انصار

نوشته‌ها

احقیت و اولویت على (علیه السلام) به خلافت با توجه به قرابت و نسب

اشاره:

پس از وفات رسول اکرم (ص) سعد بن عباده انصارى مدعى خلافت شد و گروهى از افراد قبیله اش دور او را گرفتند، سعد و اتباع وى محل سقیفه را براى این کار انتخاب کرده بودند، تا آنکه ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح آمدند و مردم را از توجه به سعدبن ابى عباده بازداشتند و از حاضرین براى ابوبکر بیعت گرفتند، در این مجمع سخنانى میان مهاجران و انصار رد و بدل شد و عوامل مختلفى در تعیین سرنوشت نهائى این جلسه تأثیر داشت. یکى از به اصطلاح برگ هاى برنده اى که مهاجران و طرفداران ابوبکر مورد استفاده قرار دادند این بود که پیغمبر اکرم (ص) از قریش است و ما از طائفه پیغمبریم.

ابن ابى الحدید در ذیل شرح خطبه ۶۷ مى گوید: عمر به انصار گفت: ” عرب هرگز به امارت و حکومت شما راضى نمى شود زیرا پیغمبر از قبیله شما نیست، ولى عرب قطعاً از اینکه مردى از فامیل پیغمبر (ص) حکومت کند، امتناع نخواهد کرد… کیست که بتواند با ما در مورد حکومت و میراث محمدى معارضه کند و حال آنکه ما نزدیکان و خویشاوندان او هستیم “.

و باز چنانکه مى دانیم على (ع) در حین این ماجراها مشغول وظائف شخصى خود در مورد جنازه پیغمبر (ص) بود. پس از پایان این جریان على (ع) از افرادى که در آن مجمع حضور داشتند استدلال هاى طرفین را پرسید و استدلال هر دو طرف را انتقاد کرد و رد کرد. سخنان على (ع) در اینجا همانها است که سید رضى آنها را در خطبه ۶۷ آورده است.

على (ع) پرسید، انصار چه مى گفتند؟

– گفتند: حکم فرمائى از ما و حکم فرماى دیگرى از شما باشد.

– چرا شما بر رد نظریه آنها به سفارشهاى پیغمبر اکرم درباره آنها استدلال نکردید که فرمود: با نیکان انصار نیکى کنید و از بدان آنان درگذرید؟!

– اینها چه جور دلیل مى شود؟

– اگر بنا بود حکومت با آنان باشد، سفارش درباره آنان معنى نداشت، اینکه به دیگران درباره آنان سفارش شده است دلیل است که حکومت با غیر آنان است.

– خوب! قریش چه مى گفتند؟

استدلال قریش این بود که آنها شاخه اى از درختى هستند که پیغمبر اکرم (ص) نیز شاخه دیگر از آن درخت است.

– «احتجوا بالشجره و اضاعوا الثمره» با انتساب خود به شجره وجود پیغمبر (ص) براى صلاحیت خود استدلال کردند اما میوه را ضایع ساختند. یعنى اگر شجره نسبت معتبر است، دیگران شاخه اى از آن درخت مى باشند که پیغمبر یکى از آن شاخه هاى آن است اما اهل بیت پیغمبر میوه آن شاخه اند.

در خطبه ۱۶۰ و دیگر، از قبیل نص و لیاقت و افضلیت گذشته، اگر همان قرابت و نسب را که مورد استناد دیگران است، ملاک قرار دهیم، باز من از مدعیان خلافت اولایم.

 منبع :استاد مطهرى ،سیرى در نهج البلاغه ۱۵۱-۱۴۶

عوامل نادیده گرفتن غدیر و اجتماع در سقیفه

چکیده(۱)

واقعه مهم غدیرخم، از طریق روایات شیعه و سنی، به طور متواتر نقل شده است و در اصل وقوع آن هیچ تردیدی نیست . پس باید به این پرسش پاسخ داد که چه عواملی سبب شد تا پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، مردم، بخصوص انصار، بدون توجه به واقعه غدیر خم، در سقیفه اجتماع کردند و اقدام به تعیین جانشین برای پیامبر صلی الله علیه و آله نمودند؟

این مقاله، با استناد به متون معتبرتاریخی و با ریشه یابی وقایع، از هنگام بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله تا واقعه غدیرخم، و پس از غدیرخم تا رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و تشکیل سقیفه، سعی نموده است تا تصویر روشنی از علل نادیده گرفتن واقعه غدیرخم و تجمع انصار در سقیفه ارائه نماید

.مقدمه

حدیث غدیر، از جمله روایات متواتر است (۲) که شیعه و سنی در اصل آن اتفاق نظر دارند . بر وفق این حدیث، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در سال دهم هجری، پس از انجام مراسم حجه الوداع، در روز هجدهم ذی حجه، در مکانی به نام غدیرخم، دستور توقف دادند و پس از قرائت خطبه ای طولانی، فرمودند: «من کنت مولاه فعلی مولاه » ; هر کس من مولای او هستم، پس علی نیز مولای اوست .

در تحقق این واقعه مهم هیچ تردیدی وجود ندارد و با توجه به صراحت سخنان رسول گرامی اسلام و قراین بی شمار حالیه و مقالیه، بسیار واضح است که مراد از مولا، همان ولی و جانشین است و گمان نمی رود که با وجود آن همه ادله و شواهد روشن، هیچ محقق بی غرض و منصفی، کم ترین تشکیکی در این باره بنماید .

پس در این جا این سؤال اساسی مطرح می شود که چرا پس از رحلت رسول گرامی اسلام، در حالی که تنها دو ماه و چند روز از واقعه مهم غدیر خم گذشته بود، مردم همه چیز را از یاد بردند؟ و مهم تر از همه، اینکه چرا انصار، که سابقه ای بسیار درخشان در اسلام داشتند و در راه تعالی و پیشرفت اسلام، از بذل جان و مال خویش دریغ نکرده بودند، پیش از همه در سقیفه اجتماع کردند و به دنبال تعیین جانشینی برای پیامبر صلی الله علیه و آله بودند؟!

از این مهم تر آنکه در بسیاری از روایاتی که از طریق شیعه و سنی نقل شده است: «عباس بن عبدالمطلب (عموی پیامبر صلی الله علیه و آله)، در آخرین لحظات حیات پیامبراکرم صلی الله علیه و آله، از آن حضرت می پرسد که پس از آن حضرت، آیا ولایت امر، در خاندان ما می باشد؟ اگر در خاندان ماست این را بدانیم و اگر نیست، درباره ما به دیگران سفارش شود .» (۳)

اگر پیامبر صلی الله علیه و آله به دستور وحی، علی علیه السلام را به جانشینی خود منصوب کرده اند، دیگر این سؤال، آن هم از طرف نزدیک ترین افراد به پیامبر صلی الله علیه و آله، چه معنایی می تواند داشته باشد؟

این یک سؤال بسیار مهم و اساسی است که جوابی مستند و قانع کننده می طلبد، و نمی شود فقط با جملاتی شعارگونه و ادبی به آن پاسخ گفت .

برای اینکه پاسخی کاملا مستند به این پرسش داده شود، لازم است با نگاهی گذرا به بعضی از حوادث پس از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله تا ماجرای سقیفه، به ریشه یابی آن بپردازیم .

وقایع پس از بعثت تا غدیرخم
۱ . دلایل مهاجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله در آغاز نبوت خویش، با دشمنان سرسختی از قریش روبه رو گشت، و با آن همه تلاش طاقت فرسایی که انجام داد، فقط موفق شده بود عده اندکی از آنان را به اسلام هدایت کند، که بیشتر این افراد نیز از طبقه ضعیف جامعه بودند و عموم ثروتمندان و زورمداران، با سرسختی و جدیت در مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاده بودند . آنان که در راه سرکوب و ریشه کن کردن این آیین مقدس، از هیچ کوششی دریغ نمی کردند، آن چنان عرصه را بر پیامبر صلی الله علیه و آله تنگ کرده بودند که پیامبر صلی الله علیه و آله برای مسلمانان چاره ای جز مهاجرت به سرزمین های دیگر نیافت .

پیامبر اکرم در راه تبلیغ دین خدا هرگز کوتاه نیامده بود و از کم ترین فرصت ها بیش ترین بهره را می برد . در همین راستا در ملاقاتی که با بعضی از بزرگان یثرب (مدینه) داشت، آنان را به اسلام دعوت کرد و آنان نیز اسلام را پذیرفتند و با پیامبر عهد و پیمانی بستند که به بیعه النسا (بیعت زنان) معروف گشت . شاید دلیل این نامگذاری بدین سبب بود که این بیعت شامل جنگ و قتال نمی شد . (۴)

مشرکان قریش سرانجام برای ریشه کن کردن اسلام تصمیم به قتل پیامبر صلی الله علیه و آله گرفتند، اما پیامبر با وحی الهی از نقشه آنان آگاه شد و تصمیم گرفت تا به طور مخفیانه و شبانه از مکه خارج شود و به سوی مدینه مهاجرت نماید، و برای آن که مشرکان قریش از خروج پیامبر صلی الله علیه و آله آگاه نگردند از علی علیه السلام خواست تا در بستر آن حضرت بخوابد و علی علیه السلام نیز برای حفظ جان پیامبر صلی الله علیه و آله حاضر شد تا جان خویش را فدای جان پیامبر کند; بنابراین، با آرامش قلبی تمام، در بستر پیامبر خوابید و با ایمان راسخی که داشت، لحظه ای دچار تردید و ترس و وحشت نگردید و خود را در آغوش خطری انداخت که می دانست تا چند لحظه دیگر مورد هجوم نیزه های دشمنان قرار خواهد گرفت . (۵) پیامبر صلی الله علیه و آله نیز موفق شد در این فرصت، از مکه خارج شود و به سوی مدینه مهاجرت نماید .

۲ . حوادث پس از مهاجرت و نقش انصار در حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله

در هر صورت، پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه مهاجرت نمود . پس از مهاجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه، انصار استقبال شایانی از پیامبر صلی الله علیه و آله و دیگر مهاجران نمودند و حاضر شدند در راه حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله و دین خدا، در مقابل سرسخت ترین و کینه توزترین دشمنان، یعنی مشرکان قریش، بایستند و انصافا در این راه از هیچ کوشش و ایثاری دریغ نورزیدند . قرآن کریم نیز در سوره حشر، (۶) به ایثار و فداکاری آنان اشاره می کند و آن را می ستاید .

پس انصار در راه حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله حاضر شدند تا برای پیشرفت اسلام، پنجه در پنجه مشرکان قریش بیندازند و خود را درگیر جنگ هایی سخت و خونین با آنان نمایند . این گروه در نخستین درگیری با مشرکان قریش، در جنگ بدر – که جنگی نابرابر بود – موفق شدند حدود ۷۰ تن از مشرکان قریش را به هلاکت برسانند که عموما از سران قریش بودند . (۷) همچنین ۱۴ تن از مسلمانان در این جنگ به شهادت رسیدند که ۸ تن آنان از انصار بودند . (۸)

پس از جنگ بدر، طولی نکشید که جنگ احد پیش آمد . در این جنگ نیز مسلمانان موفق شدند ۲۳ تن از مشرکان را به لاکت برسانند، ولی سهل انگاری عده ای از مسلمانان که بر روی تپه «عینین » مستقر بودند، سبب شد تا حدود ۷۰ تن از مسلمانان به شهادت برسند . (۹)

به طور معمول در فاصله بین جنگ های بزرگ، سرایا و غزوات دیگری نیز پشت سر هم اتفاق می افتاد .سپس در سال پنجم هجری، (۱۰) تمام دشمنان اسلام، دست به دست هم دادند و با ده هزار نیرو و به منظور ریشه کن کردن اسلام، مدینه (موطن انصار) را مورد محاصره قرار دادند، به گونه ای که ترس و وحشت مدینه را فرا گرفته بود . این جنگ که جنگ خندق یا احزاب نامیده شد، با رشادت و شجاعت مولا علی علیه السلام که با ضربتی تاریخی، عمروبن عبدود، قهرمان عرب را به هلاکت رساند، به نفع مسلمانان تغییر کرد و سرانجام به خاطر طوفان و بارش شدید باران، ترس و وحشت فراوانی در دل مشرکان افتاد و آنان از محاصره مدینه دست کشیدند . (۱۱)

در مجموع، پیامبر صلی الله علیه و آله پس از مهاجرت به مدینه، در طول این ۱۰ سال، درگیر ۷۴ جنگ، اعم از غزوه و سریه شدند، (۱۲) که در این نبردها انصار نقش بسیار مهمی داشتند و می توان گفت: موفقیت و گسترش اسلام در سایه کمک های انصار بود و در اصل، به خاطر همین کمک ها و نصرتی که آنان در راه پیشرفت اسلام نمودند، پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را انصار نامید .

تعداد مسلمانان روزبه روز افزایش می یافت . در این میان، بعضی واقعا به حقانیت اسلام پی می بردند و مسلمان می شدند، ولی عده ای نیز بودند که به دلیل قدرت یافتن اسلام و یا به دلیل منافعی که مسلمان شدن برایشان داشت، مسلمان می شدند .

سرانجام در سال هشتم هجری مکه به دست مسلمانان فتح شد و اسلام در جزیره العرب گسترش یافت . اهل مکه که در برابر عظمت سپاهیان اسلام شگفت زده شده بودند، چاره ای جز مسلمان شدن نداشتند . (۱۳) در این زمان تعداد مسلمانان از لحاظ کمی به اوج خود رسیده بود، ولی از لحاظ کیفی وضع خوبی نداشت و به غیر از عده ای که از عمق وجودشان به اسلام ایمان آورده بودند و در برابر فرمان خدا و رسولش مطیع محض بودند، تعداد زیادی از آنان را می توان مسلمان مصلحتی دانست .

با افزایش تعداد مسلمانان، انصار دیگر تنها گروه مسلمان جزیره العرب نبودند، بلکه فقط تعدادی اندک بودند که در میان جمعیت عظیمی از مسلمانان قرار داشتند، اما پیامبر صلی الله علیه و آله همواره از انصار قدردانی می کردند و آنان را مورد حمایت بی دریغ خویش قرار می دادند، زیرا آنان در حمایت از پیامبر صلی الله علیه و آله در آن لحظات سخت، از هیچ تلاش و کوششی دریغ نکرده بودند و نیز این افراد عموما اسلام و ایمانشان ریشه دار بود، چون سال ها در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله از تعالیم آن حضرت بهره مند شده بودند .

پیامبر صلی الله علیه و آله در اواخر عمر شریفشان سفارش های اکیدی درباره انصار می نمودند، چنان که در این باره فرمودند: «انهم کانوا عیبتی التی اویت الیها فاحسنوا الی محسنهم و تجاوزوا عن مسیئهم » ; (۱۴) «انصار موضع اطمینان و سر من بودند که من بدان پناهنده شدم، پس به نیکوکار ایشان نیکی کنید و از بدکارانشان درگذرید .» انصار نیز به این عنایت ها و حمایت هایی که پیامبر صلی الله علیه و آله از آنان می کرد بسیار دلگرم بودند .

چگونگی ابلاغ وحی درباره جانشینی حضرت علی علیه السلام

پس از نازل شدن سوره «اذا جاء نصر الله …» ، (۱۵) سخنانی از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله شنیده شد که خبر از نزدیک بودن وفاتش می داد; (۱۶) همچنین در حجه الوداع، در بعضی از سخنانش به صراحت و در بعضی دیگر با تلویح، نزدیک بودن وفات خود را اعلان می نمود . (۱۷) این مطلب به طور طبیعی می توانست این سؤال را در اذهان ایجاد کند که پس از پیامبر چه کسی زمام امور مسلمانان را به دست می گیرد و چه خواهد شد؟ ظاهرا هر حزب و گروهی مایل بود که خلیفه رسول خدا از میان آنان باشد و شاید خود را سزاوارتر نسبت به این امر می پنداشتند و به آن می اندیشیدند .

اگرچه پیامبر صلی الله علیه و آله درباره لیاقت و جانشینی علی علیه السلام در مجالس و محافل مختلف سخن به میان آورد، (۱۸) ولی این سخنان عموما در اجتماعات بسیار محدودی مطرح شده بود، اما در غدیر خم، این وحی الهی بود که به همه توهمات پایان داد و پیامبر صلی الله علیه و آله را مکلف ساخت تا علی علیه السلام را به جانشینی منصوب و معرفی کند . پس از نزول وحی، پیامبر اکرم به دنبال یافتن فرصت مناسبی بود تا آن را به مردم ابلاغ کند، اما با توجه به شناخت و بصیرتی که پیامبر صلی الله علیه و آله از جامعه مسلمانان آن زمان داشت، اوضاع را برای ابلاغ این وحی مناسب تشخیص نمی داد و سعی می کرد تا زمینه را آماده سازد و یا فرصت مناسب تری برای این امر پیش آید تا بتواند وحی الهی را به مردم ابلاغ کند . البته باید به این نکته توجه داشت که وحی الهی، به طور کلی مسئله جانشینی علی علیه السلام را مطرح کرده بود و چگونگی ابلاغ آن در اختیار خود پیامبر صلی الله پس مطلبی که در بعضی از روایات (۲۰) ذکر شده مبنی بر تاخیر پیامبر صلی الله علیه و آله در ابلاغ وحی، هرگز به معنی کوتاهی پیامبر صلی الله علیه و آله در ابلاغ وحی نیست; چنانکه شیخ مفید نیز در این باره می گوید: «قبلا وحی بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده بود، ولی وقت ابلاغ آن معین نگردیده بود و پیامبر صلی الله علیه و آله به دنبال یافتن وقت مناسبی برای آن بود، و هنگامی که به غدیر خم رسیدند آیه تبلغ نازل شد .» (۲۱)

این مطلب که قبلا بر پیامبر صلی الله علیه و آله وحی نازل شده بود و پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ آن را به وقت مناسب تری موکول می کرد، به وضوح از خود آیه تبلیغ، (۲۲) قابل فهم است; زیرا این آیه می فرماید: «ای رسول! آنچه که بر تو نازل شده بود را ابلاغ کن » و سپس تهدید می کند که «اگر این کار را انجام ندهی رسالتش را انجام نداده ای .» پس می بایست قبلا بر آن حضرت مطلبی نازل می شد، تا در این آیه بفرماید: «آنچه بر تو نازل شده بود را ابلاغ کن » و از تهدیدی که در آیه وجود دارد نیز می توان فهمید که پیامبر صلی الله علیه و آله بنا به عللی، ابلاغ آن را به بعد موکول می نمود . این آیه سپس می فرماید: «والله یعصمک من الناس » ; و خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم نگاه می دارد .

با دقت در این آیه، و روش پیامبر صلی الله علیه و آله در ابلاغ وحی، این پرسش مطرح می گردد که در جامعه اسلامی آن زمان چه می گذشت و چه جوی در میان مسلمانان حاکم بود که سبب شد تا پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ وحی را به زمانی دیگر موکول کند؟ اگر به این پرسش به خوبی پاسخ داده شود، می تواند بسیاری از ابهامات موجود در این زمینه را برطرف سازد و ما را به موقعیت اجتماعی و سیاسی مسلمانان در آن زمان واقف گرداند .

اکنون در پاسخ به این پرسش، نکات قابل توجهی از مسائل سیاسی – اجتماعی آن زمان را مورد بررسی قرار می دهیم:

۱ . وجود تعداد بسیاری تازه مسلمان:

اگرچه تعداد مسلمانان در اواخر دوران رسالت به اوج خود رسیده بود، ولی بیش تر این تعداد را تازه مسلمانان تشکیل می دادند که البته باید گفت: کم نبودند کسانی که از ایمانی مستحکم و استوار برخوردار بودند، ولی این تعداد در برابر جمعیت عظیم مسلمانان چندان زیاد نبودند، و بیشتر این تازه مسلمانان، از ایمان عمیق و ریشه داری بهره مند نبودند . (۲۳) چون عده ای به خاطر منافعی که مسلمان شدن برایشان داشت، اسلام را پذیرفتند و عده ای دیگر، چون در اقلیت قرار گرفته بودند، به ناچار اسلام اختیار کردند و بعضی دیگر نیز که تا آخرین حد ممکن، در برابر اسلام ایستادگی کرده بودند و دیگر توان مقابله با اسلام را نداشتند، شیوه دیگری را برگزیدند که از آن جمله، می توان از ابوسفیان و اطرافیانشان که جزو طلقا در فتح مکه بودند، نام برد . بدیهی است ابلاغ چنان امر عظیمی در میان این جمعیت، مشکلاتی را به همراه خواهد داشت .

۲ . وجود منافقان در میان مسلمانان

یکی از بزرگ ترین مشکلات پیامبر صلی الله علیه و آله در طی سال های رسالتش، وجود منافقان در میان مسلمانان بود . این گروه که در ظاهر مسلمان بوده، ولی در باطن هیچ اعتقادی به اسلام نداشتند، در فرصت های مناسب، ضربه خویش را به اسلام وارد می ساختند و سبب گمراهی دیگران نیز می شدند .

قرآن کریم، در سوره های متعددی، همچون بقره، آل عمران، نساء، مائده، انفال، عنکبوت، توبه، احزاب، فتح، حدید، حشر و منافقون به این مسئله پرداخته است و با شدیدترین عبارات از آنان سخن گفته است . در مجموع ۳۷ مرتبه فقط از ریشه کلمه نفاق در قرآن استفاده شده است .

این افراد که در جنگ احد، یک سوم مسلمانان را به خود اختصاص داده بودند، به سرکردگی عبدالله بن ابی از جنگ کناره گرفتند و سبب تفرقه در سپاه اسلام شدند که سوره منافقون در شان این افراد نازل شده است . (۲۴) اکنون جا دارد که این مسئله را مطرح کنیم که در زمانی که اسلام طرفداران چندانی نداشت و از اقتدار چندانی نیز بهره مند نبود و انگیزه چندانی نیز برای پنهان کردن اعتقادات نبود، این گروه ، یک سوم مسلمانان راتشکیل می دادند، حال معلوم است که در زمان اقتدار کامل اسلام و فراگیر شدنش، این تعداد به چه میزان زیادی می توانست افزایش یابد .

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله همواره با این گروه مشکل داشت، اینان به یقین در حجه الوداع نیز همراه پیامبر صلی الله علیه و آله بودند و از لحاظ فکری نیز معلوم بود که این افراد هرگز راضی به جانشینی علی نخواهند شد و به توطئه می پردازند و جامعه اسلامی را به هرج و مرج می کشانند و به این سبب، اصل اسلام و قرآن به خطر می افتد، پس جا دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله از این امر نگران و خائف باشد .

اصل وجود منافقان، تا آخرین لحظات حیات پیامبر صلی الله علیه و آله، امری غیرقابل انکار است، حتی عمر پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله، وفات یافتن پیامبر صلی الله علیه و آله را انکار می کرد، می گفت: «گروهی از منافقان گمان می کنند که پیامبر صلی الله علیه و آله مرده است .» (۲۵) همچنین بعضی از نقل های تاریخی، کسانی را که نسبت به امیر بودن اسامه به خاطر جوان بودنش اعتراض می کردند، «گروهی منافق » ذکر کرده اند . (۲۶)

این جماعت، در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله از خطرناک ترین دشمنان آن حضرت به شمار می آمدند، اما معلوم نشد که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله و جانشینی خلفای سه گانه، چگونه این گروه به یکباره محو شدند و دیگر مشکلی برای حاکمان به شمار نمی آمدند! آیا این جماعت پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله همگی برگشته و یکباره مسلمان شده بودند؟! یا این که با آنان مصالحه شده بود؟! و یا این که کسانی بر سر کار آمده بودند که دیگر مشکلی با آنان نداشتند؟!

۳ . کینه توزی بعضی نسبت به علی علیه السلام

یکی از خصلت های بارز عرب کینه توزی است . (۲۷) با توجه به سابقه علی علیه السلام در جنگ های متعدد، و افرادی که در آن جنگ ها به دست علی علیه السلام کشته شده بودند، و در این زمان، اقوام همان افراد، جزو جمعیت عظیم مسلمانان بودند، بدیهی است که این افراد کینه ای دیرینه از علی علیه السلام در دل خود داشته باشند و هرگز راضی به جانشینی او نباشند .

تصور این که این افراد دیگر مسلمانان شده بودند و گذشته ها را فراموش کرده بودند، ناشی از عدم شناخت خوی عربی، بخصوص عرب آن زمان است . به عنوان نمونه: وقتی سوره منافقون نازل شده بود و عبدالله بن ابی (رئیس منافقان) رسوا گشت، پسر عبدالله بن ابی از پیامبر خواست تا خودش، پدرش را به هلاکت برساند . وی گفت: نمی خواهم دیگری او را به قتل برساند، تا من کینه او را در دل بگیرم . (۲۸)

در صدر اسلام، نمونه های بسیاری در این باره می توان یافت، ولی کافی است در همین یک نمونه، تامل شود تا معلوم گردد چگونه یک فرد حاضر است تا با دست خویش پدرش را به قتل برساند، ولی حاضر نیست دیگران این کار را انجام دهند، تا مبادا کینه دیگران را در دل بگیرد . پس با این مطلب می توان فهمید که چرا عده ای، کینه علی علیه السلام را در دل داشتند .

۴ . وجود تفکرات جاهلی مبنی بر جوان بودن علی علیه السلام

عده ای به خاطر طرز تفکر جاهلی، هرگز حاضر به اطاعت از یک جوان کم سن و سال نبودند و حتی صرف امارت یک جوان را برای خود ننگ می دانستند . به عنوان نمونه، ابن عباس می گوید: در زمان خلافت عمر، روزی با عمر می رفتم، او به من رو کرد و گفت: «او (علی) از همه مردم نسبت به این امر سزاوارتر بود، اما ما از دو چیز می ترسیدیم: یکی این که او «کم سن بود» و دیگر این که به فرزندان عبدالمطلب علاقه مند بود .» (۲۹)

نمونه دیگر: پس از کشاندن علی علیه السلام به مسجد برای بیعت با ابوبکر، ابوعبیده وقتی دید علی علیه السلام هرگز حاضر نیست تا با ابوبکر بیعت کند، رو به علی علیه السلام کرد و گفت: «تو “کم سن” هستی و اینان مشایخ قوم تو هستند و تو، همانند آنان شناخت و تجربه نداری، پس با ابوبکر بیعت کن و اگر عمرت باقی باشد، به خاطر فضل و دین و علم و فهم و سابقه قرابتت، سزاوار این امر هستی .» (۳۰) پس اگرچه علی را شایسته این امر، و یا حتی سزاوارتر از همه می دانستند، ولی نمی توانستند قبول کنند که یک جوان بر آن ها امیر باشد .

این موضوع را در لشکر اسامه بن زید، هم می توان دید: وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله اسامه جوان را به سرپرستی سپاهی برگزید که مشایخ قوم نیز در آن بودند، عده ای نسبت به این انتخاب پیامبر صلی الله علیه و آله اعتراض کردند . وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله از این اعتراض باخبر شد، غضبناک شد و بر منبر رفت و فرمود: شما قبلا درباره پدرش نیز اعتراض کرده بودید، در حالی که هم او و هم پدرش لیاقت امارت داشته و دارند . (۳۱)

البته از جهتی می توان ریشه این امر را در حسادت دانست، چون این عده، وقتی می دیدند یک جوان، مانند علی علیه السلام این همه لیاقت و شایستگی دارد و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله از محبوبیت بسیاری برخوردار است، و همین فرد، پس از رسول خدا امیر آنان خواهد بود، به شدت نسبت به آن حضرت حسادت می ورزیدند .

۵ . نداشتن انقیاد کامل گروهی از مسلمانان در برابر دستورات پیامبر صلی الله علیه و آله

در میان مسلمانان افرادی بودند که اطاعت آنان از پیامبر صلی الله علیه و آله مشروط بود; یعنی تا زمانی که اطاعت از پیامبر صلی الله علیه و آله ضرری برایشان نداشت، حرفی نداشتند، ولی اگر پیامبر صلی الله علیه و آله دستوری می داد که باب میل آنان نمی بود و یا آنان با عقل قاصر خود، قادر به درک آن نمی بودند، اقدام به مخالفت آشکار یا پنهان می نمودند . نمونه آن، مخالفت عده ای از مسلمانان در انجام بعضی از مراسم حجه الوداع است: پیامبر صلی الله علیه و آله در حین مراسم حج فرمودند: هرکس با خودش قربانی ندارد حجش را به عمره تبدیل کند و آنان که قربانی همراه دارند بر احرام خویش باقی باشند . عده ای اطاعت نمودند و عده ای دیگر مخالفت کردند، (۳۲) که یکی از آن مخالفان، شخص عمر بود . (۳۳)

از دیگر شواهد این مطلب می توان به اعتراض عمر در صلح حدیبیه اشاره کرد . (۳۴) نمونه دیگر، اعتراض عده ای از مسلمانان به انتخاب اسامه، به فرماندهی سپاه بود، (۳۵) که نه تنها به آن اعتراض کردند، بلکه از همراهی با سپاه نیز امتناع می کردند; یعنی با این که پیامبر صلی الله علیه و آله دستور اکید می دادند که مهاجران و انصار باید به همراه لشکر اسامه از مدینه خارج شوند، با این وجود، افرادی از همین به اصطلاح سران مهاجر از این امر سرپیچی می کردند و به بهانه هایی، لشکر اسامه را همراهی نمی کردند، (۳۶) تا آنجا که دیگر پیامبر لعنت کردند کسانی را که از این امر تخلف نمایند و لشکر اسامه را همراهی نکنند . (۳۷)

نمونه دیگر آن، در آخرین لحظات حیات رسول گرامی اسلام اتفاق افتاد و آن ماجرای کتابت بود: (۳۸) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: وسایل کتابت بیاورید تا مطلبی را مکتوب کنم که هرگز پس از آن، گمراه نگردید، ولی عمر گفت: «پیامبر هذیان می گوید! » برخی از همین روایات می گوید: بعضی از حاضران در آن مجلس می گفتند: کلام همان است که رسول خدا فرمود، و بعضی دیگر می گفتند: حرف، حرف عمر است . (۳۹) که این امر نشانگر آن است که عمر و عده ای، از فرمان رسول خدا تمرد نمودند و حتی بر پیامبری که قرآن به صراحت می گوید: «و ما ینطق عن الهوی » (۴۰) تهمت هذیان زدند!

با توجه به مطالب گذشته، در مجموع می توان فهمید که چرا پیامبر صلی الله علیه و آله ابلاغ وحی را به فرصتی دیگر موکول می نمود! زیرا با توجه به شناخت دقیقی که پیامبر صلی الله علیه و آله از اوضاع و احوال مسلمانان داشتند، احتمال «تمرد آشکار» می دادند; یعنی می دانستند که اگر علی علیه السلام را به جانشینی خود معرفی کنند، عده ای «به طور علنی » در مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله می ایستند و هرگز به این امر راضی نمی شوند; ولی وحی الهی در قسمت آخر آیه تبلیغ به پیامبر صلی الله علیه و آله اطمینان داد که: «خداوند تو را از مردم مصون نگاه می دارد» ; یعنی تو را از شر مردم، و مخالفت علنی مردم محافظت می نماید .

مؤید این مطالب روایتی است که در تفسیر عیاشی از جابربن عبدالله و ابن عباس نقل شده است: «… فتخوف رسول الله صلی الله علیه و آله ان یقولوا: حامی ابن عمه و ان تطغوا فی ذلک علیه » (۴۱) یعنی: «پیامبر خوف این داشتند که مردم بگویند: از پسر عمویش پشتیبانی کرد و بدین خاطر بر پیامبر صلی الله علیه و آله طغیان کنند .» البته در بعضی از نسخ (۴۲) به جای حامی «جاءنا» یا «خابی » و به جای «تطغوا» ، «یطعنوا» دارد، که در این صورت، خوف پیامبر صلی الله علیه و آله را به خاطر طعنه های مردم ذکر می کند، که اگر این هم باشد، دلالت بر مطالب گذشته ما دارد، ولی بعید به نظر می رسد که پیامبر صلی الله علیه و آله فقط به خاطر طعن مردم، ابلاغ وحی الهی را به وقتی دیگر موکول کند و ظاهرا، عبارت «تطغوا» صحیح تر است; یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله خوف طغیان و سرپیچی علنی داشتند .

با این تقریری که نمودیم، این اشکال نیز جواب داده می شود که اگر منظور آیه درباره ولایت علی علیه السلام است و خداوند به پیامبرش وعده امان از شر مردم را داده است، پس چرا علی علیه السلام پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله به خلافت نرسید؟ مگر می شود وعده الهی عملی نگردد؟! (۴۳)

پاسخ آن، همان است که وحی الهی وعده کرده بود که پیامبر صلی الله علیه و آله را از طغیان و مخالفت علنی مردم در امان نگه دارد و همین امر نیز واقع شد، همان گونه که روایات غدیرخم بر آن شهادت می دهند .

علاوه، این آیه می فرماید: «والله یعصمک من الناس » ; خداوند تو (پیامبر) را از مردم مصون نگه می دارد، که منظور همان است که پیش از این گفته شد; یعنی خداوند پیامبرش را از مخالفت علنی مردم در امان نگه می دارد و نفرموده است «والله یعصمه من الناس » ; یعنی نفرموده که (علی) را از مردم مصون نگاه می دارد، تا این کلام را وعده ای الهی برای به خلافت رسیدن ظاهری علی علیه السلام بدانیم .

تلاش های پنهان و آشکار پس از غدیرخم به منظور کنار گذاشتن اهل بیت علیهم السلام

واقعه غدیر خم، تکلیف مسلمانان و جامعه اسلامی را به روشنی مشخص کرده بود; آنان که مطیع اوامر خدا و رسولش بودند، از جان و دل آن را پذیرفتند و آنان که در باطن با این امر مخالف بودند، در آن فرصت، توان مخالفت و طغیان نداشتند و در ظاهر، همگی این امر را پذیرفتند و جانشینی علی علیه السلام را به او تبریک گفتند . در این باره جمله معروف ابوبکر و عمر «بخ بخ لک یابن ابی طالب » (۴۴) نمونه ای از این پذیرش عمومی است .

اما آنان که با جانشینی علی علیه السلام مخالف و در آرزوی به دست گیری حکومت بودند، اگرچه در ظاهر آن را پذیرفتند، ولی در باطن سخت ناراحت بودند و اقدام به کارهای مخفیانه و زیرزمینی می نمودند، تا علی علیه السلام را کنار زده و خود زمام امور را به دست گیرند . شواهد بسیاری بر این مطلب دلالت دارد که در اینجا به نمونه هایی از آن اشاه می کنیم:

اول: شواهد عمومی

پیامبر صلی الله علیه و آله پس از واقعه غدیرخم، مکرر جانشینی علی علیه السلام و فضایل او را گوشزد می نمود و همواره درباره اهل بیت سفارش می کرد و در سخنانش مردم را از خطرات احتمالی پس از خود آگاه می کرد و با آنان اتمام حجت می نمود . یکی از نمونه های بارز این مورد، حدیثی است که بیشتر کتب تاریخی و روایی شیعه و سنی آن را نقل کرده اند، که پیامبر صلی الله علیه و آله در اواخر حیات خود فرمودند: «اقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم » ; (۴۵) «فتنه ها، همچون پاره های شب ظلمانی پی در پی در می رسند .» بسیاری از این روایات می گویند: پیامبر صلی الله علیه و آله این جمله را در آن شب های آخر، که برای استغفار اهل بقیع رفته بودند، فرموده اند .

به راستی چه اتفاقی در درون جامعه اسلامی افتاده بود و چه امری در حال شکل گیری بود که چنین سخنان جگرسوزی از پیامبر شنیده می شد؟ آن هم در آخرین لحظات عمر شریفشان و پس از آن همه رنج ها و کوشش های طاقت فرسا که برای هدایت مردم و تشکیل جامعه ای بر اساس قوانین پاک الهی انجام داده بودند . با شنیدن این جملات از پیامبر صلی الله علیه و آله در آن لحظات آخر، حزن و اندوه، وجود یک مسلمان را فرا می گیرد و آهی سرد از نهادش برمی خیزد که چرا نگذاشتند پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله پس از آن همه رنج ها، لااقل با اطمینان خاطر از امت خویش به سوی پروردگارش رهسپار شود؟

این سخنان از پیامبر اکرم، به صراحت بیان کننده فعالیت های زیرزمینی عده ای برای انحراف جامعه اسلامی از مسیر اصلی اش می باشد و خبر از فتنه هایی پی در پی می دهد که در میان مسلمانان، در حال واقع شدن بود . پس جا دارد این پرسش مطرح گردد که فتنه گران چه کسانی بودند و چه هدف هایی در سر داشتند؟ در اینجا، بنا داریم تا با استناد به متون تاریخی و روایی، این فتنه گرها را معرفی نماییم .

دوم . تلاش های بنی امیه و همفکران آن ها

فرزندان امیه، همواره خود را در ریاست بر عرب، سزاوارتر از همه، می دانستند و در این باره، پیوسته با فرزندان هاشم در نزاع بوده اند و به همین خاطر پس از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله به شدت با او مقابله می کردند و تا جایی که می توانستند علیه پیامبر اکرم توطئه نموده و جنگ به راه می انداختند . اما سرانجام با ذلت و خواری تن به شکست داده و مجبور به پذیرش اسلام شدند، ولی هرگز از خیال ریاست بر عرب بیرون نیامده بودند .

این گروه به خوبی می دانستند تا زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله زنده است جایی برای تحقق آمال و آرزوهایشان وجود نخواهد داشت، پس معلوم بود که آنان در فکر پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله بودند . اما از آنجا که از جهت اسلامی، هیچ اعتباری در میان مسلمان نداشتند، می دانستند که به دست گیری حکومت، بلافاصله پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله کاری نشدنی است . در نتیجه، آنان می بایست برنامه ای درازمدت، برای به دست گیری حکومت تنظیم می کردند و تاریخ گواه آن است که چنین نیز کردند . این مطلب یک ادعای صرف نیست و شواهد بسیاری بر آن دلالت دارد که بدین شرح است:

۱ . دینوری (۴۶) و جوهری (۴۷) نقل کرده اند: در حالی که عده ای در سقیفه با ابوبکر بیعت کرده بودند، «بنی امیه گرد عثمان بن عفان جمع شده بودند و بر خلافت او اتفاق داشتند .» (۴۸) این خود شاهد بزرگی است بر این که بنی امیه در فکر به دست آوردن حکومت بودند و عثمان را که تقریبا از چهره های مثبت بنی امیه بود و بر خلاف دیگر افراد بنی امیه، از سابقه سویی برخوردار نبود، علم کردند، زیرا او را درآن شرایط، بهترین فرد برای این امر می دانستند . اگرچه به نظر ما، این امر در آن زمان، چندان جدی نبود و بیشتر می توان آن را یک مانور سیاسی دانست که زمینه را برای آنان آماده می کرد . شاهد این مطلب آن است که عمر پس از دیدن این صحنه، یعنی اجتماع بنی امیه در گرد عثمان، به آنان رو کرد و گفت: چرا چنین کردید، بیایید و با ابوبکر بیعت کنید! در این جمع، نخست عثمان برخاست و با ابوبکر بیعت کرد و سپس بنی امیه همگی با ابوبکر بیعت کردند . (۴۹)

۲ . جوهری روایت کرده است: «هنگامی که با عثمان بیعت شد، ابوسفیان گفت: این امر (حکومت) در قبیله تیم قرار گرفته بود، اما تیم را چه به این امر، سپس به قبیله عدی منتقل شد پس چه دورتر و دورتر گشت، سپس به جایگاهش بازگشت و در مکانش مستقر شد، پس آن را محکم بگیرید!» (۵۰) این روایت آن چنان گویاست که دیگر احتیاج به توضیح ندارد .

در اینجا این پرسش مطرح می گردد که اگر چنین است، پس چرا ابوسفیان در ابتدا با ابوبکر بیعت نکرد و به سوی علی علیه السلام رفت و اعلان آمادگی نمود که اگر علی علیه السلام بخواهد، علیه ابوبکر مدینه را پر از لشکر نماید؟ (۵۱)

در پاسخ می گوییم: بعضی این مطلب را به تعصبات قبیله ای منسوب کرده و گفته اند ابوسفیان به خاطر تعصبات قبیله ای، اقدام به چنین کاری نموده بود (۵۲) که در بدو امر این مطلب موجه می نماید، ولی به نظر می رسد علت این امر چیز دیگری بوده است و آن این که ابوسفیان یکی از چهره های تیزهوش و زیرک بنی امیه بود، و به یقین از این کار اهداف بلندتری را دنبال می کرد .

به احتمال قوی منظور وی از این کار، دستیابی به چند چیز بود، یکی این که با مخالفت خویش در امر بیعت با ابوبکر، خواستار امتیازاتی از آنان بود و دیگر این که اگر موفق می شد علی علیه السلام را به جنگ مسلحانه با ابوبکر بکشاند، برنده این درگیری بنی امیه و شخص ابوسفیان بود، زیرا وی می خواست آن دو گروه را به جان هم بیندازد و هر دو را تضعیف کند و جایگاه بنی امیه را مستحکم نماید و یا لااقل به خاطر مخالفتش با ابوبکر می توانست او را مجبور به دادن امتیازاتی کند، و به واقع، در این امر نیز موفق شده بود، چون هم از جهت مالی سود برد، زیرا بنا به روایتی، پس از بازگشت ابوسفیان از سفر جمع آوری زکوات، ابوبکر به پیشنهاد عمر و به منظور پیش گیری از شرارت او، همه آن اموال را به او داد و او نیز از این کار راضی شد . (۵۳) علاوه بر این موفق شده بود وعده امارت را برای پسرش معاویه، به دست آورد . (۵۴)

با این توضیح، خوب می توان فهمید که چرا علی علیه السلام با پیشنهاد ابوسفیان مخالفت کرد و در واقع او را از خود طرد نمود و فرمود: «به خدا قسم تو از این کار منظوری جز فتنه نداری و همواره بدخواه اسلام بوده ای، ما احتیاج به خیرخواهی تو نداریم .» (۵۵) از مضمون سخنان علی علیه السلام می توان فهمید که منظور ابوسفیان، به راه انداختن توطئه ای دیگر بوده و مسئله تعصب قبیله ای نبوده است .

از بیش تر روایاتی که در این باره ذکر شده، فهمیده می شود که در میان بنی امیه، فقط شخص ابوسفیان، مخالف بیعت با ابوبکر بوده و حتی به جمع بنی امیه در مسجد رفته بود و آن ها را به قیام علیه ابوبکر دعوت کرده بود، ولی هیچ یک از آنان به او جواب مثبت ندادند . (۵۶)

از این ماجرا می توان فهمید که این مخالفت و دعوت به قیام، یک ظاهرسازی بیش نبوده است، زیرا اطاعت بنی امیه از ابوسفیان و موقعیت بارز او در میان آنان، غیرقابل انکار است و ممکن نبود بنی امیه، روی ابوسفیان را بر زمین بگذارند و به او جواب منفی بدهند . این امر را می توان از کلمات ابوسفیان خطاب به علی علیه السلام فهمید; زیرا وی در آن سخنان، با پشت گرمی بسیاری سخن از پر کردن مدینه از لشکر می کرد، (۵۷) و از نوع پاسخ علی علیه السلام، به وی، می توان جدی بودن ابوسفیان در این ادعا را استنباط کرد .

پس می توان نتیجه گرفت، بنی امیه می دانستند بلافاصله پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله، زمینه آن قدر آماده نیست که آنان بتوانند بر سر کار آیند، پس هدفشان از آن سرو صداها، آماده کردن زمینه و برداشتن گام اول برای رسیدن به حکومت بوده است، و در واقع، با خلافت ابوبکر – به عنوان پلی برای انتقال قدرت از بنی هاشم به بنی امیه – کاملا موافق بودند و حتی با آنان همکاری می کردند . اگرچه اثبات این همکاری، با توجه به تحریف های تاریخی بسیار مشکل است، ولی بعضی از قرائن بر این مطلب دلالت دارد; مانند این که در روز وفات پیامبر صلی الله علیه و آله، عمر با قاطعیت فوت پیامبر صلی الله علیه و آله را انکار می کرد تا وقتی که ابوبکر رسید و عمر با شنیدن آیه ای از قرآن از زبان ابوبکر، خبر وفات پیامبر صلی الله علیه و آله را پذیرفت . (۵۸) مشخص بود که هدف عمر، کنترل اوضاع تا رسیدن ابوبکر بود . اما جالب آن است که عمر، تنها فرد منکر رحلت پیامبر نبود، بلکه عثمان نیز مدعی شده بود که پیامبر صلی الله علیه و آله نمرده است و مانند عیسی بن مریم به آسمان رفته است . (۵۹) این هماهنگی ها نشانگر احتمال توافق های پنهانی میان آنان است .

خلاصه آن که، تلاش بنی امیه برای به دست گیری حکومت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله، امری مسلم است و این امر، برای افراد آگاه آن زمان، همانند انصار به خوبی آشکار بود، چنان که حباب بن منذر در سقیفه خطاب به ابوبکر گفته بود: ما درباره شما چندان حرف نداریم، ولی از این می ترسیم که پس از آن، کسانی بر سر کار آیند که ما پدران و برادرانشان را به هلاکت رساندیم . (۶۰) باید گفت: حقا، که او چه خوب فهمیده بود و چه درست پیش بینی نموده بود .

البته غیر از بنی امیه، بنی زهره نیز برای به دست گیری حکومت تلاش می کردند و آن ها نیز بر سعد و عبدالرحمان بن عوف اتفاق داشتند . (۶۱) همچنین در یک روایتی، از مغیره بن شعبه به عنوان کسی که محرک ابوبکر و عمر برای رفتن به سقیفه بوده، یاد شده است . (۶۲)

سوم . تلاش عده ای از مهاجران

عده ای بیش از همه و آشکارتر از همه، برای دست یابی به حکومت تلاش می کردند، اینان، ابوبکر، عمر و ابوعبیده بودند که تلاش های وسیعی را برای کنار زدن علی علیه السلام و در دست گرفتن اوضاع انجام می دادند; بر این مطلب شواهد بسیاری دلالت دارد که ما به نمونه هایی از آن اشاره می نماییم:

۱ . عمر در خطبه اش درباره سقیفه می گوید: «واجتمع المهاجرون الی ابی بکر» ; مهاجران درباره ابوبکر متفق بودند . وی سپس می گوید: «به ابوبکر گفتم بیا به سوی انصار که در سقیفه جمع شده اند برویم .» با دقت در این عبارات، می توان از میزان تلاش این عده مطلع شد، زیرا توافق مهاجران بر ابوبکر، اگر یک ادعای صرف نباشد، نیازمند مذاکرات بسیار و رایزنی های فراوان است و نمی شود یکباره، پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله، همه مهاجران بر ابوبکر اتفاق کنند، زیرا قبل از سقیفه هیچ جلسه ای تشکیل نشده بود، تا آنان نظر همه مهاجران را جویا شوند و بفهمند که آنان چه نظری دارند، پس می بایست این افراد، قبل از فوت رسول خدا، به تلاش وسیعی دست می زدند و با یکایک مهاجران به توافق قبلی می رسیدند .

۲ . در بسیاری از کتب تاریخی و روایی ذکر شده است که این عده از مهاجران، مامور بودند تا تحت فرماندهی اسامه بن زید، از مدینه خارج شوند . در تعدادی از این روایت تصریح به اسم ابوبکر و عمر و ابوعبیده و … شده است، مانند روایتی که در الطبقات الکبری ذکر شده است که می گوید: «فلم یبق احد من وجوه المهاجرین الاولین و الانصار الا انتدب فی تلک الغزوه و فیهم ابوبکر الصدیق و عمربن الخطاب و ابوعبیده بن الجراح و سعد بن ابی وقاص و …» ; (۶۳) هیچ یک از بزرگان مهاجر و انصار باقی نمانده بودند مگر این که به این جنگ فراخوانده شدند که در میان آنان، ابوبکر صدیق و عمربن خطاب و ابوعبیده جراح و سعدبن ابی وقاص و … بودند .

ولی آنان به بهانه هایی از همراهی این لشکر امتناع می ورزیدند و با تعلل خود، در حرکت این لشکر، کارشکنی می کردند . (۶۴) با توجه به تاکیدهای بسیار زیاد پیامبر صلی الله علیه و آله مبنی بر حرکت لشکراسامه و از طرفی دیگر تعلل این گروه از همراهی لشکر اسامه، به خوبی می توان از منویات و نقشه های این گروه با خبر شد .

۳ . پیامبر صلی الله علیه و آله در آخرین روزهای زندگی اش بر اثر شدت بیماری، مرتب بی هوش می شدند . وقت نماز شد و بلال اذان گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله چون توان رفتن به مسجد را نداشتند فرمودند: «به مردم بگویید نماز بخوانند» (۶۵) و شخص خاصی را برای امامت آن مشخص نکردند، زیرا شاید اکنون نوبت مردم بود که با این همه سفارش ها و تاکیدها، می فهمیدند که پشت سر چه کسی نماز بگزارند . همان طور که روایتی به نقل از بلال چنین بیان شده است: پیامبر صلی الله علیه و آله در آن هنگام بیمار بود، وقتی که برای نماز فراخوانده شد، فرمود: «یا بلال لقد ابلغت فمن شاء فلیصل بالناس و من شاء فلیدع » ; (۶۶) ای بلال من ابلاغ خود را نمودم حال هر که خواهد با مردم نماز گزارد و هر که خواهد ترک کند .

بسیار واضح بود که چه کسی باید امامت این نماز را بر عهده داشته باشد، چون گذشته از این که علی علیه السلام جانشین و وصی پیامبر صلی الله علیه و آله بود، اشخاص موجه دیگری – بنا به امر پیامبر صلی الله علیه و آله مبنی بر حضور بزرگان مهاجر و انصار در لشکر اسامه – در مدینه باقی نمی ماندند; ولی جای تعجب است که روایات زیادی در کتب اهل سنت وجود دارد که می گویند: پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوبکر امر کرده بود که تا جای او نماز بگزارد! (۶۷)

این روایات در میان خودشان متناقض اند، زیرا هم در تعداد نمازهایی که ابوبکر به جای پیامبر صلی الله علیه و آله خوانده و هم در چگونگی آخرین نماز پیامبر صلی الله علیه و آله که ابوبکر به جای پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاده بود، اختلاف دارند، چنان که بعضی گفته اند: پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوبکر اقتدا کرده است (۶۸) و بعضی می گویند: ابوبکر به نماز پیامبر صلی الله علیه و آله و روایات مختلف دیگری که در کتاب الطبقات الکبری ذکر شده است . (۷۰) این تناقض های داخلی، ما را به بطلان این ادعا که پیامبر صلی الله علیه و آله چنین امری کرده باشند، راهنمایی می کند .

البته این احتمال هم وجود دارد که بعضی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله خودشان چنان مطلبی را عنوان کرده باشند و آن را به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده باشند، مؤید این احتمال، احادیثی است که می گوید: «پیامبر صلی الله علیه و آله در یکی از روزهای بیماری، فرمودند: علی علیه السلام را خبر کنید تا بیاید، ولی عایشه، به دنبال ابوبکر فرستاد و حفصه، به دنبال عمر فرستاد و آنان نزد پیامبر علیه السلام آمدند، ولی پیامبر صلی الله علیه و آله از آن ها روی گرداند .» (۷۱) این روایت اگرچه مربوط به نماز نیست، ولی اصل تمرد بعضی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله را ثابت می کند . پس آنان که چنین جراتی داشتند تا خلاف سخنان صریح پیامبر صلی الله علیه و آله عمل کنند، در اینجا نیز می توانستند از جانب خود مطلبی را به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت دهند .به علاوه، ادله روشنی وجود دارد که پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوبکر یا عمر، چنین دستوری نداده اند; زیرا:

اول این که آن ها مامور بودند با لشکر اسامه به خارج از مدینه بروند و اگر آنان امتثال امر پیامبر صلی الله علیه و آله را می کردند، در آن زمان می بایست از مدینه خارج شده باشند، و هیچ روایتی یافت نشده است که پیامبر صلی الله علیه و آله، ابوبکر را از همراهی لشکر اسامه استثنا کرده باشد، بلکه روایت صریحی وجود دارد که شخص ابوبکر و عمر و … وظیفه داشتند لشکر اسامه را همراهی کنند، (۷۲) پس چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله با تاکیدهای بسیار، آن ها را امر به خروج می کند، ولی بعدها خودش می فرماید: ابوبکر با مردم نماز بگزارد؟!

دوم این که بعضی از روایات اهل سنت می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله اصرار می کردند که ابوبکر نماز بخواند، ولی عایشه می گفت: ابوبکر مردی نازک دل است، و پیامبر صلی الله علیه و آله به اصرار خود ادامه می داد، تا این که بالاخره ابوبکر رفت و به نماز ایستاد . و پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که از شدت بیماری توان آمدن به مسجد را نداشت، با تکیه بر دو نفر (که در بعضی از این روایات، آن دو نفر، علی علیه السلام و فضل بن عباس بودند) به مسجد آمدند . ابوبکر با دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله، کنار رفت و پیامبر صلی الله علیه و آله کنار ابوبکر نشست و ابوبکر با نماز پیامبر صلی الله علیه و آله نماز می گزارد و مردم با نماز ابوبکر . (۷۳)

اکنون می پرسیم اگر پیامبر صلی الله علیه و آله خودشان به ابوبکر امر کرده بودند که با مردم نماز بگزارد و ابوبکر نیز بر حسب امر پیامبر به جای ایشان به نماز ایستاد، چه دلیلی داشت که پیامبر با آن شدت بیماری که به اعتراف عایشه، دو پای مبارک رسول خدا بر زمین کشیده می شد و توان ایستادن نداشت، به مسجد بیاید و نماز را خود با حالت نشسته اقامه کند؟ آیا چنین نبود که پیامبر صلی الله علیه و آله از پیش نمازی ابوبکر ناراضی بود و تصمیم گرفته بود که به هر صورت شده، جلوی آن را بگیرد و حتی نگذاشته بود ابوبکر نمازش را تمام کند؟

پس اگر ابوبکر طبق امر رسول خدا و به اصرار او به نماز ایستاده بود، معنا نداشت که پیامبر صلی الله علیه و آله با آن بیماری شدید، به مسجد بیایند و بخواهند خودشان نماز را با حالت نشسته اقامه کنند .

خلاصه آن که مسئله پیش دستی در نمازگزاردن به جای پیامبر صلی الله علیه و آله یکی از تلاش هایی بود که آنان می خواستند جانشینی خود را تثبیت کنند و مردم نیز گمان کنند که چون پیامبر صلی الله علیه و آله به آنان چنین امری کرده، پس آنان جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله خواهند بود . البته اگر پیامبر صلی الله علیه و آله چنین امری هم کرده بود، باز دلیلی بر جانشینی آنان نمی شد، زیرا افراد دیگری در حالت صحت پیامبر صلی الله علیه و آله به جای آن حضرت نماز گزاردند . (۷۴) پس اگر چنین امری دلالت بر جانشینی می کرد، آنان که در حال صحت پیامبر صلی الله علیه و آله به جای او نماز گزاردند، به این امر سزاوارتر بودند .

۴ . نوعی دیگر از تلاش این گروه، برای دست یابی به حکومت، عبارت بود از کسب اخبار از درون خانه پیامبر صلی الله علیه و آله، و فعالیت هایی در درون خانه پیامبر صلی الله علیه و آله جهت به دست گیری اوضاع، که این کار توسط بعضی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله، همچون عایشه دختر ابوبکر و حفصه دختر عمر انجام می گرفت .

از طریق اهل سنت احادیث بسیاری نقل شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله در آن لحظات آخر حیاتشان خطاب به بعضی از همسرانش فرمودند: «شما صواحب یوسف اید» (۷۵) و آنان را به زنانی که بر سر یوسف آن بلا را آوردند تشبیه کرده است . همچنین طبری در جایی دیگر این مطلب را نقل کرده است که: «پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: شخصی را به دنبال علی علیه السلام بفرستید و او را فرا خوانید، عایشه گفت: به سوی ابوبکر بفرستید و حفصه گفت: به سوی عمر بفرستید . این افراد (ابوبکر و عمر) نزد پیامبر صلی الله علیه و آله حاضر شدند . پیامبر صلی الله علیه و آله به آن ها فرمود: برگردید و بروید که اگر به شما حاجتی بود، به سوی شما می فرستادم (می فرستم)، پس آن ها رفتند .» (۷۶)

این احادیث، شواهد بسیار خوبی بر مدعای ما هستند، زیرا بیانگر آنند که آن ها برای مطرح کردن خود و این که از نزدیک ترین افراد نزد پیامبرند، پیش دستی کرده و نزد پیامبر رفتند، تا شاید اگر مطلبی را که می خواهد به علی علیه السلام بفرماید، به آنان بفرماید! در بعضی از این احادیث اگرچه به اسم علی علیه السلام، تصریح نشده است و عباراتی مانند: حبیبم را، یا خلیلم را فراخوانید، دارند، (۷۷) ولی در این که پیامبر صلی الله علیه و آله آن افراد را رد کردند و یا چهره از آن ها برگرداندند مشترکند . پس اگرچه پیامبر صلی الله علیه و آله نمی فرمودند: علی علیه السلام را خبر کنید تا بیاید و عبارت دیگری می فرمود، اما این مطلب یقینی است که منظور پیامبر صلی الله علیه و آله آنان نبوده اند . در هر صورت پیش دستی این افراد مهم است که دلالت بر تلاش وسیع آنان، حتی در درون خانه پیامبر صلی الله علیه و آله، به منظور کنارزدن علی علیه السلام و به دست گیری حکومت توسط آنان می کند

.۵ . جلوگیری عمر و طرفدارانش از «کتابت » پیامبر صلی الله علیه و آله، یکی دیگر از تلاش های این گروه، برای کنار گذاشتن علی و به دست گرفتن حکومت بود . تردیدی نیست که عمر، دریافته بود که منظور پیامبر صلی الله علیه و آله از کتابت، ثبت خلافت علی علیه السلام است و به همین خاطر تلاش کرد که تا این کار عملی نگردد و حتی حاضر شد که به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت هذیان دهد!

درباره کتابت پیامبر صلی الله علیه و آله احادیث زیادی در کتب تاریخی و روایی نقل شده است که همگی مسئله نسبت هذیان به پیامبر صلی الله علیه و آله را ذکر کرده اند که بعضی از آن ها، به صراحت، گوینده این کلام را عمر دانسته اند، (۷۸) و بعضی دیگر اسم شخص خاصی را نبرده اند و فقط گفته اند: بعضی چنین حرفی زدند . (۷۹)

در مجموع این روایات، به غیر از شخص عمر، از هیچ شخص دیگری نام برده نشده است که چنین حرفی زده باشد . پس تردیدی نیست که آن شخص، عمر بوده است، ولی بعضی از راویان اهل سنت، نخواسته اند به اسم عمرتصریح کنند .

بعضی از علمای اهل سنت برای کم کردن قبح این کلام عمر که گفته بود: «ان رسول الله یهجر» ، آن را توجیه کرده اند و گفته اند: منظور عمر از این کلام آن بود که بیماری، بر پیامبر صلی الله علیه و آله غلبه کرده است . (۸۰) اما این توجیه از جهت لغوی چندان مستند نیست، زیرا همان گونه که لسان العرب از قول ابن اثیر ذکر کرده است: این جمله عمر باید به صورت استفهام باشد (اهجر) تا بتوان آن را به معنی «تغیر کلامه واختلط لاجل ما به المرض » دانست، ولی اگر جمله، اخباری باشد، (که در بسیاری از روایات چنین است) یا به معنی فحش است و یا به معنی هذیان . وی سپس می گوید: چون گوینده این کلام عمر است، چنین گمانی به او نمی رود .

بر فرض که چنین توجیهی را بپذیریم، معنایش آن است که پیامبر به خاطر شدت بیماری اش نمی داند چه می گوید! بنابراین، کلام پیامبر صلی الله علیه و آله در این حالت دیگر اعتبار ندارد . آیا چنین نسبتی به پیامبر صلی الله علیه و آله که به تصریح قرآن «و ما ینطق عن الهوی » (نجم: ۳) ; «و هرگز از روی هوا سخن نمی گوید» ، قبحش کمتراز مطلب قبلی است؟!

وانگهی، معنای سخن عمر هرچه بوده باشد، مهم آن است که پیامبر صلی الله علیه و آله از این کلام عمر، سخت ناراحت شدند، چنان که بعضی از روایات اهل سنت می گوید: غم وجود پیامبر را فرا گرفت، (۸۱) و بعضی دیگر می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله از این سخن عمر، برآشفت و عمر را از خود راند . (۸۲) سپس بعضی از اطرافیان، به پیامبر گفتند، آیا وسایل کتابت را بیاوریم؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: آیا بعد از آنچه گفتید؟ نه، ولی شما را درباره اهل بیتم سفارش به خیر می کنم . (۸۳)

معلوم است که چرا پیامبر صلی الله علیه و آله پس از آن کلام عمر، دیگر نخواستند بنویسند، چون بر فرض پیامبر صلی الله علیه و آله اقدام به نوشتن هم می کردند، همان افرادی که در حضور پیامبر جرات چنان سخنی را داشتند، به یقین پس از پیامبر صلی الله علیه و آله بر آن می افزودند و نسبت های دیگری به پیامبر می دادند و عملا این نوشته از اعتبار ساقط بود .

۶ . یکی دیگر از مسائلی که نشانگر نقشه های این گروه است، جریان انکار وفات پیامبر صلی الله علیه و آله توسط عمر است . این ماجرا در بسیاری از کتب تاریخی و روایی ذکر شده است . (۸۴) علت این کار عمر، آرام نگه داشتن اوضاع تا رسیدن ابوبکر بود و به محض این که ابوبکر رسید و اعلام کرد که پیامبر صلی الله علیه و آله وفات یافته است، عمر تازه وفات پیامبر صلی الله علیه و آله را قبول کرد . این جریان به خوبی بیانگر نقشه های مشترک و هماهنگی های قبلی در میان آنان است .

۷ . خبر اجتماع انصار در سقیفه به طور سری فقط به عمر و ابوبکر داده شد (۸۵) و هنگامی که آن ها شتابان روانه سقیفه شده بودند، افراد حاضر در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله از آن ماجرا، بی خبر بودند و عمر و ابوبکر نیز آن را با عموم مسلمانان، یا لااقل با دیگر بزرگان قوم، در میان نگذاشتند تا اگر شری هست، با همفکری دیگران برای آن چاره اندیشی کنند . آیا این ها نشان از نقشه و هماهنگی قبلی در به دست گرفتن حکومت ندارد؟

تلاش های پیامبر صلی الله علیه و آله برای خنثی کردن توطئه ها

پس از آن که پیامبر صلی الله علیه و آله به فرمان الهی، علی علیه السلام را در غدیر خم به جانشینی خود منصوب کرد، در فرصت های گوناگون آن را یادآوری می نمود . اما فعالیت بسیار زیاد گروه های متعددی که سعی در به دست گیری حکومت داشتند، پیامبر صلی الله علیه و آله را مجبور ساخت تا برای تثبیت جانشینی علی علیه السلام، اقداماتی انجام دهد . یکی از این اقدامات، آماده کردن لشکری برای مبارزه با روم بود . این لشکر در آخرین روزهای حیات پیامبر صلی الله علیه و آله شکل گرفت و پیامبر صلی الله علیه و آله اسامه بن زید را به فرماندهی آن برگزید و به عموم بزرگان مهاجر و انصار که در میان آنان ابوبکر و عمر و ابوعبیده و … بودند امر کرد تا تحت فرمان اسامه درآیند، و با تاکید فراوان از آنان خواست تا از مدینه خارج شده و به سرزمینی که پدر اسامه در آنجا به شهادت رسیده، رهسپار شوند .

پیامبر صلی الله علیه و آله با این کار اهدافی را دنبال می کرد، یکی از آن اهداف همان طور که شیخ مفید فرموده است، این بوده که در مدینه کسی نباشد تا در ریاست علی علیه السلام نزاع کند . (۸۶) از این مهم تر، انتخاب اسامه جوان، که ۱۷ سال بیشتر نداشت (۸۷) به فرماندهی این لشکر بود در حالی که بسیاری از بزرگان و مشایخ باسابقه و جنگجو، که تجربه جنگ های عظیمی همچون بدر و احد و خندق را داشتند، در این لشکر حضور داشتند، اما پیامبر صلی الله علیه و آله اسامه را به فرماندهی همه این افراد برمی گزیند و همه آنان را ملزم به اطاعت از اسامه می نماید . این انتخاب پیامبر صلی الله علیه و آله پیامی بسیار عظیم و گویا برای همه مسلمانان داشت که مبادا در امر خلافت خدشه کنند و جوان بودن علی علیه السلام را بهانه ای برای اطاعت نکردن از او قرار دهند .

البته عده ای به همین انتخاب اسامه نیز اعتراض کردند، ولی پیامبر خشمگین شد و بر منبر رفت و لیاقت و شایستگی او را متذکر شد . (۸۸) اما پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله عمر از ابوبکر خواست تا اسامه را از فرماندهی لشکر بردارد، ولی ابوبکر ریش عمر را گرفت و گفت مادرت به عزایت بنشیند! پیامبر او را به این امر منصوب کرد، حال تو می گویی من او را بردارم؟ (۸۹)

آنان که نمی توانستند از امر خلافت و ریاست بگذرند، در رفتن لشکر اسامه کارشکنی می کردند و به بهانه هایی آن را به تاخیر می انداختند . اسامه وقتی تعلل این افراد را می دید خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و از او خواست تا بهبودی او، لشکر حرکت نکند و ان شاءالله پس از بهبودی پیامبر رهسپار شود، اما پیامبر به او فرمود: حرکت کن و از مدینه خارج شو، اسامه پی در پی بیماری پیامبر را مطرح می کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله هر بار، دستور رفتن می داد، تا این که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آنچه به تو امر کردم انجام ده و حرکت کن! پس از آن پیامبر بی هوش شد . پس از به هوش آمدن، فورا درباره لشکر اسامه پرسش کرد و تاکید فرمود، لشکر اسامه را حرکت دهید! خدا لعنت کند هر کس را که از آن تخلف کند! و این جمله را چند بار تکرار کردند . (۹۰)

لشکر اسامه بالاخره حرکت کرد و در جرف متوقف شد . (۹۱) این عده، مدام به مدینه می آمدند و می رفتند تا جایی که وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به خاطر بیماری شدید نتوانست به مسجد برود، بلافاصله ابوبکر به جای پیامبر رفت و نماز را شروع کرد .

پیامبر برای خنثی کردن این توطئه با همان حالت و با تکیه بر علی علیه السلام و فضل بن عباس به مسجد آمد و اشاره کرد که ابوبکر کنار رود و پیامبر به نماز ابوبکر اعتنایی نکرد و از اول شروع به نماز کرد . (۹۲) پیامبر پس از نماز به خانه برگشت و ابوبکر و عمر و جماعتی از مسلمانان را که در مسجد حاضر بودند طلبید و به آنان فرمود: مگر من به شما امر نکردم که با لشکر اسامه حرکت کنید؟ گفتند: آری یا رسول الله، پیامبر فرمود: پس چرا به آن عمل نکردید؟ هریک بهانه ای آوردند . سپس پیامبر سه مرتبه تکرار کردند: لشکر اسامه را حرکت دهید . (۹۳)

از دیگر تلاش های پیامبر صلی الله علیه و آله در این رابطه، فرستادن ابوسفیان به خارج از مدینه برای جمع آوری زکات بود که روایاتی بر این مطلب دلالت دارد . (۹۴) و شاید واگذاری این مسئولیت به ابوسفیان فقط به همین خاطر بوده است .

یکی دیگر از تلاش های پیامبر صلی الله علیه و آله برای خنثی کردن توطئه ها، مسئله کتابت بود . اما همان طور که قبلا متذکر شدیم عده ای نگذاشتند چنین امری عملی شود . البته ممکن است سؤال شود که چرا پیامبر صلی الله علیه و آله قبل از آن و در حالت سلامت اقدام به نوشتن آن نکرد تا دیگر شبهه ای در آن نباشد؟

در پاسخ می گوییم: اول این که همان ماجرا، چهره بسیاری از مدعیان دروغین را آشکار کرد و نشان داد که اعتقاد و انقیاد افراد نسبت به پیامبر تا چه اندازه است .

دوم این که پیامبر صلی الله علیه و آله با ترتیب دادن لشکر اسامه، مسئله را حل شده می دیدند، ولی با تخلف عده ای از این فرمان، مسئله عوض شده بود، زیرا تا آن زمان چنان مخالفت علنی و گسترده ای از دستورات پیامبر صلی الله علیه و آله نشده بود و همان طور که شیخ مفید ذکر کرده است: پیامبر صلی الله علیه و آله پس از آن که تخلف ابوبکر و عمر و تعدادی از مسلمانان را از همراهی لشکر اسامه دید، تصمیم به کتابت گرفت . (۹۵)

پس پیامبر صلی الله علیه و آله تمام تلاش های ممکن را برای تثبیت ولایت علی علیه السلام انجام داده اند، اما این مسئله را نمی توان نادیده گرفت که پیامبر هرگز قصد نداشتند تا علی علیه السلام را بر مردم تحمیل کنند و یا کاری کنند که چنین تصوری شود، بلکه فقط می خواستند وظیفه الهی خویش را مبنی بر ابلاغ رسالت، به نحو احسن انجام دهند و به مردم بفهمانند که در این کار، جز خیر و صلاح و هدایت آنان نمی خواهند، و به یقین نیز چنین کرده اند، حال هر که خواهد هدایت شود و هرکه خواهد گمراه گردد .

حضرت علی علیه السلام نیز قصد نداشت تا به هر قیمتی که شده و با، زد و بندهای سیاسی، جایگاه خویش را تثبیت کند، زیرا علی علیه السلام حکومت را فقط برای هدایت انسان ها می خواست و هدایت انسان ها با اجبار و تحمیل و جوسازی های سیاسی سازگار نیست و همین زد و بندهای سیاسی، خود نقض غرض است .

پس علی علیه السلام بزرگ تر از آن است که به دنبال چنین حکومتی بدود و بخواهد خود را بر مردم تحمیل کند، چون اگر مردم طالب او بودند به توصیه های پیامبرشان عمل می کردند و گرنه، دوندگی او، اثرش بیش تر از سفارش های اکید پیامبر صلی الله علیه و آله نبود . شاهد این مطلب آن است که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله، عباس (عموی پیامبر صلی الله علیه و آله) به علی علیه السلام گفت: دستت را پیش آر تا با تو بیعت کنم و بنی هاشم با تو بیعت کند . حضرت فرمود: آیا کسی هست که حق ما را انکار کند؟ عباس گفت به زودی خواهی دید که چنین کنند . (۹۶)

به نظر ما هر آنچه را که عباس می دید، علی علیه السلام نیز بهتر از او و آشکارتر از او می دید، ولی بحث این است که اگر مردم بخواهند به توصیه های پیامبر عمل کنند، دیگر احتیاج به بیعت های پنهانی و در اصطلاح امروزی احتیاج به کودتا نبود و اگر مردم قدر علی علیه السلام را نشناسند و او را نخواهند، این تلاش ها ارزش معنوی ندارد، بلکه فایده ای هم ندارد، چون پیامبر صلی الله علیه و آله هر چه را که گفتنی بود به مردم فرمودند واکنون این عموم مسلمانان بودند که می بایست میزان انقیاد و اطاعت خویش را نسبت به خدا و رسولش نشان دهند .

این مطلب با دقت در سخنان علی علیه السلام پس از قتل عثمان و روی آوردن عموم مسلمانان به آن حضرت، به خوبی قابل فهم است . البته این هرگز بدان معنا نیست که علی علیه السلام تسلیم آنان شده باشد و با دیگران هم سخن شده و آنان را بر حق بداند، بلکه مخالفت خویش را آشکار کرد و هرگز در این امر کوتاهی نکرد و به یقین اگر موافقان او زیاد می بودند، هرگز کار علی علیه السلام به انزوا نمی کشید و با آن تعداد اندک که موافق او بودند، هرگز به مصلحت نبود تا پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله اقدام به قیام مسلحانه نماید . این روش که همواره سیره امامان معصوم علیهم السلام بوده است، جای بحث گسترده تری دارد که در این مبحث نمی گنجد .

چاره اندیشی انصار

با توجه به مطالبی که در مباحث گذشته به اثبات رسید، پاسخ این پرسش که چرا انصار در سقیفه اجتماع کردند، به خوبی معلوم می گردد، زیرا این جریانات امور پنهانی نبوده اند که بر دیگران پوشیده باشد، پس مهاجران و انصار همه می دانستند که مدینه آبستن تحولاتی است و به زودی حوادث مهمی رخ خواهد داد، ولی کسی به طور دقیق نمی دانست چه خواهد شد، زیرا گروه های متعددی برای به دست گیری حکومت تلاش می کردند .

پس این مسئله به راحتی قابل فهم بود که اوضاع پس از پیامبر صلی الله علیه و آله به گونه ای نخواهد بود که جانشینی علی علیه السلام تحقق یابد، تا جایی که حتی عباس بن عبدالمطلب (عموی پیامبر صلی الله علیه و آله) نیز شک می کند که آیا پس از پیامبر، مردم به جانشینی علی علیه السلام راضی می گردند یا خیر؟ باید توجه داشت که پرسش عباس هرگز از این نیست که چه کسی سزاوار این امر است، چون عباس هیچ کس را سزاوارتر از علی نمی دانست و همواره به حضرت علی علیه السلام پیشنهاد بیعت می داد . (۹۷) و در هیچ یک از منابعی که به این مطلب اشاره کرده اند، یافت نشده است که عباس بپرسد چه کسی پس از پیامبر صلی الله علیه و آله سزاوار جانشینی است، بلکه پرسش عباس این است که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله چه می شود؟ آیا امر ولایت در خاندان بنی هاشم مستقر می شود یا خیر؟

شیخ مفید در این باره تعبیر لطیفی دارد، وی می گوید عباس از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید: «ان یکن هذا الامر فینا مستقرا بعدک فبشرنا …» (۹۸) «اگر این امر پس از شما در میان ما مستقر می شود پس به ما بشارت ده » و پیامبر صلی الله علیه و آله نیز درجواب فرمودند: «شما بعد از من از مستضعفانید .» پس سخن از این نیست که چه کسی سزاوار این امر است، بلکه سخن آن است که آیا این امر که حق علی علیه السلام است، استقرار پیدا خواهد کرد؟ پس هرگز عباس از واقعه غدیر خم بی خبر نبود، ولی جریاناتی که پس از آن پدید آمد، سبب شد که عباس چنین پرسشی را مطرح کند .

انصار نیز که سابقه مبارزاتی درخشانی علیه قریش داشتند خوف همین را داشتند که اگر علی علیه السلام جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله نشود، که شواهد و قرائن بسیاری نیز بر آن دلالت داشت، چه می شود؟ بیش ترین خوف انصار از این بود که مبادا عده ای از قریش، بخصوص بنی امیه که تلاش فراوانی برای به دست گیری حکومت داشتند، موفق به چنان امری گردند، که در آن صورت انصار وضع خوبی نخواهند داشت، زیرا از انتقام آن ها در امان نخواهند ماند .

در نتیجه، انصار باید برای خود چاره ای می اندیشیدند و از آنجا که شهر مدینه موطن اصلی آنان بود و مهاجران در واقع به آن ها پناهنده شده بودند، به طور طبیعی آنان برای خود نوعی اولویت در تعیین سرنوشت حکومت بر مدینه می دیدند، به همین خاطر پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله بلافاصله در سقیفه جمع شدند، تا برای آینده خود و مدینه چاره ای بیندیشند و هدف اصلی آنان از این اجتماع، چاره اندیشی برای خودشان بود که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله چه کنیم و اگر حوادثی اتفاق افتاد چگونه عمل کنیم .

اما از آنجا که شواهد و قراین نشان می داد که جانشینی علی علیه السلام تقریبا منتفی است، در نتیجه، آن ها پس از تشکیل جلسه، بهتر دیدند خودشان کسی را برای این کار برگزینند، پس به دنبال سعد بن عباده فرستادند تا در آن جمع حاضر شود و با او بیعت کنند، زیرا حال که قرار است علی علیه السلام نباشد، چه کسی از آن ها سزاوارتر برای این کار است .

در تایید گفته هایمان شواهد چندی وجود دارد که بدین شرح است:

۱ . انصار درباره خلافت علی علیه السلام هیچ حرفی نداشتند و کاملا بدان راضی بودند، چنان که طبری (۹۹) و ابن اثیر (۱۰۰) نقل کرده اند: «تمام انصار یا بعضی از آن ها گفتند: ما به غیر از علی با هیچ کس بیعت نمی کنیم » این سخنان را انصار در سقیفه و در حضور ابوبکر و عمر گفته بودند . همچنین یعقوبی در این باره گفته است: «و کان المهاجرون والانصار لا یشکون فی علی علیه السلام » (۱۰۱) و در جایی دیگر نقل کرده است که «وقتی عبدالرحمان بن عوف خطاب به انصار گفت: در میان شما افرادی مثل ابوبکر و عمر و علی علیه السلام نیست، یکی از انصار گفت: ما فضل این افراد را انکار نمی کنیم زیرا در میان آنان شخصی است که اگر این امر را طلب کند، احدی در او نزاع نمی کند، یعنی علی بن ابیطالب .» (۱۰۲)

پس انصار از واقعه غدیر خم بی خبر نبودند و هیچ حرفی درباره علی علیه السلام نداشتند و هرگز تشکیل شورای سقیفه برای کنار گذاشتن علی علیه السلام نبود، ولی آنان به وضوح می دیدند که افرادی برای به دست آوردن خلافت سخت در تلاشند و به آب و آتش می زنند . از طرفی دیگر چنین تلاش ها و زد و بندها و معاملات سیاسی را از علی علیه السلام مشاهده نمی کردند . در نتیجه برایشان واضح بود که علی علیه السلام با این اوضاع و احوال به خلافت نخواهد رسید و یا بهتر بگوییم عده ای نخواهند گذاشت که علی علیه السلام به خلافت برسد . پس انصار می بایست برای خود چاره ای می اندیشیدند و به اصطلاح، گلیم خود را از آب بیرون می کشیدند .

۲ . پیشنهاد این مطلب از جانب انصار که «از ما امیری و از شما امیری » خطاب به مهاجران حاضر در سقیفه، نمونه بسیار بارزی است که انصار می خواستند به نوعی در حکومت شریک باشند و با این کار، از خطر انتقام قریش در امان باشند .

۳ . سخنان انصار در سقیفه بیان کننده منظور آن هاست . روایتی از قاسم بن محمد بن ابی بکر نقل شده است که به خوبی منظور انصار از این اجتماع را نشان می دهد، و آن چنین است: «. . و لکنا نخاف ان یلیه اقوام قتلنا ابائهم و اخوتهم » (۱۰۳); لکن خوف ما از آن است که پس از آن، کسانی بر سر کار آیند که ما پدران و برادرانشان را به قتل رساندیم .» همچنین دینوری و جوهری نقل کرده اند که انصار گفتند: «لکن ما ترس فردا را داریم و می ترسیم کسانی که نه از ما هستند و نه از شما، بر این امر غلبه پیدا کنند .» (۱۰۴)

از این سخنان به خوبی می توان فهمید که انصار به وضوح دریافته بودند که عده ای برای به دست آوردن حکومت در تلاشند که سالیان متمادی در حال جنگ و ستیز با اسلام بودند و آن ها همان کسانی بودند که انصار، در جنگ ها، پدران و برادرانشان را به هلاکت رساندند، و اگر آنان زمام امور را در دست گیرند، انصار از انتقام آن ها در امان نخواهند بود . آن گروه جز بنی امیه و طرفدارانشان نبودند . پس اگرچه انصار از شخص ابوبکر چندان ترسی نداشتند، (۱۰۵) ولی بزرگان و آگاهان انصار، همچون حباب بن منذر، به خوبی می دیدند که اگر امروز افرادی مثل ابوبکر بر سر کار آیند، پس از آن ها کسانی بر سر کار می آیند که به یقین با انصار سر سازش ندارند و راه دشمنی و انتقام را در پیش می گیرند . این آینده نگری حباب بن منذر جدا ستودنی است، زیرا همان گونه که پیش بینی نموده بود واقع شد و طولی نکشید که فرزندان طلقا بر سر کار آمدند و بر سر اسلام و مسلمین و اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله همان آوردند که فقط یکی از نمونه هایش قتل عام فجیع کربلاست .

۴ . اصل اجتماع انصار در سقیفه مخفیانه بود; یعنی بدون اطلاع دیگران اقدام به این کار کردند . حال اگر آنان قصد تعیین خلیفه ای برای همه مسلمانان داشتند، جلسه ای چنین خصوصی، شایسته آن نبود . اگر چه پس از تشکیل جلسه، به این نتیجه رسیدند که خلیفه ای تعیین کنند، ولی خودشان می دانستند که چنین امری مقبول همه مسلمانان نخواهد بود، ولذا در روایت ابومخنف ذکر شده است (۱۰۶) که انصار گفتند: اگر مهاجران قریش نپذیرند چه بگوییم؟ این ها همه نشانگر آن است که قصد اولیه آنان برای اجتماع در سقیفه، چاره جویی برای خود بود و در آنجا تصمیم به تعیین خلیفه ای برای خود گرفتند .

۵ . انصار پس از سخنان ابوبکر و وعده ابوبکر مبنی بر وزارت انصار، و این که ابوبکر قول داد که کاری را بدون مشورت انصار انجام ندهد، (۱۰۷) دچار اختلاف شدند، بعضی مثل حباب بن منذر و سعد بن عباده به کلام ابوبکر اعتماد نداشتند و گفته بودند که به سخنان او گوش ندهید، ولی بعضی دیگر مثل بشیر بن سعد که پسر عموی سعد بن عباده بود و نسبت به سعد حسادت می کرد، متمایل به ابوبکر شد و اولین کسی بود که با ابوبکر بیعت کرد . (۱۰۸) پس از آن، اختلاف دیگری که ریشه در رقابت اوس و خزرج داشت پیش آمد و سبب شد که اوسیان اقدام به بیعت با ابوبکر کنند (۱۰۹) و اتفاق افتاد آنچه که اتفاق افتاد .

در این باره، کلامی از شیخ مفید نقل می کنیم که بسیار متین است، وی گفته است: «آنچه که برای ابوبکر اتفاق افتاد به این دلیل بود که انصار در بین خود اختلاف داشتند و طلقا و مؤلفه قلوبهم نمی خواستند این امر به تاخیر بیفتد تا مبادا بنی هاشم راغت یابند و این امر در جایش قرار گیرد، پس چون ابوبکر در آن مکان حاضر بود با او بیعت کردند .» (۱۱۰)

از مجموع مسائلی که مطرح شد، چنین استنباط می شود که پیش بینی انصار درباره آینده و دغدغه آنان برای آینده کاملا بجا و حساب شده بود، اما اصل اجتماعشان قبل از فراغت از تجهیز و دفن پیامبر صلی الله علیه و آله کاری نادرست بوده و نشانگر شتاب زدگی و بی برنامگی آنان بوده است و حتی زمینه را برای دیگران فراهم کرد تا نظرات خود را بر آنان تحمیل کنند . البته این احتمال نیز می رود که از قبل، بر روی انصار تبلیغ شده بود و آنان را بیش از حد از بنی امیه ترسانده بودند . در حالی که اگر آنان صبر می کردند و یا در همان سقیفه بر حمایت از علی علیه السلام پافشاری می کردند، به یقین گروه های دیگر، موفق نمی شدند به راحتی حکومت را از دست علی علیه السلام بگیرند، زیرا جایگاه انصار در این امر بسیار ممتاز بود . شاهد این ادعا، اصل حضور ابوبکر و عمر در جمع انصار است; حال اگر انصار نقش تعیین کننده ای نداشتند، پس ابوبکر و عمر شتابان خود را به جمع آنان نمی رساندند و امر خویش را از آن جا بنا نمی نهادند .

مسئله سقیفه از اهمیت ویژه ای برخوردار است و از زوایای دیگری قابل بررسی است که این مقاله را گنجایش آن نیست و امیدواریم دیگر اندیشمندان به بررسی زوایای دیگر این واقعه مهم بپردازند و جامعه علمی و دینی را از آن بهره مند سازند .

پی نوشت ها

× این مقاله با عنوان «عوامل انحراف امت اسلامی از پیام غدیر» به کنگره علمی حضرت فاطمه علیها السلام و غدیر در مازندران ارائه شده است که با اندکی تغییرات ارائه می گردد .

۱ – تمام طرق این روایت در کتاب الغدیر، علامه امینی ج ۱ ذکر شده است .

۲ – از طریق شیعه در الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۴ و از طرق اهل سنت در کتب الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۲۴۵/الامامه و السیاسه، ص ۲۱/السقیفه و فدک، ص ۴۵/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۲ و ۱۹۳ .

۳ – عبدالملک بن هشام، السیره النبویه، تحقیق مصطفی السفا، افست مصر، انتشارات ایران، مهر قم، ۱۳۶۳ ه . ش، ج ۲، ص ۷۳ .

۴ – ابوجعفر محمدبن جریر طبری، تاریخ الطبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، ۱۳۸۷ ه . ق، ج ۲، ص ۳۷۲/فخر رازی، التفسیر الکبیر، تحقیق مکتب تحقیق دار احیاء التراث العربی، بیروت، ۱۹۹۵ م، ج ۶، ص ۵۰ .

۵ – حشر: ۹ .

۶ – ابن واضح، تاریخ الیعقوبی، منشورات الشریف الرضی، امیر قم ، ۱۴۱۴ ه.ق، ج ۲، ص ۴۵ – ۴۶ .

۷ – ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، تحقیق مکتب التراث مؤسسه التاریخ العربی، بیروت، ۱۴۱۴ ه . ق، ج ۱، ص ۵۳۹ .

۸ – ابن واضح، پیشین، ج ۲، ص ۴۸ .

۹ – ابن اثیر، پیشین، ج ۱ ، ص ۵۶۸ .

۱۰ – ابن واضح، پیشین، ج ۲، ص ۵۰ .

۱۱ – ابن سعد، الطبقات الکبری، دار بیروت، ۱۴۰۵ ه . ق، ج ۲، ص ۵ و ۶ (تعداد غزوات ۲۷ و تعداد سرایا ۴۷).

۱۲ – ابن واضح، پیشین، ج ۲، ص ۶۰ (واسلمت قریش طوعا و کرها)

۱۳ – ابن هشام، پیشین، ج ۴، ص ۳۰۰/ابن سعد، پیشین، ج ۱ ، ص ۲۵۰ و ۲۵۱/بلاذری، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، دارالفکر، بیروت، ۱۴۱۷ ه . ق، ج ۲، ص ۷۲۱/نهج البلاغه، ترجمه دکتر شهیدی، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۴ ه . ش، خطبه ۶۸، ص ۵۲ .

۱۴ – نصر: ۱ .

۱۵ – ابن سعد، پیشین، ج ۱، ص ۱۹۲ و ۱۹۳ .

۱۶ – همان، ص ۱۸۱ .

۱۷ – مانند حدیث طائر، منزله و …

۱۸ – سید محمدحسین طباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۶۵ ه . ش، ج ۶، ص ۴۴ .

۱۹ – محمدبن مسعود بن عیاشی، تفسیر العیاشی، تحقیق سید محمدهاشم رسولی محلاتی، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، ج ۱، ص ۳۶۰/محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، بیروت، داراحیاء التراث العربی، مؤسسه الوفا، ۱۴۰۳ ه . ق، ج ۳۷، ص ۱۶۵/محمدبن محمد الشعیری، منشورات المکتبه الحیدریه و مطبعتها فی النجف، ۱۳۸۵ ه . ق، جامع الاخبار، ص ۱۰ .

۲۰ – شیخ مفید، الارشاد فی معرفه حج الله علی العباد، تحقیق مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، چاپ مهر قم، ناشر مؤتمر العالمی لالفیه الشیخ المفید، ۱۴۱۳ ه . ق، ج ۱، ص ۱۷۵ .

۲۱ – مائده: ۶۷ .

۲۲ – به دلیل روایاتی که می گویند: مردم پس از فوت پیامبر صلی الله علیه و آله مرتد شدند; همانند روایتی که ابن اسحاق نقل می کند که «ارتد العرب » (ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، ص ۳۱۶)

۲۳ – تفاسیر شیعه و سنی این مطلب را بیان کرده اند .

۲۴ – بلاذری، پیشین، ج ۲، ص ۷۴۲ .

۲۵ – محمدبن جریر طبری، پیشین، ج ۳، ص ۱۸۴/ابن اثیر، پیشین، ج ۲، ص ۵ .

۲۶ – رژی بلاشر، تاریخ ادبیات عرب، ترجمه آ . آذرنوش، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، ۱۴۴۳ ه . ش، ص ۳۵ (مبحث روان شناسی فردی)

۲۷ – محمدبن جریر الطبری، تفسیر الطبری، دارالفکر، بیروت، ۱۴۱۵ ه . ق، ج ۱۴، جزء ۲۸، ص ۱۴۸ (حدیث ۲۶۴۸۲)

۲۸ – ابی بکر عبدالعزیز الجوهری، السقیفه و فدک، تقدیم، جمع و تحقیق محمدهادی الامینی، مکتبه النینوی الحدیث، تهران، ص ۵۲ و ۷۰ .

۲۹ – ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، تحقیق علی شیری، انتشارات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۳ ه . ق، ص ۲۹ .

۳۰ – ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، ص ۲۹۹ و ۳۰۰/الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۹۰ و ۲۴۹/تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۱۱۳/الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵ .

۳۱ – الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۸۷/الارشاد، ج ۱، ص ۱۷۴ .

۳۲ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۷۴ .

۳۳ – تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۶۳۴ .

۳۴ – ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، ص ۲۹۹ و ۳۰۰/الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۹۰ .

۳۵ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۳ و ۱۸۴ .

۳۶ – السقیفه و فدک، ص ۷۴ و ۷۵ .

۳۷ – الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۲۴۴/انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۳۸/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۲ .

۳۸ – السقیفه و فدک، ص ۷۳ .

۳۹ – نجم: ۳ «و هرگز از روی هوا سخن نمی گوید» .

۴۰ – تفسیر العیاشی، ج ۱، ص ۳۶۰ .

۴۱ – همان، در پاورقی و المیزان فی تفسیر القرآن، ج ۶، ص ۵۴ .

۴۲ – فخر رازی در تفسیرالکبیر، شبیه این اشکال را در ذیل آیه اکمال مطرح کرده است .

۴۳ – علامه امینی، الغدیر، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۶۶ ه . ش، ج ۱، ص ۱۱/التفسیر الکبیر، ج ۴، ص ۴۰۱ (هنیئا لک یاابن ابی طالب اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه) .

۴۴ – الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۲۰۴/انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۱۶/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۸/الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۱/الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۶ .

۳۷

۴۵ – الامامه و السیاسه، ص ۲۸ .

۴۶ – السقیفه و فدک، ص ۶۰ .

۴۷ – «اجتمعت بنوامیه الی عثمان بن عفان .»

۴۸ – الامامه و السیاسه، ص ۲۸/السقیفه و فدک، ص ۶۰ .

۴۹ – السقیفه و فدک، ص ۳۷ .

۵۰ – السقیفه و فدک، ص ۳۷/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۰۹ .

۵۱ – علامه سید مرتضی عسکری، عبدالله بن سبا، ترجمه احمد فهری زنجانی، انتشارات مجمع علمی اسلامی، چاپ سپهر، ۱۳۶۰، ج ۱، ص ۱۵۱ .

۵۲ – السقیفه و فدک، ص ۳۷ .

۵۳ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۰۹ .

۵۴ – همان، ج ۳، ص ۲۰۹/الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۹ .

۵۵ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۹۰ (فحرضهم علی الامر فلم ینهضوا له)

۵۶ – السقیفه و فدک، ص ۳۷/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۰۹ .

۵۷ – ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، ص ۳۰۵ و ۳۱۱/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۱۰/ابن کثیر، البدایه و النهایه، تحقیق مکتب تحقیق التراث، بیروت، مؤسسه التاریخ العربی، داراحیاء التراث العربی، ۱۴۱۲ ه . ق، ج ۵، ص ۲۶۲ و ۲۶۳/انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۴۲ .

۵۸ – انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۴۴ .

۵۹ – همان، ج ۲، ص ۷۶۲/الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۱۸۲ .

۶۰ – السقیفه و فدک، ص ۶۰/الامامه و السیاسه، ص ۲۸ .

۶۱ – السقیفه و فدک، ص ۶۸ .

۶۲ – الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۹۰ .

۶۳ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۴ .

۶۴ – انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۲۹/الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۲ (یصلی بالناس بعضهم)

۶۵ – السقیفه و فدک، ص ۶۸ .

۶۶ – انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۲۷ و ۷۲۹ و ۷۳۱ – ۷۳۲ و ۷۳۵/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۷ .

۶۷ – الطبقات الکبری، ج ۲، ص ۲۲۲ و ۲۲۳/ابی بکر احمدبن الحسینی البیهقی، دلائل النبوه، تحقیق عبدالمعطی قلعجی، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۵ ه . ق، ج ۷، ص ۱۹۱ و ۱۹۲ .

۶۸ – همان و الطبقات الکبری، ج ۲، ص ۲۱۸/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۷ .

۶۹ – الطبقات الکبری، ج ۲، از ص ۲۱۵ تا ۲۲۴ و ج ۳، از ص ۱۷۸ تا ۱۸۱ .

۷۰ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۶ .

۷۱ – الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۹۰ و ۲۴۹/السقیفه و فدک، ص ۷۴و۷۵/تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۱۱۳/الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۵ .

۷۲ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۷ (از عایشه)

۷۳ – الطبقات الکبری، ج ۴، ص ۲۰۵ درباره عبدالله بن ام مکتوم چنین می گوید: «و کان رسول الله صلی الله علیه و آله یستخلفه علی المدینه یصلی بالناس فی عامه غزوات رسول الله صلی الله علیه و آله .»

۷۴ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۷/انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۳۱ و ۷۳۲ و ۷۳۵/الامامه و السیاسه، ص ۲۰/دلائل النبوه، ج ۷، ص ۱۸۶ و ۱۸۷ و ۱۸۸/الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۳ (شیخ مفید در این باره می گوید: «وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله حرص آنان را دید که هریک می خواهند پدرانشان را برای نماز فراخوانند، چنین سخنی را فرمود» ، ولی عموم روایات اهل سنت این سخن را درباره امر پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوبکر درباره نماز ذکر کرده اند که در آن عایشه مایل نبود که ابوبکر نماز بگزارد، ولی پیامبر صلی الله علیه و آله بر این امر اصرار ورزیدند! البته مخفی نماند که بیشتر این روایات از عایشه نقل شده است .

۷۵ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۶/الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۵ .

۷۶ – الامامه و السیاسه، ص ۲۰ .

۷۷ – السقیفه و فدک، ص ۷۳/الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۲۴۳ و ۲۴۴/الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۴ .

۷۸ – الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۲۴۲ و ۲۴۳/انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۳۸/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۲ .

۷۹ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۱۹۳ (در پاورقی) /السقیفه و فدک، ص ۷۳ (در ضمن یک روایت) .

۸۰ – انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۳۸ .

۸۱ – الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۲۴۳ و ۲۴۴/السقیفه و فدک، ص ۷۳ «فرفضه النبی صلی الله علیه و آله » (پس به این معنا، پیامبر اولین رافضی است).

۸۲ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۴ .

۸۳ – ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، ص ۳۰۵ و ۳۱۱/انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۴۲/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۱۰/البدایه و النهایه، ج ۵، ص ۲۶۲ و ۲۶۳ .

۸۴ – انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۶۴/السقیفه و فدک، ص ۵۵/تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۰۳ .

۸۵ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۰ و ۱۸۱ .

۸۶ – تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۱۱۳ .

۸۷ – ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، ص ۲۹۹ و ۳۰۰/الطبقات الکبری، ج ۱، ص ۱۹۰ و ۲۴۹ .

۸۸ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۲۶ .

۸۹ – السقیفه و فدک، ص ۷۴ و ۷۵ .

۹۰ – ابن هشام، السیره النبویه، ج ۴، ص ۳۰۰ (فخرج اسامه و خرج جیشه معه حتی نزلوا الجرف من المدینه علی فرسخ) .

۹۱و۹۲ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۳/ج ۱، ص ۱۸۴ .

۹۳ – السقیفه و فدک، ص ۳۷ (البته انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۷۳ به نقل از واقدی گفته است: «اجماعی است که ابوسفیان به هنگام وفات پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه بوده است » ، که در این صورت این استدلال موجه نیست).

۹۴ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۴ .

۹۵ – انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۶۷ .

۹۶ – انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۶۷/الامامه و السیاسه، ص ۲۱ .

۹۷ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۴ .

۹۸ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۰۲ .

۹۹ – الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۱۰ .

۱۰۰ – تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۱۲۴ .

۱۰۱ – تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۱۲۴ .

۱۰۲ – الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۱۸۲/انساب الاشراف، ج ۲، ص ۷۶۲/السقیفه و فدک، ص ۴۹ .

۱۰۳ – الامامه و السیاسه، ص ۲۳/السقیفه و فدک، ص ۵۷ .

۱۰۴ – الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۱۸۲ .

۱۰۵ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۱۸ و ۲۱۹ .

۱۰۶و۱۰۷ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۲۰/الطبقات الکبری، ج ۳، ص ۱۸۲ .

۱۰۸ – تاریخ الطبری، ج ۳، ص ۲۲۱ .

۱۰۹ – الارشاد، ج ۱، ص ۱۸۹ . «واتفق لابی بکر ما اتفق، لاختلاف الانصار فیما بینهم و کراهه الطلقا و المؤلفه قلوبهم من تاخر الامر حتی یفرغ بنوهاشم، فیستقر الامر مقره، فبایعوا ابابکر لحضوره المکان .»

منبع : فصلنامه معرفت، شماره ۷۷ , تاری، جلیل

بیعت شکنی طلحه و زبیر.

اشاره:

طلحه بن عبیدالله از اصحاب پیامبر(ص) و مسلمانان نخستین که در جنگ‎های صدر اسلام حضور داشت و از خود رشادت‎هایی نشان داد.‌ او پسرعموی ابوبکر بن ابوقحافه خلیفه اول مسلمانان نیز بود. وی پس از وفات پیامبر(ص) به همکاری با خلفای نخستین روی آورد و در کشورگشایی‎های آنان حضور فعال داشت.  زُبیر بن عَوّام بن خُوَیلَد از صحابه رسول خدا(ص) و برادرزاده حضرت خدیجه همسر پیامبر(ص) که در ۸ یا ۱۵ سالگی اسلام آورد و همواره در کنار پیامبر بود. پس از رحلت حضرت محمد(ص)، زبیر حکم شورای سقیفه را نپذیرفت و از خلافت حضرت علی(علیه السلام) دفاع و با عمر بن خطاب بحث‌های بسیاری کرد.

و من کتاب له (علیه السلام) إلى طلحه و الزبیر (مع عمران بن الحصین الخزاعی)، ذَکَره أبو جعفر الإسکافی فی کتاب المقامات فی مناقب أمیرالمؤمنین (علیه السلام):

أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتُمَا -وَ إِنْ کَتَمْتُمَا- أَنِّی لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِی وَ لَمْ أُبَایِعْهُمْ حَتَّى بَایَعُونِی، وَ إِنَّکُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِی وَ بَایَعَنِی، وَ إِنَّ الْعَامَّهَ لَمْ تُبَایِعْنِی لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَ لَا [لِحِرْصٍ] لِعَرَضٍ حَاضِرٍ؛ فَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی طَائِعَیْنِ فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللَّهِ مِنْ قَرِیبٍ، وَ إِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی کَارِهَیْنِ فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِی عَلَیْکُمَا السَّبِیلَ بِإِظْهَارِکُمَا الطَّاعَهَ وَ إِسْرَارِکُمَا الْمَعْصِیَهَ؛ وَ لَعَمْرِی مَا کُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِینَ بِالتَّقِیَّهِ وَ الْکِتْمَانِ وَ إِنَّ دَفْعَکُمَا هَذَا الْأَمْرَ [قَبْلَ] مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلَا فِیهِ کَانَ أَوْسَعَ عَلَیْکُمَا مِنْ خُرُوجِکُمَا مِنْهُ بَعْدَ إِقْرَارِکُمَا بِهِ. وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّی قَتَلْتُ عُثْمَانَ، فَبَیْنِی وَ بَیْنَکُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّی وَ عَنْکُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ، ثُمَّ یُلْزَمُ کُلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ. فَارْجِعَا أَیُّهَا الشَّیْخَانِ عَنْ رَأْیِکُمَا، فَإِنَّ الْآنَ [أَعْظَمُ] أَعْظَمَ أَمْرِکُمَا الْعَارُ مِنْ قَبْلِ أَنْ [یَجْتَمِعَ] یَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَ النَّارُ، وَ السَّلَام.

نامه اى از آن حضرت (علیه السلام) به طلحه و زبیر با عمران بن حصین خزاعى. آن را ابو جعفر اسکافى در کتاب مقامات در مناقب امیر المؤمنین (علیه السلام) آورده است:

اما بعد. شما نیک مى دانید، هر چند کتمان مى کنید، که من آهنگ مردم نکردم تا آنها آهنگ من کردند. من از آنها بیعت نخواستم تا آنها با من بیعت کردند. شما دو تن از کسانى بودید که به سوى من آمدید و به من دست بیعت دادید. بیعت کردن مردم با من، بدان سبب نبود که مرا قدرتى است غالب یا مالى است مهیا.

اگر شما از روى رضا با من بیعت کرده اید از این بیعت شکنى باز گردید و بر فور توبه کنید و اگر به اکراه بیعت کرده اید، به سبب تظاهر به طاعت و در دل نهان داشتن معصیت، راه بازخواست خود را بر من گشاده داشته اید.

به جان خودم سوگند، که شما از دیگر مهاجران به تقیه و کتمان سزاوارتر نبوده اید. نپذیرفتن بیعت من، پیش از آنکه داخل در بیعت شوید، براى شما آسانتر بود از بیعت کردن و خارج شدن از آن.

پندارید که من عثمان را کشته ام. میان من و شما از اهل مدینه، کسانى هستند که نه با من هستند و نه با شما. اینان قضاوت کنند تا هر کس هر اندازه در این امر دخالت داشته بر گردنش آید و از عهده آن برآید. اى دو مرد سالخورده، از این رأى و نظر که دارید، بازگردید که اگر امروز چنین کنید، تنها عار گریبانگیر شماست و اگر داورى به قیامت واگذارید، هم عار است و هم نار. والسلام.

از نامه هاى آن حضرت است که عمران بن حصین خزاعى به جانب طلحه و زبیر فرستاد. ابو جعفر اسکافى آن را در کتاب مقامات در مناقب امیر المؤمنین علیه السّلام ذکر کرده است:

این نامه در عین فشردگى به چهار نکته مهم اشاره مى کند:

در بخش اوّلِ این نامه، حضرت بر این امر تأکید دارد که من براى بیعت به  سراغ مردم نرفتم و آنها با اصرار و بدون اکراه و اجبار و طمع به سراغ من آمدند و شما هم در بیعت با من هرگز مجبور نبودید.

در بخش دوم طلحه و زبیر را مخاطب ساخته مى فرماید: از دو حال خارج نیست; یا شما با میل و رغبت با من بیعت کرده اید، پس چرا بیعت را شکستید؟ برگردید و توبه کنید و یا بى میل و رغبت بیعت کرده اید که در این صورت مرتکب تدلیس شده اید، زیرا در ظاهر ابراز اطاعت نموده و در باطن قصد عصیان داشته اید.

در بخش سوم مى فرماید: شما چنین مى پندارید که من قاتل عثمان بوده ام و این را بهانه براى نقض بیعت قرار داده اید. بهترین راه این است که آنهایى که در این میدان بى طرف مانده اند در میان من و شما حکومت کنند.

در بخش چهارم مى فرماید: از این راه که در پیش گرفته اید برگردید که عذاب الهى را در پى دارد.

از این راه پرخطر برگردید:

مى دانیم پس از قتل عثمان، مردم براى بیعت با امیرمؤمنان(علیه السلام) هجوم شدیدى آوردند و براى بیعت با آن حضرت بر یکدیگر پیشى مى گرفتند. سرشناسان صحابه نیز هماهنگ با مردم با میل و رغبت با آن حضرت بیعت نمودند و طلحه و زبیر نیز به آنها پیوستند. بیعتى که با امیرمؤمنان صورت گرفت جز در زمان پیغمبر سابقه نداشت، و با بیعت سقیفه یا بیعت با عمر بعد از تعیین او از سوى خلیفه اوّل و یا بیعت با عثمان پس از رأى شوراى شش نفرى، مطلقاً شباهتى نداشت; بیعتى بود به تمام معنا مردمى، درست همانند بیعت مردم با رسول خدا.

ولى مى دانیم که طلحه و زبیر انتظاراتى داشتند از جمله اینکه فرماندارى بعضى از شهرهاى مهم از سوى على(علیه السلام) به آنها سپرده شود(۲) و چون این انتظار برآورده نشد بیعت خود را شکستند و همسر پیامبر عایشه را تحریک و به عنوان خون خواهى عثمان بر ضد امیرمؤمنان قیام کردند و به شهر بصره که نقطه آسیب پذیرترى بود رفتند و آنجا را تسخیر نمودند و جنگ جمل را به راه انداختند. سرانجام پس از شکست، هر دو کشته شدند.

امیرمؤمنان على(علیه السلام) پیش از جنگ جمل بوسیله این نامه با آنها اتمام حجت مى کند و تمام راه هاى فرار را با منطق نیرومندش بر آنان مى بندد.

نخست مى فرماید: «اما بعد (از حمد و ثناى الهى) شما مى دانید ـ هر چند کتمان کنید ـ که من به دنبال مردم نرفتم; آنها به سراغ من آمدند و من دست بیعت به سوى آنها نگشودم تا آنها با اصرار با من بیعت کردند و شما دو نفر از کسانى بودید که به سراغ من آمدید و با من بیعت کردید»; (أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ عَلِمْتُمَا، وَإِنْ کَتَمْتُمَا، أَنِّی لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِی، وَلَمْ أُبَایِعْهُمْ حَتَّى بَایَعُونِی، وَإِنَّکُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِی وَ بَایَعَنِی).

اشاره به اینکه شما هیچ بهانه اى براى بیعت شکنى ندارید، زیرا بیعت من بر خلاف بیعت هاى پیشین به صورت خودجوش مردمى بود بى آنکه من مقدمه چینى براى آن کرده باشم، شما هم در میان توده مردم آمدید و مثل دیگران از روى میل و اراده با من بیعت کردید.

سپس امام(علیه السلام) به دلیل روشنى براى اختیار و آزاد بودن بیعت اشاره کرده مى فرماید: «توده مردم به جهت زور و سلطه یا متاع دنیا با من بیعت نکردند»; (وَإِنَّ الْعَامَّهَ لَمْ تُبَایِعْنِی لِسُلْطَان غَالِب، وَلاَ لِعَرَض(۳) حَاضِر).

اشاره به اینکه بیعت هاى غیر واقعى ممکن است از دو چیز سرچشمه بگیرد: یکى ظهور سلطه که مردم را مجبور سازند با کسى بیعت کنند. این بیعت قطعاً باطل است و یا اینکه مردم را تطمیع نمایند و آراى آنها را بخرند و آنها براى کسب مال و ثروتى بیعت کنند. این بیعت هم بیعت واقعى نیست و چون مى دانید بیعت مردم هیچ کدام از این دو نبوده، دلیلى ندارد که ادعاى کراهت کنید و آن را بشکنید.

امام(علیه السلام) به این ترتیب راه هاى فرار را به روى آنها مى بندد. سپس به دلیل دیگرى تمسک مى جوید و مى فرماید: «بنابراین (از دو حال خارج نیست) اگر شما از روى میل و رغبت با من بیعت کرده اید (بیعت شکنى شما حرام بوده) باید باز گردید و فوراً در پیشگاه خدا توبه کنید و اگر بیعت شما از روى اکراه و نارضایى بوده، راه را براى من نسبت به خود گشوده اید، زیرا ظاهراً اظهار اطاعت کردید و در دل، قصد عصیان داشتید (زیرا راه منافقان را پیمودید و این حرکت منافقانه مستوجب عقوبت است)»; (فَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی طَائِعَیْنِ، فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللهِ مِنْ قَرِیب، وَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی کَارِهَیْنِ، فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِی عَلَیْکُمَا السَّبِیلَ بِإِظْهَارِکُمَا الطَّاعَهَ، وَإِسْرَارِکُمَا الْمَعْصِیَهَ).

آن گاه امام(علیه السلام) سومین استدلال دندان شکن در برابر ادعاى کراهت آنها را بیان مى فرماید: «به جان خودم سوگند شما از سایر مهاجران سزاوارتر به تقیه و کتمان عقیده نبوده اید (هیچ کس در آن روز مجبور به چنین چیزى نبود مخصوصاً شما که از قدرتمندان صحابه بودید) بنابراین هرگاه از آغاز، کناره گیرى از بیعت کرده بودید کار شما آسان تر بود تا اینکه نخست بیعت کنید و بعد (به بهانه اى) سر باز زنید»; (وَلَعَمْرِی مَا کُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِینَ بِالتَّقِیَّهِ وَالْکِتْمَانِ، وَإِنَّ دَفْعَکُمَا هَذَا الاَْمْرَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلاَ فِیهِ، کَانَ أَوْسَعَ عَلَیْکُمَا مِنْ خُرُوجِکُمَا مِنْهُ، بَعْدَ إِقْرَارِکُمَا بِهِ).

اشاره به اینکه اگر ادعا مى کنید بیعت شما از روى تقیه و ترس از مخالفت بوده این اشتباه بزرگى است; زیرا امروز که قدرت در دست من است شما از پیمان شکنى و نقض بیعت ترسى ندارید چگونه ادعا مى کنید بیعت شما از روى ترس بوده، در حالى که ترک بیعت بسیار آسان تر از نقض بیعت است آن هم با تفاوت ظروف که در آن روز قدرتى در دست من نبود و امروز قدرت در دست من است.

به این ترتیب امام(علیه السلام) تمام راه هاى عذر در پیمان شکنى را به روى آنها بسته و ثابت نموده است که این کار جز از روى هوا و هوس و عشق به مقام و مال و ثروت دنیا نبوده است.

از کسانى تعجب مى کنیم که عدالت صحابه را تا آنجا پیش برده اند که تمام کارهاى امثال طلحه و زبیر را صحیح و مطابق حق و عدالت مى شمرند در حالى که امام از افضل صحابه بود و آنها را با این دلایل منطقى و عقلانى محکوم مى کند. با این حال چگونه مى توان عدالت آنها را مطرح کرد و تمام جنایاتشان را زیر عنوان اجتهاد پوشانید. راستى عجیب و تأسف بار است.

مرحوم علاّمه شوشترى از کتاب «خلفاى ابن قتیبه» مطلب جالبى در این زمینه نقل کرده است، مى گوید: على(علیه السلام) در روز جنگ جمل در میان دو صف ایستاده بود. طلحه را مخاطب ساخت و فرمود: مگر با من از روى میل و رغبت بیعت نکردى (چرا بیعت را شکستى؟) طلحه گفت: من در حالى بیعت کردم که شمشیر بر گردن من بود. امام فرمود: (دروغ مى گویى) آیا تو نمى دانى که من احدى را به بیعت اکراه نکردم. اگر بنا بود کسى را اکراه کنم «سعد بن ابى وقاص» و «عبد الله بن عمر» و «محمد بن مسلمه» را (که از تو ضعیف تر بودند) به بیعت مجبور مى کردم; آنها با من بیعت نکردند و بى طرف ماندند من هم دست از آنها برداشتم.

در همان کتاب آمده است که عمار، عبدالله بن عمر و سعد و محمد بن مسلمه را به بیعت با امام دعوت کرد. آنها ابا کردند او این خبر را به امام رسانید. حضرت فرمود: این گروه را رها کن. اما «عبد الله بن عمر» مرد ضعیفى است و اهل تصمیم نیست و «سعد بن ابى وقاص» انسان حسودى است و گناه من در مورد «محمد بن مسلمه» این است که در روز خیبر برادرش را کشتم.(۴)

امام(علیه السلام) در بخش آخر این نامه اشاره به مطلب مهمى مى کند که دستاویز اصلى طلحه و زبیر در خروج بر ضد امام و روشن کردن آتش جنگ جمل بود و آن اینکه آنها قتل عثمان را که خود از عوامل اصلى آن بودند به امام که دامانش از آن پاک بود نسبت داده و آن را دلیل بر بیعت شکنى خود قرار دادند، مى فرماید: «شما چنین پنداشته اید (و به دروغ تبلیغ کرده اید) که من قاتل عثمانم. بیایید میان من و شما کسانى حکم کنند که هم اکنون در مدینه اند; نه به طرفدارى من برخاسته اند نه به طرفدارى شما سپس هرکس به اندازه جرمى که در این حادثه داشته محکوم و ملزم شود»; (وَقَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّی قَتَلْتُ عُثْمَانَ، فَبَیْنِی وَبَیْنَکُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّی وَعَنْکُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ، ثُمَّ یُلْزَمُ کُلُّ امْرِئ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ).

ماجراى قتل عثمان بهانه اى بود براى کسانى که بر ضد امام قیام کردند; طلحه و زبیر از یک سو و معاویه از سوى دیگر. گرچه حوادث زمان عثمان مى رفت که تاریخ اسلام را از نظر بپوشانند ولى در عین حال گویاست و نشان مى دهد قاتلان عثمان و معاونان آنها چه کسانى بودند. به یقین طلحه از کسانى بود که آشکارا به این مسأله دامن مى زد و زبیر پنهانى و مخفیانه. و امام(علیه السلام) فرزندان خود حسن و حسین را فرستاد تا بر در خانه عثمان بایستند و جلوى هجوم مردم را بگیرند شاید با دیدن فرزندان رسول خدا دست بر دارند و حمله نکنند.

امام بارها عثمان را نصیحت کرد و راه صحیح را که عذرخواهى از مردم و کنار زدن اقوام و بستگانش از مناصب مهم حکومت و از غارت بیت المال بود به وى نشان داد ولى متأسفانه او چنان غرق در خطا شده بود که راه بازگشتى براى خود نمى دید، چون ضعیف بود و قدرت تصمیم گیرى در این زمینه نداشت. به همین دلیل، امام افراد بى طرف در مدینه را براى حکمیت پیشنهاد مى کند که آنها گواهى دهند سپس حکم کنند چه کسى دستش به خون عثمان آلوده شده بود.

آن گاه امام آن دو را مخاطب ساخته مى فرماید: «اى دو پیرمرد کهنسال! (که خود را از پیشگامان و شیوخ اسلام مى دانید و آفتاب عمرتان بر لب بام است) از عقیده خود برگردید (و تجدید بیعت کنید یا لا اقل دست از آتش افروزى جنگ بردارید و به کنارى روید) زیرا الان مهم ترین چیزى که دامان شما را مى گیرد سرافکندگى و ننگ و عار است (آن هم به عقیده شما) ولى ادامه این راه هم سبب ننگ (شکست در جنگ) است و هم آتش دوزخ والسلام»; (فَارْجِعَا أَیُّهَا الشَّیْخَانِ عَنْ رَأْیِکُمَا، فَإِنَّ الآْنَ أَعْظَمَ أَمْرِکُمَا الْعَارُ، مِنْ قَبْلِ أَنْ یَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَالنَّارُ، وَالسَّلاَمُ).

ابن قتیبه در کتاب الامامه والسیاسه مى گوید هنگامى که اهل مصر بر عثمان شوریدند و خانه او را محاصره کردند، طلحه از کسانى بود که هر دو گروه را بر ضد عثمان مى شورانید. حتى مى گفت: عثمان به محاصره شما اعتقادى ندارد چون آب و غذا به او مى رسد; نگذارید آب و غذا براى او ببرند.(۵)

ابن ابى الحدید نیز درباره زبیر مى نویسد: او به مردم مى گفت: عثمان را بکشید چون دین و آیین شما را دگرگون کرده و هنگامى که به او گفتند: چه مى گویى در حالى که پسرت بر در خانه عثمان ایستاده، از او دفاع مى کند. او گفت: من ناراحت نمى شوم اگر عثمان را بکشند هرچند قبل از او پسرم هم کشته شود.(۶)

امام(علیه السلام) بارها در خطبه ها یا نامه هاى نهج البلاغه اشاره به بهانه جویى رسواى طلحه و زبیر در مسأله قتل عثمان مى کند و آنها را از شرکاى قتل مى شمارد; چیزى که در تواریخ نیز صریحا آمده است.

قابل توجّه اینکه ابن قتیبه در الامامه والسیاسه نیز چنین آورده: هنگامى که عایشه در بصره خطبه مى خواند و آنها را به خون خواهى عثمان تشویق مى کرد، مردى از بزرگان بصره برخاست و نامه اى نشان داد که طلحه جهت تشویق به قتل عثمان براى او نوشته بود. آن مرد در آن مجلس خطاب به طلحه کرد و گفت: این نامه را قبول دارى؟ طلحه گفت: آرى. آن مرد گفت: پس چرا دیروز ما را به قتل عثمان تشویق مى کردى و امروز به خون خواهى او دعوت مى کنى؟ طلحه در پاسخ او (به عذر واهى و مضحکى توسل جست و) گفت: عده اى به ما ایراد کردند که چرا به یارى عمثان نشتافتید ما هم جبران آن را در این دیدیم که به خون خواهى او قیام کنیم.(۷)

این جمله نیز از عایشه معروف است که با صراحت دستور قتل عثمان را به مردم داد و گفت: «اقْتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَ اللهُ نَعْثَلا; نعثل را بکشید خدا نعثل را بکشد».(۸) منظور او از «نعثل» عثمان بود که شباهتى به نعثل یهودى داشت که ریش بلندى داشت.

نکته:

ادامه نامه امام(علیه السلام) درباره عایشه است:

در کتاب تمام نهج البلاغه که این نامه را بدون گزینش و به طور کامل آورده، بخشى در ذیل آن دیده مى شود که مربوط به عایشه است، زیرا مخاطب نامه تنها طلحه و زبیر نبوده اند، بلکه عایشه نیز جزء مخاطبین بوده است. امام او را سرزنش مى کند که تو چرا بر خلاف حکم اسلام بیرون آمدى و عملا فرماندهى لشکر را به عهده گرفته اى و میان مسلمانان فساد کرده اى و گمان مى کنى براى اصلاح آمده اى. تو مطالبه خون عثمان مى کنى در حالى که مى دانیم تو بودى که مى گفتى: «نعثل» (یعنى عثمان) را بکشید که او کافر شده است ولى با نهایت تعجب الان برگشته اى و مطالبه خون او مى کنى! به جان خودم سوگند کسى که تو را تحریک کرده و به این کار واداشته گناهش از گناه قاتلان عثمان بیشتر است! توبه کن و به خانه ات باز گرد!(۹)

پی نوشت:

  1. سند نامه: مرحوم سیّد رضى در ابتداى این نامه ـ همان گونه که در بالا آمده ـ نوشته است که آن را ابوجعفر اسکافى (محمّد بن عبدالله اسکافى متوفاى سنه ۲۴۰ قمرى) در کتاب المقامات فى مناقب امیرالمؤمنین آورده است. اسکافى از معتزله بود و در محله اسکاف بغداد زندگى مى کرد و از این رو او را اسکافى گفته اند. او از معاصران «جاحز» بود و ردّى بر کتاب العثمانیه او نوشته است. معتزله بغداد معتقد بر افضلیت امیرمؤمنان بر تمام صحابه بوده اند و اسکافى نیز پیرو همین عقیده بود. (البته ابوجعفر اسکافى از اهل سنّت بود و غیر از محمد بن احمد بن جنید اسکافى معروف است که از قدماى فقهاى شیعه محسوب مى شود). صاحب مصادر نهج البلاغه دو مأخذ دیگر براى این نامه نقل کرده است: نخست تاریخ ابن اعثم کوفى (متوفاى ۳۱۴) است و دیگر کتاب الامامه والسیاسه ابن قتیبه دینورى (متوفاى ۲۷۶) است.
  2. ابن کثیر در البدایه والنهایه مى گوید: طلحه و زبیر هنگامى با امام بیعت کردند که از او تقاضاى فرماندارى بصره و کوفه را داشتند. امام به آنها فرمود: شما پیش من باشید و در مسائل حکومتى با شما مأنوس باشم بهتر است (البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۲۲۶).
  3. «عَرَض» در اصل به معناى چیزى است که ثبات و پایدارى ندارد و عارضى و کم دوام است، از این رو به متاع دنیاى مادى عرض گفته اند چون معمولاً ناپایدار است و در جمله بالا به همین معناست و در کتب فقهى «عَرَض» به کالایى گفته مى شود که در مقابل درهم و دینار است. در بعضى از کتب لغت مانند لسان العرب نیز «عَرْض» بر وزن «فرض» به همین معنا اطلاق شده است.
  4. شرح نهج البلاغه علاّمه شوشترى، ج ۹، ص ۳۵۲٫
  5. الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۳۸٫
  6. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۹، ص ۳۶٫
  7. الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۸۸ .
  8. بحارالانوار، ج ۳۱، ص ۴۸۴٫
  9. تمام نهج البلاغه، ص ۷۸۴٫

نوشته نشدن وصیت نامه پیامبر(ص) عامل اصلی اختلاف مسلمانان

در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله) هیچ نوع اختلاف اعتقادی و سیاسی در بین مسلمانان لااقل در ظاهر وجود نداشت و همۀ مسلمانان با یک پرچم و یک هدف و یک عقیده تحت رهبری و رسالت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)  امت واحد اسلامی را تشکیل می‌دادند؛ لکن بعد از رسول الله (صلی الله علیه و آله)  آنچه که باعث تفرقه در بین مسلمین گردید، اختلاف آنان در مسئلۀ امامت و رهبری مسلمین بود. این اختلاف با توجّه به حدیث دوات و قلم، در روزهای اخیر زندگی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بین آن حضرت و عمر آغاز گردید. براساس همین واقعیت، نویسندۀ مقدمه بر کتاب «صواعق المحرقه» در ضمن ذکر این حدیث از کتاب شرح مواقف، می‌گوید که این اختلاف بین رسول الله (صلی الله علیه و آله) و عمر در مسئله امامت و منصب خلافت بوده است.[۱]

بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آثار جدی و شدید این اختلاف در بین جامعۀ اسلامی پدیدار شد. عالِم دیگر اهل‌سنت در کتاب «الفرق بین‌الفرق» می‌گوید: اختلاف مسلمین برای بار اول در مسئلۀ امامت بوده است. انصار اعتقاد به امامت سعد بن عباده داشته و قریش اعتقاد داشتند که امامت از آن قریش است.[۲]

بعد از این مقدمه سوال ما از اهل سنت این است که اگر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) وصیت نامه اش را می نوشتند مانع از اختلاف مسلمانان در امر امامت نمی شد؟ اگر این سخن مورد تأیید باشد که قطعا عقلا  و شرعا مور تأیید است، پس آیا عمر باعث و بانی این همه اختلافات در میان مسلمانان نشده است؟

پی نوشتها

[۱] . هیتمی، احمد بن حجر، الصواعق المحرقه، مقدمه، ص (هـ ) مصر، مکتبۀ القاهره، بی تا.

[۲] . ابو منصور، عبدالقاهر بن طاهر، الفرق بین الفرق، ص۱۳، بیروت، دارالوفاق الجدیدۀ ، چ۲، ۱۹۷۷ م.

بن مایه ها و درون مایه های رخداد عاشورا (بررسی تاریخی)

اشاره:

سانحه عاشورا و ابعاد مختلف آن، تحقیقات علمی فراوانی را به خود اختصاص داده است، اما به نظر می رسد به یکی از وجوه این پدیده تاریخی که در حوزه «تاریخ اسلام » – به طور اخص – و در «تاریخ انسانی » – به طور اعم – اهمیت به سزایی دارد، کمتر توجه شده است و آن بررسی تاریخی «چرایی» رخداد کربلاست. چرا پس از گذشت پنجاه سال از رحلت پیامبر اکرم (ص) حاکمان جامعه اسلامی به آسانی به قتل و عام و اسارت خاندان او اقدام می کنند و چنین مصیبت عظیمی را بر آل محمد روا می دارند؟ در نوشتار حاضر در حد توان به این پرسش پاسخ داده شده است.

 در سال ۶۱ق، پنجاه سال بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم، جامعه اسلامی شاهد سانحه ای بسیار اسف بار بود؛ نوه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به طرز فجیعی به همراه یاران اندک خود به شهادت رسید و اهل بیت او به اسارت رفتند. چرا عاشورا اتفاق افتاد؟ این پرسشی است که نوشته حاضر به منظور یافتن پاسخی قانع کننده به آن، بر آمده است.

 مباحث ذیل را در این مقاله مورد توجه و مداقه قرار داده ایم: بافت اجتماعی جزیره العرب قبل از بعثت به عنوان مرده ریگ جاهلیت، رخداد سقیفه به عنوان اولین انحراف بنیادین در حرکت اسلامی که در آن عقیده، فدای قبیله شد و نتایجی که از این اجتماع شتاب آلود برآمد، سیاست مالی خلفای نخستین؛ به ویژه دوره عمر و عثمان و بدعت ها و انحرافاتی که در این زمینه به وقوع پیوست، انحرافات فکری که معاویه و جانشین او یزید ابداع کردند (همانند: جعل حدیث، تبدیل خلافت به سلطنت، احیای عروبت و فروداشت موالی) و بالاخره تقویت جریان های فکری انحرافی همانند مرجئه که مشروعیت بخش رفتار غیر دینی امویان بودند.

مکتبی که می رفت با کجروی های تفاله جاهلیت … با شعار «لا خبر جاء و لا وحی نزل » محو و نابود شود … ناگهان شخصیت عظیمی . .. قیام کرد و با فداکاری بی نظیر و نهضت الهی خود، واقعه بزرگی را به وجود آورد.

(امام خمینی، صحیفه نور، ج ۱۲، ص ۱۸۱) 

۱. مرده ریگ جاهلیت  

بی تردید بخشی از علل و عوامل رخداد حادثه کربلا را باید در عصر جاهلیت جزیره العرب و مناسبات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی حاکم بر زندگی اعراب و قبایل ساکن در آن جست وجو کرد. اطلاق واژه جاهلیت برای دوره مورد نظر، خود گویای واقعیت های غیر قابل انکاری است. به جز عده معدودی از صاحب نظران که نکات برجسته فکری و مدنی برای عرب عصر جاهلی قائل اند، (۱) بیشترین آن ها کاربرد واژه جاهلیت را برای این دوره بسیار با مسما می دانند. بی شک استعمال این مفهوم دارای محدودیت زمانی و مکانی خاصی است؛ به این معنا که از نظر زمانی، مفهوم جاهلیت دوران دویست ساله قبل از بعثت را شامل می شود، چرا که در قرون پیش تر، آن سرزمین مهد تمدن های مختلف بشری بوده است که ما به وسیله قرآن از وجود آن ها آگاه شده ایم.

از نظر جغرافیایی نیز باید اطلاق مفهوم جاهلیت را محدود ساخت ، زیرا بخش هایی از شبه جزیره عربستان، به ویژه جنوب آن (یمن یا عربستان خوشبخت) به دلایل اقلیمی و جغرافیایی که بسیار حاصلخیز و مناسب برای کار کشاورزی بود و هم چنین به دلیل ارتباط نزدیکی که با کشورهای همجوار به ویژه ایران داشت و تاثیری که از فرهنگ های پیرامونی گرفته بود، نسبت به منطقه حجاز از وضعیت مناسب تری برخوردار بود . بنابراین با توجه به قراین و شواهد موجود، اطلاق مفهوم جاهلیت بر این قسمت از جزیره العرب قابل قبول نیست. شاید کامل ترین توصیف از جامعه عرب پیش از بعثت، سخن علی علیه السلام است که می فرماید:

همانا خدا محمد را برانگیخت تا مردمان را بترساند و فرمان خدا را چنان که باید رساند. آن هنگام شما ای مردم عرب! بهترین آیین را برگزیده بودید و در بدترین سرای خزیده. منزلگاهتان سنگستان های ناهموار، همنشینتان گرزه هایی زهردار، آبتان تیره و ناگوار، خوراکتان گلو آزار، خون یکدیگر را ریزان، از خویشاوند بریده و گریزان، بتهاتان همه جا بر پا، پای تا سر آلوده به خطا. (۲)

طبری نیز در گزارش خود از زندگی عرب آن زمان می نویسد:

قوم عرب خوارترین، بدبخت ترین و گمراه ترین قوم بود که در لانه ای محقر و کوچک میان دو بیشه شیر(ایران و روم) زندگی می کرد. سوگند به خدا، در سرزمین عرب چیزی موجود نبود که مورد طمع و یا حسد بیگانگان قرار گیرد. هر آن کس از اعراب که می مرد یکسره به دوزخ می رفت و هر آن که زندگی می کرد و حیات داشت، گرفتار خواری و مشقت بود و دیگران لگدمالش می کردند. سوگند به خدا که در سراسر سرزمین قومی را نمی شناسم که خوارتر و تیره بخت تر از عرب باشد. وقتی اسلام در میان ایشان ظاهر شد آنان را صاحب کتاب، قادر بر جهان، دارای روزی و مالک الرقاب کرد. (۳)

شاخصه های فرهنگی عرب جاهلی در «شعر و شاعری »، «علم الانساب »، «علم الایام » و آشنایی به «علوم انواء» خلاصه می شود. شعری که عرب می سرود دارای قالبی دلنشین و آراسته اما خالی از محتوا بود و صرفا در وصف گل و گیاه و سبزه یا شب و شراب و شمشیر محدود می ماند. رویکرد این قوم به علم الانساب و علم الایام برای ارضای تمایلات فخرطلبانه فردی و قبیله ای بود، نه به عنوان علمی از علوم، چنان که احمد امین درباره وضعیت علوم در بین اعراب جاهلی می نویسد:

آن ها از علم و فلسفه بهره نداشتند، زیرا زندگانی اجتماعی آن ها در خور علم و فلسفه نبود. علم آن ها منحصر به معرفت انساب یا شناختن اوضاع جوی بود. بنابر بعضی از اخبار هم، اطلاع اندکی از علم طب داشتند ولی آن چه را که می دانستند کافی نبود و علم محسوب نمی شد. بسی خطاست که مانند آلوسی آن ها را عالم و دانشمند بدانیم که می گوید: «اعراب علم طب و معرفت احوال جوی و اخترشماری را کاملا می دانستند. (۴)

در حوزه سیاست، تنها واحد سیاسی موجود و مطرح در جامعه عرب جاهلی «قبیله » بود که نه تنها شالوده حیات و بقای تمام پیوستگی های فردی و اجتماعی به شمار می رفت، بلکه تمام ارکان شخصیت و مظاهر فکری و عقلی او را نیز شکل می داد. (۵) قبیله تنها جغرافیای سیاسی ای بود که عرب آن را می شناخت و برای آن تلاش می کرد و بیرون از آن برای او حکم سرزمین «غیر» را داشت. نظام سیاسی قبیله بر شیخوخیت و ریش سفیدی مبتنی بود و در آن، عرف به عنوان قانون نانوشته، تعیین کننده نوع و چگونگی روابط اجتماعی افراد در درون و بیرون از قبیله بود. «جنگ های فجار» و «حلف الفضول » به عنوان دو پدیده مهم در عصر جاهلی می تواند مثبت نبود قانون عام و فراگیر در آن دوره باشد. در نظام ارزشی عصر جاهلی، نسب و ثروت تعیین کننده پایگاه اجتماعی افراد بود؛ آن که از نسب بالاتر و ثروت و مکنت بیشتری برخوردار بود در جرگه اشراف قرار می گرفت و در تمامی تصمیم های قبیله ای و امور مختلف اجتماعی تاثیرگذار بود.

کار مهمی که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم انجام داد تغییر همین نظام ارزشی غلط بود. برخلاف جامعه جاهلی در جامعه اسلامی، تقوا و پرهیزکاری افراد بود که آن ها را در پایگاه انسانی بالایی قرار می داد. گرچه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم بیست وسه سال بی وقفه در این راستا تلاش کردند اما آن چه مسلم است یک دوره بیست وسه ساله برای منسوخ کردن یک فرهنگ جاهلی دیربنیاد، دوره بسیار اندکی است. لذا بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم جامعه اسلامی آرام آرام به سوی تفکرات جاهلی بازگشت، تا آن جا که در سال ۶۱ ق منظومه فکری دشمنان امام حسین علیه السلام کاملا در چهارچوب عصبیت قبیله ای منحصر بود و همه چیز را از دریچه شعب و منافع شعبی خود می دیدند.

مسئله دیگری که به عنوان میراثی شوم از عصر جاهلیت به دوره اسلامی منتقل شده بود و در جریان های سیاسی و اجتماعی بسیار تاثیرگذار بود، منازعات درون قبیله ای تیره های قریش بود که با مرگ عبدمناف و آغاز ریاست یکی از فرزندان او به نام عمرو(هاشم) شروع شده بود. عبدمناف، فرزند سرشناس قصی بن کلاب بود که نسل رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به قصی از طریق او منتقل می شود. غیر از عمرو (هاشم)، عبد شمس، مطلب، ابوعمرو و ابوعبید پسران دیگر او بودند. با فوت عبدمناف، مناصب اجتماعی او بین هاشم و عبدشمس تقسیم شد؛ بدین صورت که منصب رفادت (اطعام حجاج) و سقایت به هاشم و منصب قیادت (فرماندهی جنگ ها و شاخه نظامی قریش) برعهده عبدشمس گذاشته شد. علاوه بر این، به طور کلی ریاست قریش بعد از عبدمناف به هاشم واگذار شد. ابن اسحاق در بیان علت این تصدی نوشته است: علی رغم آن که عبدشمس برزگ تر از هاشم بود، ولی چون وی همواره سفر می کرد و کمتر در مکه اقامت داشت و علاوه بر این مردی عیالمند و تنگدست بود، هاشم متصدی این امر شد. (۶) از همین زمان قبیله قریش به دو شاخه مهم بنی هاشم و بنی عبدشمس تقسیم می شود که در عرصه های مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، رقابت فشرده ای را با هم شروع می کنند.

در زمان هاشم، تیره او در دو زمینه، نسبت به تیره عبدشمس برتری قابل توجهی داشت: نخست این که شخص هاشم نسبت به عبدشمس دارای مال و منال زیادی بود و علاوه بر آن در عرصه اقتصاد و تجارت مکه با اقوام همجوار، منشا تحولات مهمی شده بود. راه اندازی سفرهای تجاری زمستانی و تابستانی از مکه به مدینه و شام و به عکس، از ابتکارات او به شمار می رود. دومین برتری هاشم به کرامت نفس و بذل و بخشش های زیاد او برمی گردد که حسادت رقبای او را به همراه داشت. در این میان امیه – فرزند متمول عبد شمس – بیش از هر کس به موقعیت اجتماعی هاشم حسادت می ورزید. کینه ورزی های او نسبت به عمویش منشا افسانه پردازی های بسیاری شده بود که صد البته در درون خود واقعیت هایی را نهفته دارند. چنان که در گزارش ابن هشام آمده است:

امیه که مردی ثروتمند بود کوشید تا خود را در نیکوکاری به هاشم برساند ولی موفق نشد. بنابراین گروهی از قریش او را شماتت کردند و به حسد امیه افزودند. امیه از هاشم خواست تا حکمی تعیین کنند تا در باب آن دو رای بدهد. هاشم این پیشنهاد را به این شرط پذیرفت که بازنده محکوم به پرداخت پنجاه ماده شتر برای کشتن در مکه و ده سال تبعید از مکه گردد. امیه شروط هاشم را پذیرفت و هر دو برای حکمیت نزد کاهن بنی خزاعه رفتند. کاهن به شرافت هاشم رای داد و امیه به ناگزیر شترها را کشت و خود نیز برای ده سال تبعید به شام رفت. این حکمیت آغاز دشمنی میان بنی هاشم و بنی امیه بود. (۷)

بعد از فوت هاشم، تیره بنی امیه بر اقتدار اقتصادی خود افزود و روز به روز تفوق مالی خود را نسبت به تیره ها و قبایل دیگر افزایش می داد، در حالی که تیره بنی هاشم بعد از فوت رئیس خود از نظر اقتصادی در سراشیبی افول و نزول قرار گرفت، چرا که فوت هاشم در خارج از مکه و ماندن شیبه، تنها فرزندش در غربت، و سپس تحت سرپرستی مطلب قرار گرفتن وی و فقدان نبوغ اقتصادی نزد جانشینان هاشم و به ویژه عبدالمطلب، از عواملی بودند که دست در دست هم دادند تا بنی هاشم فقط به خوشنامی خود ببالد و دیگر توان رقابت اقتصادی با بنی امیه را نداشته باشد. تنگدستی ابوطالب – سرشناس ترین پسر عبدالمطلب – نیز می تواند از افول اقتصادی عبدالمطلب حکایت کند.

از آن چه گفته شد دو نتیجه به دست می آید :

۱- عبدالمطلب پس از مرگ هاشم (پدر) تمام اقتدار اقتصادی او را پیدا نکرد؛

۲- بنی امیه با حفظ مقام قیادت و نفوذ فوق العاده در دارالندوه، منزلت اجتماعی روز افزونی در مکه یافتند تا آن که در زمان ظهور اسلام، به خصوص پس از جنگ بدر به ریاست و سروری قریش و مکیان رسیدند. (۸)

رقابت این دو تیره سرشناس قریش با بعثت پیامبر که خود نیز از تیره بنی هاشم بود، نه تنها به پایان نرسید، بلکه صورت جدی تری به خود گرفت، چرا که بنی امیه حتی ادعای نبوت حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم را هم در راستای رقابت تیره ای تفسیر می کرد و در صدد خنثا کردن آن بود. نه تنها ابوسفیان – رئیس تیره بنی امیه – در زمان بعثت پیامبر این نگرش را داشت، بلکه یزیدبن معاویه، نوه او نیز در سال ۶۱ق دراین منظومه فکری سیر می کرد تا جایی که یزید آن گاه که اهل بیت عصمت را در شام بر وی وارد کردند با چوب بردندان های مطهر امام حسین علیه السلام می زد و این شعر را برزبان می راند:

لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحی نزل (۹)

قبیله بنی هاشم با سلطنت بازی کردند پس نه خبری آمد و نه وحی ای نازل شد.

۲. سقیفه بنی ساعده

یکی از مهم ترین علل رخداد عاشورا حادثه ای بود که همان روز رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در سقیفه بی ساعده اتفاق افتاد و مسلمانان با فراموش کردن سفارش های پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم درباره علی علیه السلام، برخلافت ابوبکر اجماع کردند و به تعبیر امام خمینی:

بالاترین مصیبتی که بر اسلام وارد شد، همین مصیبت سلب حکومت از حضرت امیر – سلام الله علیه بود و عزای او از عزای کربلا بالاتر بود. مصیبت وارده بر امیرالمؤمنین و بر اسلام بالاتر است از آن مصیبتی که بر سیدالشهداء وارد شد. اعظم مصیبت ها این مصیبت است که نگذاشتند بفهمند مردم اسلام یعنی چه؟ (۱۰)

آن چه در سقیفه بنی ساعده اتفاق افتاد، بازگشت دوباره اعراب به تفکرات و سنت قبیله ای پیش از بعثت بود. شیوه انتخاب جانشین پیامبر دقیقا طبق معیارها و سنن قبیله ای انجام شد. درباره مشروعیت خلیفه و به طور کلی جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم اختلاف نظرهای اساسی بین شیعیان و اهل تسنن وجود دارد. شیعیان در انتخاب جانشین پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم برمبنای اشاره روشن و نص صریح آن حضرت در حجه الوداع تنها علی علیه السلام را شایسته این مقام می دانند و برای آن چه در سقیفه اتفاق افتاد و به انتخاب ابوبکر انجامید، اعتباری قائل نیستند. در مقابل، اهل تسنن انتخاب جانشینی پیامبر را نه از جانب خود او، بلکه به عهده مسلمانان می دانند که بایستی با اجماع درباره آن تصمیم بگیرند. اگر از نزدیک، سقیفه را به عنوان یک «متن » در زمینه تاریخی خود بررسی کنیم به نتایج مهمی خواهیم رسید:

فتح مکه توسط سپاه اسلام در سال هشتم هجری، بزرگ ترین پایگاه دشمنان پیامبر را فرو ریخت و با تصرف آن و تسلیم رؤسای قریش، اسلام به عنوان حاکمیت بلامنازع جزیره العرب شناخته شد. قبایل دیگری که تا این زمان اسلام نیاورده بودند، گروه گروه با فرستادن نمایندگان خود به مدینه، در پیشگاه پیامبر اسلام، مسلمانی خود را اعلان کردند تا از این طریق هم چنان به حیات قبیله ای خود ادامه دهند. در نتیجه سال نهم هجری با عنوان «عام الوفود» در تاریخ اسلام شناخته شد و بخش بزرگی از قبایل جزیره العرب در این سال به جرگه اسلام پیوستند. بی تردید اسلام آوردن این قبایل نه از روی ایمان قلبی، بلکه از روی ترس و به اقتضای مصلحت زمانه بود. این ها که به طور تقریبی شاید هفتاد درصد کل قبایل شبه جزیره را شامل می شدند، اعلان مسلمانی کردند ولی به مبانی و مبادی اسلام مؤمن نشده و آن را درک نکرده بودند.

برای اثبات این ادعا دلایل زیر را می توان ارائه کرد:

۱- قرآن کریم به طور صریح به این مسئله اشاره کرده است:

قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم … ؛ (۱۱) ای رسول! اعراب بر تو منت نهاده گفتند ما بی جنگ و نزاع ایمان آوردیم به آن ها بگو شما که ایمانتان از زبان به قلب وارد نشده است به حقیقت هنوز ایمان نیاورده اید، لیکن بگویید ما اسلام آوردیم … .

۲- واقعه اهل رده که بلافاصله بعد از فوت پیامبر اتفاق افتاد، دلیل دیگری براین مدعا می تواند باشد. برخی از قبایل جزیره العرب با آگاهی از فوت پیامبر اعلان کردند که دیگر هیچ گونه ارتباط دینی و حکومتی با مدینه ندارند و بر اعتقادات و باورهای قدیم خود برگشته اند. ظهور پیامبران دروغینی همچون طلیحه بن خویلد، سجاح، مسیلمه کذاب و اسود عنسی با انگیزه های حسادت به سیادت قریش، شرکت در حاکمیت متمرکز جزیره العرب، تصور باج گونه داشتن از حکم دینی زکات و … همه بیان کننده درک ناقص و ناتمام این قبایل از دین اسلام و مبانی آن می باشد.

۳- درخواست هایی که نمایندگان این قبایل از پیامبر در قبال قبول اسلام داشتند همانند حلال شمردن زنا، ربا، شراب و یا به دست گرفتن رهبری مسلمانان پس از پیامبر، نگهداشتن بت قبیله و… نیز همه مبین درک نادرست این قبایل از مفاهیم و احکام شرع مقدس اسلام بود.

در چنین شرایطی که مفاهیم عمیق اسلامی در ذهن و دل اعراب کاملا رسوخ نکرده و آن ها را از درون متحول نکرده بود پیامبر دارفانی را وداع گفت و بلافاصله گروه های مختلف سیاسی، با برداشت های متفاوت از نصوص دینی، برای تعیین جانشین پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در سقیفه تجمع کردند.

الف) انصار

گروه انصار در عصر نبوت، در راه اسلام، خدمات شایان توجهی انجام دادند؛ مانند شمشیر زدن و دوشادوش پیامبر در بیشتر غزوات بودن و … مهم تر از همه، امان دادن به مهاجرینی بود که همه مال و منال خود را در مکه جاگذاشته و به مدینه پناه آورده بودند. انصار صادقانه در این راه تمام دارایی خویش را در طبق اخلاص گذاشتند و با مهمانان و برادران دینی خود تقسیم کردند تا جایی که حضرت فاطمه زهراعلیها السلام در خطبه ای آنان را «مهد اسلام و بازوی ملت » نامید. (۱۲) به همین علت انصار در اجتماع شتاب آلود سقیفه خود را از هر حیث شایسته جانشینی پیامبری می دانستند که در خدمت و کمک به او از هیچ امری دریغ نورزیده بودند. اما دو مسئله باعث ضعف و تزلزل در جبهه انصار شد:

۱- از آن جا که در عصر جاهلیت بین اوس و خزرج جنگ ها و خصومت های زیادی وجود داشت و هنوز آن را فراموش نکرده بودند، این امر به درگیری درون گروهی آن دو منجر شد تا جایی که وقتی سعد بن عباده – رئیس خزرجی انصار – به عنوان نماینده معرفی شد اوسی ها او را برنتافتند و شتابزده با ابوبکر مهاجر بیعت کردند. حتی بشیربن سعد – پسر عموی سعد بن عباده – از اولین کسانی بود که به طرفداری از مهاجرین برخاست.

۲- در آن عصر نظام قبیله ای حاکم، برای «نسب » ارزش زیادی قائل بود. از این رو، وقتی ابوبکر در بیان فضایل «مهاجرین اولیه » به رابطه نسبی آن ها با پیامبر اشاره می کند و در بیان علت برتری مهاجرین به انصار می گوید: مهاجرین اولین کسانی بودند که وقتی همه با پیامبر دشمنی می کردند، به یاری حضرت برخاستند و در پرستش خدا و یاری پیامبر استقامت ورزیدند. انصار در مقابل آن ایستادگی نمی کنند و با پذیرش آن، پیشنهاد امیری از ما و امیری از شما را مطرح می سازند که بالاخره ابوبکر آن را هم رد می کند و می گوید: ما باید امیر و شما وزیر ما باشید و ما بی مشورت شما عملی انجام نمی دهیم.

ب) مهاجرین

تفسیر مهاجرین از مقوله جانشینی پیامبر به گونه ای بود که به آسانی می توانست رقبای جدی خود را از صحنه خارج کند. گروهی مهاجر به واسطه سابقه درخشانی که در یاری پیامبر و همراهی او داشتند به عنوان مسلمانان اولیه که در روزهای سخت مکه تمام دارایی خود را رهاکرده و با پیامبر به مهاجرتی سرنوشت ساز رفته بودند، کسب مقام جانشینی پیامبر را پاداشی برای زحمات طاقت فرسای خود می دانستند. ابوبکر، عمر، سعد وقاص، ابوعبیده جراح و دیگر مهاجرین اولیه به عنوان یاران نزدیک پیامبر جزء «سابقون » بودند و از این جهت مقام و مرتبت بالایی در بین پیامبر و مسلمانان داشتند. اما آن چه انصار را به طور کامل خلع ید کرد و چونان برهان قاطعی بر فرقشان فرو نشست، استدلالی بود که از زبان ابوبکر بر منطق قبیله ای جاری شد:

ای گروه انصار! هر چه از فضیلت خود بگویید، شایسته آنید، اما عرب این کار را جز برای این طایفه قریشی نمی شناسد که خاندان و نسبشان بهتر و مهم تر است. (۱۳)

ضربه دوم از طرف مهاجرین زمانی نواخته شد که ابوبکر روایت «الائمه من قریش » (۱۴) را از طرف حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم نقل کرد. دیگر، انصار را یارای مقاومت نبود و باید بر حاکمیت جبری تفکر قبیله ای که خود نیز محاطدر آن بودند، تن می دادند.

ج ) بنی هاشم

اگر چه بنی هاشم به دلیل اشتغال به امور کفن و دفن پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در سقیفه حضور نداشتند، اما جایگاه معنوی آن ها را نمی توان در ساختار سیاسی جامعه اسلامی نادیده گرفت. علی علیه السلام و اطرافیانش زمانی از اجتماع سقیفه باخبر شدند که دیگر ، مسلمانان با ابوبکر بیعت کرده و در حال بازگشت بودند. نقل شده است انصار در جواب علی علیه السلام که پرسیده بود چرا با من بیعت نکردید و با آن ها بیعت نمودید، گفتند:

اگر شما زودتر می آمدید ما با شما بیعت می کردیم، اما حالا دیگر چون بیعت کرده ایم، آن را نمی شکنیم. (۱۵)

اما این که چرا مهاجرین به عمد، بنی هاشم و به ویژه علی علیه السلام را با آن همه سوابق درخشان به فراموشی سپرده بودند، مسئله قابل تاملی است. قریش حسادت و کینه شدیدی نسبت به علی علیه السلام داشتند؛ (۱۶) حسادت به واسطه مهر و محبت های بی دریغی که پیامبر در دوران حیات به او مبذول می داشت و کینه به آن دلیل که در عصر نبوت و در جنگ های پیامبر با مشرکین قریش، بسیاری از اشراف و بزرگان آن قبیله توسط علی علیه السلام به قتل رسیده بودند و همین مسئله تخم کینه و دشمنی را در دل بازماندگان آن ها کاشته بود. این کینه ورزی و حسادت تئوریزه هم شد و قریشی ها شعار سر دادند که «عرب دوست نداشته که نبوت و خلافت در یک خاندان باشد» (۱۷) یعنی بنی هاشم بر سایرین تکبر خواهند کرد.

گفتنی است عرب در دوره ای که محاط در تفکرات قبیله ای است، به دو شخصیت برجسته و یار نزدیک پیامبر، براساس معادلات عشیره ای می نگرد و در این نگرش ناگزیر ابوبکر را بر علی علیه السلام ترجیح می دهد، زیرا او امتیازاتی دارد که علی علیه السلام از آن بی بهره است: نخست این که ابوبکر در سال ۱۱ ق بیش از چهل سال دارد و در سنت عرب دارای عقل کامل است، در حالی که علی علیه السلام هنوز جوانی بیش نیست. دوم این که قبل از بعثت، ابوبکر مقام قاضی و داور را در اختلافات بین قبایلی ایفا می کرد و بدین وسیله از موقعیت و وجهه مناسبی در بین قبایل برخوردار بود. مهم تر از همه این ها ابوبکر آشنا به علم الانساب بود که امتیاز بزرگی در جامعه عرب به شمار می رفت. از این رو از منظر معادلات قبیله ای کفه ترازو به نفع ابوبکر سنگینی می کرد و علی علیه السلام به نیکی در یافت که عرب تصمیم گرفته است «عقیده » را قربانی «قبیله » کند.

د) امویان

بی تردید تیره اموی قریش به دلیل سابقه سیاهشان در دشمنی با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در سقیفه بنی ساعده برای کسب خلافت جامعه اسلامی هیچ امیدی نداشتند، اما با حضور فعال خود در این حادثه برای چند دهه آتی می اندیشیدند. آن ها با جذب شخصیت های مثبتی مانند عثمان و عبدالرحمن بن عوف در احراز وجهه ای موجه برای حزب خود سعی بسیار نمودند. و شاید بتوان گفت حادثه سقیفه در بین گروه های مطرح بیشترین فایده را برای امویان در پی داشته است، چرا که با خلافت ابوبکر، به تدریج امویان به دلیل مهارت های زیادی که در عرصه امور نظامی داشتند وارد سپاه اسلام شدند و شاخه نظامی خلافت را در اختیار گرفتند تا آن جا که در جریان واقعه ارتداد، قبایل جزیره العرب در روزهای آغازین خلافت ابوبکر، لشکریان متعددی برای سرکوبی آنان فرستادند. به گفته مقریزی: «فرماندهی پنج لشکر از یازده لشگر گسیل شده، از تیره امویان بود» (۱۸) و هم آنان بودند که رهبری فتوحات بزرگ در عراق، شام، ایران، مصر و افریقا را بر عهده داشتند. «بدین سان اشراف مردم در جاهلیت به اشراف آنان در اسلام نیز بدل شدند». (۱۹)

پس بی جا نیست که اگر حادثه سقیفه بنی ساعده را – که به راستی به گفته امام خمینی باید آن را «اعظم مصیبت ها» نامید – مقدمه شومی برای رخداد عاشورای ۶۱ ق بدانیم آن جا که مقدمات نابودی اسلام را فراهم ساختند.

۳٫ سیاست مالی خلفای نخستین  

عامل مهم دیگر در زمینه سازی قیام عاشورا، سیاست مالی خلفای نخستین و شیوه برخورد آن ها با بیت المال مسلمین بود که بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در جامعه اسلامی به مرور شکل گرفت.

از آن جا که در زمان حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم وضعیت مالی مسلمانان چندان مطلوب نبود و غالبا با تنگدستی روزگار می گذراندند، فرصتی برای پیامبر پیش نیامد تا الگوی کاملی را از خود در اداره امور مالی جامعه اسلامی به جاگذارد. با این حال به دو مسئله حساسیت ویژه ای داشت:

نخست این که در تقسیم بیت المال مساوات و برابری را به طول کامل رعایت می کرد و بین نو مسلمانان و سابقون فرقی قائل نمی شد و در جواب اعتراض برخی از صحابه به این شیوه، می فرمودند: آن چه باید رعایت شود احتیاج و مساوات است و جزای سابقه و فضیلت را خداوند خواهد داد. (۲۰)

دوم این که به هیچ وجه مالی را در خزانه ذخیره نمی کردند و بلافاصله پس از رسیدن مال، آن را بین مسلمانان تقسیم می نمودند. (۲۱) دلیل این امر نیز همان وضعیت مالی نامناسب مسلمانان بود.

بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم با این که از نظر مالی وضعیت مسلمانان رو به بهبودی بود اما ابوبکر هم چنان با تاسی جستن به دو ویژگی ای که پیامبر آن را اصل قرارداده بود، به سنت پیامبر کاملا وفادار ماند و به رغم اعتراضات زیاد، به ویژه از جانب عمر، آن را بهترین روش دانست. (۲۲)

اما خلیفه دوم (عمربن خطاب) اگر چه مثل پیامبر و ابوبکر مال مسلمین را مطلقا متعلق به خود نمی دانست و استفاده از آن را برای منافع شخصی و خانوادگی شدیدا نادرست می شمرد و از آن پرهیز می کرد، (۲۳) اما بدعت هایی را در این عرصه از خود به جا گذاشت که با سنت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم مخالف و برای آینده جامعه اسلامی مضر بود. توضیح این که با توجه به فتوحات مهمی که در دوره عمر صورت گرفت و دو امپراتوری بزرگ آن زمان یعنی ایران و بخش بزرگی از روم زیر سم ستوران سپاه اسلام فتح و غنایم فراوانی از آن سرزمین ها به مدینه منتقل شد، دیگر عملا تقسیم همه این اموال در بین مسلمانان بدون ذخیره کردن بخشی از آن در بیت المال معقول به نظر نمی رسید، چرا که از سویی توزیع همه این غنایم برای مسلمانان خطرناک و مضر بود و از سوی دیگر امپراتوری اسلامی برای اداره سرزمین های فتح شده، هزینه های هنگفتی را متحمل می شد، پس تاسیس دیوان برای بررسی درآمدها، هزینه ها و مخارج دولتی منطقی به نظر می رسید که از این طریق بخش های مختلف امپراتوری اسلامی تامین مالی می شد.

بنابراین در این بخش، انتقادی به عملکرد عمر نیست، اما اشتباه بزرگ وی در تقسیم ناعادلانه بیت المال در بین مسلمانان بود؛ بدین صورت که بین عرب و غیر عرب، زن و مرد، آزاد و موالی، سابقون و نو مسلمانان تمایز قائل شد و مدعی بود که نمی تواند کسانی را که همراه پیامبر می جنگیدند، با آنانی که در برابر او شمشیر می کشیدند و بعدا مسلمان شدند، برابر کند و بدین ترتیب به تقسیم نامساوی اموال براساس سابقه و نسب حکم کرد. (۲۴) نتیجه این سیاست ایجاد شکاف طبقاتی عمیق بین مسلمانان شد. اما تا زمان مرگ عمر عوارض آن ظاهر نشد، چرا که عمر هیچ وقت به صحابه اجازه خروج از مدینه و سرمایه گذاری اموالشان را نداد و همواره می گفت:

در حره (خروجی مدینه) می ایستم و یک دست بر گلوی عرب و دست دیگر بر بند شلوارش می گذارم و اجازه نمی دهم عرب به جهنم بیفتد. (۲۵)

اما با روی کارآمدن خلیفه سوم و سیاست مالی اتخاذ شده از طرف او، عمق فاجعه مشخص شد. عثمان بن عفان علاوه بر این که راه خلیفه دوم را در تقسیم نامساوی اموال ادامه داد، بلکه بذل و بخشش های بی حد و حصری به خویشاوندان و بستگان خود که عمدتا از تیره امویان قریش بودند و بیشتر آن ها طرد شده و تبعیدی پیامبر به حساب می آمدند، انجام داد. علاوه بر این که وی برعکس خلفای پیشین، زندگی اشرافی و مجللی را در پیش گرفت و به گفته مسعودی در شهر مدینه چهار قصر برای خود ساخت و همیشه می گفت:

خدای عمر را بیامرزد، کیست که طاقت او را داشته باشد. من مال دارم و از مال خودم می خورم، پیرم و باید غذای نرم بخورم. (۲۶)

از دوره خلافت عثمان به «حاکمیت اشراف قریش » (۲۷) یاد می شود که نتیجه مستقیم آن قدرت و قوت یافتن تیره اموی بود که تمامی ارکان دستگاه خلافت را در طول دوازده سال خلافت عثمان به زیر سیطره نفوذ خود درآوردند. ابن ابی الحدید نقل می کند که حارث بن الحکم (طرد شده پیامبر) از طرف عثمان برای جمع آوری زکات «قضاعه » مامور شد. وقتی اموال جمع شده را آورد، خلیفه یکجا تمام آن ها را به او بخشید. (۲۸) در نوبتی دیگر عثمان خمس غنایم مصر را به پسر عمویش مروان بن حکم(تبعیدی پیامبر) و سیصدهزار درهم به عمویش حکم و حارث بن حکم پسر دیگرش بخشید. (۲۹) ابن خلدون از قول مسعودی نقل می کند:

در روزگار عثمان صحابه پیامبر املاک و اموال فراوانی به دست آوردند چنان که روزی که خود عثمان کشته شد در نزد خزانه دار او یکصدوپنجاه هزار دینار و یک میلیون درهم موجود بود و بهای املاک او در وادی القری و حنین و دیگر نواحی دویست هزار دینار بود و شتران و اسبان بسیاری داشت و هشت یک یکی از متروکات زبیر پس از مرگ او پنجاه هزار دینار بود و او پس از مرگ هزار اسب و هزار کنیز به جای گذاشت و محصول طلحه از عراق در هر روز هزار دینار و از ناحیه شراه بیش از این مبلغ بود و در اصطبل عبدالرحمن بن عوف هزار اسب و هزار شتر بود و او ده هزار گوسفند داشت و ربع ماترک او پس از مرگش بالغ بر هشتاد و چهار هزار دینار بود و زیدبن ثابت از شمش زر و سیم مقداری به جای گذاشت که آن ها را با تبر می شکستند و این علاوه بر اموال و املاکی بود که بهای آن ها به صدهزار دینار می رسید و زبیر خانه ای در بصره و خانه های دیگری در مصر و کوفه و اسکندریه برای خود بنیان نهاده بود و هم چنین طلحه خانه ای در کوفه بنا کرد و خانه دیگری در مدینه بنیان نهاد و آن را از گچ و آجر و چوب ساج بساخت و سعدبن ابی وقاص خانه ای برای خود در عقیق بنا کرد که سقفی بلند داشت و فضای پهناوری بدان اختصاص داد و برفراز دیوارهای آن کنگره ها بساخت و مقدار خانه ای برای خویش در مدینه بساخت که از درون و بیرون گچ کاری بود و یعلی بن منبه پنجاه هزار دینار و مقداری زمین و آب و جز این ها به جای گذاشت و بهای املاک و ماترک دیگر او سیصدهزار درهم بود. (۳۰)

بذل و بخشش های بیش از حد به خویشاوندان اموی و دیگر سیاست های نادرستی که از طرف عثمان اتخاذ شد، زمینه های نارضایتی و شورش را علیه او در مدینه فراهم کرد. این جا بود که عثمان اشتباه دوم خود را مرتکب شد و آن لغو ممنوعیت خروج صحابه بزرگ مسلمان از مدینه بود که از زمان عمر به اجرا در می آمد. اگر چه عثمان به قصد دور کردن صحابه از مدینه و از بین بردن زمینه های شورش دست به چنین اقدامی زد اما این سیاست نه تنها مخالفت ها را از بین نبرد بلکه مقدمه ای شد برای قریش اقتصاد پیشه که در تمام سرزمین های حاصلخیز امپراتوری اسلامی پراکنده شوند و به کار سرمایه گذاری اقتصادی بپردازند؛ به عبارت دیگر، سرمایه های انباشته شده بی مصرف صحابه بزرگ با لغو ممنوعیت خروج از مدینه برای تجارت و استملاک اراضی در سراسر بلاد اسلامی به کار گرفته شد. از این زمان دیگر بدون هیچ گونه مانعی مال اندوزی و سرمایه گذاری هدف اولیه اکثر صحابه بزرگ همانند طلحه و زبیر و … بود و همین صحابه با فرو رفتن در گرداب تجملات دنیوی، عقیده را قربانی غنیمت کردند تا آن جا که حاضر شدند به خاطر آن در آوردگاه جمل رو در روی علی علیه السلام صف آرایی کنند.

سیاست مالی عثمان دو نتیجه مهم در برداشت: نخست این که سیاست مالی محکمی را که دو خلیفه پیشین برای برقراری آن، براساس مالکیت محدود و مساوات، زحمات زیادی متحمل شده بودند، برهم زد و او با بی ارادگی خود، آن را به صورت مالکیت های بزرگ درآورد. دوم این که بنی امیه که همان طبقه ثروتمند و مالک را تشکیل می دادند بر مسلمان ها و اموال آنان مسلط شدند.

اما آن زمان که علی علیه السلام خلافت مسلمین را پذیرفتند برتقسیم برابر و عادلانه اموال به شیوه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم تاکید فراوانی داشتند، برای نمونه در پاسخ زن عربی که برتساوی بین عرب و عجم توسط او اعتراض می کرد، فرمودند:

من به کتاب خدای عزوجل نظر کردم و در آن هیچ اشاره ای نسبت به برتری فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق ندیدم. (۳۱)

بی شک با انحرافات بنیادینی که از زمان رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم تا روی کار آمدن علی علیه السلام در جامعه اسلامی به وجود آمده بود اجرای چنین سیاست عادلانه ای که کاملا مبتنی بر مشی عقیدتی پیامبر اسلام باشد ناممکن می نمود.

۴٫ بنی امیه و اسلام وارونه  

سیاست مالی خلفای اموی (به ویژه معاویه و پسرش یزید) تفاوت های بنیادی با سیاست مالی خلفای نخستین داشت. سیستم حکومتی معاویه کاملا سلطنتی و با تقلید از دربار حکومتی، روم و ایران بود. اختصاص دادن املاک خالص برای خاندان حکومتی، تمرکز بخشیدن به سازمان خراج و تخصیص درآمد حاصل از آن فقط برای خلیفه، مالیات بستن به مقرری کارمندان و مصادره نصف اموال ماموران عالی رتبه دولت پس از مرگ یا استعفای آنان که در منابع اسلامی با عنوان «استخراج » از آن یاد می شود، از مواردی بود که برای اولین بار در تاریخ اسلام از جانب معاویه با هدف بازسازی نظام مالی دولت اسلامی به اجرا درآمد، اما پر واضح است که در این بازسازی بیشترین سود عاید دستگاه خاندانی خلیفه شد نه دولت اسلامی. (۳۲) یعقوبی می نویسد:

معاویه، عبدالله بن دراج، غلام خود را بر خراج عراق گماشت و به او نوشت: از مال عراق آن چه بدان کمک جویم به سوی من حمل کن. پس ابن دراج بر او نوشت و خاطر نشان ساخت که دهقانان به او خبر داده اند که کسرا و خاندان کسرا را «خالصه هایی » بوده است که در آمد آن ها را برای خودشان جمع آوری می کرده اند و حکم خراج بر آن بار نمی شود. پس [معاویه] به او نوشت که آن خالصه ها را به شمار و خالصه اش قرار ده و سدها برای آن ها بساز. پس دهقانان را فراهم ساخت و از ایشان پرسش کرد. گفتند که دفتر در حلوان است، پس فرستاد تا آن را آوردند و هر چه را برای کسرا و خاندان کسرا بود از آن استخراج نمود و سدها بر آن بست و آن را خالصه معاویه قرار داد … [معاویه] به عبدالرحمن ابن ابی بکره درباره سرزمین بصره نیز چنین نوشت و آن ها را دستور داد که هدیه های نوروز و مهرگان را نزد وی فرستند… . (۳۳)

بعد از معاویه، یزید میراث خوار چنین نظام سلطنتی ای شد که اساس آن مبتنی بر مال اندوزی بود. برخی از مهم ترین حرکت های انحرافی که از طرف معاویه و همفکرانش در تاریخ اسلام صورت گرفته و در وقوع سانحه عاشورا بسیار مؤثر بوده ست به این قرار است:

الف) جعل حدیث

معاویه افرادی را صرفا برای جعل حدیث استخدام کرده بود که از معروف ترین آن ها می توان به سمره بن جندب، ابو هریره، عمروبن عاص ، مغیره بن شعبه و عروه بن زبیر اشاره کرد. احادیث زیادی توسط این عده در فضایل معاویه و تیره اموی قریش و مذمت بنی هاشم به ویژه علی علیه السلام ساخته شد و حتی مکتب تاریخ نگاری شام که به درستی باید مؤسس آن را معاویه دانست اساسا با هدف مذکور تاسیس شد. در میراث مکتوب تاریخ نگاران شامی تهمت های ناروایی برخاندان عصمت و طهارت وارد شد تا آن جا که قیام امام حسین علیه السلام برای احیای سنت نبوی صلی الله علیه وآله وسلم، به عنوان شورشی معرفی گردید که نظم عمومی جامعه اسلامی را بر هم زده و موجب اغتشاش شده است. و در مقابل به جای محکوم کردن یزید به دلیل آن همه اعمال ضد دینی اش رفتار او را با این توجیه که عمل به «اجتهاد» کرده است تصدیق و تایید کردند. (۳۴)

معاویه برای مخدوش کردن چهره علی علیه السلام چهارصدهزار درهم به سمره بن جندب داد تا بگوید آیه «و من الناس من قوله فی الحیاه الدنیا … و هو الدالخصام » درباره علی علیه السلام نازل شده است. (۳۵) به واسطه همین تبلیغات مسموم بود که پذیرش شهادت علی علیه السلام در محراب عبادت برای شامیان بسیار مشکل می نمود. (۳۶)

ب) احیای عروبت

معاویه مبنای حکومت خود را بر عصبیت قومی و قبیله ای استوار کرده بود و همچون اسلاف خود در عصر جاهلی بر نسب و عشیره خود می بالید. احیای ملی گرایی و عروبت به طور عام تر، شعار بنی امیه در حاکمیت خود برای جامعه ای بود که بخش قابل توجهی از آن را موالی و مسلمانان غیر عرب تشکیل می دادند. معاویه برای اجرای سیاست عرب گرایی خود در بخشنامه ای به زیاد بن ابیه – حاکم بصره و سپس کوفه – دستور می دهد که عطایا و سهمیه موالی و عجم را از بیت المال کم کند، در جنگ ها عجم را سپر اعراب سازد، آنان را به هموار ساختن راه ها و کندن درختان و … وادارد، هیچ یک از عجم ها را مناصب دولت نداده و اجازه ندهد که آنان با دختران عرب ازدواج کنند و از عرب ارث ببرند. و تا آن جا که می تواند از عجم دوری گزیند و آنان را تحقیر کند … (۳۷) قیام مختار ثقفی در خون خواهی امام حسین علیه السلام نوعی واکنش اعتراض آمیز به سیاست عرب گرایی امویان هم بود. چنان که نقل شده است:

… عمیر [بن حباب یکی از بزرگان شام و رئیس قبیله قیس به مختار] گفت: از هنگامی که وارد اردوگاه تو شده ام اندوهم شدت یافته است و این به آن جهت است که تا هنگامی که پیش تو رسیدم هیچ سخن عربی نشنیدم و همراه تو، همین گروه ایرانیان هستند و حال آن که بزرگان و سران مردم شام که حدود چهل هزار مردند به جنگ تو آمده اند. (۳۸)

ج) احیای جریان های اعتقادی انحرافی

در دوره ای که آزادی اندیشه و عقیده شدیدا سرکوب می شد، تفکر انحرافی «مرجئه » مورد استقبال و حمایت شدید امویان قرار داشت. صاحبان این عقیده باور داشتند که ایمان به خداوند کافی است و گناه باعث ورود انسان در جهنم نمی شود. شهرستانی در «الملل و النحل » همین نکته را وجه شاخص مرجئه تلقی می کند و معتقد است در حوزه مسائلی که به امامت مربوط می شود با خوارج توافق ندارند. (۳۹) با رواج این تفکر، معاویه موفق به مشروعیت بخشیدن به تمام اعمال و گفتار دستگاه حکومتی خود می شد. در این اندیشه «نقد قدرت » جای خود را به «تجلیل حاکمان » داد و معاویه و کارگزاران او صحنه را به گونه ای طراحی کردند که مردم باور داشتند هر کاری که آنان به عنوان خلیفه مسلمانان انجام می دهند، کاری درست و شایسته است و هر کس با آنان به مخالفت برخیزد، فارغ از این که چه کسی است و چه می گوید، برخطا است و ریختن خون او منعی ندارد و این تلقی بدون تدارک زمینه چنین اعتقادی، میسر نبود. احمد امین وجه نامگذاری مرجئه را چنین بیان کرده است:

مرجئه گرفته شده از «ارجاء» است، به مفهوم به تاخیر انداختن، زیرا آنان امر گروه هایی را که با هم اختلاف داشتند و خون یکدیگر را می ریختند به روز قیامت واگذار می کردند و در مورد هیچ طرف، خودشان داوری نمی نمودند. عده ای نیز مرجئه را مشتق از «رجاء» می دانند، زیرا آنان می گفتند با داشتن ایمان، گناه آسیبی و ضرری نمی رساند، چنان که با بودن کفر نیز اطاعت سودی نخواهد داشت. (۴۰)

نشاندن خلیفه مسلیمن به جایگاهی که هاله ای از تقدس آن را احاطه کرده باشد و ثنا گفتن وی، میراث شوم تفکر مرجئه و نتیجه روشن و قطعی آن، تایید بلاقید بنی امیه بود. آن چیزی که باعث شد جامعه اسلامی رخداد دلخراش و اسف بار عاشورای ۶۱ ق را به آسانی و بی هیچ دغدغه ای بپذیرد، رسوخ همین باور بود. حسین حتی اگر نوه پیامبر هم باشد چون به اذن خلیفه اسلامی کشته شده است، مرگ او بر حق بوده و مورد تایید است؛ برای نمونه توجیه «ابن العربی » درباره شهادت «حجربن عدی » چنین است:

در مورد قتل حجر دو سخن وجود دارد: عده ای معتقدند که او به ناحق کشته شده و عده ای باور دارند که به حق کشته شده است. ما می گوییم اصل این است که هر که را امام برحق بکشد به حق کشته شده است و هر که معتقد است حجر به ستم کشته شده، باید دلیل بیاورد. (۴۱)

د) انتخاب عنوان خلیفه الله به جای خلیفه الرسول

ابوبکر بعد از کسب منصب خلافت، خاطر نشان کرد که یکی از مردم بوده و تابع است نه مبدع. او عنوان «خلیفه الرسول » را برای خود انتخاب کرد و همیشه یادآور می شد که اطاعت مردم از او تا زمانی رواست که به راه راست باشد و همیشه باید او را نصیحت کنند. اما عمر، جانشین ابوبکر، نه تنها مثل او همیشه تابع نبود، بلکه در بعضی موارد به بدعت گذاری هم اقدام می کرد. عمر، لقب «خلیفه خلیفه الرسول» را که از طرف مسلمانان برای او به کار می رفت، به دلیل طولانی بودن آن و این که برای خلفای بعدی ایجاد مشکل می کند، نپسندید و عنوان «امیرالمؤمنین » را برای خود برگزید. برای عثمان هر دو عنوان امیرالمؤمنین و خلیفه الرسول استعمال می شد. اما برای اولین بار در سال های آخر خلافت او، از طرف امویان عنوان «خلیفه الله » برای او به کار رفت.

با روی کار آمدن معاویه، به عمد، لقب «خلیفه الله » جای «خلیفه الرسول » را گرفت، چرا که مشکل عمده امویان این بود که همیشه اعمال و رفتارشان با سیره و سنت نبوی قیاس می شد و از این جهت به ناچار – حتی حداقل در ظاهر – بایستی برخی امور را رعایت می کردند. اما با انتخاب عنوان خلیفه الله، خود را از سایه سنگین این قیاس خارج کردند و چنین تبلیغ نمودند که مقام لافت بالاتر از مقام نبوت است و خلیفه به خدا نزدیک تر و فقط در مقابل او پاسخ گو است. امویان تا آن جا پیش رفتند که بر فراز منبرها این سخن را مطرح می کردند که آیا مقام و موقعیت خلیفه برتر است یا پیامبر؟ و استنتاج کردند که خلیفه اعتبار و ارزش بیشتری دارد. انتخاب عنوان خلیفه اللهی مناسب ترین شیوه برای دور زدن پیامبر بود. تا با تخفیف مقام پیامبر، مقابله خشونت آمیز با بازماندگان و اهل بیت او تسهیل شود.

به واسطه همین انحراف های بنیادینی که امویان در تاریخ اسلام به وجود آوردند، امام خمینی قدس سره آن را مثل اعلای «حکومت جور» معرفی کرده و قیام امام حسین علیه السلام را تنها راه مقابله با نهادینه شدن این بدعت های ناروا در جامعه اسلامی دانسته اند. چنان که می فرمایند:

… قیامش، انگیزه اش نهی از منکر بود که هر منکری باید از بین برود. من جمله قضیه حکومت جور، حکومت جور باید از بین برود. (۴۲)

ہ) تبدیل خلافت به سلطنت

ابوالاعلی مودودی در کتاب ارزشمند «خلافت و ملوکیت در اسلام » ویژگی های نظام ملوکی معاویه را در مقایسه با خلافت پیش از وی چنین برمی شمرد:

۱ – دگرگونی در روش تعیین خلیفه: خلفای قبل از معاویه، خود برای کسب خلافت قیام نمی کردند، اما معاویه به هر صورت در پی آن بود تا خود را خلیفه کند و وقتی برکرسی خلافت تکیه زد کسی را یارای مخالفت با او نبود و باید بیعت می کرد. خود معاویه نیز به این موضوع اعتراف می کند که از نارضایتی مردم از خلافت خود آگاه است اما به زور شمشیر آن را به دست آورده است. این مسئله بعدها به موروثی شدن خلافت توسط معاویه انجامید.

۲ – دگرگونی در روش زندگی خلفا: استفاده از روش زندگی پادشاهی روم و ایران از عهد معاویه آغاز شد.

۳ – تغییر در شیوه اداره بیت المال: در این دوره خزانه بیت المال به صورت ثروت شخصی شاه و دودمان شاهی درآمد، کسی نیز نمی توانست درباره حساب و کتاب بیت المال از حکومت باز خواست کند.

۴ – پایان آزادی ابراز عقیده: در این دوره دیگر کسی را یارای امر به معروف و نهی از منکر نبود. شروع این روش جدید از عهد معاویه و با کشتن «حجر بن عدی » آغاز شد.

۵ – پایان آزادی قضات.

۶ – خاتمه حکومت شورایی و به وجود آمدن حکومت ملوکی جدید.

۷ – ظهور تعصبات نژادی و قومی و نابودی برتری قانون. (۴۳)

در قالب رهیافتی ریشه شناسانه شاید بتوان به پرسش چگونگی تبدیل خلافت به ملوکیت، پاسخی در خورشان یافت. با نظری به شیوه انتخاب «خلفای نخستین » در می یابیم که هیچ کدام از آن ها در اندیشه موروثی کردن خلافت در خاندان خود نبودند، اما زمینه های آن را به طور ناخواسته فراهم کردند. در اندیشه سیاسی اهل سنت، توجیه گر اقدام معاویه در انتخاب پسر خود به ولایت عهدی، «نظریه استخلاف » می باشد؛ شیوه ای از انتخاب خلیفه که عمر (خلیفه دوم) نیز بدان طریق به خلافت رسیده بود. در این نظریه، انتخاب جانشین بعدی در حیطه وظایف خلیفه وقت شمرده می شود. (۴۴) اما از آن جا که خلفای نخستین نسبتا پرهیزکار و متقی بودند، هیچ وقت از این فرصت برای انتخاب فرزندان یا شخصی از خاندان خود استفاده نکردند. ولی معاویه با تعمیم اصل استخلاف به فرزندان، راه تبدیل خلافت به سلطنت (حکومت موروثی) را باز کرد. بعدها نظریه استخلاف از سوی فقها و نظریه پردازان اهل سنت، شرح و بسط یافت و سعی شد که استخلاف منطبق با حوادث پیش آمده روز، فرزندان را نیز در برگیرد.

ماوردی نظریه های گوناگون را در سه دسته جمع بندی کرده است: (۴۵) نظریه اول حاکی از آن است که بیعت با فرزند یا پدر مجاز نیست، مگر این که اهل اختیار در باب او مشورت کنند و وی را شایسته و صالح بدانند. نظریه دوم به بیعت خلیفه با فرزند یا پدر به دیده رضا می نگرد و دلیلی که برای این امر اقامه شده آن است که خلیفه از آن جهت که حاکم است، حکم وی نافذ است. نظریه سوم بیعت خلیفه با پدر را مجاز شمرده است ولی با فرزند را براساس یک نظریه انسان شناختی، جایز نمی داند. بسط نظریه استخلاف، به راحتی توانست اقدام معاویه را در موروثی کردن خلافت، مقبول جلوه دهد. ابن خلدون در این باره می گوید:

درست است که یزید فاضل نبود و مفضول بود ولی آن چه که می بایست در ترجیح مفضول به فاضل کار ساز شود علاقه معاویه به اتحاد تمایلات مردم و وحدت کلمه بود … حقیقت امامت برای این است که امام در مصالح دین و دنیای مردم در نگرد، چه او ولی و امین آنان است. (۴۶)

حکومت پادشاهی معاویه بدون آن که یادی از سنت و سیره نبوی داشته باشد، مقوم حاکمیت سلطنتی دنیاطلبانه ای بود که «عقیده » و پای بندی به آن را کاملا نادیده گرفته بود؛ معاویه در یکی از خطابه های خود می گوید:

… اما بعد، من به خدا قسم، خلافت را به وسیله محبتی که از شما سراغ داشته باشم، یا به رضایت شما، به دست نیاورده ام، بلکه با همین شمشیرم با شما مبارزه و مجادله کرده ام. کوشیدم نفس خود را بر سیره پسر ابی قحافه[ابوبکر] و عمر رضایت دهم اما به شدت متنفر و گریزان شد. خواستم به شیوه و مرام عثمان رود، از آن نیز امتناع نمود. پس مسلک و طریق دیگری پیمودم که نفع من و شما در آن است، نیکو بخوریم و زیبا بیاشامیم (مواکله حسنه و مشاربه جمیله). اگر مرا بهترین خود بیایید حکومتم را سودمندترین برای خودتان خواهید یافت. و الله بر احدی که شمشیر ندارد شمشیر نخواهم کشید و سخن هیچ یک از شما را که برای تسکین خود سخن گفته اید پاسخ نداده و اعتنا نخواهم کرد و اگر مرا کسی نیافتید که به همه حقوق شما قیام نماید، بعض آن را از من بپذیرید و اگر از من خیری به شما رسید آن را قبول کنید، زیرا سیل هرگاه افزون شود ویران کند و آن گاه اندک باشد بی نیاز و غنی سازد. هرگز مباد که در اندیشه فتنه باشید، زیرا که فتنه معیشت را تباه می کند و نعمت را کدر می نماید. (۴۷)

با این انحرافات بنیادینی که از سال یازده تا ۶۱ ق در جامعه اسلامی شکل گرفته بود، آیا وقوع رخدادی مثل سانحه عاشورا قابل پیش بینی نبود؟

پی نوشت:  

  1. آلوسی در «بلوغ الارب » از هیچ نظریه، اندیشه یا میراث مدنی برای عرب خبری نمی دهد. در سه جلد این کتاب که برای نشان دادن اوج عقل و درایت عرب نوشته شده حتی یک نکته فکری و مدنی برای عرب عصر جاهلی ثبت نشده است. (ر.ک: غلامحسین زرگری نژاد، تاریخ صدر اسلام (چاپ اول: تهران، انتشارات سمت، ۱۳۷۸) ص ۵۹۳).
  2. نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدی (سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۷۰) ص ۲۶٫

       ۳٫محمدبن جریر طبری، تفسیر الطبری، جلد ۴، ص ۲۵ به نقل از: عبدالحسین زرگری نژاد ، همان، ص ۱۷۲٫

  1. احمد امین، پرتو اسلام، ترجمه عباس خلیلی (تهران، انتشارات اقبال، ۱۳۵۸) ج ۱، ص ۷۲).
  2. غلامحسین زرگری نژاد، همان، ص ۱۶۱٫
  3. همان.
  4. ابن سعد، الطبقات الکبری(بیروت، داربیروت للطباعه و النشر، ۱۴۰۵ق) ج ۳، ص ۳۲۶٫
  5. همان.
  6. شعرانی، دمع السجوم (ترجمه نفس المهموم) ص ۲۵۲٫
  7. صحیفه نور، ج ۱، ص ۱۶۱٫
  8. حجرات (۴۹) آیه ۱۴٫
  9. محمدرضا مظفر، السقیفه(بیروت، مؤسسه الاعلی، ۱۹۹۳م) ص ۵ و ۶٫
  10. محمدیوسف الکاند هلوی، حیاه الصحابه (بیروت، دارالفکر، ۱۹۹۲م) ج ۲، ص ۵۷-۶۹٫
  11. ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، تحقیق علی شیری (قم، بی نا، ۱۴۱۳ق) ج ۱، ص ۷ و شهرستانی، الملل و النحل، تحقیق محمد فتح الله بن بدران(قم، چاپ افست، ۱۳۶۴) ج ۱، ص ۳۸٫
  12. محمدیوسف الکاندهلوی، همان.
  13. صحیفه نور، ج ۱۷، ص ۵۸٫
  14. محمدبن جریر طبری، تاریخ طبری(بیروت ، مؤسسه الاعلمی ، ۱۹۸۳م) ج ۱، ص ۲۹۱۶٫
  15. تقی الدین احمد بن علی المقریزی، النزاع و التخاصم فی ما بین بنی امیه و بنی هاشم (لیدن، ۱۸۸۸م) ص ۴۱٫
  16. داود فیرحی، قدرت، دانش و مشروعیت سیاسی (پایان نامه دکتری، دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران) ص ۱۶۰ به نقل از: محمد عابد الجابری، العقل السیاسی العربی، ص ۱۵۰٫
  17. همان.
  18. همان.
  19. محمدیوسف الکاندهلوی، همان، ص ۲۲۳٫
  20. ابن سعد، همان، جلد ۳، ص ۲۲۶٫
  21. محمدیوسف الکاند هلوی، همان، ص ۲۲۶-۲۳۰٫
  22. محمدبن جریر طبری، همان، ج ۶، ص ۲۲۹۰٫
  23. محمدعابد الجابری، همان، ص ۱۸۲٫
  24. ابن سعد، همان، ج ۳، ص ۴۱٫
  25. همان.
  26. همان.
  27. عبدالرحمان بن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادی(چاپ هشتم: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۵) ج ۱، ص ۳۹۲٫
  28. محمدیوسف الکاندهلوی، همان، ج ۲، ص ۱۳۶ و ۲۲۵٫
  29. داود فیرحی، همان، ص ۱۶۶٫
  30. همان، ص ۱۶۷ به نقل از: یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۴۵٫
  31. ابن کثیر دمشقی در «البدایه و النهایه » عملکرد یزید را کاملا توجیه کرده است.
  32. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم(مصر، دارالاحیاء الکتب العربی، ۱۳۸۷ ق) ج ۱، ص ۳۶۱٫
  33. ابن ابی الحدید بابی را تحت عنوان «احادیثی که معاویه با تحریک عده ای از صحابه و تابعین در ذم علی جعل کرده » در کتابش آورده است (شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص ۶۳).
  34. داود فیرحی، همان، ص ۱۸۰٫
  35. ابوحنیفه دینوری، اخبار الطوال، تحقیق عبدالمنعم عامر (قاهره، ۱۹۶۰م) ص ۳۳۸٫
  36. شهرستانی ، همان ج ۱، ص ۱۱۴٫
  37. احمد امین، فجر الاسلام(بیروت، دارالکتب العربی، ۱۹۷۵م) ص ۲۷۹٫
  38. ابن العربی، العواصم من القواصم(قاهره، بی نا، ۱۴۰۵ق) ص ۲۹٫
  39. صحیفه نور، جلد ۲۰، ص ۸۹٫
  40. رسول جعفریان ، تاریخ خلفا (چاپ اول: تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۴) ص ۴۰۷ به نقل از: خلافت و ملوکیت در اسلام، ص ۱۸۸ و ۲۰۷٫
  41. ابن فراء، احکام السلطانیه، تحقیق محمد حامد الفقهی، (قم، چاپ افست، ۱۴۰۶ق) ص ۲۵٫
  42. ماوردی، احکام السلطانیه (قم ، چاپ افست ، ۱۴۰۶ق) ص ۱۰٫
  43. عبدالرحمان بن خلدون، همان، ص ۴۰۴٫
  44. ابن عبدربه، العقد الفرید(قاهره، ۱۹۵۳م) ج ۴، ص ۱۴۷٫

موسس مذهب شیعه امامیه

اشاره:

 مذهب شیعه امامیه که در حقیقت همان اسلام واقعی است به امامت و خلافت بلافصل علی- علیه السلام-  و فرزندان او از طریق نصب و نص پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم- معتقد هستند.[۱] باتوجه به اینکه این مذهب  همان اسلام ناب است، نمی تواند موسس خاصی غیر از پیامبر اسلام داشته باشد. یعنی مانند فرقه های دیگر اسلامی که مؤسس خاصی دارند، نیست. در این مقاله کوتاه مطالبی در این خصوص بیان گردیده است.

 

 

زمان پیدایش شیعه امامیه در زمان حیات پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله و سلم- بوده است؛ زیرا شیعه علی بارها و بارها در سخنان آن حضرت به کار رفته است.

نوبختی می‌گوید: شیعه پیروان علی – علیه السلام-  و معتقدان به امامت او بودند که در زمان پیامبر اکرم – صلی الله علیه و آله و سلم-  و پس از آن وجود داشتند. اولین کسانی که در اسلام به اسم شیعه نامیده شدند مقداد، سلمان فارسی، ابوذر، عمار یاسر بودند.[۲] بر این اساس اسم و مفهوم تشیع توسط خود پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم-  مطرح شده و ایشان شیعه را در میان فرقه های دیگر اسلامی که بعدا به وجود آمده، به عنوان اصل اسلام که از تحریف و کجروی سالم است معرفی نموده است.

در واقع پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم- از همان ابتدای تبلیغ عمومی خویش نخستین سنگ بنای تشیع امامی را پایه ریزی کرد؛ زیرا در آغاز بعثت پس از نزول آیه «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الْأَقْرَبینَ»[۳] صریحا علی- علیه السلام- را وصی و وارث خویش خواند[۴] و پس از آن همواره و در هر مناسبتی به تکمیل این بنا می پرداخت؛ تا اینکه اندکی قبل از وفاتش در واقعه غدیر خم در برابر انبوه مسلمانان از حج برگشته، مأموریت خویش را به کمال رساند و فرمود: هر که من مولای اویم این علی مولای او است[۵]. بعد از رحلت رسول اکرم – صلی الله علیه و آله و سلم- به جز شیعیان و پیروان علی بقیه اصحاب با نادیده گرفتن همه دستورات و سفارشات صریح آن حضرت، علی – علیه السلام-  را رها کرده و به دنبال دیگران رفتند.

این و اقعیت از مطالبی که ذکر می شود با شفافیت قابل اثبات است:

در اینکه مسلمانان به فرقه های مختلفی افتراق کردند هیچ شکی وجود ندارد و در این مطلب هم هیچ تردیدی نیست که با انشعاب و ایجاد فرقه های متعدد، خود دین اسلام منشعب نگردیده؛ بلکه این مسلمانان هستند که راه های مختلفی را در پیش گرفته و هر کسی راه خود را دین اسلام تلقی نموده و آن را حق پنداشته است. دین اسلام دینی است که هیچگونه تغییر و تبدیلی در حقیقت آن از طرف هیچ کسی امکان پذیر نیست. زیرا خدای متعال دین کاملی را با رسالت خاتم الانبیاء – صلی الله علیه و آله و سلم-  برای بشر نعمت بزرگی قرار داده است.[۶] و پیامبر اسلام – صلی الله علیه و آله و سلم-  نیز برای بقای اصل اسلام تلاش های زیادی را مبذول داشتند و برای اینکه دین اسلام مانند ادیان گذشته کاملا از روی زمین محو نشود به دستور خداوند متعال[۷] مسئله امامت و جانشینی خود را بیان فرموده و برای تثبیت آن به صورت ممتد در زمانها و مکانهای متعددی تلاش نمودند. روایات و حوادث تاریخی متعددی از آن جمله حدیث ثقلین[۸]، حدیث منزلت[۹]، حدیث و واقعۀ تاریخی غدیر[۱۰]، حدیث قلم و دوات[۱۱] و… دلایل قطعی بر این مطلب هستند.

عده­ای از اصحاب بر اساس آیات قرآن کریم،[۱۲] پیروی از رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم-  را بر خود لازم دانسته، از این رو از سخنان و دستورات آن حضرت در مسئلۀ امامت پیروی نمودند و بر اصل اسلام باقی ماندند و این روایات را سرلوحۀ هدایت خودشان قرار داده و بعد از پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم- اعتقاد به امامت امام علی علیه السلام- و سایر اهل بیت- علیهم السلام – را در حوزه دینی خودشان حفظ نمودند. این دسته از مسلمین توسط خود پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم-  شیعه نامیده شدند[۱۳] و بعد از رحلت آن حضرت بر همین نام تا امروز باقی ماندند.

اما عدهای از صحابه به علل مختلف از این اصل انحراف نموده و به دستورات پیامبر خدا – صلی الله علیه و آله و سلم- اعتنا نکرده و در روز وفات حضرت پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم-  در حالیکه علی علیه السلام-  با سایر بنی هاشم مشغول کفن و دفن بودند، خودسرانه با توجه به اینکه قبلاً هم با رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم- در مسئلۀ امامت و خلافت به مشاجره پرداخته بود،[۱۴] شورایی را تشکیل داده و بعد از جدال و منازعات شدید بین مهاجرین و انصار، مهاجرین موفق می شوند که ابوبکر را به دستور عمر به عنوان خلیفه تعیین کنند[۱۵] و بدین گونه زمام حکومت و امور سیاسی و نظامی امت اسلامی را قبضه نمایند.

این دسته از مسلمین در ابتداء عنوان خاصی نداشتند بلکه به عنوان طرفداران عمر و ابوبکر معروف بودند و بنا بر قول ابوحاتم رازی بعد از کشته شدن عثمان، در زمان معاویه و بعد از آن به «عثمانیه» نامیده می شدند و شیعیان علی علیه السلام- در این زمان به نام علویه معروف بودند تا اینکه در زمان عباسیان نام علویه و عثمانیه نسخ گردیدند و علویه بنام پیشین خود یعنی شیعه برگشتند و بر دیگران اسم اهل سنت گذاشته شد و این اسم تا امروز ادامه دارد.[۱۶]

پی نوشت:

[۱]. نوبختی، حسن بن موسی، فرق الشیعه، ص۴، انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۶۱ش.

[۲]. همان، ص۳۳ ـ ۳۴٫

[۳] .شعراء،۲۱۴٫

[۴]. ابن اثیر، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲ـ۶۳، دارصادر، بیروت، ۱۳۸۶ق.

[۵]. برنجکار، رضا، آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی، ص۵- علیه السلام- ، موسسه فرهنگی طه، قم، ۱۳۸۷ش.

[۶] . مائده،۳٫( الیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا)

[۷] . مائده،۶۷٫( یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ)

[۸] . نیشابوری، حاکم محمد بن محمد، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالمعرفه، بی تا، ج۳، ص۱۱۰٫

[۹] . نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، بیروت، دارالفکر، بی تا، ج- علیه السلام- ، ص۱۲۰٫

[۱۰] . ابن اثیر، اسدالغابه، تهران، اسماعیلیان، بی تا، ج۵، ص۲۰۵٫

[۱۱] . بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، دارصعب، بی تا، ج۳، ص۹۱٫

[۱۲] . حشر، ۷٫ ( وَمَا آَتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ)

[۱۳] . طوسی، مصباح المتهجد، بیروت، موسسه فقه الشیعه، اول، ۱۴۱۱ ق، ص ۱۶؛ و متقی هندی، علی، کنز العمال، بیروت، موسسه الرساله، ج۱۳، ص۱۵۶، حدیث ۳۶۴۸۳٫

[۱۴] . هیتمی، احمد بن حجر، الصوارق المحرقه، مصر، مکتبه القاهره، بی تا.

[۱۵] . بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، دارصعب، بی تا، ج۲، ص۲۹۱٫

[۱۶] . ربانی گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، قم، مرکز جهانی علوم اسلامی، ص۱۶۸ و سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج۱، ص۱۸، دارالتعارف.

منبع: برگرفته از نرم افزار پاسخ۲ مرکز مطالعات.

جابر بن عبدالله انصارى(ره)

این بار نیز چشم دل به سیمای یک اسوه متعالی و الگوی ایمان و جهاد و علم و معنویت می دوزیم تا از او معرفت و بصیرت بیاموزیم و از هدایت هایش چراغی فرارویمان و فرا راهمان بر افروزیم؛ یعنی «جابر بن عبدالله انصاری»، از اصحاب بزرگوار پیامبر و یاوران نستوه خاندان عصمت و طهارت.

تبار و دودمان

«جابر»، فرزند عبدالله بن عمرو بن حرام و نام مادرش نسیبه بنت عقبه(۱) بود. پدرش اهل یثرب و از مسلمانان اولیه ای بود که از مدینه به مکه آمد و همراه هفتاد نفر دیگر از انصار و مردم مدینه، در «عقبه» با رسول خدا (ص) بیعت کرد و در جنگ بدر و احد نیز شرکت داشت. وی نخستین نفر از شهدای جنگ احد بود که پس از مقاومتی دلیرانه در تنگه احد و تپه تیراندازان، به شهادت رسید و همان جا به خاک سپرده شد.

جابر بن عبدالله، تنها فرزند این خانواده بود و پس از ایمان به رسول خدا (ص) و پذیرش اسلام، در دفاع از دین خدا و مبارزه با مشرکان، در میدان های نبرد حضور یافت. خود او نقل می کند: پیامبر خدا (ص) در ۲۱ نبرد، شخصاً حضور داشت و من در ۱۹ تای آنها حضور داشتم و تنها توفیق شرکت در دو جنگ در کنار رسول خدا (ص) نصیبم نشد.(۲)

در رکاب پیامبر

جابر بن عبدالله، کودک بود که همراه پدرش به مکه آمد و در پیمان عقبه دوم همراه هفتاد نفر از انصار حضور داشت و با پیامبر بیعت کرد(۳) و بر ایمان خود وفادار بود. وی پس از هجرت رسول خدا (ص) به مدینه در کنار پیامبر و در رکاب او به عنوان یک جوان مسلمان و با ایمان حضور داشت. در نقل های تاریخی، حضور او در جنگ احد و غزوه حمراء الاسد (که پس از نبرد احد پیش آمد) و جنگ ذاتُ الرّقاع در سال چهارم هجری، جنگ احزاب، بنی قریظه، صلح حدیبیّه، بیعت رضوان، جنگ خیبر، نبرد موته، فتح مکه، حجّه الوداع و صحنه های مختلف از حوادث تاریخ اسلام و حماسه آفرینی های مسلمانان، نقل شده است. این، نشانه ایمان راسخ، شجاعت فراوان و ایثارگری او در راه دین و دفاع از حق است.

انس و الفت جابر بن عبدالله با پیامبر خدا و محبت و عنایت آن حضرت به این صحابی والا قدر، از حکایت های مختلفی که با پیامبر داشته و احادیث فراوانی که از رسول خدا نقل کرده، به خوبی آشکار است. حضرت محمد (ص) سخنان و حکمت های خاصی به او می آموخت که به کمتر مسلمانی یاد می داد. ایمان و خلوص و صفا و قرب وی به پیامبر (ص)، از همین سخنان و آموزه ها به دست می آید.

وی در سایه این انس و قرابت پیامبر (ص)، به اهل بیت آن حضرت، به خصوص امیرالمؤمنین (ع) ارادت و محبت ویژه ای داشت و در هر مناسبتی فضایل آن امام را بازگو می کرد و آیاتی را که درباره حضرت علی (ع) نازل شده بود یادآور می شد. شخصی به نام ابوزبیر مکّی می گوید: جابر بن عبدالله را دیدم که عصا زنان در کوچه ها و محله های انصار می چرخید و می گفت: «یا معشر الانصار! ادّبوا اولادکم علی حبّ علیٍ…»،(۴) ای گروه انصار! فرزندانتان را با محبت علی (ع) تربیت کنید.»

این خط تا پایان عمر ادامه داشت. حتی در کهن سالی هم، در حالی که ابروهای او روی چشم هایش افتاده بود، وقتی از او درباره علی (ع) پرسیدند، با دستانش ابروها را بالا زد و گفت: علی، بهترین انسان است، جز منافق با او دشمنی نمی کند و جز کافر درباره او شک نمی کند.(۵)

در دوران امیرمؤمنان (ع)

جابر بن عبدالله، با عشق به خاندان رسالت و با عقیده به امامت و ولایت امیرمؤمنان (ع) دوران خلفای سه گانه را گذراند و منتظر فرصتی بود که ایمان و صدق خود را در دفاع از حق به ظهور برساند. سال ها گذشت و حضرت علی (ع) به خلافت رسید. با شروع فتنه گری های بدخواهان و ریاست طلبان، وقتی «جنگ جمل» پیش آمد، جابر در رکاب امیر مؤمنان با آن پیمان شکنان جنگید. برخی از خطبه های حضرت علی (ع) در جنگ جمل و پس از آن، در کتاب های حدیث از قول جابر، ثبت و نقل شده است.(۶)

وقتی جنگ با طغیان گران شام پیش آمد، و پس از پایان یافتن جنگ طولانی صفّین، فتنه خوارج نهروان رخ داد. جابر بن عبدالله در این دو جنگ نیز در رکاب مولایش و به فرمان او با آنان جنگید.

مواضع جابر در حمایت از امام علی (ع) برای همه روشن بود. حتی در سال چهلم هجری قبل از شهادت علی (ع) که مهاجمانِ سپاه شام به سرکردگی بسر بن ارطاه به شهرهای مختلف هجوم آوردند، از جمله وقتی به مدینه یورش بردند، در پی جابر بن عبدالله می گشتند.(۷)

در خدمت امامان حق

جابر بن عبدالله، این مسلمان موالی اهل بیت، پس از شهادت امام علی (ع) و قضایای پیش آمده میان امام حسن مجتبی (ع) و معاویه و تسلط یافتن کامل معاویه بر همه جا و همه چیز، هم چنان به خاندان رسالت وفادار ماند. با آن که سنّ او بالا بود، اما برای حسنین (علیهما السلام) که یادگاران حضرت رسول بودند، احترام خاصی قائل بود. به نقل تاریخ، در سال پنجاه هجری در برخوردی که جابر با امام حسن و امام حسین (ع) در کوچه های مدینه داشت، جابر از روی علاقه و محبت، به دست و پای آن دو امام افتاد و بر آنها بوسه زد. یکی از مروانیان که شاهد این صحنه بود، جابر را ملامت کرد که تو از اصحاب قدیمی پیامبر و از جنگ آوران بدری و با این سنّ و سالی که داری، این گونه رفتار می کنی؟ جابر با معرفت و بصیرتی که داشت، به او گفت: دور شو، اگر تو قدر و فضیلت و جایگاه والای آن دو را می دانستی، خاک زیر پای آنان را می بوسیدی. سپس حدیثی را از قول پیامبر (ص) در فضیلت خاندان وحی و سبط پیامبر نقل کرد؛ به این مضمون که مهدی آخرالزّمان، از نسل حسین بن علی (ع) خواهد بود و خوشا به حال آن که این دو نواده والاقدر و پدر و مادرشان را دوست بدارد.(۸)

جابر بن عبدالله، در نظر امام حسین (ع) هم جایگاه خاصی داشت. روز عاشورا هنگام نصیحت سپاه کوفه و نکوهش آنان که به جنگ فرزند پیامبر آمده بودند، فرمود: هنوز بزرگانی از صحابه همچون جابر بن عبدالله انصاری، ابو سعید خدری و سهل ساعدی و… زنده اند، از آنان بپرسید که خواهند گفت: پیامبر (ص) فرمود: حسن و حسین، سرور جوانان بهشت اند.(۹)

عشق و ارادت جابر بن عبدالله انصاری به سیدالشهدا، از زیارت اربعین او به خوبی آشکار است. هنگام واقعه عاشورا، جابر پیرمردی نابینا و ساکن مدینه بود. وقتی خبر شهادت حسین بن علی (ع) را شنید، علی رغم خطرهایی که در آن روزگار برای حمایت علنی از اهل بیت وجود داشت، به همراه عطیّه عوفی به قصد زیارت قبر مطهّر ابا عبدالله (ع) عازم کربلا شد و در چهلم آن حضرت، خود را به آن سرزمین رساند و پس از غسل در فرات، با ادب و احترام و با گام های کوچک، در حالی که اشک از دیدگان فرو می ریخت و دستش در دست عطیّه بود، بر سر تربت امام حسین حضور یافت. آن گفت و گوها و اظهار ارادت های عاشقانه و از حال رفتن، سپس به هوش آمدن و خواندن زیارت نامه بر سر تربت امام عاشقان که در کتاب های تاریخ و مقتل و حدیث نقل شده، همه حاکی از عشق و اخلاص او به خاندان عصمت است.(۱۰)

جابر در دوران امام سجاد و امام باقر (علیهما السلام) نیز با این دو امام بزرگوار رابطه صمیمی داشت و از علوم آنان بهره می گرفت و فضایل و مناقب آنان را در میان مردم منتشر می ساخت. روزی حضرت رسول (ص) به جابر فرمود: ای جابر! بر تو روزگاری خواهد آمد که مردی از فرزندان مرا درک خواهی کرد که هم نام من است و شمایل او شبیه من است و دانش را می شکافد. اگر او را دیدی سلامم را به وی برسان.

این بود که جابر پس از وفات پیامبر خدا، فراوان از این سخن یاد می کرد و ندا می داد: ای باقر العلوم، ای باقر العلم! و آرزوی دیدار او را داشت. در مسجد پیامبر می نشست. عمامه ای سیاه بر سر می نهاد و پیوسته یا باقر العلم می گفت. مردم مدینه می پنداشتند که جابر هذیان می گوید و عقلش را از دست داده است، ولی او می گفت: به خدا قسم، عقلم را از کف نداده ام، از پیامبر چنین شنیده ام. این است که پیوسته او را ندا می دهم، باشد که روزی به دیدارش برسم.

یک روز در مدینه عبور می کرد، کودکان از مکتب بر می گشتند. در کنار آنان امام باقر (ع) را شناخت که نوجوانی کوچک بود و شروع کرد به بوسه زدن بر سر مبارک آن حضرت و فرمود: پدر و مادرم فدایت، پدرت رسول خدا (ص) تو را سلام رسانده است.

از آن پس جابر بن عبدالله در خانه امام باقر (ع) صبح و عصر به دیدار حضرت می شتافت و با او به گفت و گو می نشست. با آن که جابر آخرین نفر از اصحاب پیامبر بود که تا آن زمان زنده مانده بود، لیکن به احترام حضرت رسول به دیدار این نواده نورانی و شکافنده علوم می رفت و با او انس می گرفت و در برخی روایات است که جابر نزد آن حضرت می رفت و از وی علم می آموخت.(۱۱)

شخصیت علمی و حدیثی جابر

افزون بر بُعد ایمانی و ولایی و جهاد و مبارزه جابر بن عبدالله انصاری، شخصیت علمی او بسیار ممتاز و درخشان است. در بُعد تفسیر و حدیث، نام او بسیار مطرح است و یکی از مفسّران عالی قدر شیعه به شمار می آید.(۱۲) احادیث فراوانی از او در کتاب های روایت نقل شده و مجموعه تدوین یافته ای از حدیث نیز داشته است. نقل شده که وی برای شنیدن احادیثی که برخی از پیامبر نقل می کردند، ولی او خودش از زبان رسول خدا نشنیده بود، گاهی بار سفر می بست و به شهری دیگر می گرفت تا خودش آن را بشنود و این، عشق وافر او را به احادیث پیامبر و اهل بیت می رساند. از سخنان خود اوست:

علم بیاموزید، سپس حلم و بردباری فرا گیرید، علم بیاموزید، سپس عمل به علم را بیاموزید؛ پس از آن شما را بشارت باد.

در حدیثی هم که در روز اربعین سیدالشهدا پس از زیارت قبر حسین بن علی (ع) به هم سفر و همراهش عطیّه عوفی گفت، آمده است:

«ای عطیّه! دوست دار آل محمد را دوست بدار. دشمن آل محمد را هم دشمن بدار، هر چند اهل روزه و نماز شب باشند. با دوست داران آل محمد هم رفق و مدارا کن، چرا که اگر یک گامشان به سبب گناه بلغزد، گام دیگرشان به سبب محبت اهل بیت، ثابت می ماند. سرانجام دوست دارشان، بهشت است و سرنوشت دشمنشان، دوزخ.»(۱۳)

پایان عمر

بیشتر مورّخان، درگذشت جابر بن عبدالله انصاری را در سال ۷۸ هجری در مدینه گفته اند، در حالی که سنّ او بیش از ۹۰ سال بود. در برخی منابع نیز عمر او را هنگام وفات، ۹۴ سال دانسته اند.(۱۴)

مدفن این صحابی پاک و جلیل القدر، در جنوب غربی مدینه در محله بنی سلمه و نزدیک منطقه قباست.(۱۵) برخی هم قبر او را در بقیع دانسته اند.

به هر حال، هر کجا مدفن او باشد، جای او در دل اهل معرفت است و آثار و احادیث او در لا به لای کتاب ها می درخشد و فضایل او با گذشت زمان هرگز از یاد نمی رود و برای انسان های با ایمان، راهنما و هدایت گر است.

نمونه هایی از گهرهای جابری

جابر بن عبدالله، در حفظ و نقل و نشر احادیث نبوی سهمی عظیم داشت و سخنان بسیاری را از آن حضرت نقل کرده است.

برای تکمیل فایده و بهره وری بیشتر از حیات الگویی این صحابه والا قدر، به ترجمه چند حدیث پیامبر بسنده می کنیم که جابر نقل کرده است:(۱۶)

۱ . منشینید مگر نزد عالِمی که شما را از پنج چیز به پنج چیز دعوت کند: از شک به یقین، از ریا به اخلاص، از رغبت به زهد و پارسایی، از تکبّر به فروتنی و از نیرنگ به خیرخواهی.

۲ . خداوند لعنت کرده است شراب را و شراب خوار و شراب ساز و ساقی شراب و فروشنده آن و استفاده کننده از قیمت آن را.

۳ . احترام به پیر مرد مسلمان، گرامی داشت جلال خداوند است.

۴ . از پیامبر خدا (ص) پرسیدند: مسلمانیِ چه کسی برتر است؟ فرمود: کسی که مسلمانان از دست و زبان او آسوده و ایمن باشند.

۵ . خداوند، حضرت ابراهیم را از آن جهت دوست خود قرار داد که به دیگران طعام می داد و هنگامی که مردم خواب بودند، به نماز شب می ایستاد.

۶ . هر کس به قیمت غضب و خشم خدا، حاکمی را راضی و خشنود کند، از دین خدا بیرون رفته است.

۷ . بدترین مردم در قیامت کسانی اند که مردم از روی ترس و برای ایمنی از شرّ آنان، احترامشان کنند.

۸ . مَثَل نمازهای پنجگانه همچون نهر آبی است که از جلوی خانه شما بگذرد که روزی پنج نوبت در آن شست و شو کند. هم چنان که با این شست و شوی پیاپی، اثری از چرک و آلودگی نمی ماند، گناهان هم با پیوسته نماز خواندن از بین می روند و چیزی باقی نمی ماند.

* * *

پی نوشت ها:

۱) نام مادرش را انیسه بنت عنمه هم نقل کرده اند.

۲) مکارم الاخلاق، ص ۵۵؛ بحارالانوار، ج ۱۶، ص ۲۳۳٫

۳) اسدالغایه، ج ۱، ص ۳۰۷٫

۴) بحارالانوار، ج ۳۸، ص ۷٫

۵) شیخ مفید، الامالی، ص ۳۹؛ بحارالانوار، ج ۳۹، ص ۲۶۵٫

۶) تحف العقول، ص ۱۸۶٫

۷) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۲، ص ۱۰٫

۸) بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۱۱۰ و ج ۳۷، ص ۴۴٫

۹) شیخ مفید، الارشاد، ج ۲، ص ۹۷٫

۱۰) بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۱۹۶ و ۳۳۰؛ مصباح الزائر، ص ۲۸۶٫

۱۱) کافی، ج ۱، ص ۴۶۹؛ اختصاص، ص ۶۲٫

۱۲) اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۴۶٫

۱۳) بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۱۹۶ و بشاره المصطفی، ص ۷۵٫

۱۴) ر.ک: الاصابه، ج ۱، ص ۲۱۳؛ مروج الذّهب، ج ۳، ص ۱۱۵ و منابع دیگر.

۱۵) تاریخ مدینه و دمشق، ج ۱۱، ص ۲۳۷٫

۱۶) احادیث به ترتیب شماره از این منابع است: بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۱۸۸؛ مستدرک الوسائل، ج ۱۳، ص ۶۸؛ جامع الاخبار، ص ۲۴۲؛ بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۵۳؛ علل الشرایع، ص ۳۵؛ کافی، ج ۲، ص ۳۷۳؛ کافی، ج ۲، ص ۳۲۷؛ شیخ مفید، الامالی، ص ۱۹۰٫

منبع :معارف اسلامی – دی، بهمن و اسفند ۱۳۸۶، شماره ۷۰ – الگوها و اسوه ها/جابر بن عبدالله انصاری

ولایت امام علی(ع) و بحران سقیفه (۱)

چکیده :

پس از در گذشت رسول خدا تلاش هاى زیادى براى دستیابى به خلافت به وقوع پیوست که مهمترین آن در سقیفه خود را بروز داد وعده ای بدون در نظر داشت سفارشات رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در امر جانیشنى آن حضرت با ابى بکر بیعت کردند وسپس از مخالفین با زور سر نیزه و تهدید خواستار بیعت شدند.اشکالات متعدد بر سقیفه وارد است که عمده ترین آن مخالفت با نص صریح رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در امر خلافت و جانیشینى مى باشد.امام على(علیه السلام) پس از واقعه اى سقیفه به دفاع از حق خویش بر خواست ولى شرایط حساس و خطیر جامعه اى اسلامى پس از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) او را ازهرگونه بر خورد تند و تنش زا باز داشت.ما در این نوشته کوشش نموده ایم وقایع بعد از وفات پیامبر را بررسی کنیم(واینکه چگونه خلافت وجانشینی پیامبر بدست افراد غاصب افتاد وگروه هایی، هم از مهاجرین وهم از انصارتشکیل شدند تا مهار خلافت را بدست گیرند وعلی (علیه السلام) را که از طرف پیامبر در واقعه غدیر خم برای این منصب گماشته شده بود کنار زدند.دراین نوشته کوشیده ایم باتکیه بر مستندات تاریخی دسته اول که برگرفته از کتب اهل سنت است این موضوع را به کاوش بنشنیم .

کلید واژه ها: امامت، ولایت، خلافت، گروه ها، سقیفه، مهاجرین، انصار

مقدمه:

آنچه از واقعه تاریخی غدیر خم بدست می اید اینکه ولایت وجانشینی پیامبر برای علی (علیه السلام) توسط پیامبر در جمع هزاران نفر در حجه الوداع تثبیت گردید و این مسئله مورد تایید مورخین اعم از شیعه وسنی می باشد منتها در معنی ولایت وامامت اختلافاتی بین شیعه وسنی وجود دارد که باعث به وجود آمدن فرقه های بنام: (شیعه وسنی) بعدازوفات پیامبر گردیده است شیعه معتقد به امامت علی (علیه السلام) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد واهل سنت با تکیه بر اجماع، خلافت بعد از پیامبر را حق مردم می داند وهمه وقایعی که در غدیر خم اتفاق افتاد را به فراموشی سپرده وکار های خلفا در مورد غصب خلافت را تایید می نمایند. ما در این نوشته برای روشن این موضوع با تکیه بر مستندات تاریخی متقن که مورد تایید اهل سنت نیز هست اثبات نموده ایم که خلافت وجانشینی حق علی (علیه السلام) است وخلفابا طوطئه بسیار ماهرانه وبا استفاده از تزویر حق علی(علیه السلام) را غصب نمودند و با دلایل واهی چون سالمند بودن ابوبکر و کم سن بودن علی (علیه السلام) در انتخاب خلیفه هیچ اشاره اى به نص و سخنان رسول خدا(ٌص) نکردند و استدلال آنان بیشتر رنگ عشیره اى و قبیله اى داشت تا مذهبى وآنچه نباید اتفاق می افتاد به وقوع پیوست وبدعت بزرگ در دین به وجود آمد که پیامبر خودش آنرا پیش بینی کرده بود وازآن هراس داشت.برای روشن شدن مطلب ناگزیریم دراین مقدمه ابتدا به توضیح معنای امامت ولایت ومصداق آن بپردازیم آنگاه وارد بحث اصلی خواهیم شد

۱.امامت :

الف: معنى لغوى امامت:

امامت و امام، از ماده مصدر امّ یؤمّ است، سپس امام بر هر چیزى که مورد قصد و توجه قرار گیرد اطلاق می شود.(۱) امام یعنی هر آن کس است که به او اقتدا شود و در امور مقدم گردد، پیامبران پیشوایان، و خلیفه، پیشواى رعیت و قرآن پیشواى مسلمانان است.(۲)از کلمات و عبارات اهل لغت استفاده مى شود که امام عبارت است از: چیزى که انسان به آن اقتدا و از آن پیروى کند و مورد قصد و توجه او باشد. و به عبارتى مطلق پیشوا و مقتدا و رهبر را امام گویند.امامت همان منصب و مقام امام است یعنى: پیشوایى و مقتدایى و رهبرى.

ب: معنى اصطلاحى امامت:

ب/: الف امامت از دیدگاه شیعه:

امامت در مکتب شیعه از اصول دین شمرده شده و ایمان به اسلام بدون اعتقاد به امامت و شناخت امامان حق، کامل نیست، آنان مقام امامت را همانند نبوت یک مقام الهى مى دانند و امام را معصوم از هرگونه خطا و اشتباه مى دانند. شیعیان معتقدند که امامت همانند منصب نبوت به وسیله اى نص، از طرف خدا و پیامبرش تعیین مى گردد.(۳)

ب/ ب: از دیدگاه اهل سنت:از دیدگاه اندیشمندان اهل سنت امامت از فروع دین بوده و یک مقام اجتماعى و غیر الهى است که براى زمامدارى و اداره امور مسلمانان و حفظ دین از طرف مردم با خلیفه قبلى، یا اهل حل و عقد، مدبر و مسئول آن انتخاب مى شود و بر همگان اطاعت و فرمان بردراى از او واجب است، آنان انتخاب چنین فردى را از جانب خدا و پیامبرش نمى دانند. (۴)

۲- ولایت:

الف: معنى لغوى ولایت:

راغب در مفردات گوید ولایت از ماده ولا و توالى به معنى نزدیکى و در کنار هم قرار گرفتن را گویند، وِلایت اسم مصدر به کسر به معنى نصرت و یارى رساندن است و به فتح به معنى به عهده گرفتن امور است؛ برخى گویند فتح و کسر آن از نظر معنى تفاوت ندارد و حقیقت آن به عهده گرفتن است.ولى و مولى نیز به همین معنى گرفته مى شود، به معنى فاعل یعنى سرپرست و حاکم و مفعول یعنى تحت سرپرستى و کفالت مى باشد.(۵) ولى به معنى قرب و نزدیکى، (ولى الشى و علیه ولایه له ولایه): یعنى در کنارچیزى قرار گرفت، چیزى برعهده اوست، مالک کار او شد و مسئولیت آن را برعهده گرفت.(۶)از موارد استعمال کلمه ولى در کلام عرب (همانند ولى یتیم، یعنى کسى که سرپرستى او را به عهده دارد، ولى زن، کسى که ازدواج زن به دست اوست، ولىّ میت یعنی کسى که کفن و دفن میت را بر عهده دارد، ) این مطلب ظاهر مى شود که مفهوم تصرف در ماده کلمه ولى اخذ گردیده است. اما کلمه ولایت به معنى تصدى و به عهده گرفتن کارى از کارهاى دیگران است و در مقابل عداوت که تجاوز به دیگرانسان هااست، پس تصرف به مصلحت دیگران راولایت و تصرف به ضرر دیگران راعداوت گویند.

ب: معنى اصطلاحى ولایت:

مقصود از ولایت به معنى حق تصرف و سلطه بر دیگران است که در حقیقت منحصر به خداى تعالى است که مالک و صاحب عالم بوده و هر نوع تصرف را در آن دارا مى باشد و ولایت دیگران اعطا و عنایت شده از طرف خداوند مى باشد همانند ولایت که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)برمردم داشت(۷)قرآن کریم پس از اطاعت خداى تعالى و اطاعت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) اطاعت و فرمان بردارى از صاحبان امر را نیز واجب دانسته است.(۸) با توجه به اینکه اطاعت صاحبان امر در آیه بدون فاصله بر اطاعت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) عطف شده است این مطلب را مى رساند که هر دو اطاعت از سنخ واحد بوده و ولایت صاحبان امر ادامه ولایت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مى باشد.

ج: مصداق ولایت:

مصداق صاحبان امر که اطاعت از آنها بر مردم واجب است در آیه ۵۵ سوره مائده بیان و تعیین گردیده است(۹) مفسران شیعه و برخى از اهل سنت شان نزول این آیه را در حق امام على(علیه السلام)دانسته اند.(۱۰)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که فرمود: مراد از والدین آمنوا در آیه ۵۵ سوره مائده امام على و یازده فرزند او هستند که تا روز قیامت بر مردم امامت مى نمایند.(۱۱) و حدیث معروف غدیر از قرائن مهم است که مصداق ولایت را براى ما بیان داشته است. بر این مبنا شیعیان معتقدند که آن گونه که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) حق تصرف بر مال و جان مردم را داشت و بر مردم واجب بود از او پیروى کنند، پس از او امام على(علیه السلام) و یازده فرزندش نیز از چنین حق برخوردارند و حق چنین ولایتى از طرف خدا و رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنان عنایت گردیده است.حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا(س) نیز پس از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با استناد به قرآن و سنت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به دفاع از چنین ولایتى(۱۲) که براى امام على(علیه السلام) و فرزندانش مى دانست پرداخت که انشاء الله درنوشته جداگانه به تبیین مواضع آن حضرت در این زمینه مى پردازیم.

رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و اوضاع اجتماعى، سیاسى مدینه

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از بازگشت از آخرین حج خود که به حجَََََََََه الوداع شهرت دارد، به شدت بیمار گردید، از آن پس گاه و بی گاه از رحلت خویش سخن گفت و یادآور شد که به زودى از میان مردم خواهد رفت.آن حضرت در مدت بیمارى خود بارهاوبارها در مورد اهل بیت خویش و نیکى به آنان سفارش نمود و مردم را به تمسک به قرآن و عترت پاکش توصیه کرد، از آن پس در هر فرصتى که دست مى داد این مسأله را به مردم گوشزد مى نمود.از جمله حضرت فرمود: من (در روز رستاخیز) پیشاپیش شمایم، و شما در نزدحوض کوثر بر من فرود مى آیید، آگاه باشید که در آن روز از دو چیز گران بها (قرآن وعترتم) از شما سوال خواهم کرد، پس بنگرید چگونه پس از من درباره آن دو، رفتارمى کنید.(۱۳)بررسى گفتار و حرکات رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در هنگام بیمارى و رحلت آن حضرت نشان مى دهد که حضرت از یکسرى حرکات که در میان اصحابش مشاهده مى نمود، نگران بوده، از این رو توصیه اى مکرر در مورد نیکى به اهل بیت خود و خبراز وقوع فتنه ها مى داد.حضرت در ایام بیمارى خود نیمه شبى به قبرستان بقیع رفت و در برابر قبرهاایستاده فرمود:درود بر شما اى اهل قبور! گوارا باد بر شما حالتى که در آن قرار دارید که بهتراست از آنچه مردم در آن قرار دارند، فتنه ها چونان پاره هاى شب تار روى آورده ویکى پس از دیگرى فرا مى رسد، آنگاه براى اهل بقیع دعا نمود و سپس رو به على(علیه السلام) نموده فرمود: همانا جبرئیل سالى یکبار قرآن را بر من عرضه مى نمود و دراین سال دو بار آن را عرضه کرد و این نیست جز اینکه زمان مرگم فرا رسیده است.آنگاه فرمود: مرا میان زندگى این جهان و ملاقات پروردگارم مخیّر ساختند، من ملاقات پروردگار و بهشت را برگزیدم.(۱۴)اینکه رسول خدااز چه چیز نگران بود و مقصود حضرت از وقوع فتنه ها چه بود، سوالی است که پاسخ به آن، نیازمند بررسى فضاى سیاسى مدینه و احزاب وگروه هاى سیاسى موجود در زمان رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)مى باشد. البته ریشه ظهوراحزاب را مى توان پس از واقعه تاریخى غدیر خم جستجو نمود، در این روز انتصاب علی(علیه السلام) به مقام خلافت و ولایت و معرفى آن حضرت به صورت رسمى براى جانشینى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، گروه ها و افرادى را که هنوز ویژگی هاى نظام قبیله اى و عشیره اى در ذهن آنان زنده بود، ناخشنود ساخت، بدین جهت عده اى در حضوررسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) لب به اعتراض گشوده، گفتند: آیا این کار را از نزد خود نموده اى یافرمان خداوند مى باشد، فرمود: به دستور خداوند این کار را انجام داده است.(۱۵)

گروه هاى سیاسى اجتماعى مدینه

گروه هاى اجتماعى سیاسى مدینه در هنگام در گذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را در یک دسته بندى اینگونه مى توان شمرد.

۱-گروه مهاجران:

گروه اول: گروه مهاجران است که در رأس آنان ابوبکر و عمر و در واقع گردانندگان آن حزب قریش بود، این ها که خود را از اولین گرویدگان به اسلام مى دانستند و نیز به خاطر انتساب به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، خواستار سهم و امتیازى بیشترى در آینده اى حکومت  بودند.(۱۶)این گروه برنامه هاى خویش را ظریف و ماهرانه پیش مى بردند و براى رسیدن به اهداف شان از قبل برنامه ریزى نموده بودند، گواه بر این مطلب سرپیچى اینها از رفتن با سپاه اسامهْ بن زید که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) براى جنگ با رومیان تشکیل داده بود، مى باشد.آنان جوان بودن اسامهْ، براى امارتْ را بهانه قرار داده از رفتن با او سرباز زدند، (۱۷)ولى در واقع چون حرکت را به نفع خود نمى دیدند، بدون هیچ دلیل موجه سرباززدند و با او نرفتند.از شواهد دیگرى که حاکى از برنامه ریزى دقیق آنان براى تصاحب قدرت وحکومت پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مى توان ذکر کرد، مانع شدن عمر از وصیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)(۱۸) و انکار مرگ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به وسیله او(۱۹) و همچنین اقامه نماز به جاى رسول خدا توسط ابى بکر مى باشد.(۲۰)

۲-گروه انصار:

گروه دوم گروه انصار بودند که در رأس آنان سعد بن عباده قرار داشت، انصار عمدتاً از دو طایفه اى اوس و خزرج تشکیل یافته بود، این دو طایفه در عصر اهل بیت و پیش از اسلام سال هاى طولانى با هم درگیر بودند که جنگ هاى خونین و متعددى از آنان در تاریخ ذکر شده است که آخرین آنها جنگ معروف بعاث بود.(۲۱)با ظهور اسلام و هجرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه و در پى اصلاحات آن حضرت درگیری ها و اختلافات قبیله اى تا حدودى از میان رفت، هر یک از این دو قبیله خدمات شایسته از خود نشان داده و نقش مهم در پیشرفت اسلام ایفا نمودند، پیروزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ هاى بدر و خندق و فتح مکه، قسمتى از آن مرهون فداکاری هاى انصار بود، در این جنگ ها بسیارى از مشرکان مکه به دست انصار کشته شدند ومکیان از این جهت کینه انصار را به دل داشتند. گروه انصار این نگرانى راداشتند، که مهاجرین پس از رسیدن به قدرت و گرفتن حکومت، از آنها انتقام بگیرند، سخنان حباب بن منذر در روز اجتماع در سقیفه موید این مطلب است، او گفت: از این مى ترسم که اگر خلافت در دستان شما مهاجرین محکم گردد به خاطر کینه هاى که از ما دارید با ما نبرد و ستیزه کنید.(۲۲)علاوه بر ترس از به حکومت رسیدن مهاجران، گروه انصار نیز همانند مهاجران به خاطر خدمت به اسلام و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) خود را شایسته حکومت مى دانستند و نسبت به آینده اى حکومت خواستار امتیاز بودند، سعد بن عباده در سقیفه گفت:اى گروه انصار شما پیشینه اى درخشان در اسلام دارید که هیچ یک از قبایل عرب آن را ندارند، اسلام به وسیله اى شمارونق پیداکرده وگسترش یافت. (۲۳)

۳-گروه بنى امیه:

گروه سوم، بنى امیه بود که پیشاپیش آنان ابوسفیان قرار داشت، این گروه در واقع هیچ گونه اعتقاد به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و اسلام نداشتند و در سال هشتم هجرى از بیم جان و یا به خاطر طمع مقام و ریاست به جمع مسلمانان پیوست، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به شفاعت عباس از ابى سفیان درگذشت.(۲۴) اینها را مى توان منافقینى دانست که پس از فتح مکه چهره عوض نموده مترصد فرصت بودند تا چهره واقعى خویش رانمایان سازند.به تعبیر حضرت صدیقه طاهره، فاطمه زهرا(س) اینها گمراهان ساکت و فرومایگان گمنام بودند که پس از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به صدا درآمده در صحنه ظاهر شدند.(۲۵)

۴-گروه بنى هاشم:

گروه چهارم امام على(علیه السلام) و فاطمه(س) و پیروان آنان از مهاجر و انصار بودند که به نصّ صریح رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) على(علیه السلام) را تنها جانشین بر حق آن حضرت مى دانستند و در این مسأله هیچ تردیدى نداشتند، صدیقه طاهره(س) بارها به حمایت از على(علیه السلام) براى اثبات حقانیت آن حضرت به سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) احتجاج نمود و از جمله فرمود: آیا سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را در غدیر خم فراموش نموده اید که فرمود: هر که را من ولى و سرپرست او هستم، على ولى و سرپرست اوست، و این سخن حضرت، که به على(علیه السلام) فرمود: یا على تو نسبت به من همانند هارون به موسى مى باشى.(۲۶)اینها چهار گروه عمده بودند که در هنگام رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه وجود داشتند که بلافاصله پس از درگذشت آن حضرت خود را آشکار ساختند و هر یک براى احراز جانشینى آن حضرت برنامه هاى داشتند که در صدد عملى ساختن آن برآمدند.

۲- تلاش گروه ها براى دستیابى به خلافت:

۱- تلاش گروه مهاجران

هنگام درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و لحظه پس از آن، دو حادثه مهم در تاریخ ذکرشده است که مسأله بحران ولایت و درگیرى و تحرکات گروه ها را براى احراز جایگاه خلافت نشان مى دهد. که دو حادثه از استراتژی هاى مهم گروه مهاجران براى تصاحب خلافت است و آن عبارت است از:

-۱/۱منع از نوشتن وصیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم).

ابن عباس گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به هنگام وفات در حالی که عده اى از مردم ازجمله عمر بن خطاب نزد او بودند، فرمود: قلم و کاغذ بیاورید تا براى شما نوشته اى بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید، عمر گفت: بیمارى بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) چیره گشته در حالى که کتاب خدا نزد ماست و ما را بسنده است، افراد حاضر در خانه اختلاف نمودند و برخى سخن عمر را گفتند، چون هیاهو و اختلاف فزونى گرفت، حضرت فرمود: از نزد من بر خیزید که نزاع و درگیرى در نزد من روا نیست.ابن عباس گفت: مصیبت بزرگ و همه مصیبت آنگاه اتفاق افتاد که با جنجال و هیاهو نگذاشتند تا رسول خدا آن نوشته را براى آنها بنویسد.(۲۷)در خبر دیگر است که: ابن عباس چنان گریست، که اشک چشمش شن ها راتر نمود و گفت: بیمارى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) سخت شده و فرمود: کاغذى نزدم آورید تا براى شما چیزى بنویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید، آنان به نزاع پرداختند، حال آنکه نزاع و درگیرى نزد هیچ پیامبرى روا نباشد – و گفتند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)هذیان مى گوید؟!(۲۸)

این حادثه تاریخى در طول زمان به عنوان یک سوال در حافظه تاریخ باقى مانده است که چه انگیزه باعث شد عمر بن خطاب مانع از وصیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) گردد وعلاوه بر منع، این جرأت را به خود داد که سخن رسول خدا را (که به نص صریح قرآن، (۲۹) هیچگاه از روى هوا و هوس سخن نمى گوید و آنچه گوید وحى و کلام الهى است) به هذیان نسبت داده است. وهیچ توجیه براى این کار نمى توان یافت جز اینکه آن رااز سلسله تحرکات گروه ابى بکر و عمر براى دست یابى به خلافت دانست.

۱/۲انکار مرگ رسول خدا

مشهور است که چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درگذشت، ابى بکر در سنح (محلی در اطراف مدینه) بود، عمر پس از شنیدن خبر رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به سخن درآمده گفت: به خدا قسم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمرده است؛ عایشه گوید: عمر گفت: به خدا سوگند یقین دارم که خداوند محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را زنده مى کند و دستها و پاهاى کسانى را که بگویند محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) مرده است خواهد برید.(۳۰)

از عکرمه روایت شده که چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت، عمر از جا برخاسته گفت: به درستى که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نمرده است، بلکه روح او همانند روح موسى(علیه السلام) به آسمان ها عروج نموده است رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نمى میرد تا دست و زبان گروهى را قطع نماید، او گفته است: عمر همچنان به سخنان خویش پافشارى داشت در حالى که گوشه اى لبانش کف آورده بود، در این هنگام ابن عباس به او گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز همانند بقیه مردم است و اینک از دنیا رفته و بهتر است به فکر مراسم تدفین او باشیم، (۳۱) ولى عمر همچنان به سخنان خود اصرار داشت.واقدى مى نویسد: عمر در حال سخن گفتن بود که ابى بکر از راه رسید، و به محض رسیدن به عمر دستور سکوت داد و او نیز ساکت شد، سپس ابى بکر این آیه را تلاوت کرد: به درستى که تو اى پیامبر مى میرى و بقیه مردم نیز مى میرند.(۳۲) آنگاه گفت: هر که محمد را پرستش مى کند، همانا که محمد مرده است، هر که خدا را پرستش مى کند، همانا خداوند زنده و نخواهد مرد؛ عمر گفت آیا آنچه را که گفتى در قرآن است!؟ گفت آرى.(۳۳)به راستى چرا خلیفه دوم، درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را باور نکرد؟ آیا واقعاً او این سخن را از روى اعتقاد گفته است؟ مگر رسول خدا در ایام مریضى خود بارها از درگذشت خویش سخن نگفته بود؟ مگر حضرت نفرموده بود: مرا میان این جهان و دیدار خداوند مخیّر ساختند من دیدار خداوند را برگزیدم.(۳۴) آیا اینها نمى تواند قرائن باشد مبنى بر اینکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درگذشته است. چرا عمر فقط با شنیدن این خبر از ابى بکر آن را باور مى کند! جالب اینکه: عمر بن زائده آیه اى را که ابى ابکر خواند، او نیز خواند ولى عمر گوش ننمود!

سخن عجیب ابن ابی الحدید

ابن ابى الحدید گوید: مقام عمر بالاتر از این است که از ظهور این واقعه اى عظیم آگاهى نداشته و آن را نداند، ولى به خاطر ترس از وقوع فتنه و هرج و مرج و اختلاف روى مسأله خلافت و خوف از ارتداد و بازگشت مردم از اسلام چنین سخن را بر زبان رانده است.(۳۵)باید گفت در میان اصحاب رسول خدا کسى دل سوزتر از عمر نبود که تنها او این سخن را مى گفت و با سخنانش جلو فتنه را گرفت، به علاوه اینکه چگونه پس از رسیدن ابى بکر وقوع فتنه برطرف مى گردد که عمر از سخنان خویش باز مى گردد! ابن ابى الحدید تمام تلاشش بر این است که بگوید خلیفه دوم نسبت به مرگ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آگاه بود و سخنان او در انکار در گذشت رسول خدا، نادانى اوراثابت نمى کند، ولى از توجیه او ثابت مى گردد که این عمل خلیفه تلاشى بوده است براى جلوگیرى از رسیدن گروه انصار به خلافت، تا با رسیدن ابى بکر در فرصت مقتضى کار را به نفع خویش تمام نمایند.

به نظر مى رسد با قرار دادن وقایع چون سرپیچى از سپاه اسامه و منع از کتابت وصیت در کنار این مسأله، جاى هیچ تردیدى باقى نمى ماند که همه اینها تلاش عملى و برنامه ریزى شده این گروه براى دست یافتن به خلافت بوده است.

۲-تلاش گروه انصار

۲/۱ تشکیل سقیفه

تشکیل سقیفه بنى ساعده بلافاصله پس از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از حساس ترین حوادث تاریخ اسلام است که ثمرات و نتایج آن براى همیشه بر مسلمانان سایه افکنده است، از این زمان بود که در متن جامعه ى اسلامى شکاف ایجاد شد، و اختلاف به وجود آمد. سقیفه را مى توان سر منشأ بسیارى از گرفتاریها به حساب آورد. سقیفه گرچند ابتدا به وسیله اى گروه انصار طراحى و پایه ریزى شد، ولى در ادامه به نفع گروه مهاجرین قریش خاتمه یافت.پس از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) گروهى از انصار در محلی که به سقیفه بنى ساعده معروف بود گرد آمدند و خواستند جانشین رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را از میان خویش برگزینند.اینکه به چه دلیل گروه انصار سریع و بلافاصله پس از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در سقیفه گرد آمدند، جاى تأمل است، این احتمال وجود دارد که آنان از تحرکات که در میان گروه مهاجران براى دست یابى به خلافت احساس مى کردند، ترسیده بودند تا مبادا آنان به قدرت برسند و با توجه به کینه هاى که از انصار بدل دارند، از آنها انتقام گیرند، که این امر از سخنان آنان در سقیفه اشکار است. از این رو مصلحت دیدند در سقیفه گرد آیند و شخصى را از میان خود به عنوان خلیفه برگزینند.ولى آنچه مسلم است اینکه: آنان بدون توجه به سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و عمل به وصیت آن حضرت در سقیفه جمع شدند و وصایاى آن حضرت را در باره امام على(علیه السلام)نادیده گرفتند.تاریخ نویسان در یک خبر طولانى از اجتماع سقیفه چنین گزارش داده اند: چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درگذشت، انصار در سقیفه گرد آمدند، سعد بن عباده را که مریض حال بود آنجا آوردند، او خطاب به انصار چنین گفت: اى گروه انصار شماچنان سابقه و فضیلت در اسلام دارید که هیچ یک از مردم عرب به پاى شمانمى رسد، محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) چندین سال در میان قوم خویش به تبلیغ و ترویج اسلام پرداخت، ولى جز عده اى قلیل به او ایمان نیاوردند، تا اینکه خداوند این فضیلت را به شما عنایت نمود و شما به او ایمان آوردید، از آن پس به وسیله اى شما اسلام گسترش یافت و عرب به وسیله ى شمشیر شما در برابر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) سر تسلیم فرود آورد، تا اینکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت در حالى که از شما راضى بود، اینک شما بیش از دیگران سزاوار جانشینى او را دارید، و بدون در نظر گرفتن دیگران جانشین او را از میان خود انتخاب نمائید، همگى پاسخ دادند که رأیى نیکو و سخن به جا گفتى، ما از آنچه تو نظر داده اى عدول نخواهیم کرد و تو را براى این مقام بر مى گزینیم.سپس با هم به گفتگو پرداختند و گفتند: اگر مهاجران قریشى نپذیرفتند و گفتند که ما مهاجران و صحابه اى پیشتاز رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و خویشاوندان و نزدیکان آن حضرت هستیم، بدین جهت بیش از همه بر آن سزاوار مى باشیم، در این صورت در جواب مهاجران مى گوئیم:امیرى از ما و امیرى از شما باشد، سعد گفت: این آغاز ضعف و سستى است.عمر از اجتماع سقیفه باخبر شده همراه با ابى بکر و ابوعبیده جراح، عازم سقیفه شدند، عمر گفت: من سخنانى را آماده کرده بودم تا در جمع انصار ایراد نمایم ولى ابوبکر مرا منع نموده و خود به سخن پرداخت و آنچه را من مى خواستم بگویم او بیان نمود. او پس از حمد خداوند سابقه اى مهاجرین در تصدیق رسول خدا را یادآورشد و گفت: آنگاه که قوم محمد)ص( با او مخالفت ورزیده او را تکذیب مى نمودند، آنها او را تصدیق نموده و یارى کردند، آنها اولین کسانى هستند که خدا را عبادت نموده و به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورده اند.آنها بستگان و خویشاوندان و شایسته ترین مردمان براى جانشینى او هستند، هیچ کس جز ستمگران در این باره با آنها نزاع نخواهد کرد. سپس به ارزش هاى انصارپرداخته گفت: پس از مهاجران پیشتاز هیچکس در نزد ما مقام و منزلت شما را نداردپس ما امیران باشیم و شما وزیران!پس از او حباب بن منذر از جمع انصار برخاسته گفت: اى گروه انصار! کار خود رادر اختیار خود بگیرید که این مردم در اموال شما و در سایه اى شما هستند، هیچ جسورى هرگز جرئت مخالفت با شما را ندارد، اختلاف نکنید که رأى و دیدتان راخراب و امر و کارتان را برآب مى کند؛اگر این گروه (مهاجرین) جز آنچه را که از آنها شنیدید، نپذیرفتند: پس ما راامیرى باشد و آنها را امیرى؛ عمر گفت: هیهات که دو شمشیر در یک غلاف نگنجد، به خدا قسم مردم عرب راضى نگردد که شما را فرمانروایى دهد در حالى که پیامبرشان از غیر شماست، ولى عرب از اینکه کار او به دست کسانى باشد که نبوت در میان آنها بوده سرباز نمى زند: چه کسى با ما درباره قدرت محمد و حکومت او مخالفت مى کند، در حالى که ما نزدیکان و خویشاوندان او هستیم، مگر آن کس که به باطل مغرور و به گناه منحرف و در هلاکت فرو شده باشد؟!حباب بن منذر دوباره برخاست و گفت: اى گروه انصار بر توان خویش تکیه کنیدو سخنان او (ابوبکر) و یارانش را نپذیرید، که بهره ى شما را از این امر از میان مى برند اگر آنچه را خواستید نپذیرفتند آنها را از این شهر بیرون نموده خواسته اى خود را برآنان تحمیل نمائید که به خدا سوگند شما بر این امر از آنها سزوارارید، زیرا باشمشیرهاى شما بود که مخالفین به این دین گرویدند، من خبره اى کاردان و تکیه گاه قوى در این امورم، آگاه باشید که به خدا سوگند اگر بخواهید کار را به روزهاى اولینش باز مى گردانم.آنگاه مشاجره میان او و عمر روى داد و همدیگر را تهدید به قتل نمودند، در این هنگام ابوعبیده پیش آمده خطاب به انصار گفت: شما اولین کسانى بودید که دین رایارى نمودید، پس اولین کسانى نباشید که تغییر و تبدیل در آن به وجود مى آورند.آنگاه بشیر بن سعد برخاسته خطاب به انصار گفت: به خدا سوگند ما اگر در جهاد بامشرکان برترى یافتیم و در این دین پیش قدم شدیم، چیزى جز خوشنودى خدا واطاعت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) منظورى نداشتیم، شایسته ما نیست که به خاطر آن بر مردمان گردن فرازى نمائیم، ما در برابر خدمات خویش بهره اى دنیایى نمى جوییم، آگاه باشید که محمد از قریش بود و خویشان و نزدیکان او نسبت به جانشینى او سزاوارترند. از خدا بترسید و با آنان در این امر منازعه نکنید، ابى بکر از فرصت استفاده نموده گفت: این عمر و این ابوعبیده، با هر که خواستید بیعت کنید، آن دوگفتند ما بر تو که بهترین مهاجرین و جانشین رسول خدا در نماز هستى پیشى نمى گیریم. و به ابوبکر گفتند: دستت را بده تا با تو بیعت نمائیم! بشیر بن سعد بر آن دو پیشى گرفته دست ابى بکر را به عنوان بیعت فشرد. آن گاه عمرو ابوعبیده با ابى بکر بیعت نمودند.(۳۶) خلیفه دوم که از گردانندگان سقیفه بوده است از آن چنین گزارش داده است: چون رسول خدا از دنیا رفت، على و زبیر از ما تخلف نموده در خانه فاطمه تحصّن نمودند، مهاجرین دور ابى بکر جمع شدند، گروه انصار دور سعد بن عباده گرد آمدند، من به ابى بکر گفتم بیا تا نزد برادران انصار برویم، در مسیر راه به دو مرد انصارى، عویم بن ساعده، و معن بن عدى بر خوردیم، آنگاه به اتفاق هم نزد انصار که در سقیفه اى بنى ساعده گرد آمده بودند آمدیم؛ مردى را که در جامه اى پیچیده بود دیدیم، گفتند سعد بن عباده مى باشد و مریض است، آنگاه به بقیه ماجرا و گفتگوى طرفین مى پردازد و اینکه نزدیک بود مشاجره لفظى تبدیل به درگیرى فیزیکى گردد، ازاختلاف ترسیدم به ابى بکر گفتم دستت را بده تا با تو بیعت نمایم، سپس با او بیعت نموده و مردم نیز با او بیعت نمودند، به خدا قسم امرى قوى تر و مناسب تر از بیعت با ابى بکر ندیدم، ترسیدم که مردم متفرق شده دیگر بیعت انجام نگیرد، و ما مجبور بودیم یا بر خلاف میل مان با انصار بیعت نمائیم، یا با آنها مخالفت نموده که در این صورت فساد به وجود مى آمد ناچار با ابى بکر بیعت نمودیم.(۳۷)

۲/۲ادله مشروعیت سقیفه

اینک به دور از هرگونه بحث کلامى، از نظر تاریخى باید دید آیا واقعاً سقیفه مشروعیت داشته و این مشروعیت را از کجا گرفته است؟! مطالعهء دیدگاه هر یک از دو طرف متخاصم نشان مى دهد که آنها در انتخاب خلیفه هیچ اشاره اى به نص و سخنان رسول خدا(ٌص) نکردند و استدلال آنان بیشتر رنگ عشیره اى و قبیله اى داشت تا مذهبى!اینک به برخى از ادله بر پاکنندگان سقیفه بر مشروعیت این اجتماع اشاره مى گرددکه عبارتند از:

الف: نسبت عشیره اى و خویشاوندى با رسول خدا(علیه السلام)

از استدلال و شعارهاى عمده اى که مهاجرین براى احراز جانشینى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مطرح نمودند، مسأله ى خویشاوندى با آن حضرت بود، عمر در سقیفه گفت: کیست که با ما در مورد حکومت و امارت محمد نزاع نماید در حالى که ما ازعشیره و خویشاوندان او هستیم، هیچ کسى جز آنکه به باطل میل دارد این کار رانخواهدنمود.(۳۸)به راستى آیا خویشاوندى با رسول خدا مى تواند ملاک جانشینى ان حضرت باشد، بر فرض اگر خویشاوندى با آن حضرت را ملاک قرار دهیم، امام على(علیه السلام) بیش از ابى بکر و عمر به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نزدیک بود، زیرا هم پسر عمو و هم داماد آن حضرت بود و باید این مقام را به دست مى گرفت امام على(علیه السلام) درین زمینه در پاسخ به نامه اى معاویه فرمود: مهاجران در سقیفه با استناد به خویشاوندى با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) توانستند بر انصار پیروز شوند، اگر دلیل برترى این است، حق با ما است نه با شما.(۳۹)چون امام على(علیه السلام) را براى بیعت نزد ابى بکر بردند و از او خواستند بیعت کند، فرمود من به این امر از شما سزاوارترم و با شما بیعت نمى کنم، بایست شما با من بیعت نمائیدحکومت را با استدلال به خویشاوندى با پیامبرگرفتید… بنابر همین استدلال، من نیز استدلال مى کنم، ما به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) – در حیات و ممات – نزدیک تریم، با ماانصاف داشته باشید اگر ایمان دارید.(۴۰)

ب: پیشى گرفتن در ایمان و اسلام و یارى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)

اگر خدمت و فداکارى در راه اسلام و پیشى گرفتن در جهاد بر علیه مشرکان راملاک انتخاب خلیفه بدانیم، آنگونه که هر یک از طرفین حاضر در سقیفه به آن استدلال نمودند، هیچ کسى در این مسأله به پاى امام على(علیه السلام) نمى رسد، زیرا او اولین کسى است که به رسول خدا ایمان آورده و نیز در همه  سختى ها و مشکلات پا به پاى رسول خدا ایستاد و از او دفاع نمود.(۴۱) و این مسأله به گونه است که حتى خلیفه دوم سوگند یاد نمود که اگر شمشیر على نبود ستون خیمه  دین بر پا نمى شد.(۴۲)حال اگر این ملاک را در نظر بگیریم باز مى بینیم هیچ مشروعیت براى گردانندگان سقیفه وجود ندارد، زیرا در میان امت رسول خدا کسى وجود داشت که بیش از همه به اسلام و دین خدمت نموده بود، و باید پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) جانشینى او را به دست مى گرفت. و او جز على بن ابیطالب(علیه السلام) نبود.

ج: انتخاب ابى بکر به عنوان امام جماعت:

از جمله ملاکهاى که براى انتخاب ابى بکر به عنوان خلیفه در سقیفه مطرح شد این بود، که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را به عنوان امام جماعت برگزیده است:(۴۳) چون ابى بکردر سقیفه، عمر و ابوعبیده را براى بیعت مطرح کرد، آن دو گفتند: ما بر تو که از بهترین مهاجران و خلیفه رسول خدا بر نماز هستى پیشى نمى گیریم.(۴۴)داستان امامت ابى بکر در نماز به جاى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) علاوه بر تناقضاتى که دراین خبر وجود دارد(۴۵) پذیرفته نیست، زیرا بنابر نقلى عایشه از جانب خود او را به امامت فرستاده است، و در آن هنگام بود که رسول خدا اطلاع یافت آن دو (عمرو ابى بکر) مدینه را ترک نگفته و از سپاه اسامه تخلف نموده اند.(۴۶)حال بر فرض که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) او را براى امامت جماعت برگزیده بود، مگر این نشانه اى خلافت پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) است، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پیش از بیمارى نیزشمار بسیارى از اصحاب را براى امامت جماعت تعیین کرده و گاه خود نیز پشت سرآنان نماز گزارده است، در حالى که کسى آن را نشانه اى خلافت خود ندانسته است، که از میان آنان مى توان از این کسان نام برد، ۱عبدالرحمن بن عوف، ۲ عمرو بن ام مکتوم، ۳ابوذر غفارى.(۴۷) پس این امر نیز نمى تواند سبب مشروعیت سقیفه باشد.

د: سالمند بودن ابى بکر

از استدلال هایى که براى مشروعیت ابى بکر و اولویت او براى تصدى خلافت نموده اند، سالمند بودن او و جوان بودن امام على(علیه السلام) است: هنگامى که پس از سقیفه، امام را براى بیعت نزد ابى بکر بردند وحضرت حکومت و خلافت را حق خود شمرد، ابوعبیده جراح از در نصحیت درآمده گفت:اى پسر عمو، تو جوانى و آنان بزرگسالان قوم تو هستند، تو از تجربه و توان امارت آنان بهره ندارى.(۴۸) عمر نیز بعدها وقتى از او پرسیدند به چه دلیل خلافت رااز على بازداشتید؟ گفت: بخاطر دو چیز، یک: او (على (علیه السلام) ) کم سن و سال و جوان بود. دو: خاندان عبدالمطلب را دوست مى داشت.(۴۹)به راستى آیا سالمند بودن مى تواند ملاک در انتخاب خلیفه قرار گیرد، آیا همیشه چنین است که هر کس سالمندتر بود قدرت مدیریت بالاترى دارد. اگر سن و سال ملاک است در همان زمان که ابى بکر خلافت را برعهده گرفت کسانى دیگر از جمله پدر او بودند که از ابى بکر مسن تر بودند، چنانچه در روز تعیین ابى بکر به خلافت عده اى نزدابو قحافه رفتند و خلافت فرزندش را به او خبر دادند، پرسید: چرا پسرم را براى خلافت برگزیدند؟گفتند: به این دلیل که از دیگران سالمندتر بود! ابوقحافه گفت: من که پدر او هستم از او سالمندترم، پس باید مرا به خلافت بر مى گزیدند.(۵۰)به راستى چه اشکالى دارد که کسى در عین کم سن و سال بودن از فضایل ذاتى و قدرت و توان مدیریتى و لیاقت و شایستگى برخوردار باشد، مگر رسول خدا اسامْه بن زید را که کمتر از بیست سال داشت به فرماندهى سپاه برنگزید.(۵۱) علاوه بر اینکه امام على(علیه السلام) در زمان رحلت رسول خدا سی وسه سال داشت(۵۲) و این سن براى احراز خلافت کافى نبود؟!

ه: مشروعیت بر اساس آرا عمومى

از همه استدلال هاى مطرح شده براى مشروعیت سقیفه، بى اساس تر اینکه: مشروعیت آن را بر اساس بیعت مردم و آراى عمومى مسلمانان بدانیم. بررسى کوتاه در حادثه اى سقیفه نشان مى دهد که تنها مسأله اى که در آن وجود نداشت، آراء عمومى مسلمانان بود، زیرا اولاً به گواهى تاریخ نویسان، بسیارى از بزرگان صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از جمله على بن ابى طالب(علیه السلام) و بنى هاشم در آن حضور نداشتند به گونه اى که وقتى خبر سقیفه را به آنان دادند با اظهار تعجب گفتند: مسلمانان سخن ازخلافت نمى گویند در حالى ما در جمع شان نیستیم، عباس گفت: به پروردگار کعبه قسم آنان این کار را کردند.(۵۳) مخالفت عده اى کثیرى از صحابه اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از سقیفه و عدم بیعت آنان با ابى بکر که در میان آنان، شخصیت هاى بزرگ چون على بن ابى طالب(علیه السلام)، فاطمه زهرا (س)، سلمان فارسى، و ابوذر غفارى، عمار یاسر، و عبدالله بن مسعود، فضل بن عباس دیده مى شود، بهترین گواه بر عدم و جود چنین آراء عمومى مى باشد. علاوه بر اینکه: این چه آراء عمومى است که از مخالفین با اجبار و سرنیزه و تهدید بیعت مى گرفتند؟! (۵۴)

ادامه دارد

منبع :سید عبدالله رضوی سایت راسخون

رضایت کامل خداوند از همه مهاجران و انصار!

آیه صدم سوره توبه براین دلالت دارد که خداوند از همه مهاجران و انصار رضایت کامل دارد و براى آن ها ورود به بهشت را تضمین کرده است . این معنا با آنچه شیعه درباره خلفا و برخى از صحابه معتقد است ، منافات دارد؟ توضیح دهید.

پاسخ:

ترجمه آیه ۱۰۰ سوره توبه : “پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار و آن ها که به نیکى از آن پیروى کردند، خداوند از آن ها خشنود و آن ها (نیز) از او خشنود شدند، و باغ هایى از بهشت براى آنان فراهم ساخته که نهرها از زیر درختانش جریان دارد؛ جاودانه در آن خواهند ماند، و این پیروزى بزرگى است .”

اهل سنت ، این آیه را دلیلى بر عدالت و درستکار و پاک بودن همه صحابه دانسته اند، ولى این پندار به دلایل قرآنى و غیر قرآنى باطل است .

دلایل قرآنی

الف ـ رضایت پروردگار در آیه مورد بحث ، افزون بر صحابه ، شامل تابعان نیز می شود و منظور از تابعان ، همه کسانى هستند که از روش مهاجران و انصار نخستین و برنامه هاى آن ها پیروى می کنند؛ بنابراین ، باید تمام امت بدون استثنا اهل نجات باشند. برخى از مفسران اهل سنت مانند فخررازى در تفسیر کبیر و رشید رضا در المنار، براى تابعان شرط “باحسان ” را مطرح می کنند؛ یعنى بر خلاف صحابه که همه آن ها درستکارند، تنها کسانى از تابعان درستکارند که از برنامه هاى نیت صحابه پیروى کنند.
این سخن صحیح نیست ؛ زیرا وقتى حکم تابعان که فرع به شمار می روند، مشروط باشد، حکم اصل باید به طریق اولى به این شرط مشروط باشد؛ چرا که در غیر این صورت ، این حکم در درون خود تضاد داشته و غیر معقول است ؛ یعنى یک کار را اگر صحابى انجام دهد، پاداش می گیرد و مشمول رضایت پروردگار می گردد، ولى اگر تابعى انجام دهد، کیفر می شود و به غضب و سخط الهى گرفتار می گردد! بنابراین ، مقصود آیه این است که در رضایت و خشنودى خدا شامل حال همه مهاجران و انصار نخستین که داراى برنامه صحیحى بودند و همه پیروان آن هاست ، نه این که همه مهاجران و انصار، چه خوب و چه بد، مشمول رضایت و رحمت الهی ، و تابعان با قید و شرط مشمول عنایت خداوندند.

ب ـ در آیه مورد بحث ، سخن از همه مهاجران و انصار نیست ، بلکه گروه اندکى از آنان را شامل می شود: “والسّـَبِقون الاَوَّلون مِن المُهـَجِرین والاَنصارِ…[۱] در تفسیر مراغى آمده است : “پیشینیان از مهاجران همان گروهى هستند که پیش از صلح حدیبیه هجرت کردند و پیشینیان از انصار کسانى بودند که در عقبه در منی بیعت نمودند که مرتبه اول (سال یازدهم بعثت ) هفت نفر و مرتبه دوم ، هفتاد مرد و دو زن بودند.”[۲]

ج ـ قید “باحسان ” که تبعیت تابعان بدان قید شده ، نشان می دهد که صحابه مورد بحث در آیه احتمال خطا، بلکه خطا داشته اند که تابعان نباید از آن ها پیروى کنند.

د ـ سیاق آیه ۱۰۰ و آیه ۱۰۱ و ۱۰۲ یکى است و لازم است همه آن ها با هم بررسى شود. در آیه ۱۰۱ آمده است : “و از ]میان [ اعراب بادیه نشینى که اطراف شما هستند، جمعى از منافقانند، و از اهل ]خود[ مدینه ]نیز[ گروهى سخت به نفاق پاى بندند که آن ها را نمی شناسى و ما آن ها را می شناسیم ؛ به زودى آن ها را دوباره مجازات می کنیم ]مجازاتى به وسیله رسواى اجتماعى و مجازاتى به هنگام مرگ [؛ سپس به سوى مجازات بزرگى ]در قیامت [ فرستاده می شوند.”

این آیه به صراحت از وجود منافقانى که در اطراف پیامبر بودند، پرده بر می دارد. روشن است که این منافقان در ظاهر در حکم “صحابی ” هستند. در آیه ۱۰۲ آمده است : “و گروهى دیگر به گناهان خود اعتراف کردند و اعمال صالح و ناصالحى را به هم آمیختند، امید می رود که خداوند توبه آن ها را بپذیرد، خداوند غفور و رحیم است .” این آیه نیز از کسانى سخن می گویند که هم ایمان دارند و هم مرتکب معاصى می شوند. شأن نزول این آیه ابو کنانه بن عبدالمنذر و دو نفر دیگر بوده که از شرکت در جنگ تبوک خود دارى کردند و سپس توبه نمودند.[۳]

ـ افزون بر آیات این سوره ، آیات دیگرى نیز وجود دارد که گروه هاى دیگرى را از صحابه معرفى می کند. آیه ۳۳ سوره احزاب از گروهى سخن به میان آورده که معصوم و پاکند: “اِنَّما یُریدُ اللّه لِیُذهِب عَنکُم الرِّجس اَهل البَیت ویُطَهِّرَکُم تَطهیرا” مصادیق این گروه به اقرار دانشمندان شیعى و سنى (مانند سیوطى در الدرالمنثور) پنج تن آل عبا می باشند.

بنابراین ، در مجموع صحابه به چهار دسته یکى تقسیم می شوند: الف ـ معصومان : ب ـ صحابه اى که گوش به فرمان پیامبر(ص)، بودند و همه دستورات را اجراى می کردند؛ امّا این مؤمنان مخلص و مجاهدان در راه خدا گاه به دلیل معصوم نبودن مرتکب لغزش می شوند که بلافاصله از درگاه ربوبى طلب عفو و معرفت می کردند(رضى اللّه عنهم )

ج ـ صحابه اى که ثواب و گناه را مخلوط می کردند و مرتکب هر دو می شدند؛ هم شراب می خوردند و هم در جنگ شرکت می کردند و به نماز می ایستادند “وءاخَرون اعتَرَفوا بِذُنوبِهِم خَلَطوا عَمَلاً صـَـلِحـًا وءاخَرَ سَیِّئـًا

د ـ منافقان و دورویان .

صحابه در آیینه روایات

در کتب روایى و تاریخی ، گناهانى از برخى صحابه روایت شده که آن ها را تا حد فسق و ارتداد پیش می برد. برخى از گناه ها عبارت است از: شرب خمر، تهمت ناروا به ناموس مردم ، دزدی ، زناى محصنه و غیر محصنه ، جاسوسى و…[۴]

در پایان توجه شما را به دو نکته جلب می نماییم :

۱ – برخى از بزرگان و دانشمندان اهل تسنن نیز مانند شیعیان به عدالت صحابه ـ که بازگشت پرسش به آن است ـ اعتقادى ندارند؛ از جمله “آمدی ” در کتاب مهم الاحکام فى اصول الاحکام درباره عدالت صحابه ، شش نظریه را از دانشمندان اهل سنت روایت کرده است که عبارتند از:

الف ـ اکثر پیشوایان بر عدالت همه صحابه اتفاق کرده اند.

ب ـ صحابه با دیگر مسلمانان در این که اثبات عدالت هر کدام نیازمند دلیل خاصى است ، یکسانند.

ج ـ عدالت صحابه تا قبل از درگیرى ها و فتنه ها مسلم بوده ؛ اما پس از آن به تحقیق نیاز دارد.

د ـ هر صحابى که با على بن ابى طالب جنگیده است ، به دلیل خروج بر امام عادل ، فاسق و مردود الروایه است .

ه ـ روایات همه صحابه مردود است ؛ چون همه با هم جنگیدند و طرف حق براى ما معین نیست .

و ـ روایت صحابى اى که مشکوک الفسق نباشد، قبول است .[۵]

۲ – شمار صحابه بسیار است و شیعیان تنها درباره گروه کوچکى از آنان سخن دارند و آن ها را از عدالت ساقط می دانند.

پاورقی:

[۱] . توبه‌، ۱۰۰

[۲] . تفسیر مراغی‌، احمد مصطفى مراغی‌، ج ۱۱، ص ۱۱، دارالاحیأ التراث العربی‌، چ دوم لبنان‌، ۱۹۵۸ م‌.

[۳] . ر.ک‌: تفسیر المیزان‌، علامه طباطبای‌، ترجمه سید محمدباقر موسوى همدانی‌، ج ۹، ص ۶۰۶، بنیاد علمى و فکرى علامه طباطبایی‌.

[۴] . ر.ک‌: گفتگوى مذاهب (عدالت صحابه‌)، محمد حسن زمانی‌، ص ۶۳ ـ ۱۱۷، تهیه و تحقیق مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامى پژوهشکده فلسفه و کلام‌، انشارات دفتر تبلیغات اسلامی‌، چ اول‌، قم ۱۳۸۱٫

[۵] . ر.ک‌: الاحکام فى اصول الاحکام‌، على بن ابى على بن محمد آمدی‌، ج ۲، ص ۱۲۸، دارالکتب العلمیه‌، بیروت‌، ۱۴۰۰ هـ.