امام محمد تقی

نوشته‌ها

زندگی نامه مختصر امام جواد (علیه‌السلام)

 

اشاره:

در این مقاله به صورت مختصر و فهرست وار به مراحل زندگی امام جواد (علیه‌السلام) اشاره شده است.  تولد، اسم و کنیه و القاب و سفرهای آن حضرت مورد اشاره قرار گرفته و همچنین از ازدواج آن حضرت سخن گفته شده و  اعضای خانواده آن حضرت معرفی گردیده است.

 

 

محمد بن علی بن موسی مشهور به امام جواد و امام محمدِ تقی (۱۹۵-۲۲۰ق)، امام نهم شیعیان اثناعشری. کنیه او ابوجعفر ثانی است. او ۱۷ سال امامت کرد و در ۲۵ سالگی به شهادت رسید. در میان امامان شیعه، وی جوان‌ترین امام در هنگام شهادت بوده است.

سنّ کمِ او در هنگام شهادت پدر، سبب شد تا شماری از اصحاب امام رضا(علیه‌السلام)، در امامت او تردید کنند؛ برخی، عبدالله بن موسی، را امام خواندند و برخی دیگر به واقفیه پیوستند، اما بیشتر آنان امامت محمد بن علی(علیه‌السلام) را پذیرفتند.

ارتباط امام جواد(علیه‌السلام) با شیعیان بیشتر از طریق وکلاء و نامه‌نگاری انجام می‌گرفت.

در دوره امامت جوادالائمه، فرقه‌های اهل حدیث، زیدیه، واقفیه و غلات فعالیت داشتند. وی شیعیان را از عقاید آنان آگاه می‌کرد و از نماز خواندن پشت سر آن‌ها نهی و غالیان را لعن می‌نمود.

مناظرات علمی جوادالأئمه(علیه‌السلام) با عالمان فرقه‌های اسلامی در مسائل کلامی همچون جایگاه شیخین و مسئله‌های فقهی مانند حکم قطع کردن دست دزد و احکام حج، از مناظرات معروف امامان معصوم است.

نسب، کنیه و لقب‌ها

محمد بن علی بن موسی بن جعفر، امام نهم شیعیان اثناعشری است که به جوادالائمه شهرت دارد. نسب او با شش واسطه به علی بن ابی‌طالب(علیه‌السلام) پیشوای اول شیعیان، می‌رسد. پدرش امام رضا(علیه‌السلام)، پیشوای هشتم شیعیان است.[۱] مادر او کنیز بود و سَبیکَه نوبیه نام داشت.[۲] [یادداشت ۱]

کُنیه وی ابوجعفر و ابوعلی است.[۳] در منابع روایی، از وی با عنوان ابوجعفر ثانی یاد می‌شود.[۴] تا با ابوجعفر اول (امام باقر(علیه‌السلام) اشتباه نشود.[۵]

لقب وی جواد و ابن الرضا[۶] است. القاب تقی، زکی، قانع، رضی، مختار، متوکل[۷]،مرتضی و منتجب،[۸] را نیز برای او برشمرده‌اند.

زندگی‌نامه

گاهشمار زندگی امام جواد(علیه‌السلام)

  1. ۱۰رجب ۱۹۵ق. تولد امام جواد(علیه‌السلام)[۹]
  2. ۲۰۰ ق. سفر امام رضا(علیه‌السلام) به مرو
  3. آخر صفر ۲۰۳ق. شهادت امام رضا(علیه‌السلام) و آغاز امامت جوادالائمه[۱۰]
  4. ۱۵ ذی‌الحجه ۲۱۲ق. تولد امام هادی(علیه‌السلام)[۱۱]
  5. ۲۱۴ق. تولد موسی مبرقع[۱۲]
  6. ۲۱۵ق. ازدواج با ام الفضل[۱۳]
  7. ۱۸ رجب ۲۱۸ق. مرگ مأمون و آغاز خلافت معتصم[۱۴]
  8. ۲۸ محرم ۲۲۰ق. احضار امام جواد(علیه‌السلام) به بغداد توسط معتصم[۱۵]
  9. آخر ذ‌ی‌القعده ۲۲۰ق. شهادت امام جواد(علیه‌السلام)[۱۶]

بر اساس گزارش مورخان، امام جواد(علیه‌السلام) در سال ۱۹۵ق در مدینه به دنیا آمد. اما درباره روز و ماه ولادت او اختلاف است. بیشتر منابع تولد او را در ماه رمضان دانسته‌اند.[۱۷] برخی روز آن را ۱۵ رمضان[۱۸] و برخی دیگر ۱۹ رمضان[۱۹] گفته‌اند.[۲۰] شیخ طوسی در مِصْباحُ الْمُتَهَجِّد، تاریخ ولادت او را ۱۰ رجب ذکر کرده است.[۲۱]

از برخی روایات برمی‌آید که قبل از تولد جواد الائمه، برخی از واقفیان می‌گفتند علی بن موسی نسلی از خود باقی نمی‌گذارد و با مرگ او سلسله امامت قطع می‌شود.[۲۲] از این‌رو وقتی که جوادالأئمه به دنیا آمد، امام رضا(علیه‌السلام) او را مولودی بابرکت برای شیعیان توصیف کرد.[۲۳] با این حال حتی پس از تولد او نیز، برخی از واقفیان، انتساب او به امام رضا(علیه‌السلام) را منکر شدند. آنان می‌گفتند جوادالأئمه از نظر چهره به پدرش شباهت ندارد، تا اینکه قیافه‌شناسان را حاضر کردند و آنان نسبت بین امام جواد و امام رضا را تأیید نمودند.[۲۴]

درباره زندگی حضرت جواد(علیه‌السلام)، اطلاعات چندانی در منابع تاریخی نیامده است. دلیل آن را محدودیت‌های سیاسی حکومت عباسی، تقیه و عمر کوتاه او دانسته‌اند.[۲۵] او در مدینه زندگی می‌کرد. بنا بر گزارش ابن بیهق، یک بار برای دیدار پدر به خراسان سفر کرد.[۲۶] و پس از امامت نیز چندین بار از سوی خلفای عباسی به بغداد احضار شد.

ازدواج

مأمون عباسی در سال ۲۰۲ق[۲۷] یا ۲۱۵ق[۲۸] دختر خود ام فضل را به عقد امام جواد(علیه‌السلام) در آورد. برخی گفته‌اند: احتمالاً در دیداری که جوادالأئمه با پدر در طوس داشت،[۲۹] مأمون، ام الفضل را به عقد او درآورد.[نیازمند منبع] ابن کثیر بر این باور است که خطبه عقد او با دختر مأمون در زمان حیات علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) خوانده شد، اما ازدواج آنها در سال ۲۱۵ق. در تکریت بوده است.[۳۰]

ازدواج جوادالأئمه با ام الفضل، به درخواست مأمون صورت گرفت.[۳۱] مأمون هدف خود را این می‌دانست که پدر بزرگ کودکی از نسل پیامبر(ص) و امام علی(علیه‌السلام)باشد.[۳۲] شیخ مفید در کتاب الارشاد آورده است، مأمون به دلیل شخصیت علمی محمد بن علی و شوق و شعفی که نسبت به او داشت، ام الفضل دختر خود را به ازدواج آن حضرت درآورد؛[۳۳]،[۳۴] اما برخی از پژوهشگران بر این باورند که این ازدواج با انگیزه و اهداف سیاسی انجام شده است از جمله اینکه مأمون می‌خواست از این راه، امام جواد و ارتباط او با شیعیان را کنترل کند.[۳۵] یا خود را علاقمند به علویان نشان دهد و آنان را از قیام علیه خود باز دارد.[۳۶] این ازدواج اعتراض برخی اطرافیان مأمون را در پی داشت زیرا بیم آن داشتند که خلافت از عباسیان به علویان منتقل شود.[۳۷] امام جواد(علیه‌السلام) مهریه ام الفضل را معادل مهریه حضرت زهرا(س)(۵۰۰ درهم) تعیین کرد.[۳۸]

همسر دیگر جوادالأئمه، سمانه مغربیه است[۳۹] که کنیز بود و به دستور خود ایشان خریداری شد.[۴۰] امام جواد، از ام فضل صاحب فرزندی نشد.[۴۱] و همه فرزندان او از سمانه بودند.[۴۲]

فرزندان

بنابر نقل شیخ مفید، امام جواد(علیه‌السلام) ۴ فرزند به نام‌های علی، موسی، فاطمه و امامه داشت.[۴۳] برخی دختران امام را ۳ تن به نام‌های حکیمه، خدیجه و ام کلثوم می‌دانند.[۴۴] در برخی از منابع متأخر از ام محمد و زینب نیز به عنوان دختران آن حضرت یاد شده است.[۴۵]

دوران امامت

محمد بن علی(علیه‌السلام)، پس از شهادت امام رضا(علیه‌السلام) در سال ۲۰۳ق به امامت رسید.[۴۶] دوران امامت او با خلافت دو تن از خلفای عباسی همزمان بود. حدود ۱۵ سال از امامت او در خلافت مأمون(۱۹۳-۲۱۸ق) و ۲ سال در خلافت معتصم(۲۱۸-۲۲۷ق) سپری شد.[۴۷][یادداشت ۲] مدت امامت جوادالائمه ۱۷ سال بود[۴۸] و با شهادت او در سال ۲۲۰ق امامت به فرزندش، امام هادی(علیه‌السلام) منتقل شد.[۴۹]

حاکمان زمان امام جواد(علیه‌السلام)

  1. مأمون عباسی ۱۹۸-۲۱۸ق

۲ .معتصم عباسی ۲۱۸-۲۲۷ق.

پی نوشت:

  1. طبری، دلائل الامامه، ۱۴۱۳ق، ص۳۹۶.
  2. کلینی، الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۱، ص۴۹۲؛ مسعودی، اثبات الوصیه، ۱۴۲۶ق، ص۲۱۶.
  3. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، نشر علامه، ج۴، ص۳۷۹.
  4. برای نمونه. کلینی، الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۱، ص۸۲.
  5. اربلی، کشف الغمه، ۱۴۲۱ق، ج۲، ص۸۵۷.
  6. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۸۱.
  7. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، نشر علامه، ج۴، ص۳۷۹؛ مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۵۰، ص۱۲، ۱۳.
  8. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۹۵.
  9. طوسی، مصباح المتهجد، المکتبه الاسلامیه، ص۸۰۵.
  10. طبرسی، اعلام الوری، ۱۴۱۷ق، ج۲، ص۴۱.
  11. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۹۷.
  12. بحرانی، عوالم العلوم و المعارف، قم، ج۲۳، ص۵۵۳.
  13. مسعودی، اثبات الوصیه، ۱۴۲۶ق، ص۲۲۳.
  14. طبری، تاریخ الامم و الملوک، ۱۳۸۷ق، ج۸، ص۶۴۶.
  15. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۹۵.
  16. اشعری، المقالات و الفرق، ۱۳۶۱ش، ص۹۹؛ طبرسی، اعلام الوری، ۱۴۱۷ق، ج۲، ص۱۰۶.
  17. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۷۳.
  18. برای نمونه ر.ک. اشعری، المقالات و الفرق، ۱۳۶۱ش، ص۹۹.
  19. اربلی، کشف الغمه، ۱۴۲۱ق، ج۲، ص۸۶۷؛ مسعودی، اثبات الوصیه، ۱۴۲۶ق، ص۲۱۶.
  20. ابن فتال، روضه الواعظین، ۱۳۷۵ق، ج۱، ص۲۴۳.
  21. طوسی، مصباح المتهجد، المکتبه الاسلامیه، ص۸۰۵.
  22. ر. ک. کلینی، الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۱، ص۳۲۰.
  23. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۵۰، ص۲۰،۲۳،۳۵.
  24. کلینی، الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۱، ص۳۲۳.
  25. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ۱۳۸۱ش، ص۴۷۶-۴۷۷.
  26. بیهقی، تاریخ بیهق، ۱۳۶۱ش، ص۴۶.
  27. طبری، تاریخ الامم و الملوک، ۱۳۸۷ق، ج۸، ص۵۶۶.
  28. مسعودی، اثبات الوصیه، ۱۴۲۶ق، ص۲۲۳.
  29. بیهقی، تاریخ بیهق، ۱۳۶۱ش، ص۴۶.
  30. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ۱۴۰۸ق، ج۱۰، ص۲۹۵.
  31. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۸۱.
  32. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، دارصادر، ج۲، ص۴۵۵.
  33. مفید، الارشاد، ۱۳۷۲ش، ج۲، ص۲۸۱-۲۸۲.
  34. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۸۱.
  35. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، ۱۳۸۱ش، ص۴۷۸.
  36. پیشوایی، سیره پیشوایان، ۱۳۷۹ش، ص۵۵۸.
  37. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۸۱؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی‌طالب، نشر علامه، ج۴، ص۳۸۰-۳۸۱.
  38. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۸۵.
  39. قمی، منتهی الامال، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۴۹۷.
  40. حسّون، أعلام النساء المؤمنات، ۱۴۲۱ق، ص۵۱۷.
  41. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی‌طالب، نشر علامه، ج۴، ص۳۸۰.
  42. قمی، منتهی الامال، ۱۳۸۶ش، ج۲، ص۴۹۷.
  43. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۹۵.
  44. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، نشر علامه، ج۴، ص۳۸۰؛ طبری، دلائل الامامه، ۱۴۱۳ق، ص۳۹۷.
  45. محلاتی، ریاحین الشریعه، ج۴، ص۳۱۶؛ شیخ عباس قمی، منتهی الامال، ج۲، ص۴۳۲.
  46. طبری، دلائل الامامه، ۱۴۱۳ق، ص۳۹۴.
  47. پیشوایی، سیره پیشوایان، ۱۳۷۹ش، ص۵۳۰.
  48. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۷۳.
  49. مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۹۵.

 یادداشت ۱: در برخی منابع، مادر امام جواد، از خاندان ماریه قبطیه همسر پیامبر(ص) به شمار آمده(کلینی، الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۱، ص۴۹۲.) و نام‌های خَیزُران،(کلینی، الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۱، ص۴۹۲.) ریحانه، سکینه،(طبری، دلائل الامامه، ۱۴۱۳ق، ص۳۹۶.) نوبیه،(مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۷۳.) درّه و مریسیه نیز برای او ذکر شده است.(قرشی، حیاه الامام محمد الجواد، ص۲۱.)

منبع : بخشی از مقاله امام جواد (علیه‌السلام) در سایت ویکی شیعه.

سیره عملی امام جواد (علیه‌السلام) در برخورد با مسائل گوناگون

اشاره:

سیره عملی امام محمد تقی (علیه‌السلام) به عنوان امام و جانشین رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) و حجت خدا بر خلق، سرشار از سنت و ارزشهای ناب الهی است که در طول حیات گهربار خویش سعی در برپایی و احیای آن ارزش ها داشته است که به بخشی از این سیره عملی آن بزرگوار به صورت موضوعی در زیر اشاره می کنیم:

 

۱. کمک به دیگران و بر خورد حضرت

 مردی به محضر امام جواد (علیه السلام) شرفیاب شد در حالیکه خیلی شاد و سرحال بود، امام علت شادمانی را از او پرسید.

عرض کرد ای پسر رسول خدا از پدرت شنیدم که می فرمود: شایسته ترین روزی که انسان باید شادمان باشد روزی است که او را صدقات و نیکی به نفع برادران دینی از جانب پروردگار نصیب شده باشد. امروز ده نفر از برادران دینی ام بر من وارد شدند همه بی بضاعت و گرفتار، آنها را پذیرایی کردم و به هر یک مقداری کمک نمودم از این جهت خوشحال هستم.

امام (علیه السلام) فرمود: به جان خودم سوگند که ترا این شادمانی شایسته است به شرط اینکه آن عمل را نابود نکرده باشی و یا بعد از این نابود نکنی.

عرض کرد چگونه از بین ببرم با اینکه از شیعیان خالص شما می باشم. فرمود: هم اکنون نابود کردی. پرسید با چه خبر؟ فرمود: این آیه را بخوان «وَلا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَالْاِذی»؛ صدقه های خود را با منت نهادن و آزار کردن باطل نکنید.

عرض کرد من به آنهایی که کمک کردم نه منت گذاردم و نه آزاری رساندم. فرمود منظور هر نوع اذیتی است، در نظر تو آزردن آنهایی که کمک کرده ای مهمتر است یا آزردن فرشتگانی که مأمور تو هستند ویا آزردن ما؟!

جواب داد آزردن شما و فرشتگان.

امام فرمود: براستی مرا آزردی و صدقه خود را باطل کردی! پرسید: با چه کاری؟ فرمود: با همین سخنت که گفتی چگونه باطل کنم در حالیکه از شیعیان خالص شمایم.

آیا می دانی شیعه خالص ما کیست؟ با تعجب گفت: نه، فرمود، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار، تو خود را با چنین اشخاصی برابر دانستی آیا با این سخن فرشتگان و ما را نیز نیازردی؟

عرض کرد: اَستَغْفِرُ الله وَ اَتُوبُ اِلَیْهِ، ای پسر رسول خدا پس چه بگویم؟ فرمود: بگو من از دوستان شمایم و دشمن دشمنانتان و دوست دوستانتان هستم.

عرض کرد: همین را می گویم و همینطور نیز هستم و از آنچه گفتم که به واسطه نپسندیدن خدا مورد پسند شما و فرشتگان نیز نبود توبه کردم.

امام جواد (علیه السلام) فرمود: اکنون ثوابهای از بین رفته صدقه ات بازگشت نمود.[۱]

۲. دزدی گوسفند و تهمت ناروای اطرافیان

– علی بن جریر می گوید: در محضر حضرت جواد (علیه السلام) بودم، گوسفندی از خانه امام (علیه السلام) گم شده بود، یکی از همسایگان را به اتهام دزدی گوسفند نزد امام آوردند، فرمود: وای بر شما او را رها کنید گوسفند را او ندزدیده هم اکنون گوسفند در فلان خانه است بروید گوسفند را بگیرید.

به همان خانه ای که امام فرموده بود رفتند و گوسفند را یافتند و صاحب خانه را به اتهام دزدی دستگیر کرده و کتک زدند و لباسش را پاره کردند، اما او سوگند یاد کرد که گوسفند را ندزدیده است.

او را نزد امام (علیه السلام) آوردند، وای برشما براین شخص ستم کردید، گوسفند خودش به خانه او وارد شده و او اطلاعی نداشته است.

آنگاه حضرت جواد (علیه السلام) از او دلجویی کرد و مبلغی برای تهیه لباس به او عنایت نمود.[۲]

۳. طواف خانه خدا برای حضرت و پدران ایشان

موسی بن ابوالقاسم می گوید به حضرت جواد (علیه السلام) عرض کردم که من تصمیم دارم که از طرف شما و پدرت طواف کعبه نمایم ولی بعضی می گویند که از برای اوصیاء طواف کردن جایز نیست. امام (علیه السلام) فرمود: بلکه طواف کن و هر چه می توانی این کار را انجام بده و جایز است.

موسی می گوید: پس از سه سال بار دیگر به محضر آن حضرت شرفیاب شدم و عرض کردم که مولای من چند سال پیش از شما اجازه گرفتم تا برای شما طواف کنم، بر دلم چیزی گذشت و عمل کردم.

امام فرمود: چه گذشت؟ عرض کردم یک روز را اختصاص به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دادم. (در این بین حضرت جواد تا اسم پیامبر را شنید سه مرتبه فرمود:(صَلَّی الله عَلی رَسولِ الله). روز دیگر برای امیر المؤمین (علیه السلام) و روز بعد امام حسن و بعد امام حسین تا دهمین روز که برای شما طواف کردم. در ادامه صحبت عرض کردم ای آقای من ولایت این بزرگواران را دین خود قرار داده ام.

امام (علیه السلام) فرمود: در این هنگام متدین به دینی شدی که خداوند غیر آن را از بندگانش نمی پذیرد.

عرض کردم گاهی برای مادرت فاطمه (صلوات الله علیها) طواف کردم و گاهی موفق نشدم. به من پاسخ فرمود: این کار را زیاد انجام بده که انشاءالله از بهترین اعمال و کارهایی است که انجام می دهی.[۳]

۴. مردی که با چهار پایی زنا کرده است !

– علی بن ابراهیم از پدرش نقل می کند که پس از شهادت امام هشتم علی بن موسی الرضا (علیه السلام) به حج مشرف شده و به محضر أبی جعفر جواد الأئمه (علیه السلام) شرفیاب شدم، عده زیادی از شیعیان برای دیدار آن بزرگوار آمده بودند، در این بین عموی حضرت، عبدالله بن موسی که پیرمردی با محاسن سفید بود و لباس خشن به تن داشت و اثر سجده بر پیشانی اش نقش بسته بود وارد مجلس شد و در گوشه ای نشست. ناگاه درب حجره باز شد امام (علیه السلام) در حالیکه لباس و زین بر تن و عبایی زیبا بر دوش و کفشی سفید و نو بر پا داشت قدم بر محفل گذاشت. عبدالله از جا برخاست از امام (علیه السلام) استقبال کرد و بین دو دیده اش را بوسه زد و همه حاضرین به احترام آن حضرت ایستادند. امام بر کرسی نشست، مردم به هم نگاه می کردند و از کمی سن آن شریف در شگفت بودند.

یکی از افراد مجلس روی به عموی حضرت کرد و گفت: خداوند ترا اصلاح کند نظرت درباره کسی که با چهارپایی آمیزش کرده است چه می باشد؟

او پاسخ داد دست راستش را قطع کنند و حد زنا را که چند ضربه شلاق است به او بزنند!!

امام جواد (علیه السلام) در حالی که خشمناک شده و نگاهی به عمو کرد و فرمود: ای عمو از خدا بترس از خدا بترس این خیلی سخت و مشکل است که فردای قیامت در محضر پروردگار حاضر شوی و از تو بپرسند چرا چیزی را که درباره اش علم نداشتی درباره اش فتوی دادی !

عموی حضرت عرض کرد آقای من مگر پدرت صلوات الله علیه اینگونه حکم نکرده بود؟

امام (علیه السلام) فرمود: مردی از پدرم سؤال کرد که شخصی قبری را شکافته و زنی را از آن خارج کرده و با آن آمیزش نموده است. پدرم فرمود: به خاطر نبش قبر دستش را قطع کنند و به خاطر آمیزش حد زنا را بر او بزنند زیرا که حرمت آمیزش با مرده همانند حرمت آمیزش با زنده است.

در اینجا عموی حضرت عبدالله بن موسی گفت: درست فرمودی ای آقای من و من استغفار می کنم.

جمعی که در آن مجلس بودند همگی شگفت زده شدند و پی در پی از امام (علیه السلام) سؤال کردند و جواب گرفتند.[۴]

۵. عظمت و هیبت در مقابل مامون عباسی

– یک بار مأمون عازم شکار شد در بین راه به عده ای نوجوان برخورد کرد که تا چشمشان به مأمون و کاروانش افتاد همگی فرار کردند ولی حضرت جواد (علیه السلام) که سنش در حدود پانزده سال بود از جا حرکت نکرد و به جای خود ایستاد.

وقتی مأمون دید همه بچه ها از ترس او پراکنده شده اند ولی یک نوجوان سر جای خود ایستاده با تعجب گفت: ای جوان چرا تو هم مثل همه بچه ها فرار نکردی؟

امام (علیه السلام) فوراً جواب داد برای چه بروم، راه را که تنگ نکردم که کنار بروم تا برای تو باز شود، جرمی هم مرتکب نشدم که وحشت داشته باشم. و این گمان را هم دارم که تو کسی را که گناهی نداشته باشد آسیبی نمی رسانی.

کلمات امام و چهره جذابش مأمون را حیرت زده کرده و پرسید: اسم تو چیست؟ فرمود: محمد. گفت: پسر چه کسی هستی؟ فرمود: فرزند علی بن موسی الرضا (علیه السلام) هستم. گفت: واقعاً تو باید فرزند آن حضرت باشی.[۵]

۶. سخرانی کوبنده حضرت جواد (ع) پس از شهادت پدرشان

امام (علیه السلام) بعد از شهادت پدر بزرگوارش در مسجد رسول الله (صلی الله علیه و آله) به منبر رفت و چنین فرمود:

منم محمد فرزند علی الرضا، منم جواد الائمه، منم آگاه به انسابی که در صلبهای مردم است. منم آشنای به اسرار و ظاهرتان، خداوند تبارک و تعالی علم اولین و آخرین را به ما داده است و اگر نبود مخالف اهل باطل و دولت اهل ضلالت هر آینه می گفتم چیزهایی را که اولین و آخرین را به شگفتی وا دارم. در این هنگام امام (علیه السلام) دست بر دهان شریف خود گذاشت و به خود خطاب کرد و فرمود:یا مُحَمّد أصْمِتْ کَما صَمَتَ آباؤکَ مِنْ قَبْلِ؛ ای محمد ساکت باش و لب فروبند همانطور که پدرانت لب فروبستند.[۶]

۷. پولی دقیقا به اندازه پول سرقتی

احمد بن حدید می گوید: با گروهی برای انجام مراسم حج می رفتیم، راهزنان راه بر ما بستند و اموالمان را بردند. وقتی به مدینه رسیدیم حضرت جواد (علیه السلام) را در کوچه ای ملاقات کردم و به منزل آن گرامی رفتم و داستان را به عرض امام رساندم.

امام (علیه السلام) فرمان داد لباسی و پولی برایم آوردند و فرمود: پول را میان همسفران خویش به همان مقدار که دزدها از آنان برده اند تقسیم کن. پس از آنکه تقسیم کردم دریافتم پولی که امام عطا کرده بود درست به همان اندازه بود که دزدها برده بودند نه کمتر و نه بیشتر.[۷]

 ۸. جواب عصا در پاسخ به سوال امام کیست ؟

محمد بن أبی العلا می گوید: از یحیی بن اکثم قاضی شهر سامراء (که بارها با امام جواد مناظره کرد و مطالب مهمی از علوم آل محمد (علیه السلام) را از آن بزرگوار فرا گرفت) شنیدم که می گفت: روزی نزدیک قبر رسول الله (صلی الله علیه و آله)، امام جواد (علیه السلام) را دیدم با او در مسائل مختلفی بحث کردم و همه را پاسخ دادند .

گفتم به خدا سوگند می خواهم چیزی از شما بپرسم ولی شرم دارم، امام (علیه السلام) فرمود: اَنا اُخْبِرَک قَبْلَ أن تَسْألُنِی، تَسْألُنی عَنِ الاِمام؛ من پاسخ را بدون آنکه پرسشت را به زبان آوری می گویم: تو می خواهی بپرسی امام کیست؟

گفتم: آری به خدا قسم پرسشم همین است.

فرمود: امام منم.

گفتم نشانه ای بر این ادعا دارید؟

فَکانَ فِی یَدِهِ عصاًفَنَطقَتْ فَقالَتْ: اِنَّهُ مَولایَ اِمامُ هَذَا الزَّمان وَ هُوَ الحُجَّهِ.

در این هنگام عصایی که در دست آن حضرت بود به سخن آمد و گفت: او مولای من و امام این زمان و حجت خداست.[۸]

اگر کسی از این معجزه امام در شگفت شد به داستان عصای موسی و اعجاز او به قرآن مراجعه نماید.

 ۹. لباسی برای کفن

 عمران بن محمد اشعری می گوید: به محضر امام جواد (علیه السلام) شرفیاب شدم پس از انجام کارهایم به امام عرض کردم که خانمی به نام ام الحسن به شما سلام رساند و خواهش کرد یکی از لباسهایتان را برای آنکه کفن خود کند به او عنایت نمایید.

امام (علیه السلام) فرمود: او از این کار بی نیاز شد.

من بازگشتم و نفهمیدم منظور امام از این سخن چه بوده تا آنکه خبر رسید ام الحسن سیزده یا چهارده روز پیش از آن هنگام که من خدمت امام بودم فوت کرده است.[۹]

محمد بن سهل می گوید: ساکن مکه شده بودم، یک بار به مدینه سفر کردم و به خدمت امام جواد (علیه السلام) رفتم. می خواستم از امام لباسی تقاضا کنم اما تا وقت خداحافظی نشد که خواهش خود را بگویم. با خود فکر کردم که توسط نامه از حضرت تقاضا کنم و همین کار را کردم و بعد به مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رفتم و با خود قرار گذاشتم که دو رکعت نماز بخوانم و صدبار از خدای متعال خیرو صلاح بطلبم اگر به قلبم الهام شد که نامه را برای امام بفرستم می فرستم و گر نه نامه را پاره کنم. چنان کردم و به قلبم گذشت که نامه را نفرستم، نامه را پاره کردم و به سوی مکه رهسپار شدم. در این حال شخصی را دیدم دستمالی در دست و لباسی در آن دارد و میان کاروان مرا می جوید، به من رسید و گفت: مولایت این لباس را برایت فرستاده است، وقتی دستمال را باز کردم دیدم دو دست لباس است. شخصی به نام احمد بن محمد می گوید قضای الهی سبب شد که بعد از فوت محمد بن سهل من او را با این لباسها کفن کردم.[۱۰]

۱۰. حضرت جواد در مقابل دختر مامون و غِنا

محمد بن زیان می گوید: مأمون تلاش می کرد که امام جواد (علیه السلام) را همانند خود اهل دنیا کند و به لهو و فسوق مایل سازد ولی موفق نشد تا اینکه تصمیم گرفت دخترش را به خانه آن حضرت بفرستد و زفاف واقع شود. دستور داد صد کنیزی که از همه کنیزان زیباتر بودند هر کدام جامی در دست گیرند که در آن جواهری باشد به این هیأت او را استقبال کنند. کنیزان به آن دستور العمل رفتار نمودند ولی حضرت جواد کوچکترین اعتنایی به آنها نکرد.

وقتی از این نیرنگ مأیوس شد مردی به نام مخارق آوازه خوان را طلبید که ساز می زد و آواز می خواند و ریش بلندی داشت.

مخارق به مأمون اطمینان داد که من حتماً امام جواد (علیه السلام) را به عیش و طرب خواهم کشاند و مایل به دنیایش خواهم نمود.

مخارق مقابل خانه امام (علیه السلام) نشست و آواز خود را بلند کرد به طوری که همه اهل خانه دور او جمع شدند و بعد شروع کرد به نواختن!

یک ساعت چنین کرد ولی دید حضرت جواد (علیه السلام) هیچ توجهی به او ندارد حتی سر خود را بلند نکرده که به طرف راست و چپ بنگرد.

پس از آنکه مخارق دست از خواندن و نواختن برداشت امام (علیه السلام) سرمبارک را بلند کرد و فرمود: اِتَّقِ اللهِ یا ذَاالعُثْنُونَ، قالَ: فَسَقَطَ المِضْرابُ مِنْ یَدِهِ وَ العُودُ فَلَمْ یَنْتَفِعُ بِیَدِهِ اِلی اَنْ ماتَ؛از خدا بترس ای مرد ریش بلند. راوی می گوید تا امام (علیه السلام) این فرمایش را نمود وسایل ساز و آواز از دست مخارق افتاد و دیگر تا هنگام مرگ نتوانست از دست خود برای اجرای موسیقی استفاده کند.[۱۱]

۱۱. آن دو را از قبر بیرون می کشم و آتش میزنم !

زکریا بن آدم می گوید: یکبار در محضر امام رضا (علیه السلام) بودم که حضرت جواد (علیه السلام) در سن چهار سالگی بود. مشاهده کردم که این آقا زاده دست خود را بر زمین زد و سر مبارک را به طرف آسمان بلند نمود و مدتی فکر کرد. حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: جان من به فدای تو باد برای چه اینقدر فکر می کنی؟ عرض کرد فکرم در باره آن چیزهایی است که با مادرم فاطمه (علیها السلام) بجا آوردند:اَما وَاللهِ لَاَخْرَجَنَّهُما ثُمَّ لا حَرْقَنَّهُما ثُمَّ لَاَذْرِیَنَهُما ثُمَّ لَاَنْفِسفَنَّما فِی الَّیِم نَسْفَا؛ قسم به خدا که آن دو را از قبر بیرون می کشم و آتش می زنم و خاکسترشان را به دریا می ریزم.

امام رضا (علیه السلام) او را در آغوش گرفت و مابین دیدگانش را بوسید و فرمود پدر و مادرم فدای تو باد تویی شایسته از برای امامت.[۱۲]

 ۱۲. دادن اسباب بازی به حضرت

علی بن حسان واسطی می گوید تعدادی اسباب بازی همراه برداشتم و گفتم چون امام خردسال است آنها را برای آن حضرت هدیه می برم خدمت آن گرامی شرفیاب شدم و مردم مسائل خود را می پرسیدند و او پاسخ می داد چون پرسشهایشان پایان یافت و رفتند، امام (علیه السلام) برخاست و رفت، و من نیز به دنبال او رفتم و به وسیله خادمش اجازه ملاقات گرفتم و داخل شدم. سلام کردم جواب سلام دادند اما ناراحت بنظر می رسیدند و به من نیز اجازه نشستن ندادند، پیش رفتم و اسباب بازیها را نزد او نهادم، خشمگین به من نگاه کرد و اسباب بازیها را به چپ و راست پرتاب نمود و فرمود: ما لِهذا خَلَقَنیِ اللهُ ما اَنَا وَ اللَّعْبِ.؛خدا مرا برای بازی نیافریده است،. مرا با بازی چکار!

من اسباب بازیها را برداشتم و از آن بزرگوار طلب بخشش کردم و او پذیرفت و مرا عفو کرد و بیرون آمدم.[۱۳]

۱۳. کرامات و معجزات حضرت جواد (علیه السلام)

مأمون امام جواد (علیه السلام) را به بغداد آورد ولی امام (علیه السلام) در بغداد نماند و به مدینه بازگشت. به هنگام بازگشت گروهی از مردم برای وداع و خداحافظی امام را تا خارج شهر بدرقه کردند، هنگام نماز مغرب به محلی که مسجدی قدیمی داشت رسیدند، امام به آن مسجد رفت تا نماز مغرب بگزارد، در صحن مسجد درخت سدری بود که تا آن هنگام میوه نداده بود، آن بزرگوار آبی خواست و در بن درخت وضو ساخت، و نماز مغرب را به جماعت بجای آورد، و پس از آن چهار رکعت نافله خواند و سجده شکر بجا آورد، آنگاه با مردم خداحافظی فرمود و رفت.

فردای آن شب درخت به بار نشست و میوه خوبی داد، مردم از این موضوع بسیار تعجب کردند!، از مرحوم شیخ مفید نقل کرده اند که سالها بعد خود این درخت را دیده و از میوه آن استفاده کرده است.[۱۴]

– حسین مکاری گفت: در آن ایام که حضرت جواد (علیه السلام) در بغداد بود و در نزد خلیفه در نهایت جلالت بود. من با خودم گفتم: که دیگر حضرت جواد (علیه السلام) به مدینه بر نخواهد گشت. چون این خیال در خاطر من گذشت دیدم آن حضرت سربزیر افکند پس سر بلند کرد در حالیکه رنگ مبارک زرد شده بود فرمود: ای حسین نان جو با نمک نیمکوب در حرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نزد من بهتر است از آنچه مشاهده می کنی.[۱۵]

علی بن أسباط مصری می گوید چشمم به جمال امام جواد (علیه السلام) افتاد در حالی که امام (علیه السلام) طفل بود با دقت به سر و پا و قامتش نگاه می کردم تا شکل و شمائل حضرت را برای مردم مصر تعریف کنم. در این موقع امام (علیه السلام) نشست و فرمود: یا عَلِیُّ اِنَّ اللهَ اِحْتجَّ فیِ الاِمامَهِ بمِثْلِ مَا احْتَجَّ فیِ النُّبُوَّهِ قالَ اللهَ تَعالی:«وَ آتَیْناهُ الحکْمَ صَبِیّاً.( وَلَمّا بَلَغَ أشُدَّه وَ بَلَغَ اَرْبَعینَ سَنَهً[۱۶]

ای علی: خداوند در امامت نیز همانند نبوت احتجاج کرده و فرموده است. به یحیی در خردسالی نبوت دادیم و چون به قوت رسیده و به چهل سال رسید.

بنابراین جایز است که خداوند حکمت و مقام پیامبری در کودکی به کسی عنایت کند و جایز است که او را در سن چهل سالگی بدین مقام برساند.[۱۷]

– علی بن خالد گفت: در آن روزهایی که در سپاه در شهر سامراء بودم مطلع شدم که مردی را از شام با قیدو بند آورده و در اینجا زندانی کرده اند، و می گویند مدعی پیغمبری شده است.

به زندان مراجعه کردم و با زندانبان مدارا و محبت نمودم تا مرا نزد او بردند. او را مردی بافهم و خردمند یافتم، پرسیدم داستان تو چیست؟

گفت: در شام در محلی که می گویند سر مقدس حضرت سید الشهداء حسین بن علی (علیه السلام) را در آنجا نصب کرده بودند، عبادت می کردم، یک شب در حالیکه به ذکر خدا مشغول بودم ناگهان شخصی را جلوی خود دیدیم که به من گفت: برخیز. برخاستم و به همراه او چند قدمی پیمودم، دیدم در مسجد کوفه هستم، از من پرسید: این مسجد را می شناسی؟

گفتم:آری مسجد کوفه است.

در آنجا نماز خواندیم و بیرون آمدیم، باز اندکی راه رفتیم، دیدم در مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مدینه هستیم، تربت پیامبر را زیارت کردیم، ودر مسجد نماز خواندیم و بیرون آمدیم. اندکی دیگررفتیم دیدم در مکه در خانه خدا هستم، طواف کردیم و بیرون آمدیم و اندکی دیگر پیمودیم خود را در شام در جای خود یافتم و آن شخص از نظرم پنهان شد.

از آنچه دیده بودم در تعجب و شگفتی ماندم، تا یک سال گذشت و باز همان شخص آمد و همان مسافرت و ماجرا که سال پیش دیده بودم به همان شکل تکرار شد، اما این بار، وقتی می خواست از من جدا شود او را سوگند دادم که خود را معرفی کند، فرمود: من(محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب) هستم.

این داستان را برای برخی نقل کردم و خبر آن به محمد بن عبدالملک زیارت وزیر معتصم عباسی رسید، فرمان داد مرا در قید و بند به اینجا آوردند و زندانی سازند و به دروغ شایع کردند که من ادعای پیامبری کرده ام.

آنانکه اسرار حق آموختند                                         مهر کردند و دهانش دوختند

علی بن خالد می گوید: به او گفتم می خواهی ماجرای ترا به (زیارت) بنویسم تا اگر از حقیقت ماجرا مطلع نیست مطلع شود؟

گفت: بنویس.

داستان را به (زیارت) نوشتم، در پشت همان نامه من پاسخ داد: به او بگو از کسی که یک شبه او را از شام به کوفه و مدینه و مکه برده و بازگردانده است بخواهد از زندان نجاتش دهد.

از این پاسخ اندوهگین شدم، و فردای آن روز به زندان رفتم تا پاسخ را به او بگویم و او را به صبر و شکیبایی توصیه نمایم، اما دیدم زندانبانان و پاسبانان و بسیاری دیگر ناراحت و مضطربند، پرسیدم: چه شده است؟

گفتند: مردی که ادعای پیامبری داشت، دیشب از زندان بیرون رفته و نمی دانیم چگونه رفته است؟ به زمین فرو رفته و یا به آسمان پرواز کرده است؟! و هر چه جستجو کردند اثری از او بدست نیاوردند.[۱۸]

– ابوالصلت از یاران نزدیک امام رضا (علیه السلام) می گوید: پس از شهادت امام هشتم (علیه السلام) به فرمان مأمون زندانی شدم. یک سال زندانی بودم و دلتنگ شدم، شبی بیدار ماندم و به عبادت و دعا پرداختم و پیامبر و خاندان گرامی او را شفیع خویش قرار دادم و خداوند را به حرمت آنان سوگند دادم که مرا نجات بخشد. هنوز دعایم پایان نیافته بود که دیدم امام جواد (علیه السلام) در زندان نزد من است.

فرمود: ای ابوالصلت سینه ات تنگ شده است؟

عرض کردم: آری به خدا سوگند. فرمود: برخیز و دست بر زنجیرهای من زد و قیدها باز شد و دست مرا گرفت و از زندان بیرون آورد، نگهبانان مرا دیدند، اما به کرامت آن حضرت یارای سخن گفتن نداشتند، امام چون مرا بیرون آورد فرمود: برو در امان خدا، بعد از این هرگز مأمون را نخواهی دید و او نیز ترا نخواهد دید و همچنان شد که امام فرموده بود.[۱۹]

محمد بن میمون می گوید در دوران کودکی حضرت جواد (علیه السلام) یعنی موقعی که حضرت رضا (علیه السلام) هنوز به خراسان نرفته بود همراه ایشان سفری به مکه نمودم. در هنگام مراجعت عرضه داشتم که من تصمیم بازگشت دارم نامه ای برای ابوجعفر محمد تقی (علیه السلام) بنویسید تا برای او ببرم امام رضا (علیه السلام) تبسمی کرد و نامه ای نوشت من آن نامه را به مدینه آوردم و در آن وقت چشمان من نابینا شده بود. خادم امام جواد (علیه السلام) به نام موفق آن عزیز را در حالی که در گهواره بود، آورد و من نامه را به آن حضرت دادم.

امام جواد (علیه السلام) فرمود: موفق مهر را از نامه بردار و کاغذ را باز کن، پس از قرائت نامه فرمود: ای محمد احوال چشمت چگونه است عرض کردم ای پسر رسول خدا چشمم علیل شده و بینایی از او رفته چنانچه مشاهده می فرمایی پس حضرت دست مبارک به چشمان من کشید از برکت دست آن حضرت چشمان من شفا یافت پس من دست و پای آن حضرت را بوسیدم و از خدمتش مرخص شدم در حالی که بینا شده بودم.[۲۰]

قاسم بن عبدالرحمن می گوید که من زیدی مذهب بودم یک روز در شهر بغداد گذر می کردم که دیدم مردم در حرکت و اضطرابند بعضی می دوند و بعضی بالای بلندیها می روند و بعضی ایستاده اند، پرسیدم چه خبر است گفتند ابن الرضا (علیه السلام) می آید گفتم به خدا سوگند که من نیز می ایستم و او را مشاهده می کنم، ناگاه دیدم که آن حضرت پیدا شد سوار بر استری بود من با خود گفتم:(لَعَنَ اللهُ اَصْحاب الامامیّه) دور باشند از رحمت خدا گروه امامیه که چگونه معتقدند خداوند طاعت این جوان را واجب گردانیده است. تا این خیال در دل من گذشت. امام جواد (علیه السلام) روی به من کرد و فرمود: یا قاسم بن عبدالرحمن: اَبَشَراً مِنّا واحِداً نَتَّبِعُهُ اِنّا اِذاً لَفیِ ضَلالٍ وَ سُعُرٍ

آیا اگر از آدمی که از جنس ماست و یگانه است و هیچکس را ندارد پیروی کنیم در نتیجه در گمراهی و آتشهای سوزان خواهیم بود؟

دوباره در دل خود گفتم که او ساحر است، این بار امام (علیه السلام) روی به من کرد و فرمود: ءَاُلقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُوَکَذّابٌ اَشِرٌ[۲۱]

آیا وحی بر او القا شده است در حالیکه در میان ما بهتر و احق از او یافت می شود نه چنین است که وحی مختص به او باشد بلکه او دروغگو است و خودپسند و متکبر می باشد.

وقتی مشاهده کردم امام جواد (علیه السلام) از افکار و خیالات من خبر می دهد اعتقادم کامل شد و اقرار به امامت او نمودم و اعتراف کردم که او حجت خدا بر خلق خدا می باشد.[۲۲]

– قاسم بن محسن می گوید: بین مکه و مدینه سفر می کردم که مردی اعرابی و ناتوان از من تقاضای کمک کرد من هم به اندازه قدرتم به او کمک کردم پس از چند لحظه، یک باره طوفان شدیدی در بیابان شروع شد که عمامه را از سرم برد پس از آرامش هر چه جستجو کردم آن را نیافتم به ناچار به سوی مدینه رفتم و به محضر امام جواد (علیه السلام) شرفیاب شدم همین که چشم آن بزرگوار به من افتاد فرمود: ای اباالقاسم عمامه ات در راه گم شده بود؟ عرض کردم: آری، امام (علیه السلام) به یکی از غلامان خویش فرمود: عمامه ایشان را بیاور. عرض کردم ای پسر رسول خدا عمامه من چگونه نزد شما آمد؟ فرمود: تَصدَّقَتْ عَلی أعرابِیّ فَشکَّرهُ اللهُ لَکَ، فَرَدَّ إلیْکَ عمامَتُکَ وَ اِنَّ اللهَ لا یَضِیعُ اَجْرَ المُحسِنینَ؛به اعرابی ناتوان صدقه دادی خداوند هم از تو سپاسگذاری کرد و عمامه ات را به تو برگرداند زیرا که خداوند تبارک و تعالی أجر نیکوکاران را ضایع نمی کند.[۲۳]

شخصی به نام مطرفی می گوید: امام رضا (علیه السلام) از دنیا رفت در حالیکه چهار هزار درهم من از آن حضرت طلب داشتم هیچکس جز من و آن بزرگوار از این قضیه خبر نداشت. امام جواد (علیه السلام) پیغام فرستاد که فردا به سراغ من بیا، فردا به محضر امام (علیه السلام) شرفیاب شدم فرمود: امام رضا (علیه السلام) از دنیا رفت و تو چهار هزار درهم از او طلب داری؟ عرض کردم آری. سجاده خود را کنار زد و یک مشت دنانیر را در مقابل من گذاشت وقتی شمردم دیدم درست چهار هزار درهم است.[۲۴]

بگو بن صالح می گوید: داماد من برای امام جواد (علیه السلام) نامه نوشت که پدری دارم ناصبی و بدسرشت و بسیار لجباز و تند، از شما تقاضای دعای خیر در حق خویش دارم و می خواهم بدانم که تکلیف من با چنین پدری چیست، آیا او را رسوا کنم و یا آنکه با او مدارا نمایم؟

امام (علیه السلام) پاسخ دادند که از نوشته ات مطلع شدم و آنچه را درباره پدرت گفتی متوجه گردیدم، برایت دعا می کنم و تو هم با پدرت مدارا کن که برای تو بهتر است تا اینکه او را رسوا کنی.

پس از هر سختی راحتی هست، صابر باش که پایان کار ویژه اهل تقوی است. خداوند تبارک و تعالی ترا در ولایت آنهایی که مولای خویش قرار داده ای ثابت بدارد، ما و شما در ودیعه الهی هستیم و خدا ودایع و امانات خویش را ضایع نمی کند.

بکر بن صالح می گوید: پس از دعای امام (علیه السلام) قلب پدر دامادم نرم شد تا آنجا که هیچگاه ندیدم با عقاید او مخالفت نماید.[۲۵]

پی نوشت:

[۱] . کلمه طیبه، ص۲۶۴.

[۲] . بحار، ج۵۰، ص۴۷.

[۳] . منتهی الآمال، ج۲، ص۳۷۳.

[۴] . اختصاص، ص۱۰۲.

[۵] . بحار، ج۵۰، ص۹۱ و ۱۰۸.

[۶] . بحار، ج۵۰، ص۹۱ و ۱۰۸.

[۷] . بحار، ج۵۰، ص۴۴.

[۸] . اصول کافی، ج۱، ص۳۵۳.

[۹] . بحار، ج۵۰،ص۴۳.

[۱۰] . بحار، ج۵۰، ص۴۴.

[۱۱] . مناقب شهر آشوب، ج۴، ص۳۹۶.

[۱۲] . منتهی الآمال، ج۲، ص۳۷۴.

[۱۳] . دلائل الامامه، ص۲۱۲.

[۱۴] . احقاق، ج۱۲، ص۴۲۴.

[۱۵] . بحار، ج۵۰، ص۲۰ و ۴۸.

[۱۶] . ص۱۳ – ۱۲ واحقاف – ۱۵.

[۱۷] . بحار، ج۵۰، ص۲۰،۴۸.

[۱۸] . ارشاد مفید، ص۳۰۴.

[۱۹] . عیون اخبار الرضا ـ علیه السلام ـ،ج۲، ص۲۴۷.

[۲۰] . بحار، ج۵۰، ص۴۶.

[۲۱] . قمر – ۲۴ و ۲۵.

[۲۲] . منتهی الآمال،ج۲، ص۳۷۷.

[۲۳] . بحار، ج۵۰، ص۴۷.

[۲۴] . ارشاد مفید، ص۳۰۶.

[۲۵] . بحار، ج۵۰، ص۵۵.

سید کاظم ارفع ـ سیره عملی اهل بیت(ع)، ج۱۱،ص۷

امام جواد(ع)؛ الگویی برای جوانان اهل علم است.

اشاره:

امام جواد(علیه السلام) در سنین نوجوانی عالم ترین و آگاه ترین دانشمند عصر خود بود و مردم از دور و نزدیک به حضورش شتافته و پاسخ مشکلات علمی خود را از ایشان دریافت می کردند. در دنیای امروز که دنیای علم و دانش است و وادی علوم بیش از هر وادی دیگری حتی مباحث مادی و اقتصادی گرم است، قطعا محتاج به الگویی کاملا صریح و روشن بخصوص برای جوانان شیعی و مسلمان می باشیم که با بهره گیری از سیره و منش و روش آن الگو، راه حق را سریعتر و راحت تر و با آگاهی وافی و شافی ای بپیمایند. اکنون وجود ذی جود امام جواد (علیه السلام) در میان ما شیعیان و حتی در عالم اسلام و خارج از قید مذهب فرصت بسیار مغتنمی است که حضرتش را به عنوان الگو و نمونه ای متعالی برای افراد طالب علم معرفی نماییم.

اکنون یک نمونه از احاطه بی حدّ و حصر امام محمد بن علی (علیه السلام)یعنی امام جواد بر علوم مختلفه را متذکر می گردیم تا برخی مغرضان بد سگال و بد دل اشکال نکنند که مگر خود امام چقدر در وادی علم و دانش حضور داشت که حال الگو باشد؟!

امام جواد(علیه السلام) در مقام رهبری امت اسلام، به عنوان الگوی دانشمندان جوان چنان در عرصه علم و دانش درخشید که دوست و دشمن را به تعجب و شگفتی واداشت. گفتگوها، مناظرات، پاسخ به شبهات عصر، گفتارهای حکیمانه و خطابه های آن گرامی، گواه روشنی بر این مدعاست.

علی بن ابراهیم از پدرش نقل کرده است که: بعد از شهادت امام رضا(علیه السلام) ما به زیارت خانه خدا مشرف شدیم و آنگاه به محضر امام جواد (علیه السلام) رفتیم. بسیاری از شیعیان نیز در آنجا گرد آمده بودند تا امام جواد(علیه السلام) را زیارت کنند. عبدالله بن موسی عموی حضرت جواد(علیه السلام) که پیرمرد بزرگواری بود و در پیشانی اش آثار عبادت دیده می شد، به آنجا آمد و به امام جواد(علیه السلام) احترام فراوانی کرده و وسط پیشانی حضرت را بوسید.

امام جواد(علیه السلام) در سنین نوجوانی عالم ترین و آگاه ترین دانشمند عصر خود بود و مردم از دور و نزدیک به حضورش شتافته و پاسخ مشکلات علمی خود را از ایشان دریافت می کردند.

امام نهم بر جایگاه خویش قرار گرفت. همه مردم به علت خردسال بودن حضرت با تعجب به همدیگر نگاه می کردند که آیا این نوجوان می تواند از عهده مشکلات دینی و اجتماعی مردم در جایگاه رهبری و امامت آنان برآید؟! مردی از میان جمع بلند شده از عبدالله بن موسی، عموی امام جواد(علیه السلام) پرسید: حکم مردی که با چهارپایی آمیزش نموده است چیست؟ و او پاسخ داد: بعد از قطع دست راست اش به او حد می زنند.

امام جواد(علیه السلام) با شنیدن این پاسخ ناراحت شد و به عبدالله بن موسی فرمود: عمو جان از خدا بترس! از خدا بترس! خیلی کار سخت و بزرگی است که در روز قیامت در برابر خداوند متعال قرار بگیری و پروردگار متعال بفرماید: چرا بدون اطلاع و آگاهی به مردم فتوا دادی؟ عمویش گفت: سرورم! آیا پدرت ـ که درود خدا بر او باد ـ این گونه پاسخ نداده است؟!

امام جواد(علیه السلام) فرمود: از پدرم پرسیدند: مردی قبر زنی را نبش کرده و با او درآمیخته است، حکم این مرد فاجر چیست؟ و پدرم در پاسخ فرمود: به خاطر نبش قبر، دست راست او را قطع می کنند و حد زنا بر او جاری می گردد، چرا که حرمت مرده مسلمان همانند زنده اوست.

عبدالله بن موسی گفت: راست گفتی سرورم! من استغفار می کنم. مردم حاضر، از این گفت و شنود علمی شگفت زده شدند و گفتند: ای آقای ما! آیا اجازه می فرمایی مسائل و مشکلات خودمان را از محضرتان بپرسیم؟ امام جواد (علیه السلام) فرمود: بلی. آنان سی هزار مسئله پرسیدند و امام جواد(علیه السلام) بدون درنگ و اطمینان کامل همه را پاسخ گفت. این گفتگوی علمی در نه سالگی حضرت رخ داد.(۱)

امام جواد(علیه السلام) در سنین نوجوانی عالم ترین و آگاه ترین دانشمند عصر خود بود و مردم از دور و نزدیک به حضورش شتافته و پاسخ مشکلات علمی خود را از ایشان دریافت می کردند.

اعتراف دانشمندان موافق و مخالف به دانش اعلای امام(علیه السلام):

بعد از بیان این خبر ماثوره که سطح والا و اعلای امام(علیه السلام) را شرح داد اینک نظر برخی از دانشمندان مخالف و موافق را در این زمینه با هم می خوانیم تا بیش از پیش از انوار وجود مقدس امام جواد(علیه السلام) مطلع و مستفیض گردیم:

ابن حجر هیثمی در کتاب الصوائق المحرقه می گوید: مأمون او را به دامادی انتخاب کرد، زیرا با وجود کمی سن، از نظر علم و آگاهی و حلم بر همه دانشمندان برتری داشت.

شبلنجی در نورالابصار آورده است: مأمون پیوسته شیفته او بود، زیرا با وجود سن اندک، فضل و علم و کمال خود را نشان داده و برهان عظمت خود را آشکار ساخت.

جاحظ معتزلی که از مخالفان خاندان علی(علیه السلام) بود، به این حقیقت اعتراف کرده است که: امام جواد(علیه السلام) در شمار ده تن از «طالبیان» است که هر یک از آنان عالم، زاهد، عبادت پیشه، شجاع، بخشنده، پاک و پاک نهادند و هیچ یک از خاندان های عرب دارای نسب شریفی همانند امامان شیعه نیست.(۲) فتال نیشابوری نیز می گوید: مأمون شیفته او شد، چون مشاهده کرد که آن حضرت با سن کم خود، از نظر علم و حکمت و ادب و کمال عقلی، به چنان رتبه والایی رسیده که هیچ یک از بزرگان علمی آن روزگار بدان پایه نرسیده اند.(۳)

بیان خود امام جواد(علیه السلام) در توضیح علم خویش:

امام محمد تقی(علیه السلام) خود نیز گاهی به علم و دانشی که خداوند ارزانی اش داشته بود، اشاره کرده و می فرمود: «منم محمد فرزند رضا! منم جواد! منم دانا به نسب های مردم در صُلب ها، من داناترین کس هستم که رازهای ظاهری و باطنی شما را می دانم و از آنچه که به سویش روانه هستید آگاهم! این علمی است که خداوند متعال قبل از آفرینش تمامی مخلوقات جهان به ما خانواده عنایت کرده است. این دانش سرشار تا پایان جهان و بعد از فانی شدن آسمان ها و زمین نیز باقی خواهد ماند.

اگر غلبه اهل باطل و حکومت ناحق گمراهان و هجوم اهل شک و تردید نبود، هر آینه سخنی می گفتم که همه اهل جهان از گذشتگان و آیند گان ناباورانه انگشت حیرت به دهان می گرفتند».

سپس دست مبارک خود را بر دهان گذاشته و فرمود: «یا محمّد اصمت کما صمت آباؤک من قبل؛ ای محمد خاموش باش! همچنان که پدرانت قبل از تو سکوت را برگزیده اند.»(۴)

پس ای طلاب علم ودانش در سازمان های علمی چون حوزه ها ، دانشگاهها، موسسات تحقیقی و پژوهشی و…الگوی خود را دریابید !

درپایان به علم آموزی جوان مسلمان از منظر امام جواد(علیه السلام) نیز پرداخته ایم تا از نصایح خود حضرتش نیز بهره وافر برده باشیم :

از منظر امام جواد(علیه السلام) شایسته است که یک جوان مسلمان به علم و دانش روی آورد و آن را به عنوان مونس و یار مناسب برای خود برگزیند، دوستان خود را بر اساس بینش و دانش انتخاب کند و شخصیت اجتماعی خود را به وسیله دانش و علم مشخص سازد، برای مجالس و دیدار دیگران علم هدیه برد و در تنهایی و غربت و سفر، علم و دانش را بهترین همسفر و مونس خود بداند، چرا که علم و دانش، سرچشمه تمام کمالات و ریشه همه پیشرفت هاست.

حضرت جوادالائمه علیه السلام، علم را دو قسمت کرده و می فرمود: علم و دانش دو نوع است: علمی که در وجود خود انسان ریشه دارد و علمی که از دیگران می شنود و یاد می گیرد. اگر علم اکتسابی با علم فطری هماهنگ نباشد، سودی نخواهد داشت. هر کس لذت حکمت را بشناسد و طعم شیرین آن را بچشد، از پیگیری آن آرام نخواهد نشست. زیبایی واقعی در زبان (و گفتار نیک) است و کمال راستین در داشتن عقل.»(۵)

امام محمد تقی(علیه السلام) علم و دانش را یکی از مهمترین عوامل پیروزی و رسیدن به کمالات معرفی می کرد و به انسان های کمال خواه و حقیقت طلب توصیه می نمود که در راه رسیدن به آرزوهای مشروع و موقعیت های عالی دنیوی و اخروی از این نیروی کارآمد بهره لازم را بگیرند. آن گرامی می فرمود: «أربع خصالٍ تعین المرء علی العمل: الصّحه والغنی و العلم و التّوفیقٌ(۶)؛ چهار عامل موجب دستیابی انسان به اعمال (صالح و نیک) است: سلامتی، توانگری، دانش و توفیق(خداوندی).»

با توجه به سخنان آموزنده امام جواد(علیه السلام) در عرصه علم و دانش بر همگان و از جمله جوانان لازم است از فرصت جوانی بهره گرفته و خود را به این خصلت زیبای انسانی بیارایند و کسب معرفت و علم را سرلوحه برنامه های زندگی خود قرار دهند.

پی‌نوشت :

۱-بحارالانوار، علامه محمدباقر مجلسی، مؤسسه الوفأ، بیروت، ۱۴۰۴ ق، ج ۵۰، ص ۸۵٫

۲-سیره پیشوایان، مهدی پیشوائی، مؤسسه امام صادق(علیه السلام)، قم، ۱۳۸۱ ش، ص ۵۵۵٫

۳-روضه الواعظین، محمد فتال نیشابوری، نشر رضی، قم، ج ۱، ص ۲۳۷٫

۴-بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۰۸٫

۵-کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۹۳

۶-معدن الجواهر، ابوالفتح کراجکی، کتابخانه مرتضویه، تهران، ۱۳۹۴ ق، ص

فیض روح القدس

 در برخی آیات قرآن کریم به کرامات و معجزات اولیاء الهی و پیامبران عظیم الشأن اشاره شده است و این روشن می سازد که آنان با اجازه خداوند می توانند در عالم تکوین تصرف کرده و کارهای خارق العاده انجام دهند.

قرآن سخن حضرت عیسی علیه السلام را به بنی اسرائیل این گونه بیان می فرماید:

«…اَنّی اَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطّینِ کَهَیْئَهِ الطَّیْرِ فَاَنْفُخُ فیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِاِذْنِ اللّهِ وَ اُبْرِی ءُ الْاَکْمَهَ وَ الْاَبْرَصَ وَ اُحْیِ الْمَوْتی بِاِذْنِ اللّهِ وَ اُنَبِّئکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فی بیوتِکُمْ اِنَّ فی ذلِکَ لَآیَهً لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»؛[۱] «من از گل برای شما [چیزی] به شکل پرنده می سازم، آنگاه در آن می دمم، پس به اذن خدا پرنده ای می شود؛ و به اذن خدا نابینای مادرزاد و پیس را بهبود می بخشم؛ و مردگان را زنده می گردانم؛ و شما را از آنچه می خورید و در خانه هایتان ذخیره می کنید، خبر می دهم؛ مسلماً در این [معجزات]، برای شما ـ اگر مؤمن باشید ـ عبرت است.»[۲]

در این آیه ظهور کرامات متعدد از اولیای الهی از جمله جاندار شدن اجسام بی جان، شفا یافتن امراض لاعلاج و صعب العلاج، زنده شدن مردگان و آگاهی از رازهای نهفته انسانها به اذن خداوند متعال مورد تأیید قرار گرفته است. امّا طبق باورهای پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام این امر مختص پیامبران نیست و جانشینان آنان و اولیاء خاص خداوند که تداوم بخش راه پیامبر خاتم حضرت محمد صلی الله علیه و آله هستند نیز مشمول این آیه می شوند.

در اینجا به نقل نمونه ای از معجزات امام جواد علیه السلام در مورد زنده شدن مردگان می پردازیم.

شفای فرزند بی جان

در زمان امامت حضرت جواد علیه السلام مردی به نام شاذویه که قبیله آنان تیره ای از بنی امیه بودند بر خلاف باورهای تبارشان فقط خود او و همسرش به امامت حضرت جواد علیه السلام اعتقاد داشتند. علت گرایش آنان نیز اعجازی بود که از وجود مبارک پیشوای نهم علیه السلام در مورد فرزندشان رخ داده بود. ماجرا از این قرار بود که شاذویه روزی به طور اتفاقی همراه رفیقش به حضور امام محمد تقی علیه السلام رفت. در آن جلسه محمد بن سنان نیز حاضر بود.

امام به آنان خوش آمد گفت و درود فرستاد و فرمود: ای شاذویه! در نظر تو موضوعی است که می خواهی آن را پیش ما مطرح کنی و نیز دلیل و نشانه ای نیز بر امامت ما می خواهی! تو این راز را نزد کسی آشکار نکرده ای!

وقتی که شاذویه سخنان حضرت را ـ که از مکنونات قلبی اش آگاه بود ـ شنید به امامت و حقانیت آن گرامی یقین کرد و او فهمید که حضرت جواد علیه السلام از خاندان وحی، اهل بیت نبوّت و میراث دار رسالت است. امام به وی فرمود: ای شاذویه! تو می خواهی ما برایت انگیزه آمدنت و نیازی را که تو را پیش ما کشانده بیان کنیم!

شاذویه در حالی که از کلمات امام علیه السلام ذوق زده شده بود گفت: آری سرورم! من اینجا نیامده ام مگر به خاطر اینکه راز دل مرا آشکار کنی، سؤالم را پاسخ دهی و نیازم را بگویی! حضرت جواد علیه السلام فرمود: بله، همسر تو باردار است و به زودی پسری به دنیا می آورد. همسرت در هنگام تولد این فرزند زنده خواهد ماند. او همسر خوبی است و از قبیله امیه است. برو نزد همسرت!

شاذویه گفت: بله. ای ابا جعفر!

رفیق شاذویه که به امام جواد علیه السلام

اعتقادی نداشت، گفتگوی وی با امام را بر نتابید و او را مذمت کرد و گفت: ابوجعفر این سخنان را به خاطر پیشبرد امامت خویش به زبان آورد؛ امّا شاذویه سخن او را نپذیرفت.

شاذویه پس از اینکه از محضر امام علیه السلام مرخّص شد به خانه اش آمد. وی همسرش را در آستانه مرگ دید؛ امّا چون به گفته امام جواد علیه السلام اعتقاد داشت زیاد نگران نشد و آرامش خود را حفظ کرد. پس از مدتی عیالش نوزاد پسری به دنیا آورد که مرده بود.

او دوباره به حضور امام رسید و وقتی نزدیک رفت، امام فرمود: ای شاذویه! آیا آنچه را که در مورد همسر و فرزندت گفته بودم درست بود؟

او گفت: بله ای آقای من! اما چرا دعا نکردی تا پسرم زنده به دنیا بیاید؟

امام فرمود: آیا این را از ما می خواهی؟ شاذویه گفت: بله سرورم! امام فرمود: امّا سرنوشت او مقدّر شده است و حکم الهی در مورد او جاری است. او با لحنی ملتمسانه گفت: پس فضل و کرامت شما چه می شود؟

محمد بن سنان نیز به یاری او شتافته و با اصرار و التماس شاذویه را تأیید کرد و گفت: آقا جان! از خدا بخواهید تا پسر او را زنده کند!

لبهای امام به حرکت در آمد و با خداوند متعال به نجوا پرداخت: خداوندا! تو به رازهای درونی بندگانت آگاهی! شاذویه دوست دارد که فضل و رحمت و کرامت تو را ببیند، پس خدایا! پسر او را برایش زنده کن!

در همین لحظه امام خم شد و سر مبارکش را به شاذویه نزدیک نموده و فرمود: برو به نزد پسرت که خداوند او را برایت زنده کرد!

شاذویه با شتاب تمام از محضر پیشوای نهم خارج شد در حالی که از شنیدن زنده شدن پسرش سر از پا نمی شناخت. وقتی خبر به مادر بچه رسید، او از اعتقادات فاسد قبیله اش تبری جسته و به مذهب اهل بیت گروید و امام جواد علیه السلام را به عنوان امام برگزید.

کسانی که در منزل شاذویه شاهد معجزه امام نهم بودند، همگی شیعه شدند.[۳]

پی نوشت ها:

[۱] . آل عمران / ۴۹٫

[۲] . همان.

[۳] . الهدایه الکبری، حسین بن حمدان خصیبی، مؤسسه البلاغ، بیروت، ۱۴۱۱ ق، ص ۳۰۷٫

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

تأملى بر دوران امامت امام جواد (عليه السلام)

امامت امام جواد (علیه السلام) از سال 203هجري پس از شهادت امام رضا(علیه السلام) شروع و تا سال 220 هجري كه آن حضرت به شهادت رسيد حدود 17 سال و چند ماه و چند روز به طول انجاميد.

دوران امامت امام جواد (علیه السلام) از حدود 8سالگي شروع شد. در بين ائمه اطهار(علیهم السلام) امام جواد (علیه السلام) تنها امامي بود كه در كودكي به امامت و در جواني به شهادت رسيد.

دوران امامت امام جواد (علیه السلام) از دو جهت حائزاهميت و توجه و تامل خاص است:

1- همانطور كه بيان شد امام جواد (علیه السلام) در دوران كودكي به امامت رسيد. اين مساله نياز به توانايي شگرف علمي و معنوي داشت تا امام بتواند در آن سنين كم، به دوستاني كه براي اطمينان از امامت امام نهم از ايشان سؤالاتي مي پرسيدند پاسخ دهد و همچنين به انواع و اقسام ايرادها و پرسشهايي كه دشمنان براي نقطه ضعف گرفتن از آن حضرت طرح مي كردند جواب دهد. دقت نظر در ترديدهاي دوستان و شماتت هاي دشمنان درستي اين نظر را تأييد مي كند.

2- دوران امامت امام نهم(علیه السلام) شروع دوران فترت ائمه اطهار(علیهم السلام) و شيعيان است. از امام نهم به بعد، ائمه اطهار(علیهم السلام) در حصر و تحت نظر خلفاي عباسي قرار گرفتند. خلفاي دوران امام جواد (علیه السلام) مامون و معتصم بودند.

مامون فردي سياستمدار، سفاك، دنياپرست و ظاهر ساز بود. به همين جهت به دليل اينكه امام رضا را به قتل رسانده بود و در معرض اتهام بسياري از شيعيان قرار داشت، زيركانه و حيله گرانه خود را دوستدار امام نهم جلوه مي داد و سعي مي كرد كه بطور نامحسوس و غيرمستقيم به كنترل امام بپردازد. اما دشمني مامون از چشم تيزبين امام محمدتقي(علیه السلام) دور نماند و به همين جهت امام با اصرار از بغداد به مكه و سپس به مدينه بازگشت. استاد عادل اديب در اين باره نوشته است: وقتي مامون، امام جواد (علیه السلام) را به بغداد يا مركز خلافت آورد، امام اصرار كرد كه به مدينه بازگردد. مامون (به ناچار) با اين درخواست موافقت كرد و آن حضرت (به مدينه بازگشت) و بيشتر عمر شريفش را در مدينه گذراند.[1]

سيدمحسن امين نيز نوشته است:

پس از مدتي امام جواد (علیه السلام) براي گزاردن حج ازمأمون اجازه خواست و از بغداد به سوي مدينه حركت كرد در اين سفر ام فضل نيز آن حضرت را همراهي مي كرد.[2]

همچنين شيخ عباس قمي در منتهي الامال در اين باره نوشته است:

مدتي كه امام جواد (علیه السلام) در بغداد بود از سوء معاشرت مامون منزجر شد و از مامون رخصت طلبيد و متوجه بيت الحرام شد و از آنجا به مدينه جد خود مراجعت كرد و تا مامون وفات كرد در مدينه بود.[3]

به هر حال، امام جواد (علیه السلام) به مدينه برگشت و دور از مصاحبت مامون، به زندگي خويش ادامه داد.

از بررسي تاريخ زندگاني امام نهم استفاده مي شود كه امام(علیه السلام) در مدينه با برگزاري جلسات پرسش و پاسخ با علما و مردم و حضور در مجالس مناظره به تبيين مذهب شيعه و حقانيت امامت خويش و بطور غيرمستقيم و تلويحي به رد حكومت جائرعباسي و خصوصاً مامون مي پرداخت.

علامه مجلسي در اين باره نوشته است: هنگامي كه فصل حج فرا رسيد، فقهاي بغداد و شهرهاي ديگر و دانشمندان ساير بلاد كه هشتاد نفر بودند به حج رفتند و سپس به مدينه رفته و با اباجعفر ديدار كردند.[4]

براي پاسخ به اين پرسش كه چرا امام جواد (علیه السلام) در بغداد و در كنار مامون عباسي نماند و به مدينه بازگشت مي توان به اين دلايل اشاره كرد:

1- امام جواد (علیه السلام) بيش از هر كس و كاملا مامون را مي شناخت و به همين جهت از مكر و حيله و جنايت او خود را در امان نمي ديد به همين جهت مصلحت خويش را در دوري از مامون مي ديد.

2- مصاحبت امام جواد (علیه السلام) كه مظهر معنويت و صداقت و تقوا بود با مامون عباسي كه مظهر جنايت و شقاوت و رذالت بود براي آن حضرت سخت و ناگوار بود چون هيچ وجه مشتركي با هم نداشتند.

3- ديدار قاتل پدر، مورد رضايت امام(علیه السلام) نبود و اصولا آن حضرت مايل به زندگي در كنار كسي كه پدرش را به شهادت رسانده بود نبود.

4- امام محمد تقي(علیه السلام) اگر در بغداد مي ماند تحت نظر مستقيم مامون و وزرا و اطرافيان او بود و امكان فعاليت سياسي و فرهنگي پيدا نمي كرد.

5- اگر امام جواد (علیه السلام) در بغداد باقي مي ماند، مامون مي توانست چنان وانمود كند كه مردم فكر كنند او از تاييد امام(ع) برخوردار است و اختلافي ميان علويان و عباسيان و بين آنها نيست و در نتيجه خط و مشي امامت و خلافت يكسان است و امام(علیه السلام) مايل به چنين برداشتي از سوي مردم نبود.

6- اگر امام نهم(علیه السلام) در بغداد باقي مي ماند به دليل خط و مشي خلفاي عباسي و فرهنگ حاكم بر دربار مامون، امكان ارتباط نزديك با شيعيان خاص و ملاقاتهاي مردمي را نداشت و به همين جهت نمي توانست به وظايف امامت خويش عمل كند.

7- امام به صورت مستقيم (البته به افراد مطمئن و خاص) و غيرمستقيم به همه مردم غيرشرعي بودن حكومت مامون را گوشزد مي كرد و اين كار در دربار مامون و بغداد امكان پذير نبود.

8- از شهادت امام نهم(علیه السلام) در جواني به دست معتصم عباسي مي توان فهميد كه امام با شدت و بدون ملاحظه با دستگاه خلافت عباسي مبارزه مي كرده است و چنين مبارزه اي در بغداد و در كنار مامون براي امام جواد (علیه السلام) امكانپذير نبود. زمينه سياسي مبارزات امام جواد (علیه السلام) در مدينه بهتر از بغداد بود.

9- اصولا كارهاي شيطاني مامون موجب انزجار امام نهم(علیه السلام) بود بطوري كه به قول شيخ عباس قمي: سوء معاشرت مامون و آزارها و اذيت هاي او براي امام(علیه السلام) طاقت فرسا و مشكل ساز بود و ادامه زندگي براي آن حضرت در بغداد مشكل بود. به عبارت ديگر زندگي عادي امام هم در كنار مامون براي آن حضرت مطلوب نبود.

10- حضور امام نهم(علیه السلام) در بغداد و شركت او در مجالس و مناظره هايي كه مامون ترتيب مي داد و پيروزي امام بر بزرگان مذاهب ، موجب حسادت آنها و سعايت نزد مامون مي شد. امام جواد (علیه السلام) با رفتن از بغداد مي توانست از حسادت و سعايت حسودان و سخن چينان خود را در امان نگهدارد. در حقيقت امام نهم(علیه السلام) با اين كار فاصله مناسبي از بدخواهان مي گرفت تا از شرشان در امان بماند.

11- بنظر مي رسد كه امام جواد (علیه السلام) از «ام فضل» دختر مامون چندان دلخوش و راضي نبود. ام فضل در محيط فاسد پرورش يافته بود و وجود او از پدر جنايتكاري بود كه خلافت را غصب كرده و دستش به خون امام رضا(علیه السلام) رنگين بود. چنين دختري هرگز نمي توانست همسر مناسبي براي امام جواد (علیه السلام) باشد. به همين جهت مكرر از دست امام جواد (علیه السلام) به پدرش شكايت مي كرد… در صورتي كه امام در بغداد و در كنار مامون و افراد فاميل ام فضل باقي مي ماند، آن زن جاهل از نظر خانوادگي نيز براي امام مشكل بيشتري ايجاد مي كرد تا اينكه امام او را از اطرافيان نابكارش دور كرده و در يك محيط معنوي او را محدود نمايد.

12- امام جواد (علیه السلام) در بغداد هم از جهت فكري و هم از جهت نبود بستگان غريب بود اما مدينه شهري معنوي و مذهبي و جايگاه خاندان عصمت و طهارت و نزديكان امام جواد بود در حالي كه بغداد شهري سياسي و جايگاه حقه بازان و سياست بازان و دروغپردازان بود از اين جهت نيز امام نهم(علیه السلام) ترجيح مي داد كه در محيط اجتماعي معنوي مدينه النبي زندگي كند نه در محيط سياست زده و خفقان آميز بغداد و در ميان منافقان و دين به دنيافروشان و…

13-مدينه جايگاه شيعيان و محبان اهل بيت عصمت و طهارت بود و امام نهم(علیه السلام) در اين شهر بهتر مي توانست به تبيين ديدگاه هاي فقهي و علمي و سياسي خويش بپردازد و پذيرش امام براي مردم مدينه بهتر و بيشتر بود برعكس بغداد نه فقط خالي از اين ويژگي ها بود بلكه حتي بسياري از مردم امام(علیه السلام) را نمي شناختند يا بر اثر تبليغات مسموم دربار، نسبت به امام كينه يا دشمني جاهلانه يا عالمانه داشتند.

به عبارت ديگر: مامون امام جواد (علیه السلام) را از مدينه كه كانون علويان و جايگاه مناسب براي امام جواد (علیه السلام) و مركز خطر براي عباسيان بود به بغداد آورد تا امام را كنترل كرده و مدينه را از وجود محور خطر عليه خود خالي سازد و امام جواد (علیه السلام) به مدينه، شهر مطلوب خويش بازگشت تا به نقش خود در فعال نگهداشتن علويان و مبارزه با سردسته ظالمان و حكومت عباسي تداوم بخشد. البته عباسيان بغداد هم از حضور امام جواد (علیه السلام) در بغداد و نزد مامون كه به ظاهر به او احترام مي گذاشت چندان راضي نبوده اند و شايد بعضي از آنها زمينه رضايت دادن مامون به رفتن امام از بغداد به مدينه را فراهم كرده باشند:

دونالدسون كه يكي از مستشرقين است قسمتي از ترس و وحشت عباسيان را اين طور بيان كرده است: «بعد از گذشت يكسال از ازدواج امام(علیه السلام) خليفه به ايشان و همسر جوانش اجازه داد كه به مدينه منوره رفته و در آنجا اقامت كنند اين مسئله مورد موافقت همه عباسيان بود چون دوست نداشتند ببينند امام(علیه السلام) از مقام والا و احترام خاصي نزد مامون برخوردار است.[5]

در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود كه با اين همه تضادي كه بين امام جواد (علیه السلام) و مأمون عباسي وجود داشت، چگونه آن حضرت با ازدواج با دختر مأمون موافقت كرد؟

براي اينكه پاسخ درست و منطقي براي اين سؤال داشته باشيم لازم است كه به شرايطي كه امام جواد (علیه السلام) در آن شرايط به امامت رسيده است و نيز حيله گري و دسيسه سازي و سياست بازي مأمون عباسي با دقت بيشتري نظر بيندازيم:

همانطور كه گفتم مأمون مي خواست با نزديك كردن ظاهري خود با امام جواد (علیه السلام) و تزويج دختر خود «ام فضل» به او و همچنين نگهداري آن حضرت در دربار خويش به پيروان امام و علويان عملا بقبولاند كه شما دنبال كسي هستيد كه با ما يكي است! هم با ما نسبت سببي پيدا كرده و داماد ما است و هم وليعهد و نزديك و مشاور همراه ماست. ما از هم جدايي نداريم و به همين جهت اگر كسي بخواهد عليه مأمون كاري كند، كار او عليه امام جواد (علیه السلام) هم به نوعي تلقي مي شود!! و با اين حيله ها، براي خود و حكومتش وجاهت كسب كند. اين سياست بازي و حقه بزرگي كه مأمون دست به آن زد از او بعيد نبود زيرا بعضي از مورخان در بين خلفاي عباسي او را از دانشمندترين و سياست بازترين و قاطع ترين مي دانند و سركوب امين و قيام هاي متعدد در دوران او را از دلايل اين سياست و قاطعيت مي دانند.

پس در وهله اول مصلحت امت اسلام ايجاب نمي كرد كه امام جواد«ع» كه در آن دوران نوجوان 8 ساله اي بود با او مقابله كند. درحقيقت امام جواد (علیه السلام) بين پذيرش شهادت در اين سن و قبول دامادي مأمون بايد يكي را انتخاب مي كرد كه امام با درك درست و الهي خويش تن به ازدواج با دختر مأمون داد و حداقل توانست هم 20 سال به مبارزه درست و حساب شده با خلفاي عباسي بپردازد و به تقويت بنيه علمي و فكري و اقتصادي شيعيان بپردازد و هم با ازدواج با «سمانه مغربيه» داراي همسري باوفا و مومن باشد و هم از اين فرصت و ازدواج امام هادي(علیه السلام) حاصل شود كه ادامه دهنده امامت باشد و در كنار اين مواهب با دوري از «ام فضل» از او فرزندي نداشته باشد و در حد اسم شوهر او باشد. درحقيقت هيچگاه «ام فضل» به عنوان همسر همراز امام توسط آن حضرت پذيرفته نشده است. گلايه هاي متعدد «ام فضل» نزد مأمون از بي توجهي امام جواد (علیه السلام) به او، گواه اين سخن است. حركت امام جواد (علیه السلام) پس از ازدواج به سوي مدينه و دوري از سامرا كه مركز سياست و جبهه و جنگ و حيله و نفاق عباسيان بود نيز در همين چارچوب و براساس همين سياست امام جواد (علیه السلام) قابل تبيين است.

از سوي ديگر براي اينكه به نيت واقعي مأمون در عرصه نزديك كردن امام جواد (علیه السلام) به خود آگاه شويم مي توانيم به برخورد او با امام رضا(علیه السلام) و شهادت آن حضرت توجه كنيم و از سوي ديگر نيز مي دانيم كه مأمون براي حفظ قدرت خلافت برادر خويش را به قتل رساند! كسي كه حاضر باشد براي ماندن بر منصب قدرت دست به قتل برادر خويش بزند آنرا به ديگري واگذار نخواهد كرد.

شاهد اين سخن آن است كه مأمون پس از آنكه بر امين غلبه يافت و پايتخت خود را از خراسان به بغداد منتقل كرد جامه سبز خويش را كه به نشانه علاقه به علويان به تن مي كرد كنار گذاشت و دوباره همان جامه سياهي را كه خلفاي عباسي مي پوشيدند پوشيد. به عبارت بهتر او در هر مقطع زماني با سياست بازي و حقه بازي و دغلكاري سعي در كنترل احساسات عمومي مردم و تحت سيطره قرار دادن دشمنانش به انحاء مختلف داشت. در اين عرصه مي توان حركت هاي متعدد و زيگزاگي و متضاد مأمون را شناخت و جوابي براي كارهاي كاملا متضاد و برخوردهاي واقعا دوگانه او با اطرافيان نزديك مثل امام رضا(علیه السلام)، امام جواد (علیه السلام) و حتي فضل بن سهل پيدا كرد.

به اين ترتيب، امام جواد (علیه السلام) با فراست و هوشياري خود را از دام حيله و تزوير مأمون عباسي رهاند و به مدينه النبي و بين بستگان و دوستان اهل بيت عصمت و طهارت بازگشت.

امام جواد (علیه السلام) در سال 203 توسط مأمون عباسي به بغداد فراخوانده شده است و پس از ازدواج با «ام فضل» كه با دستور و اصرار (و شايد اجبار) مأمون همراه بوده است به مدينه بازگشته است.

مدت حضور امام نهم(علیه السلام) در اين سفر در بغداد به درستي مشخص نيست. مسعودي در اين باره نوشته است:

هنگامي كه امام رضا(علیه السلام) از دنيا رفت، مأمون در پي فرزند آن حضرت، امام جواد (علیه السلام) ، فرستاد و وي را به بغداد برد و او را نزديك خانه خود در آن شهر سكني داد و دخترش ام الفضل را به ازدواج وي درآورد.[6]

سبط بن جوزي هم در اين باره آورده است:

چون امام رضا(علیه السلام) وفات يافت، فرزندش محمد ملقب به جواد نزد مأمون آمد.[7]

به نظر نمي رسد كه مدت اقامت امام جواد (علیه السلام) در بغداد با توصيفي كه از دلايل عدم همكاري امام(علیه السلام) با مأمون عباسي گفتيم، طولاني و بيش از يكسال بوده باشد. بنابراين امام جواد (علیه السلام) از سال 204 تا سال 220 كه دوباره توسط معتصم عباسي به اجبار به بغداد فراخوانده شد، حدود 16 سال و چند ماه در مدينه زندگي كرده است. شيخ مفيد زمان ورود امام محمد تقي(علیه السلام) براي بار دوم به بغداد تا زمان شهادت امام را يازده ماه ذكر كرده است.[8]

نویسنده: عباسعلي كامرانيان

پى نوشتها:

[1] . تحليل زندگاني پيشوايان ما- استاد عادل اديب- صفحه 250.

[2] . سيره معصومان- سيدمحسن امين-صفحه 226.

[3] . منتهي الآمال.

[4] . بحارالانوار- علامه مجلسي- ج 50 صفحه 10.

[5] . دونالدسون- دائره المعارف عتبات مقدسه- جلد اول- صفحه 232.

[6] . اثبات الوصيه- مسعودي.

[7] . تذكره الخواص- ابن جوزي.

[8] . ارشاد- شيخ مفيد- صفحه 299.

ارزش هاى اخلاقى در کلام و سيره امام جواد(ع)

حضرت امام محمدتقى (علیه السلام) در دهم ماه رجب سال ۱۹۵ ه. ق در مدينه متولد شد. پدر بزرگوارش حضرت رضا (علیه السلام) و مادر ارجمندش بانويى مصرى تبار به نام «سبيکه» بود.

ريحانه و خيزران از ديگر نام هاى مادر ايشان است. حضرت رضا (علیه السلام) در مورد منزلت فرزندش جواد الائمه (علیه السلام) و مادر بزرگوارش، به يارانش فرمود: «من داراى پسرى شده ام که همچون موسى شکافنده درياها(ى علم) است و همانند عيسى(ع) مادرى قديسه و پاکيزه دارد.[1]

امام نهم در سنى حدود ۷ سالگى به امامت رسيد و ۱۷ سال رهبرى شيعيان را به عهده داشت. دوران امامت حضرت با ۲ نفر از خلفاى عباسي- مامون و معتصم- هم زمان بود.

حضرت جواد (علیه السلام) در داشتن تمام صفات زيباى اخلاقى و انسانى سرآمد خوبان روزگار بود. پارسايى، علم و دانش و بخشندگى اش موجب شده بود که با القاب جواد، تقى، مرتضى و منتجب شناخته شود. اما در اين ميان لقب «ابن الرضا» به خاطر شکوه و جلالت امام رضا (علیه السلام) در ميان مردم شهرت بيشترى داشت و حتى بعد از آن حضرت، امام دهم و يازدهم (علیه السلام) را نيز با همين لقب مى شناختند.

امام جواد با کنيه «ابوجعفر»، که در نوجوانى به مقام رفيع امامت نائل شده بود، در سن ۲۵ سالگى و در عنفوان جوانى به دستور معتصم عباسى و توسط همسرش ام الفضل (دختر مامون) در شهر بغداد به شهادت رسيد.

حضرت جواد (علیه السلام) از همسر ديگرش، سمانه مغربيه، داراى ۴ فرزند پسر، به نام هاى: امام ابوالحسن على النقى(علیه السلام)، ابواحمد موسى مبرقع، ابواحمد حسين، ابوموسى عمران و ۴ دختر، به نام هاى: فاطمه، خديجه، ام کلثوم و حکيمه بود.[2]

حکيمه دختر امام جواد(علیه السلام) همان بانوى بافضيلت است که هنگام تولد امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در منزل برادر زاده اش امام عسکرى (علیه السلام) حضور داشت و به نرجس خاتون يارى مى کرد.

دليل توجه به مسائل اخلاقى

مسائل اخلاقى در هر زمان از اهميت فوق العاده اى برخوردار بوده است، ولى در عصر و زمان ما اهميت ويژه اى دارد، زيرا:

۱ – از يک سو عوامل و انگيزه هاى فساد و انحراف در عصر ما از هر زمانى بيشتر است و اگر درگذشته براى تهيه مقدمات بسيارى از مفاسد اخلاقى هزينه ها و زحمت ها لازم بود در زمان ما از برکت پيشرفت صنايع بشرى همه چيز در همه جا و در دسترس همه کس قرار گرفته است!

۲ – از سوى ديگر، با توجه به اين که عصر ما عصر بزرگ شدن مقياس هاست و آن چه در گذشته به طور محدود انجام مى گرفت در عصر ما به صورت نامحدود انجام مى گيرد، قتل و کشتار انسان ها به برکت وسايل کشتارجمعى و مفاسد اخلاقى ديگر به کمک فيلم هاى مبتذلى که از ماهواره ها در سراسر دنيا منتشر مى شود و اخيرا که به کمک اينترنت هرگونه اطلاعات مضر در اختيار تمام مردم دنيا قرار مى گيرد، مفاسد اخلاقى بسيار گسترش پيدا کرده و مرزها را در هم شکسته است و تا اقصى نقاط جهان پيش مى رود تا آن جا که صداى بنيان گذاران آن ها نيز درآمده است.

اگر درگذشته توليد موادمخدر، يک نقطه، يک روستا و حداکثر شهرهاى مجاور را آلوده مى کرد امروز به کمک سوداگران مرگ به سراسر دنيا کشيده مى شود.

3- همچنين همان گونه که علوم و دانش هاى مفيد و سازنده در زمينه هاى مختلف پزشکى و صنايع و شئون ديگر حيات بشرى گسترش فوق العاده اى پيدا کرده، علوم شيطانى و راهکارهاى وصول به مسائل غيرانسانى و غيراخلاقى نيز به مراتب گسترده تر از سابق شده است به گونه اى که به دارندگان فساد اخلاق اجازه مى دهد از طرق مرموزتر و پيچيده تر و گاه ساده تر و آسان تر به مقصود خود برسند. در چنين شرايطى توجه به مسائل اخلاقى و علم اخلاق ازهر زمانى ضرورى تر به نظر مى رسد و هرگاه نسبت به آن کوتاهى شود فاجعه يا فاجعه هايى در انتظار است.[3]

خوشبختانه ما مسلمانان و به خصوص شيعيان ۲ منبع عظيم مثل قرآن مجيد و روايات و سيره معصومين(ع) در دست داريم که مملو است از بحث هاى عميق اخلاقى که در هيچ منبع دينى ديگرى در جهان يافت نمى شود و راهگشاى ديروز و امروز و فرداى بشريت است.

امام جواد (علیه السلام) در زمينه احتياج مومن در هر زمان به فضايل اخلاقى مى فرمايد: مومن در هر حال نيازمند به ۳ خصلت است: توفيق از طرف خداوند متعال، واعظى از درون خود و قبول و پذيرش نصيحت کسى که او را نصيحت کند.[4]

نمونه هايى از اخلاق در کلام و سيره امام جواد(ع) حسن خلق

شايد گيراتر از «حسن خلق»، واژه اى نباشد که ترسيم کننده روحى زلال و طبعى بلند و رفتارى جاذبه دار باشد. چيزى که عنوان برجسته رفتار يک مسلمان است و معيار کمال ايمان يک مومن، آن گونه که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نيز، به اين فضيلت متعالى آراسته بود.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مورد امام جواد (علیه السلام) فرمودند: «از نسل على الرضا، فرزندش محمد پديد مى آيد که فرزندى است پسنديده و در آفرينش از همه مردم پاک تر و در اخلاق از همه نيکوتر است.[5] و خود حضرت جواد (علیه السلام) مى فرمايد: ۳ چيز است که رضوان خداوند متعال را به بنده مى رساند، زياد استغفار کردن، خوى نرم داشتن و زياد صدقه دادن. [6]

جود و بخشش

معروف ترين لقب پيشواى نهم شيعيان «جواد» است. آن امام همام را به سبب عطاى فراوانش، به اين نام خوانده اند، جود و سخاوت از صفات خداوند است، و او دوست دارد انسان سخاوتمند را. درخت پربار سخاوت ريشه در پهنه آزادگى و وارستگى روحى دارد، و هرچه برگ و برش افزوده شود، ريشه اش نيز تنومندتر مى شود.

از اين رو، انسان سخاوتمند با بخشش متاع مادى بر سرمايه معنوى خويش مى افزايد و با گسستن از ثروت، با معنويت پيوند مى خورد؛ هرکس سخاوتش بيشتر، آزادى و شرافتش بيشتر خواهد بود. پس حکمت سخاوت، دستيابى به عالم بى انتها و ملکوتى آزادمنشى و پروازى سبکبال به اوج وارستگى روحى است، و اين ويژگى والايى است که حتى دشمن را به تحسين وامى دارد، چه رسد به دوست.

نام جواد، يادآور بخشش و احسان خداوند است که در نام مقدس حضرت امام محمدتقى (علیه السلام) بدان توجه شده است و کرامت و احسان آن حضرت و پدران بزرگوارش را در اذهان زنده مى کند، حضرت رضا (علیه السلام) در نامه اى فرزندش امام جواد را که حدود ۶ سال داشت مورد خطاب قرار مى دهد و مى فرمايد: پسرم! به من خبر رسيده است که خدمتکاران، تو را از در مخصوص خارج مى کنند. اين به علت بخل و تنگ نظرى آنان است که از وجود تو به مردم خيرى نرسد. تو را قسم مى دهم به حقى که برايت دارم، سعى کن از در عمومى، رفت و آمد کنى و هرگاه بيرون مى آيى، مقدارى پول نقد، طلا و نقره، همراه داشته باش و هر يک از نيازمندان که از تو درخواست داشته باشد، به او چيزى ببخش.[7]

مردم دارى

يکى از ضرورت هاى اخلاق مسلمانى و معاشرت مکتبى، «مردم داري» است، يعنى با مردم بودن، براى مردم بودن، در خدمت ديگران بودن، شريک درد و رنج و راحت و غم ديگران بودن. هم راهى و هم دردى و هم گامى و هم خونى با ديگران و هر نام ديگرى که بتوانى بر آن بگذارى، ليکن واقعيت، همه يکى است، يعنى خود را خدمتگزار و غمخوار ديگران ديدن و دانستن. اين، رمز و راز حيات اجتماعى يک مسلمان است و براى او «پايگاه مردمي» و برخوردارى از رأفت و رحمت و مودت و حمايت مردم را فراهم مى آورد. ماهى به آب زنده است و يک مسلمان اجتماعى، به حسن سلوک با ديگران. بايد ديد چه چيزهايى و چگونه رفتارهايى و چه روحياتى اين زمينه و موقعيت و پايگاه را براى انسان پديد مى آورد؟ وقتى هدف يک مسلمان، خدمت بيشتر به همنوعان است، بايد راه و رسم آن را هم آموخت. مردم دارى، يکى از اين رمزهاست. حضرت جواد(ع) مى فرمايد: سه خصلت جلب محبت مى کند؛ انصاف در معاشرت با مردم، هم دردى در مشکلات آن ها، هم راه و هم دم شدن با معنويات.[8]

نقدپذيرى

صلاح و اصلاح فرد و جامعه، در سايه «شناختن عيوب» و تلاش براى «زدودن عيوب» محقق مى شود. اين شناخت، هم در خود ما و نسبت به انديشه ها و عمل هاى خودمان است، هم نسبت به ديگران. زمينه ساز اين عيب زدايى هم «تذکر» از سويى و «تنبه» و «اقدام» از سوى ديگر است.

مسئله تذکر و نقد و يادآورى، همچنين «پندپذيري» و قبول نصيحت و موعظه و توجه به تذکرات ديگران از همين رهگذر، در مقوله مسائل معاشرتى و شيوه برخورد صحيح با ديگران قرار مى گيرد.

همان طور که بيان شد، حضرت جواد (علیه السلام) پذيرش نصيحت از کسى که او را نصيحت کند از خصايلى مى داند که مومن به آن نياز دارد. اين همان روحيه نقد پذيرى مى باشد و نبود روحيه نقد پذيرى عواقب ناگوارى دارد که امام مى فرمايد: هرکس بدون تفکر و اطمينان نسبت به جوانب (هر کارى، فرمانى، حرکتى و…) مطيع و پذيراى آن شود، خود را در معرض سقوط قرار مى دهد و نتيجه اى جز خشم و عصبانيت نخواهد گرفت.[9]

عزت نفس

جان آدمى عزيز است و رفاه و برخوردارى دوست داشتنى است؛ اما انسانيت انسان بالاتر از هر چيز است و شخصيت و آبرو قيمتى بسيار بالاتر از مال و اندوخته دارد. «کرامت نفس» نيز، ارزشى برتر از معادلات و محاسبات منفعت گرايانه و مادى دارد.

وقتى انسان به چيزى طمع مى بندد، بخشى از انسانيت والاى خويش را در معرض خطر و تلف شدن قرار مى دهد تا آن خواسته را برآورده کند. گاهى هم حق و دين و شرف و کرامت نفس، زيرپا گذاشته مى شود تا آن مطلوب و خواسته به دست آيد. آيا به راستى خواسته هاى نفسانى تا اين حد مهم است که در چنين معامله زيانبارى پى گيرى شود؟چگونه مى توان به خواسته هاى دل، بى حساب و بى حد و مرز رسيد، بى آن که از معنويت و کمال و ارزش، چيزى را فدا کرد و از دست داد؟

صاحبان «عزت نفس»، هرگز آبروى خود را به کف نانى نمى فروشند و به خاطر «مناعت طبع»، هرگز خواسته هاى دل را زمينه ساز حقارت و زبونى و خفت و خوارى نمى کنند. حضرت جواد(ع) در اهميت اين موضوع مى فرمايد: عزت و شخصيت مومن در بى نيازى و طمع نداشتن به مال و زندگى ديگران است.[10]

رفاقت و دوستى

در منابع دينى، در اين که «دوست خوب» کيست؟ و با چه کسانى بايد دوستى و مودت داشت و از معاشرت و همنشينى چه کسانى بايد پرهيز کرد، و… احاديث بسيارى است، با رهنمودهاى کاربردى و جالب. امام جواد (علیه السلام) مى فرمايد: معاشرت و همنشينى با بى خردان و افراد لاابالى سبب فساد و تباهى اخلاق خواهد شد و معاشرت و رفاقت با خردمندان هوشيار، موجب رشد و کمال اخلاق مى باشد.[11]

و نيز مى فرمايد: مواظب باش از مصاحبت و دوستى با افراد شرور، چون که او همانند شمشيرى زهرآلود، براق است که ظاهرش زيبا و اثراتش زشت و خطرناک خواهد بود.[12]

منبع: روزنامه – خراسان – تاريخ شمسى نشر 11/04/1388

[1] . بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۱۵.

[2] . منتهى الآمال، ج ۲، ص ۵۰۹.

[3] . ر. ک: اخلاق در قرآن، مکارم شيرازى، ج ۱، ص ۱۰.

[4] . تحف العقول ص ۴۵۷.

[5] . کفاية الاثر، على بن محمد قمى، ص ۸۴.

[6] . بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۸۱، ب ۱۶، ح ۷۴.

[7] . تفسير عياشى، ج ۱، ص ۱۳۱.

[8] . بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۸۲.

[9] . بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۷۸.

[10] . بحارالانوار ج ۷۲ ص ۱۰۹.

[11] . بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۸۲.

[12] . مستدرک الوسائل، ج ۸ ص ۳۵۱.

سیره اخلاقی امام [جواد](ع)

سیره اخلاقی امام(ع)

انسان به طور فطری دوستدار کمال و فضیلت های انسانی است. او به افراد کمال یافته و آراسته به فضائل و زیبایی های معنوی و حقیقی، عشق می ورزد و بی اختیار آنان را تحسین می کند. رمز توفیق امامان شیعه را در صید دلهای پاک و مستعد می توان در همین نکته جستجو کرد. چرا که امامان معصوم علیهم السلام جامع فضائل و مناقب و شایسته ترین انسان های عصر خود بوده اند و حقیقت جویان و سعادت طلبان عالم که وجدانی آگاه و عقلی پویا دارند – بدون در نظر گرفتن آئین و اعتقادات خود – با مطالعه زندگی، رفتار و سیره ائمّه اطهارعلیهم السلام از عمق جان شیفته آنان می شوند و در موارد بسیاری مطالعه همین سیره و اخلاق، آنان را به سوی حق و حقیقت راهنمون می شود. دقیقاً قرآن کریم مهم ترین راز موفقیت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را در همین زمینه می داند و می فرماید: اِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیم1؛ ای رسول ما! تو یقیناً دارای اخلاق عظیم و برجسته ای هستی.

به همین مناسبت در این فرصت برای آشنایی بیشتر با پیشوای نهم علیه السلام فرازهائی زرّین از سیره تربیتی و ویژگی های اخلاقی آن بزرگوار را نقل می کنیم:

صبر و بردباری

امام نهم علیه السلام در مقابل مصائب و گرفتاری های روزگار به شدّت شکیبا و بردبار بود. آن حضرت در مقابل حوادث سخت و پیشآمدهای ناگوار هیچ گاه برآشفته و مضطرب نمی شد بلکه با اتکال به خدای متعال به صبر و تحمّل روی می آورد. البته این در صورتی بود که به شخص حضرت مشکلات روی می آورد؛ اما در مورد اصول اسلامی و حدود الهی کاملاً در مقام دفاع برآمده و موضع گیری های اساسی و حساب شده داشت.

مدارا با همسر ناشایست، بردباری در قبال ستم های حاکمان مستبد و صبر در ناملایمات فراوان زندگی همانند شهادت پدر، نمونه هایی از بردباری آن حضرت است. آن بزرگوار صبر بر مصائب را از بهترین صفات نیک مردان قلمداد کرده و می فرمود: اَلصَّبْرُ عَلَی المُصیبَةِ مُصیبَةٌ عَلَی الشَّامِتِ بِها2؛ شکیبائی بر ناملایمات و مصائب، بر شماتت کنندگان مصیبت زده ناگوار است.

مردی از حضرت جوادعلیه السلام تقاضا کرد که وی را سفارشی بنماید. امام علیه السلام فرمود: آیا اگر موعظه کنم، آن را پذیرفته و عمل می کنی؟ گفت: بلی. امام فرمود: تَوَسَّدِ الصَّبرَ، وَاعْتَنِقِ الفَقر3؛ صبر را تکیه گاه و پشتوانه خود قرار داده، در رویارویی با فقر و ناکامی آن را در آغوش گیرد.

ابن مهران می گوید: حضرت جوادعلیه السلام در نامه ای به یک مرد مصیبت زده چنین نگاشت: حادثه ناگوار مرگ فرزندت را یادآور شدی و اضافه نمودی که فرزند از دست رفته ات محبوب ترین فرزندت بود. روش خداوند متعال این گونه است که از والدین دوست داشتنی ترین فرزند را می گیرد تا پاداش مصیبت دیده را عالی تر و بهتر عنایت کند. خداوند، پاداش تو را زیاد کند و جزای نیک در عزایت عنایت فرماید و به تو صبر عطا نموده و دلت را محکم گرداند. او، خدای قادر و تواناست و به زودی جانشین شایسته ای در عوض فرزند از دست رفته ات به تو ارزانی دارد. امیدوارم که خداوند دعایم را در حقّ تو بپذیرد. ان شاء الله تعالی.4

شجاعت در گفتار

امام جوادعلیه السلام تمام فضائل اخلاقی و کمالات انسانی را از اجداد طاهرین خود به ارث برده بود. یکی از خصلت های والائی که آن گرامی به تمام معنا حائز بود، شجاعت و صراحت لهجه در گفتارهای حق طلبانه بود.

روزی مأمون الرشید از گذرگاهی عبور می کرد، کودکانی که در کوچه بازی می کردند از مشاهده موکب سلطنتی مأمون ترسیده و پا به فرار گذاشتند. فقط یک کودک در جای خود ایستاده بود. مأمون به نزد کودک رسیده و از او پرسید: چرا تو مثل دیگر بچه ها فرار نکردی؟ و از سر راه ما کنار نرفتی؟ کودک با کمال شجاعت اظهار داشت: من گناهی مرتکب نشده ام تا به خاطر ترس از کیفر آن فرار کنم و راه هم که برای خلیفه تنگ نیست تا با کنار رفتنْ آن را بگشایم. تو از هر کجای راه دوست داری، بگذر!

مأمون که از منطق قوی و صراحت لهجه کودک تعجب کرده بود، گفت: تو کیستی؟ کودک با افتخار تمام گفت: من، محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام هستم. مأمون پرسید: چقدر از علوم و دانش مطلع هستی؟ امام جوادعلیه السلام فرمود:

علوم و گزارش های آسمانی از من بپرس! مأمون با او خدا حافظی کرده و رفت. او، یک باز شکاری داشت که در سفرها برای تفریح با آن به شکار می پرداخت.

وقتی از امام نهم علیه السلام فاصله گرفت، پرنده شکاری را برای صید رها کرد و باز شکاری به سرعت در آسمان ها به پرواز در آمد و لحظاتی از افق دید خلیفه ناپدید شد. سپس بازگشت، در حالی که او ماهی کوچکی در منقار خود داشت که هنوز نمرده بود. مأمون از آن صید غیر عادی تعجب کرد.

آن ماهی را در کف دست خود گرفته و به سوی شهر آمد. وقتی به همان محلّ بازی کودکان رسید، دوباره همه کودکان پراکنده شدند اما امام جوادعلیه السلام از جای خود حرکت نکرد. مأمون پرسید:

ای محمد! در دست من چیست؟ فرمود: ای خلیفه! پدرم از پدرانش و آنان از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و آن حضرت توسط جبرئیل از پروردگار عالمیان نقل کرده است که: خداوند متعال دریاهائی آفریده است که بخار آب از آن دریاها بلند شده و ماهیان ریز دریا را همراه خود به آسمان برده و ابرهای متراکمی را تشکیل می دهند. پادشاهان بازهای شکاری خود را به آسمان می فرستند و آنان، آن ماهی های ریز را شکار کرده و به نزد شاهان می آورند. پادشاهان آنها را به کف دست گرفته و تلاش می کنند تا سلاله نبوّت و جانشین پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را با آن بیازمایند.

مأمون که از هوش سرشار، علم بی کران و منطق عقلانی و شجاعت آن سلاله نبوّت به شدّت متعجب شده بود، بی آنکه از ته دل راضی باشد، زبان به تحسین امام جوادعلیه السلام گشوده و گفت: راست گفتی و پدرانت و پروردگارت هم صادقانه سخن گفته اند. به راستی که تو فرزند امام رضا علیه السلام هستی.5

جود و احسان

معروف ترین لقب پیشوای نهم شیعیان جواد است. آن رهبر فرزانه را به خاطر جود و عطای فراوانش به این نام خوانده اند که برگرفته از نامهای زیبای پروردگار متعال است. در فرازی از دعای امام صادق علیه السلام می خوانیم: أَنتَ اللّهُ لا اله الاّ أنْتَ الجَوادُ الماجِدُ6.

و در فرازی از دعای روز بیست و ششم ماه مبارک رمضان، همنوا با امام زین العابدین علیه السلام می خوانیم:

یا اللّهُ یا جَواداً لا یَبْخَلُ یا اللّهُ لَکَ اْلأسْماءُ الْحُسنی 7؛ خداوندا! ای بخشنده ای که در او بخل راه ندارد.

خداوندا! تو دارای نامهای زیبا هستی!

نام جواد یادآور جود و بخشش و احسان پروردگار متعال است که در وجود مقدس حضرت امام محمدتقی علیه السلام تجسم یافته است و کرامت و احسان پدران بزرگوارش را در اذهان زنده می کند. در اینجا برخی از نمونه های جود و احسان حضرتش را به نظاره می نشینیم:

1. علی بن مهزیار می گوید: حضرت امام محمدتقی علیه السلام را دیدم که نماز واجب و غیر واجب خود را در یک قبای خز طارونی به جا می آورد و برای من هم قبای خز دیگری بخشید و فرمود: این لباس را من در موقع انجام نماز پوشیده ام. و به من فرمود: این لباس اهدائی را در هنگام نماز خواندن بپوش.8

2. امام جوادعلیه السلام در کمک رسانی به محرومان و درماندگان نهایت تلاش خود را به عمل می آورد و تا حدّ امکان به آنان کمک می کرد.

محمد بن سهل بن یسع قمی از افرادی است که به افتخار دریافت لباس متبرّک از امام نهم علیه السلام نائل آمده است، او در این مورد می گوید:

من در شهر مکه مجاور بودم. از آنجا به مدینه آمده و به حضور امام جوادعلیه السلام رسیدم.

در نظر داشتم که از آن امام عالیقدر در خواست کنم که به من لباسی به عنوان تبرّک عنایت کند، اما فرصت نشد و از محضرش خدا حافظی کرده و بیرون آمدم. در پیش خود گفتم: حالا که حضوراً نتوانستم خواسته ام را به آقا بیان کنم، پس طیّ نامه ای از محضر آن گرامی خواسته ام را طلب می کنم.

نامه ای نوشته و تقاضایم را در آن اظهار کردم. سپس تصمیم گرفتم که به مسجد رفته و دو رکعت نماز بخوانم آنگاه صد مرتبه به درگاه الهی استخاره نمایم، اگر به دلم افتاد، که نامه را به حضورش می فرستم و اگر نیفتاد، نامه را پاره کرده و به دور بریزم.

نماز را خواندم و بعد از نماز به دلم افتاد که نامه را به حضورش نبرم و آن را پاره کرده و از شهر مدینه بیرون آمدم و در همین موقع که به راه افتاده بودم، پیکی از راه رسید و لباسی را که در بقچه ای پیچیده بود، به همراه داشت. او از اهل کاروان از محمد بن سهل قمی می پرسید تا اینکه به من رسید و مرا شناخت. به من گفت: مولای تو! (امام جوادعلیه السلام) این لباس را برایت فرستاده است. لباس های تقدیمی امام، دو لباس نرم و نازک بودند.

احمد بن محمد گفته است: محمد بن سهل از دنیا رفت؛ من غسل دادم و در آن دو لباس اهدائی امام علیه السلام او را کفن کردم.9

نیکوکاری

خدمت به مردم و رفع نیازهای آنان در متن زندگی امامان معصوم علیهم السلام قرار دارد. امام جوادعلیه السلام نیز در این عرصه پیشتاز بود. آن بزرگوار می فرمود: ثَلاثٌ یُبَلِّغْنَ بِالْعَبدِ رِضْوانَ اللَّهِ کَثْرَةُ الاسْتِغْفارِ وَ خَفْضُ الْجانِبِ وَ کَثْرَةُ الصَّدَقَةِ10؛ انسان با داشتن سه خصلت پسندیده می تواند به مقام رضوان و خشنودی الهی برسد: زیاد طلب آمرزش کردن، نرمخوئی و مدارا با مردم و زیاد صدقه دادن.

از منظر امام جوادعلیه السلام خدمت رسانی به مردم، در اثر نزول رحمت الهی بر انسان است و اگر فردی در این عرصه کوتاهی و سهل انگاری نماید، ممکن است نعمت های الهی را از دست بدهد. به این جهت، آن حضرت فرمود:

ما عَظُمَتْ نِعمَةُ اللّهِ عَلی عَبْدٍ الاّ عَظُمَتْ عَلَیهِ مَؤُونَةُ النّاسِ. فَمَنْ لَمْ یَتَحَمَّلْ تِلْکَ الْمَؤُونَة فَقَدْ عَرَضَ النِّعمَةَ لِلزَّوالِ11؛ نعمت خداوند برکسی فراوان نازل نمی شود مگر اینکه نیاز مردم به وی بیشتر می شود. هرکس که در رفع این نیازمندی ها نکوشد و سختی های آن را تحمل نکند، نعمت الهی را در معرض زوال قرار داده است.

آن گرامی اعمال نیک و آثار خدمت به دیگران را برای نیکوکاران مفیدتر از افراد نیازمند می داند و می فرماید:

نیکوکاران به نیکی کردن بیشتر نیاز دارند تا افراد محتاج و نیازمند؛ چرا که انسان های خیّر، پاداش اخروی، افتخار و نام نیک را در پرونده اعمال خود ثبت می کنند.

هرکسی که به خدمت گزاری و نیک رفتاری با مردم و اهل درد می پردازد، اوّل به خودش خیر و نیکی می رساند. پس او تشکر و قدردانی را در عملی که برای خود انجام داده است، از دیگری توقع نداشته باشد.12

خدمتگزار صادق

مردی از اهالی سیستان که در یک سفری با امام محمدتقی علیه السلام همراه شده، خاطره ای شنیدنی از آن سفر را گزارش کرده است، او می گوید:

در سال اوّل خلافت معتصم من با امام نهم همسفر شدم. در همه موارد با هم بودیم. روزی در سر سفره غذا نشسته بودیم که عرض کردم: فدایت شوم! فرماندار شهر ما، یکی از دوستان و شیفتگان شما اهل بیت علیهم السلام است.

مأمورین او برای من مالیات نوشته و پرداختن آن برایم سنگین است. شما لطف کنید و نامه ای برای او بنویسید که با من مدارا کند. امام فرمود: من او را نمی شناسم. گفتم: فدایت شوم! همان طوری که عرض کردم، او از محبّین شما اهل بیت علیهم السلام است. نامه شما برای من در نزد او خیلی کارساز و مشکل گشا خواهد بود. امام کاغذی را برداشته و چنین نوشت:

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم؛ اما بعد، حامل این نامه به تو، نکته زیبائی را یادآور شد که تو به آیین پسندیده ای گرایش داری! مطمئنّاً تو در مقابل عمل نیک، پاداش نیکی خواهی داشت. به برادرانت احسان کن و بدان خداوند عزیز و جلال از ریزترین اعمال و رفتارت سؤال خواهد کرد.

مرد سجستانی در آخر می گوید: قبل از رسیدن من به سیستان، حسین بن عبدالله نیشابوری (فرماندار سیستان) از نامه امام با خبر شده بود و هنگامی که من به شهرم نزدیک می شدم، هنوز دو فرسخ مانده بود که به استقبالم آمد.

نامه را به او دادم. او آن را بوسیده و روی چشمانش گذاشت و به من گفت: چه می خواهی؟ گفتم:

در دفتر محاسبات شما برای من مالیاتی نوشته اند که توان پرداخت آن را ندارم. دستور داد آن را برای من ببخشند و اضافه کرد: تا زمانی که من فرماندار شهر شما هستم، تو را از خراج و مالیات معاف کردم. سپس از خانواده ام پرسید و من وضعیت اقتصادی خود و خانواده ام را برایش شرح دادم. او دستور داد که در مورد مشکل معیشتی من اقداماتی انجام شود و مقداری هم اضافه به من کمک کرد.

تا او زنده و در منصب فرمانداری سیستان بود، از من مالیات و خراج نگرفتند و احسان و عطایایش را تا آخر از من قطع نکرد.13

پی نوشت ها:
1. قلم / 4.
2. کشف الغمه، ج 3، ص 195.
3. تحف العقول، ص 455.
4. الکافی، ج 3، ص 205.
5. مناقب، ج 4، ص 388؛ منتهی الآمال، ج 2، ص 327؛ مفتاح الفلاح، ص 172.
6. الکافی، ج 2، ص 583.
7. اقبال الاعمال، ص 225.
8. من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 262؛ وسائل الشیعه، ج 4، ص 359.
9. بحارالانوار، ج 50، ص 44؛ فتح الابواب، ص 243.
10. کشف الغمه، ج 3، ص 195.
11. همان.
12. همان، ص 192.
13. تهذیب الاحکام، ج 6، ص 334.

عبدالکریم پاک نیا

منبع : فرهنگ كوثر ؛ بهار 1385، شماره 65، صفحه 46