امام هشتم

نوشته‌ها

امام ‏شناسى از دیدگاه امام هشتم‏ علیه السلام

اشاره:

حضرت ابوالحسن على بن موسى الرضا(ع) در سال ۱۴۸ق، در روز یازدهم ذی‏قعده در مدینه دیده به جهان گشود.(۱) پدر بزرگوارش حضرت امام موسى بن جعفر(ع) و مادر مکرمه ‏اش به نامهاى نجمه خاتون، ام‏ البنین، سکینه نوبیه و تکتم نامیده می‏شود که بعد از تولد فرزندش، از طرف امام کاظم‏ علیه السلام «طاهره‏» نام گرفت.(۲) آن حضرت در دوران امامت ۲۰ ساله خویش (۱۸۳ – ۲۰۳) با سه تن از حکمرانان مستبد عباسى، معاصر بود. امام رضاعلیه السلام در آخر ماه صفر ۲۰۳ق در سن ۵۵ سالگى بوسیله مامون، مسموم و در سناباد نوقان، به شهادت رسید و در محل مرقد فعلى به خاک سپرده شد.(۳)

ضرورت امام ‏شناسى

از بزرگترین، خطرناکترین و شکننده‏ترین انحرافاتى که در جامعه اسلامى رخ داد، انحراف از مسیر امام ت‏بود . اگر جامعه بعد از پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله جایگاه امامت را شناخته بودند، امامت و خلافت را در حد نمایندگى قبیله‏اى و قومى و حداکثر رهبرى سیاسى، تنزل نمی‏دادند و اجازه نمی‏دادند که کسانى بر آن جایگاه تکیه بزنند که هیچ گونه شایستگى و لیاقت در وجود آنها نبود .

قرآن کریم امامت را بالاتر از نبوت می‏داند؛ و چنین بیان می‏کند که ابراهیم ‏علیه السلام بعد از نبوت و خلت (خلیل اللهی) به مقام امامت ترفیع درجه یافته است . «انى جاعلک للناس اماما» ؛ (۴) «من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم .» و امامت و معرفى امام را باعث کمال دین و تمام کننده نعمت دانسته و بعد از آنکه پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله علی‏ علیه السلام را به خلافت و امامت منصوب می‏کند می‏فرماید: «الیوم اکملت لکم دینکم‏» ؛ (۵) «امروز دینتان را برایتان کامل کردم .» و اعلام می‏کند که عدم معرفى امام و امامت‏به منزله عدم انجام رسالت ۲۳ ساله است . (۶) همچنین پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله فرمود: «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته الجاهلیه؛ (۷) هر کس بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد، به مرگ جاهلى از دنیا رفته است .» این حدیث‏به خوبى می‏رساند که اگر کسى امام زمان خود را نشناسد، در واقع دینى براى او ثابت نیست . فخر رازى، یکى از بزرگترین علماى اهل نت‏حدیث مذکور را به این صورت نقل نموده است که پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: «من مات ولم یعرف امام زمانه فلیمت ان شاء یهودیا وان شاء نصرانیا؛ (۸) اگر کسى بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد پس باید به خواست‏خودش یا یهودى و یا نصرانى بمیرد [. ولى مسلمان از دنیا نخواهد رفت] .»

جابربن عبدالله انصارى می‏گوید: از پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله پرسیدم امامان بعد از شما چند نفرند؟ حضرت فرمود: «یا جابر سالتنى رحمک الله عن الاسلام باجمعه، عدتهم عده الشهور؛ (۹) جابر! خدایت رحمت کند، از تمام اسلام از من سؤال نمودى . تعداد آنان به تعداد ماهها است .» در این حدیث‏ سؤال از امام مساوى با سؤال از تمام اسلام دانسته شده است .

در روایت صحیحه از امام باقرعلیه السلام رسیده است که حضرت فرمود: «کل من دان الله عزوجل بعباده یجهد فیها نفسه ولا امام من الله، فسعیه غیر مقبول، وهو ضال متحیر والله شانی‏ء لاعماله؛ (۱۰) هر کس به خداوند عزتمند تقرب جوید با عبادتى که [تمام] تلاش خود را در انجام آن به کار برده، ولى امامى نصب شده از جانب خداوند براى او نباشد، تلاشش پذیرفته نمی‏شود، و گمراه و سرگردان خواهد بود، و خداوند نیز اعمال او را دشمن می‏دارد .»

در روایت دیگرى از پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله خطاب به حضرت علی‏علیه السلام در مورد ولایت آن حضرت می‏خوانیم: «لو ان عبدا عبد الله مثل ما قام نوح فى قومه وکان له مثل احد ذهبا فانفقه فى سبیل الله ومد فى عمره حتى حج الف عام على قدمیه ثم قتل بین الصفا والمروه مظلوما ثم لم یوالک یا على لم یشم رائحه الجنه ولم یدخلها؛ (۱۱) اگر کسى به اندازه رسالت‏حضرت نوح در میان قومش عبادت کند، و به اندازه کوه احد طلا داشته و در راه خدا انفاق کند و عمرش طولانى شود تا هزار بار خانه کعبه را با پاى برهنه زیارت کند، و سپس در میان صفا و مروه مظلومانه به قتل برسد، اگر ولایت تو را اى على نداشته باشد، بوى بهشت را نچشیده و داخل آن نخواهد شد .»

نمونه‏ هایى از پیامدهاى عدم شناخت امام:

با همه آن تاکیدات، جامعه اسلامى مقام امام و امامت و ولایت را درست نشناخته‏اند، و این عدم شناخت چه در زمان خود پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله و چه بعد از آن حضرت پى آمدهاى ناگوارى در پى داشت و علاوه بر غصب خلافت و آن همه بدعتها و اختلافات، زیانهاى سنگین علمى و فرهنگى نیز بر جامعه اسلامى تحمیل نمود . در ذیل به نمونه‏ هایى از این موارد از عصر خود پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله تا این زمان اشاره می‏شود، با تذکر این نکته که پیامبر خاتم ‏صلى الله علیه وآله علاوه بر مقام رسالت، مقام امامت را نیز دارا بود؛ چرا که او افضل انبیاى الهى است و وقتى ابراهیم ‏علیه السلام مقام امامت را دارا باشد، یقینا [و به طریق اولی] آن حضرت نیز از مقام امامت‏ برخوردار خواهد بود .

۱ – عبدالله ابن عمر می‏گوید: «هر کلامى که از پیامبرصلى الله علیه وآله می‏شنیدیم آن را می‏نوشتیم، ولى گروهى از قریش مرا از این کار منع می‏کردند و می‏گفتند: ممکن است رسول خداصلى الله علیه وآله از روى غضب یا خوشحالى سخن گفته باشد، من هم از این کار دست کشیدم، حضور آن حضرت رسیدم و جریان را براى ایشان نقل نمودم، فرمودند: «کلمات و سخنان مرا بنویس . به خدا قسم از دهان من جز حق خارج نمی‏شود .» (۱۲)

این جریان نشان می‏دهد که عده ‏اى مقام عصمت و علم الهى حضرت را درک نکرده بودند، و همین جهالت ‏بود که باعث‏شد وقتى حضرت در بستر بیمارى، کاغذ و قلم تقاضا نمودند تا مطلبى را براى مسلمانان بنویسند که گمراه نشوند، عمر از این کار ممانعت کرد و گفت: کتاب خدا ما را کفایت می‏کند، و (نعوذ باالله) پیامبر هذیان می‏گوید .» (۱۳) اگر مقام نبوت و امامت و عصمت و طهارت او را شناخته بودند، هرگز به خود جرات نمی‏دادند چنان سخنان سست و بی‏پایه‏اى را مطرح کنند .

۲ – چون برخى از مسلمانان مقام امام را نشناختند، اجازه دادند که حتى شخصى با زور و کودتا هم بتواند خلافت و جانشینى پیامبر را به عهده گیرد، و حتى اگر فاسق و فاجر هم باشد، بتواند عهده ‏دار امامت و خلافت‏شود، چنانکه به برخى از معتزلیها و حشویه و . . . نسبت داده شده است . (۱۴)

۳ – ابن ابى الحدید با اینکه از برترین شارحان نهج البلاغه است، در عین حال شناخت آن چنانى نسبت‏به مقام امام و امامت ندارد . و در ابتداى خطبه همام، در توجیه این سؤال که چرا علی‏علیه السلام از ابتدا پاسخ همام را در بیان اوصاف متقین نداد، بلکه اجازه داد تا او اصرار و سماجت کند تا آن‏جا که امام را در فشار قرار دهد؟ پاسخهایى داده است . از جمله می‏گوید: «ولعله تثاقل عن الجواب لیرتب المعانى التى خطرت له فى الفاظ مناسبه لها ثم ینطق بها کما یفعله المتروى فى الخطبه؛ (۱۵) شاید علت تاخیر او از جواب این بود که معانی‏اى که براى او خطور می‏کرد را در الفاظ مناسب ردیف کند (و بقول امروزیها سخنرانى را خوب آماده کند) و آنگاه سخن بگوید چنان که یک خطیب فکر و اندیشه می‏کند .»

مذهب و اعتقاد ابن ابى الحدید اجازه نمی‏دهد که بفهمد امام علم الهى و «لدنی‏» دارد و نیاز به فکر و ترتیب الفاظ و آماده کردن منبر و سخنرانى و پیش مطالعه ندارد .

۴ – در یکى از مجلات می‏خوانیم: «مهدی ‏علیه السلام در دل تاریخ فرورفته و از موقعیت امامت و برترى خویش بر تاریخ پرتو افکنده، با آزمودگى و تجربه ‏اى که در این مدت طولانى کسب کرده است توانایى دگرگونى اساسى جهان را خواهد داشت .» (۱۶) آیا امام معصومى که وارث علوم تمام انبیا و ائمه گذشته و داراى «علم لدنی‏» و الهى می‏باشد، نیاز به کسب تجربه بشرى دارد؟ آیا این نشانگر این نیست که در حوزه خودى هم باید امام‏شناسى تقویت‏شود؟ شبهه افکنى روشنفکران معاصر نیز بیشتر ناشى از عدم شناخت معصومان و امامان است . چنان که بسیارى از وهابیان نیز که بیشترین شبهه را در سطح جهان علیه شیعه مطرح می‏کنند، این اعمالشان بر اثر عدم درک صحیح امامت در شیعه، و عدم توان آن است .

بدین جهت است که امامان، در طول تاریخ تلاش نمودند، تا تبیین صحیح و درستى از امامت و جایگاه رفیع آن ارائه کنند . از جمله ثامن الحجج ‏علیه السلام سخت تلاش نمود و از فرصتها بهره ‏بردارى نموده، در جامعه‏ اى که امامت و خلافت الهى، رنگ پادشاهى گرفته بود و در حد ولایتعهدى تنزل یافته بود، معنا و تفسیر صحیحى از امامت و جایگاه آن ارائه کرد .

مقام و جایگاه رفیع امامت

امام هشتم‏ علیه السلام فرمود: «ان الامامه اجل قدرا، واعظم شانا، واعلامکانا، وامنع جانبا، وابعد غورا من ان یبلغها الناس بقولهم اوینالوا بآرائهم او یقیموا اماما باختیارهم . ان الامامه خص الله عزوجل بها ابراهیم الخلیل‏ علیه السلام بعد النبوه والخله مرتبه ثالثه وفضیله شرفه بها واشاد بها ذکره فقال «انى جاعلک للناس اماما» ؛ (۱۷)

همانا امامت قدرش برتر، و شانش بزرگتر، و منزلتش عالی‏تر، و مکانش منیع‏تر، و ژرفاى آن عمیق‏تر از آن است که مردم با عقل و اندیشه خود به آن برسند، یا با انتخاب و آراء خویش به آن برسند و امامى را نصب کنند . براستى امامت [مقامى است] که خداوند متعال آن را بعد از مقام نبوت و خلت (خلیل الهی) در مرحله سوم به ابراهیم خلیل اختصاص داد و فضیلتى است که او را به آن شرفیاب نمود و به وسیله آن نامش را بلند آوازه قرار داد و فرمود: براستى تو را امام مردم قرار دادم .»

در فراز دیگرى از حدیث می‏خوانیم:

«ان الامامه منزله الانبیاء وارث الاوصیاء . ان الامامه خلافه الله وخلافه الرسول‏صلى الله علیه وآله ومقام امیر المؤمنین ومیراث الحسن والحسین ‏علیه السلام؛

امامت مقام پیغمبران، میراث اوصیاء، خلافت الهى، جانشینى رسول خداصلى الله علیه وآله، مقام امیرالمؤمنین و یادگار حسن و حسین‏علیهما السلام می‏باشد .»

ان الامامه زمام الدین ونظام المسلمین وصلاح الدنیا وعز المؤمنین . ان الامامه اس الاسلام النامى، وفرعه السامى، بالامام تمام الصلاه والزکاه والصیام والحج والجهاد وتوفیر الفی‏ء والصدقات وامضاء الحدود والاحکام ومنع الثغور والاطراف . الامام یحل حلال الله ویحرم حرام الله ویقیم حدود الله ویذب عن دین الله ویدعوا الى سبیل ربه بالحکمه والموعظه الحسنه والحجه البالغه؛ (۱۸)

براستى امامت زمام دین، مایه نظام مسلمین، صلاح دنیا و عزتمندى مؤمنان است . همانا امامت ریشه اسلام بالنده و شاخه بلند آن است . کامل شدن نماز و زکات و روزه و حج و جهاد و فراوانى غنائم و صدقات و اجراى حدود و احکام و نگهدارى مرزها و اطراف کشور، به وسیله امام انجام می‏گیرد . امام است که حلال خدا را حلال و حرام او را حرام می‏کند و حدود الهى را برپا داشته و از دین خدا دفاع می‏کند و با بیان حکمت‏آمیز و اندرزهاى نیکو و دلیلهاى رسا، [مردم را] به سوى پروردگار خویش دعوت می‏کند .»

توصیف امام

معرفى امام و بیان اوصاف او به حقیقت از حد قدرت ما خارج است . از اینرو در این بخش نیز از امام هشتم‏علیه السلام که خود دارنده اوصاف امامت است‏بهره می‏جوئیم .

آن حضرت فرمود: «الامام کالشمس الطالعه المجلله بنورها للعالم وهى فى الافق بحیث لاتنالها الایدى والابصار، الامام البدر المنیر والسراج الزاهر والنور الساطع والنجم الهادى فى غیاهب الدجى واجواز البلدان والقفار ولجج البحار، الامام الماء العذب على الظمآء والدال على الهدى والمنجى من الردى، الامام النار على الیفاع، الحار لمن اصطلى به والدلیل فى المهالک . من فارقه فهالک؛ (۱۹)

امام مانند خورشید فروزان است که نورش عالم را فراگیرد و خودش در افق [اعلا] قرار دارد؛ به گونه‏اى که دستها و دیدگان به آن نرسد، امام ماه تابان، چراغ روشن، نور درخشان و ستاره راهنما در تاریکیها، رهگذر شهرها و کویرها، و گرداب دریاها است . امام آب گواراى زمان تشنگى و راهنماى هدایت و نجات‏بخش از هلاکت است . امام آتش روشن بر بلندیها [براى هدایت گم‏گشتگان]، وسیله گرمى براى هر که از آن گرما خواهد و رهنماى هلاکت گاهها است . هر که از او جدا شود هلاک شود .»

راستى این همه مفاهیم بلند و عمیق را چگونه می‏توان به مردم فهماند و چگونه خود می‏توان به آن رسید؟

من گنگ خواب دیده و مردم تمام کر

من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش (۲۰)

و فرمود: «الامام السحاب الماطر والغیث الهاطل والشمس المضیئه . . . الامام الانیس الرفیق والوالد الشفیق والاخ الشقیق والام البره . . . الامام امین الله فى خلقه وحجته على عباده وخلیفته فى بلاده والداعى الى الله والذاب عن حرم الله، الامام المطهر من الذنوب والمبرا، المخصوص بالعلم الموسوم بالحلم؛ (۲۱)

امام ابرى است‏بارنده، بارانى است‏شتابنده و خورشیدى است فروزنده . . . امام همدم و رفیق، پدر مهربان، برادر دلسوز و مادر نیکو است . . . امام امین خدا در میان مردم، حجت او بر بندگانش، خلیفه او در زمین و دعوت کننده به سوى خدا و دفاع کننده از حریم الهى است . امام از گناهان پاک و [از عیب] به دور است . به علم مخصوص گشته و به حلم علامت‏یافته است .»

گر بیابم صد دهان و این چنین

تنگ آید در بیان آن امین

این قدر هم‏گر نگویم اى سند

شیشه دل از ضعیفى بشکند . (۲۲)

خالى از لطف نیست که در اینجا به اعترافى از دشمن در مورد خود امام هشتم‏ علیه السلام اشاره کنیم: وقتى که حضرت رضاعلیه السلام به ولایتعهدى رسید، گروهى از حاشیه ‏نشینان و غلامان دربار هم ‏پیمان شدند که در لحظه ورود حضرت به نزد مامون به او بی‏اعتنایى و بی‏احترامى کنند . آنها تصمیم گرفتند که پرده را که رسم بود موقع ورود آنحضرت بالا بزنند، بالا نزنند . اتفاقا در لحظه ورود آن حضرت همه بی‏ اختیار پرده را بالا نگهداشتند و به آن حضرت احترام نمودند، در نوبتى دیگر که با تصمیم قبلى متفقا پرده را بلند نکردند، خداوند بادى را مامور ساخت که پرده را بلند کند، حضرت وارد شد و همین قضیه به هنگام رجعت‏ حضرت نیز تکرار شد . آنها به یکدیگر گفتند: «یا قوم هذا رجل له عند الله منزله ولله به عنایه؛ اى قوم! این مرد در پیشگاه الهى جایگاه خاصى دارد و خداوند به او عنایت دارد .»

مگر ندیدید که شما پرده را بلند نکردید، خداوند مانند حضرت سلیمان باد را در اختیار او قرار داد؟ و لذا تصمیم گرفتند عقائد خود را اصلاح کنند و بعد از آن روز، در احترام آن حضرت بکوشند . (۲۳)

نشانه ‏هاى امام

امام رضاعلیه السلام می‏فرماید: «للامام علامات: یکون اعلم الناس واحکم الناس واتقى الناس واحلم الناس واشجع الناس، واسخى الناس واعبد الناس . . . ویکون مطهرا ویرى من خلفه کما یرى من بین یدیه؛ (۲۴)

امام داراى نشانه‏ هایى است: او داناترین مردم، بهترین انسانها در قضاوت، با تقواترین مردم، بردبارترین مردم، شجاع‏ترین مردم، سخاوتمندترین مردم و عابدترین مردم می‏باشد . . . و پاکیزه [از گناهان و معصوم است] و از پشت‏سر همچون از پیش رو می‏بیند .»

امام رضاعلیه السلام در حدیث فوق ۹ نشانه را براى امام بیان می‏کند . البته امام نشانه‏ هاى دیگرى نیز دارد، از جمله:

۱ – امام محدث است؛ یعنى، صداى ملک را می‏شنود ولى او را نمی‏بیند . به فرموده امام هشتم‏علیه السلام رسول آن است که جبرئیل بر او نازل می‏شود و او جبرئیل را می‏بیند و سخنانش را می‏شنود . نبى گاهى سخن جبرئیل را می‏شنود و گاهى خودش را می‏بیند . «والامام هو الذى یسمع الکلام ولا یرى الشخص؛ (۲۵) و اما امام کسى است که سخن [ملک] را بشنود ولى شخص او را نبیند .»

۲ – امام داراى علم الهى و مؤید به روح رحمانى است . امام هشتم‏علیه السلام فرمود: «ان الامام مؤید بروح القدس وبینه وبین الله عمود من نور یرى فیه اعمال العباد وکلما احتاج الیه لدلاله اطلع علیها؛ (۲۶) امام با روح القدس تایید شده و بین او و خدا ستونى از نور است که در آن رفتار بندگان را می‏بیند و هرگاه براى راهنمایى [افراد] به آن احتیاج پیدا کند، بر آن راهنمایى آگاهى می‏یابد .»

پى‏ نوشت‏:

۱) ر . ک: محمد بن یعقوب کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۸۱ ه . ق، ج‏۱، ص‏۴۸۶؛ شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبه بصیرتى، ص‏۳۰۴ .

۲) محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، تهران، المکتبه الاسلامیه، ۱۳۸۵ ه . ق، ج‏۴۹، ص‏۳ – ۷ .

۳) اصول کافى، ص‏۴۸۶؛ ارشاد مفید، ص‏۳۰۴ .

۴) بقره/۱۲۴ .

۵) مائده/۵ .

۶) مائده/۶۷ .

۷) علامه امینى، الغدیر، دارالکتب الاسلامیه، ج‏۱۰، ص‏۳۵۹ – ۳۶۰ .

۸) فخر رازى، مجموعه الرسائل، چاپ مصر، ۱۳۲۸، المسائل الخمسون، ص‏۳۸۴ .

۹) ابن میثم بحرانى، غایه المرام، چاپ دوم، المقصد الاول، باب ۲، ص‏۲۴۴، حدیث‏۲ .

۱۰) اصول کافى، ج‏۱، ص‏۱۸۳ .

۱۱) بحارالانوار، ج‏۲۷، ص‏۱۹۴ و ر . ک: مناقب خوارزمى، ص‏۲۸ .

۱۲) سنن ابى داوود، داراحیاء السنه النبویه، ج‏۳، ص‏۳۱۸ و ر . ک: مسند احمد حنبل، مؤسسه الرساله، بیروت، ج‏۱۱، ص‏۵۸ .

۱۳) همان، ج‏۳، ص‏۴۰۹؛ ابن سعد، طبقات الکبرى، بیروت، دار صادر، ج‏۲، ص‏۲۴۳؛ صحیح بخارى، ج‏۱، ص‏۳۹ .

۱۴) علامه حلى، دلائل الصدق، ج‏۲، ص‏۴؛ اللوامع الالهیه، ص‏۲۵۸ – ۲۵۹، به نقل از محمد رضا مظفر، بدایه المعارف، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، چاپ اول، شرح از سید محسن خرازى، ج‏۲، ص‏۸ .

۱۵) ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، بیروت، دار احیاء التراث، چاپ دوم، ۱۳۸۶، ه . ق، ج‏۱۰، ص‏۱۳۴ .

۱۶) مجله حوزه، شماره ۷۱ – ۷۰، چاپ دوم، ۱۳۷۴، ص‏۵۰ .

۱۷) محمد بن یعقوب کلینى، اصول کافى، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، ترجمه و شرح از سید جواد مصطفوى، ج‏۱، ص‏۲۸۴ – ۲۸۵؛ و ر . ک: على بن شعبه، تحف العقول، تهران، کتاب فروشى اسلامیه، ترجمه على اکبر غفارى، ص‏۴۶۰ – ۴۶۱ .

۱۸) همان، ص‏۴۶۲؛ اصول کافى، ج‏۱، ص‏۲۸۶ .

۱۹) همان، ج‏۱، ص‏۲۸۶؛ تحف العقول، ص‏۴۳۶ .

۲۰) جلال الدین محمد بلخى مولوى .

۲۱) تحف العقول، ص‏۴۶۴؛ اصول کافى، صص ۲۸۶ – ۲۸۸ .

۲۲) مولوى .

۲۳) علامه مجلسى، بحارالانوار، دارالکتب الاسلامیه، ج‏۴۹، ص‏۶۰، ح‏۷۹؛ و ر . ک: شیخ حر عاملى، اثباه الهداه، ج‏۳، ص‏۳۱۴؛ فیض کاشانى، محجه البیضاء، ج‏۴، ص‏۲۸۴ .

۲۴) شیخ حر عاملى، التنبیه، ص‏۲۶؛ ر . ک: بدایه المعارف، محمد رضا مظفر، شرح از سید محسن خرازى، ج‏۲، ص‏۴۶ .

۲۵) اصول کافى، ج‏۱، ص‏۲۴۸، روایت ۲ .

۲۶) التنبیه، ص‏۴۲؛ بدایه المعارف، ج‏۲، ص‏۵۰ .

منبع :مبلغان ، فروردین ۱۳۸۲، شماره ۴۰

سید جواد حسینى

موضع گیریهاى سیاسى امام هشتم علیه‏السلام (۱)

اشاره:

علی بن موسی بن جعفر (ع) معروف به امام رضا (۱۴۸–۲۰۳ق) هشتمین امام شیعه اثناعشری. امام رضا ۲۰ سال امامت را بر عهده داشت که با خلافت هارون الرشید(۱۰ سال)، محمد امین (حدود ۵ سال) و مأمون (۵ سال) همزمان شد. در روایتی از امام جواد(ع) آمده است که لقب رضا از سوی خداوند به پدرش داده شده است. او به عالم آل محمد نیز شهرت دارد. مأمون عباسی او را به اجبار به خراسان آورد و به اکراه، ولیعهد خویش کرد. حدیث سلسله الذهب که در نیشابور از ایشان نقل شده معروف است. مأمون میان وی و بزرگان دیگر ادیان و مذاهب جلسات مناظره‌ تشکیل می‌داد که سبب شد همگی به برتری و دانش او اقرار کنند. آن حضرت در طوس به دست مأمون به شهادت رسید. حرم او در مشهد زیارتگاه مسلمانان است.

امام هشتم، على بن موسى الرضا علیه‏السلام همانند دیگر امامان معصوم علیهم‏السلام دارنده تمام کمالات و فضائل اخلاق انسانى در مرتبه اعلى بود. در فضیلت او همین بس که دشمن سرسخت و قاتل جان او درباره آن حضرت چنین گفت:

«یَابْنَ اَبى ضَحّاک هذا خَیْرُ اَهْل الْاَرض وَ اَعْلَمُهُمْ وَ اَعْبَدُهُمْ فَلا تُخْبِرْ اَحَدا بِما شاهَدْتَهُ مِنْه؛(۱)

اى پسر ضحّاک! این شخص بهترین، داناترین و عابدترین انسان روى زمین است. پس آنچه [از فضائل و مناقب و صفات والاى او] مشاهده کردى نزد کسى فاش نکن.»

و درباره اوصاف اخلاقى او، ابراهیم بن عباس چنین گفت:

«هرگز ندیدم امام رضا علیه‏السلام به کسى یک کلمه جفا کند، و ندیدم که سخن شخصى را قطع کند تا سخن او به آخر می‏رسید، و ندیدم که حاجتمندى را در حد امکان، رد نماید.

او هرگز پاهایش را کنار افرادى که در حضورش بودند دراز نمی‏کرد و هرگز در حضور افراد تکیه نمی‏داد… و هرگز او را ندیدم که آب دهانش را بیرون بیندازد، و هرگز او را ندیدم که با صداى بلند خنده کند؛ بلکه خنده‏اش تبسم و لبخند بود. وقتى که خلوت می‏کرد و کنار سفره می‏نشست، همه خدمتکاران و غلامان، حتّى دربانهاى اسطبلها را کنار سفره می‏نشاند.»(۲)

آنچه در پیش رو دارید، گامى است در بیان موضعگیریهاى امام هشتم در مقابل خلفاى زمان خویش؛ بالاخص مأمون عباسى. امید که ره توشه‏اى باشد براى کسانى که می‏خواهند در مسیر زندگى، پیرو امامت و ولایت باشند.

الف. دوران هارون

بعد از شهادت امام موسى بن جعفر علیهماالسلام در سال ۱۸۳ ه . ق در زندان بغداد، امامت به فرزندش على بن موسى الرضا علیهماالسلام رسید، این دوره همزمان با دوران هارون بود. حضرت از همان آغاز صریحا در میان شیعیان امامت خویش را اعلام کرد و فرمود هارون در مقابل من هیچ کارى نمی‏تواند انجام بدهد، و هیچ زیانى هم نمی‏تواند به من برساند. این مطلب را از بیانهاى مختلف آن حضرت می‏توان استفاده کرد:

۱. صفوان بن یحیى می‏گوید: چون ابوابراهیم، موسى بن جعفر علیهما السلام درگذشت و على بن موسى الرضا علیهماالسلام امر امامت و خلافت خود را آشکار ساخت، به حضرت عرض شد: شما امر بزرگ و خطیرى را اظهار می‏دارید و ما از این ستمگر (هارون الرشید) بر شما می‏ترسیم.

حضرت فرمود: «هرچه می‏خواهد تلاش کند. او بر من راهى ندارد.»(۳)

۲. از محمد بن سنان نقل شده است که: به ابى الحسن على بن موسى علیه‏السلام در ایام خلافت هارون، عرض کردم: شما امر امامت خود را آشکار ساخته، به جاى پدر نشسته‏اید؛ در حالى که هنوز از شمشیر هارون خون می‏چکد! حضرت فرمودند: گفتار پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به من نیرو و جرأت بخشیده که فرمود: اگر ابو جهل توانست مویى از سر من کم کند، بدانید من پیامبر نیستم. و من به شما می‏گویم: «اگر هارون مویى از سر من کم کند، بدانید من امام نیستم.»(۴)

۳. اباصلت هروى می‏گوید: روزى حضرت رضا علیه‏السلام در خانه خود بود، قاصد هارون به حضور آن حضرت آمد و گفت: «هم اکنون هارون شما را خواسته است، دعوت او را اجابت کن.»

حضرت برخاست و به من فرمود: اى ابا صلت! در این وقت هارون مرا نخواسته جز اینکه آسیب عظیمى به من برسد.

«فَوَاللّه‏ لا یُمْکِنُهُ اَنْ یَعْمَلَ بى شَیْئا اَکْرَهُهُ، لِکلماتٍ وَقَعَتْ اِلیَّ مِنْ جَدّى رَسُولِ اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ؛ پس به خدا سوگند، در قدرت او نیست که کارى انجام دهد که خوشایند من نباشد [و نمی‏تواند آسیبى به من برساند] بخاطر کلماتى که از جدّم رسول خدا به من رسیده است.»

ابا صلت می‏گوید: همراه حضرت، نزد هارون رفتیم، وقتى که نگاه امام رضا علیه‏السلام به هارون افتاد، حضرت دعا را خواند و هارون به او نگریست و گفت: «اى ابو الحسن، دستور داده‏ایم، صد هزار درهم در اختیار تو قرار دهند، تا نیازمندیهاى خانواده ات را با آن، تأمین کنى.»

پس هنگامى که امام از نزد هارون بیرون آمد، هارون از پشت سر به امام نگاه کرد و گفت: «اَرَدْتُ وَاَرادَاللّه‏ وَ ما اَرادَ اللّه‏ُ خَیْرٌ؛(۵) من [چیزی] را اراده کردم و خدا [چیز دیگر] را اراده کرد و آنچه خدا اراده کرد خیر بود.»

البته هر چند هارون حضرت را تحت نظر داشت و گاه تصمیم زیان و ضرر نیز علیه آن حضرت داشت؛ ولى به دلایلى که بیان می‏شود، بناى کلّى هارون این بود که آسیبى به حضرت نرساند. برخى از این دلایل عبارتند از:

یکم. شکست در شهادت موسى بن جعفر علیهماالسلام : هارون از جنایات قبلى خود و سخت گیریهاى شدیدى که علیه امام هفتم اعمال کرد و سر انجام او را به شهادت رساند، نتیجه مثبتى نگرفت؛ چنان که خود هارون در پاسخ «یحیى بن خالد برمکى» که خبر داد پس از موسی‏بن جعفر اینک پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت می‏کند چنین گفت: آنچه با پدرش کردیم نتیجه نگرفتیم، می‏خواهى یکبار شمشیر را بردارم و همه علویین را بکشم؟(۶)

همچنین نقل شده است که: هارون وقتى از «رقّه» عازم مکه شد، عیسى بن جعفر به او گفت: بیاد آور سوگندى را که خورده‏اى، که هر کس بعد از موسى بن جعفر علیه‏السلام ادعاى امامت کند، گردنش را بزنى. اکنون پسر او (على بن موسی) چنین ادعائى دارد.

هارون گفت: «وَماتَری؟ تُریدُ اَنْ اَقْتُلَهُمْ کُلَّهُمْ؟؛(۷) چه فکر می‏کنی؟ آیا می‏خواهى همه آنها را بکشم؟»

دوم. نگرانى از عواقب قتل موسى بن جعفر علیه‏السلام : علت دیگر کاهش فشار از طرف هارون به امام هشتم، نگرانى وى از عواقب قتل موسى بن جعفر علیهماالسلام بود؛ زیرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور کتمان این جنایت به عمل آورد، اما سر انجام جریان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم از او گردید، از این رو هارون کوشش می‏کرد خود را از این جنایت تبرئه کند.(۸)

شاهد این امر این است که هارون به عموى خود «سلیمان بن ابى جعفر» که جنازه آن حضرت را از دست حمالان گرفته با احترام به خاک سپرد، پیغام فرستاد که: «خدا سندى بن شاهک را لعنت کند، او این کار را بدون اجازه من انجام داده است.»(۹)

فعالیتهاى فرهنگى

حضرت در این دوران که آزادى نسبى داشت، نه تنها امامت خویش را اعلام کرد، بلکه فعالیتهاى فرهنگى و علمى وسیعى را آغاز نمود و شاگردان زیادى را تربیت کرد. امام به شاگردان خویش دستور می‏داد که روایات را تدوین و نگهدارى کنند.

از جمله، به على بن اسباط فرمود: آیاتى که تفسیر می‏شود، یادداشت کن.(۱۰)

در این عصر هفتاد و هفت تن از شاگردان حضرت، تألیف حدیثى دارند که در مجموع ۲۰۷ کتاب تصنیف کرده‏اند. در میان اینها می‏توان از حسین بن سعید اهوازى، ۳۰ اثر؛ صفوان بن یحیى، ۱۶ اثر؛ محمد بن عمر واقدى، ۲۸ اثر ؛ موسى بن قاسم، ۱۵ اثر نام برد.(۱۱)

علاوه بر کتابهاى خود حضرت مانند صحیفه الرضا علیه‏السلام ، کتاب الاهلبلیجه که حاوى براهین و مطالب بلندى در علم کلام است و… .

راویانى که در این عصر از حضرت روایت نقل کرده‏اند، طبق رجال شیخ طوسى، ۱۳۸ تن می‏باشند.(۱۲)

قابل یادآورى است که بخشى از این فعالیت به دوران امین نیز وصل شده و ادامه داشته است.

ب. دوران امین

هارون در دوران خلافت خود، «محمد امین» را که مادرش زبیده بود به ولیعهدى خود برگزید و از مردم براى او بیعت گرفت. «عبداللّه‏ مامون» را نیز که از مادر ایرانى بود ولیعهد دوم خود قرار داد.

در سال ۱۹۳ ه . ق، به هارون گزارش رسید که شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى رحمى و درندگى، از خاموش ساختن فریاد مردم عاجز مانده‏اند.

هارون پس از مشاوره با وزیران خود، صلاح را در آن دید که شخصا به آن سامان سفر کند و قدرت خلافت را یکجا براى سرکوبى نهضتهاى خراسان به کار گیرد. وى پسرش محمد امین را در بغداد گذاشت و مأمون را که والى خراسان بود همراه خود به خراسان برد.

هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را تا حدودى آرام کند، ولى نتوانست دوباره به بغداد، مرکز خلافت برگردد؛ چرا که او در سوّم جمادى الاخرى سال ۱۹۳ هـ.ق در طوس درگذشت و دو ولیعهد را در صحنه رقابت سیاسى و قدرت تنها گذاشت.(۱۳)

شبى که هارون درگذشت، مردم با محمد امین در بغداد بیعت کردند. از خلافت امین بیش از ۱۸ روز نگذشته بود که در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهدى خلع کند، و آن را به فرزندش «موسى» واگذار کند.

در دوران حکومت امین، در سالهایى که بین مرگ هارون و حکومت مأمون فاصله شد، برخوردى میان امام و مأموران حکومت عباسى در تاریخ به چشم نمی‏خورد؛ البته نه به این جهت که در اندیشه عباسیان نسبت به اهل بیت تغییرى حاصل شده باشد، بلکه به این جهت که آنها گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امین و مأمون بودند، از اینرو فرصتى براى آزار و اذیت علویان عموما و حضرت رضا علیه‏السلام خصوصا نیافتند.

به این جهت می‏توان گفت: سالهاى بین ۱۹۳ ـ ۱۹۸، سالهاى آزادى نسبى براى آن حضرت بوده است و فرصت خوبى براى ادامه فعالیتهاى فرهنگى و توسعه آن و تربیت شاگردان پیش آمده است.

ج . دوران حساس مأمون

جهت درک عمق سیاستهاى امام هشتم علیه‏السلام در زمان مأمون باید نکاتى را درباره ابعاد شخصیتى مأمون بیان کنیم:

۱. تربیت ویژه: مأمون را پدرش به «جعفر بن یحیى برمکى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند و مربى وى «فضل بن سهل» بود که به «ذوالریاستین» شهرت داشت و بعد هم وزیر مأمون گردید.

۲. آبدیدگى و سخت کوشى: زندگى مأمون سراسر سختى و رنج و کوشش و فعالیت و خالى از رفاه و آسایش بوده است. او مادرش را که کنیزى بود بنام «مَراجِلْ» در کودکى از دست داد و در جوانى نیز از طرف هارون مأمور شد که در خراسان و مرزها مشغول سرکوب قیامها و شورشها باشد؛ از این رو همیشه درگیر جنگ و نزاعها بود، برعکس برادرش امین که با ناز و نعمت و خوشگذرانى و غرق در لذّتها پرورش یافته بود.

۳. تلاش براى کسب موقعیت: مأمون چون مادرش کنیز بود، اصالت چندانى براى خود احساس نمی‏کرد، از طرف دیگر عباسیان فاقد پایگاه مردمى بودند، به همین دلیل آستین همت را بالا زد و براى آینده خود به برنامه ریزى پرداخت و این باعث رشد شخصیتى او گردید.

۴. درس عبرت از اشتباهات امین: او از اشتباهات امین نیز پند و عبرت گرفت. بعنوان نمونه «فضل» با مشاهده امین که خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون می‏گفت که تو پارسایى و دیندارى و رفتار نیکو از خود بروز بده.

۵. آگاهى نسبت به زمان: او خلیفه‏اى زیرک، درس خوانده، آگاه به فقه، و در علوم و فنون مختلف تبحر داشت و بر امثال خویش، و حتى بر تمام عباسیان برترى یافته بود، تا آنجا که معروف شد که در میان عباسیان کسى دانشمندتر از مأمون وجود نداشته است.

ابن ندیم درباره او می‏گوید: آگاه‏تر از همه خلفا نسبت به فقه و کلام بود. سیوطى، چنین می‏گوید: «به لحاظ دور اندیشى، اراده، بردبارى، دانش، زیرکى، هیبت، شجاعت و فتوّت، بهترین مرد بنى عباس بود، هر چند همه این صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لکه دار کرده بود.»

پدرش نیز به برترى وى نسبت به برادرش امین شهادت داده و گفته بود: «تصمیم گرفته‏ام ولایتعهدى را به دست کسى بسپارم که رفتارش را بیشتر می‏پسندم، خط مشیش را می‏ستایم، و به حسن سیاستش اطمینان دارم و از ضعف و سستى اش آسوده خاطرم. و او کسى جز «عبداللّه‏» نمی‏باشد. اما بنى عباس به پیروى از هواى نفس خویش، محمد را می‏طلبند، چه او یکپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است.(۱۴)

۶. فسق و گناه: در عین حال، مأمون سخت مکّار و شیطان صفت و اهل فسق و فجور بود.

همنشینى او با قاضى یحیى بن اکثم که مرد فاجرى بود، نشانه فسق اوست.

مجموع آنچه گفته شد، از مأمون چهره‏اى زیرک، آگاه به زمان، آشنا با تمام استعدادهاى موجود براى پیشبرد قدرت، عوام فریب و شیطان صفت ساخت. او تلاش می‏کرد با طرحهاى حساب شده، قداست و عظمت امام هشتم علیه‏السلام را درهم بشکند. یکى از نقشه‏هاى شوم وى طرح ولایتعهدى بود که در آن اهداف مختلفى را دنبال می‏کرد.

در بخش بعدى این مقاله به مسئله ولایتعهدى خواهیم پرداخت.

ادامه دارد….

پى نوشت:

۱. عیون اخبار الرضا علیه‏السلام ، ج۲، ص ۱۸۲.

۲. همان، ص۱۸۴، روایت ۷ و ر.ک: منتخب میزان الحکمه، محمدى رى شهرى، سید حمید حسینى، قم، دارالحدیث، ۱۳۸۰، چاپ دوم، ص۵، روایت ۵۳.

۳. صدوق، عیون اخبار الرضا (تهران، دارالکتب الاسلامیه) ج۱، ص۳۲۶ ؛ مجلسى، بحار الانوار، دار احیاء التراث، ج ۴۹، ص۱۱۵ و ۱۱۳.

۴. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۴ ؛ عیون (همان) ج ۲، ص۱۶۷

۵. همان، ص۱۱۶.

۶. عیون (همان) ج ۲، ص۲۲۶؛ على بن عیسى الاربلى، کشف الغمه، تبریز، مکتبه بنى هاشمى، ۱۳۸۱ ه . ق، ج۳، ص۱۰۵.

۷. همان (عیون) ج۲، ص۲۲۶؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۳.

۸. سیره پیشوایان، ص۴۶۸.

۹. همان، ص۴۶۹؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۲۷؛ عیون (همان)، ج ۱، ص۱۰۰.

۱۰. تدوین السنه الشریفه، ص۱۷۶؛ محجه العلماء، ص۲۵۳.

۱۱. سیر حدیث در اسلام، ص۲۳۶ و ۲۶۳.

۱۲. شیخ طوسى، رجال شیخ (قم، منشورات الرضی) ص۳۶۶ و ۳۹۷.

۱۳. سید على محقق، زندگانى پیشواى هشتم، امام على بن موسى الرضا علیه‏السلام (قم، انتشارات نسل جوان) ص ۵۸ ـ ۵۹؛ مهدى پیشوایى، سیره پیشوایان، (قم، مؤسسه امام صادق علیه‏السلام ، ۱۳۷۴)، ص ۴۷۱، با تغییر و تلخیص.

۱۴. سیره پیشوایان، همان، ص۴۷۴ و ۴۷۵؛ مرتضى الحسینى، زندگى سیاسى هشتمین امام، ترجمه سید خلیل خلیلیان، ص۹۷ و ۱۰۰.

منبع :مبلغان ، آذر و دى ۱۳۸۳، شماره ۶۱

موضع گیریهاى سیاسى امام هشتم علیه‏ السلام (۱)

 اشاره:

علی بن موسی بن جعفر (علیه السلام) معروف به امام رضا (۱۴۸–۲۰۳ق) هشتمین امام شیعه اثناعشری. امام رضا ۲۰ سال امامت را بر عهده داشت که با خلافت هارون الرشید(۱۰ سال)، محمد امین (حدود ۵ سال) و مأمون (۵ سال) همزمان شد. در روایتی از امام جواد(علیه السلام) آمده است که لقب رضا از سوی خداوند به پدرش داده شده است. او به عالم آل محمد نیز شهرت دارد. امام هشتم، على بن موسى الرضا علیه‏السلام همانند دیگر امامان معصوم علیهم‏السلام دارنده تمام کمالات و فضائل اخلاق انسانى در مرتبه اعلى بود. در فضیلت او همین بس که دشمن سرسخت و قاتل جان او درباره آن حضرت چنین گفت:

«یَابْنَ اَبى ضَحّاک هذا خَیْرُ اَهْل الْاَرض وَ اَعْلَمُهُمْ وَ اَعْبَدُهُمْ فَلا تُخْبِرْ اَحَدا بِما شاهَدْتَهُ مِنْه؛(۱) اى پسر ضحّاک! این شخص بهترین، داناترین و عابدترین انسان روى زمین است. پس آنچه [از فضائل و مناقب و صفات والاى او] مشاهده کردى نزد کسى فاش نکن.»

و درباره اوصاف اخلاقى او، ابراهیم بن عباس چنین گفت:

«هرگز ندیدم امام رضا علیه‏السلام به کسى یک کلمه جفا کند، و ندیدم که سخن شخصى را قطع کند تا سخن او به آخر مى‏ رسید، و ندیدم که حاجت مندى را در حد امکان، رد نماید.

او هرگز پاهایش را کنار افرادى که در حضورش بودند دراز نمى‏ کرد و هرگز در حضور افراد تکیه نمى‏ داد… و هرگز او را ندیدم که آب دهانش را بیرون بیندازد، و هرگز او را ندیدم که با صداى بلند خنده کند؛ بلکه خنده ‏اش تبسم و لبخند بود. وقتى که خلوت مى‏کرد و کنار سفره مى ‏نشست، همه خدمتکاران و غلامان، حتّى دربان هاى اسطبلها را کنار سفره مى ‏نشاند.»(۲)

آنچه در پى‌ش رو دارید، گامى است در بیان موضع گیریهاى امام هشتم در مقابل خلفاى زمان خویش؛ بالاخص مأمون عباسى. امید که ره توشه ‏اى باشد براى کسانى که مى‏ خواهند در مسیر زندگى، پى‌رو امامت و ولایت باشند.

الف. دوران هارون

بعد از شهادت امام موسى بن جعفر علیهماالسلام در سال ۱۸۳ ه . ق در زندان بغداد، امامت به فرزندش على بن موسى الرضا علیهماالسلام رسید، این دوره همزمان با دوران هارون بود. حضرت از همان آغاز صریحا در میان شیعیان امامت خویش را اعلام کرد و فرمود هارون در مقابل من هیچ کارى نمى‏ تواند انجام بدهد، و هیچ زیانى هم نمى ‏تواند به من برساند. این مطلب را از بیانهاى مختلف آن حضرت مى ‏توان استفاده کرد:

۱. صفوان بن یحیى مى‏ گوید: چون ابوابراهیم، موسى بن جعفر علیهما السلام درگذشت و على بن موسى الرضا علیهماالسلام امر امامت و خلافت خود را آشکار ساخت، به حضرت عرض شد: شما امر بزرگ و خطیرى را اظهار مى‏دارید و ما از این ستمگر (هارون الرشید) بر شما مى ‏ترسیم.

حضرت فرمود: «هرچه مى ‏خواهد تلاش کند. او بر من راهى ندارد.»(۳)

۲. از محمد بن سنان نقل شده است که: به ابى الحسن على بن موسى علیه‏السلام در ایام خلافت هارون، عرض کردم: شما امر امامت خود را آشکار ساخته، به جاى پدر نشسته ‏اید؛ در حالى که هنوز از شمشیر هارون خون مى‏ چکد! حضرت فرمودند: گفتار پى‌امبر اکرم صلی ‏الله‏ علیه ‏و‏آله به من نیرو و جرأت بخشیده که فرمود: اگر ابو جهل توانست مویى از سر من کم کند، بدانید من پیامبر نیستم. و من به شما مى‏گویم: «اگر هارون مویى از سر من کم کند، بدانید من امام نیستم.»(۴)

۳. اباصلت هروى مى‏ گوید: روزى حضرت رضا علیه‏السلام در خانه خود بود، قاصد هارون به حضور آن حضرت آمد و گفت: «هم اکنون هارون شما را خواسته است، دعوت او را اجابت کن.»

حضرت برخاست و به من فرمود: اى ابا صلت! در این وقت هارون مرا نخواسته جز اینکه آسیب عظیمى به من برسد.

«فَوَاللّه‏ لا یُمْکِنُهُ اَنْ یَعْمَلَ بى شَیْئا اَکْرَهُهُ، لِکلماتٍ وَقَعَتْ اِلیَّ مِنْ جَدّى رَسُولِ اللّه‏ صلی الله‏ علیه ‏و‏آله ؛ پس به خدا سوگند، در قدرت او نیست که کارى انجام دهد که خوشایند من نباشد [و نمى‏تواند آسیبى به من برساند] بخاطر کلماتى که از جدّم رسول خدا به من رسیده است.»

ابا صلت مى‏ گوید: همراه حضرت، نزد هارون رفتیم، وقتى که نگاه امام رضا علیه‏السلام به هارون افتاد، حضرت دعا را خواند و هارون به او نگریست و گفت: «اى ابو الحسن، دستور داده‏ایم، صد هزار درهم در اختیار تو قرار دهند، تا نیازمندیهاى خانواده ات را با آن، تأمین کنى.»

پس هنگامى که امام از نزد هارون بیرون آمد، هارون از پشت سر به امام نگاه کرد و گفت: «اَرَدْتُ وَاَرادَاللّه‏ وَ ما اَرادَ اللّه‏ُ خَیْرٌ؛(۵) من [چیزی] را اراده کردم و خدا [چیز دیگر] را اراده کرد و آنچه خدا اراده کرد خیر بود.»

البته هر چند هارون حضرت را تحت نظر داشت و گاه تصمیم زیان و ضرر نیز علیه آن حضرت داشت؛ ولى به دلایلى که بیان مى‏ شود، بناى کلّى هارون این بود که آسیبى به حضرت نرساند. برخى از این دلایل عبارتند از:

یکم. شکست در شهادت موسى بن جعفر علیهماالسلام : هارون از جنایات قبلى خود و سخت گیریهاى شدیدى که علیه امام هفتم اعمال کرد و سر انجام او را به شهادت رساند، نتیجه مثبتى نگرفت؛ چنان که خود هارون در پاسخ «یحیى بن خالد برمکى» که خبر داد پس از موسی‏بن جعفر اینک پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت مى‏کند چنین گفت: آنچه با پدرش کردیم نتیجه نگرفتیم، مى‏ خواهى یکبار شمشیر را بردارم و همه علویین را بکشم؟(۶)

همچنین نقل شده است که: هارون وقتى از «رقّه» عازم مکه شد، عیسى بن جعفر به او گفت: بیاد آور سوگندى را که خورده‏اى، که هر کس بعد از موسى بن جعفر علیه‏السلام ادعاى امامت کند، گردنش را بزنى. اکنون پسر او (على بن موسی) چنین ادعائى دارد.

هارون گفت: «وَماتَری؟ تُریدُ اَنْ اَقْتُلَهُمْ کُلَّهُمْ؟؛(۷) چه فکر مى‏ کنی؟ آیا مى‏ خواهى همه آنها را بکشم؟»

دوم. نگرانى از عواقب قتل موسى بن جعفر علیه‏السلام : علت دیگر کاهش فشار از طرف هارون به امام هشتم، نگرانى وى از عواقب قتل موسى بن جعفر علیهماالسلام بود؛ زیرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور کتمان این جنایت به عمل آورد، اما سر انجام جریان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم از او گردید، از این رو هارون کوشش مى‏ کرد خود را از این جنایت تبرئه کند.(۸)

شاهد این امر این است که هارون به عموى خود «سلیمان بن ابى جعفر» که جنازه آن حضرت را از دست حمالان گرفته با احترام به خاک سپرد، پیغام فرستاد که: «خدا سندى بن شاهک را لعنت کند، او این کار را بدون اجازه من انجام داده است.»(۹)

فعالیتهاى فرهنگى

حضرت در این دوران که آزادى نسبى داشت، نه تنها امامت خویش را اعلام کرد، بلکه فعالیتهاى فرهنگى و علمى وسیعى را آغاز نمود و شاگردان زیادى را تربیت کرد. امام به شاگردان خویش دستور مى ‏داد که روایات را تدوین و نگهدارى کنند.

از جمله، به على بن اسباط فرمود: آیاتى که تفسیر مى ‏شود، یادداشت کن.(۱۰)

در این عصر هفتاد و هفت تن از شاگردان حضرت، تألیف حدیثى دارند که در مجموع ۲۰۷ کتاب تصنیف کرده ‏اند. در میان اینها مى‏ توان از حسین بن سعید اهوازى، ۳۰ اثر؛ صفوان بن یحیى، ۱۶ اثر؛ محمد بن عمر واقدى، ۲۸ اثر ؛ موسى بن قاسم، ۱۵ اثر نام برد.(۱۱)

علاوه بر کتابهاى خود حضرت مانند صحیفه الرضا علیه‏السلام ، کتاب الاهل بلیجه که حاوى براهین و مطالب بلندى در علم کلام است و… .

راویانى که در این عصر از حضرت روایت نقل کرده ‏اند، طبق رجال شیخ طوسى، ۱۳۸ تن مى‏باشند.(۱۲)

قابل یادآورى است که بخشى از این فعالیت به دوران امین نیز وصل شده و ادامه داشته است.

ب. دوران امین

هارون در دوران خلافت خود، «محمد امین» را که مادرش زبیده بود به ولیعهدى خود برگزید و از مردم براى او بیعت گرفت. «عبداللّه‏ مامون» را نیز که از مادر ایرانى بود ولیعهد دوم خود قرار داد.

در سال ۱۹۳ ه . ق، به هارون گزارش رسید که شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى رحمى و درندگى، از خاموش ساختن فریاد مردم عاجز مانده‏ اند.

هارون پس از مشاوره با وزیران خود، صلاح را در آن دید که شخصا به آن سامان سفر کند و قدرت خلافت را یکجا براى سرکوبى نهضتهاى خراسان به کار گیرد. وى پسرش محمد امین را در بغداد گذاشت و مأمون را که والى خراسان بود همراه خود به خراسان برد.

هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را تا حدودى آرام کند، ولى نتوانست دوباره به بغداد، مرکز خلافت برگردد؛ چرا که او در سوّم جمادى الاخرى سال ۱۹۳ هـ.ق در طوس درگذشت و دو ولیعهد را در صحنه رقابت سیاسى و قدرت تنها گذاشت.(۱۳)

شبى که هارون درگذشت، مردم با محمد امین در بغداد بیعت کردند. از خلافت امین بیش از ۱۸ روز نگذشته بود که در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهدى خلع کند، و آن را به فرزندش «موسى» واگذار کند.

در دوران حکومت امین، در سالهایى که بین مرگ هارون و حکومت مأمون فاصله شد، برخوردى میان امام و مأموران حکومت عباسى در تاریخ به چشم نمى ‏خورد؛ البته نه به این جهت که در اندیشه عباسیان نسبت به اهل بیت تغییرى حاصل شده باشد، بلکه به این جهت که آنها گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امین و مأمون بودند، از اینرو فرصتى براى آزار و اذیت علویان عموما و حضرت رضا علیه‏السلام خصوصا نیافتند.

به این جهت مى‏ توان گفت: سالهاى بین ۱۹۳ ـ ۱۹۸، سالهاى آزادى نسبى براى آن حضرت بوده است و فرصت خوبى براى ادامه فعالیتهاى فرهنگى و توسعه آن و تربیت شاگردان پى‌ش آمده است.

ج . دوران حساس مأمون

جهت درک عمق سیاستهاى امام هشتم علیه‏السلام در زمان مأمون باید نکاتى را درباره ابعاد شخصیتى مأمون بیان کنیم:

۱. تربیت ویژه: مأمون را پدرش به «جعفر بن یحیى برمکى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند و مربى وى «فضل بن سهل» بود که به «ذوالریاستین» شهرت داشت و بعد هم وزیر مأمون گردید.

۲. آبدیدگى و سخت کوشى: زندگى مأمون سراسر سختى و رنج و کوشش و فعالیت و خالى از رفاه و آسایش بوده است. او مادرش را که کنیزى بود بنام «مَراجِلْ» در کودکى از دست داد و در جوانى نیز از طرف هارون مأمور شد که در خراسان و مرزها مشغول سرکوب قیامها و شورشها باشد؛ از این رو همیشه درگیر جنگ و نزاعها بود، برعکس برادرش امین که با ناز و نعمت و خوشگذرانى و غرق در لذّتها پرورش یافته بود.

۳. تلاش براى کسب موقعیت: مأمون چون مادرش کنیز بود، اصالت چندانى براى خود احساس نمى‏ کرد، از طرف دیگر عباسیان فاقد پایگاه مردمى بودند، به همین دلیل آستین همت را بالا زد و براى آینده خود به برنامه ریزى پرداخت و این باعث رشد شخصیتى او گردید.

۴. درس عبرت از اشتباهات امین: او از اشتباهات امین نیز پند و عبرت گرفت. بعنوان نمونه «فضل» با مشاهده امین که خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مى‏گفت که تو پارسایى و دیندارى و رفتار نیکو از خود بروز بده.

۵. آگاهى نسبت به زمان: او خلیفه‏ اى زیرک، درس خوانده، آگاه به فقه، و در علوم و فنون مختلف تبحر داشت و بر امثال خویش، و حتى بر تمام عباسیان برترى یافته بود، تا آنجا که معروف شد که در میان عباسیان کسى دانشمندتر از مأمون وجود نداشته است.

ابن ندیم درباره او مى‏ گوید: آگاه‏تر از همه خلفا نسبت به فقه و کلام بود. سیوطى، چنین مى‏ گوید: «به لحاظ دور اندیشى، اراده، بردبارى، دانش، زیرکى، هیبت، شجاعت و فتوّت، بهترین مرد بنى عباس بود، هر چند همه این صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لکه دار کرده بود.»

پدرش نیز به برترى وى نسبت به برادرش امین شهادت داده و گفته بود: «تصمیم گرفته ‏ام ولایتعهدى را به دست کسى بسپارم که رفتارش را بیشتر مى ‏پسندم، خط مشیش را مى‏ستایم، و به حسن سیاستش اطمینان دارم و از ضعف و سستى اش آسوده خاطرم. و او کسى جز «عبداللّه‏» نمى ‏باشد. اما بنى عباس به پى‌روى از هواى نفس خویش، محمد را مى ‏طلبند، چه او یکپارچه به دنبال خواهش هاى نفسانى است.(۱۴)

۶. فسق و گناه: در عین حال، مأمون سخت مکّار و شیطان صفت و اهل فسق و فجور بود.

همنشینى او با قاضى یحیى بن اکثم که مرد فاجرى بود، نشانه فسق اوست.

مجموع آنچه گفته شد، از مأمون چهره‏اى زیرک، آگاه به زمان، آشنا با تمام استعدادهاى موجود براى پى‌شبرد قدرت، عوام فریب و شیطان صفت ساخت. او تلاش مى‏ کرد با طرحهاى حساب شده، قداست و عظمت امام هشتم علیه‏السلام را درهم بشکند. یکى از نقشه‏ هاى شوم وى طرح ولایتعهدى بود که در آن اهداف مختلفى را دنبال مى ‏کرد.

در بخش بعدى این مقاله به مسئله ولایتعهدى خواهیم پرداخت.

پى‌‏نوشت:

۱. عیون اخبار الرضا علیه‏السلام ، ج۲، ص ۱۸۲.

۲. همان، ص۱۸۴، روایت ۷ و ر.ک: منتخب میزان الحکمه، محمدى رى شهرى، سید حمید حسینى، قم، دارالحدیث، ۱۳۸۰، چاپ دوم، ص۵، روایت ۵۳.

۳. صدوق، عیون اخبار الرضا (تهران، دارالکتب الاسلامیه) ج۱، ص۳۲۶ ؛ مجلسى، بحار الانوار، دار احیاء التراث، ج ۴۹، ص۱۱۵ و ۱۱۳.

۴. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۴ ؛ عیون (همان) ج ۲، ص۱۶۷

۵. همان، ص۱۱۶.

۶. عیون (همان) ج ۲، ص۲۲۶؛ على بن عیسى الاربلى، کشف الغمه، تبریز، مکتبه بنى هاشمى، ۱۳۸۱ ه . ق، ج۳، ص۱۰۵.

۷. همان (عیون) ج۲، ص۲۲۶؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۳.

۸. سیره پى‌شوایان، ص۴۶۸.

۹. همان، ص۴۶۹؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۲۷؛ عیون (همان)، ج ۱، ص۱۰۰.

۱۰. تدوین السنه الشریفه، ص۱۷۶؛ محجه العلماء، ص۲۵۳.

۱۱. سیر حدیث در اسلام، ص۲۳۶ و ۲۶۳.

۱۲. شیخ طوسى، رجال شیخ (قم، منشورات الرضی) ص۳۶۶ و ۳۹۷.

۱۳. سید على محقق، زندگانى پى‌شواى هشتم، امام على بن موسى الرضا علیه‏السلام (قم، انتشارات نسل جوان) ص ۵۸ ـ ۵۹؛ مهدى پى‌شوایى، سیره پى‌شوایان، (قم، مؤسسه امام صادق علیه‏السلام ، ۱۳۷۴)، ص ۴۷۱، با تغییر و تلخیص.

۱۴. سیره پى‌شوایان، همان، ص۴۷۴ و ۴۷۵؛ مرتضى الحسینى، زندگى سیاسى هشتمین امام، ترجمه سید خلیل خلیلیان، ص۹۷ و ۱۰۰.

منبع :مبلغان ، آذر و دى ۱۳۸۳، شماره ۶۱

گذری بر سیره علمی امام رضا(علیه السلام).

اشاره:

دورانی که امام رضا(ع) در آن می زیست عصر شکوفایی علم و سرازیر شدن علوم مختلف ملل سرزمین ها و تداخل فرهنگی مردمان آن روزگار بود. در این زمان پیشرفت علوم باعث پیدایش افکار و عقائد انحرافی و مشرب های فکری گوناگون کلامی و فلسفی شده بود که همین امر چالشی جدی دربرابر عقائد و آموزه های ناب اسلامی و شیعی به شمار می رفت. امام رضا(ع) با درک این خطرات و تهدیدها از فرصت پیش آمده نهایت بهره برداری رابه عمل آورد و به روشنگری های فراوان در زمینه تبیین عقائد اسلامی و نمایاندن راه مستقیم الهی اقدام نمود که در مقاله حاضر به گوشه هایی ازآنها پرداخته شده است.اینک با هم آن را ازنظر می گذرانیم  .

عصر رونق علمی

در روزگاری که امام رضا علیه السلام می زیست مسائل علمی خاص رونق گرفته و با امور سیاسی و اجتماعی به هم تنیده بود. امام در این زمان ازنظر سیاسی کاملاً محدود و قیام های اجتماعی علیه حاکمان عباسی روبه فزونی گذاشته و بحران های فکری و سیاسی بر جامعه حاکم بود.

عوامل مختلفی در نشاط علمی عصر امام رضا(ع) مؤثر بود ازجمله بحران های فکری و ورود ملل مختلف به اسلام و وجود فرقه های مذهبی که با افکار مختلف سؤالات خود را به ساحت اسلام عرضه می کردند. ازطرفی سرزمین اسلامی وسیع بود و مهاجرت ها از ملیت های مختلف در این جغرافیای بزرگ آزاد بود، که سبب تبادل افکار به شکل گسترده ای می شد. این افکار برای پاسخ یافتن، بیشتر به مکتب ائمه(ع) رجوع می کرد و پاسخ می گرفت و از سرچشمه علوم به تولید علوم مختلف منجر می شد. چنانکه در صدر اسلام پس از پیامبر(ص) امیر مؤمنان(ع) تنها فردی بود که از عهده پاسخ واقعی پرسشگران برآمد.

در دوره عباسیان بیان مسائل کلامی و عقلی و فلسفی پررونق و گرایش عمومی در جامعه به عقل گرایی بیشتر بود. معتزله در این بستر اجتماعی شکل گرفت و مورد حمایت خلیفه عباسی واقع شد. این گرایشات، جامعه را نیز تحت تأثیر قرار می داد تا مردم نیز به این علم گرایش داشته باشند. امام رضا(ع) نیز در این دوره شیعه را از جهات تعقل، تقویت می کرد.

از عبدالسلام هروی نقل شده که به مأمون اطلاع دادند، امام رضا(ع) مجالس کلامی تشکیل داده و بدین وسیله مردم شیفته آن بزرگوار می شوند. مأمون به محمدبن عمر طوسی مأموریت داد تا مردم را از مجلس آن حضرت طرد نماید. پس از این قضیه امام به مأمون نفرین کرد .

از مسائل مهم اندیشه علمی اسلام که قرن ها برسر آن،میان علما اختلاف بود، عقل گرایی در مسائل دینی است که سبب پیدایش فرقه های متعددی در جهان اسلام شده است. در عصر امام رضا(ع) نیز منازعات معتزله و اشاعره و فرقه های دیگر رواج داشت، بیت الحکمه تأسیس و باترجمه آثار یونانیان افکار فلسفی و عقلی به جهان اسلام وارد شد و همین امر علمای اسلامی را به تکاپو واداشت تا پاسخ این شبهات و سؤالات را بیابند.

دوره مأمون اوج منازعات کلامی بود. بعد ازمأمون نیز این بحث ها تا قرن ششم و هفتم در بین علما و دانشمندان وجود داشت. معتزله تأثیرات علمی و فکری در جهان اسلام به وجود آوردند، عقل گرایی معتزلی به نوبه خویش جامعه اسلامی را در مقابل افکار وارداتی مسلح نمود، اگرچه افراط و تفریط نیز در کار آنها سبب می شد آسیب های فکری داشته باشند. در کل رویکرد مناسبی در مقابل سلفی گری خشک و متصلب و قشری گری در اسلام بود و بهترین پاسخی بود که در این زمان از سوی جمعی از دانشمندان اسلامی برای رویارویی با این جریان انجام گرفت. درواقع اعتزال در جهان اسلام واکنشی برای رفع نیازهای زمان بود.

اما حقیقت این است که جهت گیری عملی و علمی ائمه بود که با اندیشه های سلفی و انحرافی به شدت برخورد و مبارزه می کرد. امام رضا(ع) در این دوره از اسلام اصیل و اندیشه های ناب پیامبر اکرم(ص) دفاع کرد، و با استفاده از ابزارها و مقتضیات زمان، این وظیفه الهی خود را عملی کرد. اندیشه های کلامی (مثل اعتزال) در این دوره رواج و رونق داشت، اما انحرافات فراوان در آنها وجود داشت که به نام دین تمام می شد، لذا امام با این زمینه می خواست تصویر روشنی ازاسلام ناب برای مردم ارائه کند، که ازچند روش بهره برد:

الف- روش علمی:۱-پاسخگویی به شبهات علمی و عقیدتی مردم در زمینه های مختلف ۲-برگزاری جلسات علمی و تربیت شاگردان و نخبگان که حافظ و ناشر میراث علمی و عملی معصومان بودند ۳-شرکت در مناظرات علمی و کلامی که با حضور رهبران مذاهب و ادیان فراهم می شد.(۲)

ب) روش عملی: ۱-دفاع از امامت در برابر واقفیان (کسانی که امامت امام رضا را قبول نکرده و باور به زنده بودن امام کاظم(ع) داشتند) ۲-مواضع کلامی در برابر مأمون ۳-ارتباط با مردم و حضور در جمع آنها. آنچه منظور نظر این نوشته است نقش امام رضا(ع) در ترویج عقائد کلامی است که به نکاتی در این خصوص اشاره می شود:

مباحث کلامی امام رضا(ع)

آفرینش

برخی از مادیون برای آفرینش، آفریننده ای قائل نیستند و اساس افکار آنها بر روی همین فکر و اندیشه شکل می گیرد لذا درباره تمام مسائل بر محور مادی بحث و نظر می دهند چنانکه مکاتب سرمایه داری امپریالیستی امروز نیز چنین تحلیلی از هستی دارند.

در عصری که آن حضرت زندگی می کرد عده ای بر این نظریه معتقد بودند. لذا مباحثی پیشامد می نمود و آن حضرت نظر خود را درباره مبادی جهان و علل حدوث و آفرینش بیان می فرمودند، این گروه در آن دوره به زنادقه معروف بودند.

روزی جماعتی از زنادقه به حضور حضرت رسیدند و درباره خداوند سؤال کردند و حضرت آنها را مجاب فرمود و درباره مسائل فلسفی نظیر این و کیف و ادراک و حس، درمورد خداوند بحث و درباره نظم حاکم بر آفرینش و وجود انسان و کهکشان سخن گفتند.

فردی درباره حدوث عالم در آفرینش سؤال کرد آن حضرت پاسخ داد تو پیش از این نبودی و خود می دانی که خودت را هستی ندادی و وجود خود را مدیون کسی هستی که او نیز محتاج به یک آفریننده است.

مسائلی ازاین قبیل درباره آفرینش و خلقت و حدوث و قدم عالم سؤال می کردند و آن حضرت پاسخ می داد اینها از مسائل عقلی و فلسفی بودند که براثر ترجمه دانش های یونانی در جامعه بروز کرده بود و برای مردم تازگی داشت، اگرچه این مباحث در کلام معصومین پیشین وجود داشت ولی چندان مطرح نبود و امام همه را احیا کرد.

رؤیت خدا

درباره رؤیت خداوند نیز که از مباحث جدی و پرسرو صدای فرق مختلف بود. روایاتی از حضرت نقل شده ازجمله ابومره روزی به حضور حضرت رسید و سؤال کرد: ما رؤیت خداوند وکلام او را تقسیم کردیم بین انبیاء: موسی و محمد.

حضرت فرمود: این ایده، هرگز درست نیست، او را چشم ها نبیند و علوم نتواند احاطه کند.

با استناد به آیه ۱۰۹ سوره طه، فرمود: اگر چشم، او را ببیند ماهیت باید داشته باشد، یعنی علوم او را احاطه خواهد کرد، چشم باید او را هرگز نبیند بلکه با قلبش آیاتی از خداوند را مشاهده نماید.

در این بحث آن حضرت به ماهیت با عبارت (صورت البشر) و احاطه علم به کیف و این اشاره فرموده است. امام با استدلال برهانی بر اینکه اگر خداوند به چشم دیده شود لازم می آید که محدود به زمان و مکان باشد و خدائی که محدود و دارای جسم باشد، باید عوارضی که بر جسم عارض می شود مثل پیری و مرگ به او نیز وارد شود، در این صورت با انسان فرقی نخواهد داشت. بنابر این ذات از این نسبت ها پاک است. چون چیز قابل مشاهده دارای ماهیت می شود که باید عوارض ماهیت بر او عارض گردد، لازمه دیگر جسمانیت و رؤیت، شرک است که باید خداوند شریکی داشته باشد در حالی که قرآن کریم و معارف دینی، خداوند را بری از شرک و جسمانیت و رؤیت دانسته اند، بنابر این افکار قائلین به رؤیت خداوند باطل و خرافه و نقیض قرآن و سیره و گفتار نبوی است.

امام رضا با این موضع گیری با استدلال و برهان فلسفی و کلامی به ابطال این نظریات پرداخت.

نادرستی تصور جسم و مکان برای خداوند

برخی از فرقه های کلامی اهل سنت، مثل اهل حدیث می گفتند خداوند در عرض نشسته و مقداری نیز جای (به اندازه چهار انگشت) برای پیامبر در کار خدا باقی می ماند تا در آن بنشیند. این نظریه را ابومسلم از اهل حدیث ارائه می کرد که نمونه ای از عقاید سخیف بود.

درباه عرش خداوند نیز نظریه خاصی داشتند. وقتی این مسائل در محضر حضرت رضا (ع) مطرح شد، به شدت برخورد کرد و فرمود: «من شبه الله بخلقه فهو مشرک و من و صفه بالمکان فهو کافر و من نسب الیه ما نهی عنه فهو کاذب» (۷) هر کس خدا را به مردم شبیه کند مشرک است و هر کس برای او مکان قرار دهد کافر و هر کس به او نسبت های ناروا بدهد دروغگو است.

در پایان کلام نیز با تلاوت آیه ۱۰۵ سوره نحل به قرآن کریم استناد فرمود.

یکی از شیوه های پاسخگویی به شبهات که امام رضا به کار می گرفت استناد به قرآن و کلمات و سیره پیامبر اکرم (ص) و خطبه های امیرالمؤمنین (ع) بود که برای سؤال کننده قانع کننده و قابل قبول بود.اهل حدیث برای خداوند اعضا تصور می کردند، امام علیه (علیه السلام) با رد این تصورات تفسیر درستی از مسئله رؤیت ارائه کرد که اگر مخالفت امام نبود اسلام نیز مثل دین مسیح منحرف می شد و پیامبر مثل مسیح، پسر خدا نامیده می شد. (ریشه های بت پرستی در اسلام توسط ائمه خشکانده شده است

قضا و قدر و جبر و اختیار

این مسئله، از جمله مسائل مهم و ریشه دار دوره امام رضا (ع) بود که از صدر اسلام وجود داشت. امویان جبر را توسعه می دادند و طرفدار جبر بودند، لذا اهل حدیث نیز که ریشه آنها در زمان امویان شکل گرفته بود غالبا طرفدار این اندیشه بودند.

معتزله در مقابل آنها قائل به تفویض و اختیار کامل بودند، امام (ع) در این خصوص، به حدیثی از امام سجاد و موضع امام صادق (ع) استناد کرد و دیدگاه اهل بیت را مطرح و مفهوم آنرا برای آنان بیان کرد.

محمد بن ابی نصر بزنطی پرسید، برخی از شیعه قائل به جبر و برخی به تفویض (اختیار) شده اند، حضرت در پاسخ به او فرمود بنویس : «به نام خداوند بخشنده مهربان. فرمود: علی بن الحسین. ای فرزند آدم به مشیت من و به قدرت من فرائض را انجام می دهی و با نعمتی که به تو داده ام (قدرت) به گناه من اقدام می کنی تو را بینا و شنوا قرار داده ام، گناهان از تو و به اختیار توست، نیرویی که به تو دادم حسنات را بوسیله آن انجام می دهی و نسبت دادن کارهای نیک به شایسته است چون من قدرت را در تو برای اعمال خیر داده ام تا بوسیله نیروی الهی به تعالی برسی و به غایت آفرینش راهی یابی نه اینکه با معاصی از هدف و غایت آفرینش باز مانی…»

امام (ع) در مقابل جبریه موضع سرسخت می گرفت و می فرمود: «کسانی که جبری هستند به آنها زکات و صدقات ندهید و شهادتش را نپذیرید.»

و در کلامی دیگر می فرماید: هر کس قائل به جبر و تشبیه باشد (مشبهه)، کافر و مشرک است ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم. به خاطر اینکه اینها فاسد العقیده می شوند، لذا شهادتشان مشروع نیست از اینرو شهادت آنها باطل است.

فلسفه موضع گیری ائمه در برابر افکاری نظیر جبر این است که انسان را از حالت انفعال و سازش با ظلم و زندگی ذلت بار خارج می کند و لذا می کوشیدند بفهمانند که انسان برسرنوشت خود، مختار و در دگرگون ساختن جامعه و پیشرفت آن. نقش مستقیم دارد که مضمون آیه کریمه :«ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا مابانفسهم… (رعد) می باشد. با در نظر گرفتن پیامدهای سیاسی و اجتماعی جبر برای انسانیت با آن مخالفت می کردند.

در زمینه جبر و تفویض دهها روایت مهم که در بردارنده مواضع امام رضا (ع) در مقابل این اندیشه است به ما رسیده است. اگر روشنگری های امام نبود، نه تنها اسلام از بین می رفت، بلکه با تفاسیر غلط، قرآن نیز در معرض تحریف قرار می گرفت.

بدین سان می بینیم تمام اصول مسلم اسلام از توحید و قرآن و نبوت و معاد توسط ائمه حراست شد در حالی که هیچ یک از مدعیان خلافت پیامبر این وظیفه را انجام نداده و نمی توانستند انجام بدهند، چون توانایی نداشتند، لذا خلفای واقعی پیامبر ائمه اند، که اگر در راس حکومت و سیاست بودند، مسلما جهان اسلام گرفتار این همه معضل و بحران نبود.

علوم ائمه نیز با محدودیت کامل ترویج می یافت، چون از طرف حکومت ها محصور بودند و هیچ کس با آزادی نمی توانست به حضور آنها برسد و سوالات دینی خود را پاسخ بگیرد، همه ائمه تحت نظارت شدید و مراقبت های خلفای اموی و عباسی بودند. علت غیبت امام زمان (عج) همین جو اختناق بود. لذا از ولادتش جز معدودی آگاه نشدند.

ایمان و کفر و مراتب ایمان

یکی از مباحثی که در عقاید فرقه ها مطرح شده و آنها بدون توجه به فضیلت ایمان، با علوم ناقص خود درباره آن نظر داده اند، مسئله ایمان است. برخی گفته اند بین ایمان وکفر جایگاهی است که نه کفر است نه ایمان. برخی گفته اند ایمان دارای مراتب و برخی آن را غیر قابل ترقی و نقصان دانسته اند. از اینرو ائمه علیهم السلام هر یک به مناسبت ضرورت و اقتضای حال، در این باره روایات فراوانی ذکر کرده اند که در منابع شیعه، این بحث بعنوان یک باب مجزا و یک بخش مهم ذکر شده است.

مرحوم مجلسی بخش هایی از بحار الانوار خود را به این موضوع اختصاص داده است.

تاریخچه ورود این مباحث بصورت مجادله از مرجئه شروع شده، آنها بدون تامل در آیات قرآن گرفتار تناقض در این مسئله و تاخر عمل از ایمان و مباحثی از این قبیل شدند، لذا این مسئله یک بحث دامنه داری در اندیشه اسلامی شد و هر یک از فرقه ها، در این زمینه به ارائه نظریات خود پرداختند.

روایاتی نیز از امام رضا(ع) درباره این بحث وارد شده که شیعه و مسلمانان را به رأی صواب در این مسئله هدایت فرمودند، آن حضرت، ایمان را مقدم و افضل از اسلام و دارای درجاتی دانسته که برای کسب هریک از درجات، عمل لازم است. ذکر خصایص مؤمن و کسی که به درجه ایمان رسیده ازجمله مواردی است که برای تبیین ایمان و درجات آن بکار برده شده. حضرت در تعریف ایمان با استناد به روایات رسول الله (ص) چنین فرمودند: ایمان شناخت قلبی و اقرار زبانی و عمل به ارکان است

نبوت

یکی از موضوعات و مباحث مهم علم کلام پس از مباحث توحید، نبوت است که علمای اسلام در آن آرای مختلف داشته اند، مباحث کلامی امام در این باب دو دسته است: ۱-نبوت عامه ۲-نبوت خاصه. در بحث عامه از مسائلی نظیر وجود نبی، تعریف نبی، عصمت نبی، نبوت عامه و نبوت خاصه، معجزات پیامبران و نسخ ادیان و مسائل دیگر بحث می شود.

از مهمترین مسائل کلامی که مورد اختلاف بین فرقه های اسلامی است «عصمت» انبیاء است، معتزله درباره عصمت انبیاء معتقدند که انبیا در دوره قبل از بعثت، گناه کبیره انجام می دهند و برخی از معتزله عقیده دارند که گناه صغیره را پس از بعثت نیز مجازند مرتکب شوند.

ازجمله بزرگان معتزله ابوعلی جبائی و قاضی عبدالجبار هستند که طرفدار این نظریه ها می باشند اشاعره که قوشجی از بزرگان آنهاست عقیده دارند که انبیاء پس از بعثت از ارتکاب معاصی کبیره و صغیره منع شده اند. ولی گناهان صغیره غیرعمدی از آنها پس از بعثت ازآنها سرمی زند. برخی از فرقه های اهل سنت معتقدند که پیامبر، پس از بعثت نیز مرتکب گناه می شود. آنان این نظر یه ها را با قصد تبرئه برخی از صحابه و بنی امیه ارائه داده اند تا افرادی چون معاویه و… را که مورد نفرین پیامبر بودند تبرئه کنند.

شیعه در این باره عقیده دارد که پیامبر اکرم(ص) قبل و بعد از بعثت از کبیره و صغیره چه عمداً و چه سهواً معصوم است. چون قائل شدن به عدم عصمت که معتزله و اشاعره به آن راه رفته اند، پیامدهای فراوان دارد. پیامدهای این نظریات، تمامی دست آوردهای انبیاء را می تواند زیرسؤال ببرد. لذا شیعه این عقیده را باتوجه به براهین منطقی و عقلی و با استفاده از پشتوانه های نقلی با استدلال، قبول می کند و طرفدار آن است، چون ائمه (ع) این روش را در مقابل شیعه قرار داده اند. آنها از مفاسدی که بر این اندیشه ها مترتب بود آگاه بودند و می دانستند تمام اصول اسلام را با این افکار می توان به زیر سؤال برد، چنان که می بینیم مستشرقین با این افکار چه اهانت ها به قرآن و پیامبر می کنند و عده ای مریض و مغرض از این انکارها سود می برند.

از امام رضا(ع) روایات زیادی در باب نبوت عامه وارد شده، بخشی از آنها درباره اثبات نبوت و ذکر انبیای بزرگ الهی است که به بیان خصوصیات آنها پرداخته و درباره نسخ کتاب های آسمانی آنها باوجود اسلام و رسالت انبیای اولوالعزم نیز روایاتی وارد شده که ازجمله، پیامبران بزرگی چون آدم تا نوح، ابراهیم، اسماعیل، یوسف، موسی، یوشع، دانیال، خضر، سلیمان، عیسی و پیامبر اکرم(ص) موردتوجه است. امام رضا(ع) به پیامبر اسلام و ویژگی های آن حضرت بیشتر می پردازد و با طرح مسائلی، استمرار نبوت را در خاندان پیامبر تبیین می کند.

پاسخ به شبهات در زمینه عصمت انبیاء

درباره عصمت انبیاء شبهات زیادی در محضر امام به صورت پرسش مطرح و امام به آنها پاسخ داده اند:

روزی مأمون از امام پرسید: شما که انبیاء را معصوم می دانید، معنای این آیه چیست؟ فعصی آدم ربه فغوی. حضرت فرمود: این داستان قبل از پیامبری آدم بوده است و این گناه کبیره نیست. مأمون سؤال خود را درباره عصمت ابراهیم، موسی و دیگر انبیاء ادامه داد و از امام رضا(ع) پاسخ های بسیار قانع کننده ای شنید باتوجه به اینکه مأمون گرایش به اعتزال داشت، این سؤال و جواب، تمام عقاید معتزله را درباره عدم عصمت انبیاء ابطال نمود و مأمون فهمید آن چه را که برای خود درپیش گرفته (اعتزال) باطل و گمراه است.

پاسخ هایی که حضرت رضا(ع) به مأمون داد، مستند به آیات قرآن بود و سؤالات مأمون نیز از تفاسیر آیاتی بود که ظاهرا آنها شبه عدم عصمت پیامبران را نشان می داد لذا حضرتش آنها را به زیباترین بیان وشیواترین استنادات قرآنی پاسخ فرمودند، و مأمون به شگفتی فراوان از پیش حضرت خارج شد. در حالیکه روایتی از پیامبر درباره فضیلت خاندان امامت و رسالت زمزمه می کرد.

برتری خاندان پیامبر(ص)

روایاتی که از امام رضا(ع) درباره پیامبر اکرم وارد شده ناظر به برتری آن حضرت و خاندان آن حضرت از تمام موجودات و انبیاء است، و اینها به خاطر شبهاتی بود که امویان و عباسیان درباره اهل بیت مطرح می کردند و خاندان پیامبر و ائمه را با افراد عادی مقایسه می نمودند. آن حضرت روایتی نقل می کند، از امیر مؤمنان(ع) که از پیامبر سؤال کردم، یا رسول الله تو برتری یا جبرئیل فرمود: یا علی خداوند پیامبران را برتر از ملائکه و مرا برتر از انبیاء قرار داده و برتری بعد از من از آن تو و جانشینان تو (از ائمه معصوم) است و ملائکه خدمتگزار ما و دوستان ما هستند، حاملان عرش که تسبیح خدا می گویند از جانب کسانی که ولایت ما را قبول کرده اند استغفار می کنند.

ای علی اگر ما نبودیم آدم وحواء و بهشت و دوزخ و آسمان ها و زمین آفریده نمی شد. ما بدین جهت از ملائکه برتریم که از نظر معرفت خداوند و تسبیح و تهلیل او از آنها سبقت جسته ایم چون اولین چیزی که خداوند آفرید ارواح ما بود که به وحدانیت خدا و ستایش او سخن گشودیم…

پاسخ به شبهات امامت

اولین اختلاف در اسلام پس از رحلت رسول اکرم(ص) پیرامون مسئله امامت وخلافت بود و برسر همین مسئله مردم دو دسته شدند: فرقه ای پیروی علی(ع) کردند و شیعه علی نامیده شدند، و فرقه ای راه دیگر گرفتند و تابع خلفاء و دیگران شدند. پس از گذشت زمانی از دوران خلفا بر سر این مسئله اختلاف شد که جانشین پیامبر را خلیفه باید دانست یا امام؟

مسئله دوم نیز پیش آمد و آن اینکه مرجع مسائل علمی پس از پیامبر چه کسانی هستند؟ آیا خلفا، علمای زمانشان بودند، و می توانستند مثل پیامبر تمام سؤالات دینی را پاسخ بدهند و هم شأن و دارای مقام معنوی مثل پیامبر باشند؟ یا مردم به کسی دیگر مراجعه می کردند؟ ویا اگر خلفا پاسخ می دادند، چگونه پاسخ می دادند و منبع پاسخگویی آنها چه بود؟

تاریخ نشان می دهد، سؤالات علمی را پس از پیامبر غیر از علی(ع) کسی قادر به پاسخگویی نبود!

لذا یکی از مباحث اختلاف برانگیز علمی و غیرعلمی (سیاسی) این بحث بود و خون های بسیاری برسر این مسئله ریخته شد. درحالی که پیامبر اکرم(ص) این بحران ها را پیش بینی کرده و برای آن راه حل نشان داده و اهل بیت خود را بهترین راه نجات از تفرقه معرفی کرده بود که نادیده گرفتند. امام رضا(ع) نیز مثل جدش امیر مؤمنان برای دفاع از امامت و جایگاه اهل بیت در عصر خود به اقتضای مباحث کلامی در زمینه های مختلف، مباحثی مطرح کرد و به شبهات عصر خود و همه اعصار پاسخ داد که به نمونه هایی اشاره می شود:

ضرورت وجود امام در زمین

وجود امام در زمین ضروری است. در این زمینه از امام رضا(ع) سؤالات مکرری شد و از سوی واقفه که فرقه ای از شیعه بود شبهات فراوانی درباره امامت آن حضرت و استمرار امامت و غیبت امام و مسائل دیگر امامت مطرح گردید، آن حضرت همه را پاسخ دادند.

بحث امامت و حجت و ضرورت آن در روی زمین که در قرآن از آن به خلافت الهی تعبیر شده، مباحث کلامی ای بود که از سوی شیعه و غیرشیعه از امام پرسیده شد و آن حضرت در پاسخ آنها با تأکید می فرمود زمین بدون امام نبوده و نخواهد بود. در غیر این صورت اهل خود را فرو می بلعد. بدون حجت الهی ادامه حیات برای هستی مقدور نیست، چون خداوند نظم هستی را چنین قرار داده. تعداد پانزده روایت از امام رضا(ع) درباره ضرورت و وجود امام و حجت در زمین رسیده است .

روایاتی که از امام درباره امامت وارد شده ناظر به مسائل مختلفی است از قبیل اینکه: فرق بین پیامبر و امام و جایگاه ائمه چیست و هرکس که امام زمان خود را نشناسد در مرگ جاهلی از دنیا خواهد رفت. امامت، خلیفه پیامبر است و ودایع رسالت و علوم او در پیش امام است.

در این باره کسی از امام رضا(ع) سؤال کرد آیا شمشیر رسول خدا در پیش شما است؟ آن حضرت به صراحت جواب نوشت؛ در پیش من است.

همچنین درباره اینکه اطاعت از ائمه مثل اطاعت از پیامبر، واجب است و دفاع آن حضرت از امامت خویش در مقابل واقفه

عصمت امام

یکی از مسائل در باب امامت، که در روایات امام رضا(ع) مطرح شده عصمت امام است. چون امام جانشین پیامبر در میان امت است و عصمت نبی ضروری است. جانشین نبی نیز باید مثل خودش، با آن ویژگی باشد لذا عصمت امام نیز ازجمله مسائلی بود که بین فرقه های اسلام موردبحث و اختلاف بود.

علمای بزرگ اهل سنت، عصمت را در امام شرط نمی دانند، چون امامانی که آنها به آن قائلند، معصوم نیستند. فرقه ای از اهل سنت امامت را در قریش و فرقه ای به امامت مفضول با وجود فاضل قائل شدند تا خلافت ابوبکر و دیگران را توجیه کنند. معتزله نیز به این نظریه معتقد بودند. آنها آراء خود را براساس توجیه ماوقع بنیاد نهادند درحالی که اندیشه سیاسی اسلام، براساس آن چه که در قرآن و پیامبر(ص) ترسیم شده باید تبیین شود. نه براساس آن چه که دیگران انجام داده اند و واقع شده.

شیعه عقیده خود را در امامت از ائمه با استناد به نص پیامبر و قرآن کریم می گیرد؛ ائمه نیز این اندیشه را در طول تاریخ صیانت نموده اند. در عصر امام رضا(ع) ازجمله مباحث مطروحه همین بحث بود که آن حضرت باتوجه به این جو با شیوه ثابت خود، شبهات وارده بر دین و امامت را پاسخ می فرمودند، از این رو آن حضرت در روایاتی طولانی، اوصافی برای امام ذکر می کند که در هیچ مخلوقی یافت نمی شود.

کلینی از عبدالعزیز روایت کرده: روز جمعه در مسجد جامعه مرو بودیم درباره امامت و فرقه فرقه شدن مردم صحبت شد. که حضرت با تبسم وارد شد و شروع کرد به تشریح امامت و مطرح کردن بحث غدیر و اوصاف امامت با این جملات «… الامام یحل حلال الله و یحرم حرام الله و یقیم حدود الله… البدر المنیر… المطهر من الذنوب و المبراء عن العیوب… واحد دهره… ولا یوجد منه بدل ولا له مثل ولا نظیر مخصوص بالفضل کله من غیر طلب منه له و لا اکتساب…»

حضرت در این حدیث به بیان اختیارات و ویژگی های امامت می پردازد: از جمله ۱-حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام می نماید (قدرت تشریع و قانون گذاری) ۲-اقامه حدود الهی می کند (برقراری حکومت و ایجاد تشکیلات لازم برای این امر چون اقامه حدود) ۳-امام بسان ماه تابان است ۴-پاک از گناهان (عصمت) ۵-نظیری ندارد (هر زمان یک امام وجود دارد) ۶-فضایلش اکتسابی از دیگران (غیرامام) نیست.

نصب امام توسط پیامبر به دستور خدا

در میان فرقه های اهل سنت این نظریه رواج داشت که خلیفه توسط اجماع امت یا شوری و… از میان قریش یا … انتخاب می شود و فرقه هایی از شیعه نیز قائل به امامت مفضول باوجود فاضل بودند. شیعه از دیرباز با استناد به قرآن کریم و آیه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک… و الیوم اکملت لکم دینکم و رضیت لکم الاسلام دینا..» معتقد است که پیامبر در واقعه غدیر این دستور خدا را به اجرا گذاشت.

از جمله موضوعاتی که امام رضا(ع) به آنها پرداخت، تأکید بر واقعه غدیر و امامت و فضایل امیر مؤمنان بود که باتوجه به نیاز جامعه و فراهم شدن فضای مناسب در میان مردم مباحث مطرح می کرد و به اثبات حقانیت خلافت علی(ع) در مقابل نظریه تقدم مفضول بر فاضل می پرداخت. چنان که نقل شده مأمون نیز این بحث را با علمای اهل سنت مطرح و آنها را در این زمینه با اقامه ادله برهانی ساکت و نظر آنها را باطل و برتری و امامت امیرمؤمنان علی(ع) را بر آنان اثبات کرد.

امام رضا(ع) در مقابل ناصبین، واقفیه، زیدیه و فرقه های منحرف از شیعه و فرقه های کلامی اهل سنت مثل اهل حدیث و معتزله روایاتی را که از پیامبر(ص) درباره دوستی و ولایت و امامت و برتری و وجوب اطاعت امیر مؤمنان بود، مطرح و تشریح می فرمود و بیشتر این مباحث در فرصت استثنایی حضور امام در مرو به وجود آمد، که حضرت توانست اصل امامت را مطرح و امامت و حجت بودن خود بر اهل زمان را به صراحت بیان کند، چنان که در حدیث، سلسله الذهب، پس از بیان توحید مسئله امامت خویش را مطرح و خود را از شرایط ورود به حصن الهی دانست که مردم گمان می کردند پس از توحید، نبوت و بعد از آن خلافت راه درستی است که انتخاب کرده اند. امام این گمان را باطل نمود و امامت را شرط اصلی تحقق توحید وماندگاری راه رسالت بیان کرد.

از امام رضا(ع) در زمینه اثبات اساس امامت که از علی(ع) آغاز می شود ۷۳ روایت نقل شده علاوه بر آن که در مناظرات و پاسخ به سؤال ها این مسئله را مطرح و در هر فرصت این اصل را بیان می فرمود.

امام علیه السلام در احادیث خود به ترتیب از امامت عامه و اصل امامت مشروع، امامت خاص و ویژگی های امیر مؤمنان و سایر ائمه سخن می گفت و آشکارا خود را امام معرفی می کرد درحالی که زمینه در دوره های قبل به این صراحت فراهم نشده بود و لقب رضا به آن حضرت، به این مناسبت از طرف پیامبر اکرم(ص) داده شده است چون مقبول همه است؛ حتی مخالف بزرگی چون مأمون به امامتش اعتراف کرد. (امامتش بر همه امت حتی غیرمسلمانان هم ثابت شد

سایر مباحث امامت (تعداد ائمه و سایر ویژگی ها)

طرح مباحث کلی امامت و بیان عدد ائمه که ۱۲ نفر هستند با تصریح به اسم و القاب با نام مادرشان توسط امام رضا(ع) در راستای اثبات امامت و رد گروه های انحرافی و فرقه های باطل بود که خلفا و مصادیق دیگری برای ائمه تصور می کردند. امام در برخی از بیانات، نقش امام در جامعه را تبیین کرده و از این طریق محوریت امامت را ثابت می کند. درباره این موضوع شیخ صدوق علاوه بر اینکه در کتاب مهم اکمال الدین احادیثی ذکر کرده، در کتاب شریف عیون اخبار الرضا تعداد زیادی روایت درباره امامان دوازده گانه و ویژگی های آنها آورده است.

روشی که امام رضا(ع) برای حفظ اندیشه شیعه به کار گرفت و با اندیشه های کلامی انحرافی مبارزه نمود، هم سرکوب بود و هم مطرح کردن اندیشه امامت و هم خاموش نمودن آتش فتنه هایی که برای امامت و اندیشه تشیع مهیا کرده بودند. چنین روشی در طول تاریخ نظیر ندارد که جامع و مانع باشد. مأمون خود معتزلی مذهب و مدافع اعتزال بود امام او را هم از نظر علمی مردود کرد و هم از نظر علمی زمینه ای را برای قبول کردن ولایتعهدی ایجاد کرد که مأمون محکوم به غصب خلافت شد و امامت و خلافت به عنوان حقی غصب شده توسط گذشتگان (امویان و عباسیان) مطرح گردید. امام در این باره چنین فرمود: مأمون حق ما را شناخت و چیزی که دیگران انکار می کردند به من برگرداند و واگذار کرد و این خلافت بزرگ را به من واگذاشت اگر زنده بمانم، در اینجا امام علاوه بر مطرح کردن حقانیت خویش در امر حکومت که مأمون آن را برگردانده بود، به حیله مأمون نیز اشاره می فرماید (اقدام به کشتن امام) گرفتن اعتراف از دستگاه خلافت بر اینکه امامت حق مسلم اوست و خلافت و امامت متعلق به کسی است که او مصون از هر نوع لغزش است، هدفی بود که امام در ماجرای ولایتعهدی تعقیب می کرد و موفق هم شد، از این رو برای اشاعره و معتزله و تمام فرقه های شیعه نیز روشن شد که خلیفه، امام نیست و خلافت (مأمون و دیگران) حقی است غصب شده توسط آنها (عباسیان) که امام به آن رسید و مأمون به عنوان غاصب معرفی شد. بدین نحو امام با مدیریت بی نظیر در این بحران به سرکوب عقیده های باطل درباره امامت موفق شد.

این یک موضع صریح و آشکار از طرف امام در رد تمام افکار باطل درباره امامت بود. امامت اساسی ترین مسئله از مسائل کلامی است و بسیاری از علمای اهل سنت بر این باور بودند که خلافت با امامت یکی است و خلفای عباسی و اموی در حقیقت امام هستند و منشاء این مسئله را حل و عقد و شوری و قهر و غلبه و قدرت و استیلای نظامی و… تلفی کرده، و اطاعت آنها را واجب می دانستند. مأمون با طرح مسئله ولایتعهدی در فکر از بین بردن امامت بود ولی موضع گیری امام، نتیجه معکوس به بار آورد و برای اهل تاریخ روشن شد که مسیر خلافت و مدعیان خلافت راه باطل رفته و حق اهل بیت پیامبر را ضایع نموده اند.

مناظرات کلامی امام با رهبران مذاهب دیگر

امام رضا(ع) علاوه بر رفع نیازمندی های فکری و علمی شیعه و پیروان خود و زدودن شبهات از چهره اسلام اصیل و دفاع از ارکان اصلی دین و اصول آن مثل توحید، نبوت، قرآن و امامت و… در مناظرات کلامی و علمی برای هدایت آنها شرکت می فرمود. اگرچه مأمون در برگزاری این جلسات اهداف دیگری را دنبال می کرد که هرگز به آنها دست نیافت ولی حضرت در پی اهداف الهی خویش و انجام وظایف امامت بود. از این رو با آنها به مهربانی و نرمی و با استناد به کتاب های آسمانی و زبان خودشان، استدلال می فرمود؛ و از براهین عقلی مورد پذیرش عقول استفاده می کرد و از کتاب های آسمانی اهل کتاب پاسخ آنها را می داد و بر آنان چیره می شد.

البته هدف امام شکست دادن و چیرگی بر دانشمندان نبود بلکه چون خورشید روشنایی می داد و روشنایی و فروغ ذاتی برای همه انسان ها برابر است اگر چه میزان دریافت انسان ها و در معرض شعاع نور بودن مهم است، اما شکست خورده واقعی این مناظرات و مصاف های علمی کسی بود که به دنبال چیره شدن بر امام بود. و آن غیر از مأمون و جریان مقابل امامت نبود.

این جلسات علمی با راهنمایی و برنامه ریزی فضل بن سهل وزیر ایرانی مأمون انجام می گرفت که با حضور رهبران ادیان: یهود، مسیح، صابئین، زردشت (مجوس) طبیب رومی، متکلمین اسلامی مثل سلیمان مروزی متکلم بزرگ خراسان ملت های دیگر… برگزار می شد و نتایج علمی و تمدنی بسیار پربار برای جهان اسلام داشت.

موضوعات بحث حضرت بر محور مباحثی مثل: ۱٫نبوت ، ۲٫توحید ، ۳٫کتاب های آسمانی مثل انجیل ، ۴٫نبوت پیامبر خاتم(ص) ، ۵٫معجزات پیامبران ، ۶٫حقانیت دین زردشت۷٫آفرینش و خلقت کرد  ، ۸٫مسئله بداء و اراده و مشیت و… بود.

در این مناظرات، حضرت پیروز شده و پیروان ادیان و مذاهب متحیر از علوم جوشان حضرت در برابر امام خاشع شده و گاهی به اسلام مشرف می شدند و در زمره یکی از بهترین مدافعان اسلام و پیرو مکتب اهل بیت قرار می گرفتند؛ مثل عمران صابی.

در این دوره امام رضا(ع) به نحوی سرآمد دانشمندان جهان شد که لقب عالم آل محمد(ص) گرفت و این لقب را مردم و اهل زمان و تمام دانشمندان معاصر به خاطر شایستگی و برجستگی بی نظیر علمی و اخلاقی به امام دادند. بدین گونه امامت، تنها نور فروزان خدا در زمین جهت نجات بشریت از گمراهی و ذلت شناخته شد.

اگر نبود نور پرفروغ امامت در مقابل اندیشه های انحرافی، اسلام با گرفتار شدن در دام اندیشه های سلفی، وضعی بدتر از مسیحیت داشت و جز نامی قشری و خشک و احکامی متصلب و تشریفاتی و ظاهری، چیزی از آن باقی نمی ماند و هرگز دینی نبود که در مقابل استعمارگران و غارتگران و… به مبارزه و مقابله برخیزد. و ملت ها را برای مبارزه و ستیز با ظلم، بسیج کند.

پس از آنکه امام رضا(ع) بعد از پدر،مسئولیت رهبرى و امامت را به عهده گرفت،در جهان اسلام به سیرو گشت پرداخت و نخستین مسافرت را از مدینه به بصره آغاز فرمود تا بتواند به طور مستقیم با پایگاههاى مردمى خود دیدار کند و درباره همه کارها به گفتگو پردازد.عادت او چنین بود که پیش از آنکه به منطقه اى حرکت کند،نماینده اى به آن دیار گسیل میداشت تا مردم را از ورود وى آگاه کند تاوقتى وارد میشود،مردم آماده استقبال و دیدار او باشند.سپس با گروههاى بسیار بزرگ مردم اجتماع بر پا میکرد و درباره امامت و رهبرى خود با مردم گفتگو مى فرمود.آنگاه از آنان میخواست تا ازو پرسش کنند تا پاسخ آنان را در زمینه هاى گوناگون معارف اسلامى بدهد.سپس میخواست که با دانشمندان علم کلام و اهل بحث و سخنگویان،همچنین با دانشمندان غیر مسلمان ملاقات کند تا در همه باب مناقشه به عمل آوردند و با او به بحث و مناظره پردازندپس از پایان کار به مردم کوفه خبر میداد که تا سه روز دیگر نزد آنان خواهد بود و با پایگاههاى خود تماس میگرفت و با بحث کنندگان و متکلمان و یهود و نصارى و کسانى که در آن زمان در جهان اسلام یک خط فکرى داشتند،تماس میگرفت تا در هر باب گفتگو کنند.به گروه اخیر از آنروى توجه مى فرمود و به جنبش و افکارشان اهمیت میداد که از راه ترجمه ها و مجادله هاى کلامى،توجه جهان اسلام را بخود جلب کرده بودند.

امام(ع)در این مسافرتها با همه گروهها و مکتبهاى علمى،بحثها وگفتگوهاى رنگارنگ میداشت.محمد بن عیسى تقطینى گوید:«مسائلى که از امام(ع)مى پرسیدند گرد آوردم،به هیجده هزار مساله رسید که به آنها پاسخ گفته بود.» «ابراهیم بن عباس صورى »مى گوید:«هرگز ندیدم که از رضا(ع)پرسشى کنند و او پاسخ آنرا نداند.»

پدران رضا(ع)،به همه این فعالیتهاى آشکار مبادرت نمیکردند.آنان شخصا به مسافرت نمى رفتند تا بتوانند بطور مستقیم و آشکار با پایگاههاى مردمى خود تماس حاصل کنند.اما در مورد امام رضا(ع)مسئله امرى طبیعى بود.زیرا درین مرحله پایگاههاى مردمى بسیار شده بود و نفوذ مکتب امام على(ع) از نظر روحى و فکرى و اجتماعى در دل مسلمانان که با امام به طورآگاهانه و همیارى عمل میکردند افزایش یافته بود. اما حادثه اى روى داد:گروهى از یاران امام(ع)میان این تحول ودگرگونى ظاهرى که در خط پدران او بود،با شرایط و اوضاع جدید،نتوانستند رابطه اى برقرار کنند و ازین روى بود که اعتراضاتى به امام وارد مى آوردند.

علاوه بر بحث و مناظره خود حضرت با گروهها و مکتبهای مختلف ، مامون نیز در سیاست مزورانه ى خود علیه امام،توطئه هاى دیگرى اندیشیده بود،او که از عظمت مقام معنوى امام در جامعه رنج مى برد مى کوشید با روبرو کردن دانشمندان با آن حضرت،و به بهانه ى بحث و مناظره ى علمى و استفاده از دانش امام،شکستى بر آن گرامى وارد سازد تا شاید بدین وسیله از محبوبیت او در جامعه بکاهد،و در نظر مردم امام را بیمایه و بیمقدار سازد،اما این خدعه و مکر مامون نتیجه یى جز افزایش عظمت امام و شرمسارى مامون نداشت،و آفتاب دانش الهى امام در مجالس علمى چنان مى درخشید که خفاش مزورى چون مامون را هر بار در آتش حسد کورتر مى ساخت. «شیخ صدوق »فقیه و محدث بزرگوار شیعه که پیش از هزار سال پیش مى زیسته است، مى نویسد: «مامون از متکلمان گروههاى مختلف و گمراه افرادى را دعوت مى کرد،و حریص بر آن بود که آنان بر امام غلبه کنند،و این بجهت رشگ و حسدى بود که نسبت به امام در دل داشت،اما آن حضرت با کسى به بحث ننشست جز آنکه در پایان به فضیلت امام اعتراف کرد و به استدلال امام سر فرود آورد…» «نوفلى »مى گوید:مامون عباسى به «فضل بن سهل »فرمان داد سران مذاهب گوناگون هم چون «جاثلیق » (رئیس اسقفان مسیحى) و«راس الجالوت » ( رئیس علماى یهود) و بزرگان «صابئین » (فرشته پرستان یا ستاره پرستان یا کسانیکه به نوبت و شریعتى ایمان نداشتند )و«هربذ اکبر»(معرب «هربد»است و به خادم آتشکده و قاضى گبران و آتش پرستان گفته مى شودو پیروان زرتشت)، و«نسطاس رومى »(پزشک رومى) و متکلمان (کسانیکه در علم عقائد مهارت داشتند) را جمع کند،«فضل »ایشان را گرد آورد…

دعوت مامون از امام به مجلس مباحثه بزرگان ادیان

مأمون به وزیر خود، فضل بن سهل، دستور داد صابی – بزرگ صائبین – و هربذ اکبر – بزرگ آتش پرستان – و علمای زرتشت و نسطاس رومی و علمای ادیان دیگر را جمع کند تا با آنها سخنی را در میان بگذارد.

فضل بن سهل همه‌ی آنها را جمع کرد. مأمون به آنها گفت:« من پسر عمویی دارم که می‌خواهم با او مناظره کنید. فردا صبح همه شما نزد من حاضر شوید.»

فضل نوفلی روایت می‌کند که:

ما نزد حضرت رضا علیه السلام نشسته بودیم که یاسر، خادمش، وارد شد و عرض کرد:« آقای من! مأمون خدمت شما سلام می‌رساند و می‌گوید فردا علمای ادیان مختلف نزد ما جلسه‌ای تشکیل می‌دهند؛ شما هم تشریف بیاورید.»

واکنش امام علیه السلام

امام فرمود:« به مأمون سلام برسان و بگو من منظور تو را می‌دانم و انشاء الله فردا صبح در مجلس تو خواهم بود. »

وقتی یاسر رفت، امام به من فرمود:« آیا می‌ترسی آنها دلایل مرا رد کنند و مرا محکوم نمایند؟»

من گفتم:« فدایتان گردم! بله؛ چون آنها اهل مجادله و انکار هستند و هر چه را شما بگویید قبول ندارند. اگر بگویید خدا یکی است، می‌گویند چرا؟ اگر بگویید محمد صلی الله علیه و اله و سلم رسول خداست، می‌گویند رسالتش را ثابت کن. و بالاخره هر دلیلی بیاورید با مغلطه و سفسطه رد می‌کنند. از آنها بپرهیزید!» امام فرمود: « مأمون از کار خود پشیمان خواهد شد. من با علمای تورات با تورات خودشان، با علمای انجیل با انجیل خودشان، با علمای زبور با زبور خودشان، با صائبین به زبان عبرانی، با هرابذه به فارسی، و با علمای رومی به زبان رومی استدلال خواهم کرد و همه‌ی آنها را مجاب خواهم نمود. و لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.» فردا صبح حضرت رضا علیه السلام وضو گرفت و از منزل خارج شد. وقتی وارد مجلس شد، دید علمای ادیان و عده‌ای از بنی‌هاشم و بزرگان و کارگزاران حکومتی نزد مأمون نشسته‌اند. با ورود امام، مأمون و همه حاضرین به پا خاستند.

بامداد دیگر امام به مجلس آنان آمد…،«راس الجالوت »عالم یهودى گفت:ما از تو به جز از تورات و انجیل و زبور داود و صحف ابراهیم و موسى نمى پذیریم (راس الجالوت یهودى بود و به انجیل ایمان نداشت ولى به آن آشنائى داشت و مى خواست از اینراه نیز امام را در حضور مسیحیان بیازماید تقاضا کرد که امام به انجیل نیز استدلال کند) ،آن حضرت قبول کرد،و با آنان به تورات و انجیل و زبور براى اثبات پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به تفصیل استدلال فرمود،آن گرامى را تصدیق کردند و نیز با دیگران بحث کرد و چون همه خاموش ماندند فرمود:«اى گروه اگر در میان شما کسى مخالف است و پرسشى دارد بى شرم و بیم بگوید». «عمران صابى »که در بحث و علم کلام بى نظیر بود گفت:اى دانشمند!اگر نه این بود که خود به پرسیدن دعوت کردى پرسشى نمى کردم،زیرا من به کوفه و بصره و شام و جزیره رفتم،و با متکلمان آن سرزمینها سخن گفتم،کسى را نیافتم که وحدانیت خداى را بر من ثابت کند… امام علیه السلام به تفصیل برهان اثبات خداى واحد را براى او بیان فرمود، (برهان مفصل و ژرفى که امام علیه السلام در آن مجلس بیان فرمود در کتاب «توحید صدوق » ذکر شده است)عمران قانع شد و گفت:سرور من،دریافتم و گواهى مى دهم که خدا چنان است که شما فرمودى،و محمد بنده ى اوست که براى هدایت و با دینى درست بر انگیخته شده،آنگاه به قبله رو کرد و به سجده در افتاد و اسلام آورد.متکلمان چون سخن «عمران صابى »را شنیدند دیگر چیزى نپرسیدند،و در پایان روز مامون برخاست و با امام علیه السلام به درون خانه رفتند،و مردم پراکنده شدند.

مناظره امام رضا (ع) با جاثلیق عالم بزرگ مسیحی

هنگامی که علی بن موسی الرضا (ع) وارد بر مأمون شد . او به فضل بن سهل ، وزیر مخصوصش دستور داد که پیروان مکاتب مختلف را مانند جاثلیق ( عالم بزرگ مسیحی ) و رأس الجالوت ( پیشوای بزرگ یهودیان ) و رؤسای صائبین و هربز اکبر ( پیشوای بزرگ زردشتیان ) و نسطاس رومی ( عالم بزرگ نصرانی ) و همچنین علمای دیگر علم کلام را دعوت کند تا سخنان آن حضرت را بشنوند و هم آن حضرت سخنان آنها را .

هدف مأمون از این کار این بود که به پندار خویش مقام امام (ع) را در انظار مردم پایین بیاورد ، به گمان اینکه امام (ع) تنها به مسائل ساده ای از قرآن و حدیث آشناست و از فنون علم و استدلال بی بهره است .

این مجلس تشکیل شد و مأمون رو به جاثلیق کرد و گفت : ای جاثلیق ! این پسر عموی من موسی بن جعفر (ع) است . او از فرزندان فاطمه (س) دختر پیامبر ما ، و فرزند علی بن ابیطالب (ع) است . من دوست دارم با او سخن بگویی و مناظره کنی ، اما طریق عدالت را در بحث رها مکن .

جاثلیق گفت : ای امیر مؤمنان ! من چگونه بحث و گفتگو کنم که ( با او قدر مشترکی ندارم ) او به کتابی استدلال می کند که من منکر آنم و به پیامبر عقیده دارد که من به او ایمان نیاورده ام .

در اینجا امام (ع) شروع به سخن کرد و فرمود :

ای نصرانی ! اگر به انجیل خودت برای تو استدلال کنم اقرار خواهی کرد ؟

جاثلیق گفت : آیا می توانم گفتار انجیل را انکار کنم ؟ آری به خدا سوگند اقرار خواهم کرد هرچند به ضرر من باشد .

امام (ع) فرمود : هرچه می خواهی بپرس و جوابش رو بشنو .

جاثلیق : درباره نبوت عیسی و کتابش چه می گویی ؟ آیا چیزی از این دو را انکار می کنی ؟

امام (ع) : من به نبوت عیسی و کتابش و به آنچه به امتش بشارت داده و حواریون به آن اقرار کرده اند ، اعتراف می کنم ، و به نبوت ( آن ) عیسی که اقرار به نبوت محمد (ص) و کتابش نکرده و امتش را به آن بشارت نداده کافرم !

جاثلیق : آیا به هنگام قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمی کنی ؟

امام (ع) : آری .

جاثلیق : پس دو شاهد از غیر اهل مذهب خود از کسانی که نصاری شهادت آنان را مردود نمی شمارند بر نبوت محمد (ص) اقامه کن و از ما نیز بخواه که دو شاهد بر این معنا از غیر اهل مذهب خود بیاوریم .

امام (ع) : هم اکنون انصاف را رعایت کردی ای نصرانی ، آیا کسی را که عادل بود و نزد مسیح ، عیسی بن مریم مقدم بود می پذیری ؟

جاثلیق : این مرد عادل کیست ، نامش را ببر ؟

امام (ع) : درباره « یوحنای » دیلمی چه می گویی ؟

جاثلیق : به به ! محبوبترین فرد نزد مسیح را بیان کردی !

امام (ع) : تو را سوگند می دهم آیا انجیل این سخن را بیان می کنند که یوحنا گفت : حضرت مسیح مرا از دین محمد عربی با خبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنین پیامبری خواهد آمد ، من نیز به حواریون بشارت دادم و آنها به او ایمان آوردند ؟

جاثلیق گفت : آری ! این سخن را یوحنا از مسیح نقل کرده و بشارت به نبوت مردی و نیز بشارت به اهل بیت و وصیش داده است ؛ اما نگفته است این در چه زمانی واقع می شود و این گروه را برای ما نام نبرده تا آنها را بشناسیم .

امام (ع) : اگر ما کسی را بیاوریم که انجیل را بخواند و آیاتی از آن را که نام محمد (ص) و اهل بیتش و امتش در آنها است ، تلاوت کند آیا ایمان به او می آوری ؟

جاثلیق : بسیار خوب است .

امام (ع) به نسطاس فرمود : آیا سفرِ سوم انجیل را از حفظ داری ؟

نسطاس گفت : بلی ، از حفظ دارم .

سپس امام به رأس الجالوت ( بزرگ یهودیان ) رو کرد و فرمود : آیا تو هم انجیل را می خوانی ؟ گفت آری به جان خودم سوگند . فرمود سِفرِ سوم را بر گیر ، اگر در آن ذکری از محمد و اهل بیتش بود به نفع من شهادت ده و اگر نبود شهادت نده . سپس امام ( ع) سفر سوم را قرائت کرد تا به نام پیامبر (ص) رسید ، آنگاه متوقف شد و رو به جاثلیق کرد و فرمود : ای نصرانی ! تو را به حق مسیح و مادرش آیا قبول داری که من از انجیل باخبرم ؟

جاثلیق : آری .

سپس امام (ع) نام پیامبر (ص) و اهل بیت و امتش را برای او تلاوت کرد ؛ سپس افزود : ای نصرانی ! چه می گویی ، این سخن عیسی بن مریم است ؟ اگر تکذیب کنی آنچه را که انجیل در این زمینه می گوید ، موسی و عیسی هر دو را تکذیب کرده ای و کافر شده ای .

جاثلیق : من آنچه را که وجود آن در انجیل برای من روشن شده است انکار نمی کنم و به آن اعتراف دارم .

امام (ع) : همگی شاهد باشید او اقرار  کرد ، سپس فرمود : ای جاثلیق هر سوالی می خواهی بکن .

جاثلیق : از حواریون عیسی بن مریم خبر ده که آنها چند نفر بودند و نیز خبر ده که علمای انجیل چند نفر بودند ؟

امام (ع) : از شخص آگاهی سؤال کردی ، حواریون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آنها لوقا بود . ( اما علمای نصاری سه نفر بودند : یوحنای اکبر در سرزمین باخ ، یوحنای دیگری در قرقیسا و یوحنای دیلمی در رجاز و نام پیامبر و اهل بیت و امتش نزد او بود ، و او بود که به امت عیسی و بنی اسرائیل بشارت داد . )

سپس فرمود : ای نصرانی ! به خدا سوگند ما ایمان به آن عیسی داریم که ایمان به محمد داشت ، ولی تنها ایرادی که به پیامبر شما عیسی داریم این بود که او کم روزه می گرفت و کم نماز می خواند !

جاثلیق ناگهان متحیر شد و گفت : به خدا سوگند علم خود را باطل کردی و پایه کار خویش را ضعیف نمودی و من گمان می کردم تو اعلم مسلمانان هستی .

امام (ع) : مگر چه شده ؟

جاثلیق : به خاطر اینکه می گویی عیسی ضعیف و کم روزه و کم نماز بود ، در حالی که عیسی حتی یک روز را افطار نکرد و هیچ شبی را ( به طور کامل ) نخوابید و صائم الدهر و قائم اللیل بود .

امام (ع) : برای چه کسی روزه می گرفت و نماز می خواند ؟!

جاثلیق نتوانست پاسخ گوید و ساکت شد ( زیرا اگر اعتراف به عبودیت عیسی می کرد با ادعای الوهیت او سازگار نبود )

امام (ع) : ای نصرانی ! سؤال دیگری از تو دارم .

جاثلیق با تواضع گفت : اگر بدانم پاسخ می گویم .

امام (ع) : تو انکار می کنی که عیسی مردگان را به اذن خداوند متعال زنده می کرد ؟

جاثلیق در بن بست قرار گرفت و بنا به ناچار گفت : انکار می کنم ، چرا که آن کس که مردگان را زنده کند و کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد او پروردگار است و مستحق الوهیت .

امام (ع) : حضرت الیسع نیز همین کار را می کرد و او بر آب راه می رفت و مردگان را زنده کرد و نابینا و مبتلا به برص را شفا داد ، اما امتش قائل به الوهیت او نشدند و کسی او را عبادت نکرد . حزقبل پیامبر نیز همان کار مسیح را انجام داد و مردگان را زنده کرد .

سپس رو به رأس الجالوت کرده فرمود : ای راس الجالوت ، آیا اینها را در تورات می یابی که بخت النصر اسیران بنی اسرائیل را در آن زمان که حکومت با بیت المقدس مبارزه کرد به بابل آورد ، خداوند حزقیل را به سوی آنها فرستاد و او مردگان آنها را زنده کرد ؟ این واقعیت در تورات مضبوط است ، هیچ کس جز منکران حق از آن را انکار نمی کنند .

راس الجالوت : ما این را شنیده ایم و می دانیم .

امام (ع) : راست می گویی ، سپس افزود : ای یهودی این سِفر از تورات را بگیر و آنگاه خود شروع به خواندن آیاتی از تورات کرد ، مرد یهودی تکانی خورد و در شگفت فرو رفت .

سپس امام رو به نصرانی کرد و قسمتی از معجزات پیامبر اسلام را درباره زنده شدن بعضی از مردگان به دست او و شفای بعضی از بیماران غیرقابل علاج را به برکت او برشمرد و فرمود : با این همه ما هرگز او را پروردگار خود نمی دانیم ، اگر به خاطر اینگونه معجزات ، عیسی را خدای خود بدانید باید « الیسع و حزقیل » را نیز معبود خویش بشمارید . زیرا آنها نیز مردگان را زنده کردند و نیز ابراهیم خلیل پرندگانی را گرفت و سر برید و آنها را بر کوه های اطراف قرار داد ، سپس آنها را فرا خواند و همگی زنده شدند . موسی بن عمران نیز چنین کاری را در مورد هفتاد نفر که با او به کوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند انجام داد ، تو هرگز نمی توانی این حقایق را انکار کنی ،زیرا تورات و انجیل و زبور و قرآن از آن سخن گفته اند . پس باید همه اینها را خدای خویش بدانیم .

جاثلیق پاسخی نداشت بدهد ، تسلیم شد و گفت : سخن ، سخن توست و معبودی جز خداوند یگانه نیست .

سپس امام (ع) در باب کتاب اشعیا از او و راس الجالوت سوال کرد . او گفت : من از آن بخوبی آگاهم . فرمود : این جمله را به خاطر دارید که اشعیا گفت : من کسی را دیدم که بر دراز گوشی سوار است و لباسهایی از نور در تن کرده ( اشاره به حضرت مسیح ) و کسی را دیدم که بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه ( اشاره به پیامبر اسلام (ص) ) گفتند : آری اشعیا چنین سخنی را گفته است .

امام (ع) افزود : ای نصرانی ، این سخن مسیح را در انجیل به خاطر داری که فرمود : من به سوی پروردگار شما و پروردگار خودم می روم و « بارقلیطا » می آید و درباره من شهادت بحق میدهد . ( آنگونه که من درباره او شهادت داده ام ) و همه چیز را برای شما تفسیر می کند ؟

جاثلیق : آنچه را از انجیل می گویی ما به آن معترفیم .

سپس امام (ع) سؤالات دیگری درباره انجیل و از میان رفتن نخستین انجیل و بعد نوشته شدن آن بوسیاه چهار نفر : مرقس ، لوقا ، یوحنا و متی که هر کدام نشستند و انجیلی را نوشتند ( انجیل هایی که هم اکنون موجود و در دست مسیحیان است ) ، سخن گفت و تناقضهایی از کلام جاثلیق گرفت .

جاثلیق به کلی درمانده شده بود ؛ به گونه ای که هیچ راه فرار نداشت . لذا هنگامی که امام (ع) بار دیگر به او فرمود : ای جاثلیق ، هر چه می خواهی سوال کن ، او از هرگونه سوالی خود داری کرد و گفت : اکنون شخص دیگری غیر از من سوال کند ، قسم به حق که گمان نمی کردم در میان مسلمانان کسی مثل تو باشد .

استدلال امام درباره نبوت عیسی علیه السلام

مأمون امام را کنار خود نشاند، مدّتی با او گرم صحبت شد و سپس به جاثلیق گفت: « ای جاثلیق! ایشان پسر عموی من، علی بن موسی الرضا، از فرزندان فاطمه، دختر پیامبراسلام، و علی بن ابیطالب است. دوست دارم با او بحث کنی اما انصاف را هم رعایت نمایی.»

جاثلیق گفت:« ای امیرمؤمنان! چگونه بحث کنم با مردی که می‌خواهد با من از کتابی سخن گوید که من آنرا قبول ندارم و از سخنان پیامبری برای من دلیل بیاورد که به او ایمان ندارم؟!» حضرت رضا علیه السلام در کمال آرامش فرمود:« ای نصرانی! اگر من با انجیلی که تو قبول داری، با تو بحث کنم، آیا می‌پذیری؟»

جاثلیق گفت: « مگر من می‌توانم آنچه را انجیل بگوید، رد کنم؟ بله؛ به خدا قسم، حتی اگر خوشایندم نباشد و به ضررم تمام شود، هر چه انجیل بگوید قبول دارم.» امام فرمود:« اینک هر چه می‌خواهی بپرس!»

جاثلیق گفت:« درباره‌ی نبوّت حضرت عیسی چه می گویی؟»

امام فرمود:« به نبوت حضرت عیسی و کتابش اعتقاد دارم ولی به عیسایی که نبوّت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را انکار کند، ایمان ندارم.»

جاثلیق پرسید:« آیا شاهدی وجود دارد که حضرت عیسی به آمدن محمد مژده داده است؟ا مام فرمود:« آیا یوحنای دیلمی را قبول داری؟»

جاثلیق گفت: « به به! نزدیکترین دوست مسیح!»

امام فرمود:« آیا یوحنا نگفت عیسی مرا به دین محمد صلی الله علیه و آله وسلم مژده داد و خبر داد که بعد از او ظهور خواهد کرد؟ و آیا یوحنا این مژده را به یاران خود نگفت؟ و آیا آنها به محمد ایمان نیاوردند؟!»

جاثلیق گفت:« بله، ولی ما پیامبر عرب نمی شناسیم.

استدلال امام از انجیل

امام شروع کرد به خواندن سفر سوم انجیل تا رسید به نام مبارک محمد صلی الله علیه و اله و سلم. بعد فرمود:« ای نصرانی! به حق مسیح و مادرش سوگند، آیا من عالم به انجیل هستم؟» گفت: « آری »

امام مطالب مربوط به حضرت رسول اکرم و اهل بیت و امتش را از انجیل قرائت کرد و سپس پرسید:« ای نصرانی، در برابر این گفته‌های انجیل چه می‌گویی؟! اگر انجیل را قبول نکنی و حضرت عیسی و حضرت موسی را تکذیب کنی که قتلت واجب است!»

جاثلیق گفت: « من به مطالب انجیل ایمان دارم.» سپس از حضرت رضا علیه السلام اسامی حواریون (یاران نزدیک حضرت عیسی) را پرسید.

امام نام آنها را یک به یک بیان کرد و سپس فرمود:« اما ما به عیسای شما به جهت ضعفی که در عبادت و روزه و نماز داشت، اعتراض داریم!»

جاثلیق عصبانی شد و گفت: « من گمان می کردم امروز در میان ملت اسلام ، از شما داناتر کسی نیست! عیسی همه‌ی شب‌ها بیدار بود و روزها روزه می‌گرفت و در عبادت هرگز کوتاهی نمی‌نمود!»

امام فوراً فرمود:« اگر چنین است، حضرت عیسی برای چه کسی نماز می‌خواند و روزه می‌گرفت؟! شما که می‌گویید عیسی خداست!» جاثلیق چیزی نگفت.

امام فرمود:« ای جاثلیق! من زنده کردن مردگان را به دست حضرت عیسی علیه السلام را انکار نمی‌کنم، ولی او به اذن خداوند مردگان را زنده می‌کرد.»

جاثلیق گفت:« زنده کردن مرده از افعال خداوند است و هر کس چنین کند یا کر و کور را شفا دهد، شایسته عبادت است.»

امام فرمود:« الیسع (یکی از پیامبران) نیز مانند حضرت عیسی، مردگان را زنده می‌کرد و کورها را شفا می‌داد و روی آب راه می‌رفت، ولی امت او هرگز او را خدای خود ندانستند. حضرت حزقیل( یکی دیگر از پیامبران) سی و پنج هزار مرده را در یک روز زنده کرد؛ در حالی‌که شصت سال بود از دنیا رفته بودند و این مطلب در تورات هست. ای راس الجالوت! آیا این مطلب در تورات نیست؟»

گفت:« چرا.»

امام فرمود: « قریش نزد رسول خدا آمدند و گفتند:« مردگان را زنده کن!» رسول اکرم امیرالمؤمنین علی علیه السلام را خواست و فرمود: « به گورستان برو و افرادی را که اینها نام می‌برند، صدا بزن و بگو محمد می‌گوید به اذن خداوند از جای خود حرکت کنید!» آنان زنده شدند و به رسالت پیامبر اسلام اقرار کردند.

آری، پیامبر اسلام بیماران و دیوانگان را شفا می‌داد و با حیوانات سخن می‌گفت ولی ما مسلمان‌ها او را خدای خود نگرفتیم. همچنین یکی از انبیاء بنی اسرائیل به امر خداوند به یک مشت استخوان پوسیده خطاب کرد که « به اذن خداوند از جای خود حرکت کنید.» آنها همه زنده شدند. ابراهیم خلیل پرندگانی را قطعه قطعه کرد و آنها را کوبید و هر قسمت را سر کوهی قرار داد؛ وقتی آنها را خواند، همه زنده شدند.

حضرت موسی با هفتاد نفر از برگزیدگان امّت خود به کوه طور رفت و آنها در اثر درخواست نابجای خود که گفتند می‌خواهیم خدا را ببینیم، به وسیله‌ی صاعقه‌ای هلاک شدند. آن‌گاه حضرت موسی دعا کرد و آنها زنده شدند. زنده کردن مردگان به دست پیامبران الهی نمونه‌های بسیار دارد.

من این داستان ها را نقل کردم تا نتوانی آنها را رد کنی. آیا هر کس مردگان را زنده کند باید پرستش شود؟ اگر چنین است پس همه‌ی این پیامبران باید پرستش شوند. چه می گویی؟!»

جاثلیق گفت:« حق به جانب تو است و خدایی جز خدای یگانه نیست.»

دلیل اختلاف اناجیل چهارگانه

سپس امام رضا علیه السلام به راس الجالوت رو کرد و فرمود:« تو را به حق آن ده آیه‌ای که بر حضرت موسی علیه السلام نازل شد، آیا خبر محمد صلی الله علیه و آله وسلم را در تورات ندیده‌ای؟»

رأس الجالوت گفت: « چرا.»

امام پرسید:« آیا در انجیل گفتار عیسی علیه السلام را دیده ای که فرمود « من به‌زودی نزد خدای خود می‌روم و بعد از من ” فارقلیطا” خواهد آمد و به حقانیّت من گواهی خواهد داد، همان‌گونه که من به حقانیّت او گواهی می‌دهم؟»

جاثلیق گفت:« آری؛ این سخنان در انجیل هست.»

امام فرمود:« به شما بگویم انجیلی را که گم کردید، در کجا یافتید؟»

جاثلیق گفت:« ما فقط یک روز آن را گم کردیم و دوباره بدون هیچ کم‌و‌کاستی پیدایش نمودیم.»

امام فرمود:« اطلاع تو نسبت به انجیل بسیار کم است. اگر آن را فقط یک روز گم کرده‌اید، چرا در آن این همه اختلاف است؟ بدان هنگامی که انجیل از میان شما گم شد، نصاری دور هم جمع شدند تا ببینند چه باید بکنند.

«لوقا» و «مرقابوس» گفتند انجیل در سینه‌ی ما محفوظ است، آن را خواهیم نوشت.

سپس با «یوحنا» و «متی» دور هم جمع شدند و این چهار انجیل را نوشتند. لذا اناجیل چهارگانه با هم اختلاف دارد.»

جاثلیق گفت:« من امروز فهمیدم که مطلب از چه قرار بوده؛ و بر فهم و علم من افزوده شد.»

سپس امام رضا علیه السلام نمونه‌هایی از اختلاف میان انجیل‌ها را بیان فرمود؛ به طوری که جاثلیق گفت:« لوقا و مرقابوس و متی در مورد حضرت مسیح، شهادت دروغ داده‌اند.»

سپس گفت: « ای دانشمند مسلمانان! مرا معاف بدار و بگذار دیگران سؤالات خود را مطرح کنند که به مسیح سوگند، در میان علمای مسلمانان، کسی مانند شما نیست.»

اثبات نبوت پیامبر اسلام با کتب آسمانی

مناظره حضرت با رأس الجالوت:

امام رضا علیه السلام رو به رأس الجالوت، بزرگ یهودیان، کرد و فرمود: «تو می‌پرسی یا من بپرسم؟»

گفت:« من می‌پرسم؛ ولی باید از تورات و انجیل یا زبور داود و صحف ابراهیم و موسی با من صحبت کنید. شما نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم را چگونه اثبات می کنید؟»

فرمود: « موسی بن عمران و عیسی بن مریم و داود به نبوت او شهادت داده اند.»

راس الجالوت گفت: « کجا؟»

امام فرمود:« مگر حضرت موسی به بنی اسرائیل وصیّت نکرد که به زودی پیغمبری از برادران شما خواهد آمد؛ او را تصدیق کنید؟»

گفت:« بله؛ این سخن موسی است.»

امام فرمود: « آیا از برادران بنی اسرائیل پیغمبری جز محمد آمده است؟»

گفت: « نه »

امام فرمود:« مگر در تورات نیامده که نور از کوه طور و کوه ساعیر و کوه فاران ظهور کرد؟»

گفت:« بله؛ اما تفسیرش چیست؟»

امام فرمود:« ظهور نور در طور سینا همان وحی خداوند است بر موسی علیه السلام و روشنی کوه ساعیر همان وحی است به حضرت عیسی علیه السلام؛ و مقصود از نوری که از کوه فاران آمده، رسالت حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم است. زیرا فاران نام یکی از کوه های اطراف مکه است که رسول خدا از آنجا مبعوث شده است.»

سپس حضرت رضا علیه السلام نمونه‌هایی از مژده‌های پیامبران را که در تورات آمده ذکر کرد و از قول « شعیای پیغمبر » و « حیقوق پیغمبر » نشانه‌های حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم را بیان فرمود و از کتاب زبور داود، قسمتی را برای راس الجالوت خواند که تنها درباره‌ی حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم صدق می‌کرد.

پرسش امام از راس الجالوت

سپس فرمود:« ای رأس الجالوت! من از تو می‌پرسم دلیل نبوت حضرت موسی علیه السلام چیست؟ »

راس الجالوت گفت:« شکافتن دریا، تبدیل عصا به اژدها، جاری‌کردن آب از سنگ، انتشار نور از انگشت‌ها و معجزات دیگرش. »

امام فرمود: « راست گفتی. اگر کارهای خارق العاده دلیل بر نبوت حضرت موسی است، پس چرا شما به نبوت حضرت عیسی اقرار نمی‌کنید؛ در صورتی که او مرده‌ها را زنده می کرد، بیماران صعب العلاج را شفا می داد و از گل پرنده می‌ساخت و به آنها جان می‌بخشید؟»

راس الجالوت گفت:« ما این معجزات را از عیسی ندیده‌ایم. »

امام فرمود:« شما معجزات موسی را هم ندیده‌اید، فقط از اصحابش شنیده اید.»

رأس الجالوت از جواب عاجز شد و چیزی نگفت.

امام رضا علیه السلام فرمود:« جریان حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم هم چنین است. او کتابی نخواند و سر کلاس معلّمی حاضر نشد، ولی کتابی آورد که از گذشتگان و آیندگان تا روز قیامت خبر می‌دهد. او از اسرار مردم خبر می‌داد و معجزاتی فراوان و غیر قابل شمارش داشت.»

مناظره با عمران صائبی

امام با هربذ اکبر که عالم زرتشتیان بود سخنی کوتاه گفت و او نیز از جواب عاجز شد.

سپس فرمود:« هر کس سؤالی دارد، بپرسد.»

عمران صائبی که از علمای زبردست بود، گفت: «من با افراد زیادی در کوفه و بصره بحث کرده‌ام ولی کسی نتوانسته به من ثابت کند که این جهان خدای واحدی دارد. شما برای من ثابت کنید.»

امام با او به مباحثه پرداخت و آن‌قدر درباره وجود خداوند و صفاتش صحبت کردند که سرانجام عمران گفت:« شهادت می دهم که “الله” همان گونه است که شما وصف کردید و او را یگانه شمردید؛ و شهادت می دهم که محمد بنده اوست که به دین حق و هدایت از جانب او مبعوث شد.»

سپس خود را به خاک انداخت و سجده کرد و مسلمان شد.

سایر حضار که دیدند عمران، با اینکه در مباحثه بسیار قوی بود، مسلمان شده، جرأت نکردند چیزی بگویند و همگی از مجلس خارج شدند.

عمران پس از مسلمان شدن

حسن بن محمد نوفلی در ادامه‌ی روایت می‌گوید:

آن شب امام علیه السلام عمران را برای شام دعوت کرد. سپس یک دست لباس و یک مرکب با ده هزار درهم به عمران هدیه کرد و او را سرپرست صدقات بلخ قرار داد. مأمون هم ده هزار درهم و فضل بن سهل نیز پول زیادی به او بخشیدند.

از آن پس عمران در دفاع از اسلام با علمای ادیان دیگر بحث می‌کرد و آنها را شکست می‌داد.

کرامات امام رضا(ع) به روایت اهل سنت

آنچه پیش روی دارید، گوشه‌ی از سخنان بزرگان اهل سنت درباره امام رضا(ع) است که در منابع معتبر آنها نقل شده و تأثیر به سزایی در نزدیک کردن دیدگاه اهل سنت به دیدگاه شیعه درباره کرامت، شفاعت، توسل و زیارت قبور و … دارد.

پر برکت و همراه با کرامات و وقیعی که قبل و بعد از ولادت امام رضا (علیه السلام) از مدینه تا مرو و مدت امامت ایشان رخ داد، جملگی دلالت بر عظمت بی‌کران امام رضا (علیه السلام) دارد. رویت آن از زبان بزرگان اهل سنّت جالب و شنیدنی و البته شگفت‌انگیز است. آنچه پیش روی دارید، گوشه‌ی از سخنان بزرگان اهل سنت درباره امام رضا است که در منابع معتبر آنها نقل شده و تأثیر به سزایی در نزدیک کردن دیدگاه اهل سنت به دیدگاه شیعه درباره کرامت، شفاعت، توسل و زیارت قبور و … دارد.

بزرگان اهل سنت با اعتراف به جایگاه والی امام رضا (علیه السلام)، سخنان و اعتراف‌های شگفتی درباره ابعاد معنوی آن حضرت داشته‌اند که آنها را نقل می‌کنیم.

۱) مجدالدین ابن اثیر جَزَری (۶۰۶ق): «ابوالحسن علی بن موسی … معروف به رضا…، مقام و منزلت ایشان همانند پدرشان موسی بن جعفر است. امامت شیعه در زمان علی بن موسی به ایشان منتهای می‌شد، فضایل وی قابل شمارش نیست. خداوند رحمت خود و رضوان خود را بر ایشان بفرستد».

۲) محمد بن طلحه شافعی(۶۵۲ق): «سخن در امیرالمؤمنین علی و زین العابدین علی گذشت و ایشان علی الرضا سومین آنهاست. کسی که در شخصیت ایشان تأمل کند، در می‌یابد که علی بن موسی وارث امیرالمؤمنین علی و زین العابدین علی است، و حکم می‌کند که ایشان سومین علی است. ایمان و جایگاه و منزلت ایشان فراوانی اصحاب ایشان، باعث شد تا مأمون وی را در امور حکومت شریک کند و ولایت عهدی را به ایشان بسپارد…».

۳) عبدالله بن اسعد یافعی شافعی (۷۶۸ق): «وی امام جلیل و بزرگوار از سلاله بزرگان و اهل کرم ابوالحسن علی بن موسی الکاظم است . وی یکی از دوازده امام شیعیان است که اساس مذهب بر نظریات ایشان است. وی صاحب مناقب و فضایل است».

۴) ابن صبّاغ مالکی (۸۵۵ق) به نقل از بعضی از اهل علم : «علی بن موسی الرضا داری والاترین و وافرترین فضایل و کرامات و برخوردار از برترین اخلاق و صورت و سیرت است که از پدرانش به ارث برده است…».

۵) عبدالله بن محمد عامر شبراوی شافعی (۱۱۷۲ق): «هشتمین امام علی بن موسی الرضاست که مناقب والا و صفات اولیا و کرامت نبوی وی قابل شمارش و توصیف نیست…».

۶) یوسف بن اسماعیل نبهانی (۱۳۵۰ق): «علی بن موسی از بزرگان ائمه و چراغان امت از اهل بیت نبوی و معدن علم و عرفان و کرم و جوانمردی بود. وی جایگاه والایی دارد و نام وی شهره است و کرامات زیادی دارد…».

۷) شیخ یاسین بن ابراهیم سنهوتی شافعی: « امام علی بن موسی الرضا (رضی الله عنه) از بزرگان و از بهترین سلاله است و خداوند با خلق چنین فردی قدرت خود را به نمایش گذاشته. هیچ فردی علی بن موسی را نمی‌تواند درک کند. وی والا مقام و در فضایل شهره است و کرامات بسیاری دارد …».

۸) ابوالفوز محمد بن امین بغدادی سُوِیدی: «ایشان در مدینه به دنیا آمد و کرامات ایشان بسیار و مناقبش مشهور است؛ به گونه‌ی که قلم از وصف تمامی آن عاجز است…».

۹) عباس بن علی بن نور الدین مکّی: «فضایل علی بن موسی هیچ حد و حصری نداشته…».

گوشه‌ی از کرامات امام رضا (علیه السلام)

▪ بشارت پیامبر به حمیده

امام رضا به برکت سفارش پیغمبر و عنایت ایشان به دنیا آمدند. در نقل‌های اهل سنت چنین آمده: زمانی که حمیده مادر امام کاظم، کنیزی به نام نجمه را از بازار خریداری کرد، پیامبر را در خواب دید که به ایشان فرمود: «این کنیز را به فرزندت (امام کاظم) هدیه کن؛ همانا از این کنیز، فرزندی به دنیا خواهد آمد که بهترین اهل زمین است». حمیده نیز چنین کرد و امام، نام نجمه را به طاهره تغییر داد.

▪ معجزه‌ی در دوران حمل

مادر بزرگوار ایشان می‌فرمید: هنگام حاملگی، سنگینی حمل را احساس نکردم و هنگام خواب، صدای تسبیح و تهلیل و تقدیس وی را می‌شنیدم.

▪ مناجات امام در دوران طفولیت

مادر بزرگوار امام در ادامه می‌فرماید: زمانی که ایشان به دنیا آمد، در حالی که دستانش را روی زمین گذاشته و سر مبارکشان را به طرف آسمان بلند کرده بود، لبانش تکان می‌خورد، گویا مناجات خدا می‌کرد. در این حال پدر بزرگوارش آمد و به من گفت: «هنیئا لک کرامه ربَّکِ عزّوجل؛ مبارک باد بر تو کرامت خداوند». در این حال فرزند را به ایشان داد و ایشان در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند و با آب فرات کام دهانش را برداشت.

▪ هارون بر من چیره نمی‌شود

صفوان بن یحیی می‌گوید: بعد از شهادت امام کاظم و امامت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) از توطئه دوباره هارون علیه امام رضا (علیه السلام) می‌ترسیدیم. موضوع را به امام گفتیم. امام فرمود: هارون تلاش خود را انجام می‌دهد، ولی کاری از پیش نمی‌برد.

صفوان می‌گوید: یکی از معتمدین برایم نقل کرد: یحیی بن خالد برمکی به هارون الرشید گفت: علی بن موسی ادعای امامت می‌کند (و با این سخن قصد تحریک هارون را داشت). هارون در جواب گفت: آنچه با پدرش انجام دادیم، بس است. آیا می‌خواهیم همه آنها را بکشیم؟!

▪ محل دفن من و هارون یکی است

موسی بن عمران می‌گوید: روزی علی بن موسی الرضا را در مسجد مدینه، در حالی دیدم که هارون مشغول سخنرانی بوده امام به من فرمود: روزی را خواهی دید که من و هارون در یک جا به خاک سپرده می‌شویم.

امام در مکه نیز به این مهم اشاره می‌کند. حمزه بن جعفر ارجانی می‌گوید: هارون الرشید از یک درب و علی بن موسی الرضا از در دیگر مسجد الحرام خارج شدند. در این هنگام امام رضا (علیه السلام) به هارون اشاره کرد و فرمود: الآن از هم دور هستیم، ولی ملاقاتمان نزدیک است. ای طوس! همانا من و او را یک جا جمع می‌کنی.

▪ مأمون، امین را می‌کشد

حسین بن یاسر می‌گوید: روزی علی بن موسی الرضا به من فرمود: همانا عبدالله (مأمون) برادرش محمد (امین) را خواهد کشت. از امام پرسیدم: یعنی عبدالله بن هارون، محمد بن هارون را خواهد کشت؟ امام فرمودند: بله، عبدالله مأمون، محمد امین را خواهد کشت. طبق پیشگویی امام این اتفاق افتاد.

▪ همسرت دوقلو می‌زاید

بکر بن صالح می‌گوید: نزد امام رضا (علیه السلام) رفتم و به وی گفتم: همسرم ـ که خواهر محمد بن سنان از خواص و شیعیان شماست ـ حامله است و از شما می‌خواهم دعا کنید تا خداوند فرزند پسری به من دهد. امام فرمود: دو فرزند در راه است. از نزد امام رفتم و پیش خود گفتم: اسم یکی را محمد و دیگری را علی می‌گذارم. در این هنگام امام مرا فراخواند و بدون اینکه از من چیزی بپرسد، به من فرمود: اسم یکی را علی و دیگری را امّ عمرو بگذار. وقتی که به کوفه رسیدم، همسرم یک پسر و یک دختر به دنیا آورده بود و اسم آنها را همان‌ گونه که امام فرموده بود، گذاشتم. به مادرم گفتم: معنی امّ عمرو چیست؟ پاسخ داد: مادر بزرگت امّ عمرو نام داشت.

▪ جعفر به زودی ثروتمند می‌شود

حسین بن موسی می‌گوید: عده‌ی از جوانان بنی هاشم بودیم که نزد امام رضا نشسته بودیم که جعفر بن عمر علوی با شکل و قیافه فقیرانه بر ما گذشت. بعضی از ما با نگاه مسخره‌آمیزی به حالت وی نگریستیم. امام رضا (علیه السلام) فرمود: به زودی می‌بینید زندگی وی تغییر کرده، اموالش زیاد، خادمانش بسیار و ظاهرش آراسته شده است.

حسین بن موسی می‌گوید: پس از گذشت یک ماه، والی مدینه عوض شد و او نزد ین والی مقام و منزلت خاصی پیدا کرد و زندگی‌اش همان‌گونه که امام فرموده بود، تغییر کرد و بعد از آن جعفر بن عمر علوی را احترام و برای وی دعا می‌کردیم.

▪ خود را بری مرگ آماده کن!

حاکم نیشابوری به سند خودش از سعید بن سعد نقل می‌کند که روزی امام رضا (علیه السلام) به مردی نگهای کرد و به او فرمود:

«یا عبدالله اوص بما ترید و استعد لما لابد منه فمات الرجل بعد ذلک بثلاثه یام[۱۹]؛ ی بنده خدا! وصیت خود را بکن و خود را بری چیزی که گریزی از آن نیست (مرگ)، آماده کن». راوی می‌گوید: آن مرد پس از سه روز از دنیا رفت.

▪ خواب ابوحبیب

حاکم نیشابوری به سند خود از ابوحبیب نقل می‌کند: روزی رسول الله را در خواب ـ در منزلی که حجاج در آن اتراق می‌کنند ـ دیدم، به ایشان سلام کردم. نزد ایشان ظرفی از خرمی مدینه ـ که خرمی صیحانی نام داشت ـ بود. ایشان به من هیجده خرما دادند و من خوردم. پس از پایدار شدن مزه خرما در دهانم بود و آرزو می‌کردم دوباره از آن بخورم. پس از بیست روز ابوالحسن علی بن موسی الرضا از مدینه به مکه آمد و در آن مکان نزول کرد و مردم برای دیدار وی شتافتند. من نیز به آنجا رفتم و دیدم یشان در همان‌جیی که پیامبر را در خواب دیدم، نشسته است: در حالی که ظرفی پر از خرمهای مدینه و خرمی صیحانی نزد او بود. به امام سلام کردم و یشان مرا نزد خود فراخواند و مشتی از خرما به همان مقداری که پیامبر در خواب به من عطا فرموده بود، به من داد. به ایشان عرض کردم: زیادتر خرما بدهید. امام فرمود: اگر رسول الله زیادتر می‌داد، من هم به تو زیادتر می‌دادم.

▪ سقوط دولت برمکیان

مسافر می‌گوید: در سرزمین منی نزد امام نشسته بودیم. ناگهان یحیی بن خالد برمکی، در حالی که صورتش پوشیده و گرد و غبار بر آن نشسته بود، وارد مجلس شد. امام خطاب به ما فرمود: اینها بیچارگانی هستند که نمی‌دانند در این سال چه اتفاقی بری آنها رخ خواهد داد. مسافر می‌گوید: در همان سال برمکیان سقوط کردند و پیشگویی امام محقق شد. مسافر در ادامه می‌گوید: امام فرمودند: و از ین عجیب‌تر من و هارون هستیم که شبیه این دو انگشت هستیم (و امام انگشت سبابه و انگشت وسط را کنار هم گذاشتند). مسافر گفت: معنی سخن امام در مورد هارون را نفهمیدم؛ تا اینکه امام رضا (علیه السلام) رحلت کرد و کنار هارون به خاک سپرده شد.

▪ ولیتعهدی من پایدار نیست

مدینی می‌گوید: هنگامی که امام رضا (علیه السلام) در مجلس بیعت ولیتعهدی با لباس مخصوص نشسته بودند و سخنرانان صحبت می‌کردند، نگهای به بعضی از اصحاب خود کردند و دیدند یکی از اصحابشان از این جریان (ولایتعهدی امام) بسیار خرسند و خوشحال است. امام به وی اشاره کرد و او را نزد خود طلبید و درگوشی فرمودند: قلب خود را به این ولیت‌عهدی مشغول نکن و به آن دل نبند و خوشحالی نکن؛ چرا که این امر باقی نمی‌ماند.

▪ توطئه‌گران رسوا می‌شوند

زمانی که مأمون، امام رضا (علیه السلام) را ولیعهد و خلیفه بعد از خود قرار داد، اطرافیان مأمون از کار خلیفه ناراضی بودند و می‌ترسیدند که خلافت از بنی عباس خارج شود و به بنی فاطمه بازگردد. لذا کینه و نفرت از امام رضا داشتند و منتظر فرصت بری ابراز ین نفرت و کینه بودند؛ تا ینکه قرار گذاشتند امام رضا هرگاه وارد بر خلیفه می‌شود و خادمان پرده را کنار می‌زنند تا آن حضرت وارد شود، احدی به امام سلام نکند و به یشان احترام نگذارند و پرده را برندارند. بعد از ین تصمیم، امام رضا طبق عادت روزانه وارد دالان شدند، اما آنان برخلاف تصمیم خود، ناخودآگاه پرده را کنار زدند تا امام عبور کند. آنها همدیگر را ملامت کردند که چرا پرده را کنار زده‌اند. قرار شد که روز بعد چنین نکنند. روز بعد امام رضا وارد شد و بر وی سلام کردند؛ اما پرده را برنداشتند. در این هنگام باد شدیدی وزید و پرده را از حد معمول خود نیز بالاتر زد و امام وارد شد و هنگام خروج نیز همین اتفاق افتاد. آنان دانستند که امام نزد خداوند جایگاه ویژه‌ی دارد و سپس قرار گذاشتند که به آن حضرت خدمت کنند.

▪ رام شدن درندگان در برابر امام

قضیه زینب کذاب مورد اتفاق ناقلان شیعه و سنی است و گوشه‌ی از عظمت و مقام والی امامت و ولیت تکوینی را به نمیش می‌گذارد. در نقل این جریان اختلافاتی وجود دارد که به اصل آن لطمه وارد نمی‌کند. اختلاف در این است که یا این جریان در دوران امام رضا (علیه السلام) رخ داده یا امام هادی( ع)؟

در خراسان زنی به نام زینب ادعا می‌کرد که علوی و از نسل فاطمه زهرا(س) است. این خبر به امام رضا (علیه السلام) رسید. امام آن زن را احضار کرد و علوی بودن وی را تایید نفرمود. آن زن امام را مسخره کرد و با کمال بی‌ادبی به امام گفت: تو نسب مرا زیر سؤال بردی، من نیز نسب تو را زیر سؤال می‌برم. در آن دوران سلطان مکانی داشت که در آن درندگان بودند. آن مکان برای انتقام گرفتن از مفسدان و مجرمان بود. امام رضا (علیه السلام) آن زن را نزد سلطان حاضر کرد و فرمود: این زن دروغگوست و بر علی و فاطمه دروغ می‌بندد و از نسل این دو نیست. اگر این زن راست گفته و پاره تن فاطمه و علی باشد، بدنش بر درندگان حرام است. پس او را در میان درندگان بیندازید. اگر راستگو باشد، درندگان به وی نزدیک نمی‌شوند و اگر دروغگو باشد، وی را می‌درند. وقتی که زینب کذاب این سخن را شنید، پیش دستی کرد و به امام گفت: اگر راست می‌گویی، خود تو داخل این گودال شو. امام نیز بی‌هیچ سخنی وارد گودال شد. مردم و سلطان از بالا نظاره‌گر ین جریان بودند. زمانی که امام وارد گودال شد، گویا درندگان رام شدند و یک یک نزد امام آمدند و دم‌های خودشان را به نشانه تسلیم در برابر امام به زمین گذاشتند و دست و پا و صورت امام را بوسیدند. امام از آنجا بیرون آمد و سلطان دستور داد تا زن را داخل گودال بیندازند. زن امتناع کرد. سلطان دستور داد تا وی را داخل گودال بیندازند و طعمه درندگان شود. بعد‌ها این زن در خراسان به زینب کذاب مشهور شد.

مسعودی معتقد است: این قضیه بری امام هادی اتفاق افتاده است. با این حال این واقعه به تعبیر اهل سنت، خبر مشهور نزد شیعه است. بزرگان اهل سنت از جمله ابن حجر هیثمی این قضیه را از بعضی حفاظ اهل سنت نقل کرده و ابو علی عمر بن یحیی علوی نیز این جریان را قطعی دانسته و نقل آن از طریق اهل سنت را تایید کرده است.

البته با توجه به بعضی قرائن ممکن است گفته شود این جریان دو مرتبه (هم در زمان امام رضا (علیه السلام) و هم در زمان امام هادی(ع) اتفاق افتاده است.

مشهد الرضا در کلام اهل سنت

ذهبی در مواضع متعدد از تألیفات خود درباره‌ی مشهد الرضا چنین اظهار نظر می‌کند: «و لعلی بن موسی مشهدٌ بطوس یقصدونه بالزیاره»، «و له مشهدٌٍ کبیر بطوس یزار»، «و مشهد مقصودٌ بالزیاره»

ابن عماد حنبلی دمشقی نیز می‌گوید: «و له مشهدٌ کبیر بطوس یزار».

برخورد بزرگان اهل سنت با مزار امام رضا (علیه السلام) نیز جالب و شگفت‌انگیز است؛ مانند بسیار زیارت کردن قبر امام رضااز سوی ابن حبان بستی (۳۵۴ق) و ابو علی ثقفی (۳۲۸ق) و تواضع و تضرعات بسیار ابوبکر بن خُزیمه (۳۱۱ق) که موجب شگفتی شاگردان وی شده بود.

۱) ابوبکر بن خزیمه (۳۱۱ق) و ابو علی ثقفی (۳۲۸ق): حاکم نیشابوری می‌گوید:

«سَمِعتُ محمد بن المؤمل بن حسین بن عیسی یقول خرجنا مع امام اهل الحدیث ابی بکر بن خزیمه و عدیله ابو علی الثقفی مع جماعه من مشیخنا و هم اذ ذلک متوافرون الی زیاره قبر علی بن موسی الرضا بطوس، قال: فریت من تعظیمه (ابن خُزَیمه) لتلک البقعه و تواضعه لها و تضرعه عندها ماتحیرنا؛ حاکم می‌گوید: از محمد بن مؤمل شنیدم: روزی با پیشوی اهل حدیث ابوبکر بن خزیمه و ابو علی ثقفی و دیگر مشیخ خود به زیارت قبر علی بن موسی الرضا به طوس رفتیم؛ در حالی که آنها بسیار به زیارت قبر یشان می‌رفتند. محمد بن مومل می‌گوید: احترام و بزرگداشت و تواضع و گریه و زاری ابن خزیمه نزد قبر علی بن موسی همگی را شگفت‌زده کرده بود.

ابن خزیمه نزد اهل سنت جایگاه ویژه‌ی دارد؛ به گونه‌ی که از وی «شیخ الاسلام، امام الائمه، حافظ، حجه، فقیه، بی‌نظیر، زنده کننده سنت رسول الله»، تعبیر کرده‌اند و او در علم حدیث و فقه و اتقان ضرب المثل است.

در مورد ابو علی ثقفی نیز ـ که از نوادگان حجاج بن یوسف است ـ تعابیری چون: «امام، محدث، فقیه، علامه، شیخ خراسان، مدرس فقه شافعی در خراسان، امام در اکثر علوم شرعی، حجت خدا بر خلق در دوران خودش» به کار رفته که نشان دهنده اهمیت و جایگاه این شخصیت نزد عامه است.

۲) ابن حبّان بُستی (۳۵۴ق): «علی بن موسی الرضا از بزرگان و عقلا و نخبگان و بزرگواران اهل بیت و بنی هاشم است. اگر از وی روایتی شود، واجب است حدیثش معتبر شناخته شود…. . من به دفعات قبر یشان را زیارت کرده‌ام. زمانی که در طوس بودم، هر مشکلی برایم رخ می‌داد، قبر علی بن موسی الرضا را ـ که درود خدا بر جدش و خودش باد ـ زیارت می‌کردم و برای برطرف شدن مشکلم دعا می‌کردم و دعایم مستجاب و مشکلم حل می‌شد. این کار را به دفعات تجربه کردم و جواب گرفتم. خداوند ما را بر محبت مصطفی و اهل بیتش ـ که درود خدا بر او اهل بیتش باد ـ بمیراند».

ابن حبان بستی نیز از اهل سنت جایگاه والایی دارد؛ به گونه‌ی که از وی به «امام، علامه، حافظ، شیخ خراسان، یکی از استوانه‌های علم در فقه و لغت و حدیث، و از عقلی رجال» تعبیر کرده‌اند.

این جملات حاکی از نفوذ معنوی امام رضا (علیه السلام) بر قلوب است و پس از گذشت سالیان از شهادت ایشان، قبر و بارگاه ملکوتی ایشان مورد توجه خاص و عام است و کسانی چون ابن خزیمه و ابن حبان علاوه بر زیارت قبر امام رضا (علیه السلام) به ایشان متوسل می‌شدند و برای رفع مشکلات مادی و معنوی خود به این مکان مقدس پناه می‌بردند.

پیشگویی چگونگی شهادت

زمانی که مأمون به سبب بیماری نتوانست نماز عید را بخواند، از امام رضا (علیه السلام) درخواست کرد تا نماز را اقامه کند. امام در حالی که پیراهن کوتاه سفید و عمامه سفید پوشیده و در دستش عصا بود، روانه نماز شد و در میان راه با صدای بلند می‌فرمود: «السلام علی ابوی آدم و نوح، السلام علی ابوی ابراهیم و اسماعیل، السلام علی ابوی محمد و علی، السلام علی عباد الله الصالحین». مردم به طرف امام هجوم می‌آوردند و دست ایشان را می‌بوسیدند و ازایشان تجلیل می‌کردند. در این هنگام به خلیفه خبر رسید که اگر این وضعیت ادامه یابد، خلافت از دست تو خارج می‌شود. مأمون خود را به سرعت به امام رسانید و نگذاشت امام نماز را بخواند. آن گاه امام مطالبی مهم به هرثمه بن اعین ـ که از خادمان مأمون، اما محب اهل بیت و در خدمت امام رضا (علیه السلام) بود ـ فرمود. هرثمه می‌گوید: روزی سرورم ابوالحسن رضا مرا طلبید و فرمود: ای هرثمه! می‌خواهم تو را از مطلبی آگاه سازم که باید نزد تو پنهان بماند و تا زمانی که زنده هستم، آن را بری کسی فاش نکنی، اگر فاش کنی، من دشمن تو پیش خدا خواهم بود. هرثمه گفت: قسم خوردم که تا او زنده است، سخنی نگویم. امام فرمود: ای هرثمه! سفر آخرت و ملحق شدنم به جدم و پدرانم نزدیک شده. همانا من بر اثر خوردن انگور و انار مسموم از دنیا خواهم رفت. خلیفه می‌خواهد قبر مرا پشت قبر پدرش هارون الرشید قرار دهد، اما خداوند نمی‌گذارد و زمین اجازه چنین کاری را نمی‌دهد و هر چه بکوشند تا زمین را حفر کنند (و مرا پشت قبر هارون دفن کنند)، نمی‌توانند و این مطلب را بعد خوهای دید. ی هرثمه! همانا محل دفن من در فلان جهت است. پس بعد از وفات و تجهایز من بری دفن، مأمون را از این مسائلی که گفتم، آگاه کن تا مرا بیشتر بشناسد و به مأمون بگو که هر گاه مرا در تابوت گذاشتند و آماده نماز کردند، کسی بر من نماز نخواند؛ تا این‌که عرب ناشناسی به سرعت از صحرا به طرف جنازه من دوید و در حالی که گرد و غبار سفر بر چهره دارد و مرکبش ناله می‌زند، بر جنازه من نماز می‌خواند. شما نیز با او به نماز بایستید و پس از نماز مرا در مکانی که مشخص کرده‌ام، دفن کنید. ای هرثمه! وای بر تو که این مطالب را قبل از وفاتم به کسی بگویی.

هرثمه می‌گوید: مدتی نگذشت که تمامی این جریانات اتفاق افتاد و (امام) رضا نزد خلیفه انگور و انار مسموم خورد‌ و از دنیا رفت. هرثمه می‌گوید: طبق فرمایش امام رضا (که فرمود بعد از وفات و تجهیز جنازه‌ام این مطالب را به مأمون بگو) بر مأمون وارد شده، دیدم که وی در فراق امام رضا (علیه السلام) دستمال در دست دارد و گریه می‌کند. به وی گفتم: ای خلیفه! اجازه می‌دهید مطلبی را بگویم؟ مأمون اجازه سخن گفتن داد. گفتم (امام)رضا سرّی را در دوران حیاتش به من فرمود و از من عهد گرفت که آن را تا هنگامی که زنده است، برای کسی بازگو نکنم. آن گاه قضیه را برای مأمون تعریف کردم. وقتی که مأمون از این قضیه خبردار شد، شگفت زده شد و سپس دستور داد جنازه امام تجهیز و آماده شود و همراه وی آماده خواندن نماز برایشان شدیم. در این هنگام فردی ناشناس با همان مشخصاتی که امام گفته بود، از طرف صحرا به سمت جنازه مطهر آمد و با هیچ کس صحبتی نکرد و بر امام نماز خواند و مردم نیز با وی نماز خواندند. خلیفه دستور داد که وی را شناسایی کنند و نزد وی بیاورند، اما اثری از وی و شتر او نبود. سپس خلیفه دستور داد پشت قبر هارون الرشید قبری حفر کنند. هرثمه به خلیفه گفت: یا شما را به سخنان علی بن موسی الرضا آگاه نساختم؟ مأمون گفت: می‌خواهم ببینم سخن وی راست است یا خیر.

در این هنگام نتوانستند قبر را حفر کنند و گویا زمین از صخره سخت‌تر شده بود؛ به گونه‌ی که تعجب حاضران را برانگیخت. مأمون به صدق سخن علی بن موسی الرضا پی‌برد و به من گفت مکانی را که علی بن موسی الرضا از آن خبر داده، به من نشان بده. محل را به وی نشان دادم و همین که خاک را کنار زدیم، قبرهای طبقه بندی شده و آماده را دیدیم، با همان مشخصاتی که علی بن موسی الرضا فرموده بود.

زمانی که مأمون این وضعیت را دید، بسیار شگفت زده شد. ناگهان آب به اعماق زمین فرو رفت و آن مکان خشکید. سپس امام را داخل قبر گذاشتیم و خاک روی آن ریختیم. بعد از این جریان خلیفه همیشه از چیزی که دیده و از من شنیده بود، با شگفتی یاد می‌کرد و تأسف و حسرت می‌خورد و هر گاه با وی خلوت می‌کردم، از من تقاضا می‌کرد تا قضیه را تعریف کنم و با تأسف می‌گفت: )انا لله و انا الیه راجعون .

فهرست منابع:

  1. بحار الانوار، ج ۴۹، ص ۱۷۳٫ ح ۱۲٫
  2. از عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۱۵۴-۱۷۸٫
  3. اخبار و آثار حضرت امام رضا علیه السلام ص ۶۰۰ تا ۶۱۴٫

میلاد مسعود امام على بن موسى الرضا(ع)۱۱ ذی القعده

۱۱ ذیقعده ، سال ۱۴۸ هجرى قمرى
نام مبارکش: على بن موسى الرضا(علیه السلام) و نسب پدرى اش عبارت است از: امام موسى کاظم(علیه السلام)، بن امام جعفر صادق(علیه السلام)، بن امام محمد باقر(علیه السلام)، بن امام زین العابدین(علیه السلام)، بن امام حسین(علیه السلام)، بن امام على بن ابى طالب(علیه السلام)، که همگى از امامان معصوم بودند.

شایان ذکر است که از میان امامان معصوم (علیهم السلام)، چهار تن از آنان به واژه زیباى “على نامیده شده اند و آنان عبارتند از امام اول (على بن ابى طالب(علیه السلام))، امام چهارم (على بن الحسین(علیه السلام))، امام هشتم (على بن موسى الرضا(علیه السلام)) و امام دهم (على النقى بن محمد تقى(علیه السلام)).

کنیه آن حضرت، ابوالحسن است و چون کنیه امام موسى بن جعفر(علیه السلام) نیز ابوالحسن بود، کنیه امام رضا(علیه السلام) را ابوالحسن ثانى مى گویند.

لقب هاى شریفش عبارتند از: رضا، صابر، رضى، وفى، فاضل و صدیق.

اما لقب “رضا” شهرت بیشترى دارد و آن حضرت را از این جهت “رضا” نامیدند، که پسندیده خدا در آسمان و مورد خرسندى رسول خدا(ص) و ائمه اطهار(علیه السلام) در زمین بود و دوستان و دشمنان، به اتفاق از وى خشنود و راضى بودند.

نام مادرش “نجمه” و از بانوان فاضله، پرهیزکار و خردمند عصر خود بود.(۱)

از حمیده مصفاه، مادر امام موسى کاظم(علیه السلام) روایت شد: هنگامى که “نجمه” را از بازار بردگان خریدم و به خانه آوردم، شبى پیامبر اکرم(ص) را در خواب دیدم، که به من فرمود: اى حمیده! نجمه را به فرزندت موسى کاظم(علیه السلام) ببخش و به عقدش درآورد، زیرا به زودى از او فرزندى دیده به جهان گشاید، که بهترین انسان روى زمین خواهد بود. پس من نیز او را به فرزندم موسى کاظم(علیه السلام) واگذار کرده و به عقدش درآوردم و پس از مدتى، على بن موسى الرضا(علیه السلام) از وى دیده به جهان گشود و از آن زمان، حضرت امام موسى بن جعفر(علیه السلام)، نجمه را “طاهره” نامید.(۲)

گفتنى است که براى این بانوى شریف، نام هاى دیگرى چون: أروى، سکن، تکتم، ام البنین، شقراء، خیزران، سمانه و صقر، نیز ذکر شده است. ولى معروفترین آن ها، همان “نجمه” مى باشد.(۴)

تولد بابرکت امام رضا(علیه السلام) را برخى از معصومان پیش از وى، پیش گویى کرده و به آن بشارت داده بودند. از امام صادق(علیه السلام) در این باره احادیث چندى وارد شده است. از جمله عبدالله بن فضل هاشمى روایت کرد: مردى از اهالى طوس در محضر امام جعفر صادق(علیه السلام) نشسته بود و آن حضرت به وى فرمود: به زودى از صلب فرزندم موسى، مردى به دنیا مى آید که مورد خشنودى خداوند سبحان درآسمان و خرسندى بندگانش در زمین خواهد بود. در سرزمین شما از روى ستم و دشمنى مسموم و کشته مى گردد و در همان جا غریبانه به خاک سپرده مى شود. آگاه باش! هر کسى وى را در غربتش زیارت کند و بداند که او امام و پیشواى شیعیان پس از پدرش بوده و از جانب خداوند متعال، مفترض الطاعه مى باشد، همانند کسى است که رسول خدا(ص) را زیارت کرده باشد.(۴)

به هر روى، امام رضا(علیه السلام) در یازدهم ذى قعده سال ۱۴۸ قمرى در مدینه منوره دیده به جهان گشود و عالم هستى را با انوار الهى و ذاتى خویش، منور ساخت.(۵)

گرچه برخى از مورخان و سیره نگاران تاریخ تولد آن حضرت را در یازدهم ذى حجه سال ۱۵۳ و برخى دیگر یازدهم ذى قعده سال ۱۵۱ و یا سال ۱۵۳ قمرى ذکر کرده اند، ولیکن معروف و مشهور میان علماى ما، همان ذى قعده سال ۱۴۸ قمرى، چند هفته پس از شهادت جدش امام جعفر صادق(علیه السلام) مى باشد.

نجمه خاتون، مادر امام رضا(علیه السلام) در حدیثى گفت: هنگامى فرزندم رضا را به دنیا آوردم، پدرش امام موسى کاظم(علیه السلام) به من فرمود: او را بگیر (و خوب نگه دار) زیرا او بقیه الله در زمین است.(۶)

امام رضا(علیه السلام) در ۳۵ سالگى، پس از شهادت پدرش امام موسى کاظم(علیه السلام) به مقام امامت شیعیان نایل آمد و در ۵۵ سالگى، در خلافت مأمون عباسى و با توطئه وى، در خراسان مسموم و در صفر سال ۲۰۳ قمرى به شهادت رسید.

۱- زندگانى چهارده معصوم (ترجمه اعلام الورى)، ص ۴۲۳
۲- همان و اثبات الهداه (شیخ حر عاملى)، ج۳، ص ۲۳۳
۳- کشف الغمه (على بن عیسى اربلى)، ج۳، ص ۷۱؛ اثبات الهداه، ج۳، ص ۲۳۳
۴- اثبات الهداه، ج۳، ص ۲۳۳
۵- زندگانى چهارده معصوم، ص ۴۲۳؛ الارشاد (شیخ مفید)، ص ۵۹۱؛ منتهى الآمال (شیخ عباس قمى)، ج۲، ص ۲۵۶
۶- اثبات الهداه، ج۳، ص ۲۳۳؛ وقایع الایام (شیخ عباس قمى)، ص ۹۰۹۰

موضع گیریهاى سیاسى امام رضا علیه ‏السلام

 امام هشتم، على بن موسى الرضا علیه السلام همانند دیگر امامان معصوم علیهم السلام دارنده تمام کمالات و فضائل اخلاق انسانى در مرتبه اعلى بود. در فضیلت او همین بس که دشمن سرسخت و قاتل جان او درباره آن حضرت چنین گفت:

«یَابْنَ اَبى ضَحّاک هذا خَیْرُ اَهْل الْاَرض وَ اَعْلَمُهُمْ وَ اَعْبَدُهُمْ فَلا تُخْبِرْ اَحَدا بِما شاهَدْتَهُ مِنْه؛(۱)

اى پسر ضحّاک! این شخص بهترین، داناترین و عابدترین انسان روى زمین است. پس آنچه [از فضائل و مناقب و صفات والاى او] مشاهده کردى نزد کسى فاش نکن.»

درباره اوصاف اخلاقى او، ابراهیم بن عباس چنین گفت:

«هرگز ندیدم امام رضا علیه السلام به کسى یک کلمه جفا کند، و ندیدم که سخن شخصى را قطع کند تا سخن او به آخر می رسید، و ندیدم که حاجتمندى را در حد امکان، رد نماید.

او هرگز پاهایش را کنار افرادى که در حضورش بودند دراز نمی کرد و هرگز در حضور افراد تکیه نمی داد… و هرگز او را ندیدم که آب دهانش را بیرون بیندازد، و هرگز او را ندیدم که با صداى بلند خنده کند؛ بلکه خنده اش تبسم و لبخند بود. وقتى که خلوت می کرد و کنار سفره می نشست، همه خدمتکاران و غلامان، حتّى دربانهاى اسطبلها را کنار سفره می نشاند.»(۲)

آنچه در پیش رو دارید، گامى است در بیان موضعگیریهاى امام هشتم در مقابل خلفاى زمان خویش؛ بالاخص مأمون عباسى. امید که ره توشه اى باشد براى کسانى که می خواهند در مسیر زندگى، پیرو امامت و ولایت باشند.

الف. دوران هارون

بعد از شهادت امام موسى بن جعفر علیهماالسلام در سال ۱۸۳ ه . ق در زندان بغداد، امامت به فرزندش على بن موسى الرضا علیهماالسلام رسید، این دوره همزمان با دوران هارون بود. حضرت از همان آغاز صریحا در میان شیعیان امامت خویش را اعلام کرد و فرمود هارون در مقابل من هیچ کارى نمی تواند انجام بدهد، و هیچ زیانى هم نمی تواند به من برساند. این مطلب را از بیانهاى مختلف آن حضرت می توان استفاده کرد:

۱-صفوان بن یحیى می گوید: چون ابوابراهیم، موسى بن جعفر علیهما السلام درگذشت و على بن موسى الرضا علیهماالسلام امر امامت و خلافت خود را آشکار ساخت، به حضرت عرض شد: شما امر بزرگ و خطیرى را اظهار می دارید و ما از این ستمگر (هارون الرشید) بر شما می ترسیم.

حضرت فرمود: «هرچه می خواهد تلاش کند. او بر من راهى ندارد.»(۳)

۲-از محمد بن سنان نقل شده است که: به ابى الحسن على بن موسى علیه السلام در ایام خلافت هارون، عرض کردم: شما امر امامت خود را آشکار ساخته، به جاى پدر نشسته اید؛ در حالى که هنوز از شمشیر هارون خون می چکد! حضرت فرمودند: گفتار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به من نیرو و جرأت بخشیده که فرمود: اگر ابو جهل توانست مویى از سر من کم کند، بدانید من پیامبر نیستم. و من به شما می گویم: «اگر هارون مویى از سر من کم کند، بدانید من امام نیستم.»(۴)

۳-اباصلت هروى می گوید: روزى حضرت رضا علیه السلام در خانه خود بود، قاصد هارون به حضور آن حضرت آمد و گفت: «هم اکنون هارون شما را خواسته است، دعوت او را اجابت کن.»

حضرت برخاست و به من فرمود: اى ابا صلت! در این وقت هارون مرا نخواسته جز اینکه آسیب عظیمى به من برسد.

«فَوَاللّه لا یُمْکِنُهُ اَنْ یَعْمَلَ بى شَیْئا اَکْرَهُهُ، لِکلماتٍ وَقَعَتْ اِلیَّ مِنْ جَدّى رَسُولِ اللّه صلی الله علیه و آله ؛ پس به خدا سوگند، در قدرت او نیست که کارى انجام دهد که خوشایند من نباشد [و نمی تواند آسیبى به من برساند] بخاطر کلماتى که از جدّم رسول خدا به من رسیده است.»

ابا صلت می گوید: همراه حضرت، نزد هارون رفتیم، وقتى که نگاه امام رضا علیه السلام به هارون افتاد، حضرت دعا را خواند و هارون به او نگریست و گفت: «اى ابو الحسن، دستور داده ایم، صد هزار درهم در اختیار تو قرار دهند، تا نیازمندیهاى خانواده ات را با آن، تأمین کنى.»

پس هنگامى که امام از نزد هارون بیرون آمد، هارون از پشت سر به امام نگاه کرد و گفت: «اَرَدْتُ وَاَرادَاللّه وَ ما اَرادَ اللّه خَیْرٌ؛(۵) من [چیزی] را اراده کردم و خدا [چیز دیگر] را اراده کرد و آنچه خدا اراده کرد خیر بود.»

البته هر چند هارون حضرت را تحت نظر داشت و گاه تصمیم زیان و ضرر نیز علیه آن حضرت داشت؛ ولى به دلایلى که بیان می شود، بناى کلّى هارون این بود که آسیبى به حضرت نرساند. برخى از این دلایل عبارتند از:

یکم. شکست در شهادت موسى بن جعفر علیهماالسلام : هارون از جنایات قبلى خود و سخت گیریهاى شدیدى که علیه امام هفتم اعمال کرد و سر انجام او را به شهادت رساند، نتیجه مثبتى نگرفت؛ چنان که خود هارون در پاسخ «یحیى بن خالد برمکى» که خبر داد پس از موسی بن جعفر اینک پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت می کند چنین گفت: آنچه با پدرش کردیم نتیجه نگرفتیم، می خواهى یکبار شمشیر را بردارم و همه علویین را بکشم؟(۶)

همچنین نقل شده است که: هارون وقتى از «رقّه» عازم مکه شد، عیسى بن جعفر به او گفت: بیاد آور سوگندى را که خورده اى، که هر کس بعد از موسى بن جعفر علیه السلام ادعاى امامت کند، گردنش را بزنى. اکنون پسر او (على بن موسی) چنین ادعائى دارد.

هارون گفت: «وَماتَری؟ تُریدُ اَنْ اَقْتُلَهُمْ کُلَّهُمْ؟؛(۷) چه فکر می کنی؟ آیا می خواهى همه آنها را بکشم؟»

دوم. نگرانى از عواقب قتل موسى بن جعفر علیه السلام : علت دیگر کاهش فشار از طرف هارون به امام هشتم، نگرانى وى از عواقب قتل موسى بن جعفر علیهماالسلام بود؛ زیرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور کتمان این جنایت به عمل آورد، اما سر انجام جریان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم از او گردید، از این رو هارون کوشش می کرد خود را از این جنایت تبرئه کند.(۸)

شاهد این امر این است که هارون به عموى خود «سلیمان بن ابى جعفر» که جنازه آن حضرت را از دست حمالان گرفته با احترام به خاک سپرد، پیغام فرستاد که: «خدا سندى بن شاهک را لعنت کند، او این کار را بدون اجازه من انجام داده است.»(۹)

فعالیتهاى فرهنگى

حضرت در این دوران که آزادى نسبى داشت، نه تنها امامت خویش را اعلام کرد، بلکه فعالیتهاى فرهنگى و علمى وسیعى را آغاز نمود و شاگردان زیادى را تربیت کرد. امام به شاگردان خویش دستور می داد که روایات را تدوین و نگهدارى کنند.

از جمله، به على بن اسباط فرمود: آیاتى که تفسیر می شود، یادداشت کن.(۱۰)

در این عصر هفتاد و هفت تن از شاگردان حضرت، تألیف حدیثى دارند که در مجموع ۲۰۷ کتاب تصنیف کرده اند. در میان اینها می توان از حسین بن سعید اهوازى، ۳۰ اثر؛ صفوان بن یحیى، ۱۶ اثر؛ محمد بن عمر واقدى، ۲۸ اثر ؛ موسى بن قاسم، ۱۵ اثر نام برد.(۱۱)

علاوه بر کتابهاى خود حضرت مانند صحیفه الرضا علیه السلام ، کتاب الاهل بلیجه که حاوى براهین و مطالب بلندى در علم کلام است و… .

راویانى که در این عصر از حضرت روایت نقل کرده اند، طبق رجال شیخ طوسى، ۱۳۸ تن می باشند.(۱۲)

قابل یادآورى است که بخشى از این فعالیت به دوران امین نیز وصل شده و ادامه داشته است.

ب. دوران امین

هارون در دوران خلافت خود، «محمد امین» را که مادرش زبیده بود به ولیعهدى خود برگزید و از مردم براى او بیعت گرفت. «عبداللّه مامون» را نیز که از مادر ایرانى بود ولیعهد دوم خود قرار داد.

در سال ۱۹۳ ه . ق، به هارون گزارش رسید که شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى رحمى و درندگى، از خاموش ساختن فریاد مردم عاجز مانده اند.

هارون پس از مشاوره با وزیران خود، صلاح را در آن دید که شخصا به آن سامان سفر کند و قدرت خلافت را یکجا براى سرکوبى نهضتهاى خراسان به کار گیرد. وى پسرش محمد امین را در بغداد گذاشت و مأمون را که والى خراسان بود همراه خود به خراسان برد.

هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را تا حدودى آرام کند، ولى نتوانست دوباره به بغداد، مرکز خلافت برگردد؛ چرا که او در سوّم جمادى الاخرى سال ۱۹۳ هـ.ق در طوس درگذشت و دو ولیعهد را در صحنه رقابت سیاسى و قدرت تنها گذاشت.(۱۳)

شبى که هارون درگذشت، مردم با محمد امین در بغداد بیعت کردند. از خلافت امین بیش از ۱۸ روز نگذشته بود که در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهدى خلع کند، و آن را به فرزندش «موسى» واگذار کند.

در دوران حکومت امین، در سالهایى که بین مرگ هارون و حکومت مأمون فاصله شد، برخوردى میان امام و مأموران حکومت عباسى در تاریخ به چشم نمی خورد؛ البته نه به این جهت که در اندیشه عباسیان نسبت به اهل بیت تغییرى حاصل شده باشد، بلکه به این جهت که آنها گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امین و مأمون بودند، از اینرو فرصتى براى آزار و اذیت علویان عموما و حضرت رضا علیه السلام خصوصا نیافتند.

به این جهت می توان گفت: سالهاى بین ۱۹۳ ـ ۱۹۸، سالهاى آزادى نسبى براى آن حضرت بوده است و فرصت خوبى براى ادامه فعالیتهاى فرهنگى و توسعه آن و تربیت شاگردان پیش آمده است.

ج . دوران حساس مأمون

جهت درک عمق سیاستهاى امام هشتم علیه السلام در زمان مأمون باید نکاتى را درباره ابعاد شخصیتى مأمون بیان کنیم:

  1. تربیت ویژه: مأمون را پدرش به «جعفر بن یحیى برمکى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند و مربى وى «فضل بن سهل» بود که به «ذوالریاستین» شهرت داشت و بعد هم وزیر مأمون گردید.
  2. آبدیدگى و سخت کوشى: زندگى مأمون سراسر سختى و رنج و کوشش و فعالیت و خالى از رفاه و آسایش بوده است. او مادرش را که کنیزى بود بنام «مَراجِلْ» در کودکى از دست داد و در جوانى نیز از طرف هارون مأمور شد که در خراسان و مرزها مشغول سرکوب قیامها و شورشها باشد؛ از این رو همیشه درگیر جنگ و نزاعها بود، برعکس برادرش امین که با ناز و نعمت و خوشگذرانى و غرق در لذّتها پرورش یافته بود.
  3. تلاش براى کسب موقعیت: مأمون چون مادرش کنیز بود، اصالت چندانى براى خود احساس نمی کرد، از طرف دیگر عباسیان فاقد پایگاه مردمى بودند، به همین دلیل آستین همت را بالا زد و براى آینده خود به برنامه ریزى پرداخت و این باعث رشد شخصیتى او گردید.
  4. درس عبرت از اشتباهات امین: او از اشتباهات امین نیز پند و عبرت گرفت. بعنوان نمونه «فضل» با مشاهده امین که خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون می گفت که تو پارسایى و دیندارى و رفتار نیکو از خود بروز بده.
  5. آگاهى نسبت به زمان: او خلیفه اى زیرک، درس خوانده، آگاه به فقه، و در علوم و فنون مختلف تبحر داشت و بر امثال خویش، و حتى بر تمام عباسیان برترى یافته بود، تا آنجا که معروف شد که در میان عباسیان کسى دانشمندتر از مأمون وجود نداشته است.

ابن ندیم درباره او می گوید: آگاه تر از همه خلفا نسبت به فقه و کلام بود. سیوطى، چنین می گوید: «به لحاظ دور اندیشى، اراده، بردبارى، دانش، زیرکى، هیبت، شجاعت و فتوّت، بهترین مرد بنى عباس بود، هر چند همه این صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لکه دار کرده بود.»

پدرش نیز به برترى وى نسبت به برادرش امین شهادت داده و گفته بود: «تصمیم گرفته ام ولایتعهدى را به دست کسى بسپارم که رفتارش را بیشتر می پسندم، خط مشیش را می ستایم، و به حسن سیاستش اطمینان دارم و از ضعف و سستى اش آسوده خاطرم. و او کسى جز «عبداللّه » نمی باشد. اما بنى عباس به پیروى از هواى نفس خویش، محمد را می طلبند، چه او یکپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است.(۱۴)

  1. فسق و گناه: در عین حال، مأمون سخت مکّار و شیطان صفت و اهل فسق و فجور بود.

همنشینى او با قاضى یحیى بن اکثم که مرد فاجرى بود، نشانه فسق اوست.

مجموع آنچه گفته شد، از مأمون چهره اى زیرک، آگاه به زمان، آشنا با تمام استعدادهاى موجود براى پیشبرد قدرت، عوام فریب و شیطان صفت ساخت. او تلاش می کرد با طرحهاى حساب شده، قداست و عظمت امام هشتم علیه السلام را درهم بشکند. یکى از نقشه هاى شوم وى طرح ولایتعهدى بود که در آن اهداف مختلفى را دنبال می کرد.

سید جواد حسینى

پى نوشتها :

  1. عیون اخبار الرضا علیه السلام ، ج۲، ص ۱۸۲٫
  2. همان، ص۱۸۴، روایت ۷ و ر.ک: منتخب میزان الحکمه، محمدى رى شهرى، سید حمید حسینى، قم، دارالحدیث، ۱۳۸۰، چاپ دوم، ص۵، روایت ۵۳٫
  3. صدوق، عیون اخبار الرضا (تهران، دارالکتب الاسلامیه) ج۱، ص۳۲۶ ؛ مجلسى، بحار الانوار، دار احیاء التراث، ج ۴۹، ص۱۱۵ و ۱۱۳٫
  4. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۴ ؛ عیون (همان) ج ۲، ص۱۶۷
  5. همان، ص۱۱۶٫
  6. عیون (همان) ج ۲، ص۲۲۶؛ على بن عیسى الاربلى، کشف الغمه، تبریز، مکتبه بنى هاشمى، ۱۳۸۱ ه . ق، ج۳، ص۱۰۵٫
  7. همان (عیون) ج۲، ص۲۲۶؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۳٫
  8. سیره پیشوایان، ص۴۶۸٫
  9. همان، ص۴۶۹؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۲۷؛ عیون (همان)، ج ۱، ص۱۰۰٫
  10. تدوین السنه الشریفه، ص۱۷۶؛ محجه العلماء، ص۲۵۳٫
  11. سیر حدیث در اسلام، ص۲۳۶ و ۲۶۳٫
  12. شیخ طوسى، رجال شیخ (قم، منشورات الرضی) ص۳۶۶ و ۳۹۷٫
  13. سید على محقق، زندگانى پیشواى هشتم، امام على بن موسى الرضا علیه السلام (قم، انتشارات نسل جوان) ص ۵۸ ـ ۵۹؛ مهدى پیشوایى، سیره پیشوایان، (قم، مؤسسه امام صادق علیه السلام ، ۱۳۷۴)، ص ۴۷۱، با تغییر و تلخیص.
  14. سیره پیشوایان، همان، ص۴۷۴ و ۴۷۵؛ مرتضى الحسینى، زندگى سیاسى هشتمین امام، ترجمه سید خلیل خلیلیان، ص۹۷ و ۱۰۰٫

منبع :مبلغان ، آذر و دى ۱۳۸۳، شماره ۶۱