بحران خانواده

نوشته‌ها

خانواده و آسیب‌های روانی موجود در آن

مقدّمه

خانواده، واژه‌ای پرمعناست که وقتی به آن فکر می‌کنیم موجی از احساس و عاطفه را در ما برمی‌انگیزد. خانواده جایگاه آسایش و اطمینان، اولین نهاد اجتماعی و اساس و بنیان هر جامعه است؛ مفهومی که امروزه در کشورهای توسعه یافته می‌رود که فضای اصیل خود را از دست بدهد. به راستی خانواده یعنی چه و آیا وجود آن ضرورت دارد؟

در فرهنگ اسلامی، خانواده به مثابه دژی استوار و نهادی مقدس، بیشترین مسئولیت را در رشد و تحول، تربیت و تعالی و سعادت انسان بر عهده دارد. اساس تشکیل خانواده و ازدواج در نظام الهی رسیدن به آرامش روان و آسایش‌خاطر، پیمودن طریق رشد، نیل به کمال انسانی و تقرّب به ذات حق است.

آکرمن (۱۹۹۰) خانواده را به عنوان واحدی عاطفی ـ اجتماعی، کانون رشد و تکامل، التیام و شفادهنده و نیز مرکز پاتولوژی معرفی نموده است. در خانواده فرد خود را متعلق به مجموعه‌ای می‌داند که مختص اوست. به گفته مینوچین(۱۹۹۵) افراد هویت خود را از طریق خانواده احراز می‌کنند. ازدواج، نخستین سنگ بنای تشکیل خانواده و جامعه است.

نقطه آغاز شکل‌گیری خانواده زمانی است که دو فرد بالغ (یک زن و یک مرد) با هدف تشکیل خانواده به یکدیگر می‌پیوندند. عقد ازدواج نقشی را به وجود می‌آورد که جدا از نقش‌های قبلی است و نقطه بحرانی این انتقال نقش، شروع دوره زناشویی است.

بدون تردید، خانواده‌های لجام گسیخته و متزلزل، جامعه متزلزل را پدید می‌آورند. جامعه‌ای که در آن نشانی از خانواده سالم یافت نشود میزان طلاق روز به روز بالا می‌رود و ازدواج‌های مطلوب و برنامه‌ریزی شده کمتر صورت می‌گیرد. به طور کلی، ریشه بسیاری از کجروی‌های اجتماعی را باید در خانواده جستجو کرد. در نشستی که توسط انجمن اولیاء و مربیان انجام شده بود، در مبحث کودک و خانواده گزارش‌ها و نتایج تحقیقاتی حاکی از آن بود که اگر شاهد لجام‌گسیختگی جوامع هستیم، اگر میزان ارتکاب جرایم روزبه روز افزایش می‌یابد، اگر میزان اختلالات رفتاری و شخصیتی هر روزه بیشتر می‌شود، اگر بیش از ۵۰ درصد تخت‌های بیمارستانی را بیماران اسکیزوفرن اشغال کرده‌اند و اگر از هر چهار ازدواج قریب سه ازدواج به طلاق منجر می‌شود، ریشه تمامی این مسائل را باید در خانواده جستجو کرد.

به راستی آیا خانواده تا این حد مؤثر است؟ مسلم است که جواب مثبت می‌باشد، ولی پرسش اصلی این است که ویژگی یک خانواده سالم چیست؟ چگونه می‌توان از بروز مشکلات در خانواده جلوگیری نمود؟ محققان و روان‌شناسان، به ویژه خانواده درمانگران و مشاوران خانواده، در خصوص خانواده سالم تعاریفی دارند و ویژگی‌هایی را برشمرده‌اند.

به نظر ویرجنیا ستیر (۱۳۷۶) خانواده‌هایی که دارای عملکرد مطلوب هستند مشکلات خود را در زمان بندی‌های خاص حل می‌کنند و از فلج و خشک نمودن فرآیندهای تعاملی در خانواده اجتناب کرده و وقتی اتفاق و مشکلی در خانواده رخ می‌دهد از مچ‌گیری و جستجوی فرد گناهکار خودداری می‌کنند، در حالی که در خانواده‌های مشکل دار وقتی مشکلی رخ می‌دهد آن را به گردن یکدیگر می‌اندازند و در آخر یک نفر که ضعیف‌تر است و نمی‌تواند از خود دفاع کند باید بار همه گناهان و مشکلات را به دوش بکشد. معمولا این فرد است که نشانه‌های بیماری را بروز می‌دهد و برچسب بیماری می‌خورد و به اصطلاح بلاگردان (سپر بلا) خانواده است. خانواده‌های سالم شیوه‌های رفتاری ناموفق در حل مشکلات را رها ساخته و به جستجوی استراتژی‌های نو و خلّاق می‌پردازند، در حالی که خانواده‌های مشکل دار به انکار مشکل می‌پردازند و یا سعی می‌کنند آن را بر اساس منطق روزمرّه و شیوه‌های ناکارآمد و هیجانی حل کنند.

به طور کلی، خانواده‌های سالم از ویژگی‌های زیر برخوردارند:

الف. بهره‌مندی اعضا از آزادی‌های اولیه، به گونه‌ای که قادرند پنج نوع آزادی را درک نمایند:

۱- آزادی تصور کردن؛ ۲- آزادی اندیشه؛ ۳- آزادی احساس کردن؛ ۴- آزادی انتخاب؛ ۵- آزادی خلّاقیت.

ب. در خانواده سالم درخواست‌ها و موضوعات به شکل مبهم و چندپهلو مطرح نمی‌شوند، بلکه به شیوه‌ای واضح بیان می‌گردند.

ج. خصومت و کشمکش میان اعضا در خانواده انکار نمی‌شود، بلکه درباره آن بحث و گفتگو می‌شود.

د. هر فرد قادر به درگیر کردن خود با نظرات دیگران است، هر چند متفاوت و مخالف نظر خود او باشند. فرد امیدها، ترس‌ها و انتظارات خود را از افراد دیگر خانواده مطرح می‌نماید.

هـ. در خانواده سالم طرح نظرات غیرمتعارف مجاز است.

و. هر فرد بین امکانات رفتاری گوناگون قدرت انتخاب داشته و از طریق تجربه می‌آزماید و الگوهای ناموفق و ناپسند را کنار می‌گذارد.

در خانواده‌های سالم نوعی سازماندهی و سلسه مراتب انعطاف‌پذیر در مرزهای بین نسلی (والدین ـ فرزندان) حاکم است، امّا در خانواده‌های مشکل دار اغتشاش در مرزهای بین نسلی توأم با اضمحلال سازماندهی و شکل‌گیری مثلث‌های بیمارگون مشاهده می‌شود. منظور از مثلث بیمارگون این است که دو نفر از اعضای خانواده بر علیه یک نفر متحد می‌شوند؛ برای مثال، مادر و پسر بر علیه پدر متحد می‌شوند و جبهه ائتلافی را به وجود می‌آورند.

ی. در خانواده سالم نظام ارزشی مشترک برقرار است. این نظام ممکن است مذهبی، سیاسی، اقتصادی و یا شامل همه موارد باشد. در این نوع خانواده اعضا مراقب و همدل یکدیگر هستند و به یکدیگر احترام می‌گذارند و همزمان از نظر شخصیتی استقلال خود را حفظ می‌کنند.

ز. در خانواده‌های سالم طیف گسترده‌ای از احساسات مجال بروز می‌یابند؛ مثلا، احساسات محبت‌آمیز همان گونه ابراز می‌گردند که احساسات متعارض و غمگین. در این خانواده‌ها مکانی برای مجادله و مشاجره وجود دارد. مجادله‌ها به سوی پالایش و راه حل سوق داده می‌شوند و هم چون آتش زیر خاکستر باقی نمی‌مانند.

خانواده ناسالم (آسیب‌زا)

خانواده ناسالم، خانواده‌ای است که قادر به تأمین نیازهای تکاملی، حل مشکلات و تعارض‌های خود نبوده و کارکردهایش مختل می‌باشد.

بنابراین، با توجه به چنین مفروضه ای، خانواده آسیب زا یا مسئله دار در اثر ازدواج‌های ناموفق به وجود می‌آید و ازدواج‌های ناسالم نیز توسط افراد ناسالم و مشکل دار شکل می‌گیرد. از آن رو، که افراد مسئله دار همواره مترصد ازدواج با شبیه خود هستند (همسان همسری) فرآیند چندنسلی از خانواده‌های مسئله دار به وجود می‌آیند و این نظام مختل نسل به نسل انتقال می‌یابد. (بوئن، ۱۹۸۹) در این نوع خانواده‌ها سلسله مراتب قدرت هرج و مرج گونه است، به گونه‌ای که یکی از والدین قدرت تام دارد و یا این که والدین افرادی منزوی و کناره گیر بوده و فرزندان کنترل اوضاع را به عهده دارند. در این نظام، مرزها نامشخص و مبهم است، اعضای خانواده استقلال رأی ندارند، تناقض‌ها فراوان دیده می‌شود، ابراز آزادانه احساسات دچار مشکل می‌باشد، الگوی ارتباط هرج و مرج است و بحث و گفتگو به کلی تعطیل می‌باشد. این خانواده‌ها در حل مشکلات با دشواری‌های زیادی مواجه هستند. به طور کلی، این گونه خانواده‌ها دارای اختیار و قدرت بسیار نامشخص، غیرشفاف و نامؤثر هستند و ارتباطات نیز حاکی از نارضایی است. روحیه افراد پایین و به سمت افسردگی گرایش دارد. نظام خانواده بسته و اعضای آن دچار سردی عاطفی و از هم گسستگی می‌باشند. در بعضی از این نوع خانواده‌ها مرزها بسیار خشک و افراد نسبت به یکدیگر بی‌تفاوت می‌باشند یا ممکن است مرزها به هم تنیده باشد. عشق و محبت در این مکان‌ها به صورت مشروط است و حریم شخصی افراد محترم شمرده نمی‌شود، آستانه تحمل بسیار پایین و کشمکش و تنش بسیار بالاست. مشکلات توسط اعضا نادیده انگاشته می‌شود و اعضا در صدد یاری رساندن و یا کمک خواستن از یکدیگر نیستند و به نظر می‌رسد که نشانه‌های مرضی از یک عضو به عضو دیگر منتقل می‌شود. ویژگی‌های این خانواده در یک ترسیم کلی عبارتنداز: اضطراب زیاد، تداخل مرزها، مقرّرات مبهم و پنهان، فقدان آزادی و روابط متقابل دروغین.

ویژگی‌ها و مشخصات خانواده‌های ناسالم

۱. انکار: این قبیل خانواده‌ها مشکل خود را انکار می‌کنند. به همین دلیل، مسائل آنان هیچ گاه حل نمی‌شود.

۲- خلأ صمیمیت: صمیمیت از میان اعضا رخت بربسته است.

۳- نقش‌های بدون انعطاف: اجبار و الزام در این خانواده‌ها سرسام‌آور است. فرزندان حقانیت خود را به خاطر فرزند بودن از دست می‌دهند.

۴- مرزهای نامشخص: همه افراد به جای یکدیگر احساس می‌کنند، تصمیم می‌گیرند، فکر می‌کنند و حتی عمل می‌کنند.

۵- فدا شدن نیازهای فردی: افراد اعضای فراموش شده هستند. نیازهای آنان برآورده نمی‌شود، تقریباً اعضا همیشه خشمگین و افسرده هستند.

۶- ارتباط نادرست: اعضا یا در تقابل با یکدیگر هستند و یا این که با هم توافق کرده‌اند که با یکدیگر مخالفت نکنند (پرخاش یا سکوت).

۷- مرموزسازی: از جمله مواردی که خانواده را به حالت منجمد نگه می‌دارد، مرموز بودن و ریاکار بودن است. در این شرایط، همه اعضا از برخی مسائل آگاه هستند، امّا تظاهر به ندانستن می‌کنند.

۸- فقدان حد و مرز: افراد برای حفظ نظام خانواده از حد و مرز شخصی خود عدول می‌کنند.

حال که با ویژگی‌های خانواده سالم و ناسالم از نظر عملکردی آشنا شدیم، در اینجا لزوم خانواده‌درمانی مطرح می‌شود. افراد در خانواده‌های مشکل دار چه سرنوشتی دارند؟ آیا آن‌ها مقهور طبیعت نابهنجار خود هستند؟ مسلماً خیر. هر فردی می‌تواند برای تغییر تلاش کند و خود را به یک فرد سالم نزدیک سازد.

لزوم خانواده‌درمانی

افراد در خانواده‌های مشکل دار چه سرنوشتی دارند؟ آیا آن‌ها مقهور طبیعت نابهنجار خود هستند؟ مسلماً هر فردی می‌تواند برای تغییر به سمت مثبت تلاش کند و خود را به یک فرد سالم و کامل نزدیک کند. امّا این کار با مشورت یک مشاور و خانواده درمانگر با سهولت بیشتری انجام می‌شود. در مواردی که خانواده‌ها از نشانه‌های نابهنجار زیادی برخوردارند، اصلاح و تغییر به سمت کمال جز با مشورت یک مشاور امکان‌پذیر نیست. دامنه فعالیت مشاوران خانوادگی گسترده است. آن‌ها از راه‌های گوناگونی به رشد خانواده‌ها کمک می‌کنند که عبارتند از:

۱- ساده‌سازی رشد

مصاحبه و مشاوره با اعضای خانواده باعث تقلیل مقاومت‌ها و موانعی می‌شود که بر سر رشد طبیعی اعضای خانواده قرار دارد. وقتی اعضای خانواده با مسیر رشد افراد آشنا شدند و نحوه برخورد صحیح را فرا گرفتند، دانسته‌های خود را به کار خواهند گرفت و خانواده‌ای پربارتر خواهند داشت.

۲- کمک به برخورد مناسب با بحران‌های خانوادگی

هر خانواده در طول تاریخ خود، گاهی دچار بحران می‌شود. این بحران ممکن است ناشی از شرایط اجتماعی، وضعیت اقتصادی، بیماری‌ها و حوادث غیرمنتظره باشد. در این صورت، خانواده با احساسات متضاد و گاهی مخالف مواجه می‌گردد که عملا توان برخورد با آن را ندارد. گاهی بحران در اثر وجود کودک عقب مانده یا ناسازگار ایجاد می‌گردد، و گاهی مرگ یا جدایی همسر سبب بحران در خانواده می‌گردد. در چنین مواردی مشاوره خانوادگی می‌تواند به بررسی امکانات و نحوه برخورد با مشکل کمک کند.

۳- آموزش به کودکان و نوجوانان

بسیاری از خانواده‌ها نحوه صحیح برخورد با کودکان و نوجوانان را نمی‌دانند و برخورد غیرمنطقی و گاه خصمانه با فرزندان خواهند داشت. مشاور خانواده می‌تواند به تصحیح این روابط کمک کند.

۴- بهبود ارتباطات در درون خانواده

بعضی از همسران رابطه خوبی با یکدیگر ندارند. آن‌ها به علایق، خواسته‌ها و نیازهای همدیگر توجهی نمی‌کنند. با این که آن‌ها از نظر قانونی با یکدیگر زندگی می‌کنند ولی از نظر روانی، از یکدیگر گسسته‌اند و اصطلاحاً «طلاق روانی» در بین آن‌ها جریان دارد. مشاور در چنین حالتی می‌تواند آنان را به داشتن رابطه‌ای باز توأم با احترام تشویق نماید، شبکه ارتباطات غلط را تصحیح نماید و آنان را در جهت مثبت و سازنده هدایت نماید.

۵- کمک به تشکیل خانواده و جلوگیری از به هم پاشیدن آن

از جلسات مشاوره خانوادگی می‌توان برای تدارک ازدواج استفاده کرد و به افراد برای شناخت و آشنایی بیشتر با یکدیگر کمک نمود. همچنین می‌توان از به هم پاشیدن خانواده جلوگیری نمود. بسیاری از جدایی‌ها در اثر نبودن یک مجرای ارتباطی صحیح و وجود روابط غلط و پیچیده‌ای است که در شبکه و نظام خانواده وجود دارد و مشاور خانواده می‌تواند به خانواده‌ها کمک کند تا کانال ارتباطی روشن و رابطه‌ای باز و نظامی کارساز داشته باشند.

عواملی که ذکر گردیدند، لزوم خانواده‌درمانی را مطرح می‌سازند، امّا یک درمانگر چگونه تشخیص می‌دهد که یک خانواده نیاز به مشاوره دارد و مشاوره با خانواده سودمندتر از مشاوره تک تک اعضا است؟ گرچه خانواده‌ها مشکلات خود را در قالب مشکل یکی از اعضا و غالباً کودکان و نوجوانان بیان می‌کنند، ولی مشکل را باید در ساخت خانواده و نظام آن و در شبکه ارتباطات خانوادگی جستجو کرد. خانواده‌هایی که مشکل دارند، دارای شبکه ارتباطی مناسبی نیستند و مشاور این ارتباط معیوب را از کلمات، تُن صدا، حالت چهره، وضعیت بدن، اشارات و علایمی که بین اعضا رد و بدل می‌شود می‌فهمد.

تفاوت مشاور مجرب و زبده با مردم عادی، در این است که او نکات ریز و خاصی را در ارتباط با خانواده‌ها رعایت می‌کند. او هرگز مشکل خانواده را کوچک نمی‌شمرد، وقتی افراد خانواده مشکل خود را مؤدبانه بیان می‌کنند ممکن است چنین برداشت شود که مشکل آنان ناچیز و بی‌اهمیت است، در صورتی که چنین نیست و ممکن است مشکل عمده‌ای در میان باشد؛ مثلا، اگر خانمی احساس کند که شوهرش با احترام با او رفتار نمی‌کند، درمانگر این مسئله را بی‌اهمیت ندانسته و به تفصیل جویای ماجرا می‌شود. همچنین یک مشاور مجرب از موضوعات انتزاعی اجتناب می‌کند و تا آنجا که امکان دارد از اعضا می‌خواهد تا به رفتارهای عینی و قابل لمس توجه نمایند. مثلا، از شوهرش که نسبت به بی‌محبتی همسرش اعتراض دارد می‌خواهد که رفتار غیرمحبت آمیز همسرش را بازگو کند و مشخص کند که چه رفتاری از او را نمی‌پسندد. به علاوه، یک مشاور زبده در جریان مشاوره هیچ گاه با یک عضو ائتلاف نمی‌کند. گاهی از یکی از اعضای خانواده در مقابل دیگری حمایت می‌کند، امّا مواظب است تا از این حمایت، تعبیر سوء نشود. او مواظب است که در جریان درمان معنا و مفهوم زندگی به بحث و جدل کشیده نشود؛ زیرا بعضی از زوجین از طریق بحث‌های فلسفی و انتزاعی، سعی در به انحراف کشیدن جریان مشاوره دارند.

آخرین موضوعی که در رابطه با خانواده‌درمانی مطرح می‌شود این است که درمانگر مجرب، از بحث زیاد درباره وقایع گذشته دوری می‌کند. گاهی طرح مسائل گذشته، برای روشن شدن وضع فعلی مفید است، ولی نباید بحث در مورد وقایع گذشته باعث شود که بیشتر وقت مشاوره، صرف بررسی وقایع گذشته شده و روابط فعلی اعضا خانواده از نظر دور شود. در جوامع امروزی، علیرغم رشد سریع فنّاوری و علوم وابسته، ارتباطات خانوادگی روزبه روز به سمت گسستگی و سرد شدن پیش می‌رود.

بر اساس نتایج تحقیقات، میانگین زمان برقراری ارتباط کلامی پدران و مادران با کودکانشان در برخی شهرها و کشورها در ۲۴ ساعت شبانه روز، یک دقیقه اعلام شده است. این مسئله پایه شروع اختلالات شخصیتی و ناکامی است و این در حالی است که بچه‌ها بیش از آن که به تماشای برنامه‌های تلویزیونی نیاز داشته باشند، نیازمند ارتباط بصری و کلامی با پدر و مادر خود هستند. در جوامع امروزی، والدین بیشتر وقت خود را در خارج از منزل صرف می‌کنند و این در حالی است که بیشتر کودکان و نوجوانان بیشتر از پول توجیبی، نیازمند توجه و محبت هستند. نرم‌ها، تغییر کرده و خانواده، این مأمن و محل آسایش، معنای خود را از دست داده است. شاید تا چند سال آینده، کانونی به نام خانواده وجود نداشته باشد و این بنیادی‌ترین هسته اجتماعی، کمرنگ و کمرنگ‌تر شود. به راستی چرا چنین است؟

منابع

۱- سید احمد احمدی، مقدّمه‌ای بر مشاوره و روان درمانی، اصفهان، انتشارات دانشگاه اصفهان، ۱۳۷۷؛

۲- کلمیت وزیون اشتیرلین، مفاهیم و تئوری‌های کلیدی در خانواده‌درمانی، ترجمه سعید پیرمرادی، انتشارات همام، ۱۳۷۹؛

۳- غلامعلی افروز، روان شناسی خانواده، همسران برتر، انتشارات انجمن اولیا و مربیان، ۱۳۷۷؛

۴- ویرجیناستیر، آدم سازی، ترجمه بهروز بیرنگ، نشر رشد، ۱۳۷۶؛

۵- سالوادر مینوچین، خانواده و خانواده‌درمانی، ترجمه باقر ثنایی، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۶؛

۶- N.W Ackerman (1990), The Psychodynamics of family life, New york, Norton.

۷- Bowen (1989), Family Therapy in chinical practice, New york, Jason Aronson.

۸- Minuchine,s (1995), Family Tenrpy Techiniques, eambridge, massachusetts.

منبع: دکتر مهرانگیز شعاع کاظمی؛ پایگاه نشریات موسسه علمی پژوهشی امام خمینی(ره)

خانواده دچار بحران بزرگی شده است

علل مشکلات کنونی خانواده چیست؟

جهت مطالعه این مقاله، به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

بحران خانواده و صنعتی به نام طلاق

با سست شدن بنیاد خانواده در غرب و پذیرش طلاق به عنوان یک امر عادی، طلاق به عنوان یک صنعت پردرآمد در جوامع غربی مطرح گردیده است. صنعتی که بازیگران اصلی آن دادگاه‌های خانواده، مراکز خصوصی نگهداری کودکان طلاق، مراکز مشاوره، وکلا و قضات، واسطه‌ها، کارشناسان مسائل اجتماعی، روان‌شناسان و در نهایت، نیروهای پلیس می‌باشند. نویسنده این مقاله معتقد است که در سایه بی‌توجهی دولت‌ها به حفظ پیوند خانواده، اردوگاه‌های خانواده که بقای خود را در سایه بقای طلاق جست‌وجو می‌نمایند، با ممنوع نمودن هرگونه انتقاد از خود و برقراری مجازات سنگین، تداوم فعالیت خود را تضمین نموده اند.
در روزگار ما، مباحث مربوط به خانواده، با روندی فزاینده، سیاسی شده است. رئیس‌جمهور ایالات متحده، جورج دبلیو بوش، پیشنهاد نموده که برنامه‌هایی فدرال در جهت گسترش ازدواج و پدری، با کمک گرفتن از کلیساها اجرا گردد. در این میان، لیبرال‌ها اگر چه معتقدند که دولت نباید در این موضوع دخالت نماید، اما از این برنامه‌های فدرال استقبال می‌کنند.
اینک نیز با سیاسی شدن بیش از پیش این موضوع، تمایل بیشتری در جهت حل و فصل بحران‌های خانواده وجود دارد. سیاست‌های مربوط به خانواده، از سوی جامعه‌شناسان و روان‌پزشکان نیز مورد بحث قرار می‌گیرد؛ اما همچنان نرخ طلاق و مادران ازدواج نکرده، سطح فقر و تأثیر آن بر کودکان و همه هزینه‌های اجتماعی ناشی از آن رو به فزونی گذاشته اند.
من به عنوان یک جامعه‌شناس، ارزش داده‌ها را انکار نمی‌کنم، بلکه تمایل دارم بر پاره‌ای از آنها پافشاری نمایم. اما کارشناسان دانش روان‌شناسی، چنین موضع‌گیری‌هایی را در مورد خانواده اتخاذ نموده اند و در نهایت، این مواضع ما را وادار به عکس‌العمل نموده است. لذا ما باید در اینجا به حقایقی در مورد ازدواج اشاره کنیم. اول اینکه، نمی‌توان گفت که یک پیمان ازدواج، به سادگی با پذیرش دو طرف، از هم فرو می‌پاشد. البته ممکن است از لحاظ حقوقی چنین گفت که پس از پر نمودن چند سند رسمی و فراخوانی زوجین از سوی مقامات دولتی، این پیوند پایان می‌یابد. نویسندگان کتاب «خانواده‌های از هم گسسته»، فرانک فورستنبرگ و آندرو چرلین، در کتاب خود خاطرنشان نموده اند که حدود ۸۰٪ از طلاق‌ها، یک طرفه بوده و یکی از زوجین همچنان متمایل به حفظ بنیاد خانواده خویش است.
با حضور فرزندان در خانواده نیز باید دانست که در اغلب شرایط، مادران خواهان طلاق می‌گردند. مطالعات علمی چند محقق نشان می‌دهد که بین ۶۷ تا ۷۵٪ این طلاق‌ها، از سوی مادران مورد پافشاری قرار می‌گیرد. فمینیست‌ها و وکلای طلاق، گزارش می‌نمایند که تعداد این طلاق‌ها به ۹۰٪ نیز می‌رسد. همچنین در مواردی اندک، مسائلی نظیر خشونت، خیانت همسر و عدم پرداخت نفقه، دخالت دارند. در اکثر طلاق‌ها به مسائلی نظیر عدم وجود تفاهم و یا عشق و همچنین تمایل به پایان زندگی مشترک اشاره می‌گردد؛ اما باید دانست که آثار سوء طلاق بر روی کودک و در سطح جامعه نیز باید در این امر مورد توجه قرار گیرد.
در سالیان اخیر، یکی از سرسختانه‌ترین اظهارنظرها و جبهه‌گیری‌ها علیه طلاق را پاپ ژان پل دوم اتخاذ نموده بود. وی با اظهاراتی تند، علاوه بر والدین، حقوق‌دانان و وکلا و قضات را به دلیل مشارکت در آن، مورد سرزنش قرار داد. هرچند همین اظهارات هم با مخالفت و جبهه‌گیری تعدادی از روزنامه‌نگاران و سیاستمداران و وکلای گروه سیاسی چپ و راست روبرو شد.
از آغاز شکل‌گیری قوانین مربوط به «طلاق‌های بدون دلیل»، یک صنعت چند میلیارد دلاری پیرامون دادگاه‌های طلاق شکل گرفته است که بازیگران آن شامل قضات، وکیلان، روان درمانگران، واسطه‌ها، مشاوران، کارشناسان مسائل اجتماعی و در نهایت، سازمان دیوان سالار دستگاه پلیس ماست. همه این افراد، دارای جایگاهی حرفه‌ای و مالی در صنعت طلاق هستند. در واقع، مسئولان دولتی ما در همه رده‌ها، که شامل رهبران برگزیده ملت در همه سطوح و جناح‌های سیاسی هستند، امروزه تمایلی روزافزون به افزایش تعداد خانواده‌های تک والدینی دارند. سیاست‌های مربوط به طلاق در دادگاه خانواده آغاز می‌شوند، که سازمانی نسبتاً جدید و نه چندان بررسی شده است. این دادگاه‌ها دارای قدرتی نامحدود هستند که با مردم و زندگی خصوصی‌شان ارتباطی تنگاتنگ دارند.
در این میان، دادگاه‌های غیرعلنی و محرمانه مربوط به مسائل قضایی، از گذشته به عنوان محل‌هایی جهت شیادی شناخته می‌شدند. فیلسوف و قاضی انگلیسی جرمی بنتهام در این مورد می‌نویسد: «در جایی که اثری از حضور مردم نباشد، عدالتی نیز وجود نخواهد داشت. در این دادگاه‌هاست که قاضی مورد آزمون قرار می‌گیرد»
قضات معتقدند که در این دادگاه‌ها امنیت خانواده‌ها حفظ می‌شود، اما داوری در این مورد چندان ساده نیست. اما مطمئناً تلاش این دادگاه‌ها، در جهت افزایش تعداد طلاق‌ها و گسترش دامنه نفوذشان بوده است. آنها درتلاشند که با افزایش حجم فعالیت‌های خود و یا افزودن بر تعداد مشتریانشان و با گسترش دامنه قابلیت‌های مالی و احساسی حرفه خود، مردم را به طلاق بیشتر ترغیب نمایند.
یکی از منتقدان این دادگاه‌های خانواده معتقد است که با بهبود خدمات این دادگاه‌ها، افراد بیشتری نیز به سوی این مراکز جذب می‌شوند. بدین ترتیب، شهروندان زیادتری برای حل مشکلاتشان به این دادگاه‌ها مراجعه نموده و البته «کسب یک شغل بهتر»، به معنای جذب والدین جدا شده و یا خواهان جدایی بیشتری به این مراکز است.
اما چرا امروزه انتقاد از دادگاه‌ها، در بسیاری از کشورها جرم تلقی می‌شود؟ و چرا والدینی که از دادگاه‌های خانواده انتقاد کنند، مورد بازخواست و تعقیب قضایی و جریمه بدل از حبس قرار می‌گیرند؟ برای درک پاسخ این سؤالات، باید نگاهی به جنبه‌های مختلف این صنعت بیاندازیم، صنعتی که مهم‌ترین پیش برنده مالی آن، مراکز «حمایت از کودکان طلاق» محسوب می‌گردد. مراکزی که هزینه‌های مالی زیاد، وابستگی‌های پشت پرده و نفوذ فراوانی دارند.
این مراکز برای تشویق خانواده‌ها به طلاق بیشتر؛ تلاش می‌نمایند که با تجهیز این مراکز، طلاق را برای مادران جذاب‌تر کنند. البته این اقدامات با حمایت مسئولان دولتی و گروه‌های ذی‌نفع نیز همراه بوده است. در این میان، بسیاری از شرکت‌های خصوصی طرف قرارداد با «مرکز نگهداری و حمایت از کودکان طلاق» نیز در این جریان نقش مهمی را ایفا می‌کنند. البته دولت‌ها نیز از وجود این مراکز به انحای مختلف سود می‌برند. به همین دلیل نیز از شکل‌گیری و فعالیت‌های این مراکز در نقاط مختلف کشور استقبال می‌نمایند. البته ایالت‌ها این آزادی را دارند که منافع مالی این برنامه ملی را دربخش‌های مورد نظر خود هزینه کنند.
قدرت مفسده آمیز حامیان طلاق، با تمام توان در جهت توسعه خود می‌کوشد و مخالفان این نظام به شدت مجازات می‌گردند. به عنوان مثال، تحقیقات فدرال در سال ۱۹۹۹ میلادی نشان داد که بعضی از دادگاه‌های خانواده با استخدام افرادی به عنوان همکار، از آنها می‌خواهند که خانواده‌هایی را که در آن، والدین در کنار فرزندانشان به زندگی مشغولند، ولی مشکلاتی بین آنها و یا در نگهداری فرزندانشان وجود دارد، شناسایی نمایند، چرا که این خانواده‌ها می‌توانند به عنوان مشتریان بالقوه این دادگاه‌ها به شمار آیند.
دولت‌ها در حالی از مراکز نگهداری کودکان طلاق به عنوان «گاوهایی شیرده» یاد می‌کنند که این امر، نشان دهنده منافع فراوان این مراکز است که در سایه تلاشی اندک به دست می‌آید. در ایالات متحده و سایر کشورهای دنیا، قوانین و مقررات مربوط به حمایت از کودکان، با فساد همراه است. نتایج تحقیقات یکی از پژوهشگران نشان می‌دهد که مالیات‌های پرداخت شده از سوی مردم در کنار هزینه‌های صرف شده از سوی والدین، یکی از بخش‌های مفسده‌آمیز در ایالات متحده به شمارمی رود.
در اکتبر سال ۱۹۹۸ میلادی، روزنامه لوس‌آنجلس تایمز از مفاسد اقتصادی و ناهنجاری‌های فراوان در مدیریت قوانین نگهداری از کودکان طلاق در ایالت لوس‌آنجلس خبر داد. در این گزارش، با استناد به استعفای یکی از مدیران عالی رتبه دولتی، خاطرنشان شده است، جکی میرس در هنگام استعفای خود اعلام نمود که به دلیل اقدامات شدیداً غیراخلاقی حاکم بر سازمان متبوع خود، از منصب خویش کناره‌گیری می‌نمایم. سایر گزارش‌های منتشره هم حکایت از آن دارد که مسئولین مراکز نگهداری از کودکان طلاق، درصد زیادی از هزینه‌های پرداختی جهت نگهداری کودکان طلاق را در سایر امور صرف می‌کنند.
صنعت طلاق با ناهنجاری‌های گسترده موجود در جامعه ما وابسته است. شیوع گسترده اقدامات غیراخلاقی در جامعه ما از یک سو و بی‌تفاوتی رهبران کشورمان از سوی دیگر، شرایط کنونی را به گونه‌ای رقم زده است که بسیاری از شهروندان و رهبران ما، اصولاً احساس تعهد اندکی نسبت به سرنوشت جامعه داشته باشند. البته برای حل این مشکلات بنیادین، باید ابتدا پاسخی برای این سؤال یافت که «آیا اصولاً ما خواهان آن هستیم که دولت‌هایمان اجازه یابند تا به عنوان یک عضو فعال و جریان‌ساز در جهت حل نابسامانی‌های فرهنگی و اجتماعی جامعه، نقش‌آفرینی نمایند.»
سیستم کنونی طلاق در جامعه ما، نه تنها عادلانه که اصولاً به گونه‌ای بنیادین، فریب‌کارانه و نامشروع است. برای همه کسانی که از «از فرهنگ حاکم بر طلاق» صحبت می‌نمایند، این حقیقت چندان پوشیده نیست که امروزه اکثریت مردم جامعه ما با این هدف پیمان زناشویی می‌بندند که روزی آن را زیر پا گذارند. «خسته شدن از همسر»، « ناامیدی از بروز تغییر در همسر» و یا «تمایل به تغییر همسر» عواملی هستند که موجب گسست بنیاد خانواده‌ها در ایالات متحده می‌شوند. البته در سال‌های اخیر، اصولاً طلاق، از جنبه‌ اخلاقی چندان مهم شناخته نمی‌شود. البته عده‌ای معتقدند، هیچ دلیلی وجود ندارد که نشان دهد، انتظارات و خواسته‌های دوران ازدواج با تغییری چشم‌گیر روبه رو می‌گردند. اما به هرحال، باید پذیرفت که پیمان زناشویی در روزگار ما، به پیمانی غیرقابل پیش‌بینی و فریب‌کارانه بدل شده است. بدین ترتیب و در سایه این تغییرات، ترغیب جوانان به بنا نهادن زندگی و مسئولیت‌های خویش بر پایه ازدواج، کاری غیرمسئولانه و بی‌معنا خواهد بود.
البته ممکن است عده‌ای معتقد باشند که دولت‌ها باید در پیمان زناشویی نقشی ایفا نمایند. اما من معتقدم که یکی از وظایف دولت‌ها باید حراست از بنیاد خانواده باشد؛ چرا که اگر شما معتقدید، سیاست‌های کنونی طلاق در جامعه ما مناسب هستند، باید این مطلب هم به جوانان یادآوری گردد که ازدواج برای آنها هیچ‌گونه امنیتی به وجود نخواهد آورد. باید به آنها بگوییم که در زمان ازدواج آنان و علی‌رغم پافشاری بر عقایدشان، آنها ممکن است فرزندانشان، خانه‌شان، پس اندازه‌هایشان، درآمدهای آینده‌شان و حتی آزادی‌شان را از دست بدهند. زیرا علاوه بر آنکه دولت‌ هیچ‌گونه حمایتی از آنان به عمل نمی‌آورد، بلکه به آنان به عنوان مجرم می‌نگرد؛ و بدین ترتیب، تعداد اندک جوانانی که خواهان آغاز زندگی مشترک خویش هستند، قابل پیش‌بینی خواهد بود.

نویسنده: استفان باسکرویل
مترجم: محسن داوری
منبع: ماهنامه سیاحت غرب،شماره ۴۴

هشدار! خانواده در خطر است!

خانواده از دیر زمان، کانون آرامش آدمی و رکن اساسی جامعه بوده است. سعادت و یا شقاوت یک جامعه در خانواده رقم می‌خورد؛ ولی متاسفانه این سالها و دهه‌های اخیر را می‌توان سالهای بحران خانواده نامید که موج آن از کشورهای صنعتی و اروپایی شروع شده و دامنه‌هایی از این امواج به کشورهای شرقی و اسلامی و از جمله کشور ما نیز رسیده است. چنانکه در اخبار شنیده و یا خوانده‌ایم کشورهایی نظیر ایتالیا و سوئد، با بافت جمعیتی پیر روبرو هستند که خود محصول دو عامل زیر است: از یک سو بالا رفتن سطح بهداشت و رفاه، امید به زندگانی را افزایش داده، موجب افزایش عمر افراد این جوامع شده و از سوی دیگر، بی‌توجهی جوانان این جوامع به تشکیل خانواده و فراتر از آن، بی‌علاقگی آنان به فرزندآوری موجب شده که این کشورها با پیر ساختی جمعیت کشورشان روبرو باشند و تمهیداتی چون اعطای جوایز به زوج‌هایی که اقدام به فرزندآوری می‌کنند و سیاست‌های دیگری از این دست نتوانسته در جمعیت بارور این جوامع میل به فرزندآوری را ایجاد نماید. اینک در بسیاری از کشورهای پیشرفته زنان و مردان جوان که در سن باروری قرار دارند در برابر دو امکان تشکیل خانواده و یا نگهداری از حیوانی خانگی بی‌تردید امکان دوم را انتخاب می‌کنند و این خود نشانی از اضمحلال بنیاد خانواده در این کشورها دارد.

کشورها در دو سوی جهان – اروپائیان غربی و آسیائیان شرقی – با بحران خانواده به دو گونه متفاوت روبرو هستند. طی سالهای اخیر تشدید مشکلات اقتصادی، بیکاری، گرانی مسکن و ده‌ها عامل دیگر از یک سو ازدواج و تشکیل خانواده را برای جوانان کشورمان دشوار ساخته و از سوی دیگر موجب بالا رفتن میانگین سن ازدواج شده است. هم اینک میانگین سن ازدواج در دختران ۲۵ و در پسران ۳۰ سال است که خود جای نگرانی است. از سوی دیگر تیغ تیز طلاق رشته عمر بسیاری از خانواده‌های جوان و نو پا را که با وجود مشکلات بسیار به ازدواج روآورده و تشکیل خانواده داده اند، قطع می‌کند.

ازدواج، یک ساختار اجتماعی است که عواطف و احساسات در استحکام و دوام آن بسیار موثر است. ولی متاسفانه جوانب حقوقی این ساختار اجتماعی در کشور ما در بسیاری موارد در پای عواطف و احساسات قربانی می‌شود. جوانانی که در آغاز سن ازدواج قرار دارند، از آگاهی‌های حقوقی اندکی برخوردارند، تنها عامل دوام پیوندشان را عشق و علاقه می‌دانند، از نیازها و خواسته‌های جنس مخالف بی‌خبرند، و در نهایت این که یک دختر یا پسر ایرانی در طول زندگی پیش از ازدواج، برای همسر بودن و در حد اولی برای زندگی کردن آموزش نمی‌بیند. در دروس مدارس ما به ویژه در دروس مقاطع دبیرستان، کتبی که راه‌های دستیابی به شناخت و تفاهم را برای تشکیل یک خانواده موفق آموزش دهند در نظر گرفته نشده، در نتیجه جوانی که در طول عمر بیست و چند ساله خود در این زمینه هیچ اطلاعاتی دریافت نداشته، در آستانه ازدواج به کتاب‌های طالع‌بینی متوسل می‌شود. چنین است که هم اکنون بیش از نیمی از طلاق‌ها در دو سال اول ازدواج صورت می‌گیرد. زهرا شجاعی معاون رئیس جمهور در امورزنان در این زمینه می‌گوید: “خانواده در جامعه ما متولی خاصی ندارد، رشد آمار طلاق نگران‌کننده است، برخی خانواده‌های تشکیل شده کنونی با سرعت دچار تزلزل شده و تعدادی که ظاهراً در حال زندگی هستند باطناً از استحکام برخوردار نیستند”

جوانانی که چنین با عدم بینش و شناخت کافی وارد زندگی مشترک می‌شوند با انواع مشکلات ریز و درشت مواجه شده یا زندگی را با طلاق به پایان می‌برند و یا با سردی روابط به زندگی ادامه می‌دهند؛ و سردی روابط زوجین در خانواده تاثیرات منفی گسترده‌ایی را برای فرزندان به ارمغان می‌آورد. البته رشد طلاق در کشورمان تنها به ناآگاهی زوجین پیش از ازدواج بستگی ندارد بلکه برخی قوانین افزایش دهنده آمار طلاق که به مرد اجازه این اقدام را می‌دهند نیز در افزایش طلاق موثر است، و همین امر، خود نیاز به تعدیل و اصلاح اینگونه قوانین را الزامی می‌نماید. معاون اول مجتمع قضایی خانواده علل بروز طلاق را “سهل انگاری در انتخاب همسر، بیکاری، اعتیاد، تعدد زوجات و نبود تفاهم میان زوج‌ها برشمرده است”.

برای خروج از این بحران، باید با افزایش آگاهی‌های عمومی خانواده از طریق آموزش مباحث حقوقی، روان شناختی و بهداشتی قبل از ازدواج، دختران و پسران را برای تشکیل خانواده‌هایی گرم و مستحکم توانمند ساخت و آنان را برای رویارویی با مشکلات و مسایل فردی و اجتماعی آماده کرد. چه در غیر این صورت تاخیر در ازدواج راه را برای آسیب‌هایی از جمله روی آوری به ازدواج موقت و یا روابط جنسی آزاد هموار می‌سازد، آموزش‌های مفید که همواره نگاهی به آینده داشته باشند هم اینک از ملزومات نظام آموزش و پرورش ماست، دختران و پسران امروز مادران و پدران فردایند، برای داشتن خانواده‌هایی توانمند، پویا و آکنده از محبت در آینده باید آموزش را از مدارس شروع کنیم و آن را جدی بگیریم، با آموزشهای لازم توان و تحمل مشکلات را در جوانان بالا ببریم تا همین جوانان در زندگی مشترک با بروز مشکلات تنها راه چاره را در طلاق جستجو نکنند، بلکه با اعتماد به نفس و ابتکار عمل و با توسل به مشاوره با اهل فن به رفع مشکل خویش اقدام نمایند. هم اینک آمار طلاق نگران کننده است، این وضعیت به ویژه با توجه به بافت فرهنگی جامعه ما که خانواده را بسیار ارج می‌نهاده، برجسته تر می‌شود. لازم است که مسئولان امر با آموزش‌های لازم دراین زمینه از یک سو و کنترل ورود و توزیع موادمخدر راه اعتیاد را سد کرده و بدین ترتیب عامل ۵۰ در صد از طلاق‌ها را از میان بردارند. زندگی سالم و به دور از دغدغه و همراه با امید و عشق، حق هر انسانی است، این حق با صرف هزینه‌های اندکی نظیر آموزش‌های لازم قابل تامین است، با غفلت، آن را تبدیل به هزینه‌های سرسام‌آور دادگاههای خانواده و بزه‌های ناشی از طلاق نکنیم.

منبع: تبیان(با اندکی تغییر)

خانواده در غرب

پژوهشگران معتقدند که بسیاری از آسیب‌ها و مشکلات اجتماعی، به نوعی با عدم سلامت نهاد خانواده مرتبط است. تعارض شخصیت افراد، اختلال در رفتارهای فردی و اجتماعی، جرم، خشونت و اعتیاد و غیره، ریشه در فضای آشفته فرهنگی و تربیتی برخی از خانواده‌ها دارد. خانواده به عنوان هسته اولیه تشکیل‌دهنده اجتماع، نقش محوری در اشاعه هنجارهای اجتماعی و اخلاقی دارد. اما متأسفانه امروزه شاهد کمرنگ شدن ارزش‌های اخلاقی به ویژه در غرب و فروپاشی بنیان خانواده در این جوامع هستیم. به نظر کارشناسان، تغییرات به وجود آمده در جوامع غربی و به ویژه در خانواده ها، مرتبط با ظهور مادی‌گرایی در این جوامع است. با ورود به دوره پست مدرنیسم، بر فردیت و منافع فردی، تاکید بسیار شده است. به عبارتی افراد ترجیح می‌دهند بیشتر به نیازهای شخصی خود بپردازند. در این تفکر، اگر خواسته‌های فردی به صورت تمام و کمال در قالب ازدواج برآورده شود، به آن اقدام می‌کنند. در غیر این صورت، اگر راه را برای رسیدن به خواسته‌ها و منافع شخصی ناهموار ببینند، تن به چنین پیوندی نمی‌دهند.

به این ترتیب، با ظهور ارزش‌های جدید در غرب، مسیر حرکت خانواده تغییر کرد. به عبارتی هر یک از اعضای خانواده، خواسته‌های شخصی را بر خواسته‌های خانواده ترجیح دادند. در خانواده پست مدرن، مرزهای میان خانه و کار بیرون از خانه، زندگی خصوصی و عمومی و هم چنین مرز کودکی و بزرگسالی، مخدوش شده است. امروزه متاسفانه نقش مادری به جای این که از ارزش اجتماعی بالایی برخوردار باشد، کمرنگ شده است. با رواج اندیشه‌های فمینیستی در غرب، نیازی اساسی در زن یعنی مادر شدن، نادیده گرفته شده است. در حالی که زنان به لحاظ فطری و طبیعی، از قابلیت مادرانه برخوردارند. اغلب پژوهشگران به این نتیجه رسیده‌اند که امروزه در غرب فضای مناسب برای تربیت کودکان وجود ندارد و فروپاشی خانواده، عامل عمده انحطاط اخلاقی در جوامع غربی است. چرا که بچه‌ها غالبا” ارزش‌های اخلاقی را در خانواده می‌آموزند. وقتی پدر و یا مادر به دلیل اشتغالات اجتماعی، در خانه حضوری مفید ندارند و یا از احساس و عاطفه، تهی هستند، هم چنین هنگامی که پدر و مادر، خود مشکلات اخلاقی دارند، طبعا” بچه‌ها از یادگیری ارزش‌های والای اخلاقی محروم می‌شوند.

متأسفانه در عصر مدرن، پدرها و مادرها در سالهای رشد و بلوغ فرزندان، در کنار آنها نیستند. هربرت هندین (HERBERT HENDIN) روانکاو آمریکایی در تحقیقی که چند سال پیش در سوئد انجام داد، نرخ بالای خودکشی در این کشور را با بی‌تفاوتی مادران سوئدی در قبال فرزندانشان مرتبط می‌داند. او می‌گوید: ” مادران سوئدی مایلند به جای مراقبت از فرزندانشان به محل کار بروند. آنها در ابراز عاطفه به کودکان کوتاهی می‌کنند. کودکان سوئدی خیلی زود از مادرانشان جدا می‌شوند و باید مستقل شوند. این امر به تضادهای روانی و گاه خودکشی می‌انجامد. ”
به این ترتیب شاهدیم که خانواده در غرب، با چالش‌های متعددی روبرو شده است. اما ریشه این مشکلات چیست؟ برخی از صاحب نظران و از جمله بعضی از اندیشمندان غربی، سکولاریسم را منشاء مشکلات اجتماعی، فروپاشی خانواده و کمرنگ شدن ارزش‌های اخلاقی در جوامع غربی می‌دانند.

پل ویتز (paul. vitz) محقق و نویسنده کتاب ” دین، دولت و بحران خانواده ” می‌نویسد:
من، والدین جدا از هم، مطلقه‌ها و خانواده‌های از هم پاشیده را بهترین نمونه‌های خانواده سکولار می‌دانم. این خانواده ها، نتیجه منطقی و اجتناب ناپذیر تفکر سکولاریستی هستند. ” او در جایی دیگر می‌گوید: ” ریشه مشکلات و گرفتاری‌های غرب به این سخن نیچه باز می‌گردد که اگر خدا نیست، پس همه کار می‌توان انجام داد.”
این مسئله نشان می‌دهد که با حذف مذهب، خانواده در غرب، پشتوانه اجتماعی و ارزشی خود را از دست داده است. به همین دلیل تا زمانی که سکولاریسم بر تمدن غرب غلبه دارد، فرایند فروپاشی خانواده ادامه خواهد یافت. سکولاریسم با حدف مفاهیم متعالی و مذهبی از عرصه حیات اجتماعی،‌ افراد را به لذت‌گرایی بی‌حد و مرز تشویق می‌کند. با فراگیر شدن این تفکر، دیگر دلیلی برای تحمل محدودیتها و سختی‌های ازدواج و تشکیل خانواده وجود ندارد. آقای دکتر رحیم پور ازغدی، محقق و اندیشمند ایرانی می‌گوید:
با حاکم شدن تفکر سکولاریستی، بزرگترین خطری که زنان را تهدید می‌کند، مقایسه آنان با مردان است. این مقایسه، منشاء رقابت شده و حمایت مرد از زن، به رقابت او با زن تبدیل شده است. از سوی دیگر با حاکم شدن تفکر سکولاریستی، روابط نامشروع، تحقیر کردن ارزش‌های مادری و جایگزین شدن عشق‌های ناپاک در محیط خانواده رواج یافته است. از آنجا که در نظام سرمایه داری کنونی، اخلاقی جایگاهی ندارد، ما شاهد عادی شدن خیانت زن و شوهر به یکدیگر و بالا رفتن آمار طلاق هستیم. اینها ویژگی‌های خانواده در نظام سکولار است. “

هم اکنون خانواده در غرب تحت تاثیر تفکرات و جنبش‌های فمینیستی قرار دارد. از نظر آنها تعریف زن به عنوان مادر و همسر، او را محدود می‌کند. به همین دلیل آنان خواهان آزادی زنان از قید و بند زندگی خانوادگی هستند و اعتقادی به تربیت و پرورش انسانها در کانون خانواده ندارند. در انسان شناسی آنان، زن و مرد به صورت موجوداتی مستقل آفریده شده‌اند و می‌توانند به صورت جدا از هم زندگی کنند. این نگرش، با آموزه‌های دین اسلام درمورد زن و مرد، مغایرت دارد. بررسی آموزه‌های دین اسلام در قالب آیه‌های شریف قرآن و روایات،‌ ما را به این مهم رهنمون می‌شود که زن و مرد دو صنف متفاوت هستند. آنها باوجود آنکه در انسانیت یکسانند، در برخی ویژگیها از هم متمایز هستند. این تمایزات، زمینه ساز تمایل دو جنس به یکدیگر و همکاری و تعامل جدی بین آنهاست. به عبارت دیگر، زن و مرد مکمل یکدیگرند و خانواده، رکن اساسی نظام اجتماعی اسلام به شمار می‌رود. دکتر رحیم پور ازغدی در این رابطه می‌گوید:
آنچه غرب سالها تلاش کرد برای زنان ایجاد کند، ‌مثل حق رأی، استقلال اقتصادی و حقوق اجتماعی، بیش از هزار سال است که در فرهنگ اسلامی ریشه دارد. تا هشتاد – نود سال پیش در غرب، زن باید تلاش می‌کرد تا حق تحصیل را بدست آورد، در حالی که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) ‌فرمود: هر پدری که برای رشد علمی دخترش هزینه کند، خداوند دو تا ده برابر پدری که برای پسرش هزینه کند، به او پاداش خواهد داد. ‌در اسلام، زن مانند مرد، مالک است، مملوک کسی نیست و رابطه او با شوهرش، رابطه ای عاطفی و حقوقی است. زن و مرد برای تعامل و همکاری با هم آفریده شده اند، نه برای رقابت. این مسئله مهم، تفاوت خانواده در اسلام و نظام سکولار غرب را نشان می‌دهد. ”
بنابراین در نظام خانوادگی مورد نظر اسلام،‌ زن و مرد مکمل یکدیگرند تا دست در دست هم، خود و نسل آینده را به سوی کمال هدایت کنند. دراینجا باید به نقش محوری ارزش‌های اخلاقی در حفظ کیان خانواده اعتراف کرد. تاکید آموزه‌های دینی بر رعایت اخلاق و شئونات انسانی ‌از سوی زن و شوهر، تضمینی بر استحکام بنای خانواده است. با محوریت پرهیزکاری و پاکدامنی،‌ فضایی از مهر و صفا و امنیت بر خانواده حاکم می‌شود. این همان هدف از آفرینش زن و مرد است که طبق فرموده‌های قرآن، خداوند آنان را آفرید تا درکنار هم و با پرکردن خلاء‌های روحی یکدیگر، به آرامش و صلح برسند. این امر مهم و حیاتی محقق نمی‌شود، مگر در سایه پیوند خانواده با دین و معنویت؛ چرا که آموزه‌های دینی، سعادت دنیا و آخرت انسان را تامین می‌کند.

منبع: رادیو دری ایران