ایران

نوشته‌ها

آنکلساریا، بهرام گور

بهرام گور آنکلساریا از ایران شناسان مشهور هند و متخصّص در زبان و ادبیّات ایران باستان و از پارسیان مقیم هندوستان بوده که در ۱۸۷۷ در آنکلساریا از توابع کجرات به دنیا آمده و پس از ۶۵ سال عمر در نوامبر ۱۹۴۲ در بمبئى در گذشته است .

وى پسر تهمورس دینشاه بود که در سن ۶۵ سالگى از جهان در گذشت . تهمورس از دانشمندان نامى پارسى بود که در زبان و ادبیّات پهلوى تبحّر داشت و بهرام اوستا را نزد پدر آموخت و از استادان بزرگ پهلوى دان گردید .

مسافرت به ایران

بهرام گور دو سفر به ایران آمد :

یکبار در سال ۱۳۰۹ شمسى، که سه کنفرانس او در تهران یادگار این سفر اوست، و بار دیگر در جشن هزاره فردوسى در مهرماه ۱۳۱۴ که خطابه اى هم درباره فردوسى ایراد کرده که در کتاب «‌هزاره فردوسى» به چاپ رسیده است .

اخلاق و خصوصیات او

بهرام گور مردى بود بالا بلند، خوش سیما، بسیار ساده و فروتن و مهربان و هیچ گونه پیرایه در کارش نبود و آنچه در دل داشت به سادگى بر زبان مى آورد، همه کس او را به پاکى و راستى و درستى مى شناخت. به زبان فارسى علاقه مخصوص داشت و نسبتا خوب صحبت مى کرد .

آثار او

بهرام گور کتابهاى متعددى تألیف  یا ترجمه کرده یا انتشار داده از جمله آنها انتشار جلد دوم از متون پهلوى است که درسال ۱۹۱۳ به چاپ رسیده، و دیباچه بسیار سودمندى هم در ۶۲ صفحه بر آن نوشته است .

دیگر دیباچه اى است که به متون عکسى بُندهش بزرگ نوشته ودر سال ۱۹۰۸ انتشار یافته است .

و چون که خواندن  خط پهلوى دشواراست، لذا متن بندهش را به خط لاتینی  در آورده، و ضمناً در نظر داشته که آن را به انگلیسى هم  ترجمه کند .

دیگر ترجمه انگلیسى «‌زند» و «‌هومن یسن» بوده که در ۱۹۱۹ به چاپ رسانید، و بهترین ترجمه اى است که از این کتاب در دست مى باشد .

دیگر از کارهاى او ترجمه «‌کارنامه اردشیر بابکان» و «‌شکند گمانیک و یجار» و «داتستان دینیک» و چند بخش از دینکرد است .

کسانى که با خط پهلوى آشنایى دارند به خوبى مى دانند که خواندن این خط تا چه اندازه دشوار است و به جاى لغتهاى ( هزوارش = آرامى ) کلمات پهلوى آوردن تا چقدر صبر و حوصله لازم دارد .

بهرام عمر خود را با چنین کار دشوارى به سر آورد، و با رنج بسیار و کوشش فراوان یادگارى جاودان از خود به جا گذارد، و گروهى را به خط و زبان پهلوى آشنا ساخت .

این دانشمندان سالها در مؤسّسه «‌کاما» و مدرسه زردشتى تدریس مى کرد.

دیگر از ترجمه هاى فارسى او عبارتند از گجستک ابالیش، و انتشار برخى از مجلداتى است که در آن مؤلفین مختلف در موضوعهاى گوناگون، از قبیل تاریخ، لغت، پهلوى، اوستا و نظایر آنها مقاله نوشته اند .

و خود مشارالیه در روزنامه «‌مؤسّسه خاورشناسى کاما» مقالات متعددى نوشته است .

دروازه شرق‌شناسى

اشاره:

 از دوره‌هاى باستان تا‌اکنون دانشمندان جهان در مورد ایران پرسیده و سخن گفته‌اند. حتى فیلسوفان بزرگ متاخرى مانند هگل، نیچه و فوکو بخشهاى مهمى از مطالعات خود را به ایران اختصاص داده‌اند. اما اینها فقط مى‌تواند نشانگر اهمیت ایران‌شناسى براى غربیها باشد و براى دانستن سایر وجوه ضرورت ایران‌شناسى براى غرب، مى‌بایست دوره‌هاى مختلف این مطالعات را بررسى نمود و انواع ایران‌شناسى را به‌دقت معلوم ساخت. این‌که چگونه ایران‌شناسى پس از گذران دوره‌اى به مدت بیست‌وپنج قرن به جایگاه جهانى فعلى رسیده است، در مقاله حاضر مورد تامل قرار گرفته است.

کسانى ‌که بخواهند سابقه تمدن و فرهنگ جهان را مطالعه کنند، آنان‌ که علاقمند باشند جغرافیا و تاریخ را بدانند، افرادى که مایل باشند سابقه علم و دانش را در این منطقه مرور نمایند، اشخاصى که در پى شناسایى دانشمندان برجسته نظیر فلاسفه، حکیمان، طبیبان، منجمین، فیزیکدانان، علماى شیمى، فقیهان، حقوقدانان، گیاه‌شناسان و… پیشگام باشند، باید وارد علم ایران‌شناسى شوند. ایران‌شناسى امروز یک علم، هنر و فن است. با ایران‌شناسى مى‌توان کلید تمدن و فرهنگ جهان را به‌دست آورد.

امروز در بیش از صد کشور جهان، محققانى مشغول مطالعات و بررسى بُعد یا ابعادى از ایران هستند. آنها جهات مختلف تاریخ، فرهنگ و هنر ایران را بررسى مى‌کنند. تنها ایران است که چندهزار سال سابقه درخشان تاریخ خود را همراه با استقلال حفظ نموده و در برابر همه تجاوزات با استحکام تمام ایستاده است و هر وقت بخشى از سرزمین آن مورد تجاوز قرار گرفته، مردم ایران متجاوزان را در بطن تمدن و فرهنگ خود جذب نموده‌اند.

سابقه ایران‌شناسى طولانى است اما در هر زمان براى شناخت این سرزمین اهداف خاصى وجود داشته است. شناسایى در ادوارى به‌صورت مخفیانه و سرى انجام مى‌گرفت. افرادى مامور مى‌شدند تا بدون معرفى خود و به‌طور غیرمجاز وارد کشور شوند و طى برقرارى ارتباطات غیرمرئى، تحقیقات موردنظر را در مورد میزان قدرت نظامى، تسلیحاتى و دفاعى به‌دست آورند و در صورت نیاز به حملات نظامى مى‌توانستند از این شناسایى قبلى بهره ببرند. بنابراین این نوع ایران‌شناسى در حد امور نظامى و دفاعى بود. همچنین آنها گاه براى فراهم‌کردن زمینه تبلیغ، آمادگى ذهنى مردم ایران را مورد سنجش قرار مى‌دادند تا بدانند که آیا مردم ایران حاضرند از طریق تبلیغات، دین یا مذهب جدیدى را بپذیرند و در چه حد به عقاید دینى خود پایبند هستند و یا چگونه مى‌توان در عقاید آنها رسوخ نمود. گاه مساله تجارت در بین بود. یعنى آنها مصرف‌کنندگان ایرانى را مورد شناسایى قرار مى‌دادند مبنى‌برآنکه چه تعدادند، به چه میزان آموزش لازم دارند، چه کالاهایى براى آنها ضرورى است و مى‌توان به ایران صادر کرد، این کالاها چه میزان خریدار دارد و چه مواقعى مصرف تغییر پیدا مى‌کند و… . درواقع جهت این ایران‌شناسى و هدف آن، بازاریابى بود. در زمانى هم اشخاص روانه ایران مى‌شدند تا درباره معادن و نیز آثار باستانى ایران اطلاعاتى به‌دست آورند و سپس براى نقاط موردنظر امتیاز حفارى کسب مى‌کردند. امتیازاتى که در دوره قاجار به بیگانگان داده ‌شدند، درواقع براساس همین شناساییهاى قبلى بودند.

هزاران کتاب در مورد ایران‌شناسى یا مطالب مربوط به ایران به زبانهاى مختلف نگاشته شده‌اند. جهانگردان و سیاحان بسیارى در اعصار مختلف به این سرزمین وارد شده و مدتى در ایران به‌سر برده‌اند. آنها به شگفتیهاى زیادى برخورد کرده و در نوشته‌هاى خود بنا بر انگیزه‌اى که از سیاحت داشته‌اند، به‌نوعى پاره‌اى از مطالب را نقل کرده‌اند.[۱] این‌که مثلا یکباره قرارداد رژى امضا مى‌شود و امتیاز نفت بخش وسیعى از کشور به یک‌نفر انگلیسى داده مى‌شود، برمبناى اتفاق نیست. درواقع زمین‌شناسانى نقاط مختلف را مطالعه مى‌کردند و اطلاعات لازم را به کشور خود مى‌بردند. پس از آن، پیشنهاد اکتشاف و استخراج از سوى آنان مطرح مى‌گردید و آنان امتیاز را آن‌طورکه مى‌خواستند، مى‌گرفتند.

ایران‌شناس کیست؟

لغتنامه دهخدا در برابر کلمه ایران‌شناس مى‌گوید: «دانشمند غیرایرانى که در باب ایران و ایرانیان تحقیق و تتبع کند.» دهخدا در این تعریف براى ایران‌شناسى چهار عنصر ذکر کرده است: ۱ــ غیرایرانى‌بودن ۲ــ دانشمند بودن ۳ــ تحقیق و تتبع ۴ــ موضوع تحقیق، ایران باشد.

بنابراین اگر ایرانى در مقام مطالعه سوابق ایران برآید و در هر مقوله از تاریخ، جغرافیا، فلسفه، شعر و ادب ایران وارد شود، عنوان ایران‌شناس پیدا نمى‌کند. یعنى ممکن است او در زمینه تاریخ ایران و یا در زمینه فلسفه و اراضى کشور صاحب‌نظر و متخصص باشد و سدهاى ایران یا معادن کشور و یا ریشه‌هاى انقلاب ایران را به‌طورکلى بررسى کند، اما به او ایران‌شناس نمى‌گویند. او صرفا در رشته خودش محقق و دانشمند تلقى مى‌شود. ممکن است دکترا هم اخذ کرده باشد اما به او استاد، محقق، مدرس و نویسنده مى‌گویند و بنا به تعریف مذکور از ایران‌شناسى، عنوان ایران‌شناس به او اطلاق نخواهد شد؛ چون اصل بر این است که هر ایرانى مملکت خود را به‌خوبى مى‌شناسد. حال‌آنکه اتفاقا ایرانى علاقمند به ایران، باید ایران و مردم ایران را به جهان معرفى کند و نباید ایران‌شناسى مختص به بیگانگان باشد. به عبارتى، تعریف یادشده، قابل تغییر است.

عنصر دوم در ایران‌شناسى، شخصیت علمى فرد ایران‌شناس است. ایران‌شناس باید داراى تحصیلات عالیه باشد و به مرحله تحقیق و مطالعه رسیده باشد. به هر توریستى که وارد ایران مى‌شود و از دیدنیهاى ایران بازدید مى‌کند و احتمالا چند صفحه سفرنامه هم مى‌نویسد، نمى‌توان عنوان ایران‌شناس اطلاق کرد. ایران‌شناس باید شخصیت علمى داشته باشد، تحقیق و مطالعه حرفه او تلقى شود و به‌گونه‌اى هدفمند مطالعات را شروع و اطلاعات را جمع‌آورى کند.

عنصر سوم، تحقیق و مطالعه است؛ یعنى صرفا با مطالعه یک یا چند کتاب درباره اوضاع و احوال و مردم ایران، به یک فرد ایران‌شناس اطلاق نمى‌شود. لازمه تحقیق، مراجعه به کتب مختلف، بازدید از مکانهاى مختلف و مصاحبه با اشخاص متعدد است. یک ایرانشناس محقق باید موضوعات را از هم تفکیک کند، صحیح و سقیم را به‌خوبى تشخیص دهد و بالاخره مطالعات و تحقیقات او باید در مورد ایران باشد؛ یعنى اگر یک محقق در چارچوب رشته‌اى نظیر جغرافیا همه کشورها و از جمله ایران را در بحثهاى خود وارد ‌کند، به او عنوان ایران‌شناس اطلاق نمى‌شود بلکه او یک جغرافى‌دان است. ایران‌شناس مى‌تواند در زمینه خاصى از مسائل ایران، مثلا درخصوص جغرافیا، تاریخ و یا بعد دیگرى از ایران به تحقیق بپردازد.

یکى از ایران‌شناسان مشهور، ادوارد براون است که سالها در ایران بود و از محققان و دانشمندان شناخته‌شده محسوب مى‌شود که در چند جلد کتاب، تاریخ ادبیات ایران را مورد تحقیق قرار داده است و ایرانى هم نیست. براون اشتیاق و علاقه و بلکه عشق به شعراى ایران داشت و واقعا در راستاى گردآورى این مجموعه، وقت بسیار صرف کرد. کتاب دیگر وى، «یک‌سال در بین ایرانیان» است. نوشته‌هاى براون یک ایران‌شناس تمام‌عیار را به نمایش مى‌گذارند. در لغتنامه دهخدا در تعریف ایران‌شناسى آمده است: «دانش و معرفت به احوال ایران و ایرانیان، رشته تحقیقات فنى و علمى مربوط به ایران.» کسى ‌که براى تحقیق و مطالعه به ایران بیاید و نقاط زلزله‌خیز ایران را شناسایى کند و با دلایلى ثابت کند که ایران روى خط زلزله قرار دارد، در محدوده موضوعى که در مورد ایران تحقیق کرده، ایران‌شناس است. اما اگر همین تحقیق را یک ایرانى انجام دهد، گرچه عمل او هم ایران‌شناسى است اما با تعریف دهخدا، اقدام‌کننده مذکور ایران‌شناس محسوب نمى‌شود و وارد جرگه ایران‌شناسى به‌معنى‌اصطلاحى آن نشده است. حال‌آنکه این طرز تلقى، درست نیست بلکه باید تمامى کسانى را که با تحقیق و مراجعه به منابع، تمام یا بخشى از واقعیتهاى مربوط به ایران و ایرانیان را فراهم مى‌آورند، ایران‌شناس اطلاق کرد، خواه فرد مذکور ‌ایرانى باشد یا غیرایرانى. «تاریخ هنرهاى ملى و هنرمندان ایرانى از کهن‌ترین زمان تاریخى تا پایان دوره قاجار (از مانى تا کمال‌الملک)» در دو جلد به وسیله عبدالرفیع حقیقت (رفیع) تالیف گردید. این دو جلد با بیش از هزار صفحه، اقدامى ایران‌شناسانه است اما چون محقق آن ایرانى است، کار او در چارچوب تعریف مذکور از ایران‌شناسى قرار نمى‌گیرد؛ حال‌آنکه این نحوه تفکیک درست نیست.

عبدالرفیع حقیقت مقدمه کتاب خود را با این شعر بلند فردوسى آغاز کرده است:

جهان پرشگفتى است چون بنگرى

ندارد کسى آلت داورى

که جانت شگفت‌ است و تن هم شگفت

نخست از خود اندازه باید گرفت

درواقع وى وظیفه ایران‌شناسى را برخلاف تعریف دهخدا متوجه خود ایرانیان مى‌نماید. در مقام ایران‌شناسى به‌حق باید ابتدا به سراغ حکیم فردوسى و شاهنامه او رفت و مولف کتاب فوق نیز همین کار را کرده است. گرچه محققان طراز اول جهان، در مورد ایران و ژرفاى معنویت و توان مردم این سرزمین سخنها گفته‌اند، اما آقاى حقیقت سخن حماسه‌سراى ایران را ترجیح داده است که مى‌گوید:

هنر نزد ایرانیان است و بس

ندانند شیر ژیان را به کس

مولف تاریخ هنر به نکته بسیار دقیقى در مورد هنرمندان ایران اشاره مى‌کند که در دیگر کشورها دیده نمى‌شود: برخلاف هنرمندان غربى بسیار نادر است که از صد اثر هنرى و صنعتى ایران، یک مورد آن امضا داشته باشد. درواقع هنر ایرانى فاقد نام و نشان شخصى است و گویى این اعتقاد در روح هنرمندان با فرهنگ ایرانى رسوخ داشته است که همه آنان از یک واحدند؛ یعنى در راه یک هدف مقدس ملى و انسانى قدم برمى‌دارند. در حقیقت هنرمند ایرانى، هنر خود را متعلق به جامعه خود مى‌دانسته و به خود صرفا به‌عنوان عاملى براى خدمتگذارى به هنر ایران نگاه مى‌کرده است؛ به‌عبارت‌بهتر، هدف هنرمند ایرانى، جاویدنگهداشتن هنر ایرانى بوده است و نه نام هنرمند. پس درواقع شعار مقدس آنان این بوده است که «همه افراد ایران براى ایران و خداى ایران.»[۲]

هنر موسیقى در دوره پهلوانى

شاهنامه فردوسى از اسناد قابل‌توجه حماسى ایران باستان است. نخستین‌بار پس از دوره جمشید، در دوره منوچهر از ساز و آواز در جشن پیوند زال و رودابه سخن رفته است و این خود آغاز دوره پهلوانى در تاریخ ایران و معادل چهارهزار سال تا چهارهزاروپانصد سال پیش است. در این جشن نام چند ساز ذکر شده است و این مساله نشان مى‌دهد موسیقى در مراسم مختلف تفاوت داشته است؛ یعنى موسیقى در هر کدام از زمانهاى تولد فرزند، ازدواج، شروع جنگ،[۳] زمان پیروزى، دیدار پس از مفارقت طولانى و… انواع مختلفى دارد.

سرودهاى مربوط به سه‌هزاروپانصد سال قبل (۱۵۰۰ سال قبل از میلاد)، یعنى دفتر «گاثا» اشو زردشت، هنوز در دست است. واژه گاثا ــ که آن را گات هم مى‌خواندند ــ در زبان پهلوى به صورت گاس درآمد و طبق قانون زبان «س» در آن به «هـ» تبدیل شد و امروز به نام گاه خوانده مى‌شود و مى‌گویند دستگاه، سه‌گاه، چهارگاه… .

به فن ترکیب اصوات به‌نحوى‌که به گوش خوشایند باشد، موسیقى مى‌گویند؛ چنانکه در ترجمه مجالس‌النفائس آمده است: «مولانا در فن شعر ماهر بوده و در علم ادوار موسیقى کامل و نادر… .»[۴] قدما موسیقى را چنین تعریف کرده‌اند: «معرفت الحان و آنچه التیام الحان بدان بود و بدان کامل شود.»[۵] ارسطو موسیقى را یکى از شعب ریاضى مى‌دانست و فیلسوفان اسلامى نیز این قول را پذیرفتند اما ازآنجاکه همه قواعد موسیقى مانند ریاضى مسلم و غیرقابل تغییر نیستند، بلکه ذوق و قریحه سازنده و نوازنده نیز در آنها دخالت تام دارد، موسیقى را هنر نیز محسوب کرده‌اند. ایرانیان در فن و هنر موسیقى به لحاظ سابقه پیشگام بوده‌اند و در اتصال آن به ملل دیگر، در طول ادوار مختلف کار کرده‌اند. صاحب تاریخ‌الحکما ــ موسوم به نزههًْ‌الارواح ــ مى‌گوید: «پس از توجه ایرانیها به دانش و حکمت در زمان شاپور ذوالاکتاف، آلات عجیبه عود را اختراع کردند که بر جمیع آلات موسیقى برترى دارد و کسى‌ که آن را پیدا کرده، از بیم آن‌که مبادا او را به لهو و لعب و بطالت منسوب کنند، نام خویش را مخفى کرده و این چنین آلت در زمان بطلمیوس و نیمقوماخس وجود نداشته، زیرا ایشان آن را در کتب خود ذکر ننموده‌اند.»

وقتى عبدالله‌بن زبیر براى ترمیم خانه کعبه از ایران یک عده بنّا به عربستان برد و ایشان با کارگران عرب مشغول تعمیر آن خانه گردیدند، یکى از این کارگران که به عبدالله‌بن مسجح موسوم بود، ملاحظه کرد که ایرانیان به زبان خود چیزى مى‌گویند و آوازى مى‌خوانند. وى طبعا مجذوب‌ لحن و نواى ایرانى شد و تمایل یافت رموز آن را بیاموزد و دقایق فن موسیقى را فراگیرد. وى از بلاد عرب به ایران آمد و پس از تحصیل فن موسیقى به مملکت خود بازگشت و این فن را در میان مسلمانان انتشار داد. به‌علاوه مسلمانان از زبان ایرانى دوره ساسانى (پهلوى) نیز کتب متعددى در زمینه موسیقى به عربى ترجمه کردند.

هنرمندان، موسیقى‌دانان، شاعران و نویسندگان و حتى عالمان دینى مانند تشیط فارسى، ابن سریج، ابوعباد معبد، عزهًْ المیلاء، ابراهیم موصلى ارجانى فارسى، ابومحمد اسحق موصلى ارجانى فارسى، على‌بن نافع زریاب ایرانى (ابن‌منجم)، ابن‌خردادبه خراسانى، ابوالعبک بختیار، رودکى، ابونصر فارابى، ابوالحسن على‌بن حسین مسعودى، ابوالفرج على اصفهانى، ابوعبدالله محمدبن یوسف خوارزمى، ابوالفاء محمد یوزجانى خراسانى، ابوالقاسم حسین راغب اصفهانى، ابوعلى‌سینا، ابوالفرج عبدالله جاثلیق همدانى، ابن‌زیله اصفهانى، ابوالقاسم عبدالکریم قشیرى نیشابورى، ابوحامد محمد غزالى طوسى، عمربن ابراهیم خیامى (خیام) و دیگران تا پایان قرن ششم هجرى علاوه بر یادگیرى و آگاهى بر هنر موسیقى ایرانى فصلى از کتابهاى خود را به معرفى ادوار و شعب و شقوق آن اختصاص داده و برخى رساله‌ها و کتابهاى مستقل در این باب تصنیف و تالیف کرده‌اند.[۶] مهمترین این افراد، ابونصر فارابى است که در بخش دوم از قسمت اصلى کتاب موسیقى کبیر، به شرح آلات موسیقى معمول در زمان خود پرداخته و پرده‌بندى آنان را به‌طوردقیق‌ تعیین کرده است. پس از دقت در این اثر ارزنده علمى و هنرى، به این باور مى‌رسیم که پرده‌بندى طنبور خراسانى اساس گامهاى موسیقى شرقى و غربى است. فارابى از سازهاى زهى پرده‌دار ــ که نت‌ها با تغییر طول تار به‌وسیله انگشتان دست در آنها ایجاد مى‌شود ــ عود، طنبور بغدادى، طنبور خراسان و رباب، و از سازهاى زهى بدون پرده ــ که نت با تارهاى دست‌ باز در آنها ایجاد مى‌شود ــ معازف (انواع قانون و سنتور)، صنوج (انواع چنگ) و از سازهاى بادى مزامیر (انواع نى‌) و سرنا را نام برده است.

از بین این سازها فارابى طنبور خراسانى را براى تشریح نظرات علمى خود درباره چگونگى فاصله‌هاى موسیقى مناسب‌تر مى‌داند. اصالت این ساز مسلم است و انتساب آن به خراسان، ایرانى‌بودن آن را مى‌رساند.

در ایران‌شناسى این سوابق نسبت به تمامى علوم، فنون و هنرها منعکس شده‌اند.

فارابى صرفا نمونه‌اى از دانشمندان ایرانى و موسیقى صرفا یکى از رشته‌هاى هنرى و علمى ایران هستند وگرنه در تمامى رشته‌هاى فنى و علمى باید از دانشمندان ایران نام برد و فعالیتهاى آنها را برشمرد.

تمدن و فرهنگ ایرانى از همان آغاز یک تمدن و فرهنگ انسانى و دنیایى بود. متفکران، فلاسفه، عرفا، نویسندگان و شعراى ما همواره دیدى جهانى و بشرى داشتند و از جنبه معنویت و بشردوستى به سراسر جهان مى‌نگریستند؛ چنانکه مایه اصلى ادبیات و حکمت ایران را محبت، عشق، راستى و پیوستگى تشکیل مى‌دهد. آنچه اساس تاریخ کهنسال ایران را شکل مى‌دهد، همین توجه عمیق به اصول معنویت و اخلاق است.

بااین‌وجود ایران از حیث نظامى و سیاسى نیز پیروزیها و موفقیتهاى بسیارى را همواره تجربه مى‌کرد اما افکار اصلى ایرانیان اغلب پیروزیهایى را پذیرفته است که در طول تاریخ به توسعه و تکامل فرهنگ و تمدن بشرى کمک کرده‌اند.

پرارج‌ترین سپاهیان ما، طى هزاران سال، مردان و زنانى بودند که در تمام تاریخ کهنسال ایران مشعل دانش و فرهنگ را در برابر تندبادهاى حوادث فروزان نگاه داشتند.

از هنگامى که آنکتیل دو پرون، دانشمند فرانسوى، اولین ترجمه کامل اوستا را حدود دو قرن پیش در اروپا منتشر ساخت، تاکنون مطالعات علمى مربوط به آثار فرهنگ و تمدن ایران بدون وقفه در دنیاى غرب و بعدا در بسیارى از کشورهاى دیگر ادامه یافته است. در دو قرن اخیر بیش از هزار تن از دانشمندان خاورشناس ــ البته با برخوردارى از سطوح مختلف اهمیت و صلاحیت علمى ــ اساس کار خود در رشته خاورشناسى را بر مبناى مطالعات حوزه ایران قرار داده‌اند[۷] و اکنون حاصل این مطالعات در قالب هزاران کتاب، رساله و مقاله به زبانهاى مختلف در اخبار ما موجود است. مجموعه ایران‌شناسى، در زوایاى تحقیقات خود ماهیت و شخصیت ایران را در دنیا مشخص مى‌سازد که البته به اغراض خاص ایران‌شناسان نیز باید توجه داشت.[۸]

اولین نقش جهانى‌ تمدنهاى فلات ایران، به‌طورى‌که از کاوشهاى باستان‌شناسى در سرزمینهاى دوردست آسیاى مرکزى، آسیاى شرقى، سند، آناتولى و… برمى‌آید، ارتباط هنرى و فرهنگى مردم این فلات با مردم سرزمینهاى مذکور بوده است. نمایشگاههاى متعدد هفت‌هزار سال هنر در ایران، در سالهاى اخیر در بسیارى از کشورهاى اروپایى و امریکایى بر همین اساس برپا مى‌شوند. مطالعاتى که محققان در افغانستان، پاکستان، آسیاى مرکزى، مغولستان و نواحى دریاى سیاه انجام مى‌دهند، رابطه وسیع تمدنى را نشان مى‌دهد.

درواقع ایران‌شناسى از همان ادوار قبل از میلاد به لحاظ تاثیرگذارى ایران بر کل منطقه وجود داشته و امروز پس از بیست‌وچند قرن، ایران‌شناسى کاملا گستره‌اى جهانى پیدا کرده است.

انقلاب اسلامى ایران را هم باید با توجه به اصل ایران‌شناسى ملاحظه نمود. این انقلاب شگفت‌انگیزترین و تکان‌دهنده‌ترین حادثه قرن محسوب مى‌شود. موقعیت ژئوپلتیک ایران، برخوردارى از منابع و معادن عظیم نفت، گاز و…، دارابودن نفوذ و تاثیر فرهنگى پرسابقه در کشورهاى منطقه خلیج‌فارس و آسیاى میانه، ویژگى اسلامى انقلاب و تکیه بر دین و مذهب تشیع، همگى در ایجاد تحول عظیم اجتماعى در کشور ما و اداره امور جامعه به‌گونه‌اى مدرن و تبدیل آن از مهمترین پایگاه انگلیسى ــ امریکایى به مهد و کانون اسلام‌گرایى، آزادگى و استقلال، از مهمترین عواملى هستند که توجه محافل سیاسى، آکادمیک و مردمى جهان را به خود جلب کرده‌اند.

این تحول ریشه‌اى و سریع، بسیارى افراد و کشورها از جمله سرویسهاى اطلاعاتى امریکا، انگلیس و شوروى را غافلگیر ساخت. این پدیده، نظریه‌پردازان و متفکران عالم سیاست، متخصصان تحولات اجتماعى، فرهنگ‌شناسان، دین‌پژوهان، جامعه‌شناسان و بازیگران صحنه سیاسى جهانى را متحیر ساخت و آنها هرکدام کوشیدند از دیدگاه خود تصویر و تفسیرى از انقلاب اسلامى ارائه دهند و علل و عوامل پیدایش و آثار و نتایج آن را تحلیل کنند؛ چنانکه در طول بیست‌وهفت‌سال، هزاران کتاب و مقاله راجع به انقلاب، ایران و شناسایى ایران به رشته تحریر درآمد و صدها سمینار و کنفرانس به همت مراکز علمى مستقل یا وابسته و نیز از سوى محافل قدرت و سیاست با موضوع بررسى ریشه‌ها و شناخت ماهیت انقلاب برگزار گردید تا ایران را بازشناسى کنند.

در دوران اسلامى فرهنگ، ادب و هنر ایران، رنگ تازه‌اى به خود گرفت و امکانات بیشترى براى توسعه پیدا کرد و در نتیجه طولى نکشید که علوم، فنون و هنر ایرانى در سراسر قلمرو اسلام ــ از اقصاى آسیا تا غرب آفریقا و جنوب غربى اروپا ــ گسترش یافت. بغداد مرکز خلافت اسلامى عملا به کانون نفوذ فرهنگ و مدنیت ایرانى تبدیل شد و حکما، فقها و عرفاى ایرانى در همه‌جاى این قلمرو وسیع، بسیار شاخص شدند.

گرایش ایرانیان به مسائل علمى و فرهنگى، از همان آغاز عصر اسلامى به اندازه‌اى بود که پیامبر عظیم‌الشان اسلام(ص) ــ طبق حدیث معروفى که ابن‌خلدون و دیگران نقل کرده‌اند ــ فرمود: «اگر علم در گوشه‌اى از آسمان باشد، باز هم کسانى از مردم ایران بدان دست خواهند یافت.» خود ابن‌خلدون در «مقدمه» مشهور خود، دراین‌باره مى‌نویسد: «از غرایب این‌که در جامعه اسلامى، چه در علوم شرعى و چه در علوم عقلى، غالب پیشوایان علم، ایرانى بودند، جز در مواردى نادر و قلیل. و چنانچه بعضى از آنها منسوب به غرب بودند، زبانشان فارسى و محیط تربیت آنها ایران بود، درصورتى‌که صاحب شریعت عربى هستند.»[۹]

از همان آغاز عصر اسلامى سنت علمى و فرهنگى دانشگاه بزرگ گندى‌شاپور پایه‌گذار مراکز علمى بغداد شد و سایر دانشگاهها و دارالعلم‌هاى اسلامى براساس آن پدید آمدند. در رشته‌هاى مختلف ریاضى، پزشکى، هیات، شیمى، معمارى، الهیات، فلسفه، صرف و نحو، لغت، تذکره‌نویسى، تاریخ و جغرافیا، ادبیات، موسیقى و هنرهاى زیبا، بزرگان درجه اولى از ایران برخاستند که تمدن و فرهنگ اسلامى و سرانجام فرهنگ و تمدن مغرب‌زمین تاحدزیادى مرهون آنها است.

از قرون اولیه اسلامى بسیارى از آثار مهم ادبیات پیش از اسلام به عربى ترجمه شدند که از جمله آنها باید اوستا، زند، دینکرد، مینوى خرد، بندهشن، پندنامه زرتشت، خداى نامک، آبکن نامک، اندرز اوشز دانا، اندرز خسرو گواذان،‌ اندرز آذربه، مهرسپندان، کارنامک اردشیر بابکان، تاج‌نامک، نامه تنسر، گاه‌نامک و وهرام چوبین نامک را نام برد.

ازهمان‌زمان اروپاییان آثار متعدد دانشمندان و حکماى ایرانى را که غالبا به عربى نوشته شده بودند، ترجمه کردند و انتشار این ترجمه‌ها افق علمى تازه‌اى را به روى آنان گشود. مرکز این نهضت ترجمه آثار بزرگ علوم، فلسفه و حکمت اسلامى و ایرانى، اسپانیا و ایتالیا بودند که با عالم اسلامى پیوند نزدیکى داشتند.

نهضت ترجمه در اواخر قرن دهم میلادى به‌دست پاپ سیلوستر دوم بنیان گذاشته شد و در قرون یازدهم و دوازدهم توسعه بسیار یافت؛ چنانکه عده‌اى از دانشمندان مسیحى براى آشنایى نزدیک با این آثار به اندلس ــ که در آن زمان به یکى از کانونهاى درخشان فرهنگ اسلامى تبدیل شده بود ــ روى آوردند. سه قرن پیش، حدود سیصد کتاب مهم علمى و فلسفى اسلامى به لاتین ترجمه شدند که لااقل یک‌سوم آنها آثار دانشمندان ایرانى بودند. حدود هفتاد جلد از این کتب به‌تنهایى توسط یکى از دانشمندان برجسته ایتالیایى به نام گرار دو داکرمونا، که او را باید از پیشکسوتان خاورشناسى مغرب‌زمین به‌شمار آورد، به زبان لاتین ترجمه شدند. داکرمونا به منظور آشنایى مستقیم با آثار ابن‌سینا که در کتابخانه معروف تولدو نگاهدارى مى‌شدند، به آن شهر رفت و در آنجا زبان عربى را تکمیل کرد. وى سالها به‌طورمداوم به ترجمه کتابهاى متعددى پرداخت که مهمترین آنها ترجمه وى از کتاب القانون فى الطب، اثر ابوعلى‌سینا، است. این ترجمه پانصدسال کتاب درسى دانشگاههاى اروپا بود و پس‌ازآنکه در سال ۱۵۲۴٫م نخستین چاپ آن در رم منتشر گردید، تنها در طول یک قرن بیش از بیست‌بار تجدید چاپ شد.

ایران‌شناسى در معناى وسیع خود و به‌طورخلاصه یکى از بزرگترین ابواب شرق‌شناسى است. علت توجه خاص به این بخش از خاورشناسى، آن است که فرهنگ و تمدن ایرانى در مبادى و مبانى بسیارى از فرهنگها و تمدنهاى دنیاى قدیم و جدید نفوذ کرده و آثار این نفوذ به صور گوناگون در ممالک متعددى از قاره‌هاى آسیا، اروپا و اقیانوسیه باقى مانده است.

همچنین ایران بر اثر موفقیت ممتاز و مناسب جغرافیایى‌ و قرارگرفتن در مرکز فرهنگهاى گوناگون و پیشرفته، از دیرباز داراى یک فرهنگ غنى و گسترده بوده است؛ چنانکه آمیخته‌اى از فرهنگهاى متنوع را یکجا در دل خود جاى داده و تاریخ ایران را به صورت تاریخ توالى رویدادها و تمدنها درآورده است. در این مدت طولانى، اگر هم در برخى سده‌ها کشور ایران از یک حکومت واحد مرکزى برخوردار نبوده اما همواره بر اصلى‌ترین ارزشهاى اندیشه، دین و اخلاق تکیه داشته و نسبت به فرهنگهاى گوناگون از موقعیت مرکزى برخوردار بوده است، این فرهنگ به ‌ویژگیهاى برجسته، فضایل علمى و اخلاقى و نیز به نشاط، کوشش، هنرهاى ظریفه و فلسفه آراسته بود. شناساندن این فرهنگ و تمدن ارزشمند و جلوه‌هاى گوناگون آن به علاقمندان، یکى از مهمترین وظایفى است که ایران‌دوستان، پژوهشگران و اهل قلم مى‌توانند به آن مبادرت داشته باشند.

ایران‌شناسى، در شکلهاى دیگرى، در راستاى کمک به خواسته‌هاى جدید غرب قرار دارد. امروز حتى در امریکا و از طریق دستگاه حاکمه آن کشور، بودجه‌هایى صرف مى‌شود تا افراد زیادى زبان فارسى بیاموزند و ایران را بازشناسى کنند. بارها مسئولان سیاست خارجى امریکا اعلام داشته‌اند برخى تصمیمات آنها به‌خاطر نداشتن شناسایى کافى از ایران به نتیجه مطلوب نرسیده‌اند. در بیست‌وهفت سال دوران پیروزى انقلاب و تغییر نظام از سلطنت به جمهورى اسلامى، به صور آشکار و بعضا پنهان اقداماتى علیه ایران و براى توقف سیاست مبتنى بر موازین اسلامى از سوى آنها انجام شده که البته تمامى این اقدامات توام با شکست بوده‌اند. آخرین ترفند آنها در مقابل ایران، مساله استفاده صلح‌آمیز از انرژى هسته‌اى است. غرب، ایران اسلامى و انقلابى را مانعى جدى در مقابل اهداف خود تلقى مى‌کند و سعى دارد به‌هرشکل‌ممکن از پیشرفت و دستیابى آن به سلاحهاى مدرن جلوگیرى کند تا شعاع فعالیت ایران از مرزهاى جغرافیایى آن فراتر نرود و افکار دینى ایران فراگیر نشود. آنها سعى مى‌کنند تاحدى که ممکن است ایران را از دستاوردهاى علمى محروم سازند. آنها تلاش مى‌کنند سازمانهاى بین‌المللى و دیگر کشورها را نیز علیه ایران با خودشان همراه سازند و رسانه‌هاى تبلیغى خود را با عناوینى چون اتهام حمایت از تروریسم، سعى در تحصیل سلاحهاى اتمى و نقض حقوق بشر به‌کار گیرند و در مقام تهدید حتى شوراى امنیت را دخیل نمایند. درواقع این اشتباهات آنها از آنجا ناشى مى‌شود که آنان از یک ایران‌شناسى قوى و مطابق با واقع برخوردار نیستند. آنها مردم ایران، عقاید دینى‌ آنها و ایستادگى‌شان تا پاى شهادت را درک نکرده‌اند و به‌همین‌جهت بعید است که از اقداماتشان نتیجه مطلوب بگیرند. مسئولان ایران باید با قدرت و با اتکا به نیروى الهى و حمایت مردمى مقاومت کنند و حتى در مقام احیاى حقوق تضییع‌شده خود برآیند.

مرکز مطالعات فرهنگى و بین‌المللى (سازمان فرهنگ‌ و ارتباطات اسلامى) پیرو مصوبه کنگره مطالعات ایرانى (که در روزهاى بیستم و بیست‌ویکم اسفند ۱۳۷۳ با حضور ایران‌شناسان داخلى و خارجى در تهران برگزار گردید) به‌منظور ارائه آخرین مقالات و یافته‌هاى داخلى کشور در حوزه فرهنگ و تمدن ایران، به انتشار مجموعه مقالاتى با عنوان مطالعات ایران اقدام کرد. هدف از انتشار این مجموعه آشنایى علاقمندان با روند مطالعات ایران در رشته‌هاى ادبیات، عرفان، هنر، باستان‌شناسى، جامعه، تاریخ، علم و تکنولوژى مردم و سرزمین ایران ذکر شده است.

از جمله مباحث ایران‌شناسى اعتقادات دینى مردم ایران است که سرمنشا بسیارى از تحولات به‌شمار مى‌رود و به مردم در حوادث آرامش مى‌بخشد، در میان آنها استحکام ایجاد مى‌کند و آنان را آبدیده و مقاوم مى‌نماید. دعا و زیارت در فکر و روح و جان مردم ایران تاثیرگذار است. نیایش، انسان را با خدا پیوند مى‌دهد و به انسان کمال مى‌بخشد و به بالاترین مقام و جایگاه مى‌رساند که همان مقام و جایگاه قرب الهى است. معارف ناب دینى در قالب دعا، دگرگونى ژرفى مى‌آفرینند و انسان را از عالم خاکى بر مى‌کنند و به ملکوت پرواز مى‌دهند. دعاها و متن نیایشها به زبان عربى است و بهتر، عالى‌تر و زیباتر آن است که به همان زبان عربى زمزمه شوند. علما و صاحب‌نظران دین براى‌اینکه نیایشگران عاشقانه و با سوز و گداز به نیایش بپردازند، شرح و ترجمه‌هایى بر این ادعیه نوشته‌اند.

نمونه برجسته‌اى از شرق‌شناسان (که درعین‌حال متضمن ایران‌شناسى هم بود) هنرى راولینسون است که با تلاشى قابل‌ تحسین خطوط میخى کتیبه بزرگ داریوش در بیستون را کشف، مطالعه و به جهانیان تشنه فرهنگ و ادب قدیم ایران معرفى کرد. وى با ترجمه متن کامل این کتیبه بزرگ و تسلیم آن به انجمن سلطنتى مطالعات آسیایى در لندن باب بررسى خطوط کهن دیگر همچون هیروگلیف، بابلى و ایلامى را گشود و غوغایى عظیم بپا کرد.

کشف کتیبه داریوش که نتیجه تلاش راولینسون بود، آشکار ساخت که ایرانیان ازمنه بسیار قدیم خصائلى برجسته داشته‌اند. در این کتیبه داریوش مى‌گوید: خداوند کشور ما را از دروغ حفظ کند. بعدها با ظهور دین مبین اسلام که بر پایه توحید و خداپرستى استوار است و با معنویت و اخلاق انسان را تربیت مى‌نماید، ایرانیان پذیراى آن شدند و از این حیث فرهنگ ایرانى ــ اسلامى تواما از شایستگى ایرانیان حکایت دارد. ویلسون، یک شرق‌شناس دیگر، با صراحت ایران را مشعل‌دار تمدن خوانده و نوشته است: «ایران در گذشته مشعل‌دار تمدن و فرهنگ گیتى به شمار مى‌رفته است و در زمان داریوش و خشایارشاه آوازه عظمت آن از آفاق تا آفاق مى‌رسید. در آن روزگاران که ایرانیان به اصول تمدن و فرهنگ آگاه بودند، مردم بخشى از اروپا فرسنگها با کاروان تمدن فاصله داشته و شاید هم در توحش و بربریت به سر مى‌برده‌اند.» ایران به‌هرحال از جهات معنوى و مادى به اندازه‌اى اهمیت داشت که شاردن‌ها، تاورنیه‌ها، پیتر دلاواله‌ها و دهها شرق‌شناس را شیفته خود ساخت و مونتسکیو، ولتر، گوته و علماى دیگر غرب را وادار نمود تا در آثار خود ولو به اجمال به شناخت ایران بپردازند.[۱۰]

اصطلاح شرق‌شناسى نخستین‌بار در سال ۱۷۶۹ در فرهنگ انگلیسى آکسفورد به کار رفت و یک قرن بعد، به سال ۱۸۳۸٫م، به فرهنگ علمى فرانسه وارد شد. شرق‌شناسى تمام شاخه‌هاى علوم و دانشهایى را که به پژوهش، تحقیق و تفحص درباره همه ملل شرقى و زبان، علوم، آداب و رسوم آنها مى‌پرداخت، در بر مى‌گرفت. با آغاز قرن هیجدهم، دانش شرق‌شناسى به شیوه علمى اشغال سرزمینهاى اسلامى از مصر تا ایران تبدیل شد. افراد خاورشناس، گروههاى مختلفى را تشکیل مى‌دادند: از کارمندان دایره اطلاعات وزارتخانه‌هاى بریتانیا و فرانسه تا جهانگردان، شاعران و سیاسیون که در کل مستشاران دولت متبوع خود در زمینه‌هاى سیاسى ــ نظامى بودند.

ادوارد سعید، اندیشمند فلسطینى‌الاصل امریکایى، با گرایشى نزدیک به فلاسفه منتقد تجدد مانند آنتونیو گرامشى و میشل فوکو، در کتاب شرق‌شناسى سعى دارد ذهن انسان غربى نسبت به جهان شرق را تحلیل و ارزیابى کند. وى ادعا مى‌کند شرق‌شناسى یکسره نوعى تلاش دیگرساز در پارادایم اکتشاف جهان غربى نسبت به جهانهاى دیگر بوده است.

شرق‌شناسى در این چارچوب هیچ دستاورد قابل‌توجهى ندارد و آنها گاه حتى در اردوگاه دشمنان شرق نیز بوده‌اند. دسوقى و دیگران معتقدند آنچه چهره اسلام و شرق را در غرب زشت ساخته و بذر نفرت از اسلام و مسلمانان را در دل و درون غربیان کاشته است، درواقع همین شرق‌شناسى است اما آنها هیچگاه نگفته‌اند که شاید این خود ما بودیم که بر اندام نورانى و انسانى اسلام پوستین وارونه افکندیم؛ به‌عبارتى تصاویر مغرضانه، ملحدانه و استعمارى شرق‌شناسى درواقع بر مبناى همین پوستین وارونه شکل گرفته است و نه از حقیقت تابناک اسلام. عده‌اى شرق‌شناسى را عبارت از «تحریف، تدلیس، تاویل، دست‌کارى، زشت‌سازى، استناد به روایات ضعیف، افسانه‌ها، خرافه‌ها، جعلیات، شایعات، گفته‌هاى مشرکان، احبار، متولیان کلیسا و دیگر تحریفات قرون و اعصار» دانسته‌اند و درخصوص ایران هم مى‌گویند اگر سفرنامه‌ها به دقت مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرند، معلوم خواهد شد که آنان از مسافرتشان به ایران هدفهاى خاصى داشته‌اند، از جمله آنها تبلیغات مذهبى، بهره‌برداریهاى سیاسى، کسب منافع تجارى و امتیازات سیاسى و مهمترازهمه فراهم‌آوردن زمینه مساعد براى صدور فرهنگ خود را مدنظر داشته‌اند.

ادوارد براون انگلیسى که البته از جهتى بهتر از اسلاف خود چون اوژن فلاندن، جرج کرزن، ویلیام جکسون و گوبینو، گوهر ایرانى را شناخته و شناسانده است، در نوامبر ۱۸۸۷٫م به ایران آمد. وى وقتى با زبان فارسى آشنا شد، کتاب یکسال در میان ایرانیان را نوشت که به اعتقاد دنیسون راس، یکى دیگر از شرق‌شناسان، از دلکش‌ترین و آموزنده‌ترین سفرنامه‌هاى جهان است. اما آیا براون به‌راستى از جهت معنوى شیفته سرزمین ایران بود؟

از دید سیاسى، براون از خواستهاى مشروطه‌خواهان دفاع مى‌کرد و در کار تحقیقى خود به‌گونه‌اى‌خستگى‌ناپذیر به سخنرانى و نوشتن رسالات و مقالات مى‌پرداخت. وى همچنین عهدنامه انگلیس و روس ۱۹۰۷ را تقبیح کرد. وى نقشى فعال در کمیته ایرانى ــ واقع در لندن ــ ایفا کرد و نقل کرده‌اند وقتى وارد شیراز شد، حالت عاشقى را داشت که به وصال معشوق رسیده باشد.

معرفى یکى از ایران‌شناسان

یکى از ایران‌شناسان قرن گذشته پروفسور مینورسکى بود. وى در سال ۱۸۷۷٫م در کرچوا، واقع در نزدیکى مسکو، متولد شد. کرچوا قصبه‌اى در شمال‌ غربى مسکو بود که اکنون زیر آب رودخانه ولگا ناپدید شده است. مینورسکى در دانشگاه مسکو ابتدا به تحصیل حقوق پرداخت و سپس به فراگرفتن زبانهاى شرقى و از جمله فارسى در موسسه لازارویسکى مشغول شد. وى بعد از آن به وزارت‌خارجه روسیه وارد شد و در سال ۱۹۰۴٫م به سمت نایب دوم ژنرال کنسولگرى روس در تبریز منصوب گردید. مینورسکى بعدها به سفارت روس در تهران منتقل شد و پس از مسافرتهاى زیاد در قسمتهاى شمال‌ غربى ایران به پطرزبورگ مراجعت نمود و در این اثنا به ترکستان روسیه هم مسافرت کرد.

وى بعدا در اوقاتى که در سفارت کبراى روس در استانبول مشغول کار بود، به عضویت کمیسیون مختلط که ماموریت تحدید حدود عثمانى و ایران را بر عهده داشت، انتخاب شد. مینورسکى مدتى در همکارى با آن کمیسیون، به همراهى سرآرنولد ویلسون از طرف انگلیس و اعتلاءالملک خلعتبرى از طرف ایران و عضوى از وزارت‌خارجه عثمانى، سرحدها را در طول صدها کیلومتر از آرارات در شمال تا محمره در جنوب طى کرد و ماموریت خود را انجام داد تاوقتى‌که جنگ بین‌المللى اول در سال ۱۹۱۴٫م شروع شد. وى سپس به تهران مراجعت کرد و تا آخر جنگ و زمان انقلاب روسیه، به‌عنوان مستشار سفارت روس به فعالیت پرداخت. او سپس به اروپا رفت و در سفارت روس در پاریس مشغول به کار شد. پس‌ازآنکه رژیم تزارى از هم پاشید، مینورسکى وارد مدرسه زبانهاى زنده شرقى در لندن شد. وى ده‌سال در آن مدرسه ابتدا به‌عنوان دانشیار و سپس در جایگاه استاد مشغول به کار بود. مینورسکى از ۱۹۲۳٫م به تدریس فارسى و سپس به تدریس ترکى در مدرسه السنه شرقى پاریس مشغول شد. وى در سال ۱۹۳۰٫م به لندن رفت و براى تهیه اشیایى که جهت نمایش در نمایشگاه صنایع ایران در برلینگتن هاوس جمع‌آورى شده بودند، شش‌ماه کار کرد. از ۱۹۳۲٫م به معلمى زبان و ادبیات فارسى و تاریخ ایران در مدرسه السنه شرقیه لندن گماشته شد و به همراه سر دنیس راس در ۱۹۳۷٫م به‌عنوان استاد فارسى آن مدرسه فعالیت کرد. مینورسکى در ۱۹۴۴٫م بازنشسته شد و از آن سال تا آخر عمر با حقوق بازنشستگى خود در کمبریج زندگى کرد. وى در فاصله سالهاى ۱۹۴۸ تا ۱۹۴۹٫م در جامعه (دانشگاه) فواد اول در قاهره درس و کنفرانس داد. مینورسکى در مجمعهاى بین‌المللى متعددى شرکت کرد و از آن جمله در کنگره فردوسى و کنگره ابن‌سینا در ایران حضور داشت. او در تحقیق و نوشتن کتاب و مقاله خیلى کار مى‌کرد. زبانهاى روسى، فرانسه، انگلیسى، فارسى و عربى را فراگرفته بود و به همه این زبانها مقاله و کتاب نوشت. مینورسکى زیاد مطالعه مى‌کرد و زیاد مى‌نوشت. از هرکس که به او دسترسى پیدا مى‌کرد، استفاده مى‌نمود. تا آخر عمرش از خواندن، یادگرفتن و نوشتن غافل نشد. اشتباهات گذشته خود را در نوشته‌هاى اواخر عمر اصلاح کرد. وى از ۱۹۰۱ تا ۱۹۱۷٫م مقالات خود را به روسى مى‌نوشت. مقالاتى که براى دایرهًْ‌المعارف اسلام نوشته است، به زبان فرانسه هستند و عموما به مباحث تاریخ و جغرافیاى ایران اختصاص دارند. از ۱۹۳۱ تا آخر عمر بیشتر مقالات وى به زبان انگلیسى مى‌باشند. وى در اغلب تحقیقات خود درباره ایران از علامه قزوینى کسب اطلاع نموده است. محمد قزوینى با او بسیار صمیمى شده بود از جمله یادداشتهاى او درباب اهل حق به صورت دو مقاله در ۱۹۲۰٫م در پاریس منتشر شد و در ۱۹۲۲٫م به‌صورت کتاب درآمد.

فعالیت علمى مینورسکى وسیع بود. تعداد مقالات، رسائل و کتب او را بیش از چند صد عنوان ذکر کرده‌اند. از جمله صدوده مقاله دایرهًْ‌المعارف اسلامى مربوط به او است. بیشتر تحقیقات او به ایران اختصاص دارد. وى از سال ۱۹۴۴٫م به بعد، کمبریج را براى سکونت اختیار کرد. هفت کتاب و هفتاد مقاله نوشت اما ضعف چشم در اواخر عمر مانع از فعالیت شدید او شده بود و او به کمک همسرش فعالیتهاى تحقیقى خود را ادامه مى‌داد. مینورسکى فارسى را خوب مى‌نوشت.

در مورد مینورسکى نوشته‌اند که وى فردى بسیار مهربان بود و در ارائه کمک علمى به دیگران دریغ نمى‌کرد. او به انقلابیون روسیه نپیوست اما مقامات شوروى وطن‌پرستى او را ستودند و در هشتادسالگى از او دعوت کردند تا در کنگره بین‌المللى مستشرقین در مسکو شرکت کند. مینورسکى این دعوت را قبول کرد و درخواست نمود او را به‌صورت اختصاصى ببرند و دوباره به انگلیس بازگردانند.

مینورسکى در سال ۱۹۳۲٫م کتابى راجع به سلطنت دیالمه نوشت. در ۱۹۳۴٫م طرح تاریخ نادرشاه را در دست داشت و رشید یاسمى همان وقت آن را به فارسى ترجمه کرد. کتابى که راکهارت درباب تاریخ نادرشاه نوشته و به فارسى ترجمه شده، مبتنى بر طرح مینورسکى است. حدودالعالم کتاب جغرافیاى فارسى است که با اصلاحاتى در ۱۹۵۵٫م به صورت مقاله به طبع رسید. مینورسکى رساله‌اى به‌نام نصیرالدین طوسى درباب باج و خراج و امور مالیاتى مملکت مغولان نوشته است که متن فارسى آن با همکارى مجتبى مینوى در ۱۹۴۰٫م منتشر گردید. کتاب دیگر وى، تذکرهًْ‌الملوک درخصوص دستگاههاى دیوانى و بنیادهاى ادارى دولتى در عهد صفویه است. مینورسکى مقاله‌اى نیز درباب ویس و رامین نوشته است. مجتبى مینوى در جلسه یادبود او، طى یک خطابه مفصل، مى‌گوید: «مینورسکى را از ۱۹۲۹٫م (۱۳۰۸٫ش) مى‌شناختم. در اقطار عالم ــ فرانسه، انگلیس، ایتالیا، آلمان، امریکا، روسیه، ترکیه ــ با او بودم و او را همواره دوست و رفیق یافتم. از اول حس کردم که با یک نویسنده و آموزنده سروکار دارم. مرا به کتابخانه ملى برد و راه و رسم کارکردن در آنجا را به من آموخت. من از انبوه کتاب در آن کتابخانه دچار رعب و هراس شدم و حس کردم که در آن میان گم خواهم شد و راه به‌جایى نخواهم برد. عبارتى به‌ من گفت که هنوز به یاد دارم: آقاجان در میان دومیلیارد آدمى که در روى زمین هست، فلان شخص را چطور پیدا مى‌کنی؟ با پنج کلمه اسم مملکت، شهر، خیابان، کوچه و نمره خانه‌اش ــ در میان این چهارپنج میلیون کتاب هم با پنج کلمه مى‌شود هر کتابى را یافت و آن پنج کلمه در فهرستهاى کتابخانه ثبت است. فقط باید دانست که چطور آن پنج کلمه را آدم پیدا کند. راه را به من نشان داد و واقعا دیدم که آسان بود. با موسیقى اروپایى هم مرا آشنا کرد. بعد از آن در ۱۹۳۱ او را در لندن دیدم. مینورسکى در بیست‌وپنجم مارس ۱۹۶۶ در نودسالگى درگذشت.»[۱۱]

پى‌نوشت‌:

[۱]ــ در عصر جمهورى اسلامى، ایران‌شناسى برخلاف معنایى که دارد باید به وسیله ایرانیان مسلط به روح و فرهنگ و تمدن ایران با دقت نگاشته شود و از این طریق به دنیا معرفى گردد.
[۲]ــ عبدالرفیع حقیقت، پیش‌گفتار تاریخ هنرهاى ملى، ص۵
[۳]ــ موسیقى جنگ هیاهویى بوده که هنگام جنگ از سوى سپاه برمى‌خاسته که با آن ترس در دل خصم مى‌افکندند از جمله این هیاهو یکى هم فریاد جنگاوران بوده است. در بسیارى از جنگها گروههایى برگزیده شده بودند که با بانگ و هیاهوى خویش روحیه دشمن را ضعیف مى‌کرده‌اند و از شاهنامه چنین پیدا است که کرناى یا ناى بسیار بلندى که در آن مى‌دمند و هنوز هم در نقاره‌خانه‌ها و به هنگام تعزیه و در جنگ نواخته مى‌شد، در دوران پیش از جمشید یعنى دوره تهمورث پیدا شده است.
[۴]ــ ترجمه مجالس النفائس، ص۱۶
[۵]ــ شمس‌الدین محمدبن محمود آملى، نفایس الفنون فى عرایس العیون، تصحیح: ابوالحسن شعرانى، ج دوم، اسلامیه، ۱۳۷۷، ص۷۷
[۶]ــ لازم به ذکر است، اکنون که در سال جارى میلادى اصفهان پایتخت جهان اسلام معرفى شده است، باید برنامه‌هایى ترتیب داده شود تا افراد زیادى از خارج و داخل ایران از این شهر دیدن نمایند و نظر خود را بنویسند. مردم اصفهان، سازمانهاى دولتى و شرکتهایى که در ارتباط با مسائل اصفهان فعالیت دارند، باید بدون‌اینکه از فعالیت معمول خود بکاهند، مرکز فرهنگى جهان اسلام را آن‌طورکه هست، به دنیا بشناسانند. اصفهان در ادوارى مرکز اصلى ایران بوده است. کارهاى زیادى باید در این راه انجام گیرد. محصولات‌ این شهر و زبان شیرین فارسى اصفهانى باید از اسباب جذب باشند و تئاتر و سینماى این شهر باید تمدن و فرهنگ خلاق ایرانى را به نمایش گذارد. شهر اصفهان دیدنى‌هاى فراوان دارد. این شهر دانشمندان، فلاسفه، شعرا، عرفا و فقهاى زیادى داشته است و همه آنان در این سال و سالهاى بعد باید شناسانده شوند. تا به‌حق فعالیتى در جهت ایران‌شناسى و گامى در معرفت تشیع علوى برداشته شود تا بدانند اصفهانى که در آن تحقیقات هسته‌اى صلح‌آمیز صورت مى‌گیرد تازه کشف نشده و جدیدا به کاروان علم نپیوسته است بلکه این شهر حتى قبل از کشف امریکا هم شکوفا بود.
[۷]ــ لازم است مطالعات دقیق صورت گیرد که چرا خاورشناسى و به‌ویژه ایران‌شناسى رواج پیدا کرده و چرا امروز در امریکا و اروپا این کار ادامه دارد و هزینه این تحقیقات چگونه پرداخت مى‌شود، و در چه مواردى از این تحقیقات استفاده مى‌شود.
[۸]ــ در دوره‌اى از شاهان پهلوى کار ایران‌شناسى و بزرگ‌نمایى با آن هدف صورت مى‌گرفت تا پرده‌اى در برابر دیانت اسلام قرار دهند که در قلب و روح ایرانیان جاى‌گرفته است.
[۹]ــ شجاع‌الدین شفا، جهان ایرانشناسى، تهران، کتابخانه پهلوى، ۱۳۴۸، ص۲۹
[۱۰]ــ محمدتقى قربانعلى، ایران از منظر شرق‌شناسى، مجله مطالعات ایران، شماره ۶
[۱۱]ــ رک: مقاله مجتبى مینوى راهنماى کتاب، شماره اول، سال نهم، اردیبهشت ۱۳۴۵
منبع: ماه نامه زمانه – ۱۳۸۵ – شماره ۴۳

سید جلال الدین  مدنى

شهرهاى شیعه نشین در ایران

اشاره:

ایرانیان در زمان خلیفه دوم اسلام را پذیرفتند و پس از مدتى گرایش خاصى از آن را (اسلام شیعی) پسندیدند.ایرانیان روح اسلام و محتواى اسلام را نزد خاندان رسالت یافتند. پذیرش تشیع به وسیله ایرانیان، پیامد عواملى از قبیل سازگارى باورها و اعتقادات ایرانیان با مذهب تشیع،‌ فعالیت علویان و شیعیان در محدوده جغرافیایى ایرانیان و … بود. مذهب تشیع به تدریج در ایران گسترش یافت و در شهرها و مناطق مختلف در قرون مختلف به رسمیت شناخته شد که ما در این جا به شهرها و مناطق شیعه نشین از قرن اول بطور خلاصه می‎پردازیم.

شهرهاى شیعه نشین از قرن اول تا قرن سوم:

یکى از شهرهاى مهم شیعه ایران در قرن اول شهر قم می‎باشد که آن را باید نخستین شهر در حوزه اى دانست که به نام ایران شناخته می‎شود، زیرا پیشینه تشیع آن به ربع آخر قرن اول هجرى باز می‎گردد، درست در حالى که ایران آن زمان هنوز گرفتار کشمکش بین پذیرش اسلام و باقى ماندن بر دین آباء و اجدادى خود بود، قم با سکونت اعراب در آن مشى مذهبى خود را هم برگزید.[۱] مهمترین خاندان عرب مقیم قم، طایفه اشعریون بوده‎اند که شمار آنها به شش هزار تن می‎رسیده است. در طول تاریخ اعتقاد این طایفه به تشیع و روحیه ضد اموى آنها به ثبت رسیده است. [۲]

در میان نخستین ساکنان عرب قم شمار زیادى به عنوان صحابى ائمه ـ علیهم السّلام ـ در کتب رجالى شیعه، شناسانده شده اند،‌ شاهد مهم بر پیوند مردمان این شهر با امامان، روایات بى شمارى است که در فضیلت قم و اهالى آن در کتب حدیث نقل شده است. این روایات، به اندازه اى است که می‎تواند به راحتى اهمیت این شهر را در نگاه امامان نشان دهد.

اهمیت قم به اندازه اى بود که وقتى فاطمه بنت موسى بن جعفر ـ سلام الله علیها ـ در سال ۲۰۱ هجرى عازم خراسان بود دستور داد که او را به قم برسانند و وقتى وفات کرد در همین شهر دفن گردید و این مقبره مورد زیارت خاص و عام بوده است. تشیع یکپارچه مردمان قم در تمامى ممالک امرى شناخته شده بود و دلیل عمده اش این که هیچ شهرى در آن زمان وجود نداشت که اینچنین به طور کامل بر تشیع امامى باشد.

در طول تاریخ بسیارى از علماى مشهور شیعه از این شهر بوده و یا در آن نشو و نماى علمى یافته اند و امروزه یکى از قطب هاى علمى و مذهبى جهان تشیع همین شهر می‎باشد.

منطقه جبل:

اصولاً درمنطقه جبل که محدوده اى از قصر شیرین و همدان گرفته تا اصفهان و از آنجا تا رى را شامل می‎شد شیعیان فراوان بودند. در شهرهاى قزوین،‌ فارس و اصفهان نیز در این قرون شیعیان فروانى زندگى می‎کردند و بعضى از آنها با ائمه ـ علیهم السلام ـ در ارتباط بودند.

شهر رى:

در اوج گرایش مردمان مناطق قم و آوه و شهرهاى دیگر ایران به تشیع شهر رى روحیه ضد شیعى داشتند[۳]اما در اواخر قرن دوم هجرى آنچه به عنوان تشیع اصیل در رى پدید آمد، ارتباط برخى از مردم و ساکنان رى با امامان شیعه بود. و نخستین روایتى که از این گونه تماس ها سخن گفته، درباره ارتباط یکى از شیعیان رى با امام کاظم ـ علیه السلام ـ است. در میان اصحاب امام کاظم و امام رضا ـ علیهما السلام ـ تنى چند وجود دارند که ملقب به رازى هستند، این افراد یا اهل رى بودند و یا چندى را در رى گذرانیده اند.[۴]

آمدن حضرت عبدالعظیم به رى هم نشانه وجود تشیع در این شهر بوده و خود زمینه اى براى رشد تشیع شده است. بعد از رحلت آن بزرگوار، مزارش براى شیعیان مرکزیتى یافته و در جذب شیعیان آن نواحى به سوى رى مؤثر بوده است.

یکى از مهمترین دلایل ارتباط امامان ـ علیهم السّلام ـ با شیعیان رى و نیز کثرت شیعیان، وجود یکى از وکلاى حضرت صاحب الامر ـ عجل الله تعالى فرجه الشریف ـ در رى می‎باشد. این شخص ابوالحسن محمد بن جعفر «اسدی» است.[۵]

تشیع در رى با ورود و حاکمیت احمد بن حسن مادرانى آشکار شد و این شخص شیعیان را مورد اکرام قرار داده و به خود نزدیک ساخت و تشیع بطور چشم گیرى در رى گسترش یافت که تا الان هم ادامه دارد.[۶]

خراسان:

یکى دیگر از مناطق شیعه نشین در طول قرن اول تا سوم، منطقه وسیع خراسان می‎باشد. طاهر بن حسین، فرمانده نیروهاى مأمون عباسى در جنگ بر ضد برادرش محمد بود. گفته شده این شخص و اصولاً طاهرى ها داراى تمایلات شیعى بودند.[۷]عواملى مثل حضور امام رضا ـ علیه السلام ـ و قیام محمد بن قاسم از نسل امام حسین ـ علیه السلام ـ و … در گسترش تشیع در این منطقه در قرون اولیه بسیار مؤثر بوده است.

شهر بیهق ازمنطقه خراسان، مرکزى براى تشیع بوده و تشیع در آن، از زمان طاهریان رواج یافته است؛ همچنین قید شده که تشیع آن تشیع اثنى عشرى بوده است.[۸]یاقوت می‎نویسد که بیشتر مردم سبزوار رافضى هستند.[۹]مى توان گفت که یکى از مهمترین دلائل نفوذ تشیع در بیهق مخصوصاً سبزوار مهاجرت هاى فراوان سادات از شهرهاى مختلف از جمله نیشابور و رى بدان ناحیه بوده است.[۱۰]سبزوار در قرن هشتم مرکز دولت شیعى سربداران بوده است. در نقطه اى دور دست در خراسان در حوالى سمرقند و کش، تشیع امامى از اواخر قرن سوم به بعد رو به توسعه نهاد.

سجستان:

از جمله مناطقى که نامى از آن در آثار شیعى آمده، سجستان است. این نام از کرمان تا جنوب خراسان و از سواحل دریاى عمان تا سیستان امروزى را شامل می‎شود.[۱۱]

طبرستان:

از میان مناطق شمالى، منطقه گیلان و دیلم بعد از مدت ها در مقابل مسلمانان در قرن سوم با پذیرفتن اسلام زیدى تسلیم شدند. سادات علوى در برابر فشارهاى منصور و هادى و دیگر خلفاء به این نواحى کوچ کردند که یکى از نخستین این کوچ ها به قیام یحیى بن عبدالله بن الحسن در دیلم منجر شد. در قرن سوم و در منطقه طبرستان دولتى شیعى به رهبرى حسن بن زید تشکیل شد، مناطق آمل،‌ سارى و حتى گیلان و دیلم جزء مناطقى بود که در مدت ۲۰ سال از طرف علویان اداره می‎شد.[۱۲]

شهرهاى شیعه نشین ایران در قرن چهارم و پنجم:

قرن چهارم در حقیقت قرن گسترش تشیع می‎باشد. در مناطقى از ایران در این قرن شیعیان گسترش پیدا کردند که به بعضى بصورت خلاصه اشاره می‎شود:

مناطقى چون فارس که در این قرن یکى از مراکز عمده شیعه به حساب آمده است. یکى دیگر از شهرها اصفهان می‎باشد که با وجود تعصب سرسخت آنها نسبت به معاویه، نسبت به نفوذ تشیع در این شهر در قرن چهارم گزارش هایى شده است. وجود قبر امام رضا ـ علیه السلام ـ از جهات بى شمارى موجب گسترش تشیع در خراسان و سیستان در این قرن می‎باشد. در این قرن گسترش تشیع در شهرهاى کرمان و خوزستان هم گزارش شده است. شهرهاى کاشان، آوه، ورامین، سارى، سبزوار از شهرهاى شیعه نشین در این قرون بوده‎اند. از این قرن به بعد یعنى در قرن هاى ششم و هفتم، شهرهاى رى و خراسان و قم عمده مناطقى بودند که تشیع در آنها بصورت چشم گیرى گسترش و پیشرفت کرده و تشیع اصفهان هم در قرن هفتم چشم گیر بوده است و نهایتاً با روى کار آمدن دولت مقتدر صفوى در قرن نهم مذهب شیعه به عنوان مذهب رسمى در ایران اعلام شد و به تدریج تمام مناطق ایران به این مذهب گرایش پیدا کردند.

پى نوشت:

[۱] . تاریخ قم، حسن قمى، چاپ مجلس، ص ۲۷، یاقوت حموى، معجم البلدان، ج ۴، ص ۱۷۵٫
[۲] . همان، ص ۲۴۰٫
[۳] . مقاتل الطالبین، صفحه ۱۳۲٫
[۴] . رجال النجاشى، صفحه ۱۰۹٫
[۵] . الغیبه، شیخ طوسى، صفحه ۴۱۵٫
[۶] . معجم البلدان، ج۳، صفحه ۱۲۱٫
[۷] . ابن اثیر، الکامل، ج ۷، صفحه ۱۳۲٫
[۸] . تاریخ نهضت هاى فکرى ایرانیان، صفحه ۲۳۱٫
[۹] . معجم البلدان، ج۳، صفحه ۵۳۸
[۱۰] . تاریخ بیهق، صفحه ۶۰٫
[۱۱] . تاریخ سیستان، صفحه ۱۰۰٫
[۱۲] . التاجى، اخبار الائمه الزیدیه، صفحه ۲۱٫
منبع : مرکز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه علمیه

مختار اصلانى

هجرت امام رضا (ع) به ایران

اشاره:

حضرت امام رضا – علیه السلام – پس از شهادت پدر بزرگوارش، در سال‏۱۸۳ هجرى در ۳۵ سالگى، عهده‏دار مقام مامت‏شد. دوره امامت ایشان بیست‏سال بود که ده سال نخست آن با خلافت «هارون‏الرشید»، پنج‏سال با خلافت «محمد امین‏» و پنج‏سال آخر با خلافت «عبدالله المامون‏» معاصر بود.

با شهادت امام موسى کاظم(ع)، سیاست ضد علوى عباسیان با شکست مواجه شد. مردم بیش از پیش به اهل بیت عصمت(ع) گرایش پیدا کردند و این گرایش حتى در میان خانواده خلفا و درباریان نیز رسوخ کرد. چنانکه گویند: زبیده، همسر رشید و نوه منصور و بزرگترین زن عباسى، شیعه شد و چون هارون الرشید از آن آگاهى یافت، سوگند خورد که طلاقش دهد. روایت‏شده است که وقتى جسد مطهر امام کاظم(ع) را به جمع پاسبانان حکومت آوردند و با سخنان زشت‏خبر مرگ آن بزرگوار را اعلام کردند، سلیمان، پسر منصور دوانیقى، فرزندان و غلامانش را فرمان داد جلوى این کار را بگیرند. او، خود، با پاى برهنه در پى جنازه حرکت کرد و قضیه را کتبا به اطلاع هارون الرشید رساند. هارون در پاسخ گفت: اى عمو، صله رحم کردى، خداوند به تو پاداش نیک دهد; به خدا سوگند، سندى بن‏شاهک این کار را به دستور ما انجام نداده است.

همه این کارها به خاطر هراس از شورش علویان سامان یافت. چه اینکه سلیمان بن ابى‏جعفر نیز از برگزیدگان دولت عباسى بود. مؤید این سخن اظهارات هارون در پاسخ به یحیى بن‏خالد برمکى است. یحیى نخست در باره امام کاظم(ع) سعایت کرد و مقدمات شهادت آن حضرت را فراهم آورد; آنگاه در باره امام رضا(ع) به هارون گفت: پس از موسى بن‏جعفر پسرش جاى او نشسته، ادعاى امامت مى‏کند.

هارون، از عواقب قتل موسى بن‏جعفر(ع) بیم داشت، به یحیى گفت: آنچه با پدرش کردیم کافى نیست؟ مى‏خواهى یکباره شمشیر بردارم و همه علویان را بکشم؟

امام رضا(ع) با استفاده از فرصت‏بدست آمده، آشکارا اظهار امامت کرده; در حالى که مى‏دانیم امام صادق(ع)، پنج نفر را وصى خود خواند تا وصى برگزیده از گزند دشمنان در امان ماند.

بدین ترتیب باید گفت که عباسیان طى ۱۵ سال آغازین امامت امام رضا(ع) یا در هراس از علویان به سر مى‏بردند و یا به منازعات داخلى بین دو برادر، امین و مامون، مشغول بودند. سرانجام، پنج روز پیش از پایان محرم سال ۱۹۸ ق، امین از خلافت‏خلع و به قتل رسید. در این دوره حکومتهاى مستقلى چون «ادارسه‏» و «اغالبه‏» پاى گرفتند و قیام ابوالسرایا روى داد. در این قیام بیش از بیست‏هزار نفر شرکت داشتند و شهرهاى زیادى به تصرف قیام‏کنندگان در آمد. در سال‏۱۹۹ هجرى، ابوالسرایا به دست نظامیان مامون کشته شد.

نام برخى از والیان شهرهاى تصرف شده چنین بود:

والى کوفه; اسماعیل بن‏على بن‏اسماعیل بن‏امام جفعرصادق(ع)والى یمن; ابراهیم بن‏موسى بن‏جعفر(ع)والى اهواز; زید بن‏موسى بن‏جعفر(ع) (زیدالنار)والى بصره; عباس بن‏محمد بن‏عیسى بن‏محمد بن‏على بن‏عبدالله بن‏جعفر بن‏ابیطالب‏والى مکه; حسن بن‏حسن افطس‏والى واسط; جعفر بن‏محمد بن‏زید بن‏على‏واسط; حسین بن‏ابراهیم بن‏امام حسن(ع)

ولایتعهدى امام رضا(ع)

تزلزل شخصیت مامون و قیامها و حکومتهاى مستقلى که در اندک مدتى جان گرفته بود، او را بر آن داشت تا به همان سیاست پیشین عباسیان، که با شعارهایى به نفع علویان حکومت عباسى را از آن خود ساختند، تمسک جوید و رژیم عباسى را با تدبیرى زیرکانه از سقوط حتمى نجات بخشد.

بیشتر حکومتهاى به استقلال رسیده و عموم قیام کنندگان و رهبران آنها از خاندان پیامبر بودند. چنانکه در قیام ابوالسرایا دو تن از برادران امام رضا(ع) ولایت‏یمن و اهواز را به دست گرفته بودند. مامون، که پس از شهادت امام کاظم(ع) از امامت على بن‏موسى الرضا(ع) آگاهى داشت، وى را ولیعهد خود ساخت تا آتش انقلابها و شورشهاى شیعى را فرو نشاند.

احمد شبلى مى‏گوید: … چه بسا انگیزه بیعت گرفتن مامون براى ولایتعهدى امام رضا(ع) آن بود که مى‏خواست‏به آمال اهل خراسان پاسخ بدهد; زیرا آنان به اولاد على(ع) تمایل بیشترى داشتند.

علامه جعفر مرتضى حسینى مى‏گوید:

در ارزیابى شورشهاى ضد عباسى به این نکته پى مى‏بریم که از سوى علویان خطرى جدى آنان را تهدید مى‏کرد; زیرا این شورشها در مناطق بسیار حساسى برمى‏خاست و رهبریشان نیز در دست افرادى بود که از استدلال قوى و شایستگى غیر قابل انکارى برخوردار بودند و بدان لحاظ هرگز با عباسیان قابل مقایسه نبودند.

اینکه مردم رهبران این شورشها را تایید مى‏کردند و دعوتشان را به سرعت پاسخ مى‏گفتند، خود دلیلى بود بر میزان درک طبقات مختلف ملت از خلافت عباسیان و نیز شدت خشمشان که بر اثر استبداد، ظلم و رفتارشان با مردم و بویژه با علویان برانگیخته شده بود.

در این میان، مامون بیش از هر کس دیگرى مى‏دانست که اگر امام رضا(ع) بخواهد از آن فرصت استفاده کند و به تحکیم موقعیت و نفوذ خویش بر ضد حکومت جارى بپردازد، چه فاجعه‏اى در انتظارش است.

با توجه به موقعیت پیش آمده، مامون باید دست‏به کارى مى‏زد تا از ورطه هلاکت رهایى یابد. فرو نشاندن شورشهاى علویان، مشروعیت‏بخشیدن‏به حکومت عباسى، از میان بردن محبوبیت علویان، جلب اعتماد و مهر اعراب، خشنود ساختن عباسیان، مستمر ساختن تایید ایرانیان، تقویت‏حسن اطمینان مردم به خلیفه‏اى که برادر خود را کشته است و از میان بردن خطر قیام رضوى بخشى از حقایقى بود که مامون را در اندیشه نیرنگ فرو برد. او چنان اندیشید که براى خلافت امام رضا(ع) از مردم بیعت‏بگیرد، تا امام را خلیفه مسلمانان و امیر بنى‏هاشم، اعم از عباسیان و طالبیان، قرار دهد. حضرت امام رضا(ع) با پیشنهاد مامون مخالفت کرد. اصرار مامون و خوددارى امام دو ماه به طول انجامید. سرانجام خلیفه به حضرت رضا(ع) چنین پیام داد:

«… تو همیشه به گونه ناخوشایندى با من برخورد مى‏کنى، در حالى که تو را از سطوت خود ایمنى بخشیدم. به خدا سوگند، اگر ولیعهدى را پذیرفتى که هیچ، و گر نه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیرى، اگر باز همچنان امتناع بورزى، گردنت را خواهم زد».

ناگفته پیداست که پیشنهاد خلافت هرگز جدى نبود، چگونه ممکن بود مامون، که براى به دست آوردن خلافت‏برادرش را از میان برد و عباسیان را از خود رنجاند، آن را به امام(ع) واگذار کند؟

این برنامه، مقدمه مساله ولایتعهدى امام رضا(ع) بود; مساله‏اى که حضرت(ع) دلایل پذیرش آن را چنین بیان کرده است:

۱٫ روزى «ابن‏عرفه‏» از امام پرسید: به چه انگیزه‏اى وارد ماجراى ولعیهدى شدى؟ امام جواب داد: به همان انگیزه‏اى که جدم على(ع) را به ورود در شورا وادار کرد.

۲٫ امام در پاسخ ریان، یکى از یارانش، فرمود: … خدا مى‏داند چقدر از این کار بدم مى‏آمد. ولى چون مرا مجبور کردند که میان کشته شدن یا ولایتعهدى یکى را برگزینم … در واقع این ضرورت بود که مرا به پذیرفتن آن کشانید و من تحت فشار بودم.

در این روایت امام پذیرش ولایتعهدى را به پذیرش خزانه‏دارى از سوى حضرت یوسف مانند مى‏کند.

مامون در برابر اعتراض عباسیان به مساله ولایتعهدى امام رضا(ع) چنین گفت: «این مرد کارهاى خود را از ما پنهان کرده، مردم را به امامت‏خود مى‏خواند. ما او را بدین جهت ولیعهد قرار دادیم که مردم را به خدمت ما بخواند و به ملک و خلافت ما اعتراف کند. در ضمن شیفتگانش بدانند که او چنانکه ادعا مى‏کند نیست و این امر (خلافت) شایسته ماست نه او. همچنین ترسیدیم اگر او را به حال خود بگذاریم، در کار ما شکافى به وجود آورد که نتوانیم آن را پر کنیم و اقدامى علیه ما بکند که تاب مقاومتش را نداشته باشیم. اکنون که این شیوه را پیش گرفته، در کارش مرتکب خطا شدیم، و با بزرگ کردن او خود را در لبه پرتگاه قرار دادیم، نباید در کارش سهل‏انگارى کنیم. بدین جهت‏باید کم‏کم از شخصیت و عظمت او بکاهیم; باید او را پیش مردم به صورتى درآوریم که از نظر آنها شایستگى خلافت نداشته باشد. سپس در باره او چنان چاره‏اندیشى کنیم که از خطرات احتمالى‏اش جلوگیرى کرده باشیم‏».

هجرت امام رضا(ع) به ایران

وقتى کار امین پایان یافت و حکومت مامون استقرار پذیرفت. مامون ضمن نامه‏هاى متعدد از امام رضا(ع) خواست تا همراه بزرگان علوى به خراسان بیاید و چون با مخالفت امام رو به رو شد، پیکى براى انتقال امام رضا(ع) روانه مدینه کرد.

صدوق از محول سجستانى نقل مى‏کند: زمانى که پیکى براى بردن امام رضا(ع) به خراسان وارد مدینه شد، من آنجا بودم. امام براى خداحافظى از رسول خدا(ص) به حرم آمد. او را دیدم که چندین بار از حرم بیرون آمده، دوباره به سوى آرامگاه رسول خدا(ص) بازگشت و با صداى بلند گریست. من به امام نزدیک شده، سلام کردم و علت این امر را جویا شدم. امام در جواب فرمود: «من از جوار جدم بیرون مى‏روم و در غربت از دنیا خواهم رفت…»

حسن بن‏على وشاء نقل مى‏کند که، امام به من فرمود:

وقتى خواستند مرا از مدینه بیرون ببرند، اعضاى خانواده‏ام را جمع کردم و دستور دادم برایم چنان گریه کنند که صدایشان را بشنوم. سپس میان آنها دوازده هزار دینار تقسیم کردم و گفتم: من دیگر به سوى شما باز نخواهم گشت.

مامون دستور داد امام رضا(ع) را از مسیر بصره، اهواز و فارس به مرو ببرند. چون بیم آن داشت اگر امام از راه کوفه، جبل و قم حرکت کند، مهرورزى شیعیان شهرهاى فوق، حکومت مامون را به خطر اندازد. «تاریخ قم‏»، که از کهن‏ترین کتب موجود جهان تشیع است، هجرت امام رضا(ع) را چنین نقل مى‏کند:

«… مامون رضا را از مرو به مدینه در صحبت رجاء بن‏الضحاک به راه بصره و فارس و اهواز [به طوس آورد]و از براى او در آخر سنه ماتین بیعت‏به ولایت عهد بستند و امام على بن‏موسى الرضا علیهما السلام را به طوس زهر داد و روز دوشنبه، شش روز از ماه صفر مانده، سنه ثلاث و ماتین مدفون آمد و عمر او چهل و نه سال و چند ماه بوده است، و مدت ولایت عهد دو سال و چهار ماه و قبر و تربت او به دیهیست از دیههاى طوس که آنرا سناباد مى‏خوانند، به نزدیک نوقان در سراى حمید بن‏عبدالحمید الطائى الطوسى در پهلوى رشید…».

هجرت امام رضا(ع) یک مهاجرت سیاسى اجبارى بود که در سال ۲۰۰ هجرى به دستور خلیفه وقت انجام شد. مسیر هجرت امام از مدینه به مرو چنین است:

۱٫ مدینه‏۲٫ مکه (برخى این شهر را مسیر هجرت نمى‏دانند).

۳٫ نباج‏۴٫ بصره‏۵٫ اهواز۶٫ اربق (اربک)۷٫ ارجان (بهبهان)۸٫ ابرکوه (ابرقوه)۹٫ ده شیر (فراشاه)۱۰٫ یزد۱۱٫ قدمگاه خرانق (مشهدک)۱۲٫ رباط پشت‏بادام‏۱۳٫ نیشابور۱۴٫ قدمگاه نیشابور۱۵٫ ده سرخ‏۱۶٫ طوس‏۱۷٫ سرخس‏۱۸٫ مرو در جریان هجرت حضرت رضا(ع) سه مساله عمده روى داد که به ترتیب عبارت است از: بیمارى آن بزرگوار در اهواز، استقبال مردم در نیشابور و بیان حدیث‏سلسله الذهب و زندانى شدن در سرخس.

با توجه به استقبال بى‏نظیر مردم نیشابور از امام رضا(ع) و بیان حدیث‏سلسله الذهب از سوى آن حضرت، رژیم عباسى چنان شایع کرد که امام رضا(ع) ادعاى الوهیت کرده، او را بدین اتهام در سرخس زندانى ساخت. اینکه امام(ع) چه مدت در زندان بود، معلوم نیست. ولى این واقعه نشان مى‏دهد که پذیرش ولایتعهدى امرى تحمیلى بود. با ورود امام به مرو، مامون براى انجام یافتن نقشه‏اش استقبال باشکوهى از وى به عمل آورد و پس از پذیرش ولایتعهدى از سوى امام، به نام آن جناب سکه زد.

منبع: ماهنامه کوثر،شماره ۴

ریشه های گسترش اسلام و تشیع در ایران (۱)

اشاره:

قبل از پرداختن به شناخت ریشه های گسترش اسلام و تشیع در ایران، توجه به ضرورت پرداختن به این موضوع و نتایج و کارآیی های آن، بایسته خواهد بود. چرا که موضوعات و مسائل علمی و پژوهشی، هر اندازه که حضور جدیتر و ملموستری در حیات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی نسل موجود داشته باشد، بهتر می تواند ارزش گذاری شود و شوق مخاطبانش را به تامل و تحقیق در آن زمینه، برانگیزد. تاریخ، با همه ابهامهایش، دست کم در این زمینه فروگزار نکرده است که قبل از ظهور اسلام، سرزمین حجاز در اهلیت به سر می برد.

تاریخ، این نکته را نیز بروشنی و بی هیچ تردید ثبت کرده است که همان مردم بدوی و همان جامعه ابتدایی و امی، پس از ظهور اسلام، گام در مسیر تعالی و تکامل نهاد تا آنجا که به تمدنی نیرومندتر از سایر جوامع و به دانش و فرهنگی غنی دست یافت.

اسلام به عنوان یک باور و اندیشه و ارزش، از مرزهای عرب گذشت و دژهای تمدن فرسوده ساسانیان را تسخیر کرد و به دهها سرزمین و قلمرو دیگر نفوذ یافت، و امروز نیز یکی از بزرگترین ادیان جهان به شمار می آید که بخش عظیمی از جغرافیای انسانی و طبیعی زمین را دربرگرفته است.

اسلام از آغاز پیدایش تاکنون، در کنار موفقیت های چشمگیر و گسترده اش از کینه توزی های دشمنان فارغ نبوده است.

منکران اسلام، هماره درصدد بوده اند تا به هر وسیله ممکن ارزش های آن را بی رنگ و وارونه جلوه دهند و بی شک در این میان هر گروهی، هدفی ویژه را دنبال می کرده است.

صلیبیان و مستشرقان مسیحی و یا قلم به دستان صهیونیست، از جمله پیشقراولان ستیزه جویی با اسلام بوده اند که در جهت اغراض خود علاوه بر کشیدن تیغها و حمله به مرزها، قلم خود را با کینه توزی به خدمت گرفتند و با عیب جویی و تحلیل های مغرضانه به تحریف واقعیت های تاریخی پرداختند و نفوذ شگرف اسلام به قلوب ملت ها را، کشورگشایی و سلطه جویی قلمداد کردند.

در این جا البته نمی خواهیم بگوییم که فرمانروایان مسلمان و کسانی که در طول تاریخ به نام اسلام بر ملت های مسلمان حکومت کرده اند، همه صالح و نیک خواه بوده و انگیزه کشورگشایی نداشته اند ولی سخن در این است که آنچه بنای اسلام را در کشورهای فتح شده استوار کرد و در قلبها نفوذ داد، فتوحات نظامی و سلطه های سیاسی عرب نبود، و دلیل بارز آن، این که همین ملتها بارها علیه سلطه سیاسی عرب بر جهان اسلام شوریدند و دست سلطه آنان را کوتاه کردند ولی همچنان به اسلام و ارزش های اسلامی پایبند ماندند.

گذشته از مستشرقان، طیف ها و گروه های دیگری نیز تلاش می کنند تا حضور اسلام را در سرزمین های غیر عرب، ناشی از غلبه نظامی و به حکم اجبار قدرت های سیاسی عرب در روزگار گذشته معرفی کنند و می کوشند تا هرگونه ارزش حقیقی و محتوایی برنامه ها و پیام های اسلام و تاثیر آنها در گسترش شریعت محمدی و استقبال امتها از آئین توحیدی رسول خاتم صلی الله علیه وآله را انکار کنند!

از سوی دیگر برخی تحلیل گران غیرشیعی و گاه مستشرقان غیرمسلمان، برای مخدوش ساختن اندیشه شیعی و اصالت تشیع، تلاش کرده اند تا گرایش ایرانیان را به اندیشه شیعی، نوعی حرکت سیاسی و انشعاب متکی بر حس ناسیونالیستی و ملیت گرایی معرفی کنند و هویت فرهنگی و ارزش دینی و الهی آن را مورد تردید قرار دهند.

بنابراین دو جریان و دو تبلیغ مغرضانه در این میان وجود دارد:

۱. منتسب کردن مسلمانی ملتهای غیرعرب به کشورگشایی هاوسلطه های سیاسی.نظامی فرمانروایان عرب!

۲. مرتبط ساختن تشیع و اندیشه شیعی به مواضع سیاسی ایرانیان در قبال حکومت ها و سلطه های عربی و معرفی تشیع به عنوان مذهبی ساخته و پرداخته ایرانیان!

جالب است که وقتی ما در مقام ابطال جریان نخست برمی آییم، بسیاری از عالمان و متفکران اهل سنت را نیز در کنار خود می بینیم که با ما هم صدا می شود و اتهام یاد شده را از ساحت اسلام به دور می شمرند. اما زمانی که به رد و ابطال جریان دوم می پردازیم، بسیاری از آن همنوایان را نه در کنار خود، بل در مقابل خویش می یابیم!

غرض از ترسیم ویژگی های این دو منظر و دو میدان، یادآوری این حقیقت است که اصولا در نقد و تحلیل جریان ها، اگر پیش داوری، تعصب و غرض ورزی راه یابد، ارجی برای تحقیق برجای نمی ماند پس اگر بناست کنکاشی در شناخت ریشه ها صورت گیرد . چه ریشه گرایش ایرانیان به اسلام و چه ریشه گرایش آنان به تشیع . بهتر آن است که در همه میدان ها، مدارک معتبر و ملاک های همسان مورد توجه قرار گیرند. نه آن که براساس منابع تاریخی و قوانین اجتماعی گرایش ایرانیان به اسلام را امری طبیعی و ارزشی معرفی کنیم ولی در گرایش ایرانیان به تشیع از مدارک عینی تاریخی و منابع معتبر روی گردانیم و به جای تحقیق به تخطئه ذهنی روی آوریم.

سعی ما در این پژوهش، پایبندی به اصولی است که یاد کردیم و از آنجا که تاریخ و منابع تاریخی را بستر تحقیق قرار داده ایم، سعی خواهیم کرد تا هر نظریه ای را براساس مدارک تاریخی مطرح کنیم.

البته از این نکته غافل نیستیم که تاریخ و تاریخ نگاری و تاریخ نگاران از مقام عصمت برخوردار نیستند و قطعا تنگناهای سیاسی و نارسایی های اطلاعاتی و گرایش ها و تعصب ها در تدوین تاریخ بی تاثیر نبوده است! ولی نکته این است که جریان های مختلفی که اسلام و یا تشیع ایرانیان را به عوامل مختلف نسبت می دهند و هر کدام به نحوی سعی دارند تا در این میان به حقانیت اسلام و یا اصالت تشیع خدشه وارد آورند، به کدام شواهد و مدارک استناد می جویند؟ آیا به منابع تاریخی نگاشته شده توسط مسلمانان اتکا می کنند و یا به منابع تاریخی و تحلیل های ارائه شده توسط مستشرقان و اسلام شناسان غیرمسلمان!؟ و یا این که اصولا به نقل ها و آرای هیچ یک اعتماد ندارند و خود به تصویر و تحلیل ذهنی می پردازند و براساس حدس و گمان اظهارنظر می کنند!

اگر به سخنان و نقل های تاریخ نگاران مسلمان اعتماد دارند، ما نیز از همان منابع سود خواهیم جست و اگر به تاریخ نگاران و نظریه پردازان و اسلام شناسان غیرمسلمان اتکا دارند، باید دلیل بیاورند که دیرآمدگان قافله تمدن . یعنی آنان که در دوره تمدن اسلامی روزگار بی دانشی و حقارت خود را می گذرانیده اند و بعدها در رشته های مختلف علمی از منابع اسلامی وام گرفته اند . چگونه می توانند قابل اعتمادتر از تاریخ نگاران مسلمانی باشند که مسایل را از نزدیک دیده و یا شنیده و حوادث را در زمان رخداد آنها ثبت کرده اند. چه دلیلی دارد که تاریخ نگاران مسلمان در نقل ها و تحلیل ها تعصب داشته باشند ولی تاریخ نگاران صلیبی و صهیونی از چنین اتهامی مبرا باشند!

و اما در صورتی که هر دو گونه منابع غیرقابل اعتماد شناخته شوند، استدلالها مبتنی بر نظریه پردازی ها و حدس و گمان ها باشد چه دلیلی دارد که این گونه استدلال ها ریشه در پیشداوری ها و تعصب ها نداشته، بعلاوه که در این صورت با فقدان مدارک معتبر و حتی غیرمعتبر، استدلالها بکلی مخدوش و فاقد ارزش خواهد بود.

بنابراین اگر بناست، اظهارنظری عالمانه و آگاهانه و قابل تامل صورت گیرد، عاقلانه ترین و پسندیده ترین راه . از میان راه های سه گانه یاد شده . اعتماد بر منابعی است که تدوین آنها به زمان وقوع حادثه نزدیکتر و شواهد و قراین صحت در آنها مشهودتر است.

امید آن که مقالات آتی در این بخش بتواند با ملاکهای صحیح پژوهشی به بررسی ریشه های گسترش اسلام و تشیع در ایران بپردازد و بدون پیشداوری ذهنی، با ارائه مدارک کافی، نتیجه گیری لازم را، برای مخاطب میسر سازد.

غلبت الروم فی ادنی الارض وهم من بعد غلبهم سیغلبون.

روم ۲.۳

سرآغاز انحطاط ساسانیان

آخرین دوره جنگ های خانمانسوز ایران و روم ۵۹۳.۶۲۸م که در دوره خسروپرویز روی داد، نخست به پیروزی ایرانیان انجامید و سپاهیان ساسانی از مصر تا آسیای صغیر را به تصرف خود آوردند، اما در نهایت شکست سنگینی را از رومی ها متحمل شدند و تمام متصرفات خود را از دست دادند و سپاهیان رومی به کناره های دروازه های تیسفون رسیدند! (۱) شکست تشکیلات عظیم جنگی ساسانیان به سود مسلمانان بود و آنان را از هجوم ارتش ساسانیان به شبه جزیره عربستان . که پیش از آن نیز سابقه داشت (۲) و می توانست موجودیت مسلمانان را به خطر اندازد . مصون داشت که بحق نوید شادی برای مؤمنان بود و قرآن به آن اشاره کرده است. (۳)

شکست نظامی زمینه شکست سیاسی ساسانیان

شکست نظامی ساسانیان آغازگر فروپاشی جدی بود و تصفیه های درونی سردمداران حکومت را تشدید کرد و به سرپیچی و حرکت گریز از مرکز حکام محلی انجامید. سرانجام خسروپرویز به سبب همین اختلافات زندانی شد و سپس به قتل رسید. پس از او فرزندش شیرویه ۶۲۸م برای حفظ تاج و تخت تمام برادران و نزدیکان خود را به قتل رسانید. اما طولی نکشید که خود بر اثر بیماری طاعون درگذشت. پسرش اردشیر نیز قربانی همین درگیری ها شد و تا روی کار آمدن یزدگرد سوم ۶۳۲م دست کم ده تن به حکومت رسیدند. (۴)

حکومت های کم دوام شاهزادگان ساسانی نشان دهنده شکاف عمیق در میان طبقات بالای جامعه ساسانی بر سر قدرت و حکایت گر بحران و ناآرامی در جامعه بود. طبقات فرادست یعنی مغان، نجبا و اشراف و فرماندهان سپاه که موقعیت خود را در خطر می دیدند هر کدام برای تثبیت منافع خویش تلاش می کردند.

تعارضهای عقیدتی و جنگ قدرت در حکومت ساسانیان

آخرین دوره این کشمکش ها از زمان خسروپرویز(۵۹۰.۶۲۸م) آغاز شد (۵) که با حمایت رومیان روی کار آمده بود و گرایش به مسیحیت داشت. از این رو موبدان که بعد از «کرتیر» (۶) قدرت و نفوذ بسیار زیادی به دست آورده بودند، سخت به مخاطره انداخت. در حالی که قدرت موبد موبدان در دوره ساسانیان به حدی بود که می توانست در صورت اختلاف رئیس دبیران و فرمانده کل سپاه و موبد موبدان بر سر انتخاب پادشاه، پس از مشورت با خاصگان روحانی خود درباره گزینش پادشاه تصمیم بگیرد. (۷) آنان علاوه بر این در سراسر قلمرو ساسانی صاحب املاک زراعی پهناوری بودند (۸) با این همه موبدان زرتشتی با گسترش روزافزون دین مسیح در قلمرو ساسانی (۹) و تبلیغ مانویت (۱۰) در شمال شرق قلمرو ساسانی و فعالیت طرفداران مزدک که در میان طبقات عامه مردم پایگاه وسیعی داشت (۱۱) روبرو بودند. موبدان نیز با تعصب و بی تسامح به تعقیب و آزار ملحدان و پیروان دیگر ادیان می پرداختند. (۱۲) و در صورتی که مشاهده می گردید کسی از پیروان زرتشت به آن ادیان گراییده است اعدام می شد (۱۳) این سختگیری و عدم تسامح و عدم کارآیی دین زرتشتی مردم را آماده پذیرش شرایط تازه می کرد.

نقش اشراف در استثمار مردم

نجبا و اشراف زمیندار که بیشتر حکومت ولایات را برعهده داشتند طبقه نیرومند دیگری را تشکیل می دادند. اینان در ولایات مالک زمین های پهناور بودند و در اواخر دوره ساسانیان نقش مهمی در عزل و نصب شاهزادگان ساسانی داشتند. (۱۴) نجبا علاوه بر دارا بودن امتیازهای بسیار، زندگی و مرگ مردم را در اختیار خود می دانستند، (۱۵) از آنجا که اکثریت مردم در جامعه ساسانی کشاورز بودند که طبق قانون آزاد به شمار می رفتند، اما عملا برده بودند و نجبا آنها را با اراضی و دهکده ها خرید و فروش می کردند. آنان مکلف بودند در زمان جنگ به عنوان سرباز پیاده نظام خدمت کنند. (۱۶) در حالی که فاقد تجهیزات مناسب بودند و بیشترین صدمات را در جنگ ها متحمل می شدند. (۱۷) مردم علاوه بر پرداخت مالیات سرانه به دولت مرکزی، پیشکش های مرسوم و اجباری نوروز و مهرگان را نیز تحمل می کردند. (۱۸)

عوامل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نارضایی مردم

در کنار رنج ها و فشارهایی که مردم از دیرباز بر دوش می کشیدند، ناگزیر از تحمل مشکلات بیست وچهار ساله جنگ ایران و روم و تلفات و قحطی و مالیات های ناشی از آن بودند. طغیان رودخانه های دجله و فرات و سپس شیوع طاعون در این منطقه که تلفات فراوان از خود به جای گذاشت (۱۹) این فلاکت ها را تشدید می کرد. مجموعه این حوادث امپراتوری ساسانیان را به اندازه ای ناتوان کرده بود که حکومت قادر نبود حتی حملات دسته های پراکنده اعراب بیابان گرد را که به قصد غارت هجوم می آوردند، دفع کند. (۲۰)

ضعف ساسانیان و اقتدار سیاسی اعراب

ضعف ساسانیان از دید اعراب همجوار نیز پوشیده نماند، آنها به خالدبن ولید که از جانب ابوبکر مامور عراق شده بود اطلاع دادند که ایرانیان درگیر اختلافات درونی هستند. (۲۱) خالد بدون آن که با مقاومت جدی ایرانیان روبرو شود، حملات خود را در کناره غربی رود فرات تا بالای رودخانه محل تقاطع مرز ایران و روم ادامه داد. (۲۲) از این زمان مرکز خلافت در جریان کامل اوضاع ایران قرار گرفت و این نکته از سخن عمر هنگامی که ابوعبیده ثقفی را مامور فتح ایران کرد، کاملا پیداست. خلیفه به او چنین گفت:

«تو به سرزمین مکر و خدعه و خیانت و زورگویی می روی، سرزمینی که مردمش در انجام اعمال گستاخ و بدان آگاهند، سرزمینی که مردمش خیر را فراموش کرده و هیچ از آن نمی دانند». (۲۳)

تهاجم سپاهیان مسلمان به فرماندهی ابوعبیده ثقفی در حالی صورت می گرفت که به علت کشتار شاهزادگان ساسانی، در میان ایشان مردی که شایستگی تصدی مقام شاهی را داشته باشد به دشواری یافت می شد. از این رو تاج شاهی را بر سر پوران . دختر خسروپرویز . گذاشتند. (۲۴) مورخان از عدالت پوران یاد می کنند که خود نشان دهنده وضعیت یاس آور اجتماعی و سیاست شاهان قبلی بویژه، خسروپرویز است. وی با توجه به جنگهای ممتد و طولانی با رومیان و داشتن درباری پرخرج و پرتجمل، پس از جنگ، خزانه ای انباشته از زرو و سیم که حاصل غارت و وصول مالیات های گوناگون بود، از خود به جا گذاشت. (۲۵) به هر حال پادشاهانی که بعد از خسروپرویز روی کار آمدند، قدرتی نداشتند و ملعبه نجبا و موبدان بودند. و پس از مدتی کوتاه به قتل می رسیدند. یکی از نجبای اواخر دوره ساسانیان رستم فرخزاد بود که نایب السلطنه به شمار می آمد و قدرت بسیار داشت. (۲۶)

وی نخست مخالف فرمانروایی یزدگرد سوم بود اما با شورشی، احتمالا به سرکردگی فیروزان، روبرو شد. شورشیان او را به ضعف حکومت و شکست در برابر مسلمین متهم می کردند. (۲۷)

یزدگرد سوم، آخرین پایگاه قدرت ساسانیان

به هر حال، یزدگرد جوان که در ۶۳۲م روی کار آمد نیز نتوانست بر مشکلات چیره شود و با حملات فزاینده مسلمانان روبرو گردید و عمر که متوجه تمرکز قدرت در تیسفون شده بود حتی اعراب اهل رده را که ابوبکر آنها را در فتوحات شرکت نمی داد، به خدمت گرفت (۲۸) و سپاهیان کمکی را یکی پس از دیگری روانه عراق کرد. ساسانیان خود را ناگزیر از رویارویی جدی در برابر مسلمانان دیدند و رستم خود برای مقابله با مسلمانان به سوی قادسیه شتافت. اما در راه قادسیه حوادثی رخ داد که بوضوح انحطاط و فساد جامعه ساسانی را می نمایاند. سپاهیان در مسیر خود اموال و ناموس رعایا را به زور می گرفتند و اعمالی از این دست چندان وسعت یافت که رستم در میان سپاه برخاست و سخنانی به شرح زیر ایراد کرد:

ای گروه پارسیان! به خدا آن مرد عرب راست می گفت: به خدا اعمال ما سبب زبونی ما شده، به خدا رفتار عربان که با ما و مردم در حال جنگند از رفتار شما بهتر است. خدا به سبب رفتار نیکو و عدالت و پیمان داری و نیکی، شما را بر دشمنانتان پیروز می گرداند و بر بلاد مسلط می کند. اکنون که از آن رفتار روی گردانده اید و این کارها را در پیش گرفته اید، خدا وضع شما را تغییر می دهد و بیم هست که قدرت را از شما بگیرد.

وی پس از این سخنان دستور داد چند تن از غارتگران را گردن زدند و سپس به راه خود به طرف قادسیه ادامه داد. (۲۹) او که از ضعف و انحطاط سپاه و دربار آگاهی داشت و تمایل طبقات فرودست را به پیوستن به مسلمانان دریافته بود (۳۰) در جنگ با مسلمین تعلل می ورزید و سه بار خواستار ملاقات با سفرای مسلمین شد و تلاش می کرد تا مسلمانان را بدون جنگ و خونریزی بازگرداند. (۳۱) اما موفق نشد و جنگ در محل قادسیه آغاز گردید.

سیاستهای غلط جنگی ساسانیان

از آنجا که در این گونه نظام ها جان افراد فاقد ارزش است، اجساد کشته شدگان را در نبردگاه رها می کردند (۳۲) که سبب کاهش قدرت تحرک سربازان می شد و قطعه قطعه شدن اجساد آنان در زیر پای اسب  ها روحیه سپاهیان را بشدت تضعیف می کرد و همین را می توان از عوامل شکست ایرانیان در جنگ قادسیه به شمار آورد. ساسانیان برای جلوگیری از فرار و یا احتمالا پیوستن سپاهیان به صفوف مسلمانان، افراد را با زنجیر به یکدیگر بسته بودند، (۳۳) ، با این همه گروههایی از ایرانیان به صفوف مسلمانان پیوستند و به نفع آنان جنگیدند. (۳۴) سرانجام ساسانیان با وجود تجهیزات بهتر و سپاهیان بیشتر شکست خوردند و رستم به دست مسلمانان کشته شد. (۳۵) ساسانیان پس از جنگ قادسیه سپاه دیگری در بابل به رهبری نخیرخان، مهران رازی، هرمزان و به فرماندهی فیروزان گردهم آورد، اما آنان به خاطر اختلافات داخلی، پس از درگیری کوتاهی عقب نشینی کردند، (۳۶) ساسانیان در بیشتر جنگ های با مسلمین سپاهیان را با زنجیر به یکدیگر می بستند تا از صحنه جنگ فرار نکنند از آن جمله در جنگ اصفهان ۲۱ ه زنجیرهای ده نفری و یا پنج نفری و سه نفری وجود داشت. (۳۷) این کار از تحرک سپاهیان بشدت می کاست و روحیه آنان را تضعیف می کرد که این خود یکی از عوامل مهم شکست قطعی و کشتار فراوان در جنگها بوده است.

اختلاف حکمرانان و شکستهای نظامی

با این همه، حکمرانان ایالت های ساسانی در آتش اختلاف نیز می سوختند و این اختلاف ها به حدی بود که حتی حمله خارجی که همه آنان را مورد هدف قرار داده بود، قادر نبود آنان را متحد کند، آنان حتی سعی می کردند به کمک اعراب مسلمان، یکدیگر را از صحنه رقابت خارج کنند. (۳۸) آنها از پادشاه ساسانی اطاعت نمی کردند و او را در جنگ یاری نمی دادند، با توجه به این که شدت حملات و قدرت و سرعت فتوحات مسلمانان را درک کرده بودند. (۳۹)

سرانجام امپراتوری ساسانی فرو ریخت و سرزمین های ایران سریعتر از آنچه مسلمانان انتظار داشتند تصرف شد. ایرانیان با پیوستن به صفوف مسلمین و شرکت در جنگ ها و یا راهنمایی سپاهیان مسلمان و تسلیم ذخایر سلطنتی زوال کومت ساسانی را شتاب بخشیدند.

سرانجام یزدگرد که چیزی جز عنوان شاهنشاهی نداشت با دربار و حرم سرای خود در حالی که هزار نفر آشپز و هزار نفر نوازنده و هزار نفر یوزبان و هزار نفر با زبان و گروه بسیار دیگری به عنوان خدمه او را همراهی می کردند، (۴۰) از برابر سپاهیان مسلمان شهر به شهر عقب نشینی کرد سپس برآن شد با گنجینه هایی که همراه داشت به چین پناهنده شود اما بیشتر سربازانش از این که پادشاه، مردم و سرزمین خویش را رها کند بشدت مخالفت کردند و از او خواستند تا با مسلمین صلح نماید و یا در صورت پناهندگی گنجینه ها را که متعلق به مردم است، رها کند، اما به نتیجه نرسیدند و کارشان به جنگ کشید و سرانجام یزدگرد را فراری دادند (۴۱) و در نهایت در مرو به دست آسیابانی به قتل رسید. (۴۲)

گرایش ایرانیان به اسلام

در نخستین رویارویی مسلمانان با ایرانیان به فرماندهی خالدبن ولید نامه ای به فرمانده سپاه پارسیان نوشته شد:

بدانید، هر کس که گمراهی را رها کند و به سوی قبله ما نماز گزارد و فرمانهای خدا و پیامبر ما را اطاعت کند و شهادت دهد به آنچه ما گواهیم و دشمنی با ما را رها کند، او از ماست و ما از اوییم و اگر در پناه ما قرار گیرد و جذیه (مالیات سرانه) بپردازد، او نیز در امان است و اما هر که دشمنی با ما را می خواهد به میدان بیاید… (۴۳)

در ابتدا مسلمانان به طور کلی در همه جنگ ها، نخست ایرانیان را به اسلام دعوت می کردند و به همه کسانی که مسلمان می شدند، نوید تساوی حقوق و برابری با فاتحین را می دادند و در صورتی که حاضر به قبول اسلام نمی شدند، تنها به جزیه اکتفا می کردند. (۴۴) حتی از مسلمان شدن آنان که نخست دست به شمشیر می بردند و سپس مغلوب و تسلیم می شدند ابراز شادمانی می کردند.

آزادی در انتخاب مذهب

در این مورد داستانی از فتح اسکندریه در مصر به شرح زیر آمده است:

اسرایی که در چنگ ما بود گرد آوردیم، مسیحیان نیز اجتماع کرده بودند. اسیران را یکی یکی می آوردیم و او را بین پذیرفتن اسلام و یا پیوستن به مسیحیت آزاد می گذاشتیم، چنانچه اسلام را انتخاب می کرد با صدای بلند، بلندتر از زمانی که روستایی فتح می شد، تکبیر می گفتیم و سپس او را به طرف خود می آوردیم و اگر به مسیحیت می پیوست مسیحیان شعار می دادند و به سوی خودشان می بردند و ما جزیه بر او قرار می دادیم و بشدت اندوهناک می شدیم به گونه ای که گویا کسی از مسلمانان به آنان پیوسته باشد. این شیوه تا پایان به اجرا درآمد. یکی از آنهایی را که آورده بودیم، ابومریم [کنیه ای که بعد از مسلمان شدن برای خود انتخاب کرده بود] بود… که پدر و مادر و برادرانش مسیحی بودند، پذیرفتن اسلام و یا مسیحیت را به او پیشنهاد کردیم و او اسلام را انتخاب کرد، به سوی خودمان آوردیم، پدر و مادر و برادرانش نیز هجوم آوردند و او را به طرف خود می کشیدند تا جایی که لباس هایش از هم درید… (۴۵)

تاثیر رفتار شایسته مسلمانان در روح ایرانیان

سخنان رستم فرخزاد نیز حکایت از نحوه رفتار مسلمانان با ملل مغلوب دارد، وی هنگامی که سربازانش به غارت روستاها و تجاوز روستاییان دست زده بودند ضمن نکوهش کار آنان عامل پیروزی مسلمین را رفتار خوب و ستم روا نداشتن و وفای به عهد و نیکی به مردم می شمارد. (۴۶) بر اثر همین رفتار خوب سپاهیان مسلمان بود که ایرانیانی حتی پیش از آمدن سعدبن وقاص به عراق و با وجود این که مسلمانان در جنگ پل تقریبا شکست خورده بوند، مسلمان شدند. (۴۷) اینان در حقیقت پل آشنایی ایرانیان بین النهرین با اسلام و مسلمانان بود و با توجه به این امر به نظر می رسد که مردم برای تکمیل اطلاعات قبلی خود به دیدن سفرایی که عازم دربار یزدگرد می شدند، فراهم می آمدند. (۴۸) درباریان نیز پس از سه دوره ملاقات با سفرای مسلمان، بویژه آخرین سفیر، گرایش مردم را به مسلمانان درک کرده و این گونه واکنش نشان می دهند:

«به خدا سوگند سخنانی گفت که بندگان ما به سوی او می گرایند». (۴۹)

پیامهای اسلام، نوید رهایی برای ایرانیان

نابسامانی حکومت ساسانیان و خشم مردم که در یورش کفشگر به سوی خسروپرویز تجلی یافت (۵۰) و علاقه مندی طبقات ضعیف به اسلام را رستم فرخزاد نیز درک می کرد، از این رو در جنگ با مسلمانان تعلل می ورزید و سعی داشت که سپاهیان مسلمان را به صورت مسالمت آمیز از جنگ منصرف کند. (۵۱) اما مسلمانان موقعیت ساسانیان را نیک می دانستند از این رو برای جذب ایرانیان به اسلام از هیچ کوششی دریغ نمی کردند. در شهر مدینه حتی پیش از اعزام سپاه به طرف عراق، سلمان فارسی ماموریت یافته بود که مسؤول تبلیغات و ارشاد و راهنمایی ایرانیان باشد. (۵۲) اما از این که آیا سلمان فارسی بتنهایی مامور ارشاد بوده است و یا همکاران ایرانی دیگری از ایرانیان بحرین و یمن (که سابقه ای در اسلام داشتند) و تازه مسلمانان ایرانی (که پیش از اعزام سعد به طرف عراق ایمان آورده بودند) داشته است یا نه، و همچنین از میزان فعالیت و ثمربخشی کارهای او اطلاع دقیقی در دست نیست. با این همه مسلمان شدن گروهی از ایرانیان سپاه رستم پیش از جنگ قادسیه از ثمره تلاشهای او می تواند به شمار آید. این گروه از ایرانیان با آموزش دادن چگونگی از پای درآوردن فیلها (۵۳) که پیش از این در جنگ پل از عوامل مهم شکست مسلمین گردیده بود، نقش مهمی در شکست ساسانیان ایفا کردند. سرانجام پس از شکست ساسانیان و کشته شدن رستم فرخزاد گروه دیگری از سربازان دیلمی و فرماندهان دژبانی سپاه به مسلمانان پیوستند و در کنار مسلمانان با باقیمانده سپاه بی سردار که هنوز مقاومت می کردند، وارد نبرد شدند و در پایان برای تشویق این تازه مسلمان ها و به پاس خدماتشان، برابر با دیگر جنگ جویانی که از ابتدا در جنگ شرکت کرده بودند، غنایم جنگی تعلق گرفت. (۵۴)

نقش ایرانیان در پیروزی مسلمانان بر ساسانیان

پس از جنگ قادسیه مردم ایران هنگامی که متوجه شدند یزدگرد درصدد جمع آوری و انتقال گنجینه های سلطنتی و فرار از تیسفون است و به منظور جلوگیری از عبور سپاهیان مسلمان از دجله، تمام پلها را شکسته و قایقها را از رودخانه دور کرده است، (۵۵) خود را به فرمانده سپاهیان مسلمان سعدبن وقاص رسانیدند و گفتند:

«چه نشسته ای! اگر سه روز بگذرد، یزدگرد هر آن چه در تیسفون هست با خود می برد».

مردم به این نیز بسنده نکردند و سپاهیان مسلمان را به سوی تیسفون هدایت کردند (۵۶) و حتی برای تصرف شهر منجنیق در اختیار مسلمانان قرار دادند (۵۷) اما شهر تیسفون دارای استحکامات نظامی بود و مسلمانان قادر به تصرف قهری شهر نبودند و تنها به محاصره شهر ادامه دادند. سرانجام به سبب عدم حمایت مردم از مدافعان شهر و عقب نشینی آنان به قسمت کاخ مسلمانان به شهر راه یافتند که می توان آن را از نتایج تلاشهای ارشادی سلمان فارسی به شمار آورد. او در این مدت توانست شیوه رفتار اسلام و مسلمانان را به ایرانیان بشناساند که در واکنش مردم به هنگام ورود سپاهیان مسلمان به شهر کاملا مؤثر واقع شد. گزارشگر مسلمانی که خود در ورود به شهر حضور داشته است و از نحوه ورود سپاهیان مسلمان به شهر و واکنش ایرانیان سخن به میان آورده است، می گوید:

… مردم از سپاهیان مسلمان ترس و رعبی به دل نداشتند و به کسی برخورد نکردند که از آنان وحشت کند و یا بترسد بجز آنهایی که در کاخ پناه و موضع گرفته بودند.

سرانجام آنها که در کاخ پناه گرفته بودند نیز پس از سه روز جنگ مایوسانه با مسلمانان، بر اثر کوششهای سلمان فارسی تسلیم شدند. (۵۸) با سقوط تیسفون پایتخت ساسانیان ساکنان آن نواحی امان یافتند، اگر چه برخی از آنان از ساسانیان حمایت و یا به نفع آنان خانه هایشان را ترک کرده بودند. (۵۹)

حضور ایرانیان در کنار رزمندگان مسلمان

ایرانیان بویژه آنها که مسلمان شده بودند، دوش به دوش اعراب مسلمان تا زوال کامل امپراتوری ساسانیان جنگیدند از آن میان گروه «الحمراء» را می توان نام برد که به عنوان واحدی قبیله ای با قبایل «ایاد»، «عک »، «عبدالقیس » و اهل هجر همپیمان شده بودند. (۶۰) آنها در جنگ جلولا و بعد از آن به صورت دسته ای مستقل و منظم شرکت کردند. بخشی از این نیرو پس از پیروزی مسلمانان در جلولا به همراه گروهی از اعراب مسلمان به فرماندهی «قعقاع بن عمر» به تعقیب سپاهیان ساسانی پرداختند و تا خانقین پیش رفتند و شهر حلوان (قصر شیرین) را به تصرف خود درآوردند و سرانجام سعدبن وقاص پس از فراخوانی قعقاع، یکی از ایرانیان به نام «قبادبن عبدالله » را که اهل خراسان بود، به فرماندهی سپاه خط مقدم جنگ با ساسانیان منصوب کرد، این سپاه مامور حفظ سرحدات و وصول جزیه از ساکنان آن بود. (۶۱) بخشی دیگر از این نیرو پس از پیروزی مسلمانان در جنگ موصل در این منطقه مستقر شدند و پس از احضار «عبدالله بن معتم » فرمانده این سپاه، «مسلم بن عبدالله » که پس از اسارت در جنگ قادسیه مسلمان شده بود، از جانب سعدبن وقاص به فرماندهی سپاه موصل منصوب شد. (۶۲) اما موضوع قابل توجه در این دو سردار که می تواند بیانگر کیفیت ترکیب سپاه باشد، آن است که این دو به جای نام حقیقی پدرشان خود را منسوب به «عبدالله » (بنده خدا) کرده اند و در دومی حتی تغییر نام مشاهده می شود: «مسلم بن عبدالله » (مسلمان فرزند بنده خدا) که شیفتگی این تازه مسلمانان را به اسلام می رساند. در کنار این شیفتگان به اسلام گروه دیگری نیز به چشم می خورد که اگر چه هنوز بصیرت کافی برای پذیرش اسلام نیافته بود، اما از حکومت ساسانیان بشدت متنفر بود و برای زوال آنان گرایش به همکاری با مسلمین داشت. مسلمانان از این نیروها نیز بهره می گرفتند، از آن جمله در پادگان موصل در کنار دیگر نیروهای مسلمان، از این گونه سربازان استفاده می شده است. (۶۳)

ایرانیان سواد عراق که پس از شکست ساسانیان در جلولا و فتح موصل به دست مسلمانان از خطر هجوم دوباره ساسانیان کاملا رهایی یافته بودند، دسته دسته برای صلح با مسلمانان می شتافتند. (۶۴) یزدگرد در شهر اصفهان پناه گرفته بود و درصدد تهیه نیرو برای جنگ دیگری با مسلمین بود و بدین منظور دسته هایی از سپاهیانش را برای جمع آوری نیرو به این طرف و آن طرف گسیل می داشت. یکی از این دسته ها به استعداد۱۰۶ نفر و به فرماندهی فردی به نام «سیاه » پس از خروج از اصفهان سربازانش را گرد آورد و آنها را به مسلمان شدن و پیوستن به مسلمین ترغیب کرد و پس از توافق سربازان، «شیرویه » را به اتفاق ده نفراز چابکسواران برای تعیین شرایط خود نزد مسلمین فرستاد و پس از تایید آن از جانب خلیفه مسلمان شدند، و در فتح شوشتر و پیرامون آن نقش مهمی ایفا کردند و مسلمانان نیز پاداش آنها را از غنایم جنگی بیش از دیگر سربازان قرار دادند. (۶۵) این نیرو که شش نفر فرمانده لایق (سیاه، خسرو، فریدون، سارویه، شهریار، شیرویه) را در میان خود داشت، به نظر می رسد پس از فتح خوزستان بر تعداد سربازانش افزوده شده باشد و به احتمال قوی همین نیرو به همراه پنج دسته از سپاهیان عرب مسلمان در مرزهای بین اهواز و فارس مستقر شده بودند تا از رسیدن نیروهای کمکی ساسانیان در جنگ نهاوند جلوگیری کنند. (۶۶) و در پایان پس از پیروزی مسلمانان سهمی برابر با دیگر جنگجویانی که مستقیما در جنگ شرکت داشتند، به آنها پرداخت شد. (۶۷)

همان گونه که پیش از این ذکر شد سپاهیان ناراضی یزدگرد که حاضر به ترک سرزمین خود و انتقال گنجینه ها به چین نبودند ضربه نهایی را بر پیکره پوسیده حکومت ساسانیان وارد آوردند و پس از تصاحب ثروت ها با مسلمانان صلح نمودند و تمام اموال را تسلیم آنها کردند و هر یک از آنها به سرزمین های خود بازگشتند. (۶۸)

این بررسی کوتاه نشان می دهد که برخی از ایرانیان اعم از مسلمان و یا غیرمسلمان در شکست قطعی ساسانیان و زوال حکومتشان دوش به دوش دیگر مسلمانان جنگیدند و یا در تصرف شهرهای این سرزمین آنها را راهنمایی کردند، زیرا مسلمانان را مردمی دیندار و باوفا می دانستند، آنها حتی پس از پیروزی مسلمین در جنگها و یا در تصرف تیسفون در جمع آوری گنجینه های شاهی و سپردن آنها به مسلمین کمک شایانی کردند (۶۹) و علاوه بر آن در تاسیس دیوان و بنای مسجد کوفه و ساختمان های اداری مسلمانان را یاری دادند (۷۰) و خلیفه دوم در جنگ های خود با ساسانیان از مشورت ایرانیان برخوردار بود». (۷۱)

گرچه ایرانیان، مسلمانان را در رفتار، بهتر از ساسانیان یافتند و بسیاری مسلمان شدند اما سرعت فتوحات و عدم آمادگی مسلمین برای اداره این سرزمین وسیع و گرایش برخی از مسلمین به غنایم و ثروت ها و در پیش گرفتن سیاست های ناسنجیده، آن گرایش روزافزون مردم به اسلام که تا تصرف تیسفون و جنگ جلولا در میان ایرانیان رواج داشت، کم کم به ضعف گرایید که بدین موضوع در صفحات آینده خواهیم پرداخت.

پی نوشت:

۱. گیرشمن، رومن: ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمد معین، تهران، علمی فرهنگی، چاپ پنجم، ۱۳۶۴، ص ۳۶۸،۳۶۷٫

۲. نولدکه، تئودور: تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ترجمه عباس زریاب، انجمن آثار ملی، ۱۳۵۸، ص ۱۱۶،۱۱۰، ۳۶۳،۳۵۳٫

۳. سوره روم، آیه ۱٫

۴. ابن مسکویه، احمدبن محمد: تجارب الامم،. به کوشش ابوالقاسم امامی، تهران، دار سروش،۱۳۶۶، ج ۱، ص ۱۴۳،۱۴۴; ابن الاثیر، عزالدین ابی الحسن علی: الکامل فی التاریخ، دارصادر/ دار بیروت،۱۳۸۶/۱۹۶۶، ج ۲، ص ۴۱۶،۴۳۴،۴۴۸; ابن خلدون،:العبر تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، پرچم، چاپ اول، ۱۳۶۳، ج ۱، ۵۰۸، ۵۰۴،۵۰۳; هوار، کلمان: ایران و تمدن ایرانی، ترجمه حسن انوشه، تهران، امیرکبیر، چاپ اول،۱۳۶۳، ص ۱۳۷; صفا، ذبیح الله: خلاصه تاریخ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ایران از آغاز تا پایان عهد صفوی، تهران، امیرکبیر، چاپ دوم،۱۳۵۶، ص ۵۲،۵۵٫

۵. تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ص ۵۲۴; مشکور، محمدجواد: تاریخ سیاسی ساسانیان، تهران، دنیای کتاب، چاپ اول،۱۳۶۶، ج ۲، ص ۱۱۵۰، ۱۱۵۱٫

۶. کرتیر یا تنسر: یکی از شخصیتهای مهم مذهبی دین زردشتی است که بیش از هفتادسال نفوذ فوق العاده ای در ولت ساسانیان داشت و با سختگیری و تعصب با مذاهب بیگانه چون مسیحیت، یهودیت، بودایی، برهمایی و مانوی مبارزه کرد. رک: تاریخ سیاسی ساسانیان، ج ۱، ص ۱۰۳.۱۱۰٫

۷. ایران و تمدن ایرانی، ص ۱۶۳٫

۸. همان، ص ۱۵۲٫

۹. کریستن سن: ایرانیان در زمان ساسانیان، ترجمه رشید دیلمی، تهران، دنیای کتاب، ۱۳۷۱، ص ۳۶۵.۴۱۸٫

۱۰. ایران از آغاز تا اسلام، ص ۳۸۲.۳۸۴٫

۱۱. تاریخ ایرانیان و عربها…، ص ۶۹۵; ایرانیان در زمان ساسانیان، ص ۴۷۷،۴۷۸; زرین کوب، عبدالحسین: تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، تهران، امیرکبیر، چاپ اول، ۱۳۶۴، ص ۴۶۷٫

۱۲. ایران و تمدن ایرانی، ص ۱۵۳; ایرانیان در زمان ساسانیان، ص ۳۶۳٫

۱۳. ایرانیان در زمان ساسانیان، ص ۴۱۰٫

۱۴. ایران در زمان ساسانیان، ص ۶۴۹،۶۵۰٫

۱۵. ایران در زمان ساسانیان، ص ۶۶۲; لمتون، ا، ک، س: مالک و زارع در ایران، ترجمه منوچهر امیری، تهران، علمی فرهنگی، چاپ سوم، ۱۳۶۲، ص ۵۸٫

۱۶. تاریخ ایران از آغاز تا اسلام، ص ۳۷۳، ۴۱۱; مالک و زارع در ایران، ص ۵۷٫

۱۷. تاریخ ایران از آغاز تا اسلام، ص ۳۷۷; ایرانیان در زمان ساسانیان، ص ۴۳۰٫

۱۸. ایران و تمدن ایرانی، ص ۱۵۶٫

۱۹. ایران در زمان ساسانیان، ص ۶۴۶; ایران و تمدن ایرانی، ص ۱۳۶٫

۲۰. فرای، ر . ن: ایران; از اسلام تا سلاجقه، ترجمه حسن انوشه، تهران، سپهر، چاپ اول، ۱۳۶۴، ص ۱۲،۱۱۱٫

۲۱. ابن اعثم، ابی محمد احمد: الفتوح، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول،۱۹۸۶، ج ۱، ص ۷۸٫

۲۲. طبری، محمدبن جریر: تاریخ الامم و الملوک، قاهره، مطبعه الاستقامه، ۱۳۵۸/۱۹۳۹، ج ۲، ص ۵۸۳،۵۵۱٫

۲۳. الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۳۷، تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۰۵٫

۲۴. الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۳۴; ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۰۴٫

۲۵. ایران در زمان ساسانیان، ص ۵۹۱٫

۲۶. یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب: تاریخ یعقوبی، بیروت، دارصادر، افست، نشر فرهنگ اهل بیت، قم، ج ۲، ص ۱۴۳; تاریخ الامم و الملوک، ج ۲، ص ۶۳۳٫

۲۷. تاریخ الامم و الملوک، ج ۲، ص ۶۵۸،۶۳۳، ۵۰۸; تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۴۴،۱۴۳; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ۴۴۸، ۴۴۰; تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۰۶٫

۲۸. الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۴۱; ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۰۶٫

۲۹. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۵،۲۴; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۶۰،۴۵۹; تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۱۲٫

۳۰. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۸; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۶۵،۴۶۴; تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۱۵،۵۱۴٫

۳۱. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۵۲.۳۲; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۶۷.۴۶۰٫

۳۲. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۵۹; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۷۷٫

۳۳. ابن ابی الحدید، عزالدین ابوحامد: شرح نهج البلاغه، دارالاحیاء الکتب العربیه، چاپ اول،۱۹۵۹، ج ۹و۱۰، ص ۹۸٫

۳۴. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۸٫

۳۵. تاریخ سیاسی ساسانیان، ج ۲، ص ۱۳۲۹،۱۳۳۰٫

۳۶. تاریخ الامم والملوک، ج ۳، ص ۱۱۴٫

۳۷. همان، ص ۲۲۶; الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۲٫

۳۸. تاریخ الامم والملوک، ج ۳، ص ۲۳۱; الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۲۴٫

۳۹. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۵۸٫

۴۰. ایران در زمان ساسانیان، ص ۶۵۸،۶۵۵٫

۴۱. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۴۸; الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۶،۳۵; تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۵۶٫

۴۲. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص؟; بلاذری، فتوح البلدان…

۴۳. الفتوح، ج ۱و۲، ص ۷۷٫

۴۴. صفا، ذبیح الله: خلاصه تاریخ سیاسی و اجتماعی…، ص ۵۹٫

۴۵. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۹۷٫

۴۶. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۴و۲۵; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۵۹، ۴۶۰٫

۴۷. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۰; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۵۳٫٫

۴۸. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۶; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۵۶٫

۴۹. الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۶۳،۴۶۲٫

۵۰. ایران در زمان ساسانیان، ص ۶۴۲٫

۵۱. الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۶۲; تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۵۱۳٫

۵۲. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۹، ۱۲۴; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۵۳٫

۵۳. تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۰۸; تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۶۲٫

۵۴. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۸،۷۰،۷۱٫

۵۵. ایران در زمان ساسانیان، ص؟.

۵۶. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۲۱،۱۲۰٫

۵۷. همان، ص ۱۱۷٫

۵۸. همان، ص ۱۲۳; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۱۳٫

۵۹. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۱۷،۱۳۷٫

۶۰. همان، ص ۲۸٫

۶۱. همان، ص ۱۳۵،۱۴۰،۱۴۱،۱۴۶،۱۴۷،۱۵۳; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۲۱٫

۶۲. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۴۶،۱۴۷٫

۶۳. همان، ص ۱۴۶،۱۴۷،۱۵۳٫

۶۴. همان، ص ۸۵٫

۶۵. تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۳۵،۲۳۶; تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۸۵،۱۸۶; الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵۵۲٫

۶۶. تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۳۵; تاریخ الامم والملوک، ج ۳، ص ۱۸۶.۲۱۳; الکامل فی التاریخ، ج ۳،ص ۹٫

۶۷. تاریخ الامم والملوک، ج ۳، ص ۲۱۹٫

۶۸. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۴۸; الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۵،۳۶; تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۰۶٫

۶۹. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، صص ۸۰،۱۱۹، ۲۰۴،۲۴۸; الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۱۴،۱۱۵٫

۷۰. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۱۴۸،۱۴۹، ۱۵۰; تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۵۹; تاریخ سیاسی ساسانیان، ج ۲، ص ۱۳۵۹٫

۷۱. تاریخ الامم و الملوک، ج ۳، ص ۲۲۵; ابن مسکویه، تجارب الامم، ج ۱، ص ۲۴۰٫

× . مقدمه توسط فاضل ارجمند جناب حجه الاسلام احمد ترابی نگارش یافته است.. بر خود لازم می دانم از همکار فاضل جناب آقای صدیقی نسب که در کار تحقیق مقاله حاضر این جانب را یاری رسانده اند سپاسگزاری کنم.

منبع : فصلنامه مشکوه، شماره ۴۴ , احمدی، عبدالهادی.

نگاهی به جایگاه تشیع در مغرب در عصر حاضر

اشاره:

پس از اعلام قطع روابط سیاسی با ایران از سوی مغرب و در سایه اوضاع متشنج، به ویژه با بزرگ نمایی تبلیغاتی و رسانه ای و سیاسی شدنِ سخن گفتن از تشیع در این کشور، به نظر می رسد که برای قطع ریشه فتنه و باز گرداندن اوضاع به حالت عادی، ضروری است تا مسئله تشیع را در مغرب بازکاوی کنیم. که من در این مقال می کوشم تا به سه پرسش اساسی در این زمینه پاسخ گویم: قضیه تشیع در مغرب چیست؟ شیعیان مغرب چه رابطه ای با ایران دارند؟ آینده تشیع در مغرب چگونه خواهد بود؟

 

حقیقت تشیع در مغرب

تشیع در مغرب، گرایش ولایی نسبت به میراث اهل بیت است. این گرایش برآمده از موضعی فکری است، که صاحبان آن پس از بحث و جست و جوی ژرف در اصول استدلال دینی از قرآن و سنت، و سیره و تاریخ و علم کلام بدان دست یافته اند.

بنابراین پدیده انتقال از یک مکتب و مذهب فکری به مکتب و مذهب دیگر، پدیده نو پیدایی نبوده و دارای پیشینه ای دراز و رفتاری انسانی و طبیعی است، که ممکن است در فرایند مناقشات و بحث ها و جست و جوها اتفاق افتد.

اگر پای حرف کسانی بنشینیم که به مذهب اهل بیت روی آورده اند، خواهیم دید که همه آنان پیش از اعلام تغییر مذهبشان به لحاظ فکری و روانی، وضعیت بغرنجی داشته اند،به ویژه آن که این اقدام نوعی رویارویی با فرهنگ سنتی و محیط اجتماعی اشان به شمار می آید و در فضای آمیخته با جهل و سرکوب، از سوی برخی، با تکفیر استقبال می شود و از سوی پاره ای دیگر با انگ خیانت موصوف می گردد.

البته آشنایی مردم مغرب با مذهب اهل بیت خارج از کانال های ایرانی نبوده است؛ زیرا در سایه حکومت سرکوب گر صدام حسین، اندیشه شیعی در عراق فرصتی برای ظهور و تحرک نداشت و شیعیان خلیج هم بنا به اسباب داخلی، جرأت ظهور نداشتند.بنابراین نخستین عامل شیعه شدن برخی از مردم مغرب، کانال رادیو (عربی) تهران و یا کتاب های چاپ ایران است، که برخی شهروندان مغربی در ایام تعطیلات تابستانی با خود از اروپا به وطن برده اند.

هر چند به مرور زمان، انتقال کتاب های شیعی به مغرب، در دهه نود قرن بیستم، شکل رسمی و قانونی به خود گرفت، اما این بار غالب این کتاب ها، کتاب های منتشر شده از سوی ناشران لبنانی بوده است. البته چیزی نگذشت که ابرازهای ارتباطی دیگر؛ مانند اینترنت و ماهواره هم از راه رسید؛ به گونه ای که استقبال مغربی ها از کتاب، کاهش قابل ملاحظه ای یافت و شاید همین عامل در بسته شدن و ورشکستگی بسیاری از کتابفروشی ها، از جمله کتاب فروشی هایی که تنها کتاب های شیعی را عرضه می کردند، مؤثر بوده است؛ کتابفروشی ای در طنجه و دیگری در مکناس از این دست کتابفروشی ها هستند.

البته این بدان معنا نیست که کتاب های شیعی جایگاه و جذابیت خود را نزد مغربیان از دست داده باشند، بلکه وسایل ارتباطی، مانند اینترنت و ماهواره تا حد زیادی جای کتاب را گرفته و به مهم ترین کانال ارتباطی مردم مغرب با مکتب اهل بیت تبدیل شده اند.

بنابراین با ظهور شبکه های ماهواره ای و اینترنتی، که به تضعیف نقش کتاب انجامیده طبعا نقش شیعیان مغربی ساکن اروپا در انتقال کتاب و لوح فشرده حاوی آموزه های شیعی به داخل کشور، نیز کم رنگ شد و شیعیان داخل مغرب به خود کفایی و استقلال از هم وطنان اروپانشین خود روی آورده اند.

نتیجه طبیعی پذیرش تشیع از سوی گروه هایی از مردم مغرب، احساس نیاز به تفقه و تفکر بیشتر در این مذهب بود تا بتوانند نیاز علمی درونی خود را برآورده کنند. از این رو ایده توجه به حوزه های علمیه در جوانان این کشور پدید آمد و با ورود عده ای از جوانان تازه شیعه شده به حوزه های علمیه، منبع محلی و داخلی آشنایی با این بخش از میراث اسلامی فراهم آمد.

ورود اندیشه اهل بیت به مغرب به تصمیم و حمایت هیچ کس نبوده است، بلکه اقدامی فردی بوده که ابرازهایی؛مانند کتاب، نوار، اینترنت، ماهواره ها و حوزه علمیه آن را زمینه سازی کردند. با این حال قطع و یقین دارم، که تشیع در مغرب حرکتی فردی و غیر سیاسی است و تنها، دغدغه های علمی و معنوی در آن دخالت داشته است. اما نادانی و جهالت برخی و حیله گری برخی دیگر سبب شد تا این مسئله آفتابی شده و افرادی وارد تحلیل و تفسیر این قضیه شوند، که هیچ گونه اطلاعی از تشیع ندارند و ذهنشان لبریز از حرف های وهابیان است و می کوشند تا میان ایران و شیعیان تمام جهان ربط برقرار کنند.

رابطه شیعیان مغرب با ایران

شکی نیست که مذهب رسمی جمهوری اسلامی ایران، مذهب جعفری است و در قانون اساسی هم بر این امر تأکید شده است، اما جمهوری اسلامی مسئول شیعه شدن کسانی نیست، که از آغاز دهه هشتاد میلادی با هزار ضرب و زور پیچ رادیوشان را به این طرف و آن طرف چرخانده اند تا رادیو تهران را بگیرند و دعای کمیل و احادیث اهل بیت پیامبر را گوش کنند… چنان که مسئولیت دفاع شهروندان ایرانی ساکن در اروپا مذهب خود و تبلیغ و ترویج آن را ندارند، که وقتی مورد پرسش و یا اتهام از سوی سنی های مغربی واقع شدند، مذهب خود را معرفی کردند.

جمهوری اسلامی ایران، مسئولیت انتشار کتاب هایی را که در لبنان و عراق چاپ می شود، ندارد و حق ندارد مراجع دینی قم، نجف و لبنان را از تبلیغ و معرفی تشیع منع کند.

تشیع در مغرب، حالتی صرفا مذهبی است و اسباب و انگیزه ها و کانال های متعددی دارد، اما ربط دادن این مسئله به ایران و سیاسی کردن آن، مسئله ای فکری برای رسیدن به اهدافی معین است؛ زیرا در مرحله صدور انقلاب اسلامی نیز، در مغرب، الجزایر و تونس ثابت شد که جنبش های اسلامی سنی، در برقراری روابط با ایران پیش قدم شده بودند تا بتوانند با فشار سیاسی و امنیتی ای که بر آنها وارد می شد مقابله کنند و هیچ گاه ثابت نشد که نو شیعیان این کشور وارد فاز سیاسی شده باشند؛ زیرا غرض آنان خوشه چینی از معارف مدرسه اهل بیت بوده است.

اما در مرحله بازسازی روابط ایران با جهان عرب و بهبود مناسبات دیپلماتیک، برخی مراکز و نهادهای فرهنگی و دینی ای که هیچ ارتباطی با ایران ندارند، توانستند از طریق نمایشگاه های بین المللی کتاب، اینترنت و در مراحل بعد از طریق ماهواره، میراث اهل بیت را به مغرب برسانند. بنابراین اگر کسی پایگاه های اینترنتی و کانال ماهواره ای شیعی را مطالعه کند. متوجه خواهد شد که برای مثال شبکه «المنار» (حزب الله لبنان) صبغه ای سیاسی دارد و نه مذهبی؛ در حالی که شبکه های دیگر شیعی، که هیچ ارتباطی با ایران ندارند، بیشتر بر بعد مذهبی و تبلیغی تمرکز دارند.

بیشترین بینندگان شبکه المنار در مغرب از اهل سنت هستند، در حالی که شیعیان مغرب، بیشتر به شبکه «الانوار» و «اهل البیت» گرایش دارند؛ زیرا نیاز آنان به آگاهی مذهبی را برآورده می کند. افزون بر این، بیشتر مغربی ها و کسانی که از ایران دیدن کرده اند، اسلام گرایان سنی بوده اند و هم آنانن بیشترین همبستگی اشان به جایی و به حدی رسید که مقامات مغربی – در آن زمان – رهبران حزب عدالت و توسعه را از حرکت در آن مسیر بر حذر داشتند.

با توجه به مطالب گفته شده، می توان نتیجه گرفت که تشیع سیاسی، خطی است که اهل سنت مغرب آن را دنبال می کنند و توده های عظیم مردمی و هواداران فراوانی در احزاب سیاسی اسلامی و غیر اسلامی در این خط قرار دارند. اما تشیع مذهبی، عقیده افرادی است که شمارشان در قیاس با مجموع جمعیت مغرب اندک به نظر می رسد و دغدغه اشان خود سازی معنوی و روحی است.

در درون جریان تشیع مذهبی در مغرب، کسانی سخن از مغربی سازی یا بومی سازی تشیع به میان آورده و در پی آنند که جریان با بستر واقعی و ملی موجود همساز شود تا آنها بتوانند آرامش و تعادل روانی خود را حفظ کرده و بدین وسیله تشیع مذهبی از بهره برداری های سیاسی به دور بماند. البته در این مسیر تلاش هایی هم انجام شده تا شیعیان مغربی از درون جامعه و به عنوان شهروندان طبیعی به فعالیت اجتماعی بپردازند – آنان با تأسیس «جمعیه الغدیر» در شهر مکناس و «جمعیه انوار المودّه» در شهرطنجه آمادگی خود را برای کار فرهنگی گروهی ابراز داشتند. اما این تلاش ها از سوی دولت با ممانعت مواجه شد. برخی نیز تأسیس این گونه انجمن ها را به تلاش برای شکستن یکپارچگی جامعه و نهادهای مغربی تفسیر کردند تا توجیه لازم برای تبعید بخشی از شهروندان مغربی در داخل کشورشان را فراهم آوردند. سبب این همه جار و جنجال آن است که اینان از درون اسلام واحد، مکتب و مدرسه فکری اصیل و ریشه داری را پذیرفته اند، که همانا مکتب و مدرسه اهل بیت است.

آینده شیعیان در مغرب

حالت تبعید در وطن و فراهم نبودن آزادی برای یکی از عناصر فرهنگی و اجتماعی، به طور طبیعی واکنش خودجوش شیعیان مغرب را در پی خواهد داشت، که همانا فرو رفتن در تقیه و روی آوردن به درون با هدف تثبیت آگاهی طایفه ای و مذهبی و در مقابل، رها کردن احساسات ملی است. البته این امر آثار منفی فراوانی را، هم بر روی شیعیان و هم بر روی محیط و جامعه ملی مغرب خواهد داشت.

هراس از تشیع سیاسی، توجیه درستی برای متهم کردن شیعیان مغرب با خارج (ایران) نیست و اگر چنین اتهامی درست باشد، مگر اخوان المسلمین مصر شیعه است؟ مگر حماس و جهاد اسلامی شیعه اند؟ مگر جنبش هایی مانند الاتجاه الاسلامی در تونس و جنبش های اسلام گرای مغربی، که از قدیم متهم به ارتباط با ایران بوده اند، شیعه اند؟

من معتقدم که باید میان تشیع سیاسی و تشیع مذهبی تفکیک قائل شویم؛ زیرا انگیزه ها و تجلی های تشیع سیاسی و تشیع مذهبی از یکدیگر متفاوت است. مفهوم این سخن آن است که در تعامل با تشیع سیاسی نیاز به رهیافتی سیاسی است و در تعامل با تشیع مذهبی، رهیافتی فرهنگی و اجتماعی و لذا آنچه که در اینجا مورد نظر است، آینده تشیع مذهبی در مغرب است. و طبعا پای بسیاری از اجبارها، تحمیل ها و شرایط، چه مرتبط با بستر دینی رسمی و چه مرتبط با اسلام گرایان و کل جامعه به میان خواهد آمد.

ایده ای که من برای ادغام شیعیان مغرب در جامعه ملی مغرب دارم، مبتنی بر اصل و قاعده شهروندی است و نه مذهب؛ زیرا دیگر نیازی به مذهب ملی یکدست و فراگیر و حذف تنوع و تکثر و به انزوای فرهنگی و اجتماعی کشاندن بخش هایی از جامعه نیست و باید تفسیری منعطف از وحدت مذهبی ارائه شود، که اولویت قانون گذاری و امور عمومی را به مذهب غالب سنی مالکی می دهد، ولی نیازی به تأسیس محکمه های تفتیش مذهبی برای مصادره دیگر مذاهب اسلامی نمی بیند.

* روحانی شیعه مغربی، که همانند بسیاری از مردم مغرب نسبش به امام حسن مجتبی(ع) می رسد. وی در لبنان تحصیل کرده و شاگرد درس فقه آیت الله سید محمد حسین فضل الله بوده است.

طارق البشری (متفکر مصری و نوه شیخ سلیم البشری، شیخ اسبق الازهر)

تهدید پنداری اهل سنت و مسئولیت حفظ وحدت

اخیرا برخی از علمای مسلمان از اهل سنت و صاحب نظران مسائل عمومی اسلام از موضوعی که آن را فعالیت تبشیری شیعیان در صفوف اهل سنت و ظهور دوباره حرف های برخی شیعیان تندرو قدیمی پیرامون صحابه نامیده اند، سخن به میان آورده و نسبت به آن موضع گرفته اند. آنان، حرف ها و باورهای گروه اندکی از شیعیان را به همه آنان تعمیم داده و جمهور شیعیان را به سبب آنچه که این گروه اندک ابراز کرده اند بازخواست می کنند.

من در این نوشتار می خواهم چند مسئله را با خوانندگان محترم در میان بگذارم:

۱. این که مذهب شیعه جعفری یکی از مذاهب اسلامی است که شیعیان آن را پذیرفته اند. این مذهب در چارچوب اصول دین اسلام قرار دارد، که عامّه مسلمانان آن را ثوابت عقیدتی خود قرار داده اند. اختلاف میان مذهب شیعه و مذاهب اهل سنت، اختلاف بر سر فروع است و نه بر سر اصول. البته موضع جمهور مسلمانان در کشورهای ما و نهادهای علمی و تبلیغی رسمی و غیر رسمی نیز همین است که بیان شد.

۲. جابه جایی هایی که گاه در میان مذاهب معتبر اسلامی اتفاق می افتد- تا زمانی که در چارچوب پایبندی به امور ثابت و اوامر و نواهی دین باشد – این جا به جایی ها در درون جماعت مسلمانان است و می توان این گونه جابه جایی ها را به مثابه تنوع و تکثر اجتهادها در دایره مرجعیت عام ضوابط اسلامی دانست.

اگر چه ما نسبت به انجام شدن این گونه جابه جایی ها به مشکلی که موجب برخورد میان مذاهب مختلف اسلامی شود، هشدار می دهیم، اما به این نکته توجه می دهیم که باید چنین مسئله ای را در مقایسه با محنت ها، خطرها و بحران هایی که اکنون اسلام شاهد آن است، از امور ثانوی به شمار آورد.

۳. ما اکنون در شرایط تاریخی و سیاسی ای قرار داریم که ایجاب می کند تا معیار طبقه بندی و تمییز مواضع، گروه ها، احزاب، نهادها و اشخاص را «مقاومت در برابر تجاوز و تهدیدات استعمار و صهیونیسم نسبت به ملت ها، سرزمین ها و فرهنگ هایمان قرار دهیم و میان هیچ یک از فرقه ها و مذاهب، تفاوتی قائل نشویم و پیروان هر مذهبی را به عنوان جماعت یکدست و یکپارچه و یکصدایی ننگریم و با هر گروه و دسته ای به تناسب موضعی که در پیش گرفته اند و در صفوف مقاومت، پایداری و یا ذلت و سستی قرار گرفته اند، رفتار کنیم.

۴. خطرناک ترین مشکلی که اکنون امت اسلام می تواند با آن روبرو شود این است که موج تبلیغاتی ای به نام همه اهل سنت، علیه عامه شیعیان به راه افتد. این کار، به جای آن که نیروی کوبنده مسلمانان را متوجه متجاوزان و اشغالگرانی کند که آنان را از سرزمین هایشان بیرون کرده اند، متوجه گروهی از خودشان می کند.

در ارزیابی وضعیت واقعی نیز درست نیست که با صرف گمانی درباره فعالیت تبلیغی ـ مذهبی شیعیان در میان اهل سنت، که مورد تحقیق هم قرار نگرفته و قطعی نیست، هراس تمام اهل سنت را نسبت به چنین خطر موهومی برانگیزانیم؛ آن هم در شرایطی که اهل سنت ۵۴ جمعیت مسلمانان جهان را تشکیل می دهند.

هم چنین درست نیست که اکثریت سنی، خود را طایفه ای جدا از طایفه دیگر به شمار آورد و درست نیست که این اکثریت (اهل سنت) این نکته را نادیده بگیرد که به حکم حجم و وزن خود، بزرگ ترین مسئولیت را در حفظ وحدت جماعت مسلمانان و پیوند گروه ها و نزدیک سازی آنان به یکدیگر دارد.

۵. اگر ما اهل ادیان مختلف هم بودیم، حق این بود که در برابر دشمنان مشترک متجاوز همدست و یکدست شویم، نه این که این چنین در رویارویی با تجاوز و اشغال و سرکوب و تلاش برای محو خویش که دشمنان ما در پی آنند، به جان یکدیگر بیفتیم. این بار تفرقه و اختلاف از سوی کسانی می وزد که دوست مسلمانان نیستند و در مسیر تثبیت تفرقه در میان ما به خیر و صلاح و کرامت هیچ کدام از ما ـ نه شیعی و نه سنی ـ نمی اندیشند.

۶. ما از اینکه این موج و سر و صدا، هم از سوی کسانی که به اعتدال و میانه روی شناخته شده اند و هم از سوی تندروان و خشونت طلبان به راه افتاده است، ابراز شگفتی می کنیم. شگفت است که هر دو دسته در موضع سیاسی و مقطع زمانی خود همداستان بوده اند و هر دو دسته در این کار پیشدستی کرده اند، بی آنکه چیزی اتفاق افتاده باشد، که موجب هراس اهل سنت از اهل تشیع را فراهم آورده باشد.

همه ادله ادعایی این موضع گیری ها، یک سری بیانیه ها، سخن ها و نوشته ها است که هدفشان صرفا فتنه انگیزی و واژگون نمایی واقعیت و عطف توجه مردم از مسئله ای به مسئله ای دیگر است. تمام این اتفاقات زمانی رخ می دهد که دستگاه سیاسی امریکا و اسرائیل تلاش خود را برای محاصره و نابودی حزب الله لبنان به کار گرفته است. حزب الله اکنون از مهم ترین قدرت های مقاومت ملی است که عرب ها در اختیار دارند. این حزب، پشتیبان جنبش مقاومت فلسطینی سنی است. دستگاه سیاسی امریکا و اسرائیل در شرایط کنونی هم چنین تمام قدرت خود را برای سرنگونی نظام ملی ایران که در برابر تجاوزگری امریکا و اسرائیل در منطقه مقاومت می کند، به کار گرفته است. اسرائیل بارها ایران را به حمله هوایی برق آسا تهدید کرده و از این رو است که دستگاه سیاسی امریکا و اسرائیل می کوشد تا نیروهای مقاومت را در جهان عرب و اسلام از کار بیندازد تا آسان تر بتواند ایران را از سر راه بردارد و لذا از این رو است که می کوشد تا نفرت مسلمانان را از خطر حقیقی صهیونیسم به نفرت از خطر موهوم شیعه تبدیل کند.

۷. در تحلیل انگیزه های این سر و صداها و موج تبلیغاتی علیه تشیع، موضع برخی دولت های منطقه جالب توجه است. این دولت ها که عادت کرده اند تا به نام اسلام و اهل سنت سخن بگویند و نیز عادت کرده اند که از سیاست های امریکا که در جانبداری از اسرائیل است حمایت کنند، همان دولت هایی هستند که دستشان در دستان شاه شیعی فارسی صفوی ایران بود و در دهه شصت قرن بیستم در ضدیت با سیاستمداران ملی گرای مصر و دیگر سیاستمداران ملی عرب آن زمان همراه شاه بودند، با آن که آن سیاستمداران، عرب و مسلمان بودند. بنابراین می توان گفت: موضع آنان در برابر شیعیان، ثابت نبوده است، بلکه موضعشان در جانبداری و پشتیبانی از سیاست امریکا ثابت مانده است.

۸. ما از آن دسته از عالمان (اهل سنت) که ارج و قدرشان را در اجتهاد فقهی و تبلیغ اسلام و حمایت از مواضع ملی شناخته ایم، امید داریم که خود را از وضعی که نظرها و آرائشان در غیر آنچه که می پسندند و در مسیری غیر از آن که حیاتشان را در آن سپری و تلاش خود را مصروف دفاع از آن کرده اند، مورد سوء استفاده قرار گیرد دور نگه دارند و آن مسیرها نانوزایی و خیزش مسلمانان و مقاومت در برابر دشمنان اسلام است.

منبع :پگاه حوزه – ۲۹ فروردین ۱۳۸۸ – شماره ۲۵۲ –

نقش تشیع در جنبش های سیاسی صوفیان قزلباش

اشاره:

ایلات و عشایر آذربایجان و اران و آسیای صغیر که اندک اندک به تشیع رو آورده و در خانقاه صوفیان اردبیل از شیخ صفی الدین اردبیلی به این سو پرورش یافته بودند به دفاع از این سلسله صوفیه (صفویه) برخاستند. آنان به تدریج از جنبه ی معنوی به سیاست و حکومت گری کشیده شده و با تشکیل اتحادیه ی قزلباش پایگاه عقیدتی و نظامی خود را پدید آورده و به مرور با تقویت آن توانستند شاه اسماعیل صفوی را به پادشاهی برسانند. این امر تاریخی که هویت و وحدت ایران را نیز در برداشت در جامعه مقبولیت یافت و نهایتاً سلطنت صفویه، ایران گیر شد.

درآمد

قزلباش (سرخ سر) نام و عنوان اتحادیه ای از ترک زبانان آناتولی و اران و آذربایجان است که به ایل ها و اویماق های کوچک و بزرگ، چون استاجلو، افشار، تکلو، ذوالقدر، روملو، شاملو، قاجار، ورساق و گروه هایی از صوفیان قراباغ و دیگر متمایلان روستایی و منطقه ای شیعی تعلّق داشته اند.

این اتحادیه ی مذهبی – سیاسی با قدرت نظامی خود سلطان حیدر صفوی و به ویژه فرزندش شاه اسماعیل را در ترویج تشیع و رسیدن به سلطنت یاری رساند. و به علّت داشتن کلاه نمدی سرخ رنگ (خونخواهی شهیدان) با نوکی بلند و پیچیده در دستاری سپید یا سبز رنگ (نماد شیعه و سیادت)، از پشم و ابریشم، در دوازده تَرک (نماد مذهب اثنی عشری)، نام «قزلباش» را مختص خود کرد و در سازمان مجهّز خود در دوستی شاه (شاهسونی) و دفاع از او، به عنوان «مرشد کامل»، فداکاری و از خودگذشتگی نشان داد و سرانجام با« ایمان و قدرت بسیار، مرشد» بزرگ خود را بر اریکه ی سلطنت ایران نشاند.

حرکت مذهبی – سیاسی این طوایف بر ضد ستم و اجحاف حاکمان و زمین داران مال اندوزِ گذشته، با در نظر گرفتن جنبه های تاریخی، از سویی استقلال و مرکزیت سیاسی ایران را در شرایط نابهنجار ملوک الطوایفی حاکم بر کلیت ایران زمین(۱) فراهم آورد و در رویارویی با عثمانیان و ازبکان (از غرب و شرق) هویت ملی و فرهنگی ایران پایدار ماند و از سوی دیگر به دلیل تعصّب در باورهایی که بر آن نام تشیع و ولایت نهاده بودند، بخش هایی از سرزمین تاریخی ایران را به حکومت های سنّی مذهب مجاور علاقه مند و وابسته کرد و به گونه ای یگانگی فرامذهبی ایران زمین را متزلزل ساخت.

چگونگی این جنبش خودجوش و «سازمان یافته» در تحلیل اسلام باوری ایرانیان و برخورداری های تاریخی و فرهنگی و عقیدتی آنان بازشناسی شده و نحوه ی قیام و سرانجام حاکمیت قزلباش تبیین گردیده است.

قزلباشان سلسله ای را به قدرت رساندند که هنوز هم نزد ایرانیان، به ویژه ساکنان اران و آذربایجان، مرتبت اسطوره ای «اسکندر» و «خضر» و «اولیاءاللَّه» را دارا هستند؛ و به قول استاد عبدالحسین نوایی:

سلطنت صفویه غیر از جنبه ی سیاسی، از نظر ایرانیان جنبه معنویتی داشت و آن همان روح ارشادی بود که شیخ صفی و فرزندش صدرالدّین موسی و فرزندش خواجه علی سیاه پوش در دل ها دمیده بودند، به همین جهت مردم ایران گذشته از احترامی که بدیشان به عنوان رهبر سیاسی ابراز می داشتند، قلباً نیز بدان خاندان ارادتی تمام و علاقه ای فراوان احساس می کردند و آنان را نه تنها رهبر سیاسی، بلکه پیشوای معنوی خود می دانستند.(۲)

جنبش قزلباشان و تشیع منطقه ای – روستایی آنان در دوره ی به قدرت رسیدن و حاکمیت، در چنبر چند تقابل فکری اجتماعی قرار گرفت:

نخست در تقابل با تشیع حوزه ای – شهرنشینی و تضادهای آنان (معارضات فکری و تعلّقات عربی – ایرانی)؛ و دیگر تقابل با قدرت و حاکمیت و گرایش یافتن به آن که اندک اندک جنبش ساده ی عدالت خواهانه ی قزلباش را از ارزش های اولیه دور می کرد به گونه ای که در اوج سلطنت صفویه، تزلزل های عقیدتی آن چشم گیر گردید و، سرانجام، با آن که بسیاری از «حقانیت های» تاریخی – اجتماعی آن، هنوز هم کارایی و توانمندی داشت، در سراشیب انحلال و نابودی قرار گرفت و سلطنت بلندآوازه ی صفویه، با پدید آمدن تفرقه و تشتّت، پایه های اصلی پایداری خود را از دست داد و با حمله ی گروه هایی نه چندان نیرومند از ساکنان شرقی ایران زمین (قبایل و عشایر افغان) و ناراضیان دیگر از پای درآمد. ۱. اسلام باوری ایرانیان

عوامل اجتماعی – سیاسی و فرهنگی حاکم بر سراسر ایران زمین تاریخی، از آغاز پیدایش دیانت مقدّس اسلام، شرایط و زمینه هایی را پدید آورد که این آیین جدید به سهولت توانست در جامعه گسترش یابد و ارزش های معنوی و آداب و مناسک نوین آن با روش های دیرین زندگی فردی و اجتماعی «ایرانیان» درآمیخت و آن سان یگانگی و همسویی یافت که نه تنها بر بسیاری از اختلافات و چندگانگی های «درون جامعه ای» پایان داد، بلکه آسیب های ناشی از اغتشاش های چند صد ساله ی «برون جامعه ای» از آن میان جنگ های ایران و روم را برای همیشه ترمیم کرد. این وضع نیاز چندانی به عملیات جنگی و اقدامات نظامی نداشت.

جامعه ی «ایده آل» توحیدی اسلام که توسط پیامبر گران قدر محمد مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم بنیان یافته بود، در دوره ی زمام داری خلفای راشدین (۴۱ – ۱۱ق) نیز حیات ثمربخش خود را ادامه داد؛ اما با به قدرت رسیدن امویان (۴۱ – ۱۳۲ق) که به گونه ای تفکیک سیاست از دیانت (حکومت از عقیده) حاصل شد، پاره ای معیارهای جاهلیت و هنجارهای سیاسی – نظامی مبتنی بر نیازهای صاحبان قدرت و اقتباس شیوه هایی از عملکردهای رومی بیزانس جای گزین آن گردید.

مسأله ی عرب و غیرعرب، حکومت کننده (حاکم) و حکومت شونده (محکوم)، آرمان خواه مذهبی (مؤمنان حجاز) و قدرت مدار سیاسی (بزرگان دمشق)، مسلمان و غیر مسلمان (به تشخیص صاحبان قدرت) تار و پود وحدت نسبی پیش آمده را در هم ریخت و جنبش های دینی و عقیدتی و سیاسی گوناگونی پدید آورد که البته بر این امر برخوردهای اجتماعی و فرهنگی ملل و اقوام منطقه را نیز باید افزود(۳) واقعیات یاد شده و رویدادها و حرکات دیگر در جامعه ی ایران، که به تحقیق از لحاظ مدنی و آگاهی اجتماعی پیشرفته بود، نمی توانست بی تأثیر باشد؛ از این رو پس از شهادت امیرمؤمنان علی علیه السلام بسیاری از نهضت های ضد اموی که در بخش های پراکنده ای از «سرزمین اسلام» آغاز گردید، به صورتی در پیوند با ایران و ایرانیان شکل گرفت. این حرکت، که «علویان» از قوی ترین محورهای آن بودند، در آغاز اجتماعی – سیاسی به نظر می رسید، لکن به مرور صبغه ی عقیدتی – مذهبی یافت، تا این که تشیع، شکل تاریخی خود را بر پایه ی امامت علی علیه السلام و خاندان او و اصلِ عدالت خواهی به دست آورد.(۴) الف) کانون های اعتراض

سرزمین ایرانیان از آن سوی خراسان و ماوراءالنهر تا میان رودان و منطقه های غربی، یکی از مهم ترین مرکزهای شورش و اعتراض علیه ستم و ستمگری امویان شده بود که با قیام انتقام خواهان شهادت حسین بن علی علیه السلام و خیزش های مسلمانان و پیروان علی علیه السلام و حتی غیر مسلمانان آغاز گشته و با انقلاب خراسان به رهبری ابومسلم ابعاد سیاسی و نظامی بساط حکومت دمشق از هم پاشیده شد و عبّاسیان بر اریکه ی قدرت در بغداد ( ۶۵۶ – ۱۳۲ق) نشانده شدند و حکومت جدید رنگ ایرانی، خاصّه ساسانی، پیدا کرد و رنگ رومی حکومت بنی امیه از میان برداشته شد.

با این که تغییر خلافت امویان به عباسیان بسیار با اهمیت بود، اما نتوانست به علت دگرگون نشدن «ساخت حکومت»، احیا کننده ی ارزش های اسلامی دوره ی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم باشد؛ به همین دلیل مردم نومسلمان و ستمدیده ی ایران در وضعی قرار گرفتند که، ناچار شدند با هر اعتقاد و گرایش فرقه ای و مذهبی اسلامی و غیر اسلامی، نسبت به خلافت جدید نیز اندیشمندانه و محتاطانه رفتار نمایند و به خاندان علی علیه السلام علاقه مندی بیش تری داشته باشند و از لحاظ فکری و مذهبی با تشیع هم جوشی فزون تری احساس کنند، یا جدای از امر فقاهت و با پای بندی به مذهب های اسلامی موجود، در منطقه ها در یک زمینه ی اجتماعی و فرهنگی عام علاقه مند یا پذیرای اسلام اشراق و عرفان باشند و این حالت و «حوالت» تاریخی یکی از ارکان وحدت و هماهنگی «ملّی» در سراسر ایران بود.(۵) ب) نقش تشیع

شیعیان پیدایش مذهب خود را از زمان رسولِ خداصلی الله علیه وآله وسلم دانسته و اعتقاد دارند که بار سنگین امامت و رهبری «امّت اسلام» در واقعه ی غدیر خم بر عهده ی علی بن ابیطالب علیه السلام نهاده شده بود؛ لکن برخلاف انتظار، عده ای، که در «اکثریت» نیز بودند، پس از رایزنی در سقیفه ی بنی ساعده این وظیفه ی بنیادی اسلام را بر عهده ی ابوبکر (۱۳ – ۱۱ق) نهادند. و پس از او عمربن خطّاب (۲۴ – ۱۳ق) به توصیه ی همو و سپس، عثمان بن عفان (۳۶ – ۲۵ق) با نوعی دسیسه ی بدفرجام خلیفه ی مسلمانان شدند و در پایان علی علیه السلام به مقام خلافت و اداره ی امور جامعه ی اسلامی (۴۱ – ۳۶ق) رسید که تا این زمان نابکاری های بسیاری صورت گرفته بود.

شیعیان، یا پیروان علی علیه السلام، در «اقلیت» بودند و در این ماجرا نه تنها نسبت به خلفای یاد شده در بالا (راشدین) – به استثنای خلیفه ی چهارم (نخستین امام) – نظر موافق نداشتند، بلکه با طرح امامت در برابر حکومت های موروثی بعد امویان و عباسیان به طور کامل در جبهه ی مخالف قرار گرفتند و با بودن زمینه های تبلیغاتی به صورت های مختلف، گروه های زیادی از محرومان جامعه، ستمدیدگان پاره ای مناطق، مسلمانان غیر عرب و اقلیت های غیر اسلامی را به خود جلب نمودند و بر روی هم ایران زمین را سنگر اساسی مبارزات خود قرار دادند.

در سال ۲۶۰ قمری دوازدهمین امام شیعیان، مهدی موعودعلیه السلام، از نظرها پنهان شد و مدت هفتاد سال (غیبت صغری ) فقط با چهار تن از صحابه ی خود (نوّاب اربعه) در رابطه و گفت وگو بود که آخرین آنها، علی بن محمد السمری، در سال ۳۲۹ قمری درگذشت و از آن زمان رابطه ی مستقیم امت با امام غایب قطع گردید (غیبت کبری ) و مشتاقان «قسط الهی» در انتظار فرج وی و روزی هستند که بیدادگری از روی زمین ریشه کن گردد.

از آن روزگار و حتی پیش از آن، شیعیان در برابر هر نوع حکومت واکنش نشان می دادند، در نتیجه، هیچ گاه توافق کامل با نهادهای سیاسی جامعه حاصل نمی کردند. این امر جدای از جنبش های متعددی است که ایرانیان گاه در لوای شیعه و دوستی خاندان ولایت در پیوند با باورهای فرهنگی ایران پیش از اسلام ظاهر ساختند. در نظر شیعیان شاهان ایران و حکام جامعه های اسلامی، جز در مواردی نادر که از مدافعان و حامیان تشیع بودند، بر روی هم از ستمگران و غاصبان حق الهی رهبری جامعه به شمار می آمدند. قیام ها و نهضت های خونینی که از واقعه ی کربلای حسینی به سال ۶۱ قمری آغاز شد، بی تردید همه از آن حماسه ی حق طلبانه الهام گرفته اند. بدین سان چهره ی عدالت خواهی تشیع در تاریخ اسلام همواره خونین و مظلومانه بود و محرومان و ستمدیدگان، از هر قوم و طایفه و صنف و گروه، طی این دوران به این طریق فرا خوانده شدند، تا روزی حقیقت و عدالت در جامعه روایی یابد.

با توجه به این که مذهب اکثریت مردم این سرزمین تسنن، خاصه حنفی و شافعی بود و اداره ی حکومت ها غالباً در دست سنّیان قرار داشت و در پناه و حمایت آنان فقیهان و قاضیان مذاهب اهل سنت به فقاهت و قضاوت می پرداختند و، در نتیجه ی اعمال آنان، گاه ستمگری و تعصّب نیز چهره خوفناک و ضد دینی خود را به مظلومان جامعه و آزادگان و احرار نشان می داد، اما گویی در نهان دیانت ایرانیان به دور از دادخواهی و عدالت نبود و تشیع – بی آن که احکام مذهبی منظور باشد – در سراسر ایران حضور معنوی و روحانی یافت و این امر در تاریخ فرهنگی جامعه انعکاس چشم گیری داشت. ج) اشراق ایرانی

ساکنان مناطق مختلف، اعم از شیعی (فرقه ی ناجیه) و پیروان امامان فقه اهل سنت، در فلسفه و کلام از طریق منطق و استدلال و در عرفان و تصوّف با زبان محبت و عشق و کشف و شهود، حقانیت و درستی طریقت خود را آشکار ساختند و در هر دو مسیر معنوی و روحانی بالاتر از «قیل و قال مدرسه» و «یجوز و لایجوز» قرار داشتند. این تساهل و مدارای عقیدتی در کم تر سرزمینی در جهان ظهور عملی یافته است.

در این مورد با وجود سلیقه های گوناگون، اختلاف های شدید و زحمت افزا پدید نیامده است، با آن که بر روی هم، توحید ایرانیان، «اشراقی»، و توحید ساکنان آن سوی اروندرود بیش تر «عددی» بود، لکن در یکدیگر نیز تأثیر داشتند.

اما شیعیان که خود با اشراق آشنایی دیرینه داشتند، در برابر اندیشه ها و مکتب ها و شرایط گوناگون اجتماعی و سیاسی و شعبه های چندگانه ی مذهبی چون: زیدی و اسماعیلی و اثنی عشری – سه فرقه ی مهم – تقسیم شدند و به مرور نیز در درون هر یک انشعاباتی پدید آمد. شیعه ی اثنی عشری به جهت سازمان یافتگی فکری – کلامی و عملی – فقهی و بر روی هم فرهنگی، به ویژه نوشتاری، قوی ترین فرقه های شیعی نظام یافته بود که در ایران، خاصّه در بخش های مرکزی به گونه ی مکتبی با ساختارهای همه جانبه، مورد قبول اهل اندیشه قرار گرفت و کمابیش با عرفان و اندیشه های اشراقی مدغم شد و به علت شرایط تاریخی و اجتماعی رشد و بالندگی پیدا کرد و برای مردم نیز پایگاه دفاعی گردید. د) زبان فارسی

با تحوّل زبان پهلوی و پدید آمدن زبان جدید فارسی و گویش مردم در سراسر کشور به این زبان پویا و نگارش کتاب ها و رسائل گوناگون در زمینه های علمی و عقیدتی و ذوقی و خلاقیت های ادبی و هنری مستقل و یگانه ساز ایرانی، ابعاد فرهنگی هویت تاریخی ساکنان این منطقه را فراهم آورد. این زبان که به علت ویژگی های ذاتی زبان شناختی و رشد در محیط فرهنگی پویا و زایا، بستر بیان ها و خواسته های عرفانی و اشراقی شد، شعر فارسی را پدید آورد که خود چراغ عرفان و اشراق بود و در همین روند، خودِ زبان به غنای تاریخی رسید.

بدین سان اسلام باوری ایرانیان در پیوند با کانون های گوناگون اعتراض و انگیزه های عدالت خواهی بالنده شد و در ژرفای تشیع جنبه های ضد قدرت پیدا کرد و هماهنگ با مذهب های دیگر، گاه در بعد سیاسی – نظامی و گاه در عرفان و اشراق و عشق به توحید و توحّد، در راستایی «فرامذهبی» قرار گرفت و این خصلت را از طریق آسیای مرکزی (خراسان و ماوراءالنهر) به چین و ماچین؛ از طرف شرق ایران زمین (پامیر و سند) به هند و مناطق آسیای جنوب شرقی؛ و از سوی آذربایجان و اران به آن سوی جبال قفقاز؛ و از مسیر آسیای صغیر تا بالکان و سواحل شرقی آدریاتیگ انتقال داد و در همه ی این سرزمین ها، با زبان فارسی و نوشتارهای فارسی، محاورات علمی و فقهی و زمزمه های عشق و محبت، فراتر از «نطق و ایما و سجل» تحقّق پیدا کرد. ه ) پیامدهای یورش مغولان

حمله ی مغول آسیب های فراوانی بر نهادهای اقتصادی و فرهنگی ایران و سرزمین های هم جوار وارد ساخت و پاره ای از رشته های وحدت دینی و فرهنگی ممالک اسلامی را از هم گسست. خلافت عربی عباسیان را از میان برد لکن زندگی اجتماعی نوین را به مرور در چارچوب هویت های سیاسی مستقل تر قرار داد و در یگانگی های تاریخی – فرهنگی ساکنان ایران زمین که در ابعاد دیانت و مذهب و اشراق و هنر، جلوه های جهان گستری یافته بود، خدشه ایجاد کرد. بی تردید زمینه های «درون جامعه ای» گسست های اجتماعی و فرهنگی را هیچ گاه نباید از نظر دور داشت، حکومت های اولیه ی مغول در بخش هایی از ایران، و به مرور تسلّط ایلخانیان (۷۵۶ – ۶۵۶ ق) و، سرانجام، یورش تیمور و حکومت تیموریان (۹۰۶ – ۷۷۱ ق)، هیچ یک نتوانستند پیوندهای یاد شده ی ایرانیان با اسلام و ارزش هایی که خاندان رسالت و امامت بیانگر آن بودند و نیز خصلت های فرهنگی و ذوقی و عقیدتی ساکنان این سرزمین را ناتوان سازند.

سلسله ی آل مظفّر (۷۹۵ – ۷۱۳ق) و ایلخانان کوچک (۷۵۶ – ۷۳۶ق)، آل جلایر (۸۱۴ – ۷۳۶ق) در نظام ملوک الطوایف پا گرفتند. قیام های مردمی با ارزش های شیعی، حکومت هایی نظیر سربداران (۷۸۴ – ۷۳۷ق) را پدید آوردند؛ به دیگر سخن، امپراتوری تیموری به سرعت تجزیه شد: ترکمانان قراقویونلو (۸۷۳ – ۸۱۰ق) با گرایش شیعی، و ترکمانان آق قویونلو (۹۲۰ – ۸۷۲ق) با تمایلات سنّی. هم زمان با حاکمیت بازماندگان تیمور در بخش های شرقی ایران زمین و دیگر قدرت های محلی در سیستان و مناطق مرکزی و خراسان و ماوراءالنهر و درگیری های آنان با یکدیگر، گویی شرایطی را در نظام تاریخی حکومت در ایران ملوک الطوایف به وجود آورد که جامعه ی گسترده ی ایرانی در برابر امپراتوری نوپای عثمانی، خاصّه، از سال ۸۵۷ قمری (۱۴۵۳م) سال فتح قسطنطنیه، که به نوعی یادآور حکومت بیزانس و خلافت امویان و عباسیان بود، خواستار وحدت اجتماعی و سیاسی بر مبنای آرمان و فرهنگ تاریخی باشد.

دوران پیش از حمله ی مغول و سده های پس از آن ایرانیان با گرایش های مختلف نسبت به مذهب تشیع، هر چند به صورت «اقلیت» همیشه چشم به راه رفع تجاوزها و اجحاف ها و برکناری «ظلَمه» و استقرار «سلطنت عدل» بر روی زمین بوده اند. بسیاری از جنبش های اجتماعی – سیاسی شیعیان ایران پیش از ظهور صفویان، از جمله سربداران، در این اعتقاد عمیق مذهبی ریشه داشته است. «تصوّف اسلامی – ایرانی» در بسیاری از این حرکت ها، با هر نوع اندیشه – اعم از فلسفی یا سیاسی – اثرات زیادی گذاشته بود؛ به عبارت دیگر، جامعه در انتظار پاسخ پُرمعنا و با اقتداری بود تا بتواند به جنبش های نافرجام سامان دهد. صفویان اردبیل با پذیرش تشیع به شیوه ای که خود می اندیشیدند، یکی از پیشگامان این دگرگونی تاریخی در ایران شدند.

پطروشفسکی با اعتقاد به این که در بسیاری از نقاط کشور سنّیان شافعی و حنفی اکثریت داشتند، نوشته است:

رنگ عقیدتی نهضت هایی که علیه فاتحان مغول و بهره کشی فئودالی [اصطلاح از پطروشفسکی است ] بر پا شده بود، تشیع بود و بس، حتی اگر فرض کنیم که در قرن های هشتم و نهم هجری شیعیان ایران در اقلیت بودند، باید اذعان کنیم که این اقلیت، به هر تقدیر، مهمّ و فعّال و از حسن توجّه روستاییان و لایه های پایین شهری برخوردار بود.

همو افزوده است:

در این زمان ها، همواره موضوع انتظار مهدی در ایران شدت داشت و عامه ی مردم ظهور او را انقلابی اجتماعی در قالب دین می دانستند که قرن ها پیش، زمینه ی آن آماده می شد.(۶)

این دگرگونی یک باره صورت نگرفت و در زمان های مورد بحث هیچ گاه به طور کامل تحقق نیافت؛ اما صفویان و عملکرد سلطنت خواهان قزلباش نوعی درخشش امیدهای اجتماعی بود.

۲. برخورداری های تاریخی – اجتماعی و عقیدتی

شناخت باورمندی های قزلباش در پیوند با تحولات عقیدتی و خواست های سیاسی صوفیان اردبیل تبیین می شود. این امر تاریخی با آن که مورد توجه بسیاری از مورخان قرار گرفته است اما، هنوز کاملاً روشن نیست. در بندهای زیر به طور نسبی در چگونگی آن گفت وگو شده است: الف) باورمندی شیعی – صوفیانه خاندانی

تا آن جا که اسناد و مدارک تاریخی گواهی داده اند، شیخ صفی الدّین اردبیلی (مرید و داماد و جانشین شیخ زاهد گیلانی) از صوفیان منزّه و خوش نام و مورد توجه خاصّ حاکمان وقت و قدرت مداران سیاسی بود. شیخ زاهد گیلانی بر پایه ی اعتقادات مریدانش، پیش از آن که شیخ صفی الدّین را دیده باشد، درباره ی او گفته بود:

ای مریدان، مژده باد شما را که شیخ المعصومین و عارف به علوم اسرار حضرت ربّ العالمین شیخ صفی الدّین اسحق موسوی شفقت کرده به جانب بقعه ی من می آید.

و افزود:

به خدا این جوان محرم بارگاه حق… و برگزیده ی حضرت خدای عالم است.

و حتی در مورد فرزندان وی پیش بینی می کند که

روز به روز در ترقی خواهند بود تا زمان قائم آل محمدعلیه السلام.(۷)

پس از درگذشت شیخ صفی الدین اردبیلی به سال ۷۳۵ قمری در اردبیل، پسرش شیخ صدرالدین جایش را گرفت تا سال ۷۹۴ قمری که او نیز درگذشت. هر دو تن شافعی مذهب و احتمالاً کرد زبان بودند و مراد و هادی صوفیان منطقه ی وسیعی از اران و آذربایجان و گیلان و کردستان، به مرکزیت اردبیل، به شمار می رفتند.(۸)

از زمان خواجه علی سیاه پوش پسر شیخ صدرالدین، که به سال ۸۳۰ قمری در سرزمین فلسطین درگذشت، مسأله ی تشیع خاندان شیخ صفی الدین آشکار شد. وی با امیر تیمور گورکانی ملاقات کرد. این امر و دیگر رویدادهای تاریخی، اهمیت و اعتبار او را به عنوان مرشد صوفیان شیعی مذهب، چشم گیر نموده است.(۹) پسر وی شیخ ابراهیم بر طریق پدر، نخستین مرشد این طریقت است که بر خلاف احساسات و تمایلات حاکمان قره قویونلو لقب «شیخ شاه» به خود داده و، در منطقه ی نفوذ اجدادش، بسیاری از تهی دستان روستاها و عشیره های شیعی مذهب را به خود جلب کرد آنان که پس از درگذشت مرشد والامقام خود به سال ۸۵۱ قمری، بدون ترس و محابا، نزد فرزندش شیخ جنید گرد آمدند و با برملا کردن ادعای سلطنت و حکومت تحت لوای تشیع، از یکسو بر بسیج طرف داران خود تندی دادند و از سوی دیگر، سوءظن جهانشاه شیعی مذهب قره قویونلو را افزون تر ساختند.

امیر یحیی بن عبداللطیف قزوینی در تاریخِ مشهور خود به نام لب التّواریخ پس از اشاره به این که «شیخ حیدر داعیه ی سلطنت صوری فرمودند»(۱۰)، اضافه کرده است:

«میرزا جهانشاه از سلاطین قراقویونلو، به سبب توهمِ زوال ملک، آن حضرت را از قلمرو خود عذر خواست. آن حضرت با جمعی کثیر از اصحابِ ارادت به جانب حلب رفتند. بعد از مدتی به دیار بکر، که والی آن جا امیرکبیر ابونصر حسن بیک بود و با میرزا جهانشاه مخالفت و مخاصمت می نمود، تشریف بردند و حسن بیک به قدم اعزاز و تعظیم استقبال ایشان نمودند و به مصاهرت با آن حضرت مفاخرت جسته خواهر اعیانیه ی خود را، مهدعلیا خدیجه بیگم آغا، به نکاح آن حضرت درآوردند و حضرت صفدر ابوالغازی سلطان حیدر از این خاتون متولد شد و حضرت سلطان جنید بعد از چند وقت با مردم بسیار از دیار بکر به عزم غزو کفار به طرف طرابزون [ترابوزان ] رفتند [و] با کفار آنجا غزا کردند.(۱۱)

و سرانجام افزوده است که وی در جنگ با امیر خلیل، والی شیروان، کشته شد.(۱۲)

از ازدواج شیخ جُنید شیعی مذهب با خدیجه بیگم آغا (خواهر اوزون حسن) آق قویونلوی سنی مذهب شیخ حیدر متولد شد و اوست که در روند حرکت های دینی – سیاسی اجداد خود، سازمان نظامی متشکل و جانباز، مبتنی بر «عقیده»، زیر عنوان قزلباش پدید آورد.(۱۳) ب) پای بندی به اندیشه های ایرانی

با در نظر گرفتن گرایش ها و جنبش های پس از قیام های مانویان و مزدکیان (در ایران باستان) و حرکت های سیاسی – فرهنگی آرام و گاه تند و ضدحکومتی (در عصر اسلامی) و بررسی طیف های گوناگون هر یک از آنها، روند تاریخ ساخته و کمابیش یگانه ای را می توان بازشناسی کرد. این امر از همان زمان ها نیز مورد عنایت مخالفان صفویه و قزلباش قرار گرفته بود.

در نامه های سلطان بایزید و سلطان سلیم و، به تقلید از آنان در بسیاری از منشآت عثمانیان، درباره ی پاره ای از نمادهای این حرکت ضد تسنن «جمله»ها و «واژه»های نابهنجار به وفور آمده است از آن میان درباره ی قزلباش گفته شده:

– «طایفه یاغیه قزلباشیه خذّلهم اللَّه»؛

– «طایفه ملاحده قزلباش»؛

– «زنادقه اوباش و ملاحده قزلباش دمرهم اللَّه و خذلهم»؛

– کلاه سرخ نکبت اندود»؛

– و «مجوسان».

در مورد ایران آمده است:

– «میل آتش (آتش پرستی) در آن سرزمین نمایان شده است».

و درباره شاه اسماعیل آمده است:

– «صوفی بچه ی لئیم ناپاک، اثیم افّاک، ذمیم سفّاک»و…

فضل اللَّه بن روزبهان خنجی (م ۹۲۵ق) که از مورخان غیر شیعی و ضد صفوی است، در یکی از کتاب های خود، به نام عالم آرای امینی، در یک رباعی درباره ی شیخ حیدر، که نشان دهنده ی داوری های اوست، چنین گفته است:

آنچه هرگز نکرده بود، صلوه

و آنچه هرگز نداده بود، زکوه

آنچه نگرفته هیچ گه، روزه

و آنچه نشناخته، رهِ عرفات

و آن گاه افزود:

«بعد از فتح بلاد آذربایجان، با وجود صغر سن، سجاده شیخوخت در چلّه خانه اردبیل بدو تفویض فرمودند و بر ادامه ی سلوک طریق زهادت و اقامه ی رسوم عبادت تحریض نمودند. سابق، قضا، شیخ حیدر را از زمره ی اشقیا نوشته و طینتش به سیاست سرشته بود. از اسباب شقاوتش آن که خلفای هدر از هر سو بدو ره آوردند و دعوای اولوهیت او را به شهادت سفاهت آشکار کردند. شیخ زاده را وفور اطاعت مردم روم بر کسب اخلاق مذموم و اطوار میشوم باعث آمد: نخست در مکتب باید نشست نه بر مرکب سوار شد، لوح هجا در دامن بایست نهاد، از لوح کنار گرفت، به جای درس مقامات معنوی، داستان طایبات پهلوی خواندی و به عوضِ قلم بر کتاب جلیل، شمشیر بر کلاب اردبیل راندی و در خانه اش جز کمان چله گیر نبود و در خلوتش جز شمشیر… اکثر اوقاتش در تهیه مقدمات لشکرکشی، از نیزه ساختن و تیغ پرداختن معروف بود و خلقی بسیار از مردم روم و طالش و سیاه کوه در مرکبش مجتمع گشته، گویند همگنان او را معبود خویش می دانستند و از وظایف نماز و واجبات اعراض کرده، جنابش را قبله و مسجود خود می شناختند. شیخ هم دین اباحت را برای ایشان ترویج داد و قواعد شریعت خرمیان بابکی در میانشان نهاد… تمامت زندگانی را در ورزش طریق پهلوانی صرف کردی.(۱۴)

همین وقایع نگار متعصب در کتاب دیگر خود آورده است:

فتح طایفه ی قزل برگ و دشمنی با ایشان و مقاتله با مردم صواب ایشان، بسیار فاضل تر از غزا با کفّار افرنج است که هیچ تردد در کفر ایشان نیست… این فقیر… فتوی داده ام که طایفه ی سرخ کلاه [ = قزلباش ] بدتر از کفار افرنجند و مقاتله با ایشان افضل از مجاهده با کفار افرنج است؛ زیرا اول، که غزای فرنگ است، فرضِ کفایت است، حالی و این فرض عینی.(۱۵)

با پذیرش سیادت ساختگی صوفیان اردبیل، نخست نسل خود را به امام زین العابدین علیه السلام رسانده، آن گاه در وجود آن امامِ «نیمه ایرانی» نژاد خود را باز یافته اند. صرف نظر از درستی یا نادرستی این انتساب و داستان ازدواج شهربانو دختر یزدگرد ساسانی با حضرت حسین بن علی علیه السلام، آنچه به لحاظ تاریخی اهمیت یافته، قبولِ نسبی جامعه و حقانیت جامعه شناختی این نسبت است؛ به زبان دیگر، ایرانیان می خواستند این داستان صحت تاریخی پیدا کند؛ گویی به درست بودن آن نیاز ملی – مذهبی داشته اند.(۱۶) ج) «فره ایزدی» و نهاد سلطنت

واژه ی «فره ایزدی» که به صورت «خریزما» یا «شریزما»(Charisme )Kharisma() به زبان های اروپایی وارد شده و در روانشناسی اجتماعی و جامعه شناسی سیاسی مفهوم بحث انگیزی گردیده است،((در بسیاری از اندیشه های سیاسی، خاصه در جامعه شناسی سیاسی ماکس وبر) Charismatique.) در اصل نوعی حالت معنوی و خدادادی بود که دارنده آن را متصف به صفات برجسته ای می نمود، به گونه ای که جنبه های کرداری آن جامعه را در مسیر عدالت و انسانیت و آزادی قرار می داد و اگر صاحب قدرتی، به هنجارهای نامردمی و بیدادگرانه روی می آورد، «فرّه ایزدی» از او دوری می گزید و دارنده پیشین آن نه تنها در زمره ی مردم عادی قرار می گرفت، بلکه گاه به صورت «دیو» در می آمد.(۱۷)

قزلباشان درباره ی شیخ حیدر کمابیش چنین اعتقادی داشتند؛ اما درباره ی شاه اسماعیل به روشنی تمام «القابی» را نسبت داده اند که سیاحان و مورخان اروپایی، چون مفاهیم یاد شده را به درستی درک نمی کردند، اعتقاد ورزیده اند که قزلباشان، برای شاه، «الوهیت» قائل شده اند.

پاره ای از القاب به کار رفته برای نخستین پادشاه صفویه به نقل از عالم آرای شاه اسماعیل از این قرار است:

پادشاه جم جاه، پادشاه عالم پناه، خسرو زمان، خاقان سلیمان شأن، خاقان اسکندرشأن، خاقان گیتی ستان، ظل اللَّه، حضرت ظلّ اللّهی، نوّاب ظل اللّهی، نوّاب همایونی ظل اللّهی نوّاب همایون، نوّاب گیتی ستانی، نوّاب عادل، نوّاب عالی، نوّاب اعلی، نوّاب کام یاب، نوّاب گیتی ستان، نوّاب مرشد کامل، نوّاب خاقانی، حضرت خاقانی، نوّاب خاقان سلیمان نشان، نوّاب جهانبانی، نوّاب اشرف، ولی نعمت، ولی نعمت عالمیان، مرشد کامل، کامل مکمّل، حضرت اشرف، ابوالمظفّر، ابوالمنصور، پادشاه دین مبین صاحب خروج.

قزلباشان با گزینش چنین شخصیتی (۱۳ – ۱۲ ساله) به زعامت و رهبری جدیدِ سیاسی – نظامی و مذهبی خود، حرکت کم نظیری را در استواری سلطنت واحد در «ایران زمین» آغاز کردند و از سال ۸۹۹ قمری که سلطان علی، برادر شاه اسماعیل، کشته شد، تا سال ۹۳۰ قمری که شاه اسماعیل در سی و هشتمین بهار زندگی خود در قلعه صاین، نزدیک سراب، به بیماری سل درگذشت، قزلباشان با اعتقاد و صمیمیت تمام گرد او حلقه زده، تا مرز پرستش از او تمکین و اطاعت کردند. ۳. قیام و حاکمیت قزلباش

جامعه ی ایران آماده پذیرش آرمانی جدید در مقاومت تقابلی با کانون های ستم داخلی و سلطه ی خارجی و برقراری عدالت، سرانجام تشیع را، به معنای وسیع، و تصوّف را، به معنای محدودتر، بشارت دهنده ی راه خود قرار داد. در تشیع، حق طلبی و دادگری و دوری از ریاکاری و تعصب را دریافته بود و در تصوف، جدا از بعد منفی گوشه گیری و دوری از زندگی، که رسم پاره ای از «درویشان» بود، برخورداری از مواهب حیات شرافتمندانه، شهامت و مبارزه جویی و گستاخی را یافته بود.

زبان فارسی با این که در این جریان به ظاهر جایگاهی نداشت، اما تصور بر این بود که توان استحاله ی اقوام ناآشنا به زبان فارسی را خواهد داشت. با آن که پیش از حمله مغولان چندین حرکت سازنده از شیعیان ظاهر شده بود، اما از آن زمان بدین سو، همواره تلاش های آنان در آمیختگی با پاره ای از ارزش های فرهنگی – سیاسی ایران زمین، جامعه را به نوعی حکومت مستقل با هویت ایرانی، مبتنی بر عدالت، سوق داده بود.

سازمان عقیدتی – سیاسی و نظامی جنبش جدید، با عنوان «قزلباش» تجلی دهنده ی خواست های یاد شده یا برخی از آنها بود و در آن، روح جوان مردی و فتوّت و عیاری از یک سو و تندی و قاطعیت و گاه تندخویی و بی رحمی و قساوت در برابر دشمنان جای یافت. این سازمان متحدالشکل و نظام یافته با بسیج توده های روستایی و تهی دست شهری و ایلات و عشایر، پس از سال ها نبرد و خون ریزی و شکست و پیروزی، شاه اسماعیلِ جوان را، با انتساب های برشمرده، بر تخت سلطنت نشاند.(۱۸)

این نهضت واکنش ده قرن سلطنت و حکومت هایی بود که در جامعه ی بزرگ اسلامی به نام اهل سنت جریان داشت، و شیعیان گاه با روش های «کتمان و تقیه» و گاه با «مبارزه مستقیم و سر به نیست شدن»، آن را تحمل کرده، صمیمانه، هماهنگ با بسیاری از معترضان اجتماعی، برای رسیدن به «عدالت» و «رهایی» از هر نوع ستم، تلاش و پایداری نشان داده بودند. این امر که گاه از نظرها پنهان مانده است، از آغاز نهضت قزلباش تا استواری سلطنت صفویان با عنایت بر دو مقوله تبیین می شود: الف) خروج شاه اسماعیل

جهانشاه پس از امیر قرایوسف ترکمان، که در سال ۸۷۲ قمری به دست اوزون حسن آق قویونلو کشته شد، روزی از منجّمان خود خواست تا او را از احوال صوفیان اردبیل و ستاره ی فرزندان شیخ صفی الدین اردبیلی با خبر کنند، منجمانِ با فراست چنین گفتند:

ای شهریار، آنچه از شمار اختران بر ما ظاهر شده عرض کنیم، یا آن که خوش آمد گوییم؟ نزدیک شده که یکی از اولاد شیخ صفی به اندک روزگاری خروج کند و تمام ولایت ایران و پاره ای از ممالک هندوستان و پاره ای از ولایت ترکستان را مسخّر گرداند و صاحب خروج خواهد شد و مذهب را تغییر خواهد داد و او به ضرب تیغ آبدار تمام ولایت را برهم خواهد زد و به تصرف خود درخواهد آورد و آن مذهب را رواج خواهد داد و روز به روز ترقی خواهد یافت و دولت ایشان زوال ندارد تا هنگام خروج صاحب الامرعلیه السلام و در رکاب آن حضرت شمشیر خواهند زد و پادشاهی به ملازمان آن حضرت خواهند سپرد و خود در بندگی آن حضرت خواهند ماند.(۱۹)

اسماعیل صفوی نیز خود پیش از آن که بر اریکه ی قدرت تکیه زند، در جواب نامه ای به الوند میرزا، که حاضر بود حتی اردبیل را به صوفیان و قزلباش ببخشد، چنین نوشت:

از اولاد حسن پادشاه [اوزون حسن ] بی ادبی، بی حرمتی و بی مروّتی بی سبب، به اولاد شیخ صفی بسیار واقع شده و با وجود این همه آزار که رسیده، نوّاب همایون ما از سرخون پدر و جدم گذشتم و مرا داعیه ی سلطنت و پادشاهی نیست و می خواهم که دین آبا و اجدادم حضرات معصومین را رواج دهم و تا جان در تن خواهم داشت در راه خدا و رسول و دین مبین شمشیر خواهم زد، تا حق [ = عدالت ] به مرکز خود قرار گیرد. می باید که از روی صدق و اعتقاد درست دست بر دامن پاک حضرات ائمه زده، زبان به ذکر علیاً ولی اللَّه گویا گردانید، تا سعادت دو جهان یافته و در میان پادشاهان گوی سعادت برده باشی و هر ولایت که فتح کنم به نام توسکه زده و خطبه ی تو گفته شود و تو را برادر بزرگ دانم و اگر از بی سعادتی، این سعادت را درنیابی خوش باشد، بیا به میدان که خون برادر بی گناه خود را از تو خواهم گرفت، دیگر تو می دانی و به هر کدام راضی شوی ما را اعلام کن والسلام.(۲۰) ب) رسمیت مذهب و واکنش ها

شاه اسماعیل صفوی با اعتقادات شیعی و متعصّبانه و تندروی های خصمانه علیه اهل سنت با پشتیبانی کامل قزلباش، مذهب شیعه ی جعفری اثنی عشری را، که بیش از همه ی فرقه های اسلامی دارای پویایی ذاتی بود، در سراسر قلمرو خود رسمیت داد و امر کرد تا مؤذنان و خطیبان «اشهدانّ علیاً ولی اللَّه» و «حی علی خیرالعمل» را در اذان و اقامه ی خود اعلام نمایند. حسن روملو، مورخ عصر آغازین صفویه، در ارتباط با تبریز آورده است که شاه اسماعیل بدون بیم و هراس و دلهره و نگرانی وارد مسجد جمعه ی تبریز شد و امر کرد:

خطبای ممالک خطبه ی ائمه ی اثنی عشر – علیه صلوات اللَّه الملک الاکبر – خوانند. «اشهدانَّ علیاً ولی اللَّه» و «حی علی خیر العمل» – که از آمدن سلطان طغرل بیک بن میکائیل بن سلجوق و فرار نمودن بساسیری، که از آن تاریخ تا سنه ی مذکوره پانصد و بیست و هشت سال است، از بلاد اسلام بر طرف شده بود – با اذان ضم کرده، بگویند؛ و فرمان همایون شرفِ نفاذ یافت که در اسواق، زبان به طعن و لعن ابابکر و عمر و عثمان بگشایند و هرکس خلاف کند، سرش را از تن بیندازند.(۲۱)

رسمیت مذهبی مبتنی بر فشار، موجب شد که در بخش های گوناگون جامعه واکنش هایی پدید آید و شیوه های مبتنی بر عناد و مخالفت جویی، گروه های گسترده ای از ایرانیان را که بر روال گذشته اهل سنت بودند (به ویژه بخش های شرقی ایران زمین) و همسانِ همه ی مردم از حکومت ها هم آزردگی داشتند و نسبت به خاندان رسالت و امامت و ولایت مهر می ورزیدند، خوش نیاید و در دوره های بعد برای حکومت معضل آفرین شود.

بنیان گذار سلسله ی صفوی سکه ای به نام خود با نقش «لا اله الا اللَّه، محمّد رسول اللَّه و علی ولی اللَّه» ضرب کرد و در آن خود را «بنده ی شاهِ ولایت» نامید.

سخت گیری و فشار نسبت به ایرانیانِ سنّی مذهب، که اکثریت جامعه ی تاریخی ایران بودند، و ترویج مذهب تشیع، به صورتی که خود می خواستند، به تحقیق، از «تشیع واقعی» دور بود؛ حتی شاه به نصایح علمای مذهب توجه نمی کرد. برخی از اصحاب علم و فقاهت تبریز، که نگران اوضاع بودند، شبی پیش از تاج گذاری نزد شاه اسماعیل رفته، چنین گفتند:

قربانت شویم؛ دویست، سیصد هزار خلق که در تبریز است، چهار دانگ آن همه سنی اند و از زمان حضرت تا حال این خطبه را [اشهدانّ علیاً ولی اللَّه ] کسی بر ملا نخوانده و می ترسیم که مردم بگویند که پادشاه شیعه نمی خواهیم و – نعوذ باللَّه – اگر رعیت برگردند چه تدارک در این باب توان کرد؟

شاه اسماعیل به هیأت علما که به گونه ای حکایتگر گرایش «رعیت» غیرِشیعی به «پادشاه شیعه» بودند چنین پاسخ داد:

مرا به این کار باز داشته اند و خدای عالم و حضرات ائمه ی معصومین همراه من اند. از هیچ کس باک ندارم به توفیق اللَّه تعالی اگر رعیت حرفی بگویند، شمشیر می کشم و یک کس را زنده نمی گذارم.(۲۲)

شاه اسماعیل که «قطب» قزلباش و «مرشد کامل» صوفیان و «پادشاه» ایران شده بود و، به قول عده ای از سیاحان ونیزی، «خدا» فراموش گشته و «مرشد کامل» جای گزین آن شده بود(۲۳) آنچه اراده می کرد و می خواست، به یاری فداکاران قزلباش تحقق می یافت. اسکندربیک ترکمان در این مورد نوشته است:

هر چند که از جانب پادشاهِ ولی نعمت بی عنایتی مشاهده نموده، مورد قهر و سخط مرشدکامل گردند، در راه طلب و منهج قدمی اخلاص، آن را از نقص خود دانسته، موجب تزکیه ی نفس و پاکی طینت شمرند… به هزار گونه آزار و الم صوری و معنوی صابر بوده، روی از درگاه مرشد کامل نتابند تا آلایش آن نقص را به عرق خجالت و زلال ازدیاد خدمت پاک گردانیده خود را آماده ی توجه و التفات ظاهر و باطن گردانند.(۲۴)

شاه اسماعیل که اندک اندک برای مریدان جنبه ی «الوهیت» پیدا کرده بود، خود نیز گویی به راه و روش خویش و نحوه ی اعتقاد طرف دارانش، به باوری استوار رسیده بود و این امر با اسلامِ برخاسته از قرآن، و فرهنگ ایران و باورهای دینی جامعه و، در نتیجه، وحدت و یک پارچگی ایرانیان در سراسر ایران زمین مغایرت داشت. نامه ی زیر نشان دیگری از این باور است:

از چمن دلگشای خاندان نبوّت و ولایت نهال بلند برومند وجود اینجانب سرافرازی کشید و از گلشن عالم آرای دودمان سیادت، چراغ گیتی افروز این دولت روزافزون… روشن گشت.(۲۵)

اعتقاد عمومی شیعیان قزلباش، که بدون داشتن امتیازات علمی و اخلاقی در منصب قیادت نشسته بودند، در برداشتی سیاسی چنین بود:

ز مشرق تا به مغرب گر امام است

علی و آل او ما را تمام است.(۲۶)

این شعار و شعارهای دیگر توسط گروه های متعدد «تبرائیان» در گذرها به آواز بلند خوانده می شد و سه خلیفه ی اول مسلمین و دشمنان علی علیه السلام و فرزندانش مورد طعن و لعن قرار می گرفتند و مردمی که پیش از این سنی بودند، می بایستی در ادامه ی لعنت ها با صدای رسا بگویند: «بیش باد و کم مباد.» و اگر از این فرمان سرپیچی می کردند خونشان به دست تبرداران قزلباش بی درنگ ریخته می شد. ج) تبلیغ و رواج شیعه گری

قزلباشان با آشنایی سطحی که از اسلام و تشیع داشتند، هماهنگ با خصلت های ایلی و عشیره ای، مذهب خود را تبلیغ می کردند که گاه با تشیع شهری و «حوزه ای» در تعارض قرار می گرفت و در تشیع خود نیز شیوه ی پایداری نداشتند و با آن که «قدرت های تبلیغی» کارا و توانمندی داشتند، خاصه در دوره ی سلطنت، اما ماهرانه از آن سود نمی جستند. جامعه ی ایران (شهرنشینان و گروه های آگاه دینی) در آن زمان، «اتحادیه ی قزلباش» را کمابیش نیروی منسجم و ایران گیر یافته بود، لکن در برابر بسیاری از کردارهای واپس گرایانه آنان، که عقب تر از حروفیان و نوربخشیان و همانند آنان بود، واکنش های غیرمستقیم نشان می داد. با این حال کوشش ها و هنجارهایی نشان داده، تا از این کانون، حتی المقدور، برای رسیدن به هدف های بنیادی تاریخی، که شامل استقلال و مرکزیت سیاسی بود، به طور کامل استفاده گردد.

بدین سان می توان گفت که تشیع در این دوره بیش تر به عنوان پرچم مبارزات سیاسی و اجتماعی جمعیت هایی درآمده بود که علیه فرمان روایان پیشین به مبارزه برخاسته بودند و با این که از لحاظ فرهنگی توان لازم را نداشتند، اما به سبب های پیش گفته، مورد علاقه ی نسبی ایرانیان بودند و این امر درست در زمانی تحقق می یافت که امپراتوری عثمانی، زیر عنوان «خلافت جدید»، در حال توسعه ی متصرفات خود در جهان اسلام بود.

جنبش سیاسی و اجتماعی قزلباش با صبغه ی چشم گیرِ مذهبی، بدان صورت که گمان می بردند، توسعه می یافت و فشار بر مردم و قدرت نمایی حکومتی بخش بارز آن بود؛ در عین حال، همان اعتقادات نیز دگرگونی هایی پیدا می کرد. غزلی نه چندان محکم و هنرمندانه از شیخ علی صفوی به فارسی و غزل دیگری از شاه اسماعیل به ترکی، نقل شده است که در غزل نخستین هیچ احساس ضدّ سنی دیده نمی شود، حال آن که در غزل دوم، برداشت کاملاً شیعی است و حتی تعلق به «مذهب غالیان» را هم رسانده است:

عزل نخستین (به زبان فارسی)

منم آن بحر بامعنی که موج پر گهر دارم

منم آن روح روحانی که از معنی خبر دارم

نیم از عالم صورت که با صورت درآویزم

به ملک عالم معنی مقامی معتبر دارم

در این زندان جسمانی دل و جانم فرو ماند

نه آخر طالب خاکم که حرص سیم و زر دارم

که من از عالم جانم درین پستی کجا مانم

ببال همت معنی ز نُه ایوان گذر دارم

منم شهباز سلطانی به وقت صید در معنی

بسی قطع منازل ها برون از بال و بر دارم

طلسم جسم بشکستم، به کوی دولت بنشستم

تو این معنی که می بینی من از جای دگر دارم

چنان مستغرق عشقم به غیرم نیست سودایی

ره وحدت گزین کردم نه در سر شور و شر دارم

علی بردار دل از جان اگر مشتاق دیداری

ز جان باید گذر کردن چو بر جانان نظر دارم(۲۷) غزل دوم (به زبان ترکی)

منم بو تنده کی جانم علیدر

منم هم دین و ایمانم علیدر

کیجه گوندر گزرم روضه سنده

منم روضه ی رضوانم علیدر

حسن ایله حسنیک باغچه سنده

منم بلبل خوش خوانم علیدر

منم بر قطره سو شاهنگ یولنده

منم دریای عمانم علیدر

حاجیلر حج ایدر حنّان و منّان

منم حنّان و منّانم علیدر

منکا بو دفتر و دیوان گرگمر

منم دفتر و دیوانم علیدر

یوزنک مصحفیفه بسزد خطایی

بیان علم قرآنم علیدر(۲۸)

جانشین شاه اسماعیل، پس از ترک «شراب خواری»، بیش از پیش خود را مذهبی نشان داده است. نوشته اند در نامه ای ملاّ مقدّس اردبیلی (احمدبن محمد) او را برادر خطاب کرده است. شاه تهماسب که متوجه این الطاف شده بود، فرمان داد تا کفنش را بیاورند و نامه را در آن نهاد و وصیت کرد او را با همان نوشته به خاک بسپارند.(۲۹) در نامه ای مجعول از ملامقدّس اردبیلی که در سال ۹۹۳ قمری، یعنی سه سال پیش از سلطنت شاه عباس اول، فوت کرده است، و پاسخی مجعول از شاه عباس به آن، قدرت علمای دینی و پذیرش نظام صفوی از یک سو و تمکین شاهان صفوی از علمای دینی از سوی دیگر مشهود است. نامه ی ملا مقدّس اردبیلی، که در باب شفاعت از یک گناه کار است، بدین شرح است:

بانی ملک عاریت عباس بداند؛ اگر چه این مرد اول ظالم بود، اکنون مظلوم می نماید؛ چنانچه از تقصیر او بگذری، شاید که حق سبحانه و تعالی از پاره ای تقصیرات تو بگذرد. کتبه بنده ی شاه ولایت احمد الاردبیلی.

شاه عباس نه تنها از خطاب وی نمی رنجد، بلکه در جواب می نویسد.

به عرض می رساند عباس؛ خدماتی که فرمودید به جان منت داشته به تقدیم رسانید. امید که این محب را از دعای خیر فراموش نکنند. کتبه کلب آستان علی، عباس.(۳۰)

نیرومندی حاکمیت قزلباش همواره با ضرب شمشیر و کشتار مخالفان و سخت گیری بر دشمنان تحقق نیافته و تبلیغات در میان مردم ساده و مشتاق نیز نقش عمده ای داشته است. کتاب برای تبلیغات به قدری کم یاب بود که بزرگان را دچار مشکل می کرد. عالمی به نام قاضی نصراللَّه زیتونی، که در تبریز با جد و جهد فراوان به ترویج این مذهب مبادرت کرده بود و در مدارس این شهر به تدریس کلام و فقه اشتغال داشت، کتاب شرایع الاسلام علامه حلّی را اساس تعلیمات مذهب شیعی معرفی کرد و، از آن زمان، نوشتن کتاب هایی به زبان ساده و گاه غیر علمی برای فهم عامه آغاز شد و با فرستادن این گونه کتاب ها به شهرهای بزرگ و تأسیس مدارس مذهبی در کشور، مردم را به خواندن و تبلیغ مذهب شیعه ترغیب و تشویق کردند و از میان همین گروه ها اندک اندک عالمانی پدید آمدند و در نظام صفوی ادغام شدند.

منبع : ناصر تکمیل همایون تاریخ اسلام – نهم فروردین ماه سال ۱۳۸۲ شماره سیزدهم –

مدرسه سپهدار اراک.

 

اشاره:

مدرسه سپهدار یکی از بناهای تاریخی باقی مانده از دوره قاجار است که همزمان با تاسیس بازار اراک به دستور یوسف خان گرجی سپهدار اعظم و بانی شهر اراک ساخته شد.[۱] مدرسه سپهدار، نخستین مدرسه بناشده در اراک (سلطان‌آباد) به حساب می‌آید.[۲]

پیشینه

این مدرسه اولین مرکز علوم دینی در اراک است.[۳] مدرسهٔ سپهداری به عنوان نخستین بنای شهری با اقتباس از سبک مدارس دوره صفویه و با کاشی کاری‌های ظریف و زیبای دوره قاجار یکی از بناهای موجود در مجموعه بازار اراک است.[۴]این مدرسه به وسیله یوسف خان سپهدار (پدر داماد فتحعلی‌شاه قاجار) بنا شده و آیت‌الله حاج‌آقا محسن عراقی در توسعه آن نقش مهمی داشته‌است.[۵] در سال ۱۳۳۳ هجری قمری آیت‌الله حائری یزدی این مدرسه را به یکی از حوزه‌های علمیه بزرگ کشور تبدیل کرد.[۶]

معماری

معماری داخل مدرسه از طرح چهار ایوانی پیروی می‌کند که از آن میان دو ایوان شمالی و جنوبی بلندتر و عظیم تر از دو دیگری است. در پیرامون حیاط مدرسه بیست و پنج حجره وجود دارد و هر حجره دارای یک ایوان کوچک در جلو و قسمت نشیمن در عقب می‌باشد، سردر و لچکی حجره‌ها با کاشی های خشتی هفت رنگ تزئین یافته‌است. گنبد مدرسه یک پوش بوده و در نوع خود بزرگترین گنبد آجری در بافت قدیمی اراک محسوب می‌شود.[۷] از عناصر داخلی مدرسه می‌توان به آب‌انبار و صحنی نسبتاً وسیع با حوضی سنگی در میان آن اشاره کرد.

دانش‌آموختگان سرشناس

از جمله شخصیت‌هایی که در این مدرسه به کسب معارف اسلامی پرداخته‌اند می‌توان به آقا نورالدین عراقی،[۸] آیت‌الله خمینی، آیت‌الله گلپایگانی، سید احمد خوانساری، آیت الله اراکی و آیت الله کمره‌ای، مرحوم گواری و ذوالفنون… اشاره کرد.[۹]

پی نوشت:

  1. «آثار تاریخی شهر اراک». اتاق بازرگانی و صنایع و معادن اراک. بازبینی‌شده در ۷/۸/۱۳۹۱.
  2. داود نعیمی. «فصل یازدهم: مدارس علمیه دینی». در افتخارآفرینان استان مرکزی. چاپ اول. کومه، ۱۳۸۵. ۴۰۹. شابک ‎۹۶۴-۲۵۹۸-۰۹-۴.
  3. نعیمی، داود. آیات سرمد زندگانی اولاد میرعلی محمد جد اعلای سادات کرهرود. چاپ اول. اراک: مولف، ۱۳۸۰. ۱۳۱. شابک ‎۹۶۴-۳۶۰-۴۰۹-۸.
  4. «مدرسه علمیه «سپهدار»اولین پایگاه علوم دینی اراک». خبرگزاری قرآنی ایران، ۱۱/۸/۱۳۸۷. بازبینی‌شده در ۷/۸/۱۳۹۱.
  5. «حوزه علمیه اراک؛ از حجره امام (ره) تا بزرگترین حوزه غرب کشور». پایگاه خبری جماران، ۲۹/۱/۱۳۹۰. بازبینی‌شده در ۸/۸/۱۳۹۱.
  6. «ماجرای تدبیر مؤسس حوزه علمیه قم در برابر رضاخان». عصر شیعه، ۱۸/۷/۱۳۹۱. بازبینی‌شده در ۸/۸/۱۳۹۱.
  7. «مدرسه سپهداری اراک نگینی در مرکز شهر اراک». مرکزی دیلی، ۲۸/۳/۱۳۸۹. بازبینی‌شده در ۷/۸/۱۳۹۱.
  8. «معرفی استان مرکزی». اداره کل فرهنگ و ارشاد استان مرکزی. بازبینی‌شده در ۸ مهر ۱۳۹۱.
  9. «مدرسه سپهداری اراک مهد پرورش بزرگان علوم دینی است». ایرنا، ۹ فروردین ۱۳۹۰. بازبینی‌شده در ۷/۸/۱۳۹۱.
  10.  منبع: ویکی پدیا

پیدایش شیعه در ایران

 

اشاره:

کانون مذهب شیعه بر محور اهل بیت (علیهم‌السلام) در مدینه و کوفه بود و از آنجا تدریجا به اقصی نقاط دنیا منتشر شده است. یکی از این مناطق خراسان و ایران است که مذهب شیعه در میان مردم آن به تدریج گسترش پیدا کرده است. نفوذ شیعه در این مناطق دارای عوامل خاصی بوده است  که در این مقاله به این عوامل و کیفیت گسترش مذهب شیعه پرداخته شده است.

 

یکی از دلایل اصلی نفوذ اسلام در ایران عرب هایی بودند که از جزیره العرب و عراق راهی مناطق ایران شدند، در طول قرن اول و دوم، شمار مهاجرین عرب به ایران بسیار زیاد بوده است، این مهاجرت ها در درجه نخست برای ادامه فتوحات و در ثانی برای گرفتن زمین و طبعاً وضعیت مناسب اقتصادی شهرهای ایران صورت می گرفته است. نوع این مهاجرت ها به طور معمول، شکل قبیله ای داشته و در هر منطقه قبایل مختلفی سکونت می کردند، این سکونت بحدّی بوده است که گاه شهری یک پارچه مملو از مهاجران عرب می شده است.

در تمام شهر های خراسان اقوام عربی از قبایل ربیعه و مضر و نیز قبایل یمنی، حضور داشتند. اهالی شیروان مخلوطی از عرب و عجم هستند، شهر های مشابه دیگر عبارتند از حلوان، حمیر، دینور، قزوین، نهاوند که عرب و عجم هستند، غالب مردم قم عرب های اشعری هستند، فریدن و منطقه جرمقاسان در اطراف اصفهان قومی از عرب از قبیله هَمدان زندگی می کنند، اهالی ری و نیشابور مخلوطی از عرب و عجم اند.[۱]

گرایش های مذهبی اعم از تشیّع، اهل حدیث و اعتزال، همه از طریق همین اعراب مهاجر در ایران بسط و گسترش یافت؛ زیرا در اوائل نیمه دوم قرن اول که مذهب به طور جدی خود را نشان داد، از ایرانیان کسی یافت نمی شد که به اندازه کافی برای ایجاد جریان مذهبی آشنایی داشته باشد.

با حضور قبایل همدان و یا بنی عبد القیس و یا اشعری ها در بعضی از مناطق ایران طبعاً باید انتظار داشته باشیم که گرایش شیعی در این مناطق رواج داشته باشد، زیرا آنها از قبایل شیعی عراق بوده اند.[۲]

با قیام زید بن علی بن الحسین در سال ۱۲۲ق. بر ضد امویان، گرایش شیعی در ایران تقویت گردید، زیرا وی دو نفر به نام های عبد الله بن کثیر جرمی و حسن بن سعد را به منظور فراهم آوردن نیرو به خراسان فرستاد، این نشان می دهد که ری و خراسان و قم آمادگی بیشتری برای پذیرش دعوت شیعی داشته است. بعد از شهادت زید در میان شیعیان خراسان حرکتی پدید آمد، آنها مسائل خود را آشکار کردند و جرائم اموی ها را در حق آل رسول (صلی‌الله علیه و آله) برای مردم بیان می کردند، در آن میان شهری نبود مگر آن که این خبر فضای آن را آکنده کرده بود.[۳]

پس از کشته شدن زید فرزندش یحیی از کوفه به ری آمد و بعد از مدتی توقف، راهی سرخس شد و از آن جا به خراسان رفت. یحیی مدتی در خراسان به امید استفاده از نیروهایی که در آن نواحی گرایش شیعی داشتند، از این شهر به آن شهر می رفت.[۴]

در سال ۱۲۷ در فاصله میان قیام یحیی بن زید و روی کار آمدن بنی عباس، عبد الله بن معاویه خروج کرد و پس از مدتی بر شهر های فارس، حلوان، فومن، اصفهان، ری، همدان، قم و اصطخر مسلط گردید، اما اندکی بعد حرکت او به شکست گرایید، حرکت وی تا حدّ زیادی به نشر افکار شیعی در ایران کمک کرد.[۵]

بنابراین باید گفت، عمدتاً تشیّع به دو صورت وارد ایران شد، شکل نخست آن که گرایش کلی به سمت اهل بیت بود، و از طریق داعیان عباسی سنی مذهب، شیعه‌هایی وارد ایران می شدند که به طور عمده در عراق پرورش یافته و احادیثی در ستایش اهل بیت روایت می‌کردند، در این میان داعیان عباسی برای پیشبرد اهداف خود به اجبار عنوان کلی اهل‌بیت را تبلیغ کردند و از این راه، اولین بذر تشیع را در میان ایرانیان پاشیدند.

شکل دوم از طریق شیعیان اعتقادی یا امامی مذهبان بود که این گروه عمدتاً عرب بودند، یکی از این گروه‌ها طایفه اشعری بود که به قم آمده و از آن جا تشیّع اعتقادی، امامتی را به نقاط دیگر بسط دادند، شبیه این طایفه طوایف دیگری از عرب را مانند عبد القیس و خزاعه می توان کسانی را در خراسان یا سایر نقاط یافت.[۶]

روی این حساب شهر قم را باید نخستین شهر شیعی در حوزه ای دانست که به نام ایران شناخته می شود، چرا که پیشینه تشیّع آن به ربع آخر قرن اول هجری باز می گردد، نام کاشان در منابع تاریخی در کنار نام قم است و تشیّع آن با تشیّع قم پیوند دارد.[۷]

تشیّع در چهار مرحله از عراق بر ایران تأثیر گذاشته است به بار نخست توسط اشعری ها، بار دوم توسط شیخ مفید و شیخ طوسی، بار سوم توسط علامه حلّی و بار چهارم توسط علمای جبل عامل مقیم شامات و عراق.[۸] پیدایش و گسترش مکتب تشیع در ایران دست‌مایه‎ عوامل متعددی است، که هر کدام در جای خود ـ از نظر تاریخی و شکل‌گیری ـ قابل بحث و بررسی می‌باشد؛ اما سه عامل مردمی در اشاعه‎ فرهنگ تشیع، نقش بسزایی داشته اند.[۹] این سه عمال عبارت اند از موالی(ایرانیان مهاجر)، هجرت علویان و سادات به ایران و حضور امام رضا علیه السلام در خراسان که در مقالات  جداگانه مورد بررسی قرار می گیرد.

پی نو شت:

[۱] . بلاذی، احمد بن یحیی، فتوح البلدان، ۱/۲۹۲ ـ ۲۳۷، قاهره، مکتبه النهضه المصریه.

[۲] . یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی ۲/۳۲۶، بیروت، دار صادر.

[۳] . یعقوبی، احمد بن یعقوب، تاریخ یعقوبی ۲/۳۲۶، پیشین.

[۴] . جعفریان، رسول، تاریخ تشیع در ایران، قم، انتشارات انصاریان، ۱۳۸۵ش، ص۱۶۴٫

[۵] . همان، ص ۲۱۰٫

[۶] . اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبین، قم، موسسه دار الکتاب للطباعه و النشر، ص ۱۱۵٫

[۷] . جعفریان، رسول، تاریخ تشیع در ایران، ص ۲۱۰، پیشین.

[۸] . همان، ص ۱۴۶٫

[۹] . عواملی مانند نقش حکومت‌های ایرانی، مانند حکومت‌های طاهریان، صفاریان، صفویان و… در جای خود قابل بررسی می‌باشد.

نویسنده: هاشم رضوی

کویت

 

اشاره:

کُوِیت کشوری در منطقه خاورمیانه در شمال غربی خلیج فارس. این کشور با کشورهای عراق و عربستان سعودی مرزهای خاکی و با ایران از طریق خلیج فارس مرز آبی دارد. پایتخت آن، شهر کویت است. این کشور با مساحت ۱۷۸۱۸ کیلومتر مربع، جزو کشورهای کوچک طبقه‌بندی می‌شود که طبق آخرین سرشماری، ۳٬۳۹۹٬۶۳۷ نفر جمعیت دارد و حدود ۳۵% آنها شیعه هستند. کویت در سال ۱۹۶۲م به استقلال رسید و از همان سال تا کنون، خاندان آل صباح بر آن حکومت می‌کنند.

 

واژه «کوت» به شهری گفته می‌شود که در اطراف آن دژی وجود داشته باشد. در دوره عباسیان، کویت را «کاظمه البحار» می‌خواندند اما دریانوردان و جهانگردان پرتقالی، هلندی و انگلیسی آن را قرین نیز می‌خواندند[۱] احتمالا اروپایی‌ها به خاطر مجاورت جزیره «کورین» «QURAIN» یا «قرین» (مصغر قرن به معنای شاخ، چون خلیج کوچک کویت مانند شاخ است)، آنجا را به آن نام می‌شناختند.[۲] «کوت» لغتی هندی است که در زبان اعراب محلی وارد گردیده و معنای آن قلعه کوچک است.[۳]دلیل این نام‌گذاری وجود قلعه کوچکی بود که محمد بن عریعر رهبر بنی خالد در قرن ۱۱ هجری قمری ساخت و آن را محل ذخیره توشه و بار قرار داد و زمانی که آل صباح به این منطقه آمدند، ابن عریعر این قلعه را به آل صباح بخشید و این قلعه آغازی برای ایجاد کویت بود.[۴] تا چندی پیش مردم کویت لفظ کویت را به صیغه مکبر یعنی «کوت» استعمال می‌کردند و مقصودشان از آوردن این لفظ کلبه صحرایی بود که آبیاران و چاهبانان در زمستان از سرما و در تابستان از گرما بدان پناه می‌بردند و همچنین آن را بر محلی که تعدادی از چاههای آب آشامیدنی در آن جا وجود دارد اطلاق می‌کردند. البته کویت در نزد عرب و غیر عرب چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام معروف بوده و هر کدام در این سرزمین سوابقی داشته‌اند و در فترت‌های مختلف در آن سکنی گزیده‌اند.[۵]

تاریخچهساکنان اولیه کویت جماعتی از طوایف عتبی ساکن عربستان مرکزی بوده‌اند. در گذشته کویت محلی شبیه به اقامتگاه‌های معمولی عرب بوده است که به وسیله قلعه کوچکی از آن مدافعه و حفاظت می‌شده است. بعدا این محل به سرعت رو به آبادی و اهمیت نهاد و اعراب قبلی ساکن آن جا به وسیله عقد اتحادی با قبایل و طوایف مجاور موقعیت خود را بر علیه تجاوزات طایفه خالد که در آن زمان در شمال شرقی ساحل عربستان قدرت و نفوذ داشتند مستحکم ساختند.[۶]تاریخ بنای کویت به شیخ برّاک بن غریر آل‌حمید، شیخ قبیلهٔ بنی خالد و حاکم امارت احساء می‌رسد که در اواخر سال ۱۱۱۰ هجری قلعه‌ای را با نام کوت برای ذخیرهٔ آذوقه و همچنین انبار کردن اسلحه بنا کرد که بعدها نام کویت از آن گرفته شد و سپس این شهر در عهد شیخ سعدون بن محمد آل‌حمید به خاندان آل صباح بخشیده می‌شود.[۷] بازرگانی کویت در قدیم بیشتر بدست ایرانیان به ویژه مردم فارس و خوزستان انجام می‌شد. در آغاز رشد شهر، چند صد خانوار بهبهانی نیز از هر صنف در این بندر ساکن شدند.[۸]

اطلاعات جغرافیایی

نقشه کویتکویت دشت وسیع شنی است که در خلال آن گاهی تپه‌های کم ارتفاع وجود دارد.[۹] بیشترین ارتفاع این تپه‌ها سیصد متر است.ناحیه شمالی کشور با تپه‌ای که به صورت پراکنده در آن وجود دارد، متمایز می‌شود. این تپه‌ها با نزدیک شدن به ساحل، شکل زنجیره‌ای متصل در طول ساحل شمالی به خود می‌گیرد که نام «جان الزور» بر آن اطلاق می‌شود. ارتفاع این تپه‌های زنجیره‌ای شکل به حدود ۱۴۵ متر می‌رسد و به بیابان «ام الرمم» ختم می‌شود.[۱۰] در اطراف کویت جزیره‌هایی وجود دارد که جزیره بوبیان از همه بزرکتر است. در شمال جزیره وربه قرار دارد و در مدخل جون الکویت جزیره فیلیکه قرار دارد.[۱۱]کویت به دلیل قرار گرفتن در نهایی‌ترین نقطه شمال غربی خلیج فارس و همسایگی با سه کشور ایران، عربستان و عراق اهمیت استراتژیکی دارد بویژه این که در کنار راه باریک دریایی خور عبدالله و خور موسی واقع شده است. وجود منابع معدنی و عظیم نفتی و کشف ذخایر گاز طبیعی در کویت نیز از دیگر ویژگی‌های این کشور است. سواحل و بنادر کویت نهایی‌ترین بنادر خلیج فارس هستند که با توجه به منابع عظیم نفت در این کشور اهمیت ویژه آن بیشتر می‌شود.[۱۲]

ساختار سیاسینظام حکومتی کویت از سه قوه مقننه، مجریه و قضائیه تشکیل شده است و مطابق قانون اساسی، این سه قوه از یکدیگر تفکیک شده‌اند اما در عمل، امیر کویت در هر سه قوه اعمال نفوذ می‌کند. وی ریاست قوه مجریه را به عهده دارد ضمن آن در قوه مقننه و مجلس امت، نقش ریاست را ایفا می‌کند. افزون بر آن، حکم قضایی با نام وی صادر می‌شود از این رو در عمل، نوعی اختلاط قوا در نظام حکومتی کویت وجود دارد. در نظام سیاسی و حکومتی کویت، امیر، شخص اول مملکت است و ریاست قوه مجریه، فرماندهی کل قوا و ریاست کشور را بر عهده دارد. وی می‌تواند در امور مجلس دخالت کند و علاوه بر آن، حق انحلال مجلس و اعلان جنگ تدافعی را نیز دارد.[۱۳] امیر کویت توسط اعضای مذکر و بالغ خاندان سلطنتی انتخاب می‌گردد. امیر، نخست وزیر و شورای وزیران را انتخاب می‌کند. پنج عضو مجمع ملی برای دوره‌ای چهار ساله با رای افرا د مذکر بالغ و باسواد تبعه کویت انتخاب می‌گردند. خانواده رای دهندگان می‌باید حائز شرایط کامل اقامت باشند. هرچند در مجلس کویت هیچ حزب سیاسی وجود ندارد اما گروه بندی‌های غیر رسمی درون مجمع وجود دارند.[۱۴]حکومت در کشور کویت در خاندان «الصباح» موروثی است و ولیعهد باید ظرف یک سال پس از تعیین امیر، با پیشنهاد وی و تصویب مجلس امت از میان افراد صلاحیت‌دار همین خاندان انتخاب شود. ولیعهد و امیر کویت همواره پسر عمو هستند بنابراین هرگاه امیر از یک خاندان باشد، ولیعهد باید از خاندان دیگر باشد. نخست وزیر و معاونان وی را امیر انتخاب می‌کند و ورای وزیران پس از معرفی از سوی نخست وزیر، به تایید امیر می‌رسند و او فرمان تشکیل کابینه را صادر می‌کند. نمایندگان مجلس با رای مردم و مقامات عالی قضایی از سوی امیر انتخاب می‌شوند. امیر همچنین در مقام فرمانده کل قوا، مقامات عالی نظامی را برمی‌گزیند.[۱۵]Circle frame.svgپراکندگی ادیان و مذاهب در کویت      سنی (۴۵٪)     شیعه (۴۰٪)     دیگر (۱۵٪)

زبان رسمیزبان رسمی در کویت عربی است.[۱۶] که با لهجه‌های عربی فصیح، عربی خلیجی و عربی مهری –منسوب به مهر ایران– تلفظ می‌شود و از سایر زبان‌های غیر بومی می‌توان به زبان انگلیسی، هندو و اردو اشاره کرد.[۱۷] خط رسمی نیز در کویت عربی است.[۱۸]

دین در کویت۸۵ ٪ مردم کویت مسلمان هستند و اسلام دین رسمی این کشور است. ۴۵٪ ساکنان این کشور سنی اند[۱۹] که مذهب اکثر آنان، مالکی است.[۲۰] ۴۰/۵ ساکنان کویت شیعه و بقیه پیرو دیگر ادیان هستند[۲۱]

تشیع در کویت

بافت جمعیتی و نژادی شیعیانشیعیان کویت عمدتا از دیگر کشورها به این سرزمین آمده و در آن ساکن شده‌اند. عمده شیعیان کویت اصلیتی ایرانی، عراقی، عربستانی و بحرینی دارند. شیعیان ایرانی‌الاصل که در اصطلاح «عجم کویتی» نامیده می‌شوند عموما از سواحل جنوبی ایران و استان‌های بوشهر، فارس، خوزستان به این کشور آمده‌اند. اغلب شیعیان عراقی از مناطق جنوبی عراق، بصره، نجف و کربلا هستند. شیعیان عربستان از منطقه شرقیه و از احساء هستند. گروهی از شیعیان بحرینی نیز به کویت آمده‌اند که به بحارنه و قلالیف مشهورند. این مهاجرت‌ها به دلایل مختلف و از جمله بهبود اوضاع اقتصادی و کارهای تجاری صورت گرفته است.[۲۲]

گرایش‌های مذهبی شیعیان

جامعه شیعیان کویت شامل چهار گروه عمده بود: سلاله عرفی ساکنان اولیه بحرین؛ مهاجرینی که از حصه واقع در عربستان شرقی به آنجا آمده بودند؛ عرب‌های شیعه که در ابتدا از عربستان به ایران مهاجرت کرده و دوباره برگشته بودند؛ و بزرگترین گروه ایرانی‌هایی که در خود ایران ریشه داشتند. گروه اخیر به زبان فارسی صحبت می‌کردند و پیوندهای تجاری و خانوادگی شان را با ایران حفظ کرده بودند. یکی از افراد برجسته ایرانی‌الاصل، یوسف بهبهانی بود که در دهه ۱۹۳۰ به حمل اجساد ایرانیان به عراق، از طریق کویت برای دفن در جوار عتبات عالیات اشتغال داشت.[۲۴]شیعیان در کویت به چهار مدرسه مذهبی گرایش دارند:    شیخیه: نسبتش به شیخ احمد بن زید الدین احسایی می‌رسد که دیدگاه خاصی در مورد اهل بیت دارد، آن‌ها معتقدند که خدا اهل بیت را مورد فیض قرار داده و به آن‌ها اجازه داده که روزیِ مردم را توزیع کنند، اما امروزه این اعتقاد دیگر رایج نیست. در دوره اخیر میرزا حسن احقاقی رهبری این گروه را بر عهده داشت و به اعتبار او، به آنها جماعت میرزا اطلاق می‌شود. مرکز تجمع این گروه مسجد امام صادق(ع) در مرکز پایتخت است که در تیرماه ۱۳۹۴ش. انفجاری تروریستی در آن رخ داد.[۲۵] بیشترین مقلدان شیعه آن‌ها کسانی هستند که که از احساء به کویت مهاجرت کرده‌اند و معروف‌ترین خانواده‌های این جماعت؛ أریش، خریبط، الشواف، والوزان هستند. جماعت میرزا و رهبری مذهبی آن به دلیل اتخاذ مواضع بی‌طرفانه در قبال رویداد‌های سیاسی منطقه‌ای و بین‌المللی مورد انتقاد دیگر مدارس شیعه کویت قرار گرفته است.

اخباریه: آن‌ها بحرینی و از مقلدان میرزا ابراهیم جمال الدین هستند که پیشوای شیعیان بحرینی به شمار می‌رود. مهم‌ترین خانواده‌های وابسته به این جماعت خانواده های؛ قلاف، خیاط، مکی، جمعه، حاجی حامد می‌باشند.

أصولیه: این مکتب معتقد است که حدیث نبوی باید موضوع مطالعه و بررسی باشد و نباید بر آن ایراد واشکال گرفت، این مکتب علاوه بر شیعیان کویت در بین شیعیان عراق، ایران و لبنان نیز رواج دارد.

خوئیه: که بقیه شیعیان کویتی ایرانی تبار را شامل می‌شود. آن‌ها از سید ابوالقاسم خویی که در نجف زندگی می‌کرد تقلید می‌کنند. مساجد زین العابدین، مقامس و نقی از مراکز تجمع این گروه در کویت به شمار می‌رود. مهم‌ترین خانواده‌های منتسب به این جماعت خانواده‌های؛ موسوی، قبازر، دشتی، اشکانی، بهمن، بهبهانی، و معرفی هستند.[۲۶]فعالیت‌های سیاسی شیعیانعلل گوناگونی شیعیان کویت را به فعالیت سیاسی واداشت از جمله:    بروز انقلاب اسلامی ایران که الهام بخش و حامی حرکت سیاسی شیعیان در همه نقاط جهان بود.

قلع و قمع حزب الدعوه عراق که فرار بسیاری از اعضای آن به کویت را در پی آورد.

پیدایش جنبش‌های اسلام‌گرای امل و حزب الله در لبنان.

و بالاتر از همه، حمایت شدید حکومت کویت از عراق طی جنگ ایران و عراق.نقشی که شیعیان کویت طی جنگ خلیج فارس در مقابل صدام ایفا کردند تغییر شگرفی در وضعیت آنان پدید آورد و به پذیرش مجدد و بازگشت آنان به درون جامعه کویت – و از جمله نظام سیاسی- انجامید. در زمان حمله عراق به کویت بسیاری از سنیان ثروتمند کویت برای گذراندن تعطیلات در خاج از کشور به سر می‌بردند لذا در این زمان تعادل جمعیتی کشور به نفع شیعیان به هم خورد و شیعیان در مقابل هجوم قوای عراق به شدت ایستادگی کرده و بسیاری از شیعیان به دست قوای اشغالگر عراقی کشته شدند یا به زندان افتادند. در این میان ابراز میهن دوستی شیعیان دو نتیجه در بر داشت:    تردید سنیان درباره وفاداری شیعیان به کویت را کاهش داد.

میان جوامع سنی و شیعی همبستگی برقرار ساخت.در واقع تجربه دشوار و مشترک اشغال کویت از سوی عراق، چنان حس ملیت گرایی را در میان کویتی‌ها قوت بخشید که امروزه نظیر آن را در کشورهای عربی، کمتر می‌توان یافت. بازتاب این اتحاد ملی آن بود که بلافاصله پس از جنگ خلیج فارس، شیعه و سنی مشترکا خواستار احیای قانون اساسی و مجلس ملی شدند.[۲۷] به دلیل ساختار دموکراتیک کویت، شیعیان با سازماندهی فعالیت‌های سیاسی خود و تشکیل احزاب در ساختار سیاسی کشور نقش آفرینی می‌کنند.[۲۸] جنبش‌های شیعیان کویت، مرکب از عرب زبان‌ها و ایرانیان مقیم این کشور هستند که تفاوت‌های نژادی و گرایش‌های سیاسی مختلف باعث اختلافاتی میان آن‌ها شده بود اما پس از انتخابات دهمین دوره مجلس ملی، به وحدت نسبی رسیدند.[۲۹]

احزاب و تشکل‌های شیعهمهمترین تشکیلات شیعیان در کویت عبارتند از:    حزب الدعوه: تشکیلات حزب الدعوه متاثر از مرکزیت حزب الدعوه الاسلامیه در عراق بود. از آنجا که طبق قانون اساسی کویت، وجود احزاب در این کشور مشروعیت ندارد، این مجموعه به صورت غیر علنی و در قالب فعالیت‌های مذهبی و اجتماعی محدود به کار خود ادامه داد. تشکیلات این حزب مستقل از مرکزیت آن در عراق فعالیت می‌کرد.

انجمن دانشجویان شیعه: دانشجویان شیعه دانشگاه کویت در رقابت با سایر گروه‌های سیاسی فعال در دانشگاه در انتخابات انجمن دانشجویی در دهه هفتاد اقدام به تشکیل گروه خاصی نمودند که اعضای این گروه با توجه به زمینه‌های قوی مذهبی، بعد از پیروزی انقلاب به پیروی خط امام روی آوردند. با ایجاد شکاف در میان شیعیان و با تشدید فعالیت جماعت شیرازی در میان شیعیان و تشدید فعالیت این جماعت در دانشگاه، گروه مزبور به دو قسمت به نام‌های قائمه الاسلامیه الحره (خط امام) و قائمه الحره (جماعت شیرازی) تقسیم شده و اختلاف فیما بین موجب تنزل شیعیان به رده‌های آخر جدول در انتخابات انجمن دانشجویان دانشگاه کویت گردید.

جمعیه الثقافیه الاجتماعیه: در سال‌های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، شیعیان پیرو خط امام که در فعالیت‌های سیاسی، از سوی دولت تحت فشار بودند اقدام به تشکیل انجمن فرهنگی – اجتماعی تحت عنوان جمعیه الثقافیه الاجتماعیه نمودند که در قالب آن به جذب جوانان و فعالیت‌های عقیدتی – سیاسی مبادرت می‌شد. تحرکات این گروه در سال‌های ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۶ به اوج خود رسید. در سال ۱۳۶۶ با دستگیری گروهی از شیعیان وابسته به این گروه، شورای اداری آن منحل و دولت گروه جدیدی را که وابسته به دولت بودند به عنوان اعضاء شورا تعیین و عملا این انجمن تعطیل شد.

ائتلاف الاسلامی الوطنی: این گروه در سال ۱۳۷۰ بعد از آزادی کویت با ائتلاف جناح‌های مختلف شیعه تشکیل گردید. هدف از تشکل این گروه سازماندهی فعالیت‌های سیاسی شیعیان در انتخابات سال ۱۹۹۲ میلادی (۱۳۷۳) مجلس الامه بود. این ائتلاف با توجه به جو موجود و روحیه همکاری ناشی از صدمات جنگ توانست از وحدت نسبی بهره برداری و ۵ نفر از شیعیان را بعنوان نماینده وارد مجلس هفتم نماید. این ائتلاف پس از انتخابات به علت اوجگیری اختلافات شیعیان عملا از هم پاشید و اکنون وجود خارجی ندارد.[۳۰]اوضاع مذهبی شیعیان کویتقانون اساسی کویت برطبق آنچه که به اسم آزادی ادیان تدوین شده به شیعیان حق انجام آزادانه مناسک و مراسم‌های مذهبی را می‌دهد و دولت از انجام فعالیت‌های مذهبی که براساس عادت‌های مرسوم باشد و نظم عمومی را بر هم نزند و مخالف با عرف جامعه نباشد حمایت می‌کند.[۳۱] مهمترین پدیده‌های مثبتی که می‌توان در این رابطه به آن‌ها اشاره کرد شامل:    شیعیان کویتی در مورد مسائل و امور شخصی مانند شیعیان بحرینی به دادگاه‌های اولیه شیعه جعفری و استیناف مراجعه می‌کنند، همچنین در سال ۲۰۰۳ دولت موافقت کرد که شیعیان در مسائلی مانند آن به دادگاه‌های عالی جعفری مراجعه کنند.

شیعیان در کویت به طور آزادانه مراسم مذهبی خود را انجام می‌دهند و در ساخت و برپایی مساجد و حسینه‌ها حتی در محله‌های سنی نشین از آزادی برخوردارند و به همین دلیل تعداد مساجد شیعیان در کویت به ۵۶ مسجد می‌رسد به اضافه ۱۱۶ حسینیه، گرچه طبق منابع دیگر تعداد مساجد شیعیان در کویت ۳۵ یا ۳۸ مسجد می‌باشد و به طور کلی نمی‌توان تعداد مساجد شیعیان کویت را به طور دقیق معین کرد چرا که تعداد آن‌ها با توجه به زمان تغییر می‌کند.

برخی ازافراد خانواده حکومتی کویت بسیار علاقمند به زیارت حسینیه‌ها در مناسبت‌های شیعیان ویژه در روز عاشورا هستند.

بعد از این که دسته‌های عزاداری حسینی در کویت ممنوع شد در سال ۲۰۰۶ حکومت با برپایی دسته عزاداری در رمیثیه موافقت کرد و حمایت امنیتی از آن به عمل آورد و در سال ۲۰۰۳ حکومت کویت هیئتی برای اداره اوقاف جعفری و نظارت بر آن تاسیس کرد.[۳۲]

شیعیان برای جذب روحانیان و علماء از قم و نجف به جز در زمان جنگ ایران و عراق ممنوعیتی نداشتند برخلاف وضعیت شیعیان در برخی کشورهای مجاور که شیعیان از نبود آزادی برای انجام امور مذهبی خود رنج می‌برند.[۳۳]اوضاع اقتصادی شیعیان کویتاز بعد اقتصادی باید اذعان کرد که برخی از خانواده‌های شیعه از بزرگترین تاجران در زمینه اقتصادی و تجاری کویت شدند. از مهم‌ترین این خانواده ها: الوزان، بهبهانی، دشتی و معرفی هستند. علاوه بر این شیعیان از تعلیم و آموزش در توسعه و بهبود اوضاع اجتماعی خود استفاده کرده‌اند. به گونه‌ای که دولت مرکز آموزش مجانی را تاسیس کرده که شیعه و سنی به طور مساوی از آن بهره می‌برند.[۳۴] وضع اقتصادی نقش مهمی در از بین بردن شکاف میان شیعیان و اهل سنت از جهت اجتماعی و فرهنگی داشت که شیعیان از توزیع ثروت نفتی استفاده کردند. در آغاز دهه ۵۰ کویت شاهد بهره برداری‌های کلان نفتی بود که به بهبود سطح اقتصادی شهروندان کویتی کمک کرد، امری که زمینه را برای شیعیان فراهم کرد تا در امور اقتصادی فعالیت کنند، به طوری که بعضی خانواده‌های شیعه از بزرگترین طبقات تجاری کویت شدند، همچنین تحولات اقتصادی واجتماعی که در آن زمان کویت شاهد آن بود به شیعیان فرصت داد که پست‌های مهم مدیریتی را در دولت عهده‌دار شوند و همچنین به توسعه و گسترش آموزش در کویت کمک کرد، امری که شیعیان واهل سنت به طور یکسان از آن استفاده کردند و دولت آموزش رایگان را در تمام مقاطع تحصیلی از جمله تحصیلات عالیه فراهم کرد که به توسعه وضعیت اجتماعی وعلمی کمک کرد.[۳۵]

روابط ایران و کویت

دیدار امیر کویت باآیت الله خامنه ای و ریاست جمهوری ایراندو مناسبت موجب ارتباطات نزدیک بین ایران و کویت شد از جمله:    هم کیشی که از بدو پیدایش اسلام به صورت یک رشته ناگسستنی این دو ملت را به هم پیوند داده است.

همجواری ایران و کویت که خود یکی دیگر از عوامل نیرومند همبستگی و دوستی و سرمنشاء هزاران مناسبات دوستانه و صمیمانه دیگر خواهد بود. پس از اعلام استقلال کویت، ایران اولین کشور غیر عربی بود که استقلال این کشور را به رسمیت شناخت و هیاتی از رجال و شخصیت‌های برجسته ایران برای تبریک به کویت رفتند.[۳۶]تاریخ روابط ایران و کویت را می‌توان در دو مقطع جداگانه و در بطن حاکمیت مورد تجزیه و تحلیل قرار داد: بخشی از روابط در دوران حاکمیت شاهنشاهی شکل گرفته و فضای حاکم بر این فصل نشان از حرکت دو طرف در راستای منافع طرفین و هم سویی با منافع ابر قدرت‌ها داشته است.[۳۷] در زمینه روابط کویت با ایران قبل از انقلاب اسلامی باید گفت که پس از اعلام استقلال کویت در سال ۱۹۶۱ ایران از جمله نخستین کشورهایی بود که کویت را به رسمیت شناخت.[۳۸] این شناسایی با توجه به این که بعضی از کشورها نسبت به شناسایی استقلال کویت تردید داشتند و حتی عراق مدعی حاکمیت بر کویت بود؛ اثر عمده‌ای در حسن رابطه بین ایران و کویت داشته است. پس از شناسایی کویت از سوی ایران هیات حسن نیتی به کویت اعزام گردید و این امر در تحکیم مبانی دوستی بین دو کشور تاثیر بیشتری به جای گذاشت.[۳۹]اما روابط دو دولت بعد از انقلاب اسلامی به نوعی بود که رویدادهای ایران در پایان سال ۱۹۷۸ و آغاز سال ۱۹۷۹ به دلیل نداشتن شناخت دقیق از تحولات نوعی «وحشت» و «اضطراب» برای مقامات رسمی کویت ایجاد کرد. به رغم نوسان و سردی واکنش‌های رسمی، مقامات کویت تصریح کردند که رویدادهای ایران ماهیتاً یک مسئله داخلی است و باید به شیوه‌ای که ایران آن را مشخص می‌سازد با آن برخورد کرد، به عبارت دیگر کویت در این رویدادها دخیل نیست. به هر حال کویت از جمله اولین کشورهایی بود که نظام جمهوری اسلامی ایران را به رسمیت شناخت. دیدار شیخ صباح الاحمد وزیر خارجه کویت از تهران در ژوئن ۱۹۷۹ نیز نخستین دیدار وزیر خارجه یکی از کشورهای حوزه خلیج فارس از تهران بود. هدف این دیدار بررسی امنیت در منطقه و توسعۀ مناسبات ایران و اعراب عنوان گردید. وزیر خارجه کویت با ابراز خشنودی از انجام این دیدار اعلام نمود روابط دو کشور از امروز به بعد بهتر خواهد شد.[۴۰]

پی نوشت:

  1. موسوی، ۱۳۸۵: ۱۹.
  2. سیوری و کلی،۱۳۷۷: ۱۴۷.
  3. کویت، ۶۵۱۳: ۳۷.
  4. الشرباصی، ۱۹۵۳: ۷-۶.
  5. جواهری، ۱۹۶۱: ۷ – ۶.
  6. کویت،۱۳۶۵: ۳۷.
  7. سایت رسمی دیوان امیری کویت http://www.da.gov.kw/ara/picsandevents/riseofkuwait.php؛ Kuwait: a Beacon of Humanity؛ Kuwait Information</History of Kuwait:: Rulers of Kuwait؛ !– عنوان تصحیح شده توسط ربات –>؛ کتاب The reign of Mubarak al-Sabah ص۶
  8. سلطانی، سلطان‌علی، بیست و هشت گفتار در باب فرهنگ و مردم ایران، تهران: مرکز دائرهالمعارف بزرگ اسلامی، ۱۳۸۱خ.، ص۱۶۳-۱۶۴.
  9. جواهری، ۱۹۶۱: ۱۷.
  10. فیلی رودباری، ۱۳۳۵: ۱.
  11. جواهری، ۱۹۶۱: ۱۷.
  12. موسوی، ۱۳۸۵: ۲۱- ۲۰؛ سنان، ۱۹۵۶: ۱۳۶-۱۳۵.
  13. کاظمی دینان، ۱۳۸۸: ۲۱۸ – ۲۱۷.
  14. کتاب سبز کویت، ۱۳۹۱: ۱۴۵.
  15. کاظمی دینان، ۱۳۸۸: ۲۱۸.
  16. مجتهد زاده، ۱۳۴۹: ۵۷۳.
  17. ژئوپلیتیک منطقه خلیج فارس با تاکید بر شیعیان، ۱۳۸۷: ۵۱.
  18. کویت، ۱۳۷۵: ۱۴.
  19. میر رضوی و لفورکی، ۱۳۸۳: ۳۵۰.
  20. اطلاعاتی درباره کشور کویت،۱۳۶۲: ۳۰.
  21. میر رضوی و لفورکی، ۱۳۸۳: ۳۵۰.
  22. میر رضوی و لفورکی، ۱۳۸۳: ۳۵۰.
  23. پورتال مجمع جهانی
  24. کریستال،۱۳۷۷: ۶۹.
  25. مشرق نیوز
  26. المدیرس، ۱۹۹۹: ۸ – ۷.
  27. فولر و فرانکه، ۱۳۸۴: ۳۱۰.
  28. متقی زاده، ۱۳۸۴: ۱۹۳.
  29. حیدری، ۱۳۸۳:ش ۱۵۲.
  30. سیفی،۱۳۸۶: ۷۵، ۷۴.
  31. ناصر، ۲۰۱۱: ۱۵۸.
  32. ناصر، ۲۰۱۱: ۱۵۹.
  33. منبع: ویکی شیعه

بهمنی‌ها.

اشاره:

سلطنت بهمنی (هندی: बहमनी सल्तनत)یا بهمنیان یا ملوک گلبرگه از خاندان‌های مسلمان حاکم بر دکن و نواحی مجاور آن در جنوب هند بود که یکی از سلسله‌های مهم پادشاهی هند در سده‌های میانه[۱] و نخستین سلسله‌های مستقل مسلمان در جنوب هند به شمار می‌آید.[۲]هجده سلطان در سلسله بهمنی به مدت بیش از صد و هشتاد سال از ۷۴۸–۹۳۳ ه‍. ق/ ۱۳۴۷–۱۵۲۷ م حکومت کردند. پایتخت هشت تن از آنان اَحسن‌آباد گلبرگه بود که با انتقال پایتخت به محمدآباد بیدر، ده سلطان دیگر در آنجا سلطنت کردند.[۳]مؤسس این سلسله شخصی به نام حسن بود که با عنوان علاءالدین گانگو بهمنی بر تخت سلطنت نشست.[۴]

خاندان

خاندان بهمنی‌ها از نوادگان «علاءالدین حسن بهمنی» افغان به شمار می‌رفتند و نسب خود را به بهمن پسر اسفندیار از سلسله کیانیان ایران می‌رساندند. خاندان بهمنی با علاقه فراوانی که به فرهنگ فارسی و عرفای ایرانی داشتند بسیار کوشیدند که به حضور شاه نعمت‌اله ولی و خواجه شمس‌الدین حافظ شیرازی در دربار خود مفتخر گردند، اما توفیق نیافتند. این سلسله جشن‌ها و اعیاد ایرانی از جمله نوروز را با شکوه فراوان برگزار می‌کردند.[۵] زبان دربار آنها، زبان فارسی بود، در آموزشهای اولیه به شاهزادگان، بوستان سعدی آموخته می‌شد. برخی شاهان بهمنی خود به این زبان شعر می‌سرودند و از شاعران فارسی زبان و شیعی نشان، استقبال گرمی به عمل می‌آوردند، مانند آذری اسفراینی که بهمن نامه را سرود، آنها مروج زبان فارسی و عربی در منطقه بودند.بهمنی‌ها شاهانی با گرایش‌های شیعی بودند که ایرانیان در حکومت‌های آنها نقش به سزایی داشته و گاه وزنه‌های سنگینی در رونق بخشیدن به تشیع بوده‌اند. یکی از این نخبگان عمادالدین محمود گاوان بوده‌است. خاندان بهمنی از زمان احمدشاه (۸۲۵–۸۳۹) در سلک طرفداران شاه نعمت‌الله ولی درآمدند و به خاندان و اعقابش خالصانه ارادت ورزیدند.[۴]پس از انقراض، بهمنیان این سلسله بین پنج سلسله مسلمان دیگر تقسیم شد که از میان آنان سه سلسله نظام شاهیان، عادلشاهیان و قطب شاهیان شیعه و برید شاهان و عمادشاهان که دیری نپاییدند سنی بودند.[۴]

پیشینه دولت بهمنیان همزمان با اوضاع آشفته ایران بنیان گذاشته شد ایران در دوره پس از ایلخانیان یعنی دوران آل‌مظفر در فارس و کرمان (۷۹۵–۷۱۳/۱۳۹۳–۱۳۱۴)، سربداران در خراسان (۷۸۸–۷۳۶/۱۳۸۶–۱۳۳۶) و آل جلایر (۸۳۵–۷۳۶/۱۴۳۲–۱۳۳۶) در عراق و آذربایجان اوضاع مناسبی نداشت.علاءالدین حسن بهمن‌شاه (۷۵۹–۷۴۸/۱۳۵۸–۱۳۴۷) بنیان‌گذار این سلسله محسوب می‌شود. نام او که حسن کانگو بود و ازجمله افغانهایی بود که در خدمت سلاطین تغلقی دهلی بسر می‌برد.[۴] او به عنوان فرمانده سپاه به «ظفر خان» ملقّب گردید. علاءالدین بهمن‌شاه خود را از سلاله بهمن (اردشیر) فرزند اسفندیار از شاهان اساطیری ایران معرفی می‌کرد و در روز جمعه ۲۴ ربیع‌الثانی سال ۷۴۸ قمری با نام «ابوالمظفر بهمن شاه»، سلسله بهمنیان را بنیان‌گذاشت. حضور مؤثر ایرانیان مهاجر در دکن از همان ابتدای حکومت بهمنیان قابل مشاهده‌است.[۶]علاءالدین حسن بهمن‌شاه ایرانیانی چون صدرالشرف سمرقندی را در راس حکومت گذاشت و «میر محمد بدخشی» قاضی‌القضات سپاه او بود. گفته می‌شود که هر دو آنها ریاضیدان و دانشمند در علم هیئت و نجوم نیز بوده‌اند. همچنین «حکیم ناصرالدین شیرازی» و «علیم‌الدین تبریزی» پزشک‌های دربار او بودند. در دربار او روز نوروز عید گرفته می‌شد و شاه به عالمان و شاعران در این روز بار می‌داد. افزون‌بر این‌ها از کسانی چون «فضل‌الله اینجو»، «مفتی احمد هروی»، «لطف‌الله سبزواری»، «سیف‌الدین غوری»، و «عصامی» که شاعر بود و مثنوی تاریخی «فتوح السلاطین» را نوشت می‌توان نام برد.[۶]محمد شاه اول پسر علاءالدین بهمن‌شاه به سلطنت بهمنی‌ها سازمان بخشید و آن را در هیبت یک سلسله واقعی درآورد. حکومت مرکزی از لحاظ اداره امور کشوری، لشکری و قضایی به سه بخش عمده تقسیم شد. قسمت کشوری در دست «وکیل سلطنت» یا نخست‌وزیر بود که وزیران و دبیرانی در اختیار داشت. بخش قضایی نیز شامل قاضیان و مفتیان بود و حفظ آرامش و امنیت شهرها در دست کوتوالها (مأموران عالی‌رتبه پلیس) و محتسب‌ها بود. در بخش نظامی، فرمانده کل قوا در مرکز فرماندهی تعدادی فرمانده زیردست داشت از جمله: فرمانده «باربرداران» که نیروهای نامنظم را بسیج می‌کرد؛ «بخشی» یا مأمور پرداخت؛ فرمانده «خاصه خیل» یا پاسداران سلطان، نیروی چهارهزار نفری سربازان مجهز و تعلیم‌دیده؛ و فرمانده دویست تن «یکه‌جوانان» یا «سلاحداران» که نگاهداری سلاحهای شخصی سلطان به عهده آنها بود.[۳]سراسر قلمرو سلطانی به چهار «طرف» یا ایالت تقسیم می‌شد و هر طرف به فرمان یک «طرفدار» یا حاکم بود. طرفدار در اصل مسئول کشوری و لشکری ایالت بود و «قلعه‌داران» یا فرماندهان دژها تابع او بودند. دولت‌آباد، برار، احسن‌آباد گلبرگه و محمدآباد بیدر (که بخش کوچکی از تلنگانه را نیز که نخست در دست بهمنیان بود در بر می‌گرفت) مراکز چهار ایالت قلمرو سلطنت بودند. از میان این ایالتها، گلبرگه مهمترین ایالت بود که پایتخت در آن قرار داشت و «طرفدار» آنجا از اعتماد کامل سلطان برخوردار بود.[۳]

برطبق آنچه که در کتاب تاریخ فرشته ثبت است، محمد شاه اول، «صدرالشرف سمرقندی» را همراه مادر خود «ملکه جهان»، برای حج و زیارت کربلا فرستاد. همچنین در زمان وی مسجد بزرگ گلبرگه ساخته شد. بالای محراب آن مسجد اسامی پنج تن حک شده و زیر آن اسامی چهار تن خلفای راشدین آمده‌است، که حاکی از آن است که گر چه شاهان بهمنی و مردم حنفی مذهب بودند اما از همان ابتدا به تفکرات شیعه نیز تعلق فکری داشته‌اند.[۶]محمد شاه دوم (۷۹۹–۷۸۰/۱۳۹۷–۱۳۷۸) پنجمین سلطان سلسه بهمنی، خود شاعری صاحب دیوان، عالم و دوستدار ادبیات عرب و فارسی بود. سالهای آخر حکومت او با تاخت و تاز تیمور (۸۰۷–۷۷۱/۱۴۰۵–۱۳۷۰) به ایران و حملهٔ وی به دهلی (۸۰۰/۱۳۹۸–۹۹) همزمان بود. در پی آشفتگی اوضاع شمال هند که در آن سلطنت دهلی اقتدار خویش را در شمال تا حدود زیادی از دست داد، چندین سلطنت کوچک مانند خاندیش (۱۰۰۹–۷۷۲/۱۶۰۱–۱۳۷۰)، گجرات (۹۹۱–۷۹۳/۱۵۹۳–۱۳۹۱)، جونپور (۸۸۳–۷۹۶/۱۴۷۹–۱۳۹۴)، و مالوا (۹۳۷–۸۰۴/۱۵۳۱–۱۴۰۱) پدید آمدند. در دوران او تعداد زیادی از عالمان و شاعران از ایران و عراق به دکن رفتند و گفته می‌شود که «حافظ شیرازی» را او به دکن دعوت کرد. طبق همان روایت حافظ این غزل خود را خطاب به محمد شاه دوم نوشته‌است:

دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی‌ارزد                        بمی بفروش دلق ما که کزین بهتر نمی‌ارزدمحمد شاه دوم مدارس زیادی را تأسیس کرد و برای محدثان اهمیت زیادی قائل بود. در زمان او بسیاری از شاعران عرب که به دکن می‌آمدند بوسیلهٔ «فضل‌الله اینجو» که در صدر سلطنت بود به شاه معرفی می‌شدند. در دوران محمد شاه دوم، «ملا عبدالکریم همدانی» کتاب «تاریخ محمد شاهی» را نوشت، ولی این اثر مانند «سراج التواریخ» از «ملا محمد لاری» و «تحفه السلاطین» از «ملا داود بیدری»، که متعلق به تاریخ بهمنیان بودند، مانند بسیاری از آثار علمی و ادبی دیگر دورهٔ بهمنیان از جمله «بهمن نامه» از بین رفته؛ گرچه گفته می‌شود مطالب آنها در کتب تاریخی دیگر مانند «تاریخ فرشته» و «طباطبا» وجود دارد.[۶]فیروز شاه (۸۲۵–۸۰۰/۱۴۲۲–۱۳۹۷)، هشتمین پادشاه بهمنی از فرزانگان این سلسلهبه‌شمار می‌رود. او که زیر نظر «فضل‌الله اینجو» تعلیم دیده بود مردی عالم و علاقه‌مند به تفسیر، فقه، کلام و فلسفه بود و هفته‌ای سه روز کتاب‌های منطق، حساب و هندسه، کلام و علم معانی و بیان تدریس می‌کرد. او شعر می‌گفت و «عروجی» یا «فیروزی» تخلص می‌کرد و بسیاری از عالمان و شاعران ایرانی و خراسانی به دعوت او به دکن آمدند. ازجمله در این دوران «سید محمد حسینی»، عارف نامدار دکن که به «خواجه بنده نواز» و «گیسو دراز» معروف است، در سن ۸۴ سالگی از دهلی به گلبرگه آمد و بعد از بیست سال سکونت در آنجا به سال ۸۲۵/۱۴۲۲ در ۱۰۴ سالگی چند ماه بعد از وفات فیروز شاه درگذشت. ۲۳ مورداز تالیفات وی شناخته شده که از گزند حوادث محفوظ مانده‌اند ازجمله تفسیر قرآن با نام «ام‌المعانی»، حواشی بر «کشاف زمخشری» و «مشارق الانوار صاغانی»، شرح‌هایی بر متونی مانند «فصوص الحکم»، «رساله قشیریه» و «عوارف المعارف»، و کتاب «الخاتمه»، «جوامع الکلم»، «امصار الاسرار»، شرح «فقه الاکبر»، شرح «تمهیدات»، «مکاتیب»، «جواهر العشاق»، «انیس العشاق»، مجموعه یازده رسائل و نیز رساله «فی رؤیت باری تعالی» از تالیفات او می‌باشد.[۶]شهاب‌الدین احمد شاه اول (۸۳۹–۸۲۵/۱۴۳۶–۱۴۲۲)، جانشین فیروزشاه، معروف به «احمد شاه ولی» به آداب شرع و عرفان متمایل بود. او پس از درگذشت «گیسو دراز» به دنبال راهنمای روحانی بود و از این رو «شاه نعمت‌الله ولی» در کرمان را به دکن دعوت کرد. شاه نعمت‌الله در پاسخ ضمن معذرت خواهی از سفر به دکن یکی از شاگردان خود به نام ملا قطب‌الدین را همراه نامه‌ای و تاجی سبز که به مناسبت دوازه امام دارای دوازده کنگره بود روانهٔ بیدر کرد. گفته می‌شود که شاه نعمت‌الله در نامه احمد شاه را «ولی» خطاب کرده بود و همین باعث شهرت او به این لقب گردید. در پی اصرار مکرر احمد شاه، شاه نعمت‌الله نوهٔ خود نورالله را نیز که بعداً از سوی شاه به «ملک المشایخ» ملقب گردید روانه دکن ساخت. وی در دربار احمد شاه بسیار مورد احترام و تکریم بود و با ازدواج با دختر احمد شاه در سلک اعضای خانواده سلطنتی درآمد. دختر دیگر احمد شاه نیز با «محب‌الدین حبیب‌الله» برادر نورالله ازدواج کرد؛ لذا خانواده نعمت‌اللهی در دکن جزو خانواده سلطنتی محسوب می‌شدند. بعد از وفات شاه نعمت‌الله در سال ۸۳۴/۱۴۳۱ فرزند و جانشینش «برهان‌الدین خلیل‌الله» با اکثر اعضای خانوادهٔ خویش راهی دکن شد. به اینصورت شهر بیدر برای بیش از سه قرن مرکز سلسلهٔ نعمت‌اللهی قرار گرفت، حتی در حدود سال ۱۱۸۴/۱۷۷۰ «سید میر عبدالحمید»، معروف به معصوم علی شاه، از سوی رضا علی شاه دکنی، بیست و هشتمین قطب سلسله نعمت‌اللهی، به ایران اعزام و باعث تجدید حیات تصوف در ایران گردید.[۶]احمد شاه ولی به شیعه بودن شهرت دارد. او تعداد زیادی از ایرانیان و نیز سادات نجف و کربلا را به دکن دعوت کرد. وی علاقه‌مند به شعر و موسیقی نیز بوده‌است و تعداد زیادی از شاعران در دربار وی حضور داشته‌اند. در زمان وی «نورالدین حمزه آذری» بهمن نامه را که منظومه‌ای به سبک شاهنامه فردوسی بود در تاریخ بهمنیان تألیف کرد، که بخشی از آن را در دکن و بخشی دیگر را در خراسان نوشت. وی با اجازهٔ احمد شاه به ایران بازگشت افزون بر بهمن نامه، وی کتاب «جواهر الاسرار» (یا مفتاح الاسرار)، مثنوی «مرآت الاسرار «کتاب «عجائب الغرائب» را نوشت و صاحب دیوان شعر نیز می‌باشد.[۶]سلطان علاءالدین احمد شاه دوم (۸۶۲–۸۳۹/۱۴۵۸–۱۴۳۶) جانشین احمد شاه، نظیری را که زادهٔ طوس بود و به بیدر آمده بود را ملک‌الشعرای دربار خود کرد. وی از پیروان شاه نعمت‌الله بود و با خاندان نعمت‌اللهی روابط صمیمانه‌ای داشت. بعداً وی به عمادالدین محمود گاوان نیز وابسته شد. گفته می‌شود که وی با همکاری «ملا سمیعی» و دیگران بهمن نامه را که آذری نیمه تمام گذاشته بود به عنوان ملحقات بهمن نامه تکمیل کرد.[۶]شمس الدین محمد شاه سوم ملقب به لشکری (۸۸۷—۸۶۷/۱۴۸۲–۱۴۶۳)، سیزدهمین سلطان سلسله بهمنیان، بیشتر به سبب وزیر دانشمندش «خواجه محمود گاوان» (م ۸۸۶/۱۴۸۱)، ملقب به «خواجه جهان»، شهرت دارد. محمود گاوان انسانی وارسته، دانشمندی فرزانه، سیاستمداری مدبر، فرماندهی مقتدر و ادیبی باکمال بود و می‌توان او را همراه با «شاه طاهر» و «میر محمد مؤمن استرآبادی»، یکی از سه فرد برجسته و مؤثر در میان شخصیت‌های سیاسی علمی شیعی ایرانی در دکن محسوب کرد.[۶]در این زمان با استقرار خاندان بهمنی، قلمرو آنان گسترش بسیاری یافت و سرانجام از دریای شرقی تا دریای غربی را دربرگرفت. محمود گاوان به تجدید نظر در تقسیمات کشوری و اصلاح تمام دستگاه اداری ایالتی همت گماشت. او نخست قلمرو چهارگانه حکومت را به هشت «طرف» تقسیم کرد. برار به دو بخش اداری جداگانه گادل و ماهور تقسیم شد. بخشی از حوالی جُنار از ایالت دولت‌آباد مجزا و «طرف» جداگانه‌ای شد. راجمندری به صورت ایالت مستقل از تلنگانه جدا شد و بیجاپور از ایالت قدیمی گلبرگه تشکیل یافت. اختیارات «طرفدار» نیز بسیار کاهش یافت. پیش از آن «طرفدار» در زمینه کشوری و لشکری ایالت خود دارای اختیار کامل بود و نه فقط قلعه‌داران را منصوب می‌کرد بلکه می‌توانست تعداد سپاهیان خدمت دائمی را کم یا زیاد کند و بنابراین به هر مقدار که می‌خواهد از «جاگیر» که برای مصارف نظامی معین شده بود خرج یا ذخیره کند. محمود گاوان اختیارات طرفدارها را تا حد زیادی کاهش داد و به فرمان او حکومت مرکزی قلعه‌داران را منصوب می‌کرد و هر طرفدار فقط یک قلعه در اختیار داشت. افزون بر آن کسی که عهده‌دار پرداخت مواجب سربازان بود جوابگوی مصرف مبلغی بود که بر حسب مورد از «جاگیر» یا «منصب» برداشت کرده بود. همچنین شیوه دیگر برای نظارت مستقیم شاه بر امور ایالات، تعیین قطعات وسیعی از زمین‌های هر ایالت به عنوان «املاک شاهی» بود و فرمان‌هایی برای اندازه‌گیری منظم اراضی هر ایالت و تعیین مرزهای سراسر کشور و رسیدگی فراگیر برای ثبت حقوق و برآورد درآمد دولت نیز صادر شد.[۳]در زمان وزارت وی، سلطنت بهمنی به وسیعترین حدود خود، و شهر بیدر از نظر آبادانی و رونق به اوج خود رسید و سلطنت بهمنیان به میعادگاه دانشمندان، ادیبان و تاجران در سراسر هندوستان تبدیل شد. در زمان وی محمد شاه بهمنی تماس‌های مکرر و مکاتباتی با سلاطین عثمانی، شاهان گیلان، عراق و مصر داشتند و خود او نیز، که اصالتاً اهل گیلان بود، شخصاً دارای روابطی گسترده بود و دانشمندان زیادی مکاتبه و روابط دوستانه داشت از جمله می‌توان به ارتباطات او با «جلال‌الدین دوانی» (م ۹۱۸/۱۵۱۲)، «عبدالرحمن جامی» (م ۸۹۸/۱۴۹۳)، «خواجه عبیدالله احرار نقشبندی»، «شرف‌الدین علی یزدی» مؤلف «ظفرنامه»، «شمس‌الدین سخاوی» اشاره کرد. او اصلاحاتی جدید در سازماندهی و نظم و امور سلطنت پدیدآورد و همین امر تا حدود زیادی باعث تشدید کینهٔ دشمنان گردید که در نهایت به قتل او به فرمان شاه انجامید. مدرسه گاوان که شهرت جهانی دارد و هنوز مورد توجه جهانگردان است توسط او به سال (۸۷۶/۱۴۷۱) در بیدر ساخته شد. بین آثار ادبی دورهٔ بهمنیان، «مناظر الانشاء» و «ریاض الانشاء» دربارهٔ نویسندگی از تالیفات او باقی است.[۶]«جلال‌الدین دوانی» (م ۹۰۷/۱۵۰۱) شرح «هیاکل النور» را به نام محمود گاوان نوشته‌است و «مولانا رئیس شاخنی» نیز حاشیه «علی شرح هدایه الحکمه المیبدی» و حاشیه «علی شرح مطالع» را به نام او نگاشت. یک اثر جالب که از اواخر دورهٔ بهمنیان باقی است تألیفی است به زبان فارسی به نام «توضیح الالحان» دربارهٔ موسیقی که اسم مؤلف آن مشخص نیست. ترجمهٔ فارسی کتابی دربارهٔ دامپزشکی از زبان سنسکریت از شخصی به نام «درگا داس» نیز در دست است.[۶]قتل ظالمانهٔ محمود گاوان آیندهٔ دولت بهمنی را تیره کرد. ثبات سلطنت بهمنی‌ها به دلایلی چون رقابت‌های فرقه‌ای مبتنی بر قوم و نژاد بین دکنی‌های بومی که بسیاری از آنها از شمال به دکن مهاجرت کرده بودند و خارجیان مهاجری که آنها را آفاقی یا پردیسی می‌نامیدند، و همچنین توطئه‌ها، رقابت‌ها و جاه‌طلبی‌های رؤسا و فرماندهان به شدت شکننده و آسیب‌پذیر شد و درنهایت منجر به انحلال تدریجی آن و ظهور پنج دولت مستقل گردید. این دولتها عبارت بودند از: دولت نظام شاهان در احمد نگر (۱۰۴۴–۸۹۶/۱۶۳۳–۱۴۹۱)، عادل شاهان در بیجاپور (۱۰۹۷–۸۹۵/۱۶۸۶–۱۴۹۰)، قطب شاهان در گلکنده (۱۰۹۸–۹۱۸/۱۶۸۷–۱۵۱۲)، عماد شاهان در منطقه برار (۹۸۰–۸۹۰/۱۵۷۲–۱۴۸۵)، و دولت برید شاهان. سلطنت عماد شاهان به دولت احمد نگر، و دولت برید شاهانِ بیدر، که باقی‌مانده دولت بهمنی را از بیدر زیر نفوذ داشتند، در سال ۱۰۲۸/۱۶۱۹ به سلطنت بیجاپور ملحق گردید.[۶]

فهرست سلاطین بهمنی سلاطین بهمنی هجده تن بودند که پایتخت هشت سلطان اول اَحسن‌آباد گلبرگه بود و پس از آن پایتخت به محمدآباد بیدر منتقل شد که ده سلاطین دیگر در آنجا حکم‌راندند:[۳]   

  1. علاءالدین حسن بهمن شاه (حک: ۷۴۸–۷۵۹)
  2. محمد اول (حک: ۷۵۹–۷۷۶)
  3. علاءالدین مجاهد (حک: ۷۷۶–۷۷۹)
  4. داوود اول (حک: ۷۷۹–۷۸۰)
  5. محمد دوم (حک: ۷۸۰–۷۹۹)
  6. غیاث‌الدین تهمتن (حک: ۷۹۹–۷۹۹)
  7. شمس‌الدین داوود (حک: ۷۹۹–۸۰۰)
  8. تاج‌الدین فیروز (حک: ۸۰۰–۸۲۵)
  9. شهاب‌الدین احمد اول (حک: ۸۲۵–۸۳۸)
  10. علاءالدین احمد دوم (حک: ۸۳۸–۸۶۲)
  11. علاءالدین همایون (حک: ۸۶۲–۸۶۵)
  12. نظام‌الدین احمد سوم (حک: ۸۶۵–۸۶۷)
  13. شمس‌الدین محمد سوم (حک: ۸۶۷–۸۸۷)
  14. شهاب‌الدین محمود (حک: ۸۸۷–۹۲۴)
  15. احمد چهارم (حک: ۹۲۴–۹۲۷)
  16. علاءالدین (حک: ۹۲۷–۹۲۹)
  17. ولی‌الله (حک: ۹۲۹–۹۳۲)
  18. کلیم‌الله (حک: ۹۳۲–۹۳۳)

پانویس:

  1. The Five Kingdoms of the Bahmani Sultanate
  2. Encyclopaedia Iranica
  3. دانشنامه بزرگ اسلامی – بهمنیان دکن
  4. راضیه نجاتی حسینی
  5. حیدرآباد در یک نگاه    سید علی قلی قرائیمنابع    راضیه نجاتی حسینی. «عوامل گسترش اسلام و تشیع در شبه قاره هند در قرون وسطی». مجموعه مقالات چهارمین کنگره بین‌المللی جغرافیدانان جهان اسلام(۲۰۱۰ ICIWG)، فروردین ۱۳۸۹. بازبینی‌شده در ۴ آبان ۱۳۸۹.
  6. فرهنگ فارسی معین
  7. تاریخ طبقات سلاطین لین پول صص ۲۸–۲۸۹.
  8. «حیدرآباد در یک نگاه». سرکنسولگری جمهوری اسلامی ایران در حیدرآباد. بازبینی‌شده در ۶ آذر ۱۳۸۹.
  9. دانشنامه بزرگ اسلامی – بهمنیان دکن
  10. سید علی قلی قرائی. «تشیع در جنوب هند «گلکنده» (مقدمات ظهور میر مؤمن استرآبادی) (۱)». ۱۵ شهریور ۱۳۸۶. بازبینی‌شده در ۲۷ آذر ۱۳۸۹.
  11. «The Five Kingdoms of the Bahmani Sultanate». orbat.com. بازبینی‌شده در ۲۸ آذر ۱۳۸۹.
  12. H. Ansari. «BAHMANID DYNASTY». Encyclopaedia Iranica، ۱۵ دسامبر ۱۹۸۸. بازبینی‌شده در ۲۸ آذر ۱۳۸۹.نگارخانه

سربداران.

اشاره:

سربداران نخست به صورت یک قیام مذهبیِ شیعی- صوفی علیه هیئت حاکمه، (چه ایرانی و چه مغول) ظهور کرد. این قیام که در پی تعالیم مذهبی شماری از شیوخ خراسان و سبزوار آغاز شده بود به صورت یک حرکت مذهبی – سیاسی کل منطقه شرقی و شمالی ایران آن زمان را دربرگرفت. این قیام با همراهی دو گروه مذهبی (درویشان) و سیاسی (سربداران) شکل گرفت. نخستین رهبران مذهبی ایشان شیخ خلیفه و شاگردش شیخ حسن جوری بودند. در ایام تیمور هم شیخ داود سبزواری از همین طایفه علیه تیمور قیام کرد.مذهب تشیع با بن‌مایه‌ای از تعالیم تصوف و بیگانه‌ستیزی و فتوت و جوانمردی و بُعد مردمی و فقدان وراثت در سلطنت از جمله عوامل و ویژگی‌های مهم این قیام محسوب می‌شد.

دولت سربداران

این دولت مدت نیم قرن در خراسان و جرجان (گرگان)، قومس (کومش ) و مازندران و جوین و اسفراین حکومت کرد، و عاقبت به‌دست امیرتیمور گورکانی منقرض گردید.

فصیح احمد خوافی مؤلف مجمل فصیحی درباره واقعه باشتین می‌نویسد:            «در نهم یا دوازدهم شعبان سال ۷۳۶ یا ۷۳۷ هجری پنج ایلچی مغول در خانه حسین حمزه و حسن حمزه از مردم قریه باشتین منزل کردند و از ایشان شراب و شاهد طلبیدند و لجاج کردند و بی حرمتی نمودند. یکی از دو برادر قدری شراب آورد، وقتی که ایلچیان مست شدند، شاهد طلبیدند و کار فضیحت را به‌جائی رساندند که عورات ایشان را خواستند. دو برادر گفتند دیگر تحمل این ننگ را نخواهیم کرد. بگذار «سرِ ما به دار» رود. شمشیر از نیام برکشیدند. هر پنج تن مغول را کشتند و از خانه بیرون رفتند و گفتند ما سربدار می‌دهیم.»[۱][یادداشت ۱]

حاکمان سربداران

عبدالرزاقعبدالرزاق باشتنی(۸۳۸-۷۳۶قمری) فرزند خواجه فضل الله از خواجگان متمول قریه باشتین سبزوار بود که نسبش از طرف پدر به امام سوم شیعیان، امام حسین (ع) و از طرف مادر به یحیی بن خالد برمکی می‌رسد. عبدالرزاق در زمان حیات سلطان ابوسعید (آخرین سلطان ایلخان مغول) در دربار او کار می‌کرد و ابوسعید پیش از مرگش او را مامور دریافت مالیات کرمان کرد. [۲] عبدالرزاق پس از گردآوری مالیات آن را حیف و میل کرد. درست در همین هنگام خبر مرگ سلطان ابو سعید به او رسید، از این رو عازم سبزوار شد. پیش از ورود او به سبزوار مردم این منطقه که تحت تاثیر تعالیم شیعیانه- صوفیانه شیخ خلیفه و جانشین او شیخ حسن جوری قرار گرفته بودند، ماموران مالیاتی خواجه علاالدین محمد وزیر خراسان را به سبب رفتارها و خواسته‌های نامطلوبشان به قتل رسانده بودند و منطقه و به خصوص زادگاه عبدالرزاق (باشتین) در تب و تاب بود. هنگامی که عبدالرزاق وارد زادگاه خود شد و از ماجرا آگاهی یافت، او نیز به شورش‌گران پیوست و در رأس آنها قرار گرفت و جماعتی از جوانان منطقه را دور خود گرد آورد. آنها تصمیم گرفتند که بنیاد ظلم و ستم را براندازند و در این راه از هیچ کوشش و سردادنی امتناع نکنند و به این ترتیب سنت سربداری بنیان گذاشته شد.[۳]آنها با کشتن خواجه علاالدین محمد وزیر خراسان در سال ۷۳۸ قمری بر سبزوار دست یافتند و آن را به پایتختی برگزیدند. عبدالرزاق با اختلافی که بر سر دختر یکی از اعیان منطقه با برادرش وجیه الدین مسعود پیدا کرد، در یک درگیری به دست او در ۱۲ ذی حجه ۷۳۸ قمری کشته شد و وجیه الدین مسعود رهبری سربداران را به عهده گرفت.

وجیه الدین مسعودوجیه الدین مسعود (۷۴۵-۷۳۸ قمری) می‌دانست اهالی سبزوار تحت تاثیر عقاید شیخ حسن جوری هستند، به همین دلیل برای بهره‌گیری از وجود شیخ حسن و مریدان او عده‌ای از سپاهیان و مریدان او را برای نجات وی فرستاد. آنها شیخ حسن را نجات دادند و او را به سبزوار بردند و مقتدای خود کردند. از این زمان به بعد حکومت سربداران دارای دو گروه شیخیان و سربداران گردید.[۴]این دو گروه با یاری همدیگر نیشابور را در سال ۷۳۹ قمری از دست اعمال ارغونشاه در آوردند و طغاتیمور و برادر او علی گاون را در سال ۷۴۱ قمری مغلوب کردند و با این پیروزی بر اعتبار سربداران افزوده شد. امیر مسعود و شیخ حسن پس از تصرف خراسان به فکر تصرف هرات افتادند که پایگاه آل کرت بود. آنها با سپاهی عازم هرات شدند و در سال ۷۴۳ قمری بین آنها و ملک حسین کرت در محل زاوه جنگی درگرفت و در نهایت به شکست و کشته‌شدن شیخ حسن، البته با اشاره امیر مسعود انجامید و از این به بعد در حکومت سربداران شکاف ایجاد شد و تا آخر ادامه یافت. امیر مسعود پس از جنگ زاوه، توجه خود را به مازندران معطوف داشت. او در ۱۸ ذیقعده ۷۴۳ وارد آمل شد اما در جنگ با جلاالدوله اسکندر شکست خورد و کشته شد.[۵]

جانشینان مسعودپس از مرگ امیر مسعود یکی از غلامان او به نام محمد آیتمور (۷۴۷-۷۴۵ قمری) جانشین او شد. هنگامی که امیر مسعود عازم لشکرکشی مازندران بود، آیتمور را از جانب خود به نیابت سبزوار برگزید. آیتمور نزدیک به دو سال حکومت کرد و در حکومت توجهی به شیخیان نمی‌کرد؛ از این رو شماری از شیوخ با همدستی خواجه شمس الدین علی او را دستگیر ساختند و به قتل رساندند و کلو اسفندیار را جای او نشاندند. ولی حکومت او نیز یک سال و یک ماه بیشتر دوام نداشت؛ چون نه مراعات سربداران را می‌کرد و نه جانب شیخیان را و از این رو هر دو گروه او را به قتل رساندند و لطف الله فرزند صغیر امیر مسعود را به جای او نشاندند و به علت سن کم زمام امور در دست علی شمس الدین برادر دیگر امیر مسعود سپردند. اما پس از هفت ماه از حکومت کناره گرفت و حکومت را به خواجه شمس الدین علی واگذاشت.[۶]

شمس الدین علیحاکم بعدی سربداران، شمس‌الدین علی (۷۵۴-۷۴۹) بود. حکومت سربداران در زمان او رونق گرفت. او با طغاتیمور صلح کرد و به اصلاح امور داخلی سربداران پرداخت. بودجه سربداران را تنظیم کرد و به امور مردم رسیدگی کرد و لشکری ثابت مرکب از هیجده هزار نفر تشکیل داد.[۷] به ضرب سکه‌های جدید اقدام کرد. وی از نظر اجتماعی هم دست به اقداماتی زد. با پیشیه‌وران و صاحبان حرفه به مساوات رفتار کرد و در اجرای عدالت سخت‌گیر بود. استعمال بنگ و شراب را ممنوع ساخت و فواحش را به قتل رساند. او به عمران و آبادانی سبزوار هم توجه داشت و مسجد جامع سبزوار را بنیان نهاد.[۸] اما شدت عمل شمس الدین علی باعث مرگش شد؛ حیدر قصاب از ملازمان او دست به خزینه برد و همین امر باعث کدورت بین این دو شد که در نهایت منجر به مرگ شمس الدین علی شد. با مرگ وی حکومت سربداران توسط شیخیان و سربداران به مدت کوتاهی دست به دست شد و تا اینکه علی مؤید توانست حکومت سربداران را به دست بگیرد.

جانشینان شمس الدین علی(۷۷۶-۷۵۳قمری)قتل شمس الدین علی به دست حیدر قصاب با موافقت یحیی کراوی یکی از سران سربدار صورت گرفت و یحیی هم پس از قدرت گیری حیدر قصاب را سپهسالار قشون خود قرار داد. یحیی کراوی را به داشتن صفت بذل و بخشش و غضب و بی‌باکی و علم دوستی ستوده‌اند. در زمان او متصرفات سربداران بسط یافت. حیدر قصاب طوس را از دست جانی قربانی‌ها بیرون آورد. یحیی کراوی با ترفندی طغاتیمور را از سر راه خود برداشت و آخرین بازمانده مغولان را از بین برد و با این پیروزی استرآباد، بسطام، دامغان و سمنان و طابران در نزدیکی ری به تصرف سربداران درآمد.[۹] اما سرانجام اختلافات داخلی باعث قتل یحیی توسط خواجه نصرالله و حسن دامغانی شد. مدتی حیدر قصاب حکومت را به دست گرفت. اما اختلافات داخلی باعث شد زیاد بر مسند حکومت قرار نگیرد و سرانجام علی مؤید قدرت را به دست گرفت.

علی مؤید

ایران در عصر ملوک الطوایفیعلی مؤید (۷۸۸-۷۶۶قمری) از امیران مسعود بود و در بین مردم نفوذ داشت و بیشتر از دیگران حکومت کرد. او پیش از همه معضل شیخیان را حل و فصل کرد، او به قلع و قمع شیخیان پرداخت و قبر شیخ حسن جوری را با خاک یکسان کرد. اما نتوانست کاملا بر شیخیان غلبه کند. با ظهور امیر تیمور از شرق و ورود به خراسان در سال ۷۸۲ قمری خواجه علی تسلیم او شد و از ملازمان تیمور گردید؛ چنانکه در بیشتر یورش‌های تیمور همراه او بود و قریب به هفت سال در ملازمت او سر کرد تا اینکه در سال ۷۸۸ قمری در خرم آباد درجنگی تیر خورد و به قتل رسید.خواجه علی آخرین حاکم سربداران بود. او فردی ملایم و در حکومت‌داری باکیاست بود و به رفاه حال مردم توجه داشت. او همچنین به اشاعه اصول و موازین تشیع امامی در خراسان پرداخت و در دفاتر و سکه‌ها از اسامی دوازده امام استفاده کرد. در زمان او مردم سبزوار هر بامداد و شامگاه به انتظار حضرت مهدی(ع) اسبی را یراق کرده و آماده می‌نشستند تا در موقع ظهور امام بی‌مرکب نماند.[۱۰]وی در دوره زمامداری نامه‌ای به محمد بن مکی (شهید اول) در سوریه نوشت و او را به خراسان دعوت کرد؛ ولی ابن مکی در زندان بود. به همین جهت کتاب لمعه دمشقیه را به نام خواجه علی مؤید در زندان نوشت و آن را به خراسان فرستاد تا بر اساس آن عمل کنند.[۱۱]

سربداران و شیعهسربداران، سبزوار را (که مردم آنجا از قرن‌های نخستین اسلامی به تشیع اشتهار داشتند) مرکز حکومت خود قرار دادند و با صوفیان و مردانی که به دوستی اهل بیت (ع) مشهور بودند، رابطه ارادت برقرار کردند و شاعران را به مدیحه سرائی از اهل بیت (ع) وا داشتند.بطوری‌که نوشته‌اند دولت شیعه مذهب سربداران با برخی از عالمان بزرگ شیعه که در خارج از ایران سکونت داشتند، رابطه برقرار کرد و باب مکاتبه را با مراکز مهم شیعه افتتاح نمود. از جمله با حلب و جبل عامل در لبنان که از زمان ابن شهرآشوب مازندرانی (قرن ششم هجری) یکی از مراکز مهم شیعیان دوازده امامی محسوب می‌شد، تماس حاصل گردید، و عالمان آنجا به منظور هدایت مردم و اجرای دقیق شعائر مذهب شیعه به خراسان دعوت شدند. بر اثر همین دعوت‌ها و مراودات بود که فقیه معروف شهید اول شیخ شمس الدین محمد مکی (مقتول به سال ۷۸۶ هجری) کتاب مشهور خود یعنی اللمعه الدمشقیه را به نام سلطان علی مؤید سربداری آخرین امیر سربداران تألیف کرده به خراسان فرستاد، تا شیعیان آن دیار بر طبق فتاوی او که در آن کتاب مندرج است عمل نمایند.[۱۲]

ویژگی‌های سربداراندرباره حکومت سربداران، موارد خاصی در منابع نقل شده است که برخی از این آن‎ها عبارتند از:    در زمان حکومت سربداران دهقانان فقط سه دهم محصول جمع آوری شده را به عنوان مالیات به دولت می‌پرداختند و اضافه بر این مبلغ، چیزی از آنها به عنوان مالیات گرفته نمی‌شد.

فرمانروا، مقربان و سربازان همه یک جور لباس می‌پوشیدند و جامه‌های آنها شامل پارچه‌هایی از پشم گوسفند یا شتر بود.

در خانه فرمانروا هر روز گردهمایی تشکیل می‌شد که حاضران غذا می‌خوردند، در این اجتماع هرکس اعم از ثروتمند و بینوا می‌توانست شرکت کند و غذا بخورد.

سربازان معمولا از میان دهقانان برگزیده می‌شدند. شماره آنها در آغاز دوازده هزار تن، بعدها هیجده هزار تن و سرانجام بیست و دو هزار تن مرد رزمنده بود، که همه از دولت حقوق می‎گرفتند.[۱۳]سربدار در دیگر مناطق

سریال سربدارانجنبش سربداران در قرن هشتم هجری از حدود خراسان و کومش (قومس) و گرگان تجاوز کرد و در دوره تیمور گورکانی قیام‌هایی در سمرقند، کرمان و دیگر شهرها به وقوع پیوست که به اسم سربداران خوانده شده است.[۱۴] با توجه به منابع تاریخی، احتمال دارد که بعد از واقعه باشتین و قیام مردانه سربداران، وصف سربداری، صفت عام قیام‌های مردمی شده، مانند سربداران سمرقند و به همین علت در بعضی اسامی کلمه سربدار به صورت لقب یا صفت آمده، مانند: (چوپان سربدار و ملوک سربدار) و یا اینکه بنا به توصیه و صلاحدید سازمان زیرزمینی شیعیان دوازده امامی و غیرتمندان ملی و ناراضیان از حکومت بیگانه در مشرق و شمال شرق ایران در قرن هشتم هجری نام سربدار بوسیله رسولان متعدد به عنوان سمبل و آرم ملی و مقاوم در برابر بیگانگان به شمار آمده و تثبیت شده است.[۱۵]

سریال

نوشتار اصلی: سربداران (مجموعه تلویزیونی)در سال ۱۳۶۲ شمسی، سریالی با عنوان «سربداران» از تلویزیون جمهوری اسلامی ایران پخش شد که به ماجرای قیام سربداران و همچنین عملکرد مردم باشتین و عکس‌العمل مغولان به این قیام پرداخت.

پی نوشت:

  1. مجمل فصیح به تصحیح محمود فرخ خراسانی جلد سوم در ضمن وقایع سال ۷۳۶ هجری صفحه ۵۱-۵۰.
  2. آژند،۱۳۶۳:ص۱۱۲
  3. آژند،۱۳۶۳:صص۱۱۳و۱۱۴
  4. پطروشفسکی:ص۴۵
  5. ماسون،۱۳۶۱:ص۶۸
  6. بیانی،۱۳۷۱:صص۲۱۱و۲۱۲
  7. سمرقندی،۱۳۸۳:ص۲۵
  8. خواندمیر،۱۳۳۳:ص۷۴
  9. ابرو،۱۳۵۰:ص۲۲۵
  10. ابرو،۱۳۵۰:ص۲۴۵
  11. ابرو،۱۳۵۰:ص۲۵۰
  12. حقیقت، عبدالرفیع، تاریخ جنبش سربداران و دیگر جنبش‌های ایرانیان در قرن هشتم هجری
  13. تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، صفحه ۲۳۲
  14. تاریخ حبیب السیر خواندمیر جلد سوم صفحه ۴۰۶- مجمع سعدین و مجمع بحرین کمال‌الدین عبدالرزاق سمرقندی صفحه ۳۳۱-۳۳۳.    حقیقت، عبدالرفیع، تاریخ جنبش سربداران و دیگر جنبش‌های ایرانیان در قرن هشتم هجرییادداشت‌ها    غیاث الدین خواندمیر مؤلف تاریخ حبیب السیر درباره واقعه تاریخی باشتین می‌نویسد:                «در آن اوقات ایلچی به باشتین فرود آمده از حسن حمزه و حسین حمزه که برادران بودند شراب و شاهد طلبید. حسن و حسین در باب شاهد عذری گفته ایلچی نشنید و خواست که متعرض عورات ایشان گردد، برادران شمشیرها کشیده گفتند ما سربداریم، تحمل این رسوائی نداریم، و ایلچی را به قتل رسانیدند.» تاریخ حبیب السیر، ج۳، ص۳۵۷.منابع    آژند، یعقوب، قیام شیعی سربداران، تهران: گستره، ۱۳۶۳ش.
  15. ابرو، حافظ، ذیل جامع التواریخ رشیدی، به اهتمام دکتر خانبابا بیانی، تهران: انجمن آثار ملی، ۱۳۵۰ش.
  16. اسمیت،جان ماسون، خروج و عروج سربداران، مترجم یعقوب آژند، تهران: واحد مطالعات و تحقیقات فرهنگی و تاریخی، ۱۳۶۱ش.
  17. بیانی،شیرین، دین و دولت در ایران عهد مغول، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۱ش.
  18. پطروشفسکی،‌ ای. پ، نهضت سربداران خراسان، ترجمه کریم کشاورز، پیام.
  19. خواندمیر، غیاث الدین بن همام الدین، تاریخ حبیب السیر، تهران: کتابفروشی خیام، ۱۳۳۳ش.
  20. سمرقندی، عبدالرزاق، مطلع السعدین و مجمع البحرین، به اهتمام عبدالحسین نوایی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۸۳ش.
  21. تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، تألیف شش تن از دانشمندان روسی، ترجمه کیخسرو کشاورزی، تهران، انتشارات پویش.
  22. عبدالرفیع حقیقت، تاریخ جنبش سربداران و دیگر جنبش‌های ایرانیان در قرن هشتم هجری، تهران: انتشارات علمی، چاپ دوم، خرداد ۱۳۶۳ش.

قیام ۱۵ خرداد.

اشاره:

قیام ۱۵ خرداد (۱۳۴۲ش)، تجمع و راهپیمایی مردم برخی از شهرهای ایران در اعتراض به دستگیری امام خمینی از علما و استادان حوزه علمیه قم بود. تظاهرات در قم، تهران و ورامین به خشونت کشیده شد و تعدادی از مردم کشته و مجروح شدند.دستگیری آیت الله خمینی بخاطر سخنرانی او در مدرسه فیضیه علیه رفتارهای محمدرضا پهلوی شاه وقت ایران بود. در این سخنرانی حکومت وقت به حکومت یزید تشبیه شده بود. آیت الله خمینی این روز را برای همیشه عزای عمومی اعلام کرد. ۱۵ خرداد در تقویم جمهوری اسلامی ایران تعطیل رسمی است.

شروع قیام

زمینه‌هادرگذشت آیت الله سید حسین بروجردی.[۱]، تصویب لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی در دولت وقت که روحانیون بعضی از فقرات آن را مخالف با اسلام می‌دانستند[۲]، انقلاب سفید[۳] و حمله ماموران حکومتی به مدرسه فیضیه در فروردین ماه ۱۳۴۲[۴] حوادثی بودند که زمینه ساز حوادث ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ شد.روحانیون فرا رسیدن ایام محرّم آن سال را فرصتی برای تبلیغات علیه برنامه‌ها و سیاست‌های محمد رضا پهلوی دانستند. حکومت در ماه محرّم، خطاب به وعاظ و روحانیون اعلام و به آن‌ها الزام کرد که در سخنرانی‌ها از بیان سه مطلب خودداری کنند: اول؛ علیه شخص اول مملکت سخن نگویند؛ دوم؛ علیه اسرائیل مطلبی گفته نشود؛ سوم؛ مرتب به مردم نگویند که اسلام در خطر است. با شروع ایام عزاداری محرّم، وعّاظ و روحانیون به سخنرانی و وعظ پرداختند. آیت الله خمینی نیز در حین سخنرانی‌های پس از نماز، علیه هیأت حاکمه و حکومت پهلوی، صحبت می کرد.[۵]تاسوعا و عاشورای سال ۱۳۴۲ در شهرهای مختلف ایران به صحنه انتقاد علنی از حکومت پهلوی و عملکرد آن تبدیل شد و روزهای یازدهم و دوازدهم محرّم نیز، در ادامه روزهای قبل به تظاهرات سیاسی مردم علیه حکومت پهلوی تبدیل گردید و شعارهایی به طرفداری از امام خمینی و علیه شاه و حکومتش سر داده شد. در روز یازدهم محرّم، دانشجویان دانشگاه تهران نیز به جمع تظاهرکنندگان پیوستند. حکومت در واکنش به این رویداد‌ها و به منظور تهدید و پایان دادن به تظاهرات، در صدد دستگیری امام خمینی و گروهی از روحانیون برآمد.[۶]

سخنرانی و بازداشت امام خمینی

سخنرانی امام خمینی در مدرسه فیضیه در خرداد ۱۳۴۲سید روح الله خمینی در ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر روز عاشورا سال ۱۳۸۳ ق. (۱۳ خرداد ۱۳۴۲ ش.) با اعلام قبلی برای سخنرانی در مدرسه فیضیه قم حاضر شد و در سخنرانی خود به صراحت شاه وقت را مورد انتقاد قرار داد. در این روز؛ نیروهای امنیتی و انتظامی حکومت پهلوی در حالت آماده‌باش کامل بودند و احتمال هرگونه خطر برای امام و سرکوب مردم انتظار می‌رفت. به گفته محمدعلی گرامی، سید مصطفی خمینی به شدت نگران جان آیت الله خمینی بود.آیت الله خمینی بر خلاف روش رایج سخنرانان، ابتدا روضه خواند و بعد صحبت کرد. وی پس از شرح رخداد کربلا، حمله مأمورین حکومت پهلوی به مدرسه فیضیه در دوم فروردین سال ۱۳۴۲ را، به واقعه کربلا تشبیه کرد[۷] که با شیون و گریه حاضران توأم گردید.نیروهای حکومت پهلوی آیت الله خمینی را شبانه به تهران بردند سید حسن قمی و بهاءالدین محلاتی دو روحانی دیگری بودند که دستگیر و به تهران منتقل شدند.[۸]

راهپیمایی‌های اعتراضیصبح روز پانزدهم خرداد، مردم قم و برخی از شهر‌هااز دستگیری آیت الله خمینی مطلع شده و دست به اعتراض دامنه‌داری زدند. در تهران، دانشجویان دانشگاه تهران، کلاس‌ها را تعطیل کردند و به تظاهرات مردم پیوستند. بارفروشان نیز از مرکز شهر به حرکت درآمده و به تظاهرکنندگان ملحق شدند. تظاهرکنندگان که لحظه به لحظه به تعدادشان افزوده می شد، درصدد اشغال مراکز مهم دولتی و حکومتی از قبیل کاخ مرمر، اداره رادیو، اداره تسلیحات ارتش و غیره بودند. بازاریان نیز با تعطیلی بازار و تجمّع در مساجد و یا با پیوستن به تظاهرکنندگان، اعتراض صریح خود را اعلام کردند.[۹]

درگیری و کشتار مردممأموران نظامی که در نقاط مرکزی و حساس شهرهای قم و تهران مستقر بودند به روی تظاهرکنندگان تیراندازی کردند. معترضین نیز با چوب و سنگ به دفاع از خود برخاستند. تظاهرات در آن روز و دو روز بعد نیز ادامه یافت و تعدادی از مردم کشته و مجروح شدند. فجیع‌ترین حادثه، قتل عام دهقانان کفن‌پوش ورامینی بود که در پشتیبانی از امام خمینی راهی تهران شده بودند. مأموران نظامی در سر پل باقرآباد با آن‌ها روبرو شده و با سلاح‌های سنگین آن‌ها را قتل عام کردند.[۱۰]

واکنش حکومت پهلویپس از فرو نشستن درگیری ها، اسدالله اعلم نخست‌وزیر، در مصاحبه‌ای با روزنامه هرالد تریبون در روز ۱۷ خرداد ۴۲ تهدید کرد که امام و برخی دیگر از علما، محاکمه نظامی خواهند شد و ممکن است حکم اعدام آن‌ها صادر شود. شاه نیز دو روز بعد طی سخنرانی بیانات امام و تظاهرات مردم را؛ به تحریک و پول بیگانگان – جمال عبدالناصر- دانست زیرا جمال عبدالناصر در آن زمان به دلیل همکاری شاه و اسرائیل روابط خصمانه‌ای با شاه داشت. در این راستا رسانه‌های حکومتی ادعا کردند که شخصی به نام عبدالقیس از بیروت با هواپیما وارد فرودگاه مهرآباد شده و در گمرک مهرآباد حدود یک میلیون تومان پول از او به دست آمده و اعتراف کرده است که ناصر این پول‌ها را برای افراد معینی در ایران فرستاده است.[۱۱]

واکنش علما و روحانیونبخشی از واکنش علما به شکل ارسال تلگراف، صدور اعلامیه و فرستادن نامه صورت گرفت. تلگراف‌های زیادی از طرف علما از شهرستان‌های مختلف به تهران ارسال شد که برخی خطاب به مجامع حکومتی بوده است و ضمن انتقاد از حکومت، خواستار آزادی امام و سایر دستگیرشدگان شده بود (مانند تلگراف انتقادآمیز آیت‌الله سید محمود حسینی شاهرودی و آیت‌الله محمد هادی میلانی به شاه) و برخی دیگر به زندان قصر و نزد امام ارسال و برای ایشان آرزوی سلامتی شده بود (مانند تلگراف ۶۱ روحانی قزوین و همچنین تلگراف ۱۳ نفر از علمای خرم‌آباد، قم و شهر ری به امام). البته ناگفته نماند که همزمان با تلگراف‌ها، اعلامیه‌هایی نیز از سوی علما و در انتقاد از دولت صادر شد که به‌عنوان نمونه، می‌توان به اعلامیهٔ آیت‌الله محمدرضا گلپایگانی اشاره کرد که از دولت انتقاد کرده و خواستار آزادی هرچه سریع‌تر سید روح الله خمینی و سایر دستگیرشدگان شده بود.[۱۲]

مهاجرت علما به تهرانعلما و روحانیون از شهرستان‌های مختلف دست به مهاجرت زده و هنوز ۳۵ روز از قیام ۱۵ خرداد و دستگیری آیت الله خمینی نگذشته بود که گروهی از آن‌ها وارد تهران شدند. به دنبال این اقدام علما، شاه تصمیم گرفت جلو مهاجرت را بگیرد و مانع ورود دیگر روحانیون به تهران شود. به دولت به هواپیمای حامل سید محمد هادی میلانی، که عازم تهران بود، دستور بازگشت داد و بعضی از علما را مجبور به بازگشت به شهرهای خودشان کرد. اما دیری نگذشت که در این سیاست تجدیدنظر شد و مهاجرت علما ادامه یافت با حضور مهاجران در تهران، آن‌ها دست به تشکیل جلسات متعددی زدند و آمادگی خود را برای مقابله با اقدامات حکومت اعلام کردند. جو عمومی نیز به نفع علما بود و مردم از آن‌ها حمایت می‌کردند. در نتیجه، شاه به‌ناچار عقب‌نشینی کرد و با اعلام عدم آسیب‌رسانی به آیت الله خمینی، اجازه داد که نمایندهٔ علما شخصاً با سید روح الله خمینی ملاقات کند. بدین ترتیب، جو عمومی با آزادی موقت سید روح الله خمینی و یارانش آرام گردید و مهاجرت ۱۴روزهٔ علما با موفقیت پایان پذیرفت.[۱۳]

آزادی امام خمینیدر ۱۵ فروردین ۱۳۴۳، پس از سالگرد واقعه فیضیه و پیش از ماه ذیحجه و محرم، آیت الله خمینی پیام آزادی خود را دریافت کرد و از قیطریه خارج شده و به منزل خود در قم منتقل شد. خبر آزادی او موجی از شادی آفرید و دیدارکنندگان را از قم و شهرهای دیگر، به سمت منزل او روانه ساخت. دولت نیز آزادی امام خمینی را نتیجه علایق مذهبی حکومت و احترام به مقامات روحانی تفسیر کرد.[۱۴]

بزرگداشت ۱۵ خردادامام خمینی روز ۱۵ خرداد را چون عاشورا روز عزای عمومی ملت مظلوم دانست و روز حماسه و تولد جدید اسلام و مسلمانان نامید[۱۵] بعد از پیروزی انقلاب در سال ۱۳۵۷ش این روز در تقویم رسمی ایران تعطیل اعلام شد و همه ساله مراسم‌هایی به این مناسبت برگزار می‌شود.

پی نوشت:

  1. پایگاه اطلاع رسانی حوزه.
  2. سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
  3. سایت تاریخ ایرانی.
  4. پرتال پژوهشی و اطلاع رسانی موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی ره.
  5. پرتال پژوهشی و اطلاع رسانی موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی ره
  6. پرتال پژوهشی و اطلاع رسانی موسسه تنظم و نشر آثار امام خمینی ره.
  7. پرتال پژوهشی و اطلاع رسانی دفتر تنظیم و نشر آثار امام خمینی ره.
  8. سایت دفتر ادبیات انقلاب اسلامی.
  9. پرتال پژوهشی و اطلاع رسانی موسسه تنظم و نشر آثار امام خمینی ره.
  10. پایگاه جامع تاریخ معاصر ایران.
  11. پایگاه جامع تاریخ معاصر ایران.
  12. پایگاه تحلیلی-تبیینی برهان.
  13. پایگاه تحلیلی-تبیینی برهان.
  14. پایگاه جامع تاریخ ایران.    پایگاه اطلاع رسانی حوزه.منابع
  15. پایگاه اطلاع رسانی حوزه.
  16. پرتال پژوهشی و اطلاع رسانی موسسه تنظیم و نشر اثار امام خمینی ره.
  17. سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
  18. سایت تاریخ ایرانی.
  19. سایت دفتر ادبیات انقلاب اسلامی.
  20. پایگاه جامع تاریخ معاصر ایران.
  21. پایگاه تبیینی-تحلیلی برهان.

شیعیان ژاپن.

اشاره

ژاپن کشوری در شرق آسیا است که یکی از پرجمعیت‌ترین کشورهای جهان به شمار می‌رود و تعداد مسلمانان در آن به ۱۰۰ هزار نفر می‌رسد. مسلمانان در ژاپن دارای مسجد و مراکز اسلامی هستند و می‌توانند شعائر دینی خود را به جا آورند. تعدادی شیعه نیز در این کشور زندگی می‌کنند که اکثراً از مهاجران کشورهای دیگر مثل ایران و پاکستان هستند. البته شیعیان بومی نیز در این کشور وجود دارند که محمد ساوادا مترجم قرآن کریم به زبان ژاپنی از جمله ایشان است. پیوند به بیروناطلاعات کشورژاپن کشوری است در اقیانوس آرام واقع در آسیای شمال شرقی که یکی از قدرت‌های اصلی اقتصادی جهان به شمار می‌رود.[۱]

 

پیشینه اسلام و تشیع در ژاپنشیعیان نخستین مسلمانانی بودند که وارد ژاپن شدند. بر اساس پژوهش‌ها و اظهارات محمد ساوادا، اسلام ۱۳۰۰ سال‌ قبل‌ وارد‌ ژاپن شد.‌ یعنی هنگامی که امام‌ علی بن ابی طالب (علیه السلام) در شهر کوفه تشکیل حکومت داد، هسته اصلی شیعیان در آن‌جا شکل گرفت؛ اما‌ پس‌ از‌ شهادت حضرت علی(علیه السلام) و بر اثرافزایش ظلم‌ و ستم‌ حکام‌ بنی‌ امیه،‌ عده‌ای از شیعیان مجبور شدند به سایر مناطق مانند خراسان و ماوراءالنهر کوچ کنند. عده‌ای نیز با عبور از راه دریایی خلیج فارس و اقیانوس هند وارد سواحل جنوبی‌ چین در جزیره هاینان، تایوان و دیگر نواحی جنوب و جنوب شرقی چین شدند. در آن زمان روابط دربار چین با ژاپن بسیار دوستانه بود و رفت و آمدهای دریایی میان دو‌ کشور‌ برقرار بود؛ از این‌رو تعدادی از شیعیان از چین عازم ژاپن شدند و در منطقه‌ای به نام «ماتاگی» اقامت گزیدند. گروهی از دانشجویان دانشگاه توکیو در مورد ریشه واژه «ماتاگی»‌ تحقیق‌ کرده و سرانجام با کمک گرفتن از بخش فارسی دانشگاه به این نتیجه رسیده‌اند که ریشه «ماتاگی» از واژه عربی «متّقی» گرفته شده است.[۲]اکنون‌ در‌ نزدیکی محله «ماتاگی» یک پارک‌ ملی‌ به نام «نیکو» وجود دارد. داخل این پارک، پنج کوه به نام «تارویاما»، «نان تای سَن»، «نیو هو زَن»،‌ «ای شن می‌شی» و «شو شن می‌شی» قراردارد،‌ که از گذشته‌های دور شایع بود که این پنج کوه به ترتیب، نماد پنج تن آل عبا، یعنی رسول اکرم، امام علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین علیهم السلام هستند.‌ یک‌ راهب بزرگ ژاپنی به نام «کوبوداشی» در یکی از معابد اطراف این پنج کوه مشغول فعالیت‌های مذهبی بوده و می‌گویند که معلومات زیادی درباره پنج تن داشته است. در حال حاضر، در‌ اطراف‌ این پنج‌ کوه، معابد بودایی و شینتو وجود دارد.[۳]

اسلام و تشیع در روزگار کنونیامروزه در ژاپن ۱۰۰ هزار مسلمان زندگی می‌کنند که ۹۰ درصد از آنها از کشورهای اندونزی، پاکستان، ایران و بنگلادش به این کشور مهاجرت کرده‌اند و ۱۰ درصد مابقی ژاپنی‌ هستند.[۴]از این تعداد مسلمان، بر اساس آمار مجمع جهانی اهلبیت(علیه السلام) در سال ۲۰۰۸، جمعیت شیعیان این کشور ۲۵.۰۰۰ نفر یعنی حدوداً ۰.۰۱ درصد از کل جمعیت است اما انجمن دین و زندگی اجتماعی (مؤسسه PEW)، در سال ۲۰۰۹ شیعیان ژاپن را کمتر از ۱.۸۳۰ برآورد کرده است.از مهم‌ترین شیعیان ژاپنی می‌توان به شخصی به نام ابراهیم ساوادا اشاره نمود که پسر محمد ساوادا مترجم قرآن به ژاپنی است. ابراهیم ساوادا مدتی را برای تحصیل در ایران و شهر قم بوده است.

اتاق میهمان در مسجد توکیو که در آن از اشعار فارسی استفاده شده

مساجد و مراکز اسلامی ژاپن

مسجد کوبه در ژاپندر حال حاضر در ژاپن بین ۳۰ تا ۴۰ مسجد وجود دارد. مساجد در ژاپن مکانی چند منظوره هستند که علاوه بر برگزاری نماز جماعت، محل اجتماعات دینی، فرهنگی، اجتماعی و حتی گاه اقتصادی به شمار می‌آیند. لازم به ذکر است که حدود صد سال پیش، در سراسر ژاپن تنها ۲ مسجد وجود داشت و این تعداد امروز به ۴۰ مسجد رسیده است.[۵] مهم‌ترین این مساجد عبارتند از:    مسجد کوبه: این مسجد نخستین مسجد ژاپن است که در سال ۱۹۳۵ ساخته شد.

مسجد توکیو: این مسجد در شهر توکیو است که در سال ۱۹۳۸ ساخته و در سال ۱۹۹۰ بازسازی شده است.در کنار مساجد، مراکز اسلامی نیز وجود دارند. برخی از این مراکز عبارتند از:    موسسه اسلامی سور: این مرکز مهمترین موسسه اسلامی فعال در ژاپن است.

انجمن اسلامی‌ ژاپن یک مرکز مهم ا سلامی در توکیو به شمار می‌رود که با تلاش محمد ساوادا، از شیعیان قدیمی ژاپن، پیش از گرایش به‌ تشیع‌ و نیز با همکاری تعدادی دیگر از دوستانش شکل گرفت. این انجمن با «رابطه العالم الاسلامی» در مکه ارتباط دارد و کتاب‌های دینی بسیاری را چاپ و در میان مسلمانان ژاپن منتشر کرده‌ است.[۶]مجمع اهل بیت(علیه السلام) توکیواین مرکز مهم ترین مرکز شیعی در ژاپن است.محمد ساوادا و فرزندش ابراهیم، از سال ۱۹۸۰ با مجمع جهانی اهل بیت (علیه السلام) ارتباط داشته و چندین بار‌ در‌ اجلاس‌های این‌ مجمع‌ در‌ تهران و قم شرکت‌ کرده‌اند. در یکی از جلسات، درباره تأسیس مرکز اهل بیت (علیه السلام) در ژاپن، با مسئولین‌ مجمع گفت‌ و گو کرده که این پیشنهاد‌ با‌ استقبال‌ و حمایت‌ آنان روبه‌رو شد.‌ به‌ دنبال این حمایت‌های معنوی، در سال ۱۹۹۰ مرکز اهل بیت (علیه السلام) را در ژاپن تأسیس کردند.‌ در حال‌ حاضر،‌ فرزند محمد ساوادا، ابراهیم، ریاست این مرکز را بر‌ عهده‌ دارد.[۷]

مشکلات و نیازهای مسلمانان ژاپنیکی از مشکلات اساسی مسلمانان ژاپن کمبود کتاب‌های فقهی و حدیث به زبان ژاپنی است. همچنین در اقلیت قرار گرفتن مسلمانان در این کشور باعث شده که آنها با مشکلاتی از جمله یافتن محصولات غذایی حلال مواجه شوند.[۸]پس از حادثه ۱۱ سپتامبر و کشته شدن چند ژاپنی در این حادثه و تبلیغات گسترده رسانه‌های غربی و وابسته به غرب، مسلمانان در سراسر جهان حتی در ژاپن نیز با مشکلات فراوانی روبرو بوده‌اند.مسلمانان در این کشور با تبعیض‌های نژادی فراوانی روبه‌رو هستند، البته این مشکلات بیشتر گریبان‌گیر کسانی است که اعتقادات دینی‌شان را در جامعه و محل کار خود بروز می‌دهند. گذشته از رفتارهای تبعیض‌آمیزی که وجود دارد، قوانین انعطاف‌ناپذیری که در محیط‌های کاری کشور ژاپن حاکم است، بسیاری از مسلمانان را برای داشتن ۱۰ دقیقه وقت آزاد برای اقامه نمازشان با مشکل مواجه می‌کند.[۹]

پانویس:

  1. مقاله «ژاپن» در سایت C.I.A
  2. مصاحبه با ساوادا صفا، محمد القائم؛ مرکز ترجمه قرآن؛ مجله: ترجمان وحی، شهریور ۱۳۸۰ – شماره ۹، ص۱۵۳-۱۵۴.
  3. مصاحبه با ساوادا صفا، محمد القائم؛ مرکز ترجمه قرآن؛ مجله: ترجمان وحی، شهریور ۱۳۸۰ – شماره ۹، ص۱۵۳-۱۵۴.
  4. مسلمانان ژاپن، خبرگزاری مهر
  5. مسلمانان ژاپن، خبرگزاری مهر
  6. مصاحبه با ساوادا صفا، محمد القائم؛ مرکز ترجمه قرآن؛ مجله: ترجمان وحى، شهریور ۱۳۸۰ – شماره ۹، ص۱۵۴-۱۵۳.
  7. مصاحبه با ساوادا صفا، محمد القائم؛ مرکز ترجمه قرآن؛ مجله: ترجمان وحی، شهریور ۱۳۸۰ – شماره ۹، ص۱۵۵-۱۵۷.
  8. مسلمانان ژاپن، خبرگزاری مهر
  9. مسلمانان ژاپن؛ فارس نیوز

منبع: ویکی شیعه

شیعه در آذربایجان.

اشاره

آذربایجان کشوری است در منتهی الیه جنوب شرقی اروپا که در ساحل غربی دریاچه خزر قرار گرفته است. بیش از ۹۹٪ مردم این کشور مسلمان هستند و ۸۵٪ از آنها (=نزدیک به هفت میلیون نفر) از مذهب تشیع پیروی می‌کنند. این سرزمین تا حدود دویست سال پیش جزو خاک ایران بود ولی در جنگ ایران و روسیه، طی قراردادهای گلستان و ترکمنچای به روسیه ملحق شد. شهرهای نارداران، شماخی و گنجه از مراکز اصلی تشیع در این سرزمین است. مزار بی‌بی هیبت و امامزاده رحیمه خانم از زیارت‌گاه‌ها و مراکز تجمع شیعیان است. جمهوری آذربایجان با ۸۶۶۰۰ کیلومتر مربع مساحت در منتهی الیه جنوب شرقی اروپا قرار گرفته است.

تقسیمات کشوری

باکو پایتخت آذربایجانآذربایجان از سه بخش تشکیل شده است:    بخش اصلی: بخش اصلی آذربایجان کشور آذربایجان است و بر اساس تقسیمات کشوری به چند استان و شهرستان (رایون) تقسیم می‌شود.

جمهوری خودمختار نخجوان: این منطقه واحد برونکان کشور آذربایجان را تشکیل داده، به صورت منطقه حائل بین ایران و ارمنستان قرار گرفته و گمرک اصلی جلفا نیز در مرز آن قرار دارد.

منطقه مورد مناقشه قره باغ: این منطقه منشأ بحران و درگیری بین آذربایجان و ارمنستان است. منطقه قره باغ از سال ۱۹۹۴ میلادی در اشغال ارمنستان است.[۱] [۲]

آذربایجان هرساله در روز ۳۱ مارس مراسم‌هایی تحت عنوان سالروز قتل عام آذربایجانی‌ها برگزار می‌کند.[۳] و آذربایجانی‌ها مدعی‌اند که نظامیان کشور ارمنستان، عده بسیاری از مردم منطقه قره باغ را کشته و به نوعی نسل‌کشی در این منطقه انجام داده‌اند.[۴]تاریخچه شکل‌گیریاین منطقه با انعقاد عهدنامه‌های گلستان (۳ آبان ۱۱۹۲ش/ ۱۲ اکتبر ۱۸۱۳) و ترکمنچای (ا اسفند ۱۲۰۶ش/۱۰ فوریه ۱۸۲۸) از ایران جدا شد و به تصرف روسیه درآمد. پس از فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۱، جمهوری آذربایجان در ۱۸ اکتبر اعلام استقلال نمود و به عنوان یک واحد سیاسی مستقل در عرصه بین‌المللی به رسمیت شناخته شد.

نام‌های تاریخی آذربایجاناین کشور تا قبل از سال ۱۹۱۸ میلادی (۱۲۹۷ش) به نام‌های دیگری شناخته می‌شد. «آلبانیا»، «اردان»، «اران» و «الران» و «اران و شروان» دیگر نام‌های این سرزمین در طول تاریخ است.[۵] اما در آن سال و پس از کودتای مساواتیان این کشور، جمهوری آذربایجان نامیده شد و از آن پس تلاش‌هایی برای هویت بخشی تاریخی به آذربایجان، به عنوان کشوری با این اسم با سابقه تاریخی طولانی صورت پذیرفت؛ مثلا در کتاب‌های درسی جمهوری آذربایجان، ادعا شده است، ۵۰۰ سال قبل کشوری به نام آذربایجان وجود داشته که اردبیل و تبریز هم جزو آن بودند وایرانیان از زمان کوروش(بزرگ) به این سرزمین تجاوز می‌کرده‌اند.در کتاب‌های درسی دولت باکو نسبت به ۹ استان ایران ادعای ارضی شده و حتی جالب این که مازندران و گیلان هم بخشی از آذربایجان محسوب شده‌اند. همچنین در کتاب‌های درسی و رسمی “هنر” در جمهوری آذربایجان، همه هنرهای ایرانی، آذری فرض و تعریف شده‌اند.[۶]

اقوام ساکن در آذربایجاندر آذربایجان اقوام زیادی ساکن هستند که عبارتند از: آذری‌ها، لزگی‌ها، روس‌ها، ارمنی‌ها، تالش‌ها، آواره‌ها، ترکمن‌ها، تاتارها، اکراینی‌ها، سخورها، گرجی‌ها، کردها، تات‌ها، یهودی‌ها، آدین‌ها و دیگر اقوام.آذری‌ها با داشتن جمعیتی معادل ۸۲/۷ درصد جمعیت، در اکثریت هستند.[۷]

ادیان و مذاهب۹۹/۲ درصد از مردم آذربایجان مسلمان هستند و مابقی مسیحی و پیروان مذاهب دیگرند. علیرغم اینکه اسلام دین رایج این کشور است؛ اما مردم آذربایجان بر اساس قومیت و فرهنگ تقسیم‌بندی شده‌اند و آذربایجان مذهب رسمی ندارد.۸۵ درصد از جمعیت مسلمان این کشور شیعه و ۱۵ درصد اهل تسنن می‌باشند. اکثریت شیعیان دوازده امامی هستند.مهاجرانی مسیحی نیز مقیم باکو هستند و حکومت به آنها اجازه داده آزادانه مراسم عبادی خود را برگزار کنند. در آذربایجان یک گروه کوچک یهودی نیز زندگی می‌کنند و در سه معبد که یکی از آنها در باکو قرار دارد به انجام مناسک دینی خود می‌پردازند.

جمعیت شیعیانجمعیت آذربایجان درسال ۲۰۱۵م برابر ۹.۵۳۳.۷۱۳ نفر برآورد شده است.[۸] از این تعداد بنابر آمار سایت CIA در سال (۲۰۱۴ م) تعداد شیعیان۶.۹۰۰.۰۰۰ نفر[۹] و بنابر آمار سایت rerigiousfreedom در سال (۲۰۱۵ میلادی،) تعداد شیعیان۷.۵۰۰.۰۰۰ نفر است.[۱۰]Circle frame.svgنمودار پیروان ادیان و مذاهب آذربایجان      شیعیان (۸۴٪)     سنی (۱۵٪)     دیگر (۱٪)

سنی‌های آذربایجان دو دسته هستند. سنی‌های بومی عموماً در مناطق حاشیه‌ای و در نزدیکی مرزهای شمال شرقی و شمالی و جنوبی و جنوب‌شرقی زندگی می‌کنند. در باکو محل تمرکز فعالیت‌های شهروندان سنی مذهب مسجد تاریخی “اژدربیگ” است. اهل سنت در دستگاه‌های دولتی جایگاه درخور توجهی ندارند و اهرم و ابزار تبلیغاتی قوی و مؤثری نظیر رسانه‌های دیداری، نوشتار و الکترونیکی به صورت چشمگیر ندارند.برعکس این بخش از فعالیت‌های سنی مذهب، تفکر سنی وارداتی از خارج فعال‌تر عمل می‌کند. ترکیه یکی از مؤثرترین کشورها در این زمینه محسوب می‌شود. در بین کشورهای عربی نیز کویت و عربستان سعودی بیشترین فعالیت دینی را در جمهوری آذربایجان دارند[۱۱]

فرقه‌های منحرف در آذربایجانبهائیت و وهابیت در آذربایجان فعالیت دارند. فرقه بهایی در قالب دو تشکل ثبت شده و قانونی فعالیت می‌کند.فرقه وهابیت هم که در منطقه قفقاز عموماً از نواحی داغستان و چچنستان تغذیه می‌شود[۱۲] بیشتر در بین گروه‌های سنی حاشیه‌ای در آذربایجان نفوذ دارد. وهابیون آذربایجان از حمایت خاموش دولت آذربایجان برخوردار هستند و با هدف تغییر ترکیب جمعیتی جمهوری آذربایجان و مقابله با شیعیان در این کشور فعالیت دارند.[۱۳]حضور و فعالیت وهابی‌ها در جمهوری آذربایجان طی ده دوازده سال گذشته باعث درگیری و اختلاف نظر میان دو نهاد دینی این کشور یعنی اداره روحانیت قفقاز و کمیته دولتی امور دینی در زمان ریاست رافق علی‌اف بر این کمیته شد.[۱۴]در حال حاضر گفته می‌شود تعداد سلفی‌ها در آذربایجان تقریباً ۵۰ هزار نفر است و آنها به ۴ گروه خوارج امروز، جماعت هجرت، تکفیر و اخوان تقسیم می‌شوند.[۱۵]

اسلام و تشیع در آذربایجان

پیش از دوره شورویاسلام در قرن اول هجری به این منطقه وارد شد؛ اما ورود تشیع در دوره صفویه بود و از آن پس در کنار اهل سنت، گروهی نیز شیعه بودند و در گذر زمان اکثر ساکنان منطقه شیعه شدند.با تصرف این منطقه توسط روسیه به‌وسیله معاهده ترکمن‌چای در سال ۱۲۰۶ ش، آذربایجان در شرایط متفاوت اجتماعی و سیاسی قرار گرفت.آذربایجان روسی تحت تأثیر روشنفکران مسلمان تاتار (پیروان جنبش تجدد) خیلی زودی سکولار شد و در فاصله زمانی بین دو انقلاب روسی (سال‌های ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۷ م) در آذربایجان سیاستمداران و مفسرین زیادی به‌وجود آمدند که از مراسم شیعه عاشورا و بعضی سنت‌های قدیمی مذهبی دیگر انتقاد کرده و مطالب خود را در مجلات «اکینجی» و «ملا نصرالدین» منتشر می‌کردند.

در دوران شورویبا فروپاشی نظام سلطنتی و تشکیل اتحاد شوروی، آذربایجان روسی از نام فعلی، وضعیت حقوقی جمهوری شوروی و مرزهای فعلی خود برخوردار شد و شرایط برای شیعیان و مسلمانان سخت‌تر شد. چراکه    اسلام مانند سایر مذاهب، از صحنه زندگی اجتماعی بیرون رانده شده و امر خصوصی شهروندان کشور اعلام شد.

اکثر مساجد تعطیل و گاهی ویران شدند و از جمله مراکزی که ویران شد بارگاه بی‌بی هیبت بود که به اعتقاد شیعیان آذربایجان، وی دختر امام کاظم(علیه السلام) است.

آموزش اسلامی و همه انواع ابراز دیانت مانند مراسم عزاداری در ایام عاشورا، ممنوع شدند.

کشتار عالمان و فعالان شیعیبخشی از این کشتارها عبارتند از:    در اوایل دهه ۱۹۲۰م در پی آغاز نظارت‌های شدید کمونیستی و محو شعائر مذهبی به دستور لنین، ۸۰۰ روحانی در آذربایجان کشته شدند که از این تعداد ۱۷ نفر در حوزه‌های علمیه نجف، قم و مشهد تحصیل کرده، دارای درجه اجتهاد بودند. برجسته‌ترین این مجتهدین آیت‌الله سیدغنی بادکوبه‌ای و آیت‌الله شیخ قدرت‌الله ابراهیمی بودند که به طرز فجیعی اعدام گردیدند.

در فاصله ۱۰ ساله بین سال‌های ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۹ بیش از ۳۰۰ هزار نفر از دینداران در جمهوری آذربایجان توسط تشکیلات‌های مختلف کمونیستی قتل‌عام شدند. در این سال‌ها تعقیب علمای دینی که اکثر آنها شیعه بودند، به طور جدی دنبال شد، قرآن کریم به منزله یک «کتاب زیان‌آور» ممنوع گردید و مساجد تخریب شدند و یا تبدیل به انبار، کلوپ، کتابخانه و یا مدرسه شدند. تنها در سال ۱۹۲۹ حدود ۴۰۰ مسجد در آذربایجان بسته شد و ۱۲۰ مسجد نیز تخریب گردید و یا تر کاربری داده شد.در آن سال‌ها، مأمورین نظام کمونیستی علما و روحانیون را وادار به سوزاندن قرآن می‌کرده‌اند و با مشاهده مقاومتشان آنها را در چاه‌هایی که «نارگین» نامیده می‌شد، انداخته و چاه را با دینامیت منفجر می‌کردند. از دیگر شیوه‌های خشونت‌آمیز و فجیع کمونیست‌ها می‌توان به بستن وزنه به پای روحانیون و انداختن آنها در دریا اشاره کرد. شاهدان این ماجراها نقل می‌کنند که عمامه‌های سفید روحانیون غرق شده چنان سطح آب را می‌پوشاند که از دور دسته پرندگان دریایی یا کبوتران سفید را در ذهن تداعی می‌کرد. تبعید علما به مناطق سیبری و تیرباران آنها نیز از دیگر شیوه‌های رایج کمونیست‌ها بود.در برابر این اقدامات، اکثر دینداران علی‌الخصوص روحانیون شیعه تا پای جان مقاومت می‌کردند. آیت‌الله عبدالغنی بادکوبه‌ای، سیدمحمد بادکوبه‌ای و شیخ حنیفه بادکوبه‌ای، شیخ حسن رامانائی، شیخ کامیاب و میرزا عبدالغفار اردوبادی از علمایی بودند که در منطقه باکو و اطراف آن در حال مبارزه با کمونیسم جان خود را از دست دادند. در سایر نقاط آذربایجان نظیر گنجه، زیره، سالیان و… نیز شرایط مشابهی حاکم بود و شیعیان دینگرایی مانند حبیب‌الله علیزاده فرزند ملاتیمور از زیره و ملاعبدالله و ملااشرف از سالیان از قربانیان سال‌های حضور شوروی بودند.[۱۶]با این حال شیعیان کوشیدند در حد توان، هویت دینی خود را حفظ کنند. شیعیان به فرزندان خود آموزش‌های دینی می‌دادند و در قسمت جنوبی آذربایجان یعنی در نزدیکی لنکران، مصلا و نخجوان و نیز در نارداران، حومه باکو که آنجا امامزاده رحیمه خانم، دختر امام کاظم(علیه السلام) واقع شده است، به طور غیر رسمی مراسم‌های خود را برگزار می‌کردند.

پس از استقلالبا آغاز دوران دگرگون‌سازی و کسب استقلال در سال ۱۹۹۱ م، دین به تدریج به عرصه زندگی اجتماعی برگشت. حیدر علی‌اف بعد از در اختیار گرفتن قدرت سفر حج انجام داد و در همان سال‌ها حج گسترده مسلمانان آذربایجان از سر گرفته شد. هم‌چنین مقامات رسمی ساخت گسترده مساجد، گسترش ادبیات اسلامی و احیای آموزش خصوصی اسلامی را تشویق کردند.[۱۷]

رویکرد ضداسلامی دولت جدیداین روند پس از روی کار آمدن الهام علی‌اف تغییر کرد. برخی از اقداماتی که در دوره وی اتفاق افتاده، عبارتند از:۱-اعلام رسمی ممنوعیت حجاب در مدارس و دانشگاه‌ها و مقابله پلیسی و امنیتی با کسانی که پوشش اسلامی داشته باشند؛ جلوگیری از ورود افراد محجبه به مدارس، دانشگاه‌ها وادارات دولتی و اعمال محدودیت علیه آن‌ها و جلوگیری از الصاق عکس بانوان محجبه بر روی گذرنامه و کارت‌های شناسایی؛۲-اعطای آزادی کامل به یهودیان برای انجام هرگونه اقدامی؛۳- انتشار کتاب موهن آیات شیطانی به صورت پاورقی در نشریه «یونیکال» چاپ باکو و سکوت کمیته دولتی امور دینی جمهوری آذربایجان و حتی بعضا حمایت‌های مادی و معنوی از این نشریه توسط دولت؛۴- حمایت از رافیق توفیق، نویسنده هتاک به پیامبر و ائمه معصومین(علیه السلام). رافیق توفیق که به خود لقب سلمان رشدی آذربایجان را داده بود، با حمایتهای دولت الهام علیاف، ساحت پیامبر(ص) و امامان شیعه را هتک کرد؛ پس از سوء قصد و به دنبال آن مرگ این نویسنده هتاک، رسانه‌های وابسته به دولت آذربایجان، موجی از تبلیغات منفی علیه جمهوری اسلامی ایران راه انداخته و ایران را در مرگ وی متهم کردند. در مقابل یک روزنامه روسی گزارش داد، گروه تحقیقاتی مرگِ رافیق تقی، سوء قصد به جان او را به سفارش مقامات سیاسی آذربایجان دانسته است؛ [نیازمند منبع]۵- تبلیغ دولتی علیه دین اسلام همچون انتشار بیانیه‌ای توهین‌آمیز که در روزهای آغازین سال ۲۰۱۲ در مطبوعات آذربایجان منتشر شد. این بیانیه مدعی بود که دین اسلام به زور به مردم این سرزمین قبولانده شده است. این بیانیه که به نام ۵۴ نویسنده و روزنامه نگاران جمهوری آذربایجان صادر شد، در اصل توجیه کننده تئوریک اقدامات ضددینی دولت علی‌اف بود. در این بیانیه عناصر ضداسلام همچون میرزا فتحعلی آخوندزاده و رافیق تقی تکریم شده و به پیوند فکری آن‌ها با تئوریسین‌های ضددین و ضدخدا همچون مارکس و انگلس و نیچه افتخار شده است. در این بیانیه درکنار تکریم دشمنان اسلام و خدا، علیه اسلام، آیات عظام، مراجع تقلید، علمای اسلامی و مبانی و نمادهای اسلامی همچون فتوا و حجاب فحاشی شده است؛درکنار صدور این بیانیه و انتشار آن در مطبوعات جمهوری آذربایجان، انتشار مقالات متعدد دیگر نیز به منظور زیر سؤال بردن تشیع و نهاد مرجعیت و تقلید از مراجع شیعی نیز در دستور کار رسانه‌های باکو قرار گرفته است؛۶- ممنوعیت رسمی پخش اذان از مساجد و منع شدن دانش آموزان و افراد جوان از ورود به مساجد برای شرکت در نمازهای جماعت و ممنوعیت اقامه نماز در مساجد شهرها بویژه شهر بزرگ مذهبی و تاریخی «گنجه»؛۷- مسئولیت دادن به افراد ضد دین در سطوح فرمانداری و استانداری شهرها مثل فرماندار گنجه که ضمن محدودکردن دینداران این شهر برای حضور در مساجد، افتخار افتتاح چندین کاباره، قمارخانه و محل فساد را نیز به خود اختصاص داده است؛۸- تخریب مساجد به بهانه‌های مختلف و حتی با توسل به زور و تهدید، به عنوان نمونه تخریب مساجد حضرت محمد(ص) در شهر «یاسامال» و مسجد حضرت فاطمه زهرا(س» در منطقه «گونشلی» و یا تعطیلی کامل و قفل و بست کردن مسجد بزرگ حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیه) در «نخجوان»؛۹- اعلام رسمی دولت باکو به طلاب مشغول تحصیل در ایران و تهدید کسانی که تحصیلات دینی دارند و یا در ایران تحصیل کرده‌اند، که هیچ گونه شغل و منصب دولتی اعطاء به آن‌ها نخواهد شد. همچنین تصدی امور دینی توسط روحانیون تحصیل کرده در خارج از کشور و نیز تبلیغ دین توسط آنان در جمهوری آذربایجان ممنوع شده است؛۱۰- تعطیلی تمام مدارس دینی و اسلامی در کشور و محروم کردن همه طلبه‌های مدارس دینی از امتیازات اجتماعی؛۱۱- ممنوعیت برگزاری مراسم مذهبی و عزاداری ماه‌های محرم و صفر و تعیین زمانی یک یا دو ساعته در داخل مساجد؛ ۱۲- افزایش چند برابری جریمه‌های مالی و حبس‌های درنظر گرفته شده برای نقض کنندگان ممنوعیت‌های اعمال شده علیه فروش و توزیع کتب و اشیای دینی در این کشور در ماه‌های پایانی سال ۲۰۱۱ م؛۱۳- دستگیری تمام فعالان سیاسی و مذهبی به ویژه اعضای «حزب اسلامی» از جمله حاج محسن صمداف رهبر این حزب، به بهانه‌های واهی مثل نگهداری سلاح غیرمجاز و یا داشتن موادمخدر و یا اخلال در نظام امنیتی کشور؛۱۴- محدودیت برای انتخاب شوندگان و انتخاب کنندگان دارای گرایش‌های مذهبی و اسلامی در انتخابات خصوصا اعضای حزب اسلامی و رد صلاحیت نامزدهای مستقل و اسلام‌گرا در انتخابات پارلمانی؛۱۵- مبارزه شدید با اسلام و مذهب شیعه توسط دولت حتی در ارائه آمار رسمی در مورد میزان جمعیت مسلمان و جمعیت شیعیان این کشور؛۱۶- لغو یک طرفه روادید اتباع آذری در روز ۱۲ بهمن ۱۳۸۸ به ایران[۱۸]۱۷- برقراری ارتباطات گسترده با رژیم صهیونیستی.نمونه این ارتباطات پرواز پهپاد صهیونیستی از مبدأ آذربایجان به سمت ایران، برای جاسوسی بود که در تاریخ۱۳۹۳/۶/۲ بر فراز منطقه هسته‌ای نطنز مورد اصابت موشک قرار گرفت.[۱۹]

اماکن زیارتی شیعیان

بقعه بی‌بی هیبت

امامزاده بی‌بی هیبت

نوشتار اصلی: بی‌بی هیبتبی بی‌هیبت، زیارتگاهی در حدود شش کیلومتری جنوب غربی باکو در جمهوری آذربایجان. این زیارتگاه متعلق به یکی از دختران امام موسی کاظم(علیه السلام) به نام فاطمه صغری است. به این امامزاده پیر نیز می‌گویند. این بقعه در زمان صفویه ساخته اما هنگام تسلط استالین بر این منطقه، به دستور وی در سپتامبر ۱۹۳۶م. تخریب و روی قبر آسفالت ریخته شد. مردم به احترام بقعه از روی قبر عبور نمی‌کردند. پس از فروپاشی شوروی این بقعه دوباره بازسازی شد.پس از فروپاشی نظام کمونیستی، شیعیان با تلاش فراوان به تجدید بنای حرم آن حضرت اقدام نمودند و فاز اول آن، ۱۷ ربیع الاول ۱۴۱۹ق افتتاح شد. طرح توسعه حرم هم‌اکنون به صورت جدی در حال پیگیری است.[۲۰]

امامزاده رحیمه خانم

مراسم عزاداری شیعیان در کنار امامزاده رحیمه خانماین بارگاه در یک مکان روستایی بنام نارداران واقع بوده و عمارت آن به سبک اسلامی ساخته شده است. این مکان زیارتی یکی از اماکن مهم برگزاری مراسم عزاداری در ایام سوگواری اهل بیت علیهم السلام می‌باشد.[۲۱]

امامزاده ابراهیم فرزند امام باقر(علیه السلام)

ضریح امامزاده ابراهیم فرزند امام باقر(علیه السلام) در گنجهمقبره ابراهیم فرزند امام محمد باقر(علیه السلام) در شهر گنجه قرار دارد. در ۲۰۱۰م به دستور الهام علی اف، رئیس جمهوری آذربایجان بازسازی آن آغاز شد و در ۲۸ بهمن ۱۳۹۴ طی مراسمی با حضور الهام علی اف و الله شکور پاشازاده رئیس اداره مسلمانان قفقاز در گنجه افتتاح شد.[۲۲]

مناطق مهم شیعه‌نشین

نارداران

 نارداراننارداران در ۲۸ کیلومتری شمال شرقی باکو قرار دارد و یکی از کانون‌های مهم حرکت اسلامی در قفقاز و جمهوری آذربایجان بوده و در تمام کشور آذربایجان از نظر پایبندی به اعتقادات دینی و رعایت آداب و رسوم سنتی از جاهای دیگر مشهور و ممتاز است.زیارتگاه رحمیه خاتون خواهر امام رضا(علیه السلام) در این روستا هست.[۲۳]این روستا هم‌اکنون نیز یکی از مراکز مهم دینی شیعیان است. دولت آذربایجان در صدد است هویت دینی این منطقه را از بین ببرد.

شماخیشماخی از شهر‌های معروف و شاعر پرور و خوش آب و هوای جمهوری آذربایجان است. در روزگار صفوی،‌دارای مدرسه علمیه بوده و مساجدی هم در این شهر بوده است. یکی از مراکز اصلی زبان فارسی در آن نواحی همین شهر شماخی است.[۲۴]

گنجه گنجه از شهرت تاریخی بسیاری برخوردار است و در شمار شهر‌های مذهبی آذربایجان قرار دارد. در دوران کمونیست‌ها نام این شهر را کیروف آباد گذاشتند که بعد از استقلال جمهوری آذربایجان دوباره به همان نام گنجه نامیده شد. این شهر از محلات مختلفی سامان یافته است که در هر محله طوایف به اصطلاح قومیت‌های گوناگون زندگی می‌کنند. محلات تات قشلاق، زرابی، چای قیراغی، تات لار و… از آن جمله هستند. گنجه زادگاه شاعر و عارف بزرگ پارسی گوی نظامی گنجوی است. در خلال جنگ‌های ایران و روسیه در قرن نوزدهم، گنجه به همراه شهرهایی دیگر از قفقاز ضمیمه خاک روسیه گردید.[۲۵]گنجه در ۳۶۵ کیلومتری غرب باکو قرار دارد و مقبره ابراهیم فرزند امام محمد باقر(علیه السلام)، نظامی گنجوی و مسجد تاریخی شاه عباس در این شهر است.[۲۶]

تشکل‌های دینی    اداره روحانیت مسلمانان قفقازاین مرکز در سال ۱۹۸۰م در باکو تأسیس شد و ریاست آن با شیخ‌الاسلام الله شکور پاشازاده بود. این مرکز با هدف کنترل گرایش‌های دینی مسلمانان و نیز دولتی کردن دین اسلام، توسط روس‌ها به‌وجود آمد. با این حال این تشکل هر وقت می‌توانست رفتارهای مستقل و مبتنی بر احیاگری دینی از خود بروز می‌داد.

این اداره در سال‌های ابتدایی بعد از استقلال کشور، فعالیت‌های دینی خود را گسترش داد و روزنامه سلام را منتشر کرد که بعد از اندک زمانی انتشار آن متوقف شد. به موجب سنت رایج، شیخ الاسلام، شیعه و معاون مفتی وی، سنی است. بر اساس اساسنامۀ ادارۀ دینی مسلمانان قفقاز شیخ الاسلام از طرف اعضای شورای قاضیان که نمایندگان گروه‌های دینی هستند انتخاب می‌گردد. ادارۀ دینی از نظر مالی مستقل از دولت است. قسمت اعظم درآمد آن از صندوق نذورات مساجد و زیارتگاه‌ها تأمین می‌گردد. هم چنین بخشش‌های مختلف و کمک‌های مؤسسات خیریه اداره دینی را تأمین مالی می‌کند. هیئت تفتیش ادارۀ دینی بر هزینه و مخارج کارکنان مساجد و نهادهای دینی توسط نظارت می‌کند(نظامنامه ادارۀ روحانی مسلمانان قفقاز، مادۀ ۷). همه کارکنان مساجد، پیرها و زیارتگاه‌ها (امام و روحانیون) وابسته به اداره دینی هستند و مسئول برگزاری عبادات و مراسم می‌باشند. مراسمی مانند نکاح، طلاق، نام گذاری و هم چنین مراسم دفن و کفن توسط قاضیان، آخوندها و امامان به جا آورده می‌شود (ماده ۱۰۹ نظامنامه). اداره دینی مسئول آموزش و تعلیمات دینی است. گشایش مدارس دینی، دوره‌های آموزش قرآن و نهادهای آموزش عالی دین و اعزام دانشجویان مستعد به دانشگاه‌های مختلف کشورهای اسلامی در حیطه کاری این نهاد است (ماده‌ی۲۲ نظامنامه).[۲۷]    کمیته دولتی امور تشکل‌های دینیدولت آذربایجان این تشکل را با هدف افزایش کنترل دولت بر نهادها و تشکل‌های دینی ایجاد کرده است.    حزب اسلامی آذربایجان (صدای اسلام)این حزب را قوی‌ترین نهاد مردمی دین‌مدار می‌توان نامید. این حزب همواره موضع انتقادی در برابر دولت سکولار و غربگرای باکو داشته است. این حزب که در سال ۱۹۹۲ رسماً به ثبت رسید، در سال ۱۹۹۶ با شدیدترین محدودیت‌های دولتی روبه‌رو شد. منابع غربی اعضای این حزب را در سال ۲۰۰۵ بیش از ۷۰ هزار نفر برآورد کرده بودند. این منابع بستر اجتماعی این حزب را توده عام مردم می‌دانند که نخبگان جامعه در بین آنها جای چندانی ندارند. با توجه به مرام‌نامه حزب اسلامی، می‌توان موارد زیر را به عنوان مهم‌ترین اهداف این حزب اسلام‌گرای شیعی برشمرد: – تلاش برای تعمیق باور‌های دینی مردم از راه تبلیغات دینی، بزرگداشت مناسبت‌های اسلامی، طرح مساله تقلید و معرفی مراجع تقلید و…    مقابله با سطحی نگری و انواع خرافات رواج یافته در باور‌های دینی.

تلاش برای آشنا سازی مردم مسلمان با آموزه‌های اسلامی

جایگزینی نگاه اسلامی به جای نگاه قوم گرایانه در سیاست‌های داخلی و خارجی.

ترویج مفاهیم دینی مثل شهادت و جهاد برای آزادی قره باغ

مقابله با نفوذ دشمنان جهان اسلام

اعتراض یه سیستم اداری مبتنی بر رشوه و فساد

اعتراض به ترویج بی‌بند و باری از سوی رسانه‌های تصویری دولتی و شبه دولتی.[۲۸]علاوه بر حزب اسلامی آذربایجان، گرایش‌های دین‌مدار به ویژه مطالبه حق آزادی فعالیت‌های دینی در برخی دیگر از احزاب و گروه‌های سیاسی نیز وجود دارد. حزب سوسیال دموکرات آذربایجان و جبهه خلق آذربایجان (شاخه کلاسیک) در این زمره هستند.    اتحادیه اسلامی حمایت از حقوق بشرشیعه‌گری آذری‌ها علاوه بر رویکردهای سنتی و مبتنی بر عادات عامیانه مردم که در بین طرفداران حزب اسلامی رایج است، در اشکال روشنفکرانه و مترقی نیز تبلور یافته است. جریان مذهبی منتسب به حاجی ایلقار ابراهیم اوغلو روشنفکر مذهبی مهم‌ترین جریان شیعی مدرن در آذربایجان است.حاجی ایلقار، رییس اتحادیه اسلامی حمایت از حقوق بشر و نماینده انجمن بین‌المللی آزادی دینی در آذربایجان است. انجمن یاد شده نهاد غیردولتی مسیحی است که مرکز آن در آمریکا قرار دارد. این روشنفکر مذهبی جوان که گفته می‌شود، به مدت ۸ سال به تحصیل علوم دینی و فلسفه اسلامی در دانشگا‌ه‌های ایران مشغول بوده، از اندیشه‌های مرتضی مطهری تأثیر پذیرفته است.حاجی ایلقار در کنار توجه به شیوه‌های ملایم مذهبی از منتقدان سرسخت حاکمیت اقتدارگرای علی‌اُف است و به خاطر مخالفت‌های گسترده با دولت در سال ۲۰۰۴ از ادامه امامت جماعت مسجد جامع باکو منع و با محدودیت‌های اساسی در فعالیت‌هایش مواجه شد.[۲۹]

  مرکز پژوهش‌های دینی

این مرکز که در سال ۱۹۹۹ تأسیس شد، در پی احیای معارف اسلامی و ارزش‌های شیعی در آذربایجان است. همان‌گونه که در بخش‌های قبلی نیز گفته شد، ریاست این مرکز را روشنفکر دینی جوانی به نام «ائلچین عسگراُف» به‌عهده دارد و حمایت این مرکز از نظام جمهوری اسلامی ایران و برقراری روابط گسترده بین ایران و آذربایجان از محتوای مطالب تهیه شده توسط مرکز، کاملاً آشکار است. این مرکز علاوه بر درج مطالب خبری و تحلیلی در سایت اینترنتی خود مجله قطب را نیز منتشر می‌کند. انتقاد از برخی سیاست‌های دولت در زمینه مسائل دینی و اعتراض شدید به گسترش فعالیت‌های مسیونری مسیحی از رویکردهای مشخص این مرکز تحقیقاتی به‌شمار می‌رود.مراسم محرم و عاشورامراسم روز عاشورا از قرن‌ها پیش در آذربایجان وجود داشته است و حتی دوران حکومت شوروی نتوانست این مراسم را ریشه‌کن کند.این مراسم دربرگیرنده مجموعه‌ای از نقاط قوت و ضعف است که عبارتند از:    در حال حاضر همانند دوران کمونیستی هیچ کس در روز عاشورا عروسی برگزار نمی‌کند و هیچ جشن خانوادگی صورت نمی‌گیرد.

اهل سنت نیز در این مراسم شرکت می‌کنند.[۳۰]

در عزاداری‌ها آن گونه که شایسته قیام امام حسین(علیه السلام)می باشد، واقعه عاشورا تبیین و تشریح نمی‌گردد که البته این امر به خاطر سال‌ها ممنوعیت دین در این کشور در دوره حکومت شوروی است.

مردم این جمهوری با معارف اصیل شیعی آشنایی ندارند و یک ناظر بیرونی شاهد صحنه‌هایی تعجب آور است؛ مثلا خانم‌های بی‌حجاب با حضور در امامزاده‌ها و تکایا به شیوه خاص خود به امام حسین(علیه السلام) و یا حضرت ابوالفضل(علیه السلام) ابراز ارادت می‌نمایند.

هنوز بعد از نزدیک به دو قرن که از انفکاک جمهوری آذربایجان از ایران می‌گذرد، سبک عزاداری و نوع اشعار و مرثیه‌هایی که در عزاداری‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد، شباهت‌های زیادی با عزاداری مرسوم در ایران به ویژه مناطق آذری نشین دارد.

در اوایل استقلال جمهوری آذربایجان مطبوعات این کشور تمایلی چندانی به پوشش مراسم عزاداری حسینی نداشتند، ولی اکنون به دلیل افزایش روز افزون توجه جامعه به این رویدادها و ارزش‌های معنوی، مطالبی را در خصوص قیام امام حسین(علیه السلام) درج می‌کنند.[۳۱]روابط شیعیان آذربایجان با ایراندر اوضاع کنونی جمهوری اسلامی ایران هم در جایگاه دولت و نظام سیاسی و هم در جایگاه ایدئولوژی یک ملت، اصلی‌ترین و بزرگ‌ترین حامی تفکر تشیع در جهان اسلام بوده و نظام بین‌الملل و افکار عمومی نیز این واقعیت را پذیرفته است. با وجود این سطح ارتباطات و مناسبات ایران با کشورهای مختلف در موضعگیری آنها نسبت به ایدئولوژی شیعی تأثیرگذار می‌باشد. جمهوری آذربایجان نیز از این قاعده مستثنی نیست. هر چند دو کشور در شرایط کنونی از سطح قابل قبول روابط و مناسبات برخوردارند، ولی پاره‌ای مسائل تنش‌زا بین دو کشور مانع از برخورداری مؤثر شیعیان آذربایجان از حمایت‌های ایران گردیده است. برخی از این موانع بدین قرارند:    عدم حمایت قاطع و مؤثر ایران از آذربایجان در مناقشه قره‌باغ؛

انجام تبلیغات منفی بسیار گسترده علیه دولت‌گرایی دینی و مبتنی بر مذهب شیعه در ایران که نخبگان جامعه آذربایجان را نسبت به مدل ایدئولوژی و نظام سیاسی ایران بدبین ساخته و آنها را از قدرت‌گیری شیعه و احتمال شکل‌گیری دولتی دینی بیمناک نموده است؛

اختلاف‌نظر دولت ایران و آذربایجان پیرامون برخی مسائل سیاست خارجی و سیاست‌های منطقه‌ای نظیر رژیم حقوقی دریای خزر و روابط آذربایجان با آمریکا و اسرائیل؛

انتقاد برخی محافل باکو از آنچه که آن را عدم احقاق حقوق مدنی و فرهنگی آذری‌های ایران می‌نامند که البته در این خصوص دولت باکو نقش چندانی ندارد و این دیدگاه اغلب از سوی برخی احزاب و گروه‌ها مطرح می‌شود.[۳۲

پانویس:

  1. در جمهوری آذربایجان چه می‌گذرد؟
  2. گره کور قره‌باغ؛ حق با آذربایجان است یا ارمنستان؟
  3. پیام حیدر علی‌اف رئیس جمهوری آذربایجان به مردم به مناسبت ۳۱ مارس- روز قتل عام آذربایجانی‌ها
  4. نسل کشی خوجالی جنایتی علیه بشریت است
  5. دایره المعارف بزرگ اسلامی، ج۷، مدخل اران.
  6. آذربایجان و اران تاج‌سر تفکیک‌ناپذیر ایران
  7. ولی جباری، شیعیان جمهوری آذربایجان، مؤسسه شیعه شناسی، ص۸۲.
  8. http:// www.countrymeters.info/en/Azerbaijan
  9. به آدرس اینترنتی www.cia.gorlibrary
  10. به آدرس اینترنتی www.religiousfreedomlib
  11. تشیع در جمهوری آذربایجان
  12. تشیع در جمهوری آذربایجان
  13. شهید مبارزه با وهابیت در جمهوری آذربایجان، خبرگزرای آران پرس.
  14. میرمحمدی، «وهابیت تهدیدی برای ثبات دینی و یکپارچگی مذهبی جمهوری آذربایجان»، روزنامه – جمهوری اسلامی، ۲۲/۰۹/۱۳۸۶
  15. بونش فرزاد رمضانی، «گفتگو با محسن پاک آیین سفیر ایران در جمهوری آذربایجان»، مرکز بین المللی مطالعات صلح در ۱۵ تیر ۱۳۹۳.
  16. شیعیان آذربایجان
  17. مذهب شیعه در آذربایجان بعد از فروپاشی شوروی
  18. اوج وقاحت‌های الهام علی‌اف در سرزمین شیعیان
  19. رسانه اسرائیلی: پهپاد سرنگون شده برفراز ایران از جمهوری آذربایجان به هوا برخواسته بود
  20. آستانه مبارکه بی‌بی هیبت علیها السلام خواهر حضرت معصومه(س) در جمهوری آذربایجان
  21. خادمان علوی در بارگاه امامزاده رحیمه
  22. خبرگزاری ابنا: افتتاح آرامگاه فرزند امام محمدباقر(علیه السلام) با حضور رئیس جمهور آذربایجان
  23. تبلیغ آرمان‌های انقلاب اسلامی در قلب آذربایجان
  24. اشرافی مرتضی، گفتگو باعبدالقادر سلیم اف شهرویورماه ۱۳۹۳، همچنین برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به جعفریان رسول، اطلس شیعه، تهران، انتشارات سازمان جغرافیایی، چاپ دوم ۱۳۸۸،ص۶۴۴
  25. جعفریان رسول، اطلس شیعه، تهران، انتشارات سازمان جغرافیایی، چاپ دوم ۱۳۸۸، ص۶۴۴.
  26. خبرگزاری ابنا: افتتاح آرامگاه فرزند امام محمدباقر(علیه السلام) با حضور رئیس جمهور آذربایجان
  27. تاشتان عبدالوهاب، تحولات اجتماعی فرهنگی در آذربایجان، دین و احیای دینی، ترجمه: جلیل یعقوب زادۀ فرد،‌به نقل از www.azararan.ir/fa تاریخ دسترسی ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ شمسی.
  28. احسان خدادوست، جریان اسلامی آذربایجان، آتش زیر خاکستر، پایگاه تحلیلی-تبینی برهان، ۲۵ خرداد ۱۳۹۱.
  29. نگاهی به وضعیت شیعیان جمهوری آذربایجان
  30. گلی حسن، ماه محرم در جمهوری آذربایجان، سایت خبری تحلیلی تابناک، ۱۳۸۸
  31. گلی حسن، ماه محرم در جمهوری آذربایجان، سایت خبری تحلیلی تابناک، ۱۳۸۸، همچنین مصاحبه با دکتر صمد اف، تجسم ایمان در جمهوری آذربایجان، به نقل از پایگاه خبری بولتن نیوز، در تاریخ ۲۱ تیرماه ۱۳۹۰. و نیز اشرافی مرتضی، گفتگو با علم الدین لطیف اف، طلبه علوم دینی و کارشناسی ارشد حقوق از دانشگاه تهران، از جمهوری آذربایجان، مجمع جهانی اهل بیت(علیه السلام)، مهرماه ۱۳۹۳.    تشیع در جمهوری آذربایجانپیوند به بیرون    آمار شیعیان آذربایجان
  32. سرنوشت مذهب شیعه در آذربایجان بعد از فروپاشی شوروی
  33. نامه آیت الله العظمی صافی گلپایگانی به رئیس جمهور آذربایجان
  34. وهابی‌های جمهوری آذربایجان آماده جنگ می‌شوند
  35. خبرگزاری بیداری اسلامی جمهوری آذربایجان راه اندازی شد
  36. حرم حضرت رحیمه(س) در جمهوری آذربایجان + تصاویر
  37. پایگاه اینترنتی اسلام تایمز
  38. منبع: ویکی شیعه

دولت‎های شیعی در ایران.

اشاره

ایرانیان در زمان خلیفه دوم، اسلام را رسماً پذیرفتند و پس از مدتی گرایش خاصی از آن را (‌اسلام شیعی) پسندیدند. پذیرش تشیع به وسیله ایرانیان، پیامد عواملی از قبیل سازگاری باورها و اعتقادات ایرانیان با مذهب تشیع، فعالیت علویان و شیعیان در محدوده جفرافیایی ایرانیان و … بود از آن‌جا که ایرانیان استعداد پذیرش آموزه‌های شیعی را داشتند، مذهب تشیع به تدریج گسترش یافت و در مواردی بصورت دولت رسمی نمود پیدا کرد که به دولت‌های شیعی تشکیل شده در ایران به طور خلاصه می‌پردازیم.

۱ـ دولت شیعی طبرستان

فشار خلفای عباسی به سادات علوی موجب مهاجرت آنان به سوی ایران شد. در ایران نیز مناطق شمالی بهترین جا برای استقرار آنان بود. مردم نیز به سادات علوی گرایش داشته و همین گرایش زمینه‌ساز حضور علویان در منطقه و قیام آنان علیه حاکمان عباسی شد. منطقه دیلم و مناطق شمالی ایران، از نظر جغرافیایی، سیاسی و امنیتی آمادگی ایجاد یک نهضت شیعی، نه الزاماً شیعه دوازده امامی را داشت. البته آشنایی بیشتر مردم کرانه‌های دریای مازندران با تشیع در قرن سوم ه‍. ق بود که به قیام و استقلال این سرزمین انجامید. در قرن سوم، به ویژه زمان متوکل، علویان مورد تعقیب بودند فرزندان اهل‌بیت به مناطق دور دست و امن،‌ مانند کرانه‌های دریای مازندران پناه می‌بردند.[۱]

محمدبن زید پس از آن که توانست با قیام‌های متعدد، حکومت خود را در طبرستان مستقر سازد از علویان حمایت کرد.[۲]

محمدبن زید نخستین کسی بود که بنایی بر قبر علی ـ علیه السلام ـ و امام حسین ـ علیه السلام ـ بناکرد و در این راه بیست هزار دینار خرج کرد. وی هر سال سی هزار درهم به مشاهد علی ـ علیه السلام ـ و حسنین ـ علیهم السلام ـ و سایر اقربای خویش می‌فرستاد.[۳]

در کتاب تاریخ طبرستان آمده است: « محمدبن زید اقدام به تشکیل حکومت نکرد بلکه وی زمانی که گروهی از بزرگان دیلم نزد وی رفتند از پذیرش حکومت خودداری ورزید و حسن بن زید معروف به «حالب الحجاره» را که در ری ساکن بود معرفی کرد و نمایندگان مردم نزد وی در ری رفتند و حسن‌بن زید دعوت آنان را پذیرفت و در ۲۵ ماه رمضان سال ۲۵۰ ه‍. ق به دعوت مردم رویان و کلای، عازم طبرستان شد. سادات آن دیار و بزرگان شهر، مقدمش را گرامی داشتند و به استقبال وی شتافتند و براساس کتاب خدا و سنت رسول الله و امر به معروف و نهی از منکر با وی بیعت کردند.»[۴]

حکومت علویان که از سال ۲۵۰ ه‍. ق در مناطق مختلف شمال ایران آغاز شده بود تا سال ۳۱۶ ادامه یافت.

دولت آل بویه

در آستانه قرن چهارم دولت عباسی به دلایل چندی رو به ضعف گذاشت و در همین زمان پسران بویه ماهیگیر در مناطق مختلف ایران حاکمیت پیدا کردند آنان پس از استقرار در شهرهای ری، اصفهان و شیراز به سوی بغداد، مرکز حکومت عباسی حرکت کردند و خلافت و شخص خلیفه را در اختیار گرفتند. علامه مجلسی در بحارالانوار حدیثی از امام علی ـ علیه السلام ـ نقل می‌کند که براساس آن، حضرت خبرِ به حکومت رسیدن آل دیالمه را داده است. حضرت می‌فرماید: «یخرج من دیلمان بنو الصیاد … ثم استوی امرُهُم حتی یملکوا الزوراء و یخلموا الخلفاء»[۵] از دیلم پسران ماهیگیر، ‌خروج و ظهور می‌کنند سپس حکومت ‌آن‌ها برقرار می‌گردد و تا سرزمین زوراء (بغداد) در تسخیر آن‌ها در می‌آید و خلفای عباسی بر کنار می‌شوند.

شخصی پرسید: آن‌ها چه‌قدر حکومت می‌کنند؟ امام فرمود: صد و اندی سال.

آل‌بویه با تصرف بغداد بر تمام مسلمانان شیعه و سنی حکومت می‌کردند، بنابراین جهت تحکیم قدرت سیاسی و دینی خود تأیید خلیفه را لازم می‌دانستند.

در گرایش آل‌بویه به مذهب تشیع شکی نیست، آن‌چه محل تردید است نوع تشیع آنان است که آیا تشیع آنان اعتقادی (اثنی عشری) بود یا به فرقه‌های دیگر شیعی تعلق داشتند یا دارای تشیع سیاسی و مبارز بودند. و آموزه‌های مذهبی خویش را چه‌ مقدار در سیاست و حکومت‌داری دخالت می‌دادند.

باید به اجمال گفت آنان با دستگاه خلافت سنی مدارا می‌کردند و از همین رویکرد نیز سودی به حال آل‌بویه می‌رسید، زیرا کلیه مسلمانان سلطنت آل‌بویه را بر مسلمین می‌پذیرفتند. ولی از لحاظ مذهب و گرایش‌های اعتقادی نشانه‌ها و قرائن بسیار گویای آن است که آنان به مذهب شیعه اثنی‌ عشری تعلق داشتند. قرائنی مثل:

الف. معزالدوله، از رهبران آل‌بویه، مسائل فقهی و حکومتی خود را از ابن جنید اسکافی، ‌از علمای طراز اول شیعه امامیه، دریافت و کشور را براساس دیدگاه‌های فقهی و حکومتی او اداره می‌کرد.[۶]

ب. صاحب بن عباد، از علمای شیعه امامی، وزیر مؤیدالدوله دیلمی بود و با اختیارات وسیع به امور مسلمانان به خصوص شیعیان رسیدگی می‌کرد.[۷]

ج. رکن‌الدوله دیلمی، از حاکمان آل بویه باشیخ صدوق مناسبات گرمی داشت.[۸]

د. برگزاری مراسم عید غدیر و عاشورای حسینی که مختص شیعیان اثنی عشری است، در زمان حکومت آل بویه گویای شیعه بودن آنان است. در برخی منابع آمده است که معزالدوله در سال ۳۵۲ ه‍. ق در بغداد مقر خلافت عباسی مراسم عاشورا برگزار کرد و مورد استقبال شیعان قرار گرفت.[۹]

ابن کثیر در کتاب خود درباره علل ناتوانی اهل سنت و خلفا در جلوگیری از این مراسم می‌نویسد: «لکثره التشیع و ظهورهم و کون السلطان معهم»[۱۰] زیرا تشیع گسترش یافته و آشکار شده بود و سلطان هم با آنان بود.

قرن چهارم ه‍‌. ق دوره گسترش تشیع در جهان اسلام است. این گسترش معلول عوامل گوناگون است که تشکیل چهار دولت شیعی با فرقه‌های مختلف فاطمیان در مصر، آل بویه در ایران و عراق، دولت حمدانی‌ها در شامات و دولت زیدی‌ها در یمن از جمله آن‌ها است. به اعتراف برخی مورخان، در زمان حکومت آل‌بویه در ایران و عراق شعارهای شیعی آشکارا رواج یافت و می‌توان گفت که در ایران مرحله بسیار مهمی برای مذهب تشیع به وجود آمد که تا آن زمان سابقه نداشت. ابن اثیر می‌نویسد:

در سال ۳۵۱ ه‍. ق به دستور معزالدوله بر در مساجد تحت حاکمیت آل بویه نوشتند: «خداوند لعنت کند معاویه پسر ابی‌سفیان را و لعنت کند کسی را که فدک را از فاطمه غصب کرد و کسی را که مانع از دفن حسن در کنار قبر جدش شد و کسی که ابوذر غفاری را تبعید کرد و … »[۱۱]

با تشکیل دولت آل‌بویه و تسلط آنان بر خلیفه و مقر خلافت، امنیت نسبی برای شیعیان در سرزمین‌های تحت حاکمیت آل‌بویه به وجود آمد و آنان با استفاده از این فرصت در صدد ترویج شیعه برآمدند؛ به گونه‌ای که طی حکومت ۱۲۶ ساله عقاید شیعی به شیوه‌های مختلف رواج پیدا کرد و علمای بزرگ شیعه مانند ثقه الاسلام کلینی، شیخ صدوق، شیخ مفید، با استفاده از تمام امکانات به وجود آمده با قلم و بیان به نشر مذهب تشیع پرداختند.

دولت ایلخانیان مغول

پس از سقوط آل‌بویه، حاکمان سنی مذهب بر ایران حکومت می‌کردند و در این دوره تشیع به وسیله عالمان شیعی رواج داده می‌شد. به خاطر وجود دانشمندان شیعی و نقش آنان در اداره جامعه اسلامی،‌ آخرین خلیفه عباسی نیز وزیری شیعی به ‌نام ابن‌العلقمی برگزید که با خواجه نصیرالدین طوسی همکاری و مشاوره داشت. با حمله مغولان به رهبری هلاکوخان به بغداد در سال ۶۵۶، خلافت عباسی و به دنبال آن حکومت‌های محلی تابع خلافت بغداد سقوط کردند و ایلخانان مغول به تثبیت و گسترش حاکمیت خود در سرزمین‌های اسلامی پرداختند.

با گذشت زمان، حاکمان ایلخانی با فرهنگ اسلام آشنا شدند و اسلام را پذیرفتند، ‌هرچند گفته می‌شود هلاکوخان بر مذهب شرک خود از دنیا رفت. آن‌ها که اسلام را پذیرفتند سعی کردند موضع میانه‌ای نسبت به دو گرایش شیعه و اهل‌سنت داشته باشند. غازان خان که از سال ۶۹۴ تا ۷۰۹ حکومت مغولان را در اختیار داشت متمایل به مذهب تشیع بود و اجمالاً مورخان پذیرفتند که دوستدار اهل‌بیت بود. برخی از نویسندگان نیز معتقدند مذهب تشیع را به نوعی در آن زمان رسمیت داده است.[۱۲]

پس از مرگ غازان خان در سال ۷۰۹ ه‍. ق ولیعهد وی که برادرش نیز بود به ریاست حکومت دست یافت وی خود را «الجایتو» لقب داد که در زبان مغولی به معنای «سلطان بزرگ» و در فارسی به مفهوم و معنای «خدابنده» می‌باشد از این رو به حاکم ایلخانی سلطان محمد خدابنده می‌گفتند.[۱۳]

قبل از استقرار مغولان، مناظره و مباحثه میان فرقه‌ها و مذاهب اسلامی آغاز شده بود. سلطان هم که شاهد این مناظرات مخصوصاً بین شیعه و سنی بود نمی‌توانست از این مباحث نتیجه‌ای بگیرد تا این‌که خوابی در عظمت علی ـ علیه السلام ـ می‌بیند و بعد از بیدار شدن می‌گوید: دانستم که حال چیست و یقین پیدا کردم که مذهب شیعه بر دیگر مذاهب غالب است و در آن هیچ شک و شبهه‌ای نیست، دانسته و با تحقیق این مذهب را اختیار کردم تا ناجی و رستگار باشم و دیگر مذاهب را رد کردم تا هالک و زیان کار نباشم.[۱۴]

علاقه سلطان محمد خدابنده به تشیع و همین‌طور به دست آوردن اطلاعات بیشتر از این آیین, موجب شد علمای شیعه را از عراق به ایران فراخواند و موجبات رشد این مذهب را فراهم آورد. پس از آن که سلطان مغول مذهب شیعه را پذیرفت، خبر گرویدن وی در سراسر ممالک اسلامی انتشار یافت و تلاش شد مردم نیز به این آیین درآیند و در صورت سرپیچی تأدیب شوند.

پی نوشت:

[۱] . بهاءالدین محمد بن حسن، تاریخ طبرستان، تصحیح عباس اقبال، ج ۲، ص ۲۲۴٫

[۲] . ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ‌دار صادر، بیروت، ج ۴، ص ۴۷۴٫

[۳] . رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، انتشارات انصاریان، قم، ج۱، ص ۲۹۶٫

[۴] . تاریخ طبرستان، ص ۴۴۲٫

[۵] . مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۱،‌ ص۲۵٫

[۶] . قاضی نورالله شوشتری، مجالس المؤمنین، کتاب فروشی اسلامیه، ج ۱، ص ۴۳۹٫

[۷] . شیخ ‌عباس قمی، سفینه البحار، دارالاسوه، تهران، ج۲، ص ۱۳٫

[۸] . شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، انتشارات جهان، ج ۲، ص ۲۶۳٫

[۹] . ابن‌عماد، شذرات الذهب، دار احیاء التراث العربی (بیروت)، ج ۳، ص ۴۹٫

[۱۰] . ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، دارالکتب العلمیه، بیروت، ج ۱۱، ص ۲۴۳٫

[۱۱] . ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۱۱، ص ۳۲۷٫

[۱۲] . قاشانی، تاریخ الجایتو، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۹۱٫

[۱۳] . علامه سیدمحسن امین، اعیان الشیعه، دارالتعارف، بیروت، ج۵، ص ۹۹٫

[۱۴] . علی شیرخانی، تشیع و گسترش آن در ایران، دفتر نشر معارف، ص ۱۰۷٫۷۶۰٫