ایثار

نوشته‌ها

على اکبر غفارى (ره)

اشاره:

على اکبر غفارى فرزند غلامحسین غفارى در سال ۱۳۰۳ش در شهر تهران و در خاندانى کاملا مذهبى که از نظر مالى درآمدى متوسط داشتند به دنیا آمد و على رغم مشکلات و محدودیت هاى آن روزگار با تلاش و توجه و ایثار همواره قابل تقدیر مادر بزرگوارش مشغول تحصیلات ابتدایى شد.[۱] نظر به علاقه بسیارى که به قرآن کریم داشت، نزد یکى از قرّاء معروف تهران به آموختن علم قرائت و تجوید و مسائل مربوط به آن پرداخت.

در خلال این مدت، در جلسات تدریس تفسیر مرحوم حاج میرزا خلیل کمره‏اى هم شرکت داشت و از افاضات ایشان بهره وافى برد. بعد از پایان «سطح» در تهران براى شرکت در دروس «خارج» گاهى به قم مى‏رفت و از درس پر فیض بزرگان استفاده مى‏ کرد. در قم درس هاى دیگرى نیز خوانده است. از جمله، درس مرحوم آیهاللَّه محمد تقى اشراقى (۱۳۱۳ – ۱۳۶۸ ) که جلسات آن در محلى که آرامگاه مرحوم شیخ فضل اللَّه نورى است تشکیل مى‏شد. در این جلسات عده‏اى از فضلا هم حضور مى ‏یافتند. مرحوم اشراقى(ره) بسیار فصاحت داشتند و در مباحث ادبیات عرب نیز استاد بودند. البته ایشان بیشتر مباحث تفسیرى را نزد این استاد فرا مى‏ گرفت. در درس تفسیر مرحوم آیهاللَّه آقا سید کاظم گلپایگانى(ره) که در تهران تشکیل شده بود شرکت داشت و یک دوره کامل تفسیر قرآن مجید را از محضر علمى و پرفیض و برکت ایشان استفاده کرد. آن فقید سعید مشوق او در تحقیق و طبع کتب دینى از جمله کتاب شریف کتاب من لایحضره الفقیه بودند. او به آقاى غفارى امر کرد تا این کتاب را که سالها بر آن عمر صرف کرده بود چاپ کند،[۲] اما عسرت مانع‏ این امر بود. وى وقتى از موضوع آگاه شد، سند خانه خودش را به ایشان داد تا آن را فروخته و پولش را هزینه چاپ و نشر کتاب کند و این نشان از فانى بودن او در اهل ‏بیت و اشتیاقش به ترویج آثار اهل‏ بیت(ع) است.[۳]

تدریس

بنا به دعوت یکى از اساتید ممتاز دانشگاه براى تدریس به دانشگاه دعوت شد و حدود هفده سال در دانشگاه امام صادق(ع)، تربیت مدرس، الهیات تهران و دانشگاه آزاد تدریس کرد و در این سال ها در پدید آمدن حداقل پنجاه پایان نامه به عنوان استاد راهنما و مشاور نقش داشته است. در کلاسهاى درس همواره از دانشجویان خواسته است که در پذیرش سخنان علمى مقهور شخصیت هیچ عالمى نشوند و حرف حق را از همه کس بپذیرند؛ زیرا چه بسا مطلبى را ایشان به آنان مى‏ گفت که بر بعضى شگفت مى ‏آمد که اگر مطلب چنین بود چرا فلان آقا این را نگفته است؟ به عنوان نمونه وقتى مى‏ گفت در دعاى خود به جاى «أمن یجیب…»، «یا من یجیب مضطرّ إذا دعاه…» بگو، پذیرش آن بر دانشجویان سخت بود، تا اینکه مواضع دعا را از بحار الأنوار و دیگر کتب حدیثى نشان مى‏ داده[۴] که اهل‏ بیت(ع) هم هنگام دعا «یا من‏ یجیب…» مى‏ گفتند و صورت صحیح دعا این است.[۵]

تصحیح متون

انگیزه و احساس على‏ اکبر غفارى در توجه بیشتر به آثار مرحوم شیخ صدوق از آنجا آغاز شد که استاد ادبیات ایشان عنایتى خاص به این آثار داشت. ایشان اصرار مى‏ ورزید که همراه با هر درسى، متون ادبى سطح بالا مطالعه شود و به وى توصیه مى ‏کرد که آثار مرحوم صدوق را مطالعه کند. وى نیز با مطالعه این آثار، متوجه غلطهاى چاپى بسیار و یا معضلاتى که در آنها بود، شد. در این مرحله، متوجه نسخه ‏هاى دیگر شد تا بلکه راه حلّى پیدا شود؛ و این نخستین گام در راه تحقیق متون بود. زیرا با خود مى ‏اندیشید که چرا باید ذخائر فرهنگ شیعه و آثار عالمان بزرگ آن که هر کدام ستاره‏اى درخشان و موجب آبروى این فرهنگ غنى مى ‏باشند؛ این گونه به لحاظ سخافت طبع از آسمان جهان علم افول کرده و در کنج انزوا رو به فراموشى بگذارد. و امروزه که وظیفه تبلیغ اسلام و دفاع از فرهنگ شیعه برعهده این سنگرداران متدین است، تا چه میزان به سلیقه و نظریات مجامع علمى و فرهنگى دنیا و طبقه متفکر و اهل مطالعه توجه کرده و چرا باید هنوز به این مهم نیندیشیده و با ساده انگارى این وظیفه را تنها با افست چاپ سنگى از آثار عالمان بزرگ به انجام رسانیم. امروز سلیقه و انتظار طبقه متفکر و کتاب خوان بسیار متفاوت و نوع دیگرى است و با توقعى که پیش‏تر بود؛ بسیار فاصله دارد![۶]

اولویت آثار صدوق‏

استاد غفارى انگیزه ابتدایى خود را براى ورود به عالم تصحیح و تنقیح متون برگرفته از آثار مرحوم صدوق مى‏ داند. و معترف است که در آثار صدوق جلوه‏ هاى جدیدى را متوجّه شده است که آنچه اختلاف میان مذهب شیعه و مذاهب اهل سنّت است؛ اختلافات علمى و فرهنگى است و هیچ اختلاف قومى و تفرقه افکنانه که میان مسلمین ایجاد کینه و دشمنى کند؛ وجود ندارد. مرحوم صدوق به عنوان ستاره‏اى درخشان در فرهنگ شیعه نور افشانى مى‏کند: تسلّط ایشان بر مجموعه عقاید شیعى و روایات مشایخ شیعه در آن زمان و مسافرتهاى بسیار به انگیزه حضور در مجالس بزرگان و مشایخ بزرگ شیعه گویاى این مطلب است. وى تقریباً به تمام بلاد مسلمین -اعم از شیعه و سنّى- که احتمال مى‏ داده کسى را آنجا بیابد و استفاده‏اى از آن برگیرد، مسافرت کرده است.[۷] این ویژگى به مرحوم صدوق عظمت مى‏ دهد و ایشان را در مقایسه با دیگر بزرگان، امتیازى خاص مى‏ بخشد. مثلاً مرحوم شیخ مفید در این راه (مسافرت براى دیدار مشایخ)، زحمت چندانى متحمل نشده و براى دیدن مشایخ و اخذ حدیث از آنان مسافتى بیشتر از مسافت میان بغداد و بصره را نپیموده و حتّى بدین عنوان از عراق خارج نشده است. نتیجه این روش با آن طى مسافتها و حضور در نزد مشایخ بزرگ، بسیار فرق مى‏ کند. مرحوم صدوق هر جا دانشمندى صاحب اجازه سراغ داشته، ملاقات کرده و از او براى نقل از کتابش اجازه گرفته است. در همین مسافرتها در شهر فرغانه، ابوعبداللَّه سیّد نعمه محمّد بن الحسن بن اسحاق -یکى از آشنایان پدرش – را مى‏ بیند و او مسأله نبودن فقیه را مطرح و از این بابت شکایت مى‏ کند. این امر موجب مى‏شود که مرحوم صدوق سه سال تمام در آن شهر، رحل اقامت افکند و على رغم عدم دسترسى به بسیارى از منابع و متون، کتاب عظیم کتاب من لایحضره الفقیه را بنویسد. هم چنین دوبار به نیشابور مسافرت مى‏ کند. مجالسى که در کتاب امالى دارد، روز حرکت ایشان به نیشابور و بازگشت ایشان را مشخص مى‏ کند. که مدّت اقامت ایشان در نیشابور، بیش از سه سال بود. این مرد بزرگ، به خاطر اسلام و تبلیغ فرهنگ تشیّع، بیش از سه سال از منصب شیخ المشایخى خود -که در رى داشته است- دست بر مى‏دارد و به انگیزه انجام تکلیف، ولایت غربت را بر مى‏گزیند. بنابراین جا دارد که ایشان عمر خود را فداى تحقیق و نشر در آثار این مرد بزرگ و بلند همّت کند. حال اگر بعد از گذشت هزار سال، استاد غفارى آثار آن بزرگوار را براى تحقیق و تنقیح بر مى‏ گزیند، و در چاپ و انتشار آن الویتى قائل هست، و یا نام مؤسسه انتشاراتى خود را مکتبه الصدوق (یا نشر صدوق) انتخاب مى ‏کند، عجیب نیست. در شمار کارهاى على‏ اکبر آثار مرحوم شیخ صدوق اولویّت یافته است و جایگاه ممتازى دارد. امّا در این مجموعه، آثار بزرگان دیگرى مانند کلینى، مفید، طبرسى و نعمانى(ره) نیز هست که نشانگر علاقه به آنان و اهمیّت کار ایشان است.

ویژگى ‏هاى برجسته آثار صدوق‏

آثار شیخ صدوق، متناسب با جهت گیرى خاصى تنظیم شده است؛ البتّه این جهت‏ گیرى ممکن است از دید کسانى مخفى باشد. امّا دقّت در آثار آن مرحوم، چنین ویژگى را مشخص مى‏ کند. مثلاً در کتاب عقاب الاعمال قاعده طبیعى در چنین کتابى این است که در ابتدا از عقاب شرک که ریشه تمام گناهان است؛ شروع شود. امّا او در ابتدا از مساله خلافت و امامت بحث کرده است. یعنى از عقاب کسى که در راهى جز راه خدا گام مى‏ نهد. (عقاب من أتى اللَّه من غیر بابه). مرحوم صدوق در اینجا بدون این‏که غائله راه بیندازد، حرف خودش را مى‏ زند. یعنى انسانى که خودش را بنده خدا مى ‏داند، نخست باید گام در راه خواست خدا بنهد؛ نه راهى که خود برمى ‏گزیند. بعد از گذشت چندین باب، آن‏گاه وارد باب عقاب شرک مى‏ شود. این نشان مى‏دهد که مرحوم شیخ صدوق، یک متفکّر امامى مذهب بیدار است که هیچ‏گاه نمى‏ خواهد عواطف مخالفین خود را جریحه دار کند و در ضمن به بیان معتقدات حقه خود نیز مى‏پردازد. این گونه مشى ،او را متفکّرى محبوب کرده بود؛ به گونه ‏اى که حدود پنجاه نفر از مشایخ اهل سنّت به او اجازه نقل حدیث دادند. کتابهاى ایشان از قبیل معانى الاخبار، موضوعات بکرى دارد؛ این کتاب گر چه از نظر حجم، کتاب کوچکى است؛ امّا از نظر محتوا، بسیار غنى و سنگین است. در آن، روایاتى وجود دارد که مضامین مشکل دیگر روایات را از امام سؤال کردند. در پاسخ امام، به نکاتى اشاره مى ‏شود که انسان از آن غافل بوده است. به عنوان مثال، حدیثى از طریق فریقین نقل شده است که پیامبر اکرم(ص) فرمودند: «مَنْ بَشَّرنى بخروج آذار فله الجنّه». ظاهر این حدیث این است که هر که به پیامبر پایان ماه آذر را بشارت دهد، نوید بهشت دریافت مى‏ کند که این، معنىِ بسیار غریبى است. در معانى الاخبار آمده است که راوى، اصل این خبر را از امام سؤال مى ‏کند و ایشان مى ‏فرماید: ریشه این خبر این گونه است که روزى پیامبر اکرم همراه جماعتى در مسجد قبا حضور داشتند. پیامبر فرمودند: اول کسى که برمن داخل شود، اهل بهشت خواهد بود. چند نفر از افراد حاضر، به انگیزه این‏که مصداق این گفتار باشند، به بهانه‏ هایى از مسجد خارج شدند. هنگام برگشت، آنها همراه ابوذر شده بودند که اوّلین تازه وارد به مسجد و مصداق گفتار پیامبر بود. وقتى آنان نشستند، پیامبر سؤال فرمود که ما در چه ماهى هستیم. هیچ کدام جواب ندادند. تنها ابوذر برخاست و عرض کرد که ماه آذر تمام شد و ما داخل ماه بعد شدیم. آن‏گاه پیامبر به او بشارت جنّت را مى‏ دهد.[۸] با این مقدّمه واضح مى‏ شود که بشارت به خروج از ماه آذر هیچ خصوصیّتى ندارد؛ و تنها مقصود پیامبر مشخص نمودن مصداق گفتار قبلى، یعنى اهل جنّت بودن اوّلین وارد شونده بوده است.[۹] چاپ آثار علامه شوشترى و دیگران‏ آقاى غفارى مى ‏گوید: «اوّلین بارى که با علامه شوشترى ملاقات داشتم و صحبت از کارهاى من به میان آمد، گفتم: من چنین تصوّر مى‏ کنم که یک حدیثى عیب هایى را دارد. امّا به لحاظ این‏که در کتابهایى مانند کتاب من لایحضره الفقیه یا کافى و یا تهذیب -که تقریباً اصول اوّلیّه فرهنگ تشیع است- نقل شده‏است، نمى ‏توانم جسارت کرده و بگویم این عیبها را دارد. ایشان فرمودند: من کتابى در این موضوع نوشته‏ ام؛ براى شما مى‏فرستم، اگر مورد پسند بود، آن را چاپ کنید. سپس کتاب الاخبار الدخیله را فرستادند. که کتاب محققانه و عالمانه‏اى بود. خیلى روى آن وقت صرف شده و دقّت به عمل آمده بود. البتّه آنچه ایشان مى‏ فرستاد؛ به صورت کتاب نبود. مطالب را ایشان روى برگهاى جدا از هم یادداشت فرموده بودند که مجموع همان برگها را مى‏فرستادند تا این که آنها را به صورت کتاب چاپ کردیم. بعد من از ایشان سؤال کردم که شما روى متون کار کردید، یا این کتاب را در ضمن کار دیگرى فراهم آوردید؟ ایشان فرمودند من کتاب لمعه را شرح مى‏ کردم؛ در ضمن این شرح، اخبار را تحقیق مى‏ کردم و این، یادداشت هاى آن تحقیقات است. سپس از ایشان خواستم تا کتاب شرح لمعه را نیز بفرستند؛ قسمت تجارت آن را فرستادند. که آن نیز کتاب محققانه و پرفایده‏اى بود. تمام مطالب آن را تحقیق کرده و چیزى فروگذار نکرده بودند. تنها به نقل موجود اکتفا نشده؛ بلکه همه احادیث و نصوص را با متون دیگر تطبیق کرده بودند. چنین کارى را کسان دیگر ندارند و چون ایشان، خود یک رجالى بزرگ و قوى است و در زمینه علم رجال یک محقّق به تمام معنى است؛ از این نظر نیز، کتاب ایشان قابل اهمیت است. گاهى در کتابهاى عالمان بزرگ در این زمینه ضعفهایى دیده مى‏شود. در جاهایى احادیث مراسیل به عنوان مسانید، و حسنه به جاى صحیحه، و مقطوعه به عنوان متصل نقل شده که حکایت از کم توجّهى آنان دارد. در کتاب ایشان علاوه براین‏که این عیب نیست؛ بلکه عیبهاى موجود در کتابهاى دیگر نیز گفته شده است. بر آن شدم که چاپ این کتاب شریف را برعهده گیرم، چرا که درست مانند تحقیق در متون مى‏ ماند. آنچه من در زمینه متون کار مى ‏کردم، به انگیزه این بود که در فقه مورد استفاده قرار بگیرد و بتواند مرجعى صحیح براى استفاده احکام بشود. و ایشان همین کار را کرده و در زمینه فقه ى از نتیجه تحقیق خود استفاده کرده و زحمت بسیار کشیده بود. و کار سطح بالایى انجام یافته بود. حال، علما ارزش این کتاب را قدر مى‏ نهند یا نمى‏نهند، امر دیگرى است و حجاب معاصر بودن در میان اهل یک فن، حجاب بسیار ضخیمى است که از قدیم بوده است. با کمال تأسف، به آثار بزرگان معاصر توجه چندانى نمى ‏شود؛ به ویژه اگر فرد، گمنام و غیر مشهور نیز باشد.» استاد على ‏اکبر غفارى در خصوص احیاى آثار فقهى، علمى مى ‏گوید: «امّا هدف من تنها احیاى متون نبوده است. چرا که من مى‏ خواستم به چاپ و عرضه آثارى بپردازم که براى جامعه مفید باشد. لذا مجموعه سخنرانی هاى مرحوم شهید دکتر بهشتى و شهید مطهرى و جماعتى از فضلاى دیگر را چاپ کردم. هم چنین به لحاظ این‏که یک خلاصه روانى از تاریخ صدر اسلام در اختیار عموم باشد؛ بخش دوّم قصص قرآن را نوشتم که خلاص ه‏اى از تاریخ پیامبر اسلام است. البتّه بخش اوّل آن را از یک کتاب دیگر که ترجمه و تصحیح شده بود، اخذ کردم. خلاصه، آنچه مورد نظر من بوده؛ نیاز جامعه امروز براى آشنایى با فرهنگ اسلام و تشیّع بوده است.»[۱۰]

روش تصحیح

استاد غفارى در مورد روش تصحیح متون چنین مى ‏گوید: «براى شروع به تصحیح یک کتاب، نسخه مجاز را -اگر وجود داشته باشد- متن قرار مى‏ دهیم و با دیگر نسخه ‏ها مقابله مى ‏کنیم، اما اگر نسخه مجاز نبود سعى مى‏ کنیم که از اطراف و اکناف نسخه هاى مختلفى پیدا کنیم، تا یقین حاصل شود که از نسخه واحد استنساخ نشده باشد. نسخه‏اى از هند، نسخ ه‏اى از اروپا، نسخ ه‏اى که نویسنده آن اهل عراق، یا از بخارا باشد، این نسخه ‏ها را جمع مى‏ کنیم و یکى را متن قرار مى‏ دهیم و سپس بقیه را با آنها مقابله مى‏کنیم. اگر این متون در جایى دیگر نقل شده باشد، مثلاً حدیثى در تهذیب آمده باشد جستجو مى‏کنیم تا آن را در کافى که متعلق به زمان پیش از آن است پیدا کنیم. یا اگر شخص دیگرى مثلاً علامه حلى در کتاب خود به حدیثى از کافى یا تهذیب، تمسک جسته باشد، مرجع را نشان مى ‏دهیم. اگر نسخه مجاز داشته باشیم، مى‏فهمیم که این نسخه در اختیار مشایخ بوده و صحیح است، در صورت وجود نسخه مجاز به غیر مجاز اعتنا نمى ‏کنیم، مثلاً در اختصاص که نسخه مجاز نداشتیم براى این‏که ثابت کنیم این نسخه تنهائى نیست که ما از جایى پیدا کرده باشیم و بگوییم اختصاص است -چون نسخه اختصاص در اختیار شیخ حر عاملى و علامه مجلسى هم بوده- لذا ما آن احادیث را در بحار و وسائل هم نشان دادیم و حتى صفحه آن را هم مشخص کردیم تا نسخ ه‏اى که در دست داشتیم اعتبار پیدا کند.[۱۱] تصحیح اجتهادى با تصحیح بر مبناى نسخه فرق مى‏ کند و باید بین این دو تفکیک کرد، و ما هم همین طور عمل مى‏ کنیم؛ اما آن قسمت اجتهادى را هرگز در متن نمى ‏آوریم. من در تمام کتاب هایى که تصحیح کرده‏ام، هر جا که متن را غلط دانسته ‏ام، در پاورقى نوشته ‏ام که این متن، به نظر من درست نیست؛ ولى در خود متن دست نبرده‏ام و آن را همین طور که بوده، باقى گذاشته ‏ام تا در اختیار استادان و آیندگانى که از این پس خواهند آمد، قرار بگیرد. البته گاهى شده است که نسخه ‏هاى چاپى با نسخه‏ هاى خطى تصحیح شده و قابل اعتماد، تفاوت داشته ‏اند و در این موارد، متن را مطابق نسخه خطى آوردایم و در پاورقى نوشته ‏ایم که در نسخه چاپى، آن گونه بوده است. اگر عبارت نسخه چاپى واقعاً غلط باشد که متن را غلط چاپ کرده، آن عبارت را اصلاً نمى‏آوریم؛ اما اگر در جایى، متن چاپى و خطى، هر دو معنا داشته باشند، ولى با هم فرق کنند، متن را مطابق نسخه خطى قرار مى‏دهیم و عبارت چاپى را پاورقى مى ‏آوریم. اگر در جایى به نظر ما متن (نسخه اصلى) هم غلط داشته باشد، متن را تغییر نمى ‏دهیم؛ بلکه در پاورقى مى‏ نویسیم که به نظر ما فلان چیز، درست است یا درست‏تر است و این متن، تصحیف شده است. این روش، هم آسان است و هم مسؤولیتى براى ما ندارد و اگر مؤلف زنده بشود و بگوید: «چرا به کتاب من دست زدى؟»، مى ‏گوییم: « دست نزدیم. همان است که بود؛ فقط ما نظر خود را در پاورقى آورده‏ایم و به نظر ما این درست است». دیگران، مانند علامه امینى -که ما این روش را از ایشان آموخته‏ ایم- هم این شیوه را قبول داشت و مى ‏گفت: اگر این گونه بنویسیم، دیگر شرعاً مدیون نیستیم و متن را هم درست در اختیار خواننده گذاشته ‏ایم. ما به متن دست نمى‏زنیم، براى این که اگر قرار باشد متن را تغییر دهیم، عده‏اى هم مى ‏آیند و مى ‏گویند که تصحیح ما غلط است و… در نتیجه، همه کتاب‏ها از بین مى‏رود. همچنین در احادیث و بخصوص احادیثى که درباره احکام است، ما تصرّفى نمى‏کنیم؛ مگر نسخه خطى درست باشد و آن را در متن بیاوریم.[۱۲] براى انجام این کار دو روش وجود دارد: عده‏اى اقدم نسخ یا یک نسخه را متن قرار مى‏ دهند و بقیه نسخه‏ ها را رمز گذاشته و در پاصفحه به آن نسخه ‏ها اشاره مى‏کنند، اما روش من از اول این بوده است که هر حدیثى در هر متن که اصح نسخ است، آن را در متن مى‏آوردم -حالا به هر نسخه‏اى که مى‏خواهد تعلق داشته باشد- بقیه را هم مى ‏گویم: فى بعض النسخ، نمى ‏گویم نسخه ‏ها، نسخه  نسخه فلان. هم چنین براى این‏که پانویس هاى صفحات طولانى نشود غالباً به اقل لفظ اکتفا مى ‏کنم. روش من با روش استادم مرحوم سید جلال الدین محدث ارموى (رحمه اللَّه علیه) فرق دارد، ایشان زیاد و طولانى حاشیه کتاب مى ‏نوشتند، ولى بنده از روش استاد میرزا ابوالحسن شعرانى(ره) که مطالب را خلاصه مى ‏نوشتند پیروى مى‏کنم. همچنین غیر از نوشتن فهرست هاى مختلف و اسامى بلاد و امکنه و اعلام، مقدم ه‏اى هم در شرح حال مؤلف به زبان عربى -اگر کتاب عربى است- مى نویسم.[۱۳] ما باید در تصحیح یک نسخه و کتاب، جهات شرعى کار را هم رعایت کنیم؛ چرا که مؤلف، به واقع، در حضور ماست و هر کارى را که هنگام تصحیح مى‏ کنیم، مى‏بیند. شیخ طوسى در افق اعلاى آسمان تشیّع قرار دارد؛ یعنى نور است. مؤلفان کتب اربعه همه این حالت را دارند، به‏ خصوص شیخ که حوزه نجف را تشکیل داد. پس از لشکرکشى سلطان سنجر و آتش زدن کتاب‏خانه ‏ها، شیخ طوسى نزدیک قبر امیرالمؤمنین -همان جایى که الان قبر خود شیخ است- چادر زد و از همان جا کار خود را شروع کرد و در دوران حکومت‏هاى اهل تسنّن، حوزه‏اى را پایه ریزى کرد که بعدها تشیّع را به همه دنیا معرفى کرد. شیخ طوسى با این خدمات، نور على نور است و من احساس مى‏ کنم که او در برابرم نشسته و هنگام تصحیح، دائماً فکر مى‏ کنم که مطلبى را بنویسم یا ننویسم، بعد از حروفچینى هم درباره آن فکر مى‏کنم. گاهى هم که خیلى گیر مى کنم، استخاره مى‏ کنم؛ خلاصه خیلى دقّت مى ‏کنم؛ بخصوص که معمّم نیستم و شاید بعضى بگویند که یک نفر غیر معمّم، هر کارى دلش خواسته، انجام داده است. من هر جا نقطه بخواهم اضافه کنم یا کم کنم، خود مؤلف را و خدا را و اهل‏ بیت(ع) را که این سخن از آنها نقل مى‏شود، همه را در نظر مى‏گیرم و دقت مى‏ کنم که بفهمم این کار ، جایز است یا نه و بعد، اقدام مى‏ کنم. البته با در نظر گرفتن این مسائل، خداوند هم راه گشایى مى ‏کند.»[۱۴] ۵. ترجمه استاد على‏اکبر غفارى در مورد شیوه ترجمه حدیث مى‏گوید: «اوّل باید کوشش کنیم که معناى حدیث را درست بفهمیم و معناى واقعى آن را درک کنیم، بعد آن را به لفظ فارسى بگوییم. در مواردى که مورد شبهه است و مراد مى‏تواند متفاوت باشد، لازم است در برگرداندن آن الفاظ کاملاً دقیق باشیم، یعنى تنها این نباشد که ما از آن، هر چه فهمیدیم اگر کسى چیز دیگرى فهمید آن هم درست باشد. من وقتى بعد از ترجمه و چاپ ثواب الاعمال دیدم در بعضى از ترجمه‏ ها ممکن است آنچه من به آن پرداخته‏ام مراد نباشد و معناى دیگرى مراد باشد، لذا در چاپ دوم متن عربى را هم آوردم که اگر از متن عربى کسى مطلب دیگرى مى ‏فهمد آزاد باشد. فکر مى ‏کنم این روش با احتیاط بیشترى همراه باشد. براى مثال، جاهایى که لفظ آفتاب بود آفتاب معنى کرده ‏ایم و در مواردى که خورشید بوده خورشید معنى کرده‏ایم، چرا که اینها در موارد بسیارى باهم تفاوت دارد. به عنوان مثال کسى که تاریخ [لعل‏] نهرو را ترجمه کرده، آورده است که حجاب در اسلام نیست، در حالى که مؤلفش مى ‏خواسته است بگوید چادر در اسلام نیست. در قرآن هم چنین آیاتى داریم که به آسانى معلوم نمى‏ شود مراد این معناست یا چیز دیگرى است. پاره‏اى اوقات فراموش مى‏ شود که مطلبى تقریر، نقل قول یا بیان حکم است؟ در ترجمه باید رعایت شود که امام در اینجا بیان حکم مى ‏کند یا مثال مى‏زند یا این‏که از قول کس دیگرى نقل مى‏ کند. براى مثال در قرآن داریم که «ولاتنس نصیبک من الدنیا»[۱۵] که اگر در خارج بخواهیم از آن استفاده کرده و به آن استشهاد کنیم چنین معنایى دارد که: استفاده از دنیایت را هم فراموش نکن، دنیا را مانند رهبانان رها نکن؛ گویى خدا این طور مى فرماید. در حالى که اگر به قرآن مراجعه کنیم مى ‏بینیم قوم حضرت موسى به قارون این طور گفته‏ اند: «اذ قال له قومه…».[۱۶] یا این مورد که: «إنّ الملوک إذا دخلوا قریه افسدوها»[۱۷] که این قول بلقیس ملکه سبا است. یا در دو آیه: «و إذا بشّر أحدهم بما ضرب للرحمن مثلاً ظلّ وجهه مسوداً و هو کظیم»[۱۸] و «أو من ینشأ فى الحلیه و هو فى الخصام غیر مبین»[۱۹] قرآن نمى‏ خواهد بگوید زن این طور است، خداوند مى ‏فرماید شما معتقدید که زنان این طور هستند، بعد وقتى مى‏ خواهید به خدا نسبت بدهید مى‏ گویید: خداوند چنین موجودى را به خود اختصاص داده و ملک را دختر خود قرار داده است. قرآن مى ‏فرماید: شما که در مورد آنها این طور معتقدید چرا به خدا نسبت مى‏ دهید؟ این نکات باید در ترجمه رعایت شود: بیان حکم است؟ حکایت مى‏ کند؟ نقل قول است؟ گاهى هم پیش مى آید در اثر یک تصحیف خیلى کوچک و پس و پیش شدن یک واو و یا از قلم افتادن یک واو معنا خیلى برهم مى‏ خورد و از روى قرائن باید پیدا کرد.[۲۰] مثلاً در خصال صدوق این حدیث نقل شده است: «ثلاثه إن لم تظلمهم ظلموک»[۲۱] اگر به این سه طایفه ظلم نکنى، آنها در حق تو ظلم مى‏ کنند، همسرت، خادمت و کسانى که در خدمت تو هستند. مفهوم ظاهرى روایت این است که به آنها فشار بیاور. من هنگامى که نسخه خراب شده خصال را تصحیح مى‏ کردم این طور بود. در حالى که تحف العقول را که تصحیح کردم چنین بود که: «ثلاثه وإن لم تظلمهم ظلموک».[۲۲] یک واو اضافه داشت. معنا این مى‏ شود که گرچه تو در حق آنها ظلم نمى‏ کنى، آنها تجاوز مى ‏کنند، همسرت، خادمت و کسانى که براى تو کار مى‏ کنند. یعنى از اینها توقع بیشتر نداشته باش و با آنها مدارا کن و این تبدیل مى‏ شود به یک موعظه و دستور اخلاقى. حال آن‏که اگر واو را برداریم یک حکم مى‏ شود، یعنى مواظب خودت باش و به آنها فشار بیاور. من هم به قرینه این‏که در کتاب من لایحضره الفقیه حدیثى دیده بودم به این معنا که اگر تو با این سه طایفه انصاف بورزى آنها با تو انصاف نخواهند ورزید، دریافتم که همین را مى‏ گوید. در چنین مواردى ممکن است انسان نکاتى را ببیند و بدون توجه به موارد مشابه، ترجمه غلطى ارائه بدهد که در آن صورت با معنایى که امام منظور داشته مغایرت خواهد داشت. مترجم حدیث باید به تمام کتب تسلط داشته باشد و آنها را ببیند. مثلاً حدیثى در اول کافى و تهذیب و کتاب من لا یحضره الفقیه (باب طهارت) آمده است که امام مى‏ فرماید: «خداوند به این امت – که امت مرحومه باشد – منت گذاشت و آب را مطهر قرار داد، زیرا در بنى اسرائیل رسم بوده که اگر کسى بدنش به بول متنجس مى‏شد، اینها باید آن موضع را با مقراض قطع مى‏کردند ،یعنى گوشته اى بدنشان را قیچى مى‏ کردند. «کان بنواسرائیل اذا اصاب احدهم قطره بول قرضوا لحومهم بالمقاریض…»؛ بنى اسرائیل – که مراد یهود است – وقتى بدنشان با بول نجس مى‏ شد وظیفه داشتند که موضع نجس شده را با مقراض قطع کنند. این حدیث که در کتب فوق، هم چنین در وسائل و وافى هم به همان ترتیب آمده است، به هیچ وجه قابل قبول و پذیرش نیست از جهت این‏که اگر مجبور به بریدن قسمت متنجس باشند، نباید هیچ وقت بول کنند و خود یهود هم سخت منکر هستند. وقتى با علامه شعرانى(ره) صحبت کردم، فرمودند: من این مشکل را حل کرده ‏ام و مدتها قبل آن را نوشته‏ام، بعد هم آن نوشته را به من نشان دادند. در آنجا آمده بود[۲۳] که اگر یهودیان در روز عبادتشان -مثلاً روز شنبه- مى‏ خواستندبه محل عبادت بروند و در راه متنجس به بول مى ‏شدند، آنها را به محل عبادت راه نمى‏ دادند، حتى اگر تطهیر هم م ى‏کردند، باز هم حق نداشتند وارد عبادتگاه شوند، که قطع، باقطع لحوم اشتباه شده بود، قطع جدائى مثل قطع رحم است. بعد مرحوم شعرانى اصل حدیث را نشان دادند که در تفسیر على بن ابراهیم در ذیل آیه شریفه «… و یضع عنهم اصرهم…» موارد اصر را نشان مى‏ دهد.[۲۴] على بن ابراهیم بیش از صد سال قبل از صاحب کتاب من لایحضره الفقیه و تهذیب زندگى مى‏کرده است و شیخ صدوق با واسطه پدرش از او حدیث نقل مى ‏کند؛ ولى کلینى بلاواسطه این کار را انجام مى ‏دهد.[۲۵] کناره‏گیرى به قطع عضو تبدیل شده، و حدیث روشن و قابل قبول است، باید مصحّح به این امور جدّاً توجه داشته باشد، یا کاتب دقیق باشد. مسأله دیگر رعایت مقام خود راوى است که دخالت در ترجمه دارد. مثلاً کسى از اهل حجاز در مورد غسل از امام سؤال کرده است که باران آمده و مقدارى آب جمع شده، مى ‏توان با آن غسل کرد؟ امام مى ‏پرسد: آب تا کجاى پایت مى‏رسد؟ جواب مى‏ دهد که تا قوزک پا و چقدر در چقدر است. امام مى‏ فرماید که اشکال ندارد با آن آب مى‏ توانید غسل کنید. یا روایتى دیگر آمده است که چقدر وزن آن باشد؟ راویان این روایات را باید در نظر گرفت و توجه کرد که یکى اهل حجاز است و در آنجا آب بسیار کم است و امام به کم‏ترین حد مکان سؤال کننده حکم کرده است، اما در جاهایى که آب فراوان است و شخص کاملا مى ‏تواند از آب به سادگى استفاده کند، آنجا حد کامل را گفته ‏اند و تعارضى بین دو خبر نیست. نکته دیگر این‏که غالب احادیث نقل شده منشأیى در قرآن دارد، لذا در ترجمه احادیث باید کوشش شود که حتى المقدور آیات قرآنى آنها پیدا شود و مترجم کاملا با قرآن آشنا باشد در غیر این صورت اعوجاجى در ترجمه پدید خواهد آمد. و به ‏ناچار به امام نسبت داده مى‏شود. مترجم باید رجال را هم خوب بشناسد. گاهى راوى فقیه ى بلند پایه و گاهى یک فرد عادى است. توجه به این موارد لازم است.[۲۶]

حاصل عمر

محقق توانا استاد على‏ اکبر غفارى در خصوص ثمره علمى و عملى و تجربیاتش در راستاى تحقیق و پژوهش در آثار بزرگان مى‏ گوید: «تجربیات بنده تنها آنچه در عمل به آن رسیدم، این است: نخست آن‏که از کار فردى نباید خشنود بود و به آن نباید چندان دل بست. چرا که در آراء جمع، نورى پیدا مى‏شود که رأى انفرادى فاقد آن است. فرد محقّق هر چه دانشمند و قوى باشد؛ باز در جهاتى احتیاج به همیارى و هم فکرى دیگران دارد تا مسائلى از دید او مخفى و برایش مکتوم نماند. هر کتابى را که بنده با کمک دیگران کار کردم، بهتر و نتیجه ‏اش رضایت بخش‏تر بوده است. متونى که تصحیح و تنقیح مى ‏شود، مطالب غامض و مشکلى دارد که باید در پاورقى آن را شرح کرد. در این جهت باید از متخصص همان مطالب یارى گرفت. براى یک محقّق، زانو زدن در مقابل اساتید فنونِ مختلف یک امر طبیعى است. او باید براى اتقان اثر خود چنین روحیه ‏اى را دارا باشد. هنگامى که بر روى کتاب «کافى» کار مى‏ کردم، در بخش توحید آن خدمت مرحوم علاّمه طباطبائى مى ‏رسیدم و از ایشان درخواست کمک مى‏ کردم که ایشان هم با کمال بزرگوارى مى‏ پذیرفتند. همچنین سالیان زیادى را که از حضور و همراهى مرحوم استاد میرزا ابوالحسن شعرانى بهره‏مند مى‏ گشتم؛ سالیان بسیار موفق و خوبى مى ‏دانم. آشنایى من با آن مرحوم نخست به هنگام چاپ تفسیر ابوالفتوح بود که از ایشان درخواست کمک کردم. در کار تحقیق، هر گاه موضوعى از قدرت و عهده مصحّح خارج بود، باید از اساتید فن کمک گرفت. قبول این نکته براى من بسیار راحت بود؛ براى هر محقّق و مصحّحى که انتظار توفیق دارد نیز باید چنین باشد. اگر این گونه نباشد، و مطالبى غلط را به لحاظ عدم رجوع به کارشناس بیاورد؛ همه آن غلط را مى‏ بینند و به طور کل ارزش و اعتبار کار او خدشه‏ دار مى‏ شود. هیچ گاه نباید به تصوّرات غلط، خود را از مواهب بهره‏ گیرى از افکار و اندیشه‏ هاى والا محروم ساخت. در زمینه احیاء متون و مواریث فرهنگى شیوه دنیاى تحقیق -که برگرفته از محقّقین اروپایى است ایجاب مى ‏کند که ملاک را قدیمى ‏ترین نسخه بگیریم و نزدیک‏ترین آن را به زمان تألیف، محور قرار دهیم. البتّه این قدمت، نسبى است و از میان آنچه در اختیار محقّق است؛ انتخاب مى‏ گردد. در ابتدا، من نیز چنین روشى داشتم؛ امّا به زودى متوجّه شدم که این شیوه، تمام نیست بویژه در تصحیح متون روایتى ما؛ چرا که گاهى روایاتى از متون مورد نظر در کتابهاى دیگر عالمان بزرگ نقل شده که حتّى از آنچه در کهن‏ ترین نسخه در نزد محقّق آمده است؛ درست‏ تر به نظر مى آید. در اینجا باید صحیح ‏ترین نسخه ‏اى که عرض بر مشایخ شده و امضا دارد، ملاک باشد؛ نه قدیمى‏ ترین آنها. و نیز ما باید نسخ ه‏اى را که منقولاتش با منقولات دیگر عالمان از آن کتاب -که صحیح‏تر به نظر مى ‏آید و بیشتر سازگارى دارد- ملاک قرار بدهیم؛ ولو قدیمى‏ترین نسخه نباشد. ملاک، صحّت نسخه است؛ نه قدمت آن. البتّه با انتخاب نسخه صحیح‏تر ما از مراجعه به کتب دیگر که احیاناً روایاتى را از متن مورد نظر نقل کردند، بى نیاز نیستیم. چرا که این امر خیلى رهگشاست. چه بسا در نسخه ما مشکل غیرقابل حلّى به لحاظ افتادگى یا اشکال دیگرى است که با این مراجعه به راحتى حل مى‏ شود. در این زمینه به طور مثال، مراجعه به کتب روایتى اهل سنت خیلى مفید است. آنچه راویان آنها از ائمه ما نقل مى‏ کنند، روایتى است که امام از قول پیامبر نقل فرموده است. چرا که آنها به ائمه به مثابه یک راوى مى ‏نگرند. بنابراین آن روایت باید در جوامع روایتى آنها از قول پیامبر نقل شده باشد. مثلاً هرگاه سَکُونى‏ روایتى را از قول امام صادق(ع) نقل مى ‏کند؛ مى‏توان این روایت را در کتب روایتى آنان از قول پیامبر اکرم از طریق خود سکونى و یا واسطه‏هاى دیگر نیز پیدا کرد. و سرانجام در مقایسه آن دو روایت، به صحیح‏ترین آن دست یافت و مشکلاتى را که احیاناً در اثر سقط کلمات یا بدى نگارش و مسائل دیگر پیش آمده، حل کرد. خط کوفى که رسم الخط رایج زمان مرحوم صدوق و عالمان قبل و معاصر آن بزرگوار بوده است؛ در زمان ابن مقله به خط نسخ تغییر کرده است. این مسأله، مشکلاتى را فراهم آورده و این انتقال تدریجى و آرام آرام، موجب اشتباهاتى شده است که کار را بر محقّق دشوار کرده است. البتّه این اشتباهات در استنساخ و تکثیر از روى نسخ با رسم الخط کوفى که هیچ نقطه ندارد، طبیعى بوده است و محقّقین و مصحّحین امروز باید به آن، کمال توجّه و دقّت را داشته باشند. حتماً باید در تصحیح به آن مصادر توجّه کنیم. مثلاً وقتى تفسیر تبیان شیخ طوسى تصحیح مى‏ شود؛ تفسیر طبرى که اقوالى از آن در این تفسیر نقل شده و اساس آن است، باید همراه گردد. البتّه باید اختلافات را در پاورقى مورد اشاره قرار دهیم و نه در متن. تجربه به من ثابت کرده است که اگر بخواهم تفسیر طبرى را تصحیح کنم؛ باید دیوان کلیّه شاعرانى را که ایشان از آنها نقل قول کرده، گردآورى و مورد استفاده قرار بدهم. و اینجا کار مقابله تنها به دیگر نسخ تفسیر طبرى کمال نمى‏یابد. در تصحیح یک کتاب، نباید تنها به نسخ دیگر آن اکتفا کرد؛ به مصادر آن نیز باید توجّه کامل گردد. مثلاً آن‏گاه که از قاموس در آن نقل قولى شده است؛ باید به خود قاموس مراجعه کرد. البتّه در انتخاب مصادر نیز باید دقّت کامل کرد که صحیح‏ترین آن را یافت. در طول این سالیان، نابسامانیها و کمبودهایى نیز در امر تحقیقات، تألیفات و انتشارات براى من رخ نموده است. و اگر به همت دولت و دستگاه هاى اجرایى مسؤول، گامهاى مثبتى در این زمینه‏ ها برداشته شود؛ خیلى راه گشا خواهد بود. رنج این سالیان مى‏گوید چرا ما نباید یک مؤسسه کامل و وسیع داشته باشیم تا کلّ امور تحقیقاتى و مشابه آن را -چه از نظر اطلاع رسانى چه از نظر سرویس دهى و مسائل دیگر- تحت پوشش و نظارت داشته باشد. باید اطلاعات کاملى در اختیار کلیّه مؤسسات تحقیقى و افراد محقّق، از کارهاى در دست انجام، وجود داشته باشد تا بتواند از دوباره کاری ها و اتلاف وقتها جلوگیرى کند. بهتر است ما سالیانه یکى -دوبار مجمعى از محققین و مصححین داشته باشیم تا آنجا ضمن گردهمایى و انتقال تجربیّات؛ فعّالیت هاى تحقیقى و تصحیحى همگام شود و در راستاى تعالى فرهنگ ما قرار بگیرد. در غیر این صورت، نابسامانی هاى امور چاپ و دیگر مسائل، انگیزه تحقیق، تصحیح، تألیف و ترجمه را در افراد خشکانیده و یا روبه ضعف مى‏ گذارد. باید دست سود جویان و کسانى که فرهنگ قوم را بازارِ داد و ستد انگاشته ‏اند؛ از این فرهنگ کوتاه کرد. مجامع فرهنگى و دینى ما بیش از جاذبه، به نیروى دافعه مسلّح هستند و با اندک مسائلى، افراد را از خود دور مى‏ کنند. استعدادها، لیاقتها، به مانند گل خوشبو و روح افزایى هستند که با خار نباید طرد گردند. بلکه باید تا حدّ نیاز و ارزش به آنان ارج و اهمیّت داده شود؛ آن‏گاه خود ایشان احساس شخصیت خواهند کرد و از توجهى که به آنان مى ‏شود، خشنود مى‏ گردند و این خشنودى، نخستین گام در پیرایش آنان خواهد بود. سیره پیامبر اکرم و ائمه معصومین، توجّه به کمالات و خوبی ها و زدایش بدیها در پرتوى این توجه بوده است. باید فضاى تحقیقات و تألیفات، و اساساً فضاى فرهنگى ما، اندیشه‏هاى خوب و نو را استقبال کند و با آنها به گونه شایسته ‏اى روبرو شود. هم چنین فضاى نقد و انتقاد در مسائل فرهنگى، فضایى است که باید در کمال سلامت و قوّت، معرکه آراء و محلّ سنجش و انتخاب صحیح از سقیم باشد. تنها در این صورت است که ما مى‏توانیم استعدادها و نیروهاى گوناگون و زیادى را در استخدام اهداف خود که همان آشنا ساختن دنیا با تعالیم انبیا و بویژه پیامبر اکرم و ائمه معصومین(ع) است؛ داشته باشیم. این هدف، بسیار بزرگ و مقدس است؛ هدفى که حتّى حسین بن على به خاطر آن شهید شد. باید آن را خوب درک کنیم و به مقتضاى آن حرکت صحیح داشته باشیم.»[۲۷]

آثار

استاد غفارى در طول سالیان تحقیق و پژوهش آثارى گرانقدر پدید آورده است که تعداد آنها بیش از ۲۵۰ مجلد است. براى نمونه چندى از آثار او نام مى‏ بریم:

۱. عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق مصحح مقدمه‏اى در معرفى شیخ صدوق و سفرهاى او آورده است و متذکر شده است که اگر خواننده در این کتاب به روایاتى برخورد که با اصول مذهب ناسازگار بود نقص از شیخ صدوق نیست چرا که وى به صِرفِ نقل روایاتى که به امام رضا مربوط مى‏ شود نظر داشته است. حتى مصنف در متن کتاب به صحّت بعضى از اخبار خدشه نموده است. مثل خبر تحریف قرآن…. ۲۹ بخش از ۶۹ بخش این کتاب توسط حمید رضا مستفید ترجمه شده است، ایشان نیز تذکرات و نکته ‏هاى استاد غفارى را در خلال ترجمه آن بخش‏ ها آورده است.

۲. اعلام الورى، فضل بن حسن طبرسى کتاب درباره فضائل چهارده معصوم است. که توسط دار الکتب الاسلامیه، تیر ۱۳۳۸ش برابر با محرم ۱۳۷۹ق چاپ شده است.

۳. الاختصاص، شیخ مفید مصحح در مقدمه علاوه بر معرفى کتاب آدرس روایات را از بحار الانوار و تفسیر برهان و دیگر کتب معتبر آورده است، چرا که ممکن بود توهم شود این کتاب اختصاص، همان کتاب اختصاصى نیست که علامه مجلسى و دیگران از آن نقل کرده ‏اند.

۴. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، شیخ صدوق‏ این دو کتاب در یک مجلد ابتدا بدون ترجمه چاپ شده بود؛ ولى بعدها به درخواست بعضى از دوستان توسط خود مصحح ترجمه فارسى شده است. مترجم سعى کرده است ترجمه روانى از این دو کتاب ارائه دهد.

۵. معانى الاخبار(یک مجلد)، شیخ صدوق‏ دلیل انتخاب این اثر از میان آثار شیخ صدوق را چنین مى‏ گوید:« موضوع این کتاب داراى اهمیت فراوان است چرا که در صدد بیان معانى روایاتى است که از ائمه نقل شده و به نظر غریب و مشکل مى ‏آیند. و به منزله کتاب براى فهم روایات است. مصحح در مقدمه ‏اى بر این کتاب ضمن معرفى مؤلف صورت مسافرتهاى وى را نیز آورده است. این کتاب توسط مکتبه الصدوق چاپ شده است.

۶. تهذیب الاحکام(ده مجلد)، شیخ طوسى‏ استاد غفارى مى‏ گوید که بعد از ملاقات با مقام معظم رهبرى و به امر ایشان این کتاب را تصحیح کردم.

۷. کتاب من لایحضره الفقیه(چهار مجلد)، شیخ صدوق‏ در این کتاب -که اثر فتوایى شیخ صدوق است، سندهاى تمام احادیث منقول در آخر کتاب آورده شده‏است، ولى در بعضى موارد فقط گفته شده است

: قال الصادق(ع)، قال الباقر(ع)…. مصحح این احادیث را که سنده ایش در دیگر کتابهاى شیخ صدوق آمده در کتاب در ذیل احادیث اشاره کرده است. موضوع قابل توجه در این کتاب این است که بسیار دقیق تصحیح شده است به عنوان نمونه استاد غفارى درباره تصحیح روایتى چنین توضیح مى ‏دهد: در کتاب مکاسب باب «جواز عمل سلطان» عنوانى دارد که آیا کار کردن براى دولت غاصب جائز است؟ در آنجا حدیثى نقل مى ‏کند و مى‏ گوید: عبید بن زراره نقل کرد که امام صادق (علیه السلام) مرا نزد زیاد بن عبیداللَّه فرستاد و پیغام داد که به او بگویم «او نقص عملک» البته در نسخه‏ هاى مختلف «اذاً نقص عملک» و «اذن بعض علمک» و «اذ نقص عملک» هم آمده است. و حدیث یاب، مناسب نیست و صاحبان وسائل‏الشیعه، وافى و بحارالانوار همین طور نقل کرده‏اند؛ ولى پس از مراجعه به نسخ ه‏اى معلوم شد حدیث تحریف شده و زیاد بن عبیداللَّه حاکم مدینه بوده است.

حضرت صادق شخصى را مى‏ فرستد پیش او و مى ‏فرماید: «ول ذا بعض عملک».[۲۸] یعنى او را به‏ کارى بگذار، که به صورت «اذ بعض عملک» تصحیف شده است.[۲۹] این کتاب ترجمه شده و در شش جلد منتشر شده است، متن عربى بالاى صفحه و ترجمه پایین صفحه است. مترجمین عبارتند از:

محمد جواد غفارى، جلد اوّل؛ محمد جواد غفارى و صدر بلاغى، جلد دوم؛ صدر بلاغى، جلد سوم؛ على اکبر غفارى، جلد چهارم؛ على اکبر غفارى، جلد پنجم؛ على اکبر غفارى و صدر بلاغى، جلد ششم. این شش جلد به همت نشر صدوق در سال ۱۳۶۹ش چاپ و منتشر شده است. ۸. اصول کافى (دو مجلد) فروع کافى (پنج مجلد) روضه کافى (یک مجلد)، که هر هشت جلد توسط دارالکتب الاسلامیه چاپ شده است. یک نمونه از دقت استاد را در تصحیح این کتاب نقل مى ‏کنیم ایشان مى‏ گوید: «هنگامى که کافى را تصحیح مى ‏کردیم به حدیثى برخوردیم که از حضرت امیر سؤال شده بود: «القرع یذبح؟» کدو را باید سر ببریم؟[۳۰] حضرت فرمود: شیطان شما را گول نزند، کدو ذبح نمى‏ خواهد. که دور از ذهن است کسى در مورد سر بریدن کدو از حضرت سئوال کند. عده‏اى معتقد بودند که «قرع» به معناى کدو نیست و نوعى ملخ است، گروهى هم مى‏ گفتند: «قرع» به معناى ولد ناقصه در حیوان است. ولى اگر این گونه باشد، این حدیث باید در باب ذبایح باشد و حال این که در باب بقولات و سبزیجات است، سرانجام ما به واقعیت امر پى بردیم و فهمیدیم در زمانى که امام روى کار آمد، معاویه حاضر نبود زیر بار امام برود، در نتیجه با عمرو بن عاص مشورت کرد و او گفت: اگر اهل شام با تو باشند مى ‏توانى با على(ع) جنگ کنى، براى امتحان در خطبه نماز جمعه بگو که شنیده ‏ام از رسول خدا یا حدیثى از پیامبر نقل کن که باید کدو را سر برید. معاویه هم این کار را انجام داد و حدیثِ دروغ دهان به دهان نقل شد تا در کوفه از امام سؤال شد: «القرع یذبح؟» و امام فرمود: «لا یذبح».[۳۱] استاد غفارى در تصحیح کتاب التوحیدِ اصول کافى از هم فکرى مرحوم علامه محمد حسین طباطبائى و علامه محمد تقى جعفرى(ره) استفاده کرده و حواشى آنان را در پاورقى درج کرده است. ۹. بحار الانوار (دو مجلد)، مرحوم مجلسى، جلدهاى ۷۷ و ۷۸ که جلد روضه و مطابق با جلد ۱۷ قدیم است. عناوین این جلد خطب است. مرحوم مجلسى آن را گلزار نام نهاده و به همین جهت این کتاب به نام روضه بحار معروف شده است. هنگامى که مرحوم مجلسى از دنیا رفته، روى مسوده بوده و در نتیجه کار کتاب به آخر نرسیده بوده است. در زمان مرحوم کمپانى (ناشر بحار الانوار ۲۴جلدى)، وقتى قرار شد آن را چاپ کنند، از صاحب مستدرک حاجى نورى(ره) خواستند که آن را تصحیح کند، ایشان فرمودند: تصحیح این کتاب محال است. من خودم کتابى در این موضوع مى ‏نویسم. بعد مرحوم کمپانى، «معالم العبر» را همراه با این جلد چاپ کرد. تصحیح این جلد به عهده استاد غفارى گذاشته شد که وى تصحیح این جلد را به شیوه مرحوم مجلسى انجام داده و تمام لغات را معنى کرده است.

۱۰. شرح اصول و روضه کافى (دوازده جزء در شش مجلد)، ملا صالح مازندرانى، این کتاب به تصحیح و تعلیقه ‏هاى علامه شعرانى چاپ شده است. این کتاب شرحى است متوسط بین شرح ملاصدرا و مرحوم مجلسى. امتیاز این شرح این است که اگر قول ملا صالح مخالف قول ملا صدرا بوده یا ناقص بوده قول ملا صدرا در حاشیه به صورت کامل درآورده و قول مرحوم مجلسى را هم ذکر کرده است. داراى فهرست موضوعى است که علامه شعرانى عهده دار آن بوده‏اند.

۱۱. الغیبه معروف به غیبت نعمانى، ابن ابى زینب محمد بن ابراهیم نعمانى از علماى قرن چهارم. موضوع اصلى این کتاب حضرت مهدى (عج)، تولد و ظهور آن حضرت در آخر الزمان است. مصحح مقدم ه‏اى دارد در بیان این که چه شد که کتاب را تصحیح کرد وى در ادامه درباره موضوع کتاب صفحاتى چند نگاشته است. این کتاب با عنوان غیبت نعمانى توسط محمد جواد غفارى (فرزند استاد على‏اکبر غفارى) ترجمه و در سال ۱۳۷۶ چاپ شده است. ترجمه از متن مصحح است. ۱۲. البرهان فى علامات مهدى آخر الزمان، علاء الدین على بن حسام الدین مشهور به متقى هندى جونپورى (از علماى اهل سنت متوفاى ۹۷۵) مصحح ابتدا مقاله‏اى از سید محمد باقر صدر راجع به امام زمان آورده و سپس به معرفى مؤلف پرداخته است. همه روات احادیث در این کتاب معرفى شده و حاشیه مفصلى بر آن زده شده است. ۱۳. منتقى الجمان فى الاحادیث الصحاح و الحسان، حسن بن زین الدین (شهید ثانى) مصحح مصادر روایات را از کتب استخراج کرده و اگر اختلافى بوده و مؤلف در متن بدان اشاره نکرده است مصحح در پاورقى متذکر شده است. نیز اگر قول مؤلف با سخن دیگر علما متفاوت بوده آن را آورده است. این کتاب حائز جایزه کتاب سال جمهورى اسلامى ایران شده است.

۱۴. دراسات فى علم الدرایه تلخیص مقباس الهدایه، علامه مامقانى استاد غفارى علاوه بر تلخیص مقباس الهدایه سه رساله بر این کتاب افزوده است:

ا. تاریخ تدوین الحدیث و کتابته؛

۲. فقه الحدیث و درایته؛

۳. فى ذکر بعض ما یجب على الباحث ان یقطع علیه من الالقاب والانساب

. این کتاب را دانشگاه امام صادق چاپ کرده است. ۱۵. المحجّه البیضاء فى تهذیب الإحیاء (هشت جزء در چهار مجلد)، فیض کاشانى مصحح در مقدمه، سخن علامه امینى را در وصف اهل بیت(ع) و برترى کتاب محجّه بر تهذیب الاحیاء را نقل کرده است. سپس به موارد لغزش هاى غزالى که در کتاب الغدیر جمع آمده اشاره کرده است. این کتاب توسط انتشارات جامعه مدرّسین در چهار مجلد چ

منبع:محقق صبورعباس على مردى

نقش حضرت زینب کبری (علیه سلام) در احیای تشیّع

اشاره:

زینب (۵ یا ۶ق- ۶۲ق) دختر امام علی(علیه السلام) و حضرت زهرا(سلام الله علیها). بر اساس روایات متعدد، نام‌گذاری حضرت زینب (سلام الله علیها)، توسط پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) صورت گرفت. او به هنگام حضور امیرالمؤمنین(علیه السلام) در کوفه به زنان تفسیر قرآن آموزش می‌داد. زینب همسر عبدالله بن جعفر بود و در واقعه کربلا در کنار برادرش امام حسین(علیه السلام) حضور داشت. امام حسین(علیه السلام) هنگام وداع در روز عاشورا از حضرت زینب خواست او را در نماز شبش دعا کند. با پایان یافتن جنگ، زینب و دیگر بازماندگان کاروان امام(علیه السلام) به اسارت درآمدند و به کوفه و از آنجا به شام برده شدند.

بسم الله الرّحمن الرّحیم؛«رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی»

امام حسین «سلام الله علیه» برای احیای اسلام و تشیّع قیام کردند. طبق گواهی تاریخ، پس از شهادت ایشان، طولی نکشید که ریشۀ بنی امیّه خشکید و اسلام عزیز باقی ماند. از این جهت، تردیدی وجود ندارد که بقای اسلام و احیای تشیّع مرهون شهادت امام حسین «سلام الله علیه» است. امّا باید توجه داشت که پس از شهادت امام حسین «سلام الله علیه»، نوبت به امام سجّاد «سلام الله علیه»، حضرت زینب «سلام الله علیه » و اهل بیت امام رسید که با اسارت خود، موج شهادت و وقایع جانسوز کربلا را سراسری کنند. در واقع، اگر قضیۀ اسارت رخ نمی داد، موج کربلا در جهان منتشر نمی شد. پس از اسارت نیز موج شهادت، با عزاداری عالم گیر شد. در واقع، حرکت حسینی، ابتدا با اسارت و سپس با عزاداری شیعیان، جاودان و سراسری شد و همیشه باقی خواهد ماند. از این رو می توان گفت: شهادت، اسارت و عزاداری در یک راستا هستند. در این جلسه لازم است با توجه به نقش مهم و محوری حضرت زینب «سلام الله علیه » در جریان اسارت و حقّی که آن بانوی نمونه به تشیّع دارند، قدری راجع به شخصیّت ایشان صحبت کنیم.

 حضرت زینب «علیه  السلام»، قافله سالار اسرای کربلا

حضرت زینب «سلام الله علیه» با تلاش و فداکاری فراوان، سفر اسارت را بسیار خوب اداره کرده، به ثمر رسانیدند. از این جهت، تشیّع، مرهون زحمات آن بانوی بزرگوار است.

البته در این میان نباید از نقش اساسی امام سجّاد «سلام الله علیه» در بقای تشیّع غافل شد؛ چراکه آن حضرت در مدّت سی و چهار سال بعد از شهادت امام حسین «سلام الله علیه»، برای احیا و پرورش حرکت حسینی تلاش کردند و در آن دوران، تشیّع را در بین مردم جا انداختند و باعث شدند که شجرۀ طیبۀ قرآن، به بار بنشیند. امّا در روز عاشورا مصلحت تشیّع در بیماری امام سجاد «سلام الله علیه» بود؛ زیرا بیماری، مانع شهادت ایشان و عامل باقی ماندن امامت شد.

به هر حال، حضرت زینب «سلام الله علیه» در دوران اسارت، قافله سالار کاروان اسرا بودند و زیر نظر ولایت امام سجاد «سلام الله علیه»، اهداف اسارت را دنبال کردند. در حقیقت، اگر زینب نبود، نتایج متعالی از اسارت به دست نمی آمد و اهداف اصلی قیام امام حسین «سلام الله علیه» محقّق نمی شد.

 شایستگی حضرت زینب «علیه السلام» برای به ثمر نشاندن قیام عاشورا

قافله سالاری کاروان اهل بیت «سلام الله علیه» و به ثمر نشاندن خون شهدای مظلوم کربلا، لیاقت خاصّی می طلبید که حضرت زینب «سلام الله علیه» از آن لیاقت برخوردار بود. در حقیقت، حضرت زینب برای پیروزی در وظیفۀ خطیر و عظیمی که بر عهده داشت و نیز برای نتیجه گیری از شهادت و اسارت، نیازمند برخورداری از فضائل نیکوی اخلاقی و صفات حسنه اخلاقی بود. به عبارت دیگر، قافله سالار اسرای کربلا باید به صفاتی همچون صبر، گذشت، وفا، اخلاص، ایثار و از جمله شجاعت، متصّف باشد و زینب مظلومه چنین بود. ایشان، قضیۀ کربلا و وظایف خویش را در دوران طفولیّت، از مادر گرامی خویش حضرت زهرا «سلام الله علیه» آموخته بود. مثلاً طبق آنچه در برخی مقاتل آمده است، حضرت زهرا «سلام الله علیه» پیراهنی که با دست مبارک خود، رشته و بافته و دوخته بودند، به زینب دادند که وقت وداع، به برادر بدهد و از طرف مادر، زیر گلوی او را نیز ببوسد. امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» نیز دختر خویش را از واقعۀ کربلا آگاه ساخته بودند. پس، حضرت زینب «سلام الله علیه» از کودکی برای این حرکت سرنوشت ساز تربیت شده و برای سربلندی در این می دان، آماده شده بود و با اطلاع قبلی و با بصیرت کامل به کربلا آمده، خالصانه برادر خویش را همراهی کرد.

شرح فضائل اخلاقی حضرت زینب «سلام الله علیه» و کاربرد آن فضائل در ثمر بخشی حرکت ایشان، در این جلسه نمی گنجد، از این جهت در ادامه، به طور مختصر به برخی از صفات نیکوی آن بانوی فداکار اشاره می شود و تفصیل بحث را به فرصت دیگری واگذار می کنیم.

 تبلور مراتب شجاعت در شخصیّت حضرت زینب «علیه السلام»

شجاعت، سه مرتبه یا سه معنا دارد؛ مرتبۀ اوّل شجاعت، نترسیدن از دیگران به خصوص نترسیدن از افراد زورگو و قدرتمند است. مرتبۀ دوّم شجاعت که بالا تر از معنای اوّل است، تسلّط بر هوی و هوس و نفس امّاره است. امّا بالا تر از این دو مرتبه، معنای سوّم شجاعت است؛ به این معنا که انسان در جزر و مدّ روزگار خودش را نبازد. زینب مظلومه «سلام الله علیه» از هر سه مرتبۀ شجاعت، در حدّ اعلای آن برخوردار بودند.

 عزّت و اقتدار حضرت زینب «علیه السلام»

مرتبه اوّل شجاعت، به خوبی در شخصیّت حضرت زینب «سلام الله علیه» ظهور و بروز داشت؛ به گونه ای که در دوران اسارت و پس از آن، هیچ گاه از افراد زورگویی چون ابن زیاد و حتی یزید نترسید و در برابر سخنان ناحق و بی منطق آنان با عزّت و اقتدار تمام و با قاطعیّت ایستادگی کرد.

در مجلس ابن زیاد، وقتی اسرا وارد مجلس شدند، حضرت زینب «سلام الله علیه» در گوشه ای از قصر نشستند که در دید نامحرم نباشند. ابن زیاد رو به سوی ایشان کرد و گفت: دیدی خدا با شما چه کرد؟ حضرت زینب «سلام الله علیه» برخاست و با شدّت فراوان فرمود:

 «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا هَؤُلَاءِ قَوْمٌ کَتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْقَتْلَ فَبَرَزُوا إِلَی مَضَاجِعِهِمْ وَ سَیَجْمَعُ اللَّهُ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُمْ فَتُحَاجُّ وَ تُخَاصَمُ فَانْظُرْ لِمَنِ الْفَلْجُ یَوْمَئِذٍ ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ یَا ابْنَ مَرْجَانَه»[۱]

ایشان به بیان ساده فرمود: تو نمی فهمی! ما در این مسافرت، چیزی جز خوبی ندیدیم. اگر شهادت برادرم و اسارت ما و صحنه های توهین آمیز توست، به جز خوبی چیزی نیست، زیرا شهادت و اسارت، سرنوشت ما بود و ریشۀ شما را خواهد سوزاند. تشیّع برای همیشه احیاء خواهد شد، امّا تو به زودی خواهی مرد. پس، منتظر باش ببین چه کسی رسوا می شود؟ مادرت به عزایت بنشیند!

ابن زیاد از این کلمات شجاعانۀ حضرت زینب «سلام الله علیه» به اندازه ای عصبانی شد که دستور قتل حضرت زینب را داد، امّا مشیّت الهی اقتضا نکرد و نیّت شوم او عملی نشد.

در مجلس یزید هم حضرت زینب «سلام الله علیه» با شجاعت تمام، خطبۀ بسیار کوبنده ای خواند. آن جلسه به عنوان جشن پیروزی ترتیب داده شده بود، امّا سخنان قاطع حضرت زینب «سلام الله علیه و امام سجّاد «سلام الله علیه» یزید را رسوا کرد و پیروزی ظاهری او را به شکستی مفتضحانه مبدّل ساخت.

حضرت زینب «سلام الله علیه» در مجلس یزید، در ابتدای سخنان خود بعد از حمد الهی، خطاب به یزید فرمود: تو فکر می کنی که خداوند ما را ذلیل و تو را عزیز کرده است؟ هرگز چنین نیست؛ زیرا خدا به تو مهلت داده است که هرچه می خواهی ظلم کنی تا عذاب خود را زیاد کنی. پس، صبر کن و عاقبت خود را ببین. سپس آیۀ شریفۀ «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ، و البته نباید کسانی که کافر شده اند تصور کنند اینکه به ایشان مهلت می دهیم برای آنان نیکوست ما فقط به ایشان مهلت می دهیم تا بر گناه [خود] بیفزایند و [آنگاه] عذابی خفت آور خواهند داشت»[۲] را قرائت کرد. در بخش دیگری از خطبه نیز می فرماید: ای یزید! تو دشمن پیامبری. تو و کسانی که تو را بر حکومت نشاندند، به زودی خواهید فهمید که ظالمان چه جایگاه بدی دارند. هرچند مجبورم با تو سخن بگویم، امّا تو در نزد من خوار و کوچکی![۳]

رسوایی و ترس یزید، در اثر قاطعیّت حضرت زینب و امام سجاد «علیه السلام»

خطبه های کوبنده و رفتار شجاعانه و همراه با قاطعیّت حضرت زینب و امام سجّاد «سلام الله علیه» در شام، چنان تأثیرگذار بود که بنی امیّه را رسوا و افتضاح کرد. حتی یزید که در ابتدا ادعای فراوانی در حقانیّت خود داشت، در نهایت و پس از آنکه رسوایی او آشکار شد، به ظاهر اظهار پشیمانی کرد و همۀ تقصیر ها را به گردن ابن زیاد انداخت. سپس، بر خلاف توصیۀ برخی اطرافیان، نه تنها اسیران را نکشت، بلکه دستور داد آنان را به همراه تعدادی محافظ به مدینه ببرند و مراعات حالشان را بکنند؛ زیرا فهمید که بیش از این نباید بی آبرو شود. هنگام عزیمت کاروان نیز به امام سجّاد «سلام الله علیه» گفت: خدا لعنت کند پسر مرجانه را، اگر من با پدرت روبرو شده بودم، نمی گذاشتم او را بکشند. بعد گفت: تو وقتی به مدینه رسیدی، هر درخواستی داشتی، نامه بنویس تا اجابت کنم.[۴]

 حضرت زینب «علیه السلام»، مظهر وظیفه شناسی

برخورداری از شجاعت، حتی در مرتبۀ اوّل آن، این توان را به انسان می دهد که پس از تشخیص وظیفه، به آن وظیفه عمل نماید و هراسی از موانع انجام وظیفه نداشته باشد. حضرت زینب «سلام الله علیه» چنین بود؛ یعنی شناخت وظیفه و عمل به وظیفه در سیرۀ ایشان، به خصوص در مدّت اسارت به خوبی مشهود بود. به عنوان مثال، وقتی وظیفۀ ایشان اقتضا می کرد که سخنرانی کند و با خطبه خواندن، به افشاگری بنی امیّه بپردازد، به خوبی به وظیفۀ خود عمل می کرد و از هیچ کس ترس و واهمه نداشت. خطبه های حضرت زینب «سلام الله علیه» در بازار کوفه، مجلس ابن زیاد، بازار شام و مجلس یزید بسیار عالی و کوبنده بود و در تاریخ ثبت شده است. ایشان چنان خطبه می خواند که به تعبیر راوی، گویا امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» خطبه می خواند. با شروع خطبۀ ایشان، همه ناگهان ساکت می شدند و سخنان آن بانوی بزرگوار را می شنیدند.[۵] حتی در همان روزهای اوّل اسارت، در کوفه، نزدیک بود مردم با اطلاع از حقایق و با افشاگری حضرت زینب، بر علیه بنی امیّه قیام کنند، امّا چون شورش آنان در آن موقعیّت، منجر به سرکوب می شد و نتیجۀ مطلوب، یعنی انتشار سراسری موج کربلا را در بر نداشت، امام سجّاد «سلام الله علیه» مانع آن شدند و فرمودند:

 «یَا عَمَّهِ اسْکُتِی… أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَهٌ غَیْرُ مُعَلَّمَهٍ فَهِمَهٌ غَیْرُ مُفَهَّمَهٍ»[۶]

عمّه جان صبر کن؛ شما عالم و زن فهمیده ای هستید که بدون معلّم به این درجه رسیده اید. حضرت زینب «سلام الله علیه» نیز بر حسب وظیفه شناسی سکوت اختیار کرد.

تقوای حضرت زینب «علیه السلام»

مرتبۀ دوّم شجاعت، یعنی غلبه بر هوای نفس نیز در شخصیّت حضرت زینب «سلام الله علیه» تجلّی بارزی داشت. پیامبر اکرم «صلّی الله علیه وآله وسلّم» می فرمایند: شجاع ترین مردم کسی است که متّقی باشد:

«أَشْجَعُ النَّاسِ مَنْ غَلَبَ هَوَاه »[۷]

به تعبیر آن نبیّ گرامی، شجاع ترین مردم کسی است که بر نفس خود مسلّط باشد؛ به همۀ واجبات مخصوصاً به نماز اهمیّت دهد و در عمل به مستحبّات به خصوص نماز شب، انس با قرآن و خدمت به خلق خدا کوشا باشد و از گناهان و حتّی مکروهات اجتناب ورزد. چنین کسی با مداومت بر عبادت، به مقام عبودیّت نائل خواهد شد.

حضرت زینب «سلام الله علیه» به مقام عبودیّت رسیده بود و چنان در آن مقام پیش رفته بود که امام حسین «سلام الله علیه» هنگام خداحافظی، از او خواستند که در نماز شب های خود، به آن حضرت دعا کند. حضرت زینب «سلام الله علیه»، با ریاضت های دینی به مقام عبودیّت رسیده بود و در آن مقام، از نماز لذّت می برد؛ زیرا بهترین لذت در مقام عبودیت، نماز، به خصوص نماز شب است. به تعبیر قرآن، نماز شب انسان را به مقام محمود می رساند؛[۸] مقامی که حضرت زینب «سلام الله علیه» از آن برخوردار بود.

اهتمام حضرت زینب «علیه السلام» به نماز شب

نماز شب حضرت زینب «سلام الله علیه» هیچ گاه، حتّی در این مسافرت و در شام عاشورا، ترک نشد. شام عاشورا، برای حضرت زینب «سلام الله علیه» شب سختی بود؛ ایشان علاوه بر مصیبت از دست دادن شش برادر، دچار لشکری درنده خو شده بود و سرپرستی عیال و اهل حرم را نیز بر عهده داشت. امّا همین زینب «سلام الله علیه»، بعد از نماز مغرب و عشا، با کمک امّ کلثوم خیمۀ نیم سوخته ای را علم کردند، امام سجاد «سلام الله علیه» را در آن خیمه آوردند و به دنبال جمع کردن بچّه ها از بیابان رفتند؛ بالاخره تا نیمه های شب، همۀ زنان و کودکان را جمع کردند و سپس کسی را فرستادند و از عمر سعد، مشک آبی گرفتند و بچه ها را سیراب کردند. وقتی از سر و سامان دادن امور کودکان و زنان فارغ شدند، نزد امام سجاد «سلام الله علیه» آمدند و نشسته، نماز شب خواندند. امام سجاد «سلام الله علیه» که از شدّت بیماری قادر به نشستن نبودند، خوابیده نماز شب می خواندند و پس از نماز، به حضرت زینب «سلام الله علیه» فرمودند: عمه جان! ندیده بودم که نماز شب را نشسته بخوانید!

همۀ این وقایع برای ما پیام دارد؛ امام سجاد «سلام الله علیه» از نماز شب عمّۀ خود در آن شرایط بحرانی تعجب نکردند، بلکه فرمودند: چرا نماز شب را نشسته خواندید؟ حضرت زینب «سلام الله علیه» نیز پاسخ داد: می خواستم بایستم، اما زانو هایم تاب و توان ایستادن نداشت. دو شب پس از عاشورا کاروان اسرا در نیمه های شب، به پشت دروازۀ کوفه رسید. طبق برنامۀ قبلی، آن ها را نگه داشتند تا فردا با حضور مردم و هم زمان با جشن پیروزی، وارد کوفه شوند. زینب مظلومه «سلام الله علی » در آن موقعیّت و در پشت دروازۀ کوفه نیز نماز شب خواند. در خرابۀ شام و در طول مسیر مسافرت هم نماز شب حضرت زینب «سلام الله علیه» ترک نشد.

 امنیّت دل و آرامش درونی حضرت زینب «علیه السلام»

انسان در سایۀ تقوا، به امنیّت دل و آرامش درونی دست می یابد. قرآن شریف در سورۀ انعام، با طرح یک سؤال و ارائۀ پاسخ روشن آن، نکتۀ دقیقی را به بشریّت می آموزد. ابتدا می پرسد: چه کسی استحقاق دارد که امنیت دل پیدا کند؟ سپس پاسخ می دهد: کسی که ایمان را زیربنا و تقوا را روبنای ساختمان دین خود قرار دهد. به تعبیر دیگر، کسی که با اعتقاد راسخ، تقیّد به ظواهر شرع دارد؛ یعنی به انجام واجبات و مستحبّات اهمیّت می دهد و از محرّمات و مکروهات اجتناب می ورزد، به آرامش درون، امنیّت دل و اطمینان قلبی خواهد رسید و هدایت الهی نصیب او می گردد:

 «فَأَیُّ الْفَریقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ، الَّذینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ، پس اگر می دانید کدام یک از [ما] دو دسته به ایمنی سزاوارتر است، کسانی که ایمان آورده و ایمان خود را به شرک نیالوده اند آنان راست ایمنی و ایشان راه یافتگانند»[۹]

حضرت زینب «سلام الله علیه از مصادیق این آیۀ شریفه به شمار می رود. ایشان با ایمان قوی و تقوای مثال زدنی، مشمول هدایت خاصّ الهی بود و از این جهت، در آن بحران سخت، پیروز میدان شد.

 ضرورت استقامت در جزر و مدّ روزگار

والا ترین مرتبه از مراتب شجاعت، آن است که انسان در جزر و مدّ روزگار خودش را نبازد و در رویارویی با پیروزی های بزرگ یا هنگام رخ دادن مصیبت و بلا و در مواجهه با بحران، شخصیّت خود را حفظ کند و صبر و استقامت داشته باشد.

طبق روایتی از رسول خدا «صلّی الله علیه وآله وسلّم»، دنیا مانند دریایی متلاطم و عمیق است و مخلوقات بسیاری در آن غرق می شوند: «الدُّنْیَا بَحْرٌ عَمِیقٌ قَدْ غَرِقَ فِیهَا خَلْق کَثِیرٌ»[۱۰]

امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» نیز در بیان ویژگی های دنیا، آن را خانه ای پیچیده شده در بلا و مصیبت توصیف می فرمایند: «دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَهٌ»[۱۱]

 اساساً خاصیّت دنیا این است که روزی طبق مراد و خواستۀ انسان است و روزی هم بر خلاف میل او خواهد چرخید. امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» در نامه ای به ابن عباس می نویسند: «وَ اعْلَمْ بِأَنَّ الدَّهْرَ یَوْمَانِ یَوْمٌ لَکَ وَ یَوْمٌ عَلَیْکَ»[۱۲]

بنابراین دنیا برای همه جزر و مدّ و بالا و پایین دارد و همه باید طعم سختی و آسانی را بچشند. باید توجه داشت که جزر و مدّ دریای زندگی در بسیاری از موارد، امتحان بندگان است؛ زیرا اساساً نوع بشر حتماً امتحان می شود: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ، وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبینَ، آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم رها می شوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند و به یقین کسانی را که پیش از اینان بودند آزمودیم تا خدا آنان را که راست گفته اند معلوم دارد و دروغگویان را [نیز] معلوم دارد »[۱۳]

در این می ان، انسان شجاع کسی است که در دریای موّاج و متلاطم دنیا، خویشتن را نبازد و خود را حفظ کند؛ اما متأسفانه بسیاری از انسان ها چنین نیستند. قرآن کریم، انسان را ناشکیبا و کم طاقت توصیف می کند و می فرماید: هرگاه شر و صدمه ای به انسان برسد و در موضع سختی و بلا واقع شود، بی تاب می شود و عجز و لابه می کند و اگر خیری نصیب او گردد و در رفاه باشد، بخل می ورزد:

 «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً، وَ إِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً، إِلاَّ الْمُصَلِّین، به راستی که انسان سخت آزمند [و بی تاب] خلق شده است، چون صدمه ای به او رسد عجز و لابه کند، و چون خیری به او رسد بخل ورزد»[۱۴]

نوع انسان سبک سر است، یعنی در جزر و مدّ روزگار مثل پَر کاهی، خودش را به حرکت موج ها سپرده و به هر سویی پرتاب می شود؛ مگر کسی که جداً به مقام عبودیت رسیده باشد، مگر کسی که جداً مانند حضرت زینب «سلام الله علیه» از نماز شب استفاده کرده باشد. امتحان الهی برای همه، اعمّ از پیر و جوان و زن و مرد، به شکل های گوناگون وجود دارد. اگر انسان در امتحان خود را نبازد و استقامت کند، پیروز می شود و می توان گفت: شجاع است. البته لطف و امداد الهی و هدایت خداوند نیز برای پیروزی در امتحان، لازم است. انسان باید همّت و تلاش خود را ضمیمۀ عنایت پروردگار کند تا موفق شود.

 استقامت حضرت زینب «علیه السلام»

حضرت زینب «سلام الله علیه» از مرتبۀ سوّم شجاعت نیز به خوبی برخوردار بود. به خصوص در دورۀ اسارت که برای ایشان یک دریای پر تلاطم و موّاج بود، به اعتراف دوست و دشمن، از عهدۀ وظیفه و مسئولیت خود برآمد و هجوم مصائب و بلایا او را منزوی و منفعل نکرد. مثلاً در شام عاشورا پس از دیدن داغ شش برادر و دو فرزند و تحمّل مصائب فراوان، وظیفۀ حضرت زینب «سلام الله علیه» آن بود که گریه نکند و با صلابت و استواری، زنان و کودکان را که در بیابان متفرّق شده بودند، جمع کرده، از آنان محافظت نماید. ایشان در آن شرایط سخت و حتی با مشاهدۀ صحنه ای که در آن دوتن از بچّه ها دست به گردن یکدیگر، از فرط تشنگی از دنیا رفته بودند، مانند یک شیرمرد به خوبی ایفای نقش کرد.

خطبه های حضرت زینب «سلام الله علیه» و سخنرانی افشاگرانۀ ایشان در کوفه و شام، در حالی که چند روزی از عاشورا نمی گذشت، ناشی از استقامت و استواری آن حضرت بود.

 حیا، عفّت و غیرت حضرت زینب «علیه السلام»

آنچه به خصوص در زمان حاضر توجه جدی می طلبد، این است که خاندان وحی، از ابتدای مسافرت تا رسیدن به کربلا و پس از آن در دوران اسارت، هیچ گاه در حفظ حجاب خود کوتاهی نکردند و همواره پوشش مورد نظر اسلام را مراعات کردند. آنان در رعایت حیا نیز بسیار کوشا بودند و حتی در شرایط بحرانی اجازه ندادند، نامحرم به آن ها خیره شود و خود نیز باحیا و با وقار بودند. زینب «سلام الله علیه» در این زمینه نیز قافله سالار بود و همواره با غیرت خاصّی از حجاب، حیا و عفّت زنان کاروان مراقبت می کرد. در مجلس یزید که قبلاً به برخی خصوصیّات آن اشاره شد، وقتی حضرت زینب «سلام الله علیه» احساس کرد که زنان و دختران اهل بیت در معرض دید افراد نامحرم قرار دارند، با تندی فرمود:

 «أَ مِنَ الْعَدْلِ یَا ابْنَ الطُّلَقَاءِ تَخْدِیرُکَ حَرَائِرَکَ وَ إِمَاءَکَ وَ سَوْقُکَ بَنَاتِ رَسُولِ اللَّهِ سَبَایَا قَدْ هَتَکْتَ سُتُورَهُنَّ وَ أَبْدَیْتَ وُجُوهَهُنَّ تَحْدُو بِهِنَّ الْأَعْدَاءُ مِنْ بَلَدٍ إِلَی بَلَدٍ»[۱۵]

ای فرزند رهاشدگان[۱۶]، آیا این از عدالت است که تو زنان و کنیزان خود را در امنیّت و پشت پرده بنشانی و دختران پیامبر خدا را در بند اسارت و در برابر دید دشمنان، در این شهر و آن شهر بگردانی؟

در روز یازدهم محرم هم وقتی افراد لشکر دشمن برای سوار کردن زنان و کودکان و بردن آن ها به کوفه آمدند، حضرت زینب «سلام الله علیه» به آن ها تشر زد و اجازه نداد نزدیک زنان و دختران شوند. سپس، گرچه مشقّت داشت، امّا برای رعایت حیا و عفّت، خود ایشان با کمک امّ کلثوم، زنان و کودکان را سوار بر مرکب کردند. افزون بر این، برای تحریک عواطف و بیدار شدن کوفیان، نحوۀ قرار گرفتن آن ها در مرکب را طوری طراحی و برنامه ریزی کردند که هر کودک یتیم در دامن یکی از زنان بنشیند.

 حضرت زینب «علیه السلام»، سرمشق زندگی

نتیجۀ عملی و اخلاقی بحث امشب این است که همه باید با مطالعۀ سیرۀ اهل بیت «سلام الله علیه» آن بزرگواران را سرمشق خود قرار دهند.

نهضت امام حسین «سلام الله علیه» درس های اخلاقی فراوانی دارد و شیعیان باید علاوه بر عزاداری، به نکات درس آموز نهضت حسینی توجه و عمل نمایند. عاشورا، فضائلی همچون، صبر، ایثار، شجاعت و شهادت طلبی را به بشریّت می آموزد. به خصوص دقّت در سیرۀ امام حسین «سلام الله علیه» و حضرت زینب «سلام الله علیه» و پیروی از آن بزرگواران سازندگی اخلاقی و معنوی دارد و راه انسان را در سلوک معنوی هموار می سازد.

امام حسین «سلام الله علیه» به خاطر دین خدا، از همه چیز خود، حتّی از بچۀ شیرخوار خود گذشت، جوانان عزیز باید با الگوگیری از ایشان، به خاطر دین خدا، دست کم از هوی و هوس خود بگذرند و گناه نکنند؛ از دروغ، غیبت، تهمت و شایعه بپرهیزند و با اجتناب از حق النّاس و آزار و اذیّت مردم، به واجبات مخصوصاً نماز اهمیّت بدهند و در خدمت به خلق خدا کوشا باشند.

همه باید حضرت زینب «سلام الله علیه» را سرمشق خود قرار دهند و با رعایت تقوا و مداومت بر عبادت، به مقام عبودیت برسند. اهتمام حضرت زینب به نماز شب، باید الگوی جوانان باشد تا موفق شوند.

شجاعت شگفت آور حضرت زینب «سلام الله علیه» باید در زندگی شیعیان جاری شود و همه در شناخت وظیفه و عمل به وظیفه از هم دیگر سبقت بگیرند.

پی نوشت:

[۱] .بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۱۱۶

[۲] آل عمران / ۱۷۸

[۳] بحار الأنوار، ج ۴۵؛ ص۱۳۴

[۴] الإرشاد للمفید، ج ۲، ص ۱۲۲

[۵] اللهوف، ص ۱۴۶

[۶] الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۰۵

[۷] امالی الصدوق، ص ۲۱

[۸] اسراء، ۷۹

[۹] انعام، ۸۱ و ۸۲

[۱۰] تفسیر الامام العسکری (علیه السلام)، ص۴۳۱

[۱۱] نهج البلاغه، ص۳۴۸

[۱۲] نهج البلاغه؛ ص۴۶۲

[۱۳] العنکبوت / ۳-۲

[۱۴] المعارج / ۲۲-۱۹

[۱۵] الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۰۸

[۱۶] اشاره به فتح مکّه و بخشیده شدن ابوسفیان و معاویه توسط پیامبر «ص»

منبع : پایگاه ۵۹۸ , آیت الله مظاهری؛ حسین

بخشش و ایثار على علیه السلام

اشاره:

 از اخلاق خاص على، کرم و بخشش او بود که حد و مرزى نداشت، ولى بخششى که در اصول و هدف پاک و سالم بود نه مانند بخشش فرمانداران و زورمندانى که از مال و کوشش مردم بخشش مى فرمایند! اینان وقتى که چنین بخششى مى کنند فقط به خویشان و نزدیکان و یا هوادارانشان مى بخشند که در راه حکومت و سلطنت آنها شمشیر مى زنند واگر گامى بالاتر نهند براى آن بخشش مى کنند که گفته شود آنها اهل کرم و بخشش هستند! تا مورد توجه عامه مردم قرار گیرند و اختلاسها و دزدیها و ستمها و ضعف ادارى امور و غیره را بدین ترتیب پرده پوشى کنند.

و این شکل از اشکال بخشش را که در واقع فرقى با رشوه ندارد – و اکثریت کسانى که در تاریخ ما و تاریخ قدرتمندان دیگران به کرم و بخشش مشهورند با این نوع بخشش سرو کار داشتند – على بن ابیطالب در سراسر زندگى خود ندید و یک بار هم به آن دست نیالود و آن را نشناخت. کرم و بخشش على چیزى است که از همه مردانگیهاى او پرده برمى دارد و با جان و دل او به هم آمیخته است او با اینکه دختر خود را از اینکه گردنبندى را از بیت المال به امانت گرفته که در عیدى از اعیاد به آن آرایش کند توبیخ مى کند و با اینکه برادر خود عقیل را که مختصرى از مال عمومى مردم را بیجا خواسته بود از خود مى رنجاند و با اینکه او هرگونه رشوه خوار و هوادار مال بى کوشش و بدون حق را، از خود طرد مى کند، با این حال، چنانکه در روایات صحیح آمده است او با دست خود نخلهاى گروهى از یهودیان را در مدینه سیراب مى کند، تا آنجا که دست او تاول مى زند و زخم مى شود و آنگاه مزدى را مى گیرد و به بیچارگان و درماندگان مى بخشد و یا با آن بندگانى را مى خرد و بلافاصله آزاد مى سازد.

«شعبى » از زبان کسانیکه على را خوب مى شناختند روایت مى کند که او بخشنده ترین مردم بود که از مال خود براى مردم مى بخشید واگر گواهى دشمن در بعضى موارد صحیحترین شهادتها باشد باید فهمید که بخشش و کرم على تا چه پایه بوده که معاویه بن ابى سفیان هم به آن شهادت داده، در حالى که او همیشه مى کوشید که از على عیب جویى کند و از او انتقاد نماید.

معاویه مى گوید: «اگر على خانه اى پر از طلاى ناب و خانه اى پر از علوفه داشته باشد، طلا را پیش از علوفه مى بخشد!»

پی نوشت:

  1. جرج جرداق؛ کتاب امام على (ع) صداى عدالت انسانى. ج ۲ – ۱ صفحه ۱۲۲

خاطره‌ای از دوران کودکی نواب صفوی

شهید نواب صفوی، شیر مرد مخلص و دلاور، نخستین مردی که جنگ مسلحانه بر ضد رژیم محمدرضا شاه پهلوی، به راه انداخت و با یارانش، چند نفر از مهره‌های درشت آن رژیم را اعدام انقلابی کردند، سرانجام در سال ۱۳۳۴ شمسی، او را اعدام کردند، و در حالی که صدای «اللّه اکبر» او بلند بود، به شهادت رسید، قبرش در «ابن بابویه» شهر ری می‌باشد.

از خاطرات در دوران کودکی این که: یکی از همکلاسان او در مدرسه حکیم نظامی تهران، می‌گوید: هنگام بازگشت از مدرسه، با یکی از همکلاسی‌هایمان نزاع کردیم، او سنگی پرتاب کرد و سر مرا شکست، گریه کنان به منزل پدرم رفتم، پدرم که چهره خون آلود مرا دید، برآشفت و برای تنبیه آن کودک ضارب، به دنبال من به راه افتاد. ضارب، وقتی که پدرم را با قیافه خشمگین دید، بر خود لرزید و به کناری پناه برد.
ناگهان سید مجتبی صفوی (همکلاسی ما) به جلو آمد و به پدرم گفت: «ما با هم شوخی می‌کردیم و من سنگی پرتاب کردم و سر پسر شما شکست و اکنون برای هر گونه مجازاتی آماده‌ام. من تعجب شدید کردم، گفتم: او (سید مجتبی) نبود بلکه این (ضارب) مرا زد. ولی سید مجتبی با قیافه‌ای جدی می‌گفت: «من بودم، و برای هر گونه مجازاتی، آماده هستم».

پدرم در مقابل آن صراحت و خضوع، با تعجب به خانه برگشت، از مجتبی پرسیدم تو که سنگ به من نزدی؛ پس چرا این قدر پافشاری کردی که من زده‌ام؟!
سید مجتبی در پاسخ گفت: «درست است که ضارب، کار بدی کرد و به ناحق سر تو را شکست ولی او را می‌شناسم، او یتیم است و پدرش از دنیا رفته است. من نتوانستم آن حالت خشم پدرت را نسبت به آن یتیم، تحمل کنم. خواستم به این وسیله تا اندازه‌ای از درد یتیمی او بکاهم.

(منبع: داستان دوستان به نقل از کتاب شهدای روحانیت؛ ج۱ ص۲۰۶)

لباس عروسی

در یک روز پاییزی، روپوش کم رنگ و کهنه‌اش را به تن کرد و از منزل خارج شد. نزدیکی‌های مسجد که رسید، فضا را عطر آگین یافت، چهره‌ها را شاد و خندان دید. پرندگان را بیش از روزهای دیگر در پرواز دید. احساس کرد بادی که می‌وزد، به نسیم بهاران می‌ماند و درختان، طراوت بهار را دارند. باران نرم و آرام بر زمین می‌نشیند تا گرد و غبار را از زمین و هوا بشوید.

در کنار مسجد، انبوه جمعیت را دید که در برابر خانه‌ای، غریو شادی سر داده‌اند. خانه برایش آشنا بود و او دانست که چه حادثه مبارکی دارد اتفاق می‌افتد. او هم بی‌درنگ در این جشن هم آوا با همه گیتی شد و پس از ساعتی که آرامش حاکم شد، رو به خانه کرد و با تردید در خانه را زد. نوعروس، خود، در را باز کرد. زن نیازمند با چهره پر از شرم و حیا درخواست پیراهن کهنه کرد. عروس به اندرون رفت و پیراهنش را برای او آورد. در بین راه بود که ناگهان آیه‌ای از قرآن کریم در خاطرش نقش بست:

«لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون»؛ (آل عمران/۹۲)؛ «هرگز! به حقیقت (نیکوکاری) نمی‌رسید مگر این که از آنچه دوست می‌دارید (در راه خدا) انفاق کنید».

فوراً برگشت، لباس عروسی را از تن در آورد و جامه کهنه را که قرار بود به سائل بدهد به تن کرد و جامه نو را به زن نیازمند بخشید و با خود در حالی که آیه قرآن را زمزمه می‌کرد می‌گفت: من که دختر پیامبرم و شوهرم علی است، بیش از همه سزاوار عمل به قرآن هستم.

(منبع: ماهنامه بشارت؛ شماره ۲/ ۴۷  به قلم: برادر محمد رضا ایروانی)

تبلور اخلاق و فضائل در امام حسن(ع)

 تعالی شخصیت معنوی انسان، از والاترین و مقدس ترین اهداف پیشوایان دین بوده است. آنان با تحمل مشقت های بسیار در این مسیر، تمامی همّ خویش را بر آن گذاشتند تا اخلاق نیک را با شیوه های رفتاری و گفتاری خویش به آدمی بیاموزند واو را از زشتی ها به دور داشته، متوجه حقیقت والای انسانی و ارزش سترگش کنند. در این میان نقش برجسته امام مجتبی(علیه السلام) بسیار چشم گیر جلوه می نماید. از این رو، برآن شدیم که با تأملی کوتاه در رفتارهای اجتماعی امام مجتبی(علیه السلام) دریچه ای به بی کران سجایای اخلاقی آن امام همام بگشاییم.

مهربانی و مهرورزی

مهربانی با بندگان خدا از ویژگی های بارز امام مجتبی(علیه السلام) بود. اَنس می گوید: روزی در محضر امام بودم که یکی از کنیزان ایشان با شاخه گلی در دست وارد شد و آن گل را به امام تقدیم کرد. حضرت گل را از او گرفت و با مهربانی به او فرمود: «برو، تو آزادی!» من که از این رفتار حضرت شگفت زده بودم، گفتم: «ای فرزند رسول خدا! این کنیز تنها یک شاخه گل به شما هدیه کرد. آن گاه شما او را آزاد می کنید؟!» امام در پاسخم فرمود: «خداوند بزرگ و مهربان به ما فرموده است هرکس به شما مهربانی کرد، دو برابر او را پاسخ گویید». (نساء/ ۸۶) سپس فرمود: «پاداش در برابر مهربانی او نیز آزادی اش بود».[۱]

امام، همواره، مهربانی را با مهربانی پاسخ می گفت. حتی پاسخ او در برابر نامهربانی نیز مهربانی بود. هم چنان که نوشته اند، امام گوسفند زیبایی داشت که به او علاقه نشان می داد. روزی دید گوسفند در گوشه ای افتاده و ناله می کند. جلوتر رفت و دید که پای آن را شکسته اند. امام از غلامش پرسید: «چه کسی پای این حیوان را شکسته است؟». غلام گفت: «من شکسته ام». حضرت فرمود: «چرا چنین کردی؟» گفت: «برای این که تو را ناراحت کنم». امام با تبسّمی دلنشین فرمود: «ولی من در عوض، تو را خشنود می کنم و غلام را آزاد کرد».[۲] هم چنین آورده اند، روزی امام مشغول غذا خوردن بودند که سگی آمد و برابر حضرت ایستاد. حضرت هر لقمه ای که می خوردند، یک لقمه نیز جلوی آن می انداختند. مردی گفت: «یا بن رسول الله! اجازه دهید این حیوان را دور کنم». امام فرمود: «نه، رهایش کنید! من از خدا شرم می کنم که جانداری به غذا خوردن من نگاه کند و من به او غذا ندهم».[۳]

ایثار و گذشت

امام بسیار با گذشت و بزرگوار بود و از ظلم و ستم دیگران چشم پوشی می کرد. بارها پیش می آمد که واکنش حضرت به رفتار ناشایست دیگران، سبب تغییر رویه فرد خطاکار می شد.

نوشته اند در همسایگی امام، خانواده‌ای یهودی می زیستند. دیوار خانه یهودی شکافی پیدا کرده بود و رطوبت نجاست از منزل او به خانه امام نفوذ کرده بود. فرد یهودی نیز از این جریان آگاهی نداشت تا این که روزی زن یهودی برای درخواست نیازی به خانه امام آمد و دید که شکاف دیوار سبب شده است که دیوار خانه امام نجس گردد. بی درنگ، نزد شوهرش رفت و او را آگاه ساخت. مرد یهودی نزد امام آمد و از سهل انگاری خود پوزش خواست و از این که در این مدت، امام سکوت کرده و چیزی نگفته بود، شرمنده شد. امام برای این که او بیش تر شرمنده نشود فرمود: «از جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدم که به همسایه مهربانی کنید». یهودی با دیدن گذشت و چشم پوشی و برخورد پسندیده ایشان به خانه اش رفت، دست زن و بچه اش را گرفت و نزد امام آمد و از ایشان خواست تا آنان را به دین اسلام در آورد.[۴]

هم چنین داستان مشهوری است که درباره گذشت امام از بی ادبی مردی شامی است که مرد با دیدن آن همه گذشت و مهربانی، گزیری جز اشک شرمساری ندیده و از آن پس، از بهترین دوستداران آن خاندان گردید.[۵]

گستره گذشت و مهرورزی امام، آن قدر پردامنه بود که قاتل او را هم در برگرفت. چنان که «عمر بن اسحاق» می گوید: من و حسین علیه السلام در لحظۀ شهادت، نزد امام مجتبی علیه السلام بودیم که فرمود: «بارها به من زهر داده اند، ولی این بار تفاوت می کند؛ زیرا این بار جگرم را قطعه قطعه کرده است». حسین علیه السلام با ناراحتی پرسید: «چه کسی شما را زهر داده است؟ فرمود: «از او چه می خواهی؟ می خواهی او را بکشی؟ اگر آن کسی باشد که من می دانم، خشم و عذاب خداوند بیش تر از تو خواهد بود. اگر هم او نباشد، دوست ندارم که به خاطر من، بی گناهی گرفتار شود».[۶]

میهمان نوازی

امام همواره در پذیرایی از میهمان تلاش جدی می کرد. گاه از اشخاصی پذیرایی می کرد که حتی آنان را نمی شناخت. به ویژه، به پذیرایی از بینوایان علاقه زیادی داشت. آنان را به خانه خود می برد و به گرمی پذیرایی می کرد و به آن ها لباس و مال می بخشید.[۷]

در سفری که امام حسن علیه السلام  به همراه امام حسین علیه السلام و عبدالله بن جعفر به حج می رفتند، شتری که بار آذوقه بر آن بود، گم شد و آن ها در میانه راه، گرسنه و تشنه ماندند. در این هنگام، متوجه خیمه ای شدند که در آن پیرزنی تنها زندگی می کرد. از او آب و غذا خواستند. پیرزن نیز که انسان مهربان و میهمان نوازی بود، تنها گوسفندی را که داشت دوشید و گفت : «برای غذا نیز آن را ذبح کنید تا برای شما غذایی آماده کنم». امام نیز آن گوسفند را ذبح نمود و زن، از آن، غذایی برای ایشان درست کرد. آنان غذا را خوردند و پس از صرف غذا، از آن زن تشکر کردند و گفتند: «ما افرادی از قریش هستیم که به حج می رویم. اگر به مدینه آمدی نزد ما بیا تا میهمان نوازی ات را جبران کنیم.» سپس از زن خداحافظی کردند و به راه خویش ادامه دادند. شب هنگام، شوهر زن به خیمه اش آمد و او داستان میهمانی را برایش بازگفت. مرد خشمگین شد و گفت: «چگونه در این برهوت، تنها گوسفندی را که همه دارایی مان بود برای کسانی که نمی شناختی کشتی؟» مدت ها از این جریان گذشت تا این که بادیه نشینان به جهت فقر و خشک سالی به مدینه سرازیر شدند. آن زن نیز به همراه شوهرش به مدینه آمد. در یکی از همین روزها، امام مجتبی علیه السلام  همان پیرزن را در کوچه دید و فرمود: «ای کنیز خدا! آیا مرا می شناسی». گفت: نه، فرمود: «من همان کسی هستم که مدت ها پیش به همراه دو نفر در خیمه توشدیم. نامم حسن بن علی است». پیرزن خوشحال شد و عرض کرد: «پدر و مادرم به فدای تو باد!» امام به پاس فداکاری و پذیرایی او، هزار گوسفند و هزار دینار طلا به او بخشید و او را نزد برادرش حسین علیه السلام فرستاد. او نیز همان مقدار به او گوسفند و دینار طلا بخشید و وی را نزد عبدالله بن جعفر فرستاد. عبدالله نیز به پیروی از پیشوایان خود، همان مقدار را به آن پیرزن بخشید.[۸]

حضرت با این سپاس گزاری، هم از میهمان غریبی پذیرایی کرد و هم جایگاه و ارزش میزبانی او را به جهت عمل نیکویش، پاس داشت. بارها درباره فقیرانی که از ایشان پذیرایی کرده بودند می فرمود: «فضیلت با آنان است. اگر چه پذیرایی شان اندک است و مالی ندارند، ولی برترند، زیرا آنان غیر از آن چه که ما را به آن پذیرایی می کنند چیز دیگری ندارند و از همه چیز خود گذشته اند، ولی ما بیش از آن چه پیش میهمان می گذاریم اموال داریم».[۹]

 

بردباری و شکیبایی در برخوردها

از سخت ترین دوران زندگانی با برکت امام مجتبی علیه السلام   دوران پس از صلح با معاویه بود. ایشان سختی این سال های ستم را با بردباری وصف ناشدنی اش سپری می کرد. در این سال ها، ایشان از غریبه و آشنا سخنان زشت و گزنده می شنید و زخم خدنگ بی وفایی می خورد. بسیاری از دوستان به ایشان پشت کرده بودند. روزگار، برایشان به سختی می گذشت. ناسزا گفتن به علی علیه السلام ، شیوه سخن رانان شهر شده بود. هرگاه امام را می دیدند می گفتند: «السّلامُ عَلَیک یا مُذِلَّ المُومنین؛ سلام بر تو ای خوارکننده مؤمنان».[۱۰]

در حضور ایشان، زبان به هتک و دشنام علی علیه السلام  می گشودند و امام با بردباری و مظلومیت بسیار هتاکی ها و دشنام ها را تحمل می کرد. روزی ایشان وارد مجلس معاویه شد. مجلسی شلوغ و پرازدحام بود. امام جای خالی نیافت و ناگزیز نزدیک پای معاویه که بالای منبر بود، نشست. معاویه با دشنام به علی علیه السلام  سخنش را آغاز کرد و درباره خلافت خودش سخن راند و گفت: «من از عایشه در شگفتم که مرا در خور خلافت ندیده است و فکر می کند که این جایگاه، حق من نیست.» سپس با حالتی تمسخرآمیز گفت: «زن را به این سخنان چه کار؟! خدا از گناهش بگذرد. آری! پدر این مرد [با اشاره به امام مجتبی  علیه السلام]  در کار خلافت با من سرستیز داشت، خدا هم جانش را گرفت». امام علیه السلام  فرمود: «ای معاویه! آیا از سخنان عایشه تعجب می کنی؟» معاویه گفت: «بله به خدا!» امام علیه السلام  فرمود: «می خواهی عجیب تر از آن را برایت بگویم؟» گفت: بگو. امام علیه السلام  پاسخ داد: «عجیب تر از این که عایشه تو را قبول ندارد، این است که من پای منبر تو و نزد پای تو بنشینم».[۱۱]

این بردباری تا جایی بود که مروان بن حکم ـ دشمن سرسخت امام ـ با حالتی اندوهگین در تشییع پیکر ایشان شرکت کرد و در پاسخ آنانی که به او می گفتند تو تا دیروز با او دشمن بودی، گفت : «او کسی بود که بردباری اش با کوه ها سنجیده نمی شد».[۱۲]

بخشندگی و برآوردن نیازهای دیگران

می توان گفت که بارزترین ویژگی امام مجتبی علیه السلام  که بهترین سرمشق برای دوستداران او است، بخشندگی بسیار و دستگیری از دیگران است. ایشان به بهانه های مختلف همه را از خوان کرم خویش بهره مند می ساخت و آن قدر بخشش می کرد تا شخص نیازمند بی نیاز می شد؛ زیرا طبق تعالیم اسلام بخشش باید به گونه ای باشد که فرهنگ تکدی گری را ریشه کن سازد و در صورت امکان شخص را از جرگه نیازمندان بیرون گرداند. روزی حضرت مشغول عبادت بود. دید فردی در کنار او نشسته است و به درگاه خدا می گوید: «خدایا! ده هزار درهم به من ارزانی دار». حضرت به خانه آمد و برای او ده هزار درهم فرستاد.[۱۳]

نوشته اند شخصی از امام مجتبی علیه السلام  کمک خواست. امام نیز به او پنجاه هزار درهم نقره و پانصد دینار طلا بخشید. آن مرد به امام عرض کرد: «اکنون باربری نیز به من بده تا این همه سکه را حمل کنم». امام علیه السلام  نیز باربری به همراه جامه اطلس خود به او بخشید!

امام حسن مجتبی علیه السلام  هیچ گاه سائلی را از خود نمی راند و هرگز پاسخ «نه» به نیازمندان نمی فرمود و تمامی جنبه های معنوی بخشش را در نظر می گرفت. آورده اند مردی نزد امام مجتبی علیه السلام  آمد و ابراز نیازمندی کرد. امام برای این که کمک رو در رو نباشد و سبب شرمندگی آن مرد نگردد، فرمود: «آنچه را می خواهی در نامه ای بنویس و برای ما بفرست تا نیازت برآورده شود». آن مرد رفت و نیازهای خود را در نامه ای به امام فرستاد. حضرت نیز آن چه را خواسته بود برایش فرستاد. شخصی که در آن جا حضور داشت، به امام عرض کرد: «به راستی چه نامه پربرکتی برای آن مرد بود!» امام در پاسخ او فرمود: «برکت این کار برای من بیش تر بود که سبب شد شایستگی انجام این کار نیک را بیابم؛ زیرا بخشش راستین آن است که بدون درخواست شخص، نیازش را برآوری، ولی اگر آن چه را خواسته است، به او بدهی، در واقع قیمتی است که برای آبرویش پرداخته ای».[۱۴]

امام برآوردن نیاز دیگران را در هر حالی در اولویت قرار می دادند. ابن عباس می گوید: با امام مجتبی علیه السلام  در مسجدالحرام بودم. حضرت در آن جا معتکف و مشغول طواف بودند. نیازمندی نزد ایشان آمد و عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا، به فلان شخص مقداری بدهکارم و از عهده قرض او بر نمی آیم. اگر ممکن است [مرا کمک کنید]» امام فرمود: «به صاحب این خانه [و اشاره به کعبه کرد] متأسفانه در حال حاضر، پولی در اختیار ندارم». شخص نیازمند گفت: «ای فرزند رسول خدا! پس از او بخواهید که به من مهلت بدهد؛ چون مرا تهدید کرده است که اگر بدهی خود را نپردازم، مرا به زندان بیندازد». حضرت طواف خود را قطع کرد و همراه آن مرد به راه افتاد تا نزد طلبکارش بروند و از او مهلت بگیرند. ابن عباس می گوید عرض کردم: «یا بن رسول الله! گویا فراموش کرده اید که در مسجد قصد اعتکاف کرده اید». حضرت فرمود: «نه فراموش نکرده ام ؛ ولی از پدرم شنیدم که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله  فرمود: هر کس حاجت برادر مؤمن خود را برآورد، نزد خدا مانند کسی است که نُه هزار سال روزها روزه گرفته و شب ها را به عبادت گذرانیده است».[۱۵]

فروتنی

امام مانند جدش رسول الله صلی الله علیه وآله  بدون هیچ تکبری روی زمین می نشست و با تهی دستان هم سفره می شد. روزی سواره از محلی می گذشت که دید گروهی از بینوایان روی زمین نشسته اند و مقداری نان را پیش خود گذارده اند و می خورند. وقتی امام حسن علیه السلام را دیدند، به ایشان تعارف کردند و حضرت را سر سفره خویش خواندند. امام از مرکب خویش پیاده شد و این آیه را تلاوت کرد: «اِنّه لایُحبُ المُستَکبرین؛ خداوند خودبزرگ بینان را دوست نمی دارد.» (نحل/ ۲۳) سپس سر سفره آنان نشست و مشغول خوردن گردید. وقتی همگی سیر شدند، امام آن ها را به منزل خود فرا خواند و از آنان پذیرایی نمود و به آنان پوشاک هدیه کرد.[۱۶]

همواره دیگران را نیز بر خود مقدم می داشتند و پیوسته با احترام و فروتنی با مردم برخورد می کردند. روزی ایشان در مکانی نشسته بود. برخاست که برود، ولی در این لحظه پیرمرد فقیری وارد شد. امام به او خوش آمد گفت و برای ادای احترام و فروتنی به او، فرمود: «ای مرد! وقتی وارد شدی که ما می خواستیم برویم. آیا به ما اجازه رفتن می دهی»؟ و مرد فقیر عرض کرد: «بله، ای پسر رسول خدا!»[۱۷]

شجاعت

شجاعت، میراث ماندگار علی علیه السلام  بود و امام مجتبی علیه السلام  میراث دار آن بزرگوار. در کتاب های تاریخی آمده است که علی علیه السلام  در تقویت این روحیه در کودکانش، خود به طور مستقیم دخالت می کرد. شمشیرزنی و مهارت های نظامی را از کودکی به آنان می آموخت و پشتیبانی از حق و حقیقت را به آنان درس می داد. میدان های نبرد، مکتب درس شجاعت علی علیه السلام  به فرزندانش بود.

با آغاز خلافت علی علیه السلام ، کشمکش ها نیز آغاز شد. نخستین فتنه، جنگ جمل بود که به بهانه خونخواهی عثمان بر پا گردید. شعله های جنگ زبانه می کشید. علی علیه السلام  پسرش «محمد بن حنفیّه» را فراخواند و نیزه خود را به او داد و فرمود: «برو شتر عایشه را نحر کن». محمد بن حنفیّه نیزه را گرفت و حمله کرد، ولی کسانی که به سختی اطراف شتر عایشه را گرفته بودند، حمله او را دفع کردند. او چندین بار حمله کرد، ولی نمی توانست خود را به شتر برساند. ناچار نزد پدر آمد و اظهار ناتوانی کرد. امام نیزه را پس گرفته و به حسن علیه السلام  داد. او نیزه را گرفت و به سوی شتر تاخت و پس از مدتی کوتاه، بازگشت، در حالی که از نوک نیزه اش خون می ریخت. محمد حنفیه به شتر نحر شده و نیزه خونین نگریست و شرمنده شد. امیرالمؤمنین علیه السلام  به او فرمود: «شرمنده نشو؛ زیرا او فرزند پیامبر صلی الله علیه وآله  است و تو فرزند علی هستی».[۱۸]

امام مجتبی علیه السلام  در دیگر جنگ های آن دوران نیز شرکت کرده و دلاوری های بسیاری از خود نشان داد. معاویه درباره دلاوری های او می گفت: «او فرزند کسی است که به هر کجا می رفت، مرگ نیز همواره به دنبالش بود [کنایه از این که نترس بود و از مرگ نمی هراسید]».[۱۹]

منبع: سایت حق الحقیق.

[۱] . المناقب، ج ۴، ص ۱۸٫

[۲] . حیاه امام الحسن بن علی، ج۱، ص ۳۱۴٫

[۳] . بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۵۲٫

[۴] . تحفه الواعظین، ج ۲، ص ۱۰۶٫

[۵] . المناقب، ج ۴، ص ۱۹٫

[۶] . اسدالغابه، ج ۲، ص ۱۵٫

[۷] . المناقب، ج ۴، ص ۱۶٫

[۸] . همان، ج ۴، ص ۱۶؛ کشف الغمه، ج ۲، ص ۱۳۳٫

[۹] . بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۲۵۳٫

[۱۰] . همان، ج ۷۵، ص ۲۸۷٫

[۱۱] . ناسخ التواریخ، ج ۲، ص ۲۹۳٫

[۱۲] . ائمه اثناعشر، ج ۱، ص ۵۰۶

[۱۳] . المناقب، ج ۴، ص ۱۷٫

[۱۴] . المحاسن و المساوی، ص ۵۵ .

[۱۵] . سفینه البحار، باب الحاء.

[۱۶] . بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۵۲٫

[۱۷] . ملحقات احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۱۱۴٫

[۱۸] . المناقب، ج ۴، ص ۲۱٫

[۱۹] . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۷۳٫

بوى گل پیامبر از زبان على علیه ‏السلام

چون که گل رفت و گلستان شد خراب

بـوى گـل را از چـه جـوییم؟ از گـلاب

باز کاوى شخصیت والاى پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه وآله ـ به گونه اى که تمامى زوایاى پنهان آن به روشنى تصویر شود، فقط از خداى محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ بر مى آید، که داناى غیب و شهود است، و این مهم تا حدى در کلام الهى(قرآن مجید) تحقق پذیرفته است.

از آنجا که حضرت امیرمؤمنان على ـ علیه السلام ـ در آیه مباهله، نفس پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ معرفى شده و افتخار همراهى با وى را در تمام دوران رسالت و پیش از آن داشته، بلکه چونان فرزندى عزیز در دامان پرمهر نبى گرامى اسلام پرورش یافته و اشراقات شخصیت آن حضرت همواره بر دل و جان على ـ علیه السلام ـ سایه گستر بوده، به روشنى مى توان پس از کلام الهى، ابعاد دیگرى از شخصیت آن بزرگوار را در بیان شیواى امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ باز یافت که «أهل البیت أدرى بما فى البیت؛ اهل خانه به آن چه در آن مى گذرد، داناترند.»

بدین منظور، سیرى خواهیم داشت در گهر گفته هاى حضرت و بخش هایى چند از زندگى سراسر نور حضرت رسول ـ صلى الله علیه و آله ـ را در آیینه کلام مولا على ـ علیه السلام ـ به تماشا خواهیم نشست.

ویژ گى هاى جسمى

حضرت امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ در مسجد کوفه حضور داشت که مردى از وى درباره ویژگى هاى جسمى حضرت رسول اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ پرسید، آن حضرت در حالى که شمشیرش را حمایل کرده بود در پاسخ فرمود:

«رسول خدا رخسارى سفید و گلگون داشت، چشمانى سیاه و درشت، موهایى صاف و نرم و گیسوانى که تا نرمه گوشش مى رسید. ریشى انبوه و گونه هایى کم گوشت و گردنى چون جام سیمین داشت. از زیر حلق تا ناف خط باریکى از مو چون نى رسته بود و جز آن مویى بر سینه و شکم نداشت. دست و پایش درشت و ستبر بود. آنگاه که راه مى رفت گویى که از سرازیرى فرود مى آید و به هنگام برخاستن سریع و چابک بود. چون به سمتى رو مى کرد با تمام بدنش متوجه آن مى شد. دانه هاى عرق بر چهره هایش چونان مروارید مى غلتید و بوى اندامش دلپذیرتر از مشک تند بود. قامتى میانه داشت، نه بلند، نه کوتاه، نه ناتوان، نه حقیر پیش از او، و پس از وى کسى را همانند او ندیده ام.»

محیط بعثت و شرایط اجتماعى و فرهنگى آن

امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ وضعیت فرهنگى و اجتماعى محیط بعثت را در نهج البلاغه به خوبى تصویر کرده و زندگى فلاکت بار مادى و معنوى مردم را در دوره جاهلیت با ذکر جزئیات آن به روشنى نشان داده است:

«خدا، محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ را برانگیخت و از عرب، کسى کتابى نخوانده بود و دعوى پیامبرى نکرده بود.»

این را تمام مورخانى که به تاریخ زندگى پیغمبر ـ صلى الله علیه و آله ـ پرداخته اند، نوشته اند که آن حضرت خواندن و نوشتن نیاموخته بود و از میان مردمى اُمّى (بى سواد) که تا آن روز پیامبرى از میان آنان برانگیخته نشده بود، برخاست. از این رو مى توان این جمله را پاسخى غیر مستقیم به سخن کسانى دانست که مى گفتند: محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ آن چه مى گوید از کتابهاى پیشین فرا گرفته است؛ قرآن کریم نیز از آنان حکایت مى کند:

«و قالوا اساطیر الاولین اکتتبها فهى تملى علیه بکره و اصیلاً»

در خطبه اول نهج البلاغه نیز پس از یادکرد پیامبران پیشین و بیان وظایف شان، از رسول اکرم ـ صلى الله علیه وآله ـ سخن به میان آورده و فضاى مذهبى تفرقه آلود محیط بعثت و جوامع انسانى دیگر را چنین نشان داده است:

«تا آن که خداى سبحان محمد ـ صلى الله علیه وآله ـ را پیامبرى داد… حالى که مردم زمین هر دسته به کیشى گردن نهاده بودند و هر گروه پى خواهشى افتاده و در خدمت آیینى ایستاده یا خدا را همانند آفریدگان دانسته، یا صفتى که سزاى او نیست بدو بسته یا به بتى پیوسته و از خدا گسسته.»

در خطبه اى دیگر، حضرت، از شرک و بت پرستى و زندگى تباه و آلوده مردم عرب و روابط اجتماعى خشن و به دور از جوانمردى آنان یادکرده و از منزلگاه هاى ناهموار، آب و غذاى نامطبوع و ناگوارشان نیز سخن گفته است:

«آن هنگام شما اى مردم عرب! بدترین آیین را برگزیده بودید و در بدترین سراى خزیده. منزلگاهتان سنگستانهاى ناهموار، همنشین تان گرزه مارهاى زهردار، آبتان تیره و ناگوار، خوارکتان گلوآزار، خون یکدیگر را ریزان، از خویشاوند بریده و گریزان، بت هاتان همه جا برپا، پاى تا سرآلوده به خطا.»

از ویژگى هاى بارز دوره فترت (جاهلیت و عدم حضور انبیا) آن که مردم در منجلاب فتنه و فساد غوطه مى خورند و به نهایت درجه انحطاط و رذالت اخلاقى فرو مى غلتند. فقر شدید فرهنگى، عدم شناخت حدود الهى، بى احترامى به حریم مقدسات، عدم رشد عقلانى و تعادل فکرى، کودنى و تهى مغزى همگانى، پیروى از خشم و شهوت و در نتیجه خودپرستى، دنیا پرستى و شهوت پرستى و… از مشخصه هاى اصلى چنین نظام هایى است که امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ در جاى جاى نهج البلاغه متذکر آن شده است:

«او ـ صلى الله علیه و آله ـ را هنگامى فرستاد که پیامبران نبودند ـ و مردمان ـ به خطا، کار مى نمودند و امتان در گولى و نادانى مى غنودند.»

«او ـ صلى الله علیه و آله ـ را برانگیخت، حالى که مردم سرگردان بودند و بیراهه هاى فتنه را مى پیمودند. هوا و هوسشان سرگشته ساخته، کبر و نخوت شان به فرودستى انداخته از نادانى جاهلیت خوار، سرگردان و در کار نااستوار وبه بلاى نادانى گرفتار.»

«او ـ صلى الله علیه و آله ـ را هنگامى فرستاد که نشانه هاى رستگارى پنهان بود و راه هاى دین، نهان.»

«پس خدا محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ را به حق برانگیخت آن گاه که ـ به سبب فتنه و خونریزى ـ پایان دنیا نزدیک بود و آخرت روى آور و جهان پس از روشنى و زیبایى، تاریک، زندگى مردمش دشوار و آرام جاى آنان ناهموار، جهان به نیستى و فرو ریختن نزدیک گردیده، مدت آن به سر رسیده و نشانه هاى آن پدید و پیوند مردمش با آن بریده و حلقه هاى پیوندشان از هم دریده و اسباب از هم گسیختگى شان بسیار و نشانه هاى رستگارى ناپایدار و زشتى هاى دنیا آشکار، رشته عمرش کوتاه ـ و به سر رسیدنش نمودار ـ.»

حضرت، در خطبه اى دیگر، پس از حمد و ثناى الهى بر نعمت هایى که بدو ارزانى داشته و یادکرد یکتایى خدا و روز رستاخیز، از پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ و دین روشن او سخن به میان آورده و در نهایت به توصیف دوران جاهلیت و تبه کارى مردم پرداخته و به طور جامع، وضعیت آن را با عباراتى شیوا تصویر کرده است.

الگوى عصرها و نسل ها

بى شک پیامبران الهى و به ویژه خاتم و افضل آنان حضرت محمد بن عبدالله ـ صلى الله علیه و آله ـ از آن رو که به منبع وحى متصل اند و از جانب خداى تعالى مؤید، بهترین الگوى عملى مردم براى رسیدن به فلاح و رستگارى در زندگى دنیوى و اخروى به شمار مى آیند. آنان مصداق تام انسان کامل اند. از این رو، خداى تعالى در آیاتى چند از قرآن کریم و حضرت امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ در نهج البلاغه به تکرار، رسول اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ را شایسته ترین الگوى اقتداى مردم معرفى کرده و محبوب ترین بندگان را کسى دانسته که از آن حضرت پیروى کند، تا آنجا که به فرزندش امام حسن مجتبى ـ علیه السلام ـ سفارش فرمود تا رسول اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ را پیشوا و رهبر خود گیرد و براى کسب سعادت دین و دنیا و نجات از مهلکه هاى اخلاقى، پیشوایى او را بپذیرد.

با هم بخش هایى از نهج البلاغه مولا على ـ علیه السلام ـ را مرور مى کنیم:

«براى تو بسنده است رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ را مقتدا گردانى، و راهنماى شناخت بدى و عیب هاى دنیا، و خوارمایگى و زشتى هاى فراوانش بدانى.»

«پس به پیامبر پاکیزه و پاک ـ صلى الله علیه و آله ـ اقتدا کن که در رفتار او خصلتى است کسى را که زدودن اندوه خواهد و مایه شکیبایى است براى کسى که شکیبایى طلبد و دوست داشته ترین بندگان خدا کسى است که رفتار پیامبر را سرمشق خود کند و به دنبال او رود.»

«پس آن که خواهد باید پیامبر خود را پیروى کند و بر پى او رود و پاى بر جاى پاى او نهد و گرنه از تباهى ایمن نبود.»

از سفارش هاى حضرت به امام حسن ـ علیه الاسلام ـ :

«و بدان پسرکم هیچ کس چون رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ از خدا آگاهى نداده است پس خرسند باش که او را راهبرت گیرى و براى نجات پیشوایى اش را پذیرى.»

زهد و ساده زیستى

زهد و ساده زیستى و عدم توجه و دلبستگى به دنیا و زر و زیور آن فصل مشترک همه پیامران و وجه ممیز آنان با انسانهاى دیگر است. رسول اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ از آن رو که الگوى تمام عیار زندگى و نمونه اعلاى «انسان کامل» است و همه ابعاد شخصیتى آن بزرگوار به تعبیر قرآن کریم «الگوى شایسته اى براى پیروى است»، آن چنان کریمانه از کنار فریبایى هاى دنیا گذشت که به جرئت مى توان ادعا کرد زندگى آن حضرت اگرفروتر از زندگى فقیرترین مردم زمانش نبود بى گمان فراتر نیز نبوده است؛ و کدام شاهد برتر از امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ که در متن زندگى رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ حضور داشت و بارها آن امین وحى الهى را به صفت زهد ورزى و ساده زیستى ستوده است.

اینک سخنانى چند از مولاى زاهدان و پرهیزگاران در این موضوع.

حضرت، پس از ترغیب به پیروى از رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ فرمود:

«وابستگى و دلبستگى به دنیا از هر سو بر او درنوردیده شد و دلبستگى بدان براى دیگرى گستریده، از نوش (لذت هاى) آن نخورد و از زیورهایش بهره نبرد.»

«از دنیا چندان نخورد که دهان را پر کند و بدان ننگریست چندان که گوشه چشم بدان افکند. تیهگاه او از همه مردم لاغرتر بود و شکم او از همه خالى تر. دنیا را بدو نشان دادند، آن را نپذیرفت…او ـ صلى الله علیه و آله ـ روى زمین (غذا) مى خورد و چون بندگان مى نشست و به دست خود پاى افزار (کفش) خویش را پینه مى بست و جامه خود را وصله، و بر الاغ بى پالان سوار مى شد و دیگرى را بر ترک خود سوار مى کرد. پرده اى بر در خانه او آویخته بود که تصویرهایى داشت، یکى از زنان خویش را گفت: این پرده را از من پنهان کن، که هر گاه بدان مى نگرم، دنیا و زیورهاى آن را به یاد مى آورم. پس به دل خود از دنیا روى گرداند و یاد آن را در خاطر خود میراند و دوست داشت که زینت دنیا از او نهان ماند تا زیورى از آن بر ندارد. دنیا را پایدار نمى دانست و در آن امید ماندن نداشت. پس آن را از خود برون کرد و دل از آن برداشت و دیده از آن فرو بست.»

در ادامه خطبه قبل فرمود:

«در زندگانى رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ براى تو نشانه هایى است که تو را به زشتى ها و عیب هاى دنیا راهنماست ؛ چه او با نزدیکان خویش گرسنه به سر مى برد و با منزلتى بزرگ که داشت زینت هاى دنیا از دیده او دور ماند ـ و آن را خوار شمرد ـ… و از دنیا برون رفت و از نعمت آن سیر نخورد، به آخرت در شد و گناهى با خود نبرد، سنگى بر سنگى ننهاد تا جهان را ترک گفت و دعوت پروردگارش را پذیرفت.»

شجاعت، ایثار و جهاد

رسول اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ تندیس هدایت و مهرورزى است. آن حضرت چنان در مسیر تبلیغ دین الهى و هدایت مردم مى کوشید و از عدم ایمان و اقرار به یگانگى حضرت حق توسط کافران و مشرکان رنج مى برد و اندوه مى خورد که خداى تعالى به وى هشدار داده تا مبادا جان عزیزش را بر سر این کار گذارد. اما آنگاه که دیگر همه راه هاى مسالمت آمیز تبلیغ و هدایت را بسته مى دید و تلاش هاى دلسوزانه را بى تأثیر مى پنداشت، به منظور رفع موانع تبلیغى، رسالت هدایت گرانه اش را در قالب جهادى بى امان به نمایش مى گذاشت، و در این راه چنان شجاعت و ایثارى از خود بروز مى داد که هیچ کس را یاراى ایستادگى در برابر تیغ جنبانى او نبود و در معرکه هاى سخت، جز دریغ چیزى نصیب قهرمانان کافر پیشه نمى شد.

آرى! آن حضرت براى رضاى خدا با آنان که سد راه انسانیت بودند، نبرد مى کرد ودر کارزارهاى صعب، خود پیشتاز جنگاوران بود و یارانش را از ضربات شمشیر کفار و مشرکان، با جلودارى کسان و خویشان خود، حفظ مى فرمود.

در این باره بشنوید از امیرمؤمنان و شیر بیشه شجاعت على ـ علیه السلام ـ :

«در راه خدا با دشمنان او جهاد کرد، نه ناتوان شد و نه عذرى آورد.»

«او ـ صلى الله علیه و آله ـ براى رضاى خدا جهاد کرد با پشت به خداکردگان و مشرکان از فطرت برگشتگان.»

درباره ایثار و شجاعت فراوان حضرت رسول ـ صلى الله علیه و آله ـ فرمود:

«چون کارزار، دشوار مى شد، ما خود را به رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ نگاه مى داشتیم؛ چنان که هیچ یک از ما از وى به دشمن نزدیک تر نبود.»

یعنى هنگامى که بیم از دشمن، بسیار مى بود و اژدهاى جنگ، دهان مى گشود، مسلمانان به رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ پناه مى بردند و از او مى خواستند تا خود دست به جنگ بگشاید، این هنگام، به برکت پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ خدا پیروزى بر آنان مى فرستاد و بیمى راکه داشتند، با رسول مى گشاد.

«رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ چون کارزار دشوار مى شد و مردم پاى پس مى نهادند، کسان خود را فراز مى داشت (پیش مى داشت) و بدانان یارانش را از سوزش نیزه ها و شمشیرها باز مى داشت؛ چنان که عبیده پسر حارث در نبرد بدر، و حمزه در احد، و جعفر در موته، شهید شدند و آن که اگر خواهم نام او بگویم، خواست تا چون آنان فیض شهادت یابد لیکن اجل هاى آنان پیش افتاد و در مرگ او تأخیر رخ داد.»

در این جمله، حضرت امیر ـ علیه السلام ـ میزان اشتیاق خود به شهادت را نیز بیان فرموده است.

رسالت جهانى

خداى از آغاز خلقت بشر بر کره خاک، وظیفه هدایت آنان به سوى فلاح و رستگارى دنیا و آخرت را بر دوش هزاران تن از رسولانش نهاد. این رسولان که هر یک در زمان خود و در میان قوم و قبیله شان از پاک ترین، شجاع ترین، بخشنده ترین، دلسوزترین، عالم ترین و هدایت یافته ترین انسانها بودند، گاه مأموریت داشتند که مردم یک آبادى، گاه چند آبادى، گاه یک شهر، گاه سرزمین هایى چند را به سوى توحید و راستى و درستى ره نمایند و به جز پنج تن از آنان، باقى، شریعت فراگیر نداشتند و اغلبشان مبلغ شرایع انبیاى پیش از خود بودند.

از آن میان، رسول خاتم ـ صلى الله علیه و آله ـ بارزترین رسولان اولوالعزم است که دین و شریعتش جهانى بوده و به سوى همه «ناس» فرستاده شده است.

قرآن کریم در تأیید این دیدگاه مى فرماید:

«و ما ارسلناک الا کافهً للناس بشیراً و نذیراً و لکن اکثر الناس لایعلمون»

«ما تو را جز(به سِمَت) بشارتگر و هشدار دهنده براى تمام مردم نفرستادیم، لیکن بیشتر مردم نمى دانند.»

«قل یا ایها الناس انى رسول الله الیکم جمیعاً...»

«بگو اى مردم! من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم… .»

«هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دین الحق لیظهره على الدین کله و لو کره المشرکون»

«او کسى است که پیامبرش را با هدایت و دین درست فرستاد تا آن را بر هر چه دین است، پیروز گرداند، هر چند مشرکان خوش نداشته باشند.»

چنان که جهانى بودن دعوت و رسالت محمد مصطفى صلى الله علیه و آله بر زبان خود آن حضرت و احتجاجاتش با معاندان و نیز در هدایتهاى ائمه اطهار علیهم السلام به تکرار به کار رفته است.

پیامبر اکرم فرموده است:

«انا رسول من ادرکت حیاً و من یولد بعدى

«من پیامبر کسانى هستم که با من به سر مى برند و کسانى که پس از من به دنیا مى آیند.»

«بعث کل نبى کان قبلى الى امته بلسان قومه و بعثنى الى کل اسودَ و احمرَ بالعربیه.»

«پیش از من هر پیامبرى به زبان قوم خود به سوى امتش فرستاده شده، ولى خداوند مرا به زبانى عربى به سوى هر سیاه و سفیدى فرستاده است.»

حضرت امام صادق علیه السلام فرمود:

«ان الله تبارک و تعالى اعطى محمداً شرائع نوح و ابراهیم و موسى و عیسى… و ارسله کافه الى الابیض و الاسود و الجن و الانس

«خداوند تبارک و تعالى شرایع نوح و ابراهیم و موسى و عیسى را به محمد ـ صلى اللّه علیه وآله ـ داد… و او را به سوى سفید و سیاه و جن و انس فرستاده است.»

او چه کرد

به راستى پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ در دوران دشوار و رسالت بیست و سه ساله خود چه کرد و فرایند تلاش هاى مخلصانه او در راه انتشار دین حق و نداى توحید چه بود؟

حضرت امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ به مناسبت هاى مختلف از زحمت هاى توانفرساى حضرت رسول ـ صلى الله علیه و آله ـ در راه ساختن جامعه اى که همه انسان ها از حقوق انسانى مناسب برخوردار باشند یاد کرده و خصوصیات مردم و جامعه بر آمده از شعاع فروزان وحى را بر شمرده است.

به اعتقاد حضرت على ـ علیه السلام ـ پیامبر گرامى اسلام در اوج تیرگى هاى جاهلیت، همچون خورشیدى فروزان در آسمان مکه و مدینه و سپس سراسر جهان اسلام درخشید و علم و ایمان و فضایل اسلامى را در دل و جان مردمى که از نور دانش تهى بودند و کتاب هاى آسمانى را در بوته فراموشى نهاده بودند روشن داشت و آنان را به جایگاه هاى عظمت رسانید.

آرى رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ پراکندگى مردم را به وحدت و جمعیت کشانید و راه رستگارى را بدان ها نمود، مردم را پند داد و به راستى و درستى در گفتار و کردار فرمان، جو تشنج آلود جاهلى را که در تار وپود آن غارت و جنایت تنیده بود درهم شکست، دشمنى هاى دیرینه را به دوستى هاى پایدار بدل ساخت و خیرخواهى را به نهایت رسانید، چنان که جویندگان حق را حجت تمام آمد و دل هاى فرو رفته در شبهه را به نور هدایت خود به ساحل نجات رسانید.

با هم سخنان حضرت امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ را مرور مى کنیم:

«محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ مردم را به راهى که بایست کشانید و در جایى که باید نشانید و به رستگارى رسانید، تا آن که کارشان استوار و جمعیت شان پایدار گردید.»

حضرت، در خطبه اى دیگر در پى تصویر خصوصیات مردم جاهلى و تبیین اعتقادات شرک آلود آنان فرمود:

«خداى سبحان، محمد ـ صلى الله علیه و آله ـ را پیامبرى داد… حالى که مردم زمین هر دسته به کیشى گردن نهاده بودند و هر گروه پى خواهشى افتاده، و در خدمت آیینى ایستاده ؛ یا خدا را همانند آفریدگان دانسته یا صفتى که سزاى او نیست بدو بسته یا به بتى پیوسته و از خدا گسسته بودند.»

آنگاه در ادامه افزود:

«پروردگار آنان را بدو (به حضرت رسول اکرم ـ صلى الله علیه و آله…ـ) از گمراهى به رستگارى کشانید و از تاریکى نادانى رهانید.»

«او ـ صلى الله علیه و آله ـ پیام هاى پروردگارش را رسانید. نه سستى ورزید و نه بازماند، و در راه خدا با دشمنان او جهاد کرد؛ نه ناتوان شد و نه عذرى آورد.»

«او ـ صلى الله علیه و آله ـ را هنگامى فرستاد که نشانه هاى رستگارى پنهان بود و راه هاى دین نهان، پس حق را آشکار کرد و مردم را نصیحت فرمود و راه راست را نشان داد و به میانه روى (نه افراط و تفریط) فرمان.»

«با نور (اسلام) به پیامبرى اش گماشت و در گزینش، او را مقدم داشت رخنه ها(پراکندگى) را بدو بست و به نیروى او پیروزى جوّ را در هم شکست. سختى ها را بدو خوار ساخت و ناهموارى ها را بدو هموار ساخت تا گمراهى ها را از چپ و راست پراکند و بپرداخت.»

«او ـ صلى الله علیه و آله ـ آن چه را بدان مأمور بود بیان فرمود و احکام پروردگارش را (به مردم) رسانید. پس خداوند بدو از هم گسیخته را منظم گردانید و پراکنده را گردآورد و خویشاوندان را که دشمن بودند، با هم مهربان ساخت؛ از آن پس که دشمنى سینه هایشان را مى سوخت و کینه هاى افروخته دل هایشان را مى گداخت.»

حضرت، در خطبه اى پس از ارایه تصویرى روشن از وضعیت مردم در دوره جاهلیت، فرمود:

«(در چنین وضعیتى) آن حضرت که درود خدا بر وى باد، خیرخواهى را به نهایت رسانید، به راه راست رفت و از طریق حکمت و موعظه نیکو مردم را به خدا خواند ـ تا از بدبختى رهایى یافته و سعادت دنیا و آخرت را به دست آورند ـ.»

حضرت در خطبه اى دیگر که چگونگى درود فرستادن بر آن حضرت را تعلیم فرموده، آورده است:

«بار خدایا!… بهترین درودها و پربارترین برکت ها را خاص بنده و پیامبر خود گردان، که خاتم پیامبران پیشین است و گشاینده درهاى بسته ـ رحمت بر مردم زمین ـ آشکار کننده حق با برهان، فرونشاننده طغیان و درهم کوبنده شوکت گمراهان. چنان که او بار رسالت را نیرومندانه برداشت ـ و حق آن را چنان که باید بگذاشت ـ در انجام فرمانت بر پا و در طلب خشنودى ات پویا، نه از اقدامى روگردان و نه در عزمى سست و ناتوان. وحى تو را به گوش جان شنوا و عهد تو را نگهبان و در راه اجراى فرمان تو روان چندان که چراغ جویندگان حق را فروغ بخشید و بر سر راه گمراهان چون خورشیدى بدرخشید، و دلهاى فرو رفته در موجهاى شبهت به راهنمایى او رخت به کنار کشید. نشانه هاى روشن را بر پا داشت و احکام را (چون موکلانى) بر مردمان گماشت.»

معجزه اى شگفت

اصولاً معجزات، شاهد صدق دعوى نبوت انبیاست. براى حضرت رسول اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ نیز معجزات بسیارى بوده است که برخى شمار آنها را زیاده بر چهار هزار نقل کرده اند.

هر چند بزرگ ترین و ماندگارترین معجزه نبى گرامى اسلام کتاب آسمانى «قرآن کریم» است و دیگر معجزات آن حضرت در برابر شعاع تابناک این معجزه والا و جاودانه، از درخشش کم ترى برخوردارند، اما شنیدن ماجراى یکى از این معجزات شیرین و شگفت از زبان یار همیشه همراه پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ یعنى امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ لطف ویژه اى دارد:

«من با او (پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ) بودم هنگامى که بزرگان قریش نزد وى آمدند و گفتند: اى محمد!ـ صلى الله علیه و آله ـ تو دعوى کار بزرگى مى کنى که نه پدرانت چنان دعویى داشتند، نه کسى از خاندانت. ما چیزى را از تو مى خواهیم که اگر آن را پذیرفتى و به ما نمایاندى، مى دانیم تو پیامبر و فرستاده خدایى و گرنه مى دانیم جادوگرى دروغ گویى.

او ـ صلى الله علیه و آله ـ گفت: چه مى پرسید؟، گفتند: این درخت را براى ما بخوان تا با رگ و ریشه برآید و پیش روى تو درآید. آن حضرت گفت: خدا بر هر چیز تواناست. اگر خدا براى شما چنین کرد، مى گروید و به حق گواهى مى دهید؟ گفتند: آرى!

فرمود: من آن چه را مى خواهید به شما نشان خواهم داد و مى دانم شما به راه خیر باز نمى گردید، و در میان شما کسى است که در چاه افکنده شود و کسى است که گروه ها را به هم پیوندد و لشکر فراهم آورد.

سپس گفت: اى درخت! اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارى و مى دانى من فرستاده خدایم با رگ و ریشه از جاى براى و پیش روى من درآى به فرمان خداى. پس به خدایى که او را به راستى برانگیخت، رگ و ریشه درخت از هم گسیخت و از جاى برآمد بانگى سخت کنان و چون پرندگان پر زنان تا پیش روى رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ پیامد و شاخه فرازین خود را بر رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ گسترد و یکى از شاخه هایش را بر دوش من آورد و من در سوى راست او ـ صلى الله علیه و آله ـ بودم. پس چون آنان این (معجزه) را دیدند از روى برترى جویى و گردنکشى گفتند: بگو تا نیم آن نزد تو آید و نیم دیگر بر جاى ماند.

پس او ـ صلى الله علیه و آله ـ درخت را چنین فرمان داد و نیم آن رو سوى او نهاد، پیش آمدنى سخت شگفت آور و با بانگى هر چه سخت تر. چنان که مى خواست خود را به رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ بپیچد. پس آنان از روى ناسپاسى و سرکشى گفتند: این نیم را بفرما تا نزد نیم خود باز رود چنان که بود و او ـ صلى الله علیه و آله ـ درخت را چنان فرمود. پس درخت باز گردید و من گفتم: لا اله الا الله، اى فرستاده خدا! من نخستین کسم که به تو گروید و نخستین کسى که اقرار کرد که درخت آن چه را فرمودى به فرمان خدا به جا آورد، تا پیامبرى تو را گواهى دهد و گفته تورا بزرگ دارد.

پس آنان گفتند: نه که ساحرى است دروغگو، شگفت جادوگر است، و چه آسان است کار او، و چه کسى تو را در کارت تصدیق کند جز او ـ و قصدشان من (على ـ علیه السلام ـ) بودم.»

ابن ابى الحدید ـ شارح نهج البلاغه ـ چگونگى رویداد این معجزه را به گونه اى که حضرت در نهج البلاغه روایت فرموده، تأکید کرده و روایات وارد در این زمینه را مستفیض دانسته است:

«اما موضوع آن درخت که رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ صدایش زد، احادیثى که در این باره آمده فراوان و مستفیض است و علماى حدیث آن را در کتابهاى خود آورده اند و متکلمان این موضوع را در شمار معجزات پیامبر ذکر کرده اند. بیشتر محدثان، این خبر را به همان صورتى که در خطبه امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ آمده روایت کرده اند و برخى نیز آن را به اختصار برگزار کرده مى گویند: پیامبر درختى را صدا زد و آن درخت در حالى که زمین را مى شکافت، نزد پیامبر آمد.»

در این نوشتار مختصر مجال پرداختن به دیگر ابعاد شخصیتى آن بزرگوار نیست، از این رو با اداى احترام بر روح بلند آن عزیز الهى، با درودى از زبان مولاى متقیان بر آن یگانه دهر، دامن سخن را بر مى چینیم:

«خدایا! سایه ـ عنایت ـ خود را بر او بگستران و به فضل خویش پاداش او را فراوان گردان. بنیاد شریعتى را که نهاد از دیگر بناها بالاتر بر و مرتبت او را نزد خویش گرامى تر دار و نور ـ شریعت ـ او را در سراسر گیتى بگستر و پاداش پیامبرى او را گفتار پسندیده قرار ده و شهادت پذیرفته؛ ـ چنان که گفته او ـ میزان عدل باشد و فرموده او قول فصل. بار خدایا! ما و او را فراهم آور در زندگانى خوشگوار، و نعمت پایدار و آرزوهاى دلنشین و لذت هاى با خواهش قرین و زندگانى فراخ و پرنعمت و اطمینان خاطر و برخوردارى از تحفه هاى کرامت.»

منبع : تقى متقى؛فرهنگ جهاد – بهار و تابستان ۱۳۸۵، شماره ۴۳ و ۴۴

اخلاق معاشرت(۶)

در روابط اجتماعى، کسانى بر دلها حکومت مى‌کنند که دلشان را خانه مهر و محبت مردم کرده باشند. بر عکس، آنان که «خود» را بیش از همه مى‏‌پسندند و «خود» را بیش از دیگران دوست دارند و آسایش و راحتى خود را بر دیگران ترجیح مى‏‌دهند، نه نزد خدا و رسول اعتبارى دارند، نه در دل و جان مردم، جایى و موقعیّتى! …

گوهر «خدمتگزارى به مردم»، تنها در دلهاى وارسته از منیّت و خودخواهى یافت مى‏‌شود. خداى مهربان، بندگانش را دوست دارد. کسانى را هم که به بندگان خدا خدمت و مهربانى کنند، دوست مى‏‌دارد و این مقتضاى محبت و علاقه است.

تا توانى به جهان، خدمت محتاجان کن

به دمى یا درمى، یا قلمى یا قدمى!

خدمت، سرمایه سرورى

خیلى‏‌ها به سیادت و سرورى و عزت و محبوبیّت علاقمندند، ولى راه به دست آوردن آن را نمى‌دانند. اصلاً سخن را این گونه عنوان کنیم که:

در دلهایمان، چه اندازه «جا» براى دیگران باز کرده‏‌ایم؟

در زندگیمان چه میزان وقت، به مردم اختصاص داده‏‌ایم؟

و … اساسا تا چه حدّ به فکر مردم و مشکلات، رنج‌ها و اندوه‌هاى آنانیم؟

شاید کسانى بگویند: ما خود، گرفتاری‌هاى فراوان داریم. اگر گریستن است، باید به حال خود بگرییم و اگر کمک است، خود محتاج به کمکیم …

ولى … ایثار و فتوّت و جوانمردى چه مى‏ شود؟ اگر مسائل و مشکلات مسلمانان برایمان اهمیتى نداشته باشد که اصلاً مسلمان نیستیم! چون که مسلمانى تنها به اسم و شناسنامه و نماز نیست. بخش عظیمى از محتواى اسلام را نوعدوستى، ایثار، خدمت به دیگران، کمک به درماندگان، کارگشایى براى مشکلات مردم و قضاى حاجت گرفتاران تشکیل مى‏‌دهد.

باز هم براى چندمین بار، گوش‏ جان را با این حدیث نبوى بنوازیم که فرمود: «مَنْ اَصْبَحَ لا یَهْتَمُّ بِامُورِ المُسْلِمینَ فَلَیْسَ مِنَ الاسْلامِ فى شَئٍ، وَ مَنْ شَهِدَ رَجُلاً یُنادى «یا لَلْمُسلِمینَ!» فَلَمْ یُجِبْهُ فَلَیْسَ مِنَ المُسلمینَ.»(۱)

کسى در حالى صبح کند که به امر مسلمانان بى‌فکر و اهتمام باشد، بهره‏‌اى از اسلام نبرده است و هر کس شاهد فریادخواهى و کمک‏ طلبیدن مردى باشد که مسلمانان را به یارى مى‏ طلبد، اما پاسخى به او ندهد، از مسلمانان نیست!

پس باید بخشى از دل، محبّت، فکر، زندگى، تلاش، اهتمام، عشق ورزیدن و دلسوزى کردن ما نسبت به دیگران باشد که بندگان خدایند و آفریدگار، از این راه، بندگان دیگرش را مى‏‌آزماید. نتیجه این مردم‌دوستى و همیارى نیز، محبوبیّت و سیادت است. هر که براى مردم کار کند، مردم نیز او را دوست خواهند داشت. هر که خدمتگزار جامعه باشد، از حق‏‌شناسى مردم بهره‌مند مى‌شود و هر که به مردم نیکى کند، در دلها جاى مى‌گیرد.

فریدون فرّخ، فرشته نبود

ز مشک و عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویى

تو داد و دهش کن، فریدون تویى

این حقیقت را، پیش از هر چیز، در حدیث مى‌خوانیم که: «سَیّدُ القومِ خادِمُهُم»(۲)

سرور هر گروهى، خدمتگزار آنان است.

طنین کلام معطّر حضرت امام راحل(قدس‏ سّره) در گوشمان است که فرمود: «به من رهبر نگویید، به من خدمتگزار بگویید».

خدمتگزارى به بندگان خدا، غیر از آن که رسالت دولتمردان و مسؤولان اجرایى و متصدیان امور در ادارات و نهادهاست، وظیفه هر یک از ما در معاشرت با همنوعان خودمان است.

کارگشایى

از توفیقات مهم یک انسان، آن است که گشایش معضلات مردم به دست او باشد. نعمتى است که هزاران شکر و سپاس مى‏‌طلبد. کارگشایى، از مقدس‌ترین خدماتى است که مورد قبول و امضاى آیین خدا و شرعِ محمدى(صلی الله علیه و آله و سلم) است.

با عنوانِ «قضاء حاجت مؤمن»، انبوهى عظیم از روایات نقل شده که اهمیت و فضیلت و قداست کار راه‏ اندازى و رفع نیاز مردم و برطرف کردن مشکلات آنان و … خلاصه در خدمت مردم و جامعه بودن را بیان مى‌‏کند. این کار را باید به حساب خدا گذاشت و چشم تشکر و اجر هم از او داشت، نه از مردم.

تو نیکى مى‏ کن و در دجله انداز

که ایزد در بیابانت دهد باز

«قصد قربت»، مایه ثمربخشى و ثواب الهى و ارزشمندى نیکوکاری‌هاست، و ریا، آفت آن به شما مى‏‌رود. آنان که خالصانه و بى‏‌توقّع و چشمداشت، گره از کار بسته مردم مى‌گشایند، بندگان خاصّ خدا و مأموران ویژه الهى‏‌اند. توفیق و امداد الهى را همراه دارند، فیض دنیوى و اجر اخروى نیز، دستاوردِ این خدمت است. به این حدیث زیبا از حضرت رضا(علیه السلام) توجه کنید:

«اِنَّ لِلّهِ عِبادا فىِ الأرضِ یَسْعَوْنَ فى حَوائجِ النّاسِ، هُمُ الآمِنوُنَ یَوْمَ القیامَهِ.»(۳)

خداوند را در روى زمین، بندگانى است که کارشان تلاش براى رفع نیاز و حاجت مردم است. آنان روز قیامت، ایمن و آسوده‏‌اند.

آرى … رنج دنیا و راحتِ آخرت!

شنیده‌اید که امام معصوم(علیه السلام)، طواف حج را رها کرد و به کار دیگران رسید، یا کسى را که دیگرى صدایش مى‌کرد و او به طواف مشغول بود، توبیخ کرد که: مگر نمى‏‌دانى انجام کار دیگران، از خیلى طواف‌ها برتر و ثوابش بیشتر است؟

نبىّ مکرّم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) هم فرموده است:

«خَیْرُ النّاسِ مَنِ انْتَفَعَ بِهِ النّاس»(۴)

بهترین مردم، کسى است که مردم از او سود و بهره ببرند.

درسى از امام سجّاد(علیه السلام)

شاید از درخشان‌‏ترین فصل‌هاى زندگانى هر یک از پیشوایان دین، رسیدگى به محرومان و زدودن نیاز نیازمندان بوده است، درسى که از پیامبر خدا آموخته و رهنمودى که از دین به ارث برده‌اند. راستى … ملاکِ در «خیّر» بودن آدمى به چیست؟ هر چه بیشتر سودرسانى به خلایق! و گره‌‏گشایى از کار مردم، به قدر توان.

روایت است که امام زین‏ العابدین(علیه السلام) از راهى که مى‌گذشت، هر گاه در میان جاده به کلوخى بر مى‏‌خورد، از مرکب خویش پیاده مى‌‏شد و آن را با دست خود از وسط راه برمى‏‌داشت، آنگاه سوار شده، به راه خود ادامه مى‌داد:

«لَقَدْ کانَ علىّ بنُ الحسینِ یَمُرُّ عَلَى الْمَدَرَهِ فى وَسَطِ الطّریقِ فَیَنْزِلُ عَنْ دابَّتِهِ حتّى یُنَحّیها بِیَدِهِ عَنِ الطّریقِ …»(۵)

سیره نورانى و سازنده یعنى این! زدودنِ موانع راه، پرکردن چاله‌هاى خیابان‌ها، رفع سدّ معبرها و ده‌ها کار خدماتى دیگر، کارهاى شایسته‏‌اى است که زیبنده رفتار اجتماعى یک مسلمان است. چه خوش سروده است «ابن‏ یمین»:

سود دنیا و دین اگر خواهى

مایه هر دوشان نکوکارى است

راحتِ بندگانِ حق جستن

عین تقوا و زهد و دیندارى است

گر درِ خُلد را کلیدى هست

بیش بخشیدن و کم‌‏آزارى است.

و به گفته حافظ شیرازى:

دایم گل این بستان، شاداب نمى‌ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانایى

خرج مال و آبرو

سرمایه و دارایى، تنها پول و اندوخته مالى نیست، گاهى نفوذ و اعتبار، بیش از ثروت و پول مى‌ارزد. کمک به دیگران هم تنها خرج پول و مصرف مال نیست. کسى هم که تهیدست، امّا آبرومند است، مى‏‌تواند از وجهه و آبرویش سرمایه بگذارد و آن را در راه دیگران به کار اندازد. اگر خودتان هم کاره‏‌اى نیستید، ولى مى‏‌توانید نیازى را به کارگشایان منتقل کنید، خودِ این کار هم عبادت است و خدمت. نقش راهنما و واسطه داشتن براى حلّ مشکلات، مشارکت در پاداش آن خدمت است. اگر خودتان «مقصد» نیستید، مى‏‌توانید فلش و راهنما به سوى مقصد باشید. نگذارید وجودتان «بن‏ بست» باشد، یا سراب، که دیگران به فریب یا امید، نزد شما آیند، یا وقتى به شما برسند، به وجود عایقى برخورد کنند. وجودتان را «هادى» کنید، به سوى خدمت‌ها و خدمتگزاران.

در حدیثى از پیشواى ششم حضرت صادق(علیه السلام) چنین آمده است: «به خدا و محمد و على ایمان نیاورده است کسى که هر گاه برادر دینى‏‌اش براى رفع نیازى به او مراجعه مى‌کند، با چهره‌‏اى خندان با او برخورد نکند. اگر رفع حاجتش به دست او است، باید به انجام آن بشتابد و اگر کار از دست او بیرون است، سراغ دیگرى رود و از طریق دیگران، مشکل او را حل کند.» اما متن این حدیث شریف:

«ما آمَنَ بِاللّه‏ وَ لا بِعَلىٍّ مَنْ اِذا اَتاهُ اَخوهُ المؤمنُ فى حاجهٍ لَمْ یَضْحَکْ فى وَجْهِهِ، فَاِنْ کانَت حاجَتُهُ عِندَهُ سارَعَ الى قضاءِها وَ اِنْ لَمْ یَکُنْ عِنْدَهُ تَکَّلَّفَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِهِ حَتّى یَقْضِیَها لَهُ.»(۶)

مى‌بینید که این کوشش براى رفع مشکل برادر ایمانى، هم شرط اسلام است و هم ولایت! ایمان به خدا و رسول و ولایت، با این روحیّه و خصلت شناخته مى‌شود.

برخى «دلاّل» و «کارچاق‏کن» فساد و گناه و نیرنگ و حقّه‌بازى‌اند. آنان فرزندانِ شیطان و شاگردان ابلیس به حساب مى‏‌آیند. بعضى هم «واسطه خیر» و «شفیع حسنات»اند. دلاّلى و کارچاق‏‌کنى در امور خیر و کارهاى صالح و خداپسند، از بزرگترین توفیقات الهى است که شامل بندگان ویژه‌اش مى‌شود. اگر نیازمندى براى کارى سراغ ما آمد، فورى ردّ نکنیم، اگر از خودمان کارى ساخته نیست، به کسى، جایى، مؤسسه‏‌اى، اداره‏‌اى و … معرفى و راهنمایى کنیم که چاره کارش با آنجا است.

صدقه، اما بى‏‌پول

با شنیدن کلمه «صدقه»، ذهن‌ها فورى سراغ کمک مالى به تهیدستان یا انداختن سکه و اسکناسى در صندوق صدقات و امثال آن مى‏‌رود. ولى … این، تنها شکل‌هاى عملى صدقه نیست. مى‏‌توان اهل صدقه بود، بى‏ آن که پول خرج کرد. البته کمک‌هاى مالى، جاى خاصى دارد که در هر حال و هر جا خوب است، اما مهم، توجه به وسعتِ دایره «نیکى» است. باز هم از گفتار پیشوایان الهام بگیریم.

از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که فرمود: هر مسلمان هر روز باید صدقه‏‌اى بدهد (اِنَّ عَلى کُلِّ مُسلمٍ فى کُلِّ یومٍ صَدَقَهٌ).

وقتى پیامبر چنین فرمود، برخى از اصحاب، با شگفتى پرسیدند: ـ یا رسول اللّه‏! چه کسى طاقت و توان این کار را دارد؟ حضرت براى رفع ابهام و توضیح بیشتر، و براى این که صدقه را تنها در انفاق مالى خلاصه نکنند، فرمود: «برطرف کردن عوامل اذیّت از راه مردم، صدقه است، راهنمایى کردن جاهل به «راه»، صدقه است، عیادت کردن بیمار، صدقه است، امر به معروف کردن تو، صدقه است، نهى از منکر کردنت صدقه است؛ و … پاسخ سلام دادن نیز صدقه است!» …

شگفتا که چه وسعتى دارد نیکى و احسان! و چه آسان است ذخیره‏‌سازى عملى صالح براى آن روز نیاز و احتیاج! کلام رسول، چنین بود:

«اِماطَتُکَ الأذى عَنِ الطّریقِ صَدقهٌ، و ارشادُکَ الجاهلَ الى الطّریقِ صدقهٌ، و عَیادَتُکَ المریضَ صَدقهٌ، و اَمرُکُ بالمعروف صدقهٌ و نهیُک عَنِ المنکرِ صدقهٌ و رَدُّکَ السّلامَ صَدقهٌ.»(۷)

ایثار

کلمه‏‌اى زیباست، فضیلتى بزرگ است، اما عملى است بسیار دشوار! گذشتن از «خود» و مقدم داشتن «دیگران»، شجاعتى بزرگ مى‌‏طلبد و این عمل قهرمانانه، جز از روح‌هاى بزرگ و پاک، سر نمى‌‏زند، چه ایثار مالى، چه جانى! «خودمحورى»، سدّ راه ایثار است «تعلّقات» و «وابستگى» هم، آفتى خطرناک براى رشد خصلت‌هاى کمال‌گراست.

برادرى در سایه ایثار معنى مى‏‌یابد. ایثارگر، کسى است که در عین نیاز، دیگرى را بر خود مقدم مى‌دارد و در عین خستگى، کارهاى دشوار را بر عهده مى‌گیرد و فداکارانه به خاطر خدا، به نفع مردم از «حقّ شخصى» خویش مى‌گذرد.

ایثارگرى، وارستگى از وابستگی‌هاست. در رابطه‏‌هاى مالى با دیگران نیز چنین است. کسى که شادى خود را به قیمت اندوه دیگران بدست مى‌آورد، مسلمان نیست و آن که «راحت» خود را با «رنج» دیگران مى‌طلبد، انسان نیست.

اگر در جمع مؤمنان، روحیّه ایثارگرى برادرانه باشد، تا آنجا که جیب‌ها و منافع یکى باشد، نه تنها اصطکاک منافع پیش نمى‌آید و نه تنها کلاه‏‌گذارى بر سر دیگران در اندیشه‏‌ها نمى‌گذرد، بلکه روحیه سختى‏‌پذیرى براى رفاه دیگران رواج مى‌یابد، کارى که «خداپسندانه» است. ایثارگر، چون «رضاى خدا» را به دست مى‌آورد، از عمق جان خشنود مى‌شود. اوج صفا و گذشت، در آن است که برادرى را به مرز یگانگى برسانند؛ وحدت در خواسته، وحدت در محبت، وحدت در منفعت.

امام سجاد(علیه السلام) به مردى فرمود: آیا به این مرحله رسیده‌اید که یکى از شما دست در جیب دیگرى کند و آنچه را نیاز دارد بردارد، بى‏ آن که اجازه بگیرد؟ گفت: نه. فرمود: پس هنوز «برادر» نیستید!

«هَلْ یُدخِلُ احدُکم یَدَهُ فى کُمِّ اخیهِ و کیسِهِ فَیَأْخُذُ ما یُریدُ مِن غَیْرِ اذنٍ؟ قالَ: لا. قالَ: فَلَسْتُم بِاِخوان».(۸)

و به راستى که چه مرز دشوارى! ولى برادرى، این دشواری‌ها را آسان مى‏‌سازد. البته بى‌اجازه دست در جیب و کیف کسى کردن، هم حرام است، هم خلاف ادب، لیکن در حدیث یاد شده، منظور آن است که صفا و برادرى و یکرنگى و اخوّتِ دو برادر دینى به حدّى برسد که جیب من و تو با هم نداشته باشند و حتى در استفاده از اموال یکدیگر، محتاج به اجازه گرفتن نباشند، یعنى اوج برادرى و ایثار!

روحیّه‏‌هاى سرشار از «ایثار»، «خدمتگزارى»، «کارگشایى»، مایه گذاشتن از «مال» و «آبرو»، ارزشى فوق تصور دارد و اگر بر زندگی‌ها و معاشرت‌ها سایه‌گستر شود، بهشت را در همین دنیا هم مى‏‌توان دید.

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها
 
۱ـ بحارالأنوار، ج۷۲، ص۲۱؛
۲ـ کنزالعمّال، ج۶، ص۷۱۰؛
۳ـ الکافى، ج۲، ص۱۹۷؛
۴ـ بحارالأنوار، ج۷۲، ص۲۳؛
۵ـ همان، ص۵۰؛
۶ـ همان، ص۱۷۷؛
۷ـ همان، ص۵۰؛
۸ـ الأخلاق، شبّر، ص۹۴؛
 
نویسنده: جواد محدثى

منبع: پیام زن؛ شماره ۶۶