پس ما باید به طرز تلقی و نوع نگاه فرزندان خود توجه کنیم. صرف این که ما در حال برآورده ساختن مطالبات فرزندانمان هستیم، ما را از چگونگی برداشت آنها غافل نسازد و به هر چه طرز فکر منفی آنها را پر رنگ تر می‌کند، بیندیشیم و در حد امکان از آن جلوگیری کنیم.

۳- تلافی و مقابله به مثل

وقتی پدر و مادر با انگیزه‌ی دل‌سوزی، فرزند را از رسیدن به خواسته اش باز می‌دارند و او را مأیوس می‌کنند، فرزند درصدد برمی‌آید با انگیزه‌ای غیر از دل سوزی،‌یعنی تلافی جویی و مأیوس سازی، با والدین مقابله کند. گاه فرزندان می‌کوشند تا حد امکان، اقتدار والدین را بی‌سر و صدا بشکنند، به ویژه وقتی با خود فکر می‌کنند که بیش از پدر و مادرشان می‌فهمند، تحصیلات بیشتری دارند، با دنیای مدرن در ارتباط‌اند و والدین با افکار و اعتقاداتی بزرگ شده‌اند که قدیمی‌ و کهنه است آنها می‌خواهند فرسودگی را به نوعی به رخ پدر و مادر خویش بکشند گاه بهانه جویی‌یا بد اخلاقی می‌کنند، وضعیت وجود را بی‌کلاسی و عقب ماندگی می‌دانند، برخی اوقات سکوتشان به قول معروف علامت رضا نیست، و چون فضا را برای سخن گفتن آماده نمی‌بینند، چیزی نمی‌گویند. آنان وقتی فضای مناسب و هم نشین‌های همفکر می‌یابند، آنچه می‌خواهند می‌گویند.
این گونه فرزندان می‌کوشند به نحوی با سخن و اعتقاد والدین مبارزه کنند. گاه به طنز مطالبی می‌گویند که با اعتقادات پدر و مادر مغایرت دارد و گاه پیروان اعتقاداتی مشابه اعتقاد والدین را انسان‌هایی ساده لوح می‌دانند و برای آنها جوک می‌سازند. فلسفه‌ی چنین رفتارهایی همان آزارندگی است و فرزندان با زبان رفتار به والدین خود می‌گوید: «شما مرا آزردید و اکنون من شما را می‌آزارم». این فلسفه و رفتار برخاسته از آن، که تلافی‌جویانه است، ممکن است چنان فجیع باشد که به قتل والدین بینجامد.

۴- مخفی‌کاری و دروغ‌گویی

دروغ گفتن فرزندان، فطری نیست. آنها در سنین کمتر، از آنجا که فطرت بکر و دست نخورده‌ای دارند، به طور کاملاً طبیعی به راست گویی رو می‌کنند، اما به مرور وقتی با دروغ گویی پاداشی به دست می‌آورند‌یا از تنبیهی می‌گریزند، آن را می‌آموزند. رفتار اولیه و طبیعی، راست گویی است و دروغ گویی بر اثر عاملی قصری پدید می‌آید. والدینی که بر فرایند پاداش و تنبیه، بسیار تکیه می‌کنند، نوعاً گلایه می‌کنند که فرزندانشان فراوان دروغ می‌گویند. دروغ گویی رفتاری انتخابی و اکتسابی است که فرزندان ما به آن رو می‌آورند اگر فرزندان ما متوجه شوند در صورتی که به راست گویی اولیه ادامه دهند، بسیار دشوار می‌توانند با والدین کنار آیند، دارای طبیعت دومی‌می‌شوند که اقتضا می‌کند با دروغ گویی، خود را با والدین سازگار کنند. اگر به شخصیت فرزندان توجه شود، به آنها احترام گذاشته شود و زمینه‌های بروز شخصیت آنها از مسیر راست گویی و‌ یکرویی فراهم شود، کمتر به مخفی کاری و دروغ گویی رو می‌آورند.
فرزندان به ویژه در سنین جوانی باید با مسئولیت پذیری بیشتری آشنا باشند. این پدیده در صورتی رخ می‌دهد که پدر و مادر بتوانند خواسته‌های متفاوت و مخالف آنها را بشنوند و بدون این که حساسیت نشان دهند، با حفظ حقوق آنها در انتخاب مسیرشان، آنان را به پیامدهای منفی احتمالی‌یا قطعی رفتارشان آگاه کنند و به این ترتیب مسئولیت پذیری را در آنها تقویت کنند. ما نباید به این دلیل که معتقدیم کار‌یا رفتاری که فرزند ما انتخاب می‌کند، به ضرر اوست، از گزینش او جلوگیری کنیم. به ویژه در انتخاب‌هایی که چندان حیاتی نیست، بیشتر باید متوجه استقلال فرزند در تصمیم‌گیری باشیم. به‌یقین اگر او مزه‌ی تلخ ضرر را بفهمد، برایش آموزنده است، اما اگر ما او را از کاری باز داریم، شاید او تا آخر عمرش تصور کند اگر بنابر خواست خود رفتار می‌کرد، موفق تر بود.
برخی والدین می‌گویند: «معلوم نیست فرزندان ما بفهمند کارشان اشتباه بوده است. ما تا به حال از آنها اعترافی نشنیده ایم». چنین والدینی از این نکته غفلت می‌کنند که اصولاً اعتراف آدمی‌به ویژه جوانان به خطا، حتی با علم به خطا طبیعی نیست. ما نباید جوان را در صورتی پشیمان بدانیم که به خطای خود اعتراف کند. او در بسیاری از موارد، حتی وقتی که همچنان از کارش دفاع می‌کند، می‌خواهد شکست خورده جلوه نکند و دلیلی ندارد که ما اصرار کنیم او را شکست خورده معرفی کنیم. ما باید اجازه دهیم جوانان اعتماد به نفس خود را از دست ندهند و خود پنداره‌ی مثبت داشته باشند. ما باید اشتباه آنها را به آرامی، با منطق و بجا تذکر دهیم. در این صورت است که آنها کمتر به سوی دروغ گویی سوق می‌یابند.

۵- برچسب زدن و مقصر دانستن دیگران

هنگامی‌که والدین چندین فرزند در سنین نزدیک به هم دارند، گاه شدت وابستگی خانواده به نظام پاداش و تنبیه، فرزندان را به بر چسب زدن به دیگران و مقصر دانستن آنها تشویق می‌کند. در این خانواده، هر‌یک از فرزندان برای این که خودش را خوب جلوه دهد، دیگری را بد نشان می‌دهد تقصیر را به گردن او می‌اندازد و به او سخن ناروا نسبت می‌دهد. این نظام حاکم بر خانواده نه تنها آرامش فرزندان را در پی ندارد، بلکه توطئه، ستیز و حسادت را در میان آنان تشدید می‌کند. انتظارات و مطالبات والدین، همراه پاداش‌ها بهره گیرند و کمتر از آنان تنبیه شوند. رقابت ناسالم در میان چنین فرزندانی بسیار دیده می‌شود و اعتراض فرزندان نیز به تبعیضی که در رفتار والدین احساس می‌کنند، همیشگی است. چنین فرزندانی بسیار بهانه جو، بد اخلاق و غرزن می‌شوند و دایره‌ی اعتراض آنها به عملکرد ناعادلانه‌ی والدین(ناعادلانه بر اساس تصور خود) گسترش می‌یابد.

۶- قلدری و زورگویی

یکی از پیامدهای نظام پاداش و تنبیه در خانواده این است که وقتی پدر و مادر از قدرت خویش برای مدیریت زندگی استفاده می‌کنند و خود را مدیری مقتدر در خانواده تصور می‌کنند، فرزندان رفتار آنها را نوعی زورگویی به شمار می‌آورند. آنها حاضر نیستند این مدیریت را مقتدرانه بدانند و زمانی که خود در جایگاه مدیر قرار می‌گیرند، معمولاً بر افراد زیردستشان حکومت می‌کنند. الگوی آنها تصویری است که از والدین خود دارند. به عبارت دیگر هر گاه خواستید بدانید رفتار والدین با فرزندانشان چگونه است، می‌توانید به فرزندان آنها قدرت دهید تا بر نیروهای زیردست خود مدیریت کنند. الگوی مدیریت آنها به صورت غالب نشان می‌دهد که نوع رفتار والدین با آنها چگونه بوده است. نقشی که دختر در مدیریت گروه همسال ایفا می‌کند، بیانگر نوع رفتار مادر با اوست.
والدین باید به این نکته توجه داشته باشند که استفاده‌ی آنها از قدرت، آن قدر حساب شده و ظریف باشد که فرزندان، آن را زورگویی تعبیر نکنند؛‌ یعنی آن قدر منطق و عاطفه در کنار‌یکدیگر باشد که تصویر قدرت والدین، کمتر با بی‌منطقی و بی‌عاطفگی در ذهن فرزندان نقش بندد. اگر پدر و مادر در تربیت فرزندان خود از زور و قدرت به صورت چشمگیر استفاده کنند، فرزندان آنها نیز عموماً چنین رفتاری با دیگران خواهند داشت.

۷- تنزل موقعیت فرزندان

ایجاد فشار بیرونی و الزام در تربیت، افزون بر تأثیرات منفی که بدان اشاره شد، منزلت و موقعیت فرزند را در دیدگاه خودش و در نظر خداوند متعال، خدشه دار می‌کند.
مسلّماً فرزند هر گاه با تربیت تحمیلی مواجه می‌شود، پیش از هر چیز، والدین را مقصر می‌داند، که خود باعث بی‌مهری و انزجار از آنها می‌شود. در روایتی که در بخش «پیامدها» از امام صادق(علیه السلام) نقل شد، آمده است که آن حضرت به عبدالعزیز فرمودند:
یا عبدالعزیز، لا تسقط من هو دونک فیسقطک من هو فوقک؛(۷) «ای عبدالعزیز! زمینه‌ی سقوط فرد پایین تر از خود را فراهم مکن، چرا که در این صورت، فرد بالاتر از تو نیز زمینه‌ی سقوط تو را فراهم خواهد کرد».
در روایتی دیگر، امیر مومنان(علیه السلام) تغافل را از عوامل بزرگ منزلتی در چشم متربی معرفی می‌کند و می‌فرماید: … عظّموا اقدارکم بالتغافل من الدنی من الامور … ؛(۸) «قدر خود را با تغافل از کارهای زشت دیگران افزایش دهید». این سخن نشان می‌دهد که بهره مندی والدین از تدبیر و سیاست، بسیار ضروری و لازم است. تدبیر پدر و مادر، آنها را به تغافل دعوت می‌کند؛ و گرنه والدینی که سادگی می‌کنند و می‌خواهند به جزئی ترین مسائل بپردازند و از آن نگذرند، رابطه‌ی میان خود و فرزندان را بسیار خدشه دار می‌کنند و منزلت خود را در چشم آنان فرو می‌آورند.

۸- وابستگی به ارزش‌های دیگران

خانواده‌ای که از پاداش و تنبیه، فراوان استفاده می‌کند، در ضمیر فرزند خود این نکته را حک می‌کند که او به خوب جلوه کردن مقابل دیگران، ممتاز شناخته شدن و رد نشدن نیازمند است. همه‌ی ما از پذیرفته شدن، تأیید شدن، مطلوب واقع شدن و نگاه مثبت دیگران به خود خرسند می‌شویم، اما این حالات نباید باعث شود شاخص حقانیت افکار، اعتقادات، باورها و رفتارها نزد ما، قضاوت دیگران باشد. خانواده‌هایی که محاسبه شده و با عنوان پاداش و کیفر، رفتارهای فرزندان را محک می‌زنند و آن را ارزش گذاری می‌کنند، بچه‌های خود را شدیداً به قضاوت دیگران درباره‌ی آنها وابسته می‌سازند و ارزش‌های شخصی آنها را سلب می‌کنند و گاه فرزند فکر می‌کند اگر در امتحان ریاضی نمره‌ی بیست نیاورد، در المپیاد ادبیات مدرسه بیش از سه غلط داشته باشد، معلم او را تشویق و نفر برتر کلاس معرفی نکند، و بهترین دانش آموز شناخته نشود، ارزش خود را از دست داده است. این تصور، بسیار خطرناک است و به کرامت فرزند آسیب می‌زند؛ باعث می‌شود از خود، تصویر منفی پیدا کند و خود پنداره‌ی بدی در خود بیابد؛ با این که می‌داند از ارزش‌هایی برخوردار است که به چشم دیگران نیامده است. علی بن ابی طالب(علیه السلام) می‌فرماید: فلا ترج خیره؛‌ یعنی به کسی که خود را پست بشمارد و حرمت خود را در میان دیگران از دست رفته ببیند، دیگر امیدی نداشته باشید.(۹) چنین فرزندی عزت نفس خود را از دست می‌دهد.

برخی والدین ممکن است در زمینه‌ی تنبیه فرزندان کمی‌احتیاط ورزند و چندان به آن گرایش پیدا نکنند، اما در باب خوبی پاداش دادن به فرزندان و تشویق آنها، کسی تردید ندارد؛ در حالی که به نظر می‌رسد وابسته شدن فرزند به تشویق پدر و مادر نیز پیامدهایی دارد که نمی‌توان به سادگی از آن گذشت. این نکته اهمیت دارد که وابستگی فرزندان به تشویق والدین، آنها را تحت تسلط والدین بار می‌آورد و مانع بروز شخصیت آنان می‌شود؛ در حالی که شکفتن، سهم هر انسان با استعدادی است. طبیعی است که چنین افرادی همواره در اجتماع، ارزش و اهمیت خود را بر اساس نگاه دیگران به خود ارزیابی می‌کند. این حالت، آنها را شخصیتی وابسته بار می‌آورد که به تناسب ارزش‌های اجتماعی در هر دوره، چهره عوض می‌کنند و ارزش‌های ثابت شخصی ندارند. آنها می‌خواهند در نگاه دیگران، همواره در قله‌ی افتخار باشند و برنده و خوب ارزیابی شوند. فرزندان ما باید بدانند که حقانیت صاحبان حق، به تأیید و رد دیگران وابسته نیست. تشویق زیاد باعث می‌شود که تنها ملاک حق، تشویق و تنها ملاک باطل، تنبیه دیگران به حساب آید. در روایتی از امیر مومنان، علی(علیه السلام) آمده است: مردم را معیار حق قرار نده. حق را بشناس تا اهل حق را بشناسی. اگر برای شناخت حق در پی آن باشیم که دیگران چه می‌گویند، از حق فاصله گرفته ایم.(۱۰) روزی حارث بن حوط لیثی نزد امیرالمؤمنین،(علیه السلام) آمد و از اوضاع سیاسی آن زمان که عده‌ای مقابل علی(علیه السلام) ایستاده بودند، پریشان بود. حضرت به او فرمودند: «ای حارث! به پایین نگاه کنی، افراد را ملاک قرار می‌دهی و به بالا و سرچشمه نگاه نکنی، از حق دور می‌شوی. تو حق را با پیروزی پیروان حق بشناس و باطل را با اجتناب آنان که از باطل دوری می‌کنند دریاب».(۱۱)
پاداش‌ها و تشویق‌ها چنان که در فضایی مقابل فرزندان دیگر رخ دهد، نه تنها برای فرزند تشویق شده پیامدهای منفی دارد، بلکه برای فرزندان دیگر نیز آسیب‌زا است؛ زیرا فرزندان تفاوت‌های خود با‌یکدیگر را درک می‌کنند و تا حدی آن را می‌پذیرند. آنها قبول دارند که‌یکی با هوش تر و دیگری متفاوت با او،‌یکی برون گراتر و دیگری متفاوت با اوست و هر‌یک از این ویژگی‌ها، نتایج ویژه‌ای در تحصیل و … دارد،‌ یکی از فرزندان را در برابر دیگران تشویق می‌کند، فرزندان دیگر که قدرت بدنی‌یا فکری کمتری دارند، احساس شکست می‌کنند. اینها فرزندانی بدون اعتماد به نفس، ناامید، شکست‌خورده و مبتلا به حسادت خواهند بود. اگر فرض کنیم در این موارد، تشویق سودی داشته باشد، پیامدهای منفی آن به مراتب بیشتر است.

۹- جبهه‌گیری دسته جمعی

وقتی فرزندان، از والدین خود اعمال قدرت و سلطه می‌بینند و این پدیده را مانع آزادی عمل خود تحلیل می‌کنند، می‌کوشند‌ یک پارچه شوند و جبهه‌ی مشترکی تشکیل دهند. آنها گاه هم نظرند که باید کاری کنند تا از آزادی عمل بیشتری برخوردار باشند. در این صورت، همه‌ یک صدا می‌گویند: محدودیت‌هایی که در خانواده‌ی ماست، در خانواده‌های دیگر نیست و نباید این طور باشد. همه‌ی آنها‌یکدیگر را تأیید می‌کنند تا از مزایای این‌یک پارچگی برخوردار شوند. وقتی وحدت نظر باشد، فرزندان پرشورتر تلاش می‌کنند تا‌یار جمع کنند و بقیه را با خود شریک سازند. وقتی سایر فرزندان در کاری سهیم می‌شوند، اولاً احساس گناه آنها کمتر می‌شود و ثانیاً، فقط فرزندان پرشور مقصر به حساب نمی‌آیند و به تنهایی تنبیه نمی‌شوند. این‌یک پارچگی در خارج از کانون خانواده، به شکل‌های رسمی‌و به منزله‌ی اعتراض، اعتصاب و تظاهرات در بسیاری از محدودیت‌های دانش آموزی و دانشجویی، برای به دست آوردن آزادی بیان، آزادی روابط و … دیده می‌شود، اما در محیط خانه، شاید چنین رسمیتی نداشته باشد.
بنابر اعتقاد فرزندان به دل سوزی پدر و مادر درباره‌ی آنان و تجربه‌ی فراوان تر بزرگ تر ها، صورت طبیعی روابط فرزندان با والدین این است که آنها با‌یکدیگر سازگار باشند و هویت خود را از نظام حاکم بر خانواده به دست آورند، اما گاه بی‌مهارتی پدران و مادران در نحوه‌ی مواجهه‌ی به فرزندان، باعث می‌شود آنان با سایر فرزندان و گروه همسال خود، با تمام هویت والدین خود مبارزه قرار کنند و با گروه همسال خود هویتی جدید پدید آورند.

۱۰- رشدنایافتگی

برخی افراد در طول زندگی خود، کودک می‌مانند و همواره رفتارهای کودکانه دارند. وقتی فرزندان، سازگاری با والدین را با دشواری تحمل کنند و پدران و مادران، آنها را تنبیه کنند و دوری از تنبیه برای فرزندان دشوار باشد، فرزندان به ویژه در سنین کمتر، برای فرار از تنبیه تسلیم می‌شوند، زیرا مقابله با والدین را بسیار پر خطر می‌بینند. شماری از بچه‌ها به محض این که به نوجوانی و سن بلوغ نزدیک می‌شوند، در برابر پدر و مادر، مقاوم و عصیانگر می‌شوند و جرئت پیدا می‌کنند. طبیعتاً این پدیده‌ی تازه، زندگی خانواده را به هم می‌ریزد و نُرم جدیدی در خانواده پدید می‌آید. اما گروه دیگری از فرزندان به همان حالت بچگی و رشد نایافتگی می‌مانند. اینها فرزندانی هستند که در درون خود، ترسی نهادینه شده از والدین را حس می‌کنند، در طول عمر خود کودکانه می‌ترسند و نیازهایشان را نادیده می‌گیرند. چنین فرزندانی در بزرگ سالی تسلیم دیگران می‌شوند و از موقعیت آنان هراس دارند و اساساً می‌ترسند که خودشان باشند. آنها‌گر چه سخنی نمی‌گویند، روانی پریشان دارند و از حالتی که دارند، ناراحت اند. این نوع سازش، خلاقیت و نوآوری را از فرزندان می‌گیرد و آنها را به مهری بی‌ابتکار تبدیل می‌کند. به کارهای نو رو آوردن و گرایش به اکتشاف و اختراع، به آزادی عمل و تجربه‌ی جدید نیاز دارد و با اعمال قدرت گسترده‌ی والدین در برابر فرزندان، سازگار نیست.
در نظامی‌که پاداش و تنبیه به صورت جدی حاکم است، فرزندان احساس نمی‌کنند که والدین، آنها را پذیرفته‌اند و در هر لحظه، نگران‌اند که نکند کارشان به تنبیه منتهی شود. نگرانی فراوان آنها، از آمادگی شان برای اندیشیدن، ابداع و تمرکز کم می‌کند و هر چه بیشتر می‌خواهند بهتر باشند، اضطراب بیشتری دارند و از رسیدن به مطلوب، دور می‌شوند.

۱۱- دورویی و چرب‌زبانی

گاه فرزندی که تحمیلی تربیت شده و از محتوا و پیام منزجر شده است، انزجار خود را نه در قالب مقاومت، بلکه در شکل ریا و تظاهر نشان می‌دهد او که قلباً از اجرای رفتار پسندیده از دیدگاه مربی ناخشنود است، می‌کوشد در ظاهر، نظر او را جلب و طبق خواسته‌ی او رفتار کند، ولی در باطن هیچ اعتقاد و علاقه‌ای به آن رفتار ندارد. این پدیده تنها به رابطه‌ی والدین و فرزندان اختصاص ندارد و در همه‌ی روابط تربیتی، همچون رابطه‌ی مدیر و دانش آموز، و معلم و شاگرد مشاهده می‌شود. دانش آموزی که ملزم شده بود در نماز جماعت مدرسه شرکت کند، می‌گفت: چهار رکعت نماز ظهر برای رضایت آقای مدیر می‌خوانم، قربه الی الله! این نیت را هم به گونه‌ای ابراز می‌کرد که دیگران بفهمند. بنابراین در این تربیت، درون سازی، هضم و جذب وجود ندارد، بلکه حفظ نقش، ادا و تظاهر نهفته است.(۱۲)
تربیت تحمیلی، متربی را از روی ریا و تظاهر به انجام خواسته‌های مربی وادار می‌کند، ولی این تأثیر تا هنگامی‌است که سایه‌ی الزام و اکراه بیرونی بر آن باشد و به محض این که الزام خارجی رفع شود، متربی شیوه‌ی پیشین خود را از سر خواهد گرفت. بنابراین، اگر تربیت با ایمان، عشق و رغبت درونی همراه نباشد، تربیتی مکانیکی، موقت، دیکته‌ای، بیرونی، بی‌ریشه، وابسته به منابع تشویق و توبیخ و … خواهد بود.(۱۳)
امیرالمؤمنین(علیه السلام) برای فرد متظاهر و ریاکار چهار علامت برمی‌شمرند:
هنگام تنهایی کسل، و در جمع، با نشاط است؛ هنگامی‌که او را مدح کنند، بر عملش می‌افزاید و در غیر این هنگام، از عملش می‌کاهد.(۱۴) طبق این روایت، خلل در کیفیت و کمیت، نتیجه‌ی بارز ریاست است و خودِ ریا نیز، چه بسا معلول تربیت تحمیلی باشد.
یکی از مکانیسم‌های سازش در خانواده‌هایی که بر اعمال قدرت زیاد تکیه می‌کنند، این است که فرزندن با چرب زبانی و چاپلوسی، پدر و مادر را بیشتر به خود علاقه مند می‌کنند، خود را عزیز خانواده قرار می‌دهند و از این طریق به خواسته‌ی خویش می‌رسند. این حالت باعث می‌شود تا والدین به فرزند پاداش دهند و از تنبیه او صرف نظر کنند، در حالی که فرزند کاری را انجام می‌دهد که خودش می‌خواهد و با زبان بازی و دورویی، به ظاهر، خود را مطیع والدین نشان می‌دهد.
این حالت برای فرزندان از چند جهت نامناسب است: اولاً، فرزند خود پنداره‌ی مثبتی ندارد و دائم از ناامنی روانی اش سخن می‌گوید و معترض است که چرا برای رسیدن به سازگاری، این قدر باید نقش بازی کرد و به چه قیمتی من باید از تنبیه شدن فاصله بگیریم؛ ثانیاً به مرور این حالت در او ملکه می‌شود، دارای طبع ثانویه‌ی منفی می‌شود و در برابر دیگران نیز چنین حالتی دارد؛ ثالثاً، در میان گروه همسال خود، به منزله‌ی آدمی‌دورو مورد تنفر قرار می‌گیرد، با سوء ظن اطرافیان رو به رو می‌شود و همواره همسالان، او را فردی مکار و حیله گیر می‌دانند.

۱۲- انزوا و خیال‌بافی

هرگاه فرزندان نتوانند از طریق ارتباط و گفت و گو، سازگاری خود با والدین را ابراز کنند و خانواده تنبیه‌گر باشند و کسب پاداش در این فضا مشکل باشد، آنها به انزوا کشیده می‌شوند و در خود فرو می‌روند. این حالت باعث می‌شود فرزند به خیال پردازی رو آورد، از رویارویی با واقعیت‌ها و هماهنگی با آنها فاصله گیرد و همه لذت خود را در آرزوهای دور و دراز و پندارهای واهی جست‌وجو کند؛ زیرا آن قدر واقعیت برای او ناملموس و نامأنوس است که حضور آن را بسیار دردناک تحلیل می‌کند و قادر به پذیرش آن نیست. او نمی‌تواند با واقعیات روبه رو شود، آنها را بررسی کند، آثار و پیامدهای آن را بشناسد و با جا به جا کردن عوامل و اوضاع، خود را با واقعیات همراه کند تا از پیچیدگی و شدت حوادث بکاهد آرامشی نسبی کسب کند. بالاترین هنر او، فرار از واقعیت‌ها و پاک کردن صورت مسئله است. البته بی‌شک در موارد ویژه ای‌یکی از بهترین مهارت ها، فرار از عامل آسیب‌زا است که انسان را از آفات دور نگه می‌دارد، اما چنانچه فرد در همه‌ی مراحل زندگی این گونه رفتار کند، دیگر مهارت او به حساب نمی‌آید و او را از امتیازات جوامع، دور نگه می‌دارد. چنین افرادی در رفتارهایی همانند فرو رفتن در خیال، فکر کردن‌های بلند مدت، کناره‌گیری از فعالیت‌های اجتماعی، افسردگی، انتخاب رفتارهایی خنثا‌یا دارای ارزش‌های اجتماعی منفی، بازگشت به حالت‌های دوران بچگی، گوش کردن نوار و سی دی به شکل افراطی، تماشای بیش از اندازه‌ی تلویزیون، رو آوردن زیاده از حد به بازی‌های رایانه‌ای و بازی‌های تک نفره، خواندن کتاب‌های عجیب و غربی و نگاه‌های خیره به اطرافیان، خود را نشان می‌دهد.

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها

۱- Anita woolfolk, Educational psychology, p. 12.
۲- قال علی(علیه السلام): ان للقلوب شهوه و اقبالاً و ادباراً فأتوها من قِبَل شهوتها و اقبالها فان القلب اذا اُکره عَمی‌(نهج البلاغه، حکمت ۱۹۳).
۳- عبدالعظیم کریمی، تربیت آسیب زا، ص ۶۰
۴- محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج ۶۶، ص ۱۶۸
۵- مرتضی مطهری، سیری در سیره‌ی نبوی، ص ۲۱۳
۶- محمد بن‌یعقوب کلینی، الکافی، ج ۲، ص ۱۴۵
۷- محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج ۶۶، ص ۱۶۹
۸- میرزا حسین نوری، مستدرک الوسائل، ج ۹، ص۱۵۹
۹- قال علی(علیه السلام): من هانت علیه نفسه فلا ترج خیره( عبدالواحد آمدی، غرر الحکم و درر الکلم، ص ۲۶۳).
۱۰- قال علی(علیه السلام)، لا تعرف الحق بالرجال. اعرف الحق تعرف اهله(سید بن طاووس، الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف، ص ۱۳۶).
۱۱- قال علی(علیه السلام)؛‌یا حارث، ان نظرت تحتک ولم تنظر فوقک جزت عن الحق. ان الحق و الباطل لا‌یعرفان بالناس، و لکن اعرف الحق باتباع من اتبعه و الباطل باجتناب من اجتنبه(سیده هاشم بحرانی، حلیه الابرار، ج ۲، ص ۲۵۴).
۱۲- عبدالعظیم کریم، تربیت آسیب زا، ص ۶۲
۱۳- همان.

منبع: حسین زاده، علی؛ خانواده موفق: ارتباط والدین و فرزندان(۱۳۹۰)، قم: انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(رحمه الله) و دانشگاه کاشان، چاپ اول.

پنج عامل اختلاف و کدورت در خانواده

خانواده، از مجموعه افرادی تشکیل شده که مسئولیت‌های متقابلی بر عهده آنها است. این افراد نیازهای مادی، عاطفی و اجتماعی دارند که باید در محیط خانواده برآورده شود.

بسیاری از اختلافات، به کمک همین روابط عاطفی مثبت و بسیار نزدیک، قابل حل است. بدون شک بسیاری از مشکلات اخلاقی جامعه امروز ما ریشه در اختلافات خانوادگی دارد. آمارهای مربوط به مسایل اخلاقی نشان می‌دهد، اغلب افراد بزهکار از نعمت خانواده سالم محروم بوده و وارث ناهنجاری‌های خانوادگی هستند. همچنین کسانی که در جامعه به موفقیت‌هایی رسیده‌اند، نیز موفقیتشان را مدیون خانواده سالم خویش هستند.

در مقاله حاضر به بررسی بعضی از عوامل اختلاف و ایجاد کدورت در خانواده و ارائه راه حل‌های پیشگیرانه پرداخته شده که با هم آن را از نظر می‌گذرانیم:

۱- خودخواهی

خودبینی و خودخواهی، از جمله مهمترین عوامل اختلافات خانوادگی است. کسانی که به این بیماری مبتلا باشند، خوبی‌های خود را می‌بینند و بزرگ می‌شمارند، ولی بدی‌هایشان را نمی‌بینند. در متون اسلامی نکوهش‌های فراوانی در مورد تکبر و خودمحوری وارد شده و گفته شده که اگر ذره‌ای تکبر در وجود فرد باشد وارد بهشت نمی‌شود. (لا یدخل الجنه من فی قلبه ذره من کبر.) (کلینی، کافی، ج ۲، ص ۳۰۹)

البته صفت تکبر برای زن در برابر غیرشوهرش (نامحرم) پسندیده است، ولی در برابر شوهرش بزرگترین عامل ایجاد کننده اختلاف می‌باشد.

یکی از بیماریهای بزرگ اجتماعی، چشم چرانی و نگاه‌های طولانی و شهوت آلود به نامحرم است. قرآن مجید و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت عصمت(علیهم السلام) با بیانات بسیار مهمی، آثار منفی این پدیده زشت را گوشزد نموده و از مسلمانان خواسته‌اند تا چشم خود را از نگاه به نامحرمان کنترل کنند.

۲- چشم‌چرانی

قرآن مجید در سوره مبارکه نور در دو آیه به حکم این مسأله پرداخته و در آیه نخست خطاب به مۆمنان می‌فرماید: به مۆمنان بگو چشم‌های خود را از نگاه به نامحرمان فرو گیرند و دامان خود را حفظ کنند، این برای آنها پاکیزه‌تر است، خداوند از آنچه انجام می‌دهید آگاه است و در آیه دوم زنان مۆمنه را مخاطب قرار داده و چنین می‌فرماید: «و به زنان باایمان بگو چشم‌های خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گیرند و دامان خویش را حفظ کنند و زینت خود را جز آن مقدار که ظاهر است، آشکار ننمایند.»(نور/ ۳۱)

افراد در انتخاب همسر باید نهایت کوشش را به عمل آورند تا همسری نیک و دلخواه و دیندار پیدا کنند و هر چه بیشتر در این زمینه احتیاط و عاقبت‌اندیشی کنند بهتر است؛ زیرا ازدواج، آغاز زندگی مشترک انسان است و پس از این که انسان فردی را برای همسری برگزید و با او پیمان زناشویی برقرار کرد باید از غیر او چشم بپوشد.

امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: «ما اغنتم احد بمثل ما اغنتم بغض البصر فان البصر لا یغض عن محارم الله الا و قد سبق الی قلبه مشاهده العظمه و الجلال (مصباح الشریعه، ص ۹)؛ هیچ کس سودی بالاتر از این سود به دست نیاورد که در اثر فروپوشاندن چشم به دست آورده باشد، چون هر اندازه که چشم از محارم خدا فرو پوشانده و کنترل شود، با قلبی نورانی آثار عظمت و جلال خدا را می‌بیند.»

هر کسی که به سعادت و خوشبختی خویش علاقه مند است باید پس از ازدواج دست از افکار کودکانه و چشم چرانی‌های خانمان سوز بردارد و مسیر زندگی خود را تغییر دهد.

با کمی دقت در آیات و روایات به دست می‌آید که چشم چرانی آثار سوء فراوانی دارد و مهم ترین آن اسیر شدن انسان در دام‌های شیطان و فراهم ساختن بدبختی در آخرت است. از حضرت علی(علیه السلام) سۆال شد به چه وسیله‌ای از نگاه بد نجات یابیم؟ حضرت یاد خدا و خواندن دو رکعت نماز را توصیه نمودند. (مصباح الشریعه، ص ۹)

از نتایج عیب‌جویی این است که زن و شوهر نسبت به یکدیگر مکدر می‌شوند و مهر و علاقه شان از بین رفته، کم رنگ می‌گردد و نسبت به زندگی و همسرداری دلسرد می‌شوند و یا ممکن است در صدد تلافی برآیند و همدیگر را به سبب عیب جویی تحقیر نمایند. و این امر، صفا و صمیمیت و شیرینی زندگی را به تلخی و شکست مبدل می‌سازد و زن و شوهر را از یکدیگر فراری می‌دهد.

۳- بدبینی

قرآن می‌فرماید: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید! از بسیاری از گمان‌ها بپرهیزید که پاره‌ای از گمان‌ها گناه است و جاسوسی مکنید.» (حجرات ۱۲)

سوءظن و گمان بد بردن نسبت به هر مسلمانی زشت و ناروا است و نارواتر از آن در محیط خانواده است. هر کس به این بیماری مبتلا شد، زندگی را بر خود و خانواده اش تلخ می‌کند، بهانه جویی می‌کند و آن را تعقیب می‌کند؛ چون یکی از آثار زشت بدگمانی تجسس است که در آیه شریفه فوق از آن نهی شده است.

خانواده‌ای که به مرض بدگمانی دچار شود، آسایش و خوشی نمی‌بیند. بنیاد چنین خانواده‌ای همواره در معرض خطر است و ممکن است حتی به طلاق و جدایی هم بینجامد و یا جنایتی را در پی داشته باشد.

توجه به مفاسد فردی و اجتماعی سوء ظن و نیز خود را در مظان اتهام قرار ندادن، از راه‌های علاج این رذیله اخلاقی است.

۴- عیب‌جویی

قرآن کریم می‌فرماید: «ای اهل ایمان! نباید گروهی گروه دیگر را مسخره کنند، شاید مسخره شده‌ها از مسخره کنندگان بهتر باشند و نباید زنانی زنان دیگر را (مسخره کنند) شاید مسخره شده‌ها از مسخره کنندگان بهتر باشند و از یکدیگر عیب جویی نکنید…» (حجرات/ ۱۱)

کمتر کسی را در این جهان می‌توان یافت که تمام خوبی‌ها در او جمع باشد و از تمام بدی‌ها و نقص‌ها پاک و منزه باشد. انسان‌ها با ویژگی‌های متفاوت و فرهنگ‌ها و آداب و رسوم مختلفی بزرگ شده و پرورش می‌یابند و هیچ زن و مردی نیست که کاملا بی عیب و نقص باشد، مگر ائمه معصومین(علیهم السلام) پس نباید درصدد عیب جویی برآمد و کانون مقدس زناشویی را متزلزل و اسباب ناراحتی خانواده را فراهم نمود.

از نتایج عیب‌جویی این است که زن و شوهر نسبت به یکدیگر مکدر می‌شوند و مهر و علاقه شان از بین رفته، کم رنگ می‌گردد و نسبت به زندگی و همسرداری دلسرد می‌شوند و یا ممکن است در صدد تلافی برآیند و همدیگر را به سبب عیب جویی تحقیر نمایند. و این امر، صفا و صمیمیت و شیرینی زندگی را به تلخی و شکست مبدل می‌سازد و زن و شوهر را از یکدیگر فراری می‌کند.

طرح قرآن برای پیشگیری از این بیماری اجتماعی استمداد از عواطف و توجه به صمیمیت و وحدت است. «از یکدیگر عیب جویی نکنید». (حجرات/ ۱۱) یکدلی و همراهی کردن هم در زندگی و ایجاد وحدت و پذیرش تفاوت‌ها هم می‌تواند همان وحدت را برساند که قرآن روی آن انگشت گذاشته و فرموده که از خودتان عیب جویی نکنید.

۵- توقعات نابجا

یکی از عواملی که باعث بروز اختلاف در خانواده می‌گردد، توقعات است که اعضای خانواده از یکدیگر دارند، در حالی که بسیاری از این توقعات برآورده نمی‌شوند. مشکل عمده این است که معمولا انسان به توقعاتی که از دیگران دارد، توجه می‌کند نه به توقعات و انتظاراتی که دیگران از او دارند.

سوءظن و گمان بد بردن نسبت به هر مسلمانی زشت و ناروا است و نارواتر از آن در محیط خانواده است. هرکس به این بیماری مبتلا شد، زندگی را بر خود و خانواده اش تلخ می‌کند، بهانه جویی می‌کند و آن را تعقیب می‌کند.

انسان‌ها همواره خوبی‌هایی را که در حق دیگران کرده‌اند به یاد دارند و از این که در مقابل آن خوبی‌ها پاسخی دریافت نمی‌کنند ناراحت شده و از بی نمک بودن دست خویش گلایه دارند، اما در مورد کوتاهی‌های خود و خوبی‌های دیگران چندان حضور ذهنی ندارند. وقتی در یک خانواده همه اعضای آن با چنین نگرشی اعمال همدیگر را مورد ارزیابی قرار دهند طبیعی است که همواره در میانشان ناراحتی و گلایه خواهد بود. راه از بین بردن این گلایه‌ها کم کردن توقعات است. انسان باید توقعات و انتظاراتش را از دیگران بریده و به خالق خویش وابسته نماید و از کسی انتظار نداشته باشد که خوبی‌ها و نیکی‌های او را جبران کند.

اعمال نیک را باید همواره بخاطر خود نیکی و اجر و ثوابی که دارد انجام داد نه با انتظار جبران آن. در این صورت، انسان از نیکی کردن به دیگران لذت می‌برد و البته زندگی بسیار لذت بخش تری نیز در قیامت در انتظار او خواهد بود و همین توجه به ثواب اخروی، زندگی دنیوی را نیز شیرین و با طراوت می‌کند.

توقعات بیجا و چشم هم چشمی‌ها که بیشتر در میان زنان شایع است، سرزنش‌های زن است که مرد را به کارهای گاها غیر مشروع وا می‌دارد.(آیین همسرداری، ابراهیم امینی، ص۶۷)

کم کردن توقعات یعنی هر کسی در زندگی، قدر نعمت‌هایی را که دارد بداند. و با توجه به این که امکانات و توان مالی افراد متفاوت است، نباید به خاطر خواسته‌های نابجا و غیرضروری و غیرعاقلانه، کانون گرم خانواده را تلخ نمود و مرد خانواده را به خاطر هوی و هوس‌های زنانه و زیاده طلبی‌ها به زحمت و گاهی کارهای نامشروع واداشت. از این رو پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: هر زنی که با شوهرش ناسازگار باشد و او را بر چیزهایی که توانایی ندارد وادار نماید، اعمالش مورد قبول خدا واقع نشده و در قیامت مورد غضب پروردگار جهانیان واقع می‌شود. (بحارالانوار، ج۱۰۳، ص۲۴۴)

منبع: وب سایت رسمی مشاوره و روانشناسی

خشونت خانوادگى از منظر قرآن کریم(۲)

انواع خشونت

خشونت خانوادگى، شکل‏‌هاى متفاوتى دارد.

الف: خشونت جسمی‌

در این خشونت، جسم قربانى آسیب می‌بیند. خشونت جسمی‌ خود به دو نوع تقسیم می‌‏شود:
الف: خشونتى که به مرگ خشونت دیده می‌انجامد.
ب: خشونتى که قربانى خشونت را مجروح و یا مصدوم می‌‏سازد و یا خشونت دیده احساس درد می‌کند، هر چند این درد خفیف باشد.
نظر داشت آیات وحى نشان از وقوع خشونت خانوادگى آن هم از نوع جسمی‌ آن در خانواده آدم (علیه السلام)، یوسف‏(علیه السلام) و … دارد. در خانواده آدم‏(علیه السلام) قابیل بر برادر خود خشونت جسمی‌ داشت و این خشونت به قتل هابیل انجامید. در خانواده فرعون نیز، آسیه همسر فرعون قربانى خشونت جسمی‌ همسر خود شد تا آن جا که آسیه از شدت خشونت‏هاى فرعون آرزوى شهادت داشت: «و نجّنى من فرعون».
خشونت خانوادگى در عصر جاهلى نیز به شدیدترین شکل آن وجود داشت و عرب جاهلى بر زن و فرزندان خود خشونت می‌‏کرد: «و لا تقتلوا اولادکم خشیه املاق».(اسراء/ ۳۱)

ب: خشونت روحى و روانى

در این شکل، قربانى خشونت از جهت روح و روان اذیت و آزار می‌‏شود. بر اساس این نوع از خشونت اگر همسر و فرزندان از دیدار آشنایان و اقوام بازداشته شوند و یا ارتباطات ایشان محدود گردد، ایشان قربانى خشونت روحى و روانى شده‏‌اند.
خشونت روحى و روانى نیز در شمارى از آیات قرآن آمده است. براى نمونه در خانواده نوح‏(علیه السلام) و یوسف‏ (علیه السلام)، حضرت نوح‏ (علیه السلام) و یوسف‏(علیه السلام) قربانى خشونت روحى و روانى گشتند. برادران یوسف (علیه السلام) وقتى در مصر توقیف شدند و یوسف‏(علیه السلام) پیمانه را از بار برادرش بنیامین بیرون آورد، آنها غافل از آن که مخاطب ایشان یوسف‏(علیه السلام) است، بنیامین را مانند یوسف دزد خواندند و با این سخن یوسف‏ (علیه السلام) را بسیار آزار دادند، اما یوسف (علیه السلام) ناراحتى خود را پنهان داشت:
«قالوا إن یسرق ‏فقد سرق اخ‏له من‏قبل فأسرّها یوسف‏ فى ‏نفسه و لم یبدها لهم؛(یوسف/۷۷) برادران گفتند: اگر او دزدى کند، (جاى تعجب نیست) برادرش (یوسف) نیز قبل از او دزدى کرد! یوسف سخت ناراحت شد و این ناراحتى را در درون خود پنهان داشت، و براى آنها آشکار نکرد».
در خانواده ابراهیم‏(علیه السلام) نیز ابراهیم و هاجر قربانى خشونت روحى و روانى ساره قرار گرفتند و به خواست ساره ابراهیم‏(علیه السلام) هاجر را در سرزمینى بى‌آب و علف ساکن ساخت.(۱)
«ربّنا انّى أسکنت من ذریتى بوادٍ غیر ذى زرعٍ عند بیتک المحرّم؛(ابراهیم/ ۳۷) پروردگارا من بعضى از فرزندانم را در سرزمین بى‌آب و علفى در کنار خانه‏اى که حرم توست ساکن ساختم».
در خانواده لوط و نوح‏(علیهما السلام) نیز خشونت روحى و روانى وجود داشت و آن دو پیامبر الهى قربانى خشونت روحى و روانى همسران خویش بودند.

ج: خشونت مالى

سرپرست خانواده، در برابر تمام اعضاى خانواده مسؤول است و باید تمام نیازهاى ایشان را تأمین کند. پدر موظف است خوراک، پوشاک، مسکن، آموزش، بهداشت و دیگر نیازمندی‌هاى خانواده خود را برآورده سازد و در غیر این صورت پدر خشونت گرا شناخته می‌‏شود و فرزندان و همسر او قربانى خشونت خواهند بود.
در عصر جاهلیت رسم بر آن بود که وقتى مرد خانواده از دنیا می‌‏رفت عضوى از خانواده، همسر آن مرد را به عقد خویش در می‌‏آورد و براى او مهریه تعیین نمی‌کرد و نفقه او را نیز نمی‌پرداخت:
«یا ایها الذین آمنوا لایحلّ لکم ان ترثوا النّساء کرهاً؛(نساء/ ۱۹) اى کسانى که ایمان آوردید! براى شما حلال نیست که از زنان، از روى اکراه (و ایجاد ناراحتى براى آنها،) ارث ببرید!»
در انتخاب انواع خشونت، خشونت گرایان بیشتر از دیگران متأثر می‌‏شوند و نوع خشونت را از دیگران می‌‏آموزند. هر گاه پدر یا همسر خانواده خشونت جسمی‌ داشته باشد، فرزندان نیز از این شکل خشونت در برخورد با سایر اعضاء بهره می‌‏برند و اگر پدر و مادر با یکدیگر خشونت لفظى داشته باشند فرزندان نیز از این نوع خشونت در برخورد با یکدیگر و والدین سود می‌‏برند.

عوامل خشونت

عوامل خشونت از دریچه‏‌هاى گوناگونى به بحث و بررسى گذاشته شده است. برخى با نگاه روان شناختى این پدیده را مورد کنکاش قرار می‌‏دهند. شمارى دیگر از جهت اجتماعى به بحث درباره عوامل خشونت می‌پردازند و جرم شناسان نیز از دریچه دانش خویش به عوامل خشونت می‌نگرند.
دریچه دیگرى که می‌تواند راهگشاى پژوهشگر باشد، دریچه وحى است. با یارى گرفتن از آیات وحى و نظرداشت موارد خشونت خانوادگى می‌‏توان عواملى را به عنوان عوامل خشونت خانوادگى معرفى کرد.
برخى از عوامل خشونت در قرآن عبارتند از:

الف: حسادت

یکى از عوامل مهم خشونت، حسد است. براى نمونه در داستان آدم‏(علیه السلام)، حسد قابیل، عامل اصلى قتل هابیل بود. قابیل از دو جهت بر هابیل حسادت می‌‏کرد. جهت اول، زیبایى همسر هابیل بود و جهت دوم، پذیرش قربانى هابیل.
تفسیرگر برجسته اهل سنت در تفسیر آیه شریفه «و اتل علیهم نبأ ابنى آدم بالحقّ اذ قربّا قرباناً فتقبّل من احدهما؛(مائده/ ۲۷) دو نظریه براى خشونت قابیل بر هابیل می‌آورد:
«نظریه اول: هابیل که گلّه‏‌دار بود یک گوسفند چاق قربانى کرد و قابیل که کشاورز بود یک دسته از محصولات نامرغوب خود را در راه خدا قربانى کرد. قربانى هابیل پذیرفته شد و قربانى قابیل رد شد. در نتیجه قابیل بر هابیل حسد کرد و نقشه قتل او را کشید.
نظریه دوم: حوا(علیها السلام) در هر زایمان یک پسر به دنیا می‌آورد و یک دختر. وقتى دختران و پسران به سن ازدواج می‌رسیدند، پسر یک زایمان با دختر زایمان دیگر ازدواج می‌کرد. بر اساس این سنت، هابیل با همزاد قابیل و قابیل با همزاد هابیل ازدواج کرد. قابیل که ناگزیر از ازدواج با همزاد هابیل شده بود از آن جهت که همسر هابیل زیباتر بود بر هابیل حسد ورزید و پایان این حسد به قتل هابیل انجامید».(۲)
در هر دو نظریه یاد شده عامل خشونت بر هابیل حسد قابیل است.
در قصه یوسف‏(علیه السلام) نیز آن چه برادران آن حضرت را به خشونت علیه برادر سوق داد، حسد برادران به موقعیت برتر یوسف‏(علیه السلام) و محبت بیشتر پدر بر آن حضرت بود:
«اذ قالوا لیوسف و اخوه احبّ الى ابینا منّا و نحن عصبه انّ ابانا لفى ضلالٍ مبین. اقتلوا یوسف او اطرحوه ارضاً یخل لکم وجه ابیکم؛(یوسف/ ۸-۹) هنگامی‌ که گفتند: یوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبترند در حالى که ما گروه نیرومندى هستیم! مسلماً پدر ما در گمراهى آشکارى است! یوسف را بکشید؛ یا او را به سرزمین دوردستى بیفکنید؛ تا توجه پدر، فقط به شما باشد».
برادران یوسف از آن جهت یعقوب‏(علیه السلام) را گمراه می‌خواندند که آن حضرت یوسف و بنامین را که از همسر دیگر ایشان بود بسیار دوست می‌داشت و از عدل و مساوت بیرون رفته بود. آن حضرت یوسف و بنیامین را که ضعیف بودند و توان خدمت نداشتند بر برادران یوسف که قوى و پرتوان بود برترى می‌داد و محبت بسیار بر ایشان داشت.(۳)
در قصه ابراهیم‏(علیه السلام) نیز حسادت ساره عامل اصلى خشونت او بر ابراهیم‏(علیه السلام) و هاجر بود. ساره که سالها نابارور بود و به همین جهت هاجر را به ابراهیم‏(علیه السلام) بخشیده بود، وقتى هاجر را صاحب فرزند دید بر او حسادت کرد و ابراهیم‏(علیه السلام) را ناگزیر ساخت هاجر و فرزندش را به سرزمین مکه ببرد.

ب: باورهاى ناروا

یکى دیگر از عوامل خشونت خانوادگى باورها و اعتقادات نادرست خشونت گرا است. براى نمونه خشونت عرب جاهلى علیه زنان، کشتن دختران، مبادله کردن دختران و زنان، ازدواج با مادر خوانده و دریافت مهریه دختر و به ارث بردن ایشان، از آن جهت بود که عرب جاهلى زن را فرومایه، پست و حقیر می‌‏شناخت،(۴) توان او را در تأمین مخارج خویش باور نداشت و او را سربار دیگر اعضاى خانواده می‌دانست.(۵)
«یا ایها الّذین آمنوا لایحلّ لکم أن ترثوا النساء کرهاً و لاتعضلوهنّ لتذهبوا ببعض ما آتیتموهنّ إلاّ أن یأتین بفاحشهٍ مبینهٍ؛(نساء/ ۱۹) اى کسانى که ایمان آورده‏‌اید! براى شما حلال نیست که از زنان، از روى اکراه ارث ببرید. آنان را تحت فشار قرار ندهید که قسمتى از آن چه را به آنها داده‏‌اید، تملک کنید مگر این که آنها عمل زشت آشکارى انجام دهند».
واحدى در سبب نزول آیه شریفه می‌نویسد:
«در عصر جاهلى و صدر اسلام، رسم اهل مدینه این بود که پس از فوت سرپرست خانواده، فرزند او یا نزدیکان وى لباسى روى نامادرى می‌‏انداخت و از اولویت نسبت به نامادرى خویش برخوردار می‌‏شد و حق ازدواج از نامادرى را می‌‏گرفت و چون این اولولیت بدون تعیین مهریه صورت می‌‏گرفت و از آن سو به نامادرى نفقه پرداخت نمی‌‏شد. نامادرى ناگزیر از پرداخت فدیه از ما ترک میت می‌‏شد و یا ناگزیر بود هم چنان در تملک باقى بماند تا از دنیا برود». (۶)
«للرّجال نصیب ممّا ترک الوالدان و الاقربون و للنّساء نصیب ممّا ترک الوالدان و الاقربون ممّا قلّ منه او کثر نصیباً مفروضاً؛(نساء/ ۷) براى مردان از آن چه پدر و مادر و خویشاوندان از خود بر جاى می‌‏گذارند، سهمی‌ است؛ و براى زنان از آن چه پدر و مادر و خویشاوندان می‌‏گذارند سهمی‌؛ خواه آن مال کم باشد یا زیاد؛ این سهمی‌ است تعیین شده و پرداختنى».
سبب نزول این آیه شریفه نشان از خشونت عرب جاهلى بر زنان دارد. در سبب نزول آیه می‌‏خوانیم:
«در عصر جاهلى رسم چنان بود که ارث به زنان و کودکان صغیر تعلق نمی‌‏گرفت و تنها مردان کبیر از ارث برخوردار می‌‏شدند».(۷)
در داستان نوح‏(علیه السلام) نیز باورهاى نادرست کنعان او را به مسیرى کشاند که با پدر به گونه‌‏اى سخن بگوید که امروزه از آن به عنوان خشونت روحى و روانى یاد می‌‏شود:
«سآوى الى جبل یعصمنى من الماء»(هود/ ۴۳)
در خانواده نوح و لوط(علیهما السلام) نیز وجود خشونت خانوادگى که در قرآن از آن به خیانت یاد شده است، بیشتر از آن جهت بود که همسر نوح و لوط(علیهما السلام) کافر بودند و دین نوح و لوط را بر نمی‌‏تافتند:
«ضرب اللَّه مثلاً للّذین کفروا امرأت نوح و امرأت لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما فلم یغنیا عنهما من اللَّه شیئاً» (تحریم/ ۱۰)
«خداوند براى کسانى که کافر شده‏‌اند به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است، آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولى به آن دو خیانت کردند و ارتباط با این دو پیامبر سودى به حالشان نداشت».
چنان که در خانواده فرعون نیز خشونت فرعون بر آسیه از آن جهت بود که فرعون دین آسیه را برنمی‌‏تابید و خویش را رو در روى او می‌‏دید و چون منافع و قدرت خویش را در خطر دید، به خشونت پناه برد و نهایت همسر خود رابه شهادت رسانید.
باورهاى ناروا در میان خانواده‏‌هاى مسلمان نیز به عنوان یکى از عوامل اصلى و کلیدى خشونت خانوادگى است. براى نمونه برداشت‏هاى غلط از قیمومیت مرد و جواز خشونت مرد بر زن و عدم قصاص پدر، از عوامل برخى خشونت‏هاى خانوادگى خوانده می‌‏شود و خشونت گران به دلایل زیر استناد می‌کنند:
«الرّجال قوّامون على النّساء … و اللاّتى تخافون نشوزهنّ فعظوهنّ و اهجروهنّ فى المضاجع و اضربوهنّ فإن اطعنکم فلاتبغوا علیهنّ سبیلاً» (نساء/ ۳۴)
«مردان سرپرست و نگهبان زنانند … آن دسته از زنان را که از سرکشى و مخالفتشان بیم دارید پند و اندرز دهید! و در بستر از آنها دورى نمایید و آنها را تنبیه کنید! و اگر از شما پیروى کردند راهى براى تعدى بر آنها نجویید».
«فاضربوهنّ ضرباً غیر مبرح؛(۸) ایشان را آهسته بزنید».
«اذا قتل الاب ابنه عمداً لم یقتل به؛(۹) هر گاه پدر، فرزند خویش را به عمد از میان ببرد به جهت قتل فرزند قصاص نمی‌گردد».

ج: مشکلات اقتصادى

فقر یکى از عوامل مهم و اساسى خشونت خانوادگى است. بسیارى از خشونت‏ها به خصوص خشونت مالى نتیجه ناتوانى سرپرست خانوار از تأمین هزینه‏‌هاى زندگى است. سرافکندى سرپرست خانوار در برابر خانواده و مشکلات روحى و روانى بسیارى که از این سرافکندى سر باز می‌کند، گاه به اندازه‏اى شدت پیدا می‌کند که سرپرست خانوار به خشونت می‌‏پردازد و با خشونت خویش را تسکین می‌‏دهد. بر این اساس اعضاى خانواده به اندک بهانه به شدت قربانى خشونت پدر یا مادر می‌‏شوند یا یکدیگر را مورد خشونت قرار می‌‏دهند. دخترفروشى رواج می‌‏یابد، براى کاهش بار اقتصادى خانواده دختران نوجوان را به عقد پیران در آستانه مرگ در می‌‏آیند و پسران تحت فشار شدید قرار می‌‏گیرند و زن خانواده وادار به کسب درآمد می‌‏شود.
مدیر کل کمیته امداد امام در سال ۱۳۷۷ اعلام کرد:
«مردم مناطق شمال خراسان به علت فقر شدید مالى دختران نوجوان خود را با ده هزار تومان می‌‏فروشند. دخترفروشى در دیگر استان‏هاى کشور مانند استان سیستان و بلوچستان و خوزستان نیز به علّت فقر مادى وجود دارد».
این مقام آگاه افزود:
«برخى از خانواده‏‌ها نیز به علت فقر مادى دختران نوجوان خود را به عقد مردان مسن در می‌‏آورند».(۱۰)
هر چند فقر و خشونت خانوادگى لازم و ملزوم یکدیگر نیستند، اما پیش از اسلام وقتى عرب جاهلى خویش را ناتوان از تأمین مخارج خانواده می‌‏دید به خشونت پناه می‌‏برد و فرزندانى که توان کار و کسب نداشتند از میان می‌‏برد و یا ایشان را به دیگران می‌‏فروخت:
«و لا تقتلوا اولادکم خشیه املاق نحن نرزقهم و ایاکم إنّ قتلهم کان خطأً کبیراً؛(اسراء/ ۳۱) و فرزندانتان را از ترس فقر نکشید! ما آنها و شما را روزى می‌‏دهیم؛ مسلماً کشتن آنها گناه بزرگى است».
«و لا تقتلوا اولادکم من إملاق نحن نرزقکم و ایاهم».(انعام/ ۱۵۱)
فخر رازى نویسنده برجسته اهل سنت در تفسیر آیه شریفه «و اذا بُشرّ احدهم بالأنثى ظلّ وجهه مسوّداً؛(نحل/ ۵۸) یکى از عوامل این گونه خشونت‏ها را فقر اقتصادى می‌‏داند: «و تاره خوفا من الفقر و الفاقه و لزوم النفقه».(۱۱)

د: بیمارى

یکى از عوامل مهم خشونت‏هاى خانوادگى، بیمارى خشونت گرا است و در این بیماران روانى بیش از بیماران جسمی‌ خشونت می‌کنند.
بر اساس آمار سازمان جهانى بهداشت ۱% مردم جهان بیمارى روانى شدید دارند و بین ۱۵-۵% از بیمارى روانى خفیف رنج می‌‏برند. همین سازمان ادعا کرد یک میلیون و ۲۰۰ هزار نفر از ایرانیان مبتلا به بیمارى‏هاى شدید روحى هستند اما یک مقام آگاه وزارت بهداشت ۰/۶ درصد جمعیت کشور را بیمار روانى شدید می‌‏خواند. از این تعداد حدود ۸۵۰۰۰ نفر بیمارى روانى شدید دارند که تنها ۵۲۰۰ نفر در مراکز شبانه روزى بهزیستى نگهدارى می‌‏شوند و نزدیک ۸۰۰۰۰ نفر بقیه در محیط خانواده نگهدارى می‌‏شوند.(۱۲)
بنابراین دست کم ۸۰۰۰۰ خانواده به شکل مستقیم در معرض خشونت این افراد می‌‏باشند و بدترین شکل خشونت را می‌‏بینند. آمار و ارقام نشان می‌‏دهد که در میان خشونت گرایان، گروهى که از بیمارى روانى رنج می‌‏برند به بدترین شکل به اعضاى خانواده خشونت می‌کنند و به نظر می‌‏رسد یک نوع رابطه عمیق میان نوع خشونت و بیمارى خشونت گرا وجود دارد.
بر این اساس وقتى آن عرب جاهلى با دستان خویش قبر دختر خود را می‌کند و دختر او گرد و غبار از چهره پدر می‌‏زداید و رهایى خویش را می‌‏طلبد و پدر به التماس و درخواست او وقعى نمی‌‏نهد و با سنگدلى تمام او را زنده به گور می‌‏سازد، این پدر مسلماً از یک بیمارى روانى مزمن رنج می‌‏برد.
بیمارى جسمی‌ نیز چونان بیمارى روحى عامل برخى از خشونت‏ها می‌‏شود. درد شدید، بیمار جسمی‌ را کم حوصله و ناشکیبا می‌کند؛ به گونه‏‌اى که این نوع از بیماران به سرعت خشمگین می‌‏شوند و افراد خانواده را مورد خشونت قرا می‌‏دهند.
براى نمونه ایوب‏(علیه السلام) که به شدت از بیمارى رنج می‌‏برد، ناملایمات بسیارى از مردم دیده بود، از رنج و آزار و اذیت مردم به ستوه آمده بود و به صحرا پناه برده بود. وقتى همسرش سخن شیطان را براى او نقل کرد، به شدت به خشم آمد و همسرش را به خشونت جسمی‌ تهدید کرد:
«فحلف باللَّه لئن عافاه اللَّه لیجلدنّها مائه جلده».(۱۳)
و پس از بهبودى به عهد خویش وفادار ماند و همسر خویش را تازیانه زد:
«و خذ بیدک ضعثاً فاضرب به و لا تحنث إنّا وجدناه صابراً نعم العبد إنّه أوّاب».(ص/ ۴۴)

ه: بدآموزى

یکى دیگر از عوامل مهم خشونت خانوادگى، بدآموزى افراد بزرگتر به خصوص والدین است. وقتى والدین با خشونت جسمی‌ و روحى و روانى، خواسته خود را بر قربانى خشونت تحمیل می‌کنند و او را ناگزیر از پذیرش خواست خود می‌کنند، دیگر افراد خانواده نیز با الگوگیرى از والدین به خشونت در خانواده می‌‏پردازند و با خشونت، خواست خود را بر دیگر اعضا تحمیل می‌کنند و گاه دامنه خشونت به گونه‏‌اى وسعت می‌‏یابد که پدر و مادر خود قربانى خشونت فرزندان می‌‏شوند.
بر اساس آمار ۶۱% همسرکشی‌ها در حضور فرزندان صورت می‌‏گیرد(۱۴) و اعضاى خانواده، ناظر بسیارى از خشونت‏هاى خانوادگى یا تمامی‌ این خشونت‏ها هستند. بنابراین بسیار طبیعى است که در حدود ۴۰% خشونت گرایان از وجود خشونت در خانواده پدرى خود می‌‏گویند و خویش را متأثّر از محیط خانواده پدرى می‌‏دانند.
فیلم‏ها، مطبوعات، کتب، دوستان و … از دیگر وسایل بروز و گسترش خشونت در محیط خانواده خوانده می‌‏شوند. فیلم‏هاى سینمایى و تلویزیونى به خصوص آن گروه از فیلم‏ها که اکشن، حادثه‌‏اى، پلیسى و … نامیده می‌‏شوند بیشترین تأثیر را در گسترش خشونت در خانواده دارد تا آن جا که گروهى از نظریه‌پردازان یادگیرى اجتماعى، بخشى از خشونت‏هاى خانوادگى را به دیدن فیلم‏هاى وحشتناک و خشن ارتباط می‌‏دهند.
مطالعات هوسر و بلومر نشان می‌‏دهد که بخشى از مشکلات خانوادگى، ناشى از فیلم‏هاى حادثه‌‏اى است و تقریباً ۵۰% از خشونت‏ها در محیط خانواده بازتاب فیلم‏هاى حادثه‌‏اى و پلیسى و … است. به باور این گروه اثرات غیرمستقیم این گونه فیلم‏ها بسیار زیانبار از اثرات مستقیم است، چه این که این نوع فیلم‏ها مخاطبان خویش را بسیار تحریک می‌کنند و فکر ارتکاب جرم را در وجود ایشان می‌‏افکند.(۱۵)
در عصر جاهلى نیز انواع خشونت در خانواده را عرب جاهلى از پدران خویش می‌‏آموخت. به همین جهت در جاى جاى قرآن، این گروه، خویش را پیرو پدران خود می‌‏دانستند و درس‏هاى ایشان را در محیط خانواده پیاده می‌‏کردند.

و: بد گمانى

یکى دیگر از عوامل خشونت خانوادگى، بدبینى افراد خانواده نسبت به یکدیگر است. بر این اساس بسیارى از خشونت‏هاى جسمی‌، روحى و روانى و قتل‏هاى ناموسى در شهرهاى جنوبى کشور نتیجه بد گمانى پدر، برادر، شوهر و حتى خویشاوندان درجه دوم است.(۱۶)
برخى ادعا دارند که پژوهش‏ها نشان از آن دارد که ۹۰% مردانى که همسران خویش را می‌‏کشند از روى بدگمانى اقدام به قتل می‌کنند.(۱۷)
در آیات وحى نیز نشانه هایى از وجود بدگمانى در خشونت روحى و روانى وجود دارد. براى نمونه در داستان یوسف‏(علیه السلام) آن گاه که قدح از بار بنیامین بیرون کشیده شد، برادران در محضر یوسف‏(علیه السلام) از روى بدبینى بنیامین و یوسف را دزد خواندند و یوسف و بنامین را آزار روحى و کلامی‌ دادند:
«قالوا إن یسرق فقد سرق أخ له من قبل فاسرّها یوسف فى نفسه و لم یبدها لهم؛(یوسف/ ۷۷) برادران گفتند: اگر او دزدى کند، (جاى تعجب نیست) برادرش (یوسف) نیز قبل از او دزدى کرد! یوسف (سخت ناراحت شد، و) این (ناراحتى) را در درون خود پنهان داشت، و براى آنها آشکار نکرد».
در قصه موسى‏(علیه السلام) نیز خشم موسى بر هارون از آن جهت بود که موسى‏(علیه السلام) تصور کرد که هارون در مسؤولیت خود کوتاهى کرده است؛ چه اینکه وقتى موسى سر هارون را با خشم به سوى خویش کشید هارون در جواب گفت:
«قال ابن امّ إنّ القوم استضعفونى و کادوا یقتلوننى فلاتشمت بى‌الاعداء و لا تجعلنى مع القوم الظالمین؛(اعراف/ ۱۵۰) او گفت: «فرزند مادرم! این گروه، مرا در فشار گذاردند و ناتوان کردند؛ و نزدیک بود مرا بکشند؛ پس کارى نکن که دشمنان مرا شماتت کنند! و مرا با گروه ستمکاران قرار مده!»
این جواب نشان می‌‏دهد که دست کم هارون نگران برخورد سخت موسى‏(علیه السلام) بود به این جهت «ابن ام» گفت تا نسبت خود را یادآور شود و از خشم موسى بکاهد و «و استضعفونى و کادوا یقتلوننى» می‌‏گوید تا نشان دهد که تمام سعى و تلاش خود را براى جلوگیرى از گوساله‌پرستى قوم انجام داده است و «فلا تشمت بى‌الاعداء و لاتجعلنى مع القوم الظالمین» می‌‏گوید از آن جهت که می‌‏ترسد موسى نتواند خشم خویش را کنترل کند. افزون بر این سخن موسى‏(علیه السلام)، «ربّ اغفر لى» نیز نشان می‌‏دهد که آن حضرت از این که با تصور خاصى بر هارون خشم کرده است و او را مورد خشونت قرار داده، پشیمان شده است و طلب آمرزش می‌کند نه از آن جهت که بر هارون خشم کرده است چه این که خشم امرى طبیعى است چنان که طلب آمرزش براى هارون «و لاخى» نیز نشان می‌‏دهد که موسى‏(علیه السلام) عذر هارون را به صورت کامل نپذیرفته است و احتمال می‌‏دهد که او در انجام وظیفه خویش کوتاهى کرده است و تمام سعى خویش را براى جلوگیرى از انحراف قوم به کار نگرفته است.
در عصر نزول وحى نیز برخى از مردان از روى بدبینى همسر و دختر خویش را قربانى خشونت روحى و کلامی‌ قرار می‌‏دادند و ایشان را هرزه می‌‏خواندند.

ز: کبر و خودبینى

کبر و خودبینى، یکى دیگر از عوامل بروز خشونت خانوادگى است. انسان‏هاى متکبر بیش از دیگر افراد به خشونت می‌‏پردازند و بیشتر از دیگران به اذیت و آزار اعضاى خانواده اقدام می‌کنند. روحیه این افراد به گونه‌‏اى است که مخالفت دیگران را بر نمی‌‏تابند و به شدت مخالفان را سرکوب می‌کنند و بر ایشان خشونت می‌کنند. حضرت عیسى‏(علیه السلام) در این باره می‌‏گوید: کبر، خودکامگى، خوار شمردن دیگران خاستگاه غضب است.
براى این عامل خشونت، می‌‏توان از داستان نوح‏(علیه السلام) بهره گرفت. در این داستان کنعان خشونت گفتارى بر پدر دارد و عامل این خشونت کبر و خودبینى اوست: «قال سآوى الى جبل یعصمنى من الماء».(هود/ ۴۳)

ح: حبّ دنیا

یکى دیگر از عوامل خشونت خانوادگى، دنیادوستى و دنیاپرستى خشونت‌گرا است. علاقه مفرط خشونت گرا به مادیات گاه او را از کمک به اعضاى خانواده و تأمین مخارج و نیازمندیهاى ایشان بازمی‌‏دارد. چه بسیارند پدرانى که با ثروت بسیار از کمک به فرزندان خوددارى می‌کنند و حاضر نیستند نیازهاى مادى ایشان را تأمین کنند و چه بسیارند زنانى که مطالبات بسیار دارند و شوهران خویش را با درخواست‌‏هاى بسیار خود شرمنده می‌کنند و خشونت کلامی‌ بسیار بر ایشان دارند.
این عامل خشونت نیز در برخى آیات قرآن آمده است. براى نمونه در خانواده پیامبر اسلام‏(صلى الله علیه و آله و سلم) همسران آن حضرت بى‌توجه به موقعیت آن حضرت مطالبات بسیار مادى داشتند و با این خواست‏هاى ناحق و ناشایست پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) را آزرده می‌‏ساختند تا آن جا که در این باره آیه شریفه زیر فرود آمد(۱۸)
«یا ایها النّبىّ قل لازواجک إن کنتنّ تردن الحیاه الدنیا و زینتها فتعالین امتّعکنّ و أسرّحکنّ سراحاً جمیلا؛(احزاب/ ۲۸) اى پیامبر! به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنیا و زرق و برق آن را می‌‏خواهید بیاید با هدیه‌‏اى شما را بهره‌‏مند سازم و شما را به طرز نیکویى رها سازم!»

ط: شهوت

تمایلات جنسى شدید، یکى دیگر از عوامل خشونت خانوادگى است. بر اساس آمار و ارقام بخشى از خشونت‏هاى خانوادگى از تمایلات جنسى خشونت گرا نشأت می‌‏گیرد. هر چند آمار خشونت‏هاى جنسى در خانواده ایرانى بسیار کم است و در میان زن و شوهر خشونت جنسى بسیار ناچیز است، اما این نوع خشونت میان پدر و دختر یا برادر و خواهر در خور توجه است؛ به گونه‏‌اى که معاون اول دادستان کل کشور از افزایش روابط نامشروع میان محارم خبر می‌‏دهد: «متأسفانه ما هم آمارى داریم که از افزایش جرایم این چنینى و روابط نامشروع بین محارم خبر می‌‏دهد».(۱۹)
رئیس انجمن آسیب‏هاى رفتارى نیز می‌‏گوید: هم اکنون چهار هزار پرونده در خصوص تجاوز برادر به خواهر و هزار و دویست پرونده در خصوص تجاوز پدر به دختر در دست بررسى دارم».(۲۰)
در آیات وحى نیز نمونه‏‌هایى از خشونت خانوادگى و از نوع جنسى آن که از شهوت خشونت‏گر مایه می‌‏گیرد، وجود دارد. براى نمونه در صدر اسلام برخى از مردان مسلمان با نامادرى خویش ازدواج می‌‏کردند. براى نمونه حسن بن ابى قیس، اسود بن خلف، صفوان بن امیه بن خلف، و منصور بن ماذن با نامادرى خود روابط نامشروع برقرار کردند و بر این اساس آیه شریفه زیر در تحریم این نوع روابط فرود آمد:
«و لا تنکحوا ما نکح آباؤکم من النساء الا ما قد سلف انّه کان فاحشهً و مقتاً و ساء سبیلاً» (نساء/ ۲۲)
«با زنانى که پدران شما با آنها ازدواج کرده‏‌اند هرگز ازدواج نکنید! مگر آن چه در گذشته (پیش از نزول این حکم) انجام شده است؛ زیرا این کار، عملى زشت و تنفّرآور و راه نادرستى است».

ى: خستگى

یکى دیگر از عوامل خشونت خانوادگى، خستگى مفرط خشونت گرا است. دکتر ورا پیفر می‌نویسد:
«نوع دیگر عصبانیت ناشى از خستگى یا آزردگى مفرط است. ممکن است در مدتى بسیار طولانى با مشکلى خاص کلنجار بروید و با همه وجود از آن خسته شده باشید، یا با عقل و فکر خود نتوانید کارى براى حل آن انجام دهید».(۲۱)

کنترل خشونت

برخى، خشونت را امرى ناپسند دانسته و خشم خود را فرو می‌‏خورند. گروهى دیگر به سرعت خشونت نشان می‌‏دهند و با دیگران به زد و خورد می‌‏پردازند یا دیگران را قربانى خشونت روحى یا کلامی‌ خود قرار می‌‏دهند و شمارى دیگر راه میانه را انتخاب کرده و خشم خود را کنترل می‌کنند.
گروه اول با فروخوردن خشم خویش و تکرار بسیار این عمل بسیار آسیب‏‌پذیر و آسیب رسان خواهند شد و با کوچکترین حادثه از کوره در می‌‏روند و کنترل خود را به کلى از دست می‌‏دهند به گونه‏‌اى که کنترل ایشان دشوارتر از گروه دوم می‌‏شود.
دکتر هاریت گلدهورلرنر در این باره می‌‏گوید:
«این فرو خوردن خشم و مدارا کردن با اعضاى خانواده هر چند در کوتاه مدت کارساز است اما به ختم مشکلات نمی‌‏انجامد و از جایى دیگر سر می‌‏زند. ممکن است با همسر و یا با فرزندانمان اشکالاتى بروز کند یا در روابط با دیگران دچار مشکل شویم».(۲۲)
خشم را که از دوران کودکى بر فرزندان تحمیل می‌‏شود ناپسند می‌‏شناسد و آن را سبب فرسایش و تضعیف اعتماد به نفس معرفى می‌کند.(۲۳) افرادی که خشم خویش را فرو می‌‏خورند و از خشم خود به صورت سازنده استفاده نمی‌‏برند، کوهى از خشم می‌‏شوند و این خشم ممکن است در زمان و مکانى کاملاً نامناسب منفجر گردد و یا این که به افسردگى و بیمارى ختم گردد.(۲۴)
باید از خشم استفاده سازنده شود و هنگام ناراحتى با فردى که از ناحیه او ناراحتى پیدا شده است، سخن گفته شود و مؤدبانه با او برخورد گردد و خشم فرو خورده نشود. اگر به طور سازنده از خشم سود نبرید روى هم انباشته می‌‏شود و با یک اشاره‏ى انگشت منفجر می‌‏شود.
گروه دوم نیز جو خانواده را بسیار ملتهب می‌کنند و تحمل محیط خانوادگى را براى دیگران سخت و دشوار می‌‏سازند و در این میان تنها گروه سوم بر رفتار و کردار خود کنترل دارند و می‌‏توانند خشونت خود را کنترل کنند و محیط خانوادگى را آلوده خشونت نکنند.
بر این اساس تمامی‌ افراد خانواده، ناگزیر از کنترل و مدیریت خشم هستند و نهادهاى اجتماعى نیز ناگزیر از حمایت از خانواده و قربانیان خشونت است.
یک خانواده هسته‏‌اى از والدین و فرزندان تشکیل شده است. بنابراین در مدیریت خشم، هر یک از این افراد وظایفى را بر دوش دارند چنان که نهادهاى اجتماعى و دینى نیز وظایفى بر دوش دارند.

وظایف والدین

الف: نیکو رفتارى

یکى از وظایف مهم والدین، نیکو رفتارى با یکدیگر و یا دست کم نمایش نیکو رفتارى و دورى از هر گونه رفتار خشونت‏‌آمیز در حضور فرزندان است. ناسازگارى والدین با یکدیگر هر چند طبیعى است و نمک زندگى خوانده می‌‏شود، اما این نمک نباید در منظر دیگر اعضاى خانواده پاشیده شود. خشونت والدین که بیشتر خشونت مرد علیه زن است تا زن علیه مرد، به دیگر اعضاى خانواده نیز سرایت می‌کند؛ به گونه‏‌اى که پسران خانواده نسبت به دختران خشونت می‌کنند و فرزندان بزرگتر به فرزندان کوچکتر ستم می‌کنند و این شیوه به مرور یک رویه می‌‏شود و به مراحل حادتر کشیده می‌‏شود تا آن جا که در برخى خانواده‏‌ها شدیدترین شکل خشونت به ظهور می‌‏رسد و پدرکشى و فرزندکشى نمایان می‌گردد.
بر اساس آمار، درصد قابل توجهى از خشونت‌گرایان شاهد خشونت خانوادگى بوده‏‌اند و گروه عمده‏اى از ایشان خشونت دیده هستند. دکتر خوشابى می‌‏گوید: ۳۴% والدین کودک آزار، خود در کودکى قربانى خشونت قرار گرفته‏‌اند».(۲۵)
در قصّه ابراهیم‏(علیه السلام) زیباترین شکل نیکورفتارى دیده می‌‏شود. ابراهیم‏(علیه السلام) با ساره که نازا بود بسیار نیکورفتار بود و هیچ گاه مشکلات و ناتوانى او را به رخ نمی‌‏کشید. ساره نیز سپاس‏گذار رفتار نیکوى ابراهیم بود و گویا به همین جهت کنیز خویش (هاجر) را به آن حضرت بخشید.

ب: شناخت اعضاى خانواده

وظیفه دوم والدین، شناخت مشکلات و زمینه‏‌هاى بروز خشونت میان افراد و مدیریت آنها است. در یک خانواده هسته‏‌اى که امروزه رایج‏ترین شکل زندگى خانوادگى است و نوشتار پیش رو نیز ناظر به این نوع خانواده سامان یافته است، فرزندان در سنین مختلف سنى قرار دارند: برخى کودک، شمارى نوجوان و عدّه‏‌اى جوان هستند. بنابراین هر یک از اعضاء ویژگی‌‏هاى خاصى دارد که این ویژگی‌ها گاه با خصوصیات دیگران در ناسازگارى قرار می‌‏گیرد و براى دیگران مشکلات خاصى می‌‏آفریند و بستر مناسبى براى خشونت فراهم می‌‏آورد. این خصوصیات اگر از سوى والدین هدایت و مدیریت نشود، درگیرى میان اعضاى خانواده قطعى خواهد بود.
پدر و مادرى که ویژگی‌‏ها و خصوصیات نوجوان و جوان خویش را نمی‌‏شناسند و انزواطلبى، خستگى و ملالت، ناسازگارى، عواطف شدید، یارى نرساندن به دیگران، زود رنجى، قهر و … فرزند خود را دشمنى و ناسازگارى با خود می‌‏بیند، به سرعت به رودررویى با فرزند کشیده می‌‏شود و به گمان خود براى اصلاح فرزند به خشونت پناه می‌‏برند؛ غافل از آن که این خشونت تیغ دو دمی‌ است که والدین و فرزندان را قربانى خواهد ساخت و فضاى خانواده را چنان سرد و بى‌روح می‌‏سازد که تحمل آن براى تمامی‌ اعضاء ناممکن می‌گردد. در این شرایط دختران که کمبود محبت را بیشتر از پسران احساس می‌کنند به دام فریبکارانى می‌‏افتند که به دروغ و نیرنگ، ابراز محبت و عشق و علاقه می‌کنند و وقتى خانواده را مخالف یافتند اقدام به فرار از خانه می‌کنند و پسران نیز مانند دختران به دوستان ناباب و ناسالم پناه می‌‏برند.
بر اساس این اصل شعیب‏ (علیه السلام) که ویژگی‌‏ها و خواسته‏‌هاى دختران خویش را به خوبى می‌‏شناخت وقتى پیشنهاد استخدام موسى‏ (علیه السلام) را از طرف صفورا شنید:
«قالت إحداهما یا أبت أستاجره انّ خیر من استأجرت القوى الامین؛(قصص /۲۶) و علاقه‌‏مندى صفورا به موسى را دریافت در برابر صفورا موضع‏گیرى نکرد و بر او خشونت نکرد بلکه به خواست او تن داد و به موسى‏(علیه السلام) گفت:
«قال إنّى اُرید ان أنکحک احدى ابنتىّ هاتین على ان تأجرنى ثمانى حجج،(قصص/ ۲۷) گفت: من می‌خواهم یکى از این دو دخترم را به همسرى تو درآورم به این شرط که هشت سال براى من کار کنى».

ج- حمایت از قربانى خشونت

یکى از وظایف مهم والدین، حمایت از خشونت دیده است. فرزندانى که قربانى خشونت می‌‏شوند، از لحاظ روحى و عاطفى بسیار صدمه‌‏پذیر خواهند شد و زندگى خانوادگى و اجتماعى موفقى نخواهند داشت، این گروه به سرعت در برابر مشکلات سرفرود می‌‏آورند و دیگر آزارى پیشه می‌کنند. بنابراین یکى از وظایف مهم والدین جبران کمبودهایى است که خشونت دیده در وجود خود احساس می‌کند.
در قصه یوسف ‏(علیه السلام) حمایت پدر از فرزند خشونت دیده پیش از خشونت و پس از آن به روشنى دیده می‌‏شود. یعقوب‏(علیه السلام) در مرحله نخست با رفتن یوسف‏(علیه السلام) همراه برادران مخالفت کرد و برادران یوسف را اهل هوا و هوس خواند:
«قال إنى لیحزننى أن تذهبوا به و اخاف أن یأکله الذئب».(یوسف/ ۱۳)
«قال بل سوّلت لکم انفسکم امراً».(یوسف/ ۱۸)
پس از خشونت برادران بر یوسف‏(علیه السلام) نیز همیشه پدر حامی‌ یوسف‏(علیه السلام) بود و برادران او را مذمّت می‌‏کرد و بى‌اعتمادى خویش را به ایشان اعلام می‌‏داشت.

د- برخورد با خشونت‌گر

وظیفه دیگر پدر و مادر، برخورد منطقى با خشونت‌گر است. والدین در مواجهه با خشونت خانوادگى چند گزینه پیش رو دارند: گزینه نخست آن که والدین، خشونت‌گر را قربانى خشونت جسمی‌ خویش قرار دهند. گزینه دوم آن که در برابر خشونت‌گر سکوت اختیار کنند و خشونت دیده و خشونت گرا را آزاد گذارند. گزینه سوم آن است که خشونت دیده را تشویق و ترغیب به ایستادگى در برابر خشونت‏گر کنند. گزینه چهارم با خشونت‌گر خشونت گفتارى داشته باشند و او را تهدید به خشونت کنند. گزینه پنجم این است که عوامل خشونت را شناسایى کنند و از این طریق خشونت گرا را درمان کنند. گزینه ششم آن که والدین تلفیقى از گزینه‏‌ها را مد نظر قرار دهند و با انواع خشونت‌گر شکل‏هاى متفاوتى از خشونت داشته باشند و عوامل خشونت را از وجود ایشان پاک کنند.
از میان گزینه‏‌هاى یاد شده گزینه نخست به هیچ روى پیشنهاد نمی‌‏شود؛ چه این که این گزینه خشونت خانوادگى را تشدید می‌کند و محیط خانواده را مملو از کینه و دشمنى می‌‏سازد.
گزینه دوم نیز خشونت بیشتر را در پى خواهد داشت و خشونت‌گر را هر روز جرى‏تر از روز قبل می‌کند.
گزینه سوم نیز مناسب نیست و خشونت بیشترى بر قربانى خشونت وارد می‌کند؛ چه این که خشونت دیدگان در اکثر موارد از خشونت گران ضعیف‏تر هستند و توان ایستادگى در برابر خشونت‌گر را ندارند.
گزینه چهارم هر چند در مواردى جواب می‌‏دهد و گروهى از خشونت گرایان را از خشونت بازمی‌‏دارد، اما بسیارى از خشونت گرایان به این درمان‏ها پاسخ نمی‌‏دهند.
گزینه پنجم بسیار مناسب است، اما همه خشونت‌گرایان را از خشونت باز نمی‌‏دارد.
گزینه ششم بهترین گزینه است و خشونت خانوادگى را از میان می‌‏برد و یا دست کم بسیار کاهش می‌‏دهد.

ه- ایجاد مهر و محبت

پنجمین وظیفه والدین، ایجاد مهر و محبت میان اعضاى خانواده است. اگر پدر و مادر بتوانند میان فرزندان دوستى و محبت برقرار کنند و آن را نهادینه سازند خشونت در محیط خانواده به کمترین میزان آن خواهد رسید، اما هیچ گاه از میان نخواهد رفت؛ چه این که عوامل بسیارى در گرایش فرزندان به خشونت‌گرایى دخیل است و برخى از این عوامل از حوزه مدیریت پدر و مادر و خانواده بیرون است و پدر و مادر نمی‌‏توانند تلاش موفقى در جهت زدودن این عوامل داشته باشند. براى نمونه خشونت‌گرایى میان دوستان مدرسه‌‏اى یا میان معلمان و دانش‏‌آموزان می‌‏تواند همان تأثیر خشونت‏گرایى میان پدر و مادر را داشته باشد و دانش‌‏آموز را به خشونت‌گرایى رهنمون سازد. وقتى این دانش‌‏آموز آموزه خویش را به محیط خانواده می‌‏برد والدین نمی‌‏توانند نسبت به این عامل فعالیت در خورى داشته باشند.

راههاى کنترل خشم

کنترل خشم که همان حلم و بردبارى است، در آیات وحى بسیار توصیه شده است و مخاطبان قرآن به خویشتندارى و نیکورفتارى با دیگران فرا خوانده شده‏‌اند:
«و الکاظمین الغیظ و العافین عن النّاس و اللَّه یحبّ المحسنین؛(آل عمران/ ۱۳۴) و خشم خود را فرو می‌‏برند و از خطاى مردم در می‌‏گذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد».
«و لیعفوا و لیصفحوا ألا تحبّون ان یغفر اللَّه لکم؛(نور/ ۲۲) عفو کنند و چشم بپوشند آیا دوست نمی‌‏دارید خداوند شما را ببخشد».
«ادفع بالّتى هى احسن فاذا الّذى بینک و بینه عداوه کانّه ولىّ حمیم. و ما یلقّاها إلاّ الّذین صبروا و ما یلقّاها إلا ذو حظٍ عظیم؛(فصلت/ ۳۴-۳۵) بدى را با نیکى دفع کن، ناگاه (خواهى دید) همان کس که میان تو و او دشمنى است، گویى دوستى گرم و صمیمی‌ است! اما جز کسانى که داراى صبر و استقامتند به آن مقام نمی‌‏رسند و جز کسانى که بهره عظیمی‌ (از ایمان و تقوا) دارند به آن نایل نمی‌‏گردند.
در سخنان پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) نیز مسلمانان به مدیریت خشم دعوت شده‏‌اند:
«اشدّکم من ملک نفسه عند الغضب».(۲۶)
«پرتوان‏‌ترین شما کسى است که به هنگام غضب نفس خود را کنترل کند».
اما پرسش اساسى در باب مدیریت خشم این است که چگونه فردى که به خشم آمده است، خشم خود را کنترل کند و دیگران را مورد آزار و اذیت قرار ندهد؟
راههاى گوناگونى براى هدایت خشم و رسیدن به حلم و بردبارى وجود دارد. برخى از این روش‏ها عبارتند از:

الف: تغییر وضعیت

یکى از روش‏هاى مهم کنترل خشم، تغییر وضعیت است. در روایت پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) می‌‏خوانیم:
«اذا غضب احدکم و هو قائم فلیجلس فان ذهب عنه الغضب و الا فلیضطجع».(۲۷)
و امام باقر(علیه السلام) می‌فرماید:
«ان الرجل لیغضب فما یرضى أبدا حتى یدخل النار، فأیما رجل غضب على قوم و هو قائم فلیجلس من فوره ذلک، فأنّه یذهب عنه رجز الشیطان، و أیما رجل غضب على ذى رحم فلیدن منه فلیمسه فان الرحم اذا مست سکنت».(۲۸)
«هر گاه مردى غضب کند هیچ گاه راضى نمی‌‏شود تا این که داخل آتش شود. پس هر مردى که بر قومی‌ غضب کند در حالى که ایستاده است پس به سرعت بنشیند چه این که نشستن رجز شیطان را از او دور می‌کند و هر گاه غضب کند بر خویشاوندى پس به آن خویشاوند نزدیک شود و او را لمس کند زیرا مس خویشاوند غضب را فرو می‌‏نشاند».
و در روایت دیگرى می‌‏خوانیم:
«هر زمان مردى غضب کرد پس اگر ایستاده است بنشیند و اگر نشسته است بایستد و هر گاه مردى بر خویشاوند خود غضب کرد، پس بهترین کار آن است که به خویشاوند خود نزدیک شود و او را در آغوش گیرد؛ چه این که هر گاه خویشاوندى خویشاوندى را در آغوش گیرد آرامش می‌‏یابد».(۲۹)
در روایات یاد شده تغییر وضعیت جسمانى مورد توجه قرار گرفته است که طبیعتاً این تغییر وضعیت تغییر وضعیت روحى را به دنبال خواهد داشت. اما بر اساس آیات قصه موسى‏(علیه السلام) تغییر وضعیت روحى نیز نمی‌‏تواند خشونت را از میان ببرد یا از شدت آن بکاهد. وقتى موسى‏(علیه السلام) با غضب سر و ریش هارون را می‌‏گیرد، هارون با گفتن «یا ابن ام» نسبت خود را با موسى یاد می‌کند و احساسات موسى‏(علیه السلام) را تحریک می‌کند به این امید که موسى از خشونت دست بردارد یا خشونت بیشتر نکند.
علاّمه طباطبایى در این باره می‌نویسد:
«و هى کلمه استرحام و استرآف قالها لاسکات غضب موسى».(۳۰)
در دانش پزشکى نیز این رهنمود پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت(‏علیهم السلام) به روشنى یاد شده است.

ب: سکوت

یکى دیگر از راههاى کنترل خشم، سکوت است. ابن عباس از پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) نقل می‌کند که آن حضرت فرمود:
«اذا غضبت فاسکت و اذا غضبت فاسکت و اذا غضبت فاسکت؛(۳۱) هر گاه غضب کردى سکوت کن و هر گاه غضب کردى سکوت کن و هر گاه غضب کردى سکوت کن».
دکتر پیفر از روان شناسان باتجربه در این باره می‌نویسد:
«اگر خیلى عصبانى هستید چیزى نگویید تا آرام گیرید. اگر آرام باشید شما را بیشتر جدى می‌‏گیرند. طورى رفتار نکنید که دیگران حربه‏‌اى علیه شما به دست آورند و به گفته‌هایتان برچسب غیرمنطقى، احساسى یا هیجانى بزنند. این امر فقط خشم شما را بیشتر می‌کند. داد زدن اوضاع را بهتر نمی‌کند».(۳۲)

ج: گوش فرا دادن به سخنان خشونت گرا و مجاب ساختن وى

عناد و لجبازى با فردى که غضبناک است و بى‌توجهى به خواسته‏‌ها و سخنان وى، او را ناگزیر از برخورد خشونت‏‌آمیز می‌کند. بنابراین شنیدن سخنان فرد خشمگین و مجاب ساختن او از بهترین راههاى کنترل خشم است.
بر این اساس هارون در برابر خشم موسى‏(علیه السلام) خویش را پاسخگو نشان داد و با برانگیختن احساسات موسى و یادآورى نسبت خویش با موسى خشم وى را فرو کاست:
«قال یبنؤمَّ لاتأخذ بلحیتى و لابرأسى انّى خشیت ان تقول فرّقت بین بنى اسرائیل و لم ترقب قولى» (طه/ ۹۴)
«(هارون) گفت: «اى فرزند مادرم ریش و سر مرا مگیر! من ترسیدم بگویى تو میان بنى‏اسرائیل تفرقه انداختى، و سفارش مرا به کار نبستى!»

د: ترک مشاجره و جر و بحث

مشاجره و جر و بحث با فرد خشمگین، جز افزودن خشم نتیجه‌‏اى نخواهد داشت. بنابراین یکى از راههاى مدیریت خشم ترک مشاجره با این گونه افراد است.

ه : توجه به آثار زیانبار جسمی‌ و روحى خشونت بر دیگران

یکى دیگر از راههاى کنترل خشم، توجه به پیامدهاى خشونت گرى است. فرد خشمگین با خشونت بر دیگران خود را در معرض انواع آسیب‏هاى جسمی‌ و روحى قرار می‌‏دهد: خود را به هلاکت می‌‏افکند، زشتیها و پلیدیهاى خود را آشکار می‌‏سازد، ایمان خویش را فاسد می‌کند، بر عقل خویش کنترل ندارد و به سایر زشتی‌‏ها و پلیدیها کشیده می‌‏شود.
امام على‏(علیه السلام) می‌فرماید:
«الغضب یردى صاحبه و یبدى معایبه»(۳۳) خشم و غضب صاحبش را هلاک می‌کند و زشتى‌هایش را آشکار می‌کند.»
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود:
«الغضب یفسد الایمان کما یفسد الخلّ العسل؛(۳۴) غضب ایمان را فاسد می‌کند همان گونه که سرکه عسل را تباه می‌‏سازد».
و امام باقر(علیه السلام) می‌فرماید:
«ان هذا الغضب جمره من الشیطان توقد فى قلب ابن آدم، و ان احدکم اذا غضب احمرّت عیناه و انتفخت اوداجه و دخل الشیطان فیه فاذا خاف احدکم ذلک من نفسه فلیلزم الارض فان رجز الشیطان لیذهب عنه عند ذلک؛(۳۵) غضب، پاره آتشى است از شیطان که در باطن فرزند آدم است، و هر گاه یکى از شما غضب کند چشمهایش سرخ می‌گردد و رگهاى گردنش باد می‌کند و شیطان در وجودش وارد می‌‏شود. پس هر زمان کسى از شما از این حالت خویش بترسد به زمین بچسبد زیرا وسوسه شیطان در آن زمان از وى دور می‌گردد».
«من لم یملک غضبه لم یملک عقله؛(۳۶) هر کسى غضب خویش را مالک نیست عقل خویش را نیز مالک نمی‌‏باشد».

و: وضو

وضو گرفتن، یکى از راههاى کنترل خشم است. پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید:
«إن الغضب من الشیطان، و إن الشیطان خلق من النار، و إنما تُطْفا النار بالماء، فإذا غضب أحدکم فلیتوضّأ».(۳۷)
دوش گرفتن و شنا کردن نیز به حکم این روایت که آب خشونت را کنترل می‌کند، چون وضو گرفتن است.

وظایف نهادهاى اجتماعى

یکى از وظایف مهم حکومت‏ها، وضع قوانین و مقررات در راستاى حمایت از قربانیان خشونت و برخورد قانونى با خشونت گرایان است. در این راستا قانون‏گذاران و حقوقدانان می‌‏توانند از حقوق کیفرى اسلام و دیگر قوانینى که ناظر به خشونت روحى و روانى و اقتصادى و … سود ببرند.
براى نمونه در مورد خشونت جسمی‌ می‌‏توان از آیاتى که دلالت بر قصاص جانى و دریافت دیه دارد بهره گرفت و خشونت‌گر را ناگزیر از تن دادن به قصاص یا پرداخت دیه به مجنى علیه کرد:
«یا ایها الّذین آمنوا کتب علیکم القصاص فى القتلى الحرّ بالحرّ و العبد بالعبد و الانثى بالانثى؛(بقره/ ۱۷۸) اى افرادى که ایمان آورده‏‌اید! حکم قصاص در مورد کشتگان، بر شما نوشته شده است: آزاد در برابر آزاد، و برده در برابر برده، و زن در برابر زن».
«و من قتل مؤمناً خطأً فتحریر رقبهٍ مؤمنهٍ و دیهٌ مسلّمه إلى اهله؛(نساء/ ۹۲) کسى که مؤمنى را از روى خطا به قتل رساند، باید یک برده مؤمن را آزاد کند و خون بهایى به کسان او بپردازد».
در مورد خشونت جسمی‌ بر فرزند نیز هر چند برخى روایات دلالت بر عدم قصاص پدر دارد، اما مجازات دیگرى چون تبعید، زندان، تعزیر و… پدران را از خشونت بر فرزندان باز می‌‏دارد.
در مورد خشونت روحى و روانى نیز می‌‏توان از برخى روایات و آیات سود گرفت و خشونت‌گر را مجازات کرد. براى نمونه قذف نوعى خشونت روحى و روانى است و فردى که چنین خشونتى دارد باید هشتاد تازیانه بخورد:
«و الّذین یرمون المحصنات ثم لم یأتوا باربعه شهداء فاجلدوهم ثمانین جلده؛(نور/ ۴) و کسانى که زنان پاکدامن را متهم می‌کنند سپس چهار شاهد (بر مدعاى خود) نمی‌‏آورند آنها را هشتاد تازیانه بزنید».
در مورد خشونت اقتصادى نیز قانون‌گذار می‌‏تواند از روایات سود ببرد و خشونت‌گر را ناگزیر از انجام وظیفه خود کند. براى نمونه مردى که نفقه همسر خویش را نمی‌‏دهد، یک خشونت‌گر است و قاضى می‌‏تواند با تهدید او را ناگزیر از پرداخت نفقه کند و اگر تهدید نتیجه نداد او را ناگزیر از پرداخت نفقه کند.

پی‌نوشت‌ها

۱- ابوالفتوح رازى، روض الجنان و روح الجنان، مشهد، بنیاد پژوهش‏هاى اسلامی‌، ۲۸۶/۱۱
۲- فخر رازى، الکبیر، ۲۰۴-۲۰۳/۱۱
۳- المراغى، احمد مصطفى، تفسیر المراغى، دوم، بیروت، دار احیاء التراث العربى، ۱۱۸/۱۲ ۱۹۸۵
۴- طباطبایى، محمدحسین، المیزان، دوم، قم، اسماعیلیان، ۸۴/۱۳
۵- فخر رازى، الکبیر، ۱۹۶/۲۰
۶- واحدى نیشابورى، اسباب النزول.
۷- سیوطى، لباب النقول.
۸- مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، دوم، بیروت، الوفاء، ۴۰۵/۲۱
۹- ابن براج، المهذب، دوم، قم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی‌، ۶۸۵/۳
۱۰- www.gozaar.org
۱۱- فخر رازى، الکبیر، ۵۶/۲۰
۱۲- www.Forum.persiantools.com
۱۳- فخر رازى، الکبیر ۲۱۲/۲۶
۱۴- www.sirab.blogfa.com
۱۵- www.dadsetani.ir
۱۶- روزنامه شرق، ۱۳۸۲/۸/۶
۱۷- www.weforchange.info.
۱۸- طوسى، محمد بن حسن، التبیان فى تفسیر القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربى، ۳۳۴/۸
۱۹- www.isna.ir
۲۰- همان.
۲۱- پیفر، ورا، استرس و روش‏هاى مقابله، مترجم: آزاده افروز و منا نقیبى‏راد، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی‌/۱۸۴
۲۲- گلدهورلرنر، هاریت، شعله‏‌هاى خشم، مترجم مهدى قراچه داغى، تهران، البرز،۱۳۷۵/۶۴
۲۳- پیفر، ورا، استرس و روش‏هاى مقابله/۱۸۲
۲۴- همان/۱۸۴
۲۵- صداى عدالت ۱۳۸۲/۱۲/۲۳
۲۶- علامه مجلسى، بحارالانوار، سوم، بیروت، دار احیاء التراث العربى، ۱۴۷/۷۴
۲۷- ابن کثیر، تفسیر ابن کثیر، بیروت، دارالمعرفه، ۴۱۴/۱
۲۸- حر عاملى، وسائل الشیعه قم، آل البیت، ۳۵۹-۳۵۸/۱۵ ۱۴۱۲
۲۹- همان، ۳۶۳/۱۵
۳۰- طباطبایى، محمدحسین، المیزان، ۱۹۳/۱۴
۳۱- مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، الطبعه الثالثه، بیروت، دار احیاء التراث العربى، ۱۴۰۳ ه ، ۲۷۲/۷۰
۳۲- پیفر، ورا، استرس و روش‏هاى مقابله/ ۱۸۶
۳۳- حر عاملى، وسائل الشیعه، ۳۵۸/۱۵
۳۴- همان.
۳۵- همان، ۳۶۱/۱۵
۳۶- همان، ۳۶۰/۱۵
۳۷- مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ۲۷۲/۷۰

منبع: محمد بهرام؛ سایت پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی

عوامل آسیب‌زا در کانون خانواده

کانون خانواده، از اهمیت بالایی برخوردار است. زن و شوهر هر دو وظیفه دارند این کانون را روز به روز گرم تر و پرنشاط تر کنند. البته لازم به ذکر است نقش زن در این میان حساس تر می‌باشد. برای همین اکثر بزرگان و استادان رواشناسی خانواده، طرف سخن با خانم‌ها را دارند تا زنان با راهکارهایی موفقیت آشنا شوند و بتوانند کانون خانواده را استوار نگه دارند.

یکی از موارد که امروزه همسران را اذیت می‌کند، افسردگی روحی و اضطراب باطنی است. این مسأله نه تنها موجب ایجاد احساس ملال، خستگی روان، اختلال در نظم زندگی و فروپاشی آرامش روزمره زندگی آدمی می‌شود بلکه تداوم زندگی را نیز تهدید می‌کند، اضطراب از عوامل اصلی ایجاد تنش و ناراحتی میان زن و شوهر می‌باشد. در این مقاله به طور مختصر به چند علت از عوامل اضطراب آور اشاره می‌کنیم تا با آشنایی با آنها اضطراب از کانون خانواده دور شود.

یکی از عوامل مهم اضطراب، بدبینی نسبت به آینده است آنجا که آدمی در زندگی آینده ای روشن و سرنوشتی رضایت بخش را برای انتخاب و کردار خود احساس نکند، دچار اضطراب می‌شود. درمان این موضوع این است که همیشه نسبت به آینده زندگی خود و همسرتان خوش بین باشید. خوش بینی به کانون خانواده انرژی می‌دهد. ناامیدی نیز از عوامل ایجاد اضطراب است. انسان‌های ناامید به تاریکی‌ها چشم می‌دوزند و روشنایی‌ها را نمی‌نگرند. این ویروس خطرناک همانند خوره، روز به روز توسعه می‌یابد و بدبختی‌ها، دلهره‌ها و بدبینی‌های شومی به بار می‌آورد. فلذا ناامیدی را حذف کنید و همیشه با امید زندگی کنید.

سوءتفاهم و سوء برداشت نیز یکی از عوامل مهم اضطراب به حساب می‌آید. گاهی سوءتفاهم به معنای سوءبرداشت از سخن، کلام، حرکت با تصمیم گیری کسی می‌تواند نگرانی در زندگی آدمی ایجاد کند و بدبینی را در زندگی فردی و اجتماعی فرد پدید آورد. در کانون خانواده سوءتفاهم گاهی ریشه در سوءبرداشت‌ها و سوءکردارها دارد و این مسأله چه بسا از کوتاهی و عدم تعمق لازم ریشه می‌گیرد و در این رابطه یافتن ریشه سوءتفاهم، زمینه پدیداری اضطراب را از بین می‌برد.

احساس ناسپاسی نیز از عوامل مهم اضطراب است. گاهی احساس ناسپاسی مایه ناامیدی می‌شود. افراد در خانواده هنگامی که طرف مقابل را نسبت به خود ناسپاس می‌بیند، احساس گرفتاری در بن بست کرده به دلهره مبتلا می‌شوند. بنابراین برای از بین بردن اضطراب و قدردانی از یکدیگر بپردازید. معجزه خارق العاده تشکر کردن را سعی کنید خودتان تجربه کنید و از همسر خود مرتب تشکر و قدردانی کنید. متأسفانه در فرهنگ ما تشکر و قدردانی کردن جایگاه برجسته‌ای ندارد و سعی کنید در کانون خانواده مایه از بین رفتن اضطراب همدیگر باشید. در جایی امام صادق(علیه السلام) فرموده است: «افراد بزرگوار و گرامی زنان خود را بزرگ و گرامی می‌دارند و افراد لئیم و پست و حقیر زنان خود را پست و حقیر می‌داند.» باز امام صادق فرموده: «بر زن واجب است وقتی همسرش بر او وارد شود، با تمام مهر و محبت و با آغوش باز با او برخورد کند و کاری نکند که همسرش دلسرد شود.»

امام صادق(علیه السلام) اظهار عشق و محبت زن نسبت به شوهر را با گفتار پاکیزه و دل‌انگیز از جمله ویژگی‌های زنان خوب می‌شمارد. باز از آن امام بزرگوار نقل شده که فرموده‌اند: «در تمام حالات با همسرتان مدارا کن و به نیکی معاشرت نما تا زندگی‌ات با صفا شود.» باز یکی از وظایف زن این است که چراغ خانه را روشن کند؛ غذا آماده نماید، وقتی شوهر وارد می‌شود تا نزدیک در به استقبال شوهر بیاید و به او خوش آمد بگوید.

منبع: نشریه راه کمال؛ شماره ۳۸

مردان بدبین

درست است که مرد باید از همسرش مراقبت کند، لیکن نه به حدی که به وسواسی‌گرى منتهى شود. بعض مرد‌ها به بیمارى بدگمانى و سوءظن مبتلا هستند. بى‌جهت نسبت به همسرانشان بدبین هستند. درباره آنان احتمال خیانت می‌‌دهند.
هر مردی که بدین بیمارى خانمانسوز مبتلا شد، زندگى را به خودش و خانواده‌اش تلخ می‌کند. ایراد و بهانه‌جویى می‌کند. نسبت به اعمال و حرکات همسرش به نظر بدبینى نگاه می‌کند و مانند سایه او را تعقیب می‌نماید. چون سوءظن دارد از در و دیوار شاهد و قرینه پیدا می‌کند.
چیز‌هایى را که اصلا دلیل خیانت نیستند به منزله ادله قطعیه غیر قابل انکار می‌شمارد. مثلا: چون فلان مرد برایش نامه نوشته لابد با هم سر و سرى دارند. چون با فلان مرد سلام و تعارف کرد معلوم می‌شود خیانتکار است. چون جوان همسایه از پشت بام به او نگاه کرد معلوم می‌شود خوا‌هان یکدیگر هستند. چون از فلان مرد تعریف کرد معلوم می‌شود دل‌بسته اوست. چون نامه‌اش را از من مخفى نمود لابد از معشوقش بوده است. چون کمتر از سابق، اظ‌هار محبت می‌کند معلوم می‌شود زیر سرش بلند است. چون قیافه دخترم با همسرم شباهت ندارد، معلوم می‌شود خیانت کرده است.
این قبیل امور بلکه کوچکتر از آن‌ها را دلیل قطعى خیانت می‌شمارد.
بدتر از همه این که گاهى مادر یا خواهر یا یکى از همسایگان، در اثر غرض‌ورزى و کینه‌توزى، عقیده‌اش را تایید نماید در این صورت جرم و خیانت یقینى می‌شود.
بدبخت خانواده‌ای که به مرض بدگمانى مبتلا شوند. آسایش و خوشى ندارند. آب خوش، از گلوى هیچکدامشان پایین نمى‌رود. مرد همانند یک پلیس مخفى دائما از اعمال و حرکات همسرش مراقبت می‌نماید. از در و دیوار، شاهد و دلیل مى‌تراشد و در رنج و عذاب دائم بسر مى‌برد. زن بیچاره هم ناچار است همانند یک متهم بیگناه، همواره در شکنجه و عذاب روحى و در حال محدودیت و تحت نظر زندگى کند. بنیاد چنین خانواده‌اى، همواره در معرض خطر قرار دارد. ممکن است طلاق و جدایى به میان آید و زن و شوهر، هر دو بدبخت شوند. ممکن است در اثر بدبینى، قتل و جنایت به وجود آید.
مردانی که در اثر سوءظن‌‌هاى بی‌جا، همسران بیگناه خویش را بقتل رسانده و حتى خودشان انتحار کرده‌اند نمونه‌‌هاى فراوانى دارند.
در چنین موردى که واقعا یکى از مواقع حساس و خطرناک زناشویى است، مرد و زن باید دست از لجبازى بردارند و قبل از وقوع حوادث ناگوار، با عقل و تدبیر در صدد چاره بر آیند. زن و مرد اگر اندکى به خود آیند و خطر بزرگى را که در کمین‌شان نشسته در نظر بگیرند و بااحتیاط کامل و عاقبت‌اندیشى در صدد حل مشکل برآیند پیروز خواهندشد.
مرد باید تعصب‌‌هاى غلط و توهمات بی‌جا را از خویش دور گرداند و بر طبق موازین عقل و وجدان رفتار کند. نسبت خیانت به کسى دادن موضوع بسیار دشوار و پرمسؤولیتى است. تا موضوع خیانت با دلیل و شاهد قطعى به اثبات نرسد نمى‌توان کسى را متهم کرد. خداوند متعال در قرآن می‌فرماید: اى کسانی که ایمان آورده‌اید از بسیارى از گمان‌‌هاى بد، اجتناب کنید زیرا بعض گمان‌ها، گناه است(۱).
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر کس همسرش را(بى جهت) متهم به زنا کند، همانند مار که از پوستش خارج می‌شود، از حسناتش خارج خواهدشد و به تعداد مو‌‌هاى بدنش، هزار گناه در نامه اعمالش ثبت خواهد شد(۲).
پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر کس به مرد یا زن مؤمنى بهتان بزند، خداوند متعال در قیامت او را بر تلى از آتش نگه می‌دارد تا به کیفر بهتانش برسد(۳).
مادامی‌که با ادله و براهین شرعى، خیانت زن به اثبات نرسد، مرد حق ندارد او را متهم سازد و تهمت زدن به او، گناه بسیار بزرگى است که در شرع مقدس اسلام، هشتاد تازیانه براى آن مقرر شده است.
به صرف احتمال یا به وسیله شواهد و علائم خیالى، نمى‌توان یک چنین موضوع مهمى را اثبات نمود. مثلا اگر در روزگار جوانى براى کسى نامه فرستاده یا برایش نامه یا عکس فرستاده‌اند، دلیل خیانت او نیست.
درست است که نباید چنین عملى را انجام داده باشد، لیکن ممکن است در اثر سادگى و نادانى، مرتکب این اشتباه شده باشد و واقعا عفیف و پاکدامن باشد.
براى جوانان، از این قبیل اشتبا‌هات اتفاق مى‌افتد. اگر مردى برایش نامه فرستاده البته نباید نامه‌اش را قبول کند لیکن اگر از روى نادانى نامه‌اش را پذیرفت یا از ترس اتهام، مخفى ساخت، نمى‌توان صرف این نامه را دلیل خیانت شمرد.
اگر با مرد بیگانه‌اى سلام و تعارف کرد گر چه کار خوبى نکرده که با بیگانه‌اى گرم گرفته است، لیکن تن‌ها این کار را نمى‌توان دلیل خیانت شمرد. شاید به عقیده خودش مى‌خواسته خوش‌اخلاقى به خرج بدهد یا منظور دیگرى داشته است. شاید از دوستان پدر یا برادرش بوده است. شاید به مناسبتى، سابقه آشنایى داشته‌اند. اگر از مردى تعریف کرد، دلیل آن نمى‌شود که به او دلبسته است. البته زن، کار خوبى نمی‌کند که نزد شوهرش از مرد دیگرى تعریف می‌کند؛ لیکن شاید از روى سادگى و عدم توجه باشد و نباید از علائم خیانت محسوب شود.
اگر نامه‌اش را مخفى ساخت یا در مورد معاشرت‌‌هایش مرتکب دروغ و خلافگویى شد، دلیل خیانت نیست. شاید از ترس اتهام، نامه‌اش را مخفى ساخته یا مرتکب دروغ شده باشد. شاید مطلب دیگرى در آن نامه بوده، خواسته از شوهرش مخفى بماند. شاید براى خلافگویى، منظور دیگرى داشته است.
اگر کمتر از سابق اظ‌هار محبت می‌کند، دلیل آن نیست که نسبت به دیگرى دلبسته است. شاید از شوهرش، دلخورى داشته باشد. شاید غم و غصه‌اى به دل داشته باشد، شاید بیمار باشد. شاید در اثر بى‌توجهى و عدم اظ‌هار محبت شوهرش، نسبت به زندگى دلسرد شده باشد.
به هر حال، در این قبیل امور که از علائم خیانت شمرده می‌شود، ده‌ها احتمال صحیح عقلایى وجود دارد که اگر با وجدان پاک و بى‌آلایش مورد سنجش قرار گیرد، احتمال خیانت یک احتمال مرجوح و غیر عقلایى محسوب خواهد شد.
آقاى محترم! تو را به خدا سوگند دست از سوءظن و وسواسیگرى بردار. مانند یک قاضى با انصاف در محکمه داورى بنشین و ادله و شواهد خیانت همسرت را با دقت و انصاف بررسى کن و مقدار دلالت آن‌ها را بسنج و ببین آیا قطعى هستند یا ظنى یا احتمالى؟
من نمی‌گویم لاابالى و بى‌غیرت باش بلکه می‌گویم: به هر دلیلى به مقدار دلالتش ترتیب اثر بده نه زیادتر. چرا براى بعضى توهمات بی‌جا و شواهد پوچ زندگى را به خودت و خانواده‌ات تنگ می‌کنى؟ اگر کسى با همین قبیل شواهد خیالى، خودت را متهم سازد چه حالى پیدا می‌کنى؟ چرا انصاف و وجدان ندارى؟ چرا آبروى خودت و همسرت را می‌ریزى؟چرا بر احوال زار و پریشان او ترحم نمی‌کنى؟ هیچ فکر نمی‌کنى که ممکن است در اثر همین بددلی‌‌ها و تهمت‌‌هاى بی‌جا، همسر پاکدامنت از وادى عفاف خارج شود و دامنش به فساد آلوده گردد؟!
حضرت على(علیه السلام) به فرزندش امام حسن فرمود: مواظب باش در غیر موضع غیرت، غیرت به خرج ندهى. زیرا این عمل، افراد صحیح را به سوى فساد و افراد پاکدامن را به جانب گناه متمایل خواهد ساخت(۴).
اگر نسبت به همسرت بدبین هستى، مطلب را با هر کس در میان نگذار زیرا ممکن است در اثر دشمنى یا نادانى یا تظاهر به خیرخواهى،بدون دقت و بررسى،عقیده ترا تایید نمایند بلکه شواهد بى‌اساس دیگرى را بدان بیفزایند و سوءظنت را به مرحله یقین برسانند و بدین وسیله، دنیا و آخرتت را تباه سازند. مخصوصا با مادر و خواهرت در این باره صحبت نکن زیرا اکثر آن‌ها باطنا با همسرت میانه خوبى ندارند. چه بسا در این مواقع، حسد و کینه‌توزى آنان تحریک شود و بدون عاقبت‌اندیشى، بدبینى تو را زیادتر گردانند. اگر خواستى از راهنمایی‌‌هاى دیگران استفاده کنى با دوستان عاقل و با تجربه و خیرخواه و عاقبت‌اندیش مشورت کن. بهتر از همه این که نسبت به هر یک از اعمال و رفتار همسرت بدبین هستى مطلب را بالصراحه با خودش در میان بگذارى و توضیح بخواهى. لیکن منظورت این نباشد که مطلب را به اثبات برسانى.
بلکه حس بدبینى را و لو موقتا کنار بگذار و خودت را خالى‌الذهن بگیر و مانند یک قاضى با انصاف که بخواهد درباره دیگران داورى کند، به توضیحات همسرت گوش بده. اقلا احتمال صدق درباره‌اش بده، فرض کن شوهر خواهرت براى داورى به نزد تو آمده و براى خیانت همسرش، یک چنین شواهدى را ذکر می‌کند. ببین درباره او چطور قضاوت می‌کنى، درباره همسرت نیز همان طور حکم کن؟ چرا گریه و زاری‌ها و دلیل و بر‌هان‌‌هاى او، در دل سنگ تو اثر نمی‌کند؟ و به عنوان یک مجرم قطعى، به سخنانش نگاه می‌کنى؟
بردبار و عاقل باش. مبادا به مجرد این شواهد پوچ، همسر بی‌گناهت را طلاق بدهى و خودت و او را بدبخت گردانى. گیرم این زن را طلاق دادى و توانستى با تحمل خسارت‌‌هاى زیاد، همسر دیگرى انتخاب کنى، از کجا که او بهتر باشد؟ حالت بدبینى تو، آن وقت هم خواهد بود. وانگهى فکر بچه‌‌هاى بی‌گناهت را نمی‌کنى؟ آخر آن‌ها چه کرده‌اند که باید فداى مرض بدبینى تو شوند؟ به چشم‌‌هاى معصوم و رنگ پریده آنان نگاه کن و دست از بددلى بردار.
مبادا در اثر بدبینی‌‌هاى بی‌جا، دست به خودکشى بزنى یا همسر بی‌گناهت را به قتل رسانى. از یک طرف مرتکب قتل نفس که بدترین گناه است و خدا بدان وعده دوزخ داده بشوى، از طرف دیگر، زندگى را از هم بپاشى و خودت را سیه روز و بدبخت گردانى.
این مطلب را بدان که کمتر خونى است که مخفى بماند. بالاخره آثار خون بروز می‌کند. آنگاه به کیفر اعمالت یا کشته می‌شوى یا براى همی‌شه باید در زندان بسر برى. اگر مطلب را قبول ندارى به آمار محکومی‌ن که مقدارى از آن‌ها درصفحات مجلات و روزنامه‌ها منعکس می‌شود بنگر تا عواقب این قبیل جنایت‌ها برایت روشن گردد.
همسران یک چنین مردانى نیز وظیفه بسیار سنگینى بر دوش دارند. باید براى نجات خودشان و شوهر و فرزندانشان فداکارى کنند. باید واقعاشوهردارى کنند. در یک چنین مواقع دشوار است که مراتب لیاقت و کاردانى و عقل و تدبیر بانوان ظاهر می‌گردد.
خانم محترم! قبل از هر چیز، این مطلب را بدان که شوهرت به یک بیمارى خطرناک روانى مبتلا است. بى‌جهت نمی‌خواهد زندگى را به خودش و تو تلخ کند بیمار است. آرى وسواسیگرى نیز یکى از بیماری‌‌هاى خطرناک است. با بیمار باید مدارا نمود تا بیماریش برطرف گردد. تا می‌توانى به او اظ‌هار عشق و محبت کن. آن قدر اظ‌هار علاقه کن تا یقین کند که جز او کسى در دل تو راه ندارد. اگر ایراد و بهانه‌جویى می‌کند، تحمل کن. در مقابل تندی‌ها و خشونت‌هایش بردبارى به خرج بده. در مقابل سختگیری‌هایش مدارا کن. داد و قال راه نینداز. قهر و دعوا نکن. در مقابل پیشنهاداتش، لجبازى نکن. اگر احساس کردى که نامه‌ها و معاشرت‌هایت را کنترل می‌کند، اصلا برویش نیاور. تمام اعمال و رفتار و حوادث روزانه را برایش تشریح کن. هیچ حادثه‌اى را از وى مخفى مدار. در هر موردى توضیح خواست، حقیقت را بدون کم و زیاد در اختیارش بگذار. از دروغ و کتمان واقع، جدا اجتناب کن زیرا اگر یک مرتبه دروغت آشکار شد، آن را سند جرم و دلیل قطعى خیانت محسوب می‌دارد و به این آسانی‌ها، بدبینى او برطرف نخواهد شد. اگر گفت: با فلان کس معاشرت نکن و فلان کار را انجام نده بدون چون و چرا بپذیر و سرسختى نشان نده که سوءظنش زیادتر می‌شود.
از کار‌هایی که اسباب بدگمانى و تهمت می‌شوند، جدا اجتناب کن.
حضرت على(علیه السلام) فرمود: هر که نفس خویشتن را در موضع تهمت قرار دهد، نباید کسانى را که به او گمان بد می‌برند ملامت کند(۵).
اگر نسبت به شخص معینى حساسیت دارد، او را به طور کلى ر‌ها کن.
تو اگر بتوانى شوهر و زندگى خودت را حفظ کنى، بهتر است تا این که دوستى با افراد مخصوصى را نگهدارى کنى. پیش خود نگو مگر من اسیر و بنده زر خرید شوهرم هستم که مجبور باشم این قدر مدارا کنم. البته بنده نیستى لیکن همسر یک مرد بیمار هستى.
در آن هنگام که با هم، پیمان زناشویى بستید، متعهد شدید که در مشکلات و گرفتاری‌ها، یار و غمخوار یکدیگر باشید آیا رسم وفا است که با یک شوهر بیمار، لجبازى و ستیزه‌گرى کنى؟ احساسات خام را کنار بگذار، هوشمند و عاقبت‌اندیش باش. به خدا سوگند براى حفظ شوهر و خانواده‌ات، هر چه بردبارى و فداکارى کنى، ارزش دارد. هنر زن در اینست که در یک چنین مواقع دشوار، با چنین مردانى سازگارى کند.
امام صادق(علیه السلام) فرمود: جهاد زن در این است که در مقابل اذیت‌ها و غیرت‌‌هاى شوهرش بردبارى کند(۶).
کارى نکن که شوهرت بدبین یا بدبین‌تر شود. از مردان بیگانه مخصوصا آن‌ها که شوهرت نسبت به آن‌ها حساسیت دارد تعریف نکن. به مردان نامحرم، خیلى نگاه نکن. پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوند متعال بر زن شوهردارى که چشمش را از نگاه به نامحرم پر کند، غضب شدید خواهد کرد(۷).
با مردان بیگانه، معاشرت و گفتگو نکن. بدون اجازه شوهرت، به خانه آن‌ها نرو. به اتومبیل آن‌ها سوار نشو. عفت و پاکدامنى تو کافى نیست بلکه باید از امورى که اسباب سوء ظن مى‌شود، جدا اجتناب نمایى. ممکن است در اثر غفلت و سادگى، کار کوچکى از تو سر بزند که شوهرت را بدبین گرداند.
به داستان زیر توجه فرمایید:
دختر ۲۷ ساله اى… در دادگاه گفت: در زمستان سال ۱۳۴۲ در یک روز برفى به تقاضاى یکى از دوستانم، به اتومبیل دایى او سوار شدم تا مرا به منزل برساند. و همین امر، هشت سال است که مرا بلاتکلیف گذارده است، دو ماه قبل از واقعه موقعى که در کلاس ششم دبیرستان تحصیل مى‌کردم، عقد شده بودم. یک روز که براى حاضر کردن درس به خانه یکى از همشاگردی‌هایم رفته بودم، برف شروع شد. همشاگردى از من خواست که دایى‌اش مرا به منزل برساند. اتفاقا هنگامى اتومبیل حامل من به منزل رسید که شوهرم سر کوچه ایستاده بود. من که متوجه خطر شده بودم به راننده گفتم فرار کند او هم مانند یک مجرم فرار کرد و همین امر بر سوءظن شوهرم افزود. بعدا نیز موقعى که مورد اعتراض قرار گرفتم، جریان را انکار کردم و این امر، سوءظن او را بیشتر کرد به طورى که بعدا حتى شهادت همشاگردى و خانواده‌اش نتوانست خاطر او را آسوده سازد و مرا از اتهام بر‌هاند.
شوهرم دیگر نه حاضر شد مرا به خانه ببرد و نه طلاقم گوید. هشت سال است که همین طور بلا تکلیف مانده‌ام(۸).
به نظر خوانندگان، مقصر در این داستان کیست؟به نظر من، عمده تقصیر به گردن زن است. اوست که در اثر سادگى و غفلت، خودش و شوهرش را به این روز انداخته است.
اولا کار خطائى کرد که در اتومبیل مرد بیگانه‌اى سوار شد. بر فرض این که شوهرش هم این قضیه را ندیده بود، اصولا سوار شدن زن در اتومبیل یک مرد بیگانه، کار زشت و خطرناکى است.
ثانیا گیرم که در اثر غفلت، این عمل را انجام داد، لیکن وقتى دید شوهرش سر خیابان ایستاده است باید فورا به راننده بگوید نگه دار. از اتومبیل پیاده شود و با شوهرش به منزل برود و جریان را براى او شرح بده.

ثالثا یکى از اشتبا‌هات بزرگش اینست که به راننده دستور فرارداده.
چهارمین اشتباهش اینست که بعدا قضیه را به کلى انکار نموده است. بعد از همه این‌ها، جا داشت وقتى شوهرش را ملاقات مى‌کرد، تمام قضایا را برایش شرح مى‌داد و اعتراف مى‌کرد که من در اثر سادگى و خجالت، اشتباه کردم.
البته مرد هم در مرتبه دوم، بى‌تقصیر نبوده است. نباید تن‌ها این حادثه را دلیل قطعى خیانت بشمارد. باید احتمال بدهد که همسرش در اثر غفلت و سادگى و عدم تجربه، مرتکب این خطا شده بعدا هم از ترس اتهام دستور فرار داده و به همین جهت هم، اصل قضیه را منکر شده است.
در این صورت، باید با کمال انصاف و بی‌طرفى، در اطراف قضیه خوب تحقیق کند. وقتى به برائت او اطمینان حاصل کرد، خطایش را ببخشد و زیاد سخت‌گیرى نکند.

پی‌نوشت‌‌ها

۱-اطلاعات ۲۶ بهمن ماه ۱۳۵۰
۲-اطلاعات ۲۷ بهمن ماه ۱۳۴۸
۳-سوره نور آیه ۳۰
۴ و ۵-وسائل ج ۱۴،صفحه ۱۳۸ و ۱۳۹
۶-و نمی‌دانند چرا؟ص ۱۴۰٫
۷-شافى ج ۱ ص ۱۹۷
۸-شافى ج ۱ ص ۱۹۷
منبع: امینی، ابراهیم؛(۱۳۶۷)؛ آئین همسرداری یا اخلاق خانواده؛ تهران: اسلامی‌، چاپ پانزدهم.

جوان، شادى و نشاط (۲)

مهم‏ترین راه کارهاى شادى آفرین عبارت اند از:

۱ . ایمان‏

قرآن مجید رسیدن به اطمینان قلبى را منحصراً در یاد خدا می‌‏داند و این اطمینان، اساس هر نوع شادى است. پژوهش‌‏هاى روان‌شناسان غربى نیز نشان می‌‏دهد که افراد معتقد به خدا و جهان آخرت و تعالیم کتاب مقدس، شادتر و براى زندگى، پر انگیزه‏ترند. همچنین افرادى که به طور مرتب به کلیسا می‌‏روند، شادتر از کسانى هستند که به کلیسا نمی‌‏روند.(۵۱)

۲ . رضایت و تحمل

یکى از راه‏هاى مهم شادى، کنار آمدن با مشکلات و رضامندى از مقدرات الهى است. امام صادق(علیه السلام) ‏می‌‏فرماید: «نشاط و شادى، در پرتو راضى بودن به رضاى خدا و یقین به دست می‌‏آید و اندوه و غم، در شک و ناخشنودى به مقدرات الهى حاصل می‌‏شود.»(۵۲)

۳ . عبادت‏

یکى از اسباب شادى و نشاط، نماز و ارتباط و مناجات با خداست. افرادى که به دعا و نماز می‌‏پردازند، کمتر دچار نگرانى و اندوه می‌‏شوند. امام صادق(علیه السلام) ‏به یکى از یارانش فرمود: «چه عاملى شما را مانع شده در وقتى که غم و اندوه دنیوى برایتان ایجاد گردید، وضو بگیرد و داخل مسجد شود و دو رکعت نماز بخواند و خداوند بزرگ را صدا بزند و از او کمک بخواهد!؟ آیا نشنیده‏اى کلام خدا را که فرموده: از نماز و روزه کمک بگیرید.»(۵۳)

کسى که گناهى مرتکب شده و عذاب وجدان او را غمگین کرده، به وسیله توبه و استغفار، از احساس گناه رهایى می‌‏یابد و نشاط اولیه را به دست می‌‏آورد. پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه و آله و سلم) ‏می‌‏فرماید: «کسى که بسیار استغفار کند، خداوند او را از هر اندوهى، گشایشى و از هر تنگنایى، راه نجاتى می‌‏بخشد.»(۵۴)

ذکر خدا، آرامبخش دل و نشاط دهنده روح است. امام صادق(علیه السلام) ‏می‌‏فرماید: «اى سفیان! زمانى که چیزى تو را محزون ساخت، لا حول و لا قوه الا بالله زیاد بگو، زیرا این جمله، کلید شادى است.»(۵۵)

۴ . هدف مندى در زندگى‏

کسى که در زندگى خود، هدف متعالى و معقولى را دنبال می‌‏کند، در پى یافتن معنا در زندگى است. تلاش براى یافتن معنا در زندگى، انسان را به حرکت در می‌‏آورد، در او شور و شوق وصف ناپذیرى ایجاد می‌‏کند و انرژى وى را مضاعف می‌‏سازد. روان‏شناس شهیر، ویکتور فرانکل که در اسارت نازی‌ها به کشف معنا درمانى نایل گردید، در همان زمان همه نزدیکان خود را از دست داد. پدر، برادر و همسرش در تنورهاى آتش از بین رفتند. همه اعضاى خانواده‏اش از بیمارى جان دادند، اما گرسنگى، سرما و شکنجه هرگز زانوان پر توان فرانکل را خم نکرد. او در این باره می‌‏گوید: آنچه انسان را از پاى در می‌‏آورد، رنج‏ها و سرنوشت نامطلوب نیست، بلکه بى معنا شدن زندگى است که مصیبت بار است. معنا تنها در لذت و شادمانى و خوشى نیست، بلکه در رنج و مرگ هم می‌‏توان معنایى یافت.(۵۶)

۵ . مثبت نگرى‏

خوش‌بینى که نشانه سلامت روان است، می‌‏تواند شادى را افزایش دهد. «ما تصمیم می‌‏گیریم که دیگران را چگونه ببینیم. وقتى می‌‏خواهیم کسى را دوست داشته باشیم، می‌‏توانیم بسیار صبور و شکیبا باشیم. وقتى تصمیم می‌‏گیریم که از آدم‏ها برنجیم، بر اشتباهات آنها دقیق می‌‏شویم؛ پس نوع احساسى که درباره دیگران داریم به رفتارهاى آنها بستگى ندارد، بلکه به نگرش خود ما مربوط است. اکثر آدم‏ها بیشرین وقت خود را صرف جست و جوى عیب‏هاى دیگران می‌‏کنند و کمتر به خوبی‌هاى آنها می‌‏پردازند.»(۵۷)

زندگى ما، بازتاب کامل اعتقاداتمان است. باورها و اعتقادات انسان، تعیین کننده کیفیت زندگى او هستند؛ «مثلاً اعتقاد شما این است که پدرها باید فرزندان خود را تشویق کنند و براى آنها هدیه بخرند. هر گاه پدرتان مطابق این اعتقاد شما رفتار نمی‌‏کند، غمگین و افسرده می‌‏شوید و در نتیجه تصمیم می‌‏گیرید که پدرتان را تغییر دهید. اکثر مردم هیچ وقت فکر نمی‌‏کنند که راه حل دیگرى هم وجود دارد. آیا بهتر نیست که به جاى پدر، باورهاى خود را تغییر دهیم؟ بعضی‌ها هرگز توقع ندارند که یک رفتار خاصى را از دیگران ببینند و در نتیجه از آرامش ذهنى بیشترى برخوردارند».(۵۸) پس براى به دست آوردن شادى، باید یاد بگیریم که اندیشه هایمان را کنترل کنیم، چون« آنچه مایه خوش بختى و شادى انسان می‌‏شود، درون اوست، نه عوامل بیرونى». البته این را نیز باید به یاد داشته باشید که: «آنچه شما را آزرده است، نفس حادثه نیست، بلکه تفکرات شما در باره آن حادثه است.»(۵۹)

فکرت را راست کن نیکو نگر

هست آن فکرت شعاع آن گهر(۶۰)

منفى بافان همیشه نیمه خالى لیوان را می‌‏بینند و با عینک بدبینى، به اطراف خود می‌‏نگرند. اشتباهات کوچک را بزرگ می‌‏شمارند، از کاه کوهى می‌‏سازند و زندگى را در کام خود و دیگران تلخ می‌‏کنند. اما مثبت اندیشان، همیشه نیمه پر لیوان را می‌‏بینند و خطاها و لغزش‏هاى دیگران را نادیده می‌‏گیرند و زندگى را نشاط‌‌‌ انگیز می‌‏نمایند. «آندرو متیوس» به مراجعان خود که از افسردگى رنج می‌‏بردند، چنین توصیه می‌‏کرد: «اولین کار براى رهایى از افسردگى و ناراحتى این است: دهانت را هنگامی‌ باز کن که حرفى مثبت و سازنده براى گفتن داشته باشى.»(۶۱)

پرورش حالات روحى مثبت مانند: مهربانى، همدردى، کمک به دیگران و… به سلامت و شادى روحى منجر می‌‏شوند. اعمال و واکنش‌‏هاى ما نتیجه افکار ما هستند. پس اگر افکار مثبت و شاد داشته باشیم، زندگى‏مان شاد خواهد بود.

۶ . در حال زیستن‏

شادى، در گرو زندگى کردن در زمان حال است. متأسفانه بعضى از مردم به دیروز و فردا به صورت افراطى می‌‏نگرند؛ یا حسرت دیروز را می‌‏خورند یا خود را در آرزوهاى دست نیافتنى فردا غرق می‌‏کنند و نشاط و آرامش را از خود سلب می‌‏نمایند. اگر به آینده نگرى و دوراندیشى اهمیت داده شده؛ براى ساختن آینده است، اما نه به قیمت از دست دادن امروز. از طرفى، آینده، مجموعه‌‏اى از امروزهاست. پس به دست آوردن آینده در صورتى است که امروز را ذخیره کنیم. لذا اشتباه است اگر امروز را فداى آینده کنیم که در این صورت، آینده‏اى نیز نخواهد بود، چون مهم‏ترین آفت آینده، از دست دادن اجزاى آن، یعنى امروز است. هر وقت توانستیم از امروز استفاده کنیم، به آینده نیز خواهیم رسید.

پیشوایان دین، همواره بر این نکته مهم تأکید داشته‌‏اند. امام علی(‏علیه السلام) ‏می‌‏فرماید: «گذشته عمر تو رفته است و باقى مانده آن، محل تردید است؛ پس زمانى را که در آن به سر می‌‏برى، براى عمل، غنیمت شمار».(۶۲) در جاى دیگر می‌‏فرماید: «قلبت را از اندوه گذشته آکنده مساز که تو را از آمادگى براى آینده باز می‌‏دارد».(۶۳) و باز فرموده است: «نگرانی‌هاى سال را بر نگرانى امروزت اضافه مکن، براى امروز مشکلات خودش کافى است.»(۶۴)

سعدیا دى رفت و فردا همچنان معلوم نیست‏

در میان این و آن فرصت شمار امروز را

ویکتور هوگو می‌‏گوید: «سراسر عمر ما تلاشى است پیوسته براى دست یافتن به کام یابى و سعادت، در حالى که شاید خوش بختى همین لحظه‏‌اى بود که به آن می‌‏اندیشیم».(۶۵) وقتى به جاى لذت بردن از هر لحظه زندگى، آن را صرف آماده شدن براى آینده می‌‏کنیم، در واقع شادمانى خود را به تعویق می‌‏اندازیم. ما توانایى خویش را براى تجربه کردن و لذت بردن از زمان حال از دست می‌‏دهیم. پس وقتى فرصت شادمانى داریم، آن را از دست می‌‏دهیم.(۶۶)

صائب تبریزى می‌‏گوید:

حالِ ما را غم آینده مشوّش نکند

در بهاران، نبود فکر زمستان ما را

در روایات اسلامی‌، از «امروز»، به عنوان غنیمت و فرصت یاد شده که دقیقاً همان چیزى است که از سوى کارشناسان امور تعلیم و تربیت و روان شناسان، در جهان امروز مطرح شده است.

۷ . تبسم و خنده‏

یکى از اسباب مسرت و شادى، تبسم و لبخند می‌‏باشد. این موضوع از نظر علمی‌ نیز ثابت شده است. متخصصان می‌‏گویند: در یک قهقهه، شانه‏‌ها، گلو، گردن و دیافراگم تکان می‌‏خورند، به طورى که عضلات بعضى افراد که عادت به خنده درست و حسابى ندارند، دچار گرفتگى می‌‏شود، قلب تندتر می‌‏زند، فشار خون بالا می‌‏رود و سطح اکسیژن خون افزایش می‌‏یابد؛ همچنان که تعداد دفعات تنفس بیشتر می‌‏شود. احتمالاً مهم‏تر از همه، اندورفین، داروى مغزى، ترشح می‌‏شود که نه فقط در انسان احساس سرخوشى به وجود می‌‏آورد، بلکه از نظر بسیارى از پزشکان، یکى از بهترین داروهاى طبیعى است.(۶۷)

هر کس در روابط اجتماعى خود با دیگران، به کار کرد خنده و اهمیت آن در ایجاد شادى پى برده است. پیشوایان دین به خصوص پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه و آله و سلم) ‏خنده رو بودند. در روایتى آمده است: رسول خدا(صلى الله علیه و آله‏ و سلم) هنگام سخن گفتن تبسم می‌‏کرد.(۶۸) البته خندیدن باید به گونه‌‏اى باشد که شخصیت انسان آسیب نبیند و با وقار و متانت در تضاد نباشد. در این صورت، خنده، به موقع و متعادل خواهد بود. امام علی(‏علیه السلام) ‏در توصیف پرهیزگاران می‌‏فرماید: «اگر بخندد، صدایش به قهقهه (خنده صدادار) بلند نمی‌‏شود.»(۶۹)

۸ . شوخى‏

با مزاح و شوخى، خاطرات غم‏انگیز فراموش می‌‏شود و طراوت و شادى جایگزین آن می‌‏شود. اغلب اتفاقات و حوادث ناراحت کننده زندگى را می‌‏توان با روح شوخى و بذله‌گویى به امورى خوشایند و قابل تحمل تبدیل کرد. بر این اساس، اسلام شوخى و بذله گویى را به منظور به دست آوردن نشاط روحى تجویز کرده و براى زدودن کسالت و ملالت، در چهارچوب نظم اخلاقى، مطلوب شمرده است. پیامبر اکرم‏(صلى الله علیه و آله و سلم) ‏یکى از صفات مؤمن را شوخ طبعى و زنده دل بودن دانسته‌‏اند.(۷۰) امام صادق(علیه السلام) ‏به یکى از یارانش فرمود: «شوخى شما اصحاب با یکدیگر چه مقدار است؟ گفت: کم است. حضرت فرمود: این گونه نباشید، به درستى که شوخ طبعى از حُسن خلق است. شما بدین وسیله برادرتان را شاد می‌‏کنید؛ همان گونه که رسول خدا‏(صلى الله علیه و آله و سلم) اهل شوخى و مزاح بودند تا سرور و شادى را در قلب اصحاب ایجاد کنند.»(۷۱)

البته از نظر اسلام، شوخى باید معقول و منطقى باشد و از حد اعتدال خارج شود. روایاتى که از شوخى کردن نهى کرده‏اند، ناظر به مواردى است که اصول اخلاقى در آن رعایت نشده باشد. امام علی(‏علیه السلام) ‏می‌‏فرماید: «کسى که زیاد مزاح کند، شکوه و وقار او کم می‌‏شود.»(۷۲)

۹ . خودآرایى‏

آراستگى ظاهرى، جذابیت به همراه دارد، ناخواسته توجه دیگران را به سوى انسان جلب می‌‏کند و ارتباط صمیمانه‌‏اى را ایجاد می‌‏نماید که در پرتو آن، شادمانه زیستن پرورش خواهد یافت.

۱۰ . بوى خوش‏

یکى از عوامل نشاط آور، استفاده از بوى خوش است. انسان با استشمام بوى خوش، نیرویى تازه می‌‏گیرد و به وجد می‌‏آید. عطر زدن از سنت‏‌هاى پسندیده‌‏اى است که اسلام بر آن تأکید کرده است. امام صادق(علیه السلام) ‏می‌‏فرماید: «رسول خدا‏(صلى الله علیه و آله و سلم) ‏براى بوى خوش، بیشتر از خوراکش خرج می‌‏کرد.»(۷۳)

۱۱ . پوشیدن لباس‏هاى روشن‏

امروزه این نظریه روان شناسان به اثبات رسیده است که رنگ‏ها می‌‏توانند بیانگر خلق و خو و احساسات و حالات درونى انسان باشند.(۷۴) بر این اساس، براى هر رنگى ویژگى و خواصى ذکر شده است. بدون تردید رنگ روشن مثل سفید و یا سبز، مفرح و بهجت‌آور است. از این رو پزشکان و جراحان در اتاق‏هاى عمل، از این رنگ استفاده می‌‏کنند تا امید به زندگى را در دل بیماران خود ایجاد نمایند. معمولاً در جشن‏ها و عروسی‌ها از لباس سفید استفاده می‌‏کنند که پیام آور شادى، نشاط، عشق و محبت است. اسلام به پوشیدن لباس‏هاى روشن، به ویژه سفید توجه زیادى مبذول داشته است. امام باقر(علیه السلام‏) می‌‏فرماید: «هیچ لباسى بهتر از لباس سفید نیست».(۷۵) از سوى دیگر، استفاده از لباس سیاه که غم‌‏انگیز می‌‏باشد، مکروه اعلام شده است. امام علی(‏علیه السلام) ‏می‌‏فرماید: «لباس سیاه نپوشید که لباس فرعون است.(۷۶) (البته چادر، عمامه و لباس سیاه براى عزاداری‌‏ها استثنا شده است و چه بسا گاهى اوقات موجب وقار و نشاط زنان در جامعه ما باشد).

۱۲ . ورزش‏

تحرک جسمی‌ و فکرى در زندگى ماشینى امروز، در تعادل روحى انسان بسیار مؤثر است. به تجربه ثابت شده که پس از انجام حرکات ورزشى، سرخوشى و طراوتى به آدمی‌ دست می‌‏دهد که شاید تا آخر روز اثرش باقى باشد. ضمن این که بر رفتارهاى تحصیلى و شغلى نیز اثر می‌‏گذارد.

۱۳ . تغذیه مناسب‏

پژوهش‏ها نشان داده‌‏اند که صبحانه مناسب و حاوى مختصرى مواد قندى، سهم به سزایى در شادى روزانه دارد. همچنین برخى پروتئین‏هاى موجود در گوشت و سبوس غلات و ویتامین‏هاى «ب»، نقش مؤثرى در شادى بخشى و پیشگیرى از افسردگى دارد. نقش سبزیجات و میوه‏ها، به ویژه سیب، پرتقال، زیتون و شیر در افزایش نشاط، غیر قابل انکار است.(۷۷)

۱۴ . مسافرت‏

سیر و سفر و تغییر محیط و جابه جایى، زندگى را از یک نواختى ملال آور خارج می‌‏کند و نشاط و شادکامی‌ را به ارمغان می‌‏آورد. در شعرى که به امام علی(‏علیه السلام) ‏نسبت داده شده، آمده است: براى رسیدن به ترقى و تعالى، از وطن‏هاى خود دور شوید و مسافرت کنید که در سفر پنج فایده است: تفریح و انبساط روح؛ تحصیل درآمد و تأمین معاش؛ فرار گرفتن علم و تجربه؛ یادگیرى آداب زندگى و آشنایى با افراد فاضل.(۷۸)

۱۵ . رویکرد به ادبیات و شعر

شعر و شادى، هر دو منشأ درونى دارند و بین آنها رابطه مستقیم برقرار است. از این رو هر گاه انسان بخواهد احساسات و عواطف خود را بروز دهد، از شعر استفاده می‌‏کند. وقتى کسى غمگین می‌‏شود، اقدام به آواز خوانى می‌‏کند. اگر علتش را جویا شوید، می‌‏گوید: دلم گرفته است و می‌‏خواهم غم‏هایم را فراموش کنم.

۱۶ . اعتماد به نفس‏

یکى از اسباب شادى، اطمینان به خود و تجربه آن در عمل است. خانم الیزابت هارلوک، روان شناس معاصر «سه میم» را عوامل اصلى شادى می‌‏داند: ۱ – محبوبیت؛ ۲ – مقبولیت؛ ۳ – موفقیت.(۷۹) این «سه» وقتى حاصل می‌‏شود که انسان به خود اعتماد داشته باشد.

تکنیک‏هاى تقویت اعتماد به نفس و کسب شادى‏

۱ . خود را سرزنش نکنید: سرزنش و سرکوفت زدن به خود، نشاط و شادمانى را از شما سلب می‌‏کند، زیرا نسبت‏هاى ناروا به خود دادن، در ضمیر ناخودآگاه باقى می‌‏ماند و از ضمیر ناخودآگاه پیام‏هاى منفى به ذهن مخابره می‌‏شود و در این شرایط احساس می‌‏کنید که توان انجام کارى را ندارید. البته این گفته بدان معنا نیست که اشتباهات را نادیده بگیرید، بلکه نشان می‌‏دهد که راجع به نقاط ضعف و قدرت، باید قضاوت منصفانه داشت.

۲ . خود را تشویق کنید: انتظار نداشته باشید که دیگران از شما تعریف کرده و یا شما را تشویق کنند. چه بسا بى توجهى یا حسادت و نظایر آن باعث می‌‏شود که دیگران کمتر شما را تشویق کنند، ولى خودتان را هر چند وقت یک بار تحسین کنید و پاداش بدهید. این امر، وجودتان را از شور و شوق و شادمانى لبریز می‌‏کند.

۳ . بر نقاط قوت خود پافشارى کنید: بالیدن به توانایی‌هاى خود، برچسب منفى به خود نزدن و برجسته کردن امتیازات، احساس رضایت و خرسندى به شما خواهد داد. پس با هر نوع تفکر منفى برخورد کنید تا غم و غصه شما را فرا نگیرد.

۴ . محدودیت‏ها و کمبودهاى خود را بپذیرید و با آنها کنار بیایید، از مشکلات نهراسید و به شکست‏ها نیندیشید، بلکه به موفقیت‏ها فکر کنید و بدانید فقط شما نیستید که داراى این مشکل هستید. از این طریق، جرئت پیشروى و مسئولیت پذیرى پیدا می‌‏کنید و شادى بر زندگى‏تان حاکم خواهد شد.

۱۷ . حضور در جمع افراد شاد

بعضى از محققان، برقرارى ارتباط با خویشاوندان و تشکیل اجتماعات خانوادگى و محافل دوستانه و صمیمی‌ و بحث و گفت و گو با آنان را در ایجاد شور و نشاط درونى مؤثر می‌‏دانند. همچنان که آدم عبوس و غمگین، دیگران را اندوهگین می‌‏کند، انسان متبسم و خنده رو نیز دیگران را به شادى وا می‌‏دارد.

۱۸ . خوش سخنى‏

در همه زیبایی‌ها، سخن زیبا از جایگاه خاصى برخوردار است، زیرا از یک طرف، سخن زیبا شادى ساز است و از طرفى دیگر، سایر زیبایی‌‏هاى عالم به وسیله سخن بیان می‌‏شود. سخن و کلام، هم در کمال و شادى انسان مؤثر است و هم در سقوط و غم و اندوه وى اثر دارد و این، بستگى به انتخاب کلمات و طرز اداى آن دارد. مسائلى که در این باره باید مورد توجه قرار گیرد تا سخن زیبا تأثیر خود را در شاد زیستن حفظ کند، عبارت اند از:

۱ . سخن، گزنده و نیش دار نباشد؛

۲ . همراه با ادب اسلامی باشد؛

۳ . با تبسم همراه گردد؛

۴ . آهنگ متنوع داشته باشد؛

۵ . با گرمی و صمیمیت درونی همراه باشد.

پی‌نوشت‌ها

۱) فرهنگ فارسی عمید، واژه شاد و شادی.

۲) ابوالفضل طریقه دار، شرع و شادی، ص ۲۴؛

۳) مقالات فلسفی، ج ۲، ص ۶۶؛

۴) نشریه پیوند، ش ۲۹۷، ص ۳۳؛

۵) مایکل آیزنک، روان شناسی شادی، ترجمه خشایار بیگی و مهرداد فیروز بخت، ص ۱۲؛

۶) روزنامه انتخاب، ۷ آذر ۷۹، ص ۸؛

۷) خسرو امیر حسینی، مهارت های شاد زیستن، ص ۶۲ و ۶۳؛

۸) امدادهای غیبی، ص ۵۶ و ۵۷؛

۹) همان.

۱۰) توبه (۹) آیه ۸۲؛

۱۱) تفسیر نمونه، ج ۸، ص ۶۳ و ۶۴؛

۱۲) قصص (۲۸) آیه ۷۶؛

۱۳) غررالحکم و دررالکلم، ج ۱، ص ۲۷۲؛

۱۴) نهج البلاغه، قصار ۳۳۳؛

۱۵) مرتضی مطهری، سیری در سیره نبوی، ص ۲۳۹ – ۲۴۰؛

۱۶) بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۳۲۱؛

۱۷) همان.

۱۸) غررالحکم و دررالکلم، ج ۴، ص ۱۳۶؛

۱۹) بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۵۲؛

۲۰) محمود اکبری، غم و شادی، ص ۳۸؛

۲۱) نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه ۱۶۶؛

۲۲) بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۷۴؛

۲۳) اصول کافی، ج ۲، ص ۲۰۶؛

۲۴) وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۵۶۹؛

۲۵) بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۸۶؛

۲۶) میزان الحکمه، ج ۳، ص ۴۶۳؛

۲۷) بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۳۷۴؛

۲۸) زخرف (۴۳) آیه ۴۷؛

۲۹) میزان الحکمه، ج ۷، ص ۱۴۹؛

۳۰) هود (۱۱) آیه ۱۰؛

۳۱) خنده های بلند، ص ۲۳؛

۳۲) غررالحکم و دررالکلم، ج ۲، ص ۱۱۳؛

۳۳) خسرو امیر حسینی، همان، ص ۷۱؛

۳۴) همان، ص ۷۲؛

۳۵) روزنامه جمهوری اسلامی، ۵ / ۷ / ۷۲؛

۳۶) نهج البلاغه، قصار ۱۸۸؛

۳۷) خسرو امیر حسینی، همان، ص ۱۵۶؛

۳۸) کشف الغمه، ج ۱، ص ۳۶۳؛

۳۹) وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۱۲؛

۴۰) لئالی الاخبار، ج ۲، ص ۲۰۹؛

۴۱) نشریه پیوند، ش ۲۹۲، ص ۳۴؛

۴۲) کافی، ج ۶، ص ۴۹؛

۴۳) کنز العمال، حدیث ۶۰۰۹؛

۴۴) مهدی بهادری نژاد، شادی و زندگی، ص ۲۶؛

۴۵) همان.

۴۶) همان.

۴۷) ر.ک: مایکل آیزنک، همان، ص ۵۳ – ۵۶ و ابوالفضل طریقه دار، همان، ص ۳۵؛

۴۸) مایکل آیزنک، همان، ص ۱۵۸ – ۱۵۹؛

۴۹) وین دایر، عظمت خود را در یابید، ترجمه محمد رضا آل یاسین، ص ۴۶؛

۵۰) باربارا آنجلیس، لحظه های ناب زندگی، ترجمه شهرزاد لولاچی، ص ۱۹؛

۵۱) مجله حدیث زندگی، ش ۹، ص ۴۵؛

۵۲) بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۱۵۹؛

۵۳) همان، ج ۶۶، ص ۳۴۲؛

۵۴) نهج الفصاحه، حدیث ۲۹۴۱؛

۵۵) بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۲۰۱؛

۵۶) ویکتور فرانکل، انسان در جست و جوی معنی، ترجمه دکتر نهضت صالحیان و مهین میلانی، ص ۲۲۵؛

۵۷) اندرو متیوس، آخرین راز شاد زیستن، ترجمه وحید افضلی راد، ص ۹۶؛

۵۸) همان، ص ۶۲؛

۵۹) همان، ص ۱۶۴؛

۶۰) مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت ۸۶۰؛

۶۱) آندرو متیوس، ص ۸۳؛

۶۲) میزان الحکمه، ج ۸، ص ۴۰۳۶؛

۶۳) غررالحکم و دررالکلم، ج ۶، ص ۳۴۵؛

۶۴) همان، ص ۳۲۹؛

۶۵) ابوالفضل طریقه دار، همان، ص ۳۶؛

۶۶) بارباراد آنجلیس، همان، ص ۹؛

۶۷) روزنامه ایران، ۸ آبان ۱۳۷۹، ص ۱؛

۶۸) مکارم الاخلاق، ج ۱، ص ۲۰؛

۶۹) نهج البلاغه، خطبه ۱۸۴؛

۷۰) بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۱۵۳؛

۷۱) اصول کافی، ج ۲، ص ۶۶۳؛

۷۲) غررالحکم و دررالکلم، ج ۴، ص ۵۹۱؛

۷۳) وسائل الشیعه، ج ۱، ص ۴۴۳؛

۷۴) خسرو امیر حسینی، همان، ص ۱۷۹؛

۷۵) بحارالانوار، ج ۷۸، ص ۳۳۰؛

۷۶) همان، ج ۸۳، ص ۲۴۸؛

۷۷) مجله حدیث زندگی، همان، ص ۴۶؛

۷۸) مستدرک الوسائل، ج ۲، ص ۲۲؛

۷۹) مجله حدیث زندگی، همان، ص ۴۵

منبع: معارف اسلامی؛ شماره ۶۰

آسیب‌شناسى جوانى

بحث آفت شناسى یا آسیب شناسى جوان، بحث بسیار مهمى است. حتى از سرمایه شناسى و اصل سرمایه ـ که همان جوانى باشد ـ کم تر نیست؛ چرا که اگر قدر «نعمت» جوانى را ندانیم و خوب از آن استفاده نکنیم، تبدیل به «نقمت» مى شود.(۱)

هم وطن جوان من، به خوبى مى داند که ما به عنوان یک انسان در طول زندگى مان همواره در معرض آسیبها و آفتهاى فراوانى قرار داریم. باید بسیار مواظب باشیم تا زندگى سعادتمندانه ى خود را تبدیل به زندگى شقاوتمندانه نکنیم و از مدت عمر و دوران جوانى به شکل خوبى بهره بگیریم. عموم انسانها در هر سن و سالى که باشند، همیشه در معرض آفتها و آسیبها قرار دارند؛ اما جوان، شدت آسیب پذیرى اش بیشتر است. اینکه انسان، عالم و آدم را دشمن خود بداند و همه ى حوادث را بدبینانه تحلیل کند، عاقلانه نیست؛ اما از سوى دیگر، غفلت در زمینه ى شناخت آسیبها و دشمنى ها نیز زیان بار است.

دنیا گذرگاه عجیبى است و ما که ناخواسته در این دنیا حضور پیدا کرده ایم، خوب است بدانیم که نه آمدنمان به این جهان، دست خودمان بوده است و نه رفتنمان. پیدایش ما در این دنیا ـ که گذرگاهى بین هستى جاودانه و نیستى جاودانه است ـ بیرون از دایره ى انتخاب و اختیار ما بوده است. مدت عمر ما در این دنیا، بر اساس فلسفه ى آفرینش، براى پیمودن مسیر کمال و یافتن ارتقاى روحى و سعادت همیشگى بوده است؛ البته اگر بدانیم که چگونه باید از گذرگاه سخت عبور کنیم، تا پیمودن راه، همراه با سلامتى و سعادتمندى باشد.

باید آگاه باشیم که آفتهاى گوناگون و تیرهاى بلا از هر سو ما را نشانه گرفته اند. عجیب دنیایى است! در این دنیاى زیبا و رنگارنگ و دل فریب، همه چیز به هم آمیخته است: خوشى و بدى، زشتى و زیبایى، سلامت و بیمارى، ارزش و ضدارزش، انسانیت و ضد انسانیت، معنویت و مادیت، حلال و حرام، حق و باطل، حیات و مرگ، دنیا و آخرت، و…

خلاصه! دنیا معجونى است از ارزشها و ضد ارزشها. خیلى باید حواسمان جمع باشد که در این بازار آشفته، گول نخوریم و دست خالى از این دنیا نرویم! همه ى ما در این دنیا مشغول تجارت و داد و ستد هستیم. چه خوب است مواظب باشیم که چه مى دهیم و چه مى گیریم! چه به دست مى آوریم و چه چیزى را از دست مى دهیم! آیا در آخر کار، سود مى کنیم یا زیان مى بینیم! و بالاخره در پایان کار، در پایان دوره ى جوانى و یا در هنگام خروج از این معرکه ى دنیا چه چیزى دستمان را مى گیرد و در ازاى آن، چه چیزى را از دست مى دهیم و چه چیزى دریافت مى کنیم؟ آیا این دو با هم برابرى مى کنند؟ در پایان، چه چیزى گریبانگیر ما خواهد شد؟ بهتر است خوب حواسمان را جمع کنیم که: جوانى مى دهیم و چه مى گیریم؟ پس توجه داشته باشیم که همه چیز توى این دنیا به هم پیچیده است.(۲)

مهم ترین دوران زندگى

دوران جوانى، درخشان ترین دوران زندگى هر انسانى است و این دوران آفتهاى خاص خودش را دارد که بسیار هم ویران کننده اند. و بازتابها و آثار آنها بسیار گسترده تر و درهم کوبنده تر از دوره هاى بعدى است. بنابراین، جوان، لازم است توجه بیشترى به این مسئله بکند و ملاحظات زیادى را در زندگى مد نظر داشته باشد.

امیر مومنان على(علیه السلام) خطاب به جوان، تعبیرات مهم و ظریفى دارند که بسیار اهمیت دارد. ایشان دور ى جوانى و موقعیت جوان را در نامه ى سى و یکم «نهج البلاغه» که خطاب به فرزندشان نوشته اند، با سه جمله توصیف مى کنند:

۱- در تیررس حوادث و گرفتاریها هستى!

۲- هدف بیمارها و امراض گوناگون واقع مى شوى!

۳-(عزیزم!) در معرض آسیبها و آماج بلاها قرار مى گیرى!»(۳)

هرسه تعبیر مى خواهد موقعیت جوان را نسبت به ان آفتها و آسیبها ـ که براى هر انسانى ممکن است پدید آید ـ حساس کند و او را به فکر وادارد و به چاره اندیشى بکشاند، تا اینکه جوان توجه داشته باشد و ساده از آن نگذرد و با مسائل و حوادث و رویدادهاى زندگى، عادى و سطحى برخورد ننماید.

پرهیز از بى خیالى

جوان عزیز، بهتر است بى خیال نباشد و روى کارها و انتخابها و تصمیمات خود، خوب فکر کند و عادى یا مسائل، برخورد نکند و از این مطلب که او همواره در زندگى در معرض تهدیدها و آسیبهایى است که سرمایه او را به باد مى دهند، غافل نباشد؛ زیرا اگر غافل و بى خیال و یا خیلى خوش خیال بود، آسیبها او را احاطه خواهند کرد و او درهم خواهد شکست و سقوط او قریب الوقوع خواهدبود.

چرایى گرفتاریها

فلسفه بلاها و گرفتاریها در زندگى، آزمایش انسان است و اگر انسان آمادگى لازم را در خود براى مقابله و استقامت و تحمل آنها به وجود آورد در زندگى سرافراز، پیروز و سعادتمند خواهد گشت و سختیها و دشواریها، نردبان ترقى و تکامل شده، موجب تعامل روح او خواهد شد؛ چرا که با اندیشه و بینش صحیح و محاسبه و تدبیر در کار، راه مقابله با آن را خواهد آموخت و بهترین دوست و محبوب خود را انتخاب خواهد کرد.

در عرصه اجتماع و زندگى، بیشترین موفقیت بزرگان و دانشمندان در گرو شناخت آفتها و محل آسیبها بوده که توانسته اند راه مقابله با سختیها و دشواریها را به دست آورند و همواره در آزمایشهاى سخت زندگى، سربلند و پیروز گردند. بنابراین بهتر است جوان در زندگى، خوب حواسش را جمع کند، هوشیار باشد و قدر عافیت و سلامت را بداند.

سلامت جسم و روان

براى ما، هم سلامت جسم اهمیت دارد و هم سلامت روح و روان. اهمیت دارد که بدانیم همان طور که سلامت جسمى انسان، همواره ممکن است در معرض خطر بیماریهاى آسیب زا قرار گیرد، روح و روان ما نیز در معرض آسیبها و آفتهاى روانى فراوانى است.

عاقلانه است که راه پیشگیرى از بیماریها و مقابله با آنها یاد گرفته شود تا بتوان در صورت مشاهده ى کوچک ترین علایم بیمارى، با آن به مقابله برخاست تا بلکه صدمه و آسیب، به حداقل برسد. همچنان که خداوند متعال در بدن انسان، این امکان را قرار داده است و بدن انسان، خود به خود، یک سیستم مقابله یا مکانسیم دفاعى دارد و طورى طراحى گردیده و عناصرى در آن تعبیه شده است که به محض ورود کوچک ترین میکروب موذى و یا هر عامل محرک خارجى، بلافاصله از خود، عکس العمل نشان داده، به دفاع بر مى خیزد.

گاهى براى مقابله با ویروسهاى قوى باید توان مقابله را بالا برد. لذا با تزریق واکسنها(میکروبهاى ضعیف شده)، بدن ما بر اثر تمرین مقابله با آفتها و آسیبها کم کم مقاوم مى شود و با بیماریها و ویروسهاى قوى هم به مقابله برمى خیزد و سلامت دستگاههاى مختلف بدن را تأمین مى کند.

توصیه هاى پزشکى

براى برخوردارى از سلامت جسمى باید به توصیه هاى پزشکى عمل کرد و دستورهاى پزشکان را براى پیشگیرى از بیماریها و آسیبهاى جسمى به کار بست.

توصیه ها پزشکى به ما مى گویند که از وسایل آلوده به میکروب، استفاده نکنید، در فضاى آلوده به میکروب، وارد نشوید، مواظب باشید که مبادا در محیطهاى آلوده به میکروب، رفت و آمد داشته باشید، مواظب دستتان باشید که آلوده به میکروب نباشد و در آخر، مراقب باشید که چشم، گوش، دهان، شکم و سایر اعضا و جوارح شما آلوده به میکروب نشوند؛ چرا که نفوذ میکروب در بدن شما همان، و بیمارى و آسیب پذیرى شما همان!

توصیه هاى طبیب روان

بیماریهاى روحى هم همین طورند. بنابراین براى سلامت روح باید به توصیه هاى طبیب روح(مثلا عالم اخلاق یا روانشناس مسلمان)، گوش فراداد و گفته ها و سفارشهاى آنان را با کمال دقت، رعایت کرد.

طبیب روحى، توصیه هایى براى پیشگیرى و جلوگیرى از آسیبهاى روانى دارد که اگر آنها را مراعات کنیم از نظر روحیه و روان، سالم و متعادل خواهیم بود.

طبیبان روحى، به ما سفارش کرده اند که در مکانها و فضاهاى آلوده به ویروس گناه، رفت و آمد نکنیم، در مکانهایى که گناه انجام مى گیرد، توقف ننمایم و با افراد آلوده فکر، آلوده زبان و آلوده دامن، مجالست نداشته باشیم. گفته اند که مواظب باشید زبان شما آلوده به فحش و غیبت و دروغ نشود، چشم شما آلوده به نظر بازى به نامحرم و حرام نشود، گوش شما صداى حرام نشنود، دست شما به طرف ناپاکیها دراز نگردد، شکم شما آلوده ى به حرام نشود و خلاصه سایر اعضا و جوارح شما در معرض گناه قرار نگیرد که آفت و آسیب، آن را فراخواهد گرفت.

اگر بخواهیم فکر ما، ذهن ما و تخیل ما به دنبال گناه نرود و آلوده به ویروس گناه نشود، باید خودمان را کنترل کنیم و با احتیاط در زندگى قدم برداریم و مواظب آفتهایى که همواره ما را تهدید مى کنند، باشم و آنها را بشناسیم.

زندگى و دنیاى بدون مشکل

اصولاً ورود به این دنیا و زندگى، بدون مشکل نمى شود. اگر کسى دنیا را بشناسد و بداند که این دنیا جاى بلا و آزمایش است، خود به خود، خودش را آماده مى کند که با مشکلات و دشواریهاى آن، دست و پنجه نرم کند و با آن مقابله کند تا موفق شود؛ ولى اگر خوش خیال باشد و بى احتیاطى کند و تصور کند که آسیب ناپذیر است و هیچ چیزى او را تهدید نمى کند و همه چیز به خوبى و خوشى پیش مى رود و همه چیز در زندگى مطابق با برنامه جلو مى رود و در کنار او دشمنى وجود ندارد و عوامل آسیب زننده اى در کار نیست و توجهى به عوامل تهدید کننده نداشته باشد، در زندگى به جاى موفقیت و پیروزى، شکست نصیبش مى شود.

شناخت محیط زندگى

دنیا عرصه ى آزمایش است و براى رشد و کمال انسان، آفریده شده است. انسان نیز باید خودش را آماده کند تا در زندگى و در مقابله با آفتها پیروز شود.

ما در محیطى پر از آفات زندگى مى کنیم و دورتادور ما پر از آسیب زاست. عاقلانه است که ما پدیده اى را به عنوان دشمن، باور کنیم. باور کنیم که در معرض حمله ى دشمن هستیم. امیر المؤمنین(علیه السلام) مى فرماید:

«من نام لم ینم عنه؛(۴) کسى که خوابید(و خودش خیال بود) بداند که دشمن او نخوابیده است(و از او غافل نیست)».

با آنکه «بدبینى» هم به اندازه ى «خوش خیالى» بد است، اما باید دانست که کسانى هستند که دائم براى ما نقشه طراحى مى کنند و همیشه بیدارند. ما بى خیال نباشیم و احتیاط را از دست ندهیم. بى احتیاطى ما سبب نمى شود که دشمن، دست از سر ما بردارد. ما دشمنهاى دیدنى و نادیدنى متعددى داریم؛ جدید و قدیم، درونى و بیرونى و… که همه همواره آماده هستند که به هر شکل ممکن به ما صدمه بزنند: دشمنان فرهنگ و ارزشهاى ما، دشمنان آب و خاک و استقلال ما، دشمنان دین ما، دشمنان آبادانى و رفاه و پیشرفت ما و… از بیرون و شیطان و نفس وسوسه گر و بدخواه(با سپاهى از: جهل، خشونت، بى نظمى، زیاده خواهى، دروغ، تنبلى، نفاق، بى بند و بارى، خودخواهى، و…) از درون!

زندگى، میدان مین!

باید مواظب بود و با احتیاط، گام برداشت. ما از زمانى که خودمان را مى شناسیم، به این نکته باید توجه داشته باشیم که پیرامون ما مین گذارى شده، دور و بر ما، بالا و پایین ما و خلاصه همه اطراف ما پر از مین است. مینهاى کوچک و بزرگ و تله هاى ریز و درشت و سنگین و سبک. عبور از این میدان مین، آداب و مقررات خاص خودش را دارد. باید آداب و مقررات عبور از مسیر میدان مین را یاد بگیریم. هر کس احتیاط نکند، با مینهاى کوچک و بزرگ، رو به رو مى شود که زیر پایش منفجر مى شوند و در هر لحظه از زمان، به بخشى از وجود او آسیب مى زنند و آن را از بین مى برند: گاهى چشم او را، گاهى گوش او را، گاهى دست یا پاى او را و گاهى شرافت و آبرو و اعتماد به نفس و قدرت ابتکار یا توانایى و استعداد دیگرى از او را از بین مى برند.

باید احتیاط کنیم.(۵) باید نوع مینها را شناسایى کنیم، و ابزار و وسایلى را که خداوند در دسترس ما گذاشته و یا در وجود ما نهاده و باعث خنثى شدن مینها مى شوند، با خود برداریم و خود را به آنها مجهز کنیم و با تجهیزات کامل و اطلاع و آگاهى صحیح، گام برداریم و الا نابود مى شویم.(۶)

با این همه، باید فراموش نکنیم که انسان، در میان چنین فضاى وهم آلود و توطئه آمیزى تنها و بى سلاح، رها نشده است. استعدادهاى که در وجود انسان به دیعه نهاده شده، تواناییهاى جسمى و روحى، قوه ى عقل و تفکر، راهنماییهاى انبیا و پیشوایان معصوم، عواطف انسانى، پیوندهاى معنوى و ارتباطات اجتماعى و… در مجموع، شبکه ى قدرتمندى از پشتیبانى و هدایت را در اطراف انسان شکل داده اند که او را به فرمان خداوند(و البته در مسیر خواست الهى) آگاهى مى بخشند، آموزش مى دهند، مسلح مى سازند، و از معرکه ها سالم و سربلند به در مى برند.(۷)

جوان عاقل، براى هر قدمى که برمى دارد و هر حرکتى که مى کند، مى اندیشد و براى عبور، به علائم طول مسیر خود توجه مى کند و قوانین و مقررات و دستورات را رعایت مى نماید؛ چرا که حتى یک بى احتیاطى ممکن است او را متوقف کند.

آگاهى و تفکر

به مقررات و علائم، خوب توجه کن تا جان سالم از این دنیا به در ببرى. آنجایى که آگاهى ندارى، نباید حرکت کنى! سعى کن آگاهانه حرکت کنى. تعقل و تفکر کن که خود را با حدس و گمان و احتمالات، به آب و آتش نزنى! اگر بخواهى دشمنانت را دسته بندى کنى به دو دسته ى بزرگ تقسیم مى شوند: داخلى و خارجى؛ یعنى یکى از آنها در درون خودت است. حتى دشمن خارجى هم معمولاً به کمک دشمن داخلى نفوذ پیدا مى کند!

بدترین دشمن ما، نفس بدخواه و وسوسه گر ماست؛(۸) همان که در قرآن به عنوان «نفس فرمان دهنده به بدیها» از او یاد شده است.(۹) البته «نفس سرزنشگر» را نباید از خاطر برد که ما را در لغزشگاهها یارى و راهنمایى مى کند و اندرز مى دهد.

نفس بدخواه تو همواره خواسته هایى دارد که باید به او بگویى: «نه، نه!». از ناحیه ى او دائم در خطر هستى! او خواسته هایى دارد و همیشه به خاطر خواسته هایش به ما فشار مى آورد و دائم ما را تحت منگنه قرار مى دهد. فلان چیز را بگو، فلان چیز را بخور، فلان کار را انجام بده، به نفع توست! فلان فیلم را ببین، فلان سى دى را تهیه کن، فلان حرف را بزن و… و دائم ما را به اشباع و ارضاى خواسته هاى نفسانى دل فرا مى خواند، از هر طریقى و به هر شکلى که شده، تا آنجا که در خوردن و خوابیدن، لباس پوشیدن و حرف زدن و نگاه کردن و دل بستن و مهر ورزیدن و… هر کارى که مى خواهیم بکنیم و هر تصمیمى که مى خواهیم بگیرم، دخالت کرده، اوضاع را آشفته مى کند.

اینکه گفته مى شود دائم به خدا پناه ببرید و به یاد خدا باشید، براى همین است. شیطان، یعنى بزرگ ترین دشمن بیرونى ما نیز تنها از طریق همین نفس بدخواه مى تواند بر عقل و جان ما چیره شود و حواس ما را پرت کند تا به نحوى ما را به دام بیندازد و از راه مستقیم به درکند.

بنابراین، زمینه ى خطر و آسیب را باید شناسایى کنیم تا خودمان را کنترل کنیم و آسیب نبینیم! شناخت، خیلى مهم است؛ چرا که مسیر ما به دست افراد خودى اى مین گذارى شده که راه را خوب مى شناسند. باید با انواع و اقسام مینهاى داخلى آشنا شویم تا بتوانیم آنها را خنثى کنیم. باید به احتیاط و دقت با کسانى که کارآزموده تر و با تجربه ترند، حرکت کنیم و از تجربیات آنها استفاده نماییم و بعد، قدم برداریم. باید بدانیم که کجاها پا بگذارم و کجا نگذاریم و از راههاى مشکوک نرویم. با کسانى که به آنها اطمینان نداریم حرکت نکنیم و از غذاها و یا چیزهاى که ناپاک یا آلوده است، استفاده نکنیم. با آگاهى و دقت و تفکر، حرکت کنیم.

پیشنهادها

پیشنهاد من به دوستان جوان، این است که(علاوه بر شناخت دقیق نقطه هاى قوت خود و نیروهاى یارى دهنده و دوستان همراه و راستین خویش):

۱ ـ آفتهاى اصلى این روزگار را بشناسیم، به خصوص آنهایى را که بیشتر متعرض جوان و جوانى مى شوند و فهرستى از آنها را به دست بیاوریم و ابزار مقابله با آنها را بشناسیم.

۲ ـ پس از شناخت، ساز و کارهایى براى پیشگیرى و راههاى مقابله با آنها پیدا کنیم.

۳ ـ اگر علائمى از عوامل آسیب زا را مشاهده کردیم و یا به آن آفتها مبتلا شدیم، هر چه سریع تر براى درمان آن اقدام کنیم تا زود درمان شود؛ چرا که در جوانى، آفتها آسان تر زدوده مى شوند تا در کهنسالى.

۴ ـ راههاى موفقت و تقویت عناصر مثبت در زندگى و در خودمان را بشناسیم و در مسیر سعادت و پیروزى، استوار گام برداریم و هیچ گاه موانع و مشکلات طبیعى زندگى(مثل: بیمارى، خستگى، از دست دادن نزدیکان، ضعف تجربه و آموزش ، فقر، و…) را به حساب «دشمنى» کسى(یا خداوند و تقدیر و روزگار) با خود نگذاریم.

پى ‌نوشت‌ها
 
۱ ـ غررالحکم، ح ۵۳۶۴
۲ ـ نهج البلاغه، خطبه ۲۲۶
۳ ـ نهج البلاغه، نامه ۳۱
۴ ـ مصدریابى شود.
۵ ـ نهج البلاغه، حکمت ۴۱۰
۶ ـ سوره اعراف، آیه ۱۷
۷ ـ پیامبر خدا(ص) به یاران خویش فرمود: آیا مى خواهید شما را چیزهاى راهنمایى کنم که شیطان را به اندازه دور مشرق و مغرب، از شما دور کند؟ گفتند: آرى. فرمود: روزه گرفتن، روى شیطان را سیاه مى کند؛ صدقه کمرش را مى شکند؛ استغفار نمودن، رگ گردنش را مى زند؛ مهرورزى در راه خدا و مشارکت در کارهاى خیر، امید او را ناامید مى کند.(سفینه البحار، ج ۲، ص ۶۴).
۸ ـ سوره ى اعراف، آیه ى ۲۷
۹ ـ غررالحکم، ح ۴۴۲۴
 
منبع: مجله ى حدیث زندگى؛ رضا  فرهادیان