امام صادق (ع)

نوشته‌ها

دعوت عباسیان و تأثیر آن در توسعه تشیع

از سال ۱۱۱ ه. دعوت عباسیان شروع شد. (۱) از یک سو سبب گسترش تشیع در مناطق گوناگون قلمرو اسلامی شد و از سوی دیگر از اختناق امویان کاست، در نتیجه شیعیان توانستند نفس راحتی بکشند. امامان معصوم علیهم السلام در این زمان مبانی فقهی و کلامی شیعه را پایه گذاری کردند و تشیع وارد مرحله ی جدیدی شد.
به طور کلی در زمان امویان دوگانگی میان فرزندان علی علیه السلام و فرزندان عباس وجود نداشت و اختلافی بین آنان نبود؛ چنان که سید محسن امین در این باره می گوید: «بنی علی و بنی عباس در زمان بنی امیه در یک مسیر بودند. مردمی که به این ها می پیوستند و معتقد می شدند که آنان از بنی امیه به خلافت سزاوارترند و آنان را یاری می کردند، شیعه ی آل محمد علیهم السلام نامیده می شدند. در این زمان، میان فرزندان علی و فرزندان عباس اختلاف در رأی و مذهب نبود. اما هنگامی که بنی عباس به حکومت رسیدند، شیطان میان آنان و فرزندان علی علیه السلام اختلاف انداخت و ستم های زیادی به فرزندان علی روا داشتند. (۲)» بدین سبب داعیان فرزندان عباس مردم را به خشنودی آل محمد دعوت می کردند و از مظلومیت خاندان پیامبر می گفتند. ابوالفرج اصفهانی می گوید:
«بعد از کشته شدن ولید بن یزید و اختلاف میان بنی مروان، داعیان و مبلغان بنی هاشم به نواحی گوناگون رفتند و نخستین چیزی که اظهار می کردند، فضل علی بن ابی طالب و فرزندانش بود. ایشان به مردم می گفتند که بنی امیه اولاد علی را چگونه کشته یا پراکنده ساخته اند». (۳)
در نتیجه در این زمان تشیع گسترش چشمگیری یافت، حتی احادیث مربوط به حضرت مهدی علیه السلام با سرعت میان مردم مناطق گوناگون پخش شد. بیشترین حوزه فعالیت داعیان عباسی، خراسان بود. بدین سبب تعداد شیعیان در آنجا به سرعت افزایش یافت، تا حدی که یعقوبی نقل می کند: «بعد از شهادت زید در سال ۱۲۱ ه. شیعه در خراسان به جنب و جوش و حرکت درآمد. شیعیان مذهب خویش را آشکار کردند، بسیاری از مبلغان بنی هاشم، نزد آنان می رفتند و جنایت های بنی امیه را درباره ی خاندان پیامبر می گفتند. شهری در خراسان نماند مگر این که این مطالب و اخبار به گوش مردم آن رسید و مبلغان و داعیان به آن شهر رفتند و خواب ها و رؤیاهایی در این باره دیده شد و کتاب های ملاحم تدریس شد» (۴) مسعودی نیز مطلبی را نقل می کند که حاکی از شیوع و گسترش تشیع در خراسان است. وی می نویسد:
«در سال ۱۲۵ ه. که یحیی بن زید در جوزجان کشته شد، مردم نام تمام اطفال ذکوری را که در این سال به دنیا آمدند، یحیی گذاشتند. (۵)»
اگر چه نفوذ عباسیان در خراسان بیشتر بود، چنان که ابوالفرج در شرح حال عبدالله بن محمد بن علی بن ابی طالب علیهم السلام می گوید:
«شیعیان خراسانی گمان کردند، عبدالله وارث پدرش محمد حنفیه است و او امام بود و محمد بن علی بن عبدالله بن عباس را جانشین خود قرار داد و جانشین محمد، ابراهیم امام بود که از ناحیه وراثت، امامت به عباسیان می رسد». (۶)
از این رو بیشترین سربازان عباسی را خراسانیان تشکیل می دادند. مقدسی دراین باره می گوید:
«پس چون خداوند ستم و بیداد بنی امیه را بر خاندان پیامبر بدید، لشکری را که از بخش های گوناگون همین خراسان گرد آمده بود، به سیاهی شب تاریک بر سر ایشان فرستاد. به هنگام خروج مهدی نیز از مردم خراسان همین توقع بیشتر هست». (۷)
با این حال اهل بیت علیهم السلام پیامبر جایگاهی در میان مردم یافته بودند؛ چنان که پس از پیروزی عباسیان، شخصی به نام شریک بن شیخ مهری در بخارا ضد ستم عباسیان بر خاندان پیامبر قیام کرد و گفت: «ما با اینان بیعت نکردیم که ستم کنیم و بی دلیل خون بریزیم و کار خلاف حق انجام بدهیم که توسط ابومسلم سرکوب گشته و کشته شد». (۸)

تشیع در عصر امام باقر و امام صادق علیه السلام

دوره ی دوم امامت امام باقر علیه السلام و دوره ی نخست امامت امام صادق علیه السلام مصادف است با تبیلغ های عباسیان و قیام های علویانی چون زید بن علی، یحیی بن زید، عبدالله بن معاویه -از نوادگان جعفر طیار (۹)- و ظهور ابومسلم خراسانی در جایگاه سرپرست داعیان عباسی در خراسان و شوراندن مردم علیه امویان. (۱۰) از سوی دیگر، امویان اختلافها و مشکل های درون گروهی میان طرفداران خود داشتند؛ زیرا در قلمرو آنان در میان مضریان و یمنیان طرفدار بنی امیه، درگیری شدید وجود داشت. (۱۱) این شورش ها و گرفتاری ها سبب شد که امویان از شیعیان غافل شوند. از این رو شیعه توانست نفس راحتی بکشد و از حالت تقیه شدید، بیرون آید، تجدید سازمان کند و با رهبران خود رابطه برقرار نماید. در این دوره بود که مردم به سوی امام باقر علیه السلام سرازیر شدند و از نعمتی که سالها از آن محروم بودند، بهره مند شدند. آن حضرت برای زنده نگه داشتن مکتب اهل بیت علیه السلام قیام کرد. به ارشاد و هدایت مردم پرداخت و حلقه های درس در مدینه و مسجد النبی تشکیل می داد. محل رجوع مردم بود، مشکلات علمی و فقهی آنان را حل می کرد و سخنش حجت بود. قیس بن ربیع نقل می کند که از ابواسحاق درباره ی مسح بر نعلین پرسیدم گفت:
«مانند سایر مردم بر نعلین مسح می کردم تا این که مردی از بنی هاشم را ملاقات کردم که هرگز مثل او را ندیده بودم و درباره مسح بر نعلینم از او پرسیدم، او مرا از آن نهی کرد و فرمود: امیرالمؤمنین بر نعلین مسح نمی کرد. من نیز بعد از آن از این کار خودداری کردم.»
قیس به ربیع هم می گوید: بعد از شنیدن این سخن از مسح بر نعلین خودداری کردم. مردی از خوارج خدمت امام باقر علیه السلام رسید و آن حضرت را مخاطب قرار داد و گفت:
«ای ابا جعفر! چه چیزی را می پرستی؟» حضرت فرمود: «خدا را. » مرد گفت: «او را دیده ای؟» فرمود: «آری ولی دیدگان نمی توانند او را مشاهده کنند، بلکه قلب ها با حقایق ایمان او را می بینند. با قیاس شناخته نمی شود. با حواس درک نمی گردد. شبیه مردم نیست…» مرد خارجی از محضر امام بیرون رفت، در حالی که می گفت: «خدا خوب می داند که رسالتش را کجا قرار دهد».
دانشمندانی چون عمرو بن عبید، طاووس یمانی، حسن بصری و نافع مولی ابن عمر برای حل مشکل های علمی و مشکل های فقهی خدمت حضرت می رسیدند. (۱۲)
آن هنگام که وارد مکه می شد، مردم برای استفتا از حلال و حرام به سوی او سرازیر می شدند و فرصت مصاحبت آن جناب را غنیمت می شمردند و بر علم و دانش خویش می افزودند. در حلقه ی درس امام باقر علیه السلام در مکه افزون بر طالبان دانش، اندیشه وران زمان نیز شرکت می کردند. (۱۳) وقتی که هشام بن عبدالملک برای حج به مکه آمده بود، حلقه درس آن جناب را دید و برایش گران آمد. شخصی را خدمت امام فرستاد که از سوی او بپرسد مردم در محشر چه می خوردند؟ امام در جواب فرمود:
«در محشر درختان و نهرهایی است که مردم از میوه آن ها می خورند و از آن ها آب می آشامند تا از حساب فارغ شوند.
هشام دوباره آن مرد را فرستاد که بپرسد مگر مردم در محشر فرصت خوردن و آشامیدن دارند؟ امام فرمود: «در جهنم نیز فرصت خوردن و آشامیدن می یابند و درخواست آب و سایر نعمت های خدا را می کنند.»
زراره می گوید:
«همراه امام باقر علیه السلام کنار کعبه نشسته بودم، آن حضرت رو به کعبه قرار داشت که فرمود: نظر به کعبه عبادت است. در این هنگام مردی آمد و عرض کرد: کعب الاحبار می گفت کعبه هر روز صبح به بیت المقدس سجده می کند. حضرت فرمود: تو چه می گویی؟ مرد گفت: کعب راست می گفت. امام ناراحت شد و فرمود: هم تو و هم کعب دروغ گفتید». (۱۴)
دانشمندان، فقیهان و محدثان بزرگی در محضر آن حضرت تربیت یافتند مثل: زراره بن اعین که امام صادق علیه السلام درباره ی او فرمود:
«اگر زراه نبود احتمال داشت احادیث پدرم از بین برود» (۱۵).
محمد بن مسلم که از امام باقر علیه السلام سی هزار حدیث شنیده بود. (۱۶) ابوبصیر که امام صادق علیه السلام درباره ی او فرمود:
«اگر اینها نبودند، آثار نبوت قطع می شد و کهنه می گشت». (۱۷)
بزرگان دیگری چون یزید بن معاویه عجلی، جابر بن یزید، حمران به اعین و هشام بن سالم از تربیت یافتگان مکتب حضرت هستند.
افزون بر دانشمندان شیعه، بسیاری از علمای اهل سنت نیز شاگردی او را کرده اند و از آن حضرت نقل روایت نموده اند. چنان که سبط ابن جوزی می گوید جعفر از سوی پدرش حدیث پیامبر را نقل می کرد، از این رو تعدادی از تابعان چون عطاء بن ابی رباح، سفیان ثوری، مالک بن انس (پیشوای فرقه مالکی)، شعبه و ابوایوب سجستانی از سوی آن جناب حدیث نقل کرده اند. (۱۸)
بالجمله در مکتب حضرت هزاران نفر از مردان علم و فقه و حدیث رشد یافتند و احادیث ایشان در همه جا پخش شد، به حدی که جابر جعفی که از محدثان بزرگ بود، هفتاد هزار حدیث از آن جناب نقل کرده است. (۱۹) تا این که حضرت در سال ۱۱۴ ه. در روز هفتم ذی حجه به شهادت رسید. (۲۰)

دانشگاه جعفری

امام صادق علیه السلام با توجه به فرصت سیاسی مناسبی که پدید آمده بود، دنباله نهضت علمی پدرش را گرفت و حوزه گسترده و دانشگاه بزرگی پدید آورد که آوازه اش در آفاق پیچید.
شیخ مفید می نویسد:
«به قدری علوم از آن حضرت نقل شده که زبان زد مرد گشته و آوازه آن همه جا پخش شده است. از هیچ یک از افراد خاندان پیامبر به اندازه او علم و دانش نقل نشده است (۲۱)».
امیر علی درباره ی حضرت می نویسد:
«این که مباحث ها و مناظره های فلسفی در تمام مراکز اسلامی عمومیت پیدا کرد و هدایت و راهنمایی هایی که در این باب داده شد، فقط به وسیله دانشگاهی بود که در مدینه تحت نظر حضرت صادق علیه السلام، نبیره حضرت علی علیه السلام برپا و دایر بوده است. او از دانشمندان بزرگ و دارای نظر دقیق و فکر عمیق و سرانجام در تمام رشته های علوم آن دوره متبحر بوده است. در حقیقت اوست که بنیان گذار دانشکده معقول در اسلام می باشد.» (۲۲)
از این رو دوستداران دانش و تشنگان معارف محمدی صلی الله علیه و آله گروه گروه از نقاط گوناگون سرزمین اسلامی، به سوی آن امام همام شتافتند و از چشمه سار علم و حکمت او بهره مند شدند. سید الاهل می گوید:
«در کوفه، بصره، واسط و حجاز هر قبیله جگر پاره هایش را به سوی جعفر ابن محمد علیه السلام
فرستاد؛ بیشتر بزرگان عرب و موالیان فارسی به ویژه از اهل قم خدمت آن جناب رسیدند». (۲۳)
مرحوم محقق در معتبر می نویسد:
«در زمان امام صادق علیه السلام به حدی از آن حضرت علوم گوناگون منتشر شد که عقول را حیران کرد. جماعتی از رجال نزدیک به چهار هزار نفر از ایشان روایت کرده اند و با تعلیمات ایشان عده زیادی در علوم گوناگون تبحر یافتند، به حدی که از جواب های آن حضرت به سؤال های آنان چهارصد مصنف جمع شد که آنها را اصول نامیدند». (۲۴)
شهید اول نیز در کتاب ذکری می گوید:
«جواب های ابی عبدالله، امام صادق علیه السلام به مسائل را چهار هزار نفر از اهل عراق، حجاز، خراسان و شام نوشتند». (۲۵)
بدین ترتیب شیفتگان و جویندگان علم و دانش از محضر حضرت بهره می جستند. دانشمندان برجسته ای در رشته های گوناگون علوم عقلی و نقلی آن روز چون هشام بن حکم، محمد بن مسلم، ابان ابن تغلب، هشام بن سالم، مؤمن طاق، مفضل بن عمر، جابر بن حیان و… به برکت وجود امام تربیت شدند.
تصنیف های اینان که به اصول اربعمائه معروف است اساس کتاب های چهارگانه حدیثی شیعه -کافی، من لا یحضره الفقیه، تهذیب و استبصار- است.
شاگردان امام صادق علیه السلام منحصر به شیعیان نبودند بلکه بیشتر بزرگان و دانشمندان آن روز اهل سنت نیز شاگردی آن جناب را کرده اند. ابن حجر هیثمی از نویسندگان اهل سنت در این باره می نویسد:
«بزرگ ترین پیشوایان (فقه و حدیث) مانند یحیی بن سعد، ابن جریح، مالک، سفیان ثوری، سفیان بن عیینه، ابوحنیفه، شعبی و ایوب سجستانی از او نقل حدیث کرده اند». (۲۶)
ابوحنیفه پیشوای فرقه حنفی می گفت:
«مدتی نزد جعفر بن محمد رفت و آمد می کردم. او را همواره در یکی از این سه حالت می دیدم؛ یا نماز می خواند یا روزه بود یا قرآن تلاوت می کرد و هرگز او را ندیدم که بدون وضو حدیث نقل کند. (۲۷) در علم و عبادت و پرهیزگاری برتر از جعفر بن محمد هیچ چشمی ندیده، هیچ گوشی نشنیده و به قلب هیچ بشری خطور نکرده است». (۲۸)
در مجالس درس او، فقط کسانی که بعدها مذاهب فقهی را بنیان گذاری کردند، شرکت نمی کردند، بلکه فلاسفه و طلاب فلسفه مناطق دور دست نیز در آن حاضر می شدند. اینان بعد از فراگیری علوم نزد امام خویش، به اوطان خود برمی گشتند و برای خود مجلس درس تشکیل می دادند. مسلمانان دور آنان جمع می شدند. آنان معارف اهل بیت علیه السلام را به گوش ایشان می رساندند و به گسترش تشیع می پرداختند. هنگامی که ابان بن تغلب به مسجد النبی می آمد ستونی را که پیامبر صلی الله علیه و آله به آن تکیه می داد، برای او خالی می کردند و او برای مردم حدیث می گفت. امام صادق علیه السلام به او می فرمود:
«در مسجد مدینه بنشین و برای مردم فتوا بده که من دوست می دارم میان شیعیانم، اشخاصی مثل تو دیده شوند».
ابان نخستین کسی است که در علوم قرآن تالیف دارد و در حدیث هم به حدی وارد بود که در مسجد النبی می نشست و مردم می آمدند و از او سوال می کردند و او با گوناگونی سخنان وارده به آنان پاسخ می داد و احادیث اهل بیت علیهم السلام را هم در میانشان می گنجاند. (۲۹) در مورد او ذهبی در میزان الاعتدال می گوید: «افرادی مثل ابان که متهم به تشیع هستند، اگر حدیث شان ردشود، بخش بزرگ آثار نبوی از بین می رود» (۳۰)
ابوخالد کابلی می گوید:
«ابوجعفر مومن طاق را دیدم که در مسجد النبی نشسته بود و مردم مدینه اطرافش ازدحام کرده بودند و مسائلشان را می پرسیدند و او جواب می داد». (۳۱)
تشیع در این دوره به اندازه ای گسترش داشت، که عده ای برای دستیابی به جایگاه اجتماعی میان مردم و جذب آنان به سوی خود، دست به جعل و تأویل احادیث ائمه علیه السلام زدند و به سود خود روایات ائمه علیهم السلام را تفسیر کردند؛ چنان که امام صادق علیه السلام -در جواب یکی از اصحابش به نام فیض ابن مختار که از سبب اختلاف احادیث می پرسید، می فرماید:
«آنان با حدیث و اظهار محبت به ما، رضای خدا را طلب نمی کنند، بلکه طالب دنیا هستند و هر یک دنبال ریاست خویش اند». (۳۲)

پی نوشت ها:

۱٫ ابن واضح، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی. منشورات الشریف الرضی، ج ۲، ص ۳۱۹٫
۲٫ سید محسن امین. اعیان الشیعه، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت، ج ۱، ص ۱۹٫
۳٫ ابوالفرج اصفهانی. مقاتل الطالبیین، منشورات الشریف الرضی، ۱۴۱۶ ه، ص ۲۰۷٫
۴٫ ابن واضح، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۴ ه. ق، ج ۲، ص ۳۲۶٫
۵٫ مسعودی. مروج الذهب، منشورات موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۴۱۷ ه ق، ج ۳، ص ۲۳۶٫
۶٫ ابوالفرج اصفهانی. مقاتل الطالبیین، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۶ ه، ص ۱۳۳٫
۷٫ مقدسی. احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، ترجمه دکتر علی نقی منزوی، شرکت مولفان و مترجمان ایران، ج ۲، ص ۴۲۶ و ۴۲۷٫
۸٫ تاریخ یعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۴ ه، ح ۲، ص ۳۴۵٫
۹٫ ابوالفرج الصفهانی. مقاتل الطالبیین، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۶ ه ق، ص ۱۲۴- ۱۵۲٫
۱۰٫ ابن واضح، احمد بن ابی یعقوب. تاریخ یعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۴۱۴ ه ق، ج ۲، ص ۳۳۲٫
۱۱٫ همان، ص ۳۳۳٫
۱۲٫ حیدر. اسد. الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دارالکتاب العربی، ط سوم ، ۱۳۰۳، ج ۱، ص ۴۵۲ و ۴۵۳٫
۱۳٫ علامه مجلسی، محمد باقر. بحارالانوار، المکتبه الاسلامیه، ج ۴۶، ص ۳۵۵٫
۱۴٫ حیدر، اسد. همان مأخذ.
۱۵٫ شیخ طوسی. اختیار المعرفه الرجال، موسسه آل البیت علیهما السلام. لا حیاء التراث، قم، ۱۴۰۴ ه ق، ج ۱، ص ۳۴۵٫
۱۶٫ همان منبع، ص ۳۸۶٫
۱۷٫ همان منبع، ص ۳۹۸٫
۱۸٫ ابن جوزی تذکره الخواص، منشورات الشریف الرضی، قم، ۱۳۷۶ -۱۴۱۸ ه ق، ص ۳۱۱٫
۱۹٫ مطفر، محمد حسین. تاریخ الشیعه، منشورات مکتبه بصیرتی، ص ۴۲٫
۲۰٫ کلینی، ابی جعفر محمد بن یعقوب بن اسحاق. اصول الکافی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۶۳ ه. ش، ج ۱، ص ۴۷۲٫
۲۱٫ شیخ مفید، محمد بن محمد بن النعمان. الارشاد، ترجمه محمد باقر ساعدی خراسانی، کتابفروشی اسلامیه، تهران، ۱۳۷۶ ه. ش، ص ۵۲۵٫
۲۲٫ امیر علی. تاریخ عرب و اسلام، ترجمه فخر داعی گیلانی. انتشارات گنجینه، تهران، ۱۳۶۶ ه. ش، ص ۲۱۳٫
۲۳٫ حیدر، اسد. الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دارالکتاب العربی، بیروت، ط سوم، ۱۴۰۳ ه ق
۲۴٫ المعتبر، چاپ سنگی، ص ۴ و ۵٫
۲۵٫ ذکری، چاپ سنگی، ص ۶٫
۲۶٫ الصواعق المحرقه، مکتبه القاهره، ۱۳۸۵ ه، ص ۲۰۱٫
۲۷٫ ابن حجر عسقلانی. تهذیب، دارالفکر، بیروت، ط اول، ۱۴۰۴ ه ق، ج ۱، ص ۸۸٫
۲۸٫ حیدر اسد. الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دارالکتب العربیه، بیروت، ج ۱، ص ۵۳٫
۲۹٫ همان کتاب، ج ۱، ص ۵۵٫
۳۰٫ ذهبی، شمس الدین محمد بن احمد. میزان الاعتدال، دارالمعرفه، بیروت، ج ۱، ص ۴٫
۳۱٫ شیخ طوسی، اختیار معرفه الرجال، موسسه آل البیت لاحیاء التراث، ج ۲، ص ۵۸۱٫
۳۲٫ همان منبع، ج ۱، ص ۳۴۷٫

منبع: کتاب تاریخ تشیع از آغاز تا پایان غیبت صغری

شرح مناجات الراجین (۲)

سنت استدراج پیامد استکبار و سرپیچی از خدا

عامل خوف و رجا در همه کارهای اختیاری دنیوی و اخروی نقش‏ آفرین و تأثیرگذار است و انسان هر کار اختیاری عقلایی و حساب ‏شده را به امید رسیدن به خیر و نفع و یا از ترس ضرر و خطر انجام می دهد. چیزی که هست مؤمنان به خدا در اندازه معرفتشان به توحید و به خصوص توحید افعالی می کوشند که امید و ترسشان جهت الاهی پیدا کند. آنان به امید آنکه خداوند به آنان ثواب و پاداش خیر عنایت کند و گناهانشان را بیامرزد و از توفیقات خویش بهره مندشان سازد، به کارهای مختلفی می پردازند. همچنین از ترس آنکه دچار غضب و خشم الاهی گردند و خداوند در دنیا نعمت هایی را از آنها بازستاند و در آخرت به عذاب گرفتارشان گرداند، کارهایی را انجام می دهند. البته برخی که به مراتب عالی ایمان و تقرب به خدا ره‏ یافته اند، بیش از هر چیز از اینکه از لقا و جوار الاهی محروم گردند ترسناک و بیمناک هستند.
یکی از اموری که انسان سخت باید از آن بیمناک باشد، گرفتار شدن به سنت استدراج الاهی است که براساس آن خداوند به کافران و گنهکارانی که از طغیان و گناه دست برنمی دارند و هدایت و موعظه در آنان اثری نمی بخشد، مهلت می دهد تا بر گناه خود بیفزایند و سرانجام به عذاب ابدی گرفتار شوند. بر اساس این سنت الاهی، گاهی نعمت های ظاهری و مال فراوانی در اختیار گنهکاران قرار می گیرد و پیوسته بر آنها افزوده می شود و چه بسا این پندار در آنها پدید می آید که آن امکانات، وسایل رفاه، آسایش و لذت‏ جویی به پاس شایستگی آنان فزونی یافته است؛ در حالی که خداوند بدین وسیله می خواهد آنان غرق گناه و غفلت گردند و بار گناه خود را سنگین گردانند تا در نهایت با عذابی سخت و خوارکننده مواجه شوند. توضیح آنکه وقتی بندگان خدا قدر نعمت های الاهی را نمی دانند و ناسپاسی می کنند، برای اینکه متنبه و بیدار شوند در همین دنیا آنان را گوشمالی می دهد و با بلا و گرفتاری مواجه می گرداند. از این روی، خداوند در دو آیه قرآن می فرماید که ما وقتی بر قومی پیامبری می فرستیم آنها را به سختی ها و بلاها گرفتار می ‏سازیم تا راه توبه و تضرع به درگاه الاهی را پیش گیرند. در آیه اول خداوند می فرماید: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ؛(۱) «و به‏راستی [پیامبرانی] به سوی امت های پیش از تو فرستادیم و آنان را به تنگی و سختی و رنج و گزند بگرفتیم تا شاید زاری کنند».
در آیه دوم خداوند می فرماید:‌ وَ مَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَهٍ مِنْ نَبِیٍّ إِلاَّ أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ‌؛ (۲) «و ما هیچ پیامبری را در هیچ آبادی و شهری نفرستادیم مگر آنکه مردم آن را به سختی و تنگی و رنج گرفتار کردیم تا شاید زاری کنند».
اما برخی از مردم حکمت سختی ها و گرفتاری ها را درنیافتند و به جهت قساوت قلب راه انحراف و گمراهی پیش گرفتند و متنبه و بیدار نگشتند و به تضرع و زاری به درگاه خدا و پیروی از فرستادگان او نپرداختند. وقتی گوشمالی الاهی در آنها اثر نبخشید و آنان کماکان در غفلت و سرپیچی از حق باقی ماندند، خداوند سنت مهلت و استدراج را برای آنان رقم زد و در اثر این سنت الاهی رفته رفته بر نعمت ها و اموال آنان افزوده شد و چنان غرق نعمت های ظاهری دنیا و وسایل رفاه و خوش‏گذرانی گشتند که پنداشتند از عذاب الاهی مصون هستند و پیش خود گفتند اگر وعده انبیا راست بود ما باید عذاب می شدیم، نه اینکه این‏ همه نعمت در اختیارمان قرار گیرد. خداوند درباره قساوت و سرپیچی از حق و پیامد آن سنت استدراج می فرماید:
فَلَوْ لاَ إِذْ جَاءَهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا وَ لکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ‌ * فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ أَبْوَابَ کُلِّ شَیْ‌ءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَهً فَإِذَا هُمْ مُبْلِسُونَ‌؛(۳) «پس چرا هنگامی که عذاب ما به آنها رسید زاری نکردند؟ ولی دل هایشان سخت شد و شیطان کارهایشان را در نظرشان بیاراست. پس چون آنچه را بدان پند داده شدند فراموش کردند؛ درهای همه ‏چیز را بر آنان بگشودیم تا چون بدانچه داده شدند شادمان گشتند ناگهان بگرفتیمشان پس همان دم [از نجات و رحمت] نومید شدند».
در آیه دیگر خداوند در این ‏باره که مهلت و فرصتی که در اختیار کافران قرار گرفته به سود آنان نیست، بلکه برای آن است که به گناه خود بیفزایند تا سرانجام با عذابی سخت مواجه گردند می فرماید: وَ لاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ‌؛(۴) «و کسانی که‏ کافر شدند مپندارند مهلتی که ‏به‏آنان ‏می دهیم‏ خیر آنهاست، همانا مهلتشان‏ می دهیم‏ تا بر گناه [خود] بیفزایند و آنان را عذابی است خوارکننده».
همچنین در آیات دیگر خداوند می فرماید:
لاَ یَغُرَّنَّکَ تَقَلُّبُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی الْبِلاَدِ * مَتَاعٌ قَلِیلٌ ثُمَّ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهَادُ * لکِنِ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرَارِ؛ (۵) «رفت ‏و آمد [سودجویی و کامیابی] کافران در شهرها تو را نفریبد، [این] برخورداری اندک است، پس جایگاهشان دوزخ است و بد آرامگاهی است. اما کسانی که از پروردگارشان پروا می کنند ایشان را بهشت هایی است که از زیر [درختان] آنها جوی ها روان است. در آنجا جاودانه باشند، پذیرایی ‏ای است از نزد خدا و آنچه نزد خداست برای نیکوکاران بهتر است».

ضرورت تعادل خوف و رجا در مؤمن

به هر حال، انسان صرف‏ نظر از خوشی ها و نعمت های دنیایی و امکاناتی که برایش فراهم است، باید نگران آخرت خود باشد و از آن بیم داشته باشد که گناهان او بخشوده نشود و گرفتار عذاب آخرت گردد و اگر مشاهده کرد که به موازات ارتکاب گناه نه فقط از نعمت های در اختیار او کاسته نشد، بلکه آنها افزایش نیز یافتند، باید به خود آید و بترسد از اینکه مشمول سنت استدراج الاهی گردیده باشد. از سوی دیگر باید به فضل و رحمت الاهی امیدوار باشد و امید داشته باشد که کسب لیاقت، مشمول عنایات و تفضلات الاهی گردد و از ثواب و پاداش الاهی بهره مند شود.
با توجه به ضرورت وجود همزمان خوف و رجا در مؤمن، در برخی از روایات حالت خوف و رجا از شرایط ایمان به شمار آمده است؛ در این ‏باره امام صادق علیه السلام می فرمایند: لا یَکونُ المؤمنُ مؤمناً حَتّی یَکونَ خائِفاً راجیاً وَ لا یَکونُ خائِفاً رَاجیاً حَتّی یَکونَ عاملاً لِمَا یَخافُ وَ یَرجُو؛ (۶) «مؤمن مؤمن نمی گردد تا آنکه ترسان و امیدوار باشد و ترسان و امیدوار نمی گردد مگر آنکه درصدد عمل به مقتضای آنچه از آن می ترسد و آنچه بدان امیدوار است برآید».
در روایت دیگر، امام باقر علیه السلام می فرمایند: إنَّهُ لَیسَ مِن عَبدٍ مؤمِنٍ إلاّ[وَ] فِی قَلبهِ نُورَانِ: نُورُ خِیفَهٍ، وَ نُورُ رَجاءٍ، لَو وُزِنَ هَذَا لَم یَزِد عَلَی هَذا، وَ لَو وُزِنَ هَذَا لَم یَزِد عَلَی هَذَا؛(۷) «هیچ بنده مؤمنی نیست، مگر آنکه در دلش دو نور است: نور ترس و نور امید، اگر این وزن شود از آن افزون نباشد و اگر آن وزن شود از این افزون نباشد».
ضرورت تعادل و همسانی بین خوف و رجا از آن ‏روست که اگر ترس انسان از حد بگذرد و فراتر از امید گردد باعث یأس از رحمت الاهی می شود و بالعکس اگر امید انسان از حد بگذرد، باعث امن از مکر الاهی می گردد. نباید از نظر دور داشت که کسب حالت خوف و رجا و رعایت تعادل بین آن دو کاری اختیاری و مورد رضای خداوند است و عبادت به حساب می آید. چون عبادت دارای دو اطلاق است: یکی عبادت به معنای خاص که تنها شامل عبادات توقیفی نظیر نماز، روزه و خمس می شود و دیگری عبادت به معنای عام که هر عمل نیکی که برای رضای الاهی انجام پذیرد مصداق آن به شمار می آید. بر این اساس، همان ‏طور که مطالعه قرآن و روایات عبادت به حساب می آید، ترس از خدا و امید به او و حفظ تعادل بین این دو حالت که مرضی خداست عبادت می باشد و مراتب و درجات عبادت در این مورد نیز تطبیق پیدا می کند.
در روایات برای عبادت اقسام و مراتبی ذکر شده؛ از جمله در روایتی امام صادق علیه السلام برای عبادت و عبادت‏ گزاران سه مرتبه برمی شمارند و می فرمایند: العِبادَهُ ثَلاثَهٌ: قَومٌ عَبَدوا اللهَ عَزَّ و جَلَّ خَوفاً فَتِلکَ عِبادَهُ العَبیدِ، وَ قَومٌ عَبَدُوا اللهَ تَبارَک وَ تَعالَی طَلَبَ الثَّوابِ فَتِلک عِبادَهُ الأُجَرَاء، وَ قَومٌ عَبَدُوا اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ حُبّاً لَهُ فَتِلک عِبادَهُ الأحرَارِ وَ هِیَ أفضَلُ العِبادَهِ؛(۸) «عبادت سه‏ گونه است: گروهی از ترس خداوند را عبادت می کنند، این عبادت بردگان است. گروهی برای ثواب و پاداش خدا را عبادت می کنند، این عبادت مزدگیران است و گروهی به جهت محبت به خدا وی را عبادت می کنند، این عبادت آزادگان و برترین عبادت است».
بر اساس این روایات، عالی ترین مرتبه عبادت مربوط به کسانی است که به عالی ترین مرتبه معرفت به خدا نایل آمده اند و دلشان مالامال از محبت و عشق به خدا گردیده و محرک و انگیزه آنها در همه کارها از جمله انجام عبادات، محبت و عشق به خداست. بی ‏شک سرآمد این گروه، پیشوایان معصوم ما هستند که دارای عالی ترین مراتب معرفت و کمال انسانی هستند و با توجه به معرفت حقیقی آنان به خداوند، از روی ترس و یا طمع در پاداش خدای را عبادت نمی کنند؛ بلکه چون خداوند را مجلای محبت و عشق کامل و شایسته عبادت یافته اند به عبادتش می پردازند. بر این اساس، امیرمؤمنان علی علیه السلام می فرمایند: إلَهی مَا عَبدتُکَ خَوفاً مِن عِقابِک، و لا طَمَعاً فِی ثَوابِک، وَ لکن وَجدتُک أهلاً لِلعبادَهِ فَعَبدتُک؛(۹) «خدایا، من از ترس عقاب و به طمع پاداشت تو را عبادت نکردم، بلکه تو را شایسته پرستش و عبادت یافتم، و آن گاه به عبادتت پرداختم».

گستره خوف و رجا در اولیای خدا

مسلماً اولیای خاص خدا که عبادت و رفتارشان ناشی از محبت و عشق به خداست و ترس از عذاب و امید و طمع در پاداش محرک آنان نیست، به حسب مرتبه ای که دارند، دارای خوف و رجا می باشند. آنان در مقام بندگی از آن می ترسند که حق محبت و شکرگزاری خدا را به جا نیاورند و در انجام وظیفه بندگی کوتاهی کنند و در عین حال، با توجه به سعه وجودی و ظرفیت هایی که در خویش می‏ یابند، امیدوار به رعایت حق بندگی خدا و شکرگزاری او هستند. البته چنان که از برخی روایات استفاده می شود، برخی از اولیای خاص خدا که مصداق بارز آنها رسول خدا صلی الله علیه ‏و ‏آله و اهل‏ بیت آن حضرت هستند، سراسر زندگی شان تجسم عبادت و بندگی خداست و از این روی دارای عالی ترین مرتبه خوف و رجا هستند و آن خوف و رجا به تبع اراده خداوند تحقق می ‏یابد، و هرجا خداوند اراده کند صفت خوف در آنان برانگیخته می شود و همچنین با اراده و خواست خدا حالت امید در آنان پدید می آید، و بی تردید متعلق خوف و امید آنان نیز تابع اراده الاهی است. این از آن‏ روست که آنان اختیار و تدبیر خویش را یک‏ سر به خدا سپرده اند و در قلمرو وجودی آنان، خداوند به جای آنان اراده و تدبیر می کند و خود از خداوند خواسته اند که به جای آنان تدبیر کند و برگزیند و آنان را بی نیاز از تدبیر، اراده و اختیار خودشان سازد.
إلَهی أغنِنِی بِتَدبیرِک لِی عِن تَدبِیرِی وَ بِاختیارِک عَنِ اختیَارِی؛(۱۰) «خدایا، با تدبیر و اختیار و گزینش خود مرا از تدبیر و اختیار خویش بی ‏نیاز گردان».
در این‏ باره در حدیث قدسی چنین آمده است:
لایزالُ عَبدی یَتَقرَّب إلیَّ بالنوافلِ مُخلصاً لی حَتّی أحبه، فإذا اَحبَبتُهُ کُنتُ سَمعُهُ الذی یَسمَعُ به، و بَصرَهُ الَّذی یُبصِرُ به، ویَدَهُ الَّتی یَبطِشُ بها إن سألنی أعطَیتُهُ، و إن استَعاذَنی أعَذتُه؛(۱۱) «پیوسته بنده به انجام مخلصانه نوافل و مستحبات به من تقرب می ‏جوید تا آنکه او را دوست می دارم و چون او را دوست داشتم، گوش او می گردم که بدان می شنود و چشم او می گردم که بدان می ‏نگرد و دست او می گردم که بدان برمی گیرد، او اگر چیزی از من درخواست کند بدو می بخشم و اگر به من پناه آورد به او پناه می دهم».
وقتی بنده به مرتبه ای از قرب الی الله رسید که خداوند تدبیر و اداره جوارح و اعضا و دل او را در اختیار گرفت و او نشنود مگر آنچه را خدا بخواهد و ننگرد مگر به آنچه خداوند بخواهد و تمام حرکات و سکنات او در مسیر رضایت الاهی باشد، خوف و امید او نیز جهت الاهی دارد و خداوند این دو صفت را در دلش پدید می آورد. پس دل آن بنده تربیت شده دربست در اختیار خداست و خطورات و اندیشه ها از مسیر اراده و مشیت الاهی بدان راه می ‏یابد و نه فقط چنان دلی چراگاه شیطان و جولانگاه اندیشه های باطل و هواهای نفسانی نمی گردد، بلکه استقلالاً نگرش و گرایش حلال به ما سوی الله نیز ندارد و تنها آنچه خواست خدا و مورد رضایت و صلاحدید اوست بدان راه می یابد و از جمله، با ولایت و تدبیر الاهی خوف و امید بدان راه می یابد و متعلق این دو حالت نفسانی را نیز خداوند مشخص و تعیین می کند. در زیارت پنجم جامعه درباره اهل ‏بیت عصمت و طهارت علیه السلام آمده است: وَ لَکمُ القُلُوبُ الَّتِی تَوَلَّی اللهُ رِیاضَتَهَا بِالخَوفِ و الرَّجاءِ و جَعَلهَا أوعیهً لِلشُّکرِ والثَّناء؛(۱۲) «شما را قلب ‏هایی است که خداوند عهده ‏دار و متصدی تمرین دادن آنها به خوف و رجا گردیده و آنها را ظرف ‏های شکر و ثنای خویش قرار داده است».
در روایت دیگر از امام رضا علیه السلام در این ‏باره که ائمه معصومین علیه السلام تسلیم خواست و مشیت الاهی هستند و آنچه را خداوند اراده کند و مورد مشیت او قرار می گیرد، می ‏خواهند و می‏ طلبند، آمده است.
قُلوبُنا أوعِیَهٌ لِمشیهِ اللهِ فَإذا شاءَ شِئنا؛(۱۳) «دل های ما ظرف های مشیت و خواست خداست، پس آنچه را او بخواهد و اراده کند ما اراده می کنیم و می خواهیم».
آری، آن ره ‏یافتگان به عالی ترین مراتب قرب الاهی و مقام بندگی خدا چنان محو جمال و جلال الاهی می شوند که اراده و مشیت خدا جای گزین اراده و مشیت آنها می گردد و خداوند خوف و امید در دلشان پدید می آورد، و هرگاه خداوند صلاح دانست، به اموری که موجب خوف می گردد توجه می‏ کنند، از آن جهت که خداوند بخواهد توجهشان به عقوبت های الاهی جلب می گردد. آنان در پی آن هستند که هرچه را خداوند در وجودشان قرار داده در راه بندگی خدا صرف کنند و حقیقت بندگی چنین اقتضایی دارد. در جایی که خدا می ‏خواهد شاد می شوند و هرگاه خدا بخواهد غمگین می شدند، هرجا که خداوند بخواهد ترسان می شوند و چون خداوند بخواهد که به آتش و عذاب الاهی توجه یابند، بدان توجه می کنند و از لهیب و شراره های نابودگرش ضجه می ‏زنند و فریاد می کشند و در واقع، رفتار آنان نمایانگر این واقعیت است که بهترین مورد ظهور و بروز امکانات و حالات و نعمت هایی که خداوند در اختیار انسان نهاده، همان مواردی است که در ایشان ظهور یافته است.

خوف و رجای بایسته در روایات

اگر ما درصدد آن باشیم که خوف و رجا را در خودمان ایجاد و یا تقویت کنیم تا بدین وسیله به انجام واجبات و ترک گناهان موفق گردیم، برای این منظور باید به مطالعه آیات و روایات و مباحث اخلاقی و بهره بردن از دریافت های عقلی روی آوریم. ضمناً بکوشیم تا تعادل بین دو حالت خوف و رجا حفظ گردد. خوف از عذاب الاهی، بر امید به ثواب و آمرزش الاهی غلبه نیابد و بالعکس امید و ثواب و پاداش الاهی، بر خوف از عذاب غلبه نیابد. گرچه ما مدعی هستیم که از خداوند و عذاب او می ترسیم و به بهشت و رضوان الاهی امیدواریم، اما آیا این ادعا با واقعیت تطبیق دارد و ما واقعاً از عذاب جهنم می ترسیم و به پاداش و ثواب الاهی امید داریم؟ بجاست که در این ‏باره چند روایت ذکر کنیم تا حقیقت امر برای ما روشن گردد.
در طلیعه یکی از حکمت های نهج ‏البلاغه – که در پاسخ به شخصی که از امیرمؤمنان علی علیه السلام درخواست موعظه کرد ایراد شده و دربردارنده نصایح و موعظه هایی ارزشمند و تأثیرگذار است، تا آنجا که در پایان آن حکمت، مرحوم رضی می ‏نگارد: «اگر در نهج ‏البلاغه جز این حکمت وجود نداشت، همین حکمت برای اندرز دادن کافی بود، این سخن حکمتی رسا و عامل بینایی انسان آگاه و عبرت آموز صاحب اندیشه است». – امیرمؤمنان علی علیه‏السلام می فرمایند: لا تََکن مِمَّن یَرجُو الآخِرَهَ بِغَیرِ عَمَل، وَ یُرَجِّی التَّوبَهَ بِطُولِ الأمَلِ، یَقولُ فی الدُّنیا بِقَولِ الزَّاهِدینَ، وَ یَعمَلُ فِیهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبینَ…؛(۱۴) «همچون کسی مباش که بدون عمل صالح آرزوی آخرت کند و با آرزوی دراز توبه را به تأخیر اندازد. درباره دنیا چون پارسایان سخن گوید، ولی بسان دنیاپرستان عمل کند».
مؤمنان راستین به رضوان الاهی و بهشت امید دارند و برای دست‏ یابی به این امید و آرمان، عمل صالح انجام می ‏دهند و از کارهای ناشایست که مانع دست ‏یابی به رضوان الاهی و گرفتار شدن به خشم و غضب الاهی است باز می ایستند. اما افراد سست‏ عنصر که ایمان در جانشان ننشسته است، آرزوی رسیدن به سعادت و بهشت را دارند، اما به عمل صالح که آن آرزو را محقق می ‏سازد دست نمی ‏یازند و خود را به گناه می آلایند و در عین حال آرزوی بخشش دارند. پیوسته با پیش کشیدن آرزوهای پی‏ در پی و دراز توبه را به تأخیر می اندازند و بدین وسیله خود را از آلودگی ها پاک نمی‏ سازند و از رضوان‏ الاهی‏ محروم می گردند.
همچنین امام صادق علیه السلام در پاسخ به کسی که از آن حضرت درباره گروهی از مدعیان دروغین دوستی آن حضرت که به گناهان دست می ‏یازند و می گویند که به بخشش خداوند امیدواریم، فرمود: کذِبُوا، لَیسُوا لَنَا بِمُوَالٍ، أولَئِک قَومٌ تَرَجَّحَت بِهِمُ الأمانیُّ مَن رَجَا شَیئاً عَمِلَ لَهُ، وَ مَن خَافَ مِن شَیءٍ هَرَبَ مِنه؛(۱۵) «دروغ گفته اند، آنان دوستان ما نیستند، آنان مردمی هستند که آرزوها بر آنان چیره گشته و آنان را به این سو و آن سو می برد. هر کس به چیزی امیدوار باشد، برای رسیدن به آن تلاش می کند و هر کس از چیزی بترسد از آن می‏ گریزد».
در جای دیگر، امیرمؤمنان علی علیه السلام در بیانی کوبنده و هشدار دهنده درباره کسی که در پی بندگی خدا نیست و ادعا می کند که به خدا امید دارد، می فرمایند:
یَدَّعِی بِزَعمِهِ أنّهُ یَرجُو اللهَ! کذِبَ وَ العَظیمِ. ما بَالُهُ لا یَتَبَیَّنُ رَجاؤهُ فِی عَمَلِهِ؟! فَکلُّ مَن رَجَا عُرِفَ رَجاؤهُ فِی عَمَلِهِ وَ کلُّ رَجَاءَ الاّ رَجَاءَ اللهَ تَعالَی فَإنَّهُ مَدخُولٌ وَ کلُّ خَوفٍ مُحَقَّقٌ إلاّ خَوفَ اللهِ فَإنَّه مَعلولٌ. یَرجُو اللهَ فِی الکبیرِ وَ یَرجُو العِبادَ فِی الصَّغیرِ، فَیُعطِی العَبدَ ما لا یُعطِی الرَّبَّ. فَمَا بالُ اللهِ جَلَّ ثَناوُهُ یُقَصَّرُ بِهِ عَمَّا یُصنَعُ بِهِ لِعبادِهِ. أ تَخَافُ أن تکونَ فِی رَجَائِک لَهُ کاذِباً، أو تَکونُ لا تَرَاهُ لِلرَّجاء مَوضِعاً؟! وَ کذَلک إن هُوَ خَافَ عَبداً مِن عَبیدِهِ أعطَاهُ مِن خَوفِه مَا لا یُعطِی رَبَّهُ فَجعَلَ خَوفَهُ مِنَ العِبادِ نَقداً وَ خَوفَهُ مِن خَالقِهِ ضِمَاراً وَ وَعداً؛(۱۶) «به گمان خود ادعا می کند که امیدش به خداست، سوگند به خدای عظیم که دروغ می گوید. چه می شود او را که [اگر راست گوید چرا] امیدش در کردارش نمایان نیست؟ پس هر کس به خدا امید داشته باشد، امیدش در کردارش آشکار گردد. هر امیدی جز امید به خدا ناخالص است و هر ترسی جز ترس از خدا نادرست است. در کارهای بزرگ به خدا امید دارد و در کارهای کوچک به بندگان، اما حق بندگان را ادا کند و حق خدا را بر زمین گذارد. پس چگونه است شأن خدا که بزرگ و ستودنی است و در حق او کوتاهی می شود و حق او کمتر از حق بندگان رعایت می شود؟ آیا می ترسی امیدت به خدا دروغ باشد، یا او را سزاوار امید بستن نمی دانی؟ امیدوار دروغین، اگر از بنده خدا ترسناک باشد، حق او را چنان رعایت کند که حق پروردگار خود را آن گونه رعایت نمی کند. بدین گونه ترس از بندگان را نقد و آماده و ترس از خداوند را وعده و نسیه پندارد».
چگونه است که افراد غافل و بی بهره از معرفت ناب توحیدی امید به خداوند و نعمت های لایزال بهشتی و سعادت ابدی دارند و برای تحقق این امید و خواسته تلاش نمی کنند؛ اما برای رسیدن به خواسته های ناچیز دنیوی سر از پا نمی شناسند و آرام نمی گیرند. به عنوان نمونه، برای دریافت وام ناچیزی چقدر رفت‏ و آمد می کنند و وقت صرف می کنند و دنبال ضامن می روند و با خواهش و تمنا و صرف آبروی خویش و زحمت فراوان بدان دست می ‏یابند. اما برای دست‏ یابی به خواسته های عظیمی چون نعمت های ابدی آخرت و رهایی از عذاب ‏های سهمگین آخرت اقدامی نمی کنند و همت و عمل آنان برای این خواسته اندک است و قابل مقایسه با همت و تلاشی که صرف رسیدن به خواسته های ناچیز دنیوی می کنند نیست. آنان برای گرفتن وام آن همه تلاش و رفت‏ و آمد می کنند و تازه ممکن است بدان دست نیابند، اما برای دریافت نعمت های ابدی آخرت اقدامی ‏نمی کنند و بی تفاوت ‏اند و شاید به ‏زحمت نماز واجبشان را بخوانند. در این صورت، ادعای امیدواری به خدا دروغ و عاری از حقیقت است. چون اگر به راستی به خدا امید می داشتند، متناسب با آن امید تلاش می کردند و با دعا، تضرع، عبادت، عمل صالح و پالایش درون از پلشتی ها و آلودگی ها می کوشیدند تا بدان امید دست یابند.

پی نوشت ها :

۱٫ انعام(۶)، ۴۲٫
۲٫ اعراف(۷)، ۹۴٫
۳٫ انعام(۶)، ۴۳-۴۴٫
۴٫ آل عمران(۳)، ۱۷۸٫
۵٫ همان، ۱۹۶-۱۹۸٫
۶٫ کلینی، کافی، ج ۲، ص ۷۱، ح ۱۱٫
۷٫ همان، ح ۱۳٫
۸٫ حر عاملی، وسائل ‏الشیعه، ج ۱، باب ۹، ص ۶۲، ح ۱۳۴٫
۹٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۱، باب ۱۰۱، ص ۱۴، ح ۴٫
۱۰٫ مفاتیح ‏الجنان، دعای عرفه.
۱۱٫ ابی محمد حسن الدیلمی، ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۸۳٫
۱۲٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۱۰۲، باب ۵۷، ص ۱۶۴، ح ۶٫
۱۳٫ همان، ج ۲۵، باب ۹، ص ۳۳۶، ح ۱۶٫
۱۴٫ نهج ‏البلاغه، حکمت ۱۵۰٫
۱۵٫ کلینی، کافی،ج ۲، ص ۶۸، ح ۶٫
۱۶٫ نهج البلاغه، خطبه ۱۶۰٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

شرح مناجات الراغبین (۳)

وَها اَنَا مُتَعرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوحِک وَ عَطفِک، وَ مُنتَجِعٌ غَیثَ جُودِک وَ لُطفِک، فآرُّ مِن سَخَطِک اِلی رِضاک، هارِبٌ مِنک اِلَیک، راجٍ اَحسَنَ ما لَدَیک، مُعَوِّلٌ عَلی مَواهِبِک، مُفتَقِرٌ اِلی رِعایَتِک؛ «و اکنون من خود را در معرض نسیم های رحمت و عطوفت تو قرار داده ام و تقاضای بارش باران جود و رحمت تو را دارم. از غضب تو به سوی خشنودی و رضایتت و از تو به سوی تو گریزان گشته ام و به بهترین چیزهایی که نزد تو است امید بسته ام و به بخشش های تو اعتماد دارم و نیازمند رسیدگی تو می باشم».

حقیقت صفات الاهی وحدت و تعدّد آنها

اگر کسی در حق ولی نعمت خود کوتاهی کرده باشد، در مقام عذرخواهی می گوید: ما در حق شما کوتاهی و ناسپاسی کردیم، اما شما اهل عفو و گذشت و بزرگی هستید، ما را به بزرگی و آقایی خودتان ببخشید. او گرچه می داند که آن بزرگ ناخشنود گردیده و غضبناک شده، اما می داند که در کنار غضب، دارای صفت رحمت و بخشش نیز هست، از این روی به وسیله عذرخواهی از غضب او به رضایش پناه می برد. حضرت نیز در مقام اعتذار از خداوند می فرمایند که من از سخط و غضب تو به رضا و خشنودی ات پناه آورده ام. البته چنان که در مباحث اعتقادی و کلامی مطرح شده، حالات گوناگون و تغییر و تعدد در ذات خداوند راه ندارد. انسان از آن روی که دارای حیثیت ها و حالات متفاوت است، دارای عواطف متفاوتی است، اما خداوند چون بسیط است، کثرت و تعدد ندارد و گرچه ما به‏ حسب مفهوم، صفات گوناگونی را برای او برمی شماریم، اما این صفات به لحاظ منشأ انتزاعشان عین هم و عین ذات باری ‏تعالی هستند و اختلافی بین ذات و صفات وجود ندارد. با توجه به این حقیقت که صفات خداوند عین ذات خداوند و زاید بر ذات نمی باشند، امیرمؤمنان علیه السلام فرمودند:
أوَّلُ الدِّینِ مَعرِفَتُهُ وَ کمَالُ مَعرِفَتِهِ التَّصدیقُ بِهِ، وَکَمالُ التَّصدِیقِ بِه تَوحِیدُهُ، وَ کمَالُ تَوحیدهِ الاخلاصُ لَهُ، وَکمالُ الاخلاصِ لَهُ نَفیُ الصِّفاتِ عَنهُ، لِشهادَهِ کلِّ صِفَهٍ أنَّهَا غَیرُ المَوصُوفِ، وَ شهادَهِ کلِّ مَوصُوفٍ أَنَّهُ غَیرُ الصِّفَهِ؛(۱) «آغاز دین شناخت خداست و شناخت راستین خدا باور داشتن اوست و باور کامل به او شهادت به یگانگی او و پیرایش ذاتش از آلایش ذاتش می باشد و حقیقت و کمال توحید و شهادت به یگانگی او اخلاص (و خالص دانستن خدا از ترکیب) است و کمال اخلاص نفی صفات مخلوقات و زاید بر ذات از خداست، زیرا هر صفتی نشان می دهد که غیرموصوف، و هر موصوفی گواهی می دهد که غیر از صفت است».
قانون کلی در صفات و موصوف ‏ها در مخلوقات این است که صفت و موصوف دو حقیقت جداگانه دارند و اگر آن دو یک حقیقت واقعی می داشتند، انتزاع صفت و موصوف از آن حقیقت واقعی واحد امکان پذیر نمی گشت و چون ترکیب از دو حقیقت، چه ترکیب اتحادی، مانند ماهیت و وجود و چه ترکیب انضمامی، مانند آب گل آلود در ذات باری ‏تعالی امکان پذیر نیست، ذات و صفات الاهی فوق صفات و موصوف ‏های معمولی است و صفات الاهی از سنخ صفات سایر موجودات که با موصوف خود ترکیب دارند و زاید بر آن هستند نمی باشند. خداوند دارای همه کمالات و جامع جلال و جمال است، اما حقیقت جلال، جمال و کمالات خدا متعدد و متنوع نیست و هیچ نوع تعدد و ترکیبی در ذات الهی وجود ندارد، و این ما هستیم که در اثر انس با کثرت ها و پراکندگی های وجودی برای خدای متعال هم حیثیت های مختلفی درنظر می گیریم و مفاهیم زیادی را به عنوان اسماء و صفات به او نسبت می دهیم.

معنای فرار از خدا به سوی خدا

برحسب آنچه ما از تجلیات الهی و روابط خداوند با مخلوقات و از جمله با انسان ها درک می کنیم صفات ذاتی و فعلی مختلف و از جمله غضب و رضا را انتزاع می کنیم و آن صفات در ذهن ما متمایز از هم می باشند و از این حیث می گوییم: صفت رحمت غیر از صفت غضب است، بر این اساس حضرت می فرمایند: خدایا من از سخط و غضبت به رضا و خشنودی ات پناه آورده ام. اما پس از آن می فرمایند: هارب منک الیک که فهم و توجیه آن دشوار است. شاید بشود در توجیه فرار از خدا به سوی خدا گفت که انسان وقتی از کسی فرار می کند به جایی می‏ رود که او آنجا نباشد و به غیر او پناه می برد. وقتی ما خجالت می کشیم با کسی رو به ‏رو گردیم از او فاصله می گیریم، یا برای اینکه از شر دشمن مصون بمانیم، جایی می ‏رویم که او به ما دسترسی نداشته باشد و اذیتش به ما نرسد. یا وقتی کسی مورد غضب حاکمی قرار گرفته و می خواهد از شرش مصون بماند، می ‏تواند به حاکم دیگری پناه آورد. اما کسی که در حق خداوند کوتاهی کرده و از عذاب و قهر او می گریزد، پناه گاهی جز خدا ندارد و هرجا برود خداوند حضور دارد و نمی ‏تواند از ملک و سلطنت خدا فرار کند، پس به ناچار به خود خدا پناه می آورد.
کراراً متذکر شده ایم که منشأ خوف و ترس ما از خدا گناهانی است که ما را مستحق عقاب می گرداند. پس به واقع ما از عقاب و آتش جهنم می ‏ترسیم و چون چنین عقوبتی به امر الاهی و اذن او تحقق می یابد و خداوند خالق جهنم و عذاب است از او می ‏ترسیم. اما مؤمن بر این باور است که نمی ‏تواند از عذاب الاهی و خواری گناه فرار کند و هرکجا برود سر و کارش با خداست، از این روی از عذاب و قهر الاهی به رحمت الاهی پناه می برد. نظیر بچه ای که در خانه شیطنت کرده و وقتی مادر می خواهد او را تنبیه کند فرار می کند و خود را پنهان می سازد، اما پس از مدتی گرسنه و تشنه می شود و به ناچار نزد مادر برمی گردد. او غیر از مادر کسی را ندارد که نوازشش کند و به او رسیدگی کند و ناچار است که تحت هر شرایطی به او پناه آورد. پس بنده عاصی که احساس گناه و پشیمانی او را می آزارد، به دامن مهر و رحمت الاهی پناه می برد و به جود و بخشش بی کران الاهی چشم می دوزد و امیدوار است که از بهترین نعمت ها و مواهب الاهی بهره ‏مند گردد و از رسیدگی و دستگیری خالق مهربان خود برخوردار شود.
الِهی ما بَدَاتَ بِهِ مِن فَضلِک فَتَمِّمهُ، وَما وَهَبتَ لی مِن کرَمِک فَلا تَسلُبهُ، وَما سَتَرتَهُ عَلَیَّ بِحِلمِک فَلا تَهتِکهُ، وَما عَلِمتَهُ مِن قَبیحِ فِعلی فَاغفِرهُ؛ «خدایا، آن نعمت هایی که از فضل و کرمت از آغاز (و بدون درخواست و سؤال) به من عنایت کردی به کمال و انجام برسان و آنچه از کرمت به من بخشیدی باز مستان و گناهانی که به واسطه حلمت از من پوشاندی آشکار مساز و از کردار زشتم ‏که از آن آگاهی درگذر».

گسترش رحمت و ریزش پیاپی نعمت ها و رازپوشی خداوند

خداوند متعال فیاض مطلق و دارای رحمت بی نهایت است و همه موجودات به فراخور ظرفیتشان از رحمت و بخشش های او بهره ‏مندند. انسان نیز برخوردار از مواهب و نعمت های الاهی است و کرم و لطف الاهی او را دربرگرفته است. قبل از اینکه بنده از خداوند درخواستی داشته باشد، خداوند باران فضل و کرم خویش را بر او می باراند و بسیاری از نعمت های خویش را در اختیارش می گذارد. حضرت از خداوند درخواست می کنند که نعمت هایی که بدون سوال و درخواست در اختیار ایشان نهاده به کمال و انجام برساند، و با مشاهده کوتاهی در بندگی و به عنوان مجازات و تنبیه آنها را نستاند، و کماکان پرده از اسرار و اعمالی که فاش شدنشان انسان را در پیشگاه خلایق رسوا و خوار می سازد برندارد. تقدیر و تدبیر الاهی ایجاب می کند که انسان در راستای پیمودن مسیر تکامل و انجام وظایف بندگی از اعتبار و شخصیت مطلوبی در نزد دیگران برخوردار باشد. اگر حریم شخصیت او شکسته شود و عیوبش آشکار گردد، مورد بی اعتنایی دیگران قرار می گیرد و بی آبرو می شود و این رسوایی و بی آبرویی باعث می گردد که از دیگران فاصله بگیرد و در انتظار به سر رسیدن زندگی آکنده از ننگ و عار خود به سر برد. در این صورت، او نه حال و انگیزه بندگی و عمل به وظایف خویش را دارد و نه دیگران فرصت ایفای نقش سازنده و انجام وظایف را در اختیارش می گذارند.
همه انسان ها، اعم از کافر و مؤمن در پی آن هستند که مورد احترام مردم باشند و با آبرومندی در جامعه زندگی کنند و داشتن آبرو و برخورداری از احترام در بین مردم را نعمتی بزرگ به حساب می آورند. تفاوت در این است که کافر چون دنیا و نعمت های آن را اصیل می داند و هدف او رسیدن به دنیا می باشد، در پی آن است که از آن آبرو و احترام اجتماعی، در جهت رسیدن به خواسته های دنیایی خویش استفاده کند. اما آنچه برای مؤمن اصالت دارد آخرت و دست‏ یابی به قرب الاهی است، و از زندگی دنیا و نعمت های آن برای تکامل معنوی و اخروی سود می برد و برخورداری از اعتبار اجتماعی و داشتن آبرو، رسیدن به این هدف را تسهیل می کند. او از آن جهت نمی خواهد در نزد مردم رسوا و بی اعتبار گردد که در این صورت کسی به او اعتنا نمی کند و از همکاری با او سر باز می‏ زنند و به او بی اعتماد می گردند و به سخنش گوش نمی دهند و از او فاصله می گیرند، در نتیجه نمی ‏تواند از نعمت های مادی و معنوی اجتماعی در جهت رسیدن به اهداف متعالی خود استفاده کند.
یکی از الطاف بزرگ خداوند در حق ما که چندان بدان توجه نداریم حفظ آبرو و پوشیده ماندن عیوب ما از منظر دیگران است. چنان که در دعا می خوانیم:
وَ اَنتَ المُعتَمَدُ لِلذُّنوبِ فی عَفوِک، وَالنَّاشِرُ عَلَی الخاطِئینَ جَناحَ سِترِک، وَاَنتَ الکاشِفُ لِلضُّرِّ بِیَدِک، فَکم مِن سَیِّئَهٍ اَخفاها حِلمُک حَتّی دَخِلَت، وَحَسَنَهٍ ضاعَفَها فَضلُک حَتّی عَظُمَت عَلَیها مُجازاتُک… سَیِّدی لَو عَلِمَتِ الارضُ بِذُنُوبی لَساخَت بی، اَو الجِبالُ لَهَدَّتنی، اَوِ السَّمواتُ لاختَطَفَتنی، اَوِ البِحارُ لاَغرقتَنی؛(۲) «تویی که معصیت ‏کاران با اعتماد و امید به عفوت گناه می کنند و تویی که بال پرده پوشی بر سر خطاکاران گسترانده ای و رنج و دردهای خلق را به دست باکفایت خویش برطرف می سازی. چه بسیار گناهانی که حلم تو پوشیده داشت و محو و نابود گردانید و چه نیکی هایی که فضل و کرم تو دو چندان ساخت تا آنکه پاداش تو بر آنها عظیم گشت… آقا و سرور من، اگر زمین از گناهان من آگاه می بود مرا در خویش فرو می برد، و اگر کوه‏ ها آگاه بود بر من واژگون می گشت، و اگر آسمان ها آگاه بود مرا می ‏ربود و به درون خویش می کشید، و اگر دریاها آگاه بود مرا غرق می ساخت».
آری، حلم الاهی بر عیوب ما پرده انداخته و مانع رسوا شدن ما در بین خلایق گردیده است و اگر رازپوشی خداوند نبود با اولین گناه ما رسوای خلایق می گشتیم و ننگ و عار و رسوایی باعث می شد که سر به زیر افکنیم و خود را از دیگران پنهان سازیم. حضرت پس از اشاره به لطف و فضل الاهی در پوشیده داشتن گناهان، از خداوند درخواست می کنند که زشتی های رفتار را از پرونده اعمال و زنگار آنها را از پرده دل بزداید تا دل نورانیت یابد و انوار قدسی بدان بتابد و مهیای پرواز به قله‏ های کمال و تعالی گردد.

استغفار اولیای خدا از کوتاهی به درگاه خداوند

از این مناجات و سایر دعاهایی که از حضرات معصومین علیهم ‏السلام وارد شده، به دست می آید که هرکس برحسب معرفت و مرتبه کمالی خود در پیشگاه الاهی قصور و تقصیر دارد و به مرتبه ای از گناه اعتراف دارد که باید از آن استغفار کند. از این جهت قرآن خطاب به رسول خدا صلی الله ‏علیه‏ و‏ آله در سوره نصر می فرماید:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‌ * إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ‌ * وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّاباً؛ «به نام خداوند بخشاینده مهربان، آن‏ گاه که یاری خدا و پیروزی [فتح مکه] فرا رسد، و مردمان را بینی که گروه گروه در دین خدا درآیند [بدان که رفتن تو به جهان پاینده نزدیک است]؛ پس خدای را همراه با سپاس و ستایش او به پاکی یاد کن [حمد و تسبیح گوی] و از او آمرزش خواه که او همواره توبه پذیر است».
پیشوایان ما به استغفار و طلب بخشش از خداوند مداومت داشته اند و درباره رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و ‏آله آمده است:
عن الحارث بن مغیره عن ابی عبدالله علیه السلام قال: کان رسول الله صلی الله علیه و آله یستغفرَ الله عزَّ و جلَّ فی کلِّ یومٍ سبعینَ مرّهً، و یتوبُ إلی اللهِ عزّ و جلّ سبعینَ مرّهً. قال: قلت: کان یقول: أستغفرالله و أتوب إلیه؟ قال: کان یقول: استغفر الله، استغفر الله سبعین مره و یقول: و أتوب إلی الله، و أتوب إلی الله سبعین مرّه؛(۳)
«حارث ‏بن مغیره از امام صادق علیه السلام روایت می کند که حضرت فرمود: رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و‏ آله همواره در هر روز هفتاد بار به درگاه خداوند استغفار می کرد و توبه می کرد. راوی گوید: گفتم: می فرمود: «استغفرالله و اتوب الیه»؟ فرمود: هفتاد بار می فرمود: استغفرالله، استغفرالله، و هفتاد بار دیگر می فرمود: اتوب الی الله، اتوب الی الله».
اعتقاد ما بر اساس دلایل قطعی و روشن بر آن است که پیشوایان معصوم ما مرتکب هیچ گناهی نمی شدند و ساحت آنان از عصیان و تقصیر در بندگی خدا پاک است. حتی بسیاری از صاحب‏ نظران معتقدند که آنان ترک اولی هم نداشته اند. آنچه بر آن اجماع صورت گرفته این است که آنان مرتکب آنچه ما اصطلاحاً گناه می نامیم، یعنی انجام آنچه در شریعت حرام گردیده نمی شدند؛ اما این اعتقاد منافات ندارد با آنکه آنان متناسب با معرفت و مرتبه کمالی خود کوتاهی هایی داشته اند که آنها را برای خودشان گناه می شمرده اند. در مباحث پیشین در این ‏باره سخن گفتیم و از جمله به این مطلب اشاره کردیم که زندگی در عالم طبیعت لوازمی دارد که هیچ ‏کس از آنها گریز ندارد. لازمه زندگی حیوانی، خوردن و آشامیدن و سایر برخورداری های مادی است که انسان دست‏ کم در حد ضرورت باید از آنها برخوردار گردد و برای اولیای خدا پرداختن به زندگی دنیوی و لوازم آن و توجه به غیرخدا که گریزی از آن نیست، گناه و کوتاهی به حساب می آید و از این روی در پیشگاه خداوند احساس خجالت و شرمساری دارند و به پوزش ‏خواهی و استغفار به پیشگاه معبود خویش مبادرت می‏ ورزند.

سخنان امام سجاد علیه السلام در مقام توجه به رحمت بی کران الهی

متناسب با معرفت و مرتبه کمال هرکسی، احساس گناه و کوتاهی به درگاه معبود؛ حیا، خجلت، حیرت و حالت انقباض را در انسان برمی انگیزاند و بر اثر این حالت، شخص با ترس و اضطراب و با لکنت زبان از معبود خویش آمرزش می ‏طلبد و از او می خواهد که از کوتاهی های او درگذرد. اما وقتی که فراتر از گناهان و عقوبتی که خداوند برای آنها در نظر گرفته، رحمت و فضل الاهی را مشاهده کرد که همواره دامن گسترده و خیل گنه کاران را به خویش فرا می خواند و به آنان امنیت و آرامش می بخشد، انبساط ‏خاطر می یابد و سرور و شادمانی ناشی از امید به رحمت بی کران الاهی و باریابی به وصل معشوق، قفل بیم و ترس را از زبانش برمی دارد و او را به اطناب در سخن در حضور معشوق وامی دارد. در آموزه ‏های دینی ما و از جمله در قرآن فراوان از حالت انبساط و گفت و گوهای عاشقانه بین اولیای خدا و معبود خویش سخن به میان آمده است. نمونه آن گفت و گویی است که بین خداوند و حضرت موسی علیه السلام رخ داده که خداوند خطاب به آن حضرت می فرماید: وَ مَا تِلک بِیَمینِک یَا مُوسی قَال هِیَ عَصَایَ أتَوَکأُ عَلَیهَا وَ أهُشُّ بِهَا عَلَی غَنَمی وَلیَ فیهَا مَآرِبُ أُخرَی؛(۴) «و ای موسی، در دست راست تو چیست؟ گفت: این عصای من است که بر آن تکیه می دهم و با آن برای گوسفندانم برگ[از درختان] می ‏تکانم و کارهای دیگری هم از آن برای من برمی آید».
پر واضح است که خداوند می دانست که چه چیزی در دست حضرت موسی علیه السلام است و توضیحات حضرت موسی علیه السلام درباره فواید آن عصا برای خداوند آشکار بود و آن گفت و گوی ها در مقام وحی و وجد و انس ناشی از خلوت عاشق و معشوق صورت پذیرفته است. در آن حالت انبساط، عاشق فارغ از ترس و بیم، خود را در پناه معشوق و مورد نوازش او می یابد و از سر شادمانی و سرور لب به سخن می گشاید. همچنین خداوند می خواست فایده دیگری از آن عصا را که حضرت موسی از آن بی خبر بود بشناساند و آن اینکه با آن عصا معجزه بزرگ الاهی، یعنی خنثی گشتن سحر ساحران انجام می‏ پذیرد و این معجزه خود طلیعه دعوت به توحید و رسالت الاهی و نابودی فرعونیان و شرک و استقرار آیین یکتاپرستی می گردد.
در این مناجات نیز حضرت سجاد علیه السلام پس از توجه یافتن به کوتاهی در امر بندگی خدا و ترس از عقاب الاهی، به رحمت بیکران الاهی نظر می افکند و آن گاه با حالت انبساط ناشی از درک لطف، محبت و نوازش الاهی مناجات خویش با معبود را پی می گیرد و می فرماید:
اِلهی، اِستَشفَعتُ بِک اِلَیک، وَاستَجَرتُ بِک مِنک، اَتَیتُک طامِعاً فی اِحسانِک، راغِباً فی امتِنانِک، مُستَسقِیاً وابِلَ طَولِک، مُستَمطِراً غَمامَ فَضلِک، طالِباً مَرضاتَک، قاصِداً جَنابَک، وارِداً شَریعَهَ رِفدِک، مُلتَمِساً سَنِیَّ الخَیراتِ مِن عِندِک، وافِداً اِلی حضرَهِ جَمالِک، مُریداً وَجهَک، طارِقاً بابَک، مُستَکیناً لِعَظمَتِک وَجلالِک، فَافعَل بی ما اَنتَ اَهلُهُ مِنَ المَغفِرَه و الرَّحمَهِ، و لا تَفعل بی ما اَنَا اَهلُهُ مِن العَذابِ وَ النِّقمَهِ، بِرَحمَتِکَ یا اَرحَمَ الرَّاحِمینَ؛ «خدایا، من تو را نزد خودت شفیع قرار داده ام و از قهر تو به تو پناه می آورم. آمدم به درگاهت در حالی که به احسان تو طمع و به نعمت هایت رغبت دارم. تشنه باران احسانت هستم و از ابر فضل و کرم تو باران عنایت می‏جویم. به جست‏ و جوی خشنودی تو برخاسته ام و آهنگ توجه به درگاهت را دارم و به جویبار عطایت وارد گشته ام. درخواست عالی ‏ترین خیراتت را دارم و در پیشگاه جمال تو بار یافته ام و خواهان وجه تو هستم. حلقه در رحمتت را می کوبم و در برابر عظمت و جلالت خاضع هستم. پس با من با بخشایش و مهربانی که شایسته آنی رفتار کن و عذاب و انتقام که شایسته من است در حقم روا مدار، به حق رحمتت ای مهربان‏ ترین مهربانان».

مفهوم عرفی شفاعت

در آغاز فراز فوق، حضرت شفیع قرار دادن خدا را برای خویش مطرح می سازند. «شفاعت» از «شفع» به معنای جفت گرفته شده و از آن برای پیشرفت امور، جبران خطاها و لغزش ها بهره ‏برداری می شود. وقتی انسان می نگرد که نیرو و امکاناتی که در اختیار دارد برای تحقق بخشیدن خواسته و آرزویش کفایت نمی کند، می کوشد که کس دیگری را معین و کمک‏ کار خود قرار دهد تا با امکانات او و توان و اراده اش به هدف خود دست یابد. در امور روزمره دنیوی وقتی کسی از جایگاه و اعتبار کافی در نزد کسی که خواسته ای از او دارد برخوردار نیست کسی را که از اعتبار و آبروی بیشتری برخوردار است شفیع خود می گرداند تا به واسطه شفاعت و سفارش او به خواسته اش دست یابد. یا کسی جرمی و خلافی مرتکب شده، چون خود را لایق بخشش نمی یابد و باید متناسب با جرمش کیفر شود، به شخص دیگری متوسل می گردد که شفاعت و وساطت کند تا از عقوبت و کیفر معاف گردد. در این‏ گونه موارد، شفیع اراده خودش را بر اراده کسی که از تأمین خواسته شفاعت‏ جوینده شانه خالی می کند و یا درصدد کیفر و مجازات شفاعت‏ جوینده برآمده حاکم می گرداند و در نتیجه این شفاعت و وساطت، شفاعت‏ جوینده به خواسته خود می‏ رسد.
در برخی از دادگاه ‏های عرفی که آلوده به پارتی بازی و فساد است، اگر قاضی بخواهد بر اساس قانون قضاوت کند باید مجرم را محکوم به کیفر زندان و یا کیفری دیگر کند، اما بر اثر شفاعت و وساطت شخص دارای نفوذ و موقعیت، حکم عفو را برای او در نظر می گیرند. به واقع با این شفاعت اراده شفیع بر اراده قاضی غالب گردیده و قاضی یا به جهت ترس از آن شفیع و واسطه و یا بدان امید که روزی نیازی به او پیدا کند و او نیازش را برآورده سازد، تسلیم خواست او می گردد. این نوع شفاعت، که ناشی از بده‏ بستان و رفاقت و رو دربایستی است مورد نظر مشرکان بود و آنان بر اساس تصوری فاسد و غلط بر این باور بودند که خداوند دخترانی دارد که به جهت محبت و علاقه و رودربایستی، خواسته آنان را تأمین می کند. از این جهت وقتی گناهی مرتکب می شدند که کیفر آن عذاب و آتش جهنم بود، به بت هایی که نماد ملائکه که از نظر آنان دختران خدا بودند به شمار می‏ رفتند متوسل می شدند و در برابر آنها تعظیم و کرنش می کردند تا نظر دختران خدا را به سوی خود جلب کنند و آنان نیز در نزد خداوند شفاعت کنند و خداوند برای خشنودی دخترانش و برای اینکه آنان از او نرنجند و آزرده نشوند، از عقوبت و کیفر گناهکار صرف‏ نظر کند. قرآن درباره این عقیده فاسد مشرکان می فرماید:
وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُمْ وَ لاَ یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعْلَمُ فِی السَّمَاوَاتِ وَ لاَ فِی الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا یُشْرِکُونَ؛ (۵) «و به جای خدا چیزهایی را می ‏پرستند که نه زیانشان می‏ رساند و نه سودشان می دهد و گویند: اینها شفیعان ما نزد خدایند. بگو: آیا خدای را به چیزی خبر می دهید که در آسمان ها و زمین سراغ ندارد؟ او پاک و برتر است از آنچه [با او]شریک می سازند».

شفاعت از منظر اسلام

اما شفاعتی که در ادیان توحیدی و به خصوص در اسلام مطرح شده است (و حتی وهابیت نیز با استناد به حدیثی که رسول خدا صلی الله‏ علیه‏ و‏ آله در آن فرمودند: ادَّخَرتُ شَفاعَتِی لاَهلِ الکَبائِرِ مِن أمَّتِی؛(۶) «شفاعتم را برای اهل گناهان کبیره از امتم ذخیره کرده ام» اصل آن را پذیرفته اند ولی آن را مختص به شفاعت پیامبر صلی الله‏ علیه‏ و ‏آله در آخرت می دانند و اعتقاد به شفاعت سایرین، از جمله ائمه اطهار علیهم ‏السلام و شفاعت در دنیا را بدعت می دانند) بدین معنا نیست که کسی اراده خودش را بر اراده خدا حاکم گرداند. بلکه حقیقت شفاعت این است که خداوند به جهت شدت محبت و رحمتش در حق بندگان، برای کسانی که در گناه و معصیت غوطه‏ ور گشته اند و به جهت پلیدی و زشتی رفتار خود، یا زمینه ارتباط با خدا را ندارند و یا خجالت می کشند به درگاه خدا متوسل شوند، کسانی را که در درگاه او مقرب و عزیزند واسطه قرار داده که دیگران با توسل به آنها به حوایج خویش دست یابند و مورد آمرزش قرار گیرند. با این شفاعت ممکن است آن بخش از گناهانی که با توبه هم بخشیده نمی شوند و شخص گناهکار لیاقت بخشش آنها را ندارد، مورد عفو خداوند قرار گیرند. به تعبیر دیگر، شفاعت راه ثانوی است که خداوند برای گناهکاران قرار داده که وقتی آنان به شفاعت‏ کنندگان خداوند توسل می ‏جویند زودتر مورد بخشش و عنایت خدا قرار می گیرند و هم اصل شفاعت را خود خداوند تأسیس کرده و هم خود، کسانی را برای شفاعت کردن معین ساخته و هم خود، قانون و چارچوبی برای شفاعت وضع کرده است.
برای تقریب به ذهن گاهی پدر برای فرزندان خود مقرراتی را وضع می کند و کیفری را برای تخلف‏ کننده از آن مقررات قرار می دهد. طبق قانونی که او وضع کرده هر یک از فرزندان که تخلف کند مجازات می شود، اما پدر به عنوان مدیر خانواده و بر اساس قانون نانوشته از مادر می خواهد که نزد او از آن فرزند متخلف وساطت و طلب بخشش کند تا پدر به پاس شفاعت و وساطت مادر آن فرزند را ببخشد. در این صورت اراده مادر بر اراده پدر حاکم نشده است، بلکه بر اساس قانونی که پدر قرار داده فرزند با شفاعت مادر مورد بخشش قرار می گیرد. پس این شفاعت ماهیتاً با شفاعت از منظر کفار و مشرکان متفاوت است و این‏ گونه نیست که کسانی اراده خود را بر اراده خدا تحمیل کنند و خداوند به جهت علاقه به آنها و به جهت رودربایستی نظر و خواست آنان را بر خواست و نظر خود ترجیح دهد. از این منظر، هیچ اراده ای جز اراده خداوند در عالم نافذ و جاری نیست و تا خداوند به انبیا، فرشتگان، شهدا و اولیای خود اجازه ندهد آنان حق سخن گفتن ندارند، چه رسد که بدون اجازه خداوند شفاعت کنند. پس چه شفاعت را در دنیا و آخرت ساری و جاری بدانیم و چه آن را به آخرت اختصاص دهیم که همه مسلمین بر آن اجماع دارند، شفاعت از مجرای اراده و خواست خداوند انجام می‏ پذیرد و خداوند مالک و حاکم هستی است و این معنا به خصوص در آخرت که در آن از مالکیت ظاهری غیرخدا که در دنیا وجود داشت نیز خبری نیست، برای همگان روشن می گردد و همه درمی یابند که حاکم و مالک حقیقی هستی خداست: یَومَ هُم بَارِزونَ لا یَخفَی عَلَی اللهِ مِنهُم شَیءٌ لِّمَنِ المُلک الیَومَ للهِ الواحِدِ القَهَّارِ؛(۷) «روزی که نمایان شوند، هیچ چیز از آنان بر خدا پوشیده نباشد، [و ندا آید که] امروز پادشاهی که راست؟ خدای راست، آن یگانه بر همه چیره».
در آن عرصه که سلطنت و حاکمیت مطلق از آن خداست، کسی بدون اجازه خداوند سخن نمی گوید: یَومَ یَقومُ الرُّوحُ وَالمَلائِکَه صَفّاً لاّ یَتَکلَّمُونَ إلاّ مَن أذِنَ لَهُ الرحمَنُ وَ قَالَ صَواباً؛(۸) «در روزی که روح [فرشته همراه وحی] و فرشتگان به صف ایستند، سخن نگویند مگر کسی که خدای رحمان او را اجازه دهد و سخن درست گوید».
در سرای آخرت که قدرت و سلطنت از آن خداست و تنها اراده و خواست خداوند حاکم و جاری است، کسی بدون اجازه خدا و جز برای کسانی که خداوند به شفاعت در حق آنان راضی گشته است، شفاعت نمی کنند. خداوند در این ‏باره فرمود: مَن ذَا الَّذی یَشفَعُ عِندَه الاّ بِإذنِه…؛(۹) «کیست آنکه جز به خواست و فرمان او نزد وی شفاعت کند؟»
همچنین خداوند فرمود: یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضَى وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ‌؛ (۱۰) «آنچه را پیش‏ روی آنهاست و آنچه را واپسین آنهاست [کارهایی را که کرده اند و خواهند کرد] می داند و جز برای کسانی که او بپسندد و خشنود باشد شفاعت نمی کنند و از ترس او [از ترس عقوبت او یا عظمت و هیبت او] بیمناک اند».
وقتی ما به اولیای خدا و به خصوص رسول خدا و ائمه اطهار علیهم ‏السلام توسل می‏ جوییم و آنان را شفیع خود قرار می دهیم، به واقع به خداوند شفاعت می‏ جوییم؛ چون خداوند آنان را وسیله و راهی برای نیل به رحمت خود قرار داده است. اگر آنان مقام وساطت نمی داشتند و خداوند آنان را شفیع قرار نمی داد، نه آنان حق شفاعت داشتند و نه کسی حق داشت آنان را شفیع خود قرار دهد و نه اگر آنان کسی را شفاعت می کردند، شفاعتشان پذیرفته می شد. مگر کسی می ‏تواند در برابر خدا عرض‏ اندام کند و اراده خود را بر خدا تحمیل کند؟! خداوند به پاس رحمت بی کران و لطف و عنایتش در حق بندگان، بندگان مقرب خویش را شفیع و واسطه قرار داده تا گناهکاران سراغ آنها بروند و به آنان توسل جویند و از این طریق مورد عفو و بخشش خداوند قرار گیرند و شفاعت و وساطت آنان در راستای اذن و اراده الاهی انجام می‏ پذیرد.

تقدم رحمت الاهی بر غضب الهی

یکی از اسماء خداوند «اشد المعاقبین» است و این صفت الاهی اقتضا می کند که معصیت‏ کاران به کیفر الاهی مبتلا گردند و در آتش جهنم بسوزند. چون آنان در برابر خداوند متعال که حاکم و مالک مطلق هستی است عصیان کرده اند و با چشم، گوش، زبان و اندامی که خداوند به آنان داده مرتکب گناه شده اند. کیفر این عصیان و نافرمانی، آتش جهنم و عقوبت الاهی است. اما خداوند «ارحم‏الراحمین» نیز هست و رحمت او بر غضبش پیشی گرفته است و اگر کسی از گناهان خود نادم گردد و در جبران کوتاهی های خود بکوشد، مشمول رحمت خداوند قرار می گیرد؛ چنان که در دعای جوشن کبیر می خوانیم: یا مَن وَسِعَت کلَّ شَی‏ٍءٍ رَحمَتُهُ، یا مَن سَبقَت رَحمتُهُ غَضَبَهُ؛ «ای کسی که رحمت او همه چیز را فرا گرفته است و ای کسی که رحمتش بر غضب و خشمش پیشی گرفته است».
البته سبقت داشتن رحمت الاهی بر غضب وی بدین معنا نیست که در همه موارد رحمت الاهی جلوی خشم و غضب الاهی را می گیرد که در این صورت خداوند در حق فاسدترین و پست ‏ترین مردمان نظیر شمر نیز غضب نمی کرد و اصلاً جهنم را نمی آفرید؛ در حالی که خداوند علاوه بر بهشت، جهنم نیز دارد و کافران و گنهکاران مشمول عقوبت و غضب الاهی قرار می گیرند و خداوند خود قسم خورده که آنان را به جهنم داخل گرداند: أقسَمتَ أن تَملأها مِنَ الکافرینَ مِنَ الجنَهِ و النّاسِ اجمعین و أن تُخَلُّدَ فیهاَ المعاندین؛ (۱۱) «خداوندا، تو قسم خورده ای که دوزخ را از کافران از پریان و آدمیان انباشته سازی و دشمنانت را برای همیشه در آن جای دهی».
سبقت داشتن رحمت الاهی بر غضب الاهی از آن روست که هدف از آفرینش گسترش رحمت است و این رحمت در عرصه تکوین با رشد و تکاملی که خداوند برای موجودات در نظر گرفته حاصل می شود، و در عرصه تشریع و حوزه اختیار، این رحمت با گزینش اختیاری راه صواب و سعادت به وسیله انسان تحقق می یابد. در ارتباط با رفتار اختیاری انسان و پریان، قصد اولی خدا گسترش رحمت است که از طریق اطاعت و پیروی از دستورات او به دست می آید. اما چون انسان موجودی است مختار که در او کشش های مثبت و منفی وجود دارد و به دلیل این کشش ها و وجود جاذبه گناه و جاذبه عمل صالح، خود را همواره بر سر دوراهی سعادت و شقاوت و بهشت و جهنم می یابد، اگر جاذبه گناه و عصیان خداوند را نادیده گرفت و علی‏ رغم کشش های منفی و گرایش به هوای نفس، به اختیار خود راه صواب را برگزید و به انجام اعمال صالح مبادرت ورزید، خود را لایق بهره‏ مندی از رحمت و فیض الاهی می گرداند و به کمال و سعادت نایل می گردد. اما اگر به دستورات خدا پشت پا زد و برخلاف فطرت و عقل، از دست‏ یابی به کمال و سعادت بازایستاد و به نقص و عار تن داد، مشمول عذاب و غضب الاهی می گردد که به قصد ثانوی، خداوند آن را برای بندگان خود در نظر گرفته است. پس قصد اولی خداوند دست ‏یابی انسان به کمال و در نتیجه برخوردار گشتن از رحمت واسعه الاهی است، اما چون این کمال با اختیار و گزینش انسان تحصیل می گردد، انسان بر سر دوراهی کمال و نقص و سعادت و شقاوت قرار گرفته و در واقع، کمال انسانی بدون خلق جهنم و شیطان حاصل نمی گردد و تا انسان بر سر دوراهی بهشت و جهنم قرار نگیرد، توفیق درک رحمت الاهی و رسیدن به کمالی را که فرشتگان الاهی از درک آن عاجز بودند نخواهد داشت.

پی نوشت ها :

۱٫ نهج ‏البلاغه، خطبه ۱٫
۲٫ مفاتیح‏الجنان، دعای بعد از زیارت امام رضا علیه السلام.
۳٫ کلینی، کافی، ج ۲، ص ۴۳۸، ح ۴٫
۴٫ طه(۲۰)، ۱۷ـ۱۸٫
۵٫ یونس(۱۰)، ۱۸٫
۶٫ مجلسی، بحارالانوار، ج ۸، باب ۲۱، ص ۳۰٫
۷٫ غافر(۴۰)، ۱۶٫
۸٫ نبا(۷۸)، ۳۸٫
۹٫ بقره(۲)، ۲۵۵٫
۱۰٫ انبیاء(۲۱)، ۲۸٫
۱۱٫ مفاتیح ‏الجنان، دعای کمیل.

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

شرح مناجات الراغبین (۲)

درک محضر انس با خدا و توجه به افق های متعالی کمال

در فراز پیشین مناجات راغبین، امام سجاد علیه السلام با توجه به صفات جلال و جمال الاهی درصدد ایجاد توازن و تعادل بین دو حالت خوف و رجا برآمدند. چه اینکه با ردیف کردن عوامل رجا در برابر عوامل خوف از خدا، انسان مقهور خوف از خدا نمی‏ گردد. وقتی کسی به شدت از کسی بترسد و حالت ترس بر وجود او سیطره یابد، از او فرار می ‏کند و درصدد گفت و گوی با او برنمی آید. تا زمینه ای برای انس با خدا وجود نداشته باشد، انسان به گفت و گوی و مناجات با وی نمی‏ پردازد. گرچه عوامل خوف انسان را از توجه به خدا بازمی دارد و وحشت را در وجود انسان برمی انگیزاند؛ اما در مقابل بشارت به رحمت و غفران الاهی زمینه انس با خدا را فراهم می آورد و درنتیجه انسان در مقام گفت و گوی و خلوت با خدا برمی آید و با چشیدن طعم انس با معبود، میل به انس با وی تشدید می‏ گردد و از دست دادن فرصت چنین نجوا و گفت و گویی برای انسان سخت و آزار دهنده است.
کسی که از گناهان خویش ترسان است و از سوی دیگر امیدوار به بخشایش خداوند است، در اولین مرحله از خداوند درخواست می‏ کند که گناهانش را ببخشد و از آتش جهنم نجاتش دهد و به خود جرئت نمی دهد که خواسته های بزرگ ‏تر و نیل به مقامات عالی را درخواست کند. امام سجاد علیه السلام در این مناجات به ما تعلیم می دهند که همت بلند داشته باشیم و در مقام گفت و گوی با خداوند درجات متعالی را درخواست کنیم، حضرت می فرمایند:
اَسئَلُک بِسُبُحاتِ وَجهِک، وَ بِاَنوارِ قُدسِک، وَاَبتَهِلُ اِلَیک بِعَواطِفِ رَحمَتِک، وَ لَطآئِفِ بِرِّک، اَن تُحَقِّق ظَنّی بِما اُؤمِّلُهُ مِن جَزیلِ اِکرامِک، وَ جَمیلِ اَنعامِک فِی القُربی مِنک، وَالزُّلفی لَدَیک، وَالتَّمَتُّع بِالنَّظَرِ اِلَیک؛
«از تو درخواست می کنم به تجلیات جلال و عظمتت و انوار ذات مقدسات، و التماس و تضرع می‏ کنم نزد تو به پاس عواطف رحمانی و لطایف احسانت که امیدم به اکرام بزرگ و شکوه مند و بخشش‏ های نیکویت را در مقام قرب و جوارت محقق ‏سازی و مرا از مشاهده حسن و جمالت بهره ‏مند گردانی».
«سبحات» به معنای جلوه ها و تجلیات است، و واژه «وجه» وقتی به خداوند نسبت داده می ‏شود منظور ذات الهی از جهت تجلی و ظهور است. بنابراین، «سبحات وجهک» به معنای تجلیات خداوند است و اضافه «انوار» به «قدسک» ذهن ما را از انوار جسمانی، منصرف به انوار مجرد و قدسی الاهی می کند. در برخی از آیات قرآن نیز «نور» بر خداوند اطلاق شده است، نظیر آیه اللهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَ الأرضِ؛ (۱) «خدا نور آسمان ‏ها و زمین است».
در این آیه عالی ترین و روشن ‏ترین رابطه خداوند با عالم بیان شده است و آن اینکه خداوند نور هستی است، یعنی عالم را از ظلمت عدم خارج می ‏سازد و به نور وجود داخل می‏ گرداند و با انوار و تجلیات وجودی خویش به عالم وجود و تحقق می بخشد.
کسی که در تاریکی، در کوهستان، گام برمی دارد و با سختی و رنج سنگلاخ ‏ها، دره ها و تپه ها را پشت سر می ‏گذارد و پس از عبور از دره ها و پیچ ‏و خم ‏های فراوان کوهستان، ناگاه خود را در دشت گسترده ای می یابد و از دور نور خیره‏کننده ای را مشاهده می کند و برای رسیدن به آن نور سر از پا نمی ‏شناسد و آن نور چنان بارقه امید و شعفی در وجود او پدید می آورد که سختی های راه را فراموش می کند، حضرت نیز پس از توجه به عوامل خوف و آنچه باعث آتش قهر و عذاب الاهی می ‏گردد، دل را متوجه تجلیات انوار ذات قدوس الهی می کنند و با ابتهاج و شعف تمام، خدا را به آن تجلیات و انوار قسم می دهند که ایشان را به جوار و قرب خویش بار دهد و از نظر افکندن به سوی خویش بهره مند سازد. گویا در فراز پیشین مناجات، وضعیت کسی معرفی می ‏شود که به نقایص و کوتاهی های خود واقف است، آن گاه صحنه فوق العاده ای را فراروی خود می بیند و خود را کنار اقیانوس رحمت بی کران الهی می یابد و به شوق و وجد می آید و آرزو می کند که به آن اقیانوس بی کران رحمت متصل گردد و از تجلیات انوار الاهی بهره‏مند شود. او گرچه فاصله بین خویش و انوار تجلیات ربوبی را بس زیاد می یابد و علی القاعده توجه به کاستی ها و شرایطی که در آن به سر می برد او را از توقع زیاد بازمی دارد و به او گوشزد می کند که درخور ظرفیتش آرزو و امید خویش را مطرح سازد و به نیازهای درخور شرایط خویش بیندیشد، اما او نمی تواند چشم از افق های متعالی کمال و تعالی بردارد و با همتی عالی و در افق کسی که از عالی ترین ظرفیت وجودی برخوردار است، قرب و هم ‏جواری با معبود سرمدی و نگاه پیاپی به جلوات او را آرزو و درخواست می کند.

ناتوانی انسان از درک حقایق متعالی

بی تردید معرفت تجلیات و انوار ذات ربوبی از افق فهم ما خارج است و ما به دلیل محدودیت، نمی توانیم حقایق نامتناهی و مجرد را فهم کنیم. از جمله، ما نمی توانیم حقیقت اسما، صفات و افعال الاهی را درک کنیم و حتی کنه روابط خداوند با بندگانش برای ما ناشناخته است. طبیعی است که وقتی ما فهم حقیقی و درستی از افعال و صفات الاهی نداریم، شناخت کنه و ذات الاهی برای ما ممکن نمی باشد. شناخت ما از آن مقوله ها ناقص و در مواردی خیالی و غیرواقعی است. به عنوان نمونه، از شمار افعال الاهی وقتی از خلق و آفرینش عالم سخن به میان می آید، برخی چون نمی توانند خلق از عدم را تصور کنند و نمی توانند بفهمند که چگونه با اراده خدا چیزی به وجود می آید و با اراده او موجودی معدوم می ‏گردد؛ خیال می کنند که با نهاده شدن نطفه در درون رحم و تبدیل آن به جنین و رشد و نمو آن و سپس متولد گشتن کودک «عمل خلق الهی» محقق گشته است. در صورتی که در این فرایند عمل تغییر در امور موجود رخ داده، نه خلق به معنای آفرینش از عدم و نیستی. با توجه به برداشت غلط از خلق و عدم درک ایجاد و خلق چیزی که سابقه عدم دارد، برخی از دانشمندان بر آن بودند که در ازل ماده اولیه موجودات مادی وجود داشته است و کار خداوند در مقام خلق، تغییر در آن ماده اولیه است. بدین معنا که با تغییرات و تحولاتی که خداوند در ماده اولیه هستی و پس از آن در مواد ثانویه به وجود می آورد، اشیای جدیدی به وجود می آیند.
یکی از افعال الاهی که برای ما غیرقابل درک است، عمل احیا و دمیدن روح در موجوداتی است که از طبیعت بی ‏روح به وجود آمده اند. با اراده خدا جنین در رحم مادر رشد می کند و اندام‏ هایی در آن به وجود می آیند و سپس در آن جنین روح دمیده می‏ شود و آن جنین پس از آنکه موجودی فاقد روح بود، به صورت موجود زنده ای درمی آید. برای ما قابل فهم نیست که چگونه چیزی که از خاک و طبیعت به وجود آمده، دارای حیات و زندگی می‏ گردد. همچنین ما نمی توانیم درک درستی از خود روح و کیفیت دمیدن روح در بدن داشته باشیم. با توجه به ناشناخته بودن عمل احیا و زنده کردن مردگان، حضرت ابراهیم علیه السلام پس از آنکه به مقام نبوت رسید و خلیل ‏الله گشت و خداوند عالی ترین مقامات و از جمله عصمت را به او عنایت کرد، از خداوند درخواست کرد که کیفیت زنده کردن مردگان را به او نشان دهد؛ او فرمود:
رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَى قَالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَهً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیاً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ‌ ؛ (۲) «پروردگارا، به من بنمای که چگونه مردگان را زنده می کنی؟ گفت: مگر باور نداری؟ گفت: چرا، و لیکن تا دلم آرام گیرد. فرمود: چهار پرنده بگیر و آنها را [بکش و ]پاره ‏پاره کن [و در هم آمیز]، سپس بر هر کوه پاره ای از آنها بنه، آن گاه آنها را بخوان تا شتابان سوی تو آیند، و بدان که خدا توانای بی همتا و دانای حکیم است».
حضرت ابراهیم علیه السلام درصدد آن بود که حقیقت فعل احیا را شهود کند، نه اینکه با چشم ظاهر زنده شدن مرده را بنگرد. آنچه برای او ناشناخته بود حقیقت احیا از سوی خدا بود وگرنه نحوه زنده شدن مرده برای او معلوم و آشکار بود. با چشم ظاهر می توان زنده شدن مرده را مشاهده کرد، چنان که حضرت عیسی علیه السلام در برابر چشمان حواریون خود، مرده ای را زنده کرد و همگان زنده شدن و برخاستن او از قبر را مشاهده کردند. در مرفوعه ابن ابی‏ عمیر آمده است:
إنّ اَصحابَ عِیسَی عَلیهِ السَّلام سَألوهُ أن یُحیِی لَهُم مَیِّتاً. قَالَ: فَأتَی بِهِم إلی قَبرِ سامِ بنِ نُوحٍ فَقالَ لَهُ: قُم بِإذنِ اللهِ یا سامَ بنَ نُوحٍ، قالَ: فَانشَقَّ القَبرُ ثُمَّ أعادَ الکَلامَ فَتحرَّک ثُمَّ أعادَ الکَلامَ فَخرَجَ سامُ بنُ نُوح فَقالَ لَهُ عِیسَی: أیَّهُمَا أحَبُّ إلَیک: تَبقَی أو تَعُودُ؟ قَالَ: فَقالَ: یا رُوحَ اللهِ بَل أعُودُ، إنّی لأَجِدُ حُرقَهَ المَوتِ – أو قالَ لَدَغَهَ المَوتِ – فِی جَوفِی إلَی یَومِی هَذا؛(۳) «یاران عیسی علیه السلام از او درخواست کردند که مرده ای را زنده کند. آن حضرت با یاران خود نزد قبر سام پسر نوح آمدند و خطاب به سام فرمود: به اذن و خواست خدا برخیز، ای سام پسر نوح. راوی می‏ گوید: ناگهان قبر شکافته شد، سپس آن حضرت سخن خود را تکرار کرد و سام به حرکت و جنبش درآمد، برای بار سوم آن حضرت سخن خود را تکرار کرد و سام از قبر بیرون آمد. حضرت عیسی علیه السلام به او فرمود: آیا دوست می داری که زنده بمانی یا به قبر خود بازگردی؟ سام گفت: می ‏خواهم به قبر خود برگردم، من از لحظه مرگ تاکنون حرارت و سوزش قبر را در درونم احساس می کنم».
مرحوم علامه طباطبایی درباره درخواست حضرت ابراهیم علیه السلام از خداوند می ‏فرمایند: «درخواست حضرت ابراهیم علیه السلام این بود که کیفیت زنده کردن را ببیند نه اصل آن را، چنان که ظاهر جمله کیف تحیی الموتی همین است و چنین درخواستی به دو وجه تصور می ‏شود: یکی آنکه سوال از این باشد که چگونه اجزای مادی پس از پراکنده شدن جمع گشته و حیات را می ‏پذیرند و به صورت موجود زنده درمی آیند. حاصل این وجه تعلق قدرت به زنده کردن پس از مرگ و فناست. دیگر آنکه سؤال از این باشد که چگونه خدا حیات را بر مردگان افاضه می کند و با اجزای آنها چه عملی انجام می دهد که زنده می ‏شوند. بازگشت این سؤال به سؤال از سبب و کیفیت تأثیر آن است و این معنا همان است که در آیات ۸۲ و ۸۳ از سوره یس «ملکوت» نامیده شده، خداوند می فرماید: وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ‌ * فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ؛ «کار او جز این نیست که هرگاه چیزی را خواست بگوید «باش» پس می باشد، منزه است کسی که ملکوت هر چیز به دست اوست».
منظور حضرت ابراهیم علیه السلام همین معنای دوم بود، زیرا اولاً گفت: چگونه مردگان را زنده می کنی … و نگفت: چگونه مردگان زنده می ‏شوند؛ یعنی سؤال او از کیفیت زنده کردنی که فعل خداست و از او صادر می ‏شود بود، نه از کیفیت زنده شدن اجزای مادی و بازگشت آنها به صورت اول. اگر سوال از کیفیت به معنای اول بود باید به عبارت دوم گفته شود؛ یعنی باید بگوید: چگونه مردگان زنده می ‏شوند.
ثانیاً، اگر سوال از کیفیت قبول حیات بود، وجهی نداشت که به دست حضرت ابراهیم علیه السلام انجام گیرد و همین اندازه کفایت می کرد که خدا حیوان مرده ای را جلوی او زنده کند. ثالثاً، در آن صورت، مناسب بود که کلام با چنین جمله ای ختم شود: و اعلم انَّ الله عَلَی کلّ شی‏ء قدیر نه با این جمله: و اعلم انَّ الله عزیزٌ حکیم، چنان که از عادت قرآن معهود است؛ زیرا مناسب آن سؤال صفت قدرت است نه عزت و حکمت. چه اینکه این دو صفت (که عبارت‏ اند از دارا بودن چیزهایی که سایر اشیا فاقد آنها می ‏باشند و استوار کردن کار) مربوط به افاضه حیات است، نه استفاضه ماده».(۴)

ناتوانی انسان از درک حقیقی رحمت و غضب الهی

ما کراراً سخن از رحمت و غضب خداوند به میان می آوریم، اما نمی توانیم درک حقیقی و واقعی از رحمت و غضب الاهی داشته باشیم. آنچه برای ما شناخته شده است رحمت، مهر و غضب انسان‏ ها در حق همدیگر است که با انفعالات و تغییر حالات و واکنش ‏های خاصی همراه است، که بی تردید این انفعالات و تغییر حالات در خداوند که مجرد و ثابت است وجود ندارد. پس به واقع این سری صفات را از روابط خودمان انتزاع کرده و سپس از تجرید جنبه های مادی و نواقص بر خداوند اطلاق می کنیم و با توجه به غیرقابل درک بودن ذات، صفات و افعال الهی، حقیقت آنها برای ما ناشناخته است. فی الجمله ما می دانیم که خداوند رحیم است و آثار رحمت الاهی را به‏ عینه مشاهده می کنیم، اما به حقیقت آن واقف نیستیم. آن گاه خداوند نیز در قالب الفاظ و مفاهیمی که ما به کار می بریم سخن گفته و از جمله فرموده است: إِنَّ رَحْمَهَ اللهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ‌ ؛ (۵) «همانا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است».
یا آنکه در قرآن می‏ خوانیم که خداوند می فرماید: قُلْ لِمَنْ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قُلْ لِلَّهِ کَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَهَ …؛(۶) «بگو: آنچه در آسمان ‏ها و زمین است از کیست؟ بگو: از آن خداست که رحمت را بر خویشتن واجب گردانیده است».
همچنین در دعای جوشن کبیر می‏ خوانیم که رحمت خدا بر غضبش سبقت گرفته است. اما با این‏ حال ما نه حقیقت رحمت الاهی را می ‏شناسیم و نه حقیقت غضب او و سبقت گرفتن رحمت او بر غضبش را. البته خداوند برخی از بندگان برگزیده و خاص خود را از عنایات و الطاف ویژه اش برخوردار ساخته و چنان نورانیتی به قلب آنها بخشیده که فراتر از مفاهیم و اوهامی که در ذهن ما وجود دارد و به خیال خود به وسیله آنها می ‏خواهیم حقایق هستی را بشناسیم، ملکوت و حقایق امور را درک می کنند و خداوند تجلیات صفات خود را به آنان می‏ شناساند و خود درباره حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ؛ (۷) «و این گونه ملکوت آسمان‏ ها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم [تا گمراهی قوم خود و یگانگی پروردگار را دریابد و ]تا از اهل یقین باشد».

مفهوم وجه الله

چنان که مشاهده شد، حضرت در فراز مورد بحث از مناجات خویش تعبیر «سبحات وجهک» و «انوار قدسک» را به کار برده اند. تعبیر «وجه الله» فراوان در قرآن و فرهنگ دینی ما به کار رفته است و در آنها به ما توصیه شده که طالب وجه الله باشیم؛ به عنوان نمونه خداوند می فرماید:
فَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَ الْمِسْکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ ذلِکَ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‌ * وَ مَا آتَیْتُمْ مِنْ رِبًا لِیَرْبُوَ فِی أَمْوَالِ النَّاسِ فَلاَ یَرْبُو عِنْدَ اللَّهِ وَ مَا آتَیْتُمْ مِنْ زَکَاهٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ‌؛ (۸) «پس حق خویشاوند و تنگ دست و در راه مانده را بده، این بهتر است برای آنان که [خشنودی ]خدای را می‏ خواهند و ایشان ‏اند رستگاران. و آنچه از ربا می دهید تا [برای شما ]در مال‏های مردم بیفزاید پس [بدانید که ]نزد خدا افزون نمی ‏شود و آنچه از زکات می دهید که [بدان ‏وسیله خشنودی ]خدا را می ‏خواهید پس ایشان‏ اند افزون‏ یافتگان [که ثواب را دو چندان یابند]».
در آیات مزبور خداوند می فرماید رشد و بالندگی در مال‏ هایی است که برای خدا به فقرا و خویشان و به عنوان زکات پرداخت می ‏شود و این بخشش ‏ها به مال انسان برکت می بخشد و برای آنها در نزد خدا ثواب و پاداش در نظر گرفته شده است. پس برخلاف ظاهر امر که با انفاق و بخشش، از مال انسان کاسته می‏ شود، خداوند بخشش و انفاق را باعث افزایش سرمایه انسان می داند و در مقابل، ربا و سود را که به تصور انسان مال و سرمایه را افزایش و رشد می بخشد، باعث خسارت و نابودی سرمایه انسان می‏ شود. درنتیجه رشد و افزایش و برکت واقعی سرمایه در گرو استفاده مشروع و صحیح از آن و عدم تخطی از احکام و مقررات مالی الاهی و کسب خشنودی و رضایت خداوند است.
در آیاتی دیگر می فرماید:
وَ سَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى‌ * الَّذِی یُؤْتِی مَالَهُ یَتَزَکَّى‌ * وَ مَا لأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَهٍ تُجْزَى‌ * إِلاَّ ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلَى‌ * وَ لَسَوْفَ یَرْضَى؛ (۹) «و پرهیزگارتر، از آن [آتش ]دور داشته خواهد شد. آنکه مال خود را می دهد تا [از پلیدی بخل و امساک ]پاک و پیراسته شود، و هیچ‏ کس را نزد او نعمتی نیست که بایست پاداش داده شود [انفاق او به تلافی یا به پس دادن حقوق دیگران نیست]؛ بلکه تنها برای جستن [خشنودی ]پروردگار والای خویش [انفاق می کند]، و به زودی خشنود خواهد شد [آن گاه که به ثواب و پاداش خود برسد]».
گرچه «وجه» را در مورد خداوند به ذات خداوند تفسیر کرده اند و حقیقت آن برای ما ناشناخته است، اما در کاربرد این لفظ عنایتی است و خداوند به وسیله آن و در قالب مفاهمه کلامی می‏ خواهد ما را به فهم حقیقی نزدیک کند و این باور را در ما به وجود آورد که فراتر از شکم و لذت‏ های مادی ارزش‏ هایی وجود دارند که مربوط به خداوند می باشند و سعادت و کمال ما در گرو درک و فهم آنهاست. در مقام مفاهمه وقتی انسان با کسی ارتباط مثبت برقرار می کند که منشأ خیر است، تعبیر مواجهه شدن را به کار می برد و می‏ گوید «با فلانی مواجه و رو به ‏رو شدم». این تعبیر ناشی از آن است که وقتی دو نفر به هم می‏ رسند صورت همدیگر را مشاهده می کنند و بین آنان ملاقات چهره به چهره رخ می دهد و قبل از آنکه دو نفر به باطن و درون همدیگر پی ببرند، با ظاهر و چهره همدیگر آشنا می‏ شوند. آن گاه از باب تشبیه و یا استعاره، «مواجهه» رساترین تعبیری است که در ارتباط با خداوند و برای تعبیر از نزدیک شدن و مواجه گشتن با خداوند به کار می بریم. این لفظ چون سایر الفاظی است که ما پس از انسلاخ آنها از محتوای مادی و محدودشان برای تعبیر از ذات، صفات و افعال خداوند به کار می بریم و بی تردید این الفاظ که در افق محاورات و مفاهمات کلامی ما کاربرد دارند نمی ‏توانند آن حقایق را به ما بنمایانند و برای رسیدن به تصور بسیار ناقص و نازلی از آن حقایق، ما ناچاریم که از این الفاظ استفاده کنیم.
گاهی انسان با کسی رو به‏ رو می‏ شود، برای اینکه از او کمک و پولی بگیرد که اگر او را نمی دید و از طریق دیگر آن کمک و یا پول به او می ‏رسید کفایت می کرد. اما گاهی پیوند دوستی و مودت باعث می ‏شود که دو نفر همدیگر را ملاقات کنند و غرض اصلی از آن ملاقات دیدار و ابراز محبت است و سایر نیازهایی که احیاناً از این طریق برطرف می ‏گردند، طفیلی هستند. در این صورت اگر هدیه ای از آن دوست به انسان برسد، از آن ‏روی که هدیه دوست است ارزش و اهمیت دارد. گرچه ممکن است بهای مادی آن اندک باشد. تصور کنید که معشوقی دسته ‏گلی به عاشق خود هدیه می کند، این گل خود به ‏خود بهای چندانی ندارد؛ اما چون از دست معشوق رسیده بسیار با ارزش است و وقتی پژمرده می‏ گردد، عاشق بسیار ناراحت می ‏شود و احساس می کند خودش پژمرده گشته است. کسانی که از معرفتی والا برخوردارند بیش از هرچیز به خدا توجه دارند و نعمت‏ ها و امکانات مادی از آن‏ روی که عطایایی الاهی هستند برای آنان ارزش دارند. در بهشت نیز دسته ای از بهشتیان از آن‏ روی از نعمت‏ های بهشتی لذت می برند که از خدا به آنان رسیده است. پس آنچه آنان را سرمست می کند و به اوج لذت می‏ رساند دیدار خدا و بهره مندی از جوار اوست. گرچه خداوند مجرد است و جسم ندارد و دارای صورت جسمانی نیست که مواجهه مادی با او رخ دهد، اما گویاترین لفظ برای تبیین و تعبیر از رابطه انسان و خدا و مواجهه اولیای خدا با معبود خویش، لفظ «وجه» و «مواجهه» است. مواجهه با کسی که لایتناهی و نامحدود است و محدود به جهاتی که به امور جسمانی اختصاص دارد نمی باشد و عالم وجود، محضر و مظهر اوست: وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ‌؛(۱۰) «و مشرق و مغرب از آن خداست، پس به هر سو رو کنید، آنجا روی [به ]خداست. آری، خدا گشایشگر داناست».
از رابطه اولیای خدا با معبود خویش چنان التذاذی حاصل می ‏گردد که تنها با این تعبیر که به ملاقات معبود و مشاهده او نایل شده اند تعبیر می ‏شود و حقیقت آن ارتباط غیرقابل توصیف است. این ارتباط و مشاهده به حدی از خلوص و آراستگی می ‏رسد که هیچ کاری را به جز برای معبود انجام نمی دهد و هیچ‏ چیز جز مشاهده معبود او را سیراب و شاداب نمی ‏سازد. این نوع ارتباط از افراد سست‏ ایمان و راحت‏ طلب و عافیت خواه ساخته نیست، بلکه از انسان ‏های پاک ‏باخته ای ساخته است که در همه عرصه‏ های جهاد و عبادت رضایت خداوند را جست ‏و جو می کنند و لحظه ای از یاد و ذکر او غافل نمی‏ گردند و در اخلاص برای خداوند به مرحله ای رسیده اند که در عمل خویش هیچ سهمی را برای دیگران و حتی برای نزدیکان خویش در نظر نمی‏ گیرند. از این ‏روی یک تکبیر آنها به صدها سال عبادت دیگران می ارزد. اگر عبادت جن و انس با عبادت امیرمؤمنان علیه السلام برابری نمی کند و اگر رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و ‏آله در شأن آن بزرگوار فرمودند:
لَضَربَهُ عَلِیٍّ یَومَ الخَندَقِ اَفضَلُ مِن عِبادَهِ الثَّقَلین؛(۱۱) «شمشیری که علی در روز جنگ خندق [بر فرق عمرو بن ‏عبدود] نواخت از عبادت جن و انس برتر است»، به دلیل معرفت و اخلاص آن حضرت است که معرفت و اخلاص دیگران به پایه آن نمی‏ رسد.

گمان نیکوی مؤمن به اکرام الاهی و مقام قرب او

در فرازی که مورد بحث قرار گرفت حضرت از خداوند درخواست کرده اند که حسن ظن ایشان را به اکرام و انعام نیکوی خود در بهره مندی از مقام قرب و جوار خویش محقق سازد، در روایات و مباحث اخلاقی بر حسن ظن به خداوند متعال تأکید شده است و ما را از بدگمانی به خداوند و ناامیدی از فضل و کرم او بازداشته اند. حسن ظن به خدا، باعث می‏ گردد که انسان در هر حال امیدوار به خداوند باشد و به آنچه از نزد خداوند برای او مقدر گشته و آنچه رخ می دهد راضی گردد و نفع و مصلحت واقعی خود را در آنچه خداوند برای او رقم زده است بداند. با توجه به اهمیت حسن ظن به خداوند، امام رضا علیه السلام می فرمایند:
أحسِنِ الظَّنِّ بِاللهِ فإنَّ اللهَ عزَّ وَ جَلَّ یَقولُ: أنَا عِندَ ظَنِّ عَبدِی المؤمِنِ بِی، إن خَیراً فَخیراً، وَ إن شَرّاً فَشرّاً؛(۱۲) «به خداوند گمان نیکو داشته باش، زیرا خداوند می فرماید: من نزد گمان بنده مؤمن به خویشم، اگر گمان او خوب است رفتار من خوب و اگر گمان او بد باشد رفتار من با او بد خواهد بود».
در روایت دیگر، امام صادق علیه السلام در تفسیر حسن ظن به خدا می فرمایند:
حُسنُ الظَّنِّ بِاللهِ أن لا تَرجُوَ إلاّ اللهَ وَ لا تَخافَ إلاّ ذَنبَک؛(۱۳) «حسن ظن به خدا این است که به غیرخدا امیدوار نباشی ‏و جز از گناهت نترسی».
اما مسئله «قرب الی الله» و نزدیک گشتن به خداوند در ادیان الاهی فراوان مطرح گردیده و سپس معنای تحریف شده آن به ادیان غیرالاهی نیز راه یافته است، تا آنجا که مشرکان و بت ‏پرستان عصر پیامبر صلی الله‏ علیه ‏و ‏آله بت‏ ها را مقرب در پیشگاه خداوند می دانستند و آنان را عبادت می کردند تا وسیله و واسطه تقرب آنان به خداوند گردند:
أَلاَ لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِیُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى إِنَّ اللَّهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فِی مَا هُمْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللَّهَ لاَ یَهْدِی مَنْ هُوَ کَاذِبٌ کَفَّارٌ ؛(۱۴) «آگاه باشید که آیین پاک از آن خداست و آنان که جز او دوستان و سرپرستانی گرفتند، [گویند:] ما آنها [بتان] را نمی ‏پرستیم مگر برای اینکه ما را به خدا نزدیک سازند؛ همانا خداوند میان آنان [مشرکان و موحدان ]درباره آنچه اختلاف دارند [شرک و توحید] داوری می کند. خدا کسی را که دروغ‏ گو و کافر و ناسپاس است راه ننماید».
( در آیه شریفه «زلفی» مترادف با «قرب» است و از این روی برخی از مفسران گفته اند که «زلفی» مفعول مطلق «یقربونا» است و بنابراین، تقدیر جمله لیقربونا الی الله زلفی، لیقربونا الی الله قربی خواهد بود.)(۱۵)

مفهوم قرب به خدا

بنابر آنچه در آیه شریفه آمده حتی مشرکان نیز بر این باور بودند که باید به خداوند نزدیک شوند، منتها آنان چون از راه فطری تقرب به خداوند غافل بودند، در تحریفی آشکار بت‏ های جامد و بی جان را واسطه تقرب به خداوند قرار دادند. روشن است که تقرب و قرب به خداوند از مقوله قرب مکانی و جسمانی و به معنای کم شدن فاصله حسی بین دو چیز نیست؛ چون خداوند مجرد و غیرجسمانی است، بلکه این قرب معنوی است. اما از آن ‏جهت که خداوند در سراسر هستی حضور دارد و هیچ‏ چیز از خداوند دور نیست، منظور از تقرب به خداوند تقرب ویژه معنوی انسان به خداست که با نزدیک بودن همه موجودات به خداوند متفاوت می باشد. درباره چیستی این تقرب خاص به خداوند، علما و بزرگان سخنانی گفته اند که برخی از آنها نارساست. به عنوان نمونه، برخی گفته اند که منظور از قرب به خدا افزایش علم، قدرت و کمال انسان و کاسته شدن از اختلاف و فاصله بین کمال انسان با کمال خداست. بدین معنا که هرچه بر علم، قدرت و کمال انسان افزوده شود، اختلاف و فاصله انسان با خدا کمتر می ‏گردد. گویی دو خط موازی رسم شده که یکی کوتاه‏ تر از دیگری است و هرچه بر طول خط کوتاه ‏تر افزوده شود، از نظر طول به خط بلندتر نزدیک تر می ‏گردد. روشن است که این تفسیر بسیار نارساست و در فرهنگ دینی و اسلامی ما هیچ کس از خود چیزی و کمالی ندارد که با کمال خداوند مقایسه شود و همه کمالات و اصل وجود از خداوند است و هرکس هرچه دارد از خداوند است و از این‏ حیث نسبت همه موجودات به خداوند نسبت صفر به کمال بی‏ نهایت می باشد و نمی توان کسی را که در حد صفر است و از خود چیزی ندارد با ذات لایزال برخوردار از کمال بی نهایت مقایسه کرد. به علاوه، لازمه کاسته شدن از فاصله و اختلاف بین دو چیز محدود بودن آن دو است. برخی گفته اند که معنای تقرب به خداوند این است که شخص چنان منزلتی نزد خدا یافته است که هرچه بخواهد خدا به او عنایت می ‏کند. این برداشت گرچه از برداشت اول بهتر و به قبول نزدیک تر است، اما در آن تقرب به خدا امری اعتباری تلقی شده است. در صورتی که تقرب به خدا امری حقیقی و واقعی است و در واقع، به مقوله علم و شهود مربوط می‏ گردد. توضیح آنکه انسان غافل به زحمت وجود خدا را تصدیق می کند و پرده های گناه، جهل، خودخواهی و انانیت مانع نزدیک شدن او به خدا می ‏گردد و با وجود آن حجاب های ظلمانی همواره از خداوند دور است. اما وقتی که خداوند را باور کرد و حجاب های ظلمانی و نورانی بین او و خداوند برداشته شد و خداوند را شهود کرد به او نزدیک می‏ گردد. بر این اساس، گاهی در دعا و مناجات با خدا حالی به انسان دست می دهد که احساس می کند که نزد خداوند است و از نزدیک با او حرف می‏زند و با همه وجود خداوند را درمی یابد و هیچ فاصله ای بین خود و خداوند احساس نمی کند؛ چنان که خداوند درباره مؤمن ره‏ یافته به مقام قرب خویش می‏ فرماید: وَ أُناجِیهِ فِی ظُلَمِ اللَّیلِ وَ نُورِ النَّهارِ حَتَّی یَنقَطِعَ حَدیثُهُ مَعَ المَخلوقِینَ وَ مُجالَسَتُهُ مَعَهُم؛(۱۶) «در تاریکی شب و روشنی روز با او مناجات می کنم، تا از سخن گفتن و هم‏ نشینی با مردم جدا گردد».

پی نوشت ها :

۱٫نور(۲۴)، ۳۵
۲٫ بقره(۲)، ۲۶۰
۳٫محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۱۴، باب ۱۸، ص ۲۳۳، ح ۲٫
۴٫ علامه طباطبایی، المیزان، ج ۲، ترجمه آیت الله محمد تقی مصباح یزدی، ص ۵۱۶ـ۵۱۷٫
۵٫ اعراف(۷)، ۵۶٫
۶٫ انعام(۶)، ۱۲٫
۷٫ انعام(۶)، ۷۵٫
۸٫ روم(۳۰)،۳۸ـ۳۹٫
۹٫ لیل(۹۲)، ۱۷ـ۲۱٫
۱۰٫ بقره(۲)، ۱۱۵٫
۱۱٫ سیدبن طاووس، اقبال‏ الاعمال، ص ۴۶۷٫
۱۲٫ کلینی، کافی، ج ۲، ص ۷۲، ح ۳٫
۱۳٫ همان، ح ۴٫
۱۴٫ زمر(۳۹)، ۳٫
۱۵٫ فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج ۸، ص ۷۶۱٫
۱۶٫ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۷۷، باب ۲، ص ۲۹، ح ۶٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

شرح مناجات الخائفین (۳)

توجه به رحمت و مغفرت الاهی؛ تسکین ‏بخش دل مؤمن

توجه به گناهان، خوف و ترس از عذاب الاهی را در انسان برمی انگیزاند، اما از آن‏ روی که امکان جبران رفتار ناپسند و زشت فراهم است و انسان می ‏تواند با توکل بر خداوند و توفیق او و با امید به رحمت بی کران الاهی، به تدارک رفتار ناپسند و ناشایست خود بپردازد و از حرکت و گام نهادن در مسیر شیطان باز ایستد و دام‏ های وسوسه های شیطانی را بگسلد و در مسیر تعالی و کمال قرار گیرد و راه هدایت الاهی را بپیماید، در دعاها و مناجات های پیشوایان معصوم ما در کنار اظهار خوف و پشیمانی، امید به رحمت و بخشش بی نهایت الاهی به صورت برجسته مطرح گردیده است. در این راستا، امام سجاد علیه السلام در طلیعه مناجات خائفین به گونه ای سخن می گویند که حس ترحم مخاطب و شنونده برانگیخته می شود، اما از آن روی که در خداوند تغییر حالات متصور نیست، این گونه سخن گفتن در واقع، باعث دریافت فزون تر رحمت الاهی می گردد.
حضرت در فراز اول مناجات خائفین می فرمایند:
اِلهی اَتَراک بَعدَ الأیمانِ بِک تُعَذِّبنی، اَم بَعدَ حُبّی اِیِّاک تُبَعِّدُنی، اَم مَعَ رَجآئی لِرَحمَتِک وَصَفحِک تَحرِمُنی، اَم مَعَ استِجارَتی بَعَفوِک تُسلِمُنی، حاشا لِوَجهِک الکریمِ اَن تُخَیِّبنی؛ «خدایا، آیا باور کردنی است که مرا پس از آنکه به تو ایمان آورده ام عذاب می کنی؟ یا مرا پس از آنکه تو را دوست داشته‏ام، از خویش دور می ‏سازی؟ یا با آنکه به رحمت و بخشایشت امید دارم، محرومم می ‏سازی؟ یا با آنکه به عفو تو پناه آورده ام، مرا تسلیم عذاب و عقاب می کنی؟ حاشا از ذات بزرگوار و کریم تو که ناامیدم گردانی».
این فراز حاکی از آن است که ترس از عذاب الاهی شدیداً گوینده را متأثر و نگران ساخته و وی درصدد متعادل ساختن ترس خود از عذاب الاهی است. چه اینکه اگر ترس کاملاً بر دل انسان غالب شود و به افراط گراید، باعث یأس از رحمت خدا می شود، پس بایسته است که چون حالات دیگر، انسان حالت ترس را در خود متعادل و کنترل سازد و در کنار ترس از خدا و عذاب او، به رحمت و مغفرت الاهی نیز نظر داشته باشد که در این صورت ترس از خدا همراه با امید به رحمت او، باعث تحرک، پویایی، تصحیح رفتار و گام نهادن در مسیر تعالی و خودسازی می گردد. این شیوه مناجات با خدا و اظهار ترس از عذاب الاهی در کنار چشمداشت به رحمت و مغفرت الاهی در سایر دعاها و مناجات ها نیز مشاهده می شود؛ به عنوان نمونه امام سجاد علیه السلام در دعای ابوحمزه ثمالی، بهره مندی از مهر و رحمت الاهی در مقام مناجات با او را مایه تسکین دل از خوف خدا می ‏داند و می فرماید: یا مَولایَ بِذِکرِک عاشَ قَلبی، وَ بِمُناجاتِک بَرَّدتُ اَلَم الخَوفِ عَنّی؛(۱) «مولای من، با یاد تو دلم ‏حیات و طراوت ‏یافته و با مناجات تو درد ترس [از عذاب و فراق تو] را تسکین و کاهش دادم».
وقتی ترس در وجود انسان شعله ور می گردد، انسان فطرتاً می کوشد که آن را تسکین بخشد و درنتیجه، سراغ کسی می‏ رود که آن ترس را در درون او ایجاد کرده و می کوشد که با سخنان خود او را بر سر مهر آورد. فرض کنید فرزندی نسبت به پدر خود و یا دوستی نسبت به دوست خود خیانت و یا کوتاهی کرده باشد، وی در مقام عذرخواهی ضمن اعتراف به کوتاهی و تقصیر خود می کوشد با ذکر خوبی ‏هایی که در حق پدر و یا دوستش روا داشته، دل او را به دست آورد و از کدورت و ناراحتی او نسبت به خویش بکاهد. همچنین بنده گنهکار که عذاب و کیفر الاهی را فرا روی خود می ‏بیند، با زبان استرحام و با ذکر کارهای ارزشمند و خداپسندانه خود می کوشد توجه خداوند را به خویش جلب کند و زمینه بهره‏مندی خود از رحمت و مهر الاهی را فراهم آورد. بی ‏تردید با ارزش‏ترین و گران قدرترین ویژگی و رفتار انسان ایمان به خداست که در آیات و روایات فراوان از آن ستایش شده و مؤمن برخوردار از آن را از چنان عظمت و منزلتی برخوردار می‏ سازد که امام صادق علیه السلام می فرمایند: المُؤمِنُ اَعظَمَ حُرمَه مِنَ الکَعبَه؛(۲) «حرمت و ارزش مؤمن فراتر از کعبه است».
آن گاه امام علیه السلام با توجه به ارزشی که سرمایه ایمان در پیشگاه خداوند دارد، در مقام مناجات با معبود خود متذکر ایمان خویش که شریف ‏ترین و عزیزترین خصلت و رفتار مؤمن در پیشگاه خداوند به شمار می آید می گردد و می فرماید چگونه کسی را که‏ به‏ تو ایمان ‏آورده ‏عذاب می کنی؟
یکی از ثمرات ایمان و معرفت به خداوند محبت است و کسی که به ساحت ربوبی معرفت داشت و سراسر وجود خود را تحت مالکیت او یافت و بر این باور بود که همه نعمت های مادی و معنوی مواهب الاهی است، سعی می کند با همه وجود به معبود و مالک هستی عشق ورزد و درنتیجه به خواست محبوب و معشوق خود عمل کند، تا از این طریق محبت و توجه معبود را به خود جلب کند. چه اینکه دوری و بُعد از ساحت قرب معبود، بلای عظیمی است که عارفان و محبان حق را به وحشت افکنده است، بلایی که برای کسی که لذت قرب به حق و محبت او را چشیده از عذاب الاهی و حتی حرمان از بهشت شدیدتر است. از این ‏روی حضرت با توجه به آنکه از تلخی و شکنجه بعد از محبوب خبر دارد می فرماید که خدایا، چگونه کسی را که به تو محبت دارد از خود دور می کنی. خدایا، چگونه مرا که به رحمت و گذشت تو امید بسته ام، محرومم می کنی. از مکارم اخلاق این است که وقتی کسی به دیگری امیدوار گشته، هرچند او لیاقت و استحقاق یاری و مساعدت نداشته باشد، ناامیدش نگرداند. حال چگونه ممکن است خداوند که منبع کرم و بزرگواری است کسانی را که به رحمت و مغفرت او چشم دوخته اند و امید آن دارند که از آنها درگذرد، ناامید سازد، هرچند آنان لیاقت بهره مندی از رحمت الاهی را نداشته باشند.
هرکس با خطر مواجه می گردد و حیوان درنده و یا دشمن او را تهدید می کند، به دنبال پناه گاهی می گردد که او را از خطر بره اند و در پناه آن آرامش و آسایش یابد. شکی نیست که بدترین دشمن انسان که آخرت و عاقبت انسان را خراب می ‏سازد گناهان و شیطان می ‏باشد و برای رهایی از شر این دشمن خطرناک انسان باید به خداوند و دریای عفو او پناه آورد. خداوندی که کریم و بزرگوار است و حتی اگر دشمنش به او پناه آورد و با احساس پشیمانی از او بخواهد که از او درگذرد و از شر شیطان و گناهان و جهنم نجاتش دهد، به او پناه می‏ دهد و مشمول عفو خود می ‏سازد، چگونه ممکن است به دوست خود پناه ندهد و او را از شر خطاها، گناهان و شیطانی که با وسوسه های خود او را از حق باز می ‏دارد حفظ نکند؟

نگرانی اولیای خدا از فرجام و عاقبت خویش

در ادامه مناجات، حضرت حالت و احساس کسی را می نمایاند که در کمال درماندگی و شرمندگی در درگاه خداوند قرار گرفته و نمی ‏داند که عاقبت او به خیر و سعادت می انجامد و یا به شقاوت، بدبختی و حرمان از رحمت الاهی مبتلا می گردد، نظیر مجرمی که برای محاکمه فرا خوانده شده و نمی ‏داند که آیا حکم اعدام او را صادر خواهند کرد و یا حکم آزادی اش را، حضرت می فرمایند:
لَیتَ شِعری، اَلِلشَّقآءِ وَلَدَتنی اُمّی اَم لِلعَنآءِ رَبَّتنی، فَلَیتَها لَم تَلِدنی وَ لَم تُرَبِّنی، وَلَیتَنی عَلِمتُ اَمِن اَهلِ السَّعادَه جَعَلتَنی، وَ بِقُربِک وَ جَوارِک خَصَصتَنی، فَتَقَرَّ بِذلِک عَینی، وَ تَطمَئنَّ لَهُ نَفسی؛ «ای کاش می ‏دانستم که مادرم مرا برای بدبختی زایید یا برای ذلت و رنج تربیتم کرد؟ پس [در این صورت] ای کاش او مرا نمی‏ زایید و پرورشم نمی ‏داد. و ای کاش می ‏دانستم که مرا از اهل سعادت مقرر داشته ای و برای مقام قرب و جوار رحمتت مخصوص گردانیده ای تا چشمم روشن و قلبم آرام و مطمئن گردد».
«شقاء» به معنای بدبختی و حرمان از چیزی است که سبب کمال و لذت است و «عناء» به معنای پستی و زبونی می ‏باشد. جمله «لیت شعری» در مقام حیرت و سرگردانی از پیش ‏آمدی نامعلوم به کار می ‏رود و حاکی از آن است که بنده خود را در خوف و رجا می ‏بیند و در عین حال نگران عاقبت و فرجامی است که اطلاعی از آن ندارد. حضرت در بیان خود، بیش از هرچیز از عاقبت و فرجام خویش اظهار نگرانی می کند. این از آن ‏روست که بر دل متقین و عاشقان خدا، بیش از هرچیز ترس از بدعاقبتی و شقاوت سایه افکنده و این ترس دل آنان را پریشان و مضطرب می گرداند و همیشه در این اندیشه اند که آیا در علم ازلی حق در زمره سعادت ‏پیشگان اند یا در زمره شقاوتمندان. گرچه در ظاهر همه انسان‏ ها طالب سعادت اند و سعادت ‏طلبی امری بدیهی است، اما از یک‏ سو مکاتب فکری برداشت‏ های مختلفی درباره سعادت و ضد آن، یعنی شقاوت دارند و بر این اساس، هرکس به تناسب بینش و جهان ‏بینی خاص خود به دنبال سعادت و گریزان از شقاوت است. از سوی دیگر، بر فرض تشخیص درست سعادت و شقاوت، چون انسان موجودی مختار است، گاهی بر اثر حسن انتخاب راه هدایت را می‏ پوید و به سعادت می ‏رسد و گاهی بر اثر سوء انتخاب، راه ضلالت و گمراهی را پیش می‏ گیرد. از این ‏روی کسانی که اهل بصیرت اند همواره از شقاوت و بدبختی خایف و ترسان اند و با دعا و تضرع از خداوند می‏ خواهند که آنان را از شقاوت دور دارد و برای دست‏ یابی به سعادت ابدی راهنمایی و دلالت فرماید. مؤمن طالب سعادت پیوسته خود را بین خوف و رجا می‏ بیند و به نوعی این دو صفت زمینه و بستر نیل به سعادت را برای او هموار می ‏سازند. عارف بزرگ مرحوم ملکی تبریزی درباره ارتباط خوف و رجا با سعادت می نویسد:
«و کدامین سعادت نزد مؤمن مثل لقای پروردگار و انس با اوست و این جز با تحصیل محبت او حاصل نشود و تحصیل محبت او جز پس از معرفت نصیب انسان نگردد و معرفت جز به دوام فکر به دست نیاید و دوام فکر غالباً جز با ذکر و یاد خدا حاصل نمی شود. ذکر و فکر جز به دور ساختن خویش از مشاغل دنیایی و قطع الفت و دوستی شهوات و خواسته های نفسانی فراهم نشود و این جز به کندن محبت دنیا و خواسته های دنیایی از دل به دست نمی آید و برکندن ریشه های محبت دنیا و شهوات آن جز به صبر در مقابل آنها حاصل نمی شود و صبر هم جز با خوف و رجا تحقق نمی ‏پذیرد».(۳)

ادب گفت و گوی اولیای خدا با معبود خویش

نکته لطیفی که بیانگر رعایت ادب در مقام دعا و مناجات می باشد این است که شقاوتمندی به خود بنده نسبت داده شده، با اینکه می ‏توان شقاوتمندی بنده را به خداوند نیز نسبت داد و این فرجام را ناشی از اراده و مشیت او دانست چنان که سعادتمندی انسان به خداوند انتساب دارد و ناشی از اراده و مشیت اوست. در برخی از آیات قرآن، ضلالت و گمراهی و شقاوتمندی بندگان همانند سعادت آنان به خداوند نسبت داده شده است؛ نظیر آیه:
وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَ یَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاَ یُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لاَ یَسْمَعُونَ بِهَا أُولئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ‌ ؛ (۴) «و هر آینه بسیاری از جنیان و آدمیان را برای دوزخ پدید آوردیم، [زیرا] دل ‏هایی دارند که به آن [حق را] درنمی ‏یابند و چشم ‏هایی دارند که بدان [حق را] نمی ‏بینند و گوش‏ هایی دارند که به آن [حق را] نمی شنوند. اینان بسان چهارپایان اند، بلکه گمراه‏ ترند؛ آنان همان غافلانند».
همین ادب را حضرت ابراهیم علیه السلام نیز در سخن خود رعایت کرده و با اینکه هم بیماری و هم شفاء از سوی خداست، اما آن حضرت بیماری را به خود نسبت داده و شفاء را به خداوند، و می فرماید: وَ إذَا مَرِضتُ فَهُوَ یَشفِینِ؛ (۵) «و چون بیمار شوم شفایم بخشد».

امید به رحمت بی انتهای الهی

اِلهی، هَل تُسَوِّدُ وُجُوهاً خَرَّت ساجِدهً لِعَظَمَتِک، اَو تُخرِسُ اَلسِنَه نَطَقَت بِالثَّنآءِ عَلَی مَجدِک و جَلالَتِک، اَو تَطبَعُ عَلی قُلُوب انطَوَت عَلی مَحَبَّتِک، اَو تُصِمُّ اَسماعاً تَلَذَّذَت بِسماعِ ذِکرِک فی اِرادَتِک، اَو تَغُلُّ اَکفّاً رَفَعتهَا الآمالُ اِلَیک رَجآءَ رَافَتِک، اَو تُعاقِبُ اَبداناً عَمِلَت بِطاعَتِک حَتّی نَحِلَت فی مُجاهَدَتِک، اَو تُعَذِّبُ اَرجُلاً سَعَت فی عِبادَتِک. اِلهی، لاتُغلِق عَلی مُوَحِّدیک اَبوابَ رَحمَتِک، وَ لا تَحجُب مُشتاقیک عَنِ النَّظَر اِلی جَمیلِ رُؤیَتِک؛ «خدایا، آیا چهره هایی را که در آستان عظمتت به سجده افتاده اند سیاه می گردانی؟ یا زبان‏ هایی را که به ثناگویی بزرگی و جلالتت گویا بوده اند لال می ‏سازی؟ یا بر دل‏ هایی که با عشق و محبت تو درهم پیچیده است مهر تیرگی می نهی؟ یا گوش‏ هایی را که با شنیدن یاد تو در ارادت به تو لذت برده اند کر می ‏سازی؟ یا آن دست هایی را که با آرزو و امیدواری و به امید مهر و رأفت تو به درگاهت بلند شده اند، به زنجیر می کشی؟ یا بدن ‏هایی را که به طاعت تو پرداختند و با تلاش و کوشش در عبادتت لاغر شدند عقاب می کنی؟ یا پاهایی را که در راه بندگی تو سعی کرده اند عذاب می کنی؟ خدایا، درهای رحمتت را بر یکتاپرستان خود مبند، و مشتاقان خود را از نظر به دیدار جمالت محجوب نفرمای».
جملات این فراز که در قالب استفهام انکاری و از درد درون سرچشمه می‏ گیرد، حاکی از امیدواری به رأفت و رحمت الاهی است. امیدی که همواره در دل مؤمن فروزان است و نقص و خُردی عمل آن را کم ‏فروغ نمی ‏سازد. امیرمؤمنان علیه السلام در مناجات شعبانیه می فرماید: اِلهی اِن کانَ صَغُرَ فی جَنبِ ‏طاعَتِک‏ عَمَلی، فَقَد کَبُرَ فی ‏جَنبِ‏ رَجائِک اَمَلی؛(۶) «اگر عمل و کردارم پیش اطاعت و فرمان برداری از تو کوچک و ناچیز است، آرزویم پیش امید به‏ تو بزرگ است».
حضرت در این فراز از مناجات، بر این نکته تأکید دارند که با همه اعضا و جوارح خود در جهت بندگی خداوند می کوشند و هیچ کدام را از اطاعت خدا بی بهره نمی سازند، این از آن‏ روست که بنده مؤمن اعضا و جوارح خود را از نعمت های الاهی می‏داند و بر این باور است که مواهب و نعمت های الاهی را باید در راهی که مرضی اوست به کار گرفت و نباید آنها را در نافرمانی از خدا و انجام کارهای ناپسند به کار بست. چنان که انسان دست خویش را به آتش نزدیک نمی کند چون می ‏داند که می ‏سوزد، مؤمن دست خود را به گناه نمی آلاید چون می ‏داند که گناه آتشی است که روح انسان را می‏ سوزاند و نابود می گرداند. شکرگزاری ادب بندگی است و شکرگزاری از نعمت اعضا و جوارح این است که آنها در مسیر اطاعت و عبادت خدا به کار گرفته شوند و بی‏ تردید اولیای خدا در این مسیر سرآمد مؤمنان و سالکان بودند و نمونه برجسته آنان سیدالساجدین علیه السلام است که همواره بدن خود را برای عبادت و سجده فراوان در پیشگاه خداوند به رنج و سختی می ‏افکندند و می فرمودند:
یا إلَهی لَو بَکیتُ إلَیک حَتَّی تَسقُطَ أشفَارُ عَینَیَّ، وَ انتَحَبتُ حَتَّی یَنقَطِعَ صَوتِی، وَ قُمتُ لَک حَتَّی تَنتَشَّرَ قَدَمَایَ، وَ رَکعتُ لَک حَتَّی یَنخَلِعَ صُلبِی، وَ سَجَدتُ لَک حَتَّی تَتَفَقَّا حَدَقَتایَ، وَ أَکلتُ تُرابَ الأرضِ طُولَ عُمُرِی، وَ شَرِبتُ مَاءَ الرَّمادِ آخِرَ دَهرِی، وَ ذَکرتُک فِی خِلالِ ذَلک حَتَّی یَکلَّ لِسانِی، ثُمَّ لَم أرفَع طَرفِی إلَی آفاقِ السَّماءِ استِحیاءً مِنک ما استَوجَبتُ بِذَلک مَحوَ سَیِّئهٍ واحِدهٍ مِن سَیِّئاتِی؛(۷) «خدایا، اگر در پیشگاه تو چنان بگریم که پلک ‏های چشمانم بیفتد و چنان با صدای بلند بنالم تا صدایم قطع گردد، و آن قدر در مقابلت بایستم تا پاهایم ورم کند، و آن قدر برایت رکوع کنم تا استخوان پشتم از جا کنده شود، و آن قدر برایت سجده کنم که چشمانم از حدقه درآید و تمام عمرم را جز خاک چیزی نخورم و جز آب خاکستر چیزی نیاشامم و در طول این مدت آن قدر تو را ذکر گویم تا زبانم از گفتن باز ایستد و از حیا و شرمساری از تو به آسمان نگاه نکنم، مستوجب محو و بخشایش گناهی از گناهانم نمی گردم!»
حضرت همچنین از گشوده بودن درهای رحمت خدا به روی موحدان و جویندگان رحمت واسعه الاهی سخن می گویند و بدین طریق امید به رحمت و مهر الاهی را در دل بندگان خدا زنده می‏ دارند. چه اینکه این باور باعث نشاط و سرزندگی انسان و تحرک او می گردد و امکان جبران کوتاهی ‏ها و تلاش برای رسیدن به تعالی و کمال را برای او فراهم می آورد. وقتی انسان جویای سعادت و کمال، بر این باور بود که همواره درهای رحمت الاهی که تسهیل ‏کننده کمال و سعادت انسان اند به روی او گشوده است، می کوشد با کنار نهادن موانع و عوامل بازدارنده و توبه از گناهان که سد راه کمال و سعادت هستند، مسیر دست ‏یابی به سعادت و کمال را هموار سازد.
اصمعی نقل می کند که شبی به طواف بر گرد خانه خدا می ‏پرداختم که جوانی نیکو چهره و باریک ‏اندام (امام زین‏ العابدین علیه السلام) را دیدم که به پرده کعبه چنگ زده و می گویند:
نامَتِ العُیونُ وَ عَلَتِ النُّجومُ وَ أنتَ المَلِک الحَیُّ القَیُّومُ غَلَّقَتِ المُلُوک أبوابَهَا وَ أقامَت عَلَیهَا حُرّاسَهَا و بَابُک مَفتوحٌ لِلسَّائِلِینَ جِئتُک لِتَنظُرَ إلیَّ بِرَحمَتِکَ یَا أرحَمَ الرَّاحِمین؛(۸)«(ای آقا و مولای من،) دیدگان به خواب رفته اند و ستارگان برآمده اند، و تو پادشاه زنده و پایدار هستی، سلاطین و ملوک درهای کاخ‏ های خود را بستند و نگهبانان را به حراست و نگهبانی از آن گماردند، ولی باب تو برای درخواست ‏کنندگان گشوده است. من به در خانه تو آمده ام تا از روی رحمت نظری به من بیفکنی، ای مهربان ترین مهربانان».
امام زین ‏العابدین علیه السلام همچنین در فراز پیشین، از خداوند مشاهده جمالش را درخواست می کند و در بیان خود واژه «مشتاقیک» را به کار می ‏برند؛یعنی کسانی که اشتیاق وصال به معشوق را دارند و این شوق آنان را در فراق حق ‏تعالی بی ‏قرار ساخته و به ابراز سوز و گداز درون واداشته است. شکی نیست که منظور از «رؤیت» و مشاهده خداوند، مشاهده حسی نیست و خداوند جسمانی و مادی نیست تا بشود با چشم سر او را مشاهده کرد. از این ‏روی، در شرح آیات وُجوهٌ یَومَئِذٍ نَّاضِرهٌ * إلَی رَبِّها نَاظِرَهٌ؛ (۹) «آن روز چهره هایی تازه و خرم است و به پروردگار خود می نگرند». انس بن مالک از پیامبر اکرم صلی الله ‏علیه و‏ آله روایت می کند که فرمودند: یَنظُرونَ إلی رَبِّهم بِلا کَیُفَیِّه وَ لا حَدٍّ محدودٍ وَ لا صِفَهٍ مَعلومَهٍ؛(۱۰) «آنها به پروردگارشان می نگرند بدون آنکه پروردگارشان کیفیت و حد و حدود و صفت مشخصی داشته باشد».
پس منظور مشاهده پروردگار با چشم دل و شهود و معرفت حضوری به صفات جلال و جمال اوست و این معرفت و شهود وقتی حاصل می شود که حجاب‏ های مادی و تعلقات دنیوی برطرف گردد و صفای کامل و نورانیت و روحانیت خالص برای روح حاصل گردد. در ارتباط با این رویت معنوی از امام صادق علیه السلام روایت شده که شخصی خدمت امیرمؤمنان علیه السلام رسید و گفت:
یَا أَمیرَالمؤمنینَ، هَل رَأیتَ رَبَّک حِینَ عَبدَتَهُ؟ قالَ: فَقالَ: وَیلَک ما کنتُ أعبَدُ رَبّاً لَم أرَهُ. قالَ: وَیلَک لا تُدرِکهُ العُیونُ فِی مُشاهَدَهِ الأبصارِ، وَلَکن رَأَتهُ القُلُوبُ بِحقائِقِ الإیمان؛(۱۱)«ای امیرمؤمنان، آیا پروردگارت را هنگام عبادت دیده ای؟ فرمود: وای بر تو، من خدایی را که ندیده ام نمی پرستم. عرض کرد: چگونه او را دیده ای؟ فرمود: وای بر تو، دیدگان به هنگام نظر افکندن او را درک نکنند، ولی دل ‏ها با حقایق ایمان او را دیده اند».
حضرت در پایان این مناجات می فرمایند:
اِلهی نَفسٌ اَعزَزتَها بِتَوحیدِک کیفَ تُذلُّها بِمَهانَه هِجرانِک، وَ ضمیرٌ انعَقَدَ عَلی مَوَدَّتِک، کیفَ تُحرقُهُ بِحَرارَه نیرانِک. اِلهی، اَجِرنی مِن اَلیمِ غَضَبِک وَ عَظیمِ سَخَطِک، یا حَنَّانُ یا مَنَّانُ، یا رَحیمُ یا رَحمنُ، یا جَبارُ یا قَهَّارُ، یا غَفَّار یا سَتَّارُ، نَجِّنی بِرَحمَتِک مَن عَذابِ النَّار وَفَضیحَهِ العارِ، اِذَا امتازَ الأخیارُ مِنَ الأشرارِ، وَ حالَتِ الأحوالُ وَهالَتِ الأهوالُ، وَ قَرُبَ المُحسِنونَ وَ بَعُدَ المُسیئُونَ، وَ وُفّیَت کلُّ نَفسٍ ما کسَبَت وَ هُم لا یُظلَمُون؛ «خدایا، چگونه کسی را که به توحید خود عزیز و آبرومند ساختی به پستی دوری از خود خوار می گردانی؟ و چگونه دلی را که در کمند عشق و محبت خود بربستی در آتش قهرت می ‏سوزانی؟ خدایا، مرا از غضب دردناک و عظمت خشم و سخطت پناه ده، ای پر محبت و رأفت، ای احسان کننده به بندگان، ای بخشنده، ای مهربان، ای جبران کننده کمبودها، ای قهرکننده، ای آمرزنده گناهان، ای پرده ‏پوش عیب‏ ها، به پاس رحمت بی انتهایت مرا از عذاب آتش نجات ‏بخش، و از رسوایی و ننگ محفوظ بدار، در روزی که نیکان از بدان جدا می شوند و حالت ها دگرگون می گردند و ترس‏ ها آشکار می‏ گردند و نیکوکاران به قرب تو نایل می گردند و بدکاران از آن دور می شوند و هرکس به آنچه به دست آورده است می ‏رسد و به هیچ ‏کسی ستمی نخواهد شد».

پی نوشت ها :

۱٫ مفاتیح‏ الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی.
۲٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۶۸، باب ۱۵، ص ۱۶، ح ۲۰٫
۳٫ میرزا جواد ملکی تبریزی، اسرار الصلوه، ص ۱۹۹٫
۴٫ اعراف(۷)، ۱۷۹٫
۵٫ شعراء(۲۶)، ۸۰٫
۶٫ مفاتیح الجنان.
۷٫ صحیفه سجادیه، دعای شانزدهم.
۸٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۶، باب ۵، ص ۸۰، ح ۷۵٫
۹٫ قیامت(۷۵)، ۲۲-۲۳٫
۱۰٫ محمد حسین طباطبایی، المیزان، ج ۲۰، ص ۱۱۷٫
۱۱٫ محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج ۱، ص ۹۸، ح ۶٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

مفهوم مناجات و پاره ‌ای از مصادیق آن در قرآن

کلمه مناجات و نجوا که هم‌ خانواده هستند، در لغت عرب به معنای درگوشی سخن گفتن و راز گفتن و سخن گفتن خصوصی با دیگری می باشند. برخی برآنند که نجوای در کلام به این حاصل می شود که جمعی یا دو نفر در خلوت با یکدیگر سخن گویند، خواه سری سخن گویند و خواه آشکارا. پس سرّی و در گوشی سخن گفتن در معنای مناجات نهفته نیست و مناجات سخنی است که دور از اغیار باشد.(۱)

با این لحاظ مناجات با آهسته سخن گفتن بیشتر تناسب دارد تا با بلند سخن گفتن و آواز برآوردن. بر این اساس خواندن مناجاتی که از اهل بیت علیهم السلام وارد شده و یا اشعاری که برخی در نجوای خویش با خدا سروده اند، نجوا و مناجات نیست بلکه خواندن مناجات است. چه اینکه در دعا کردن، انسان به قصد انشا چیزی را می خواند و از خدا درخواست می کند و خواندن دعاهایی که از سوی اهل بیت علیهم السلام وارد شده، دعای خود انسان به حساب نمی آید، چون انسان به هنگام خواندن آنها قصد انشا ندارد و به قصد حکایت جملاتی را بیان می کند و در این صورت انسان دعا نمی کند، بلکه به خواندن دعا می پردازد و گاهی شخصی که آن دعاها را می خواند توجهی به معانی شان ندارد.
به هر حال، مناجات به معنای راز گفتن و خصوصی سخن گفتن است و گاهی مناجات بین دو انسان صورت می پذیرد و گاهی بین انسان و خدا و گاهی بین خدا و انسان. از شمار قسم اول و مصادیق نکوهیده آن، در برخی از آیات قرآن از نجوا و سخنان درگوشی منافقان و کسانی که ایمان به خدا نداشتند و با هدف توطئه و دسیسه، علیه مؤمنین خصوصی و درگوشی با یکدیگر صحبت می کردند و باعث حزن، اندوه و نگرانی مؤمنان می شدند نکوهش شده است و خداوند خطاب به مؤمنان می فرماید:
أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا تَنَاجَیْتُمْ فَلاَ تَتَنَاجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِیَهِ الرَّسُولِ وَ تَنَاجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوَى وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ‌ ؛(۲)
«ای کسانی که ایمان آورده اید، چون با یکدیگر راز گویید رازی مگویید که در آن گناه و ستم و نافرمانی پیامبر باشد و با یکدیگر به نیکوکاری و پرهیزکاری راز گویید و از خدایی که به سوی او برانگیخته می شوید، پروا کنید».
بر اساس آیه شریفه، سخنان خصوصی و درگوشی در حضور دیگران در صورتی رواست که دارای مصلحت و به جهت انجام کار خیری باشد و موجب حزن، اندوه و نگرانی دیگران نگردد والاّ در گوشی سخن گفتن، خود به ‌خود، خلاف ادب و نارواست و باید از آن پرهیز شود.
در آیه دیگر و در ارتباط با کسانی که با هدف کسب موقعیت و برای اینکه در نزد دیگران عزیز و موجه جلوه کنند، مکرر نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله می آمدند و به صورت خصوصی با آن حضرت سخن می گفتند و رنجش‌ و مزاحمت برای آن حضرت فراهم می آوردند، خداوند می فرماید:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نَاجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْوَاکُمْ صَدَقَهً ذلِکَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ‌؛(۳) «ای کسانی که ایمان آورده اید، چون با پیامبر راز (سخن محرمانه) گویید، پیش از راز گفتن خود صدقه ای بدهید. این برای شما بهتر و پاک‌ تر است. پس اگر [ صدقه ای] نیافتید، همانا خدا آمرزگار و مهربان است [می‌ توانید بی‌ صدقه راز گویید]».
قبل از نزول آیه ی فوق، ثروتمندان و توانگران مدینه پیوسته نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله می آمدند و با آن حضرت گفت و گو می کردند و این را برای خود مایه فخر و مباهات می دانستند و می خواستند در برابر فقرا خود را از نزدیکان و خصیّصین رسول خدا وانمود کنند، اما پس از آنکه آیه نازل شد که برای رازگویی با آن حضرت صدقه بدهند و فقرا و تهیدستان از صدقه دادن معاف شدند، از بیم هزینه کردن، به جز علی علیه السلام کس دیگری حاضر به رازگویی با رسول خدا صلی الله علیه و آله نشد و آن حضرت دیناری را به ده درهم فروخت و در طی ده روز هر بار که می خواست با رسول خدا صلی الله علیه و آله خصوصی سخن گوید یک درهم صدقه می داد.(۴) درنهایت وقتی مسلمانان از بیم صدقه دادن از گفت و گوی با رسول خدا صلی الله علیه و آله خودداری کردند، خداوند حکم صدقه را نسخ کرد و در آیه بعد فرمود:
أأَشفَقتُم أن تُقدِّمُوا بَینَ یَدَی نَجواکم صَدَقاتٍ فَإذ لَم تَفعَلُوا وَ تَابَ اللهُ عَلیکُم فَاقیمُوا الصلاهَ و آتوا الزکاهَ و أَطیعوا اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ اللهُ خَبیرٌ بِمَا تَعمَلونَ؛(۵) «آیا ترسیدید که پیش از راز گفتن خود صدقه بدهید؟ پس چون نکردید [و از دل و دستتان برنیامد که صدقه بدهید] و خدا هم [ به بخشایش خویش] بر شما بازگشت، [ این حکم را برداشت]. پس نماز برپا دارید و زکات بدهید و خدا و پیامبر او را فرمان برید، و خدا به آنچه می کنید آگاه است».

مناجات با خدا در روایات و عرف متدینان

در عرف و ادبیات دینی ما، اغلب مناجات در مورد نجوا و سخنان خصوصی انسان با خدا به کار می رود و شرایط روحی خاص و شرایط بیرونی ایجاب می کنند که انسان آهسته با خداوند سخن گوید. مثلاً وقتی انسان می خواهد در پیشگاه خداوند به گناهان خود اعتراف کند، چون مایل نیست دیگران از گناهان و عیوب او باخبر شوند، آهسته در پیشگاه خداوند به گناهانش اعتراف می کند و به هیچ‌ وجه با داد و فریاد گناهش را برنمی شمارد تا دیگران از آن ها مطلع گردد. همچنین گفت و گوهای عاشقانه بین عاشق و معشوق به صورت رمزی و خصوصی مطرح می شوند و هنگامی که بنده عاشق در برابر معشوق و معبود خود قرار گرفته، آهسته به نجوای با معشوق می پردازد و طبع این گفت و گوهای عاشقانه و محبت‌آمیز ایجاب نمی کند که بلند و به گونه ای ادا شوند که اغیار از آنها باخبر شوند. در مقابل مناجات، «ندا» به صدایی گفته می شود که بلند و فریادگونه است که انسان از راه دور کسی را صدا می زند و یا از راه نزدیک، ولی نه به قصد رساندن صدا به طرف مقابل، بلکه با انگیزه ای دیگر، مانند آرام شدن و تخلیه روانی صدای خود را بلند می کند. بر این اساس، وقتی انسان خدا را ندا می دهد و با صدای بلند و فریادگونه او را می خواند که گرفتاری ها و سختی‌ ها او را در کمند خود گرفته اند و او برای رهایی از گرفتاری ها و سختی ها و با ناراحتی خداوند را به فریادرسی خود فرا می خواند. در برابر این دو واژه، «دعا» دارای مفهوم عام و معنایی گسترده است و به خواستن با هر زبانی و با هر کیفیتی، خواه از راه دور باشد یا نزدیک و خواه بلند باشد و خواه آهسته، دعا اطلاق می گردد. در آغاز مناجات شعبانیه هر سه واژه «دعا»، «ندا» و «مناجات» به کار رفته است و معصوم علیه السلام می فرماید: وَاسمَع دُعائِی اذَا دَعَوتُک وَاسمَع نِدائی اذَا نَادَیتُک وَاَقبِل عَلَیَّ اذا نَاجَیتُک؛(۶) « و بشنو دعایم را آن گاه که تو را می خوانم و بشنو ندایم را آن گاه که تو را ندا می کنم و رو به من آور آن گاه که با تو مناجات می کنم».
از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده که حضرت موسی علیه السلام در مناجات با خداوند فرمود: یَا رَبِّ اَبَعیدٌ اَنتَ مِنّی فَأُنادیِکَ أَم قَریبٌ فَأنَاجِیکَ فَاوحَی الله إلیهِ أنَا جَلیسُ مِن ذَکرَنی؛(۷) «خدایا، آیا تو از من دوری تا تو را ندا کنم. یا به من نزدیک هستی تا به نجوای با تو پردازم؟ خداوند به او وحی کرد: من همنشین کسی هستم که مرا یاد کند».
در روایت دیگری، امیرمؤمنان علیه السلام، درباره پاره ‌ای از فضایل ماه رمضان و مناجات در آن می فرمایند:
بَشرِّ أَیُهَا الصّائِم فَإِنَّک فی شَهرٍ صیِامُک فِیهِ مَفروضٌ و نَفَسُک فِیه تَسبیحٌ وَ نَومُک فِیه عِبادَهٌ وَ طاعَتُک فِیه مَقبولَهٌ وَ ذُنُوبُک فِیه مَغفورَهٌ وَ أَصواتُک فِیه مَسموعَهٌ وَ مناجاتُک فِیهِ مَرحومَهٌ؛(۸) «بشارت باد بر تو ای روزه ‌دار، همانا تو در ماهی به سر می ‌بری که روزه تو در آن واجب است و نفَس تو در آن تسبیح و خواب تو در آن عبادت می ‌باشد و طاعت تو مقبول خداوند است و گناهانت بخشیده می شود و صداها و درخواست های تو شنیده می شود و مناجات تو مشمول عنایت و رحمت الهی قرار می گیرد».
در توضیح جمله «واصواتک فیه مسموعه» باید گفت که گاهی بچه یا سفیه و یا انسان دون‌ پایه ای در جمعی سخنی می گوید که بدان توجه نمی شود. در این صورت گفته می شود که سخن او مسموع نشد، یعنی کسی به سخن او اعتنایی نکرد. ممکن است بر اثر فاصله و حجابی که گناهان بین انسان خطاکار و خداوند ایجاد کرده، خداوند اعتنایی و توجهی به درخواست های او نکند. اما خداوند در ایام خاص و مبارک، نظیر ماه مبارک رمضان که بار عام به بندگانش می دهد و قول داده که آنان را از لطف و رحمت واسعه خود بهره مند سازد، به صداها و درخواست های آنان توجه می کند و آنها را به اجابت می رساند و این عنایت الهی حاکی از اهمیت مناجات و تأثیر آن در ایام خاص است و البته چنان که در روایات آمده است، به جز ماه مبارک رمضان و ایام خاص، در اوقات معینی نظیر وقت سحر مناجات با خدا دارای اهمیت ویژه است و مورد عنایت و توجه خاص خداوند قرار می گیرد. امام صادق علیه السلام در این باره می فرمایند:
وَ إنَّ العَبدَ إذَا تَخلّی بِسیِّده فِی جَوفِ اللَّیل [ المُظلِم] و نَاجَاهُ اَثبَتَ اللهُ النُّور فِی قَلبِه، فَاِذا قَالَ: یا رَبِّ یا رَبِّ، نَادَاهُ الجَلیلُ جَلَّ جَلالُه: لَبَّیک عَبدِی سَلنِی اُعطِک وَتوَکلَ عَلیَّ اَکفِک. ثُمّ یَقولُ جَل جَلالُه لِمَلائِکتِه: یا مَلائِکَتی، انظُروا إلَی عَبدی فَقَد تَخلّی بِی فی جَوفِ اللَّیلِ المُظلِم و البَطّالون لاهُونَ وَ الغافِلُونَ نِیامٌ اشهَدُوا اَنّی غَفَرتُ لَهُ؛(۹) «هنگامی که بنده در نیمه شب با مولای خویش خلوت می کند و به راز و نیاز با او مشغول می گردد، خداوند نور را در قلبش می گستراند. پس وقتی گفت: پروردگارا، پروردگارا، خداوند صاحب جلالت و عظمت در پاسخ او می فرماید: لبیک بنده من، درخواست کن تا به تو عطا کنم و بر من توکل کن تا تو را کفایت کنم. سپس خداوند به فرشتگان خود می فرماید: ای فرشتگان من، بنگرید به بنده ام که در حالی در نیمه شب تاریک با من خلوت کرده که خوش‌ گذرانان بیهوده ‌کار به لهو و لعب مشغولند و غافلان در خواب فرو رفته اند. گواه باشید که من او را مشمول مغفرت خویش قرار دادم».

نیاز انسان به مناجات با خدا

به طور طبیعی هر کس دوست دارد با انسان ‌های بزرگ خلوت کند و خصوصی با آنان سخن گوید. شاگرد دوست دارد توجه استاد را به خود جلب کند و از این روی پس از کلاس نزد استاد می رود و به صورت خصوصی سؤالاتش را مطرح می کند. علاوه بر فرصت هایی که شخصیت های بزرگ بار عام می دهند و همه از فیض حضور آنها بهره مند می شوند، انسان دوست می دارد که به افتخار انس و رفاقت با آنها نایل گردد و در خلوت آنها بار یابد و به صورت خصوصی با آنان سخن گوید و از محبت و عنایت آنها بهره مند گردد. گفت و گوی خصوصی با شخصیت های بزرگ برای انسان بسیار مهم و مطلوب است. اگر به ما بگویند که مقام معظم رهبری «ادام ‌الله ظله العالی»، به شما وقت داده اند که نزد ایشان بروید و جلسه خصوصی با ایشان داشته باشید، با جان و دل می پذیریم و از شوق دیدار با رهبر در پوست خود نمی گنجیم و هزینه ها و مشکلات سفر را با جان و دل می پذیریم تا به دیدار ایشان نایل گردیم و از نزدیک ایشان را ببینیم و از سخنان ایشان کام جان خود را شیرین سازیم.
بی شک مؤمن و کسی که به عظمت خداوند واقف است و مقام رحمانیت و نعمت های پروردگار را می شناسد، لذت نجوا و گفت و گوی خصوصی با خدا را درک می کند و همواره در پی آن است که محل خلوتی بیابد و به خصوص ماه مبارک رمضان که بهار دعا و مناجات است، با خدای خود سخن گوید و به خواندن دعاهایی چون دعای افتتاح و ابوحمزه ثمالی بپردازد و از این گذر پیوند عاشقانه خویش با معبود را استوارتر سازد. انسان های غافل طعم گفت و گوی با معبود را نچشیده اند، از این ‌روی علاقه ای به خلوت با خدا و مناجات با او ندارند، اما مؤمنان راستین نیک می دانند که گفت و گوی با خدا چه لذتی دارد و کسی که در پی دعوت خدا به توفیق خلوت با معبود و گفت‌ و گوی خصوصی و عاشقانه با او نائل آمده به چه مقام و منزلتی دست یافته است.
در برخی از روایات عواملی که توفیق مناجات با خدا و خلوت با معبود و انس با او را فراهم می آورند ذکر شده اند، از جمله در روایتی رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل می کنند که خداوند فرمود: إذَا عَلِمتُ انَّ الغَالِبَ عَلَی عَبدِیَ الاشتِغالَ بِی نَقَلتُ شَهوَتَهُ فِی مَسألتی و مُناجَاتِی؛(۱۰) «هرگاه دیدم که بنده اغلب در اندیشه من است و به من توجه دارد، علاقه و میلش را به درخواست از من و گفت‌ و گو و مناجات با خودم سوق می دهم».
انسان بالطبع به امور دنیایی و امور پست حیوانی تمایل دارد، اما وقتی بیشتر توجهات انسان معطوف به خداوند گردید، خداوند لطف و عنایت خویش را شامل حال او می گرداند و لذت و طعم مناجات و گفت ‌و گوی با خویش را به کام جانش می نشاند، آن‌ سان که برجسته ترین علاقه و میل او به مناجات با خدا و خلوت با او هدایت می شود. بر عکس، وقتی بیشترین وقت انسان و توجهات او مصروف امور دنیا و لذایذ آن گردید و محبت و تعلق به دنیا بر دلش حاکم گشت و پیوسته در این اندیشه بود که چه لباسی بپوشد و چه غذایی بخورد و در اندیشه تهیه مسکن مجلل و رسیدن به پست و مقام بالاتر و خوش گذرانی و مشاهده فیلم هایی بود که او را سرشار از لذت سازند، از لذت مناجات با خدا محروم می گردد.

عوامل حرمان از مناجات با خدا

با توجه به عظمت مناجات با خدا و اهمیت ارتباط با معبود و نقشی که مناجات در سعادت دنیوی و اخروی انسان دارد و خسارتی که حرمان از این توفیق بزرگ الهی متوجه انسان می کند، بایسته است عواملی را که باعث می گردند انسان از مناجات خدا لذت نبرد و از آن محروم بماند بشناسیم. در برخی از روایات این عوامل معرفی شده اند و از جمله در حدیث معراج درباره یکی از عوامل حرمان از درک مناجات با خدا، پروردگار عالم خطاب به حبیب خود رسول الله صلی الله علیه و آله می فرماید:
یا أحمد لو صَلّی العبدُ صلاهَ اهلِ السماءِ والارضِ و یَصومُ صیامَ اهلِ السماءِ والارضِ و یَطوِی مِنَ الطعامِ مثلَ الملائکهِ و لَبِسَ لباس العاری ثُمّ أری فی قلِبِه مِن حُبِّ الدّنیا ذرّهً او سُمعَتِها أو رِئاستِها او حُلیّها أو زینتِها لا یُجاورُنی فی داری و لانزِعَنّ من قلبِهِ مَحبتی (و لاظُلِمنَّ قلبَهُ حتّی یَنسانی و لا اذیقُه حلاوه مَحبتی)؛(۱۱) «ای احمد، اگر بنده ای به اندازه اهل آسمان و زمین نماز بخواند و روزه بگیرد و چونان فرشتگان از خوردن غذا دوری گزیند و لباس عابدان بپوشد، سپس در قلب او ذره ای از حب دنیا، خودنمایی و ریا، یا ریاست، یا شهرت ‌طلبی و یا علاقه به زینت دنیا ببینم، او را از جوار خویش محروم می سازم و محبت خود را از دلش خارج می سازم ( و چنان دلش را تاریک می گردانم تا مرا فراموش کند و هرگز شیرینی محبتم را به او نمی‌ چشانم)».
در اخبار حضرت داوود علیه السلام آمده است که خداوند خطاب به او فرمود: مَا لاَولِیائِی وَ الهَمَّ بِالدُّنیَا إنَّ الهَمَّ یُذهِبُ حلاوَهَ مُناجَاتِی مِن قُلُوبِهِم؛(۱۲) «نباید دوستان من هم و غم دنیا را داشته باشند، چون اهتمام و تعلق به دنیا شیرینی مناجات با من را از دلشان خارج می سازد».
کسانی که تعلق‌ خاطر و دلبستگی به دنیا دارند، نباید انتظار داشته باشند که از مناجات با خدا لذت ببرند. این گروه اگر هم به دعا و مناجات بپردازند، انگیزه آنها فراتر از امید به برآورده شدن حاجات و آمرزش گناهانشان نخواهد بود و در سراسر دعا بی ‌حالی و کسالت بر آنان چیره می گردد و لذت مناجات با خدا را درک نخواهند کرد.
از امام صادق علیه السلام روایت شده است که خداوند، در حدیث قدسی، به حضرت داوود علیه السلام وحی کرد و فرمود:
لا تَجعَل بَینی و بَینَک عَالِماً مَفتوناً بِالدُّنیا فَیَصُدَّک عَن طَریق مَحبَّتی، فَإنَّ أولئکَ قُطاعُ طَریقِ عِبادی المُریدینَ. انَّ أدنَی مَا أنا صانِعٌ بِهِم ان انزِعَ حَلاوَهَ مُناجاتِی عَن قِلوبهم؛(۱۳)«میان من و خودت، عالِم فریفته دنیا را واسطه قرار مده تا تو را از راه دوستی و محبت من باز دارد، زیرا ایشان رهزنان بندگان جویای من اند. همانا کمتر کاری که با ایشان می کنم این است که شیرینی مناجاتم را از دلشان بردارم».

پی نوشت ها :

۱٫ سید علی ‌اکبر قرشی، قاموس قرآن، ج ۷، ص ۲۷٫
۲٫ مجادله(۵۸)، ۹٫
۳٫همان،۱۲٫
۴٫ حویزی، تفسیر نورالثقلین، ج۷، ص ۲۹۹٫
۵٫مجادله(۵۸)، ۱۴٫
۶٫ مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه.
۷٫ حرعاملی، وسائل الشیعه، ج ۱، ابواب احکام الخلوه، باب ۷، ص ۳۱۱، ح ۸۲۰٫
۸٫ شیخ صدوق، فضائل‌ الا شهرالثلاثه، ص ۱۰۹٫
۹٫ محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج ۵، ص ۲۰۷٫
۱۰٫ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۹۳، باب ۱۳،ص۱۶۲، ح ۴۲٫
۱۱٫ همان، ج ۷۴، باب ۲، ص۳۰، ح ۶٫
۱۲٫ همان، ج ۸۲، باب ۶۱، ص ۱۴۳، ح ۲۶٫
۱۳٫کلینی، کافی، ج ۱، باب المستاکل بعلمه و المباهی به، ص۴۶، ح ۴٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

شرح مناجات الشاکرین (۴)

موانع شکرگزاری از نعمت ها در کلام امام سجاد علیه السلام

شکر نعمت امری فطری است و وقتی نعمتی در اختیار انسان قرار می گیرد و انسان بدان توجه می یابد، فطرتاً درصدد شکر آن نعمت و سپاس گزاری از منعم برمی آید. البته باید در نظر داشت که توان شکرگزاری از همه نعمت های خدا در ما فراهم نیست و بی کرانگی نعمت های الاهی باعث گردیده که فرصت شکرگزاری همه آنها برای ما میسور نگردد و شرایط زندگی هم، چنین مجالی را به ما نمی دهد. گذشته از آن، موانعی ما را از شکر نعمت های خداوند باز می دارد و برای اینکه توفیق شکرگزاری در ما پدید آید باید آن موانع را بشناسیم و در حد توان درصدد رفع آنها بکوشیم. در این باره امام سجاد علیه‏السلام در فراز اول مناجات شاکرین می فرمایند:
اِلهی اَذهَلَنی عَن اِقامَه شُکرِک تَتابُعُ طَولِک، وَ اعجَزَنی عَن اِحصآءِ ثَنآئِک فَیضُ فَضلِک، وَشَغَلَنی عَن ذِکرِ مَحامِدِک تَرادُفُ عَوآئِدِک، وَ اَعیانی عَن نَشرِ عَوارِفِک تَوالی اَیادیک، وَ هذا مَقامُ مَنِ اعترَفَ بِسُبوغِ النَّعمآءِ وقابَلَها بِالتَّقصیرِ وَ شَهِدَ عَلی نَفسِهِ بِالاهمالِ وَالتَّضییعِ؛ «خدایا، بخشش پی درپی تو مرا از انجام وظیفه شکرگزاری غافل ساخت و ریزش مدام فضلت مرا از شمارش ستایشت عاجز گردانید و عطای پیوسته ات مرا از ذکر اوصاف ستودنی جمالت بازداشته و مرحمت های پیاپی ات مرا از نشر و بیان ستودگی هایت ناتوان ساخته است، و این مقام کسی است که به نعمت های بی شمار تو معترف است و به ناسپاسی و کوتاهی در شکرگزاری از آنها پرداخته است و بر خود گواهی می دهد که به اهمال و تضییع نعمت هایت پرداخته است».

۱. ریزش مدام نعمت ها و برکات

حضرت اولین عامل غفلت از شکرگزاری از نعمت های خدا را، از پی هم آمدن و ریزش مدام نعمت های الاهی معرفی می کنند. یعنی وقتی انسان در معرض بهره‏مندی از نعمت های خدا قرار گرفت و آن نعمت ها او را به خود جلب کرد و درصدد رفع نیازمندی های خود برآمد، توجه او از خالق نعمت ها منصرف گشته و به تأمین نیازها و لذت بردن از نعمت هایی که در اختیار او قرار گرفته معطوف می گردد. اکنون که بنده درباره شکرگزاری از نعمت های خداوند سخن می گویم و به تناسب موضوع بحث، به پاره ای از نعمت های خداوند توجه می یابم که چه بسا در شرایط دیگر از آنها غافل بودم. یکی از آن نعمت ها این مکانی است که در آن از معارف الاهی سخن می گوییم و همچنین این مجلس و محضر شما عزیزان، نعمت خداست و نیز آنچه ما از اساتیدمان فرا گرفته ایم و نیز آنچه از آیات و روایات و کتاب ‏های علما فرا گرفته ایم نعمت های بزرگ خدا هستند. وسایل صوتی که صدای مرا به گوش شما می رساند نیز نعمت خداست. همچنین فکر، حافظه و زبانی که با آن سخن می گویم نعمت های خدا هستند که ما اغلب از آنها غافل هستیم و توجهی به آنها نداریم و درنتیجه، درصدد شکرگزاری از آنها برنمی آییم. بی تردید آن بخش از نعمت ها که جاذبه قوی دارند بیشتر انسان را از توجه به خداوند و تشکر از او غافل می سازند. مثلاً انسان گرسنه وقتی غذای لذیذ در اختیار او قرار می گیرد، چنان با ولع و حرص به خوردن آن غذا می پردازد که فراموش می کند آن غذا نعمت خداست و باید شکر آن را به جا آورد و صرفاً درصدد تأمین غریزه و نیاز گرسنگی خود برمی آید. یا وقتی غریزه شهوت بر انسان غالب می گردد و درصدد ارضای آن برمی‏آید، فراموش می کند که آن غریزه و وسایل ارضای آن، نعمت خداست و به علاوه از سایر نعمت های الاهی نیز غافل می گردد و صرفاً در پی نیاز جنسی خود برمی آید و چه بسا در آن حال، از استفاده صحیح و مشروع از آن غریزه نیز غافل گردد و درصدد استفاده حرام و نامشروع از آن نعمت خدا برآید و نعمت خدا را به نقمت و ننگ و عار تبدیل سازد.
پس یکی از عوامل اساسی که ما را از شناخت و توجه به نعمت های خدا باز می دارد و در نتیجه مانع شکرگزاری خدا می گردد، نعمت های خداست که به وفور در اختیار انسان قرار گرفته است و به تعبیر امام سجاد علیه السلام در این مناجات، «توالی و تتابع نعمت ها»؛ یعنی از پی هم آمدن و ریزش مدام نعمت‏ هاست. چه آنکه همه آنچه در اختیار انسان قرار گرفته و به وسیله آنها نیازهای ما برطرف می گردد، نعمت های خداست و هدف خداوند از بخشش آنها، تسهیل و تأمین بستر تکامل و تعالی انسان است؛ چون با استفاده به جا و صحیح از نعمت های الاهی غایت اساسی آفرینش انسان که رسیدن به کمال و تعالی و قرب الاهی است تأمین می گردد، اما ناسپاسی و غفلت موجب سوء استفاده از نعمت های الاهی می شود و درنتیجه هدف و غایت آن نعمت ها تأمین نمی گردد و انسان به انحطاط و حضیض حیوانیت ‏و لذت ‏پرستی و هوا پرستی مبتلا می شود.
پر واضح است که توالی و از پی هم آمدن نعمت ها ناشی از فضل و بخشش بی کران الاهی است و نقص به شمار نمی آید. نقص و اشکال متوجه ماست که با بهره ‏مندی از هر نعمتی از توجه به سایر نعمت ها و نیز از خداوند که آن نعمت ها را در اختیارمان قرار داده، غافل می گردیم و نمی توانیم به توجه خود گسترش و وسعت بخشیم تا علاوه بر توجه به یک نعمت، نظر و توجهمان به سایر نعمت ها و به خصوص به خداوند نیز معطوف گردد و درنتیجه درصدد شکرگزاری از او برآییم. پس بایسته است که با تمرین و آموزش ‏های دینی و معنوی درصدد رفع این نقیصه برآییم. برای رفع این نقیصه و توجه یافتن انسان به منعمی که پیوسته نعمت هایش را در اختیار ما می نهد آدابی در شرع مقدس وارد شده که رعایت آنها به هنگام استفاده از نعمت های الاهی، انگیزه شکرگزاری و توجه به خداوند را در انسان پدید می آورد. یکی از آن آداب این است که انسان قبل از خوردن غذا بسم الله الرحمن الرحیم بگوید و یا در اثنای خوردن غذا و پس از دست کشیدن از آن الحمد لله بگوید. یا اینکه در دعای وضو به هنگام مشاهده آب می خوانیم: اَلحَمدُ لله الَّذی جَعلَ المآءَ طَهوراً، وَ لَم یَجعَلهُ نَجِساً. توجه به این آداب و مستحبات و تکرار آنها باعث توجه بیشتر به نعمت های خدا و استفاده صحیح از آنها و شکرگزاری از خداوند می گردد.

۲. بی شماری نعمت های خدا

عامل دومی که باعث غفلت از شکرگزاری از نعمت های خدا می گردد و در مناجات حضرت از آن یاد شده است، بیرون از شمار بودن نعمت های خدا و جوشش مدام آنهاست. بی‏حد بودن نعمت های الاهی انسان را از شمارش آنها عاجز ساخته است و درنتیجه، عدم توجه به آن نعمت های نامحدود باعث غفلت انسان از آنها و عدم امکان شکرگزاری همه آنها می گردد. واژه «فیض» که در آموزه های دینی فراوان به کار رفته و ما به تعابیری چون «فیض الاهی» و یا «فیاضیت خداوند» زیاد برخورد می کنیم، به معنای سرازیر شدن و سررفتن است و «فاض الماء» به معنای سرریز شدن آب از ظرف است. کاربرد این واژه در دایره مادیات و محسوسات به معنای جوشش از درون، سرریز شدن و سررفتن است. و از این روی، وقتی اشک فراوان از چشم سرازیر می شود، گفته می شود: «فاضت العین» و یا در قرآن در ارتباط با مسیحیان مؤمن که با شنیدن دعوت رسول خدا صلی الله علیه و آله به ایشان ایمان آوردند، می خوانیم:
وَ اِذا سَمِعُوا مَا اُنزِلَ إلَی الرَّسولِ تَرَی اَعیُنَهُم تَفیضُ مِنَ الدَّمعِ ممَّا عَرفُوا مِنَ الحَقِّ یَقولونَ رَبَّنا آمَنّا فَاکتُبنا مَعَ الشّاهِدین؛ (۱) «و چون آنچه را بر پیامبر فرو آمده بشنوند می ‏بینی که دیدگانشان از آنچه از حق شناخته اند اشک می ‏بارد، گویند: پروردگارا، ایمان آوردیم پس [نام] ما را با گواهی دهندگان [به حق، یعنی با نام دیگر مؤمنان] بنویس».
اما در کاربرد واژه «فیض» درباره خدا و به عنوان نمونه، در این جمله که «عالم فیض خداست» به هیچ‏ وجه معنای مادی آن اراده نشده و آن تعبیر به این معنا نیست که از درون خدا چیزی سرریز می شود و اساساً ما وقتی می خواهیم مفاهیم و صفاتی را که از مادیات انتزاع شده اند به خداوند نسبت دهیم، حیثیت های مادی را از آنها تجرید می کنیم و برداشتی صرفاً معنوی و مجرد از آنها داریم. مثلاً واژه «علیّ» که از «علو» به معنای بلندی گرفته شده وقتی درباره خداوند به کار می رود، معنای والایی و علو مادی از آن تجرید می شود و معنای علو معنوی خداوند را افاده می کند. یا اینکه واژه «عظیم» از «عظم، به معنای استخوانی‏» گرفته شده و در این کاربرد، به حیوانی که بزرگ و دارای استخوان های بزرگ باشد، عظیم گفته می شود. اما وقتی این واژه درباره خداوند به کار می رود، به هیچ‏ وجه معنای مادی آن لحاظ نمی شود، چون خداوند مجرد است و دارای جسم نمی‏ باشد، و از آن عظمت و شکوه معنوی اراده می گردد. همچنین «صانع» به صنعتگری گفته می شود که با ترکیب مواد و ایجاد تغییرات در آنها وسیله ای می سازد و مسلماً این معنا در کاربرد آن درباره خداوند منظور نیست و کاربرد آن درباره خداوند بدین معناست که خداوند اشیا را از کتم عدم خارج ساخت و لباس وجود و هستی به آنها پوشاند. از این روست که وقتی متکلمان این صفات و مفاهیم مشترک را درباره خداوند به کار می‏ برند، می کوشند که آمیزه ها و شائبه های جسمانی را از آنها خارج و تجرید کنند، مثلاً می گویند: اللهُ عالمٌ لا کَعِلمُنا یا هُو قادرٌ لا کَقُدرَتِنا.
روشن شد که یکی از عوامل غفلت از نعمت های الاهی و عدم شکر آنها، بی شمار بودن آنهاست و ریزش مدام و انبوه نعمت های الاهی باعث گردیده که انسان از شناخت آنها عاجز بماند و نتواند آنها را احصا کند؛ از این روی خداوند فرمود: وَ آتاکم مِّن کلِّ مَا سَألتُمُوهُ وَ إن تَعُدُّوا نِعمَتَ الله لا تُحصوهَا إنَّ الانسانَ لَظلومٌ کفَّارٌ؛(۲) «و از هرچه خواستید به شما داد، و اگر [بخواهید ]نعمت خدا را بشمرید آن را شمار نتوانید کرد؛ به راستی آدمی ستمگر و ناسپاس است».
در آیه دیگر می فرماید:
أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُمْ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَهً وَ بَاطِنَهً وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لاَ هُدًى وَ لاَ کِتَابٍ مُنِیرٍ؛ (۳) «آیا ندیده اید که خدا آنچه را در آسمان ها و آنچه را در زمین است مسخر شما ساخته و نعمت های آشکار و نهان خویش را بر شما گسترده و فراوان کرده است؟ و برخی از مردم درباره خدا بی [آنکه] دانش و رهنمود و کتابی روشن [داشته باشند] به مجادله برمی خیزد».
ما هر قدر درصدد شناسایی نعمت های خداوند برآییم، بخش اندکی از آنها را مورد شناسایی قرار می دهیم. تازه شناخت ما به آن بخش از نعمت ها نیز ناقص خواهد بود و به هیچ ‏وجه نمی توانیم همه نعمت هایی که خداوند در پیرامون ما قرار داده و همچنین امکانات و نعمت هایی را که در بدن و وجود ما قرار داده بشناسیم و در نتیجه شکر آن نعمت های بی کران از ما ساخته نیست و ما در مقام شکر می توانیم از بخشی از نعمت های خدا که مورد شناسایی ما قرار گرفته، آن هم به نحو ناقص، شکرگزاری کنیم و از به جا آوردن حق شکرگزاری از یک نعمت نیز عاجزیم. بایسته است که در راستای شکرگزاری از نعمت‏ هایی که امکان شناسایی آنها برای ما فراهم است، از علوم مربوطه استفاده کنیم و حتی ‏الامکان شناخت فعالیت های فیزیولوژیک بدن و فعالیت های اندام و تعاملات آنها با یکدیگر و فعالیت های روحی و روانی انسان و نیز شناخت ویژگی ها و خواص پاره ای از نعمت هایی را که مورد استفاده ما قرار می گیرد برای خود فراهم سازیم. درنظر داشته باشیم که دفع بلاها و حوادث ناگوار و فرشتگانی که خداوند آنان را مأمور کرده که از ما محافظت کنند نیز از نعمت های الاهی به شمار می‏ روند که ما کمتر به آنها توجه داریم و بابت آنها از خداوند تشکر نمی کنیم و حضرات ائمه معصومین علیهم السلام در بسیاری از دعاها از جمله، در دعای جوشن صغیر، دعای افتتاح و دعای ابوحمزه ثمالی ما را به بلاهایی که خداوند از ما دفع کرده است توجه داده اند.

ضرورت توجه ویژه به نعمت های معنوی و شکرگزاری آنها

شایسته است که ما با فراغت بال و در محیطی آرام، لختی به تفکر درباره نعمت های خداوند بپردازیم و فهرستی از نعمت های خداوند تهیه کنیم و پیوسته در هر فرصتی که به هریک از آنها توجه یافتیم به حمد و سپاس خداوند بپردازیم. در این صورت ما ادب بندگی و شکرگزاری از معبود را به جا آورده ایم و اندکی از نعمت های خدا را پاس داشته ایم. چنان که وقتی کسی به ما خدمت می کند و کاری برای ما انجام می دهد، ما خود را موظف می دانیم که از او تشکر کنیم و گاهی برای کاری که کسی برای ما انجام می دهد، چندین بار و در هر فرصتی که او را ملاقات می کنیم به تشکر و اظهار شرمندگی از او می پردازیم. با این تفاوت که آنچه دیگران در اختیار ما می گذارند از نظر کمی و کیفی محدود است، اما نعمت های خداوند حدی ندارد و امکان شکرگزاری از همه آنها و حتی ادای حق سپاس از یکی از آنها برای ما فراهم نیست، به خصوص نعمت های معنوی نظیر نعمت ایمان و دین که قابل ارزیابی نیستند و ما نمی توانیم به اهمیت و ارزش آنها واقف گردیم. در روایتی درباره سرمایه عظیم ولایت ائمه اطهار علیهم السلام آمده است:
عَن مُوسَی بنِ جَعفَر علیه السلام قَالَ إن رَجُلاً جَاءَ إلَی سَیِّدنَا الصّادقِ علیه السلام فَشَکا إلَیهِ الفَقرَ، فَقالَ: لَیسَ الأمرُ کمَا ذَکرتَ و مَا أعرِفُک فَقیراً. قَالَ: و اللهِ یا سَیِّدی مَا استَبَنتَ، وَ ذَکر مِنَ الفَقرِ قِطعَهً و الصّادقُ علیه السلام یُکذِّبُه إلی أن قَالَ: خَبِّرنی لَو أُعطِیتَ بِالبَراءَه مِنّا مائَهَ دینارٍ کنتَ تَأخُذُ؟ قَالَ: لا، إلی اَن ذَکرَ ألوفَ دَنانیرَ، وَالرَّجلُ یَحلِفُ أنَّهُ لا یَفعَلُ، فَقالَ: لَه مَن مَعهُ سِلعَهٌ یُعطَی هَذَا المَالَ لا یَبیعُهَا، هُوَ فَقیرٌ؟؛(۴)«امام موسی ‏بن جعفر علیه السلام فرمودند: مردی نزد آقای ما، امام صادق علیه السلام آمد و نزد ایشان از فقر شکایت کرد، حضرت فرمودند: مطلب چنان نیست که تو می گویی و من تو را فقیر نمی دانم. او گفت: ای آقای من، به خدا قسم، به حال من واقف نشده ای و شمه ای از فقر خود را باز گفت و امام صادق علیه السلام تکذیب کردند، تا اینکه به او فرمودند: به من بگو اگر صد دینار طلا به تو دهند تا از ما بیزاری جویی می گیری؟ گفت: نه، حضرت تا هزاران دینار (در مقابل برائت و بیزاری از اهل بیت علیهم السلام) فرمودند و آن مرد سوگند خورد که نه. حضرت فرمودند: آیا کسی که متاعی دارد که با این همه پول نمی فروشد فقیر است؟»
به هر حال نعمت های معنوی، چون نعمت اسلام، تشیع، ولایت اهل بیت، معرفت خدا، معرفت اهل بیت و امام حسین و امام زمان علیهم السلام بسیار باارزش‏ تر از نعمت های مادی هستند و با هیچ مقیاسی قابل سنجش و ارزش گذاری نیستند و درک این نعمت ها از عهده ما خارج است و ما ناچاریم که در پیشگاه خداوند اعتراف کنیم که از شکر این نعمت های بزرگ عاجزیم و بر اساس برخی از روایات اعتراف به عجز از شکرگزاری نعمت های خداوند، خود شکر نعمت محسوب می گردد و از جمله امام صادق علیه‏السلام می فرمایند:
وَتمامُ الشُّکرِ اعترَافُ لِسانِ السِّرِّ خَاضِعاً لله تَعالَى بِالعَجزِ عَن بُلوغِ أدنَى شُکرِهِ، لأنَّ التَّوفیقَ لِلشُّکر نِعمَهٌ حادِثَهٌ یَجِبُ الشُّکرُ عَلَیها، وَ هِیَ أعظَمُ قَدراً وَ اعزُّ وُجوداً مِنَ النِّعمَه الَّتی مِن أجلِها وُفِّقتَ لَهُ، فَیَلزَمُک عَلَى کلِّ شُکرٍ شُکرٌ أعظمُ مِنهُ إلى مَا لا نِهایَهَ لَهُ مُستَغرِقاً فِی نِعمَتهِ، قاصراً عاجزاً عَن دَرک غایَه شُکرِه؛(۵)«و شکر تمام و کامل این است که زبان دل و با خضوع در پیشگاه خداوند به عجز از انجام کوچک ترین شکر اعتراف کند، چه آنکه موفقیت در انجام شکر و سپاس خود نعمت تازه ای است که شکر آن لازم است و این موفقیت باارزش‏تر و پرقیمت تر از آن نعمتی است که موفق به شکر آن شده ‏ای پس برای هر شکری شکری برتر از آن بایدت تا بی نهایت که انسان شکرگزار غرق در نعمت حق است و از رسیدن به غایت و نهایت شکر، قاصر و عاجز است».

قصور و کوتاهی انسان در شکرگزاری از خدا

حضرت در پایان فراز مزبور از مناجات خود به ریزش پیوسته نعمت ها و فراوانی آنها و عجز از شکرگزاری و نیز کوتاهی در قدردانی و شکر آنها اعتراف می کنند. از آن روی که نعمت های خدا بی شمار است و همه جن و انس نمی توانند آنها را بشمارند، انسان قاصر و عاجز از ادای شکر آنهاست؛ اما از آن روی که توجه به نعمتی و تلاش در بهره ‏مندی از آن او را از توجه به خداوند غافل می سازد و در نتیجه نمی کوشد که در حد توان، سپاس خدای را به جا آورد، مقصر است. چرا که نباید توجه به برخی نعمت ها انسان را از سایر نعمت ها و نیز از خداوندی که آن نعمت ها را در اختیار انسان نهاده است غافل سازد و انسان در هر حال باید توجه اصلی خود را معطوف به خداوند کند و هیچ چیز او را از یاد خدا باز ندارد و در مقام بهره برداری از هر نعمتی، اول رو به سوی خداوند آورد و به پاس آن نعمت از خداوند شکرگزاری کند. آن گاه حضرت بر نفس خود که به اهمال و تضییع نعمت ها پرداخته شهادت می دهند. ما اگر در خویش بنگریم، درمی یابیم که در طول عمر و پیوسته از نعمت های بزرگ خدا برخوردار بودیم و قدر آنها را نشناختیم و استفاده بایسته و حتی گاهی استفاده صحیح از آنها نبردیم. کیست که از جوانی و سلامتی، این دو نعمت بزرگ خدا استفاده شایسته و بایسته برده باشد؟ پس ما علاوه بر آنکه احاطه به همه نعمت‏ های خدا نداریم و نمی توانیم همه نعمت هایی را که خداوند در اختیارمان نهاده بشناسیم و در نتیجه از شکر همه آنها عاجزیم، از انجام سپاس و شکری که از عهده‏ مان ساخته است نیز کوتاهی می کنیم.
حضرت در ادامه مناجات می فرمایند:
وَانتَ الرَّؤفُ الرَّحیمُ البَّرُ الکریمُ، الَّذی لا یُخیِّبُ قاصِدیهِ، وَلا یَطرُدُ عَن فِنآئِهِ آمِلیهِ، بِساحَتِک تَحطُّ رِحالُ الرّاجینَ، وَ بِعَرصَتِک تَقِفُ آمالُ المُستَرفِدین، فَلا تُقابِل آمالَنا بِالتَّخییبِ وَالأیاس، ولا تُلبِسنا سِربالَ القُنُوطِ وَالإبلاسِ؛ «و تو بسیار با رأفت و مهربان و با کرم و احسانی که هرکس را رو به تو آرد محروم نمی سازی و امیدواران به خویش را از درگاه خود دور نمی گردانی. به ساحت قدس تو امیدواران بار می‏ افکنند و آرزوهای بخشش ‏خواهان و کمک‏ جویان در پیشگاه تو بار بسته اند. پس امیدهای ما به خود را با نومیدی و یأس مواجه مگردان و جامه نومیدی و سرافکندی به ما مپوشان».
«فناء»، «ساحت» و «عرصه» به معنای پیشگاه است و برای هرکدام از آنها در فارسی واژه مستقلی وجود ندارد. تعبیر بساحتک تحط رحال الراجین کنایی است و این تعبیر در اصل برای توقف مسافران و کاروان ها در محلی که بدان منظور فراهم شده به کار می رود و «محط الرحال» به بارانداز و محلی گفته می شود که کاروانیان در آنجا توقف می کنند و باروبنه های خود را در آنجا قرار می دهند و در فراز مزبور از مناجات، کنایه از پناه آوردن امیدواران به ساحت قدس ربوبی و آستان مهر و رأفت الاهی که یگانه پناهگاه بندگان است می ‏باشد.
سپس حضرت می فرمایند: «اِلاهی تَصاغَرَ عندَ تَعاظُمِ الاِئک شُکری، وَتضآئَلَ فی جَنبِ اِکرامِک ایَّای ثَنآئی وَ نَشری؛ «خدایا، شکر و سپاس من در برابر نعمت های بزرگ تو بسیار ناچیز است و ثناگویی و بازگویی نعمت هایت در مقابل اکرام و عنایتت به من بی‏ مقدار می‏ باشد».
انسان در برابر خدمتی که به او شده و نعمتی که در اختیارش قرار گرفته باید بکوشد که شکر و سپاس درخور انجام دهد و درصدد جبران لطف و مرحمتی که در حق او شده برآید. مثلاً اگر کسی خانه ای را با تمام وسایل و امکانات در اختیار انسان قرار دهد و حتی سندش را به نام او بزند، اگر دریافت کننده این هدیه بزرگ به گفتن «متشکرم» بسنده کند، شکر آن نعمت و هدیه بزرگ را به جا نیاورده است. وی در مقام تشکر و سپاس باید رفتار و خدمتی متناسب با آنچه در اختیارش قرار گرفته انجام دهد و اگر امکان جبران آن خدمت بزرگ برایش فراهم نیست، سخنانی حاکی از سپاسگزاری و حق ‏شناسی و تلاش برای جبران آن خدمت بزرگ بر زبان جاری سازد و اظهار محبت و شرمساری کند تا حق لطفی که به او شده انجام داده باشد. اما پر واضح است که ما نمی توانیم شکر بایسته و شایسته نعمت های خداوند را انجام دهیم و شکر ما هر چند از نظر کمیت و کیفیت زیاد به چشم آید، در برابر نعمت های الاهی بسیار حقیر و ناچیز است. حتی قدردانی و شکر نعمت هایی که به ظاهر به چشم نمی آیند و در مقایسه با سایر نعمت ها کوچک جلوه می کنند از ما برنمی آید و به هیچ ‏وجه نمی توانیم قدر و ارزش آنها را بشناسیم. به عنوان نمونه یکی از نعمت های خدا که به ندرت ما به آن توجه می یابیم، تارهای صوتی است که خداوند در حنجره ما قرار داده و امکان سخن گفتن را برای ما تسهیل می سازند. حال اگر به هر دلیلی این تارهای صوتی آسیب ببینند، انسان نمی تواند به وضوح سخن گوید و تنها صداهای ناموزون و نامفهوم از دهان انسان خارج می شود و در نتیجه ارتباط کلامی انسان با دیگران برقرار نمی گردد. آن گاه هرکسی که تارهای صوتی اش آسیب دیده در حد وسع و توان مالی اش درصدد رفع آن ناراحتی برمی آید و برای مداوا و در صورت لزوم برای جراحی حنجره خود اقدامات لازم را انجام می دهد و گاه چندین بیمارستان عوض می کند و چندین میلیون تومان خرج می کند. حتی اگر از امکانات پزشکی و دانش پزشکی داخل کشور نتیجه نگرفت، اگر از سرمایه مالی مناسبی برخوردار باشد، برای ادامه معالجه به خارج سفر می کند و بدان امید که سلامتی خود را باز یابد و مشکل تارهای صوتی او مرتفع گردد، هر قدر که بتواند خرج معالجات خود می کند. اکنون که خداوند چنین نعمتی را رایگان در اختیار ما نهاده، ما باید بنگریم که چه وظیفه ای در قبال آن داریم. آیا سزاوار است که از این نعمت الاهی سوء استفاده کنیم و مثلاً به پدر و مادر خود دشنام دهیم و با آنها تندی کنیم؟ آیا سزاوار است که دروغ بگوییم و تهمت بزنیم و غیبت کنیم و حرف های لغو و بیهوده بر زبان جاری سازیم؟

پی نوشت ها :

۱. مائده (۵)،۸۳.
۲. ابراهیم(۱۴)،۳۴.
۳. لقمان(۳۱)،۲۰.
۴. محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۶۷، باب ۷، ص ۱۴۷، ح ۱.
۵. همان، ج ۷۱، ب ۶۱، ص ۵۲، ح ۷۷.

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

گونه‌شناسی انتقادی دیدگاه‌ها درباره تاریخ و چگونگی پیدایش تشیع(۱)

اشاره:

تاریخ و چگونگی پیدایش تشیع، از دیرباز در منابع تاریخی و کلامی مسلمانان و سپس در آثار مستشرقان مورد توجه بوده و در سال‌های اخیر هم با انگیزه‌هایی غیرعلمی در انواع منابع مکتوب و چندرسانه‌ای، دیدگاه‌هایی دراین‌باره مطرح شده است. شیعیان با توجه به پیوند این بحث با هویت خود، کوشیده‌اند دیدگاه‌های ناصواب را نقد، و دیدگاه مورد پذیرش خود را ارائه کنند. این نوشتار با استفاده از تکنیک گونه‌شناسی، پس از دسته‌بندی دیدگاه‌ها، می‌کوشد با روش‌های متعارف نقد آنها را نقد، و دیدگاه برگزیده خود را پیشنهاد نماید.

 

این دیدگاه با تکیه بر تمایز بین وجود یک اندیشه و بروز اجتماعی آن، بیان می‌دارد که بنیان‌های اندیشه شیعی که بر مدار امامت می‌چرخد، به‌مثابه بخشی گسست‌ناپذیر از آموزه‌های اسلامی، همزاد قرآن و سنت نبوی است و از عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله) وجود داشته، ولی بروز اجتماعی آن به‌تدریج و در عصر حضور معصومان(علیه السلام) صورت گرفته است.

مقدمه

با گسترش چشمگیر شیعه‌پژوهی در سه دهه اخیر، یکی از موضوعاتی که در کانون توجه نویسندگان قرار گرفته، خاستگاه و چگونگی پیدایش این آیین است. این موضوع از دیرباز در منابع تاریخی و کلامی مسلمانان، به‌ویژه در کتاب‌های ملل و نحل مورد بحث بوده و در دوران معاصر نیز به یکی از موضوعات اصلی مورد اهتمام مستشرقان شیعه‌پژوه تبدیل شده است. (۱) در یکی ـ دو دهه اخیر هم، به‌ویژه در فضاهای مجازی مرتبط با برخی کشورهای اسلامی، نکاتی در این زمینه با رویکردی ناهمدلانه و کینه‌توزانه و اغلب با انگیزه‌هایی غیر علمی و سیاست‌زده و همراه با تعصبات کور مذهبی، مطرح شده و می‌شود. شاید معطوف به همین فعالیت‌ها، در چند سال اخیر در داخل کشور، چند پژوهش شایسته اعتنا در این زمینه صورت گرفته است.

موضوع تاریخ و چگونگی پیدایش تشیع، اکنون تنها یک پرسش تاریخی نیست، بلکه به پرسشی هویتی تبدیل شده است؛ بدین معنا که شیعیان با نوع پاسخ به این پرسش، از هویت خود دفاع می‌کنند و پاره‌ای از غیر شیعیان نیز با نوع پاسخ خود به این پرسش، در پی نشان دادن هویتی متفاوت برای شیعیان هستند.

این نوشتار بر آن است تا با مروری بر مهم‌ترین دیدگاه‌ها درباره پیدایش تشیع و گونه‌شناسی و بررسی انتقادی آنها از منظر تاریخی و یا روش‌شناختی، امکان پیشنهاد تازه‌ای درباره پیدایش تشیع را مورد سنجش قرار دهد.

روش تحقیق و تکنیک پردازش داده‌ها

مقاله حاضر در درجه اول یک نوشته تاریخی و محکوم ضوابط و قواعد روش متعارف تحقیق تاریخی است؛ به این معنا که هریک از دیدگاه‌ها درباره پیدایش تشیع را به‌مثابه یک گزاره تاریخی و به عبارت دقیق‌تر، یک گزاره مربوط به یک رویداد تاریخی درنظر گرفته و کوشیده است به مدد دیگر گزاره‌های تاریخی، به نتیجه‌ای روشن درباره سازگاری یا ناسازگاری آن دیدگاه با واقعیت بیرونی دست یابد.

شایان ذکر است یکی از دشواری‌های پژوهش درباره تاریخ تشیع به‌صورت عام و تاریخ پیدایش تشیع و تاریخ تشیع در دوره‌های نخستین خود به‌صورت خاص، افزون‌بر مواردی مانند کمبود نسبی منابع، در هم آمیختگی این مباحث با اندیشه‌های کلامی است که چه در مرحله پژوهش و چه در مرحله داوری درباره پژوهش‌ها همواره رخ می‌نماید.

این مقاله باورمند و پایبند به آموزه‌های تشیع است؛ ولی کوشیده است تا این باور پیشینی خود را زمینه درون‌فهمی (۲) موضوع تحقیق قرار دهد و از طریق مبنا قرار دادن یک معیار واحد در رویارویی با هریک از گزاره‌های تاریخی، باور خود را به‌صورت سنجیده و یکسان در گزینش و سنجش داده‌ها دخالت دهد و به اعتبار یافته‌ها و تحلیل خود لطمه نزند.

تکنیکی که در این مقاله برای پردازش داده‌ها مورد استفاده قرار گرفته، روش گونه‌شناسی (۳) است. گونه‌شناسی یکی از تکنیک‌های رایج در علوم انسانی است، ولی به‌عنوان یک ابزار تحقیق و نیز ابزاری برای بالا رفتن میزان دقت ما در مواجهه با پدیده‌های مختلف، در همه علوم رواج دارد و هیچ دانشی را نمی‌توان بی‌نیاز از آن شمرد.

مراد از گونه‌شناسی، شناخت گونه‌های مختلف یک پدیده و به بیانی دقیق‌تر، طبقه‌بندی روشمند پدیده‌هایی است که به یک خانواده و مجموعه وابسته هستند و در مقایسه و نسبت‌سنجی با دیگر اعضای این مجموعه، در یک یا چند ویژگی یا رفتار، وجه مشترک دارند و در وجوه دیگر از هم متفاوت هستند، گونه‌شناسی یعنی مشخص ساختن همین اشتراک‌ها و افتراق‌ها براساس یک معیار خاص عینی یا ذهنی. (۴) فرایند قرار دادن پدیده‌ها در گونه‌های مختلف را گونه‌بندی (۵) و گاه طبقه‌بندی (۶) می‌خوانند.

«تکنیک گونه‌شناسی» کم‌وبیش در بخش‌هایی از دانش منطق، به‌ویژه در مبحث تحلیل و تقسیم مورد توجه حکمای مسلمان نیز بوده است. جرجانی (۸۱۶ ق) در کتاب التعریفات تقسیم را افزودن قیدهای مختلف به یک شیء، به‌گونه‌ای که از هریک از آنها یک قسم (گونه) پدید آید، تعریف کرده است. (۷) همین تعریف مورد پذیرش ملاصدرا (۱۰۵۰ ق) هم بوده و وی آن را به‌معنای افزودن قیود مختلف به مقسم واحد تفسیر و به‌کار برده است. (۸)

ابن‌بهریز (۸۶۰ ق) با الهام از ارسطو و پیوند دادن بحث تقسیم با کتاب مقولات ارسطو، به‌دقت انواع هفت‌گانه‌ای را برای تقسیم نام برده است (۹) تفاوت تحلیل و تقسیم هم در کتاب دیگری مورد بحث قرار گرفته است. (۱۰)

نکته‌ای که در اینجا باید بدان توجه کرد اینکه، تقسیم در دانش منطق رایج نزد مسلمانان، یک فرایند و عملیات ذهنی است؛ به این معنا که یک اندیشمند موضوعی را به‌مثابه مقسم درنظر می‌گیرد و با افزودن قیدهای مختلف، خود آن را به گونه‌های مختلف تقسیم می‌کند، صرف‌نظر از اینکه آیا به‌راستی این گونه جدید، تحقق بیرونی دارد یا نه، و یا کسی آن را باور دارد یا نه. اما گونه‌شناسی در علوم اجتماعی بیشتر ناظر به واقعیت بیرونی است و از طریق کنار هم نهادن واقعیات مختلف ـ که این واقعیات می‌تواند هر چیزی ازجمله دیدگاه‌های مختلف درباره یک موضوع باشد ـ و تشخیص همسانی‌ها و ناهمسانی‌های آنها حاصل می‌شود و با منطقی روشن و روشمند آنها را به دسته‌های گوناگون تقسیم می‌کند. با این وجود دقت‌نظر حکمای مسلمان در بحث تقسیم می‌تواند در شکل دادن به فهمی تازه از گونه‌شناسی و چاره‌اندیشی برای پاره‌ای ابهام‌ها و پیشنهاد روش‌هایی نو بسیار سودمند باشد.

با توجه به آنچه ذکر شد، اکنون می‌توان پذیرفت گونه‌شناسی یکی از بهترین روش‌ها برای شناخت اجزا و ابعاد و اطراف یک پدیده و تمیز و تفکیک پدیده‌ها از یکدیگر و جلوگیری از تعمیم‌های ناروا و در نتیجه، شناخت دقیق‌تر حقایق و واقعیت‌هاست.

کاربرد تکنیک گونه‌شناسی در تحقیقات تاریخی و امکان و کاربرد آن، شایسته بحث‌ها و تحقیقات و تدقیقات دیگری است؛ ولی در قلمرو نیاز این مقاله و بدون نیاز به تأملات بیشتر هم می‌توان دیدگاه‌های مربوط به پیدایش تشیع را گونه‌شناسی کرد. دسته چهارم از انواع تقسیم از نظر ابن‌بهریز، نامی است که بر اشیای مختلف گذاشته می‌شود. (۱۱) هرچند مثالی که او ذکر می‌کند، مربوط به عینیات است، ولی این نوع تقسیم را برای مفاهیم ذهنی هم می‌توان به‌کار گرفت. در این مقاله، «دیدگاه درباره پیدایش تشیع» نامی است که به گزاره‌های مختلف درباره پیدایش تشیع داده شده است. با گردآوری این گزاره‌ها و تقسیم آنها به دسته‌های مختلف و سپس نقد و بررسی آنها، درپی دست یافتن به حقیقت هستیم.

امامیه، شیعه، اثنا‌عشریه

پیش از ورود به بحث، سزاوار است برای روشن شدن محور اصلی بحث و تبیین دقیق‌تر مسئله تحقیق، به توضیحی فشرده درباره چند مؤلفه اصلی پرداخته شود. وقتی از پیدایش تشیع سخن می‌گوییم، روشن است که با توجه به تعدد فرقه‌های شیعی، باید مشخص ساخت کدام فرقه از فرق شیعه موردنظر است. جوهره چندشاخه شدن مسلمانان پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله) اختلاف‌نظر درباره جانشینی بلافصل آن حضرت و یا چگونگی انتقال امامت (جانشینی بافاصله) بود. نوبختی در آغاز کتاب فرق الشیعه تلویحاً ریشه همه اختلافات از زمان رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله) بدین‌سو را اختلاف در امامت برشمرده است. (۱۲) شهرستانی نیز بر این باور است که در طول تاریخ اسلام، هیچ شمشیری به اندازه‌ای که برای امامت از نیام بیرون آمده، برای امری دیگر برکشیده نشده است. (۱۳)

با توجه به تعدد و تنوع گروه‌هایی که معتقد به امامت بلافصل امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) بودند، برای تمایز این گروه‌ها از یکدیگر، یا نام‌هایی جدید وضع و یا لفظ شیعه با صفتی همراه شد؛ از رواج نام‌هایی مانند فطحیه و واقفیه و شیعه زیدیه و شیعه اسماعیلیه می‌توان به‌عنوان نمونه‌هایی در این زمینه یاد کرد. سه اصطلاح امامیه، شیعه و اثنا‌عشریه هم ازجمله تعابیری است که گاه به یک معنا و گاه به معانی متفاوت در منابع مختلف به‌کار رفته‌اند. (۱۴) بر این اساس، شیعه اثنا‌عشریه یا شیعه دوازده‌امامی، یکی از فرقه‌هایی است که ذیل عنوان عمومی شیعه قرار می‌گیرد. نوبختی که یکی از قدیم‌ترین منابع را درباره فرق شیعه پدید آورده است، شیعه را به مفهوم مطلق قائلین به امامت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) می‌داند (۱۵) و بدون اینکه به‌صراحت نامی از اثنی‌عشریه ببرد، فرقه‌ای به‌نام امامیه را که با مفهوم امروزی اثنی‌عشریه تطبیق می‌کند، به‌عنوان یکی از سیزده فرقه پدیدآمده پس از امامت امام حسن عسکری(علیه السلام) معرفی می‌کند. (۱۶) در کتاب المقالات و الفرق هم شیعه علویه به مفهوم مطلق پیروان امیرالمؤمنین تا زمان شهادت امام حسین(علیه السلام)(۱۷) و امامیه به‌عنوان یکی از فرقه‌های شیعه به‌گونه‌ای منطبق با مفهوم اثنی‌عشریه معرفی شده است. (۱۸)

اما در متون سده‌های بعد، شاهد دسته‌بندی و مرحله‌بندی دیگری هستیم. عبدالقاهر بغدادی، امامیه را در کنار زیدیه و کیسانیه و غلات، از اصناف چهارگانه روافض برشمرده (۱۹) و اثناعشریه را یکی از پانزده فرقه ذیل امامیه معرفی کرده است. (۲۰) وی در بحث تفصیلی از این پانزده فرقه، (۲۱) از اثناعشریه سخنی به‌میان نیاورده است. فرقه‌شناس پرآوازه دیگر این دوران، یعنی شهرستانی نیز امامیه را یکی از فرق پنج‌گانه شیعه شمرده (۲۲) و امامیه را به‌تفصیل نسبی معرفی کرده است؛ (۲۳) در عین حال تأکید می‌کند که امامیه نیز خود به دسته‌های مختلف تقسیم می‌شوند:

ثم ان الامامیه لم یلبثوا فی تعیین الائمه بعد الحسن و الحسین و علی بن الحسین على رأی واحد بل اختلافاتهم اکثر من اختلافات الفرق کلها.(۲۴)

این واقعیت را نیز نمی‌توان انکار کرد که در تاریخ بیش از دو و نیم قرن حضور ائمه شیعه(علیه السلام)، همواره فرقه‌هایی نو، ظهور می‌یافتند که برخی بی‌اینکه خوش بدرخشند، زوال می‌یافتند و برخی دیگر چند صباحی در صحنه می‌ماندند و تعدادی اندک نیز دیرپاتر بودند و عمری دراز یافتند؛ ولی با این وجود، این سخن شهرستانی مبالغه‌آمیز و غیر واقعی به‌نظر می‌رسد. البته در دو کتاب فرق الشیعه نوبختی و المقالات و الفرق اشعری به‌خوبی می‌توان با سیر تشکیل فرقه‌های مختلف، به‌ویژه پس از رحلت هریک از امامان شیعه(علیه السلام) آشنا شد. (۲۵)

به هر حال شهرستانی اثناعشریه را یکی از انواع امامیه شمرده (۲۶) و نام ائمه اثناعشریه را این‌گونه ذکر کرده است: مرتضی، مجتبی، شهید، سجاد، باقر، صادق، کاظم، رضی، تقی، نقی، زکی، الحجه و القائم و المنتظر. (۲۷) طبیعی است که سه نام اخیر، هر سه نام امام دوازدهم(علیه السلام) است و اشاره به سه نفر ندارد. دور نیست که این شیوه نوشتن، تصحیف مستنسخان باشد.

در دوران معاصر نیز در مفهوم امامیه وحدت نظر و رویه وجود ندارد؛ گاه امامیه به مفهوم عام معتقدان به امامت بلافصل حضرت علی بن ابی‌طالب(علیه السلام) و فرزندان او و اعم از اثناعشریه، (۲۸) و گاه مترادف با اثناعشریه به‌کار رفته است. به‌عنوان مثال، دائره المعارف اسلام ذیل مدخل امامیه بی‌اینکه مطلبی درج نماید، خوانندگان خود را به مدخل اثناعشریه ارجاع داده است. (۲۹) شاید به تبعیت از این منبع بوده که دائره المعارف بزرگ اسلامی نیز این‌دو را یکی شمرده است. البته در منبع اخیر، مدخل اثناعشریه به مدخل امامیه ارجاع داده شده است. (۳۰)

واژه امامیه در زبان عامه مردم ایران در زمان حاضر، کاربرد زیادی ندارد و شاید برای بسیاری از مردم، واژه‌ای نامأنوس و مبهم باشد؛ اصطلاح اثناعشریه یا دوازده امامی نیز گرچه مفهومی روشن دارد، اما متداول نیست. امروزه مطلق کلمه شیعه، بدون هیچ قیدی به مفهوم شیعه اثناعشریه (دوازده امامی)، کاربردی فراوان و قابل درک دارد. البته فقها و متکلمان شیعه نیز کلمه امامیه را گاهی به مفهومی اعم از همه شیعیان، ولی در بیشتر موارد مترادف با شیعه اثناعشریه در متون خود به‌کار می‌برند. به هر حال مراد از تشیع در این مقاله، تشیع اثناعشری است و اگر به‌تبع منابع کلامی و ملل و نحل، گاه اصطلاحات دیگری هم به‌کار رفته، همواره همین معنا موردنظر است. بدیهی است گرایش‌های خرد و فرعی تشیع اثناعشری نیز موردنظر ما نیست. (۳۱) تاریخ پیدایش بسیاری از فرقه‌های اصلی شیعه مانند زیدیه و فطحیه و واقفیه روشن است، ولی پیدایش تشیع اثناعشری محل بحث‌ها و گفتگوهای مختلف شده است. این نوشتار نیز به همین موضوع اختصاص دارد.

شاید یادآوری این نکته خالی از لطف نباشد که واژه «شیعه» امروزه در برابر اهل‌سنت به‌کار می‌رود و شاید کلان‌ترین تقسیم‌بندی مسلمانان، تقسیم‌بندی آنها به شیعه و سنی باشد که همان‌گونه که پیش از این هم ذکر شد، جوهره این تقسیم‌بندی، چگونگی اعتقاد به امامت است. در نوشته‌های معاصرین، گاه این دیدگاه مبنا قرار گرفته که تقسیم مسلمانان به شیعه و سنی تنها براساس تفاوت‌های سیاسی محض صورت پذیرفته است (۳۲) و گاه جوهره این تقسیم‌بندی را در پیوند با اعراب شمال و جنوب تبیین کرده‌اند؛ (۳۳) گروهی از مستشرقان نیز رابطه کلان شیعه و سنی را با رابطه پروتستان‌ها و کاتولیک‌ها و یا رابطه سامی‌ها و آریایی‌ها همانند ساخته‌اند که البته این همانندسازی از سوی برخی دیگر از مستشرقان نقد و نفی شده است. (۳۴) بی‌تردید با هیچ‌یک این تقسیم‌بندی‌ها نمی‌توان هم‌آوایی داشت. (۳۵)

در تعریف تشیع اثناعشری نگارنده بر این باور است که در نگاهی کلی می‌توان گفت تشیع اثناعشری در موضوع امامت (۳۶) عبارت است از اعتقاد به:

ـ اختصاص جانشینی همه‌جانبه پیامبر(صلی الله علیه و آله)، جز در دریافت وحی پس از رحلت ایشان به امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و یازده فرزند منتخب او.

ـ برگزیده شدن جمله این ائمه(علیه السلام) از طریق نصب.

ـ برخورداری این ائمه از عنایات ویژه خداوندی در همه صفات و ویژگی‌های پیامبر(صلی الله علیه و آله)، جز در دریافت وحی.

ـ اعلام نصب ائمه(علیه السلام) از طریق نص به مردم.

ـ غیبت دوازدهمین امام(علیه السلام).

ـ وجود پیوند ولایی بین پیروان ائمه با آنها و ضرورت تعمیق آن. (۳۷)

هویت مطلوب و هویت منسوب

اگر در گستره‌ای وسیع‌تر به منابع مختلفی که از تشیع و شیعان یاد کرده‌اند، بنگریم، با واژگان و اصطلاحات بیشتری مواجه می‌شویم که شیعه را به آنها نامیده‌اند. افزون‌بر امامیه، شیعه و اثناعشریه، این واژگان را هم می‌توان به این سیاهه افزود: رافضه، ملاحده، قرمطی، باطنی، مؤمن، مستبصر و موافق. (۳۸) نکته مهم درباره این نام‌گذاری‌ها، بار ارزشی مثبت و یا منفی نهفته در آنهاست که ریشه در روحیه و نگاه کسی دارد که این نام را نهاده است؛ اگر نام‌گذار دل در گرو محبت شیعه داشته و یا دلش تهی از کین بوده است، آن را به نام‌هایی با بار ارزشی مثبت یاد کرده است و اگر دلی بی‌مهر داشته، نام‌هایی با بار ارزشی منفی بر شیعه نهاده است. این نام‌ها و نام‌گذاری‌ها ابزاری برای ابراز هویت است. اینکه هویت شیعی چیست و از چه مؤلفه‌هایی تشکیل شده است، (۳۹) مقوله‌ای است و اینکه چه کسی درباره هویت شیعی سخن می‌گوید و درپی برشمردن مؤلفه‌های تشکیل‌دهنده آن است، مسئله دیگری است. به اعتقاد نویسنده کتاب شیعیان عرب؛ مسلمانان فراموش‌شده:

شیعیان افزون‌بر عناصر درونی هویت که طبیعتاً از عقاید و اعمال مشترکشان ناشی می‌شوند، یک هویت منسوب نیز دارند؛ یعنی عناصری از هویت که دیگران به شیعیان نسبت داده‌اند. در قرن نهم، جریان غالب مسلمانان سنی به شیعیان برچسب رافضی یا «ردکننده» زدند؛ با این استدلال که آنها پس از وفات پیامبر، روند جانشینی وی را نپذیرفتند و یک‌سره مبنای مشروعیت سلسله‌های حکومتی مسلمانان را رد کردند … افزون بر این، تردیدی نیست که این برچسب تلویحاً به بدعت‌گذاری اشاره دارد و نشان‌دهنده رد آموزه‌های غالب اسلامی (سنی) و احتمالاً انحراف مذهبی است، و البته از «الرافضه» (آنان‌که نپذیرفتند) تا «المرفوضون» (کسانی که پذیرفته نشدند) که مبین طرد شیعیان از بدنه اصلی امت اسلام است، گامی کوتاه بیش نیست. (۴۰)

مؤلف تبصره العوام هم به‌زیبایی به این بحث اشاره کرده است. او در باب چهارم کتاب که به اصل فرق اسلام و مقالات ایشان اختصاص دارد، با اشاره به اینکه ریشه همه فرق اسلامی به دو فرقه سنی و شیعه برمی‌گردد، چنین نگاشته است:

بدان که اصل این هفتاد و سه فرقت، دو است و هریک را دو نام است؛ یکی محمود و دیگر مذموم. اما اصل اول، قومی که ایشان خود را اهل‌سنت و جماعت خوانند، این نام محمودست و خصمْ ایشان را نواصب خوانند و این نام مذموم است. اصل دوم قومی که ایشان خود را شیعه و اهل ایمان خوانند و خصمْ ایشان را روافض خوانند و این اسم نزد خصم، اسم ذم است. (۴۱)

بحث هویت مطلوب و هویت منسوب و یا به قول مؤلف تبصره العوام نام محمود و نام مذموم، یکی از عوامل مؤثر بر دیدگاه‌های مربوط به پیدایش تشیع است که در ادامه به چگونگی اثرگذاری آن اشاره خواهد شد.

تقسیم‌بندی دیدگاه‌ها درباره تاریخ پیدایش تشیع

معیار اصلی موردنظر این مقاله برای تقسیم‌بندی و گونه‌شناسی دیدگاه‌های مربوط به پیدایش تشیع، زمان پیدایش تشیع است؛ گرچه زمان پیدایش اغلب با معیارهای دیگری مانند معیار کلامی و اعتقادی هم پیوند خورده است. در تقسیم‌بندی‌های فرعی هم طبعاً معیارهای دیگری مدنظر قرار گرفته‌اند که با مروری بر تقسیم‌بندی زیر، به‌آسانی قابل تشخیص هستند. تقسیم دیدگاه‌ها به دیدگاه‌هایی که برای پیدایش تشیع منشأ درون‌دینی یا بیرونی قائل‌اند، در بیشتر مصادیق خود برآمده از همان نکته‌ای است که درباره هویت مطلوب و هویت منسوب بیان شد.

دیدگاه‌ها درباره تاریخ پیدایش تشیع (۴۲) به دو دسته کلی پیدایش تشیع در مقطعی خاص و پیدایش تشیع در یک بازه زمانی، قابل تقسیم است و هریک از این دو گونه اصلی، شامل گونه‌های فرعی متعددی به شرح زیر است:

الف) پیدایش شیعه در مقطعی معین

یک. دیدگاه‌های پیدایش شیعه در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله).

۱. دیدگاه متن‌محور برپایه استدلال به کاربرد واژه شیعه از سوی پیامبر(صلی الله علیه و آله).

۲. دیدگاه رویدادمحور برپایه استدلال به پاره‌ای اقدامات پیامبر(صلی الله علیه و آله) مانند ماجرای یوم‌الدار و غدیر.

۳. دیدگاه شخص‌محور برپایه استدلال به رفتار متفاوت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و طرف‌داران او در عصر پیامبر(صلی الله علیه و آله).

۴. دیدگاه جامعه‌محور برپایه استدلال به تضادهای موجود در جامعه نخستین اسلامی.

۵. دیدگاه عقل‌محور برپایه استدلال عقلی بر سرشت و اقتضای دعوت نبوی و به‌هم پیوستگی نبوت و امامت.

۶. دیدگاه اندیشه‌محور برپایه استدلال به وجود اندیشه‌ و فهمی متمایز از اسلام و سیره نبوی در زمان حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله) در مقایسه با دیگر فهم‌ها و برداشت‌ها از اسلام و سیره نبوی.

۷. دیدگاه دین‌محور برپایه استدلال به یکسانی اندیشه شیعی با دین اسلام و نادرست بودن تعبیر پیدایش تشیع.

دو. دیدگاه‌های پیدایش تشیع در دوران پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)

۱. دیدگاهی که معتقد است تشیع منشأ درون‌دینی دارد:

۱ ـ ۱. پیدایش تشیع در روز رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله).

۲ ـ ۱. پیدایش شیعه درپی ماجرای سقیفه.

۳ ـ ۱. پیدایش شیعه در عصر خلافت عثمان.

۴ ـ ۱. پیدایش شیعه در ماجرای قتل عثمان.

۵ ـ ۱. پیدایش شیعه در عصر خلافت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)‌.

۶ ـ ۱. پیدایش شیعه در ماجرای جنگ جمل.

۷ ـ ۱. پیدایش تشیع بعد از ماجرای حکمیت.

۸ ـ ۱. پیدایش تشیع به‌دنبال شهادت امام حسین(علیه السلام).

۹ ـ ۱. پیدایش تشیع پس از کشته شدن مختار در کوفه.

۱۰ ـ ۱. پیدایش تشیع در عصر امام صادق(علیه السلام).

۱۱ ـ ۱. پیدایش تشیع در عصر غیبت صغرا.

۱۲ ـ ۱. پیدایش تشیع در عصر آل‌بویه.

۲. دیدگاهی که معتقد است تشیع منشأ برون‌دینی دارد:

۱ ـ ۲. پیدایش تشیع به‌دست عبدالله بن سبأ.

۲ ـ ۲. پیدایش تشیع به‌دست ایرانیان.

ب) پیدایش شیعه در گذر زمان و به‌صورت تدریجی

یک. دیدگاه منعکس‌شده در مقاله «از امامیه تا اثناعشریه»؛ پیدایش تدریجی تشیع اثناعشری متأثر از بحران‌های اندیشه‌ای و فشارهای سیاسی در بازه زمانی قرن نخست اسلامی تا قرن چهارم از سوی متکلمان شیعه.

دو. دیدگاه قابل برداشت از کتاب «مکتب در فرایند تکامل»؛ پیدایش تدریجی تشیع اثناعشری متأثر از بحران رهبری سیاسی و پرسش‌های اعتقادی در بازه زمانی قرن نخست اسلامی تا قرن چهارم هجری از سوی محدثان و متکلمان شیعه.

سه. دیدگاه منعکس‌شده در مدخل امامت دائره‌المعارف بزرگ اسلامی؛ آگاهی تدریجی و طبیعی و بدون برنامه‌ریزی قبلی علما و متکلمان امامیه به یک اعتقاد باسابقه مبتنی‌بر غیبت یکی از امامان خود و پایان یافتن سلسله امامت به شخص امام دوازدهم(علیه السلام) و آغاز عصر غیبت.

پی نوشت:

[۱]. برای انعکاس این بحث در منابع ملل و نحل، ر.ک به: آقانوری، خاستگاه تشیع و پیدایش فرقه‌های شیعی در عصر امامان، فصل دوم برای رد پای این بحث در آثار مستشرقان، به‌عنوان نمونه ر.ک به: الویری، «نقد نظریه‌ای در پیدایش شیعه اثنی‌عشریه»، فصلنامه پژوهشی دانشگاه امام صادق(علیه السلام)، ش ۲، زمستان ۱۳۷۴، ص ۵۲ ـ ۵۱؛ نیز بخش‌های گوناگون این کتاب: حسینی، شیعه‌پژوهی و شیعه‌پژوهان انگلیسی‌زبان، و نیز رزاقی موسوی، بررسی سیر مطالعات شیعی در غرب انگلیسی‌زبان در یک‌صد سال اخیر و نیز:

Kohlbeg, “Western Studies of Shi’a Islam”, Shi’ism Resistance and Revolution, Lewis, “The Shi’a in Islamic History”, Shi’ism Resistance and Revolution.

۲. اصطلاح آلمانی «Verstehen» که در زبان انگلیسی در بیشتر موارد اصطلاح «Understanding» را برای آن به‌کار می‌برند. در این زمینه ر.ک به: راد، درون‌فهمی؛ تحلیل منطقی و معناشناختی برخی از مفاهیم اساسی علوم اجتماعی، ج ۱، به‌ویژه ص ۱۶۷ ـ ۱۶۰.

۳. Typology.

۴. برای بحث‌هایی در این زمینه و نیز فرق گونه‌شناسی با قشربندی و سنخ‌شناسی ر.ک به: توسلی، نظریه‌های جامعه‌شناسی، ص ۱۴۲؛ نیک‌گهر، مبانی جامعه‌شناسی و معرفی تحقیقات کلاسیک جامعه‌شناسی، ص ۹۲؛ بیرو، فرهنگ علوم اجتماعی، ص ۴۳۵؛ باقرآباد، گونه‌شناسیدر : http://aghorbani.blogfa.com/post-37.aspx، در ۳۰/۳/۹۱؛ و نیز http://en.wikipedia.org/wiki/Typology; و http://en.wikipedia.org/wiki/Typology_(theology) و http://www.thefreedictionary.com/typology همگی در ۱۲/۴/۹۱.

۵. Typification.

۶. Classifcation.

۷. ضم قیود متخالفه بحیث یحصل عن کل واحد منهم قسم. (الجرجانی، کتاب التعریفات، ص ۲۹)

۸. صدرالدین شیرازی، الحکمه المتعالیه فی الاسفار الاربعه، ج ۶، ص ۱۸.

۹. ابن‌بهریز، حدود المنطق، ص ۱۰۱.

۱۰. شرح المصطلاحات الفلسفیه، ص ۵۲؛ و برای بحثی دیگر در این زمینه ر.ک به: التهانوی، کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج ۱، ص ۴۹۸ ـ ۴۹۷ ذیل «مدخل التقسیم» و ج ۲، ص ۱۳۱۹ ـ ‌۱۳۱۷ ذیل «مدخل القسمه»

۱۱. و الرّابع کالاسم الواقع على اشیاء مختلفه، کاسم الکلب الواقع على کلب البرّ و کلب الماء و الکلب المصوّر [و المنحوت و الرجل و کلب الجبار]. (ابن بهریز، حدود المنطق، ص ۱۰۱)

۱۲. النوبختی، فرق الشیعه، ص ۳.

۱۳. الشهرستانی، الملل و النحل ج ۱، ص ۱۶؛ درباره معیارهای کلامی پیدایش فرق ر.ک به: آقانوری، خاستگاه تشیع، ص ۲۵ ـ ۲۲.

۱۴.، درباره دیگر تعابیر و اصطلاحات، در بخش هویت مطلوب و هویت منسوب سخن خواهیم گفت.

۱۵.، النوبختی، فرق الشیعه، ص ۴.

۱۶، همان، ص ۱۵۷ ـ ۱۴۶، گروه دوازدهم امامیه.

۱۷. الاشعری قمی، کتاب المقالات و الفرق، ص ۷۰.

۱۸. همان، ص ۱۰۶ ـ ۱۰۲.

۱۹. البغدادی، الفرق بین الفرق، (بی‌تا)، ص ۲۱.

۲۰. همان، ص ۲۳.

۲۱. همان، ص ۷۲ ـ ۵۳.

۲۲. الشهرستانی، الملل و النحل، ج ۱، ص ۱۹۵.

۲۳. همان، ص ۲۲۳ ـ ۲۱۸.

۲۴. همان، ص ۲۲۳.

۲۵. جدولی سودمند و راهگشا از فرق شیعه در اهم منابع و کتب مشهور ملل و نحل در آقانوری، خاستگاه تشیع، ص ۷۴ ـ ۷۳  آمده است.

۲۶. الشهرستانی، الملل و النحلج ۲، ص ۵.

۲۷. همان.

۲۸. به‌عنوان نمونه ر.ک به: کولبرگ، «از امامیه تا اثنی‌عشریه»، فصلنامه پژوهشی دانشگاه امام صادق(علیه السلام)، ش ۲، زمستان ۱۳۷۴، ص ۲۲۰ ـ ۲۰۱؛ مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، ص ۶۷.

۲۹. Encyclopedia of Islam, V 3, p. 119.

۳۰. دائرهالمعارف بزرگ اسلامی، ج ۱۰، مدخل امامیه.

۳۱. برای آگاهی از دسته‌بندی پنج‌گانه شیعیان در عصر صادقین‘ (شیعه سیاسی و مردمی، فقیهان معتدل، متکلمان شیعه، غالیان، مفوضه یا غلات درونی) ر.ک به: شفیعی، «دسته‌بندی‌های شیعیان در عصر صادقین‘»، فصلنامه شیعه‌شناسی، سال چهارم، ش ۱۵، پاییز ۱۳۸۵، ص ۲۳۳ ـ ۱۹۹.

۳۲. جعفری، تشیع در مسیر تاریخ، ص ۱۵.

۳۳. همان، ۲۶.

۳۴.Bernard, “The Shi’a in Islamic History”, Shi’ism Resistance and Revolution, p. ۲۱-۳۰.

۳۵. سزاوار است در کنار اصطلاح پرکاربرد و قابل دفاع شیعه، ما شیعیان در تعابیر خود از تعبیر مکتب اهل‌بیت(علیه السلام) هم بیش از پیش بهره گیریم. از یک سو مکتب اهل‌بیت(علیه السلام) تمام مفهوم موردنظر از شیعه را دربر دارد و از سوی دیگر، نیازمند توضیح و تقیید برای تمایزِ فرق مختلف شیعی نیست و از بار سلبی پاره‌ای گرایش‌های شیعی در طول تاریخ بری است. نیز با توجه به جایگاه بی‌بدیل و بلامنازع اهل‌بیت(علیه السلام) در جهان اسلام، از رویکرد تقریبی بیشتری برخوردار است و در تعامل با برادران اهل‌سنت، جایگاهی پذیرفته‌تر دارد.

۳۶. برای آگاهی از دیگر دیدگاه‌ها و اعتقادات شیعیان، ر.ک به: الصدوق، الاعتقادات؛ المفید، تصحیح اعتقادات الامامیه؛ الطوسی، العقائد الجعفریه؛ مظفر، عقائد الامامیه؛ کاشف‌الغطاء، العقائد الجعفریه؛ موسوی زنجانی، عقائد الامامیه الاثنی‌عشریه؛ الامین، عقاید الامامیه (المجلد الاول و الثانی لأعیان الشیعه)؛ السبحانی، الاضواء علی عقائد الشیعه الامامیه؛ فیاض، پیدایش و گسترش تشیع، ص ۲۱۷ ـ ۱۶۸؛ پاکتچی، مدخل «امامیه» در دائرهالمعارف بزرگ اسلامی، ج ۱۰، ص ۱۶۱ ـ ۱۶۰؛ برای آگاهی از سیر اندیشه‌های کلامی و تطور علم کلام، ر.ک به: همان، ص ۱۶۷ ـ ۱۶۳؛ جعفریان، اطلس شیعه، ص ۱۳ ـ ۱۲ به نقل از کتابی به‌نام معتقد الامامیه که در قرن هفتم به زبان فارسی در ترجمه بخش کلامی غنیه النزوع ابن‌زهره حلبی (۵۸۵ ق) نگاشته شده است.

۳۷. جای سوگمندی است که درباره این آموزه بنیادی تشیع، برخلاف آموزه‌های پیشین، منابع اندکی در دست است و مهم‌ترین منابع اعتقادی شیعیان، ویژه تبیین و تشریح و پاسخ به شبهات چهار آموزه نخست است. شاید هنوز مناسب‌ترین نوشته در این زمینه، کتاب مرحوم شهید مطهری با عنوان ولاءها و ولایتها باشد. (ر.ک به: مطهری، مجموعه آثار، ج ۳، ص ۳۰۷ ـ ۲۵۳.

۳۸. برای مباحث واژه‌شناختی، ازجمله ر.ک به: نوری، «ویژگی‌های جریان تشیع در عصر نبوی|»، شیعه‌شناسی، سال پنجم، ش ۱۷، بهار ۱۳۸۶، ص ۷۱ ـ ۷۰.

۳۹. دراین‌باره ر.ک به: الویری، تأملاتی پیرامون چیستی هویت؛ جوهره فرهنگی سند چشم‌انداز، مجموعه مقالات همایش ملی سند چشم‌انداز جمهوری اسلامی ایران در افق ۱۴۰۴ (ظرفیت‌ها و بایستگی‌ها؛ چالش‌ها و فرصت‌ها)، ج ۱، ص ۵۴۸ ـ ۵۲۹؛ فولر، شیعیان عرب؛ مسلمانان فراموش‌شده، فصل اول: به‌ویژه ص ۵۱.

۴۰. همان، ص ۵۳ ـ ۵۲.

۴۱. حسنی رازی، تبصره العوام فی معرفه مقالات الانام، ص ۲۸ توجه به این جمله مؤلف تبصره العوام را مرهون آقانوری، خاستگاه تشیع، ص ۷۹ ـ ۷۸ هستم.

۴۲. در میان منابع معاصر، شاید یکی از قدیمی‌ترین منابعی که دیدگاه‌های مختلف درباره پیدایش تشیع را گرد آورده است، کتاب جهاد الشیعه فی العصر العباسی الاول، نگاشته سمیره مختار اللیثی است. این موضوع اکنون در بسیاری از منابع مورد توجه قرار گرفته است.

محسن الویری: استادیار دانشگاه باقرالعلوم(علیه السلام).

منبع :تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی سال سوم پاییز ۱۳۹۱ شماره ۸

 

شیوه های ارتباط شیعه با امام صادق (ع)

 عصر امام صادق(علیه السلام)، یکی از دورانهای پرشکوه و طلایی در تاریخ تشیع است. در این عصر، تشیع گسترش چشمگیری نمود و بر تعددشیعیان افزوده گشت و در اثر آزادی نسبی روابط شیعیان با امام صادق(علیه السلام)، آن حضرت توانست فقه و کلام شیعه را توسعه دهد و اصول ومبانی آن را روشن کند. نقش آن حضرت در معرفی مبانی شیعه به حدی بود که مذهب شیعه به نام آن جناب و «مذهب جعفری » شهرت یافت.

بعد از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله وسلم)، دیگران در جایگاه آن حضرت نشستند وعلی(علیه السلام) در حاشیه ماند. با این حال تعداد زیادی از بزرگان صحابه تنها آن جناب را امام برحق می دانستند; حذیفه بن یمان می گفت:

«هر کس که طالب دیدار امیرالمؤمنین برحق است، علی راملاقات نماید.» (۱)

عبدالله بن مسعود می گفت: «در قرآن خلفا چهارتن هستند: آدم،هارون، داوود و علی علیهم السلام » (۲)

این بزرگان کاملا با امامشان در ارتباط بودند ولی تشکل جداگانه ای از سایر مسلمانان نداشتند. اما بعد از قتل عثمان وآغاز خلافت علی(علیه السلام) همان طور که طرفداران بنی امیه شکل حزبی به خود گرفتند و عثمانیان نامیده شدند، شیعیان نیز صف خویش را ازدیگران جدا نمودند و آزادانه تشیع خود را اعلام کردند. ولی این وضع دیری نپایید و با اکمیت بنی امیه، شیعه گری جرمی سنگین به شمار آمد; معاویه طی بخشنامه ای به عمال و فرماندارانش در سراسرکشور نوشت: «اگر دو نفر شهادت دادند که شخصی از دوستداران علی و خاندان او است، اسمش را از دفتر بیت المال حذف کنید و حقوق ومقرری او را قطع نمایید.» (۳) و با وجود حکمرانی سفاکانی چون: زیاد،ابن زیاد و حجاج بن یوسف، ارتباط شیعیان بارهبرانشان به نهایت درجه کاهش یافته بود. لذا اخباری بدین مضمون به چشم می خورد که بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام) تنها چهارتن در کنار امام سجاد(علیه السلام) ماندند. (۴) و شخصی چون سعید بن جبیر به جرم رابطه داشتن با امام زین العابدین(علیه السلام) بالای دار می رود. (۵) تا این که با پایان یافتن قرن اول هجری و شروع دعوت عباسیان وقیامهای طالبیان، وضع عوض می شود و توجه بنی امیه به جای دیگرمعطوف می گردد و شیعیان نفس راحتی می کشند و توان این را می یابندکه با امامانشان رابطه برقرار نمایند که این مطلب درعصر امام صادق(علیه السلام) به اوج خود رسید.

رابطه شیعیان با امام صادق(علیه السلام)

ارتباط شیعیان و مسلمانان را با امام صادق(علیه السلام)، می توان به دونوع کلی تقسیم کرد:

الف رابطه استاد و شاگردی

عده ای از بزرگان شیعه چون هشام بن حکم، محمدبن مسلم، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مؤمن الطاق، مفضل بن عمر، جابربن حیان و… از شاگردان و تربیت شدگان محضر آن حضرت بودند که تعدادشاگردان ایشان را عده ای از محققان و دانشمندان شیعه چهار هزارتن دانسته اند و تنها از جواب سوالهایی که از آن حضرت می شد،چهار صد رساله نگارش یافته است. (۶) بعضی از شاگردان امام صادق(علیه السلام) دارای آثار علمی و شاگردان متعددی بودند، به عنوان نمونه هشام بن حکم سی و یک جلد کتاب نوشته (۷) و جابربن حیان نیز بیش از دویست جلد کتاب در زمینه های گوناگون به خصوص رشته های علوم عقلی، طبیعی، فیزیک و شیمی تصنیف کرده بود. (۸) ابان بن تغلب در مسجدالنبی جلسه درس داشت و آنگاه که وارد مسجدمی شد ستونی را که پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) تکیه می داد، برای او خالی می کردند. (۹)

وسعت دانشگاه جعفری

شاگردان امام صادق(علیه السلام) منحصر به شیعیان نبودند، بلکه پیروان سنت و جماعت نیز از مکتب آن حضرت برخوردار می شدند; پیشوایان چهارگانه اهل سنت بلاواسطه یا با واسطه شاگرد امام صادق(علیه السلام)بودند. ابوحنیفه در راس این پیشوایان قرار دارد که به گفته خودش، دو سال شاگرد امام بوده و اساس علم و دانشش از این دوسال است. (۱۰)

شاگردان امام از نقاط مختلف همچون: کوفه، بصره، واسط، حجاز وسایر مناطق و نیز از قبایل گوناگون مانند: بنی اسد، مخارق، طی،سلیم، غطفان، ازد، خزاعه، خثعم، مخزوم، بنی ضبه، قریش به ویژه بنی حارث بن عبدالمطلب وبنی الحسن بودند که به مکتب آن حضرت پیوستند. (۱۱) به گفته ابن حجر عسقلانی، فقها و محدثانی همچون: شعبه، سفیان ثوری، سفیان بن عینیه، مالک، ابن جریح، ابوحنیفه، پسروی موسی،وهیب بن خالد، قطان، ابوعاصم و گروه انبوه دیگری از آن حضرت حدیث نقل کرده اند. (۱۲) امام صادق(علیه السلام) هر یک از شاگردان خود را در رشته ای که با ذوق وقریحه او سازگار بود، تشویق و تعلیم می نمود و در نتیجه هر کدام از آن ها در یک یا دو رشته ازعلوم مانند: حدیث، تفسیر و علم کلام تخصص پیدا می کردند.

کوفه یکی از مهمترین کانونهای تجمع شاگردان امام صادق(علیه السلام) بود;حسن بن علی بن زیاد وشاء که از شاگردان امام رضا(علیه السلام) بوده، نقل کرده که در مسجد کوفه نه صد نفر استاد حدیث مشاهده کردم که همگی از جعفربن محمد(علیه السلام) حدیث نقل می کردند.

 ب- رابطه عادی

کلیه شیعیانی که توانستند خدمت امام صادق(علیه السلام) برسند و یا به نحوی با آن حضرت رابطه بر قرار نمایند، جزو شاگردان آن جناب محسوب نمی شوند; زیرا تشیع در این عصر گسترش زیادی یافته و به اکثر قلمروهای اسلامی رسیده بود و شمار زیادی از مسلمانان ازاهل بیت علیهم السلام پیروی می کردند. با توجه به گزارشهای رسیده از آن عصر، روابط شیعیان با آن حضرت را می توان به روشهای زیربیان کرد:

۱- از طریق سفر حج و عمره

سفر مردم به حج که برای توانگران واجب بود، وسیله خوبی به شمارمی آمد، تا شیعیان بتوانند، در مدینه خدمت امام صادق(علیه السلام) برسند واز محضر ایشان بهره مند شوند. همچنین آن حضرت در موسم حج، درمسجدالحرام جلسه درس تشکیل و به سوالات و مسائل شرعی پاسخ می دادند; شیخ مفید نقل می کند در یکی از این جلسات عده ای به ابن ابی العوجاء ملحد پیشنهاد کردند، از امام صادق(علیه السلام) که به قول آنها علامه زمان و دانای روزگار است و مردم اطراف او راگرفته اند. سوالاتی کند و آن حضرت را نزد مردم شرمنده و مفتضح سازد که با پاسخهای عالمانه امام صادق(علیه السلام)، ابن ابی العوجاء،نومید و ناراحت نزد یاران خود برگشت. (۱۴)

۲- سفر جهت تعلیم مسایل شرعی

اگرچه در روزگار قدیم، مسافرت برای تعلیم و یادگیری مسایل عادی کاری دشوار بود، با این حال مواردی در دست است که نشان می دهدبعضی از مومنان برای اخذ یک مسئله فقهی، رنج و مشقت مسافرت طولانی را برخود هموار می کردند; چنان که مرحوم قطب الدین راوندی نقل کرد: «شخصی زنش را سه بار طلاق داده بود و در مورد جوازرجوع، از مطلقات شیعه پرسیده بود، جوابش را داده بودند ولی همسرش راضی نشده، مگر این که از امام صادق(علیه السلام) استفتا کند که دراین هنگام امام صادق(علیه السلام) به دستور خلیفه عباسی در حیره، تحت نظربه سر می برد و مانع ملاقات مردم، با او بودند. لذا آن شخص خودرا به قیافه «خیار فروشی » در آورد و به در خانه امام صادق(علیه السلام)آمد و مسئله اش را پرسید و جواب گرفت.» (۱۵)

۳- برقراری رابطه توسط وکیلان

یکی از مهمترین راههای ارتباط مردم با امام صادق(علیه السلام)، از طریق وکیلان آن جناب بود که این روش از زمان امام صادق(علیه السلام) به جهت گسترش مناطق شیعه نشین توسط ائمه اطهار علیهم السلام مورداستفاده قرار می گرفت. شیعیان نیز توسط این وکیلان وجوهات شرعی خویش را حضور ائمه اطهار علیهم السلام می فرستادند و هم دستورات و مسائل شرعی را از طریق آنان دریافت می نمودند.

پی نوشتها:

۱– بلاذری، احمدبن یحیی، انساب الاشراف، منشورات موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۴ ه .، ج ۳، ص ۱۱۵٫

۲- ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، دارالاضواء، بیروت، ۱۴۰۵ ه.، ج ۳، ص ۷۷ و ۷۸٫

۳- ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، داراحیاء الکتب العربیه،قاهره، ۱۹۶۱، ج ۱، ص ۴۳ ۴۵٫

۴- شیخ طوسی، اختیار معرفه الرجال، معروف به رجال کشی، موسسه آل البیت(علیه السلام) لاحیاء و التراث، قم، ۱۴۰۴، ج ۱، ص ۳۳۲٫

۵- همان، ص ۳۳۵٫

۶- محقق المعتبر، ج ۱، ص ۲۶٫

۷- فتال نیشابوری، روضه الواعظین، موسسه الاعلمی للمطبوعات،بیروت ط ۱،۱۴۰۶ ه .، ص ۲۲۹; طبرسی، اعلام الوری باعلام الهدی،منشورات المکتبه الاسلامیه، ط ۳، ص ۲۸۴٫

۸- ابن ندیم، الفهرست المکتبه التجاریه الکبری، قاهره، ص ۵۱۷۵۱۲٫

۹- اسد حیدر، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دارالکتب العربیه، بیروت، ج ۱، ص ۵۵٫

۱۰- همان، ص ۷۰٫

۱۱- همان، ص ۳۷٫

۱۲- تهذیب التهذیب، بیروت، دارالفکر، ط ۱، ۱۴۰۴ ه .، ج ۱، ص ۸۸٫

۱۳- رجال نجاشی، دفتر نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، قم،ص ۳۹ و ۴۰٫

۱۴- شیخ مفید، الارشاد، ترجمه محمدباقر ساعدی خراسانی،کتابفروشی اسلامیه، ص ۵۴۵٫

۱۵- قطب الدین راوندی، الخرائج و الجرائح، ترجمه غلامحسن محرمی، انتشارات جامعه مدرسین، ص ۴۵۹ و ۴۶۰٫

منبع :فرهنگ کوثر – تیر ۱۳۷۹، شماره ۴۰ –

شمه ای از کرامات امام صادق (علیه السلام)

طلیعه سخن:

در هفدهم ربیع الاول سال ۸۳ ه . ق در مدینه منوره فرزندی پاک از سلاله رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله دیده به جهان گشود. نام او جعفر و کنیه اش ابا عبدالله بود، پدر ارجمندش امام محمدباقر علیه السلام پیشوای پنجم شیعیان و مادر گرامی اش ام فروه می باشد. (۱) ایشان که بعد از شهادت پدر بزرگوارشان، سرپرستی و امامت شیعیان را به عهده داشتند، به القابی همچون صادق، صابر، فاضل و طاهر مشهور بودند.

پیشوای ششم شیعیان مدت ۳۱ سال با پدر زندگی کرد و سرانجام در سال ۱۴۸ ه. ق در سن ۶۵ سالگی دیده از جهان فرو بست و در قبرستان بقیع در کنار قبور پدرش امام باقر علیه السلام و جدش امام زین العابدین علیه السلام و سبط اکبر رسول خدا امام حسن مجتبی علیه السلام به خاک سپرده شد.

دوران زندگانی آن حضرت با ده نفر از خلفای اموی و دو نفر از خلفای عباسی، و مدت ۳۴ سال امامت ایشان با هفت تن از آنان مقارن بوده است که عبارتند از:

۱- هشام به عبدالملک (۱۰۵- ۱۲۵ شمه ای از کرامات امام صادق علیه السلام ه. ق)

۲- ولید بن یزید به عبدالملک (۱۲۵- ۱۲۶)

۳- یزید بن ولید بن عبدالملک (۱۲۶)

۴- ابراهیم بن ولید بن عبدالملک (۷۰ روز از سال ۱۲۶)

۵- مروان بن محمد (۱۲۶- ۱۳۲)

۶- عبدالله بن محمد مشهور بن سفاح (۱۳۲- ۱۳۷)

۷- ابو جعفر مشهور به منصور دوانیقی (۱۳۷- ۱۵۸)

دوران امامت آن حضرت با شرایط خاص و ممتاز سیاسی و اجتماعی همراه بود که زمینه را برای فعالیت های علمی و مذهبی فراهم آورده بوده از طرفی بنی امیه دوران ضعف و رکود خود را سپری می کردند و دائما در حال نزاع و کشمکش با بنی عباس بودند. لذا فرصت ایجاد فشار و اختناق نسبت به امام علیه السلام و شیعیان را نداشتند و از طرف دیگر حکومت نوپای عباسیان که با شعار طرفداری از خاندان رسالت به قدرت رسیده بودند، در صدد آزار و اذیت شیعیان نبودند.

این موقعیت ممتاز سبب شد که یک جنبش علمی و فکری در جامعه اسلامی به وجود آید و امام صادق علیه السلام در راس این جنبش توانست به انتشار علوم الهی بپردازد و جهان اسلام را از معارف اسلامی سیراب سازد.

موقعیت علمی ایشان چنان ممتاز بود که تمام مسلمانان، حتی علمای دیگر مذاهب در مقابل آن سر تعظیم فرود آورده اند. چنان که ابوحنیفه (مؤسس مذهب حنفی از مذاهب چهارگانه اهل سنت) می گوید: «ما رایت افقه من جعفر بن محمد (۲) ؛ من کسی را فقیه تر [و دانشمندتر] از جعفر بن محمد ندیده ام.»

این امور سبب شد که شاگردان فراوانی در حوزه درس ایشان پرورش یابند که عدد آنان بالغ بر چهار هزار نفر است. (۳) شیخ طوسی در رجال خود بیش از سه هزار نفر از آنان را نام برده که از برجسته ترین آنان می توان به: هشام بن حکم، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مؤمن الطاق، مفضل بن عمر، ابو حنیفه و جابر بن حیان، اشاره نمود. (۴)

کرامات اولیاء

همان طور که پیامبران الهی برای اثبات نبوت خویش افعال خارق العاده ای به عنوان معجزه انجام می دهند ائمه اطهار و اولیای الهی هم برای اثبات حقانیت خویش، بیدار کردن مردم یا جهات دیگر، کراماتی از خود بروز می دهند و از طرف خداوند به آن ها عنایات ویژه ای می شود که باور آن ها برای اذهان عمومی خیره کننده و تعجب برانگیز است. هنگامی که صفحات تاریخ را ورق می زنیم با نمونه های بسیاری از این امور مواجه می شدیم که به دو نمونه از آن ها از زبان قرآن اشاره می کنیم:

۱- یکی از کرامات حضرت مریم، نزول طعام آسمانی از طرف خداوند برای اوست. قرآن کریم می فرماید: «کلما دخل علیها زکریا المحراب وجد عندها رزقا قال یا مریم انی لک هذا قالت هو من عندالله » (۵) ؛ «هرگاه حضرت زکریا بر مریم در محراب وارد می شد، غذای مخصوصی نزد او می دید. (آن حضرت سؤال می کرد) ای مریم! این غذا را از کجا آورده ای (او پاسخ می داد) : این ها از سوی خداوند است.»

۲- نمونه دیگر درباره آصف بن برخیا از یاران حضرت سلیمان است که تخت بلقیس را در مدت زمان کمی از مکانی دور حاضر نمود. خداوند متعال می فرماید: «قال الذی عنده علم من الکتاب انا آتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک فلما راه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربی » (۶) ؛ «کسی که دانشی از کتاب داشت گفت: من آن را پیش از آن که چشم بر هم زنی نزد تو خواهم آورد. پس هنگامی که [سلیمان] آن را نزد خود دید گفت: این از فضل پروردگار من است.»

انجام کرامات به دست اولیای الهی آن قدر روشن و بدیهی است که اکثر مسلمین بر جواز آن اتفاق دارند.

تفتازانی از علمای اهل سنت می گوید: «ظهور و روشنی کرامات اولیای خدا همچون روشنی معجزات انبیاء است و انکار این امور توسط اهل بدعت و گمراهان چیز عجیبی نیست، چرا که آنان خود توان انجام آن را ندارند و درباره حکام خود هم آن را نشنیده اند، لذا دست به انکار می زنند.» و در جای دیگر می گوید: «کرامات حضرت علی علیه السلام آن قدر زیاد است که قابل شمارش نیست » . (۷)

کرامات امام صادق (علیه السلام)

در ذیل برخی از کرامات امام صادق علیه السلام بیان می گردد.

باطل کردن سحر ساحران

محمد بن سنان می گوید: منصور دوانیقی هفتاد مرد از شهر کابل را فراخواند و به آن ها گفت: وای بر شما که ادعای ساحر بودن دارید و بین زن و شوهر او فاصله می اندازید … .

او با وعده های بسیار آن ها را تحریک کرد تا با انجام سحرهای خود ابا عبدالله را مبهوت و مقهور خود سازند. ساحران به مجلسی که منصور فراهم کرده بود رفتند و انواع صورت ها از جمله صورت های شیر را به تصویر کشیدند تا هر بیننده ای را سحر کنند. منصور بر تخت خود نشست و تاج خود را بر سرگذاشت و به دربان دستور داد که امام صادق علیه السلام را وارد سازند. وقتی امام ششم وارد شد، نگاهی به آن ها کرد و دست به دعا برداشت و دعایی خواند که برخی از الفاظ آن شنیده می شد و قسمتی را هم به طور آهسته خواند، سپس فرمود: وای بر شما به خدا قسم سحر شما را باطل خواهم نمود. سپس با صدای بلند فرمود: ای شیرها آن ها را ببلعید، پس هر شیری به ساحری که او را درست کرده بود حمله کرد و او را بلعید. منصور بهت زده از تخت خود بر زمین افتاد و با ترس می گفت: ای ابا عبدالله! مرا ببخش دیگر چنین کاری نخواهم کرد، حضرت هم به او مهلت داد. بعد منصور دوانیقی از امام علیه السلام درخواست کرد، شیرها ساحرانی را که خورده بودند برگردانند. امام صادق علیه السلام فرمود: اگر عصای موسی آنچه را بلعیده بود برمی گرداند، این شیرها نیز چنین می کردند. (۸)

زنده کردن یکی از یاران

محمد بن راشد از جد خود که یکی از مسلمانان هم عصر امام صادق علیه السلام است نقل می کند که روزی به قصد دیدار امام علیه السلام حرکت کردم تا از او سؤالی بپرسم، در میان راه مطلع شدم که آن حضرت به تشییع جنازه سید حمیری رفته است، پس به طرف قبرستان رفتم و بعد از ملاقات با امام علیه السلام سؤال خود را از ایشان پرسیدم و جواب آن را دریافت کردم.

هنگامی که خواستم برگردم، مرا به نزد خود خواند و فرمود: شما مردم سرچشمه علم و دانش را رها کرده اید. عرض کردم: آیا شما امام و پیشوای امت در این زمان هستید؟ امام فرمود: آری. عرضه داشتم: دلیل و آیتی می خواهم تا یقین پیدا کنم. آن حضرت فرمود: هرچه می خواهی بپرس، من با اراده الهی جواب تو را خواهم گفت. عرض کردم: برادری داشتم که از دنیا رفته و او را در این قبرستان دفن کردیم، از شما می خواهم او را زنده کنید، امام فرمود: برادرت انسان خوبی بود و به خاطر او خواسته تو را برآورده می کنم، گرچه تو سزاوار چنین کاری نیستی، سپس نزدیک قبر او شد و او را صدا زد، در این هنگام قبر شکافته شد و برادرم از آن خارج شد. به خدا قسم که چنین شد و به من گفت: ای برادر از او (امام صادق علیه السلام) پیروی کن و او را رها مکن. آن گاه به قبر خویش بازگشت. امام علیه السلام از من عهد گرفت و مرا قسم داد تا کسی را از این موضوع مطلع نسازم. (۹)

خبر از شهادت برخی یاران

از ابوبصیر نقل شده است: روزی در محضر امام صادق علیه السلام نشسته بودم که صحبت از «معلی بن خنیس » به میان آمد، ایشان فرمودند: «ابا محمد! مطلب مهمی را در مورد او به تو می گویم، آن را از دیگران مخفی نگه دار؛ او به مقام واقعی خود نمی رسد مگر زمانی که از طرف «داود بن علی » مورد تعرض قرار خواهد گرفت.»

پرسیدم: داود با او چه خواهد کرد؟ فرمودند: «او را دعوت کرده، گردنش را می زند و بدن او را به دار می آویزد.»

عرض کردم: این حادثه در چه زمانی واقع خواهد شد؟ امام فرمودند: «در سال آینده » .

ابوبصیر می گوید: سال بعد داود والی مدینه شد و معلی را به پیش خود فراخواند و از او خواست که اسامی یاران امام صادق علیه السلام را برایش بنویسد، معلی از این کار امتناع ورزید، داود عصبانی شد و گفت: اگر اسامی آن ها را کتمان کنی تو را خواهم کشت، معلی بن خنیس گفت: آیا مرا به کشته شدن تهدید می کنی!؟ به خدا قسم هرگز چنین کاری نخواهم کرد. داود خشمگین شد و او را به شهادت رساند و جسد مطهرش را به دار آویخت. (۱۰)

آگاهی از غیب

موارد متعددی در تاریخ نقل شده است که بیانگر آگاهی و اشراف کامل امام صادق علیه السلام بر امور غیبی است و کلامی را که ایشان فرموده: «نحن ولاه الامر و خزنه علم الله (۱۱) ؛ ما والیان امر و خازنان علم خداوند هستیم.» در عمل نشان داده و به اثبات رسانده است. در این نوشتار به ذکر یک نمونه اکتفا می کنیم:

ابراهیم بن مهزم می گوید: از محضر امام صادق علیه السلام جدا شدم و به منزل رفتم، شب هنگام بین من و مادرم مشاجره ای رخ داد، بر سر او فریاد زدم و با تندی با او سخن گفتم، صبح شد، نماز را خواندم و بلافاصله نزد امام آمدم، همین که داخل شدم فرمود: ای پس مهزم! چرا بر سر مادر خود فریاد زدی؟ آیا نمی دانی که او تو را در شکم خود نگهداری کرد و در دامان خود پروراند و با شیر خود تو را تغذیه نمود؟ عرض کردم: آری. ایشان فرمودند: پس هیچ وقت با تندی با او سخن مگو. (۱۲)

آتش در اطاعت امام

یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام بنام مامون رقی نقل کرده است که: در محضر سرور و مولایم امام صادق علیه السلام بودم، سهل بن حسن از شیعیان خراسان وارد شد و سلام کرد و نشست، عرض کرد: ای فرزند رسول خدا کرامت و بزرگی از آن شماست، شما خاندان امامت، چرا بر این حق خود سکوت کرده و قیام نمی کنید و حال آن که هزاران نفر از شیعیان شما آماده شمشیر زدن در رکاب شما هستند.

امام علیه السلام فرمود: ای خراسانی! لحظه ای درنگ کن. پس امر فرمود که تنور را روشن کنند، هنگامی که آتش شعله ور شد، به سهل فرمود: داخل تنور شو، سهل گفت: ای پسر رسول خدا مرا از این کار معاف بدار، در این هنگام هارون مکی یکی از اصحاب با وفای امام علیه السلام وارد شد در حالی که کفش های خود را در دست گرفته بود، سلام کرد و جواب شنید، امام به او فرمود: کفش های خود را بر زمین بگذار و داخل تنور شو، او بدون هیچ درنگی وارد تنور شد و در میان شعله های آتش نشست. امام صادق علیه السلام رو به خراسانی کرد و از حوادث خراسان برای او گفت، انگار امام علیه السلام در آن جا حاضر بوده است، سپس فرمود: داخل تنور را نگاه کن. مامون رقی می گوید: من هم جلو رفتم و داخل تنور را مشاهده کردم، هارون مکی در میان آتش نشسته بود و برخاست و از تنور خارج شد. امام به سهل فرمود: در خراسان چند نفر مانند او می شناسی؟ عرض کرد: به خدا قسم احدی را نمی شناسم، امام علیه السلام حرف او را تایید نمود و فرمود: در زمانی که ما حتی پنج نفر از این گونه یاران نداریم چگونه قیام کنیم؟ (۱۳)

شفا یافتن به دعای امام

عمار سه فرزند به نام های «اسحاق » ، «اسماعیل » و «یونس » داشت، آن ها نقل کرده اند که «یونس » به مرض بدی مبتلا شده بود، به محضر امام صادق علیه السلام رفتیم، امام با مشاهده وضع یونس، دو رکعت نماز خواند و خدا را حمد کرد و بر نبی اکرم صلی الله علیه و آله و آل او درود فرستاد و ذکرهایی بر زبان جاری ساخت و از خداوند چنین خواست: «واصرف عنه شر الدنیا والاخره واصرف عنه ما به فقد غاظنی ذلک واحزننی؛ شر دینا و آخرت را از او دور نما و این مرض را از او بر طرف ساز که عارضه او مرا ناراحت و غمگین کرده است.»

آن سه نفر نقل می کنند که: به خدا قسم از شهر خارج نشده بودیم که بیماری او برطرف شد و شفا یافت. (۱۴)

پی نوشت ها:

۱) ارشاد شیخ مفید، انتشارات علمیه اسلامیه، ج ۲، باب ۱۲ و اصول کافی، کلینی، دارالاضواء، ج ۱، ص ۴۷۲٫

۲) الوافی بالوفیات، صلاح الدین الصفدی، ج ۱۱، ص ۱۲۷؛ تهذیب الکمال، جمال الدین مزی، مؤسسه الرساله، ج ۵، ص ۷۹؛ الکامل فی الضعفاء، جرجانی، دارالفکر، ج ۲، ص ۱۳۲٫

۳) ارشاد مفید، همان، ص ۱۷۳٫

۴) رجال طوسی، فصل شاگردان امام جعفر علیه السلام.

۵) آل عمران/ ۳۷٫

۶) نمل/ ۴۰٫

۷) شرح المقاصد، تفتازانی، شریف رضی، ج ۵، ص ۷۶٫

۸) مدیند المعاجز، بحرانی، مؤسسه معارف اسلامی، ج ۵، ص ۲۴۶؛ دلائل الامامه، ابن جریر طبری، مؤسسه البعثه، ص ۲۹۸؛ اختصاص، شیخ مفید، جامعه مدرسین، ص ۲۴۶٫

۹) الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی، مؤسسه امام مهدی، ج ۲، ص ۷۴۲؛ مدینه المعاجز، همان، ج ۶، ص ۷۸؛ اثبات الهداه، شیخ حر عاملی، ج ۳، ص ۱۲۱؛ بحارالانوار، همان، ج ۴۷، ص ۱۱۸٫

۱۰) بحار الانوار، همان، ص ۱۰۹؛ الخرائج و الجرائح، همان، ص ۶۴۷؛ مدینه المعاجز، همان، ج ۵، ص ۲۲۶؛ مناقب ابن شهر آشوب، انتشارات علامه، ج ۴، ص ۲۲۵٫

۱۱) اصول کافی، همان، ص ۱۹۲٫

۱۲) بصائر الدرجات، صفار قمی، منشورات مکتبه آیت الله النجفی، ص ۲۴۳؛ مدینه المعاجز، همان، ج ۵، ص ۳۱۴؛ اثبات الهداه، همان، ج ۳، ص ۱۰۲؛ الخرائج و الجرائح، همان، ج ۲، ص ۷۲۹٫

۱۳) مناقب ابن شهرآشوب، همان، ص ۲۳۷؛ بحارالانوار، همان، ص ۱۲۳؛ مدینه المعاجز، همان، ج ۶، ص ۱۱۴٫

۱۴) مناقب ابن شهرآشوب، همان، ص ۲۳۲ و مدینه المعاجز، همان، ج ۶، ص ۱۰۹ و بحارالانوار، همان، ص ۱۳۴٫

منبع :مبلغان – خرداد ۱۳۸۱، شماره ۲۹ .

امام صادق (ع) و قيام‌هاى زمان آن حضرت

 اشاره :

در راستاى فلسفه وظيفه الهى، ائمه عليهم السلام براى تحقق حكومت‏ اسلامى جديت و تلاش فراوانى داشتند. امام صادق(ع) علاوه بر نهضت‏ علمى و فكرى كه در جامعه ايجاد نمود; اهتمام خاصى به نظام‏ رهبرى و امامت اصيل اسلامى داشت. حمايت‏هاى پيدا و پنهان امام‏ صادق(ع) از نهضت‏هاى اصيل و عدم همكارى آن‏ حضرت با قيام‏ها نشان‏ دهنده مواضع دقيق و الهى امام در برابر حكومت‏هاى سياسى زمان ‏است.

1 ) قيام زيد بن على(ع)

اينك به ارزيابى نقش امام صادق(ع) در برابر قيام‏هاى معاصر وى‏ مى ‏پردازيم.

زيد، فرزند امام زين العابدين(ع) مردى عابد، انسانى پرهيزكار،فقيهى شجاع و سخاوتمند بود. (1)

زيد به قصد شكايت از فرماندار مدينه، خالدبن وليد بن عبدالملك‏ بن حرث راهى شام شد. هشام نه تنها به شكايت او توجهى نكرد،بلكه به او اهانت نمود و دستور داد او را به مدينه بازگردانند.

زيد مى‏ گويد: من در مجلس هشام بودم كه به رسول گرامى اسلام اهانت‏ شد. اما هشام هيچ گونه عكس العملى از خود نشان نداد. بدين خاطراگر جز يك نفر همراه نداشته باشم قيام خواهم كرد. (2)

زيد به كوفه برگشت و سپاهى تشكيل داد و با استاندار عراق، يوسف‏ بن عمر ثقفى درگير شد و سرانجام به شهادت رسيد. درباره قيام ‏زيد رواياتى از امام صادق(ع) رسيده است كه بيانگر حمايت آن‏حضرت از قيام اوست. اينك بخشى از اين روايت‏ها را نقل مى‏ كنيم:

1- امام صادق(ع) فرمود: “فانظروا على اى شى تخرجون لاتقولواخرج زيد فان زيدا كان عالما و كان صدوقا و لم يدعكم الى نفسه وانما دعاكم الى الرضا من آل محمد(ص) و لو ظفر لوفى بما دعاكم‏اليه.”; نگاه كنيد كه با چه هدفى قيام مى‏ كنيد. نگوييد زيدخروج كرد. زيد دانشمند و بسيار راستگو بود و مردم را به سوى‏ خويش نمى‏ خواند، بلكه به برگزيده آل محمد(ص) دعوت مى‏ كرد و اگرپيروز مى‏ شد به آنچه مردم را بدان دعوت مى‏ نمود، وفا مى ‏كرد. (3)

زيد بن على فرمود: در هرزمان مردى از ما، اهل‏بيت عليهم السلام‏ وجود دارد كه خدا به وسيله او بر مردم احتجاج می ‏كند. حجت اين‏ زمان فرزند برادرم، جعفر بن محمد(ع) است. هركس او را پيروى كندگمراه نمى ‏شود و مخالف او هدايت نمى‏ يابد. (4)

2- امام رضا(ع) مى‏ گويد: پدرم فرمود: امام صادق(ع) فرمود: خدارحمت كند عمويم زيد را! او به برگزيده آل محمد دعوت مى‏ نمود واگر پيروز مى‏شد به آن وفا مى‏ كرد. او در رابطه با نهضت‏ خويش بامن مشورت نمود. به او گفتم: اگر مى‏ خواهى به دار آويخته شوى ‏قيام كن. امام رضا(ع) مى‏ گويد: پدرم فرمود: هنگامى كه زيد ازمحضر امام صادق(ع) خارج شد، امام فرمود: “ويل لمن سمع واعيثه‏فلم يجبه‏“; واى بركسى كه ندايش را بشنود و ا و را همراهى واجابت نكند. (5)

3- ابن سيابه مى ‏گويد: امام صادق(ع) به من هزار دينار داد وفرمود: اين‏ها را در ميان فرزندان كسانى كه همراه زيد به شهادت‏رسيده ‏اند، تقسيم كن. (6)

4- فضيل، يكى از سپاهيان زيد مى ‏گويد: خدمت امام صادق(ع) رسيدم. حضرت فرمود: آيا تو در جنگ با شاميان همراه عمويم بودى؟

گفتم: بله، حضرت فرمود: چه قدر از آنان را كشتى؟ گفتم: شش نفر.

حضرت فرمود: شايد دچار شك گشته ‏اى؟ پاسخ دادم: اگر شك داشتم كه ‏آنان را نمى‏ كشتم. حضرت فرمود: خدا مرا در ثواب خون‏هاى آنان‏ شريك سازد. به خدا قسم! عمويم زيد و اصحابش جزء شهدا هستند مانند على ‏بن ابى‏طالب(ع) و اصحاب او. (7)

مرحوم مجلسى مى‏ نويسد: اگرچه اخبار درباره زيد مختلف است امابيش‏ترين اخبار بيانگر اين است كه او به خاطر انتقام‏ جويى ازقاتلان امام حسين(ع) و امر به معروف و نهى از منكر قيام نمود وبه برگزيده آل محمد(ص) دعوت مى نمود. من دركلام دانشمندان شيعه‏ نظرى در مخالفت آن‏چه گفته شد، نديدم. (8)

2 ) قيام محمد نفس زكيه

سلطنت ‏بنى‏ اميه پس از هلاكت وليد بن يزيد بن عبدالملك رو به ضعف‏ گذاشت. عده ‏اى از بنى هاشم و عباسيان مثل منصور دوانيقى وبرادرانش، سفاح و ابراهيم، و عبدالله محض و پسرانش، محمد وابراهيم در “ابواء” جمع شدند و توافق كردند كه فردى را به‏ عنوان كانديداى خلافت‏ برگزينند. عبدالله محض از ميان جمع برخاست و از آن‏ها خواست كه با فرزندش، محمد، معروف به “نفس زكيه‏”بيعت نمايند. عبدالله محض فرزند حسن مثنى نوه امام مجتبى(ع)است و مادرش فاطمه، دختر امام حسين(ع) است. به همين جهت‏ به‏”محض‏” لقب يافته است. فرزندش، محمد به خاطر زهد و عبادت‏ فراوان به “نفس زكيه‏” شهرت يافته است. چون در ميان شانه‏ هاى‏او خالى سياه بود، براى عده ‏اى از جمله پدرش اين گمان پيدا شده ‏بود كه او همان مهدى امت است كه در روايات بدان خبر داده شده ‏است. بدين سبب مردم با او بيعت كردند و سپس فردى را راهى خانه ‏امام صادق(ع) نمودند تا آن حضرت در جلسه حضور يابد و با محمدنفس زكيه بيعت كند. امام صادق(ع) در جمع آنان حضور يافت و پس‏از شنيدن سخنان عبدالله محض، فرمود: اگر فكر مى‏ كنى فرزندت مهدى ‏است اين طور نيست. “و ان كنت انما تريد ان تخرجه غضبا لله وليامر بالمعروف و ينه عن المنكر فانا و الله لا تدعك فانت‏شيخناو نبايع ابنك فى هذالامر“; و اگر تصميم دارى كه به خاطر خدا وامر به معروف و نهى از منكر از او بخواهى قيام كند، به خداسوگند! تو را تنها نخواهيم گذاشت. تو بزرگ خاندان ما هستى و بافرزندت بيعت مى ‏كنيم. (9)

در اين روايت، حضرت از همان آغاز بر اصالت هدف و الهى بودن‏ نهضت نفس زكيه تاكيد مى‏ ورزيد و حمايت از آن را به عنوان يكى‏ از اصول سياسى حركت ‏خويش اعلام مى‏ دارد.

3) پيشنهاد ابومسلم و ابوسلمه

“ابراهيم امام و منصور دوانيقى‏” ابوالعباس سفاح از نوادگان‏ عباس، عموى پيامبر(ص) است. آنان حركتى سرى را بر ضد بنى ‏اميه‏ سامان دادند. ابراهيم امام، رهبر قيام ابومسلم را انسانى شجاع‏ و كارآمد و با استعداد مى‏ يابد و ا و را به خراسان اعزام مى‏ كندو به او توصيه مى‏ كند كه بدون نام بردن از فردى، مردم را به‏”الرضا لال محمد”; برگزيده آل محمد(ص) دعوت كند. امام صادق(ع)ابوسلمه كه بعد به وزير آل محمد شهرت يافت. را به كوفه‏ فرستاد و خود در ناحيه شامات فعاليت مى‏ كرد. بدين ترتيب آن حضرت‏ نبض حركت‏هاى ضد اموى را به وسيله كارگزاران خويش در دست گرفته‏ بود. مدتى بعد، ابراهيم امام توسط مروان زندانى و كشته مى ‏شود ورهبرى نهضت طبق وصيت ابراهيم امام، در اختيار سفاح و ديگربرادرانش قرار مى‏ گيرد. (10)

ابوسلمه توسط محمد بن عبدالرحمن، نامه‏ هايى براى امام صادق(ع) وعبدالله محض مى‏ فرستد و به پيك‏هاى خود دستور مى‏ دهد كه هيچ كدام ‏از آن‏ها از نامه ‏اى كه براى ديگرى فرستاده شده است، اطلاع پيدانكند. آن حضرت در آن نامه‏ ها حمايت‏ خود را از خلافت آنان اعلام‏ مى‏ دارد. ابومسلم دو نامه به حضور آن حضرت مى‏ فرستد و در نامه ‏دوم مى‏ نويسد: هزار جنگجو در اختيار من است. به انتظار فرمانت‏ هستيم. (11) امام صادق(ع) به او پاسخى نمى‏ دهد.

سؤال:

چرا امام صادق(ع) به اين پيشنهادها جواب مثبت نداد و اززمينه‏ هاى خلافت و نيروها استفاده نكرد؟

الف ) عدم صداقت و خلوص پيشنهاد دهندگان.

ابو سلمه علاوه بر امام صادق(ع)، براى عبدالله محض هم نامه نوشت. اين كار او دليل اين است كه وى در دعوت خود صداقت نداشت.

زيرا اگر نامه او به امام صادق(ع) براساس ايمان و اعتقاد به آن‏حضرت بود، چگونه از فرد ديگرى نيز دعوت كرد؟

جواب امام صادق(ع) روشنگر همين جهت است. وقتى حامل نامه، محمدبن‏ عبدالرحمن بن اسلم به امام صادق(ع) نامه ‏اى از طرف شيعه شما،ابوسلمه آورده ‏ام. آن حضرت فرمود: “و ما انا و ابوسلمه وابوسلمه شيعه لغيرى‏”; مرا با ابو سلمه چه كار؟ او از شيعيان‏ من نيست. نامه رسان تقاضاى جواب ‏ روشن كننده آتشى كه ديگرى از نورش استفاده مى‏ برد! هيزم جمع‏ كرده ‏اى اما روى ريسمان ديگرى ريخته‏ اى و ديگرى جمع مى ‏كند ومى برد. (12)

شهيد مطهرى در اين باره مى ‏نويسد: “قدر مسلم اين است كه اين ‏شعر مى‏ خواهد منظره ‏اى را نشان دهد كه يك نفر زحمت مى ‏كشد واستفاده ‏اش را ديگرى مى‏ خواهد ببرد. حال يا منظور اين بود كه‏ اى‏ بدبخت ابوسلمه! اين همه زحمت مى‏كشى استفاده‏ اش را ديگرى مى ‏برد وتو هيچ استفاده ‏اى نخواهى برد و يا خطاب به مثل خودش بود اگردرخواست ابوسلمه را قبول كند يعنى اين دارد ما را به كارى دعوت‏ مى‏ كند كه زحمتش را ما بكشيم و استفاده ‏اش را ديگرى ببرد.” (13)

ابومسلم در نامه ‏اى به امام صادق(ع) نوشت: من مردم را به دوستى ‏اهل‏بيت پيامبر(ص) دعوت مى‏ كنم. كسى براى خلافت‏ بهتر از شما نيست.

امام صادق(ع) در پاسخ نوشت: “ما انت من رجالى و لا الزمان‏ زمانى‏”; نه تو از ياران من هستى و نه اين زمان، زمان من ‏است. (14)

امام صادق(ع) بدين وسيله عدم صداقت آنان را گوشزد نمود وبى‏ اعتمادى خود را نسبت‏ به آنان اعلام داشت. در سخن ديگرى از آن‏حضرت نيز همين مطلب آمده است. معلى ابن خنيس مى‏ گويد: در زمانى‏ كه پرچم‏هاى سياه بر افراشته شده بود و هنوزبنى عباس به خلافت نرسيده بود، نامه ‏هايى از عبدالسلام ابن نعيم، سرير و تعداد ديگرى خدمت امام صادق(ع) بردم. آن‏ها نوشته بودند:

قدقدرنا ان يول هذالامر اليك فما ترى قال فضرب بالكتب الى‏الارض‏ثم قال اف اف ما انا لهولاء بامام‏“; ما موقعيت را براى خلافت ‏شما مساعد مى‏ بينيم. نظر شما چيست؟ امام صادق(ع) نامه ‏ها را به ‏زمين كوبيد و فرمود: زهى تاسف و افسوس! من امام و پيشواى آن‏هانيستم. (15)

ب ) نداشتن ياران مخلص

وجود ياران وفادار و همراه يكى از شرايط موفقيت رهبران دراجراى برنامه‏هاى خويش است.

امام صادق(ع) شيعيان خود را خوب مى‏شناخت و مى‏دانست كه بيشترآن‏ها مرد ميدان خطر نيستند.

مامون رقى مى‏گويد: خدمت آقايم، امام صادق(ع) بودم كه سهل بن‏حسن خراسانى وارد شد و به آن حضرت گفت: شما مهر و رحمت داريد.

شما اهل‏بيت(ع) امامت هستيد. چگونه از حق خويش باز ايستاده‏ايد،با اين كه صد هزار شمشيرزن آماده به ركاب در خدمت‏شما هستند.

آن حضرت فرمود: خراسانى! بنشين! سپس به كنيز خود فرمود:

“حنيفه!” تنور را آتش كن. كنيز تنور را گرم كرد. آن گاه امام‏فرمود: خراسانى! برخيز و در تنور بنشين! خراسانى گفت: آقاى من!

مرا با آتش مسوزان و از من بگذر! آن حضرت فرمود: گذشتم. در اين‏حال “هارون مكى‏” كه كفش‏هاى خويش را به دست گرفته بود، واردشد و سلام كرد. امام فرمود: كفش‏هاى خود را زمين بگذار و داخل‏تنور بنشين! هارون بدون معطلى وارد تنور شد. امام صادق(ع) باسهل بن حسن خراسانى مشغول صحبت‏شد. مدتى بعد، امام به اوفرمود: برخيز و به داخل تنور نگاه كن! خراسانى مى‏گويد: برخاستم‏و به داخل تنور نظر افكندم. هارون در داخل تنور چهارزانو نشسته‏بود. مدتى بعد او از تنور بيرون آمد و به ما سلام كرد. امام‏فرمود: در خراسان چند نفر مثل اين مرد داريد؟ خراسانى گفت: به‏خدا قسم! يك نفر هم نيست. امام فرمود: “اما انا لا نخرج فى‏زمان‏لا نجد فيه خمسه معاضدين لنا نحن اعلم بالوقت‏”; بدان! ماهنگامى كه پنج نفر ياور و پشتيبان نداشته باشيم قيام نمى‏كنيم.

ما نسبت‏به زمان قيام داناتريم. (16)

سدير مى‏گويد: به امام صادق(ع) گفتم: چه چيز شما را از قيام بازداشته است؟ امام فرمود: مگر چه شده است؟ سدير گفت: دوستداران،شيعيان و ياوران شما زياد است. به خدا سوگند! اگر اميرالمؤمنين‏اين مقدار ياور داشت كسى طمع در خلافت نمى‏كرد. امام فرمود:

ياوران من چند نفرند؟ سدير گفت: صدهزار نفر. امام فرمود:

صدهزار! او گفت: بله. بلكه دويست هزار. امام فرمود: دويست‏هزار! سدير گفت: آرى. بلكه نصف دنيا. امام سكوت كرد. سديرگويد: راهى سرزمين “ينبع‏” شديم. امام در ميان راه چشمش به‏جوانى افتاد كه چند راس بزغاله را مى‏چراند. فرمود: اگر تعدادشيعيان من به عدد اين بزغاله‏ها بود از قيام و نهضت‏باز نمى‏ايستادم. سدير مى‏گويد: بزغاله‏ها را شمارش كردم. بزغاله‏ها هفده‏راس بودند. (17)

ابوسلمه از امام صادق(ع) نااميد مى‏گردد و طبق دستور به خانه‏عبدالله محض مى‏رود و نامه دوم را به او مى‏رساند. عبدالله‏خوشحال مى‏شود و صبحگاهان به خانه امام صادق(ع) مى‏رود. عبدالله‏به امام صادق(ع) مى‏گويد: ابوسلمه نوشته است كه همه شيعيان مادر خراسان آماده قيام هستند و از من خواسته است كه خلافت رابپذيرم. امام به عبدالله فرمود: “متى كان اهل خراسان شيعه لك‏انت‏بعثت ابامسلم الى خراسان و انت امرته بلبس السواد و هولاءالذين قدموا العراق انت كنت‏سبب قدومهم… و هل تعرف منهم‏احدا”; چه زمانى اهل خراسان شيعه تو بودند؟! آيا تو ابو مسلم‏را به آن جا فرستادى؟! آيا تو به آن‏ها دستور دادى لباس سياه‏بپوشند؟! آيا اين‏ها كه براى حمايت از بنى العباس از خراسان‏آمده‏اند تو آن‏ها را به اين جا آورده‏اى؟! آيا كسى از آنان رامى‏شناسى؟ !” (18)

ج ) ثمربخش نبودن پيشنهاد

انسان‏هاى دنيا طلب زمانى از رهبران و همكاران خويش روى برمى‏گردانند كه احساس كنند دنيايشان در خطر است. دوستداران بنى‏عباس و فرماندهان آن‏ها مانند ابومسلم به ابوسلمه بدگمان شده‏بودند و ديگر نمى‏خواستند او را در جمع خويش ببينند. ابومسلم‏چند بار به سفاح سفارش مى‏كند كه ابو سلمه را از بين ببرد.

ابوسلمه كه بى‏مهرى‏ها را احساس كرده بود، فكر مى‏كند كه با گرايش‏به امام صادق(ع) و يا عبدالله محض، و تغيير خلافت‏بهتر مى‏تواندبه اهداف دنيايى خويش دست‏يابد. او غافل بود از اين كه كاملاتحت نظر و نقشه قتل او آماده شده بود. قبل از آن كه نامه‏عبدالله محض به ابوسلمه برسد، ياران سفاح با طرحى كه آماده‏كرده بود، ابومسلم در بين راه به او شبيخون مى‏زنند و او رامى‏كشند. (19)

ابومسلم نيز به سرنوشت ابوسلمه گرفتار مى‏شود و به دست‏سفاح،خليفه عباسى كشته مى‏شود. تمام فعاليت‏هاى ابومسلم را ابوسلمه به‏وسيله جاسوسان كنترل مى‏كرد. به همين جهت پيشنهاد و همراهى باآنان نمى‏توانست تضمين كننده پيروزى بوده باشد. بدين خاطر بودكه امام صادق(ع) حتى از پاسخ كتبى به ابوسلمه خود دارى كرد ونامه او را سوزانيد.

سفاك بودن ابومسلم و ابوسلمه

ابراهيم امام، رهبر نهضت عباسيان دروصاياى خويش به ابومسلم‏مى‏گويد: نسبت‏به هركس كه شك كردى و در كار هركس كه شبهه نمودى‏او را به قتل برسان. اگر توانستى در خراسان يك نفر عرب زبان هم‏باقى نگذارى، چنين كن. (20)

“يافعى‏” درباره ابومسلم مى‏گويد: او حجاج زمان خود گرديد و درراه استقرار حكومت عباسيان مردم بى‏شمارى را كشت. (21)

شهيد مطهرى نيز مى‏نويسد: البته ابومسلم سردار خيلى لايقى است،به مفهوم سياسى، ولى فوق العاده آدم بدى بوده; يعنى يك آدمى‏بوده كه اساسا بويى از انسانيت نبرده بوده است. ابومسلم نظيرحجاج بن يوسف است… ابومسلم را مى‏گويند: ششصد هزار نفر آدم‏كشته. به اندك بهانه‏اى همان دوست‏بسيار صميمى خودش را مى‏كشت وهيچ اين حرفها سرش نمى‏شد كه اين ايرانى است‏يا عرب كه بگوييم‏تعصب ملى در او بوده است. (22)

بنابراين امام صادق(ع) نمى‏توانست‏به ابو مسلم جواب مثبت‏بدهد واو را يار و همراه خويش بداند. هدف امام صادق(ع) اجراى حق وعدالت و رعايت‏حقوق الهى و انسانى بود. آن حضرت خواستار حكومتى‏همچون جد بزرگوارش، امام على(ع) بود كه در آن، جايگاهى براى‏اين گونه جنايتكاران نبود.

آن‏چه در تحليل و بررسى عدم پاسخ گويى امام صادق(ع) به پيشنهادخلافت گفته شد، براساس شرايط و موقعيت‏هاى اجتماعى آن روز بود.

اما افزون برآن‏ها سخنان امام صادق(ع) است كه از راه علم امامت‏خويش، از وقوع اين تحولات خبرداده بود. آن حضرت مى‏دانسته كه‏خلافت‏به “سفاح‏” عباسى مى‏رسد. در اين زمينه روايات متعددى‏وجود دارد. در يكى از آن‏ها آمده است: عبدالله محض مى‏گويد: پسرم‏همان مهدى است. او از مردم مى‏خواهد كه براى سقوط خلافت اموى بااو بيعت كنند. امام صادق(ع) فرمود: فرزندت مهدى نيست. سپس امام‏بادست‏خود به‏پشت ابوالعباس سفاح زد و فرمود: اين و برادرانش به‏خلافت‏خواهند رسيد. (23)

در روايت ديگرى آمده است: ابوجعفر منصور از امام صادق(ع) سؤال‏كرد: آيا خلافت‏به من مى‏رسد؟ حضرت فرمود: “نعم اقوله حقا”بلى. آنچه مى‏گويم به حقيقت‏خواهد پيوست. (24)

عباس كوثرى

پى‏نوشتها:

1- ارشاد، مفيد، ص 251.

2- بحارالانوار، ج‏46، ص 192.

3- وسائل‏الشيعه، ج 11، ص 35، باب‏13، ابواب جهاد العدو.

4- بحارالانوار، ج‏46، ص‏173، باب احوال اولاد على بن‏الحسين(ع).

5- وسائل الشيعه، ج 11، ص 38، باب‏13، ابواب جهاد العدو.

6-بحارالانوار، ج‏46، ص 170.

7- همان، ص 171.

8- مرآه‏العقول، ج 4، ص 118.

9- بحارالانوار، ج‏47، ص 278.

10- سيرى در سيره ائمه اطهار(ع)، ص‏119.

11-مروج الذهب، ج‏3، ص 268.

12- همان.

13-سيرى در سيره ائمه اطهار(ع)، ص‏127.

14- الامام الصادق(ع)، اسدحيدر، ج 1، ص‏43.

15- وسائل الشيعه، ج 11، ص‏37، باب‏13، جهادالعدو.

16- بحارالانوار، ج‏47، ص‏123.

17- الكافى، ج 2، ص 242، كتاب الايمان و الكفر، فى قله‏عددالمؤمنين.

18- مروج الذهب، ج‏3، ص‏269.

19- همان، ص 285.

20- سيره پيشوايان، ص 388.

21- همان.

22- سيرى در سيره ائمه اطهار(ع)، ص 122.

23- بحارالانوار، ج‏47، ص 278.

24- همان، ص 120.

منبع: ماهنامه كوثر شماره 40

حضرت حمیده، مادر امام موسی کاظم(علیهما السلام)

انسان کامل شخصیتی است که ظرفیت وجودی خویش را با پذیرش حکمت، معارف الهی، صفات حمیده و انجام اعمال حسنه به حداکثر ممکن افزایش داده، به نهایت درجه یقین رسیده، در عرفان و شناختِ حق، گوی سبقت را از دیگران برباید.

مصداق کامل انسان کامل در انبیاء الهی و ائمه اطهار(علیهم السلام) متجلی شد. ولی وارستگان دیگری هم بودند که به طور نسبی به این مقام شامخ دست یافتند. به نظر می رسد که مادران فرهیخته ائمه هدی (علیهم السلام)نیز از گروه اخیر باشند. زیرا از دامان پر مهر آنان برجسته ترین شخصیتها و کاملترین افراد نوع بشر پا به عرصه وجود نهادند؛ انسانهایی که قلم از توصیف آنان عاجز است. پیدا است که تحمل و باروری چنین وجودهای نورانی تنها متناسب با مادرانی است که با فرزندان خود (یعنی امامان معصوم) (علیهم السلام)سنخیت روحی و اخلاقی داشته باشند.

یکی از بانوان نمونه، ام الائمه حضرت حمیده است. این ماه عالمتاب، همسر امام صادق(علیه السلام) و مادر امام کاظم(علیه السلام) است. و به تعبیری پنج امام بعدی (یعنی امام رضا، امام جواد، امام هادی، امام حسن و امام زمان) نیز فرزندان وی و از نسل ایشان به حساب می آیند. بدین ترتیب حضرت حمیده حلقه اتصالی میان امام صادق و ائمه بعد از ایشان است.

متأسفانه در باره این شخصیت بی نظیر نیز همچون بسیاری از شخصیتهای گرانمایه شیعه مطلب چندانی در دست نیست. خلاصه مطالبی که در باره ایشان بدانها دست یافتیم، به قرار ذیل است:

اسامی، کنیه، القاب

نام شریف این بانوی گرانقدر، حَمِیْدَة یا ُحمَیْدَة است. امام باقر (علیه السلام) در نخستین برخورد از ایشان پرسیدند: نامت چیست؟ گفت: حمیده.(1) لقب ایشان «مصفاة» به معنای پاک و خالص و پیراسته است. این لقب را امام باقر (علیه السلام) زمانی که می خواستند ایشان را به امام صادق (علیه السلام) هدیه کنند، انتخاب کرده، فرمودند: «حمیدة مصفاة من الادناس»؛(2) حمیده از بدیها پاک شده است.

یا «حمیدة مصفاة من الارجاس»؛(3) حمیده از پلیدیها پاک شده است.

بنابراین اگر در سخن راویان و شرح حال نویسان می بینیم که از این بانوی گرامی تحت عنوان «حمیدة المصفاة» یاد شده، از همین جا ناشی شده است. مثلاً می بینیم که علی بن میثم می گوید: «اشترت حمیدة المصفاة … جاریة مولدة؛(4)» حمیده مصفاة جاریه (کنیز) مولدی خرید.

لقب دیگری که در برخی از گزارشها برای این بانوی عالی مقام ذکر شده، «مهذبة» است. در روایت مسعودی آمده است: «حمیدة … مهذبة» حمیده، تهذیب شده است. یعنی از تمامی آلودگیهای روحی، خالص و پاک است و دارای اخلاق و اوصاف نیکو است. و شاید واژه «مهذبة» مترادف جمله ای باشد که به دنبال آن در روایت مسعودی و برخی دیگر آمده است؛ «مصفاة من الارجاس»؛ یعنی پاک و پیراسته از زشتیها و آلودگیها است.

در همین گزارشها از ایشان به عنوان «سیدالاماء» و «سیدة الاماء»(5) (یعنی سرور کنیزان) نیز یاد شده است.

لقب دیگری که برای حضرت حمیده ذکر کرده اند «لؤلؤة»(6) است.

کنیه شریف ایشان «ام محمد»(7) است.

بنابراین، کنیه و اسامی و لقبهای این بانوی فرهیخته عبارتند از:

1ـ حمیدة 2ـ مصفاة 3ـ مهذبة 4ـ سیدة الاماء 5ـ سید الاماء 6ـ لؤلؤة 7ـ ام محمد.

خانواده و نژاد

نام پدر حضرت حمیده، صاعد(8) و نام برادر ایشان صالح(9) و اصل و نژاد ایشان از بربر یا اندلس یا روم یا عجم است.

توضیح اینکه بربر طبق گفته حموی نامی بوده، مشتمل بر قبیله های بسیاری در کوههای مغرب، و مغرب شامل شبه جزیره ای است که مسلمانان در قدیم به آن مغرب الاقصی می گفتند و به کشور مراکش و الجزایر و تونس تقسیم می شد.

آقای باقر شریف قرشی در باره خانواده و نژاد حضرت حمیده گوید: مورخان در نسب این بانوی گرامی اختلاف فراوان دارند: برخی گفته اند اندلسی و کنیه اش لؤلؤة است.

و گفته شده که ایشان بربریه و دختر صالح بربری است. و در برخی از منابع آمده است که حمیده مصفاة دختر صالح، و در برخی دیگر دختر صاعد بربری عنوان شده و نیز گفته شده که خواهر صالح است. برخی معتقدند ایشان رومی، و بعضی گفته اند از جلیل القدرترین نژادهای عجم بوده و بسیاری از مورخان هم اصل و نسب ایشان را بازگو نکرده اند.(10)

ماه فروزان

حضرت حمیده از جمله بانوان باشخصیت عالم تشیع بلکه عالم تدین بوده است. او فرزانه ای عارف، فقیه، راوی و از شاگردان بی واسطه دو حجت الهی امام جعفرصادق(علیه السلام) و امام موسی کاظم(علیه السلام) بوده و بسیاری فضایل ظاهری و باطنی را کسب کرده است. نخستین آشنایی آن بانوی الهی با اهل بیت از زمانی آغاز شد که امام باقر (علیه السلام) تصمیم گرفت برای فرزند گرامیش امام صادق(علیه السلام) همسری اختیار نماید.

پیوند دو نور الهی

عکاشه بن محصن گوید: روزی خدمت امام باقر(علیه السلام) عرض کردم: چرا برای اباعبداللّه (11) همسر نمی گیرید؟ زمانش فرا رسیده است.

جلوی امام کیسه ای سربسته و مهر زده قرار داشت.

امام فرمود: بزودی برده فروشی از اهالی بربر به اینجا رسیده، در منزل میمون ساکن می شود. با این کیسه پول از او کنیزی خریداری می کنیم …

مدتی از این جریان گذشت. روزی خدمت امام باقر(علیه السلام) رسیدم. امام فرمود: آیا می خواهید در مورد آن برده فروش که ماجرایش را برای شما ذکر کردم، سخن بگویم؟ او اکنون آمده است. بروید و با این کیسه پول از او کنیزی بخرید.

عکاشه گوید: ما پیش برده فروش رفتیم.

برده فروش گفت: هر چه داشتم، فروخته ام مگر دو کنیز که یکی، از دیگری بهتر است.

گفتیم: آنان را بیاور تا ببینیم.

او آنها را آورد، ما گفتیم: آن کنیز بهتر را به چه قیمتی می فروشی؟

گفت: به هفتاد دینار.

گفتیم: به ما خوبی کرده از قیمتش کم کن.

گفت: کمتر از هفتاد دینار نمی دهم.

گفتیم: در مقابل پولی که در این کیسه است و ما نمی دانیم چقدر می باشد، می خریم.

پیرمردی که کنار او بود، گفت: مهر کیسه را بگشایید و پولها را بشمارید.

برده فروش گفت: این کار را نکنید! چون اگر یک حبه(12) هم از هفتاد دینار کمتر باشد، نمی فروشم.

پیرمرد گفت: بگشایید و بشمارید.

ما کیسه را گشوده و دینارها را شمردیم. با کمال تعجب دیدیم هفتاد دینار است، نه کمتر و نه بیشتر.

کنیز را خریده و به محضر امام باقر(علیه السلام) مشرف شدیم. امام صادق(علیه السلام) هم نزد ایشان ایستاده بود. ماجرا را عرض کردیم، امام شکر الهی را به جا آورد و به آن کنیز فرمود: نامت چیست؟

گفت: حمیده.

امام فرمود: «حمیدة فی الدنیا محمودة فی الاخرة»؛ در دنیا پسندیده و در آخرت ستایش شده ای. بگو ببینم دوشیزه ای یا بیوه؟

گفت: دوشیزه …

امام باقر(علیه السلام) به امام صادق(علیه السلام) فرمود: جعفر، او را برای خود بپذیر.(13)

ماجرای ولادت امام کاظم(علیه السلام)

کانون زندگی حمیده خاتون را عشق و محبت الهی و دوستی اهل بیت عصمت و طهارت تشکیل می داد. روابط آن بانو با همسر گرامیش حضرت صادق(علیه السلام) بسیار گرم و صمیمانه بود. حمیده خاتون از اینکه دارای بهترین همسر است، و از اینکه در خدمت خاندان وحی و رییس مذهب تشیع قرار دارد، افتخار می کرد و به خود می بالید. امام صادق(علیه السلام) نیز به همسرش بسیار علاقه مند بود. گویند حمیده خاتون در نظر آن بزرگوار، عزیزترین و دوست داشتنی ترین و محترم ترین بانوان به شمار می آمد و جایگاه عظیمی داشت.

در خلال این زندگی پاک و طیب، حضرت حمیده حامله گردید. و در همان سال به همراه امام صادق(علیه السلام) و گروهی از اصحاب به بیت اللّه الحرام مشرف گردیدند. پس از پایان حج وقتی به محلی به نام ابواء ـ در چهار منزلی شهر مدینه(14) ـ رسیدند، حمیده خانم متوجه شد که زمان ولادت فرزند گرامیش فرا رسیده است:

آن خلد برین که نامش ابو است

مولد مبارکش از آنجاست

آن روضه میان بلدتین است

الحق به مثال جنتین است(15)

لذا کسی را نزد امام فرستاد تا ماجرا را اطلاع دهد.

در آن هنگام امام با جمعی از یاران در حال غذا خوردن بود. وقتی از موضوع باخبر شدند، به سرعت خود را به نزد همسر عزیزشان رساندند و چیزی نگذشت که نوزاد متولد شد.

امام صادق(علیه السلام) فرزند عزیزش را در آغوش گرفت و آداب شرعی ولادت را به جا آورده، در گوش راستشان اذان و در گوش چپشان اقامه گفتند.

نخستین چهره ای که نوزاد گرامی بعد از گشودن چشمان مبارکش با آن مواجه شد، رخسار نورانی پدر بود و نخستین کلمه ای که از زبان شریف پدر به گوش مبارک امام کاظم(علیه السلام) جاری شد، کلمه مقدس توحید بود.

سپس امام صادق(علیه السلام) به سوی اصحابش بازگشت در حالی که لبخندی بر لبان مبارکش بود.

یاران پرسیدند: ای آقای ما، خداوند شما را شادمان بدارد و ما را فدایتان کند،

حمیده خانم چه کرد؟

امام(علیه السلام) آنان را به ولادت نوزاد مبارک بشارت داده مقام والایش را این گونه بیان فرمود: «قد وهب اللّه لی غلاما و هو خیر من برأ اللّه »؛ خداوند فرزندی به من عنایت کرد که بهترین آفریده اوست.

همچنین امام(علیه السلام) این نکته مهم را به اصحابش گوشزد کرد که فرزندش از جمله اهل بیتی است که خداوند، فرمانبرداری از او را بر همه بندگانش واجب کرده: «فدونکم فو اللّه هو صاحبکم».(16)

ظاهرا یعنی فرامین و دستورات او را گرفته به آنها عمل کنید که به خدا سوگند او امام شماست.

سال ولادت امام کاظم(علیه السلام) طبق گفته برخی از علما 129 و طبق گفته برخی دیگر 128 قمری بود.(17)

هنوز چیزی از ولادت آن نوزاد شریف نگذشته بود که امام صادق(علیه السلام) ابواء را به قصد مدینه ترک گفت و در آنجا برای بزرگداشت فرزند عزیزش سه روز از مردم پذیرایی کرد.(18)

شایسته کرامت الهی و تحت نظر

فرشتگان

حضرت حمیده به واسطه آنکه فرشتگان الهی او را حفاظت می کردند، به درجه ای از تکامل روحی و معنوی رسیده بود که خداوند او را لایق همسری و مادری امامان معصوم قرار داده بود. وی همچنین در پرتو عنایات حق توانست به بارگاه کرامت الهی راه پیدا کند. در روایتی از امام باقر(علیه السلام) آمده است: «حمیدة سید الاماء مصفاة من الارجاس کسبیکة الذهب فما زالت الاملاک تحرسها حتی اذنت الی کرامة اللّه »؛

حمیده، بزرگ کنیزان و سرور آنان است مانند شمش طلا، پاک و وارسته از پلیدیهاست. همواره ملائکه او را حفاظت می کردند تا اجازه راهیابی به کرامت الهی را پیدا کند.

ظاهرا مقصود از کرامت الهی، این است که به بیت عصمت و طهارت راه یافت و از دامان پاک و مطهرش نوری از انوار الهی متولد شد.

کرامتی از سوی خدا به دو امام معصوم

حضرت حمیده کرامتی از سوی خداوند تبارک و تعالی به امام صادق و امام کاظم(علیه السلام) بود و این بهترین مدح و تعریف از این گوهر عالمتاب است. در خبری دیگر به نقل از امام صادق(علیه السلام) در این باره آمده است:

«حمیدة مصفاة من الادناس کسبیکة الذهب ما زالت الاملاک تحرسها حتی أُدّیت الیّ کرامة من اللّه لی و الحجة من بعدی»؛(19)

حمیده پیراسته از پلیدیهاست مثل شمش طلا. همواره فرشتگان او را حراست می کردند تا آنکه به من رسید و این کرامتی از ناحیه خداوند برای من و حجت بعد از من است.

حمیده و محموده

در نخستین برخوردی که امام باقر(علیه السلام) با این بانوی عالی قدر داشت، از ایشان پرسیدند: نامت چیست؟

پاسخ داد: حمیده.

امام(علیه السلام) فرمود: «حمیدة فی الدنیا محمودة فی الاخرة»؛(20)

تو در دنیا حمیده و در آخرت، ستایش شده ای.

از آنجایی که ائمه اطهار(علیهم السلام) از باطن و عاقبت افراد اطلاع دارند، می توان از این جمله به عظمت و مقام شامخ این بانو پی برد. و باز با توجه به همین کلام نورانی می توان فهمید که چرا امام باقر(علیه السلام) چنین شخصیتی را برای همسری با امام صادق(علیه السلام) برگزیدند.

تحت تربیت و تعلیم ائمه(علیه السلام)

از دیگر ویژگیهای حضرت حمیده آن است که تحت پرورش و تعلیم دو و شاید

سه خلیفه الهی یعنی امام صادق و امام کاظم و احتمالاً امام باقر(علیه السلام) قرار داشت. و چون آن بانو، نفس و روح شایسته ای داشت، محل مناسبی برای علوم و معارف نورانی اهل بیت بود. و بی تردید آن بانوی عزیز جزء اصحاب سرّ ائمه و شاگردان ممتاز آنان به حساب می آمد زیرا در وی تمهیدات لازم برای پذیرش اسرار الهی ایجاد شده بود.

فقیه آل محمد(ص)

با وجود روح پاک و زمینه مناسبی که حضرت حمیده داشت، از علوم لدنی اهل بیت عصمت و طهارت یعنی امام صادق و امام کاظم و بسا امام باقر بهره مند گردید و از جمله علما و فقهای عصر خویش شد. پژوهشگران در این باره مطالب ارزنده ای نوشته اند که برخی از آنها را نقل می کنیم:

1ـ هر چه زمان می گذشت در بیت عصمت و طهارت بر علم و معرفت و کمال حمیده افزوده می شد و به همین جهت، امام صادق(علیه السلام) او را وادار کرد به زنان مسلمان، احکام دینی و معارف اسلامی بیاموزد.(21)

2ـ امام صادق(علیه السلام) به تربیت، تعلیم و تهذیب جناب حمیده عنایت خاصی مبذول فرمودند به گونه ای که آن بانو، عالم، فقیه و مربی نمونه ای گردید و امام از ایشان خواست به تدریس و تعلیم و ارشاد زنان مسلمان بپردازد.(22)

3ـ حمیده یکی از زنان بافضیلت به شمار می آمد زیرا به کار مهم نشر رسالت، همت می گماشت.(23)

4ـ آن بانو چنان فقیه و عالم به احکام و مسایل بوده که حضرت صادق(علیه السلام) زنها را امر می فرموده که در اخذ مسایل و احکام دین به او رجوع نمایند.(24)

5ـ امام صادق(علیه السلام) او را به گونه ای پرورش داده بود که در دانش و پرهیزکاری و ایمان، سرآمد زنان عصر خویش بود و امام از او خواسته بود که عهده دار تدریس فقه و تعلیم احکام شرعی زنان مسلمان شود.(25)

6ـ حمیده بربریه … معارف اسلامی را در بیت رییس مذهب آموخته تا جایی که شایستگی مقام ارشاد و تعلیم و تربیت را یافت.(26)

7ـ ابوعبداللّه الصادق(علیه السلام) به بانوان امر می فرمود که در احکام به وی رجوع نمایند.(27)

بیانات فوق نشانگر این حقیقت است که حضرت حمیده از جمله علما و فقها و مبلغان و مدرسان علوم اهل بیت بود و این وظیفه خطیر را به نحو احسن انجام می داد.

راوی انوار صادقی

حضرت حمیده از جمله ناشران و راویان علوم اهل بیت(علیه السلام) بود. متأسفانه به دلیل جو خفقان آلود حاکم بر عصر امامان و حصارهایی که ستمگران نسبت به آنان ایجاد می کردند و نیز به دلیل بی توجهی و تعصبات شدید بغض آلود تاریخ نگاران به خاندان اهل بیت و وابستگان به آنان و نیز به دلیل محدودیتهایی که به طور طبیعی از دیرباز در میان بانوان وجود داشته، از تمامی مطالب ارزشمندی که از سوی حضرت حمیده به زنان عصر (و شاید همگان) منتشر شده، چیزی در دست نیست؛ نه نام شاگردان ایشان را می دانیم و نه روایتهایی که بیان فرموده اند. تنها چیزی که نگارنده از ایشان در این باره دست یافت، دو خبر است:

یکی در مورد مسأله حج کودکان می باشد: عبدالرحمان بن حجاج ـ از شاگردان بزرگ و فقهای عصر حضرت صادق(علیه السلام) ـ در این باره گوید:

«سألت اباعبداللّه (علیه السلام) و کنا تلک السنة مجاورین و اردنا الاحرام یوم الترویة، فقلت: ان معنا مولودا صبیا. فقال(علیه السلام): مرو امه فلتات حمیدة فلتسأ لها کیف تفعل بصبیانها، قال: فاتتها فسألتها، فقالت لها: اذا کان یوم الترویة فجرّدوه و غسلوه کما یُجَرّد المحرم ثم احرموا عنه ثم قفوا به فی المواقف و اذا کان یوم النحر فارموا عنه و احلقوا رأسه ثم زوروا به البیت ثم مروا الخادم ان تطوف به بالبیت و بین الصفا و المروة و اذا لم یکن الهدی فلیصم عنه ولیّه اذا کان متمتعا»؛(28)

از امام صادق(علیه السلام)، در سالی که مجاور مکه بوده و می خواستیم روز ترویه [یعنی هشتم ذی حجه [احرام ببندیم ـ پرسیدم: طفلی همراه ماست می خواهیم حج او را به جا آوریم، چه کنیم؟

امام(علیه السلام) فرمود: به مادرش بگویید پیش حمیده بیاید و از او بپرسد با کودکش چه کند.

مادر نزد حمیده خانم رفت و پرسید.

ایشان فرمودند: وقتی روز ترویه شد، لباس [دوخته اش] را از تنش درآورید و غسلش دهید همان گونه که محرم لباسهایش را درمی آورد. سپس از طرف او نیت احرام کنید و آنگاه او را در مواقف قرار دهید و وقتی «یوم النحر» [یعنی روز دهم ذی حجه] شد از طرف او رمی [جمرات[ کنید و سرش را بتراشید و او را زیارت بیت [اللّه الحرام [دهید. سپس خادم را وادارید تا او را گرداگرد بیت [اللّه الحرام] و میان صفا و مروه طواف دهد. و اگر «هدی» [یعنی قربانی حج] نباشد، ولیش اگر حج تمتع به جای می آورد، از سوی او روزه بگیرد.

وقتی حضرت حمیده در فروع فقهی چنین تبحری داشته که عبدالرحمان بن حجاج پاسخ مسأله خویش را از ایشان می گیرد، پس در مسایل کلی تر فقهی به مراتب مسلط تر بوده است و روایات بسیاری در سینه شریفش داشته ولی مع الاسف به دست ما نرسیده است.

نکته دیگر جالب روایت آن است که حضرت صادق(علیه السلام) خود پاسخ ابن حجاج را نداد و او را به واسطه مادر کودک به حضرت حمیده معرفی کرد. شاید به این دلیل که مقام والای علمی ایشان برای همگان روشن گردد و ضمنا گوشزد فرماید که بهتر است حتی الامکان، زنان، مسایل و احکام دین و معارف الهی و بلکه هر نوع دانش و صنعتی را از همجنسان خود فرا گیرند و از اختلاط با نامحرم بپرهیزند.

روایت دومی که از حمیده خانم نقل شده در ارتباط با واقعه سوزناک و تأسف آور شهادت امام جعفر صادق(علیه السلام) است. از ابوبصیر نقل شده که به محضر حمیده خانم مشرف شدم تا شهادت ابوعبداللّه (علیه السلام) را به ایشان تسلیت عرض کنم. ایشان سخت گریست و من هم به گریه او گریستم. بعد فرمود:

«لو رأیت اباعبداللّه (علیه السلام) عند الموت لرأیت عجبا، فتح عینیه ثم قال: اجمعوا الیّ کل من بینی و بینه قرابة. فلم نترک احدا الا جمعناه، فنظر الیهم ثم قال: ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلوة»؛(29)

اگر اباعبداللّه (علیه السلام) را هنگام وفات می دیدی، چیز عجیبی مشاهده می نمودی. ایشان چشمانشان را گشوده، فرمودند: هر کس را که میان من و او خویشاوندی است، گرد آورید. ما کسی را وانگذاشته و همه را جمع کردیم. ایشان به آنها نگاه کرده فرمودند: شفاعت ما به کسی که نمازش را سبک و کوچک بشمارد، نخواهد رسید.

خرید نجمه برای فرزند

طبق برخی از روایتها، حضرت حمیده، حضرت نجمه را که از اسوه های تقوا و فضیلت و عبّاد و عرفای بزرگ و چهره های پرفروغ عالم تشیع بود، خریداری کرد و به فرزند عزیز و معصومش امام موسی کاظم(علیه السلام) هدیه نمود و بدین وسیله شجره طیبه ولایت را شکوفاتر نموده، خیر کثیر دنیا و آخرت را از آنِ خود کرد و مصداق کوثر گردید. زیرا از حضرت نجمه امام رضا(علیه السلام) و حضرت معصومه(علیه السلام) پا به عرصه وجود نهادند. علی بن میثم در فضیلت این بانوی عالی مقام گوید: تکتم (یعنی حضرت نجمه) از افضل بانوان در عقل و تدین بود و مقام حمیده خاتون را بسیار بزرگ می داشت به گونه ای که هیچ گاه در حضور ایشان بر زمین ننشست.

هنگامی که حضرت حمیده، حضرت نجمه را خرید، بر اساس یک خبر غیبی و رؤیای صادق، مأموریت یافت او را به فرزند عزیزش حضرت امام موسی(علیه السلام) هدیه دهد. او در عالم رؤیا دید که پیامبر خدا(ص) می فرماید: «یا حمیدة، هی نجمة لابنک موسی، فانه سیلد منها خیر اهل الارض»؛(30)

حمیده، نجمه متعلق به فرزندت موسی است. به زودی از او بهترین انسان روی زمین متولد می شود.

در پی این رؤیای صادق، حضرت حمیده، حضرت نجمه را به امام موسی(علیه السلام) بخشیده، به ایشان عرض کرد: «یا بنیّ! ان تکتم جاریة ما رأیت جاریة قط افضل منها و لست اشک ان اللّه تعالی سیظهر نسلها ان کان لها نسل و قد وهبتها لک فاستوص خیرا بها»؛(31)

فرزندم، تکتم جاریه ای است که بافضیلت تر از او تاکنون ندیده ام. تردیدی ندارم که اگر نسلی داشته باشد، خداوند آن را ظاهر می سازد. او را به شما بخشیدم و درخواست خیر و نیکی نسبت به او دارم.

وکیل حضرت صادق(علیه السلام)

گرچه زندگانی بیشتر امامان شیعه در محیط اختناق و تحت کنترل خلفای جایر بود ولی تشیع کم و بیش در سرتاسر سرزمینهای اسلامی گسترش یافت. نمایندگان و وکلا میان امام و مردم ارتباط برقرار می ساختند و علاوه بر جمع آوری خمس و وجوهات شرعی و تقسیم آنها به صلاحدید ائمه(علیه السلام)، پاسخگوی مشکلات و مسایل دینی و کلامی و سیاسی آنان هم بودند.(32)

یکی از وکلای عظیم الشأن امام صادق(علیه السلام) حضرت حمیده بود. در اینکه این بانوی بزرگ چه مأموریتهایی در حوزه تحت نفوذ خویش انجام می داده، اطلاع درستی نداریم؛ همین قدر می دانیم که ایشان حقوق مالی مردم مدینه را قسمت می کرده اند. در منابع در این باره آمده است:

«کلما اراد الامام الصادق تقسیم حقوق اهل المدینة اعطاها لامه ام فروة و زوجته حمیدة المصفاة»؛(33)

هرگاه امام صادق(علیه السلام) می خواست حقوق مالی مردم مدینه را پرداخت کند آن را به مادرش امّ فروه و همسرش حمیده مصفاة می داد.

حضرت حمیده در نگاه علما و

اندیشمندان

در باره این بانوی بزرگ تعاریف فراوانی در کتابها به چشم می خورد که به نقل پاره ای از آنها می پردازیم:

1ـ مورخین نوشته اند: حمیده به لحاظ عفت و فقه و کمال در میان زنان معاصر خود بی نظیر بود.(34)

2ـ علی بن میثم گوید: حمیده مصفاة مادر ابوالحسن موسی بن جعفر(علیه السلام) از اشراف و بزرگان عجم بوده است.(35)

3ـ شیخ عباس قمی گوید: «والده حضرت [یعنی امام موسی بن جعفر(علیه السلام)[ علیا مخدّره، حمیده مصفاة است که از اشراف اعاظم بود.»(36)

همو در جایی دیگر گوید: «آنچه بر من ظاهر شده از بعضی روایات، آن است که آن مخدره چندان فقیهه و عالمه به احکام و مسایل بوده که حضرت صادق(علیه السلام) زنها را امر می فرموده که رجوع به او نمایند در اخذ مسایل و احکام دین.»(37)

4ـ احمد زکی تفاحه گوید: حمیده اندلسیه یا بربریه در پایه بلندی از تقوا و شایستگی قرار داشت.(38)

5ـ آقای باقر شریف قرشی گوید: خداوند او را به شرافت و فضل، مخصوص کرد و مورد عنایت قرار داد لذا خاستگاه امامت و جایگاه فضیلت و کرامت شد.(39)

همو در جایی دیگر گوید: خانه ای که حمیده خاتون در آن بود، مورد لطف و عنایت و تکریم همه علویها بود و با ایشان محترمانه برخورد می شد. امام صادق(علیه السلام) هم چشمه سار نیکیها را بر او جاری می کرد و چون در او وفور عقل و کمال و ایمان و اعتقاد پسندیده مشاهده کرد در توصیفش گفت: حمیده بسان شمش طلا از پلیدیها پاک و منزه است …(40)

باز در جایی دیگر می نویسد: این بانوی پاکدامن و عفیف، از نقص و کاستی پیراسته، و وجود خویش را به ایمان و اعتقاد درست مزین ساخته، امام صادق(علیه السلام) ایشان را با علوم خویش تربیت کرده بود به حدی که در طلیعه زنان عصر خویش در دانش و پرهیزکاری و ایمان قرار داشت و امام از او خواسته بود که عهده دار تدریس فقه و تعلیم احکام شرعی به زنان مسلمان شود.(41)

6ـ نهلا غروی در این زمینه گوید: «حمیده از خانواده بزرگان غیر عرب بود.»(42) وی در جایی دیگر ضمن نتیجه گیری از مطالب گذشته اش می نویسد: «آنچه گفته شد بیانگر میزان طهارت و پاکی حمیده است که خداوند متعال، وی را برای پرورش و تربیت مولودی پاک چون امام کاظم(علیه السلام) برگزیده بود.»(43)

7ـ در باره شخصیت والای ایشان آمده است: «هی من التقیات الورعات الثقات»؛(44)

او از پرهیزکاران و متقیان و افراد مورد اعتماد بود.

8ـ علامه مامقانی در ترجمه و توصیف حضرت حمیده گوید: این بانوی جلیل القدر در سند «من لا یحضره الفقیه»(45) به عنوان حمیده بربریه ذکر شده و در کتاب عیون اخبار الرضا(علیه السلام) تحت عنوان حمیده مصفاة است. لقب وی لؤلؤة است … او از بانوان متقی و ثقه بوده است.(46)

فرزندان

از حضرت حمیده چهار فرزند متولد شد: 1ـ امام کاظم(علیه السلام)؛ 2ـ اسحاق؛ 3ـ فاطمه کبرا (یا فاطمه)؛ 4ـ محمد.(47)


1 ـ اثبات الوصیه، مسعودی، ص 189؛ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 413.

2 ـ اصول کافی، ج 1، ص 477.

3 ـ اثبات الوصیه، ص 190.

4 ـ عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج1، ص24.

5 ـ دلایل الامامة، ص147؛ اثبات الوصیه، ص 190.

6 ـ عوالم، بحرانی، ج21، ص10؛ اعلام النساء المؤمنات، ص311؛ تنقیح المقال، ج3، قسم 2، ص76.

7 ـ محدثات شیعه، ص152.

8 ـ حیاة الامام موسی بن جعفر(علیه السلام)، باقر شریف قرشی، ج1، ص42؛ تنقیح المقال، ج3، قسم 2، ص76.

9 ـ حیاة الامام موسی بن جعفر(علیه السلام)، ج1، ص42.

10 ـ حیاة الامام موسی بن جعفر(علیه السلام)، ج1، ص42.

11 ـ کنیه شریف امام صادق(علیه السلام).

12 ـ یعنی 601 دینار.

13 ـ کافی، ج1، ص476 و 477؛ تنقیح المقال، ج3، قسم 2، ص76؛ منتهی الامال، ج2، ص336.

14 ـ محل و مزار قبر شریف حضرت آمنه مادر گرامی رسول خدا(ص).

15 ـ تاریخ محمدی، مولانا شیخ حسن کاشی، ص138.

16 ـ ر.ک: حیاة الامام موسی بن جعفر(علیه السلام)، ج1، ص43 تا 45.

17 ـ تواریخ النبی و الآل، شیخ محمدتقی شوشتری، ص35.

18 ـ حیاة الامام موسی بن جعفر(علیه السلام)، ج1، ص45 و 46.

19 ـ کافی، ج1، ص477.

20 ـ الکافی، ج1، ص477.

21 ـ زنان نامدار، احمد بهشتی، ج1، ص81 ـ 80.

22 ـ سیرة رسول اللّه و اهل بیته(علیه السلام)، جزء 2، ص327.

23 ـ هدایتگران راه نور، آیت اللّه مدرسی، ج2، ص113.

24 ـ منتهی الآمال، ج2، ص335.

25 ـ حیاة الامام موسی بن جعفر(علیه السلام)، ج1، ص41 ـ 40.

26 ـ شاگردان مکتب ائمه(علیه السلام)، ص107.

27 ـ محدثات شیعه، ص153.

28 ـ این روایت با اختلافاتی اندک در این منابع ذکر شده است: الکافی، ج4، ص301؛ .وسائل الشیعه، ج8، ص207؛ تهذیب الاحکام، ج5، ص410.

29 ـ بحارالانوار، ج47، ص2.

30 ـ دارالسلام، نوری، ج1، ص204.

31 ـ عیون الاخبار الرضا(علیه السلام)، ج1، ص24.

32 ـ البته تمامی وکلا در یک طبقه و پایه نبودند. منظور رئوس کلیه کارهایی است که وکلای ائمه انجام می دادند. (ر.ک: حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، جعفریان، ج2، ص153 به بعد.

33 ـ تنقیح المقال، ج3، قسم 2، ص76؛ اعلام النساء المؤمنات، ص311.

34 ـ زنان نامدار، ج1، ص80 و 81.

35 ـ عیون الاخبار الرضا(علیه السلام)، جزء 1، ص24.

36 ـ منتهی الآمال، ج2، ص335.

37 ـ همان، ص337.

38 ـ اعلام الهدی، احمد زکی تفاحه.

39 ـ حیاة الامام موسی بن جعفر(علیه السلام)، ج1، ص40 تا 41.

40 ـ همان، ص43.

41 ـ همان، ص43.

42 ـ محدثات شیعه، ص153.

43 ـ همان.

44 ـ اعلام النساء المؤمنات، ص311.

45 ـ یکی از چهار کتاب روایی مهم و معروف شیعه.

46 ـ تنقیح المقال، ج3، قسم 2، ص76.

47 ـ بحارالانوار، ج47، ص241؛ مراقد المعارف، ج2، ص255؛ عوالم، ج21، ص10؛ المجالس السنیة، ج5، ص461.

منبع :پیام زن – اردیبهشت 1380، شماره 110 – حمیده، بانوی پاک، مادر امام کاظم(علیه السلام)

حلم و نرم خوئى امام صادق (ع)

امام صادق علیه السلام از اشخاص دور و نزديك بدى مى ديد؛ اما با چشم پوشى و گذشت ، و احياناً با احسان و نیكویى با آنان برخورد مى فرمود.

 اينك فصل كوتاهى از آن بزرگيها:

گاهى امام مى شنيد كه يكى از خويشاوندان نزديكش او را به بدى ياد كرده و وى را ناسزا گفته است . امام فوراً آماده نماز مى شد و پس از نماز، دعائى طولانى مى خواند و با اصرار از پروردگار خويش مى خواست كه آن شخص را در برابر عمل ناروايش موأخذه نكند و او را به سبب ستمى كه در حق امام روا داشته است، گرفتار نسازد.

آرى، امام از حق شخصى خويش مى گذشت و آن مردى را كه به وى ظلم نموده و در حقش جنايت كرده بود، مى بخشيد.[1]

امام درباره ارحام و خويشاوندانش پا را فراتر مى گذاشت و مى فرمود: خداوند مى داند كه من گردن خويش را براى خدمت به خويشاوندانم خم كرده ام و من به اهل بيت و ارحامم پيش از آنكه از من بى نياز شوند احسان و صله مى كنم.[2]

براستى كه حوادث روزگار همچون سنگ محك هستند كه بدان وسيله ارزش مردان معلوم و درون اشخاص آشكار مى شود و از اين راه انسان به تفاوتى كه ميان امام و خويشاوندانش بوده است، پى مى برد. آنان در حق امام جفا مى كردند، بلكه گاهى جسارت نموده و دشنام و ناسزا مى گفتند و احياناً با خنجر به طرف امام حمله ور شده و قصد قتل آن حضرت را داشتند و آنان در اين كار يعنى حمله، جفا و دشنام گوئى هيچ عذرى نداشتند.

امام صادق (علیه السلام) عكس رفتار آنان را مى كرد. آنان از امام مى بريدند ، ولى امام با ايشان پيوند و ارتباط برقرار مى كرد.آنان جفا و بدى مى كردند، ليكن امام نيكى و احسان مى كرد . آنان با خشونت و تندى با امام برخورد مى كردند، اما امام با عطوفت و مهربانى با ايشان روبرو مى شد.

مهربانى و دلسوزى امام براى كسانش آنقدر بود كه به هنگامى كه منصور دوانيقى، بنى حسن را گرفتار ساخت امام آنچنان دچار غم و اندوه شد كه از شدت ناراحتى به گريه افتاد و حالش بد شد، و روزى كه منصور شيوخ و پيرمردان بنى حسن را ازمدينه به كوفه منتقل كرد، در عين حاليكه آنان در روز بيعت گيرى براى محمد در «ابواء» به امام بد گفته بودند، اما امام از كثرت اندوه براى گرفتارى آنان چند روز تب كرد و افتاد.

حتى محمد و پدرش عبدالله بر اين پندار كه يگانه مانع بر سر راه بيعت براى محمد، وجود امام صادق (علیه السلام) است به او بد مى گفتند و روزى كه محمد خود را در مدينه آشكار كرد و كس فرستاد كه امام هم با او بيعت كند و امام از بيعت با محمد خوددارى كرد، او شروع به درشت گويى و بدرفتارى نمود.

و چقدر امام از دست بنى عباس وكارگزارانشان دلى پر داشت؛ ليكن عوض انتقام جويى ، براى آنها دعا مى كرد و آن را برنده ترين سلاح مى دانست .

اين رفتار نرم و ملاطفت آميز امام منحصر به بنى اعمام و خويشاوندانش نبود، بلكه او با ديگر مردم و حتى خادمان و غلامانش نيز اينگونه رفتار مى فرمود.

روزى يكى از خدمتكارانش را براى انجام كارى به جائى فرستاد و چون دير كرد، امام به دنبال او از خانه خارج شد. او را ديد كه در كنار ديوارى خوابيده است . امام بر بالين وى نشست و بوسيله بادبزن او را نوازش فرمود تا بيدار شد. پس از بيدار شدن غلام ، امام تنها چيزى كه به او گفت ، اين بود: چه شده همه شب و روز را مى خوابى؟ شب مال تو است ، اما روزهايت مال ماست .[3]

روزى ديگر يكى از غلامانش را كه لكنت زبان داشت برای انجام كارى فرستاد. غلام برگشت و امام پرسيد: چطور شد؟ اما او زبانش مى گرفت و نمى توانست پاسخ درست و قابل فهم بگويد و چندين بار اين وضع تكرار شد؛ ولى زبان غلام باز نمى شد و نمى توانست جواب قابل فهم بدهد. امام به جاى اينكه به خشم آيد، نگاهى به او انداخت و فرمود: اگر لكنت زبان دارى ، نفهم و كودن كه نيستى.

سپس فرمود: حيا، عفت و گرفتن زبان – نه نفهمى و كودنى – ازآثار ايمان است و فحاشى و بد دهنى و زبان درازى از نتايج نفاق.[4]

امام صادق (علیه السلام) ، خانواده خود را از رفتن به پشت بام نهى فرموده بود . روزى وارد خانه شد، ديد يكى از كنيزان كه دايه يكى از اطفال هم بود، بچه در بغل از نردبان بالا مى رود. تا چشم كنيز بر امام افتاد وحشت كرد و لرزه بر اندامش افتاد . اتفاقاً بچه از بغل او بر زمين افتاد و در جا جان سپرد.

امام با رخسار رنگ پريده از خانه بيرون آمد و وقتى علت اضطراب و رنگ پريدگى را پرسيدند، پاسخ فرمود: مرگ بچه باعث اضطراب و نگرانى و ناراحتى من نشد، بلكه رنگباختگى و اضطراب من به سبب رعب و وحشت و ترسى است كه آن كنيز از من به دل دارد.

امام براى جبران اين معنى آن كنيز را در راه خدا آزاد ساخت و دوباره به او فرمود : ناراحت مباش! تو تقصير نداشته اى .[5]

اين بود نرمخوئى و بزرگوارى امام صادق (علیه السلام) در رابطه با خويشاوندان ، بنى اعمام و خدمه و اهل بيتش .

امام با مردمان ديگر نيز رفتارى اينگونه داشته است . روزى يكى از حاجيان و زائران بيت خدا كه در مدينه بسر مى برد، در جائى خوابش برد. وقتى بيدار شد، پنداشت كه هميان و كيسه زر او را دزديده اند پس براه افتاد و امام صادق (علیه السلام) را ديد كه نماز مى گزارد، ولى نشناخت كه او امام صادق است و با امام درآويخت كه هميان و كيسه پول مرا تو برداشته اى!

امام كه وضع را چنين ديد، پرسيد : چقدر پول در كيسه داشتى؟

مرد پاسخ داد : هزار دينار توى هميان داشتم.

امام او را همراه خود به خانه برد و هزار دينار طلا وزن كرد و به او تحويل داد . آن مرد به خانه برگشت و از قضا كيسه پول هم پيدا شد. مرد نزد امام آمد و پوزش خواست و پول را هم پيش امام نهاد. اما امام از پس گرفتن پول خوددارى فرمود وگفت : چيزى كه از دست ما بيرون رود، دوباره نبايد به دست ما برگردد.

مرد از اطرافيان پرسيد كه اين شخصيت كيست ؟

پاسخ شنيد كه او جعفر بن محمد (عليهما السلام) است و پس از آنكه امام را شناخت ، گفت : حقاً كه شخصى چون جعفر صادق (علیه السلام) رفتارى اينگونه بايد داشته باشد.[6]

امام صادق (علیه السلام) حتى با سرسخت ترين دشمنان خود نيز رفتارى ملاطفت آميز داشته است .

هنگامى كه منصور امام را پس از جلب به حيره، مرخص كرد، امام در همان ساعت راه افتاد و اول شب به محلى رسيد به نام «سالحين» .[7]

در اينجا يكى از مأموران منصور راه را بر امام گرفت و مانع از حركت آن حضرت شد و هر چه امام اصرار بر رفع مانع مى كرد، او امتناع و خوددارى مى نمود.

از اصحاب امام و از موالى و خدمتكاران او ، مرازم و مصادف همراه امام بودند مصادف به امام عرض كرد : قربانت گردم! اين سگى است كه به فكر آزار شماست و من بيم آن دارم كه او شما را دوباره نزد ابوجعفر منصور ببرد و آنوقت من نمى دانم چه پيش خواهد آمد؟ اگر اجازه دهيد من و مرازم سر او را مى بريم و آن را به جوى مى اندازيم.

امام فرمود: اى مصادف ، دست نگاه دار!

سپس آنقدر از آن مأمور خواهش كرد، تا او رام شد و پس از آنكه پاسى از شب گذشته بود، به امام اجازه حركت داد.

امام فرمود: اى مرازم! اين بهتر بود يا آنچه شما مى گفتيد؟

مرازم عرض كرد: قربانت گردم! آنچه شما كرديد ، بهتر است .

سپس امام فرمود: گاهى يك گرفتارى و ذلت كوچك انسان را به گرفتارى و ذلت بزرگترى مى اندازد.[8]

به نظر نگارنده مقصود امام از ذلت و گرفتارى بزرگ، قتل و غرض از ذلت و گرفتارى كوچك ، خواهش و تمنا بوده است .و اين است برخى از رفتارهاى ملاطفت آميز امام و نرمخوئى او كه بدان وسيله تجاوزات و تعدياتى را كه به وى مى شده، چاره سازى مى كرده است .

عطوفت و مهربانى امام صادق (علیه السلام)

امام در نيكى و مهربانى به مردم، هيچ فرقى قائل نمى شد. همه مردم از اين نظر براى امام يكسان بوده اند چه نزديك و يا دور ؛ زيرا همه كسانى كه امام در دل شب به آنها صله و احسان مى كرد و يا از محصول نخلستان «عين زياد» به آنان مى بخشيد، از كسانى نبودند كه به امامت او اعتقاد داشته و ولايت و زعامتش را پذيرفته باشند. پس همه مسلمانان تا آنجا كه امام مى توانست ، مشمول لطف و محبت و احسان او بودند.

از جمله جرياناتى كه نشانگر دلسوزى امام نسبت به توده مردم است، جريانى است كه در رابطه با مصادف يكى از موالى او رخ داده است .

روزى امام صادق (علیه السلام) ، مصادف را فرا خواند و مبلغ يكهزار دينار به وى داد و فرمود: آماده عزيمت به كشور مصر باش، كه اهل وعيال من زياد شده اند.

مصادف با آن پول، كالائى تهيه كرد و همراه بازرگانان ، به كشور مصر حركت نمود . كاروان بازرگانى مدينه در نزديكيهاى مصر با كاروان ديگرى كه از شهر بيرون آمده بود، روبرو شد و دو كاروان از يكديگر درباره كالاى تجارتى خود كه آيا در شهر هست يا نيست، پرس و جو كردند.

كالا و مال التجاره مصادف كه جزو مايحتاج عمومى مردم بود، از قضا در مصر يافت نمى شد. در اينجا افراد كاروان با قيد سوگند تصميم گرفتند كه آن را به دو برابر بفروشند.

پس از آنكه كالا به فروش رفت ومطالباتشان را گرفتند، به سوى مدينه راه افتادند . مصادف به حضور امام ابو عبدالله (علیه السلام) شرفياب شد و دو كيسه جلوى امام گذاشت و عرض كرد: قربانت گردم! اين كيسه سرمايه اصلى تان و اين كيسه سود بازرگانى تان.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: اين سود بسيار زياد است . شما با مال التجاره چه كرده ايد؟

مصادف شروع كرد و جريان را به امام توضيح داد كه چگونه هم قسم شدند كه آن را به دو برابر بفروشند.

امام فرمود: سبحان الله ! سوگند مى خوريد كه بر مسلمانان اجحاف كنيد و براى يك دينار، يك دينار سود مى گيريد؟!

آنگاه يكى از دو كيسه را برداشت و فرمود: اين سرمايه پرداختى ما . ولى ما را نيازى به آن سود نيست .

سپس خطاب به مصادف فرمود: مجاَلدةُ السّيوف أهونٌ من طلبِ الحلال.

شمشير زدن وجنگ و پيكار خونين، آسانتر از به دست آوردن روزى حلال است .[9]

نگارنده گويد: سودى كه مصادف در اين تجارت به دست آورده ، هر چند كه براساس قواعد اوليه فقهى حرام نبوده است، ليكن امام صادق (علیه السلام) ديدگاهى عالى تر دارد. آن حضرت مى خواهد مردم نسبت به هم مهربان و دلسوزباشند وبراى همديگر ارفاق قائل شوند و همچون دو برادر و دوست با هم رفتار كنند بويژه در لحظات سختى و روزگار ندارى . و اين تصميم و قسم افراد كاروان در مورد كالائى كه در مصر نبوده بر خلاف اين روح اخوت و برادرى و اصول جوانمردى است و چنين سود كلانى با روح ارفاق و انصاف سازگار نيست .

امام صادق (علیه السلام) آنچنان اين عمل را نكوهيده دانست كه آن را همچون حرام تلقى فرمود و اين در واقع آموزشى است از امام براى مصادف وكليه كسانى كه اين سخن امام به گوش آنها مى رسد و چه آموزشى است عالى و درسى است انسانى و اخلاقى ! كه در اين مقوله گاهى برخى حلالها تا سر حد حرام و تا مرز نا مشروع پيش مى رود.

جريانى ديگر: روزى شخصى به نام ابو حنيفه كه مدير كاروان حج هم بود، با دامادش بر سر ميراثى مشاجره و بگو مگو مى كردند . مفضل بن عمر كه وكيل و نماينده امام صادق (علیه السلام) در كوفه بود، بر آنها گذر كرد وپس از لحظه اى توقف و مشاهده نزاع و كشمكش ، آنها را به خانه اش فرا خواند و با پرداخت چهارصد درهم ميان آنها را آشتى داد .

پس از آنكه هر يك ازطرفين ، رسيد تسويه حساب گرفت، مفضل گرفت : مپنداريد كه اين پول را از دارائى خودم به شما دادم. ابو عبدالله (علیه السلام) به من دستور داده است كه هرگاه ميان شيعيان اختلافى رخ داد، از مال ايشان (وجوه شرعى ) كه نزد من هست ،ميانشان اصلاح كنم و اين پول هم از مال ابو عبدالله (علیه السلام) است .[10]

آرى ، اصلاح ذات البين بسيار خوب است و بهتر و با فضيلت تر آنكه انسان با صرف مال و دارائى خود ميان مردم آشتى برقرار كند و عاطفه انساندوستى يعنى همين : كه انسان بدين وسيله مهر و محبت نوع انسان را لمس مى كند .

و در واقع، عفو امام از خطاى آن دو غلام و آن كنيز تنها از روى حلم و نرمخوئى نبوده، بلكه علاوه بر نرمخوئى، دلسوزى و مهربانى هم به همراه آن بوده است؛ چون امام به اين قناعت نمى كند كه فقط از خطا و گناه آنان صرف نظر كند، بلكه با بادبزن غلام نخست را نوازش مى كند، در حاليكه او رهبر و پيشواى امت است و دومى را مورد ستايش قرار مى دهد كه هر چند لكنت زبان دارى، ولى الحمدلله كودن و كند ذهن نيستى .

و نه فقط از خطاى بزرگ آن كنيز چشم پوشى مى كند، بلكه در حق او احسان را به نهايت مى رساند كه از قيد بندگى آزادش مى فرمايد.

و چقدر دايره مهر و عطوفت امام گسترده بود و چه بسيار در حق زندانيان دعا فرمود كه استخلاص آنان فراهم شود و همينطور هم شد؛ چنانكه درباره سدير و عبدالرحمان كه از اصحابش و يارانش بودند دعا كرد وآنها خلاص شدند و به مادر داود حسنى كه فزندش همراه بنى حسن در زندان منصور گرفتار بود، دعا و نيايش و روزه اى ياد داد كه در ايام بيض ماه رجب انجام دهد. او هم انجام داد و فرزندش از زندان خلاص شد. و اين دعا و عمل همچنان به نام عمل ام داود مشهور است و بسيارى از دعاهاى ديگر.

و چه بسيار، امام براى مريضان و بيماران دعا فرمود و آنان شفا يافتند، چنانكه در حق حبابه والبيّه كه يكى از بانوان بافضيلت و با كمال بوده ، دعا فرمود و نيز براى يونس بن عمار صيرفى كه از مردان و راويان و شاگردان موثق آن حضرت بود، بوسيله دعا شفا گرفت و همچنين براى مردى كه ديوانه شده بود و از امام خواسته شده بود برايش دعا كند و براى زنى كه در بازويش برص پيدا شده بود و براى مردى كه به خانه امام پناهنده شده بود و گرفتارى شديدى داشت، براى همه با دعا و نيايش به درگاه الهى شفا و نجات گرفت .

و چه بسا در حق مردم براى فرج و گشايش دعا كرد و مستجاب شد، چنانكه درباره طرخان نخاس و حمادبن عيسى انجام داد (كه تفصيل اين جريانات در فصل استجابت دعاى امام آمد).

و هيچ جاى تعجب نيست كه امام ابوعبدالله (علیه السلام) اينگونه دلش مالامال از عاطفه انسانى باشد كه تازه ، اين گوشه اى از احساسات بشر دوستانه امام است .

صلابت و سرسختى امام صادق (علیه السلام)

وقتى انسان آنهمه احساسات لطيف عاطفى از امام مشاهده مى كند كه چگونه كوچكترين صحنه، اشك از ديدگان او سرازير و آتش عشق و محبت را در دل او برافروخته مى سازد و خون در چهره اش مى دواند ، در نظرش سخت شگفت مى نمايد كه آن همه صلابت و سرسختى در مورد ديگر از امام ملاحظه كند، آنگونه كه كوههاى بلند و مرتفع را هم به صلابت و سرسختى او نمى توان يافت.

اسماعيل بزرگترين فرزند آنحضرت جوانى بوده است آراسته به فضيلت ، عقل و عبادت، و امام او را بسيار دوست مى داشته ، به اندازه اى كه مردم مى پنداشتند امامت پس از او به اسماعيل خواهد رسيد. وقتى اسماعيل در اثر بيمارى از دنيا مى رود، با اينكه امام در موقع بيمارى او بسيار افسرده و اندوهگين بوده است، اما مشاهده كردند كه امام پس از درگذشت اسماعيل براى حاضران سفره پهن نمود و بهترين خوراكيها و پاكيزه ترين و رنگارنگ ترين طعامها را آورد و آنان را به سر سفره دعوت كرد و اصرار به تناول نمود، بطوريكه ديگر آثار غم و اندوه در چهره اش ديده نمى شد.

مردم مى پنداشتند كه امام پس از وفات اسماعيل سخت شيون و زارى خواهد نمود و متأثر خواهد شد؛ لذا با تعجب پرسيدند كه : چرا اينگونه است ؟

در پاسخ فرمود: چرا چنين نباشم ، كه راستگوترين راستگويان فرموده است من و شما همگى مى ميريم.

يكبار هم پسركى از فرزندانش در اثر پريدن آب يا غذا به گلويش خفه شد و در برابرش جان سپرد. امام از مشاهده اين وضع گريه اش گرفت و رو به آسمان كرد و گفت : خدايا ! اگر اين طفل را از من گرفتى، بچه هاى ديگرم را زنده و باقى نگاه داشته اى و اگر در اين مورد ما را گرفتار ساختى ، چه بسيار است موارد ديگر كه به ما عافيت و راحتى داده اى.

آنگاه بچه را برداشت و در اندرونى نزد بانوان برد. آنان با مشاهده اين وضع شيون و زارى سر دادند. اما امام آنان را سوگند داد كه گريه و زارى نكنند؛ سپس او را براى دفن بيرون برد و مى گفت : منزه و پاكى اى خدائى كه بچه هاى ما را مى كشى ولى در عوض مهر و محبت ما به تو افزونتر مى شود. و پس از پايان خاكسپارى فرمود: ما مردمى هستيم كه از خدا در مورد كسانى كه دوستشان داريم، پيش آمدهاى دوست داشتنى مى خواهيم؛ او هم خواسته هاى ما را به ما مى دهد اما اگر خداوند، احياناً آنچه را كه ما درباره دوستانمان دوست مى داريم خوش نداشته باشد، ما هم به رضاى خدا خشنود و راضى هستيم.[11]

انسان نمى داند از كداميك اظهار شگفتى و تعجب كند: از آن همه صلابت و قوت قلب و بزرگى دل امام كه در برابر آن مصيبت دردآور مى ايستد ، يا از آن احساس لطيف عرفانى كه در برابر خدا براى آن سوگ رنج آور، مرتباً زبان شكر و سپاس دارد، يا از اين همه عشق و محبت به ساحت آفريدگار و خشنودى در مورد هر چه كه او بخواهد ، و يا از آن بلاغت و فصاحت و طرح سخنان حكمت آميز و عالى آن هم در همان لحظه مصيبت و ساعت آشفتگى خاطر و با وجود نگرانى؟

آرى، اگر امام اين همه ملكات قدسى نداشت و اگر اين حالات بظاهر ضد هم در وجود او جمع نبود، ديگر آن يگانه شخصيت عصر خود در خصال و صفات نبود!

در قوت قلب و بزرگى روح امام همين بس كه در جلوى ديدگان او طفل از دست كنيز افتاد و در جا جان سپرد، اما ناراحتى و رنگپريدگى امام فقط براى اين بوده است كه چرا بايد آن كنيز اينقدر از امام بترسد و وحشت داشته باشد. امام براى مرگ طفل آن هم به آن صورت دردآور نگريست و شيون و زارى نفرمود.

امام در طول عمر خويش شاهد ناملايمات ، مصائب و دردهاى فراوان از سوى دو حكومت اموى و عباسى بوده است؛ اما تاريخ سراغ ندارد كه امام در برابر آن همه سختيها و ناخوشيها خود را ببازد و تن به پستى و ذلت سپارد و از خود عجز و ناتوانى نشان دهد، بلكه هميشه با صبر و بردبارى و صلابت و اعتماد به نفس در مقابل همه آنها قد علم كرده است .

شكوه و مهابت امام صادق (علیه السلام)

معمولاً شكوه و مهابت مردان بزرگ و مقتدر جامعه از طريق ژست بزرگنمائى است كه خود شخص و يا اطرافيان او (نوكران، خدمه، خانواده و ايل و تبار، سپاهيان و حكومت و دولت) ايجاد مى كنند .

اينگونه مهابت وجلالت ، اختصاص به احدى ندارد؛ زيرا هر كس اين وضع و شرايط را داشته باشد و يا براى خود بوجود بياورد، داراى چنين شكوهى خواده بود، و شايسته آن است كه چنين جلالت و مهابتى را جلالت و مهابت ساختگى نام نهيم.

اما گاهى انسان داراى شكوه ، عظمت شخصيت و مهابت و جلالت است هر چند كه در اطراف او از لشكر، خدمتكار، قوم و خويش ، دولت و حكومت اثرى نيست. اينگونه مهابت و جلالت ديگر عاريتى نيست، بلكه آن چيزى است كه خداوند به هر كه از بندگانش بخواهد، مى بخشد و چنين عظمتى با فروتنى، خوش اخلاقى ، گشادگى و خنده روئى از بين نمى رود. مهابت و جلالتى از اين دست را در جائى توان يافت كه علم و عمل توأماً در آنجا باشد و چنين مهابت و عظمتى در شخصى تحقق مى يابد كه از محدوده معصيت الهى خارج و به حريم طاعت خداوند وارد شود.

و هر كس خواهان عزت بدون وجود قوم و خويش، و شكوه و مهابت بدون حكومت و سلطنت باشد، بايد لباس ذلت معصيت از تن به در كند و جامه عزت طاعت بپوشد . و نيز آن مهابت و شكوه را كسى دارد كه جز از خدا نترسد كه هر كس از خدا بترسد ، خداوند رعب و ترس او را در دل همگان اندازد و هر كه از خدا نترسد خداوند او را از همه چيز مى ترساند و وحشت از همه سو او را فرا گيرد. اينگونه مهابت و شكوه را بايد شكوه و مهابت اصيل ناميد.

منصور صاحب آن مهابت و شكوه نخستين، يعنى مهابت ساختگى بود؛ زيرا كدام سلطانى حكومت و قدرتش از او نيرومندتر و چه كسى سپاهيان و لشكر يانش از او فزونتر و چه شخصى جرأت و جسارتش از او زيادتر بود؟ اما مع ذلك همين منصور وقتى نگاهش بر امام صادق (علیه السلام) كه قصد قتل او را داشت، افتاد، اندامش به لرزه درآمد و از تصميم خود منصرف شد.

مفضل بن عمر مى گويد: منصور بيش از يكبار قصد قتل ابى عبدالله (علیه السلام) را كرد؛ ولى وقتى كه امام را احضار و مقدمات قتل او را فراهم نمود، با يك نگاه به سيماى امام ترس و وحشت تمام وجودش را فرا گرفت و از قصد خود منصرف شد.[12]

اين شكوه و مهابت را در وجود امم، همه احساس مى كردند؛ چه دوست و چه دشمن، چه مخالف و چه موافق.

هشام بن حكم كه مذهب «جهمى» داشت، پيش از آنكه به مكتب امام بپيوندد در بيابان حيره با امام ملاقات كرد؛ اما با اينكه بيانى رسا و زبانى گويا داشت، لحظاتى از شدت مهابت و جلالت امام سكوت كرد و از حرف باز ماند. لذا احساس كرد كه مهابت و شكوه امام همانه چيزى است كه خداوند پيامبران و اوصياى آنان را از آن بهره مند مى سازد.

همان هيبت و جلالتى كه هشام آن روز كه جهمى مذهب بود در وجود و شخصيت امام احساس كرد، در روزى هم كه دانشمندى شده و در رديف علماى كلامى برجسته قرار گرفته بود، باز احساس نمود. او كه به قصد بحث و مناظره با عمروبن عبيد به بصره رفته و درباره امامت با وى مناظره اى جالب انجام داده و برگشته بود، امام از او خواست كه جريان را تعريف كند و چگونگى بحث و گفتگو را حكايت نمايد؛ اما هشام گفت : اى فرزند رسول خدا! من از شما خجالت مى كشم و شخصيت شما مرا گرفته و زبانم در حضور شما كار نمى كند.

ابن ابى العوجاء با اينكه مردى ملحد و خدا نشناس بود،گاهى تحت تأثير هيبت و مهابت امام قرار مى گرفت و از سخن گفتن در مى ماند. روزى به نيت بحث با امام نزد او آمد؛ ولى پس از آنكه نشست ، لحظاتى سكوت كرد.

امام صادق : چرا سخن نمى گوئى و حرف نمى زنى؟

ابن ابى العوجاء : مهابت و جلالت و عظمت شخصيت شما مرا تحت تأثير قرار داده و زبانم در حضور شما باز نمى شود. البته من دانشمندان زيادى ديده ام و با متكلمان و فلاسفه بسيارى به بحث و گفتگو نشسته ام؛ ليكن هرگز اينگونه كه در حضور شما مرعوب شده ام و تحت تأثير مهابت شما قرار گرفته ام، مرعوب نشده ام.[13]

اين نكته را نيز نبايد از نظر دور داشت كه امام صادق (علیه السلام) در ميان اصحاب و همنشينانش همچون يكى از آنان بود. خود را به سبب اينكه امام و رهبر است، بالاتر و برتر نشان نمى داد . به سادگى با آنان همسخن مى شد و بر سر يك سفره مى نشست و ضمن صحبت با ايشان انس مى گرفت و مرتباً به آنها تعارف مى كرد كه غذا بخورند؛ مبادا مهابت امام باعث ضود كه آنها از تناول غذا بمانند.

ليكن به هر حال مهابت و جلالت امام ذاتى و اصيل بود و مانع از آن مى شد كه مردم نگاهشان را بر او بدوزند و زبانها در حضور او بند مى آمد هر چند كه اطراف او خالى بوده و از نوكر و حاجب و دربان خبرى نبوده باشد.

پى نوشتها:

[1] . اصول كافى، ج 2، باب صله رحم، ص 156.

[2] . همان كتاب و همان صفحه.

[3] . روضه كافى، ص 87.

[4] . بحارالانوار ، ج 47، ص 61.

[5] . مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4، ص 274.

[6] . همان كتاب ، ص 274.

[7] . جائى در چهار فرسنگى بغداد از سمت غرب.

[8] . روضه كافى، ص 87.

[9] . بحارالانوار ، ج 47، ص 59.

[10] . اصول كافى ، ج 2، ص 209.

[11] . بحارالانوار ، ج 47، ص 49.

[12] . مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 238.

[13] . توحيد صدوق ، ص 296.