امام حسین

نوشته‌ها

تشبیه پسربودن حضرت عیسی برای خدا با ثارالله بودن امام حسین(ع)

 اشاره:

مسیحیان حضرت مسیح (ع) را پسر خدا می‌دانند آیا می‌شود این مقوله را تشبیه کرد به خون خدا دانستن امام حسین (علیه‌السلام) که در زیارت وارث می‌گوید یا ثار الله و ابن ثاره، بنابراین اگر ثارالله بودن اشکال نداشته باشد پسری حضرت مسیح برای خدا اشکالی نخواهد داشت. در این نوشته به این مقایسه پاسخ داده شده است.

 

قبل از پرداختن به پاسخ ابتدا باید معلوم گردد که منظور مسیحیان از فرزند خدا بودن حضرت عیسی (علیه‌السلام) چیست؟ و در ثانی این که در زیارت وارث امام حسین (علیه‌السلام) را با عبارت «ثارالله» توصیف کرده به چه معناست و در نهایت آیا این دو مطلب شباهتی به هم دیگر دارند و می‌توان هر دو را موجب شرک، تشبیه، تجسیم و… دانست یا نه؟

۱. عقیده مسیحیان در مورد عیسی (علیه‌السلام)

پولس که از دیدگاه مسیحیان، بنیان‌گذار مسیحیت کنونی است[۱] از همان آغاز تبلیغ مسیحیت خود ساخته‌اش، حضرت عیسی را به عنوان فرزند خدا معرفی می‌کرد و در جای جای نوشته‌های خود که به کلیساهای مختلف می‌نوشت (و اکنون جزو بخشی از عهد جدید کتاب مقدس مسیحیان به شمار می‌رود) این اندیشه را شایع می‌ساخت. او در نامه‌ای به مسیحیان روم می‌نویسد: «… این مژده درباره فرزند خدا یعنی خداوند ما عیسی مسیح می‌باشد که به صورت نوزادی از نسل داود نبی به دنیا آمد، اما با زنده شدنش پس از مرگ، ثابت کرد که فرزند نیرومند خدا و دارای ذات مقدس الهی است.»[۲] و در نامه دیگری می‌نویسد: «چقدر باید خدا را شکر کنیم خدایی که پدر خداوند ما عیسی مسیح است.»[۳]

در انجیل یوحنا چنین آمده که: «در ازل پیش از آن که چیزی پدید آید، «کلمه» وجود داشت و نزد خدا بود. او همواره زنده بوده و خود او خداست، هر چه هست به وسیله او آفریده شده است… «کلمه خدا» انسان شد و بر روی این زمین و در بین ما زندگی کرد.»[۴]

بنابراین مسیحیان حضرت عیسی را خدا و فرزند خدا می‌دانند که به صورت انسان ظهور کرده است و همانند خداوند ازلی و قدیم است و طبق این اعتقاد او شریک خداوند در آفرینش و تدبیر جهان است. در قرآن کریم نیز به این اعتقاد مسیحیان اشاره شده است، چنان که خداوند می‌فرماید: «… و نصاری (مسیحیان) گفتند: مسیح پسر خداست این سخنی است که با زبان خود می‌گویند که همانند گفتار کافران پیشین است، خدا آنان را بکشد، چگونه از حق انحراف می‌یابند.»[۵] «آنها دانشمندان و راهبان خویش را معبودهایی در برابر خدا قرار دادند و مسیح فرزند مریم را در حالی که دستور نداشتند، جز خداوند یکتایی را که معبودی جز او نیست بپرستند، ‌او پاک و منزه است از آنچه شریکش قرار می‌دهند.»[۶] و البته در آیات دیگر نیز خداوند را از داشتن فرزند منزه دانسته[۷] و نسبت دادن هرگونه مثل و شبه به خداوند را مردود می‌شمارد، و می‌فرماید: «لیس کمثله شیء»[۸] و به پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) می‌فرماید که «بگو خدا خالق همه چیز است و اوست یکتا و پیروز».[۹]

علاوه بر آیات فوق در هیچ یک از دیگر آیات یا روایات اسلامی، هیچ کس به عنوان فرزند خداوند معرفی نشده است و در مورد پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) که اشرف انبیاء می‌باشد، در قرآن کریم چنین آمده است که: «محمد (صلی‌الله علیه و آله) فقط فرستاده خداست و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند…».[۱۰]

امّا این که در زیارات مربوط به شهدای کربلا و امام حسین (علیه‌السلام) از آن حضرت با عنوان «ثار الله و ابن ثاره»[۱۱] نام برده شده نمی‌تواند دلیلی بر فرزند داشتن خدا یا جسم بودن خدا و یا… باشد، پس بهتر است به معنی کلمه «ثار» در لغت اشاره شود.

۲. ثار در لغت: در مورد ریشه کلمه «ثار» دو احتمال می‌تواند وجود داشته باشد.

 الف) ثار از ریشه «ثور» به معنی برانگیخته شدن و شوریدن، گرفته شده باشد.[۱۲] که در این صورت «ثارالله» به معنی «برانگیخته خدا و کسی که به خاطر خدا قیام کرده است» می‌باشد و «ابن ثارالله» ، فرزند قیام کننده به خاطر خدا، معنی می‌دهد.

ب) ثار از ریشه ثأر (مهموز العین) به معنی خون خواهی وگرفتن انتقام مقتول، گرفته شده باشد[۱۳]  که در این صورت «ثار الله» اضافه مصدر به فاعل بوده و به معنی کسی که خداوند انتقام خون او را خواهد گرفت، می‌باشد.

از میان دو معنی فوق، معنی اخیر مورد استعمال بیشتری دارد و علامه مجلسی ضمن این که می‌گوید: ثار از الثأر (مهموز العین) اخذ شده در مورد معنی آن دو احتمال می‌دهند:

احتمال اول: ثار الله به معنی کسی است که خداوند از دشمنان او خون‌خواهی خواهد کرد.

احتمال دوم: ثارالله یعنی کسی که به هنگام رجعت، انتقام خون خود و اهل بیتش را، به امر الهی از دشمنان خواهد گرفت.[۱۴]

با توجه به مطالب فوق «ثار» را چه از ریشه «ثور» گرفته باشیم که به معنی برانگیخته شدن است و چه از ریشه «ثأر» که به معنی خونخواهی مقتول است، ثار الله معنی خون خدا نمی‌دهد و اگر در جایی این کلمه را به معنی خون خدا ترجمه کرده‌اند یا همین معنای «کسی که خدا خون‌خواه اوست» مورد نظر بوده و یا اشتباه کرده و معنای آن را متوجه نشده‌اند. زیرا هیچ دلیل و مدرکی وجود ندارد که ثارالله را خون خدا معنا کنیم.

در نتیجه می‌توان گفت: قیاس عقیده مسیحیان در مورد حضرت عیسی با عقیده مسلمانان درمورد امام حسین (علیه‌السلام) یا امام علی (علیه‌السلام) قیاس نادرست و بی‌ربطی است؛ زیرا اولا: مسیحیان حضرت عیسی را فرزند خدا و جزئی از خدا و آفریننده جهان می‌دانند.[۱۵]

ولی مسلمانان این عقیده را رد کرده و خداوند را از داشتن فرزند منزه می‌دانند و هر روز چندین بار در نماز آیه «لم یلد و لم یولد» را تکرار می‌کنند و به معنای آن ایمان دارند.

ثانیا: ثار الله به معنی خون خدا نیست تا گمان شود که خداوند جسم بوده و خون دارد و نعوذ بالله امام حسین (علیه‌السلام) یا امام علی (علیه‌السلام) خون خدا هستند.

ثالثاً: ثار یا به معنی برانگیخته خداوند است یا به معنی «کسی که خداوند خون خواه اوست» و هر دو معنی هیچ دلالتی بر تشبیه، تجسیم و تشریک ندارد و این که خداوند انتقام خون امام حسین (علیه‌السلام) را خواهد گرفت،‌امری است یقینی که در روایات متعدد بدان اشاره شده است. هم چنان که صاحب مکیال المکارم می‌نویسد: «خداوند،‌ انتقام خون مولای ما شهید مظلوم (امام حسین (علیه‌السلام)) را خواهد گرفت؛ زیرا در حقیقت خداوند ولی دم آن حضرت  است به همین خاطردر زیارت‌های متعدد آمده است که السلام علیک یا ثار الله.»[۱۶]

پی نوشت:

[۱] . بی.ناس، جان، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، تهران،  انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، چ پنجم، ۱۳۷۰، ص۶۱۹.

[۲] . نامه پولس به مسیحیان روم، فصل۱، آیه ۴.

[۳] . نامه دوم پولس به مسیحیان قرنتس، فصل ۱، آیه ۳ و ۴.

[۴] . انجیل یوحنا، فصل۱، آیه ۴ و ۱۵، هم چنین ر.ج شود: نامه پولس به مسیحیان کولسی، فصل۱، آیه۴.

[۵] . توبه/۳۰.

[۶] . توبه/۳۱.

[۷] . نساء/۱۷۱؛ صافات/۱۵۲؛ اخلاص/۳؛ مریم/۳۵؛ مؤمنون/۹۱؛ یونس/۶۸؛ اسراء/۱۱۰؛ بقره/۱۱۶؛ مریم/۸۸، ۹۱ و ۹۲؛ انبیاء/۲۶؛ فرقان/۲؛ زمر/۲، جن/۳؛ کهف/۴.

[۸] . شوری/۱۱.

[۹] . رعد/۱۶.

[۱۰] . آل عمران/۱۴۴.

[۱۱] . ابن قولویه قمی، ابوالقاسم، کامل الزیارات، نجف اشراف، انتشارات مرتضویه، ۱۳۵۶ هـ .ش، ج۱، ص۱۹۵.

[۱۲] . المنجد، (عربی به فارسی)، ترجمه محمد بندر ریگی، ماده ثور، انتشارات ایران، چ دوم، ج۱، ص۱۵۹.

[۱۳] . ابن منظور، لسان العرب، ج ۴، ص ۹۷، خلیل بن احمد، العین، ج ۸، ص ۲۳۶.

[۱۴] . مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، دار احیاء التراث العربی، ج۹۸، ص۱۵۱ و ۱۵۴.

[۱۵] . رجوع شود به: متن انجیل یوحنا که در اول این مقال نقل شده است.

[۱۶] . موسوی، محمد تقی، مکیال المکارم، مصحح، مدرسه الامام المهدی، ج۱، ص ۴۲۰.

منبع: نرم افزار پاسخ حوزه.

شبهه زدایى از قیام امام ‏حسین (ع)

اشاره:

احمد لقمانى اگر امام حسین علیه‏السلام به تمامى حوادث آینده آگاهى داشت، چگونه با پاى خود، خویشتن را در هلاکت انداخت؟! آیا شیوه حضرت با آیه «لاتلقوا بایدکم الى التهلکه»؛ خود را با دستان خویش در هلاکت نیندازید، سازگار است؟ یا آن که مصداقى براى خودکشى محسوب می‏شود؟ به‏راستى آگاهى امام از غیب و رسالت آن حضرت در استفاده از این علم در عرصه‏هاى مختلف عاشورا و کربلا چگونه بوده است؟

واقعه عاشورا رخدادى است که تاریخ اسلام و بلکه تاریخ بشریت مانندى براى آن سراغ ندارد. جایگاه بلند این حماسه، آن را به صورت رویدادى جاودانه همانند خورشید درخشانى برتارک تاریخ و فرهنگ بشرى درآورده است؛ به گونه‏اى که با وجود دستان تحریفگر، از چنان عمق و غنایى برخوردار است که تا فرجام تاریخ، پیام‏آور ارزش‏هاى والاى انسانى و الهام‏بخش انسان‏هاى آزاد و خداجو خواهد بود. افزون بر جلوه عاطفى عاشورا که در آن مظهر عشق به خدا، تسلیم محض در برابر او و سمبل قیام در راه دین و آزادى خواهى و شهادت‏طلبى نمایان است، جلوه عقلانى و خرد ورزانه‏اى نیز به گونه‏اى پیدا و پنهان در سراسر حماسه حسینى می‏توان به دست آورد. بی‏شک با چنین نگرشى علاوه بر چشم دل، با چشم عقل و خرد نیز به این واقعه می‏توان نگریست و نگرشى جامع‏تر و گسترده‏تر به آن داشت. از سوى دیگر، تحلیل عقلانى نهضت حسینى به همان اندازه که پربها و ارزشمند است، پرخطر و پیچیده است؛ زیرا نگاهى جامع و برگرفته از اصول و معارف کلامى می‏طلبد تا نظریه‏هایى تمام عیار با ایجاد هماهنگى بین عناصر و مؤلفه‏هاى گوناگون پژوهش به گونه‏اى در خور و شایسته ارایه شود. به یقین دو رهیافت تاریخى و کلامى در تحلیل و تحقیق رخداد عاشورا، از عوامل بسیار مهم و تأثیرگذارى است که هریک، ما را در دست‏یابى به نظریه‏هاى جامع و معرفت‏آفرین مدد می‏رساند. ناگفته پیداست که این دو نگرش در ترابط و تعامل کامل با یکدیگرند و نتایج هرکدام می‏تواند در دیگرى مؤثر افتد و به تکمیل و تنقیح آن یارى رساند. ضعف و نارسایى این دو، نزد صاحب‏نظران موجب پدید آمدن چنین اعتقادى می‏شود که امام علیه‏السلام به زمان و مکان شهادت خویش علم تفصیلى نداشته و از ابتدا به قصد منزل گزیدن در کربلا و رفتن به سوى شهادت حرکت نکرده است! این افراد براى تأیید سخن خود، مسأله اعزام مسلم بن عقیل به کوفه از سوى امام علیه‏السلام و حرکت حضرت بر اساس گزارش مسلم را از آمادگى کوفیان و فرازهایى از گفت‏وگوهاى امام با اطرافیان که بیانگر عزم او بر سفر به کوفه است، مطرح می‏کنند. اما آنان که از ابعاد کلامى و تاریخى نهضت سرخ حسینى آگاهى دارند، معتقد به علم تفصیلى امام علیه‏السلام نسبت به حوادث کربلا هستند و اعلام زمان و مکان شهادت امام علیه‏السلام از سوى پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و همچنین علم امام و اهل‏بیت او به جزئیات حوادث عاشورا را، دلیلى بر این مدّعا می‏دانند. این دسته از اندیشمندان سخنانى از امام حسین علیه‏السلام مطرح کرده‏اند که در آنها آینده خونبار خود و اصحاب به گونه‏اى روشن آشکار شده است؛ همانند این سخن حضرت که می‏فرماید: «من کان باذلا فینا مهجته و موطناً على لقاء اللّه نفسه فلیرحل معنا فانى راحل مصبحاً ان شاء اللّه»۱ و یا در جاى دیگرى می‏فرمایند: «خُطَّ الموت على ولد آدم فخطّ القلاده على جید الفتاه»۲ از مجموع عبارات این خطبه چنین فهمیده می‏شود که امام قبل از خروج از مکه،فرجامى براى این سفر جز شهادت خود و یارانش نمی‏دید. و حتى عبارت «گویا می‏بینم که گرگ‏هاى بیابان اعضاى بدنم را میان نواویس و کربلا پاره پاره می‏کنند»۳ گواه آن است که امام علیه‏السلام به خوبى از شهادت خود و محلّ آن با خبر بوده است. صریح‏تر از این سخنان، نامه حضرت، هنگام حرکت از مکه است: «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم من الحسین بن على الى بنی‏هاشم؛ اما بعد فانه من لحق بی‏منکم استشهد و من تخلّف عن لم یبلغ الفتح والّسلام۴؛ از حسین بن على به بنی‏هاشم؛ هرکس از شما که به من بپیوندد، شهید خواهد شد و هرکه با من همراه نشود، به پیروزى نخواهد رسید». بی‏تردید متن این نامه، یکى از دلایل آگاهى امام از سرانجام حرکت خویش به شمار می‏آید و از آن سو، همراهى اهل‏بیت حضرت نیز جزیى از برنامه کلى نهضت حسینى ـ که طبق مشیت الهى از قبل مشخص شده بود ـ محسوب می‏شود. تقدیرى که امام خود از آن آگاهى داشته است و از آنجا که او مظهر تسلیم در برابر خواست خداست با علم به سرانجام کار، اهل‏بیت و فرزندان خویش را همراه خود ساخت؛ گرچه عقل ما دست کم در فهم بخشى از فلسفه این همراهى و اهداف و آثار آن، آگاهى دارد که از آن جمله، رسوایى نظام منحط اموى است!۵ حال با توجه به سخنانى که در این باره به آنها اشاره کردیم، به اصول کلامى درباره نهضت عاشورا اشاره می‏کنیم: ۱٫ عصمت امام علیه‏السلام یکى از اصول کلامى که در تحلیل رخداد عاشورا نقش به سزایى دارد، مسأله «عصمت پیامبران و امامان:» است که به معناى وسیع آن، شامل عصمت در خطا و اشتباه و نسیان است. این بینش روشنگر موجب می‏شود که تحلیلگر عاشورا، تمامى رفتارها و مواضعى را که امام علیه‏السلام در طول نهضت اختیار کرده است بدون هیچ قید و شرط و استثنایى صحیح بداند و هرگونه خرده‏گیرى و اعتراض را بر آن به دور شمارد. براساس پذیرش اصل عصمت امام در تحلیل و تفسیر افعال حضرت، گاه عقل ما یاراى فهم دست کم بخشى از حکمت و مصلحت اعمال امام را دارد و براى آن آرمان‏هایى صحیح و خردپسند می‏یابد و یا آن که حکمت آن بر ما روشن نمی‏شود و چرایى اعمال امام ـ حتى پس از تأمّل فراوان ـ در هاله‏اى از ابهام باقى می‏ماند. افرادى که باورى شایسته نسبت به عصمت امام داشته باشند، در هردو صورت، حقانیت و درستى فعل امام را اجمالاً مورد تصدیق قرار می‏دهند و به جاى تخطئه مواضع امام و خرده‏گیرى بر تصمیم‏گیری‏هاى حضرت، عقل محدود خود را محکوم می‏کنند و صادقانه به ناتوانى آن اقرار می‏کنند. اما آنان که اصل عصمت امام را نپذیرند، دل به شبهاتى نسبت به حقانیت یا مشروعیت نهضت حضرت می‏سپرند و اشکالاتى را که در طول تاریخ از سوى دشمنان اهل‏بیت: همچون بنی‏امیه، ناصبی‏ها و وهابى‏ها تبلیغ می‏شده است، می‏پذیرند و مانند آنان موضع‏گیرى می‏نمایند؛ شبهاتى همچون: ۱٫ امام علیه‏السلام علیه حکومت اسلامى و خلیفه پیامبر (یعنى یزید!) قیام کرد و از بیعت با او سرباز زده است و این، گناهى است نابخشودنى، که سرانجام به کشته شدن او انجامید. ۲٫ نهضت امام علیه‏السلام از مصادیق به هلاکت انداختن خویش است، که کارى برخلاف عقل اوست و به نصّ قرآن، حرام است. زیرا قرآن با صراحت بسیار می‏فرماید: «لاتلقوا بایدکم الى التهلکه»؛ خود را با دست خویش به هلاکت و نابودى نیندازید. ۳٫ هرچند امام علیه‏السلام در راه خدا قیام کرد، اما او نسبت به اوضاع سیاسى و اجتماعى اشتباه کرد و به خطا بر پیمان‏هاى دروغین کوفیان اعتماد ورزید. به این شبهات و اشکالاتى از این قبیل، به دو شیوه می‏توان پاسخ داد: الف) ارایه پاسخ اجمالی بدین معنا که با تمسّک به ادّله عقلى و نقلى عصمت امام علیه‏السلام ـ که در منابع کلامى شیعى مورد بحث قرار گرفته است ـ می‏توان بر ضرورت عصمت امام تأکید ورزید و سپس با اثبات امامت امام حسین علیه‏السلام اصل یاد شده را بر افعال او تطبیق کرد. بدیهى است سرانجام چنین مسیرى، اثبات صحّت و سلامتى تمامى افعال و افکار امام علیه‏السلام است. ب) ارایه پاسخ تفصیلی در این شیوه تلاش می‏شود که براساس مقدمات مورد قبول اشکال‏تراشان، خالى بودن نهضت امام از هرگونه انگیزه شخصى و مصونیت آن از خطا و اشتباه و ارتکاب امر غیر مشروع ثابت شود. این شیوه، راهى است که برخى از بزرگان شیعه مانند سیدمرتضى قدس‏سره در «تنزیه الانبیاء» و شیخ طوسى قدس‏سره در «تلخیص الشافى» پیموده‏اند. به طور مثال در پاسخ به این اشکال که مقابله امام با سپاه یزید و امتناع او از بیعت، از مصادیق «القاى نفس در تهلکه» بوده است، این دو اندیشمند بزرگ می‏کوشند تا ثابت کنند که حرکت امام قبل از برخورد با سپاه ابن سعد، براساس ظنّ امام علیه‏السلام به پیروزى بوده است و از آنجا که این ظن، مستند به امارات و شواهد فراوان (مانند نامه‏هاى کوفیان و…) بوده است، قیام امام علیه‏السلام براى رسیدن به حقّ خود، نه تنها امرى عقلایى است، بلکه انجام عملى واجب براى حضرت محسوب می‏شود. بدین خاطر در این مرحله از نهضت، امام علیه‏السلام جز به وظیفه دینى خود عمل نکرده است و پس از برخورد با سپاه عمربن‏سعد نیز که امام از پیروزى مأیوس می‏شود، پیشنهاد بازگشت به حجاز یا به یکى از سرحدّات می‏دهد، که مورد قبول ابن زیاد واقع نمی‏شود و در اینجا نیز امام چاره‏اى جز دفاع از خویش نداشته است.۶ به هرجهت، درصورت نپذیرفتن اصل عصمت امام علیه‏السلام براى رفع شبهات با تمسّک به ادّله و شواهدى خاص و با تجزیه و تحلیل مواضع امام در مراحل مختلف نهضت باید در پى اثبات این حقیقت بود که موضع‏گیری‏هاى امام تماماً صحیح و مشروع بود و آن حضرت قدمى از جاده حکمت و شرع خارج نشده است. ۲٫ علم امام علیه‏السلام دانشمندان شیعى همگى بر این باورند که امام علیه‏السلام همسان با پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم داراى علمى وسیع و مافوق علم افراد عادى بشر است؛ زیرا منابعى ویژه و متفاوت با مجارى عادى کسب دانش در دست دارد و از طریق این منابع به اذن خداوند از امورى آگاه است که در دسترس افراد عادى نیست. اما در این مسأله که ویژگی‏هاى علم امام چیست، اختلاف نظر وجود دارد. براى مثال در این که علم امام چیست، رأى واحدى وجود ندارد. برخى از عالمان معتقدند: امام علیه‏السلام علاوه بر علم به احکام شریعت، به تمامى حوادث گذشته، حال و آینده علم دارد؛ مگر امورى که از اختصاصات علم الهى است؛ همانند زمان فرارسیدن قیامت یا امورى که در دایره بدائات قرار می‏گیرد. ناگفته پیداست که تفاوت اصلى علم غیب پیامبر و امام با علم الهى، در آن است که علم خداوند، ذاتى است، ولى علم پیامبر و امام، ناشى از تعلیم و اعطاى الهى است. در مقابل، گروه دیگرى چنین باور دارند که: مقتضاى ادّله بیش از این نیست که امام باید به تمامى احکام دین و مسائل مورد نیاز مردم علم داشته باشد؛ ولى دلیلى بر آگاهى امام از تمامى حوادث گذشته و آینده نداریم.۷ سؤال دیگرى نیز مطرح است که آیا علم امام علیه‏السلام معلّق به شرایطى است یا آن که به صورت بالفعل براى امام حاصل است؟ در پاسخ به این پرسش، گروهى علم امام را مشروط به حصول شرایطى از قبیل اراده او یا درخواست (دعای) او از خداوند، می‏دانند. به هر تقدیر، مسأله مقدار و وسعت علم امام در تحلیل و تفسیر نهضت حسینى تأثیرى تام دارد. اگر امام معصوم علیه‏السلام را از جمیع «ماکان» و «مایکون» آگاه بدانیم، در این صورت، زمان و مکان شهادت امام نیز در دایره معلومات او قرار می‏گیرد. با قبول این اصل باید گفت که حسین علیه‏السلام از آغاز حرکت خویش از مدینه می‏دانست که در مکانى به نام «کربلا» و در دهم محرم سال ۶۱ به شهادت خواهد رسید و حتى از کیفیت و جزئیات وقایع مربوط به شهادت خویش و یاران و اسارت خاندان خود آگاهى داشت. نقش محورى مسأله علم امام در یکى از جدّی‏ترین و جنجالی‏ترین منازعاتى است که در چند دهه اخیر در باره ماهیت و فلسفه نهضت حسینى وجود داشته، به گونه‏اى که در این میان، دو نظریه اصلى ابراز شده است: ۱٫ مطابق نظریه اول، حسین علیه‏السلام از ابتدا (و دست کم قبل از خارج شدن از مدینه) به طور قطع می‏دانسته است که سرانجام سفر او، این است که در کربلا و در روز دهم محرم، خود و جمعى از یاران او به شهادت خواهند رسید. اما از سوى دیگر، امام به عنوان یک وظیفه و تکلیف الهى، موظف به انجام این سفر بوده است تا با تحمّل تمامى مصائب و سختی‏هاى آن، حتى با ریخته شدن خون خود و جمعى از بهترین افراد خاندان و یارانش، حیاتى دوباره به دین و آیین بخشیده شود و اسلام مسخ شده سلطنتى یزیدى، محو و نابود شود. براساس این نظریه، حقیقت قیام امام حسین علیه‏السلام ، انجام یک تکلیف الهى است؛ تکلیفى که امام به بهاى شهادت خود و اسارت خانواده‏اش، به کامل‏ترین صورت ممکن، آن را ادا کرد و البته مقتضاى مقام امامت هم چیزى جز این نمی‏توانست باشد. در این نظریه آثارى همچون: «اتمام حجّت بر مردمان»، «رسوا ساختن حکومت فاسد امویان و اعلام برائت از آن»، «ابلاغ پیام اصلى دین برجهانیان و ارایه ماهیت اصلى اسلام» و… به عنوان بخشى از اهداف نهضت امام که براى ما قابل درک و فهم و درس‏آموزى و پیروى است، بیان می‏شود. ۲٫ براساس نظریه دوم، هرچند امام حسین علیه‏السلام می‏دانسته است که سرانجام، روزى به دست مخالفان دین خدا به شهادت خواهد رسید، اما زمان این امر بر او آشکار نبوده است. در این دیدگاه، اوضاع و شرایط تاریخى در زمان حکومت یزید (مانند تشکیل نیروى داوطلب در کوفه و بیعت آنان با مسلم بن عقیل، ضعف حکومت نوپاى یزید، آمادگى افکار عمومى و لیاقت و شایستگى امام براى قیام به صورت کامل براى شروع نهضت) آماده بود و در این موقعیت احتمال پیروزى علیه یزید بیش از پنجاه‏درصد تضمین شده بود. بدون شک آشنایى با مبانى علم امام و آگاهى از ابعاد و جلوه‏هاى آن، بیانگر مردودیت نظریه دوم است. زیرا طبق این نظریه، دیدگاه‏هاى کسانى چون ابن عباس و محمد حنفیه که حضرت را از حرکت به سوى کوفه و اعتماد به دعوت کوفیان بر حذر می‏داشتند، معتبر دانسته می‏شود؛ به ویژه آن که سرانجام سفر امام با آنچه که امثال ابن‏عباس پیش بینى کرده بودند، موافق در آمد و تشکیل حکومت اسلامى براى امام میسّر نگشت. در یک نگاه، به خوبى می‏توان دریافت که حرکت امام حسین علیه‏السلام براساس انتخاب و اختیار حضرت اما با علم الهى آن امام صورت گرفته است؛ هرچند فرجام نهضت امام با شهادت رقم می‏خورده است. اما اعتماد به نامه‏ها و دعوت‏هاى کوفیان و حرکت به سوى کوفه به خاطر «اتمام حجّت» به تمامى دعوت کنندگان و حمایت کنندگان بوده است؛ کارى که امام و پیشواى شایسته باید انجام می‏داد تا امروز کسى علم غیب و آگاهى از حقایق ماجرا را براى فرد امام شایسته نپذیرفتن دعوت کوفیان تلقّى نکند. از این رو، آن حضرت طبق ظواهر و امور طبیعى زندگى حرکت کرد؛ مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد و طبق گزارش سفیر راست‏گوى خود به طرف آن دیار حرکت کرد و سرانجام سفر او به شهادت ختم شد. به یقین با این نگرش، آگاهى حضرت از لزوم دفع ضرر یا یقین به کشته شدن و خبر از اسارت خاندان، مانع رفتن به کوفه نمی‏شد؛ زیرا وظیفه امامت امام، فریادرسى مظلومان و ستم‏دیدگان از نظر ظاهرى است و رسالت او در این عرصه، توجه به خواستِ امت است. افزون بر این، گرچه از دست رفتن امام و اسارت خاندان او کارى بی‏جبران، است، اما مصلحتى برتر و مهم‏تر وجود دارد که امام باید خون ارزشمند خود، و خاندان حضرت باید عزّت ظاهرى خود را فداى آن کنند و آن، حفظ اسلام از دست فاسدان و طاغیان زمان براى همیشه تاریخ است و این حوادث، مقدمه ضرورى و انحصارى نجات اسلام محسوب می‏شود که نه تنها مطلوب، بلکه لازم و واجب است. چنین بینش شایسته‏اى موجب گردید که رژیم سلطنتى اموى، رسوا گردد و روح امر به معروف و نهى از منکر در کالبد جامعه دوانده شود۸ و ابلاغ پیام عاشورا به دورترین نقاط جهان آن روز و امروز و فراتر از همه فرداها، کارى معجزه آفرین براى تمامى ملت‏هاى دربند نماید و آن، منطق «پیروزى خون بر شمشیر» و «فداى جان براى حفظ کیان و آیین اسلام» است؛ سخنى تأثیرگذار و درس‏آموز براى آزادى و آزادگى بشریت در تمامى عصرها و براى همه نسل‏ها.

پی نوشت:

۱٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۶۷٫ ۲ و ۳٫ همان، ص ۳۶۶٫ ۴ ـ همان، ص ۳۳۰ و ج ۴۵، ص ۸۷٫ ۵٫ ر.ک: شهید آگاه و رهبر نجات بخش‏اسلام، لطف اللّه صافى گلپایگانى، ص ۳۸۷ـ۳۷۸؛ مقتل الحسین(ع)، عبدالرزاق موسوى المقرّم، ص ۱۱۸ ـ ۱۱۵٫ ۶٫ تنزیه الانبیاء، سیدمرتضى، ص ۱۸۲ ـ ۱۷۹؛ تلخیص الشافى، شیخ طوسى، ج ۴، ص ۱۸۸ـ۱۸۲٫ ۷ ـ متشابه القرآن و مختلفه، ابن شهرآشوب، ص ۲۱۱٫ ۸ ـ مجموعه مقالات دومین کنگره بین المللى امام خمینی(ره) و فرهنگ عاشورا، دفتر دوم، ص ۲۹۳ (تحلیل معرفت شناختى مبانى کلامى در نهضت عاشورا، محمد سعیدى مهر). منبع :نشریه فرهنگ کوثر،شماره ۵۲

فضایل و ویژگی های حضرت زینب (سلام الله علیها)

اشاره:

زینب (علیهاالسلام) دختر على و زهرا (علیهماالسلام) در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم یا ششم هجرت در مدینه منوره دیده به جهان گشود، در پنج ‏سالگى مادر خود را از دست داد و ازهمان دوران طفولیت ‏با مصیبت آشنا گردید. در دوران عمر با برکت ‏خویش، مشکلات و رنج‏هاى زیادى را متحمل شد، از شهادت پدر و مادر گرفته تا شهادت برادران و فرزندان، و حوادث تلخى چون اسارت و… را تحمل کرد. این سختى‏ ها از او فردى صبور و بردبار ساخته بود. (۱)

او را ام کلثوم کبرى، و صدیقه صغرى مى ‏نامیدند. از القاب آن حضرت، محدثه، عالمه و فهیمه بود. او زنى عابده، زاهده، عارفه، خطیبه و عفیفه بود. نسب نبوى، تربیت علوى، و لطف خداوندى از او فردى با خصوصیات و صفات برجسته ساخته بود، طورى که او را «عقیله بنى هاشم‏» مى ‏گفتند. با پسرعموى خود«عبدالله بن جعفر» ازدواج کرد و ثمره این ازدواج فرزندانى بود که دو تن از آن‏ها (محمد و عون) در کربلا، در رکاب ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) شربت ‏شهادت نو شیدند. (۲)

آن بانوى بزرگوار سرانجام در پانزدهم رجب سال ۶۲ هجرت، با کوله بارى از اندوه و غم و محنت و رنج دار فانى را وداع گفت. در این مقاله برآنیم که گوشه هایى از مناقب و فضائل آن حضرت را بررسى و بیان نماییم.
زینت پدر

معمولا پدر و مادر نام فرزند را انتخاب مى‏ کنند، ولى در جریان ولادت حضرت زینب (علیهاالسلام) والدین او این کار را به پیامبر اسلام جد بزرگوار آن بانو، واگذار نمودند.

پیامبر (صلى الله علیه وآله) که در سفر بود، بعد از بازگشت از سفر، به محض شنیدن خبر تولد، سراسیمه به خانه على (علیه السلام) رفت، نوزاد را در بغل گرفت و بوسید، آن گاه نام زینب (زین + اب) را که به معناى «زینت پدر» است‏ براى این دختر انتخاب نمود. (۳)
علم الهى

مهمترین امتیاز انسان نسبت ‏به سایر موجودات – حتى ملائکه – دانش و بینش اوست. « وعلم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم على الملائکه فقال انبئونى باسماء هؤلاء ان کنتم صادقین. قالوا سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم‏.»(۴) ؛« سپس علم اسماء[علم اسرار آفرینش و نامگذارى موجودات] را همگى به آدم آموخت. بعد آن‏ها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى ‏گویید، اسامى این‏ها را به من خبر دهید.» عرض کردند: «تو منزهى. ما چیزى جز آن چه به ما تعلیم داده‏اى نمى‏ دانیم؛ تو دانا و حکیمى.»

و برترین علم‏ها، علمى است که مستقیما از ذات الهى به شخصى افاضه شود، یعنى داراى علم «لدنى‏» باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضر (علیه السلام) مى ‏فرماید:« وعلمناه من لدنا علما.» (۵) ؛«علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بودیم.»

زینب (علیهاالسلام) به شهادت امام سجاد (علیه السلام) داراى چنین علمى است، آن جا که به عمه‏ اش خطاب کرد و فرمود:« انت عالمه غیر معلمه وفهمه غیر مفهمه (۶)؛ تو بی آنکه آموزگاری داشته باشی؛ عالم و دانشمند هستی.»
عبادت و بندگى

زینب (علیهاالسلام) به خوبى از قرآن آموخته بود، که هدف از آفرینش و خلقت انسان رسیدن به قله کمال بندگى است. «ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون‏» (۷) ؛ «من جن و انس را نیافریدم جز براى این که عبادت کنند.»

او عبادت‏ها و نماز شب‏هاى پدر و مادر را از نزدیک دیده بود. او در کربلا شاهد بود که برادرش امام حسین (علیه السلام)در شب عاشورا به عباس فرمود:«ارجع الیهم واستمهلهم هذه المشیه الى غد لقد نصلى لربنا اللیله وندعوه و نستغفره فهو یعلم انى احب الصلوه له وتلاوه کتابه وکثره الدعاء والاستغفار (۸) ؛ به سوى آنان باز گرد و این شب را تا فردا مهلت‏ بگیر تا بتوانیم امشب را به نماز و دعا و استغفار در پیشگاه خدایمان مشغول شویم. خدا خود مى‏ داند که من نماز، قرائت قرآن، زیاد دعا کردن و استغفار را دوست دارم .» در این جملات صحبت از اداى تکلیف نیست، بلکه سخن از عشق به عبادت و نماز است.

شب خیز که عاشقان به شب راز کنند

گرد در بـــام دوســـت پــرواز کنند

هر جـــا که درى بـود به شــب در بندند

الا در دوست را که شب باز کنند

حضرت زینب (علیهاالسلام) نیز ازعاشقان عبادت و شب زنده داران عاشق بود، و هیچ مصیبتى او را از عبادت باز نداشت. امام سجاد (علیه السلام) فرمود:« ان عمتى زینب کانت تؤدى صلواتها، من قیام الفرائض والنوافل عند مسیرنا من الکوفه الى الشام وفى بعض منازل کانت تصلى من جلوس لشده الجوع والضعف (۹)؛ عمه ‏ام زینب در مسیر کوفه تا شام همه نمازهاى واجب و مستحب را اقامه مى نمود و در بعضى منازل از شدت گرسنگى و ضعف، نشسته نماز می گزارد.»

امام حسین (علیه السلام) که خود معصوم و واسطه فیض الهى است هنگام وداع به خواهر عابده ‏اش مى ‏فرماید:« یا اختاه لا تنسینى فى نافله اللیل (۱۰)؛ خواهر جان! مرا در نماز شب فراموش مکن!» این نشان از آن دارد که این خواهر، به قله رفیع بندگى و پرستش راه یافته و به حکمت و هدف آفرینش دست ‏یازیده است.

عفت و پاکدامنى

عفت و پاکدامنى، برازنده‏ ترین زینت زنان، و گران قیمت‏ ترین گوهر براى آنان است. زینب (علیهاالسلام) درس عفت را به خوبى در مکتب پدر آموخت، آن جا که فرمود:«ما المجاهد الشهید فى سبیل الله باعظم اجراً ممن قدر فعف یکاد العفیف ان یکون ملکا من الملائکه(۱۱)؛ مجاهد شهید در راه خدا، اجرش بیشتر از کسى نیست که قدرت دارد اما عفت مى ‏ورزد،- یعنی قدرت انجام گناه را دارد ولی از آن دوری می کند- نزدیک است که انسان عفیف فرشته ‏اى از فرشتگان باشد.»

یحیى مازنى روایت کرده است :

«مدتها در مدینه در خدمت حضرت على (ع) به سر بردم و خانه ام نزدیک خانه زینب (س) دختر امیرالمؤ منین (ع) بود. به خدا سوگند هیچ گاه چشمم به او نیفتاده صدایى از او به گوشم نرسید.

به هنگامى که مى خواست به زیارت جد بزرگوارش رسول خدا (ص) برود، شبانه از خانه بیرون مى رفت ، در حالى که حسن (ع) در سمت راست او و حسین (ع) در سمت چپ او و امیرالمؤمنین (ع) پیش رویش راه مى رفتند.

هنگامى که به قبر شریف رسول خدا (ص) نزدیک مى شد، حضرت على (ع) جلو مى رفت و نور چراغ را کم مى کرد. یک بار امام حسن (ع) از پدر بزرگوارش درباره این کار سؤال کرد، حضرت فرمود: « مى ترسم کسى به خواهرت زینب نگاه کند.»

زینب کبرى عفت ‏خویش را حتى در سخت‏ ترین شرایط به نمایش گذاشت. او در دوران اسارت و در حرکت از کربلا تا شام سخت ‏بر عفت ‏خویش پاى مى ‏فشرد. مورخین نوشته ‏اند: « وهى تستر وجهها بکفها، لان قناعها قد اخذ منها (۱۲)؛ او صورت خود را با دستش مى ‏پوشاند چون رو سریش از او گرفته شده بود.»

شاعر عرب به همین قضیه اشاره کرده و مى‏ گوید:

ورثت زینب من امها

کل الذى جرى علیها وصار

زادت ابنه على امها

تهدى من دارها الى شر دار

تستر بالیمنى وجهها فان

اعوزها الستر تمد الیسار

« زینب تمامى آن چه را بر مادر گذشت به ارث برد، منتهى دختر سهم اضافه ‏اى برداشت که از خانه‏ اش به بد ترین خانه حرکت کرد (به اسارت رفت).

صورت را[در اسارت] با دست راست مى ‏پوشاند و اگر نیاز می شد،از دست چپ هم بهره مى ‏برد. »

و آن بانوى بزرگوار بود که براى پاسدارى از مرزهاى حیا و عفاف بر سر یزید فریاد مى‏ آورد که « امن العدل یا ابن الطلقاء تحذیرک حرائرک و امائک و سوقک بنات رسول الله سبایا؟ قد هتکت ‏ستورهن و ابدیت وجوههن (۱۳)؛ اى پسر آزاد شده ‏هاى[جدمان پیامبراسلام] آیا این از عدالت است که زنان و کنیزکان خویش را پشت پرده نشانى، و دختران رسول خدا (صلى الله علیه وآله) را به صورت اسیر به این سو و آن سو بکشانى؟ نقاب آنان را دریدى و صورت‏هاى آنان را آشکار ساختى.»
ولایت مدارى

قرآن بدون هیچ قید و شرطى در کنار اطاعت مطلق از خداوند، دستور به اطاعت از پیامبر (صلى الله علیه وآله) و صاحبان امر، یعنى، ائمه اطهار(علیهم السلام) مى ‏دهد.« اطیعواالله واطیعواالرسول واولى الامرمنکم‏» (۱۴)؛ «از خداوند و رسول و اولی الامر اطاعت کنید.»

زینب (علیهاالسلام) که حضور هفت معصوم (۱۵) را درک کرده، در تمامى ابعاد ولایت مدارى (معرفت امام، تسلیم بى چون و چرا بودن، معرفى و شناساندن ولایت، فداکارى در راه آن و) … سر آمد است. او با چشمان خود مشاهده کرده بود که چگونه مادرش خود را سپر بلاى امام خویش قرار داد و خطاب به ولى خود گفت:« روحى لروحک الفداء ونفسى لنفسک الوقاء (۱۶)؛[اى ابالحسن] روحم فداى روح تو و جانم سپر بلاى جان تو باد.» و سرانجام جان خویش را در راه حمایت از على (علیه السلام) فدا نمود و شهیده راه ولایت گردید. زینب (علیهاالسلام) به خوبى درس ولایت مدارى را از مادر فرا گرفت و آن را به زیبایى در کربلا به عرصه ظهور رساند.

از یک سو در جهت معرفى و شناساندن ولایت، از طریق نفى اتهامات و یادآورى حقوق فراموش شده اهل بیت تلاش کرد. از جمله در خطبه شهر کوفه فرمود:« وانى ترحضون قتل سلیل خاتم النبوه ومعدن الرساله وسید شباب اهل الجنه (۱۷)؛ لکه ننگ کشتن فرزند آخرین پیامبر و سرچشمه رسالت و آقاى جوانان بهشت را چگونه خواهید شست؟»

و همچنین در مجلس ابن زیاد (۱۸)، شهر شام، و مجلس یزید، ولایت و امامت را به خوبى معرفى نمود.

از سوى دیگر سر تا پا تسلیم امامت ‏بود؛ چه در دوران امام حسین( علیه السلام) و چه در دوران امام سجاد (علیه السلام) حتى در لحظه اى که خیمه گاه را آتش زدند، یعنى در آغاز امامت امام سجاد (علیه السلام) نزد آن حضرت آمد و عرض کرد:«اى یادگار گذشتگان … خیمه ها را آتش زدند ما چه کنیم؟ فرمود:«علیکن بالفرار؛ فرار کنید.» (۱۹)

از این مهمتر در چند مورد، زینب (علیهاالسلام) از جان امام سجاد (علیه السلام) دفاع کرد و تا پاى جان از او حمایت نمود.

الف- در روز عاشورا؛ هنگامى که امام حسین (علیه السلام) براى اتمام حجت، درخواست ‏یارى نمود، فرزند بیمارش امام زین العابدین (علیه السلام) روانه میدان شد. زینب با سرعت ‏حرکت کرد تا او را از رفتن به میدان نبرد باز دارد، امام حسین (علیه السلام) به خواهرش فرمود: «او را باز گردان، اگر او کشته شود نسل پیامبر در روى زمین قطع مى ‏گردد.» (۲۰)

ب- بعد از عاشورا در لحظه هجوم دشمنان به خیمه ها شمر تصمیم گرفت امام سجاد (علیه السلام) را به شهادت برساند، ولى زینب (علیهاالسلام) فریاد زد: « تا من زنده هستم نمى ‏گذارم جان زین العابدین در خطر افتد. اگر مى ‏خواهید او را بکشید، اول مرا بکشید، دشمن با دیدن این وضع، از قتل امام (علیه السلام) صرف نظر کرد. (۲۱)

ج- زمانى که ابن زیاد فرمان قتل امام سجاد (علیه السلام) را صادر کرد، زینب (علیهاالسلام) آن حضرت را در آغوش کشید و با خشم فریاد زد: «اى پسر زیاد! خون ریزى بس است. دست از کشتن خاندان ما بردار. و ادامه داد:« والله لا افارقه فان قتلته فاقتلنى معه؛ به خدا قسم هرگز او را رها نخواهم کرد؛ اگر مى ‏خواهى او را بکشى مرا نیز با او بکش.»

ابن زیاد به زینب نگریست و گفت:« شگفتا از این پیوند خویشاوندى، که دوست دارد من او را با على بن الحسین بکشم. او را واگذارید.»

البته ابن زیاد کوچکتر از آن است که بفهمد این حمایت فقط به خاطر خویشاوندى نیست، بلکه به خاطر دفاع از ولایت و امامت است. اگر فقط مساله فامیلى و خویشاوندى بود، باید زینب (علیهاالسلام) جان فرزندان خویش را حفظ و آن‏ها را به میدان جنگ اعزام نمى  ‏کرد.

آنکـــه قلبـــش از بلا سـرشار بود

دخت زهرا زینب غمخوار بود

او ولایت را به دوشش مى ‏کشیـد

چـون امـام عصر او بیمار بود

بــا طنیــن خطبــه ‏هاى حیــدرى

ســخــت او رسواگر کفار بود

روحیه بخشى

در مسافرت‏ها و نیز در حوادث تلخ، آن چه بیش از هر چیز براى انسان لازم است، روحیه و دلگرمى است. اگر انسان براى انجام کارهاى مهم و حساس روحیه نداشته باشد، آن کار با موفقیت انجام نشده و به نتیجه نخواهد رسید و چه بسا با شکست نیز مواجه شود. یکى از بارزترین اوصاف زینب (علیهاالسلام) روحیه بخشى اوست. او بعد از شهادت مادر، روحیه بخش پدر و برادران بود، در شهادت برادرش امام حسن (علیه السلام) نقش مهمى را براى تسلاى بازماندگان ایفا کرد. پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) و در طول دوران اسارت، این صفت نیکوى زینب بیشتر ظهور کرد. او پیوسته یاور غمدیدگان و پناه اسیران بود، از گودى قتلگاه تا کوچه‏ هاى تنگ و تاریک کوفه، از مجلس ابن زیاد تا ستمکده یزید، در همه جا فرشته نجات اسرا بود.

نه تنها زینب از دین یاورى کرد

به همت کاروان را رهبرى کرد

بــه دوران اســارت با یتیــمــان

نوازشـ‏ها به مهــر مــادرى کرد

او حتى تسلى بخش دل امام سجاد (علیه السلام) بود، آن جا که مى ‏گفت:«لا یجزعنک ما ترى، فوالله ان ذلک لعهد من رسول الله الى جدک وابیک وعمک (۲۲)؛ [اى پسر برادر!] آن چه مى‏ بینى (شهادت پدر) تو را بى تاب نسازد. به خدا سوگند! این عهد رسول خدا با جد، پدر و عمویت است.»
صبر

یکى از بارزترین اوصاف انسان‏هاى کامل، صبر و بردبارى در فراز و نشیب‏ هاى روزگار و تلخى ‏هاى دوران است. قرآن کریم در آیات متعددى به صابران بشارت داده (۲۳) و پاداش‏هاى فراوان آن‏ها را یادآورى نموده است. زینب (علیهاالسلام) از این جهت در اوج کمال قرار دارد. در زیارتنامه آن حضرت مى‏ خوانیم:« لقد عجبت من صبرک ملائکه السماء؛ ملائکه آسمان از صبر تو به شگفت آمدند.» مخصوصا در ماجراى کربلا آن چنان صبر و رضا و تسلیم از خود نشان داد، که صبر از روى او خجل است.

خــدا در مکتـب صبـر على پرداخت زینب را

بــــــراى کربـــــــلا با شیــــــر زهرا ســــاخت زینب را

بســان لیله القدرى که مخفى ماند قدر او

کسى غیر از حسین بن على نشناخت زینب را …

سلام بر تو اى کسى که صبر شد حقیر تو

نــــدیـــده بـــعـــد فاطــمــه جـــهـــان زنــى نـظیر تو

در مجلس ابن زیاد؛ آن گاه که آن ملعون با نیش زبانش نمک به زخم زینب مى ‏پاشد و براى آزردن او مى‏ گوید:«کیف رایت صنع الله باخیک واهل بیتک (۲۴)؛ کار خدا را با برادر و خانواده ‏ات چگونه یافتى؟» او در واقع با تعریض مى ‏خواهد بگوید که دیدى خدا چه بلایى به سرتان آورد؟ زینب (علیهاالسلام) در پاسخ درنگ نمى‏ کند، با آرامشى که از صبر و رضاى قلبى او حکایت داشت فرمود:« ما رایت الا جمیلا(۲۵) جز زیبایى ندیدم.» ابن زیاد از پاسخ یک زن اسیر در شگفت مى‏ ماند، و ا ز این همه صبر و استقامت و تسلیم او در مقابل مصیبت‏ها متعجب مى‏ شود و قدرت محاجه را از دست مى ‏دهد.

اى زینبى که محنت عالم کشیـده‏ اى

غیر از بلا و درد به عالم چه دیده‏ اى؟

یارب زنى و این همه استوارى و علو

چــون زینــب صبــور مگــر آفریـده‏ اى؟
ایثار

یکى دیگر از صفات حسنه انسان‏هاى برتر، مقدم داشتن دیگران بر خود است. امام على (علیه السلام) فرمود: « الایثار اعلى الایمان(۲۶)؛ ایثار، بالاترین درجه ایمان است.» و فرمود:« الایثار اعلى الاحسان(۲۷)؛ ایثار برترین احسان است.»

زینب مجلله دراین صفت نیز گوى سبقت را از دیگران ربوده است. او براى حفظ جان دیگران، خطر را به جان مى‏ خرد و در تمام صحنه‏ ها، دیگران را بر خود مقدم مى ‏دارد.

او در ماجراى کربلا حتى از سهمیه آب خویش استفاده نمى ‏کرد و آن را نیز به کودکان مى‏ داد. در بین راه کوفه و شام، با این که خود گرسنه و تشنه بود، ایثار را به بند کشیده و آن را شرمنده ساخت. امام زین العابدین ۰علیه السلام)مى‏ فرماید:« انها کانت تقسم ما یصیبها من الطعام على الاطفال لان القوم کانوا یدفعون لکل واحد منا رغیفاً من الخبز فى الیوم واللیله (۲۸)؛ عمه ‏ام زینب[در مدت اسارت]، غذایى را که به عنوان سهمیه و جیره مى ‏دادند، بین بچه‏ ها تقسیم مى‏ کرد، چون در هر شبانه روز به هر یک از ما یک قرص نان مى‏ دادند.»

او سختى‏ ها و تازیانه‏ ها را به جان خود مى ‏خرید و نمى ‏گذاشت‏ بر بازوى کودکان اصابت کند.

براى حفظ جان کودکانت در بر دشمن

به پیش تازیانه بازوى خود را سپر کردم
شجاعت و شهامت

از صفات بارز پروا پیشگان این است که خدا در نظر آنان بزرگ و غیر او در نظرشان کوچک، حقیر و فاقد اثر مى‏ باشد. امام على (علیه السلام) مى‏ فرماید:«عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعینهم (۲۹)؛ خالق در جان آنان بزرگ است، پس غیر او در چشمشان کوچک مى‏ باشد.»

سّر شجاعت اولیاى الهى نیز در همین است. زینب که خود چنین دیدى دارد، و در خانواده شجاع تربیت ‏شده است، از شجاعت ‏حیدرى بهره ‏مند است. او به « لبوه الهاشمیه (۳۰)؛ شیر زن هاشمى‏» لقب گرفته است و چون مردان بر سر دشمن فریاد مى ‏زند، توبیخشان مى‏ کند، تحقیرشان مى ‏کند، و از کسى هراسى به دل ندارد. او از برق شمشیر خون چکان آدمکشان واهمه ندارد، در آن روز فراموش نشدنى، در میان آن همه شمشیر و آن همه کشته فریاد مى‏ زند که آیا در میان شما یک مسلمان نیست؟ در مجلس ابن زیاد، بدون توجه به قدرت ظاهرى او گوشه‏ اى مى‏ نشیند و با بى اعتنایى به سؤالات او تحقیرش مى ‏کند، او را «فاسق‏» و«فاجر» معرفى مى ‏کند و مى ‏گوید:

«الحمدلله الذى اکرمنا بنبیه محمد (صلى الله علیه وآله) وطهرنا من الرجس تطهیراً وانما یفتضح الفاسق ویکذب الفاجر وهو غیرنا (۳۱)؛ سپاس خداى را که ما را با نبوت حضرت محمد (صلى الله علیه وآله) گرامى داشت، و از پلیدى ‏ها پاک نمود. همانا فقط فاسق رسوا مى‏ شود، و بدکار دروغ مى‏ گوید، و او غیر ما مى ‏باشد.»

و همچنین در مقابل یزید و دهن کجى ‏ها و بد زبانى ‏هاى او، شجاعت ‏حیدرى را به نمایش گذارده، چنین مى ‏گوید: «لئن جرت على الدواهى مخاطبتک انى لاستصغر قدرک واستعظم تقریعک واستکبر توبیخک (۳۲)؛ اگر فشارهاى روزگار مرا به سخن گفتن با تو واداشته[بدان که] قدر و ارزش تو در نزد من ناچیز است، ولیکن سرزنش تو را بزرگ شمرده و توبیخ کردن تو را بزرگ مى ‏دانم.»

صداى زنده على به صوت دلپذیر تو

اسیر شام بودى و یزید شد اسیر تو

فصاحت و بلاغت

هر خطیبى بخواهد فصیح و بلیغ سخن بگوید، علاوه بر استعداد ذاتى، باید بارها تمرین عملى انجام دهد، همچنین در حین خطابه لازم است از نظر روانى و جسمانى کاملا آماده باشد تا بتواند خطبه‏ اى فصیح و بلیغ ادا کند. و مستمعین باید با او هماهنگ باشند والا یاراى سخن گفتن نخواهد داشت تا چه رسد به این که فصیح و بلیغ بگوید.

زینب بدون آن که دوره دیده و یا تمرین خطابه کرده باشد و در حال تشنگى، گرسنگى، خستگى اسارت، و از نظر روانى داغ دار، آواره و تحقیر شده با کسانى سخن مى‏ گوید که نه تنها با او هماهنگ نیستند بلکه حتى سنگ و خاکروبه بر سر او ریخت ه‏اند، با این حال صداى زینب بلند مى‏ شود که:« اى مردم کوفه! اى نیرنگ بازان و بى وفایان . . .» سخنان زینب (علیهاالسلام) چنان بود که وجدان خفته مردم را بیدار کرد و صداى گریه از زن و مرد و پیر و جوان و خردسال بلند شد.

خزیم اسدى مى ‏گوید: متوجه زینب شدم، به خدا سوگند زنى را که سر تا پا شرم و حیا باشد، سخنران ‏تر از او ندیدم، گویى زینب از زبان على (علیه السلام )سخن مى‏ گفت.

و همو مى ‏گوید: « پیر مردى را در کنار خود دیدم که بر اثر گریه محاسنش غرق اشک شده بود و مى‏ گفت: پدر و مادرم فداى شما باد، پیرمردان شما بهترین پیرمردها، جوانان شما برترین جوان‏ها و زنان شما نیکوترین زنان هستند. نسل شما بهترین نسلى است که نه خوار مى‏ گردد و نه شکست مى ‏پذیرد. (۳۳)

شیخ جعفر نقدى (ره ) مى نویسد:

« مى گویم : و این حذلم بن کثیر (راوى این خبر) از فصحاء و سخنوران و نیکو گفتاران عرب است که که از فصاحت و زبان آورى و نیکو گفتارى و از بلاغت و رسایى سخن و مطابق اقتضاى مقام و مناسب حال مخاطب سخن گفتن زینب تعجب نموده و به شگفت آمده ، و از براعت و برترى فضل و کمال و علم و دانش و شجاعت ادبیه و دلاورى پسندیده آن مخدره ، حیرت و سرگردانى او را فرا گرفته ، به طورى که نتواسته او را (به کسى ) تشبیه و مانند نماید، مگر به پدرش سید و مهتر هر بلیغ و فصیحى .

پس (از این رو) گفته : « کانها تفرع عن لسان امیرالمؤ منین » ؛ یعنى گویا علیا حضرت زینب (س) (سخنانش را در کوفه ) از زبان امیرالمؤ منین (ع) قصد و آهنگ مى نمود، و هر که درباره کربلا و در احوال و سرگذشت هاى حسین (ع) کتابى نوشته ، این خطبه و سخنرانى را نقل نموده است .

و جاحظ در کتاب خود « البیان و التبیین » آن را از خزیمه الاسدى روایت نموده که خزیمه گفته : «زنان کوفه را در آن روز دیدم به پا ایستاده (برکشته شدگان در کربلا) ندبه و زارى و شیون مى نمودند، در حالى که گریبان ها (شان را) مى دریدند.
جود و سخاوت زینب (س)

روزى میهمانى براى امیرالمؤ منین (ع) رسید. آن حضرت به خانه آمده و فرمود:«اى فاطمه ، آیا طعامى براى میهمان خدمت شما مى باشد؟» عرض کرد:« فقط قرض نانى موجود است که آن هم سهم دخترم زینب مى باشد.»

زینب (س) بیدار بود، عرض کرد:« اى مادر، نان مرا براى میهمان ببرید، من صبر مى کنم .» طفلى که در آن وقت ، که چهار یا پنج سال بیشتر نداشته این جود و کرم او باشد، دیگر چگونه کسى مى تواند به عظمت آن بانوى عظمى پى ببرد؟

زنى که هستى خود را در راه خدا بذل بنماید، و فرزندان از جان عزیزتر خود را در راه خداوند متعال انفاق بنماید و از آنها بگذرد بایستى در نهایت جود بوده باشد.
نبوغ و استعداد حضرت زینب (س)

در تاریخ آمده که روزى امیرمؤ منان (ع) در میان دو فرزند خردسالش عباس و زینب نشسته بود که رو به عباس نموده فرمود:« قل واحد» بگو یک .

عباس آن را گفت .

سپس فرمود:« قل اثنان» بگو دو.

عباس در پاسخ گفت : «استحیى ان اقول باللسان الذى قلت واحد، اثنان » ؛ شرم دارم با زبانى که یکى گفته ام ، دو بگویم .

آن گاه امیرمؤ منان (ع) چشمان عباس (ع) را بوسه زد؛ چرا که کلام این فرزند خردسال اشاره به وحدانیت خداى تعالى و توحید او مى کرد.

سپس رو به زینب (س) کرد، ولى زینب منتظر سؤ ال پدر نمانده ، خود سؤ الى مطرح کرد و گفت : «پدر! ما را دوست دارى ؟»

امیرمؤ منان (ع) فرمود:« آرى دخترم ، فرزندان پاره هاى قلب ما هستند.»

زینب (س) با این مقدمه ، وارد سؤ ال اصلى شد و پرسید: « پدر! دو محبت – محبت خدا و محبت اولاد – در قلب مؤ من جا نمى گیرد. پس اگر باید دوست داشته باشى ، شفقت و مهربانى را نثار ما کن و محبت خالص را تقدیم خداوند.»

على (ع) که این درک ، و شناخت و استعداد را در این دختر و پسر خردسالش مشاهده نمود، بر علاقه اش نسبت به آنان افزوده شد. زینب (س) به دلیل همین نبوغ و استعداد و دیگر کمالاتى که در وجودش بود، از احترام ویژه خانواده پدر برخوردار شد.
صدیقه صغرى

مرحوم علامه مامقانى (ره ) در مجلد سوم کتاب شریف «تنقیح المقال» درباره سیدتنا زینب الکبرى (س) مى نویسد:

«درباره سیدتنا زینب الکبرى مى گویم : زینب و چیست زینب و چه چیز تو را دانا گردانید-و از کجا درک نموده و دریافتى- که -شرافت و بزرگى و فضیلت و برترى- زینب چیست ؟ -پس به طور اختصاص آن هم یک از هزار هزار آن است که – زینب عقیله یعنى خاتون بزرگوار و گرامى فرزندان هاشم (ابن عبد مناف پدر جد رسول خدا) است ، و محققا صفات حمیده و خوى هاى پسندیده را دارا بود که پس از مادرش ، صدیقه کبرى (س) کسى دارا نبوده است ، تا این که حق و سزاوار است گفته شود:

« او است صدیقه صغرى ، زینب را در حجاب و پوشش و عفت و پاکدامنى (از دیگران ) زیادت و افزونى است (و آن این است ) که تن او را در زمان پدرش (امیرالمؤ منین ) و دو برادرش (امام حسن و امام حسین ) کسى از مردان ندید تا روز « طف » -کربلا، و این که زمین کربلا را طف مى نامند، براى آن است که طف زمینى بلند و جانب و کنار را گویند، و زمین کربلا کنار فرات است – و زینب (س) در صبر و شیکبایى-از مصایب و اندوه هاى بزرگ- و ثبات و پایدارى و قیام و ایستادگى -در آشکار ساختن حق و درستى – و قوت و نیروى ایمان و گرویدن -به عقاید و احکام دین مقدس ‍ اسلام – و تقوا و پرهیزکارى و اطاعت و فرمانبرى-از آنچه خداى تعالى فرموده- وحیده و یگانه بود -که پس از مادرش علیا حضرت فاطمه (س) در دنیا چنین خاتونى که داراى این صفات حمیده و خوى هاى پسندیده بى مانند باشد، سراغ ندارم.»

زینب (س) در فصاحت و آشکارا سخن گفتن و زبان آورى و در بلاغت و رسایى سخن و سخن گفتن مطابق اقتضاى مقام و مناسب حال ، گویى از زبان (پدر بزرگوارش ) امیرالمؤ منین (ع) قصد و آهنگ مى نمود، چنان که پوشیده نیست بر کسى که در خطبه و سخنرانى او -در مجلس ابن زیاد در کوفه ، و مجلس یزید در شام – از روى تحقیق و درستى فکر نموده و بیندیشد، و اگر ما -علما و بیان کننده اصول و فروع دین مقدس اسلام- بگوییم : زینب (س) مانند امام (ع) داراى مقام عصمت بوده -از گناه بازداشته شده و هیچ گونه گناهى نکرده با این که قدرت و توانایى بر آن داشته و معنى عصمت نزد ما امامیه همین است-کسى را نمى رسد که (گفتار ما را) انکار کند و نپذیرد.

اگر به احوال و سرگذشت هاى او در طف و کربلا و پس از کربلا -در کوفه و شام – آشنا باشد، چگونه چنین نباشد؟ و اگر چنین نبود هر آینه امام حسین (ع) مقدار و پاره اى از بار سنگین امامت و پیشوایى را روزگارى که امام سجاد(ع) بیمار بود بر او حمل و واگذار نمى نمود، و پاره اى از وصایا و سفارشهاى خود را به او وصیت نمى کرد و امام سجاد (ع) او را در بیان احکام و آنچه که از آثار و نشانه هاى ولایت و امامت است . نایبه به نیابت خاصه و جانشین خود نمى گرداند.
مفسر قرآن

فاضل گرامى سید نورالدین جزایرى در کتاب خود « خصایص ‍ الزینبیه » چنین نقل مى کند:

« روزگارى که امیرالمؤ منین (ع) در کوفه بود، زینب (س) در خانه اش مجلسى داشت که براى زنها قرآن تفسیر و معنى آن را آشکار مى کرد. روزى « کهیعص» را تفسیر مى نمود که ناگاه امیرالمؤ منین (ع) به خانه او آمد و فرمود: «اى نور و روشنى دو چشمانم ! شنیدم براى زن ها« کهیعص» را تفسیر مى نمایى ؟

زینب (س) گفت :« آرى .» امیرالمؤ منین (ع) فرمود:« این رمز و نشانه اى است براى مصیبت و اندوهى که به شما عترت و فرزندان رسول خدا(ص) روى مى آورد. پس از آن مصایب و اندوه ها را شرح داد و آشکار ساخت . پس آن گاه زینب گریه کرد، گریه با صدا – صلوات الله علیها.
گفتن مسائل شرعى

شیخ صدوق ، محمد بن بابویه (ره ) مى گوید:«حضرت زینب (س) نیابت خاصى از طرف امام حسین (ع) داشت و مردم در مسائل حلال و حرام به او مراجعه کرده از او مى پرسیدند، تا اینکه حضرت سجاد (ع) بهبود یافت .»

شیخ طبرسى (ره ) گوید:« حضرت زینب (س) روایات بسیارى را از قول مادرش حضرت زهرا (س) روایت کرده است .»

از عماد المحدثین روایت شده است که : «حضرت زینب (س) از مادر و پدر و برادرانش و از ام سلمه و ام هانى و دیگر زنان روایت مى کرد و از جمله کسانى که از او روایت کرده اند، ابن عباس و على بن الحسین (ع) و عبدالله بن جعفر و فاطمه صغرى دختر امام حسین (ع) و دیگرانند.»

همچنین ابوالفرج گوید: «زینب بانویى عقیله که ابن عباس سخنان حضرت زهرا(س) را در مورد فدک از قول او نقل کرده و مى گوید: عقیله ما، زینب دختر على (ع) به من گفت .»

از ظاهر فرمایش فاضل دربندى و دیگر عالمان چنین به دست مى آید که حضرت زینب کبرى (س) علم منایا و بلایا (خوابها و حوادث آینده ) را همچون بسیارى از یاران حضرت على (ع)، مانند میثم تمار و رشید هجرى و برخى دیگر مى دانسته و بلکه در ضمن اسرارى که بیان کرده ، به طور قطع و مسلم آن حضرت را از مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم و دیگر زنان با فضیلت برتر دانسته است .

وى در ضمن فرمایش حضرت سجاد (ع) که به آن حضرت فرموده بود: « اى عمه تو بحمدالله دانشمند بدون آموزگار و فهمیده بدون آموزنده هستى .» ، گوید:« این فرمایش خود دلیل و حجت بر آن است که زینب دختر حضرت امیرالمؤ منین (ع) محدثه بوده یعنى به او الهام مى شده است و عمل او از علم لدنى و آثار باطنى مى باشد.»
آینه تمام نماى مقام رسالت و امامت

محمد غالب شافعى ، یکى از نویسندگان مصرى گفته است :

« یکى از بزرگترین زنان اهل بیت از نظر حسب و نسب و از بهترین بانوان طاهر، که داراى روحى بزرگ و مقام تقوا و آیینه تمام نماى مقام رسالت و ولایت بوده ، حضرت سیده زینب ، دختر على بن ابى طالب ( کرم الله وجهه) است که به نحو کامل او را تربیت کرده بودند و از پستان علم و دانش خاندان نبوت سیراب گشته بود، به حدى که در فصاحت و بلاغت یکى از آیات بزرگ الهى گردید و در حلم و کرم و بینایى و بصیرت در تدبیر کارها در میان خاندان بنى هاشم و بلکه عرب مشهور شد و میان جمال و جلال و سیرت و صورت و اخلاق و فضیلت جمع کرده بود.

آنچه خوبان همگى داشتند، او به تنهایى دارا بود. شبها در حال عبادت بود و روزها را روزه داشت و به تقوا و پرهیزکارى معروف بود… ))
ایراد خطبه در کودکى

از عجایب اینکه زینب (س) در حدود شش سالگى ، خطبه غرا و طولانى مادرش حضرت زهرا (س) را که در مسجد النبى ، پیرامون فدک و رهبرى امام على (ع) ایراد کرد، حفظ نموده بود، براى آیندگان روایت مى کرد، با اینکه آن خطبه هم مشروح و طولانى است و هم واژه ها و جمله هاى دشوار و پر معنى و بسیار در سطح بالا دارد و این از عجایب روزگار است و دیگران آن خطبه را از زینب (س) نقل نموده اند.
تلاوت قرآن

روایت شده :« که روزى زینب (س) آیات قرآن را تلاوت مى کرد، حضرت على (ع) نزد او آمد، ضمن پرسشهایى ، با اشاره و کنایه ، گوشه هایى از مصایب زینب (س) را که در آینده رخ مى داده ، به آگاهى او رسانید.»

زینب (س) عرض کرد: « من قبلا این حوادث را که برایم رخ مى دهد، از مادرم شنیده بودم ».
شباهت زینب (س) به خدیجه

جالب اینکه شباهت حضرت زینب (س) به حضرت خدیجه (س) از امیرمؤ منان على (ع) نیز نقل شده است ، چنان که در روایت آمده است :

« وقتى که اشعث بن قیس از حضرت زینب (س) خواستگارى کرد، حضرت على (ع) بسیار دگرگون و خشمگین شد، و با تندى به اشعث فرمود:

«این جراءت را از کجا پیدا کرده اى که زینب (س) را از من خواستگارى مى کنى ؟! زینب (س) شبیه خدیجه (س)، پروریده دامان عصمت است ، شیر از دامان عصمت خورده ، تو لیاقت همتایى از او را ندارى ، سوگند به خداوندى که جان على در دست او است ، اگر بار دیگر این موضوع را تکرار کنى ، با شمشیر جوابت را مى دهم ، تو کجا که با یادگار حضرت زهرا (س) همسر و هم سخن شوى ؟! »

همچنین از پاره اى روایت فهمیده مى شود که به خاطر شباهتى که حضرت زینب (س) به خاله پیامبر (ص) به نام ام کلثوم داشت ، پیامبر(ص) کنیه او را (( ام کلثوم )) گذاشت .
شباهت زینب (س) به پدر بزرگوار خود

مرحوم سید نورالدین جزایرى (ره ) در مورد شباهت حضرت زینب (س) به پدر بزرگوار خود چنین نوشته است :

« غالبا کلیه پسر شباهت به پدر، و دختر شباهت به مادر پیدا مى کند، به جز حضرت فاطمه زهرا(س):

«کانت مشیتها مشیه ابیها رسول الله و منطقها کمنطقه» . و نیز حضرت زینب (س) که«منطقها کمنطق ابیها امیرالمؤ منین علیه السلام » بود.
نسبت مردانگى به حضرت زینب (س)

روایت شیخ بزرگوار صدوق را در کتاب « اکمال الدین» و شیخ طوسى را در کتاب « غیبت » مورد مطالعه قرار دهید! این دو تن به صورت مسند از احمد بن ابراهیم روایت مى کنند که گفت :

«در سال ۲۸۲ بر حکیمه دختر حضرت جواد الائمه امام محمد تقى (ع) وارد شدم و از پس پرده با او صحبت کرده از دین و آیین او پرسیدم و او نام امام خود را برده گفت : «فلانى پسر حسن». به او عرض کردم :« فدایت شوم ، آیا آن حضرت را به چشم خود دیده اید یا اینکه از روى اخبار و آثار مى گویید؟» گفت :

«از روى روایتى که از حضرت عسکرى (ع) به مادرش نوشته شده است .» گفتم :« آن مولود کجاست ؟» گفت : « پنهان است .» گفتم :« پس شیعه چه کنند و نزد چه کسى مشکلات خویش را بازگو نمایند؟»

گفت : « به جده ، مادر حضرت عسکرى .» گفتم :« آیا به کسى اقتدا کنم که زنى وصایت او را بر عهده دارد؟» گفت : « به حسین بن على (ع) اقتدا کن که در ظاهر به خواهرش زینب (س) وصیت کرد و هر گونه دانشى که از حضرت سجاد (ع) بروز مى کرد، به حضرت زینب (س) نسبت داده مى شد تا بدین گونه جان حضرت سجاد (ع) محفوظ بماند…»
زینب ، چشمه علم لدنى

در مقام علم و یقین ، چنان که علم امام لدنى است ، نه کتابى و تحصیلى رشته علمى که خداى عالم به قلب خاتم الانبیاء و دودمانش انداخت که در قرآن مى فرماید:« از نزد خود به او علم دادیم » به على (ع) و حسن و حسین داد به زینب هم عنایت فرمود.

مجلله زینب (س) از همان ابتدایى که خداوند او را آفرید، روح لطیفش را چشمه علمى از همان علم لدنى قرار داد. اینها کوچک و بزرگ ندارند.

منبع :سایت جامع فرهنگی مذهبی آوینی

پى‏ نوشت‏:

۱- شیخ ذبیح الله محلاتى، ریاحین الشریعه، (تهران، دارالکتب الاسلامیه) ج‏۳، ص‏۴۶٫

۲- همان، ج‏۳، ص‏۲۱۰٫

۳- همان، ج‏۳، ص‏۳۹٫

۴- بقره/۳۱- ۳۲٫

۵- کهف/۶۵٫

۶- شیخ عباس قمى، منتهى الآمال،(تهران، علمیه اسلامیه، چاپ قدیم،۱۳۳۱ ه . ش) ج‏۱، ص‏۲۹۸٫

۷- ذاریات/۵۶٫

۸- محمد بن جریرطبرى، تاریخ طبرى، ج‏۶، ص‏۲۳۸٫

۹- ریاحین الشریعه، ج‏۳، ص‏۶۲٫

۱۰- همان، ص ۶۱- ۶۲٫

۱۱- نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت ۴۶۶٫

۱۲- جزائرى، الخصائص الزینبیه، ص‏۳۴۵٫

۱۳- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار،(بیروت، داراحیاء التراث العربى)، ج‏۴۵، ص‏۱۳۴٫

۱۴- نساء/۵۹٫

۱۵- پیامبراکرم صلى الله علیه و آله، على علیه السلام، فاطمه علیهاالسلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام، امام سجاد علیه السلام و امام باقر علیه السلام .

۱۶- الکوکب الدرى، ج‏۱، ص‏۱۹۶٫

۱۷- بحارالانوار، ج‏۴۵، صص‏۱۱۰- ۱۱۱٫

۱۸- همان، ج‏۴۵، ص‏۱۳۳٫

۱۹- همان، ج‏۴۵، ص‏۵۸، ومعالى السبطین، ج‏۲، ص‏۸۸ .

۲۰- بحارالانوار، ج‏۴۵، ص‏۴۶٫

۲۱- همان، ج‏۴۵، ص‏۶۱ .

۲۲- همان، ج‏۴۵، ص‏۱۷۹٫

۲۳- مثل بقره/۱۵۵ و . . .

۲۴- بحارالانوار، ج‏۴۵، صص‏۱۱۵- ۱۱۶٫

۲۵- همان، ص‏۱۱۶٫

۲۶- میزان الحکمه، ج‏۱، ص‏۴٫

۲۷- همان.

۲۸- ریاحین الشریعه، ج‏۳، ص‏۶۲٫

۲۹- نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۱۸۲٫

۳۰- زیارت نامه حضرت زینب علیهاالسلام .

۳۱- بحارالانوار، ج‏۴۵، صص‏۱۵۴- ‏۱۱۵٫

۳۲- همان، ص‏۱۳۴٫

۳۳- همان، ج‏۴۵، صص‏ ۱۰۸ و۱۱۰ .

ورود عمر سعد به کربلا

اشاره:

عمر بن سعد بن ابی‌وقّاص معروف به عمر سعد و ابن سعد (کشته شده در ۶۵ یا ۶۶ یا ۶۷ق)، فرمانده سپاه عبیدالله بن زیاد در واقعه کربلا بوده است. گفته‌اند قرار بود راهی ری شود و حکومت آنجا را در دست گیرد ولی ابن زیاد، اعطای حکومت ری به او را مشروط به رویارویی با امام حسین(ع) کرد. عمر بن سعد با لشکر چهار هزار نفری به کربلا رفت. او نخستین تیر جنگ را به سوی حسین(ع) و یارانش رها کرد و پس از شهادت امام حسین(ع) و یارانش دستور داد بر بدن آنان اسب بتازند. ابن سعد به حکومت ری نرسید و در سال ۶۶ ق به دست مختار ثقفی کشته شد. او از شخصیت‌های منفور نزد شیعیان بوده و در زیارت عاشورا لعن شده است.

سعد بن ابى وقاص با خاندان رسول اکرم(علیهم السلام) رابطه خوشى نداشت حتى در شوراى عمر حق رأى را به عبدالرحمن بن عوف داد و بعد از کشته شدن عثمان با حضرت على(علیه السلام)بیعت نکرد. پسرش عمر بن سعد راه پدر را ادامه داد و با این خاندان که هادى امت بودند رابطه خوبى نداشت، ابن زیاد ملک رى رابه عمر سعد داده بود. چون ابن زیاد از خبر ورود امام حسین(علیه السلام) به عراق مطلع شد، قاصدى نزد عمر فرستاد که اول به جنگ حسین بن على(علیه السلام) برود و او را بکُشد سپس به سمت شهر رى روانه شود. عمر سعد نزد ابن زیاد آمد و گفت: مرا عفو نما. وى گفت: عفو مى کنم لکن ملک رى را از تو مى گیرم. عمر سعد گفت: یک شب مهلت بده. در نهایت هواى ریاست رى بر او غلبه کرد و تصمیم به جنگ با امام(علیه السلام) گرفت و روز دیگر نزد ابن زیاد آمد و قتل امام حسین(علیه السلام)را عهده دار شد. ابن زیاد با لشکرى عظیم او را به کربلا روانه کرد، تا اینکه که روز سوم محرم وارد کربلا شدند. ابن قولویه در صفحه ۷۴ از کتاب «کامل» و طبرسى درصفحه ۱۳۴ از کتاب «احتجاج» به سندهاى معتبر از اصبغ بن نباته و غیره نقل کرده اند که روزى حضرت على(علیه السلام) بر منبر کوفه خطبه مى خواند و مى فرمود: آنچه مى خواهید از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید. پس به خدا سوگند هر چه سوال کنید از خبرهاى گذشته و آینده به شما خبر مى دهم. سعد بن ابى وقاص پدر عمر سعد برخاست و گفت: یا امیر المؤمنین خبر ده مرا که در سر و ریش من، چقدر مو است. حضرت فرمود: که رسول خدا(علیهم السلام) خبر داده که در بن هر موئى از تو شیطانى است که ترا گمراه مى کند و در خانه تو فرزندى است که فرزند من حسین(علیه السلام) را شهید خواهد نمود و اگر خبر دهم عدد موهاى تو چقدر است باز مرا تصدیق نخواهى کرد، لکن به آن خبرى که گفتم حقیقت گفتار من ظاهر مى شود. ناگفته نماند در آن وقت عمربن سعد کودکى بود که تازه راه مى رفت بعضى مى گویند در کربلاء تقریباً ۲۳ سال داشت ولى بعضى قائلند ۳۶ ساله بود، سعد بن وقاص در سال ۷۵ هجرى قمرى در سن ۷۴ سالگى مُرد و در بقیع دفن شد.(۱)

پی نوشت:
۱-حوادث الأیام، صفحه ۱۵٫

نگاهى دیگر به تحریفات عاشورا

اشاره:

مراسم سوگوارى حضرت سیدالشهدا(ع) از دیرباز نقشى اساسى و غیر قابل انکار به فرهنگ جامعه شیعى داشته و مؤلفه‌هاى بزرگى از هویت مذهبى شیعیان ایران و جهان را شکل داده است. متأسفانه در طول سالهاى اخیر ـ و شاید به دلیل بى توجهى و کم‌کارى هنرمندان و شاعران طراز اول شیعه ـ شاهد برخى از انحرافات و عدول از اهداف راستین این نهضت بزرگ، به‌ویژه در امر مداحى و سینه‌زنى بوده‌ایم. مقاله حاضر به صورت اجمالى به نقد و بررسى برخى از این موارد پرداخته است.

امام علی(ع) در یکى از سخنان خود خطاب به کمیل مى فرماید: «هیچ حرکتى نیست که انجام دهى مگر آنکه براى آن محتاج به معرفت و شناخت هستى (تحفه العقول ص ۱۷) این امر دلیل روشنى دارد، رسول اکرم(ص) در این باره چنین فرموده است: «کسى که کار انجام مى دهد و در آن آگاهى و شناخت لازم را ندارد، آنچه را که خراب مى کند، بیش از آن چیزى است که اصلاح مى نماید.» این دستور دینى که غالباً در زندگى روزمره و در امور جزیى به کار گرفته مى شود، گاه در مسائل بسیار مهم به دست فراموشى سپرده مى شود از نمونه‌هاى برجسته آن که در اینجا مورد بررسى قرار مى گیرد، عزادارى براى امام حسین(ع) است. برگزارکنندگان مراسم عزادارى براى سیدالشهدا(ع) بایستى شناخت و معرفت کامل نسبت به این امام همام و نهضت عاشورایى آن حضرت داشته باشند اما فقدان این شناخت موجب شده تا بسیارى از مجالس سوگوارى امروزى هر چه که پرشورتر مى شود، از هدف خود دورتر شود همچنان که امام صادق(ع) فرموده «کسى که عملى را بدون بصیرت و آگاهى انجام دهد، مانند رهروى است که راه را اشتباه پیموده است. لذا هر چه تندتر رود، از مقصود دورتر مى شود. (اصول کافی، ج ۱، ص ۵۴) اثبات این ادعا چندان دشوار نیست. اشعار و نوحه‌هایى که امروزه در مجالس عزادارى امام حسین(ع) خوانده مى شود، دلیل روشنى بر صدق دعوى ماست. در ابتدا ویژگیهاى مشترک این اشعار را به اختصار بیان نموده و سپس به بررسى آنها مى پردازیم.

چشمان یار

همه چیز از چشمان یار آغاز شود. برجسته‌ترین ویژگى رهبر نهضت عاشورا و علمدارش از نظر شاعران و مداحان امروزى چشمان سیاه، ابروان کمان و قامت رعنایشان است، به طورى که کمتر نوحه یا شعرى را مى بینید که بر این ویژگیها تأکید نکرده باشد:

سیاهه چشات جزیره دله

هر کى از نسل توه چه خوشگله

از نگاه تو محبت مى باره

مردى از مردونگیت کم مى آره

اسیر شده به تار موى تو دل خرابم

شبا تو دامن خیال صحن تو مى خوابم

***

همه هستیمو مدیون چشاتم مى دونی

از همون روز ازل مست نگاتم مى دونی

***

کار چشماش دلبریه

قد و بالاى قشنگش عجب محشریه

***

اونى که چشماش قشنگه

یک تنه با صد تا لشگر

مثل مرتضى مى جنگه

اونا که یوسفو دیدند

همه دستا رو بریدند

اگه عباسو مى دیدند

سراشون همه بریدند

***

با اینکه من خوب مى دونم آدمى بى اصل و نسبم

بده اجازه‌اى خدا عشقمو نقاشى کنم

خوب مى شه قلب عاشقم یک طرح خوشگل مى زنم

نقش یه مرد پهلوون طرح شمایل مى زنم

به روى صفحه مى کشم پیشونى بلند‌شو

ابروهاى کمونى شو صورت آسمونى شو

تا که به چشماش مى رسم کشیدنش چه مشکله

آخه چشاى یار من سیاهه خیلى خوشگله

حدیث کربلا یا حدیث نفس

نکته مهم دیگر این اشعار نفسانیت غالب بر آن است. ظاهراً شاعران و مداحان امروزى آن‌چنان غرق تماشاى چشم و سیماى یار شده‌اند که فراموش کرده‌اند براى امام حسین(ع) و حماسه کربلا شعر مى سرایند و نوحه مى خوانند. شما بایستى در مجلس عزادارى براى سیدالشهدا(ع) به درد دلهاى یک عاشق دل‌خسته گوش کنید، براى او سینه بزنید و اشک بریزید. روشن نیست که ما باید بر مصائب حسین(ع) بگرییم یا حسین(ع) بر مصائب ما؟

دوستش دارم چى کار کنم

چى کار با عشق یار کنم

گفته مى خوام با یک نگاه

عقلتو تار و مار کنم

صید دو چشمونش شدم

کى مى تونم فرار کنم

دوستت دارم چى کار کنم

خودت بگو چى کار کنم

کربلا رو از تو مى خوام

خودت بگو چى کار کنم

چون به یه چشم به هم زدن

قربون چشم یار کنم

دوسش دارم چیکار کنم

چى کار با عشق یار کنم

خدا حسینو دوست دارم

خودت بگو چى کار کنم

***

ایهاالناس، ایهاالناس

شده‌ام شیداى عباس

دل خاطرخواه من شد

عاقبت رسواى عباس

مى برد دل از هر دو عالم

نرگس شهلاى عباس

***

بعضى وقتا که دلم حال و هواتو مى کنه

تو دلم زمزمه کرب و بلاتو مى کنه

به دلم مى گم برو سنگ صبور سینه‌باش

که گذرنامه‌تو مولا خودش امضا مى کنه

دلامون هوایى کرب و بلا چى کار کنیم

غم ما جدایى کرب و بلا چى کار کنیم

***

آخر یه روز حاجتمو ازت مى گیرم

مى آم تو بین‌الحرمین برات مى میرم

مجنونم و خوب مى دونن لیلى پرستم

میون همه دلبرا پاى تو هستم

***

ز هجر کربلات آقا دیگه دارم دق مى کننم

اگه بذارى من بیام دلمو عاشق مى کنم

نبینم کربلا تو من مى میرم

حالا که دست روزگار به صورتم سیلى زده

جواب زشتى منو آقا تو با بدى نده

از هجر کربلاى تو موهام داره سفید مى شه

دلم داره از اومدن خسته و ناامید مى شه

حسینیه یا خانقاه

یکى دیگر از ویژگى هاى مهم و مشترک این اشعار تأکید بر دیوانگى و جنون است. عقل‌گریزى از شیوه‌هاى کهن فرار از بار سنگین مسئولیت است، مسئولیتى که از آگاهى و معرفت نسبت به امام(ع) و نهضت عاشورایى او سرچشمه مى گیرد. نمایش دیوانگى که گاه با نوعى رقص پا و حرکات سر به طرفین نیز همراه است، از خصائص تشیع صفوى و خانقاهى است. البته این دیوانگان هنوز در مراتب پایین دیوانگى قرار دارند و بر خلاف ادعایشان، جنونشان چندان دیدنى نیست. مراتب بالاتر دیوانگى را مى توان در دراویش کردستان مشاهده نمود:

اگه دیوونه ندیده‌ای

به ما مى گن دیوونه

اگه دیوونه شنیده‌ای

به ما مى گن دیوونه

منم یه روز عاقل بودم

عشق تو مجنونم کرد

ز شهر عقل و عاقلا

یکباره بیرونم کرد

***

سفر عشقو شروع کن دلتو بزن به دریا

بیا یک عده مجنون بشیم آواره شهرها

***

دیوونه چى مى گه

شده‌ام دیوانه

چى مى گه دیوونه

خدا شده دیوانه زهرا

دل شده شیدایی

نمى رود جایی

از در میخانه زهرا

مکتب حسینى یا میکده حسینی

مدرسه و مکتب حسینى که درس‌آموز جهاد و شهادت و ایثار و ظلم‌ستیزى است، در این اشعار به میخانه و میکده بدل مى شود. این‌گونه اشعار ظاهراً از تعابیر عرفانى برخى شعرا از حماسه کربلا، به‌ویژه «عمان سامانی» تقلید شده است. اما روشن است که تعبیر عرفانى از یک حماسه با عرفان‌زدگى کاملاً متفاوت است. تعابیر عرفانى تعابیرى استعاری، غامض، شخصى و نیازمند تفسیر هستند. اگر این تعابیر را وارد حوزه عمومى کنند و با آن سینه بزنند، به عرفان‌زدگى تبدیل مى شود. در تاریخ ایران عرفان‌زدگى گرایش منفعلانه‌اى در برابر بى عدالتیهاى موجود بوده و در کنار جنون راه گریز مناسبى از مسئولیت و درد آگاهى بوده است.

دوباره خادما در میکده را وا مى کنن

براى روضه حسین خیمه‌اى برپا مى کنن

دیواراى میکده رو بیرق و پرچم مى زنن

فرشته‌ها تو این عزا حلقه ماتم مى زنن

***

تو بذار که من بمونم سگ میخونه‌ات همیشه

دیگه دنیا رو نمى خوام کنج میخونه‌ات رو عشقه

***

دیوونه حسینم و دیوونه حسینم

خراب و مست گوشه میخونه حسینم

***

بیا اى که خمار عشقى بر در میخانه ابالفضل

که شوى مست مست ساغر میخانه ابالفضل

امام، شاه یا ارباب

عدم شناخت لازم نسبت به مقام امامت و ولایت موجب شده تا شاعران براى ستایش امام(ع) او را شاه یا ارباب خطاب کنند و ادبیات را به کار گیرند که درخور دربار شاهان و سلاطین جور است. مثلاً شاعر یا مداح خود را سگ‌ِ امام(ع) و خاندانش بخواند. این‌گونه عبارات فقط در دربار شاهان ظالم پاداش دارد و در بارگاه امامان معصوم(ع) چیزى جز خوارى و مذل‍ّت نفس نیست:

بگذار آدمیان طعنه ز ؟؟؟ گویم

هر که خود را سگ کوى تو ؟؟؟ آدم است

هر کى مى خواد هر چى بگه

من سگ کوى زینبم

بهشت جاودان ز تو

کران و بیکران ز تو

سلطنت جهان ز تو

من سگ کوى زینبم

***

تمام حرف دلم خلاصه در یک کلام

که من سگ زینب و حسینم والسلام

ملاحظه مى شود که ویژگى مشترک همه این اشعار، زمینه‌زدایى از نهضت عاشوراست که با توسل به نوعى احساس‌گرایى و با چاشنى عشق و عرفان و تصوف صورت گرفته است. چرا باید مدرسه و مکتب حسینى را به میکده و خانقاه بدل سازیم؟ آیا به گفته شریعتی، ما از خون حسین(ع) ماده تخدیرى ساخته‌ایم؟ چرا از ویژگیهاى برجسته امام حسین(ع) چون آزادگی، ظلم‌ستیزى و عدالتخواهى صرف ‌نظر مى کنیم و فقط چشم و ابروى او را مى بینیم؟ چرا رابطه امام و امت را به ارتباطى صرفاً عاطفى و احساسى که سطحى ترین ارتباط است، فرو مى کاهیم؟ چرا امام حسین(ع) را ارباب خطاب مى کنیم؟ آیا مفهوم ارباب از مفهوم امام جایگاه و مقام سیدالشهدا(ع) را بهتر بیان مى کند؟

امام حسین(ع) به عاشق و خاطرخواه و بنده و نوکر و دیوانه و مجنون و مست و خمار و سگ و کفتر نیازى ندارد. امام(ع) یارى کننده و فریادرس مى طلبد. فریادى که در شور و غوغاى چنین مجالسى شنیده نمى شود و بى پاسخ مى ماند.

مجالسى که باید آزادگى و شهادت و ظلم‌ستیزى امام(ع) را مجسم سازد، تصویرگر لب لعل و نرگس شهلا و ابروان کمال یار است. مجالسى که باید ظلم بنى امیه بر حسین(ع) و خاندانش را بازگو کند، نمایشگر حاجات و آمال و آرزوهاى شاعرو نوحه‌خوان است:

وقتى چشام روى هم بسته مى شه

وقتى دلم از زمونه خسته مى شه

چشمامو دریا مى کنم

عقده‌هامو وا مى کنم

یاد قدیما مى کنم، یادش به‌خیر

با بچه‌هاى کوچه‌مون

با چادراى مادرامون گوشه یک پیاده‌رو

یاد محرم کرده بودیم تکیه علم کرده بودیم

همه پیرن مشکى به تن سینه و زنجیر مى زنن

یک قلب کوچیک تو سینه مست و خریدار حسین

***

عشق و عاشقى اى که مفهوم کلیشه‌اى بسیارى از اشعار عاشورایى امروزى است، یک عشق حقیقى نیست؛ بلکه نوعى عشق تین‌ایجرى و بازارى است که همراه با نوعى رقص پا و آهنگ پاپ اجرا مى شود، این‌گونه اشعار با اندکى تغییر اشعار خوبى براى یک خواننده لس‌آنجلسى خواهد بود. همچنان که آنها را هم در عزا و هم در مولودى خوانى مى خوانند. در واقع هیچ تفاوتى در عزادارى و مولودى خوانى دیده نمى شود، جز اینکه در یکى سینه مى زنند و در دیگرى دست. این به معناى غلبه صورت بر معناست که از آن جمله کاهش رغبت نسبت به سخنرانى در برابر نوحه‌سرایى و سینه‌زنى است. اکنون مجالس عزادارى نه با سخنران که با مداح آن شناخته مى شود. جوانان به‌ویژه به مجالسى رغبت دارند که مداح محبوبشان اجراى برنامه دارد. اجراى برنامه مفهوم دقیقى است. مداحان امروزى غالباً بر روى سن رفته و با حرکات مختلفى که از خود نشان مى دهند، به اجراى مداحى مى پردازند. ظاهراً مدل لباس و ریش برخى مداحان نیز به صورت مد درآمده است. بدین‌سان فرایند زمینه‌زدایى از نهضت عاشورا به تکامل مى رسد. پس از تبدیل مکتب حسینى به دربار و میکده و خانقاه، حال باید افتتاح بازار حسینى را اعلام کنیم. شما مى توانید به این بازار بروید و از جدیدترین کاستها و از مدلهاى جدید لباس و ریش و تسبیح آگاه شوید. بى شک ظهور مداح دى جى ها به رونق این بازار خواهد افزود.

امام حسین(ع) در کربلا شهید شد و ما امروز نهضت او را مثله مى کنیم. نهضت عاشورا در مجالس امروزى از اول محرم آغاز مى شود و هم محرم با شام غریبان به پایان مى رسد. نه پیشینه‌اى دارد و نه پیامدی. آیا امام حسین(ع) خود، خاندان و فرزندانش را به قتلگاه آورد تا ما فقط اشک بریزیم و از چشم و ابروى او سخن بگوییم و بهترین خواستهمان این باشد که در بین‌الحرمین آن‌قدر سینه بزنیم تا بمیریم؟

آخر یه روز حاجتمو ازت مى گیرم

میام تو بین‌الحرمین برات مى میرم

هر زمانى که حادثه مسجد ارگ اتفاق مى افتد، نوحه سر دهیم که:

دیدى آخر حاجتمو ازت گرفتم

میون خیمه غمش آتش گرفتم

امام حسین(ع) در وصیت‌نامه خود هدف قیام را اصلاح جامعه و امر به معروف و نهى از منکر اعلام کردند؛ اما ما هنوز معناى امر به معروف و نهى از منکر را نمى دانیم. سیدالشهدا(ع) حدود ده سال امامت شیعیان را بر عهده داشتند؛ اما چرا فقط هفتاد و دو نفر نداى او را لبیک گفتند. بى تردید شیعیان زیادى بودند که آن حضرت را دوست مى داشتند؛ اما تنها دوست داشتن کافى نبود. عبدالله بن عمر نیز بر حسین(ع) گریست؛ اما به یارى او برنخاست. امام حسین(ع) دو سال (و یا یک سال) قبل از مرگ معاویه خطبه مهمى را براى خواص در منا بیان مى کند که اگر در آن زمان مردم به امام زمان خود معرفت مى داشتند، هیچ‌گاه لازم نمى شد تا حسین(ع) خون دهد که امت به خواب رفته او بیدار شود. امام(ع) در این خطبه خواص شیعیان خود را مورد خطاب قرار مى دهد و امروزه نیز خواص جامعه ما و از جمله شاعران و مداحان نهضت عاشورا مشمول این خطاب هستند. امام(ع) خواص را این‌گونه مورد عتاب قرار مى دهد که «به حق ائمه بى اعتنایى کردید، حق ناتوانان را تباه ساختید؛ ولى آنچه را که حق خود مى پنداشتید، طلبکار شدید. نه مالى هزنیه کردید و نه جانى را براى آفریدگار آن به مخاطره افکندید و نه به خاطر خدا با گروهى از مردم از در دشمنى درآمدید. شما از خداوند طمع بهشت او، هم‌جوارى رسولانش و امان از عذابش را دارید؟! مى بینید که پیمانهاى الهى نقض گردیده و هراسناک نمى شوید؛ ولى از براى پیمانهاى پدرانتان مى هراسید. حال آنکه پیمان رسول خدا(ص) شکسته شده و نابینایان و گنگان و زمین‌گیران رها شدند. نه دل مى سوزانید و نه درخور جایگاهتان رفتار مى کنید و نه آنکه را چنین مى کند، یارى مى رسانید. بلکه با چرب‌زبانى و سازشکارى نزد ستمگران خود را آسوده مى سازید. اینها همه چیزهایى است که خداوند شما را به بازداشتن او و بازایستادن از آن فرمان مى دهد و شما از آن غافلید.»

سخنان امام(ع) به خوبى وضعیت جامعه اسلامى را در عهد آن حضرت(ع) بیان مى کند. هنگامى که خواص جامعه نسبت به بى عدالتیها و مفاسد جامعه سکوت اختیار کنند و درخور جایگاهشان رفتار نکنند و به امام زمان خود معرفت و شناخت نداشته باشند و لذا حق آنان را ادا ننمایند، حادثه کربلا اتفاق خواهد افتاد. حفظ دین، اصلاح جامعه اسلامى و امر به معروف و نهى از منکر اهداف قیام عاشورا بودند. این اهداف بایستى در اشعار و نوحه‌هاى عاشورایى حضور داشته باشند. از سوى دیگر نهضت عاشورا الهام‌بخش آزادگى و شهادت و ظلم‌ستیزى است. همچنان که نهضت عاشورا از اول محرم آغاز نمى شود در دهم محرم نیز پایان نمى یابد. مکتب حسینى ثمرات زیادى داشته است، انقلاب اسلامى خود از ثمرات این نهضت است و شهدا و جانبازان هشت سال دفاع مقدس درس‌آموزان این مکتب هستند. چگونه است که براى حادثه‌اى چون حادثه مسجد ارگ به سرعت نوحه ساخته مى شود و در مجالس عزادارى خوانده مى شود، اما بزرگ‌ترین انقلاب قرن و هشت سال حماسه حسینى هیچ حضورى در اشعار و نوحه‌هاى عاشورایى ندارد. در پایان اشعار و نوحه‌هایى نسبتاً مناسب که مى تواند در این زمینه راهگشا باشد، ذکر مى شود تا مجالس عزادارى ما همچنان که به نام حسین(ع) است، در خدمت اهداف و آرمانهاى نهضت عاشورا نیز باشد:

شمشیر کجم راست کند قامت دین را

تطهیر کند خون دلم دین مبین را

طاغوت بیالوده زمین را ز فسادش

از جور و ستم پاک کنم روى زمین را

هرگز ننهم دست، من از قبضه شمشیر

چون برگ بریزم به زمین دشمن دین را

غوغا شود امروز در این عرصه پیکار

پایین کشم از تخت ریاکار لعین را

از نسل على هستم و هرگز نهراسم

خشنود نمایم ز خود آن عرش‌نشین را

***

گر حسین بن على شش ماهه قربان مى کند

کاخ بیداد و ستم از ریشه ویران مى کند

از قیام کربلا مى کند محشر به پا

اى اهل ایمان این است فرمان

بایست جنگید با ظلم و طغیان

گرچه عباس دلاور در نبرد کربلا

مى شود در راه قرآن دستش از پیکر جدا

از قیام کربلا مى کند محشر به پا

اى اهل ایمان این است زمان

بایست جنگید با ظلم و طغیان

***

امروز که روز‌ِ آقایى عشق است

عزت مدینه، ذلت دمشق است

این قیامت کبرى ست

یا قیام عاشوراست

اى حسین عطشان

آفتاب دین را به خضوع است

بدترین غروب و بهترین طلوع است

بشکفتن ارزشهات

روز محو لغزشهاست

از جوشش خونها، پر زند شفاعت

در خانه دلها، در زند شفاعت

تا که را شود شامل

همچو حر دریا دل

اى حسین عطشان

در خون شهیدان، انفجار نور است

گرچه نقش آنان، پایان ستور است

سینه‌هاى بشکسته

ره به دشمنان بسته

اى حسین عطشان

اسلام یزیدى محکوم زوال است

آیین حسینی، معراج کمال است

طفل بى گناه او

بهترین گواه او

این حسین عطشان

***

اى اسیر داغ تو تا ابد جانها

اى به نامت سرفراز، نسل انسانها

اى شهید کربلا کشته راه خدا یا حسین یا حسین

چون تو، کس قربان نشد در ره داور

کرده ایثار خدا اصغر و اکبر

شد تن خونین تو عزت و آیین تو

تو سرت بر نیزه‌ها مشعل ایمان

در اسارت مانده‌اند عترت قرآن

شد سرت آیات نور گه به نی، گاهى تنور

یا حسین آزادگان دل به تو بستند

رهروان راه حق بر تو پیوستند

نهضت حق راه تو عقش را درگاه تو

خط نسل انقلاب، امتداد توست

شیعه آرى زنده است تا به یاد توست

اى عزیز فاطمه رهنماى ما همه

منبع: مجله سوره، شماره ۱۶

یک نکته از هزاران درس عباس (ع)

اشاره:

عباس(ع)، آموزگار برجسته اخلاق، ادب، تولی، تبری، شجاعت، تبعیت، وفاداری، غیرت، همت، اصالت و عزت است و امروز حتى دشمن هم در مقابل این همه عظمت خاضعانه سر فرو مى اندازد. حضرت اباالفضل العباس(ع) نیز همچون دیگر قهرمانان حماسه عاشورا، شخصیت ناشناخته و بلکه مهجور دارد، متأسفانه طى سنت جارى از قدیم تا بحال غالباً عباس(ع) اختصاص به شب دهم محرم دارد که در این مرحله نیز بیشتر از تعابیر محدود و بعضاً معیوب استفاده مى گردیده است.

پیرایه های دروغینى که توسط دوستان بى توجه و شاید دشمنان دانا بر این بزرگ علمدار مکتب انسان ساز عاشورا بسته شد شاید ظلمى کمتر از قاتلین وى در سنه ۶۱ هجرى در صحراى کربلا نبوده است.

یک جسم فلزی از تیغه هاى فنر یا فولاد به نام علم منتسب به علمدار مکتب حسینی(ع) آنهم به شکل صلیب بلکه کاملا مستند به صلیب، سوغات اروپاى شرقی، از زمان صفویه، از سوى دیگر ترتیب قرار گرفتن شاخه های این علامت بصورت فرد و از کوچک تا بزرگ تداعى کننده شمعدان سلیمان، نماد یهودیت و امروز از نمادهاى سمبلیک رژیم صهیونیستی مى باشد. هیچ سند و هیچ فلسفه اى هم در تاریخ شیعه و عاشورا براى آن نمى یابیم، براى سؤال نسل حاضر در خصوص فلسفه این تحریف آشکار، چه پاسخى وجود دارد.

آیا حضرت ابالفضل العباس(ع) به واقع در صحراى کربلا مأمور حمل چنین جسمی بوده اند؟

اگر اینگونه بود علم ایشان چند شاخه داشت؟ سه، پنج، … بیست و سه؟ موضوع شیر و طاووس، مرغ و اژدها و کلکسیونى از حیوانات که هر ساله اضافه و تغییرات جدید مى کند چیست؟

اگر عباس(ع) می خواست با حمل چنین جسمى در صحراى کربلا بجنگد، آیا میتوانست؟

روشنفکران و متفکرین شیعه، قبل و بعد از انقلاب اسلامى بارها بر تحریف و بدعت بودن این وسیله تذکر داده اند، مرحوم دکتر على شریعتى (در بحث شیعه علوى و صفوی)، آیه الله امامى کاشانى (در عاشورای سال ۱۳۵۹ در میدان امام حسین(ع)، مقام معظم رهبرى (در زمان ریاست جمهورى در خطبه نمازجمعه) به پرهیز از این ابزار تذکر داده اند، لیکن تذکرات ایشان در هیاهوى بدعتها و پیرایه نگرى ها، رنگ باخت و جاى گله دارد که چرا مبلغین متعهد در اصلاح اینگونه موارد سکوت کرده اند.

تذکر این نکته مهم است که براى احیاى فرهنگ و تفکر عاشورا و جهت باز نمودن مسیر تفکر برتر، براى شناخت فلسفه عاشورا و اعمال نقش آفرینان آن باید (علم)ها را فرود آورد و بجاى آن (علم) و آگاهى را توسعه داد.

تنویر افکار عمومى در خصوص فلسفه و هدف عاشوراى حضرت اباعبدالله الحسین(ع) پاسخ لبیک به نداى هل من ناصر آن مظلومى است که تشنه یک لبیک آگاهانه و پایدار بود.

حراست از ابزار آگاهی حماسه حسینی(ع)، ما را بر آن مى دارد که از انحراف آن جلوگیری نمائیم قبل از آنکه ابزار جهلى براى به قهقرا کشیدن تفکر مخاطبان تاریخ، قرار بگیرد.

تاریکى و جهل ثمره اى جز شبهه، انکار و دین گریزى ندارد، آزادگان جهان از هر مکتبى که بوده اند با مطالعه و تعمیق در فرهنگ عاشورا و قهرمانان آن، درس تکامل انسانیت را گرفته اند. جاى تأسف دارد که نسل شیعه خود را وابسته بلافصل اهل بیت(ع) دانسته ولى در بند سیاه تحریفات اسیر بماند. در حالى که جهان از سقایت سقاى کربلا سیراب مى گردد، چرا نسل تشنه شیعه باید در کنار چشمه هدایت عباس(ع) تشنه به هلاکت برسد.

در این مقاله قصد داریم، به تحلیل تنها یک نکته و یک حرکت کوچک عباس (ع) بپردازیم و مدعى هستیم که تنها همین یک نکته از هزاران درس عباس(ع) فلاح و رستگارى را براى بشریت و خصوصاً بقای دولت ها و دولتمردان نظامهاى سیاسى اجتماعى به ارمغان خواهد داشت.

ما زیبایی چهره، بلنداى قامت و قدرت بدنى او را مى ستائیم اما برای لختى خارج از این زوایا به حضور و نقش وی، در بیان پیامى از پیامهاى عاشورا توجه مینمائیم.

توجه را به صحرای کربلا ببریم و عباس(ع) را نظاره کنیم، او را که همه قدرت، هیبت و توانائى خود را در تبعیت مطلق از ولى خود قرار داده و ساکت و مزین به ادب خاص یک مرید مطلق، گوش به فرمان مراد خود، همه وجودش را در راه طاعت حق در خدمت مولا و آقایش قرار داده است.

براى هرچه سیراب شدن از جام ایثار، برادرانش را به مقتل مى فرستد و در سوزش داغ آنان لذت رضا و تسلیم را مزمزه مى نماید.

یکبار خدمت برادر آمد و اذن میدان خواست، در حالى که از عطش وصل به جان آمده بود، با فرمان صبر از سوى مولاى خود بدون هیچ کلامى تنها با یک کلمه اطاعت به جاى خویش باز مى گردد، صبر مى کند تا لحظه نقش آفرینى او فرا مى رسد، باید راهى شطى شود که دوازده هزار نظامى سد راه آن شده اند، ولى عباس تیر طاعت و تبعیت در کمان ولایت است که پس از رها شدن، هیچ میدان و لشگری، قدرت مصاف با او را ندارد.

اکنون عباس(ع) باید مى رفت، نه به شط آب، که آن ظاهر و بهانه اى براى صدور رحمت هدایت واسعه حسین(ع)، به قلب بشریت همه عصرها و نسلها بود.

عباس(ع) مى رفت تا بلندترین اذان خود را از مأذنه جارى فرات براى بیداری خلق خفته و سرگشته تاریخ صلا دهد.

از ابتداى این رفتن تا باز نگشتن هرگز، از تکرار شنیده ها پرهیز مى کنیم، مذلت و خوارى دشمن در مقابل عباس(ع)، فریاد بلند رجزخوانى او را تکرار نمى کنیم… بلکه همه توجهات را به آن «فریاد خاموش» و تفکر عباس(ع)، در میانه شط فرات جلب مى کنیم که اگر از پرده مهجورى بدر آید از همه فریادها و رجزهاى او طنین اندازتر است.

فریادى که از دو لب عباس(ع) و از حنجره ى او خارج نشد و در کنار همه آموزه های بلند او، ادب، وفا، ایثار و…، یکى از ارزشمندترین رسالت هاى وى را براى ابناء بشر، حاضر و غایب، حال و آینده آموزش داد و آن زمانى بود که وارد شریعه ى فرات گردید.

همه دیدند که عباس(ع) تا عمق قابل توجهى وارد رود فرات گردید، آب تا زیر شکم اسب رسیده بود، دست را زیر آب مى برد و جرعه اى از آن را نزدیک صورت مى آورد ولى در کمترین مکث، بلافاصله آب را روی آب مى ریزد و آنانکه نزدیکتر بودند چهره عبوس عباس(ع) را که نشانه یک نهیب و پشیمانى درونى بود دیدند. مشک را پرمیکند و همچنان تشنه با سرعت، براى جبران آن یک لحظه از دست رفته قوى و پرقدرت، از شریعه خارج مى گردد.

تمام «سعی» و «سیاست» خود را بکار مى برد تا آب را به تشنگان حرم برساند.

در مصافى سخت، نابرابر و ناجوانمردانه، آب پس از آنى بر زمین میریزد که عباس (ع) دست خدمت رسانى در بدن نداشت. تیر بر چشم و عمود آهنین بر سر، همراه آب نقش زمین مى گردد و او که نتوانسته آب را به حرم برساند، شرمنده و خشنود از نرسیدن به حرم، با وداعى جانسوز که جان جهان را میکاهد در علقمه و در انتهاى ماموریت خود، جان جاودان می گیرد و عباس (ع) زنده جاوید تاریخ مى گردد.

آنچه گفته شد بیان نقل راویان، از ظاهر نقش آفرینى عباس (ع) بود. لیک در این مجال به تحلیل «فریاد خاموش عباس (ع)» مى پردازیم تا پیام مهجور او را که بر همه فریادهاى برخاسته از ناى و دهان رجحان دارد، دریابیم…

اگر کاروان حسینی (ع) را نمونه یک جامعه یا ملت فرض نمائیم. حضرت اباعبدالله الحسین (ع) را رهبر ولى آن و اصحاب و یاران، خاصه حضرت ابالفضل العباس (ع) را کارگزاران این جامعه (به عنوان عناصر مربوط به دولت و حاکمیت) در نظر بگیریم. عباس (ع) از سوى رهبر و ولى خود و به لفظ امروز، از مسئول مافوق خود، ماموریت مى یابد تا براى برآوردن نیازمندی شدید جامعه، به شارع و منشاء این نیاز رفته، و در جهت خدمت رسانی به ملت، انجام وظیفه نماید.

و لذا براى همین امر نیز حضرت اباعبدالله (ع) وى را از ورود به میدان رزم منع و امر به صبر مینماید.

عباس (ع) عازم محل ماموریت و پست خود مى شود، شرایط سخت است، هوا گرم واحتمالاً نزدیک شط، فضا شرجى است، موانعى چون دوازده هزار مخالف و محافظ در مقابل حرکت اوست. پس از درگیرى شدید، موفق به شکافتن خطوط محاصره مى گردد و وارد شریعه فرات مى شود، هواى گرم بلکه داغ، سنگینى و حرارت زره و ابزار جنگ، درگیرى و تحرک شدید، تعریق شدیدتر و لذا تشنگى مضاعف است.

خیسى و خنکی آب، بدن عباس (ع) را لمس میکند، نیاز منطقى و طبیعی بدن، خاصه در این شرایط ویژه، طلب آب مى نماید، جرعه اى از آب را بر مى دارد، تا نزدیکى صورت آورده و با ناراحتى آنرا باز مى گرداند. مگرچه مى شد، اگر جرعه اى از آن همه آب جارى و عمیق را عباس (ع) مى نوشید؟

دلائل و توجیهات بسیارى مى توانست وى را بدون هیچ ناراحتی مجاب به نوشیدن آب نماید، یا حتى مقدارى را برای شستن سر و صورت استفاده کند.

جرعه اى از آن دریاى مواج، موجب کسر موجودى آب نمى شد، هر کسى هم که مى دید و مى شنید، این حق را به عباس (ع) می داد که از این همه امکان، جرعه اى را براى خودش استفاده نماید تا بلکه قوى تر و پرانرژى تر بتواند باز گردد.

فرات، این خزینه غنى و سرشار از نیاز اجتماع، هرگز از کسر یک جرعه، دچار نقصان حساب و کتاب نخواهد شد، بلکه عباس (ع) خود یکى از نیازمندان واقعى و بحق آن مى باشد…

و بسیار از این گونه توجیهات «عقلی» و «منطقی» میتوانست سقاى تشنه را مجاب به نوشیدن جرعه اى از آب نماید.

اما تمام این «عقل و منطق» از دیدگاه «واقع گرائی» ما، قابل توجیه است…!!

ولیکن از دید عباس (ع)…؟

از دید عباس (ع)، نه به عنوان یک انسان استثنائى عجیب و غریب، بلک به عنوان یک مأمور، کارگزار و یک مسئول متعهد و داراى وجدان عالی کاری، همه این توجیهات «منطقی» تنها به یک استدلال، باطل مى شوند: «و ذکر عطش الحسین (ع)» عباس (ع) ناگهان به یاد نیاز ملتى مى افتد که چشم به خدمت رسانى او دارند. خود را با رهبری مقایسه مى کند که عطش او بیش از همه و حتى خود عباس است.

حسین (ع). حتی براى کام عطشناک على اکبر (ع) زبان نمناکى هم ندارد.

و لذا عباس (ع)، در پشت سر خود، رهبر و ملتى را مى بیند که همه نیازمند خدمت رسانى او هستند… و اینجاست که عباس (ع) را، از این درنگ، ننگ مى آید و چهره در هم مى کشد و آب رابر آب مى ریزد.

عباس (ع)، تشنه و محق، در حالى که آب در کف دارد «فریاد بلند خاموش» خود را از ناى معنی بر مى آورد، که: آى … همه عباس هاى تاریخ، اى … همه آنان که بر شارع و شریعه نیازهاى جامعه و ملتها استیلا مى یابید،… ای… همه کسانى که از سوى ولی و مسئول خود، به ماموریت نهضت خدمت رسانى مفتخر میگردید… اسمع، افهم، بشنوید و بفهمید، قبل از آنکه مرگ دست و پایتان را ببندد، آرزوها و امیدها را از سر برانید، دست و پاى نفس و وسوسه توجیهات «عقلی» و «منطقی» را ببندید …

و هنگامیکه بر خزینه نیازهاى ملت محتاج منتظر و مستأصل، احاطه مى یابید.

«ابتدا خود را سیراب نکنید»

منتظران را فراموش نکنید. درنگ و تن آسائى نکنید، وقت عمر براى خدمت به خلق خدا بسیار کم است، اول براى خود، فامیل خود، براى حزب و گروه خود نباشید… که معلوم نیست از این خودی، که شیطان آنرا لفى خسر کرده چیزى بماند یا نه؟!!

«فرمان حسین (ع) آوردن آب بود نه نوشیدن آن!»

ففروا الى الله به سوى خدا فرار کنید… از شر وساوس «منطقی» و «توجیهات عقلی» و حتى «شرعی». و لذا مى بینیم که رهبر عاشورائیان زمان (مقام معظم رهبری)، مکرر در دیدار با گروه های کارگزار و مسئولین نظام فرموده اند: «شما نه تنها از لذتهاى حرام بلکه از لذتهاى حلال هم باید پرهیز کنید».

و در دیداری دیگر قریب به این مضمون مى فرمایند:

«نگذارید ملت مسئولین خود را در مسابقه امکانات و تجملات مشاهده نمایند».

عباس (ع) پست سقایت را یک غنیمت براى خود نمى بیند، بلکه آنرا مجالی براى خدمت و طاعت تا حد قطعه قطعه شدن مى داند.

و این پیام مستور و بلکه مهجور عباس(ع)، از مأذنه بلند فرات است براى آنانکه اولی الالباب و اولى الابصار هستند، براى آنانکه اهل فهم نکته ها و بصیرت معانى هستند.

منبع: روزنامه کیهان پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۴، ص مقالات

حسین سیاه نورى

یاران امام حسین (ع)

اشاره:

‏‏ نهضت سالار شهیدان حضرت امام حسین(ع) از سه رکن اصلى تشکیل شده است: ۱ـ رهبر قیام; ۲ـ حضرت امام زین العابدین(ع) و زینب کبرى(س); ۳ـ یاران وفادار و فداکار. در این مقاله برآنیم تا اندکى درباره رکن سوم این قیام, یعنى یاران فداکار امام حسین(ع) بحث کنیم. نقش یاران وفادار اساسا در تاریخ نهضتهاى الهى هیچ نهضتى بدون یاران وفادار و فداکار جان نگرفته است, انبیا و پیام آوران حق با این که موید از ناحیه خداوند بودند, اما روى یاران مومن حساب مى کردند: (و کاین من نبى قاتل معه ربیون کثیر فما وهنوا لما اصابهم فى سبیل الله و ما ضعفوا و ما استکانوا والله یحب الصابرین;(۱)

و چه بسیار پیامبرانى که مردان الهى فراوانى به همراه آنان جنگیدند, آنها هیچ گاه در برابر آنچه در راه خدا به آنها مى رسید سست نشدند و ناتوان نگردیدند و خداوند استقامت کنندگان را دوست دارد.) پیامبر بزرگوار اسلام در دوره بعثت على رغم ناملایمات و سختیهاى فراوان و اصرار دوستان بر اعلان جنگ با دشمنان خدا, اجازه نبرد مسلحانه با دشمن را نداد چرا که جنگ نیاز به (عده) و (عده) دارد و این در مکه فراهم نبود. با هجرت حضرت به مدینه این مهم برآورده شد. دوره سخت مکه در حقیقت دوره سازندگى بود. حضرت در این دوره سربازانى فداکار پرورید; سربازانى که در جنگهاى پیامبر اکرم(ص) افتخارات فراوانى براى اسلام و مسلمین آفریدند. آن گاه که این زمینه ها فراهم شد در سال دوم هجرت اولین آیات قتال صادر شد:(۲) (اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله على نصرهم لقدیر; به آنان که جنگ بر آنها تحمیل شده اجازه جهاد داده شد چرا که آنها مورد ستم قرار گرفته اند و البته خداوند بر یارى آنها قادر است.) امام على(ع) هم سکوت و هم پذیرش حکومت را مستند به یاران مى کند; آن بزرگوار مى فرماید: سکوت کردم چرا که یاران وفادار نداشتم, حکومت را پذیرفتم چون تعداد زیادى درخواست آن را داشتند در خطبه ۲۶ نهج البلاغه مى فرماید: (… فنظرت فاذا لیس لى معین الا اهل بیتى فضننت بهم عن الموت واغضیت على القذى و شربت على الشجى و صبرت على اخذ الکظم و على امر من طعم العلقم; پس نگاه کردم دیدم براى گرفتن حق خود یاورى ندارم جز خاندانم به مرگ آنها راضى نشدم چشمهاى پر از خاشاک را فرو بستم و با گلویى که گویا استخوانى در آن گیر کرده بود جرعه حوادث را نوشیدم و با این که تحمل در برابر گرفتگى راه گلو و نوشیدن جرعه اى که تلخ تر از حنظل است کار طاقت فرسایى بود شکیبایى کردم.) و در خطبه سوم نهج البلاغه مى فرماید: (…لو لا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلمإ الا یقاروا على کظه ظالم و لاسغب مظلوم لالقیت حبلها على غاربها…; اگر نه این بود که جمعیت بسیارى گردا گردم را گرفته و به یاریم قیام کردند و از این جهت حجت تمام شد و اگر نبود عهد و مسوولیتى که خداوند از علما و دانشمندان هر جامعه گرفته که در برابر شکمخوارى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان سکوت نکنند من مهار شتر خلافت را رها مى ساختم و از آن صرف نظر مى کردم…) حضرت امام حسن مجتبى مهم ترین فلسفه صلح خویش را نداشتن یارانى مومن و وفادار و فداکار ذکر مى کند: (لو وجدت انصارا لقاتلته لیلى و نهارى…;(۳) اگر یارانى مى یافتم شب و روزم را در جهاد با معاویه مى گذراندم…) در دوره حضرت امام صادق(ع) یاران شعارى فراوان بودند ولى یاران وفادار اندک, ساده اندیشان مى پنداشتند که این یاران شعارى کارسازند, از این رو به امام صادق(ع) اعتراض مى کردند که با وجود این همه یاور چرا نشسته اید و قیام نمى کنید؟ امام (ع) در پاسخشان مى فرمود: یارانى که فدایى باشند اندکند: (لو کان لى شیعه بعدد هذه الجدإ لما وسعنى القعود;(۴) اگر به عدد این بزغاله ها (هفده عدد) یار مى داشتم قیام مى کردم…) و در پاسخ (سهل خراسانى) که مشابه اعتراض فوق را داشت فرمود: (… اما انا لانخرج فى زمان لانجد فیه خمسه معاضدین لنا نحن اعلم بالوقت… ;(۵) آگاه باش ما تا زمانى که پنج یار همراه نیابیم قیام نمى کنیم ما زمان قیام را بهتر مى دانیم…) و حضرت امام مهدى(عج) نیز به همراه ۳۱۳ نفر ـ که در حقیقت فرماندهان لشگر حضرتند ـ قیام مى نماید و با این قیام الهى جهان را پر از عدل و داد مى کند. در بین امامان, تنها امامى که از یاران خویش رضایت کامل داشته سالار شهیدان ابى عبدالله الحسین(ع) است و این مدال افتخار آنهاست که امام حسین(ع) فرمود: (.. . اما بعد فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لاخیرا من اصحابى…; من یارانى باوفاتر و بهتر از یاران خویش سراغ ندارم…) یاران امام حسین(ع) با فداکارى خویش پیوند با (آل الله) خوردند و تا روز قیامت عاشقان و شیفتگان حق در کنار سلام و درود بر سالار شهیدان, سلام بر آنها را دارند که: (السلام على الحسین و على على بن الحسین و على اولاد الحسین و على اصحاب الحسین) تعداد یاران امام حسین(ع) در این باره, بین مورخان چهار نظر مطرح است: ۱ ـ شش صد نفر, (پانصد سواره و صد پیاده). این قول را مورخ مشهور مسعودى نقل کرده(۶) که بسیار بعید است, در این نقل, وى همراه ندارد. ۲ ـ ۱۴۵ نفر, (صد نفر پیاده و ۴۵ نفر سواره). این قول را در روایتى عمار دهنى از حضرت امام باقر(ع) نقل مى کند.(۷) این روایت این تعداد را در روز دوم محرم ذکر مى کند در حالى که (ابن نما) همین تعداد را مربوط به روز عاشورا مى داند. (۸) ۳ ـ صد نفر, این نقل را (حصین بن عبدالرحمن) از (سعد بن عبیده) ـ که جزء لشکریان عمر سعد و خود شاهد ماجرا بوده است ـ نقل کرده است.(۹) ۴ ـ ۷۲ نفر (۳۲ سواره و چهل نفر پیاده) مورخ بزرگ شیعه مرحوم شیخ مفید این نظر را برگزیده(۱۰) و ابوحنیفه دینورى(۱۱) و یعقوبى(۱۲) و خوارزمى(۱۳) نیز همین نظر را برگزیده اند. راوى این نقل (ضحاک بن عبدالله مشرقى) است او از کسانى است که جزو لشکریان امام حسین(ع) بوده و از امام(ع) اجازه خواست که تا هنگامى که مقاومت و جهادش ثمر دارد بماند و وقتى دید مقاومتش بى اثر است برگردد: امام به او اجازه داد. بر این اساس او روز عاشورا مردانه جنگید و در ساعتهاى پایانى روز عاشورا وقتى سیدالشهدا کشته شد از معرکه گریخت و جان سالم به در برد. به نظر مى رسد این نقل به واقع نزدیکتر است, هرچند نمى توان نقلهاى دیگر را به کلى رد کرد, زیرا مراحل سفر مختلف بوده چه بسا در مرحله اى تعداد یاران حضرت بیشتر و در مرحله دیگر کمتر بوده اند. در آغاز تعدادى با این اندیشه که امام حسین به کوفه خواهد رفت و حکومت یزیدیان را نابود کرده خود حاکم مى شود و آنها هم در این راستا به نوا مى رسند! به حضرت ملحق شدند ولى وقتى در بین راه اخبار نگران کننده از کوفه رسید برگشتند (البته بى تردید شب عاشورا کسى امام حسین(ع) را رها نکرده است) به این ترتیب چه بسا در آغاز شش صد نفر بوده اند به تدریج به ۱۴۵ نفر و صد نفر رسیدند و در پایان آنان که تا آخرین لحظه ماندند و مقاومت کردند ۷۲ تن بودند. در تعداد یاران حضرت نباید تنها آنها که در کربلا به شهادت رسیدند مد نظر باشند بلکه شهید بزرگ کوفه, سفیر امام حسین(ع), حضرت مسلم بن عقیل و هانى بن عروه نیز در همین مجموعه قرار دارند. پیران کربلایى در بین یاران حضرت چهره پنج نفر از اصحاب پیامبر بزرگ اسلام دیده مى شوند: ۱ـ انس بن حارث کاهلى; ۲ـ مسلم بن عوسجه اسدى; ۳ـ هانى بن عروه; ۴ـ حبیب بن مظاهر اسدى; ۵ـ عبدالله بن یقطر, که همسال امام حسین(ع) بود.(۱۴) اینان پیران روشن ضمیرى بودند که معناى زندگى را عمیقا درک کردند و یافتند که زندگى یعنى در رکاب سالار شهیدان جنگیدن و در خون خویش غوطه خوردن: اى خوشا با فرق خونین در لقاى یار رفتن سر جدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن کودکان کربلایى در بین یاران وفادار حضرت, چهره کودکان شهید را نیز داریم که برخى سند مظلومیت ابى عبدالله اند و بعضى سند رشد فکرى کربلاییان که کودک کربلایى نیز الهام بخش تفسیر درست زندگى است. این کودکان شهید عبارتند از: ۱ ـ عبدالله بن الحسین که بیشتر صاحبان مقاتل معتقدند: او (على اصغر) است, چنان که در زیارت عاشورا آمده است: (… و على ولدک الاصغر الذى فجعت به…) شهیدى که تشنه در دست پدر به شهادت رسید و امام شخصا نعش خونین او را در قبرى که خود با شمشیرش حفر کرده بودند دفن کرد. البته این احتمال نیز هست که (عبدالله رضیع) غیر از حضرت (على اصغر) باشد و او همان کودکى باشد که روز عاشورا متولد شده است; به نوشته تاریخ یعقوبى عبدالله رضیع همان است که در روز آغاز میلادش مورد اصابت تیر دشمن قرار گرفته است(۱۵) در کتاب (ذخیره الدارین) از (حدائق الوردیه) نقل شده است که: (ولد للحسین فى الحرب و امه ام اسحق و سماه عبدالله;(۱۶) در روز جنگ عاشورا براى حسین فرزندى تولد یافت که مادر او (ام اسحق) است و او را عبدالله نامیدند.) ۲ ـ عبدالله بن حسن, وى هنگامى که دید دشمن در صدد قتل سالار شهیدان است به دفاع برخاست و بر سر دشمن فریاد زد و در پى آن به شهادت رسید. ۳ ـ قاسم بن الحسن, فرزند دیگر امام مجتبى(ع) که در کربلا سیزده ساله و به قولى چهارده ساله بوده است. وى به همراه دو برادر دیگرش (عمر و عبدالله) در رکاب عموى بزرگوارش در کربلا حضور داشت. آن دو نیز در کربلا شهید شدند و به قولى (عمر) در شمار اسرا قرار گرفت. او با قهرمانى و شجاعت وارد میدان شد, مردانه جنگید و تعداد زیادى از دشمنان را به خاک و خون کشید. دویست تن از سپاه عمر سعد, قاسم را محاصره کردند, وضع به گونه اى شد که ناگهان فریاد (یا عماه) قاسم به گوش امام حسین(ع) رسید و امام بى درنگ خود را به معرکه رساند ولى به گفته وقایع نگاران (آن جناب زیر سم ستوران دشمن قرار گرفت). امام او را در حال جان دادن دید براى حضرت این صحنه بسیار سخت بود با اندوه خاصى فرمود: (والله یعز على عمک ان تدعوه فلایجیبک إو یجیبک فلایعینک;(۱۷) به خدا سوگند براى عمویت دشوار است که او را بخوانى ولى به یارى تو نشتابد یا براى نجات تو اقدام کند ولى سودمند نباشد.) ۴ ـ محمد بن ابى سعید بن عقیل, که بعد از شنیدن گریه و زارى زنها و بچه ها در شهادت امام وحشت زده به درب خیمه آمد و توسط جنایتکاران به شهادت رسید. ۵ ـ عمرو بن جناده انصارى کودکى که بعد از پدر شهیدش وارد معرکه شد و رجز خواند و در پیش چشم مادر به شهادت رسید. زنان قهرمان کربلا جلوه برجسته دیگر یاران ابى عبدالله(ع) این است که حضرت, بانوان فداکارى از بنى هاشم و غیر آنها را در زمره یاران وفادار خویش داشت تا بانوان نیز بدانند که مى توانند افتخار (انصارالله) شدن, (انصارالحسین) شدن را داشته باشند در رإس اینان (زینب) شیر زن قهرمان کربلا است. قلم از توصیف این بزرگ انسان تاریخ بشریت عاجز است تنها مى توان این را گفت که: او فاطمه ثانى است. زن مگو مرد آفرین روزگار زن مگو بنت الجلال اخت الوقار زن مگو خاک درش نقش جبین زن مگو دست خدا در آستین دیگر بانوان هاشمى که بهمراه حضرت بودند عبارتند از: ام کلثوم, ام هانى و رقیه ـ هر سه از دختران امام على(ع) ـ , رمله همسر امام مجتبى, سکینه بنت الحسین, فاطمه بنت الحسین, فاطمه دختر امام حسن و رباب دختر امرىالقیس. از بانوان غیر بنى هاشم: ام خلف همسر حضرت مسلم, ام وهب, همسر وهب, حسنیه کنیز سیدالشهدإ مادر شهید منحج بن سهم, همسر جناده بن حارث و فکیهه خادمه منزل امام حسین(ع). این زنان فداکار بیشترین نقش را در فداکارى فرزندان و همسر خویش داشته اند. ام خلف پس از شهادت همسرش مسلم, فرزندش خلف را ترغیب به فداکارى در رکاب امام حسین(ع) کرد او نیز با کشتن سى نفر از دشمنان سرانجام به فوز عظیم شهادت نایل آمد(۱۸) ام وهب به فرزندش گفت: از تو راضى نمى شوم مگر آن که در رکاب امام حسین به شهادت برسى: (مارضیت حتى تقتل بین یدى الحسین)(۱۹) همسر وهب نیز ضمن تشویق شوهرش عمودى به دست گرفته به همراه شوهر مى جنگید که با دعا و درخواست امام حسین(ع) به خیمه مخصوص بانوان برگشت.(۲۰) این زنان فداکار, درس ایثار و فداکارى, درس حضور عفیفانه زنان در صحنه هاى اجتماعى و درس چگونگى عروج مردان از دامن خود را آموختند. اگر این بانوان فداکار نبودند چه بسا دشمنان, فریاد مظلومیت عاشورا را خاموش مى کردند این حماسه ها و فریادها و ناله هاى از دل برآمده بود که جلوى تحریف واقعه عاشورا را گرفت. فریادها و خطبه هاى آتشین زینب و دیگر بازماندگان نهضت عاشورا سند تثبیت نهضت خونین عاشورا بر تارک تاریخ شد. به تعبیر مورخ دانشمند مرحوم آیتى: (… گفتن این مطالب (فریادهاى افشاگرانه) لازم بود و قطعا اهل بیت در این گفتار در نظر داشتند و مى دانستند که فردا که دشمن با عکس العمل این کارها رو به رو شد اصرار خواهد کرد که با هر قیمتى شده است تاریخ شهادت امام را تحریف کند و فکر مردم را در گمراهى بیندازد به همین جهت با کمال هوشیارى و مآل اندیشى در هر انجمنى و در هر بازار و کوچه اى, در پاسخ هر پرسشى فصلى از آنچه روى داده بود مى گفتند و گوشه اى از تاریخ شهادت امام را روشن مى ساختند براى همین بود که در همان روز اول ورود به کوفه سه نفر از بانوان اهل بیت خطبه خواندند و به این فکر هم نیفتادند که چون امام چهارم در میان ما هست و هم با مردم کوفه و هم با ابن زیاد سخن خواهد گفت دیگر نیازى به سخن گفتن ما نیست هر کدامشان که فرصتى به دست آورد ولو از میان کجاوه صدا بلند کرد و مردمى اغفال شده را در جریان صحیح مطلب گذاشت… من معتقدم که امام چهارم و بانوان اهل بیت موقعى فکرشان آسوده شد و از پریشانى و اضطراب خاطر بیرون آمدند که چند روزى در مرکز خلافت ماندند و سخنان خود را گفتند و مردم شام را هم از اشتباه درآوردند و کارى کردند که اگر تاریخ نویسى در شام هم مى خواست جریان واقعه کربلا را بنویسد جز آنچه طبرى و مفید و ابو الفرج اصفهانى نوشته اند نمى توانست بنویسد در آن روز که اهل بیت مى توانستند به بازگشت خویش علاقه مند باشند و راه مدینه را با خاطرى آسوده در پیش گیرند, داغدار بودند, با گریه و شیون به مدینه درآمدند و شهر مدینه را منقلب کردند اما از نظر هدف فکرشان آسوده بود و دیگر نگران آن نبودند که تا فردا جریان عاشورا را به چه صورتى بنویسند و قیام اباعبدالله(ع) را چگونه توجیه کنند…)(۲۱) دو زن در کربلا این افتخار را داشتند که در رکاب سالار شهیدان به شهادت برسند: (یکى ام عبدالله بن عمیر و دیگرى مادر عمروبن جناده). جانبازان کربلا جانبازان سند افتخار انقلاب و نهضت اند و کربلا این مفاخر را با خود داشته است. از جانبازان قیام کربلا, سردار بزرگ لشکر عشق, حضرت اباالفضل العباس(ع) است. او با دو دست بریده فدایى سالار شهیدان شد: اى ساقى سرمست ز پا افتاده دنبال لبت آب بقا افتاده دست و علم و مشک سه حرف عشق است افسوس زهم این سه جدا افتاده دو تن از جانبازان کربلا پس از شهادت امام حسین(ع) بر اثر جراحتهاى وارده به فوز عظیم شهادت نایل آمدند این دو عبارت اند از: ۱ ـ سواد ابن منعم نهمى که به اسارت گرفته شد و بعد از شش ماه بر اثر جراحات وارده به شهادت رسید. ۲ ـ موقع بن ثمامه صیداوى, او ابتدا به اسارت گرفته شد سپس تبعید شد و بعد از یک سال بر اثر جراحات وارده شهید گشت. ویژگیهاى یاران امام حسین(ع) یاران امام حسین(ع) آنقدر از خود افتخار به جاى گذاردند که قلم توان ترسیم آن همه بزرگوارى و ایثار را ندارد. همان بهتر که امام حسین(ع) آنان را بستاید که: (شما بهترین و باوفاترین یاران اید.) عمده ویژگیهاى این شهیدان عبارت بود از: ۱ ـ بصیرت در دین بصیرت در دین یعنى روشن بینى عمیق در دین و با چشم باز راه دین را برگزیدن و پاى آن مقاومت کردن همان که خداوند به آن مومنان را مى ستاید. (انما المومنون الذین آمنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبیل الله اولئک هم الصادقون;(۲۲) مومنان واقعى تنها کسانى اند که به خدا و رسولش ایمان آورده سپس هرگز شک و تردیدى به خود راه ندادند و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد کردند اینان راستگو هستند.) ایمان, جهاد با مال و جان در راه خدا از برجسته ترین ویژگیهاى ایمان بابصیرت است. شهیدان کربلا نمونه ارزشمند دین داران بابصیرتند. بى تردید در زمان قیام امام حسین(ع) صدها هزار نفر ادعاى مسلمانى داشتند و از قیام حضرت نیز با خبر بودند. این هنر کربلاییان بود که با لبیک به نداى مظلومیت سالار شهیدان بصیرت خویش را در میدان عمل نشان دادند آنان این بینش بلند را داشتند که اسیر دنیا نباشند که امیر بر آن باشند, بى بصیرتان بنده دنیا شدند امام حسین(ع) فرمود: (الناس عبیدالدنیا و الدین لعق على السنتهم یحوطونه ما درت معائشهم فاذا محضوا بالبلإ قل الدیانون;(۲۳) مردم بنده دنیایند و دین لقلقه زبان آنهاست تا آن جا آن را دارند که زندگى آنها تإمین شود. وقتى با بلا آزموده مى شوند دینداران کم مى شوند. ) شهیدان کربلا با نثار جان خویش بندگى و عبودیت خویش را در پیشگاه حق به منصه ظهور گذاشتند و این همه فداکاریها در سایه بصیرت بود. این بصیرت والاى حضرت على اکبر بود که لباس افتخار شهادت را بر قامت او پوشانید. وقتى پدر کلمه استرجاع را گفت و على اکبر, راز آن را فهمید با افتخار گفت: (فاننا اذا لانبالى ان نموت محقین;(۲۴) حال که ما بر حقیم از مرگ نمى هراسیم.) این بینش والاى سردار رشید کربلا اباالفضل است که هستى اش را فداى برادر و امام خویش مى کند و شکوهمندانه رجز مى خواند که: لا ارهب الموت اذالموت رقى حتى اوارى فى المصالیت لقا نفسى لنفس المصطفى الطهر وقا انى اناالعباس اغدوا بالسقا و لا اخاف الشر یوم الملتقى(۲۵) (از مرگ نمى هراسم به هنگامى که آثار آن آشکار گردد و به آن پشت نمى کنم تا آن زمان که خود را در میان شمشیرهاى برهنه اندازم و در بین شمشیرها پوشیده گردم جانم فداى حسین که جان محمد است. مرا از آن رو عباس سقا گویند که باکى از برخورد دشمن به هنگام رویارویى ندارم). مى توان مضمون این رجز بلند اباالفضل را در این شعر فارسى ذکر کرد که: مرگ اگر مرد است گو نزد من آى تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ من از او عمرى ستانم جاودان او زمن دلقى ستاند رنگ رنگ حضرت امام صادق(ع) همین ستایش را نسبت به حضرت اباالفضل(ع) دارد: (کان عمنا العباس بن على(ع) نافذالبصیره, صلب الایمان, جاهد مع ابى عبدالله(ع) و ابلى بلإا حسنا و مضى شهیدا;(۲۶) عموى ما عباس بن على, بصیرتى عمیق و ایمانى استوار داشت در رکاب سیدالشهدا جنگید و امتحان خوبى داد و سرانجام به شهادت رسید.) ۲ ـ ارتباط عاشقانه با خداوند دومین ویژگى شهیدان کربلا که برگرفته از بصیرت عاشوراییان بود ارتباط تنگاتنگ و عاشقانه با خداوند بود; در زیارت رجبیه خطاب به یاران امام حسین(ع) مى خوانیم: (السلام علیکم ایها الربانیون, انتم خیره اختارکم الله لابى عبدالله(ع) و انتم خاصه اختصکم الله به; سلام بر شما اى ربانیون, شما برگزیدگان خدایید که او شما را براى ابى عبدالله(ع) برگزید و مشمول عنایات ویژه خویش ساخت.) (ربى و ربانى) کسى است که ارتباط تنگاتنگ و عاشقانه با خدا داشته باشد و شهیدان کربلا این ارتباط عاشقانه با خداوند را داشتند و همین عشق و محبت بود که آنها را تا مرز فدا شدن در راه خدا پیش برد که عشق و محبت جاذبه ساز است و همانند آهن ربا آدمى را به سوى خویش مى کشد: گر جام عشق دم زند آتش در این عالم زند این عالم بى اصل را چون ذره ها بر هم زند عالم همه دریا شود دریا زهیبت لا شود آدم نماند و آدمى گر خویش بر آدم زند بر این اساس است که در آیات و روایات, دین, به عشق خداوند تفسیر شده است, ایمان همان عشق و محبت به خداوند است گرچه از استدلالهاى عقلى ناشى شود در روایات فراوانى آمده است: (الدین هو الحب و الحب هو الدین;(۲۷) دین محبت خداوند است و محبت همان دین است.) در روایتى از حضرت امام صادق(ع) مى خوانیم: (لایمحض رجل الایمان بالله حتى یکون الله احب الیه من نفسه و ابیه و امه و ولده و اهله و ماله و من الناس کلهم;(۲۸) ایمان کسى به خدا کامل نخواهد شد مگر آن که خداوند نزد او محبوبتر از جان و پدر و مادر و فرزندان و خانواده و مال و تمام مردم باشد.) این خصوصیت را یاران امام حسین(ع) داشتند. همین ویژگى بود که زمینه ساز وفادارى شکوهمند شب عاشورا شد, به طورى که برخى گفتند: اگر هفتاد بار در راه شما کشته و زنده شویم باز در رکاب شماییم و بعضى گفتند: هزار بار. از جمله این عاشقان: سعید بن عبدالله حنفى است او آخرین نامه کوفیان را که توسط حضرت مسلم بن عقیل نوشته شد و حمایت آنان ابلاغ گردید براى حضرت آورد و در رکاب حضرت بود تا به شهادت رسید. ظهر عاشورا به هنگامى که سالار شهیدان آخرین نماز عشق را در تیررس تیرهاى دشمن خواند سعید خود را سپر حضرت قرار داد و از هر طرف که تیر مىآمد به جان مى خرید تا حسین نمازش را به اتمام رساند او پیوسته دشمنان امام حسین(ع) را نفرین مى کرد. در واپسین لحظات عمرش آن گاه که بى رمق بر زمین افتاد گفت: حسین جان آیا من به عهد خود وفا کردم؟ حضرت فرمود: (نعم و انت امامى فى الجنه;(۲۹) بلى تو در پیش روى من در بهشت قرار دارى.) نقل تمامى این نمونه هاى عاشقانه, از حوصله این مقاله مختصر بیرون است. ۳ ـ شجاعت کم نظیر دیگر ویژگى برجسته شهیدان کربلا شجاعت آنان بود, امام حسین(ع) شب عاشورا خطاب به خواهرش زینب یاران خود را چنین توصیف مى کند: (والله لقد بلوتهم فما وجدت فیهم الا الاشوش الاقعس یستإنسون بالمنیه دونى اسیناس الطفل الى محالب امه;(۳۰) به خدا سوگند آنها را آزمودم و نیافتم آنها را مگر دلاور غرنده (شیروار) باصلابت و استوار (کوهوار) آنان به کشته شدن در رکاب من آن چنان مشتاق هستند همانند اشتیاق طفل شیرخوار به پستان مادر.) ریشه شجاعت ایمان راستین به خداوند است هرچه ایمان بیشتر باشد میزان شجاعت بیشتر است, در روایتى مى خوانیم: (من خاف الله عزوجل اخاف الله منه کل شىء و من لم یخف الله عزوجل اخافه الله من کل شىء;(۳۱) هر کس از خدا بترسد همه از او مى ترسند (از او حساب مى برند) و کسى که از خدا نترسد خداوند او را از همه چیز مى ترساند.) یعنى ایمان و شجاعت اثر کاملا متقابل دارند. در روایتى از حضرت امام صادق(ع) مى خوانیم: (المومن لایخاف غیر الله و لایقول علیه الا الحق;(۳۲) مومن از غیر خدا نمى هراسد و جز حق بر حضرت حق نمى گوید.) شیرمردان کربلایى کانون ایمان بودند و دل و جانشان مملو از عشق به خدا لذا ترس در جانشان راهى نداشت همه آنها در حال تهاجم کشته شدند و تا تعداد زیادى از دشمنان را به جهنم نفرستادند شهید نشدند. رجز کربلاییها هم نشانه هدفدارى و هم نشانه شجاعت و شهامت آنان است چه زیباست که توصیف شجاعت یاران امام حسین(ع) را از زبان دشمنان امام حسین(ع) بشنویم. به مردى که در واقعه کربلا در همراهى عمرسعد حاضر بود گفته شد که: واى بر تو, آیا فرزند پیامبر خدا را کشته اى؟! آن مرد پاسخ داد: اشتباه کردى حرف نزن! اگر تو هم در آن جا بودى و مى دیدى آنچه را که ما دیده ایم هر آنچه را ما انجام داده ایم مرتکب مى شدى. گروهى بر ما یورش آورده و حمله ور شده بودند که دستها به قبضه شمشیر چون شیر ژیان از چپ و راست ما را درو مى کردند و سواران و سپاهیان ما را درهم مى شکستند و خود را به کام مرگ مى افکندند آنها نه امان مى پذیرفتند و نه به مال (جایزه) رغبت نشان مى دادند. شعار آنها این بود: (یا مرگ یا تسلط بر حکومت!) و هیچ چیز نمى توانست میان آنها و گودالهاى مرگ و یا تسلط بر حکومت فاصله اندازد, اگر ساعتى آنها را به حال خود رها مى کردیم و اندکى با آنها مدارا مى نمودیم همه سپاهیان ما را نابود مى کردند در یک چنین گیرودار توان فرسا ما چه مى توانستیم بکنیم.)(۳۳) یکى از این شجاعان (عابس) است او شیرمردى است که وارد میدان شد و مردانه گفت: (الارجل, الارجل; آیا مردى نیست, آیا مردى نیست به مصاف با من بیاید) کسى را یاراى پاسخ گفتنش نبود عمرسعد گفت او را محاصره کنید, سنگبارانش کنید او وقتى چنین دید زره را کند, کلاه خود را گرفت و به سوى آنها پرتاب کرد: وقت آن آمد که من عریان شوم جسم بگذارم سراسر جان شوم آنچه غیر از شورش و دیوانگى است اندر این ره روى در بیگانگى است آزمودم مرگ من در زندگى است چون رهم زین زندگى پایندگى است در همین حال مردانه جنگید تا دویست نفر از دشمنان را به درک واصل کرد و سرانجام به شهادت رسید.(۳۴) اینها برخى از ویژگیهاى شهیدان کربلاست. این شهیدان وفادار از خصوصیات دیگرى همچون جهاد در خط امام, انس با شهادت, و… برخوردارند که شرح همه آنها مجال دیگرى مى طلبد.(۳۵) به امید آن که همه ما همچون یاران وفادار امام حسین(ع) پیوسته در سنگر سالار شهیدان باشیم و در قیامت با حضرت و یارانش محشور گردیم. ان شإ الله.

پی نوشت:

۱ ) آل عمران(۳) آیه۱۴۶٫ ۲ ) المیزان (چاپ بیروت) ج۱۴, ص۳۸۲ و ۳۸۳٫ ۳ ) بحارالانوار, ج۴۴, ص۱۴۷٫ ۴ ) اصول کافى, ج۲, ص۲۴۲ و ۲۴۳ (باب قله عددالمومنین). ۵) بحارالانوار, ج۴۷, ص۱۲۳٫ ۶ ) مروج الذهب, ج۳, ص:۷۰ (… فعدل الى کربلإ و هو فى مقدار خمسمإه فارس من اهل بیته و نحو مائه راجل). ۷ ) تاریخ طبرى, ج۵, ص:۳۸۹(… و لحان اصحابه خمسه و اربعین فارسا و مائه راجل). ۸ ) مشیر الاحزان, ص۳۹٫ ۹ ) تاریخ طبرى, ج۵, ص۳۹۳٫ ۱۰ ) ارشاد, ص۲۳۳٫ ۱۱ ) الاخبار الطوال, ص۲۵۶٫ ۱۲ ) تاریخ یعقوبى, ج۲, ص۲۳۰٫ ۱۳ ) مقتل الحسین خوارزمى, ج۲, ص۴٫ ۱۴ ) ابصارالعین فى انصار الحسین, ص۱۲۸٫ ۱۵ ) تاریخ یعقوبى, ج۲, ص۲۱۸٫ ۱۶ ) منتخب التواریخ, ج۲, ص;۲۱۸ معالى السبطین, ص۱۲۷٫

۱۷ ) منتخب التواریخ, ص;۲۶۴ ناسخ التواریخ, ج۲, ص۳۲۸٫
۱۸ ) ریاحین الشریعه, ج۳, ص;۳۰۵ اعلام النسإ المومنات,ص۱۴۲٫
۱۹ ) اعلام النسإ المومنات, ص۳۷۳٫
۲۰ ) اللهوف فى قتلى الطفوف, ص۴۴٫
۳۱ ) بررسى تاریخ عاشورا, ص۱۶۸ و ۱۶۹٫
۲۲ ) حجرات(۴۹) آیه۱۵٫
۲۳ ) تحف العقول (انتشارات اسلامى قم) ص۲۴۵٫
۲۴ ) نفس المهموم (چاپ بصیرتى, قم), ص۲۰۳٫
۲۵ ) نفس المهموم, ص۳۳۴٫
۲۶ ) العباس بن على رائد الکرامه, ص۳۶ با مختصر تفاوت از ذخیره الدارین, ص۱۲۳٫
۲۷ ) تفسیر نورالثقلین, ج۵, ص۸۳ و ۸۴٫
۲۸ ) بحارالانوار, ج۷۰, ص۲۵٫
۲۹ ) العیون العبرى, ص۱۴۰ و ۱۴۱٫
۳۰ ) مقتل مقرم, ص۳۶۳٫
۳۱ ) بحارالانوار, ج۷۰, ص۳۸۱٫
۳۲ ) میزان الحکمه, ج۳, ص۱۸۸٫
۳۳ ) شیخ جعفر نقدى, زینب کبرى, ص۲۲۴٫
۳۴ ) ذبیح الله محلاتى, فرسان الهیجإ, ج۱, ص۱۸۳٫
۳۵ ) براى بررسى بیشتر درباره یاران امام حسین(ع) به کتابهاى ذیل مراجعه کنید:
– ابصارالعین فى انصار الحسین(ع), شیخ طاهر سماوى.
ـ انصارالحسین, شیخ محمد مهدى شمس الدین.
ـ الدوافع الذاتیه لانصار الحسین(ع), محمد على عابدین.
ـ فرسان الهیجإ, شیخ ذبیح الله محلاتى.

نقش جاه ‏طلبى در واقعه عاشورا

اشاره:

مقدمه تاریخ بشر همواره شاهد حوادث بزرگ تلخ و شیرین بوده است؛ بى‏ تردید هر یک از آن رخدادها در پى عامل یا عواملى اتفاق افتاده است.انسانهاى دور اندیش، براى جلوگیرى از تکرار رخدادهاى تلخ و ناگوار و براى تداوم‏ بخشى به حوادث سودمند و گوارا، در صدد بررسى عوامل و ریشه‏ یابى آن بر مى‏آیند. امروزه چنین مباحثى تحت عنوان «فلسفه تاریخ» و «تحلیل تاریخ» در محافل علمى و تحقیقاتى با توجّه فراوان طرح و تبیین مى‏شود.

البته نباید غافل بود که مبتکر و طرّاح اصلى این نوع مباحث، بعد از ظهور اسلام، قرآن کریم بوده است. چنان که بخش قابل توجّهى از آیات قرآن با نقل و بررسى داستان تلخ و نافرجام برخى از پادشاهان پیشین همچون فرعون۱ و اقوام گذشته هم چون قوم نوح، عاد، ثمود و لوط۲ و بررسى علل سقوط و نابودى آنها، در پى ارائه چنین مباحث تحلیلى است. ریشه ناهنجارى‏ها بخش مهمى از رخدادهاى تاریخى بشر در سایه تاریک تبعیت از هواهاى نفسانى و خواهش‏هاى شهوانى به وقوع پیوسته است. از این رو ریشه اغلب ناهنجارى‏هاى فردى و اجتماعى را باید در انواع گوناگون امیال نفسانى جست و جو کرد.همان‏گونه که برجسته‏ترین تحلیلگران تاریخ، حضرت على علیه‏السلام در بیان بلیغى مى‏فرماید: «انّما بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ اهواءٌ تُتَّبَعُ»۳ «همانا آغاز پدید آمدن فتنه‏ها، پیروى خواهش‏هاى نفسانى است.» فتنه فراموش نشدنى یکى از حوادث ناگوار و فتنه‏هاى فراموش نشدنى تاریخ بشر، حادثه حیرتزا و غم‏انگیز «عاشورا» است که تا قیام قیامت، کام تاریخ را به تلخى کشانده است. تلخى این واقعه نه تنها هرگز از ذائقه تاریخ زدوده نمى‏شود؛ بلکه با تکرار حوادث مشابه آن، مهرهاى سیاه دیگرى بر پیشانى تاریخ مى‏نشیند و جام زهر دیگرى در کام نیکان ریخته مى‏شود. تکرار تاریخ در روند تاریخ بشر؛ چه حال و آینده، هیچ گونه تضمینى براى تکرار نشدن رخدادهاى مشابه حادثه رقّت‏انگیز عاشورا وجود ندارد؛ مگر اینکه ریشه‏ها و عوامل آن شناسایى و خشکانده شود. بنابراین در ضرورت طرح این گونه مباحث جاى هیچ تردیدى نیست.حال، جاى طرح این سؤال اساسى است که: ریشه اصلى و عامل مهم بروز حادثه خونین عاشورا چه بوده است؟ براى یافتن جواب سؤال مزبور، باید انگیزه‏هاى دشمنان امام حسین علیه‏السلام بررسى گردد. شکى نیست که افراد شرکت کننده در جنگ علیه این امام شهید، با امیال و انگیزه‏هاى گوناگونى وارد میدان شده‏اند. از میان انبوه انگیزه‏ها، مى‏توان به انگیزه‏هاى اقتصادى، اعتقادى، تعصبات قومى، انتقام، ترس و وحشت، جاه‏طلبى و حبّ مقام به عنوان برجسته‏ترین انگیزه‏ها اشاره نمود. مهم ترین انگیزه‏ها هریک از عوامل و انگیزه‏هاى فوق در خور توجه و تأمّل بوده و قابل بحث و بررسى است؛ اما انگیزه اخیر، یعنى جاه‏طلبى، از حساسیت و تأثیرگذارى خاصّى برخوردار است. ادّعاى گزافى نیست اگر اصلى‏ترین ریشه رخداد عاشوراى سال ۶۱ هجرى قمرى و همچنین عاشوراهاى مشابه دیگر تاریخ را، همین انگیزه بدانیم. از این رو اگر در این زمینه مبحث مستقلى ارائه گردد، مفید خواهد بود. البته پیش از پرداختن به بحث اصلى، یعنى نقش جاه‏طلبى در واقعه عاشورا، ضرورى است بحث کوتاهى به صورت کلّى پیرامون خودِ «جاه‏طلبى» ارائه شود تا اهمیت موضوع بیشتر روشن گردد. خطرناک ‏ترین غریزه «جاه‏طلبى» یکى از رذیله‏هاى بسیار خطرناک است که ممکن است در انسان پیدا شود و دین و دنیاى خود و حتى دیگران را نابود سازد؛ همان گونه که در طول تاریخ، اغلب حوادث تلخ و زیان بار در سایه سیاه همین رذیله مُهْلِک شکل گرفته است. شعله شهوت جاه‏طلبى در انسان چنان پرفروغ است که از تمام شعله‏هاى شهوانى پرسوزتر و پرزورتر است و چنانچه اشعه پرفروغ ایمان و عمل صالح، آن را در کنترل خود قرار ندهد، هیچ چیز دیگر قادر به خاموش کردن آن نخواهد بود. تجربه تاریخى بشر نیز مؤیّد این مطلب است که انسانهاى دور از تعهّد و غیر مُهَذّب، اگر از هر نوع لذت شهوانى، گذشته از لذّت جاه و مقام، صرف نظر نکرده‏اند؛ بلکه گاهى براى رسیدن بدان از برخى لذتّهاى دیگر نیز چشم پوشى کرده‏اند. بنابراین مى‏توان اذعان کرد که مقام‏طلبى و حبّ ریاست، از غرایز شهوانى دیگر قوى‏تر و خطرناک‏تر است، چنان که مرحوم ملاّ مهدى نراقى در این زمینه مى‏فرماید: «اِنّه (حب جاه) اَعْظَمُ لَذَّهٍ مِن لَذّاتِ الحیاه الدّنیا و اکبر زِینَهٍ مِن زَینَتِها؛۴ همانا جاه‏طلبى، بزرگ‏ترین لذّت از لذایذ دنیا و بزرگ‏ترین زینت از زینتهاى آن است.» دیدگاه‏ها به دلیل خطرناک بودن جاه‏طلبى، آیات۵و روایاتى۶ در نکوهش آن وارد شده است و به تبع آن، عالمان اخلاق نیز در کتابهاى اخلاقى خود مباحثى مطرح کرده‏اند. مرحوم ملا احمد نراقى کلام نغزى در این زمینه دارد: از زمان آدم تا این دم، اکثر عداوتها و مخالفتها با انبیا و اوصیا باعثى جز «حبّ جاه» نداشته (است). نمرود مردودِ به همین جهت آتش براى سوختن ابراهیم خلیل برافروخت و فرعونِ ملعون به این سبب خانمان سلطانى خود سوخت. حبّ جاه است که شدادِ بد نهاد را به ساختن ارم ذات العماد [وا [داشت و لعن ابد و عذاب مخلّد بر او گماشت. خانه دین سیّد آخر الزمان از آن خراب و ویران و اهل بیت رسالت به این جهت پیوسته مضطر و حیران، حقّ امیر مؤمنان از آن، مغصوب و خانوادهّ خلافت الهیه به واسطه آن، منهوب. یثرب به باد رفت به تعمیر ملک شام بطحا خراب شد به تمنّاى ملک رى.۷ آرى، به راستى اگر تحلیل دقیقى از علل جنگهاى بزرگ و کوچک تاریخ ارائه شود، روشن خواهد شد که مهم‏ترین عامل اشتغال آتش جنگهاى خونین ـ از جمله حادثه خونبار کربلا ـ همین عامل ریاست‏طلبى بوده است. امام راحل قدس‏سره در این باره مى‏فرماید: «از اوّل عالم تا حالا، از این قدرتهاى جابر هرچه به مردم رسیده است، از این حبّ اشتهار ریاست، حبّ قدرت بوده است.» زمینه‏هاى رخداد عاشورا نقش جاه‏طلبى در حادثه عاشورا، از دو زاویه قابل تأمّل و بررسى است: الف) ریشه‏هاى تاریخى پیش از زمان وقوع حادثه، (پیش زمینه‏ها). ب) بررسى زمان رخداد و حادثه، (زمینه‏ها). کمتر حادثه مهمّ تاریخى را مى‏توان یافت که به صورت اتفاقى و بدون زمینه‏هاى پیشین واقع شده باشد. معمولاً رخدادهاى مهمّ اجتماعى ـ تاریخى در بستر زمانى طولانى و با پیش زمینه‏هاى قبلى رخ مى‏دهند. حادثه کربلا نیز از این قاعده مستثنا نبوده، بلکه حوادث بسیار ناگوارى چون: انحراف خلافت از مسیر اصلى، دنیازدگى برخى از صحابه، عوام فریبى، بدعت گذارى و خانه نشینى على علیه‏السلام ـ که همگى بدون تردید از جاه‏طلبى و حبّ مقام نشأت گرفته بود ـ در زمینه سازى جریان عاشورا دخالت داشتند. با اطمینان مى‏توان اذعان داشت که اگر حوادث مزبور واقع نمى‏شد؛ هرگز حادثه خونبار عاشورا پیش نمى‏آمد. آرى، واقعیت این است که بعد از رحلت پیامبر گرامى اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به سرعت جریاناتى در جولانگاه سیاست پدید آمد که هریک از آنها براى ایجاد حادثه‏اى مانند عاشورا کافى بود. فاصله زمانى میان رحلت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم تا زمان حادثه عاشورا، که دقیقاً نیم قرن است، در سه مرحله قابل بررسى است که در هر سه مرحله رد پاى جاه‏طلبى مشهود و ملموس است. ۱٫ دوران خانه نشینى على علیه‏السلام على علیه‏السلام جانشین واقعى و لایق پیامبر اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بود؛ اما با کنار گذاشته شدن او، انحرافاتى در جامعه اسلامى پدید آمد که پس از این واقعه، اتفاقهایى همانند حادثه عاشورا دور از انتظار نبود. گرچه برخى‏ها ممکن است توجیهات تعصّب‏آمیزى داشته باشند ولى حقیقت این است که اصل محور آغاز انحرافات در خلافت، جاه‏طلبى بوده است؛ به عنوان نمونه، اگر على علیه‏السلام بر کرسى حکومت تکیه زده بود هرگز معاویه و امثال او در پستهاى حساسى همچون ولایت شام قرار نمى‏گرفتند و اگر معاویه نبود، هرگز جنایات یزید و حادثه عاشورا پدید نمى‏آمد. ۲٫ حکومت على علیه‏السلام گرچه حدود پنج سال، حکومت به دست على علیه‏السلام افتاد؛ اما از آنجا که ۲۵ سال جامعه اسلامى بر خلافِ خواستِ على علیه‏السلام حرکت کرده بود، به آسانى قابل برگشت نبود. از سوى دیگر در همان مدت کوتاه نیز، جاه‏طلبانى همچون معاویه، طلحه، زبیر، عایشه و… پیدا شدند که راه رو به رشد على علیه‏السلام را سد کردند و جنگها و کدورتها در جامعه پدید آوردند که در زمینه سازى عاشورا، بى تأثیر نبود. ۳٫ معاویه معاویه که توسط خلفاى پیشین برسر کار آمده بود و در منطقه حساس شام جایگاه محکمى براى خود ایجاد کرده بود؛ عاقبت با نهایت جاه‏طلبى و عوام فریبى و زور و تزویر بر جهان اسلام تسلط یافت. او نه تنها زمینه شحکومت یزید را فراهم آورد؛ بلکه با ایجاد بدعتهاى غیر شرعى و ضدّ عدالت، زمینه رویکرد جهانیان به اسلام را به رکود کشید. چنان که رشید رضا در کتاب تفسیر خود نقل مى‏کند: یکى از دانشمندان بزرگ آلمان در آستانه (دولت عثمانى) به برخى مسلمانان از جمله شُترفاى مکه، گفته است: شایسته است ما مجسّمه معاویه را از طلا در میدان برلین برپاکنیم. گفتند: چرا؟! او اظهار داشت: چون او نظام اسلامى را از اساس دموکراسى به نظام سلطه و زور تبدیل کرد و اگر این موضوع نبود، اسلام عالم را فرا مى‏گرفت.۸ با عنایت به مطالب گذشته روشن مى‏شود که حادثه عاشورا با حوادث مهمّ قبلى ارتباط بسیار نزدیکى داشته است. برخى از مورّخین بزرگ نیز به این نکته به صورت تلویحى اذعان نموده‏اند. شهرستانى گفته است: تمامى مشکلات و گرفتاریهایى که بر تاریخ اسلامى گذشته است، در عقیده باشد یا سیاست، ما را رسد که سرچشمه آن را در حوادث صدر تاریخ بیابیم.۹ تحلیلى روشن از جاه‏طلبان با تأمّل و تحلیل وقایع پنجاه ساله پس از رحلت رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ارتباط آنها با واقعه عاشورا روشن شد؛ اما منشأ آن وقایع چه بود؟ این مطلب نیز چون روز روشن است؛ ریشه اصلى تمام این قضایا، رذیله جاه‏طلبى بوده است. آیا آنچه در سقیفه گذشت «منّا امیرٌ و منکم امیر»، در اثبات جاه‏طلبى‏ها کافى نیست؟ آیا سفارش ابوسفیان به عثمان در خصوص حفظ حکومت و پاس دادن آن به همدیگر (اُمَوی ها) به مانند توپ۱۰؛ چیزى غیر از جاه‏طلبى را ثابت مى‏کند؟ تسلیم نشدن معاویه در مقابل حکومت على علیه‏السلام به چه دلیل بود؟ آیا دلیلى جز جاه‏طلبى و حفظ مقام و ریاست منطقه دندانگیر شام داشت؟ عمروبن عاص که برجسته‏ترین معاون معاویه بود و خود را شریک جنایتهاى او کرد، به دنبال چه هدفى بود؟ آیا مشکل مالى داشت؟! یا به دنبال رسیدن به حکومت مجدّد مصر بود؟۱۱ طلحه و زبیر به رغم بیعتى که با على علیه‏السلام کرده بودند، به کدامین بهانه‏اى آواى جنگ سردادند؟ آنان که سرمایه‏هاى هنگفتى داشتند، خانه‏هاى مجلّلى ساخته بودند و کنیزان فراوانى در اختیار داشتند! آرى همه چیز داشتند، ولى حکومت و جاه نداشتند؛ آنان به دنبال حکومت کوفه و بصره بودند. جاه طلبان دوران یزید هرچه بیشتر علل و انگیزه‏هاى رخداد عاشورا مورد کنکاش قرار گیرد، نقش نامطلوب جاه‏طلبى در آن حادثه، روشن‏تر مى‏شود؛ به گونه‏اى که تمام انگیزه‏هاى دیگر رنگ مى‏بازند. به راستى مگر غیر از این است که اوّلین جرقه‏هاى زمینه سازى ولایت عهدى و سپس خلافت یزید ـ که اصلى‏ترین محور شرارت آفرین حادثه غم‏انگیز عاشورا بود ـ نیز از همین رذیله جاه‏طلبى و دلبستگى به ریاست و مقام آغاز شد؟ مورّخین صدر اسلام بدین نکته تصریح کرده‏اند؛ ابن اثیر در این زمینه مى‏نویسد: مغیره بن شعبه در کوفه از طرف معاویه فرمانروایى مى‏کرد و معاویه تصمیم گرفته بود که او را برکنار کرده و سعید بن عاص را به کوفه بفرستد. هنگامى که این خبر به مغیره رسید، با خود گفت: مصلحت در این است که براى حفظ آبروى خود نزد معاویه بروم و از ادامه مسئولیت خود و فرمانروایى کوفه اظهار بى‏میلى نموده و از او درخواست استعفا کنم تا در نزد مردم چنین وانمود شود که من خود داوطلبانه از فرمانروایى کوفه کناره گرفته‏ام. مغیره با همین انگیزه به سوى شام حرکت کرد. وى در شام ابتدا با نزدیکان و یاران خود ملاقات نمود و به آنها گفت: اگر در این اوضاع و احوال نتوانم حکومت کوفه را براى خود نگه دارم، دیگر هرگز به آن مقام دست نخواهم یافت. و بعد نزد یزید بن معاویه رفت و به او گفت: بیشتر یاران پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم از دنیا رفته‏اند و فرزندان آنها به جاى مانده‏اند و تو از همه آنها در فضل و رأى و دین و سیاست داناترى و من نمى‏دانم چرا پدرت معاویه براى تو از مردم بیعت نمى‏گیرد! یزید گفت: آیا به نظر تو این کار، شدنى است؟ مغیره گفت: آرى. یزید که سخت تحت تأثیر حرفهاى مغیره قرار گرفته بود، به نزد پدرش معاویه رفت و کلام مغیره را بازگو نمود. معاویه دستور داد تا مغیره را حاضر سازند. مغیره آنچه به یزید گفته بود، به معاویه نیز گفت و اضافه کرد که: شما شاهد بودید که بعد از قتل عثمان، امت اسلامى دچار چه اختلافهاى شدیدى گردید و چه خونهاى زیادى ریخته شد. یزید جانشین خوبى براى تو خواهد بود تا بعد از تو پناهگاهى براى مردم باشد و از خونریزى و فتنه، جلوگیرى شود. معاویه گفت: چه کسانى در این کار، مرا یارى خواهند کرد؟ مغیره گفت: من تعهّد مى‏کنم که از مردم کوفه براى یزید بیعت بگیرم. و زیاد بن ابیه (پدر عبیداللّه) نیز از مردم بصره براى ولایت عهدى یزید بیعت خواهد گرفت و از این دو شهر گذشته، مردم هیچ شهرى در بیعت با یزید مخالفت نخواهند کرد. معاویه، مغیره را در پست حکومت کوفه تثبیت کرد و از تصمیم برکنارى او به جهت بیعت گرفتن براى یزید، منصرف گردید. مغیره نزد یاران خود بازگشت و در جواب آنها که از ماجراى برکنارى‏اش پرسش مى‏کردند، گفت: من پاى معاویه را در رکابى قرار دادم که حکومت اموى سالها به هجوم خود بر امت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ادامه دهد، و دریدم براى آنها چیزى را که هرگز دوخته نخواهد شد. مغیره براى عملى ساختن افکارش خود به کوفه برگشت و با یاران خود و هواداران بنى‏امیّه مسأله بیعت با یزید را مطرح کرد و آنها پیشنهاد او را اجابت کردند. او فرزندش موسى را به همراه هیئت ده نفره به سوى شام فرستاد و سى‏هزار درهم در اختیار آنان گذاشت. آنان نزد معاویه رفتند و از بیعت با یزید سخن گفتند و معاویه را تشویق کردند که هرچه زودتر این کار را انجام دهد. معاویه در پاسخ گفت: این مطلب را فعلاً اظهار نکنید ولى بر همین رأى و اندیشه باشید. سپس از فرزند مغیره سؤال کرد که: پدرت دین این افراد را به چه قیمتى خریده است؟! گفت: به سى هزاردرهم. معاویه در جواب گفت: به راستى دین براى این اشخاص بسى بى‏ارزش بوده است که آن را به این قیمت ناچیز فروخته‏اند؟۱۲ آرى! مغیره مى‏خواست با یک تیر، دو نشان، بلکه چندین نشان بزند. زیرا با پیشنهاد اوّل، حکومتش در کوفه ادامه مى‏یافت و در مرحله دوم اگر یزید به حکومت مى‏رسید، چه بسا ارتقاء مقام هم پیدا مى‏کرد. بنابراین، هم پیشنهاد مغیره از جاه‏طلبى سرچشمه مى‏گرفت و هم استقبال معاویه و یزید بدان جهت بود. هوس حکومت رى، چه مى‏کند؟ از دلایل روشن دیگر بر نقش شوم جاه‏طلبى در حادثه عاشورا، جریان جاه‏طلبى عمر بن سعد است. عمر بن سعد یکى از ضلعهاى مثلّث شوم حادثه کربلا است که در کنار دو ضلع دیگر (یزید و ابن زیاد) به ایفاى نقش ناپسند خود پرداخت. گرچه او امتیاز خاصّ رزمى و نظامى نداشت ولى به جهت برخوردارى از وجهه اجتماعى و مذهبى، به عنوان سفیر لشکر در مقابل امام حسین علیه‏السلام انتخاب شد. او کسى نبود که امام حسین علیه‏السلام را نشناسد، بلکه به خوبى او را مى‏شناخت و در مرحله اوّل هم راضى به قبول این مسوولیت نبود؛ اما آنچه که او را بر خلاف عقلش به وادى جنگ با امام حسین علیه‏السلام کشاند؛ جاه‏طلبى و ریاست‏خواهى بود. این نکته از لابه لاى کلام و اشعار او هویداست: ءَاَترک ملک الرى و الرىُّ رغبتى ام ارجع مذئوما بقتل حسین و فى قتله النار الّتى لیس دونها حجابٌ و ملک الرى قرّه عینى۱۳ امام حسین علیه‏السلام در ملاقاتى که با عمر بن سعد داشت، از او مى‏پرسد: آیا قصد کشتن مرا دارى؟ عمر بن سعد در صدد توجیه کار خود برآمده، مى‏گوید: اگر از این گروه جدا شوم، مى‏ترسم خانه‏ام را خراب کنند! امام علیه‏السلام جواب مى‏دهد: من براى تو خانه‏اى مى‏سازم. عمر بن سعد بهانه‏تراشى کرده، مى‏گوید: من بیمناکم که املاکم را از من بگیرند! امام علیه‏السلام مى‏فرماید: بهتر از آن را به تو مى‏دهم. عمر بن سعد این بار نیز بهانه دیگرى مى‏آورد. امام حسین علیه‏السلام در پایان فرمود: «مرا مى‏کشى و گمان مى‏کنى که عبیداللّه ولایت رى و گرگان را به تو خواهد داد؟ به خدا سوگند که گواراى تو نخواهد بود و این، عهدى است که با من بسته شده است. و تو هرگز به این آرزوى دیرینه خود نخواهى رسید! پس هر کارى که مى‏توانى، انجام ده که بعد از من روى شادى را در دنیا و آخرت نخواهى دید، و مى‏بینم که سر تو را در کوفه بر سر نى مى‏گردانند و کودکان سر تو را هدف قرار داده و به طرف آن سنگ پرتاب مى‏کنند.»۱۴ ضلع سوم عبیداللّه بن زیاد نیز به عنوان سومین ضلع مثلّث شوم، پرونده جاه‏طلبى‏اش به طور کامل هویداست؛ گویى یزید نیز او را خوب مى‏شناسد و عطش ریاست‏طلبى او را مى‏داند؛ از این رو، او را با حفظ مقام فرمانروایى بصره، به فرمانروایى کوفه نیز منصوب مى‏کند. او نیز در قبال رسیدن به این همه پست و مقام، جنایت هولناک کربلا را مى‏آفریند؛ همان گونه که افراد دیگرى هم با همین انگیزه به او پیوستند.

پى‏ نوشت‏:

۱٫ قصص / ۳۹ و ۴۰٫

۲٫ ص / ۱۲٫

۳٫ بحارالانوار، ج ۲، ص ۲۹۰؛ کافى، ج ۱، ص ۵۴٫

۴٫ جامع السعادات، ج ۲، ص ۳۴۸٫

۵٫ قصص / ۸۳٫

۶٫ اصول کافى، ج ۳، ص ۴۰۶٫

۷٫ معراج السعاده، ص ۴۵۳٫

۸٫ قال احد کبار علماء آلمان فى الاستانه لبعض المسلمین و فیهم احد شرفاء مکه: انّه ینبغى لنا ان نقیم تمثالا من الذهب لمعاویه‏بن ابى‏سفیان فى میدانٍ کذا من عاصمتنا «برلین». قیل: لماذا؟ قال: لانّه هوالذى حوّل نظام الحکم الاسلامى عن قاعدته الدمقراطیه الى عصبىّ‏ء الغلب و لولا ذلک لعمّ الاسلام العالم کلّه؛ (المنار، ج ۱۱، ص ۲۲۵، بیروت).

۹٫ کل التبلیلات التى مرّت بالتاریخ الاسلامى سواء فى العقیده او السیاسه یُمکننا ان نَجِدَ لها مرتجعاً و مردّاً فى حوادث صدر التاریخ؛ (ملل و نحل، به نقل از حماسه حسینى، ج ۳، ص ۶۶).

۱۰ امینى، الغدیر، ج ۱۰، ص ۸۳٫

۱۱٫ ترجمه شرح ابن ابى‏الحدید، ج ۲، ص ۱۰٫

۱۲٫ کامل، ابن اثیر، ج ۳، ص ۵۰۳ و ۵۰۴٫

۱۳٫ مقتل الحسین، مقرّم، ص ۱۹۷٫

۱۴٫ سفینه‏البحار، ج ۳، ص ۶۷۳، کلمه «عمر».

منبع: ماهنامه کوثر،‌ شماره

حسین ایمانى‏‏

مراحل شکل گیرى قیام خونین سیدالشهداء (علیه السلام) ‏

اشاره:

 قیام سرخ سید الشهداء (علیه السلام) سرچشمه خیرات و برکات فراوانى در طول تاریخ براى بشریت و به ویژه مسلمانان و شیعیان بوده است. این برکات پس از این نیز ادامه خواهد داشت. قیامى که بزرگ ترین مانع، بر سر راه ستمگران و ظالمان بوده و خواب راحت را از چشمان آنان ربوده است. ظلم ستیزى حسین بن على (علیه السلام) امرى نیست که بتوان آن را انکار کرد یا مخفى نگاه داشت. آنچه بیش از همه باعث شده فرمانروایان ستمگر همواره از پى گیرى و سرمشق گیرى مردمان از راه آن حضرت در هراس باشند، همین ظلم ستیزى مى باشد که پیام اصلى حرکت اصلاح طلبى حسین (علیه السلام) بوده است.

در این میان، آشنایى با قیام امام حسین (علیه السلام) و شناخت هر چه بیشتر ابعاد آن، ما را در بهره گیرى بیشتر و بهتر از آن حرکت نورانى یارى مى نماید و راه آن حضرت را روشن تر و پُر رهروتر مى سازد. جاى بسى شکر و سپاس است که در این موضوع، تاکنون آثار کوچک و بزرگ فراوانى از نویسندگان و اندیشمندان بر جاى مانده است و تلاش در راه گسترش معرفت و شناخت تمامى زوایا و جوانب قیام عاشورا همچنان ادامه دارد; و صد البته این مسئله، هنوز بررسى و مداقه بیشترى را مى طلبد; چرا که نیاز امروز جوامع بشرى به آشنایى با تفکر سیدالشهدا (علیه السلام) و راهى که او براى آن از همه چیز خود گذشت بیش از هر زمان دیگرى احساس مى شود. از راههاى شناخت بهتر حرکت اصلاحى امام حسین (علیه السلام) بررسى مراحل حرکت آن حضرت از آغاز تا پایان است. این نوع تقسیم بندى، مصلحان و ظلم ستیزان را یارى مى کند تا در حرکتهاى اصلاحى و ظلم ستیزانه خود، درس بهترى از قیام سیدالشهداء (علیه السلام) بگیرند و البته از این رهگذر، پاسخ برخى شبهات نیز روشن خواهد شد. بررسى دقیق وقایعى که از زمان مرگ معاویه رخ داد و نیز دقت در چگونگى عملکرد حسین (علیه السلام) و سخنان آن حضرت و زمینه سازیهایى که براى برپایى حرکتى اصلاح طلبانه و بدعت زدایانه انجام داد، ما را به این نتیجه رهنمون مى سازد که قیام امام حسین (علیه السلام) را مى توان به سه مرحله تقسیم کرد: ـ اعلام مخالفت با حکومت یزید ـ ارشاد عمومى ـ قیام مسلحانه. الف ـ اعلام مخالفت با حکومت یزید در این بخش در پى آن هستیم تا به سه پرسش پاسخ دهیم: پرسش نخست: چرا یزید برخلاف پدرش معاویه بر بیعت امام حسین (علیه السلام) پافشارى مى کرد؟ معاویه به صلح امام حسن (علیه السلام) راضى شد; اما فرزندش یزید تنها به بیعت از سوى امام حسین (علیه السلام) رضایت مى داد و امام را در میان انتخاب دو راه یعنى «بیعت» و یا «مرگ» مخیر گذاشته در نامه اش به ولید بن عتبه والى مدینه چنین آورده بود: «اذا اتاک کتابى هذا فأحضر الحسین بن على و عبداللّه بن الزبیر فخذهما بالبیعه فإن امتنعا فاضرب اعناقهما و ابعث الىّ برؤوسهما.»[۱] «هنگامى که نامه ام به دستت رسید حسین بن على و عبداللّه بن زبیر را حاضر کن و از آن دو بیعت بگیر، پس اگر از بیعت نمودن خوددارى کردند گردنهاى آنان را بزن و سرهایشان را براى من بفرست.» به نظر مى رسد توجه به جایگاه اجتماعى امام حسن (علیه السلام) در برابر معاویه و جایگاه اجتماعى سید الشهدا (علیه السلام) در برابر یزید، پاسخ این پرسش را به مقدار بسیارى روشن مى سازد. پس از شهادت امام على بن ابى طالب (علیه السلام) مردم با امام حسن ـ(علیه السلام) بیعت کردند[۲] و آن حضرت، به عنوان خلیفه مسلمین، بر مسند خلافت نشست، و همه مسلمانان در قلمرو اسلامى، از حجاز و یمن گرفته تا عراق، تحت امر امام مجتبى (علیه السلام) درآمدند و تنها شام و مصر بود که در زمان امام على (علیه السلام) نیز از تحت حاکمیت آن حضرت خارج شده و در اختیار معاویه و عمرو بن عاص درآمده بود. همین امر باعث بروز جنگ طولانى صفین و درگیرى شدید میان لشکریان امام على (علیه السلام) و معاویه شده بود. معاویه در مقابل امیرالمؤمنین (علیه السلام) از موضع ضعیف ترى برخوردار بود; زیرا آن حضرت در نظر مردمِ سراسر قلمرو اسلامى، خلیفه مسلمانان شناخته شده بود، در حالى که معاویه، والى متمرد و سرکش به شمار مى رفت. پس از شهادت على (علیه السلام) و به خلافت رسیدن امام حسن (علیه السلام) باز هم همان وضعیت باقى ماند; یعنى معاویه هنوز در تمامى بلاد، حتى در شام، به عنوان یکى از والیان خلیفه و دولت مرکزى که مقر آن در کوفه بود شناخته مى شد و هیچ کس او را خلیفه قلمداد نمى کرد; اما شامیان بر اثر تبلیغات انحرافى معاویه، چون او را صاحب حق مى دانستند، در برابر حکومت مرکزى، از او حمایت مى کردند. براى یک فرماندار یاغى که خلیفه مسلمین را در مقابل خود مى دید، چیزى که بیش از همه اهمیت داشت، استحکام بخشیدن به مقر حکومتى خویش و نگهدارى منطقه تحت سلطه اش بود. گسترش سلطه خلیفه و خلع نمودن او از مقامش از اولویتهاى بعدى به شمار مى رفت که پرداختن به آن، تنها در صورت احساس توانمندى و فراهم آمدن شرایط ممکن بود. در چنین شرایطى وادار کردن خلیفه به کناره گرفتن از قدرت و تسلیم حکومت و امارت به او، حتى به نام صلح، بزرگ ترین فتح و پیروزى به شمار مى رفت، و معاویه اگر مى توانست امام حسن مجتبى (علیه السلام) را به پذیرش صلح و کناره گیرى از قدرت وادار نماید، به بزرگ ترین پیروزى و بالاترین افتخار در نظر مردم خود، نائل آمده بود. بنابراین در آغاز راه، درخواست بیعت از رقیبى که از هر نظر، از جایگاه برترى برخوردار بود، نه تنها هیچ فایده اى به دنبال نداشت، بلکه امام (علیه السلام) و پیروانش را در نابود کردن مخالفان مصمم تر مى ساخت;[۳] اما به تسلیم واداشتن او و صلح کردن با او، خود برترین نتیجه اى بود که مى توان در این مبارزه به آن اندیشید و رقیب را در صورت احساس ضعف به تفکر واداشت. از این رو پس از آنکه سپاه پیشتاز امام حسن مجتبى (علیه السلام) به فرماندهى عبیدالله بن عباس در منطقه «مسکن»، یعنى نقطه تلاقى دو لشکرِ متخاصم مستقر شد، معاویه دست به کار شد و شایعه صلح امام حسن (علیه السلام) با خود را در میان آنان رواج داد، و نیز در میان لشکریان پشتیبان شایعه کرد که قیس بن سعد، یعنى فرمانده سپاه پیشتازِ امام، با معاویه از در صلح وارد شده و از جنگ و خونریزى و برادرکشى منصرف شده است.[۴] با این توضیحات، به خوبى مى توان تفاوت موقعیت امام حسین (علیه السلام) با برادر بزرگوارش امام مجتبى (علیه السلام) و نیز تفاوت شرایط معاویه با شرایط یزید را درک کرد; زیرا برخلاف معاویه که در زمان امام على (علیه السلام) و نیز قبل از کناره گیرى امام حسن (علیه السلام) از جایگاه متزلزلى برخوردار بود و هیچ کس او را به عنوان خلیفه رسمى مسلمانان نمى شناخت، یزید عملاً بر مسند خلافت نشست و اختیارات و لوازم آن را در اختیار داشت و والیان و حاکمان تمام بلاد را عزل و نصب مى کرد. همچنین نیروهاى نظامى در همه ولایات تحت امر او بوده و در یک کلام تمام لوازم حکومت بر جامعه را در اختیار داشته، مردم نیز در قلمرو اسلامى او را به عنوان خلیفه مسلمین ـ هر چند خلیفه اى جائر و غاصب ـ مى شناختند. چنین تفاوتى در حسنین ـ علیهما السلام ـ نیز وجود داشت; زیرا امام حسن (علیه السلام) رسماً خلیفه مسلمانان بود و تمام اختیارات و لوازم یک خلیفه را نیز دارا بود; در مقابل، امام حسین (علیه السلام) تنها به عنوان یک شهروند مطرح بوده و هیچ مسئولیت اجرایى بر عهده نداشت. حسین (علیه السلام) از نفوذ فوق العاده اى در میان مردم برخوردار بود و به آن حضرت بیش از هر شخص دیگرى احترام گذاشته مى شد; اما یزید او را تنها شهروندى که از قدرت نظامى بالفعل برخوردار نیست مى دانست و مردم نیز توان مقابله با حکومت یزید را در امام حسین (علیه السلام) مشاهده نمى کردند; حکومتى که پایه هایش در مدت بیست سال امارت معاویه بر شامیان و بیست سال حکومت و خلافت بر همه قلمرو اسلامى به خوبى پابرجا و مستحکم شده بود. با توجه به آنچه گذشت مى توان حدس زد که چرا براى یزید، گرفتن بیعت از امام حسین (علیه السلام) بسیار مهم به شمار مى رفت و او در برابر امام کوتاه نمى آمد; بدیهى است که براى او صلح با سیدالشهداء (علیه السلام) اصلاً تصور نمى پذیرفت. براى یزید صلح با کسى که از قدرت نظامى برخوردار نبود و هیچ یک از شهرها و ولایات را در تصرف خود نداشت بى معنا، و سخن گفتن از صلح، آن هم از سوى او که عنوان خلیفه مسلمانان را با خود یدک مى کشید و در اوج غرور و تکبر به سر مى برد، امرى محال به نظر مى رسید. از این رو یزید تنها به سه مسئله مى توانست بیندیشد: «بیعت امام»، «خویشتن دارى و صبر در مقابل بیعت نکردن امام» و «برخورد قاطع و مقابله شدید با امام». اما گزینه نخست از سوى سیدالشهدا (علیه السلام) امکان پذیر نبود; زیرا آن حضرت، هم به سبب شخصیت خود و هم به دلیل خطر بزرگى که با خلافت یزید، متوجه احکام اسلام و سنت پیامبر شده بود، هرگز زیر بار بیعت با او نمى رفت. این مسئله را نیز بارها اعلام کرده بود و علل آن به تفصیل در همین مقاله خواهد آمد. امام حسین (علیه السلام) خلافت یزید را هرگز به رسمیت نمى شناخت و از این رو بیعت با یزید تحقق خارجى نمى یافت. اما یزید نیز نمى توانست از کنار بیعت نکردن حسین (علیه السلام) به راحتى بگذرد و با آن از در مسامحه وارد شود; زیرا او در آغاز حکومت خود، یعنى در یکى از بحرانى ترین زمانهاى دوران حکومت خویش به سر مى برد; هنوز تمامى بلاد سرسپردگى و تبعیت خود را نسبت به او اعلام نکرده بودند و احتمال مخالفت و آشوب، بویژه از ناحیه عراق و حجاز، به شدت وجود داشت. بنابراین مسامحه با حسین (علیه السلام) تبعات خطرناکى براى حکومت نوپاى او به بار مى آورد که مى توان برخى از آنها را حدس زد: ۱ـ مسامحه و مدارا با حسین (علیه السلام) از سوى یزید، در حقیقت به معناى پذیرش فضیلت و برترى امام و عدم صلاحیت خود براى تصدى منصب خلافت به شمار مى رفت. ۲ـ با پذیرفتن عدم بیعت آن حضرت، بقیه مخالفان نیز به بیعت نکردن با او به طمع مى افتادند و در نتیجه یزید خود، زمینه بروز آشوب و قیام را در تمامى بلاد فراهم مى آورد. ۳ـ یزید با مدارا و مسامحه در برابر به رسمیت نشناختن خلافتش از سوى حسین بن على (علیه السلام) در واقع خود را تحقیر کرده و بى کفایتى خود را به اثبات مى رساند; زیرا همان گونه که گذشت امام حسین (علیه السلام) بالفعل هیچ قدرتى در اختیار نداشت و براى حکومت یزید بیش از یک شهروند نبود; پس عدم توانایى خلیفه مسلمین در وادار کردن یک شهروند به تمکین در مقابل حکومت مرکزى از نظر عوام، بى لیاقتى و بى کفایتى او را به اثبات مى رساند. همچنین او به خوبى مى دانست که مخالفت امام با او تنها به عدم بیعت خلاصه نمى شد و باید منتظر عواقب بعدى آن نیز مى بود; عواقبى همچون رو به رو شدن با صد هزار شمشیر اهل حجاز و عراق، آن گونه که پدرش معاویه تجربه کرده و خطر آن را به او گوشزد نموده بود. بنابراین تنها گزینه سوم، یعنى مقابله با آن حضرت باقى مى ماند که باید به گونه اى محقق مى شد. البته خامى، خیره سرى و غرور بیش از حد یزید و عُمّالش ـ بویژه عبیداللّه بن زیاد ـ باعث شد که شدیدترین، خَشِن ترین و وحشیانه ترین نوع مقابله با خاندان پیامبر ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ را برگزینند و براى مقابله با حضرت از همه درنده خویى و وحشى گرى خود استفاده نمایند. بنابر آنچه گذشت، صلح با امام حسن (علیه السلام) براى معاویه پیروزى غرورانگیزى به شمار مى رفت.[۵] اما تنها چیزى که مى توانست غرور یزید را حفظ کرده مانع از تحقیر او شود و دولت او را از مواجه شدن با قیامها و مخالفتهاى جدى در امان دارد، بیعت گرفتن از مردم، بویژه مخالفان و حسین بن على (علیه السلام) بود. پرسش دوم: چرا امام حسین (علیه السلام) به بیعت با یزید راضى نشد؟ آیا وضعیت او از امام مجتبى (علیه السلام) در جامعه بهتر بود و از موقعیت اجتماعى بهتر و قدرت نظامى بالاترى برخوردار بود؟! و آیا مردم در زمان او نسبت به خاندان پیامبر ارادت بیشترى از خود نشان مى دادند؟ یا اینکه وضعیت جامعه مسلمانان و احکام شریعت محمدى در آن زمان به قدرى اسف بار بود که دیگر سکوت و بردبارى ـ حتى به قیمت ریخته شدن خون برترین انسانها و به اسارت رفتن شریف ترین خاندانها ـ به مصلحت نبود. در پاسخ به این پرسشها باید به این نکته توجه کرد که امام مجتبى و سیدالشهداء (علیهماالسلام) حکومت معاویه را بالاترین مصیبت و فتنه براى مسلمانان مى دانستند; زیرا وضعیت اسف بار شیعیان در زمان معاویه و نیز پایمال شدن حقوق مسلمانان و بى توجهى به احکام شریعت محمدى ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ و رواج انواع بدعتها، وضعیت جامعه را به قدرى دردناک کرده بود که قیام براى اصلاح جامعه و علیه بانیان و مسببان آن را لازم و ضرورى مى نمود[۶] و تنها وجود موانعى چند، باعث شده بود که ایشان در زمان معاویه سکوت اختیار کرده، از مبارزه مسلحانه صرف نظر نمایند; اما با روى کار آمدن یزید، در واقع دیگر چیزى از اسلام باقى نمى ماند تا سکوت و صبر و تحمل سیدالشهداء (علیه السلام) توجیه پذیر باشد. یزید جوانى بود عیاش، شرابخوار، زناکار، حیوان باز و تارک نماز. او از ارتکاب انواع محرمات و گناهان کبیره پروایى نداشت[۷] و از همه بدتر بر پوشاندن و پنهان کردن چنین اعمال و رفتار نامشروعى نیز نمى کوشید. با این اوصاف، جانشینى پیامبر و در دست گرفتن رهبرى جامعه اسلامى توسط او، براى هیچ مسلمان دردمندى، به ویژه حسین (علیه السلام) تحمل پذیر نبود. از این رو از کلام امام (علیه السلام) مى توان به دو عامل مهم براى بیعت نکردن آن حضرت با یزید دست یافت: ۱ـ تفاوت اساسى و بى شمار شخصیت امام حسین (علیه السلام) با یزید همان گونه که گذشت، شخصیت شیطانى یزید که نه تنها از اسلام، بلکه از انسانیت بویى نبرده بود با شخصیتى چون حسین (علیه السلام) فرزند على (علیه السلام) و فاطمه ـ سلام الله علیها ـ و نوه پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ و چراغ هدایت بشر و حجت خدا بر روى زمین، مقایسه پذیر نبود. از این رو امام حسین (علیه السلام) در اولین اظهار نظر خود در خانه ولید، این مسئله را پیش کشید و این گونه بیان فرمود: «ایها الامیر انّا اهل بیت النبوّه و معدن الرساله و مختلف الملائکه و محل الرحمه بنافتح اللّه و بناختم و یزید رجل فاسق شارب الخمر قاتل النفس المحرمه معلن بالفسق و مثلى لا یباع مثله.»[۸] «اى امیر، ما خاندان پیامبر و معدن رسالتیم، خاندان ماست که محل نزول فرشتگان الهى و محل نزول رحمت خداست، خداوند اسلام را با خاندان ما آغاز کرد و با خاندان ما به پیش برد و حال آنکه یزید مردى زشت کردار، شرابخوار، قاتل انسان بى گناه و آشکار کننده و تظاهر کننده به فسق است. بنابراین کسى مانند من با کسى مانند او بیعت نخواهد کرد.» یا در پاسخ به عبداللّه بن زبیر مى فرماید: «انظر یا ابابکر انّى ابایع لیزید و یزید رجل فاسق معلن الفسق یشرب الخمر و یلعب بالکلاب و الفهود و یبغض بقیه آل الرسول؟! لا واللّه لا یکون ذلک ابداً.»[۹] «اى ابوبکر، ببین آیا من با یزید بیعت کنم در حالى که او مردى زشت کردار است، به فسق و فجور تظاهر مى کند، شراب مى خورد و با سگها و میمونها بازى مى کند و نسبت به بازماندگان خاندان پیامبر بغض مىورزد؟! نه به خدا سوگند هرگز چنین اتفاقى نخواهد افتاد.» و نیز در پاسخ مروان که از آن حضرت مى خواست با یزید بیعت کند، فرمود: «ویلک یا مروان! الیک عنّى فانّک رجس و انا اهل بیت الطّهاره الذین انزل اللّه عز و جلّ على نبیّه محمد ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ فقال انّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیراً.»[۱۰] «واى بر تو اى مروان! همانا تو پلیدى و ما خاندان پاکى هستیم; کسانى که خداوند متعال بر پیامبرش محمد ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ درباره آنان فرموده است: همانا خداوند خواسته است که رجس و پلیدى را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک گرداند.» بنابراین امام با پیش کشیدن مسئله شخصیت و جایگاه رفیع معنوى و خانوادگى خود و مقایسه آن با شخصیت فرومایه یزید، مسئله بیعت با او را به کلى منتفى دانست و سخن آخر را در همان آغاز با صراحت و روشنى بیان فرمود. خطر یزید براى اسلام انحراف هاى فراوانى در طول بیش از ۲۰ سال حکومت معاویه در جامعه رخ داده بود; قاعدتاً باید خلیفه بعدى درصدد اصلاح آن امور بر مى آمد; اما در چنین وضعیتى فردى بر مسند خلافت مى نشیند که نه تنها اصلاحگر نیست، بلکه از فاسدترین مردمان بوده، آشکارا مرتکب انواع جنایات و محرمات مى شود و از حرمت شکنى و پایمال کردن حریم شریعت و سنت ابایى ندارد. در چنین فضایى چه امیدى به حکومت اسلامى و آینده آن مى توان داشت؟! آیا آینده اى تاریک و وحشتناک در انتظار مسلمانان و دین اسلام نبود؟! آیا اگر حسین بن على (علیه السلام) صبر مى کرد و سر به زیر مى انداخت، ممکن بود که بتوان در آینده به برقرارى احکام اسلام در جامعه اسلامى امیدوار بود؟! سیدالشهداء (علیه السلام) در پاسخ به مروان که از آن حضرت، بیعت با یزید را مطالبه مى نمود، این پرسشها را با یک جمله پاسخ گفته و فرموده است: «انّا للّه و انّا الیه راجعون و على الاسلام والسلام اذ قد بلیت الأمّه براع مثل یزید.»[۱۱] «همه از خداییم و به سوى او باز خواهیم گشت و باید با اسلام وداع کنیم زیرا امت به حاکمى مانند یزید مبتلا شده است.» امام (علیه السلام) با کلمه استرجاع، اوج مصیبت وارده بر اسلام و مسلمین را بیان داشته، سپس مى فرماید: و على الاسلام و السلام. این جمله به معنى آن است که اگر یزید، پیشواى مسلمانان شود، باید با اسلام وداع کرد; زیرا دیگر اثرى از آن باقى نخواهد ماند. پس اگر مسلمانى احساس خطر کند، باید براى نجات دین که چراغ هدایت و راهنماى بشر است، بپا خیزد و از تعلل و سستى دست بردارد. البته امام حسین (علیه السلام) چون امام و پیشواى راستین مسلمانان و نگهبان شریعت محمدى است، از هر انسان دیگرى براى این امر، یعنى مخالفت با خلیفه بى کفایتى چون یزید و محافظت از احکام و شریعت اسلام مقدم تر است; آن حضرت خود تصریح مى فرماید: «الا و ان هؤلاء قد لزموا طاعه الشیطان و ترکوا طاعه الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استأثروا بالفیىء و احلّوا حرام اللّه و حرّموا حلاله و اَنا اَحق من غیر.»[۱۲] «آگاه باشید که این گروه پیروى از شیطان را برگزیدند و از فرمانبردارى خدا سر برتافتند، فساد را آشکار کرده، حدود الهى را تعطیل نمودند. فیىء را (که مختص به رسول خدا و خاندان او بود) به تصرف خود درآوردند، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام نمودند و من از غیر خودم سزاوارتر (به ولایت و سرپرستى امت) هستم.» از این رو امام حسین (علیه السلام) براى محافظت از دین پیامبر خاتم و زدودن هرگونه انحراف و بدعت و نیز براى نجات و رهایى امت از نادانى و جهالت در مبارزه با سردمدار جبهه باطل پیش قدم شد و با جملات و ارشادات فراوان خود، تلاش نمود تا مسلمانان خفته را از خواب غفلت بیدار کند و در این راه با خود همراه سازد. پرسش سوم: آیا امام حسین (علیه السلام) تا هنگام شهادت از بیعت با یزید خوددارى نمود یا اینکه در روزهاى آخر بیعت را پذیرفت; اما لشکریان عبیدالله بن زیاد از او نپذیرفتند؟ با بیان دو عامل مهم از عوامل بیعت نکردن امام با یزید، مى توان به خوبى به پاسخ این پرسش دست یافت; زیرا با گذشت چند ماه از آغاز قیام، نه شخصیت سیدالشهداء (علیه السلام) تغییرى کرد و نه یزید انسان دیگرى شده بود. همچنین نه امام حسین (علیه السلام) دست از تلاش براى رسیدن به اهداف مقدسى که در نظر داشت کشیده بود و نه یزید از عناد و دشمنى با دین خدا و اولیاى او دست برداشته بود. پس در واقع حسین (علیه السلام) به همان دو دلیل نمى توانست حتى تا هنگام مرگ سرخش بیعت را پذیرا باشد. البته با توجه به برخى از جملات امام که در اواخر حرکت اصلاح طلبانه خویش بیان داشته نیز مى توان به این نکته رسید. از جمله آنها، سخن آن حضرت با اصحاب و یاران خود در منزل ثعلبیه است که پس از خبر شهادت مسلم و عبداللّه بن یقطر ایراد فرمود: «ایّها الناس … و قد خذلتنا شیعتنا و قُتِل مسلم و هانى و قیس بن مسهر و عبداللّه بن یقطر، فمن اراد منکم الانصراف فلینصرف.»[۱۳] «اى مردم آگاه باشید، همانا پیروان و شیعیان ما، ما را خوار کردند و مُسلِم، هانى و قیس بن مسهّر و عبدالله بن یقطر به شهادت رسیدند، پس هر کس از همراهى ما پشیمان شده مى تواند بازگردد.» اجازه ترخیص اصحاب از سوى امام و این عبارت که هر کس قصد بازگشت دارد بازگردد به این معناست که اگر شما مى خواهید برگردید، اما بدانید که ما باز نمى گردیم و تا پایان ادامه خواهیم داد. این بدان معناست که حسین (علیه السلام) هرگز زیر بار بیعت با یزید نخواهد رفت. بنابراین اگر امام حسین (علیه السلام) تصمیم داشت در صورت احساس خطر، بیعت نماید، لزومى نداشت تا لشکریان خود را مرخص نموده، از آنان بخواهد که در صورت تمایل بروند. نیز در یکى از جملات امام به فردى که آن حضرت را از رفتن به کوفه برحذر مى داشت، این گونه آمده است: «فان نزل القضاء بما نحب فنحمد اللّه على نعمائه … و ان حال القضاء دون الرّجاء فلم یتعدّ من کان الحقّ نیّته و التقوى سریرته.»[۱۴] «اگر قضاى الهى براساس آنچه ما دوست داریم محقق شود او را به خاطر نعمتهایش سپاس مى گوئیم، و اگر برخلاف آنچه ما امیدواریم رُخ دهد، آن کسى که نیتش پیروى از حق بوده و پرهیزکارى و تقوا را پیشه خود ساخته است تجاوزکار نخواهد بود.» این جمله نیز به خوبى گویاى آن است که امام حرکت خود را ادامه مى دهد و هرگز تسلیم نمى شود و بیعت نمى کند، حال یا در این حرکت پیروز مى شود یا شکست مى خورد که در هر حالت، یکى از دو نیکویى را درک کرده و چون نیتش جانبدارى از حق و حقیقت است، هیچ گاه تجاوزکار نخواهد بود. امام نمى گوید اکنون به حرکت خود ادامه مى دهیم و هر جا دیدیم که بن بست است تسلیم مى شویم و بیعت مى کنیم; بلکه از تداوم حرکت ـ حتى تا زمانى که به آنچه امیدوارند (پیروزى) نائل نشوند ـ سخن مى گوید. سرانجام در آخرین لحظات عمر شریفش باز هم با صلابت تمام مى فرماید: «الا انّ الدّعى ابن الدعى قد ترکنى بین السّله و الذلّه و هیهات ذلک منى هیهات منا الذلّه.»[۱۵] «آگاه باشید که این حرامزاده فرزند حرامزاده (عبیدالله) مرا بین انتخاب خوارى و ذلت یا کشته شدن مخیّر گذاشته است ـ غافل از آنکه نمى داند ـ هرگز ذلت و خوارى را بر نخواهم گزید; زیرا خوارى و ذلت از خاندان رسالت به دور است.» بدیهى است که ذلت در اینجا، تسلیم شدن به عبیداللّه بن زیاد و پذیرش بیعت با یزید بود که امام هرگز زیر بار آن نرفت. ب ـ ارشاد عمومى پس از برداشتن نخستین گام، یعنى پرهیز از بیعت با یزید، نوبت به گام بعدى، یعنى ارشاد امت مسلمان مى رسید: ارشاد نسبت به وضعیت نگران کننده و بحرانى جامعه اسلامى، و پایمال شدن احکام و حدود الهى و سنت پیامبر و نیز خطرهاى ناشى از به خلافت رسیدن یزید که جامعه اسلامى را تهدید مى کرد. به همین منظور، حسین بن على (علیه السلام) از همان آغاز که اعلام کرد با یزید بیعت نخواهد کرد، حرکت ارشادى خود را نیز آغاز نمود و در هر فرصتى که پیش مى آمد، اطرافیان خود و مردم را نسبت به مصیبتهاى وارد شده بر پیکره دین اسلام و جامعه اسلامى آگاه مى ساخت و با کنایه و صراحت از آنان دعوت مى کرد تا او را یارى کرده، براى محافظت از کیان اسلام علیه یزید قیام کنند و براى بازگرداندن خلافت به جایگاه اصلى خود، یعنى خاندان اهل بیت ـ علیهم السلام ـ همدل و هم پیمان شوند. از این رو در نخستین اقدام خود، وصیت نامه اى نوشت و به برادرش محمد حنفیه سپرد و در آنجا به مسئله امر به معروف و نهى از منکر که نقش ارشادى و هدایت جامعه را دارد، اشاره نمود. «… انّما خرجتُ لطلب الاصلاح فى أمّه جدّى ارید اَن آمُر بالمعروف و انهى عن المنکر.»[۱۶] «… همانا خروج کردم زیرا خواستار اصلاح در امت جدم بودم و امر به معروف و نهى از منکر را قصد نمودم.» سیدالشهداء (علیه السلام) در پاسخ به نامه هاى کوفیان و براى ارشاد بیشتر آنها چنین آورد: «فقوموا مع ابن عمّى و بایعوه و انصروه و لا تخذلوه فلعمرى لیس الإمام العامل بالکتاب و العادل بالقسط کالّذى یحکم بغیر الحقّ و لا یهدى و لا یهتدى.»[۱۷] «پس با پسرعمویم به پا خیزید و با او بیعت کنید و یارى اش نمایید و او را تنها و خفیف نگردانید. به خدا سوگند امامى که به کتاب خدا عمل مى کند و به عدل و داد حکم مى نماید هرگز مانند کسى نیست که به غیر حق حکم کرده، نه خود هدایت شده و نه امت را هدایت و راهنمایى تواند کرد.» این جمله کنایه از آن است که کسى که امروز در مسند خلافت است، عادل نیست و به عدل و داد رفتار نمى کند. او نه خودش هدایت شده، نه توانایى هدایت جامعه را دارد. نیز در نامه خود به بزرگان بصره نوشت: «و انا اَدعوکم الى کتاب اللّه و سنّه نبیه ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ فان السّنه قد امیتت و ان البدعه قد احییت و ان تسمعوا قولى و تطیعوا امرى أهدکم الى سبیل الرشاد.»[۱۸] «من شما را به سوى کتاب خدا و سنت پیامبرش فرا مى خوانم، ـ به راستى که در این زمان ـ سنت رسول خدا از بین رفته و بدعت جاى آن را گرفته است. بنابراین اگر سخنانم را شنوا باشید و فرمانم را اطاعت کنید شما را به سوى راه رشد و سعادت هدایت و راهنمایى مى کنم.» امام در نامه اى دیگر خطاب به کوفیان نوشت: «فقد علمتم انّ رسول اللّه ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ قد قال فى حیاته: من رأى سلطاناً جائراً مستحلاّ لحرم اللّه ناکِثاً لعهداللّه مخالفاً لسنه رسول اللّه یعمل فى عباداللّه بالاثم و العدوان ثم لم یغیّر بقول و لا فعل کان حقیقاً على اللّه اَنْ یدخله مدخله و قد علمتم ان هؤلاء القوم قد لزموا طاعه الشیطان و تولّوا عن طاعه الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استأثروا بالفیىء و اَحَلّوا حرام اللّه و حرموا حلاله و انّى احق بهذا الامر لقرابتى من رسول اللّه ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ .»[۱۹] «شما مى دانید که پیامبر خدا در زمان حیات خود فرمود: هر کس سلطان بدکارى را ببیند که حرام خدا را حلال مى کند، عهد خدا را مى شکند، مخالف سنت رسول خدا عمل کرده به گناه و دشمنى در میان آنان رفتار مى کند، آن گاه با گفتار و کردار خود با آن سلطان به مخالفت برنخیزد خداوند او را نیز به همان جایى داخل مى سازد که آن سلطان ستمگر را داخل مى سازد ـ یعنى جهنم ـ و شما آگاهید که این قوم ـ بنى امیه ـ پیروى از شیطان را برگزیدند و از اطاعت خدا روى برتافتند، فساد و تباهى را آشکار و حدود الهى را تعطیل نمودند و فیىء را به تصرف خود درآوردند، حرام خدا را حلال و حلالش را حرام نمودند و حال آنکه من به این امر ـ سرپرستى و حکومت بر مردم و جانشینى پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) ـ سزاوارترم; به دلیل جایگاهم نسبت به رسول خدا ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ .» این ارشادها و هدایتها و افشاگریها تا روز عاشورا ادامه داشت. اما در آن روز، سخنان امام به نوعى تغییر کرد و به جاى آنکه همچون روزهاى قبل، مفاسد حکومت یزید را متذکر شود و انحرافها را خاطر نشان سازد، مجبور شد خود را معرفى کند و اصل و نسب خود را به یاد کوفیان آورد تا شاید آنان را از تصمیم خطرناکى که گرفته اند منصرف سازد. از این رو با مظلومیت تمام، به لشکریان عمر بن سعد فرمود: «اما بعد فانسبونى فانظروا من اَنا، ثمّ ارجعوا الى انفسکم و عاتبوها فانظروها هل یحلّ لکم قتلى و انتهاک حرمتى؟ ألَسْتُ ابن بنت نبیّکم و ابن وصیّه و ابن عمه و اول المؤمنین باللّه و المصدق لرسوله بما جاء به من عند ربّه، اولیس حمزه سیّدا الشهداء عمّ ابی؟ أو لیس جعفر الشهید الطیّار ذو الجناحین عمّى؟ أوَلم یبلّغکم قول مستفیض فیکم انّ رسول اللّه ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ قال لی و لأخی: هذان سیدا شباب اهل الجنّه؟»[۲۰] «اما بعد، مرا در مقابل دیدگان خود تصور کنید و سپس بنگرید که من چه کسى هستم. پس به خویشتن خویش بازگردید و آن را مورد عتاب قرار دهید، پس ببینید آیا کشتن من و هتک حرمتم بر شما حلال است؟! آیا من پسر دختر پیامبر شما و فرزند وصى او و پسر عمویش و اولین مؤمن به خدا و تصدیق کننده پیامبرش به آنچه از طرف پروردگارش آورده بود نیستم؟! آیا حمزه سیدالشهدا عموى پدرم نیست؟ آیا جعفر، شهیدى که در بهشت با دو بال پرواز مى کند عموى من نیست؟ آیا آن روایت مستفیض به شما نرسیده است که پیامبر خدا ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ درباره من و برادرم فرمود: این دو آقاى جوانان بهشتند؟» امام حسین (علیه السلام) تا آخرین لحظات عمر خویش دست از ارشاد و هدایت مردم و امر به معروف و نهى از منکر آنان بر نداشت، و ما نیز شهادت مى دهیم که «انّه قد اقام الصّلوه و اتى الزکوه و أمر بالمعروف و نهى عن المنکر.» ج ـ قیام مسلحانه سومین و آخرین قدم در حرکت اصلاح طلبانه سید الشهداء (علیه السلام) قیام مسلحانه علیه حکومت جائر و فاسد عصر خویش بود. آن حضرت براى قیام خود اهدافى چون بازگرداندن خلافت به جایگاه اصلى خود، یعنى خاندان پیامبر ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ نجات و رهایى دین از انحرافات و بدعتها و نجات امت از ظلم و جور خاندان اموى[۲۱] را دنبال مى کرد، هر چند مى دانست در این راه به شهادت مى رسد و در کوتاه مدت به اهداف خود نائل نمى گردد. تحقق دو مرحله نخست قیام امام، قائم به خواست و اراده خود او بوده است; یعنى تکلیفى بوده که حتى در صورت تنهایى نیز متوجه امام (علیه السلام) مى شده و حمایت کسى را نیاز نداشته است. از این رو حسین (علیه السلام) خود به تنهایى از عهده آن بر مى آمد; یعنى امام هم خود به تنهایى مى توانست از بیعت با یزید امتناع کند، اگرچه تمام امت با او بیعت کرده باشند و هم مى توانست به امر به معروف و نهى از منکر و ارشاد و هدایت امت مبادرت ورزد، هر چند احدى او را در این کار پشتیبانى ننماید. مى دانیم که امام در انجام دادن این دو وظیفه که وظیفه هر مسلمان دیگرى نیز هست هرگز کوتاهى نکرد و آنچه در توان داشت براى انجام دادن آن به کار گرفت; اما مرحله سوم کارى نبود که به تنهایى بتوان آن را انجام داد یا با گروه اندکى آن را به پایان رساند; زیرا براى خلع کردن حاکم ظالم و فاسق، و تشکیل حکومتى براساس کتاب و سنت باید مردم خود حرکت کنند و از امام بخواهند تا تحت رهبرى او در این امر پیروز شوند یا دست کم دعوت امام را لبیک گفته به حمایت او و اطاعت از او مبادرت ورزند. حسین (علیه السلام) از هر دو مورد بهره گرفت; یعنى همزمان با امر به معروف و نهى از منکر و نیز سخنان ارشادگر خود از مردم دعوت مى کرد تا او را در راه مبارزه با ظلم و ستم حکومت فرزندان ابوسفیان یارى نمایند، و علاوه بر آن، از دعوت گسترده مردمان کوفه براى در اختیار گرفتن رهبرى آنان و مبارزه با یزید استقبال نمود. اهل حجاز، و بصره را به حمایت و یارى طلبید و از آنان در هر فرصتى مى خواست تا یارى اش کنند. او نه تنها به هنگامِ حضور در مکه، بلکه در ملاقاتهاى خصوصى و عمومى از مردم مى خواست که دست از یارى اش برندارند، و براى مردم بصره نیز نامه نوشت و از آنان دعوت کرد تا براى قیام علیه یزید مهیا شده به یارى او بشتابند. کوفیان نیز در نامه هاى گونه گون و فراوان خود، بارها بیزارى خود را از یزید اعلام کرده، از آن حضرت خواستند تا به کوفه رفته، هدایت جامعه اسلامى را بر عهده گیرد تا آنجا که نقل شده بالغ بر چهل هزار نفر از طریق نامه با امام بیعت کردند و حمایت خود را اعلام داشتند.[۲۲] از این رو، امام که از مدینه تنها براى نجات جان خویش از مکر دشمنان به سوى مکه حرکت کرده بود; اما حرکتش از مکه به کوفه علتى دیگر داشت. حرکت سیدالشهداء (علیه السلام) از مکه به سوى کوفه سرآغاز حرکتى مسلحانه بر ضد حکومت یزید به شمار مى رفت، و تا زمانى که لشکر حُر راه را بر امام نبسته و بىوفایى و عهد شکنى کوفیان آشکار نشده بود، آن حرکت ادامه داشت. پیشروى براى انجام دادن تکلیف آیا امام (علیه السلام) با سخت شدن شرایط و پشت کردن کوفیان به سعادت دنیا و آخرتشان و نقض پیمان، دست از مبارزه کشید؟ اگر دست کشید، تا کدام مرحله عقب نشینى نمود؟! شاید از آنچه تاکنون گذشت، بتوان حدس زد که امام تا چه میزان از مبارزه با یزید عقب نشینى نمود; زیرا همان گونه که بیان شد، براساس احکام شرع مقدس، هر مسلمانى مکلف است براى اینکه در گناه و عقاب ستمگریهاى ائمه کفر شریک نباشد و وبالش دامنگیر او نشود; در قلب خود از اعمال آنان بیزار باشد و در صورت امکان، آن بیزارى را اعلام نماید و در عمل نیز با آن به مبارزه برخیزد. سید الشهداء (علیه السلام) در عصر خویش، به سبب سنگینى مصیبتى که بر اسلام و مسلمین با به خلافت رسیدن فاسقى چون یزید وارد آمده بود، سکوت را به هیچ وجه جایز ندید و علاوه بر بیعت نکردن با او، در ارشاد امت مسلمان و نهى از منکر و امر به معروف، سعى فراوانى از خود نمایان ساخت و تا هنگامى که به شهادت رسید، هرگز حاضر نشد تا از دو مرحله نخست مبارزه دست برداشته یا عقب بنشیند. اما درباره طراحى و اجراى قیام مسلحانه، مسئله به گونه اى دیگر بود; یعنى امام حسین (علیه السلام) آنگاه که از دعوت مردم آگاه شد و تمام اقدامات معقول و منطقى را براى کسب اطمینان از صداقت دعوت کنندگان به عمل آورد، قدم در آن راه گذاشت و تا زمانى که لشکر حُر راه را بر حضرتش مسدود ساخت و یقین حاصل شد که مردم کوفه بیعت شکسته و عهد و پیمان خود را زیر پا نهاده اند، دست از حرکت خود برنداشت. امام حسین (علیه السلام) به عنوان یک مسلمان واقعى از حکومت فاسد یزید برائت جست و مردم را از پذیرش حکومت او برحذر داشت و چون بیش از هر فرد دیگرى نسبت به ارشاد و هدایت مسلمانان احساس تکلیف مى کرد، در انجام دادن آن قدم پیش نهاد و تلاش فراوان نمود; اما لبیک گویى به دعوت امام و حمایت از آن حضرت وظیفه مردم به شمار مى رفت. از این رو آنگاه که به آن حضرت لبیک گفتند حرکت نمود و آنگاه که دست از حمایت امام برداشتند و بیعت خود را شکستند امام نیز از حرکت خود در مرحله سوم بازایستاد; زیرا دیگر تکلیفى متوجه آن حضرت نبود. امام على (علیه السلام) نیز آنگاه که مردم از فرمانهایش سرپیچیدند و در محافظت از عزت و اقتدار خود در مقابل معاویه و گردن کشیهایش اهمال کردند، تنها به موعظه آنها بسنده کرد و خود را در وادار کردن مردم به انتخاب راه درست مکلف ندانست. آن حضرت در یکى از جملاتش خطاب به مردم فرمود: «همانا دیروز امیر شما بودم و امروز فرمانبردار شمایم: دیروز من شما را نهى مى کردم و امروز از سوى شما نهى مى شوم، و مى بینم که شما ماندن را و زندگى در دنیا را دوست دارید و بر من نیست که شما را وادار کنم به چیزى ـ جنگ با دشمن ـ که خوش نمى دارید.»[۲۳] از این رو حسین (علیه السلام) نیز آن هنگام که لشکر حُرّ راه امام را سد کرد تا روز عاشورا بارها نسبت به بازگشت از آن مسیرى که آمده بود یا حتى رفتن به جایى دور افتاده اظهار تمایل کرد. موارد زیر نمونه هایى از آن را نشان مى دهد: ۱ـ به هنگام نماز ظهر خطاب به لشکر حُر: «… و ان لم تفعلوا و کنتم لمقدمى کارهین و لقدومی علیکم باغضین انصرفت منکم الى المکان الذى جئت منه الیکم.»[۲۴] «… پس اگر حمایتم نمى کنید و آمدنم به کوفه را خوش نمى دارید و نسبت به ورودم بر شما بغض مىورزید از آمدن به سوى شما منصرف مى شوم و به آن مکانى که از آنجا آمده ام باز مى گردم.» ۲ـ پس از نماز عصر، در سخنانى خطاب به لشکر حُر: «و ان أنتم کرهتمونا وجهلتم حقنا و کان رأیکم غیر ما أتتنى کتبکم و قدمت به على رسلکم انصرفت عنکم.»[۲۵] «اگر حضور ما بر شما ناخوشایند است و نسبت به حق ما آگاه نیستید و رأى شما غیر از آن چیزى است که در نامه هاى خود برایم ارسال داشته اید باز مى گردم.» ۳ـ در پاسخ به نمایند عمر بن سعد که براى کسب اطلاع از علت حرکت امام به سوى کوفه به خدمت امام رسیده بود: «و امّا اذ کرهتمونى فانا انصرف عنکم.»[۲۶] «اما اگر مرا خوش نمى دارید از آمدن به سوى شما منصرف مى شوم.» ۴ـ پس از پایان ملاقات خصوصى و محرمانه امام با عمر بن سعد، نامه اى از سوى عمر بن سعد براى عبیداللّه بن زیاد ارسال شد که در آن نامه چنین آمده بود: «امّا بعد فانّ اللّه قد اطفأ النائره و جمع الکلمه و اصلح امر الأمّه هذا حین قد اعطانى ان یرجع الى المکان الذى منه أتى اَو ان نسیّره الى اىّ ثغر من ثغور المسلمین شئنا.»[۲۷] «اما بعد، همانا خداوند آتش فتنه را خاموش کرد و وحدت کلمه را ایجاد ساخت و امر امت را اصلاح نمود و این زمانى آشکار شد که ـ حسین ـ از من خواست که به سوى آن مکانى که از آنجا آمده است بازگردد یا ما او را به سوى هر یک از مرزهاى مسلمانان که بخواهیم تبعید کنیم.» ۵ـ خطاب به کوفیان پیمان شکن که شمشیر به روى او کشیده بودند در روز عاشورا فرمود: «ایّها الناس اذ کرهتمونى فدعونی انصرف الى مأمنى من الأرض.»[۲۸] «اى مردم! اگر دعوت شما از من از روى اکراه بوده است به سوى محل اَمن خویش باز مى گردم.» بنابراین امام (علیه السلام) دست کم در پنج موضع هم خطاب به فرماندهان و هم خطاب به لشکریان دشمن اعلام کرده که حاضر است به طور مسالمت آمیز بازگردد و از هرگونه جنگ و مبارزه مسلحانه با حکومت وقت صرف نظر نماید. این در حالى است که در هیچ یک از موارد سخن امام نکته اى حاکى از بیعت با یزید یا دست برداشتن از امر به معروف و نهى از منکر و افشاگرى اوضاع نابسامان اجتماعى و مفاسدى که منشأ آن حاکمان اموى و فرزندان ابوسفیان بودند، وجود ندارد; زیرا همان گونه که گذشت حسین (علیه السلام) بارها اعلام کرده بود که هرگز با یزید بیعت نخواهد کرد. نتیجه آنکه سیدالشهداء (علیه السلام) تنها حاضر شد از حرکت خود به کوفه که براى تدارک قیام مسلحانه بود دست بردارد، آن هم به دلیل آنکه مردم کوفه بیعت شکستند و امام را تنها گذاردند. اما چرا امام (علیه السلام) آنگاه که در منزل ثعلبیه خبر شهادت مسلم بن عقیل و عبداللّه بن یقطر را شنید و لشکریان خود را از ادامه راه مرخص نمود، خود نیز بازنگشت در حالى که در همان سخنرانى از پیمان شکنى کوفیان خبر مى دهد؟ چرا حسین (علیه السلام) به رغم آگاهى از نقض بیعت کوفیان به راه خود ادامه داد تا لشکر حُر راه را بر او بست و امکان بازگشت را نیز از امام گرفت، در حالى که امام در همان منزل مى توانست بدون هیچ مانعى بازگردد و به مکان دیگرى برود؟ از این پرسش، چند پاسخ مى توان ارائه داد: ۱ـ امام از پیمان شکنى کوفیان آگاه بود; اما این احتمال وجود داشت که به محض ورود به کوفه و مواجه شدن کوفیان با ابا عبداللّه الحسین (علیه السلام) دوباره بر سر عهد و پیمان خود مصمم شوند و از عهدشکنى خود شرمنده گردند. ۲ـ این احتمال وجود داشت که کوفه بر اثر فشار عبیداللّه بن زیاد منفعل شده و عبیدالله بن زیاد از این فرصت براى کشتن مسلم و عبداللّه بن یقطر و هانى و قیس استفاده کرده باشد; اما با این حال آنان منتظر باشند تا امام وارد شود و به یکباره بر ضد ابن زیاد شورش کنند و به یارى امام بشتابند. ۳ـ امام به کوفیان وعده داده بود که به کوفه رَود. از این رو تا آنجا که ممکن است به وعده خود وفا مى کند، مگر آنکه راه را بر او سد کنند، آن گونه که لشکر حُر سَد کرد. بنابراین اگرچه امام در منزل ثعلبیه از عهدشکنى کوفیان آگاه شده بود، چون هنوز اختیار داشت به حرکتش ادامه دهد، از رفتن به سوى کوفه و وفاى به عهد دست برنداشت. ۴ـ احتمال بسیار ضعیفى وجود داشت که تمام اخبار مربوط به شهادت مسلم ساختگى باشد، تا از این طریق امام را از رفتن به کوفه منصرف سازند. بنابراین حتى در منزل ثعلبیه پس از آنکه امام به لشکریان خود فرمود هر کس که به دنبال امرى غیر از کشته شدن است، مى تواند بازگردد، چنین احتمالى ـ هر چند خیلى ضعیف ـ وجود داشت. ۵ـ در صورت صحت خبر، سه نفر از نمایندگان و فرستادگان امام به دست عمال حکومتى به شهادت رسیده بودند و امام (علیه السلام) نمى توانست از کنار آن به راحتى بگذرد و مسیر بازگشت را پى گیرد. طبیعى است که امام داخل شدن به کوفه و مجازات قاتلان آنها را دنبال کند. در صورت بازگشت، پاسخ بازماندگان شهدا که به دستور آن حضرت وارد کوفه شده بودند و نیز پاسخ آیندگان در طول تاریخ دشوار مى بود. ۶ـ از آنجا که امام هرگز قصد بیعت با یزید را نداشت و نیز هرگز از دعوت مردم به پیروى از خود و مخالفت با یزید فاسق دست بر نمى داشت، مى دانست که به زودى به شهادت مى رسد و به هر مکان دیگرى که برود از دشمنى یزیدیان در امان نخواهد بود. حال که چاره اى جز شهادت نیست، پس چرا از رفتن به کوفه منصرف شود؟ در حالى که براى رفتن به کوفه دو حجت قوى علاوه بر تلاش براى افشاگرى حکومت فاسد یزید در اختیار داشت که نخستین آن دعوت کوفیان و دیگرى قصاص قاتلان مسلم بن عقیل و عبداللّه بن یقطر و قیس بن مسهر بود. انتخاب راه سرخ در پایان پس از عبور از منزل شراف که طى آن، لشکر حر راه را بر امام بست، حرکت امام براى برپایى قیام مسلحانه بر ضد حکومت یزید به پایان رسید. این مسئله با اظهار تمایل حسین بن على (علیه السلام) به بازگشت از مسیرى که آمده بود، قابل درک است. اما از این مرحله به بعد، حرکتى جدید با تدبیر آن حضرت پى ریزى شد; حرکتى که براى دفاع و محافظت از کرامت، عزت و شرافت انسانى بود. تا آن زمان حسین (علیه السلام) با دعوت کوفیان در راستاى انجام تکلیف شرعى خود نسبت به مبارزه عملى با حاکمى فاسق و ستمگر، عازم کوفه شده بود; اما پس از ملاقات با لشکر حُرّ، دیگر تکلیفى متوجه امام نبود. از این رو آمادگى خود را نسبت به بازگشت از همان مسیرى که آمده بود یا حتى به منطقه اى دور افتاده از حدود و مرزهاى قلمرو اسلامى اعلام نمود; اما حرّ مى خواست امام را دستگیر کند و به نزد عبیداللّه ببرد و این، چیزى بود که امام از پذیرش آن سرباز زد. حُر به امام عرض کرد: «ارید أن أنطلق بک الى عبیداللّه بن زیاد»; «مى خواهم تو را به نزد عبیدالله بن زیاد ببرم.» و امام در پاسخ او فرمود: «اذن و اللّه لا اتّبعک.»; «در این صورت به خدا سوگند که از تو تبعیت نمى کنم.»[۲۹] امام (علیه السلام) بیعت با یزید را جایز نمى دانست و هرگز نمى توانست تسلیم حُر شود تا دست بسته به نزد عبیداللّه برده شود; چرا که نتیجه اى جز شهادت در انتظارش نمى بود. پس از همان آغاز، تسلیم حُر نشد و به ذلت و خوارى تَن نداد. به راستى امامى که به اصرار و دعوت کوفیان به میهمانى آنان آمده بود و اهل حرم خویش را نیز به همراه خود آورده بود، آیا راضى مى شد همچون مجرمان دست بسته تسلیم حاکم خونخوار کوفه گردد؟! چرا باید امام حسین (علیه السلام) با ذلت و خوارى و شرمندگى اسیر همانهایى شود که او را دعوت کرده و نامه هاى بى شمار به محضرش ارسال داشته بودند. آیا کوفیان نباید به سبب بیعت شکنى و خیانت، محاکمه مى شدند؟! آیا کوفیان نباید پاسخگوى خون مسلم بن عقیل و عبداللّه بن یقطر مى بودند؟! پس اینجا جایى بود که مى بایست حضرت حسین بن على (علیه السلام) از عزت و کرامت خود دفاع نماید و خفت و خوارى را نپذیرد. حسین (علیه السلام) به دنبال دفاع از حق بود و در واقع کوفیان بودند که به عنوان دعوت کنندگان و میزبانان آن حضرت باید از او دفاع مى کردند و سینه خود را در مقابل شمشیرهاى یزیدیان سپر مى نمودند. اما اینکه آنان وظیفه خود را نشناختند و عهد و پیمان خود را شکستند، دلیلى بر پذیرفتن ذلت و خوارى نمى شود. از این رو امام در پاسخ حُر، آنگاه که حضرت را به جنگ و کشته شدن تهدید نمود فرمود: «افبالموت تخوّفنى! و هل یعدو بکم الخطب ان تقتلونى! ما أدرى ما أقول لک ولکن اقول کما قال أخو الأوس لابن عمّه …: سأمضى و ما بالموت عار على الفتى *** اذا ما نوى حقّاً و جاهد مسلماً و آسى الرجال الصالحین بنفسه *** و فارق مثبوراً و خالَفَ مجرماً.»[۳۰] «آیا مرا به مرگ مى ترسانى؟! و آیا به غیر از کشتن من از شما کار دیگرى بر مى آید؟ نمى دانم به تو چه بگویم، اما مى گویم آنچه را که برادر أوس به پسرعمویش گفت: من به سوى مرگ مى روم و مرگ براى جوانمرد هرگز عار و ننگ نیست اگر نیت و هدف او حق و در حالى که مسلمان است جهاد کرده باشد و بخواهد با ایثار جان از مردان نیک حمایت کرده و با جنایتکاران مخالفت نماید و از دشمنى با خدا دورى گزیند.» در روز عاشورا، خود را به لشکریان عمر بن سعد معرفى مى کند و متذکر مى شود که شما مرا دعوت کردید. سپس در پاسخ قیس بن اشعث که بیعت با یزید را مطالبه مى کند، مى فرماید: «أأنت أخو أخیک، أترید أن یطلبک بنو هاشم بأکثر من دم مسلم بن عقیل، لا واللّه لا أعطیهم بیدى اعطاء الذلیل و لا اقرّ إقرار العبید.»[۳۱] «آیا تو برادرت را برادرى؟ آیا مى خواهى که بنى هاشم بیشتر از خون مسلم بن عقیل از تو طلب کنند؟ نه به خدا سوگند که ذلیلانه به آنها دست همکارى نخواهم داد و همچون بندگان در نزد آنها ـ به آنچه مى خواهند – اقرار نخواهم نمود.» نیز در یکى دیگر از سخنانش به کوفیان فرمود: «اَلا و انّ الدّعى ابن الدّعى قد ترکنى بین السّلّه و الذّلّه و هیهات له ذلک منى، هیهات منا الذّلّه اَبى اللّه ذلک و رسوله و المؤمنون و حجور طهرت و جدود طابت ان یؤثر طاعه اللئام على مصارع الکرام.»[۳۲] «آگاه باشید که این حرامزاده فرزند حرامزاده مرا مخیّر گذاشته است بین انتخاب مرگ یا ذلت و خوارى، و حال آنکه او هرگز به خواسته اش درباره من نخواهد رسید و هرگز خوارى و ذلت را بر نخواهم گزید; زیرا خداوند ابا دارد که ذلت را نصیب رسولش و مؤمنان و آنانى که از رحِمهاى پاک و صُلبهاى طاهرند نماید و اطاعت از لئیمان را به جاى فروتنى در مقابل انسانهاى بزرگوار بر آنها نمى پسندد.» بنابراین شهید مظلوم کربلا مورد ظلم و ستم دو گروه واقع شد: نخست کوفیانى که از او دعوت کردند تا با عزت و کرامت حمایتش کرده، چون شمعى او را در برگیرند، اما به او پشت کردند و مى خواستند همچون اسیران و ذلیلان او را دستگیر و خوار گردانند; دیگر شیعیان آل ابوسفیان که او را تنها به جرم بیعت نکردن با خلیفه فاسق و شرابخوار و به جرم دفاع از قرآن و سنت به شهادت رساندند و اهل بیتش را به اسارت بردند. اما آن حضرت با سر فرو نیاوردن در مقابل پیمان شکنان سست عنصر و یزیدیان دون صفت از جان خویش درگذشت و از حریم قرآن و کرامت و عزت اهل بیت پیامبر ـ صلى الله علیه وآله وسلم ـ دفاع نمود. حسین (علیه السلام) با فدا کردن تمام هستى خود و فرزندانش حماسه اى آفرید و چراغ ولایت و امامت اهل بیت پیامبر و جانشینان بر حقش را چنان برافروخت که تا قیامت هیچ قدرتى توان خاموش ساختن آن را نخواهد داشت. حسین (علیه السلام) در راه دفاع از اسلام و سنت پیامبر اکرم از هیچ تلاشى فروگذار نکرد و با نرفتن به زیر بار ظلم و ستم و با نپذیرفتن ذلت و خوارى، پیشواى هر انسان آزاده و سرمشق جاودانه تاریخ شد. پى نوشت :

پى‏ نوشت‏:

[۱] – تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۱۵; کامل ابن اثیر، ج ۴، ص ۱۴٫

[۲]- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۱۱: مردم کوفه در روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان، یعنى روز شهادت امام على (علیه السلام) و پس از سخنرانى امام حسن (علیه السلام) به توصیه عبیدالله بن عباس با آن حضرت بیعت کردند و سپس مردم بصره، مدائن، حجاز، یمن و فارس با امام حسن (علیه السلام) بیعت کردند. ر.ک: به ترجمه کتاب صلح امام حسن (علیه السلام) ، شیخ راضى آل یاسین، ص ۸۴ و ۸۵٫

[۳]- از این رو معاویه در ابتدا تمام تلاش خود را بر تحمیل صلح بر امام حسن (علیه السلام) مصروف داشت و پس از آنکه امام صلح را پذیرفت، مسئله بیعت را نیز مطرح نمود.

[۴]- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۱۵; تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۹۰٫

[۵]- اگرچه پس از تحقق صلح، سخن از بیعت پیش آمد و امام حسن (علیه السلام) پس از آن بیعت نیز کرد، اما در آغاز هرگز سخن از بیعت در میان نبود.

[۶]- رجوع شود به کتاب اسد الغابه و الکامل، ج ۳، ص ۱۷۷٫

امام حسن (علیه السلام) در پاسخ به دستورى از معاویه که مسئولیت سرکوبى یکى از غائله هاى مسلمانان را به آن حضرت واگذار کرده بود، نوشت: «لو آثرت ان اقاتل احداً من اهل القبله لبدأت بقتالک». این جمله امام مجتبى (علیه السلام) نشان مى دهد که آن حضرت ضرر هیچ کس را بالاتر از ضرر معاویه براى اسلام و مسلمین نمى دانست; و همچنین در کتاب الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۲۰۳ از امام حسین (علیه السلام) نقل شده است که در پاسخ به یکى از نامه هاى معاویه نوشته است: «و انى لا اعلم فتنه اعظم من امارتک علیها». بنابراین دو جمله فوق به روشنى نمایانگر بزرگى مفسده اى است که حکومت معاویه براى اسلام و مسلمین به دنبال داشت و همچنین ضرورت قیام علیه او را در صورت امکان قیام نشان مى دهد.

[۷]- البدایه و النهایه، ج ۲، ص ۲۱۶; کامل ابن اثیر، ج ۴، ص ۴۵; تاریخ ابن عساکر، ج ۷، ص ۳۷۲; تاریخ الخلفاء، ص ۸۱; مروج الذهب، ج ۲، ص ۹۲ و ۹۵٫

[۸]- الفتوح، ج ۵، ص ۱۴; مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۸۴; مثیر الاحزان، ص ۲۴; بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۵٫

[۹]- الفتوح، ج ۵، ص ۱۱; مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۸۲٫

[۱۰]- الفتوح، ج ۵، ص ۱۸; مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۸۵٫

[۱۱]- الفتوح، ج ۵، ص ۱۷; مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۸۴; اللهوف، ص ۱۰; مثیر الاحزان، ص ۲۵; بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۶٫

[۱۲]- تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۰۳; انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۶۹; ارشاد مفید، ج ۲، ص ۷۰٫

[۱۳]- تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۰۱ (۵/۴۰۲).

[۱۴]- ارشاد مفید، ج ۲، ص ۶۷٫

[۱۵]- احتجاج، ص ۳۳۶; مناقب، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۱۱۰٫

[۱۶]- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۹٫

[۱۷]- الفتوح، ج ۵، ص ۳۵; مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۹۵٫

[۱۸]- تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۲۸۰; مثیر الاحزان، ص ۲۷; بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۴۰٫

[۱۹]- الفتوح، ج ۵، ص ۹۱; مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۲۳۴; بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۱٫

[۲۰]- تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۳۲۲; ارشاد مفید، ص ۲۳۴; کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۵۶۱; بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۶٫

[۲۱]- مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۸۸; تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۲۶۶; مثیر الاحزان، ص ۲۷۰; مصباح المتهجّد، ص ۷۸۸; کامل الزیارات، ص ۴۰۰٫

[۲۲]- مثیر الأحزان، ص ۱۵٫

[۲۳]- نهج البلاغه، خطبه ۲۰۸٫

[۲۴]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۰۳; ارشاد مفید، ص ۲۰۵٫

[۲۵]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۰۳٫

[۲۶]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۱۱; ارشاد مفید، ص ۲۰۹; اخبار الطوال، ص ۲۲۷٫

[۲۷]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۱۳٫

[۲۸]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۲۳٫

[۲۹]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۰۴٫

[۳۰]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۰۵٫

[۳۱]- تاریخ الطبرى، ج ۴، ص ۳۲۳٫

[۳۲]- احتجاج، ص ۳۳۶; مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۱۱۰; بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۸۳٫

منبع: مجله فرهنگ جهاد ، شماره ۳۳ و۳۴ پاییز و زمستان ۸۲

محمدتقى سبحانى نیا‏‏

محل دفن سر امام حسین (ع)

اشاره:

حسین بن علی بن ابی‌طالب(ع)، مشهور به اباعبدالله و سیدالشهداء (۴۶۱ق)، امام سوم شیعیان است، که ده سال امامت را بر عهده داشت و در واقعه عاشورا به شهادت رسید. او فرزند دوم امام علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و نوه حضرت محمد(ص) است. بنابر گزارش‌های تاریخی شیعه و اهل سنت، پیامبر اسلام(ص) هنگام تولد او از شهادتش خبر داد و نام «حسین» را برای او برگزید. رسول خدا، حَسَنَین (امام حسن و امام حسین) را بسیار دوست داشت و همه را به دوست داشتن آن دو سفارش می‌کرد. امام حسین(ع) از اصحاب کِساء و از حاضران در ماجرای مُباهله و یکی از اهل بیت پیامبر است که آیه تطهیر درباره آنان نازل شده است. روایت‌های متعددی از حضرت محمد(ص) در فضیلت امام حسین نقل شده است؛ از جمله «حسن و حسین سرور جوانان بهشت‌اند» و «حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است.»

 در این که سر امام حسین علیه‌السلام کجا دفن شده است، منابع تاریخی شیعه و سنی گزارش‌های گوناگونی آورده‌اند تا آنجا که شش قول در این باره گفته شده است. قول اول: سر به بدن ملحق شده است. این قول مشترک میان شیعه و سنی است. علمای شیعه، از جمله شیخ صدوق (متوفای ۳۸۱ ق)، سید مرتضی (متوفای ۴۳۶ ق)، فتال نیشابوری (متوفای ۵۰۸ ق)، ابن نما حلی، سید ابن طاووس (متوفای ۶۶۴ ق) شیخ بهایی و مجلسی این قول را بیان کرده‌اند. شیخ صدوق و پس از او، فتال نیشابوری در این باره می‌نویسند: علی بن حسین علیه السلام همراه زنان (از شام) خارج شد و سر حسین علیه‌السلام را به کربلا باز گرداند. (۱) سید مرتضی در این باره می‌گوید: روایت کرده‌اند که سر امام حسین علیه‌السلام با جسد در کربلا دفن شد. (۲) ابن شهر آشوب بعد از نقل سخن فوق از سید مرتضی، از قول شیخ طوسی نقل کرده است که به همین سبب (ملحق کردن سر امام به بدن و دفن آن) زیارت اربعین (از جانب امامان علهیم‌السلام) توصیه شده است. (۳) ابن نمای حلی نیز نگاشته است: آنچه از اقوال بر آن می‌توان اعتماد کرد، آن است که بعد از آن که سر امام در شهرها گردانده شد، به بدن بازگردانده شد و با جسد دفن شد. (۴) سید ابن طاووس نوشته است: اما سر حسین علیه‌السلام، روایت شده که سر برگردانده شد و در کربلا با جسد شریفش دفن شد و عمل اصحاب بر این معنا بوده است. (۵) مجلسی، یکی از وجه‌های استحباب زیارت امام حسین علیه‌السلام را در روز اربعین، الحاق سرهای مقدس را به اجساد توسط علی بن حسین علیهما‌السلام بیان کرده است. (۶) وی در جای دیگر بعد از نقل اقوال دیگر در این باره می‌نویسد: مشهور بین علمای امامیه آن است که سر امام همراه بدن دفن شده است. (۷) برخی اندیشمندان اهل‌ تسنن نیز این قول را بیان کرده‌اند: ابوریحان بیرونی (متوفای ۴۴۰ ق) در این باره می‌نویسد: و فی العشرین ردّ راس الحسین علیه‌السلام الی مجثمه حتی دفن مع جثته…؛ در روز بیستم (صفر)، سر حسین علیه‌السلام به بدنش ملحق و با آن دفن گردید. (۸) قرطبی (متوفای ۶۷۱ ق) می‌نویسد: امامیه می‌گویند که سر حسین علیه‌السلام پس از چهل روز به کربلا بازگردانده و به بدن ملحق شد و این روز نزد آنان معروف است و زیارت در آن روز را زیارت اربعین می‌نامند. (۹) قزوینی نیز نگاشته است: روز اول ماه صفر، عید بنی‌امیه است، چون در آن روز، سر حسین علیه‌السلام را به دمشق وارد ساختند و در روز بیستم آن ماه، سر ایشان به بدن، باز گردانده شد. (۱۰) مناوی (متوفای ۱۰۳۱ ق) نوشته است: امامیه می‌گویند: پس از چهل روز از شهادت، سر به بدن بازگردانده شد و در کربلا دفن شد. (۱۱) قول دوم: در کنار قبر امیرالمومنین علیه‌السلام (۱۲) قول سوم: مسجد رقه در کنار فرات قول چهارم: بقیع نزد قبر مادرش فاطمه علیها‌السلام قول پنجم: دمشق قول ششم: قاهره. (۱۳) بررسی و تامل در این اقوال، این نتیجه را در بردارد که دیدگاه اول، یعنی الحاق سر به بدن، مشهور و مورد اعتماد و عمل علمای شیعه است، از این رو این قول قابل اعتنا و پذیرش است و بنا بر گزارش‌های تاریخی این الحاق در روز بیستم صفر سال ۶۱ بوده است. بنا بر قول مشهور، این کار توسط امام زین‌العابدین علیه‌السلام صورت گرفته است. (‌۱۴)

پى‏ نوشت‏:

۱شیخ صدوق، الامالی، مجلس سی‌ و یکم، ص ۲۳۲؛ فتال نیشابوری، روضه الواعظین، ص‌۱۹۲و مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۴۰٫ ۲- رسائل المرتضی، ج ۳، ص ۱۳۰٫ ۳- مناقب آل ابی‌طالب، ج ۴، ص ۸۵ و مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۹۹: «قال الطوسی رحمه ‌الله: و منه زیاره الاربعین». ۴- نجم الدین محمد بن جعفر بن نما حلی، مثیرالاحزان، ص ۸۵٫ ۵- سید ابن طاووس، اللهوف فی قتلی الطفوف، ص ۱۱۴٫ ۶- مجلس، بحارالانوار، ج ۹۸، ص ۳۳۴٫

۷- همان، ج ۴۵، ص ۱۴۵٫

۸- بیرونی، الاثار الباقیه عن القرون الخالیه، ص ۳۳۱٫

۹- محمد بن احمد قرطبی، التذکره فی امور الموتی و امور الاخره، ج ۲، ص ۶۶۸٫

۱۰- زکریا محمد بن محمود قزوینی، عجائب المخلوقات و الحیوانات و غرائب الموجودات، ص ۴۵٫

۱۱- عبدالرووف مناوی، فیض القدیر، ج ۱، ص ۲۰۵٫

۱۲- ابن قولویه قمی، کامل الزیارات، ص ۸۴؛ کلینی، الکافی، ج ۴، ص ۵۷۱- ۵۷۲؛ ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، تهذیب الاحکام، ج ۶، ص ۳۵- ۳۶ و ابن شهر آشوب، همان، ج ۴، ص ۸۵٫

۱۳- سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، ص ۲۶۵- ۲۶۶؛ سید محسن امین عاملی، اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۶۲۶- ۶۲۷ و همو، لواعج الاشجان، ص ۲۴۷- ۲۵۰؛ محمدامین امینی، همان، ج ۶، ص۳۲۱- ۳۳۷٫

قاضی طباطبائی ضمن اشاره به اقوال در این موضوع و دفاع از قول به الحاق سر به بدن، اقوال دیگر را در این باره نقد و بررسی کرده است. ر. ک: تحقیق درباره اول اربعین حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام، ص ۳۰۳ به بعد.

۱۴- مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۴۵ و همو، جلاء العیون، ص ۴۰۷٫

منبع:مجله تاریخ در آینه پژوهش، ش ۵، ۱۳۸۴

محسن رنجبر‏‏

سیره ائمه اطهار (ع) در زنده نگه داشتن عاشورا

اشاره:

در میان حوادثى که در طول تاریخ بشریّت به وقوع پیوسته است، هیچ نهضت و حرکتى به پویایى و برجستگى قیام عاشورا نیست، نهضتى که در سرزمینى محدود، زمانى کوتاه و با فداکارى افراد معدودى رخ داد، امّا توانست الگویى عملى براى آزاد مردان جهان ارائه کند و براى همیشه به عنوان «انقلاب بزرگ» بر تارک تاریخ بشر بدرخشد. آن چه بیش از همه حادثه کربلا را پرفروغ و سازنده جلوه مى‏دهد، سیره ائمه اطهار(ع) است.

در زنده نگه داشتن این حماسه زیبا و احیاى فرهنگ آن. امامان معصوم(ع) على‏رغم این که در دوران امامت خویش در محدودیت‏هاى شدیدى به سر مى‏بردند و حاکمان مستبد اموى و عباسى سایه شوم خود را بر شهرهاى اسلامى گسترده بودند، ولى با اتخاذ صحیح‏ترین تصمیم‏ها و موضع‏گیرى‏هاى مناسب و با استفاده از مؤثرترین شیوه‏ها توانستند از فرهنگ عاشورا و دستاوردهاى ارزشمند آن به صورت شایسته پاسدارى کنند و راه حماسه آفرینان کربلا را تداوم بخشند. آنان این واقعه را به دید معجزه نگریسته‏اند و در سیره عملى خود به عنوان راهکارهاى مؤثّر و زنده براى مبارزه علیه ظلم و ستم از آن بهره جسته‏اند که در این مقال به روش‏هاى عملى آنان جهت حفظ این نهضت از تحریفات و زنده نگه داشتن آن اشاراتى گذرا خواهیم داشت. توصیه به سوگوارى و عزادارى‏ عاشورا دهم ماه محرم الحرام است که از دیر باز مورد توجه و احترام مردم بوده است. ولى در فرهنگ شیعه به خاطر شهادت سومین پیشواى شیعیان و اصحاب او در سرزمین کربلا، این روز از جایگاه والایى برخوردار است. دهم ماه محرم با رخداد قیام سیدالشهداء (ع) در بین امامان (ع) و دوستداران اهل بیت (ع) به عظیم‏ترین روزسوگوارى و ماتم تبدیل شد.(۱) پیشوایان معصوم(ع) همواره جهت زنده نگه داشتن یاد و خاطره عاشورا، شیعیان را به سوگوارى و عزادارى توصیه نموده و اثرات و ثمرات این شعایر را تشریح مى‏نمودند. راز این که ائمه هدى(ع) بر ماتم سرایى شهداى کربلا تأکید نموده‏اند این است که: اوّلاً دشمنان و مخالفان اهل بیت (ع) این روز را به جشن و سرور سپرى مى‏کردند و ثانیاً این عزادارى‏ها و سوگوارى‏ها اگر آگاهانه، خالصانه و سازنده باشد، دل صاحب عزا را با دل حماسه‏سازان دشت نینوا پیوند مى‏دهند و این ارتباط خود باعث ازدیاد معرفت و قرب به بارگاه ملکوتى خواهد شد. امام صادق(ع) در توصیف مصایب روز عاشورا این گونه فرمودند: «وَ اَمّا یَومَ عاشوراءَ فَیَومٌ اُصیبَ فیه الحُسین صریعاً بینَ اَصحابِهِ و اصحابُهُ حَولَهُ صَرعى عُراهٌ؛(۲) امّا روز عاشورا روزى است که در آن حسین(ع) میان یارانش کشته بر زمین افتاد و یاران او نی ز اطراف او بر خاک افتاده و عریان بودند». امام رضا(ع) دراین‏باره مى‏فرماید: «من ترک السّعى فى حوائجه یوم عاشوراء قضى اللّه له حوائج الدّنیا و الآخره و من کان عاشوراء یوم مصیبته جعل اللّه عزّ و جلّ یوم القیامه یوم فرجه و سروره؛(۳) هر کس تلاش در رفع نیازهایش را در عاشورا به خاطر به پاداشتن عزا تر ک کند، خداوند حوایج دنیا و آخرتش را برآورده سازد و هر کس عاشورا را روز مصیبت خویش قرار دهد، خداوند تبارک و تعالى روز قیامت را روز شادى و خوشحالى او قرار مى‏دهد.» هم چنین امام صادق(ع) فرمودند: «انّ یوم الحسین اعظم مصیبهً من جمیع سائر الایّام؛(۴) روز شهادت امام حسین(ع) سوزناک‏ترین روزهاست.» در سیره اهل بیت عصمت و طهارت(ع) هرچه بیشتر تفحّص گردد، مشاهده مى‏شود که آن بزرگواران براى ترویج فرهنگ عاشورا و تطبیق آن بر مصادیقش بر اساس مقتضیات هر عصر، اهتمامى وافر و تأکیدى مصرّانه داشته‏اند. امام باقر(ع) در تعقیب این هدف و توجه دادن مردم به ستمى که بر اهل بیت(ع) روا شده، وصیّت مى‏کند تا ده سال در موسم حج در منى براى امام حسین(ع) و همراهانش عزادارى کنند. آن حضرت بودجه‏اى را براى چنین امرى اختصاص داد. عزادارى گروهى در ایام حج و سرزمین حسّاس منى، سؤالات معنا دارى را در اذهان ترسیم مى‏کند و این خود بهترین نوع مبارزه غیر مستقیم ائمه(ع) براى توجه دادن افکار عمومى بر ضد جنایات اموى بود. ائمه هدى(ع) غیر از آن که قولاً و عملاً در سیره و رفتار خود در جهت برپایى مجالس سوگوارى براى اباعبداللّه(ع) تأکید و اصرار داشته‏اند، از مردم خواسته‏اند که در این امر مهم کوتاهى نکنند و به آنان نوید داده‏اند که براى عزاداران حسینى پاداش بسیار ویژه‏اى در نظر گرفته شده است. از منابع روایى چنین برمى‏آید هر کس بر مصایب ائمه خصوصاً امام حسین (ع) بگرید و از این بابت محزون گردد: ۱- در روز جزاء با ائمه هدى(ع) محشور خواهد بود. ۲- حضرت سیدالشهداء (ع) براى سوگوار خود از خداوند طلب آمرزش مى‏کند. ۳- عزادار اباعبداللّه(ع) مصداق کسى است که در شادى اهل عترت شادمان و در حزن آنان اندوهناک و محزون است. ۴- در هنگام احتضار سوگوار اباعبداللّه(ع)، ائمه هدى(ع) حاضر مى‏شوند و عزرائیل را به مراعات حال وى توصیه مى‏کنند به حدى که ملک الموت از مادر نسبت به او رؤوف‏تر است. ۵ – سوگوار حماسه ساز عاشورا، از آب گواراى کوثر جرعه‏هایى مى‏نوشد و به میوه‏هاى جنّت متنعم مى‏شود. ۶- شفاعت رسول خدا(ص) شامل عزاداران امام حسین(ع) مى‏شود. ۷- قبر ماتم دار کربلا نورانى است و از عذاب برزخى مصون مى‏باشد. ۸ – خداوند از این که عزادار امام حسین(ع) را عذاب کند، پروا مى‏کند. ۹- سوگواران و زائران در پرتو عرش الهى در مجلس منوّر در محضر اباعبداللّه هستند.(۵) گریستن و گریاندن‏ گریه براى مصایب امام حسین(ع) نوعى پیوند با راه و روش و هدف آن حضرت است که باعث آمادگى براى مبارزه و جهاد در راه خدا مى‏شود و نیروى ایمان و عقیده را از هر جهت بسیج مى‏کند و ناامیدى و زبونى را از انسان دور مى‏نماید. از آن‏جا که شهادت سالار شهیدان و ی اران با وفایش از منظر عمومى، آثار ویرانگرى براى حکومت بنى‏امیه و سال‏ها بعد براى بنى عباس داشت و مشروعیّت حاکمان این دو سلسله را زیر سؤال برده بود، براى این که این تراژدى غم‏بار به دست فراموشى سپرده نشود، امامان(ع) با گریه بر شهیدان نینوا و زنده نگه داش تن یاد و خاطره جانبازى‏هاى آنان اهداف شهیدان کربلا را دنبال مى‏کردند. عظمت حادثه کربلا به قدرى دلخراش بود که شاهدان آن مصیبت تا زنده بودند آن را فراموش نکردند. امام سجّاد(ع) در مناسبت‏هاى گوناگون بر عزیزانش گریه مى‏کرد. اشک‏هاى آن حضرت(ع) عواطف را بر مى‏انگیخت و در اذهان مخاطبان مظلومیّت شهداى کربلا را ترسیم مى‏نمود. امام سجّاد (ع) بنیانگذار فرهنگ گریه در میان مؤمنان بود و طى ۳۵ سال امامتش به این روش ادامه داد (۶) تا جایى که یکى از «بکّائین پنج گانه تاریخ»(۷) نامیده شد. وقتى راز آن همه گریه را از آن حضرت مى‏پرسیدند، حضرت مصایب جانگداز کربلا را بازگو مى‏کرد و مى‏فرمود: مرا ملامت نکنید. بدرستى یعقوب(ع) پس از آن که یک فرزند خود را از دست داد، آن قدر گریست تا از غصّه چشم‏هایش سفید شد. در حالى که یقین به مرگ فرزندش نداشت ولى من به چشم خود در نصف روز دیدم که چهارده نفر از اهل بیت مرا سربریدند.(۸) او نه تنها خود در سوگ شهداى کربلا مى‏گریست، بلکه شیعیان و مؤمنان را نیز ترغیب به گریستن بر آن شهدا مى‏کرد و مى‏فرمود: «هر مؤمنى که بر شهادت حسین(ع) بگرید به طورى که اشک بر گونه‏هایش جارى شود، خداوند براى او غرفه هایى در بهشت آماده مى‏سازد که تا ابد در آ ن اقامت خواهد گزید».(۹) امام صادق(ع) فرمودند: «على بن الحسین(ع) به یاد عاشورا بیست سال گریست و هرگز طعامى نمى‏خورد مگر این که گریه مى‏کرد».(۱۰) همچنین امام رضا(ع) فرمودند: «فعلى مثل الحسین فلیبک الباکون فانّ البکاء علیه یحطّ الذّنوب العظام؛(۱۱) گریه کنندگان باید بر کسى همچون حسین(ع) گریه کنند، زیرا گریستن بر او گناهان بزرگ را فرو مى‏ریزد». باز امام صادق (ع) فرمودند: «کلّ الجزع و البکاء مکروهٌ سوى الجزع و البکاء على الحسین؛(۱۲) هر ناله و گریه‏اى مکروه است، مگر ناله و گریه بر حسین(ع)». این اشک‏ها و گریه‏ها در عزاى مظلوم کربلا، فریاد مداوم علیه ستمگران و ابلاغ پیام خون مطهر شهدا بود. اگر گریه‏هاى ائمه(ع) نبود، حادثه عاشورا از خاطره‏ها محو مى‏شد و شعاع این مشعل فروزان فروکش مى‏کرد. بیان گریه نظام هستى مسأله گریه نظام هستى به ویژه گریه آسمان بر شهادت حضرت اباعبداللّه(ع) در روایات منقول از ائمه هدى(ع) منعکس شده است.راز این گریه اظهار عظمت مصیبت است به نحوى که در جزء جزء عالم هستى داراى تأثیر بوده است. پس از بازگشت اهل بیت عصمت و طهارت از کربلا و ورود به مدینه امام سجاد(ع) ضمن خطبه‏اى چنین فرمودند: «اى مردم! پس از این مصیبت عظمى کدام یک از مردانتان تواند شاد بود یا کدامین چشم مى‏تواند اشکش را حبس کند؟ همانا آسمان‏هاى هفت گانه بر قتل او گریستند و دریاها با امواجشان و آسمان‏ها با ارکانشان و زمین با پهنه وسیعش و درختان با شاخه‏هایشان و ماهیان اعماق دریا و ملائکه و اهل آسمان بر شهادت او گریستند».(۱۳) امام صادق(ع) در روایتى به صحابى بزرگوارش زراره فرمودند: «اى زراره! آسمان چهل روز بر حسین(ع) گریست و زمین چهل روز با سیاهى و خورشید چهل روز با سرخى و کسوف و کوه‏ها از هم پاشیدند و دریاها متلاطم شدند و ملائکه چهل روز بر حسین(ع) گریستند».(۱۴) هم چنین امام رضا(ع) در روایتى به گریه آسمان‏هاى هفت گانه و زمین اشاره نموده‏اند.(۱۵) از روایاتى که گذشت مى‏توان چنین استنباط کرد که اصل مسأله گریه هستى بر شهادت امام حسین(ع) امرى است قطعى که خود سند متقنى است براى زنده نگه داشتن این قیام. ترغیب شاعران به سرودن شعر و مرثیه‏ برپایى مجالس نوحه خوانى و خواندن شعر و مرثیه از عباداتى است که داراى ثواب و پاداش فراوانى در نزد پروردگار است. امام صادق(ع) مى‏فرماید: «الحمد لله الّذى جعل فى النّاس من یفد الینا و یمدحنا و یرثى لنا؛(۱۶) حمد و ستایش خداوندى را که در میان مردم کسانى را قرار داد که به سوى ما مى‏آیند و ما را مدح مى‏کنند و براى ما مرثیه مى‏خوانند». این نشان دهنده جایگاه «مرثیه» و «مدح» در فرهنگ شیعه و در راستاى احیاى فرهنگ اهل بیت(ع) است. بیان مصایب و مراثى سرور شهیدان امام حسین (ع) به اندازه‏اى مهم و ضرورى است که پیشوایان معصوم(ع) همواره بدان سفارش کرده و خواستار زنده نگه داشتن نام و یاد آن امام(ع) به این شیوه شده‏اند. آنان خود نیز بدین امر پاى‏بند بوده و در بزرگداشت این واقعه جانسوز قلبى سوزان و زبانى نوحه‏گر داشته‏اند. استاد شهید آیت اللّه مرتضى مطهرى (ره) در این زمینه مى‏نویسد: «ائمه دین خواستند قیام امام حسین(ع) به صورت یک مکتب و به صورت یک مشعل فروزان همیشه باقى بماند. این یک چراغى است از حق، از حقیقت دوستى و از حقیقت خواهى. این یک ندایى است از حق‏طلبى، از حرّیت و آزادى، این مکتب آزادى و این مکتب مبارزه با ظلم را خواستند براى همیشه باقى بماند. در زمان خود ائمه اطهار(ع) که این دستور صادر شد، سبب شد که جریان زنده و فعّال و انقلابى به وجود آید. نام امام حسین(ع) شعار انقلاب علیه ظلم گشت، یک عدّه شاعر انقلابى به وجود آ مدند مانند: کمیت اسدى، دعبل خزایى، سیّد حمیرى و…کمیت اسدى مى‏دانید کیست؟ همان کسى که با اشعارش از یک سپاه بیشتر براى بنى امیّه ضرر داشت».(۱۷) مشهور است که چون اهل بیت عصمت و طهارت (ع) از شام به مدینه بازگشتند، در حوالى مدینه براى مدتى کوتاه اقامت نمودند. اهالى مدینه با شور و شوق خاصى به استقبال آنان رفتند. در میان استقبال کنندگان فردى بود به نام «بشیر بن جذلم» که چون امام سجاد(ع) او را دید، فرمود: اى بشیر! پدرت شاعر بود. آیا تو هم از شاعرى بهره‏دارى، وى جواب داد: آرى! خود نیز شاعر هستم. حضرت(ع) فرمودند: ابیاتى بسراى و خبر ورود اهل بیت(ع) و مصیبت جانگداز کربلا را اعلام کن. بشیر مى‏گوید بر مرکب خود سوار و با عجله وارد مدینه شدم و صدا به گریه بلند کردم و این اشعار را خواندم: یا اهل یثرب لامقام لکم بها قتل الحسین و ادمعى مدرار الجسم منه بکربلا مضرّج‏ و الرأس منه على القناه یدار یعنى: اى اهل یثرب (مدینه) دیگر در شهر نمانید چون حسین(ع) کشته شد. پس اشک فراوان از گونه‏ها جارى کنید. بدنش در کربلا آغشته به خون شده و سر مطهرش را بر سر نیزه کردند. بعد از این مرثیه، شهر مدینه شکل ماتم به خود گرفت. همه اهل شهر از منازل بیرون آمدند و به گریه و زارى پرداختند و این ماتم‏سرایى تا چندین روز ادامه داشت. در عصر امامت ائمه(ع) شعرایى چون کمیت اسدى، سیّد حمیرى، دعبل خزایى و… به سفارش آن بزرگواران براى فداکاران کربلا به مرثیه گویى پرداختند. اشعار حماسى و عمیق این یاران اهل بیت(ع) بنى امیّه و بنى عباس را در هراس افکنده بود.(۱۸) شاعر و مدّاح اهل بیت(ع) «دعبل خزایى» این گونه نقل کرده است: ایام محرم بود که به زیارت امام هشتم على بن موسى الرضا(ع) رفتم. دیدم آن حضرت با حالت حزن و اندوه نشسته و اصحاب هم دور او جمع شده‏اند. چون مرا دید، فرمود: اى دعبل! دوست دارم شعرى بخوانى، زیرا این روزها غم و اندوهى است که بر خاندان ما رفته است و کسى که بر مصیبت جدّم امام حسین(ع) بگرید، خداوند گناهان او را مى‏آمرزد. سپس آن حضرت از جاى خویش برخاست و پرده‏اى را نصب کرد و اهل خانه را در پشت آن پرده قرار داد تا در مصایب جدّشان عزادارى کنند. در این حال رو به سوى من کرد و فرمود: براى جدّم حسین(ع) مرثیه‏اى بخوان. دعبل مى‏گوید: اشعارى خواندم به طورى که صداى گریه امام رضا(ع) و اهل بیت او بلند شد.(۱۹) زید شجام مى‏گوید: «با جمعى از کوفیان نزد امام جعفر صادق(ع) بودیم که جعفر بن عفان وارد شد. امام صادق(ع) او را نزدیک خود جاى داد. سپس فرمود: شنیده‏ام تو درباره عزادارى امام حسین(ع) خوب شعر مى‏گویى، گفت: بلى! فرمود: بگو! پس جعفر شعرى درباره امام حسین(ع) سر ود به طورى که امام صادق(ع) و تمام اطرافیان گریستند. سپس امام (ع) فرمود: اى جعفر! به خدا قسم دیدم ملائکه اشعار تو را درباره حسین(ع) مى‏شنوند و آن‏ها هم گریه مى‏کنند. اى جعفر! خداوند همین الآن بهشت را بر تو واجب کرد و گناهانت را بخشید».(۲۰) سفارش به زیارت سالار شهیدان‏ از شیوه هایى که امامان (ع) براى احیاى نهضت عاشورا به کار گرفتند، توجه فراوان به زیارت امام حسین(ع) بود. سفارش‏هاى فراوانى که از خاندان عترت و طهارت در باب بزرگداشت مقام آن حضرت و زیارت آن امام مظلوم در اوقات مختلف به ما رسیده است، عمق و میزان مقام الهى سالار عشق را به وضوح بیان مى‏کند. امام سجاد(ع) در سخنان گهر بار خویش، سفارش زیادى به زیارت امام حسین(ع) داشت. ایشان بعد از بازگشت به مدینه در بیرون شهر خیمه‏اى برپا کرد و چندین سال در آن اقامت گزید تا ملاقاتى با دشمنان عترت نداشته باشد. حضرت پیوسته در طول این مدت به قصد زیارت پدر و جدّ خویش به عراق مى‏آمد، ولى کسى متوجّه نمى‏شد.(۲۱) امام صادق(ع) فرموده‏اند: «لو یعلم النّاس ما فى زیاره قبر الحسین(ع) من الفضل لماتوا شوقاً؛(۲۲) اگر مردم فضیلت زیارت قبر امام حسین(ع) را مى‏دانستند از شوق جان مى‏باختند». سدیر صیرفى مى‏گوید: امام صادق(ع) به من فرمود: اى سدیر! آیا هر روز حسین(ع) را زیارت مى‏کنى، عرض کردم فدایت شوم نه، فرمود: چقدر جفاکار هستى! سپس فرمود: آیا هر جمعه او را زیارت مى‏کنى؟ عرض کردم نه، فرمود: آیا هر ماه او را زیارت مى‏کنى؟ عرض کردم نه. فرمود: آیا هر سال او را زیارت مى‏کنى؟ عرض کردم گاهى. حضرت فرمود: شما به حسین(ع) چقدر جفا مى‏کنید! آیا نمى‏دانى که خداوند عزّ و جلّ دو میلیون فرشته دارد که پریشان حال بر حسین گریه مى‏کنند و او را زیارت مى‏کنند و خسته نمى‏شوند؟ چه مانعى دارد که قبر حسین(ع) را در هر جمعه پنج بار و یا در هر روز یک بار زیارت کرده باشى؟ عرض کردم: فدایت شوم. میان ما و قبر حسین(ع) بسیار فاصله است. حضرت فرمود: زیارت را از راه دور انجام بده و آن بدین گونه است: برو بالاى پشت بام و به راست و چپ توجه کن. آن وقت سر به طرف آسمان بلند کن سپس به طرف قبله توجه کن و بگو: «السلام علیک یا اباعبداللّه الحسین. السلام علیک و رحمه اللّه و برکاته» اگر چنین کنى براى تو یک زیارت مى‏نویسند معادل یک حج و یک عمره.(۲۳) امام رضا (ع) فرمودند: «من زار قبر ابى عبداللّه بشطّ الفرات کان کمن زار اللّه فوق عرشه؛(۲۴) هر کس قبر امام حسین(ع) را در کنار رود فرات زیارت کند، مانند کسى است که خداوند را در بالاى عرش زیارت کرده است». آرى از سیاست‏هاى ثابت و تغییرناپذیر امامان معصوم(ع) بعد از شهادت سالار شهیدان احیاء این نهضت بود. تأکید آنان بر عزادارى، گریه، فضایل، زیارت و… از عاشورا مشعلى جاویدان ساخت و کربلا را به صورت بزرگ‏ترین دژ مقاومت امت اسلامى در برابر کفر و نفاق و بیداد د ر آورد. امروزه با استفاده از سیره ائمه هدى(ع) عاشوراى حسینى سمبل ظلم ستیزى و عدالت خواهى و راه رهایى مظلومان جهان از سلطه مستکبران شناخته مى‏شود. اگرچه در طول تاریخ از سوى کوردلان تلاش‏هایى براى فراموش شدن نام حسین(ع) و خاموشى این مشعل هدایت صورت گرفته ا ست، امّا همه این تلاش‏هاى مذبوحانه نشان وحشت آنان از جوشش خون پاک حسینى در رگ‏هاى نسل جوان است و على‏رغم همه این کوشش‏ها هر روز گرایش دل‏هاى صالحان و مؤمنان به سوى عاشورا و محرم افزون‏تر و گسترده‏تر مى‏گردد و محبت حسینى دل‏هاى مظلومان جهان را شیداى فرزند فاطمه (س) مى‏کند. والسلام

پى نوشت: 

 مآخذ: ۱. ماهنامه مبلّغان، شماره ۳۹، ص ۷۱. ۲. اصول کافى، کلینى، ج ۴، ص ۱۴۷. ۳. عیون اخبار الرّضا، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۲۹۸. ۴. همان، ص ۲۲۵. ۵. مجله پاسدار اسلام، شماره‏هاى ۲۶۷ و ۲۶۸(اسفند ۸۲ و فروردین ۸۳) ص ۲۹ – ۲۷، برگرفته از مقاله جارى با جرعه‏هاى عاشورا، غلامرضا گلى زواره. ۶. امالى شیخ صدوق، ص ۱۴۰. ۷. حضرت آدم(ع)، حضرت نوح(ع)، حضرت یعقوب(ع)، حضرت فاطمه(س) و امام سجاد(ع).

۸ امالى شیخ صدوق، ص ۱۴۰.
۹. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، شیخ صدوق، ص ۸۳.
۱۰. بحارالانوار، مجلسى، ج ۴۶، ص ۱۰۸.
۱۱. همان، ج ۴۴، ص ۲۸۳.
۱۲. همان، ج ۴۵، ص ۳۱۳.
۱۳. عوالم العلوم و المعارف، عبداللّه بحرانى، ج امام حسین(ع)، ص‏۴۵۹.
۱۴. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۰۷ – ۲۰۶.
۱۵. همان، ج ۴۴، ص ۲۸۶.
۱۶. وسایل الشیعه، حرّ عاملى، ج ۱۰، ص ۴۶۹.
۱۷. ده گفتار، شهید مطهرى، ص ۲۵۲ – ۲۵۱.
۱۸. مجله پاسدار اسلام، شماره ۱۶۳، تیر ۱۳۷۴، ص ۳۲.
۱۹. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۷۵.
۲۰. وسایل الشیعه، ج ۴، ص ۵۹۴.
۲۱. الامام زین العابدین، علّامه مقدم، ص ۴۲.
۲۲. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص ۳۱۹.
۲۳. وسایل الشیعه، ج ۱۰، ص ۳۸۶.
۲۴. مأخذ قبل، ص ۱۸۳.
منبع: ماهنامه پاسدار اسلام ،‌شماره ۲۸۴

اسماعیل نسّاجى زواره‏

سنت الهی، تعمیم در قرآن و نمود آن در نهضت عاشورا ‏

اشاره:

سنت تعمیم بدین معنا است که اگر آدمی خشنود از کردار گروهی باشد، در عملشان شریک خواهد بود و به کسانی ملحق می‏شود که دوستدارشان است چنان که خشم و نارضایتی، انسان را از کسانی که دوست ندارد و از عملشان ناراضی است، جدا می‏کند.قرآن کریم و روایات معصومین(ع) نیز برآن دلالت می‏کنند لذا علت تعمیم،خشنودی یا ناخشنودی به خاطر حب و بغض می‏باشد.

در این راستا، با توجه به مفهومی که قرآن از کلمه امت ارائه می‏دهد و آن را مقوله‏ای کیفی می‏داند،دستاوردها و عملکرد نیک و بد امت نیز تمامی افراد امت را در بر می‏گیرد حتی آنان که در این کار نقشی نداشته‏اند اما به جهت رضایت،شریک آثار عمل امت‏اند به خلاف نتایج عملکرد افراد که ویژه خودشان می‏باشد . نویسنده ضمن تبیین مطالب فوق سنت تعمیم را فراگیر بر دنیا و آخرت و خیر و شر دانسته، در ادامه به برخی روش‏ها و موارد این سنت الهی در زندگی مردم همچون تعمیم در مسؤولیت و کیفر، تعمیم حجت، تعمیم در ثواب و پاداش پرداخته و تعمیم نفرین و بیزاری و یکی از این مصادیق بر شمرده که در نصوص به جا مانده از اهل بیت (ع) در زیارت امام حسین (ع) نیز به روشنی شاهد این تعمیم هستیم . نویسنده در پایان نتیجه می‏گیرد عاشورا خط معیار دو جبهه حق و باطل در طول تاریخ و در هر جامعه‏ای است، موضع‏گیری در این دو جبهه به دوستی یابیزاری است و حسین (ع) جدا کننده این دو جبهه خواهد بود . پیشگفتار «لقد سمع الله قول الذین قالوا ان الله فقیر و نحن اغنیاء سنکتب ما قالوا و قتلهم الانبیاء بغیر حق و نقول ذوقوا عذاب الحریق ذلک بما قدمت ایدیکم و ان الله لیس بظلام للعبید الذین قالوا ان الله عهد الینا الا نؤمن لرسول حتی یاتینا بقربان تاکله النار قل قد جاءکم رسل من قبلی بالبینات و بالذی قلتم فلم قتلتموهم ان کنتم صادقین; (۱) خداوند سخن آنان را که گفتند: «خدا فقیر است و ما بی نیازیم‏» ، شنید . به زودی آنچه را گفتند خواهیم نوشت، همچنین کشتن بناحق پیامبران را می‏نویسیم و به آنان می‏گوییم: «بچشید عذاب سوزان را!» این به سبب و نتیجه کاری است که دستهای شما از پیش فرستاده و خدا به بندگان ستم نمی‏کند . آنان کسانی هستند که گفتند: خدا از ما پیمان گرفته که به پیامبری ایمان نیاوریم مگر این‏که یک قربانی بیاورد که آتش [صاعقه آسمانی] آن را بسوزاند! بگو: پیامبرانی پیش از من برایتان آمدند و دلایل روشن و آنچه را گفتید آوردند، پس چرا آنان را کشتید اگر راست می‏گویید؟!» شأن نزول آیات سعید بن جبیر در شان نزول این آیات گفته است: وقتی این آیه نازل شد: «من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا فیضاعفه له اضعافا کثیره … ; (۲) کیست که به خدا قرض‏الحسنه بدهد تا آن را برای او چند برابر کند …» یهودیان گفتند: ای محمد! پروردگارت فقیر و نیازمند شد و از بندگانش قرض خواست! پس خدا آیات فوق را فرو فرستاد! دلالت آیات بر سنت تعمیم آیات مزبور یهودیان معاصر رسول الله (ص) را به دو سبب محکوم و سرزنش می‏کند; ۱ . این‏که گفتند: خدا فقیر و نیازمند است و ما ثروتمند و بی‏نیازیم . ۲ . بناحق پیامبران را کشتند . خداوند گفته یهودیان را شنید و به آنان هشدار داد سخن نادرست و یاوه‏ای را که گفته‏اند، در نامه عملشان بنویسد و بدین سبب، نیز به خاطر کشتن بناحق پیامبران آنان را محکوم و عذاب کند: «به زودی آنچه را گفتند خواهیم نوشت، همچنین کشتن بنا حق پیامبران را می‏نویسیم .» خداوند عذاب سوزناک را به یهودیان خواهد چشاند، زیرا سخن نادرستی گفتند و بناحق پیامبران را کشتند: «و به آنان می‏گوییم: بچشید عذاب سوزان را .» آیه کریمه تاکید دارد یهودیان معاصر رسول خدا (ص) سزاوار عقوبت‏با عذاب سوزانند، زیرا مرتکب گناه و معصیت‏شدند و خداوند به بندگان ستم نمی‏کند و تصریح می‏نماید که این (عذاب) نتیجه کاری است که دستهای شما از پیش فرستاده است . آیه کریمه در ادامه نقل می‏کند که از رسول خدا خواستند یک قربانی بیاورد که صاعقه آسمانی آن را بخورد، تا به رسالتش ایمان بیاورند . زیرا خداوند از آنان پیمان گرفته است که تا چنین آیتی نبینند، ایمان نیاورند . بعد در رد ادعا و وعده دروغین آنان بر ایمان آوردن، می‏گوید که پیامبران پیش از رسول خدا با دلایل روشن آمدند، حتی با این آیتی که آنان تقاضا دارند، اما به‏رغم تمامی اینها، ایمان نیاورند و بر لجاجت و عناد خود اصرار ورزیدند و پیامبران را بناحق کشتند . شکی نیست که مخاطبان این آیات، یهودیان معاصر رسول خدایند و تمامی ضمایر به آنان بر می‏گردد . آنان بودند که گفتند: خدا نیازمند است و ما بی نیاز; آنان گفتند: خدا از ما پیمان گرفته است . نگاهی گذرا به آیات، بر این حقیقت تاکید دارد . خدای متعال آنان را محکوم کرده و به عذاب سوزان نویدشان می‏دهد، آن هم به خاطر این‏که پدرانشان با کشتن بناحق پیامبران بنی‏اسرائیل، مرتکب جرم شدند . گرچه با نظر سطحی و گذرا به تاریخ و جامعه می‏فهمیم، یهودیان معاصر پیامبر نقشی در این کار نداشتند، اما آیات کریمه به صراحت آنان را محکوم کرده و سزاوار عقوبت دانسته است . خدای متعال یهودیان را محکوم نموده و به سبب آنچه کردند و آنچه نکردند، عذابشان می‏کند . یهودیان معاصر فقط از پیامبر خواستند یک قربانی بیاورد که صاعقه آسمانی آن را بسوزاند . آنان نه انبیا را کشتند و نه معاصر قاتلان و مقتولان بودند، پس چرا آیه کریمه به کاری که نکردند – کشتن پیامبران – و نقشی که نداشتند، دلیل می‏آورد؟! پاسخ این پرسش، سنت «تعمیم‏» و فراشمولی است . خدای متعال مسئولیت و نقش پدران در کشتن انبیا را به فرزندان تعمیم و گسترش داده، چنان که عقوبت پدران به سبب جرمی که مرتکب شدند را شامل فرزندان دانسته است و دلیلی را که بر ضد پدران آورده، برای فرزندان هم بازگو کرده است . «تعمیم‏» سنتی فراگیر و شامل است و همین سنت الهی، دلیل محکومیت‏یهود و عقوبت‏شان است . معنای تعمیم در آیه آن است که خدای متعال فرزندان را شریک مسئولیت و جرم و کیفر پدران دانسته، دلیل تعمیم را شامل هر دو می‏داند . علت تعمیم خشنودی و ناخشنودی خشنودی یا ناخشنودی به خاطر حب و بغض است . اگر آدمی راضی و خشنود از کردار گروهی باشد، در عملشان شریک است، چه خیر باشد و چه شر; اگرکردار شر باشد، کیفر و مجازات خواهد شد و اگر عمل خیر باشد، به او ثواب و پاداش می‏دهند . اگر انسان بر گروهی (به سبب عملکردشان) خشم گیرد، از آنان بیزاری و تبری جسته است . خشنودی و رضایت، آدمی را به کسانی ملحق می‏کند که دوستدارشان است و از کارکردشان راضی است، چنان که خشم و نارضایتی، انسان را از کسانی که دوست ندارد و از عملشان ناراضی است، جدا می‏کند . پس رضایت‏یا عدم رضایت، عامل وصل و فصل (پیوند و جدایی) است، و از آن رو که یهودیان معاصر پیامبر، از کرده پدران و کشتن پیامبران راضی بودند، خدای متعال، آنان را در برابر جرم پدران مسئول دانست و بدین سبب محکوم کرد و وعید کیفرشان داد و «تعمیم‏» را دلیلی بر ضدشان دانست، به رغم آن که هم‏عصر پیامبران نبوده، آنان را ندیدند و نقشی در کشتن‏شان نداشتند . از ابی‏عبدالله امام صادق (ع) در باره همین آیات روایت است: «میان آن قاتلان و این درخواست کنندگان از پیامبر، پانصد سال فاصله بود، اما خداوند از آن رو که راضی به کرده پدرانشان بودند، آنان را نیز قاتل دانست .» (۳) محمد بن ارقط می‏گوید: خدمت ابوعبدالله امام صادق (ع) رسیدم . فرمود: به کوفه می‏روی؟ عرض کردم: بلی . فرمود: قاتلان حسین را میان مردم کوفه دیده‏ای؟ پاسخ دادم: فدایت‏شوم! [از آن زمان خیلی گذشته و من] کسی را بدین عنوان نمی‏شناسم! فرمود: «فاذن انت لا تری القاتل الا من قتل او من ولی القتل؟ الم تسمع الی قول الله: «قد جاءکم رسل من قبلی بالبینات و بالذی قلتم، فلم قتلتموهم ان کنتم صادقین .» فای رسول قتل الذین کان محمد (ص) بین اظهرهم؟ و لم یکن بینه و بین عیسی (ع) رسول . انما رضوا قتل اولئک، فسموا قاتلین; پنداشته‏ای قاتل فقط کسی است که کشته است و بدان مبادرت کرده است؟ آیا نشنیده‏ای خداوند می‏فرماید: «پیامبرانی پیش از من برایتان آمدند و دلایل روشن و آنچه را گفتید آوردند، پس چرا آنان را کشتید اگر راست می‏گویید؟!» کدامین پیامبر را در زمان محمد (ص) کشتند، در حالی که میان وی و عیسی (ع) پیامبری نبود؟ مقصود آن است که از کشتن پیامبران راضی بودند، از این رو جزء قاتلان به‏شمار آمدند .» (۴) شراکت‏به رضایت گفتیم اگر کسی از کرده خیر یا شر شخصی راضی و خشنود باشد، شریک عمل او به شمار می‏آید، چه خود نیز این کار را انجام دهد یا انجام ندهد، چنان که شریک و مسئول پیامدها و نتایج آن عمل، یعنی ثواب یا کیفر هم است . سیدرضی در نهج‏البلاغه از امیرمؤمنان روایت می‏کند: «ایها الناس، انما یجمع الناس الرضا و السخط، و انما عقر ناقه ثمود رجل واحد، فعمهم الله بالعذاب، لما عموه بالرضا; قال سبحانه: «فعقروها، فاصبحوا نادمین‏» . فما کان الا ان خارت ارضهم بالخسفه خوار السکه المحماه فی الارض الخواره; ای مردم! خشنودی و خشم از چیزی، همگان را در پیامد آن شریک می‏سازد، چنان که ماده شتر ثمود را یک نفر پی کرد، اما خدا همه را عذاب کرد، زیرا همگی آن کار را پسندیدند و خدای سبحان فرمود: «ماده شتر را پی کردند و سرانجام پشیمان شدند .» دیری نپایید که زمینشان صدا کرد و فرو رفت چنان که آهن تفتیده در زمین سست فرو می‏رود .» (۵) نیز فرمود: «الراضی بفعل قوم کالداخل فیه معهم . و علی کل داخل فی باطل اثمان: اثم العمل به، و الرضا به‏» . (۶) امام در این فرمایش، جرم را به دو سبب می‏داند: عمل و رضایت‏به گناه و سنت تعمیم فقط باطل و گناه را در بر نمی‏گیرد، بلکه حق و ثواب را نیز شامل می‏شود . مشارکت تاریخی در برخی زیارت‏های ماثور جامعه آمده که ما شریک دوستداران و یاران و رزمندگانی هستیم که همراه شما امامان به جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین پرداختند . این سخن، غریب است و جز کسانی که سنت الهی «تعمیم‏» را می‏فهمند، آن را درک نمی‏کنند . در زیارت جامعه ائمه اهل بیت (ع) آمده است: شهادت می‏دهیم که شریک دوستان و یاران پیشگام‏تان بودیم در ریختن خون ناکثین و قاسطین و مارقین و نیز قاتلان ابی‏عبدالله، سرور جوانان بهشتی . این عمل را با نیت و همدلی و حسرت بر فرصتی که از کف رفت، انجام دادیم . رضایت و نارضایتی باب گسترده‏ای در بینش اسلام دارد و از همین باب ما شریک حضرت ابراهیم (ع) – پیشگام دعوت به یگانه پرستی – در شکستن بتها و پایداری در برابر طاغوت زمان – نمرود – هستیم . همچنین شریک موسی (ع) و عیسی (ع) در تبلیغ یکتاپرستی و سرنگون کردن طاغوتهای آن عصر می‏باشیم، چنان که در جنگ و غزوات رسول خدا (ص) شریک بوده‏ایم و شریک صالحان و اولیا و رهبران توحید و مبلغان هدایتیم . نیز شریک ذاکران و تسبیح‏گویان خدای متعال در طول تاریخ برای دعوت به سوی خدا و نصیحت و ارشاد بندگان خداییم . ما شریک در ذکر و تسبیح و دردها و غمهای آنان هستیم . نیز اگر خون ستمگران را ریختند یا در این راه خونشان ریخته شد پایه‏های ظلم و شرک را نابود کردند و رکن توحید و عدل را پی ریختند . رضایت و نارضایتی باب وسیعی در بینش و معرفت است که بیان آن از حوصله این بحث‏بیرون است . به طریق‏های بسیار وایت‏شده است: «المرء مع من احب; (۷) آدمی با محبوبش قرین است .» کردار امت و فرد شاید برای نخستین‏بار در تاریخ فرهنگ، قرآن فهم جدیدی از «امت‏» ارائه داده باشد . بنا بر این فهم نو، امت‏به معنای تجمع کمی و عددی نیست‏بلکه مقوله‏ای کیفی است . از این رو امت‏برابر با مجموعه افراد نیست، چنان که کردار امت و تاثیر آن مساوی با مجموع کردار، آثار و توان افراد نیست . امت، مقوله‏ای کیفی است . خوانده‏ایم «یدالله‏» بر سر جماعت و با آن است، در اینجا هم «یدالله‏» امری غیر از مجموعه کمی توان افراد است . در معنای امت، تفاوتی بین امت مؤمن و غیر مؤمن نیست . در قرآن، امت، احکام و آثاری غیر از احکام و آثار مجموع افراد دارد . امت واحده، در زمان و مکان نمی‏گنجد یا تعدد مکان و زمان، امت واحد را جدا نمی‏کند . قرآن از امت‏خجسته و مبارکی به عنوان «ملت ابراهیم‏» یاد می‏کند: «و من احسن دینا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن واتبع مله ابراهیم حنیفا» . (۸) قرآن ابراهیم را نخستین پدر امت می‏داند: «مله ابیکم ابراهیم هو سماکم المسلمین‏» . (۹) در باره امت واحد که فراتر از زمان و مکان است، می‏فرماید: «ان هذه امتکم امه واحده و انا ربکم‏» . (۱۰) نیز می‏فرماید: «ان هذه امتکم امه واحده و انا ربکم فاعبدون .» (۱۱) بنابر آنچه گفتیم، قرآن فعل و کردار امت را غیر از فعل و عمل فرد می‏داند . دستاوردها و عملکرد نیک و بد امت، تمامی افراد امت را در بر می‏گیرد، حتی آنان که در این کار کرد نقشی نداشته‏اند، اما چون رضایت داشته‏اند، شریک آثار عمل امتند، ولی نتایج عملکرد افراد، ویژه خودشان بوده، دیگران را در بر نمی‏گیرد . موارد ذیل از اعمال امت هستند: شعائر (مراسم)، عرف (سنت)،کارهای گروهی و نیز آنچه مردم بپذیرند و از آن پشتیبانی کنند . آثار و پیامد این کارها تمامی افراد را در بر می‏گیرد، چه کسانی که در خیر و شر نقش و شرکت داشته یا نداشته باشند . اعمال افراد، رفتارهایی است که از اشخاص سر می‏زند و به شکل محسوس، نقش و تاثیری بر ساختار اجتماعی، چه در دنیا و چه آخرت ندارد . آیه ذیل در مورد این گونه اعمال است: «و ان لیس للانسان الا ما سعی، و ان سعیه سوف یری، ثم یجزاه الجزاء الاوفی‏» . (۱۲) خداوند در مورد عملکرد امت که تمامی افراد را در بر می‏گیرد فرمود: «تلک امه قد خلت لها ما کسبت، و لکم ماکسبتم و لا تسالون عما کانوا یفعلون‏» . (۱۳) هر امتی مسئول خیر و شر خویش است و از امتی دیگر باز خواست نمی‏کنند، چنان که فعل امت‏به همه افراد نسبت داده می‏شود نه فقط به انجام‏دهندگان، پیامد کردار امت نیز خاص انجام دهندگان نیست، بلکه همگان را فرا می‏گیرد، البته اگر بدین کار راضی باشند . (۱۴) خیر و شری که حاصل کردار امت و گروه است، تمامی – چه عمل کننده و چه غیر او – را در بر می‏گیرد (البته اگر بدان راضی باشند) و این سنتی فراگیر در دنیا و آخرت است . این سنت است که مردمان را از نقاط مختلف کره خاکی و در فاصله زمان‏های بسیار طولانی از تاریخ گرد می‏آورد یا می‏پراکند; پیوند می‏زند یا جدا می‏کند; و اگر به کرده‏ای رضایت‏یا عدم رضایت، دوستی یا دشمنی داشته باشند، از آنان امت واحدی به وجود می‏آورد . حتی گاه خانه و خانواده‏ای را به دو امت و جبهه ناهمخوان می‏برد; از آن رو که معیار دوستی و دشمنی، و خشنودی و ناخشنودی آنان گوناگون است، با هم یکجا جمع نخواهند شد . این سنت افراد را به هم پیوند می‏دهد، نه زبان، اقلیم، زمان یا نسب‏ها را; چنان که برادر را از برادر همخانه و هم‏خانواده جدا می‏کند . در اعمال امت، آدمی از آن که نمی‏شناسد و با او در یک خانه یا یک مکان زندگی نمی‏کند یا همزمان و همزبان وی نیست و از یک رگ و ریشه نمی‏باشند، پیامد نیک یا بد کردار را کسب می‏کند، چون بدان کردار خشنود یا از آن ناخشنود است . اما در اعمال فردی، گاه از یک خانه و خانواده، فردی خوشبخت و دیگری بدبخت است; به یکی وعده بهشت داده می‏شود و دیگری به سبب ورود و خلود در جهنم، شقاوتمند می‏گردد، زیرا محک رضا و خشمشان متفاوت است . موارد تعمیم سنت تعمیم، سنتی عام و فراگیر است و دنیا و آخرت و خیر و شر را در بر می‏گیرد، چنان که موارد و مصداقها و راه و روشهای سنت تعمیم در زندگانی مردم بسیار است . در ادامه برخی روشها و موارد این سنت الهی در زندگانی مردم را با بهره‏گیری از نصوص اسلامی (کتاب و سنت) بر می‏شمریم: ۱ . تعمیم در مسئولیت و کیفر اگر گروهی مرتکب جرمی شدند و دیگران بدان رضایت داشتند، مسئولیت و مجازات شامل آنان نیز خواهد شد . بدین مطلب در آغاز بحث، در تفسیر آیات آل‏عمران اشاره کردیم و دریافتیم خداوند فرزندان را به جرم پدران محکوم کرده، عقوبت می‏کند و می‏فرماید: عذاب سوزان را بچشید! نیز فرمایش امیرمؤمنان در نهج البلاغه را خواندیم که: ناقه ثمود را یک نفر کشت، اما خدا همه را عذاب کرد، زیرا بدین کار راضی بودند . خدای سبحان فرمود: «ماده شتر را پی کردند و همگی پشیمان شدند .» کثرت شمار راضی‏شوندگان، تغییری در سنت الهی و تعمیم مسئولیت و کیفر نمی‏دهد . هر قدر هم نفرات زیاد باشند، مجازات خواهند شد و مسئول خواهند بود، چون بدین کار ناروا راضی بوده‏اند . ابو سعید خدری روایت می‏کند: «و جد قتیل علی عهد محمد رسول الله (ص) فخرج مغضبا، فحمدالله و اثنی علیه، ثم قال یقتل رجل من المسلمین، لا یدری من قتله، و الذی نفسی بیده لو ان اهل السماوات و الارض اجتمعوا علی قتل مؤمن او رضوا به لادخلهم الله فی النار; (۱۵) در زمان رسول خدا (ص) کشته‏ای را یافتند . پیامبر در حالی که خشمگین بود، خطبه خواند و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: از مسلمانان مردی کشته شده، قاتل وی معلوم نیست . سوگند به آن که جانم در دست اوست! اگر اهل آسمان و زمین برای کشتن مؤمنی گرد آیند یا بدین کار راضی باشند، خداوند آنان را داخل آتش خواهد کرد .» ! سلیمان بن خالد از امام صادق (ع) روایت کرده: «لو ان اهل السماوات و الارض لم یحبوا ان یکونوا شهدوا مع رسول الله (ص) لکانوا من اهل النار; (۱۶) اگر همه اهل آسمان و زمین همراهی با رسول‏الله (ص) را دوست نداشته باشند نیز، داخل در آتش خواهند شد .» دوری مکان، این سنت الهی را تغییر نخواهد داد . اگر کسی بناحق دیگری را در شرق بکشد و کسی که درغرب است، بدین کار راضی باشد، سزاوار آتش است . از رسول خدا (ص) روایت است: «لو ان رجلا قتل بالمشرق و آخر رضی به فی المغرب کان کمن قتله و شرک فی دمه; (۱۷) اگر کسی در مشرق کشته شود و شخصی در مغرب بدان راضی باشد، مانند قاتل بوده، شریک در جرم است .» گستره خشنودی و رضایت گسترده بوده، فراتر از زمان و مکان است و بیش از آن که انسان تصور کند، مردم را در بر می‏گیرد . روایت‏شده: «ان الراضین بقتل الحسین شرکاء قتله . الا و ان قتلته و اعوانهم و اشیاعهم و المقتدین بهم براء من دین الله; (۱۸) کسانی که راضی به کشتن حسین بودند، شریک جرم‏اند . بدانید قاتلان و یاران و پیروان و دنباله‏روان آنان از دین خدا دورند .» نیز روایت است: «ان القائم (عج) یقتل ذراری قتله الحسین (ع) لرضاهم بذلک; (۱۹) امام زمان (عج) فرزندان و نسل قاتلان امام‏حسین را می‏کشد زیرا آنان به عمل پدرانشان راضی هستند .» ۲ . تعمیم حجت در آغاز بحث‏خواندیم خداوند یهودیان معاصر رسول الله را با عمل پدرانشان مرتبط دانست و چون از رسول خدا خواستند یک قربانی بیاورد که صاعقه آسمانی آن را بسوزاند تا ایمان آورند، کار پدران را حجتی علیه آنان آورد و از پیامبرانی نام برد که پیش از رسول خدا با دلایل روشن و این‏گونه قربانی آمدند، اما یهودیان آنان را کشتند و ایمان نیاوردند [یعنی به همان دلیل که پدران ایمان نیاوردند و عذاب شدند، شما نیز ایمان نمی‏آوردید و عذاب خواهید شد، و این تعمیم دلیل است ]. . در آیه ۹۱ بقره، قرآن برای یهودیان معاصر رسول خدا چنین دلیل می‏آورد: وقتی به آنان گفته می‏شود که به آنچه خدا بر پیامبرش فرستاده، ایمان آورند، می‏گویند: به آیاتی ایمان می‏آوریم که بر ما نازل شده است و به آنچه خدا بر رسولش فرو فرستاده، کفر می‏ورزند . پس از این خداوند به پیامبر می‏فرماید علیه آنان این گونه احتجاج کن: «قل فلم تقتلون انبیاء الله من قبل ان کنتم مؤمنین‏» چگونه می‏توان ادعای آنان را پذیرفت که به آنچه برایشان نازل شده، ایمان دارند، اما پیامبرانی را که برایشان فرستاده شده‏اند، می‏کشند؟! قرآن علیه فرزندان همان حجتی را می‏آورد که بدان باپدران به بحث و جدل می‏پرداخت . آیات یاد شده چنین است: «و اذا قیل لهم آمنوا بما انزل الله قالوا نؤمن بما انزل علینا و یکفرون بما وراءه و هو الحق مصدقا لما معهم قل فلم تقتلون انبیاء الله من قبل ان کنتم مؤمنین; (۲۰) هنگامی که به آنان گفته شود به آنچه خدا نازل کرده، ایمان بیاورید می‏گویند: به آیاتی که بر ما نازل شده، ایمان می‏آوریم! و به غیر آن کافر می‏شوند، در حالی که حق است و آیاتی را که بر آنها نازل شده، تصدیق می‏کند . بگو: اگر راست می‏گویید و به آیاتی که بر شما نازل شده ایمان دارید، چرا پیامبران خدا را پیش از این، به قتل، می‏رساندید؟!» ۳ . تعمیم در ثواب و پاداش چنان که سنت تعمیم، مسئولیت‏آفرین و عذاب‏آور بود، پاداش و ثواب را نیز برای کنندگان کار و راضی شوندگان فراگیر می‏کند . این سنت، دری از رحمت‏خدا بر بندگان است تا آنان را شریک ثواب اعمال و جهاد صالحان کند; نیز ثواب دعوت به یکتاپرستی و قیام و رکوع در پیشگاه خدا و ذکر و تسبیح و عمل شایسته، شامل حالشان شود . سنت تعمیم در فرهنگ اسلامی یقینی است . محدث قمی در کتاب ارزشمند «نفس المهموم‏» به سند صحیح از ریان بن شبیب روایت می‏کند: «دخلت علی ابی‏الحسن الرضا (ع) فی اول یوم من محرم . فقال: یابن شبیب، اصائم انت؟ فقلت: لا . فقال: ان هذا الیوم هو الیوم الذی دعا فیه زکریا ربه عز و جل; فقال: رب هب لی من لدنک ذریه طیبه انک سمیع الدعاء . فاستجاب الله له . و امر الملائکه فنادت زکریا و هو قائم یصلی فی المحراب: «ان الله یبشرک بیحیی‏» . فمن صام هذا الیوم، ثم دعا الله عزو جل، استجاب الله له کما استجاب لزکریا . ثم قال: یابن شبیب، ان المحرم هو الشهر الذی کان اهل الجاهلیه فیما مضی یحرمون فیه الظلم و القتال لحرمته . فما عرفت هذه الامه حرمه شهرها، و لا حرمه نبیها (ص) . فقد قتلوا فی هذا الشهر ذریته و سبوا نساءه، و انتهبوا ثقله، فلا غفر الله لهم ذلک ابدا . یابن شبیب، ان کنت‏باکیا لشی‏ء فابک للحسین بن علی ابن ابی‏طالب (ع)، فانه ذبح کما یذبح الکبش، و قتل معه من اهل بیته ثمانیه عشر رجلا ما لهم شبیهون فی الارض … . یابن شبیب، ان سرک ان تلقی الله عز و جل و لا ذنب علیک فزر الحسین (ع) . یابن شبیب، ان سرک ان تسکن الغرف المبنیه فی الجنه مع النبی (ص) فالعن قتله الحسین (ع) . یابن شبیب، ان سرک ان یکون لک من الثواب مثل لمن استشهد مع الحسین (ع) فقل متی ما ذکرته: «یا لیتنی کنت معهم فافوز فوزا عظیما» . یابن شبیب، ان سرک ان تکون معنا فی الدرجات العلی فی الجنان فاحزن لحزننا و افرح لفرحنا و علیک بولایتنا، فلو ان رجلا تولی حجرا لحشره الله تعالی معه یوم القیامه; (۲۱) در نخستین روز ماه محرم خدمت ابوالحسن الرضا (ع) رسیدم . فرمود: روزه‏ای؟ عرض کردم: نه! فرمود: مثل امروز زکریا از پروردگار درخواست کرد: خدایا! به من فرزند پاکی عطا فرما، که تو شنونده دعایی! و خداوند خواسته‏اش را برآورد و به فرشتگان فرمان داد به زکریا که در محراب نماز می‏گذارد، بگویند: خداوند به یحیی تو را بشارت می‏دهد . هر که روز نخست محرم را روزه بدارد و خدا را بخواند، دعایش برآورده خواهد شد، چنان که دعای زکریا برآورده شد . مردمان زمان جاهلیت، ظلم و جنگ را در محرم حرام می‏دانستند، چون برای این ماه حرمت و عظمت قائل بودند اما این امت‏حرمت این ماه وعظمت پیامبر را نشناختند و در این ماه فرزندان رسول خدا را کشتند و زنان‏شان را به اسارت بردند و اموالشان را تاراج کردند . خدا از این کارشان در نگذرد! ای فرزند شبیب! اگر می‏خواهی بگریی، برای حسین بن علی بن ابی‏طالب (ع) گریه کن که چون گوسفند سر بریده شد و هیجده تن از اهل بیتش را به همراه وی کشتند که مثل و مانندی روی زمین نداشتند . ای فرزند شبیب! اگر خوشحال می‏شوی ثواب کسانی را داشته باشی که همراه حسین کشته شدند، هر وقت‏یاد او افتادی بگو: «یا لیتنی کنت معهم فافوز فوزا عظیما .» ای شبیب! اگر مسرور می‏شوی که با ما، در درجات عالی بهشت‏باشی، در غم ما غمناک باش و به هنگام شادیمان شاد باش و ولایت و محبت ما را داشته باش، زیرا اگر کسی سنگی را دوست داشته باشد، خدای متعال روز قیامت، او را با آن سنگ محشور می‏کند .» چنان که در کتاب «بشاره المصطفی‏» از عطیه کوفی چنین نقل می‏کند: همراه جابر بن عبدالله انصاری – رحمه الله علیه – برای زیارت قبر حسین بن علی بن ابی‏طالب رفتم . وقتی به کربلا رسیدیم، جابر نزدیک رود فرات غسل کرد، بعد جامه‏ای را لنگ خود کرده و جامه دیگر را بر دوش افکند، آن گاه کیسه‏ای را که در آن دانه خوشبوی سعد بود، باز کرد و بر سرو روی خود پاشید . سپس به سوی قبر رفت و گامی بر می‏داشت ذکر خدا می‏گفت تا نزدیک قبر رسید و به من گفت: دستم را بر قبر بگذار! دستش را بر قبر گذاشتم که ناگهان بی‏هوش روی قبر افتاد . مقداری آب بر سر و رویش پاشیدم تا به هوش آمد و سه بار گفت: یا حسین! و افزود: «آیا دوست، پاسخ دوست‏خود را نمی‏دهد؟ اما چگونه می‏توانی جواب دهی و حال آن که رگهای گردنت‏بر شانه‏ات آویخته شده، سرت از بدن جدا شده است . شهادت می‏دهم که فرزند بهترین پیامبر و زاده امیرمؤمنان هستی . تو فرزند کسی هستی که با تقوا، هم‏قسم بود و سرچشمه هدایت و خامس اصحاب کسا و پسر سید نقیبان و اشرافی، چنان که زاده فاطمه سیده زنهایی، و چرا چنین نباشی و حال آن که دست [با کفایت] سیدالمرسلین تو را پرورش داده، در دامن پارسایان پرورش یافته، از پستان ایمان شیر خورده‏ای و نافت را با اسلام بریده‏اند . تو در حیات و ممات پاک بودی . دلهای مؤمنان به سبب فراق تو خوش نیست و در نیکویی‏ات شکی ندارد . سلام و رضوان خدا بر تو باد! شهادت می‏دهم بر ایمان و بر آنچه برادرت یحیی بن زکریا بود، هستی .» سپس جابر چشم خود را دور قبر گرداند و گفت: «درود بر شما ای کسانی که با حسین بودید و کنار او ایستادید! گواهی می‏دهم که نماز را به پا داشتید و زکات دادید و امر به معروف و نهی از منکر کردید و با ملحدان جهاد کردید و خدا را پرستیدید تا آن که به یقین رسیدید . سوگند به خدایی که محمد را بحق بر انگیخت که ما در جهاد و آنچه انجام دادید شریکیم .» ! به جابر گفتم: «چگونه چنین است و حال آن که در وادی کربلا نبودیم و بر فراز کوهی نرفتیم و شمشیر نزدیم اما میان بدن و سر این شهدا جدایی افتاده و فرزندانشان یتیم شده و زنانشان بیوه شده‏اند؟!» جابر پاسخ داد: ای عطیه! از حبیبم رسول خدا شنیدم که فرمود: «هر که مردمانی را دوست‏بدارد با آنها محشور می‏شود و هر که به کرده گروهی راضی باشد، در عملشان شریک است .» سوگند به خدایی که بحق محمد را به پیامبری بر انگیخت، نیت من و دوستم انجام همان کاری است که حسین و اصحابش کردند . سپس جابر گفت: مرا به طرف خانه‏های کوفه ببرید! چون مقداری راه رفتیم، به من گفت: «ای عطیه! آیا به تو سفارشی بکنم؟ گمان ندارم پس از این سفر باشم و تو را باز ببینم . وصیت من این است: با دشمن آل‏محمد تا وقتی که بغض ایشان را دارد، دشمن باش، گرچه روزه‏دار و نمازگزار باشد، و با دوستدار آل‏محمد (ص) رفق و مدارا داشته باش زیرا گرچه یک قدمشان به سبب گناهان بسیار بلرزد اما قدم دیگرشان به محبت آل‏محمد استوار و ثابت‏خواهد ماند . همانا جایگاه دوستدار آنان بهشت است و دشمنشان در آتش جای دارد .» (۲۲) ۴ . تعمیم در نسبت دادن عمل خداوند جرم پدران (کشتن پیامبران) را به فرزندان یهودی معاصر پیامبر نسبت می‏دهد . بنابراین فرزندان در برابر جرم پدران مسئولند و بدان مجازات می‏شوند . خداوند کار پدران را مستقیما به فرزندان نسبت می‏دهد: «قل: فلم قتلتموهم ان کنتم صادقین . (۲۳) » و در خطابی دیگر به یهودیان هم‏عصر پیامبر تاکید دارد: «قل: فلم تقتلون انبیاء الله من قبل ان کنتم مؤمنین .» (۲۴) آیه ‏ای که خطاب به یهودیان زمان پیامبر است، تصریح دارد: «ذلک بما قدمت ایدیکم و ان الله لیس بظلام للعبید .» بی‏شک مخاطب این آیه یهودیان هم‏عصر رسول خدا می‏باشد . ۵ . تعمیم در شهود و حضور سنت الهی تعمیم، از مسئولیت و کیفر، ثواب و نسبت فراتر رفته، شهود و حضور را نیز در بر می‏گیرد و به غائبان می‏گوید شما شاهد و حاضر بودید . گرچه به ظاهر آنان به هنگام عمل، حضور نداشته، صدها سال فاصله داشتند و یا مسافت طولانی، میانشان بود . شاهد و حاضر بودن بالاترین مراتب تعمیم است . سید رضی در نهج البلاغه می‏گوید: «لما اظفر الله تعالی امیرالمؤمنین (ع) باصحاب الجمل قال له بعض اصحابه: وددت ان اخی فلانا کان شاهدا لیری ما نصرک الله به علی اعداک . فقال (ع) اهوی اخیک معنا؟ قال: نعم . قال: فقد شهدنا . و لقد شهدنا فی عسکرنا هذا اقوام فی اصلاب الرجال و ارحام النساء، سیرعف الزمان بهم، و یقوی بهم الایمان; (۲۵) هنگامی که خداوند امیرمؤمنان (ع) را در جنگ جمل پیروز کرد، یکی از یارانش عرض کرد: دوست داشتم برادرم فلانی شاهد و حاضر بود و می‏دید چگونه خدا شما را بر دشمنان پیروز کرد! فرمود: برادرت دوست داشت‏با ما باشد؟ عرض کرد: آری . فرمود: در این صورت شاهد و حاضر بود . در این جنگ مردمانی شاهد و حاضرند که در صلب مردان و زهدان زنانند و زمانه بواسطه آنان جلو می‏افتد و ایمان از آنها توان و قوت می‏گیرد .» در جنگ نهروان، پس از آن که فتنه خوارج پایان گرفت و جنگ فروکش کرد، یکی از یاران حضرت آرزو کرد کاش برادرش در جنگ حاضر می‏بود . امام فرمود: «لقد شهدنا فی هذا الموقف اناس لم یخلق الله آباءهم; (۲۶) در این نبرد کسانی حاضر بودند که هنوز خداوند پدرانشان را هم نیافریده است!» . سید حمیری – رحمه الله علیه – بینش عمیق تاریخی سنت تعمیم را نمایانده، پسینیان را با پیشینیان (خلف را به سلف) مرتبط ساخته، کار تاریخی پدران را به فرزندان تعمیم داده است . وی در اشعاری که همگی آگاهی و معرفت است می‏گوید: انی ادین بمادان الوصی به یوم الربیضه من قتل المحلینا و بالذی دان یوم النهر دنت‏به و صافحت کفه کفی ب (صفینا) تلک الدماء جمیعا رب فی عنقی و مثلها معها آمین آمینا; (۲۷) قتل آنان که خونشان توسط امیرمؤمنان ریخته شد در جنگ جمل مورد تایید من است، نیز خونهایی که در جنگ صفین و نهروان ریخته شد . پروردگارا! ثواب آن خونهای ریخته و دیگر موارد برای من هم باشد . آمین ثم آمین .» از ابوجعفر ثانی، امام جواد (ع) روایت است: «من شهد امرا فکرهه کان کمن غاب عنه و من غاب عن امر فرضیه کان کمن شهده; (۲۸) آن که در کاری باشد و آن را خوش نداشته باشد، مانند کسی است که آن را انجام نداده، و آن که از امری غایب باشد (اما آرزو کند کاش حاضر می‏بود) مانند حاضران است .» رضایت‏به عملی، شخص غایبی را که قرنها دور است، حاضر می‏داند و نارضایتی از آن، حاضر و شاهد را غایب می‏شمرد . امام رضا (ع) فرمود: «من غاب عن امر فرضی به کان کمن شهده و انساه; (۲۹) آن که در کاری غایب باشد، اما بدان راضی باشد، مانند شاهد حاضری است که کار را فراموش کرده است .» ۶ . تعمیم در دستاوردها و سنن الهی، در جامعه و تاریخ طاعت و عصیان الهی، آثار و نتایجی در زندگی اجتماعی مردمان دارد . خداوند می‏فرماید: «و لو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض و لکن کذبوا فاخذناهم بما کانوا یکسبون‏» . (۳۰) نیز می‏فرماید: «کداب آل فرعون و الذین من قبلهم کفروا بآیات الله فاخذهم الله بذنوبهم ان الله قوی شدید العقاب، ذلک بان الله لم یک مغیرا نعمه انعمها علی قوم حتی یغیروا ما بانفسهم و ان الله سمیع علیم‏» . (۳۱) همچنین می‏فرماید: «قد خلت من قبلکم سنن فسیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبه المکذبین‏» . (۳۲) این نتایج و آثار به موجب سنن خداوند (که حتمی است و به فرمان خدا واقع می‏شود) در زندگی مردم نقش دارد و فقط کنندگان کار و حاضران را در بر نمی‏گیرد، بلکه شامل غایبان نیز می‏شود، اگر بدان خشنود یا ناخشنود باشند . به آیات مبارکه ۶۱ بقره و ۱۱۲ آل عمران بنگرید . خداوند کیفرهایی را که دامنگیر یهود شد، از آن رو که جرم بسیار کردند و پیامبران را کشتند، بیان نموده است . کیفر آنان ذلت و خواری و خشم خدا بود که در حیات سیاسی و اقتصادی بدان گرفتار شدند، زیرا سنت الهی بر خوار و خفیف کردن عصیانگران و متمردان است . خدا بدین سنت فرزندان یهود را به سبب جرم پدران کیفر داد و عقوبت الهی در دنیا همگان را فرا گرفت . به آیات مورد اشاره توجه کنید: «و ضربت علیهم الذله و المسکنه و باءوا بغضب من الله ذلک بانهم کانوا یکفرون بآیات الله و یقتلون النبیین بغیر الحق ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون; (۳۳) بر یهود خواری و مذلت مقدر گردید و به خشم خدا دوباره گرفتار شدند، چون به آیات خدا کافر گشتند و پیامبران را بناحق کشتند و راه نافرمانی و ستمگری پیش گرفتند .» «ضربت علیهم الذله اینما ثقفوا الا بحبل من الله و حبل من الناس و باءوا بغضب من الله و ضربت علیهم المسکنه ذلک بانهم کانوا یکفرون بآیات الله و یقتلون الانبیاء بغیر حق ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون; (۳۴) آنان محکوم به ذلت و خواری‏اند به هر کجا که متوسل شوند مگر به دین خدا و عهد مسلمانان در آیند . آنان پیوسته اسیر بدبختی و ذلت‏شدند، از آن رو که به آیات خدا کافر شده و پیامبران را به ناحق کشتند، نافرمانی و ستمگری، کار همیشه آنها بود!» بدون تردید کیفر (که سنت الهی است) ویژه یهودیانی نیست که دست‏به قتل پیامبران زدند بلکه نسل آنان (هر کجا که باشند) به دلیل تعمیم جزء مصادیق عذاب شوندگانند . ۷ . تعمیم در نتایج و سنن الهی در وجود انسان سنتهای الهی در دو زمینه محقق می‏شود: جامعه و تاریخ، فرد . پیشتر سنت تعمیم در زمینه جامعه و تاریخ را بر شمردیم، اینک سنت تعمیم که در بردارنده سنتهای الهی در مورد فرد و بشر است، بازگو می‏شود . سوره بقره از عناد بنی‏اسرائیل، کفران نعمتهای الهی، لجاجت، تشکیک در آیات خداوند، کشتن پیامبران، عصیان و تمرد سخن گفته است . پس از این، سنت الهی را بازگو می‏کند که به سبب انکار و کفران و عصیان دچار عقوبت و کیفر شدند: «ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهی کالحجاره او اشد قسوه; (۳۵) پس با این همه سخت‏دل گشتید و دلهایتان چون سنگ یا سخت‏تر از آن شد!» . بی‏تردید این سنگدلی که خداوند از آن توصیف به «چون سنگ یا سخت‏تر از آن‏» کرده، نتیجه جرمها، انکارها و معاصی است و قرآن چنین تعبیر می‏کند: «پس از این …» یعنی نتیجه گناهان سنگدلی بود! شکی نیست مخاطبان این آیه، به دلیل ضمیر خطاب در آیه کریمه (قست قلوبکم) و سیاق آیات سوره بقره، یهودیانی‏اند که در زمان پیامبر می‏زیستند . ۸ . تعمیم نفرین و بیزاری از شمار مصادیق تعمیم، لعن و برائت از قاتلان، مجرمان و کسانی است که به کرده آنان راضی باشند . در نصوص به جا مانده از اهل بیت در زیارت امام حسین (ع) به روشنی و صراحت این تعمیم را شاهدیم . در نص زیارت وارث می‏خوانیم: «لعن الله امه قتلک و لعن الله امه ظلمتک و لعن الله امه سمعت‏بذلک فرضیت‏به; خدا لعن کند آنان را که تو را کشتند و نفرین باد بر امتی که به تو ستم کرد و آنان که شنیدند و بدین کرده راضی بودند!» این، نص عجیبی است و آدمی را به تامل و اندیشه وا می‏دارد . لعن و برائت‏شامل سه گروه است: قاتلان، آنان که با پشتیبانی و کمک، کار قاتلان را تایید کردند، سوم: آنان که بدین کار راضی بودند . نفرین و بیزاری جستن، اعلام جدایی و بریدن کامل است . نمی‏توان لعن و نفرین کرد مگر آن که آخرین رشته دوستی و محبت میان امت‏ببرد . اگر این رشته‏ها، یکی پس از دیگری برید، آن گاه هر گروهی از امت، از دیگری جدا و منفصل می‏شود . اگر گروهی مورد رحمت‏خدا و «مرحوم‏» باشد، ناگزیر دیگری مورد خشم خدا و «ملعون‏» است، و این، خط فاصل و جدا کننده گروه‏ها است . خدای متعال مسلمانان را با رشته دوستی و محبت، به هم پیوند زده، فرموده است: «و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض; (۳۶) مؤمنان یار و یاور همدیگرند .» محبت قوی‏ترین پیوند متمدنانه در تاریخ بشر است و هر که در گستره دوستی مؤمنان درآید، سزاوار است‏خانواده بزرگ و گسترده مؤمنان،بدو یاری و سلامت رسانند و او مصون باشد؛ یعنی جان و عرض (کرامت و بزرگواری) و مالش محفوظ بماند . در فرمایش رسول خدا (ص) در مسجد خیف (در منا) و در آخرین حجی که گزارد، حرمت جان و مال و آبروی مؤمنان چنین تبیین شد: «یا ایها الناس، اسمعوا ما اقول لکم و اعقلوه فانی لا ادری لعلی لا القاکم فی هذا الموقف بعد عامنا هذا . ثم قال: ای یوم اعظم حرمه؟ قالوا: هذا الیوم . قال: فای شهر اعظم حرمه؟ قالوا: هذا الشهر . قال: فای بلد اعظم حرمه؟ قالوا: هذا البلد . قال: فان دماءکم و اموالکم علیکم حرام کحرمه یومکم هذا، فی شهرکم هذا، فی بلدکم هذا، الی یوم تلقونه . فیسالکم عن اعمالکم . الا هل بلغت؟ قالوا: نعم . قال: اللهم اشهد! الا من کانت عنده امانه فلیؤدها الی من ائتمنه علیها فانه لا یحل دم امری‏ء مسلم و لا ماله الا بطیبه نفسه و لا تظلموا انفسکم و لا ترجعوا بعدی کفار; (۳۷) ای مردم! آنچه را به شما می‏گویم بشنوید و در آن بیندیشید، زیرا مطمئن نیستم سال بعد شما را اینجا ببینم . کدام روز حرمتش بیشتر است؟ گفتند: امروز [دهم ذی حجه] . پرسید: حرمت کدام ماه بیشتر است؟ گفتند: همین ماه [ذی حجه] . پرسید: کدام شهر حرمت افزونتری دارد؟ گفتند: همین شهر [مکه] . فرمود: خون و مال شما بر همدیگر حرام است و مانند امروز و این ماه و این شهر حرمت دارد تا روزی که پروردگارتان را ملاقات کنید و از شما بپرسد چه کردید! آیا پیام الهی را به شما رساندم؟ گفتند: آری . گفت: خدایا! شاهد باش! هر که نزد او امانتی است، به صاحبش برگرداند . به کسی که به او امانت داده است . ریختن خون مسلمان روا نیست و نمی‏توان مال او را گرفت مگر رضایت داشته باشد . و به خودتان ستم نکنید و پس از من کافر نگردید!» . از رسول خدا روایت است: «المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده; (۳۸) مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبانش در امان باشند .» میان روابط متمدنانه موجود، رابطه‏ای قوی‏تر و محکم‏تر و در عین حال، لطیف‏تر از دوستی و محبت نمی‏شناسیم . هر که به خدا و پیامبر شهادت و گواهی دهد، در گستره دوستی مؤمنان است و جان و مال و عرض او توسط مسلمانان حفظ شده، مصونیت دارد، اما اگر میان مؤمنان، این رشته بگسلد، هر کدام امتی جداگانه به شمار خواهند آمد . خدا بیامرزد «زهیربن قین‏» را که بدین حقیقت آگاه بود و به سپاهیان بنی‏امیه، روز عاشورا گفت: «ای کوفیان! از عذاب خدا بترسید! مسلمان حق دارد برادر مسلمانش را نصیحت کند و ما اکنون برادر و بر یک دینیم، مگر آن که شمشیر [و جنگ] بینمان افتد . در این صورت مصونیتی [در جان و مال] نبوده، هر یک امتی جداگانه خواهیم بود .» (۳۹) این مطلب آگاهی دقیقی از حقایق بزرگ دینی است . اگر مصونیت میان گروه‏های مسلمان از بین رفته، میانشان جنگ و قتل اتفاق افتد و یکی بر دیگر ستم کند، هر یک امتی به شمار آمده، یکی مرحوم و دیگری ملعون است . نفرین ‏شدگان در زیارت وارث سه گروه در زیارت وارث نفرین شده بودند: قاتلان، تایید کنندگان و خشنود شوندگان . متن زیارت چنین است: «لعن الله امه قتلتکم، و لعن الله امه ظلمتکم، و لعن الله امه سمعت‏بذلک فرضیت‏به; خدا لعنت کند امتی که شما را کشت و امتی که بر شما ستم کرد و امتی که این مطلب را دانست و بدان راضی شد .» گروه نخست محدود به حاضران در کربلا، در محرم ۶۱هجری است . گروه دوم گسترده‏تر از دسته اول، و شامل کسانی است که پشتیبانی کردند و کار قاتلان را تایید نمودند و به امام ستم کردند; چه در عاشورای ۶۱ هجری، در کربلا حاضر باشند، چه در این تاریخ، در کربلا نباشند . دسته سوم، از این دو گروه فراتر رفته، طول تاریخ را شامل می‏شود و حلقات و رشته‏های آن تا به امروز که هستیم و زندگی می‏کنیم، به هم مرتبط است . شگفت است که گروه سوم مانند نخستین و دومین دسته، سزاوار لعن و عذاب و برائت است . اگر امام حسین (ع) از کسی یاری می‏خواست و وی اجابت نمی‏کرد، امام به او توصیه می‏کرد دور شود تا یاری‏خواهی‏اش را نشنود . وی فرمود: «من سمع و اعیتنا فلم یعنا، کان حقا علی الله ان یکبه علی منخره فی النار; هر که ندای ما را بشنود و ما را یاری نکند، خداوند حق دارد او را با صورت در آتش اندازد .» بینش تاریخی تعمیم و فراشمولی و ربط حاضران با گذشتگان و نسلها با هم‏دیگر، به صورت روشن و با گفته‏هایی تاثیرگذار، در زیارت عاشورا بازتاب دارد . در ادامه برخی از این نصوص را نقل می‏کنیم: «لعن الله امه اسست اساس الظلم و الجور علیکم اهل البیت . و لعن الله امه دفعتکم عن مقامکم و ازالتکم عن مراتبکم التی رتبکم الله فیها و لعن الله الممهدین لهم بالتمکین من قتالکم . برئت الی الله و الیکم منهم و من اشیاعهم و اتباعهم و اولیائهم . انی سلم لمن سالمکم، و حرب لمن حاربکم الی یوم القیامه; خدای لعن کند امتی که اساس ظلم و جور بر شما اهل بیت را پی ریخت . نفرین خدا بر امتی باد که شما را از جایگاه و مقامتان (خلافت) را ند و مرتبه‏ای را که خدا برایتان مقرر داشته بود، گرفت . خدا لعنت کند مردمی را که از امرای ظلم و جور برای جنگ با شما اطاعت کردند . برای رضایت‏خدا و شما، از آن ظالمان و پیروان و دوستانشان بیزاری می‏جویم و من تا روز قیامت، در صلحم با هر که با شما در صلح است و در جنگ و نبردم با هر که با شما در جنگ است .» عاشورا محک ولایت و برائت زندگی میدان مبارزه است و کشمکش ستون فقرات تاریخ است . بهتر از این نمی‏توان تاریخ را تعریف کرد . تاریخ جز مبارزه و نبرد نیست و هر چه جز این می‏باشد، در حاشیه تاریخ است، نه در صلب و متن آن . مقصود از مبارزه، تضاد طبقاتی نیست (چنان که مارکس می‏گوید) یا هماوردی نظامی و یا رقابت اقتصادی و سیاسی، بلکه منظور، نبرد میان توحید و شرک و جنگ میان حق و باطل است . این نبرد جوهر و ستون فقرات تاریخ است و هر مبارزه دیگر، در حاشیه و کنار تاریخ بوده، از دل تاریخ نیست . ابراهیم (ع) با امامت و رهبری خویش، در تاریخ این نبرد را آغاز کرد و پیامبران، رسولان و بندگان شایسته و صالح آن را ادامه دادند . این نبرد است که ساحت‏حیات را تقسیم می‏کند و همگان، با درجات و مراتب مختلف، میان دو جبهه نبرد [حق و باطل] هستند . گاه جنبه‏ها و طرف‏های درگیر، در هم شده، خط و خطوط آمیخته می‏شود، آن چنان که شناخت‏حق و باطل در جبهه نبرد سخت و مشکل می‏گردد و آن که می‏خواهد جانب حق را بگیرد، می‏بایست‏شناخت دقیق داشته باشد و برای تشخیص حق از باطل، آگاهی و بصیرت یابد . در این فضای مه‏آلود و مشوش، انسان نمی‏تواند موضع درستی بگیرد مگر آن که آگاهی و معرفت داشته باشد . عامل مهم آگاهی، تقوا و پارسایی است: «اتقوا الله و یعلمکم الله; (۴۰) از خدا بترسید تا شما را تعلیم و آگاهی دهد .» «یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله یؤتکم کفلین من رحمته و یجعل لکم نورا تمشون به; (۴۱) ای کسانی که ایمان آورده‏اید! از خدا بترسید و به پیامبرش ایمان بیاورید تا شما را از رحمت‏خود دو نصیب دهد و شما را نوری عطا کند که در روشنایی آن، راه بجویید .» عاشورا عامل دقیقی برای تشخیص حق و باطل است هر چند حق و باطل به هم آمیخته شود . کاش می‏دانستیم چه سر و حکمتی خدای متعال در این روز شگفت قرار داده است! عاشورای ۶۱ هجری عاملی اساسی برای تقسیم مردم در دوجبهه مشخص بود; جبهه حسینی و جبهه ضد حسینی . جبهه نخست در طول تاریخ با پیامبران و رسولان و مردمان صالح بوده، جبهه دوم در برابر دعوت پیامبران ایستاده و با مجرمان و مفسدان بوده است . از آن رو که حسین (ع) وارث پیامبران و رسولان است، دعوت او در امتداد و دنباله دعوت انبیاست و یزید چون وارث طاغیان تاریخ و وارث طغیانگری و سرشت آنان است، از سردمداران طاغوت و از خیل سپاه آنان به شمار می‏آید . جبهه حق و باطل در طول تاریخ امتداد داشته، هر یک تاریخ را با رنگ و بوی خود آراسته‏اند . هر جبهه که یگانه‏پرستی و ارزشها را به ارث برده، با حق بوده، از موضع‏گیری امام خشنود است و کرده بنی‏امیه در عاشورا را نمی‏پسندد، با حسین و در خط پیامبران و رسولان است . اما آن که در پی میراث بنی‏امیه و استکبار بوده، از مرز الهی و احکام خدا بیرون رفته، در برابر سبیل الله ایستاده و در عاشورا بر حسین خشم گرفته، برضد وی بوده، در خط طاغیان و مستکبران تاریخ است . عاشورا خط معیار این دو جبهه در طول تاریخ و در هر جامعه‏ای است . عاشورا تاریخ و جامعه را به قطب متضاد حق و باطل تقسیم می‏کند . گرچه تمامی درگیری‏های میان حق و باطل می‏تواند این دو را در طول تاریخ و در هر جامعه‏ای، از هم جدا و مشخص سازد، اما خداوند از بین رخدادهای بسیار به عاشورا چنین ویژگی عظیم و روشنی بخشیده است . موضع‏گیری در این دو جبهه، به دوستی یا بیزاری است . دوستی نشانه جبهه نخست و دشمنی نشانه دسته دوم است و حسین حد فاصل و جداکننده میان جبهه حق و باطل است: «انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم و ولی لمن والاکم و عدو لمن عاداکم .» گستره این دو جبهه در طول تاریخ و جوامع گسترش یافته، پهناورترین گستره در حیات آدمی است و خشنودی یا ناخشنودی آن را رنگ دوستی یا دشمنی، ولایت‏یا عداوت زده است . دوستی یا دشمنی، به عمل است دوستی و دشمنی بدان معنا نیست که آدمی فقط در دل دوست‏بدارد یا دشمن باشد و اقبال و ادبار قلبی داشته باشد بلکه به معنای تمام کلمه، موضع‏گیری عملی است . شاید درست‏ترین سخن برای تعبیر از موضع‏گیری عملی، جمله تاثیرگذار و رسایی است که در زیارت عاشورا به چشم می‏خورد: «با دوستانتان، در صلح و سلامتم و با دشمنانتان، در جنگ و نبرد . دوستدار علاقه‏مندان شمایم و از خصمتان بیزارم .» گستره صلح یا جنگ با دوستان یا دشمنان حسین (ع) فقط عاشورا نیست‏بلکه در هر تاریخ و جامعه‏ای است [کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا] و عامل گسترش، رضا یا سخط است . از زیارت عاشورا پی به این بینش ژرف در مورد تاریخ و جامعه می‏بریم: «لعن الله امه قتلتکم و لعن الله الممهدین لهم بالتمکین .» این دو گروه در گستره پهناوری از جامعه وجود داشته، زیارت وارث گروه سوم را نیز مشمول لعن و برائت می‏داند: «لعنت‏خدا بر امتی باد که این ستم را شنیدند و بدان راضی بودند!» . پس از این گستردگی و شمول، در هر تاریخ و جامعه‏ای، صلح و جنگ، دوستی و دشمنی جریان دارد و عاشورا نقطه برخورد دو جبهه حق و باطل، توحید و شرک است که در طول تاریخ با هم نبرد داشته‏اند و انتساب و انگ هر جبهه را داشتن، به عمل و رضایت است . رضایت‏مندی سطحی و عمقی آنچه از تاثیر رضایتمندی گفتیم، در صورتی است که راستی باشد، اما آرزوها و خواسته‏های دروغین و دوستی سطحی، آدمی را به دایره ولایت وارد نکرده، او را از برائت‏بیرون نمی‏برد . رضایت‏یا نارضایتی جز با عمل و عزم، درست نخواهد بود . اگر خشنودی یا ناخشنودی، تهی از عزم و عمل باشد، ارزشی ندارد . فرزدق شاعر – رحمه الله علیه – بدین حقیقت آگاه بود و وقتی امام از وی از حال اهالی عراق پرسید، پاسخ درست داد و عرض کرد: دلهایشان با توست و شمشیرهایشان بر توست! این واقعه پس از آن بود که امام در ذی‏حجه سال شصت هجری، حجاز را به سوی عراق ترک کرد . اگر دلها جدای از شمشیرها و همراه حسین (ع) بود، اما شمشیرها در خدمت‏بنی‏امیه و اراده و حکومتشان بود، آنان که فقط به دل، حسین را دوست دارند، بیرون از گروه دشمنان خدا و جزء اولیاء الله نیستند . دوستی سطحی و ضعیفی که مردمان عراق از امام در دل داشتند، آنان را از جبهه بنی‏امیه بیرون نیاورد و داخل در جبهه حسینی نکرد . نمی‏توانیم دوستی را این گونه، ضعیف و سطحی پی‏ریزی کرده، اثر رضا و سخط، حب و بغض در تاریخ و جوامع را به حرف و دل [نه به عمل] بدانیم، بلکه می‏بایست کسانی را دوست‏بداریم که به راستی رضایت و ولایت اولیاء الله را داشتند و صادقانه بر اعداءالله خشم و بغض ورزیدند . از خدای متعال درخواست داریم روزیمان کند که به عمل و کردار اولیائش راضی بوده، آنان را دوست‏بداریم و بر دشمنانش خشم گرفته، آنان را دشمن بداریم و در رضا و سخط، حب وبغض خود صادق باشیم .

پی ‏نوشت:

۱) آل عمران، ۱۸۱ – ۱۸۳ . ۲) بقره، ۲۴۵ . ۳) تفسیر البرهان، ج‏۱، ص‏۳۲۸، چ اسماعیلیان . ۴) همان . ۵) نهج البلاغه، خ‏۲۰۱ . ۶) همان، حکمت‏۱۵۴ . ۷) میزان الحکمه، ج‏۲، ص‏۲۱۴ – ۲۱۵ . [چنان که شنیده‏ایم: «من احب شیئا حشره الله معه .»] ۸) النساء، ۱۲۵ . ۹) الحج، ۷۸ . ۱۰) مؤمنون، ۵۲ . ۱۱) الانبیاء، ۹۲ . ۱۲) النجم، ۴۱ – ۳۹ . ۱۳) بقره، ۱۴۱ . ۱۴) این سنت، با سنت تاریخی و اجتماعی دیگری که آیه ۲۵ انفال بیان می‏کند، متفاوت است آن آیه می‏فرماید: از فتنه‏ای بپرهیزید که تنها به ستمکاران شما نمی‏رسد، بلکه همه را فرا خواهد گرفت .» این سنت ویژه دنیاست، نه آخرت گرچه راضی‏ها و ناراضی‏ها را در بر می‏گیرد و شامل خیر و شر است، مثلا اگر مردمی مؤمن باران طلب کنند و خدا بر ایشان باران فرستد، خیر دنیوی همه را در بر خواهد گرفت، حتی آنان که مؤمن نباشند و دین و آیین دیگری داشته باشند و در رضایت و نارضایتی با اینان همراه نباشند . نیز اگر گروهی آتش فتنه در جامعه بر افروزند، شر آن همه را فرا خواهد گرفت، حتی کسانی که با فتنه‏گران در رضایت و نارضایتی همراه نباشند . اما آثار این سنت، فقط در دنیاست نه در آخرت، در حالی که سنت تعمیم – که از آن سخن می‏گوییم – در دنیا و آخرت، همگان را اگر در رضا و نارضایی شریک باشند در بر می‏گیرد و کسانی را که در رضا و نارضایی با آنان همراه نیستند، شامل نمی‏شود . ۱۵) بحارالانوار، ج‏۱۰۴، ص‏۳۸۴ . ۱۶) همان، ج‏۷۱، ص‏۲۶۲، ح‏۶ . ۱۷) همان، ج‏۱۰۴، ص‏۳۸۴; روضه الواعظین، ص‏۴۶۱ . ۱۸) بحارالانوار، ج‏۸، ص‏۳۱۱، ح‏۷۹ . ۱۹) همان، ج‏۵۲، ص‏۳۱۳ . ۲۰) بقره، ۹۱ ۲۱) نفس المهموم، ص‏۳۶، تحقیق رضا استادی; امالی صدوق، ص‏۷۹ . ۲۲) بحارالانوار، ج‏۶۸، ص‏۱۳۰، ح‏۶۲ و ج‏۱۰۱، ص‏۱۹۵، ح‏۳۱; بشاره المصطفی، ص‏۷۴، چ‏۱۳۸۳ه . ۲۳) آل عمران، ۱۸۴ . ۲۴) البقره، ۹۱ . ۲۵) نهج‏البلاغه، خطبه ۱۲ . ۲۶) بحارالانوار، ج‏۷۱، ص‏۲۶۲، ح‏۵ و ۶ . ۲۷) اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج‏۳، ص‏۴۱۶ . ۲۸) تحف العقول، ص‏۱۰۰; بحارالانوار، ج‏۱۰۰، ص‏۸۱، ح‏۳۸ . ۲۹) بحارالانوار، ج‏۱۱، ص‏۳۲۰; ج‏۵، ص‏۲۸۳ .

۳۰) اعراف، ۹۶ .

۳۱) انفال، ۵۲ – ۵۳ .

۳۲) آل عمران، ۱۳۷ .

۳۳) بقره، ۶۱ .

۳۴) آل عمران، ۱۱۲ .

۳۵) بقره، ۷۴ .

۳۶) بقره، ۷۱ .

۳۷) کافی، ج‏۷، ص‏۲۷۳ .

۳۸) همان، ج‏۲، ص‏۲۳۵ .

۳۹) تاریخ طبری، ج‏۶، ص‏۲۴۳ .

۴۰) بقره، ۲۸۲ .

۴۱) الحدید، ۲۸ .

منبع: فصلنامه حکومت اسلامی

محمدمهدی آصفی ‏‏

عزادارى و انتظار

اشاره :

موضوع زیارت قبور مطهر و مقدّس معصومین(ع) توسل به آن‌ها و سوگوارى در ایّام شهادت‌شان، به ویژه در مورد حضرت مقدّس سیدالشهدا(ع)، از موضوعاتى است که در فرهنگ اسلامی، جایگاه رفیعى دارد. از ناحیه ذات اقدس الهى در احادیث قدسى و نیز از سوى چهارده معصوم(ع) سفارش زیادى به عزادارى سیدالشهدا(ع) شده است، که این مطلب حاکى از نقش عظیم این امر در احیاى دین و زنده نگه داشتن آن است. به عبارت دیگر مى توان چنین مجالسى را از مهم‌ترین وسایل صیانت از کیان دین و جامعه اسلامى و نیز بسط روح دین و دینداری دانست. متأسفانه عزادارى‌ها با همه اهمیت و جایگاه مهمى که در فرهنگ اسلامى دارند، در طول زمان دچار آفات، خطرات و انحرافاتى شده است که نقش این وسیله مهم را تا حدودى کم‌ رنگ کرده است.در این مطلب، نویسنده مى‌کوشد تا بعضى از شرایط ظاهرى و باطنى عزادارى یک منتظر را ارائه نماید. باشد که مورد استفاده قرار گیرد.

وظیفه عزادار در قبال امام زمان (عج)

عزادار حقیقى به خوبى مى‌داند که سوگوارى و برپایى مجالس بزرگداشت براى اهل بیت(ع) فقط قسمت کوچکى از وظایف الهى او نسبت به آنان است بلکه وظیفه بالاتر، توجه به درس‌ها و عبرت‌هاى عاشورا و عمل به آن‌ها است. عمل به تکالیف از جمله درس‌هایى است که عزادار حقیقى از عاشوراییان فرا گرفته است. او خود را نسبت به امام زمانش مکلف و مسئول مى‌داند. (۱)

عزادار، نیک مى‌داند که باید به تنهایى در دادگاه عدل الهى نسبت به رفتار خود با امام زمانش پاسخگو باشد لذا، براى عمل به وظیفه‌اش منتظر هیچ‌کس نمى‌ماند؛ او منتظر سازمان‌ها، نهادها و اشخاص نیست. او خودش به تنهایى براى خارج کردن امام زمان(ع) از تنهایی، غیبت، اضطرار و آوارگى تلاش مى‌کند. او مانند شهداى کربلا که هرگز به کمى نفرات شان توجه نکردند و هر یک فقط و فقط به فکر انجام وظیفه در قبال امام مظلوم و تنهاییش بود و کارى به نتیجه و تأیید دیگران نداشت، عمل مى‌کند. مانند «عبدالله بن حسن(ع)» که وقتى دید عمویش تنها و مجروح به روى زمین افتاده است و دشمن دور او را گرفته، خود را به عمویش رساند و هنگامى که «ابجربن کعب» (لعنه الله علیه) شمشیرش را فرود آورد که امام را بکشد، دست خود را در مقابل شمشیر او گرفت تا از امامش دفاع کند و دستش قطع شد و در آغوش عمویش حسین(ع) افتاد تا این که «حرمله» (لعنه الله علیه) او را با تیر به شهادت رساند.(۲)

۲) عزادار حقیقی یا «منتظر حقیقی» در این مرحله مى‌داند که اگر بخواهد رضایت خدا را جلب کند و به هدف خلقت و کمال نهایى و غایى وجودش نایل شود، باید به این «تنها موعظه» خداوند متعال در قرآن کریم عمل کند که فرمود:

قل إنّما أعظکم بواحدهٍ أن تقوموا لله مثنى و فرادی.(۳)

اى رسول ما،‌ به امت بگو که من به یک سخن شما را موعظه مى‌کنم و آن سخن این است که شما، خالص دو نفری، و یا به تنهایى براى خدا قیام کنید.

امام خمینی(ره) دربارهء ‌این موعظه خداوند چنین مى ‌فرمایند:

خدای تعالى در این کلام شریف، از سر منزل تاریک طبیعت تا منتهاى سیر انسانیت را بیان کرده و بهترین موعظه‌هایى است که خداى عالم از میانه تمام مواعظ انتخاب فرموده و این یک کلمه را پیشنهاد بشر فرموده، این کلمه تنها راه اصلاح دو جهان است. قیام براى خدا است که ابراهیم خلیل الرحمن را به منزل خُلّت رساند و از جلوه‌هاى گوناگون عالم طبیعت رهاند.

    خلیل آسا در علم الیقین زن                       نداى لا اُحبّ الآفلین زن

قیام الله است که موساى کلیم را با یک عصا بر فرعونیان چیره کرد و تمام تخت و تاج آن‌ها را به باد فنا داد. و نیز او را به میقات محبوب رساند و به مقام صعق و صحرا کشاند. قیام براى خدا است که خاتم‌النبیّین(ص) را یک تنه بر تمام عادات و عقاید جاهلیت غلبه داد و بت‌ها را از خانه خدا بر انداخت و به جاى آن توحید و تقوا را گذاشت و نیز آن ذات مقدس را به مقام «قاب قوسین او أدنی» رساند. خودخواهى و ترک قیام براى خدا ما را به این روزگار سیاه رسانده، همه جهانیان را بر ما چیره کرده، و کشورهاى اسلامى را زیر نفوذ دیگران در آورده… موعظت خدای جهان را بخوانید و یگانه راه اصلاحى را که پیشنهاد فرموده بپذیرید و ترک نفع شخصى کرده، تا به همه سعادت‌هاى دو جهان نائل شوید و با زندگانی شرافتمندانه دو عالم دست در آغوش شوید.»(۴)

آری، خودخواهى ما و ترک قیام براى خدا است که ما را به روز سیاه غیبت امام زمان(ع) و تنهایى و غربت حضرت کشانده و مستکبران را بر کشوهای اسلامى حاکم کرده است. همان‌طور که خود آن حضرت فرمود:

اگر شیعیان نسبت به ما وفادار و هم‌دل بودند، ظهور ما به تأخیر نمى‌افتاد(۵).

راه چاره همان است که امام خمینی(ره) فرمود، یعنى موعظه خداى جهان را بخوانیم و یگانه راه اصلاحى را که پیشنهاد فرموده، بپذیریم و ترک نفع‌هاى شخصی کنیم و با منتقم اصلى حسین(ع) آشتى کنیم، و با وفادارى نسبت به او، براى رفع موانع ظهورش و نبرد با دشمنانش قیام لله کنیم و از این حالت دنیازدگى و انفعال خارج شویم و با کنار گذاشتن نفع‌هاى شخصى و جیفه گندیده دنیا، براى ظهورش عملیاتى شویم.(۶) امام خمینی(ره) در جاى دیگر مى ‌فرمایند: نگویید تنها هستیم،‌  تنهایى هم باید قیام بکنیم، اجتماعى هم باید قیام کنیم، باید قیام کنیم، با هم باید قیام کنیم، همه موظفیم به اینکه براى خدا قیام کنیم.(۷)

براى خدا قیام کنید و از تنهایى و غربت نهراسید.(۸)

در زیارت عاشورا پس از اعلام برائت از بنیان‌گذاران ظلم به اهل بیت(ع) و نیز کسانى که آن‌ها را از مقامشان کنار زدند و همچنین کسانى که مقدمات جنایات ظالمان را فراهم کردند. نسبت به پیروان و تابعین و دوستان آن‌ها نیز اعلام برائت مى‌شود، یعنی از همه کسانى که در طول تاریخ در مصیبت اعظم، به خصوص در غیبت امام زمان(ع) نقش داشته و کار آن‌ها به نحوى مانعى بر سر راه ظهور منجى بشریت بوده است. براى همین است که بلافاصله خطاب به سیدالشهدا(ع) چنین عرض مى‌کنیم:

اى اباعبدالله، من تا قیامت با کسانى که با شما در سلم و صلح هستند در صلحم و با کسانى که با شما در جنگ هستند، در جنگم.(۹)

به این ترتیب نظام دوستى و دشمنى عزادار حقیقى به طور کامل روشن و مشخص است. او با همه کسانى که شیعه و محبّ اهل بیت(ع) هستند و با آن‌ها دشمنى ندارند، در صلح و دوستى است و با همه کسانى که دشمن اهل بیت(ع) و به خصوص امام زمان(ع) هستند، در جنگ است. و این دوستى و دشمنى تا قیامت ادامه دارد. اگر دشمنان امام زمان تا قیامت هم حضرت مخالفت و دشمنى داشته باشند، عزادار حقیقى هرگز از مبارزه و جهاد علیه آن‌ها خسته و ناتوان نمییشود. لذا پس از اعلام جنگ با دشمنان آن‌ها، ابتدا بنیان‌گذاران ظلم بر آن‌ها را مورد لعن قرار مى‌دهیم و پس از این کار انتقام حسین(ع) را به همراه امام زمان(ع) آرزو مى‌کنیم. چرا که مبارزه با دشمنان اهل بیت بدون همراهى با امام زمان(ع) فایده ندارد و انتقام از آنان بدون آن حضرت ممکن نیست. بنابراین عنصر جهاد و مبارزه هرگز از زندگى عزادار حقیقى حذف نمى‌شود. او تا وقتى که با مصیبت اعظم غیبت امام زمان(ع) آن هم در اوج غربت و مظلومیت و تنهایى رو به روست، هرگز آرام و قرار ندارد. او تا لحظه‌ با شکوه ظهور و از بین رفتن این مصیبت اعظم به مبارزه با دجّال و موانع ظهور ادامه مییدهد. و پس از ظهور نیز به جهاد در راه امامش براى انتقام امام حسین(ع) و سایر اهل بیت(ع) ادامه مى‌دهد و رمز این که این مبارزه و جهاد همیشگى و طولانى است،‌ این است که قرآن کریم به همه مسلمین دستور داده است که تا رفع فتنه و حاکمیت دین خدا در سراسر جهان به جهاد مقدس خود ادامه دهند:

و قاتلوهم حتّى لا تکون فتنهٌ و یکون الدّین کلّه لله.(۱۰)

با کافران جهاد کنید که دیگر فتنه‌اى باقى نماند و آیین همه ما در دین خدا باشد.

کدام فتنه و مصیبت براى جامعه انسانى بالاتر از غیبت امام زمان(ع) و محرومیت جامعه جهانى از رهبر معصوم و متخصص الهى و مظهر خدا است. عزادار حقیقی در این مقطع حساس و سرنوشت‌ساز با تشخیص وظیفه الهى جهاد، بدون فوت وقت تا رفع این بزرگ‌ترین فتنه، و تا رسیدن به امام خود و جهاد در رکاب او، به مبارزه مى‌پردازد. او نیک مى‌داند بهترین زمان براى سربازى و خدمت و تقرّب نسبت به امام زمان(ع) زمانى کنونى است. نه زمان ظهور که زمان پیروزى است. چنان که قرآن کریم مى‌فرماید:

لا یستوى منکم من أنفق من قبل الفتح و قاتل أولئک أعظم درجهً من الذّین أنفقوا من بعد و قاتلو و کلاً وعدالله الحسنى و الله بما تعملون خبیرٌ.(۱۱)

آن مسلمانانى که پیش از فتح مکه در راه دین انفاق و جهاد کردند با دیگران برابر نیستند آنان درجه‌ای عظیم‌تر دارند، تا کسانى که بعد از فتح انفاق و جهاد کردند. البته خدا به هر دو طایفه وعده احسان داد. و خدا به آنچه مى‌کنید آگاه است.

قیام و جهاد براى برطرف کردن موانع ظهور ارزش و اهمیت بیشترى نسبت به سربازى و جهاد در رکاب آن حضرت را دارد، زیرا قرآن کریم همراهى با امام را قبل از پیروزى با ارزش‌تر و مهم‌تر مى‌داند. بزرگ‌ترین گناه براى عزدار در مرتبه پنجم، تنها گذاشتن امام زمان(ع) است. عزادار که در این مرتبه آگاهی زیادى نسبت به درس‌ها و پیام‌هاى عاشورا دارد، به وفادارى و هم‌دلی نسبت به امام زمانش بیشترین توجه و اهتمام را دارد. او از اصحاب عاشورا درس بزرگ وفادارى نسبت به امام زمان خویش را به خوبى آموخته است. وفاداری یعنى پاى‌بند بودن به عهد و پیمانى که بسته‌ایم. وفاى به عهد، به خصوص نسبت به امام و رهبر معصوم از بزرگ‌ترین واجبات است و پیمان شکنى و بى‌وفایى از بزرگ‌ترین محرمات مى‌باشد. قرآن کریم و روایات معتبر اسلامى مملوّ از توصیه اکید به رعایت عهد و وفادارى و پرهیز از عهد شکنى و بى وفایى است. سیدالشهدا(ع) در روز عاشورا درباره دو گروه دوستان و دشمنان سخن گفت. دوستان خویش را به وفادارى ستود و دشمنانش را به خاطر بى‌وفایى‌شان مورد نکوهش و سرزنش قرار داد. آن حضرت(ع) در مورد دوستان خود فرمودند:

من اصحابی باوفاتر و بهتر از اصحابم نمى‌شناسم. (۱۲)

در روز عاشورا وقتى بر بالین «مسلم بن عوسجه» آمد، این آیه شریفه را خواند:

فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلاً.(۱۳)

از مؤمنین مردانى هستند که با عهد خویش با خدا صادق بودند، برخییشان به عهد خود وفا کرده و جان باختند، برخى هم منتظرند و عهد و پیمان را هیچ دگرگون نساختند.

امام(ع) درباره دشمنان خود نیز چنین فرمودند: «اهل وفا به پیمان نیستند، عهد خویش را شکسته و بیعت مرا از گردن خود کنار نهاده‌اید. به جانم سوگند، با پدرم، با برادرم و با پسر عمویم مسلم بن عقیل نیز همین کار را کردید».(۱۴)

در «زیارت اربعین» خطاب به خود آن حضرت چنین عرض مى‌کنیم:

شهادت مى‌دهم که تو به عهد خود وفا کردى و تا رسیدن به یقین (شهادت) در راه او جهاد کردی.(۱۵)

پى نوشت :

۱٫ یوم ندعوا کلّ اناسٍ بامامهم؛ روزى که ما هر گروهى از مردم را با پیشوایشان دعوت مى‌کنیم. (سوره اسراء (۱۷)، آیه ۷۱)

۲٫ مجلسی، بحارالأنوار، ج ۴۵، ص ۵۳٫

۳٫ امام خمینی(ره)، صحیفه نور، ج ۱، ص ۳٫

۴٫ سوره سبأ (۳۴)، آیه ۴۶٫

۵٫ مجلسی، همان، ج ۵۳، ص ۱۷۷٫

۶٫ براى آشنایى بیشتر با کیفیت عملیاتى شدن به بخش چهارم کتاب آشتى با امام زمان(ع) مراجعه شود.

۷٫ امام خمینی(ره)، همان، ج ۱۶، ص ۲۰۱٫

۸٫ همان، ج ۲۰، ص ۱۲۷٫

۹٫ زیارت عاشورا؛ یا اباعبدالله سلمّ لمن سالمکم و حربٌ لمن حاربکم الى یوم القیامه

۱۰٫ سوره انفال (۸)، آیه ۳۹٫

۱۱٫  سوره حدید (۵۷)، آیه ۱۰٫

۱۲٫ موسوعه کلمات الامام الحسین، ص ۳۹۵؛ فإنّى لا اعلم اصحاباً أوفى و لا خیراً من اصحابى

۱۳٫ سوره احزاب (۳۳)، آیه ۲۳٫

۱۴٫  موسوعه کلمات الامام الحسین، ص ۳۶۳٫

۱۵٫ محدث قمی، مفاتیح الجنان، زیارت اربعین. أشهد أنّک وفیت بعهدالله و جاهدت فى سبیله حتّى أتیـٰک الیقین.

علت تنها شدن سید الشهدا (ع)%

 

اشاره:

در زیارت عاشورا به امام حسین(ع) این‌گونه خطاب می‌کنیم: «و الوتر الموتور». وتر به معنای «تنها و یکتا»، و موتور «تنها شده» است. یک احتمال درباره‌ی این معنا، یگانگی، منحصر به فرد بودن و بی‌بدیل بودن حضرت است. احتمال دیگر این است که، حضرت تنهاست و در این تنهایی «موتور» است؛ یعنی حضرت با نقشه و برنامه‌ریزی تنها شده است؛ به خصوص اگر توجه داشته باشیم که درگیری سیدالشّهدا (ع) مخفیانه نبود که مسلمانان از آن بی‌خبر باشند. یزید بعد از مرگ معاویه به استاندار مدینه نامه نوشت که باید از حسین بیعت بگیری و الاّ او را بکش و سرش را بفرست. حضرت بیعت نکردند و با تدبیر از مدینه خارج شدند؛ در مکه برای مسلمانان نامه‌ی دعوت نوشتند و آنها را مطلّع کردند، علاوه بر این مکه محل رفت و آمد مسلمانان بود و اخبار از آنجا منتشر می‌شد. بعد هم یزید، عده‌ای را فرستاد تا حضرت را در مکه ترور کنند و توصیه کرد که، حتّی اگر دست حضرت به پرده‌ی کعبه بود او را بکشید، لذا حضرت در ۸ ذی‌الحجّه در حالی‌که همه مُحرِم می‌شدند کاملاً با سر و صدا و با حالتی که همه متوجه باشند از مکه خارج شدند و با صراحت اعلام کردند:

کسی که حاضر است خون دلش را در راه ما بدهد و خودش را مهیای لقای خدا کرده است، همراه ما کوچ کرده، همسفر شود.[۱]

از آن طرف مردم کوفه از خروج امام از مدینه و حرکت به سوی مکه مطّلع شدند، نامه نوشتند و حضرت را دعوت کردند. حضرت نیز سفیر فرستادند. لذا به گونه‏ ای نبود که مردم مطّلع نباشند. هم مردم حجاز، مدینه، بصره و هم مردم کوفه مطّلع بودند. کمابیش تمام مناطق اسلامی مطّلع شده بودند که چنین حادثه‌ای در شرف اتّفاق است و امام با یزید بیعت نکرده، ابتدا به مکه رفته سپس از مکه هم بی‌وقت خارج شده و مردم را به همکاری دعوت کرده‌اند.

۱ـ شرایط تنها شدن حضرت سیدالشهدا (ع)

شرایطی که موجب تنها شدن امام حسین(ع) شد را می­ت‌وان در جبهه دشمن و جبهه حضرت سیدالشهدا (ع) مشاهده کرد:

۱/۱ ـ شرایط جبهه‌ دشمن

اگر طرف درگیری حضرت، یکی از صحابی رسول‌الله یا فردی که امثال این عناوین را یدک می‌کشید، بود، جای توجیه ـ ولو به باطل ـ وجود داشت. ولی طرف مقابل سیدالشّهدا(ع)، یزید و ابن زیاد است که حسب و نسب‌شان معلوم و هیچ نقطه‌ی قوتی در آنها نیست. یزید شخصیتی است که طرفداران او نیز نتوانسته‌اند برایش مدحی بگویند، حتی خیلی از اهل‌سنت هم یزید را واجب اللعن می‌دانند. غیر از اینکه امتیازی هر چند دروغین نداشته، معروف به قماربازی و عیاشی بوده است.

یکی از اشکالاتی که برخی به حضرت امیر(ع) ـ ارواحنا و ارواح العالمین له الفدا ـ می‌کردند این بود که، تو جوان هستی و مردم زیر بار خلافت شما نمی‌روند.[۲] غافل از اینکه اساس دیانت تولّی به ولی خدا و تسلیم بودن در مقابل اوست. لذا یکی از کمالاتی که شیعه در طول تاریخ به واسطه‌ی زحمات معصومین (ع) رسیده این است که، برای او امام، کوچک یا بزرگ و حاضر یا غایب ندارد. بعد از امام هشتم(ع)، سه امام داریم که در سنّ کودکی به امامت رسیده‌اند؛ امام جواد، امام هادی و امام زمان(ع) و شیعه نیز قبول کرده و هیچ انشعاب عمده‌ای اتفاق نیفتاده است. به این علت که، فرهنگ شیعه، فرهنگ رشد یافته‌ای شده و پذیرفته است که، امامت منصبی صوری نیست؛ لذا مثل علی بن جعفر (ع)[۳] که هنگام امامت امام جواد (ع) پیرمرد بود و سه امام (امام صادق، امام کاظم و امام رضا(ع) را قبل از آن درک کرده بود محدّث جلیل‌القدری بود و روایات بسیاری از وی نقل شده است، وقتی امام جواد(ع) در حلقه‌ی درسی او وارد می‌شدند، درس را تعطیل می‌کرد به طرف امام می‌رفت و دست ایشان را می‌بوسید. اگر هم اعتراض می‌شد که شما عموی پدر ایشان هستید، می‌گفت: «خدای متعال این ریش سفید را قابل امامت ندانسته ولی این نوجوان را قابل دانسته است».

هر چند اساس کار دین معرفت است، اما گروهی پس از رسول خدا (ص) توجیه باطلی می‌کردند. جالب این است که، در خصوص سیدالشّهدا (ع) این توجیه هم نیست؛ بلکه مسئله به کلی بر عکس است؛ چون سیدالشّهدا(ع) حدود ۶۰ سال داشتند و یزید، جوان تازه به دوران رسیده بود؛ لذا ابن زیاد و یزید نه اسمی داشتند، نه صحابه بودند، نه سابقه‌ی خوشی داشتند. ابن زیاد پسر زیاد است، زیاد هم اولاد نامشروع بود که معاویه او را ملحق به ابوسفیان کرد و به خاطر این کار مورد طعن بسیاری قرار گرفت. یزید هم مجهول‌الهویه است؛ چون مادر یزید قبل از اینکه زن معاویه بشود باردار به یزید بوده ولی به اسم معاویه تمام شد. این نسب، آن اخلاق و آن هم سایر اوصافی که هیچ نقطه‌ی مثبتی در آن نیست.

۲/۱ـ شرایط جبهه‌ امام حسین(ع)

طرف دیگر درگیری، سیدالشّهدا(ع) از هر نظر صاحب کمال هستند. قلم دست دشمن بوده است ولی یک نقطه‌ی منفی برای سیدالشّهدا(ع) در تاریخ ننوشته‏اند؛ نوه‌ی پیامبر، فرزند امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه زهرا ـ علیهم السلام ـ غیر از اینها، همه نوع کمالات را دارند به طوری‌که، در روز عاشورا وقتی فرمودند: به چه عذری مرا می‌خواهید بکشید؟ یک نفر نگفت شما فلان جرم را دارید. وقتی که فرمودند: مگر شما از پیامبر نشنیدید که؛ «حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشتند»؟ اگر نشنیده‌اید، اصحاب هستند، از آنها بپرسید که نه تنها اهل بهشت، بلکه سرور اهل بهشتند. هیچ کسی انکار نکرد، چطور شده، سیدالشّهدا(ع) با این همه کمالات و اعلان علنی که در طول چند ماه کرده‌اند، حالا به کربلا آمده‌اند ولی در آخر کار برای حضرت حداکثر کمتر از ۲۰۰ نفر (نظر مشهور ۷۲ نفر است) یاور جمع شده است؟! ولی آن طرف، فقط از کوفه و از نزدیکی‌های آن لشکر سی هزار نفری جمع شد، بیشتر از این نیز نقل کرده‌اند!! چرا و چگونه ولی خدا تنها شد؟ البته این طور نیست که حضرت یک دفعه تنها شده باشند؛ بلکه یک حرکت و نقشه‌ی تاریخی است که سیدالشّهدا(ع) را تنها و منزوی کرده است.

۲٫ عوامل تنهایی ولی خدا

چه عواملی موجب تنهایی سیدالشّهدا(ع) شد؟ مرحوم علامه طباطبائی (رض) فرموده بودند: «همه‌ی کتاب وسایل الشیعه را از اول تا آخر مطالعه کردم تا ببینم چند روایت فقهی از سیدالشّهدا(ع) نقل شده است، سه روایت بیشتر پیدا نکردم»!! معنای این حرف این است که مردم، سیدالشّهدا(ع) را در حدّ یک مسئله‌گو هم قبول نداشتند؛ در حالی‌که ابوهریره‌ها به اسم صحابی، مراجع صاحب فتوا شده بودند؛ همه‌ی اینها نشان می‌دهد که ولی خدا با سازمان‌دهی قبلی تنها شده بود.

در اینجا عوامل تنهایی ولی خدا را بر می‌شماریم با تذکر به این نکته که، با حرکت سیدالشّهدا(ع)، کار برعکس و توجه به اهل بیت شروع شد؛ تا جایی که در زمان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) به اوج رسید.

۱/۲ـ شبهه‌ها و فتنه‌ها

عواملی که باعث تنهایی ولی خدا می‌شوند، دو دسته هستند؛ شبهه‌ها و فتنه‌ها. که وقتی این دو با هم ترکیب شوند به شدت کارگر می‏‌شوند؛ شبهات فضا را تاریک می‏کند و در این فضا فتنه‌ها تأثیرگذار می‌شوند. و الّا در فضای روشن، فتنه‌ها کارساز نیستند.

اعلان بی‌نیازی نسبت به ولی خدا و طرح «حسبنا کتاب الله» اولین و اساسی‌ ترین شبهه‌ای است که از زمان حیات خود پیامبر اکرم(ص) آغاز شد. مورخان اهل سنت از جمله، طبری نوشته‌اند: در آخرین روزهای حیات پیامبر(ص) در حالی‌که مردم در منزل حضرت بودند، فرمودند: دوات و قلم بیاورید تا چیزی بنویسم که بعد از من گمراه نشوید. کسی گفت: «إنّ الرجل لیهجر حسبنا کتاب الله» به فارسی یعنی هذیان می‌گوید!! از قرائن تاریخی پیداست که گوینده‌ی این سخن کیست، شیعه و سنی هم متّفقند که او کیست. البته؛ متأسفانه عدّه‌ای از علمای اهل سنت این جریان را توجیه کرده و گفته‌اند: این حرف بدی نیست. او در دوره‌ی خلافتش نیز می‌گفت:

«آن روزی که پیامبر آن جمله را فرمود، می‌خواست مسئله‌ خلافت را مطرح کند، ولی من صلاح مسلمانان ندانستم».

جریان از اینجا شروع شد که، اسلام نیاز به «ولی» ندارد؛‌ بلکه کتاب برای ما کافی است، در حالی که شیعه و سنی متواتر نقل کرده‌اند که حضرت به روشنی فرمودند: « إنّی تارکٌ فیکم الثّقلین کتاب الله و عترتی» البته بعضی از سنّی‌ها این روایت را نیز تحریف کرده، گفته‌اند: کتاب الله و سنتی!

شبهه از اینجا شروع شد که گفتند: قانون خدا وجود دارد؛ فرموده: نماز بخوانید، می‌خوانیم، روزه بگیر، می‌گیریم، حج برو، می‌رویم و … به جایی رسید که به تدریج گفتند: نوشتن حدیث معنا ندارد باید کتاب خدا را حفظ کنیم؛ چون اگر بخواهیم حدیث بنویسیم کتاب خدا از بین می‌رود؛ لذا نوشتن حدیث پیامبر را در زمان خلیفه‌ی اول منع کردند، البته به این علّت که احادیث پیامبر خاتم(ص)، صراحت بر فضایل اهل بیت(ع) دارد. این شبهه ظاهر فریبنده‌ای هم داشت؛ چون می‌گفتند روایت به اندازه‌ی قرآن اهمیت ندارد؛ لذا نگذارید قرآن از بین برود، در حالی که مفسّر قرآن، کلام رسول خدا(ص) است. «لتبیـّن للنّاس ما نزّل إلیهم»[۴] روشن است که اگر برای قرآن تبیین‌کننده‌ای نباشد، متشابهات آن به دلخواه افراد، معنا می‌شود.

۲/۲ـ جعل شخصیت در مقابل اهل بیت (ع)

بعد از اینکه جلوی نشر فضایل اهل بیت را گرفتند، کم‌کم شروع به جعل شخصیت و شخصیت علی‌البدل کردند، که در دنیای سیاست کار رایجی است؛ لذا در مقابل امیرالمؤمنین(ع) که صاحب فضایل است، برای دیگران جعل فضیلت کردند. معاویه دو کار انجام داد: اول، اینکه احدی حق ندارد نقل حدیث در فضایل علی و اهل بیت کند، (اگر کرد او را بکشید)، دوم، به استاندارانش دستور داد برای عثمان و شیخین فضیلت نقل کنید. کار جعل فضایل به حدی رایج شد که خود معاویه گفت: بس است. چون جعلیاتی مثل: مَثَل اصحاب من، مَثَل ستارگان آسمان است، به هر کدام اقتدا کنید، هدایت می‌شوید، خلاف صریح قرآن است، چون قرآن می‌گوید: داخل صحابه منافق هم وجود دارد.

۳/۲ـ تحریف در معنای دین و مسلمان بودن

این شبهات در حقیقت، تحریف در معنی دین و مسلمان بودن است، غافل از اینکه حقیقت دین چیزی جز تسلیم در مقابل خدای متعال نیست « إن الدّین عندالله الإسلام»[۵] و این تسلیم بودن زمانی ثبوت پیدا می‌کند که در مقابل ولی‌ خدا تسلیم باشیم.

قل إن کنتم تحبون الله فاتّبعونی یحببکم الله و یغفر لکم ذنوبکم و الله غفورٌ رحیمٌ.[۶]

تولّی به ولی خدا گوهر دین و باقی مسائل، آداب ظاهری دین است. اینها در معنای دین‌داری تحریف کردند، تحریف‌ هایی که تاکنون ادامه دارد.

یک نگاه این است که، دین همین آداب است هر کس بیشتر نماز بخواند مقدس‌تر است. یک نگاه دیگر هم که کم کم شکل گرفت و هم اکنون نیز وجود دارد این است که، دین یک مشت تجارب باطنی و به قول امروزی‌ها تجارب قدسی، تأملات، رازدانی، رمزدانی، ریاضیت‌ کشی، حالات و مقامات باطنی است و رسیدن به اینها هم یک آداب و فرمول‌هایی دارد،‌ اگر به آن عمل کنی به نتیجه می‌رسی، لذا اهل سنت کتاب‌هایی دارند به نام منازل الفلان، خیال می‌کنند پلکان است اگر رفتی به خدا می‌رسی. البته همه‌ی این حرف‌ها مطلقاً باطل نیست،‌ ولی این تحریفی است که پیدا شده و کم‌کم به جایی رسیده که رسیدن به خدا، بدون ولی فرمول پیدا کرده است.

در این وسط ولی خدا چه می‌شود؟ این همان ظهور «حسبنا کتاب الله» است. درباره‌ی امور اجتماعی نیز برخی می‌گویند: اول اینکه امور ظاهری است و اعتبار چندانی ندارد، دوم اینکه به دین ربط ندارد، باید خود مردم آن را سامان دهند.

این تفکّرات که از صدر اسلام شروع شد، باعث کارگر شدن فتنه‌ها و تنها شدن ولی خدا شد. از زمانی که دین‌داری، فقط رمزدانی و نماز و روزه‌ شد و همه‌ی صحابه عادل و محترم شدند، کم‌کم امیرالمؤمنین(ع) هم عرض طلحه یا زبیر شدند، چون همه صحابی هستند؛ لذا فتنه‌ اثر خودش را گذاشت. از حضرت امیر(ع) نقل شده است که فرمودند: «مرا روزگار این‌قدر پایین آورد که کنار معاویه گذاشت، تا جایی که گفتند: علی و معاویه». معاویه کسی است که تا فتح مکه هم خودش و هم پدرش بت‌پرست بودند، بعد از فتح هم به زور اسلام آوردند لذا جزو طلقا (آزاد شدگان به دست حضرت) هستند، یعنی در حقیقت برده بودند، اما حضرت علی(ع) اوّل مؤمن است، مجاهدات و بت‌شکنی و سایر فضایل نامتناهی حضرت، که دیگر جای خود دارد.

باید تذکر داد که ما در این زمان نگران فتنه‌های دشمن نیستیم، فتنه‌هایی مانند ماهواره، فیلم، ویدئو، رمان و … انحرافی نمی‌توانند در فضای روشن، کاری بکنند. در سال ۱۳۵۷ از این فتنه‌ها بسیار داشتیم ولی امام خمینی(ره) باذن الله ـ تبارک و تعالی ـ در دل فتنه‌ها جوانان را نجات دادند و به مقام شهادت رساندند؛ مهم شبهه‌ ها هستند، شبهاتی مثل اینکه؛ اصلاً دین، حکومت و سیاست ندارد (دین حداقل)، برای تفسیر دین، روحانیت لازم نیست، دین طبقه‌ی مفسّر ندارد، هر کس هر طوری فهمید، بالنسبه حق است (تکثّرگرایی)، و … .

اگر این شبهه‌ها گرفت، فتنه به راحتی کارگر می‏افتد،‌ هر کس صدا بلند کرد دورش جمع می‌شوند؛ لذا این‌دو در کنار هم کار می‌ کنند. اگر در تاریخ جریان فتنه‌ها و شبهه‌ها را تأمل کنیم به همین نتایج خواهیم رسید.

سیدالشّهدا(ع) نیز به همین شکل تنها شدند. مردم طوری پراکنده شدند که احکام فقهی خود را نیز از سید الشّهدا(ع) نمی‌پرسیدند با اینکه، حضرت سبط پیامبر، صحابی و … بودند (حالا فضایلی که شیعه نقل می‌کند، بماند) بنابراین، شبهه‌ها و فتنه‌ها یکی از عوامل مهم تنهایی حضرت بود و این‌دو در یک شب درست نمی‌شوند؛ بلکه یک برنامه‌ریزی تاریخی پشتیبان قضیه بود،‌ لذا همین که حضرت را به عنوان «وتر موتور» سلام می‌دهید،‌ بلافاصله یک امت را لعن می‌کنید. « فلعن الله امّه أسّست أساس الظّلم و الجور علیکم أهل البیت» بدین معنی که حضرت با یک امت تاریخی روبه‌رو هستند، نه فقط با ابن زیاد و یزید.

۴/۲ ـ بالا بودن هدف در دستگاه اولیای الهی

یکی دیگر از عوامل تنهایی ولی خدا این است که در کار اولیای خدا هدف، خیلی بالاتر از آن است که اهل دنیا تعقیب می‌کنند. هدفی را که سیدالشّهدا(ع) تعقیب می‌کنند این نیست که انسان‌ها را به رفاه و عیش دنیا یا حتّی به آن چیزی که توسعه‌ی مادی و تکامل مادی نامیده می‌شود، برساند؛ اگر هدف اینها بود خیلی زود انسان‌ها همراه می‌شدند؛ تأمین شهوات و ارضای غرایز مردم، هدف اصلی نیست، اگرچه نیاز مادی مردم در حکومت دینی و در جامعه‌ای که بر محور اولیای خدا شکل می‌گیرد به بهترین وجه و در شکل معقول تأمین می‌شود ولی هدف برتر از رفاه و امنیت مادی و حتی برتر از آزادی مطلوب تمدن‌های مادی و بالاتر از توسعه‌ای که آنها تعقیب می‌کنند، است. لذا هیچ‌کدام از اولیای الهی در آغاز دعوتشان به رفاه دنیا دعوت نکردند، با اینکه اغلب بعثت‌شان در جوامعی بود که وضعیت مادی بسیاری از آنها، وضعیت مناسبی نبوده است. نمونه‌اش جامعه‌ی جاهلی قبل از نبی مکرم اسلام(ص) که از نظر امنیت و رفاه خیلی عقب افتاده بودند. ولی حضرت در بدو بعثت نفرمودند: ای مردم وضعتان بد است، دور هم جمع شوید، زندگی‌تان را سامان دهید، امنیت اجتماعی برای خودتان ایجاد کنید، بلکه فرمودند: «قولوا لا إله إلّا ‌الله تفلحوا» و بلافاصله دعوت به معاد کردند، دعوتی که برای انبیا بسیار سنگین تمام می‌شد، لذا در جوامعی که ادراکشان ضعیف و تعلّقشان به دنیا شدید بود، دعوت‏کننده به معاد و اینکه بعد از مردن، زنده شدنی هست،‌ متّهم به جنون می‌شد. این جریان در آیات متعددی از قرآن آمده است. با همه‌ی این زحمات، شروع دعوتشان از اینجا بود؛ چرا؟ به دلیل اینکه می‌خواهند انسان را به مقام توحید، زهد، یقین و رضا برسانند. این هدف بدون یقین به آخرت، بدون ایمان به الله ممکن نیست. البته وقتی هدف رفیع شد طبیعی است که همراهان واقعی دیرتر و کمتر پیدا می‌شوند، چون همه برای آن هدف‌های رفیع آماده نیستند و همت ندارند.

۵/۲‍ـ نبود تزویر در منطق اولیای الهی

از جمله عوامل تنهایی اولیای خدا این است که نمی‌خواهند با هر قیمتی شده ـ ولو با حیله و تزویر ـ مردم را به طرف خود بکشانند و به هدف برسانند، می‌خواهند اگر مردم می‌آیند،‌ از سر بصیرت و آگاهی و فهم باشد، چون فقط این نوع آمدن به طرف خدای متعال درست است « و هدیناه النّجدین»[۷] طوری مدیریت و رهبری می‌کنند که حق و باطل روشن شود، مردم با بصیرت و آگاهی تصمیم بگیرند. لذا اگر موارد زیادی در حکومت امیرالمؤمنین(ع) یا در کلّ بر خورد اولیای الهی می‌بینید که ظاهراً چرا امیرالمؤمنین(ع) به طلحه و زبیر اجازه دادند از مدینه خارج شوند؟ گفتند: می‌خواهیم عمره برویم، حضرت فرمودند: می‌خواهند بروند مکر کنند، دنبال فتنه هستند. حضرت با اینکه می‌دانست، جلوی آنها را نگرفت. یا می‌دانستند امشب بنا است ابن ملجم ایشان را ترور کند ولی مانع نشدند؟ مسلم بن عقیل(ع) می‌دانست ابن زیاد داخل خانه آمده ولی ترورش نکرد! و داستان‌های متعدد دیگر، معلوم می‌شود ترور و فریب، مشکلی را حل نمی‌کند، اگر بنا است مردم به بصیرت برسند باید طوری عمل کرد که حق و باطل روشن شود و مردم انتخاب کنند،‌ قدرت اختیار حق و باطل معلوم شود تا تکلیف و رشد معنی‌دار شود. لذا سیدالشّهدا(ع) طبق بعضی از نقل‌ها در بین راه مکرر خطبه خواندند و هشدار دادند، عده‌ای هم پراکنده شدند، هر چه مخاطرات شدیدتر می‌شد عده‌ی بیشتری می‌رفتند،‌ حتی حضرت در شب آخر نیز فرمودند: بروید. البته مورخان نوشته‌اند در آن شب با اینکه حضرت بیعت را از آنها برداشتند، کسی نرفت همگی التماس کردند و ماندند.

در حکومت دینی هدف این نیست که به هر قیمتی شده ـ ولو با دروغ و تزویر ـ مردم را نگه داریم؛ بلکه هدف روشن شدن حق و باطل است. به طوری که حجّت تمام شود و بر سر ایمان انسان‌ها مانعی وجود نداشته باشد، برای رسیدن به این هدف شیاطین و فتنه‌ها لازمند؛‌ لذا خداوند متعال در قرآن به پیامبرش می‌فرمایند:

«وکذلک جعلنا لکلّ نبی عدوّاً شیاطین الإنس و الجنّ».

برای هر پیامبری دشمن قرار دادیم، اعم از شیاطین انسی و جنی.

که الهاماتی نیز در بین خود دارند؛ یوحی بعضهم إلی بعضٍ زخرف القول غروراً.[۸]

حرف‌هایی که زخرف القول یعنی ظاهر فریب و خوش ظاهر است، بین خودشان رد و بدل می‌کنند. بعد خداوند متعال به پیامبرش می‌فرماید: «ولو شاء ربّک ما فعلوه» اگر خداوند متعال می‌خواست، نمی‌توانستند چنین کارهایی انجام دهند؛ یعنی خداوند متعال محکوم آنها نبوده، در مقابل فتنه‌ آنها، دست خدا بسته نیست.

۶/۲ـ رنگین‌تر بودن سفره‌ی جبهه‌ی مقابل

وسوسه‌ها خیلی زیاد است،‌ زیرا معمولاً پول، قدرت، ثروت و مظاهر دنیا در آن طرف است، سفره‌ی معاویه رنگین‌تر است،‌ در حالی که سفره‌ی امیرالمؤمنین(ع) هیچ وقت مثل سفره‌ی معاویه نیست. آنها به هر قیمتی که شده می‌خواهند مردم را جمع کنند، سران اقوام را با پول و وعده و وعید بر اساس انگیزه‌های مادی جمع می‌کردند. ولی حضرت نمی‌خواست لشکرش بر اساس انگیزه‌های مادی پر شود؛ بلکه می‌خواست آنهایی که در رکابش شمشیر می‌زنند، با این جنگ به بلوغ و رشد برسند؛ لذا حضرت امیر(ع) در جنگ صفین حکمیت را تا آخرین لحظه نپذیرفتند، بعد هم که قرآن بر سر نیزه رفت، قبول نکردند تا اینکه حکمیت تحمیل شد،‌ به حسب ظاهر اگر یک سیاست‌مدار متداول بود، حکمیت را می‌پذیرفت تا لااقل حکم را خودش تعیین کند، تا ابوموسی اشعری حَکم نشود، ولی حضرت این کار را نکرد؛ زیرا بنا بود صفوف از هم جدا شوند و تقدیر ولی خدا در این جریان نقش دارد.

۳ـ علت باز ماندن افراد از یاری ولی خدا

مسئله‌ی اساسی و عبرت‌آموز دیگر اینکه؛ اگر قبلاً انسان خودش را برای همراهی با ولی خدا آماده نکرده باشد، عقب خواهد ماند. سیدالشّهدا(ع) از ماه‌ها قبل اعلام موضع کردند،‌ یک نمونه‌ی آن طرمّاح بود که در راه با چند نفر دیگر، به حضرت برخورد کردند (یکی دو منزل با کوفه بیشتر فاصله نداشت) حضرت پرسیدند: «وضع کوفه چگونه است؟» گزارشی داد که وضع کوفه خوب نیست،‌ قلوب مردم با شما، اما شمشیرهایشان علیه شماست، ما که از کوفه بیرون می‌آمدیم، در مخلیه، لشکر انبوهی برای جنگ با شما جمع شده بود که تاکنون لشکری به این عظمت و وسعت ندیده بودیم،‌ از آن طرف، طرمّاح برای خانواده‌اش آذوقه می‌برد؛ لذا به حضرت عرض کرد: اجازه بدهید آذوقه‌ها را برسانم و برگردم. حضرت فرمودند: «سعی کن زود بیایی». رفت، زود هم برگشت ولی وقتی به همین منزل رسید، خبر شهادت سیدالشّهدا(ع) را شنید. از ماه‌ها قبل سیدالشّهدا(ع) از مدینه خارج شده و اعلام موضع کرده‌اند، بعد از ۶ ماه حالا که حضرت در محاصره‌ی دشمن قرار گرفته، تازه ایشان برای زن و بچه‌اش آذوقه می‌برد. نقطه‌ی ضعف بالاتر اینکه، به حضرت نصیحت می‌کند ـ به این خیال که حضرت محتاج نصیحت اوست ـ گفت: بیایید به یمن برویم، کوفیان وفادار نیستند من برای شما در کوهستان‌ های یمن ۲۰ هزار شمشیر زن آماده می‌کنم تا جنگ را از آنجا شروع کنید. غافل از اینکه ۲۰ هزار شمشیرزن که مثل شما بخواهند آذوقه‌ی زن و بچه را بر سیدالشّهدا(ع) مقدم بدارند، به درد سیدالشّهدا(ع) نمی‌خورند. پس اگر با تمام وجود آماده نبوده، دنبال آذوقه‌ی زن و بچه و نام و نشان باشیم، مسلّم است که ولی خدا تنها می‌ماند.

آنهایی که به حضرت کمک نکردند، چند دسته بودند؛ یک دسته کسانی هستند که در صف دشمن رودرروی سیدالشّهدا(ع) ایستادند و تا حدّ ریختن خون ایشان اقدام کردند. دسته‌ی دیگر کسانی که، نشسته و حضرت را نصیحت کردند که، به کوفه نروید اگر بروید کشته می‌شوید، و با کشته شدن شما زمین خالی از حجّت می‌شود.[۹] بعضی هم مثل عبیدالله جعفی، از کوفه خارج شده بود تا در جریان نباشد اما حضرت در راه با او برخورد کردند و فرمودند: «عبیدالله، وضع تو به خاطر عثمانی بودن خوب نیست اگر به ما ملحق شوی همه‌ی گذشته‌ات جبران می‌شود». در جواب گفت: من از کوفه خارج شدم تا خیالم راحت باشد، حالا دوباره خودم را گرفتار کنم. نه با شما هستم نه با ابن زیاد، ولی اسب تندرویی دارم که هر که سوار بر آن شده دشمن نتوانسته او را بگیرد، آن را به شما می‌دهم که فرار کنید. تلقی این آدم را ببینید در مقابل دعوت حضرت اعلام می کند که مثلاً ماشین آخرین سیستم یا هواپیمای شخصی خود را بدهد که حضرت سوار شوند و از محاصره‌ ی ابن زیاد بیرون روند غافل از اینکه، حضرت آمده‌اند تا ابن زیاد را محاصره‌ی تاریخی کرده، شکست دهند.

عدّه‌ای نیز مشغول طواف و تلاوت قرآن بوده‌، از سیدالشّهدا(ع) غافل شدند. حال آنکه وقتی سیدالشّهدا(ع) راه افتادند، در خانه خدا بودن هم حاصلی ندارد. مسئله‌ی اساسی کمبود معرفت است. اینکه انسان نفهمد تنها راه، راه «ولی خدا» است،‌ اینکه انسان خیرخواهی خود را برای ولی خدا از حدّ پیشکش کردن اسب و مانند اینها،‌ جلوتر نبرد،‌ اینکه؛ خودش را به اصطلاح فهمیم‌تر از ولی خدا بداند و خیال کند این حق را دارد که ولی خدا را موعظه کند، عوامل تنهایی ولی خدا و جدایی حساب ما از اوست.

در مقابل، حضرت ابوالفضل(ع) سرآمد همه‌ی کسانی بودند که از روی بصیرت و درایت به حضرت پیوستند، اگر همه‌ی مقاتل را بگردید، یک‌جا نمی‌یابید که موّرخان نقل کنند که حضرت پیشنهادی به امام داده باشند که مثلاً بروید یا نروید، جنگ کنید یا نکنید،‌ زن و بچه با خودتان ببرید یا نبرید، کاملاً می‌دانند که سیدالشّهدا(ع) موعظه لازم ندارند و اگر انسان می‌خواهد بهره ببرد، باید همراه حضرت شود.

عدّه‌ای هم کسانی بودند که دیر آمدند؛ چند نفر از بزرگان بلخ وقتی نامه‌ی حضرت به دستشان رسید با سخنرانی‌های تند دیگران را تحریک کرده، راه افتادند ولی وقتی رسیدند که دیگر دیر بود و ماجرای کربلا تمام شده بود. آنها از قبل خود را آماده نکرده بودند تا لیاقت همراهی امام زمان خود را بیایند.

۱/۳ـ علاقه به دنیا

اگر در دل انسان هوسی باشد این هوس در جایی راهش را از اولیای خدا جدا می‌کند ولو ممکن است قدم‌هایی همراه با اولیای خدا برود اما آنجایی که این هوس سر بر می‌دارد راه انسان را از ولی خدا جدا می‌کند. تأخیرها، سستی‌ها، کم معرفتی‌ها و… از همه مهم‌تر، تعلق به دنیاست که موجب می‌شود انسان تا مرز ریختن خون سیدالشّهدا(ع) پیش برود. همان کسانی که برای سیدالشّهدا نامه نوشته بودند، برای حفظ دنیا و غنیمت بردن از یکدیگر سبقت می‌گرفتند تا پیش ابن زیاد، عزیز شوند. کار آنها در اثر حبّ دنیا به جایی رسید که صفشان را از سیدالشّهدا(ع) جدا کردند. عمر سعد کسی است که در لشکر صفین،‌ اگر فرمانده نبوده لااقل شرکت داشته است اما حالا فرماندهی لشکر ابن زیاد را قبول کرده است!‌ طمع در ملک ری، ریشه‌ی این تغییر موضع بود. وقتی به او پیشنهاد فرماندهی لشکر را دادند یک شب مهلت خواست. در واقع ابن زیاد نوعی تزویر کرد،‌ اول لشکر را تجهیز کرد و فرماندهی آن را همراه با حکومت ری، به عمر سعدداد چون ری،‌ آن روز بخش عظیمی از منطقه‌ی حکومت اسلامی بود، بعد که برای حرکت آماده شد به او گفتند: شورش خوابیده و سرکوب شده باید به کربلا بروی. گفت:‌ نمی‌روم، گفتند مهم نیست. حکومت ری را برگردان. گفت: اجازه دهید فکر کنم، تا صبح قدم می‌زد و تأمل می‌کرد و می‌گفت: «می‌گویند» یک آخرتی هست یعنی از لفظ «یقولون» استفاده می‌کرد و بالاخره به جنگ سیدالشّهدا(ع) رفت. حضرت بین دو لشکر با او صحبت کردند و فرمودند: چرا در این کار شرکت کردی؟!‌ گفت: دنیایم چنین و چنان است. حضرت فرمودند: من، تأمین می‌کنم. بهانه‌های زیادی آورد، آخر هم نپذیرفت!

تعلّق خاطر به دنیا درجایی انسان را رودرروی اولیای خدا قرار می‌دهد و این خطر برای همه ما جدی است. بعضی از بزرگان تعبیر خیلی زیبایی دارند، می‌گویند یکی از اقسام گریه در مراسم سیدالشّهدا(ع) گریه‌ی خوف است که انسان واقعاً خائف باشد، نکند روزی پیش بیاید مثل مدعیانی که نامه نوشته بودند که، باغ‌های ما آماده، نهرهای ما جاری و مزارع ما خرم و آباد و منتظر قدوم شما هستیم اما وقتی که ولی خدا آمد تیغ روی او کشیدند، بعد از دعوت،‌ او را محاصره و شهید کردند، ما نیز با امام خود چنین کنیم.

۲/۳ـ جمع بین دنیا و آخرت

عامل دیگری که موجب جدایی از سیدالشّهدا(ع) و حتی موجب قرار گرفتن در صف ابن زیاد شد، این بود که عدّه‌ای می‌خواستند بین دنیا و آخرت جمع کنند. با خود تصفیه‌ی حساب نکرده بودند تا بتوانند یکی از این‌دو را انتخاب کنند؛ لذا خداوند متعال فتنه‌ها را پیش می‌آورد تا انسان یکی را انتخاب کند. عده‌ای گفتند: سری که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند، نه با سیدالشّهدا(ع) می‌جنگیم و نه با ابن زیاد درگیر می‌شویم، چون سهم ما از بیت‌المال قطع می‌شود. ابن زیاد با ۲۰ الی ۳۰ نفر سرباز به اضافه‌ی ۱۰ یا ۲۰ نفر از سران اقوام در دارالاماره بودند. ابن زیاد اول چند نفر از این سران را بالای دارالاماره فرستاد، گفت: مردم را موعظه کنید و بگویید لشکر شام در راه است مقاومت بی‌فایده است. چرا می‌خواهید بجنگید؟ شما که در مقابل لشکر شام نمی‌توانید مقاومت کنید. بعد هم گفت: به مردم بگویید هر کس تا شب در اینجا باقی بماند سهمش از بیت‌المال قطع می‌شود، بعد هم به یکی از همین سران دستور داد تا یک پرچم سفید به دست بگیرد و بگوید: هر کس زیر این پرچم بیاید در امان است مردم هم گروه گروه زیر پرچم می‌آمدند، لذا آن چند نفر، چهار هزار نیرو را با نیرنگ جمع کردند.

اینکه آدم بخواهد جمع بین دنیا و آخرت کند؛ یعنی هم نماز بخواند، هم دین داشته باشد، نه با یزید بجنگد نه با سیدالشّهدا(ع)، مثل کوفیان می‌شود اراده‌ی جمع بین دنیا و آخرت موجب شد قدم به قدم آمدند به لشکر نخیله، آمدند با این نیت که انشاءالله صلح می‌شود، بعد هم گفتند: برویم کربلا انشاءالله اتفاقی نمی‌افتد، کم کم کار به جایی رسید که از همدیگر سبقت می‌گرفتند مبادا از غنیمت عقب بمانند و مبادا پیش ابن زیاد بگویند: این افراد کوتاهی کردند. غافل از اینکه؛ تنها ماندن سیدالشّهدا(ع) بزرگ‌ترین جرم است، لازم نیست با ایشان بجنگیم. همین که دو صف ایجاد شد (صف سیدالشّهدا(ع) و صف یزید)، باید به هر قیمتی شده در صف سیدالشّهدا(ع) باشیم نه در صف ابن زیاد، ولو آخر کار صلح شود. اینکه انسان خیال کند اگر کار به کشتار و ریختن خون سیدالشّهدا(ع) نرسد، در لشکر ابن زیاد بودن جرم نیست، از نقطه ضعف‌های اساسی است. عده‌ای بر این فکر بودند که می‌شود مسلمان بود ولو زیر چتر ابن زیاد! حالا ابن زیاد حاکم باشد یا امام حسین(ع) چه فرقی می‌کند. مثل کسانی که الآن در آمریکا هستند و خیال می‌کنند دینشان را هم حفظ می‌کنند، زیرا آمریکا نمی‌گوید نماز نخوانید، اصلاً کاری به دین ما ندارند؛ اتفاقاً در آنجا مسلمانی بهتر و بیشتر است!! غافل از اینکه نبودن در صف سیدالشّهدا(ع) گناه کبیره و اعظم کبائر است. حُر(ره) یک شخصیت بسیار بسیار محترم و فوق‌العاده است، و با توبه خود، معجزه کرده است و یکی از نمونه‌‌ های توبه است. وقتی برای عذرخواهی خدمت سیدالشّهدا(ع) آمد، به آقا عرض کرد؛ گمان نمی‌کردم کار ابن زیاد با شما به اینجا برسد! این فکر،‌ خودش عین جرم است، بر فرض که کار ابن زیاد با سیدالشّهدا(ع) به اینجا نمی‌رسید، مگر باید کار به جنگ برسد تا انسان در صف سیدالشّهدا(ع) قرار بگیرید؟! مگر انسان معذور است، در صف ابن زیاد باشد و سیدالشّهدا(ع) را تنها بگذارد؟

۳/۳ ـ احساس عدم احتیاج به ولی خدا

جرم را تا به آخر نرسیده، جرم ندانستن و به دنبال جمع دنیا و آخرت بودن، تأخیر داشتن، خود را محتاج ولی خدا ندیدن، اینکه می‌شود جز‌ء اولیای خدا بود و بهشت رفت اگرچه همسفر سیدالشّهدا(ع) نبود، جرم‌هایی است که وجود داشته و علت تنهایی سیدالشّهدا(ع) شده است. خیال می‌کردند برای اصلاح شدن نیازی به سیدالشّهدا(ع) نیست؛ لذا طواف کرده، نماز می‌خواندند، چله نشینی می‌کردند تا مهذب شوند.

به ما دستور داده‌اند مهیای ظهور باشید؛ چون ظهور ناگهانی واقع می‌شود، اصحاب امام زمان(ع) به علت آمادگی، به محض شنیدن ندای حضرت، همگی در مکّه جمع می‌شوند. اینها که بیکار نیستند ولی طوری آماده‌اند که اگر آب دستشان باشد، زمین گذاشته، می‌روند. حبیب بن مظاهر در میان راه حمام با مسلم بن عوسجه برخورد کرد و گفت: کجا می‌روی؟ گفت: می‌روم حمام، گفت: وقت این کارها نیست از سیدالشّهدا(ع) نامه رسیده، باید رفت. از وسط راه، خانه نرفته به طرف کربلا رفتند. این آمادگی خیلی فرق می‌کند با آن کسی که در زمان رسیدن سیدالشّهدا(ع) به کربلا، تازه برای زن و بچه‌اش آذوقه می‌برد. خیلی هم دوست دارد به حضرت کمک کند ولی از قبل فرصت‌ها را تخمین نزده، خودش را مهیا نکرده، اهل سرعت و سبقت نبوده، پیدا است چنین آدمی عقب می‌افتد. اشتغال انسان به کار خویش و اینکه دل‌ مشغولی انسان، ولی خدا نباشد، یا اینکه صبح که بلند می‌شود فکرش این نباشد که، امروز در کار امام زمان(عج)چه وظیفه‌ای دارم، مشکل ساز است. البته بار ما را امام زمان(عج) برمی‌دارد، نه اینکه ما ایشان را یاری کنیم. در صلواتی که از امام حسن عسکری(ع) برای امام عصر(ع) نقل شده، آمده است: « اللهم ّانصره و انتصر به لدینک و انصر به اولیائک و اولیائه و شیعته و أنصاره»[۱۰] خدایا او را یاری کن و به وسیله‌ی او، دوستان خود را و دوستان او را و شیعیان و یاران او را، یاری کن. به هر حال باید دید کجای اردوگاه امام خالی است، همانجا را پر کرد. دنبال کار خودمان نباشیم، اگر ما به دنبال آیت‌الله شدن باشیم و آن یکی، به دنبال خانه خریدن باشد، و سومی به دنبال چیز دیگر حتماً این تعلقات، ما را از ولی خدا دور می‌کند. اگر آمادگی و حالت انتظار وجود داشت انسان به نصرت ولی خدا موفق می‌شود، همین‌که حضرت پرچم برداشت چنین شخصی آماده است. همه‌ی‌ کارهایش را کرده، نه اینکه وقتی جنگ شروع شد تازه به فکر نماز و روزه‌های قضا و به فکر قرض‌هایش باشد. حالا که سیدالشّهدا(ع) به میدان آمده، وقت نماز قضا خواندن نیست اینها را باید قبلاً می‌خواند باید خود را به هر قیمتی شده به سیدالشّهدا(ع) برسانی ولو اینکه این دو رکعت نماز را نخوانی ولو همه‌ قرض عالم روی دوش تو باشد، تا بروی قرضت را بدهی کار تمام شده است.

در هر صورت، این آماده‌ نبودن‌ها و غفلت‌ها، سلسله عواملی است که موجب جدا شدن افراد مختلف، از سیدالشّهدا(ع) و تنها شدن حضرت شد.

پى‏نوشت‏:

[۱] ـ ابن طاووس، لهوف، ص ۸۸، ترجمه‌ی رجالی تهرانی.

[۲] ـ نقل شده که پدر ابوبکر، ابوقحافه، به پسرش گفت اگر بنا بر سن باشد من از تو پیرتر هستم.

[۳] ـ عموی امام رضا(ع) و احتمالاً همان کسی هستند که در گلزار قم مدفونند.

[۴] ـ سوره‌ی نحل (۱۶)، آیه‌ی ۴۴٫

[۵] ـ سوره‌ی آل عمران (۳)، آیه‌ی ۱۹٫

[۶] ـ سوره‌ی آل عمران (۳)، آیه‌ی ۳۱٫

[۷] ـ سوره‌ی بلد (۹۰) آیه ۱۰؛ انسان را به راه خیر و شر هدایت کردیم.

[۸] ـ سوره‌ی انعام (۶)، آیه‌ی ۱۱۲٫

[۹] ـ خود این سخنان، حجت علیه آنها است. شما که می‌دانید سیدالشّهدا(ع) کسی است که اگر برود زمین از حجت خالی می‌شود چرا او را تنها گذاشتید؟

[۱۰] ـ محدّث قمی، مفاتیح ‌الجنان، ص ۱۰۱۵٫

منبع : نشریه موعود

سید محمدمهدی میرباقری

سیرى در سیره اخلاقى امام حسین (ع

اشاره:

از نگاه تربیتى و اخلاقى، یکى از بهترین و کارآمدترین روشهاى پرورشى و سازندگى، تربیت از راه نشان دادن الگوها و سرمشق‏هاى عینى و عملى است. اسلام به عنوان مکتبى انسان ساز و جامعه پرداز این اصل اصیل را در برنامه‏هاى تربیتى و اخلاقى خود مطرح کرده و با ارائه الگوهاى اصلى و حقیقى و پرهیزدادن از الگوهاى بدلى و دروغین، روش تربیتى ویژه‏اى را به جامعه بشرى نشان داده است.

قرآن کریم افزون برآموزش‏هاى موعظه‏اى، دستورالعملهاى کلى و بنیادى در زمینه کسب فضایل و خصلت‏هاى انسانى و آداب و اخلاق اسلامى; الگوهاى عینى را نیز معرفى کرده است:

۱- «قد کانت لکم اسوه حسنه فى ابراهیم و الذین معه…» (۱)

قطعا براى شما در پیروى از ابراهیم و کسانى که با اویند سرمشقى نیکوست.

۲- «لقد کان لکم فى رسول الله اسوه حسنه…» (۲)

براى شما در زندگى رسول خدا صلى الله علیه و آله سرمشق نیکویى است.

در آیات زیادى در قرآن سخن از نمونه‏هاى عالى انسانى به میان آمده و به عنوان راه یافتگان فرزانه و قابل پیروى معرفى شده‏اند. (۳)

درفرهنگ دینى و گفتار پیشوایان مذهبى نیز به این اصل اساسى اشارت‏ها و صراحت‏هاى گوناگون به چشم مى‏خورد.

امام على علیه السلام مى‏فرماید:

«فتابنبیک الاطیب الاطهر صلى الله علیه و آله فان فیه اسوه لمن تاسى…» (۴)

پس به پیامبر پاکیزه و پاک صلى الله علیه و آله خود اقتدا کن که در – رفتار – او خصلتى است که زدودن اندوه خواهد….

در این کلام نورانى که حضرت پیش از آن به اسوه‏هایى مانند حضرت موسى و حضرت عیسى و حضرت داود علیهم السلام اشاره مى‏کند، دو نکته قابل دقت است:

۱- اصل اسوه پذیرى و ضرورت الگو در زندگى انسان مسلمان.

۲- نشان دادن بهترین و جامع‏ترین الگو در تمام زمینه‏هاى انسانى و الهى; یعنى وجود پربرکت و باکرامت رسول الله صلى الله علیه و آله.

امام صادق علیه السلام نیز از شیعیان مى‏خواهد که با زبان عمل مردمان را به فرهنگ دینى فراخوانند که این زبان اثرش از زبان گفتارى بسى‏بیشتر و سودمندتر است:

«کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم لیروا منکم الورع و الاجتهاد و الصلاه و الخیر فان ذلک داعیه.» (۵)

مردمان را به غیر گفتارتان به سوى اسلام و ارزشهاى دینى فرا خوانید تا در رفتار شما پرهیزگارى و تلاش و نماز و نیکى ببینند، چه این که این گونه دعوت کردن، اثرگذار است.

تردیدى نیست که یکى از بهترین و موفق‏ترین روش‏هاى تربیتى، تربیت از راه نشان دادن الگوهاى عملى است و به همین جهت قرآن کریم پیامبراکرم صلى الله علیه و آله را اسلام مجسم و قرآن مجسد مى‏نامد، زیرا تمام مبادى ارزشها در وجودش و در سخن و سیره‏اش متبلور شده است. در کتابهاى تربیتى نیز این روش را براى پرورش و سازندگى فرد و جامعه سودمندتر مى‏دانند.

«عملى‏ترین و پیروزمندانه‏ترین وسیله تربیت، تربیت کردن با یک نمونه عملى و سرمشق زنده است. تالیف کتاب درموضوع پرورش آسان است و ترسیم یک نقشه خیالى اگرچه کامل و همه جانبه و وسیع باشد، آسان‏تر; اما این روش و نقشه تا هنگامى که به یک حقیقت عینى واقعى بر روى زمین تبدیل نشده… مرکبى است‏بر کاغذ و نقشه معلق در فضا. تنها روشى محقق مى‏شود و منشا حرکت مى‏گردد و تحولى در تاریخ ایجاد مى‏کند که عملا بر روى زمین و در زندگى اجتماعى اعمال گردد.» (۶)

در این سلسله از نوشتار برآنیم که سیر کوتاه داشته باشیم در سیره اخلاقى امام حسین علیه السلام. زیرا براین باوریم که آن حضرت در سخن و سیره خود پس از پیامبر صلى الله علیه و آله و پدر بزرگوارش امام على علیه السلام و برادرش امام حسن علیه السلام بهترین سرمشق است. آن چنان که خود فرمود: «فلکم فى اسوه‏» (۷)

اسوه بودن امام حسین علیه السلام در تمام زمینه‏هاى فردى، اجتماعى، سیاسى، نظامى، فرهنگى و اعتقادى تجلى و تبلور دارد. لکن در این نوشته تلاش ما برآن است که از دیدگاه اخلاقى و تربیتى به زندگى و رفتار و گفتار آن حضرت بنگریم. براین باوریم که سیره اخلاقى آن امام همام همچون سیره سیاسى و اجتماعى و عاشورایى وى الهام بخش و انسان ساز است.

به دیگر سخن، او همان گونه که سرور شهیدان و سرور آزادگان است، سرآمد بزرگوارى‏ها و فضیلت‏هاى انسانى و اسلامى نیز هست. مکتب حسینى تنها مکتب جهاد و مبارزه با دیوهاى ظلم و ستم بنى‏امیه نبود، بلکه پیش از آن، این مکتب و پرورش یافتگانش در میدان جهاد اکبر آزمایش خود را نشان دادند و پیشتازى و جلودارى در میدان ارزشها را به نمایش گذاشتند.

حسین علیه السلام عصاره رسالت و میوه درخت امامت‏است که سیره اخلاقى او مى‏تواند ترسیم کننده ارزشهاى والاى قرآنى باشد. اعتلاى شخصیت اخلاقى امام حسین علیه السلام و استقلال شخصیت‏سیاسى اجتماعى آن حضرت، انعکاس گسترده‏اى در جامعه اسلامى آن روز داشت; به گونه‏اى که دشمنان و مخالفان وى نیز آن را باور داشتند; به این جمله که از زبان معاصران آن حضرت نقل شده، بنگرید: معاویه به فرزندش یزید چنین سفارش کرد:

«حسین احب الناس الى الناس‏» (۸)

حسین محبوب‏ترین چهره مردمى است.

و نیز ولیدبن عتبه، والى مدینه به عبیدالله بن زیاد نوشت:

«حسین به عراق روى آورده است. او فرزند فاطمه و فاطمه دختر پیغمبر صلى الله علیه و آله است. بترس از آن که کمترین ناگوارى به او برسانى و اگر با او بد رفتارى کنى، مردم به تو و قبیله‏ات مى‏شورند و هیچ کس از خاصه و عامه تا ابد آن را فراموش نخواهد کرد.» (۹)

این دو نمونه گواه این نکته است که: امام حسین علیه السلام به عنوان یک انسان وارسته و فرزانه در عصر خودش مطرح بوده و سیره و روش آن حضرت برهمگان روشن و معلوم بوده است.

چهره سیاسى – اجتماعى و نیز چهره انسانى و اخلاقى امام حسین علیه السلام به عنوان الگوى عینى جامعه اسلامى در میان دوست و دشمن مطرح بوده است.

اباعبدالله علیه السلام پیش از هرچیز، «عبدالله‏» بود و عبودیت در تمام زوایاى زندگى و رفتار و گفتارش آشکار بود. سیره او سازنده انسان و ترسیم کننده سیستم ارزش‏هاى اخلاقى است. به این حدیث‏شریف از زبان امام باقر علیه السلام بنگریم و چهره انسان‏هاى سوزنده و سازنده را ترسیم نماییم و سپس به نمونه‏هایى از سیره سازنده اخلاقى امام حسین علیه السلام بپردازیم:

امام باقر علیه السلام در ترسیم اسوه‏هاى شرآفرین و الگوهاى برکت‏آفرین و رحمت‏بخش چنین مى‏فرماید:

«ان لله عبادا میامین میاسیر یعیشون و یعیش الناس فى‏اکنافهم و هم فى‏عباده مثل القطر، و لله عباد ملاعین مناکیر، لایعیشون و لا یعیش الناس فى اکنافهم، و هم فى‏عباده مثل الجراد، لایقعون على شى‏ء الا اتواعلیه.» (۱۰)

«همانا براى پروردگار بنده‏هایى است پربرکت و بامیمنت که خود خوش مى‏زیند و مردم نیز در پرتو آنان زندگى خوشى دارند. آن‏ها در میان بندگان مانند بارانند. در برابر، انسان‏هایى هستند نفرین شده و نکبت‏بار که نه خود زندگى سالمى دارند و نه کسى از زندگى آنان بهره‏اى مى‏گیرد. این گروه مانند ملخ هستند که جز نابودى و تبهکارى چیزى ندارند.»

امام حسین علیه السلام الگوى رحمت، رافت، کرامت و بزرگوارى است که باران وجودش همگان را سیراب مى‏سازد و شادابى و نشاط و حیات و حرکت مى‏آفریند.

پى نوشت:

۱ – سوره ممتحنه، آیه ۴٫

۲- سوره احزاب، آیه ۲۱٫

۳- سوره تحریم، آیات ۱۱ و ۱۲ و سوره انعام، آیات ۹۰- ۸۳٫

۴- نهج البلاغه، خطبه ۱۶۰، ترجمه شهیدى، ص‏۱۶۲٫

۵- اصول کافى، ج ۲، ص ۷۸٫

۶- روش تربیتى اسلام، محمد قطب، ترجمه جعفرى، ص ۲۴۴٫

۷- تاریخ طبرى، (هشت جلدى)، ج ۴، ص ۳۰۴٫

۸- تهذیب، ابن عساکر، ج ۴، ص ۳۲۷٫

۹- نفس المهموم، محدث قمى، ص ۱۰۷٫

۱۰- تحف العقول، ص ۳۱۰٫

منبع: ماهنامه کوثر، شماره ۴۴

امام حسن(ع) و مستشرقین

اشاره:

پرداختن به معارف غنى اسلام و درک آموزه‌هاى متعالى آن بدون شک متلازم با شناخت داورى‌هاى منفصانه و یا مغرضانه‌اى است که در رابطه با آن صورت گرفته است. آنچه در تحقیقات و منابع آموزشى با آن روبرو بودیم، نگاه‌ هاى بعضاً موافق و یا مخالف و آن هم کاملاً با رویکرد درون دینى بود. اما با انتخاب موضوع درسى «قرآن و مستشرقان» افق جدیدى در برابر مان گشوده شد که از وراى آن با دنیاى تلخ و نا برابر داورى‌هاى مغرضانه آنهم در گستره‌ى جهانى آشنا شدیم. تورق منابعى که با نگاه کاملاً برون دینى، در رابطه با آموزه‌ها و رویدادهاى تاریخى اسلام به نگارش درآمده‌اند، آنقدر دردناک و غیر قابل تحمل است که انسان به یکباره تمام زحمات علماى گذشته مبنى بر حفظ میراث گرانبهاى اسلامى را به فراموشى مى‌سپارد و از اینکه کارهاى واقعاً علمى در جامعه‌ اسلامى صورت نگرفته‌است متأثر مى گردد.

از طرفى وقتى متوجه مى‌شوى که بسیارى از دروغ پردازى‌هاى عده‌اى مال و منصب طلب، به عنوان منابع تحقیقى براى برون داد منویات درونى به اصطلاح اسلام شناسان، قرار گرفته‌اند، فراتر از تأثر به گریه مى‌افتى.

آنچه در ادامه تقدیم مى‌گردد، بررسى جایگاه امام حسن«ع» در «دائره المعارف الاسلامیه» است. این کتاب پیش و بیش از جوامع اسلامى، شاید درجوامع غیر اسلامى، مراجعه کننده داشته‌باشد. با مراجعه به آن و روبروئى با مطالب انحرافى و غرض ورزى‌هاى بى‌شمارى روبرو مى‌شویم و از اینکه مسلمانان تا به حال و حتى سال‌ها بعد، به جاى مقابله، از آن استفاده خواهند کرد، باید گفت وا اسفاه.

در این تحقیق ما پس از نقل عین عبارت مندرج در کتاب مذکور، محتواى آنرا به نقد مى کشیم.

۱- مقاله کتاب در رابطه با امام حسن«ع»[۱]

«حسن بن على بزرگترین فرزند على از فاطمه دختر پیامبر خداست. تاریخ تولد او احتمالاً سوم و یا چهارم هجرى است که با توجه به معلوم نبودن سال ازدواج پدر و مادرش، سال تولد او نیز قطعى نیست. آنچه از سیره جدّش و روایاتى که وجود دارد، بر مى‌آید این است که حسن در نزد جدش مقام بس والائى داشته‌است. البته نباید از یاد برد که بسیارى از روایات موجود در این باره مشکوک هستند. اتفاقاً برعکس، حسن داراى صفات جوهرى «میل به شهوت» و «احتیاج به نشاط و پرخوری» بوده‌است. حسن با پدر و برادرانش در هنگام وفات فاطمه –که دوران جوانى اش را سپرى نکرده بود- اختلاف داشت. او بهترین دوران جوانى اش را در ازدواج و طلاق بسیار گذراند به طوریکه در حدود صد ازدواج براى او شمرده‌اند. این اخلاق آزاد او و عدم تعهدش در ازدواج باعث گردید که به «مطلاق» متصف گردد و با پدرش خصومت هاى شدیدى پیدا نماید.او اثبات کرد که بسیار اسراف کننده است به نحوى که براى هریک از زنانش خانه‌اى همراه با خدم و حشم اختصاص داده بود. اسراف او به حدى بود که در دوران خلافت خود بسیار ریخت و پاش مى کرد و در‌ آخر هم به شدّت فقیر شد. او در جنگ صفین حاضر بود ولى کار مثبتى انجام نداد. هم چنین، در زمان خلافت پدرش به امور مردم رسیدگى نمى کرد.

بعد از قتل على، مردم عراق با او بیعت کردند. یارانش بسیار کوشش کردند تا او را براى جنگ با اهل شام قانع کنند امّا جهل و نادانى او به اضافه کم همتى‌اش باعث شده بود تا او فقط به فکر تفاهم و توافق با معاویه باشد. این مسأله سرانجام منجر به اختلاف او با اهل عراق گردید. در این راستا یاران او حتى شایع ساختند که امام شان را مخالفین مجروح ساخته اند در حالیکه این جراحت صرفاً اسمى و به خاطر شایعه سازى بود. او که از ابتداى امر تنها به سازش با معاویه فکر مى کرد؛ در قبال کناره‌گیرى از خلافت، علاوه بر دو میلیون درهمى که براى برادرش خواسته بود، براى خود نیز پنج میلیون درهم طلب کرد و پس از سازش به ناحیه‌اى در فارس رفت و از مردم عراق دورى کرد. معاویه تمام خواسته‌هاى او را اجابت کرد. نوه‌ى پیامبر وقتى چنین دید با جرأت و به صورت علنى اظهار مى داشت که من پشیمانم که از امویان کم خواسته‌ام. او براى ترک عراق شایعه کرد که مردم عراق با من بد است؛ از همین رو به مدینه رفت و تا آخر عمر به لهو و لعب و لذت جوئى مشغول شود. معاویه در برابر تأمین خواسته‌هاى حسن، از او تنها یک خواسته داشت و آن اینکه در امنیت اخلال ایجاد ننماید؛ از این رو در اجتماعى از مردم در منطقه‌اى به نام «اذرح» حسن را مجبور ساخت تا اعلام نماید که از خلافت فاصله گرفته‌است. معاویه پس از سازش، اصلاً دیگر به حسن فکر نمى کرد چون مطمئن بود که او همّت مبارزه با او را ندارد. سازش حسن با معاویه سبب پیدایش اختلاف در بیت علوى شد به طوریکه حسن و حسین با هم اختلاف داشتند و تنها در برابر ابن حنفیه و سایر برادران شان با هم اتفاق داشتند.

حسن به دلیل بیمارى ذات الریه در مدینه فوت کرد. احتمالاً زیاده روى در لذت جوئى مرگ او را پیش انداخت. البته تلاش صورت گرفت که مرگ او را به معاویه جهت کوبیدن ایشان و اثبات لقب «شهید» و یا «سیدالشهداء» براى حسن بود. به غیر از مؤلفین شیعه، کس دیگرى جرأت نکرده‌است تا چنین اتهامى را به معاویه ببندد. از طرفى چون اشعث بن قیس در انقلاب روز صفین نقش داشت و شیعیان با او بد بودند، اتهام قتل حسن به خاندان او هم زده شد. در حالیکه معاویه مردى نبود که مرتکب چنین گناهى شود، چنانکه حسن (به حدى فردى حریص بود که از ننگ و دشنام و نکوهش باکى نداشت) مدت طولانى با معاویه در صلح بود.

زندگى بیهوده و خواسته هاى او بار گرانى بر بیت المال نهاده بوده، به همین خاطر به راحتى خوشحالى معاویه پس از شنیدن خبر مریضى حسن قابل درک است. وفات او احتمالاً در سال ۴۹ واقع شده‌است که او ۴۵ ساله بود. با مرگ او حسین در رأس علویون قرار گرفت. ما در تاریخ اخیر شیعه مى‌بینیم که بسیارى از نسل حسن از ریاست به نفع بنى الحسین کنار آمدند چراکه بنى الحسین با همّت تر از ایشان بود. این دو خانواده اکثراً با هم اختلاف داشتند.

مصادر: الاصابه ابن حجر ۲،۳۳۱-۳۲۸، الاغانى ۱۱،۵۶-۵۷و۱۵،۴۷، تاریخ یعقوبی۲،۲۵۴-۲۵۶، تاریخ طبرى ۲،۱-۱۰، الاخبار الطوال ۱۵۳،۱۵۴،۱۶۳،۱۹۴و۲۰۹ و منابع انگلیسی»

۲-مطالب انحرافى و نقد آنها

۱،۲- انتساب شهوترانى به امام حسن«ع».

همانطوریکه از متن عبارت کتاب بر‌ مى‌آید، یکى از نسبت هاى ناروا به امام حسن«ع»، زن بارگى و شهوت پرستى به ایشان است. براساس محتواى عبارت دائره المعارف الاسلامیه، امام حسن«ع» به دلیل چنین خصلتى زندگى موفقى نداشته و ایام جوانى خویش را با ازدواج و طلاق سپرى کرده‌است. به عبارت دیگر ایشان به دلیل اینکه با زنان زیادى بوده‌اند، تمایلى به زندگى خانوادگى با دوام نداشته است از این رو داراى زنان بسیار و فرزندان بیش از حد معمول بوده‌اند.

همانطوریکه پیش از این اشاره شد، متأسفانه، کتاب مذکور با استفاده از منابع جعلى موجود در میان مسلمانان، به آنچه که مى‌خواسته دست یافته است. اینکه ما مدعى هستیم که چنین چیزى، جز تهمت هاى ناورا چیز دیگرى نیست به دلایل زیر است:

۱،۱،۲- آنچه مشهور مورخین به آن اشاره کرده‌اند، تعداد ۱۲ پسر و ۴ دختر براى امام حسن«ع» مى باشد. و تعداد داماد هاى آن حضرت بیش از سه نفر نمى‌باشد –امام زین العابدین«ع» همسر ام عبدالله، عبدالله بن زبیر همسر «ام الحسن» و عمربن منذر که ام سلمه را به همسرى گرفت- داشتن این تعداد فرزند براى افراد آن روز یک امر معمول و رایج بوده‌است و اینکه ایشان قریب به نود فرزند داشته‌اند دروغ بس بزرگى است.

۲،۱،۲- روایاتى که در این رابطه وجود دارد، جالب است که بدانیم، اثرى از آنها در زمان و معاویه و قبل از او نیست، و سند آنها به سه یا چهار زیر مى رسد که وضعیت هریک بررسى مى‌گردد:[۲]

۱،۲،۱،۲- على‌بن عبدالله بصرى مشهور به مدائنى متوفاى ۲۲۵ هجرى که از نظر روایتى جزء ضعفاء است، و مسلم در کتاب صحیح خود به همین علت ضعف روایتى که داشته از وى حدیث نقل نکرده است. این فرد از بستگان و جیره خوار سمره جندب اموى بوده که طبق میل او حدیث جعل مى کرده‌است.

۲،۲،۱،۲- ابوطالب مکی-صاحب کتاب قوت القلوب متوفاى ۳۸۰هجری- که ابن شهر‌اشوب از او حدیث نقل کرده است. او مرد مالیخولیائى و مبتلا به بیمارى «نیستری» بوده‌است و از هذیان اوست که مى‌گوید: «لیس على المخلوقین اضرّ من الخالق»

۳،۲،۱،۲- شبلنجى است که او نیز از علماء قرن ۱۴ هجرى است که روایت او نیز به صورت مرسل نقل شده و سندى ندارد.

۴،۲،۱،۲- منصور دوانیقى خلیفه دوم عباسى است که بدون هیچ سندى در ضمن یک سخنرانى براى اهل خراسان چنین تهمتى را روا داشت.

۳،۱،۲- به نظر مى رسد یکى از مهمترین دلایل ساختن چنین حدیثى، مسایل سیاسى روز آن زمان بوده‌است. چراکه بنى الحسن و نواده‌هاى امام حسن‌«ع» به دلیل قیام‌هاى متعدد آرامش حکومت جور را سلب کرده بودند، لذا خلفاى جور براى سرکوب از هر وسلیه‌اى حتى تخریب امام حسن«ع» استفاده مى کردند. [۳]

۴،۱،۲- یکى دیگرى از نقدهاى وارد بر این ادعاى نابجا، نقدى است که جناب آقاى احمد محمد شاکر در ذیل عبارت دائره المعارف آورده‌اند. ایشان مى نویسند: «گمان نمى کنم نویسنده مقاله وقتى حسن[«ع»] را به شهوترانى و اخلاق سائبه متصف مى کند، اخلاق و شهوات را به درستى مقایسه کند. نویسنده با روح و عقل فرنگى مى نویسد، من نمى‌گویم که با روح مسیحى مى نویسد چراکه دین مسیح«ع» همانند دین اسلام دین وحیانى است، و به همین خاطر رابطه اخلاق و شهوات را به درستى و با نظر داشت فطرت انسانى و تأییدات شرعى، تبیین مى کند. ضرورتاً میزان در اتصاف «رهبانیت» نیست. زیرا رهبانیت بدعتى در دین مسیح«ع» مى‌باشد که از سوى پیروان ایشان اختراع شده است. همانطوریکه خداى سبحان در قرآن کریم مى فرماید. اسلام رهبانیت را نفى کرده‌است………. عموم مردان سالم و قوى فطرتاً میل به زنان دارند. امّا تفاوت اساسى در میان مردان مسلمان[اعراب] و غیر مسلمان در این است که اکثر اعراب نسبت تجاوز به ناموس دیگران و یا تجاوز دیگران به ناموس خود با غیرت‌اند لذا دوست ندارند از طرق نامشروع خواسته‌هاى فطرى خویش را تمویل نمایند لذا به ازدواج حلال روى مى‌آورند. امّا فرنگى‌ها با عشق بازى علنى و از طرق نامشروع خود را ارضا مى نمایند. البته عرب جاهلى در تعداد ازدواج ها و طلاق افراط نمود اما اسلام با انتخاب طریق وسطى فطرت انسان را در نظر گرفت. بنابراین با عقل فرنگى نمى توان به سبط رسول خدا«ص» نسبت نارواى شهوت پرستى را چسپاند.»

۲،۲- انتساب مال دوستى و بى عرضگى

براساس عبارت دائره‌المعارف یکى دیگر از نسبت‌هاى بسیار نارواى دیگرى به امام حسن بسته‌اند حب مال و بى عرضگى در میدان جنگ است. بنابر برداشت ما از عبارت موضوع بحث، نویسنده مطالب مذکور تلاش دارد تا القاء نماید که امام حسن«ع» به خاطر دریافت پول و عدم جرأت لازم براى مبارزه با معاویه، زمانیکه به خلافت مى رسند و پس از رویاروئى با معاویه خلافت را مى فروشند و به دنبال هوسرانى خویش مى‌روند.

به نظر مى‌رسد بررسى عالمانه تاریخ، و منبع قراردادن کتاب بلاذرى که قبل از کتاب طبرى به نگارش درآمده‌است و سایر منابع دیگر، به جاى تاریخ طبرى مى‌ توانست به یک داورى منفصانه بینجامد درحالیکه نویسندگان دائره المعارف به دلیل نیل به منویات درونى خود، خواسته‌اند از آب گل آلود ماهى بگیرند.

بررسى واقع بینانه‌ى تاریخ در رابطه با صلح امام حسن«ع» ما را به یافته‌هاى ذیل مى‌رساند:

۱،۲،۲- شروع صلح ازجانب معاویه بود

هرچند بعضى از منابع اهل سنّت و به تبع آن نویسندگان دائره المعارف تلاش دارند با توجه به خصوصیت‌هاى فردى امام حسن«ع» که خود ساخته‌اند، این باور را شکل دهند که امام«ع» براى نیل به مال و پرداختن به هوسرانى به جاى جهاد پیشنهاد صلح داد. برهمین اساس آمده‌اند روایاتى نیز ساخته‌اند از جمله روایت مشهورى که از ابوبکره نقل شده و براساس آن خواسته اند با توصیف امام حسن«ع» از سوى پیامبر«ص» به مردى که میان دو طایفه از مسلمانان صلح مى نماید، القاء نمایند که ایشان آغاز گر و بدنبال صلح بوده‌اند.

صاحب البدایه و النهایه روایت فوق را چنین نقل مى کند:

« أبا بکره یقول رأیت رسول الله على المنبر والحسن بن على إلى جنبه وهو یقبل على الناس مره وعلیه أخرى ویقول إن ابنى هذا سید ولعل الله أن یصلح به بین فئتین عظیمتین من المسلمین، ابابکره مى گوید پیامبر خدا را روى منبر و حسنین را در کنارش دیدم درحالیکه گاهى به مردم و گاهى به آنها نگاه مى کرد و مى گفت این پسرم روزى میان دو طایفه عظیم از مسلمانان صلح مى‌نماید.»[۴]

روایت ابابکره که در صدد تحریف تاریخ است با مشکلات زیادى روبرو است از جمله آقاى محمد جواد مغنیه مى گویند:

«این روایت از وضع وضّاعى است که معاویه براى ساختن دروغ و تهمت ایشان را اجیر کرده بود تا خود را همطراز امام حسن«ع» جلوه دهد. واضعینى نظیر: ابى هریره و سمره بن جندب»[۵]

به نظر مى‌رسد این ادعا که امام حسن«ع» آغاز گر صلح بوده‌اند به کلّى دروغ باشد زیرا روایت تاریخ به این ترتیب است که پیشنهاد صلح در ابتدا از سوى معاویه صورت گرفته است. ابن جوزى مى نویسد:

«ولما رأى الحسن تفرق عنه الناس و اختلاف اهل العراق علیه و غدر اهل الکوفه به رغب فى الصلح، و کان معاویه قد کتب الیه فى‌السر یدعوه الى‌الصلح فلم یجبه ثم اجابه؛ هنگامیکه حسن«ع» دید مردم پراکنده و اهل عراق با اختلاف پیدا کردند و مردم کوفه نیز نیرنگ نمودند، به صلح علاقه مند شد و به نوشته‌ى معاویه که قبلاً به صورت پنهانى تقاضاى صلح نموده بود پاسخ مثبت داد.»[۶]

هم چنین قرشى مى گوید:

«انه یمکن الجمع بین الاخبار بأن معاویه آرسل له اولا فى الصلح، فکتب الیه ثانیاً یطلب ما ذکر؛ از جمع میان روایت به این نتیجه مى‌رسى که در ابتدا معاویه تقاضاى صلح نموده و سپس امام حسن«ع» آنرا اجابت نمودند»[۷]

۲،۲،۲،- امام حسن«ع» چاره‌اى جز پذیرش صلح نداشتند زیرا:

۱،۲،۲،۲- معاویه با داعیه اسلام و به عنوان یک مسلمان تقاضاى صلح نموده بود. درصورت عدم پذیرش صلح و اصرار برجنگ، نتیجه از دوحال خارج نبود یا معاویه شکست مى خورد یا امام حسن«ع». در صورت شکست معاویه برچسب برادر کشى و مسلمان کشى و عدم رحم بر هم کیش بر امام حسن«ع» مى زدند و در صورت شکست امام«ع» ایشان به عنوان یاغى و طغیان گر معرفى شد و به راحتى اصل اسلام به خط مى افتد و چه بسا که مردم دوباره به سمت پرتش لات و عزا روى مى‌آورند.

۲،۲،۲،۲- تاکتیک اتخاذى معاویه بر نامردان میدان جنگ مؤثر افتاد و عزم ایشان براى رزم گردید و امام حسن«ع» ناگزیر شدند تا صلح را بپذیرند. تاکتیک ها به صورت ذیل به اجرا در آمد:

۱،۲،۲،۲،۲-خرید سران سپاه امام حسن«ع»: معاویه براى اینکه جنگ را ببرد دست به کیسه شد و براى سران سپاه امام حسن«ع» پول فرستاد که از میان آنها عبیدالله بن عباس با در یافت پول خود را به معاویه فروخت. یعقوبى واقعه را چنین گزارش مى کند:

«إنه أرسل إلى عبید الله بن عباس وجعل له ألف ألف درهم فصار إلیه فى ثمانیه آلاف من أصحابه»[۸]

۲،۲،۲،۲،۲-شایعه سازى قتل سران سپاه: یکى دیگر از تاکتیک هاى جنگى معاویه ساختن شایعه مرگ قیس بن سعد بود. این شایعه به حدى تأثیر گذار بود که امام حسن«ع» مجبور شدند که صلح را بپذیرند.

إذ نادى مناد فى العسکر ألا إن قیس بن سعد قد قتل فانفروا فنفروا ونهبوا سرادق الحسن علیه السلام

«فلما رأى الحسن علیه السلام تفرق الأمر عنه بعث إلى معاویه یطلب الصلح وبعث معاویه إلیه عبدالله بن عامر وعبدالرحمن بن سمره بن حبیب بن عبد شمس فقدما على الحسن بالمدائن»[۹]

۲،۲،۲،۲،۲-شایعه سازى صلح سران سپاه: ایجاد دو دستگى میان سپاه از دیگر تاکتیک هاى معاویه بود. او که المغیره بن شعبه وعبد الله بن عامر بن کریز وعبد الرحمن بن أم الحکم براى نشان دادن نامه‌هاى سپاهیان امام«ع» مبنى بر اعلام همکارى با معاویه فرستاده بود، آنان پس از خروج از مقر امام اعلام کردند که ایشان صلح را پذیرفته‌اند.

«وکان معاویه یدس إلى عسکر الحسن من یتحدث أن قیس بن سعد قد صالح معاویه وصار معه ویوجه إلى عسکر قیس من یتحدث أن الحسن قد صالح معاویه وأجابه»[۱۰]

۳،۲،۲،۲- جناب آقاى محمد جواد مغنیه یکى از محقیقن مشهور دلایل صلح امام حسن«ع» را در امور زیر مى داند:

۱،۳،۲،۲،۲-سستى اهل عراق: اهل عراق که با پدر بزگوار امام حسن«ع» برخود متقلبانه و فریبکارانه‌اى داشتند، چگونه مى‌توانستند با فرزند ایشان برخورد بدون ریا داشته و درعین حال از ثبات قدم برخوردار باشند. درحالیکه دربرابر اینان، اهل شام نسبت به معاویه احساس مسئولیت مى‌کردند.

۲،۳،۲،۲،۲-آنهائى که با امام حسن«ع» بیعت کرده بودند تنها به خاطر چشم داشت‌هاى مالى و نیز دست یافتن به مقام منصب به این کار اقدام کرده بودند اما امام حسن«ع» که همانند پدر بزرگوار خویش منش عدالت خواهانه‌اى داشتند و به منافع عموم مردم توجه داشتند، نمى توانستند تسلیم چنین باج خواهى هائى بشوند.

۳،۳،۲،۲،۲- تعداد زیادى از یاران امام حسن از منافقین بودند که در پیدا همراه و در پنهان دشمن بودند و به خدعه و نیرنگ دست مى زدند نظیر: عمروبن‌حریث، عماره‌بن‌ولید، حجربن‌عمر، عمربن‌سعد، أبوبرده‌بن ابوموسى‌الاشعرى و اسماعیل و اسحاق‌بن طلحه.

۴،۳،۲،۲،۲- معاویه تمام نامه‌هایى را که اصحاب امام حسن«ع» به معاویه نوشته‌بودند و در آنها قول همکارى داده بودند را به وسیله المغیره بن شعبه وعبد الله بن عامر بن کریز وعبد الرحمن بن أم الحکم به امام حسن«ع» فرستاد تا امام متوجه شوند که چاره‌اى جز صلح ندارند.

باتوجه به دلایلى که ارائه گردید، این نتیجه به دست مى‌آید که اولاً امام حسن«ع» نه تنها دنبال صلح نبودند بلکه براى مبارزه با معاویه از هیچ کوششى دریغ نکردند. ثانیاً با پیدایش تفرقه میان سپاهیان امام، پذیرش صلح خود تصمیم حکیمانه‌اى بود که توسط ایشان اتخاذ گردید.

۳،۲- انکار شهادت امام حسن«ع»

نویسنده مقاله دائره المعارف، همانطوریکه بیان شد، معتقد است که امام حسن«ع» بر اثر بیمارى ذات الریه درگذشته‌اند. وى حتى بر این پندار باطل پاى مى فشارد که اشعث بن قیس-پدر جعده همسر امام حسن- به دلیل وقایع جنگ صفین، مورد اتهام واقع شده است.

در رد ادعاى مورد بحث باید گفت که بسیارى از اندیشنمدان سنى مذهب نظیر ابن ابى الحدید نیز شهادت امام حسن«ع» به دستور معاویه را قطعى دانسته‌اند.

طبرسى در کتاب از سالم بن ابى الجعد از امام حسن«ع» روایت کرده که فرمود:

«به من خبر رسیده که معاویه به پادشاه روم نامه‌اى نوشته و خواسته است تا زهرى کشنده براى او بفرستد، و پادشاه روم در پاسخ او نوشته: دین و آیین ما چنین اجازه‌اى به ما نمى دهد که در کشتن کسى که با ما نمى جنگد کمک کنیم و معاویه در پاسخ او نوشته: این مردى را که من مى خواهم بکشم فرزند همان مردى است که در سرزمین تهامه خروج کرد و او اینک قیام کرده و مى خواهد سلطنت پدر خود را باز ستاند، و من مى خواهم دسیسه‌اى کرده و این زهر را بوسیله کسى به خورد او بدهم و بندگان و شهر ها را از او آسوده سازم و همراه این نامه هدایایى نیز براى پادشاه روم فرستاد و او نیز تحت شرایطى این سم را براى او فرستاده‌است.»[۱۱]

نتیجه گیرى

متأسفانه عنادهاى داخلى و غرض ورزى‌هاى عده‌اى مسلمان نما مستمسک خوبى را در اختیار دشمنان اسلام قرار داده است تا با استفاده از آن کلیت اسلام را زیر سوال ببرند.

به عنوان مثال مقاله موجود درباره امام حسن«ع» در دائره المعارف الاسلامیه، ضمن تبیین نگاههاى غرض آلود نویسندگانش، بیانگر تنش‌هاى داخلى مسلمین است. در این مقاله بى رحمانه ترین حملات ممکن به سبط نبى گرامى اسلام صورت گرفته‌است تا در نهایت خوانندگان غیر مسلمان حتى نسبت به شخص پیامبر عظیم الشأن اسلام بدبین شوند. هرچند بسیارى از نسبت ها ناروا است ولى نوشداروى پس از مرگ سهراب چه سود؟

در کل نوشتار پیش روى حداقل تلاش کرد تا با مدد از منابع خود اهل سنّت حداقل نسبتهاى نا روا و تحریفهاى تاریخى را پاسخ گفته و داورى به خواننده اش واگذارد.

 پى نوشت:

[۱] . متن عربى مقاله در انتهاى تحقیق ضمیمه است

[۲] .رسولى محلاتى سیدهاشم،زندگانى امام حسن مجتبى، ؟:انتشارات علمیه اسلامیه، ۱۴۰۶ اول، ص۲۶۵

[۳] . این تحلیل را میـتوان در «نظام حقوقى زن در اسلام» از مجموعه آثار شهید مطهرى باگستردگى بیشترى خواند.

[۴] . القرشى أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر، البدایه والنهایه، بیروت: دار النشر: مکتبه المعارف،؟،ج۸، ص۱۷، و اسدالغابه: ۲،۱۲، البدء و التاریخ: ۵،۲۳۸، سنن الترمذى: ۵،۵۶۸ و نیز أبو عبدالله البخارى الجعفى محمد بن إسماعیل ، الجامع الصحیح المختصر، تحقیق: د. مصطفى دیب البغا، الیمامه – بیروت: دار النشر- دار ابن کثیر، ۱۴۰۷ – ۱۹۸۷،چ‌سوم، ج۶،ص۲۶۰۲

۲٫ الرحمانى الهمدانى احمد، الامام المجتبى مهجه قلب المصطفى، تهران: المنیر للطباعه و النشر، ۱۳۸۴، چ‌اول، ص ۵۳۹
[۶] . ابن جوزى، تذکره الخواص، نجف: المطبعه الحیدریه،۱۳۸۳،؟، ۱۹۷
[۷] . الرقشى باقر شریف، حیاه الامام حسن بن على، بیروت، دارالبلاغه،؟،؟، ج۲،ص۲۲۳
 [۸]. الیعقوبى أحمد بن أبى یعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح، تاریخ الیعقوبى، بیروت: دار النشر: دار صادر،،ج۲،ص۲۱۴
[۹] . الطبرى أبى جعفر محمد بن جریر،  تاریخ الطبرى، بیروت: دار النشر: دار الکتب العلمیه،،ج۳،ص۱۶۴
[۱۰]. الیعقوبى،همان
[۱۱] . محلاتى، همان، ص۲۳۵
منبع :سایت علمى فرهنگى طلوع