امام جواد(ع)

نوشته‌ها

کنیه ها و القاب امام جواد(ع)

کنیه هاو القاب هریک ازامامان (علیهم السلام) یادآورفضایل واوصاف برجسته آنان است وسیمای تابناک این الگوهای بزرگ «جامع» و «جهانی» و «جاویدان» را نشان می دهد. به اعتقاد شیعیان امامان همگی نوری واحدند ولی باتوجه به شرایط و ضرورت های زمان و مکان هر کدام در چند ویژگی شهرت یافته اند. داستان راستان زندگانی هر امام یک اساسنامه مدونی است که برای لحظه لحظه زندگی پیروان آنان درس وپیام دارد و خورشیدسان پرتومی افکند و راه می نماید.

در این میان زندگانی امام هشتم امام رضا(علیه السلام)[۱] برای ما ایرانیان به سبب همجواری با آن حضرت اهمیتی دو چندان دارد. همچنین زندگانی امام نهم امام جواد (علیه السلام) تنها فرزند امام رضا (علیه السلام) که در مکتب رضوی تربیت شد و رشد یافت و به فرمان خدا و پیامبر خدا و از جانب امام رضا علیه السلام برای امامت پس از خویش نصب گردید نیز برای ایرانیان از اهمیت بالایی برخوردار است و سزاوار درنگ و اندیشیدن فراوان می باشد.

مفهوم کنیه ولقب

کنیه اسمی است غیر از نام اصلی شخص که در اول آن لفظ اب (پدر) یاام (مادر) یاابن (پسر) یابنت (دختر) باشد و برای تعظیم و تکریم است.[۲] لقب نیزنامی غیرنام نخستین واصلی است که شخصی به آن مشهور گردد و برذم یا مدح دلالت کند.[۳] البته لقب های امامان همواره بیانگرصفات زیبا و پسندیده الهی و یادآور فضیلت ها و امتیازات آنان است.

نام امام نهم

نام آن حضرت محمد بود. امام رضا (علیه السلام) همان گونه که در صحیفه فاطمیه کتاب الهام شده از جانب خدای متعال به زهرای مرضیه (سلام الله علیها) ثبت گردیده و در اختیار امام قرار داشت نخستین و آخرین فرزند خویش را محمد نامیدند.[۴] جابربن عبدالله انصاری در محضر امام باقر (علیه السلام) و یاران ایشان گزارش روشنی از مشاهده اسامی امامان (علیهم السلام) در صحیفه فاطمیه حضرت زهرا (سلام الله علیها) ارائه نموده است که در آن نام محمدبن علی برای امام نهم شیعیان ثبت شده است.[۵]

کنیه های امام

برای امام جواد (علیه السلام) چهار کنیه وجود داشته است. آن حضرت با عنایت به اینکه تنها فرزند امام رضا (علیه السلام) بوده اند کنیه «ابن الرضا»[۶] و با توجه به نام تنها فرزند پسرشان امام علی نقی (علیه السلام) کنیه «ابوعلی» و در پرتو بندگی خدا کنیه «ابوعبدالله» داشته اند[۷] اما کنیه مشهور آن حضرت «ابوجعفر» بوده است. ابوجعفر در صحیفه فاطمیه الهی که در اختیار امامان بوده و اکنون در نزد امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می باشد ثبت است.[۸]

این کنیه به قدری مشهور شده و به کار رفته که جایگزین نام اصلی آن حضرت گردیده است. امام جواد (علیه السلام) در پیوند و ارتباط باکنیه جد خویش باقرالعلوم (علیه السلام) «ابوجعفر» نامیده شدند و چون پس از امام پنجم به این کنیه آراسته شدند به ابو جعفر ثانی معروف گردیده اند.[۹]

امام رضا (علیه السلام) همواره از فرزندشان با کنیه ابوجعفر یاد نموده و حتی در کودکی و خرد سالی فرزند خویش به وی احترام می گذاشته وبه جای نام وی کنیه مقدس جد خویش رابرای ایشان به کار برده اند. محمدبن ابی عباد گفته است: ماکان (علیه السلام) یذکر محمدا ابنه الا بکنیته ویقول: کتب الی ابوجعفر و کنت اکتب الی ابی جعفر «وهوصبی بالمدینه فیخاطبه بالتعظیم و ترد کتب ابی جعفر علیه السلام فی نهایه البلاغه والحسن فسمعته یقول: ابوجعفر وصیی وخلیفتی فی اهلی من بعدی.[۱۰]

امام رضا (علیه السلام) هیچگاه نام فرزندش محمد را جز با کنیه نمی برد و می گفت: ابوجعفر برای من نامه ای نوشته است ! و من به ابوجعفر نامه نوشته ام در حالی که او هنوز کودکی در مدینه بود امام او را با تعظیم و کمال احترام خطاب می نمود و متن نامه های ابوجعفر در نهایت بلاغت و نیکی به امام می رسید. شنیدم امام رضاعلیه السلام می فرمود: ابوجعفر پس از من وصی و جانشین من در میان خاندانم است. این گونه مناسبات و روابط امام رضاعلیه السلام با فرزند خردسال خویش گذشته از اینکه برای فراهم سازی زمینه امامت آن حضرت بوده است روش درست و مطلوب ارتباطات پدر و فرزندان را نیز آموزش می دهد. احترام گذاشتن پدر به فرزند احترام به دیگران رابه فرزند می آموزد و به وی شخصیت می دهد و او را برای پذیرش مسئولیت های بزرگ آماده می نماید.

هریک از چهار کنیه ای که برای امام نهم ذکر شد روشنگر یک ویژگی و فضیلت آن امام همام می باشد.

 القاب امام

لقب هایی که برای امام نهم تنها فرزند امام رضا (علیه السلام) در تاریخ زندگانی آن حضرت به کار رفته است گویای فضایل و اوصاف الهی این امام است و امتیازات این اسوه عالی رانشان می دهد.

تقی جواد منتجب مرتضی مختار متوکل متقی زکی قانع نجیب و عالم یازده لقب برای امام نهم است که ابعاد شخصیت بزرگ الهی آن حضرت را آشکار می نماید.[۱۱]

«جواد» و «تقی» مهم ترین و مشهورترین القاب امام نهم است. البته در میان ایرانیان بیشتر لقب جواد رایج است و آن حضرت با عنوان «جوادالائمه» شناخته می شوند. جود و بخشش و سخاوتمندی فوق العاده امام عامل اشتهار آن حضرت به جواد بوده است. شیخ صدوق دروجه تسمیه «تقی» نوشته است: سمی محمدبن علی الثانی «التقی» لانه اتقی الله عزوجل فوقاه شر المامون لمادخل علیه باللیل سکران فضر به بسیفه حتی ظن انه قدقتله فوقاه الله شره.[۱۲]

محمدبن علی ثانی «تقی» نامیده شد برای اینکه او از خدای عزوجل ترسید و تقوای الهی داشت پس خداوند او را از شر مامون نگاهداشت در وقتی که مامون در حال مستی شبی بر آن حضرت وارد شد و آن قدر آن حضرت را با شمشیر زد که گمان کرد امام رابه قتل رسانده است پس خداوند او را از شر مامون نگاهداشت.

شیخ مفید در بیان لقب های امام نوشته است: کان منعوتا بالمنتجب والمرتضی.[۱۳] امام موصوف به منتجب و مرتضی بود. این دولقب و همچنین لقب مختار وجود شرط اساس امامت در امام نهم را گزارش می کند. به اعتقاد شیعه شرط اساسی امامت «نصب الهی» است. این سه لقب همین برگزیدگی ونصب وتعیین این امام از جانب خدای متعال را نشان می دهد. لقب «نجیب» نیز علاوه بر بیان همین انتخاب الهی و برگزیدگی خوش رفتاری و خوش کرداری و برتری اخلاقی امام را آشکار می نماید.

لقب «زکی» هم گذشته از برگزیدگی امام پاکی و پاکیزگی و طهارت باطنی و در یک کلمه «عصمت» رابیان می کند. قناعت صفت ارزشمند و فضیلت بزرگ رفتاری امام نهم است که در لقب «قانع» برای آن حضرت نهفته است. «عالم» لقب ویژه و ممتازی است که تحقق شرط دیگرامامت راکه «اعلمیت» است در امام نهم نشان می دهد.

گرچه امام جواد (علیه السلام) فرزند امام رضا (علیه السلام) درسن پایین به امامت رسید ولی همانند سایر امامان (علیهم السلام) از امتیاز اعلمیت برخوردار بود و با داشتن علم لدنی در جایگاه بی نظیر علمی در عصر خویش قرار داشت. پادشاهان بنی عباس کوشش کردند با وادار نمودن دانشمندان و افراد عادی به طرح سخت ترین پرسش ها از امام جواد (علیه السلام) شخصیت علمی آن حضرت را متزلزل نمایند ولی امام به زیبایی تمام پرسش های پیچیده معاصران را پاسخ داد و این نقشه منحرفان را خنثی نمود و در همین مناظرات و گفتگوهای علمی بود که برتری علمی امام بیشتر آشکار گردید.[۱۴]

نویسنده: محمدرضا جواهرى

منبع: روزنامه جمهورى اسلامى

پى نوشتها:

[۱] . شیخ مفید الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد ترجمه هاشم رسولی محلاتی انتشارات علمیه اسلامیه تهران چاپ دوم ج ۲ ص. ۲۶۳٫

[۲] . علی اکبرد هخدا لغت نامه موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران چاپ دوم از دوره جدید ج ۱۲ ص ۱۸۶۵۳ حسن عمید فرهنگ فارسی عمید امیرکبیر تهران چاپ اول ۱۳۶۲ ص. ۹۹۰٫

[۳] . دهخدا لغت نامه ج ۱۳ ص ۱۹۷۳۹ فرهنگ فارسی عمید ص. ۱۰۳۰٫

[۴] . علامه مجلسی بحارالانوار موسسه الوفا و دار احیا التراث العربی بیروت چاپ سوم ۱۴۰۳ ه ق ۱۹۸۳ م ج ۵۰ ص. ۱۰٫

[۵] . شیخ صدوق عیون اخبار الرضاعلیه السلام ترجمه غفاری و مستفید دارالکتب الاسلامیه تهران چاپ اول ۱۳۸۰ ج ۱ ص ۷۶ و ص. ۷۷٫

[۶] . شیخ مفید ارشاد ج ۲ ص ۲۹۴ ابوجعفرکلینی رازی اصول کافی ج ۱ ص ۴۹۴ علامه مجلسی بحارالانوار ج ۵۰ ص. ۳٫

[۷] . ابن شهرآشوب مناقب آل ابی طالب ج ۴ ص ۳۷۹ علامه مجلسی بحارالانوار ج ۵۰ ص ۱۶ سبط ابن الجوزی تذکره الخواص موسسه اهل البیت بیروت چاپ اول ۱۴۰۱ ه ق ۱۹۸۱ م ص. ۳۲۱٫

[۸] . شیخ صدوق عیون اخبار الرضا علیه السلام ج ۱ ص ۷۶ و ص. ۷۷٫

[۹] . ابوالفتح اربلی کشف الغمه فی معرفه الائمه دارالکتاب الاسلامی بیروت چاپ اول ۱۴۰۱ ه ق ۱۹۸۱ م ج ۳ ص ۱۳۳ علی محمدعلی دخیل ائمتنا دارالمرتضی بیروت چاپ ششم ۱۴۰۲ ه ق ۱۹۸۲ م ج ۲ ص ۱۶۱ محمود بن وهب بغدادی حنفی جوهره الکلام ص. ۱۴۷٫

[۱۰] . شیخ صدوق عیون اخبار الرضاعلیه السلام ج ۲ ص. ۵۸۶٫

[۱۱] . ابن شهرآشوب مناقب آل ابی طالب ج ۴ ص ۳۷۹ علامه مجلسی بحارالانوار ج ۵۰ ص ۱۶ علی محمدعلی دخیل ائمتنا ج ۲ ص. ۱۶۱

[۱۲] . شیخ صدوق معانی الاخبار انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم چاپ اول ۱۳۶۱ ه ش ص ۶۵ علامه مجلسی بحارالانوار ج ۵۰ ص ۱۶ محدث قمی منتهی الامال فی تواریخ النبی والال کتابفروشی علمیه اسلامیه تهران ۱۳۷۱ ه ق ۱۳۳۱ ه ش ج ۲ ص. ۲۱۷٫

[۱۳] . شیخ مفید ارشاد ج ۲ ص. ۲۸۴٫

[۱۴] . شبط ابن الجوزی تذکره الخواص ص ۳۲۱ علی محمدعلی دخیل ائمتنا ج ۲ ص. ۱۸۷٫

جوادالائمه (ع)؛ اولين حلقه امامان جوان

مديريت فرهنگي، يکى از مهمترين حوزه هاى مديريتى در جامعه است که وراى دولتى بودن يا نبودن فرهنگ، بايد به دست افرادى سپرده شود که نسبت به حوزه هاى متکثر آن اشراف داشته و بتوانند خيل عظيم جامعه را در اين عرصه رهنمون باشند. بى شک ائمه معصومين(علیهم السلام)، رهبران بى بديل جامعه اسلامى در همه عرصه هاى سياسي، اجتماعى و فرهنگى بوده و هستند.

ادوار مختلف امامت ائمه اطهار(علیهم السلام) هر يک به نوبه خود درگير بخشى از معضلات فرهنگى است که به دليل محروميت جامعه از حکومت امامان شيعه بر جامعه، شاهد آن بوده اند و عملکرد هريک از اين بزرگواران نشان دهنده عمق نگاه ايشان به مسايل و شناخت مشکلات جامعه در حوزه فرهنگ است. اين مهم را مى توان در سيره امامان(علیهم السلام) به خوبى مشاهده کرد.

دوره زندگى امام جواد(علیه السلام) يکى از ادوارى است که جامعه مسلمين با يک چالش عقيدتى براى دريافت حقايق از يک امام معصوم مواجه است و آن حضور امامى خردسال به عنوان رهبر امت اسلام است.

اين مسأله از آنجا که در دوره هاى قبل سابقه نداشته است على رغم تأکيدات امام هشتم(علیه السلام)، جامعه شيعى را همچنان در سردرگمى فرو برد. اما گذشت زمان و نيز مديريت توانمند امام(علیه السلام) و نيز شهادت شيعيان و ياران نزديک امام هشتم(ع) درباره امامت امام جواد(علیه السلام) اين شبهه را مرتفع ساخت و امام(علیه السلام) توانست جامعه اى را که به واسطه گسترش دايره جغرافيايى با مشکلات فکرى بسيارى مواجه شده بود، از گرداب شبهات اعتقادى رها سازد.

نضج گيرى نحله ها و فرقه هاى گوناگون در عصر امام جواد(علیه السلام)، برآيند عوامل گوناگونى چون گسترش جهان اسلام و ورود اعتقادات و باورهاى مذاهب و اديان ديگر، ترجمه آثار فلاسفه يونان و درگيريها، جناح بنديها و بلوک بندى قدرت بود.

امام جواد(علیه السلام) همانند پدر بزرگوارش در دو جبهه سياست، فکر و فرهنگ قرار داشت. موضع گيريها و شبهه افکنى هاى فرقه هايى چون زيديه، واقفيه و غلات، امام را بر آن داشت تا در برابر آنان موضعى شفاف اتخاذ کند.

امام جواد(علیه السلام) چون اجداد طاهرش خزانه دار علمى الهى و گنجينه دار رازها و رمزهاى آفرينش بود.

امام جواد(علیه السلام) با سنى کم با شرکت در مناظره ها و مباحثه هاى عالمان و دانشمندان بزرگ عصر خويش، علم لدنى را که همانا مختص به انبيا و معصومين(ع) است، فراروى مردمان عصر خود و اعصار ديگر به تصوير کشيد. صغر سنى امام(علیه السلام) در هنگام عهده دارى منصب امامت و موفقيت چشمگير ايشان در رويارويى با مشکلات فکرى و فرهنگى موجود و مديريت آنچه امروز «بحران فرهنگي» مى ناميم، موضوعى است که نمى توان در زندگى پربار اين امام همام ناديده گرفت.

فضاى مه آلود فرهنگى جامعه که محصول بيت الحکمه عباسيان و ورود فرق کلامى مختلف به فضاى فکرى جامعه بود نيازمند حضور پررنگ و مؤثر امامى بود که رافع اين مشکلات باشد. فعاليت امام جوان در همه عرصه هاى فرهنگى علاوه بر از بين بردن شبهه امامت ايشان، پايه گذار فرهنگى نوين در عرصه مديريت جامعه بود و آن حضور جوانان در عرصه هاى مديريتى بود.

ورود ايشان به مناظرات علمى و شکست مخاطبان و مخالفان شيعه و امامت، بر خلاف تصور معاندان که حضور يک خردسال در منصب امامت شيعه مى توانست باعث فروپاشى فکرى جامعه شيعى شود، علاوه بر تثبيت جايگاه والاى ولايت و اعتراف ديگران به استوارى علم امامت، زمينه حضور امامان جوان را پس از امام جواد(علیه السلام) فراهم ساخت و از همه مهمتر زمينه ساز پذيرش امامت امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) گرديد.

در اين حيطه با چند نکته مواجهيم، حضور يک امام جوان در رأس جامعه از طريق عادى و طبيعى بود، نه از طريق خرق عادت. اين بعد جامعه سازى در درازمدت به صورت نمادين نهادينه شد و در دوره امامان بعدى ملاحظه شد.

مسأله بعدي، تشکيل يک تشکل فرهنگى و سازمان تربيتى بود که اين هم در راستاى همان جامعه سازى جامعه شيعى بود. آماده سازى گروهى خاص براى دوره غيبت کبرى از ديگر نکات قابل توجه مديريت امام جوان است. آنچه براى عامه مردم در مورد حکومت و امامت حضرت مهدي(عجل الله تعالی فرجه الشریف) انجام شد، تنها پذيرش يک امام جوان ديگر بود، در اين بعد، تربيت نسلى که پذيراى امام غايب در طولانى مدت باشد، مدنظر امام جواد(علیه السلام) بود.

امام جواد(علیه السلام) اولين حلقه امامان جوان است. نکته حايز اهميت، وجود بحرانهاى فرهنگى آن ايام بود که امامان جوان از پس آن برآمدند؛ يعنى مديريت جوانان در بحرانهاى فرهنگى در آن دوران توانست يک برنامه الگويى و نهادينه را براى جوانان مسلمان در دوره هاى حساس جهان اسلام ترسيم نمايد.

اين اتفاق يک نوع تحول در مديريت فرهنگى شمرده مى شود. اين نکته را نبايد فراموش کرد که حضور جوانان در پستهاى مديريتى از دوره پيامبر(صلی الله علیه و آله) به صورت تدريجى آغاز و در زمان امام جواد(علیه السلام) نهادينه شد، چون يک جريان مديريتى جوان، آغاز به کار کرد.

پيام حضور چهار امام آخر و بخصوص امام جواد(علیه السلام) به عنوان آغازگر اين سلسله، دعوت به جوانگرايى در مديريت بحران فرهنگى است.

نویسنده: طيبه مروت

منبع: روزنامه – قدس

مبارزات فرهنگى امام جواد (عليه السلام)

امام جواد (علیه السلام) در دوره اى امامت خويش را آغاز كرد كه به رغم اقتدار شيعيان، عرصه سياسى و اجتماعى جامعه گرفتار چالش هاى عميق عقيدتى و درگيرى هاى مختلف شده بود.

دوران امامت آن حضرت با خلافت دو نفر از خلفاى ستم پيشه عباسى (مأمون و معتصم) مقارن بود.

مأمون به دليل اين كه با قتل امام رضا (علیه السلام) دچار بدنامى و تزلزل شده بود، صلاح نمى ديد كه بيش از آن به آزار امام جواد (علیه السلام) بپردازد. هم چنين به دليل قدرت شيعيان در آن روزگار تمام سعى خود را بر آرام نگه داشتن اوضاع مصروف مى داشت، لذا به منظور دست يابى به چنين هدفى ناچار شد آن حضرت را مانند پدرش على بن موسى الرضا(علیه السلام) تحمل كند.

جواد الائمه (علیه السلام) با گذاشتن شروطى مبنى بر دخالت نكردن در امور عملاً ناچار شدن خود را به پذيرش ولايتعهدى به نمايش گذاشت و نقشه خليفه را كه با اين هدف در صدد كسب مشروعيت بود، ناكام گذاشت.

مسأله مخاطره آميزى كه در اين مقطع حسّاس شيعيان را تهديد مى كرد، قدرت گرفتن و پيشرفت «مذهب معتزله» بود. مكتب اعتزال در آن زمان رواج و رونق بسيارى گرفته بود و حكومت وقت از طرفداران آن بسيار حمايت مى كرد.

آنان دستورات و مطالب دينى را به عقل خويش عرضه مى نمودند و آن چه را عقلشان صريحاً تأييد مى كرد، مى پذيرفتند و بقيّه را انكار مى كردند و چون نيل به مقام امامت در سنين خردسالى با عقل ظاهر بين آنان سازگار نبود، پرسش هاى دشوار و پيچيده اى را مطرح مى كردند تا به پندار خويش حضرت جواد (علیه السلام) را در ميدان «رقابت علمى» شكست دهند.

امّا آن امام با پاسخ هاى قاطع و استدلال هاى قوى از اين مناظره ها سربلند بيرون آمد و هرگونه ترديد در مورد امامت خويش را از بين برد و اصل امامت را تثبيت نمود و نشان داد كه برخوردارى از منصب الهى در خردسالى هيچ مشكلى ندارد.

از ديگر مسائل مطرح در اين عصر، تهاجم عقيدتى و نيرنگ بازى هاى دو خليفه ملعون عباسى (مأمون و معتصم) با مردم بود.

به گواهى تاريخ مأمون مكّارترين و منافق ترين خليفه عباسى بود كه براى كسب پيروزى نهايى و قطعى بر انديشه شيعه، بسيار كوشيد و هدف نهايى وى از تشكيل مجالس مناظره با امامان شيعه شكست ايشان و در نهايت سقوط مذهب تشيّع بود، زيرا او مى خواست براى هميشه ستاره تشيّع افول كند و بزرگ ترين مانع در برابر حاكمان غاصب و ستمگر از ميان برداشته شود، امّا در چنين عصرى امام جواد (علیه السلام) قاطعانه و با اقتدار الهى تمام در برابر انحرافات، مسامحه ها، توهين ها و ديگر مكرهاى خلفاى باطل ايستاد و از حقانيّت دين اسلام و شيعيان دفاع كرد.[1]

مبارزه با انحرافات اعتقادى

خطر انحراف فكرى هميشه تهديد كننده جوامع است، به ويژه اگر در مسائل اعتقادى باشد. به همين جهت پيامبر اكرم(ص) هنگام رحلت، كتاب و عترت را ميزان و ملاك عقيده صحيح معرفى كرد. امّا متأسفانه هميشه در بين مسلمانان و شيعيان عدّه اى گرفتار افراط و عدّه اى ديگر درگير تفريط بوده و هستند.

«محمد بن سنان» از جمله كسانى است كه در محبّت اهل بيت (علیهم السلام) زياده روى مى كرد، بدين جهت برخى از علماى رجال او را به «غلو» متهم مى كنند. وى مى گويد: روزى محضر امام جواد (علیه السلام) نشسته بودم و مسائلى از جمله اختلافات شيعيان را مطرح مى كردم. امام فرمود: اى محمّد! خداوند قبل از هر چيز نور پيامبر(صلی الله علیه و آله)، على و فاطمه (ع) را خلق كرد.

سپس اشياء و موجودات ديگر را آفريد و طاعت اهل بيت (علیهم السلام) را بر آنان واجب كرد و امور آن ها را در اختيار اهل بيت (علیهم السلام) قرار داد، بنابراين فقط آنان حق دارند چيزى را حلال و چيزى را حرام كنند و حلال و حرام ايشان نيز به اذن و اراده خداوند است.

اى محمد! دين همين است: كسانى كه جلوتر بروند (افراط نمايند) منحرف شده اند و كسانى كه عقب بمانند (تفريط كنند) پايمال و ضايع خواهند شد. تنها راه نجات همراهى با اهل بيت (علیهم السلام) است و تو نيز بايد همين راه را طى كنى.[2]

در برابر خليفه

امام جواد (علیه السلام) به رغم محدوديت هاى موجود از سوى دستگاه خلافت، از طريق نصب وكلا و نمايندگان، ارتباط خود را با شيعيان حفظ مى كرد.در سراسر قلمرو حكومت دو خليفه ملعون عباسى (مأمون و معتصم) حضرت كارگزارانى را اعزام مى كرد و با فعاليّت هاى سياسى گسترده از تجزيه نيروهاى شيعه جلوگيرى مى نمود.

از جمله: آن امام به وكلاى خود اجازه داد كه به درون دستگاه خلافت نفوذ كرده و مناصب حسّاس حكومتى را در دست بگيرند. هم چنين برخى از كارگزاران امام نيز به عنوان حاكم شهرها منصوب شدند و همه امور را با دقّت تحت نظر داشتند.[3]

برخورد با فرقه هاى منحرف

امامان معصوم(علیهم السلام) هر يك كم و بيش در زمان امامت خويش با انحرافات فكرى و عقيدتى درگير بودند. در دوران امامت امام نهم بعضى از انحرافات عقيدتى مطرح بود كه ريشه در دوران هاى قبل داشت، ولى آن بزرگوار به مناسبت هايى با اين انحرافات برخورد مى كرد و با اعلام موضع خويش، نظر حق و درست را بيان مى نمود و مردم را از باورهاى ناصحيح و غلط باز مى داشت.

امام جواد (علیه السلام) در برابر فرقه هايى كه در آن دوران وجود داشتند، شيعيان را راهنمايى مى كرد. يكى از اين فرقه ها همان طورى كه گفته شد، «اهل حديث» بود كه مجسّمى مذهب بوده و خدا را جسم مى پنداشتند. امام درباره آن ها به شيعيان مى فرمود: شما اجازه نداريد پشت سر هر كسى كه خدا را جسم مى داند، نماز بگذاريد و به او زكات بدهيد.[4]

«واقفيه» يكى ديگر از فرقه هاى موجود انشعابى از شيعه بود كه به صورت معضلى بزرگ در مقابل شيعيان مطرح شده بود، آنان كسانى بودند كه پس از شهادت امام كاظم (علیه السلام) بر آن حضرت توقف كرده و امامت فرزندش على بن موسى الرضا (علیه السلام) را نپذيرفتند.

«زيديه» نيز فرقه اى بود منشعب از شيعه كه طعن آن ها بر امامان معصوم (علیهم السلام)، سبب موضع گيرى تند ائمه (علیهم السلام) در برابر آنان شد، چنان كه در روايتى از امام جواد (علیه السلام) واقفيّه و زيديّه مصداق آيه «وجوه يومئذٍ خاشعةٌ عاملةٌ ناصبة»[5] خوانده شدند و در رديف ناصبى ها قرار گرفتند.[6]

مناظره هاى علمى و اعتقادى

دولت عباسى به منظور درهم شكستن چهره علمى امامان (علیهم السلام) و زير سؤال بردن دانش و حتى امامت آنان، جلسات مناظره و گفت و گوى علمى تشكيل مى داد. البته با اين كار آنان نه تنها به مقصود خويش نمى رسيدند، بلكه موجب رسوايى و فضاحت خويش مى شدند.

از آن جا كه امام جواد (علیه السلام) نخستين امامى بود كه در خردسالى به منصب امامت رسيد، حضرت مناظرات و گفت و گوهايى داشته است كه برخى از آن ها بسيار مهم و مفيد بوده است.

راز وجودى آن مناظرات اين بود كه از يك طرف امامت او به خاطر كمى سن براى بسيارى از شيعيان كاملاً ثابت نشده بود،از اين رو براى اطمينان خاطر و به عنوان آزمايش، سؤالات فراوانى از آن حضرت مى كردند. از طرف ديگر مكتب و اعتزال و افراطى گرى در بهره ورى از عقل رونق يافته بود و حكومت وقت نيز از آنان پشتيبانى مى كرد، لذا اين گروه سؤالات عقلى دشوارى مطرح مى كردند تا به پندار خامشان آن حضرت را در ميدان رقابت علمى شكست دهند، ولى در همه اين مناظرات علمى، امام جواد (علیه السلام) با علم امامت كه ناشى از علم خداوندى است با پاسخ هاى قاطع، هرگونه شك و ترديد را در مورد امامت خود از بين برد.

به همين جهت است كه بعد از او در دوران امامت امام هادى (علیه السلام) كه در كودكى به امامت رسيد، مشكلى ايجاد نشد و براى همه روشن شده بود كه خردسالى مانع منصب امامت نمى شود.

مناظره او با «يحيى بن اكثم» و اثبات حقانيّت آن بزرگوار و ناتوانى يحيى و مناظره او با «ابن ابى داود» و غلبه بر وى از اين نمونه مناظرات است.[7]

قاطعيّت در طرد ناصالحان

يكى از خطراتى كه هميشه بزرگان و رهبران يك مذهب يا يك كشور را تهديد مى كند، وجود اطرافيان ناصالح است كه به خاطر اغراض انحرافى، مادى و يا اعتقادى پيرامون بزرگان را گرفته و بين آنان و مردم فاصله ايجاد مى كنند و معمولاً راه هاى ارتباطى آن رهبران را با مردم قطع مى كنند.

اگر بزرگان مواظب اين گونه افراد نباشند، چه بسا زيان هاى جبران ناپذيرى جامعه را تهديد نموده و مشكلات بسيارى را به بار مى آورد.

در زمان امامت امام جواد (علیه السلام) نيز اين گونه افراد با سوء استفاده از كمى سن امام به خيال خود فكر مى كردند كه مى توانند بر امور جامعه مسلّط شوند و هر طور كه خواستند، عمل كنند.

آن حضرت اين خطر را احساس كرد و بدون هيچ اغماضى آن را طرد نمود.«ابو عمر جعفر بن وافد» و«هاشم بن ابى هاشم» در زمره اين افراد جاى داشتند. امام محمد تقى (علیه السلام) درباره آنان فرمود: «خداوند آنان را لعنت كند، زيرا به اسم ما از مردم اخّاذى مى كنند و ما را وسيله دنياى خود قرار داده اند.»[8]

مبارزه با حديث سازان

پس از آن كه مأمون دخترش را به ازدواج امام جواد (علیه السلام) درآورد، در مجلسى كه وى (مأمون) و بسيارى ديگر از جمله فقهاى دربارى مانند: «يحيى بن اكثم» حضور داشتند، يحيى به امام جواد (علیه السلام) گفت: روايت شده كه جبرئيل به حضور پيامبر رسيد و گفت: يا محمد! خدا به شما سلام مى رساند و ميگويد: من از ابوبكر راضى هستم! از او بپرس كه آيا او از من راضى است؟

امام فرمود: كسى كه اين خبر را نقل مى كند بايد خبر ديگرى را كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حجة الوداع بيان كرد، ناديده نگيرد.

پيامبر فرمود: كسانى كه بر من دروغ مى بندند، بسيار هستند و بعد از اين نيز بسيار خواهند شد. هر كس عمداً بر من دروغ ببندد، جايگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حديثى از من براى شما نقل شد، آن را به كتاب خدا و سنّت من عرضه كنيد، آن چه با كتاب خدا و سنّت من موافق بود، بگيريد و آن چه مخالف با كتاب خدا و سنّت بود، رها كنيد.

روايت مذكور با كتاب خدا سازگارى ندارد، زيرا خداوند فرموده: «ولقد خلقنا الانسان و نعلم ماتوسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد؛[9] ما انسان را آفريديم و مى دانيم در دلش چه چيزى مى گذرد و ما از رگ گردن به او نزديك تر هستيم.»

آيا خشنودى و ناخشنودى ابوبكر بر خدا پوشيده بود تا از پيامبر(صلی الله علیه و آله) بپرسد!؟[10]

يحيى روايت ديگرى را مطرح كرد و امام جواد (علیه السلام) به هر يك جداگانه پاسخ داد.

مبارزه با تفسيرهاى نابجا

امام محمد تقى(علیه السلام) به عنوان پاسدار حريم وحى از تفسيرهاى نابجا و غير عقلانى آيات قرآن جلوگيرى كرده و علماو دانشمندان را به سوى فهم صحيح آيات راهنمايى مى كرد.

روزى در مجلس معتصم برخى از دانشمندان به آيه اى استناد كرده و يك حكم شرعى صادر نمودند. امام جواد (علیه السلام) كه در آن جلسه حضور داشت، خطاى آنان را گوشزد نمود و تفسير صحيح را براى حاضرين ارائه نمود. «محمد بن مسعود عياشى سمرقندى» در تفسير خود ماجراى آن مجلس را چنين آورده است: در زمان معتصم عباسى عوامل خليفه، عدّه اى دزد را دستگير كرده و از مركز خلافت در مورد چگونگى مجازات آنان خواستار دستور بودند.

خليفه در مورد اين حادثه حسّاس مجلس مشورتى تشكيل داد و از دانشمندان عصر، كيفيّت اجراى حدّ شرعى را در مورد آنان خواستار شد. آنان گفتند: قرآن در اين مورد بهترين راه كار است، آن جا كه مى فرمايد: «انّما جزاء الذين يحاربون اللّه و رسوله و يسعون فى الارض فساداً ان يقتّلوا او يصلّبوا او تقطّع ايديهم و ارجلهم من خلافٍ اوينفوا من الارض؛[11] كيفر كسانى كه با خدا و پيامبرش به جنگ برمى خيزند و در روى زمين در اشاعه فساد تلاش مى كنند، اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته شوند يا دست و پاى آنان به عكس يكديگر قطع شود و يا ابن كه از سرزمين خود تبعيد گردند.»

آنان به خليفه پيشنهاد كردند طبق اين آيه يكى از كيفرهاى فوق را در مورد تبهكاران انتخاب كند. معتصم عباسى در همان جلسه از امام نيز نظر خواست.

آن حضرت اول از اظهار نظر خوددارى كرد، امّا وقتى كه با اصرار خليفه مواجه شد، نظر خود را چنين اعلام كرد: اينان در استدلال به آيه خطا كردند. استنباط حكم شرعى از اين آيه دقّت بيشترى مى طلبد و بايد تمام جوانب مسأله در نظر گرفته شود و نسبت به جرم هاى مختلف كيفرها فرق مى كند، زيرا اين مسأله صورت هاى مختلف و احكام جداگانه دارد:

1- اگر اين راهزنان فقط راه را نا امن كرده اند، نه كس را كشته و نه مال ديگرى را به غارت برده اند، مجازات آنان فقط حبس است و اين همان معنى «نفى ارض» است.

2- اگر راه را ناامن كرده و افراد بى گناهى را كشته اند، اما به مال ديگران تجاوز نكرده اند، مجازات آنان اعدام است.

3- اگر امنيت را از راه هاى عمومى سلب كرده، انسان هاى بى گناه را كشته و مال مردم را نيز به غارت برده اند، كيفر آنان بايد سخت تر باشد، يعنى اول دست و پايشان را به عكس هم ديگر قطع مى كنند، سپس به دار مجازات آويخته مى شود. معتصم اين نظريه را پسنديد و به عامل خود دستور داد طبق نظر امام جواد (علیه السلام) عمل كند.[12]

فرجام سخن

امام جواد (علیه السلام) در طول دوران پربركت امامت خويش هم چنان به مبارزه فرهنگى ادامه داد تا اين كه در آخر ذى قعده سال 220 ه.ق توسط همسرش ام الفضل (دختر مأمون) به دستور معتصم (هشتمين خليفه عباسى) با انگور زهرآلود مسموم شد.[13]

با مسموم شدن آن حضرت عقده ام الفضل خالى نشد، لذا در را از پشت به روى امام بست و به كنيزها دستور داد هياهو كنند تا صداى امام جواد (علیه السلام) را كسى نشنود.[14]

سرانجام بر اثر همان زهر، آن حضرت به شهادت رسيد و پيكر مطهرش را در قبرستان قريش بغداد (كاظمين فعلى) در كنار قبر جدش، موسى بن جعفر (علیه السلام)، به خاك سپردند. امّا در همان حال ام الفضل از كرده خويش پشيمان شد و به گريه افتاد. حضرت به او فرمود: چرا گريه مى كنى؟ اكنون كه مرا كشتى، گريه كردن سودى ندارد. اين را بدان كه به خاطر خيانتى كه كردى، چنان به دردى مبتلا شوى كه هرگز علاج ندارد و چنان به فقر و تنگ دستى مبتلا گردى كه جبران پذير نباشد.

بر اثر نفرين آن حضرت ام الفضل به بيمارى سختى مبتلا شد و همه اموالش را در راه معالجه آن صرف كرد و به فقر و بدبختى افتاد و به بدترين وضع از دنيا رفت.[15]

نویسنده: اسماعيل نسّاجى زواره

پى نوشت ها:

[1] . بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 50، ص 74.

[2] . اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، ج 1، ص 44.

[3] . تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(ع)، حسين جاسم، ترجمه سيد محمد نقى آيت اللهى، ص 79 – 78.

[4] . التوحيد، شيخ صدوق، ص 101.

[5] . سوره غاشيه، آيات 3 – 2.

[6] . حيات فكرى و سياسى امامان شيعه(ع)، رسول جعفريان، ص 490.

[7] . نك: همان، ص 486 – 482.

[8] . اختيار معرفة الرجال، شيخ طوسى، ص 549.

[9] . سوره ق، آيه 16.

[10] . بحارالانوار، ج 50، ص 84.

[11] . سوره مائده، آيه 33.

[12] . تفسير عياشى، محمد بن مسعود عياشى، ج 1، ص 315.

[13] . اصول كافى، ج 2، ص 492.

[14] . منتهى الآمال، شيخ عباس قمى، ج 2، ص 234 – 233.

[15] . سوگند نامه آل محمد، محمد محمدى اشتهاردى، ص 132.

شهادت حضرت امام محمدتقی، جواد الائمه(ع)

در پرتو کلام نورانی حضرت جواد ائمه(ع) کَفاکَّ أدَباً لِنَفْسِکَ إجْتِنابُ ما تَکْرَهُهُ لِغَیْرِکَ.[1]

برای ادب کردن نفس خود کافی است از آنچه برای غیر خودت مکروه می­پنداری دوری کنی.

ألْمُؤمِنُ یَحْتاج اِلی ثَلاثَ خِصالٍ؛ تَوْفِیقٍ مِنَ اللّه وَ واعِظَةٍ مِنْ نَفْسِهِ وَ قَبوُلٍ مِمَّن یَنْصَحُهُ.[2]

مؤمن، به سه ویژگی نیازمند است: توفیق یافتن از حق تعالی و واعظی از نفس خود که پیوسته او را نصیحت کند و نصیحت را بپذیرد.

ألثِّقَةُ بِاللّهِ تَعالی ثَمَنٌ لِکُلِّ غال ٍ وَ سُلَّمٌ اِلی کُلِّ غال ٍ.[3]

اعتقاد به خداوند، بهای هرچیز گران است و نردبانی است به سوی همه بلندی­ها.

مَوْتُ الْانْسانِ بِالذُّنُوبِ أکْثَرُ مِنْ مَوْتِهِ بِالْأجَلِ وَ حَیاتُهُ بِالْبِرِّ أکْثَرُمِنْ حَیاتِهِ بِالعُمْرِ.[4]

فرارسیدن مرگ انسان­ها به دلیل گناه، از مرگ طبیعی و عادی بیشتر است.

همچنین، زندگی، پاداش نیکی و احسان، بیشتر از زندگی با عمر طبیعی است.

مَنْ أتَمّ ر ُ کُوعَهُ لَمْ تَدْخُلُهُ وَحْشَةُ الْقَبْرِ.[5]

هرکس رکوع نمازش را به طوری کامل و صحیح انجام دهد، وحشت قبر بر او وارد نخواهد شد.

خَفْضُ الْجَناحِ زِینَهُ الْعِلْمِ وَ حُسنُ اَلأدَبِ زِینَتهُ الْعَقْلِ وَ بَسْطِ الْوَجْهِ زِیَنهُ الْعِلْم.[6]

فروتنی، زینت علم ودانش، ادب و اخلاق نیک، زینت عقل و خوش­رویی با افراد، زینت حلم و بردباری است.

مَنْ لَمْ یَعْرِفِ الْمَوارِدَ اَعِیِبُهُ الْمَصادِرُ.[7]

کسی که راه ورود به کاری را نشناسد، راه برون شدن از آن، درمانده ­اش می­کند.

اِیّاکَ وَ مُصاحَبَهُ الشَّرِیرِ، فَاِنَّهُ کالسّیْفِ الْمَسْلول یَحْسُنُ مَنَظَرُهُ وَ یَقْبَحَ اُثَرهُ.[8]

از همراهی و رفاقت با آدم شرور بپرهیز، زیرا او مانند شمشیر برهنه است که ظاهرش نیکو و اثرش زشت است.

عَنِ اِسماعیلِ بنِ سَهلِ قالَ: کَتَبتُ اِلی اَبی جَعفَرَ الثّانی7 عَلّمْنی شَیئاً اِذا قُلْتُه کُنْتُ مَعَکُمْ فیِ الدُّنیا وَ الآخِرَهِ فَکَتَبَ بَخَطِّهِ اَعْرَفُهُ: اَکْثِرْ مِنْ تَلاوَهِ اِنّا اَنْزَلناهُ وَ رَطِّبْ شَفَتیکَ بِلاِسْتِغْفارِ.[9]

اسماعیل بن سهل می­گوید: به خدمت امام جواد نوشتم: «به من چیزی بیاموز که هر­گاه آن ­را بگویم، در دنیا و آخرت با شما باشم. حضرت با خط شریف خود که آن را می شناختم نوشت: سوره مبارکه «انا انزلناه» را بسیار تلاوت کن و دو لب خود را با گفتن استغفار تر کن (نیروی تازه بخش)».

تو را به پنج چیز سفارش می­کنم:

اگر بر تو ستم شد، ستم مکن،

اگر به تو خیانت کردند، خیانت مکن،

اگر تو را تکذیب کردند،خشمگین مشو،

اگر ستایشت کردند، شاد مشو،

واگر نکوهشت کردند، بی­تابی مکن.[10]

اشاره

زندگی­نامه امام محمدتقی(ع)

نام: محمد بن علی

کنیه: ابوجعفر ثانی

القاب

تقی، جواد، مرتضی، منتجب، مختار، قانع و عالم

تاریخ ولادت

نوزدهم ماه مبارک رمضان سال 195 هجری

هفدهم و پانزدهم ماه رمضان نیز به عنوان تاریخ تولد آن حضرت نقل شده است، ولی میان شیعیان دهم رجب سال 195 هجری مشهور است.

در یکی از دعاهای ماه رجب که از امام مهدی7 نقل شده نیز آمده است: «اللهُمَ اِنًی اَسئَلکَ بالمَولودَین فی رَجَبٍ، مُحَمًَدِ بن علیًَ الثًانی و ابنِهِ علیًَ بن مٌحَمًَدٍ المٌنتَجِب».

محل تولد: مدینه

نسب پدری: امام رضا، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب(ع).

نام مادر

سبیکه، یا سکینه مرسیه و یا دره که حضرت رضا(ع) او را «خیزران» نامید. وی از اهالی «نوبه» و از خاندان «ماریه قبطیه»، مادر ابراهیم، پسر پیامبر اکرم(ص) و از زنان بزرگوار زمان خویش بود.

مدت امامت

از زمان شهادت امام رضا(ع)، در آخر ماه صفر سال 203 هجری تا ذی قعده سال 220 هجری، به مدت شانزده سال و نه ماه.

تاریخ و سبب شهادت

آخر ذی قعده سال 220 هجری، در 25 سالگی با زهری که همسرش، ام الفضل، دختر مأمون به تحریک برادرش، جعفر بن مأمون و عمویش، معتصم عباسی به آن حضرت خورانید.

محل دفن

مقابر قریش بغداد، در جوار قبر شریف جدش، امام موسی کاظم(ع) که هم اکنون به کاظمین معروف است.

همسران

سمانه مغربیه؛ ام الفضل، دختر مأمون؛ زنی از خاندان عماریاسر.

فرزندان

پسران: ابوالحسن امام علی النقی(ع)؛ ابو احمد موسی مبرقع؛ ابو احمد حسین؛ ابو موسی عمران و دختران: فاطمه؛ خدیجه؛ ام کلثوم و حکیمه. گفته شده که زینب، ام محمد، میمونه وامامه نیز از فرزندان آن حضرت بوده­ اند.

اصحاب

ابوجعفر، احمد بن محمد بن ابی نصر، معروف به بزنطی کوفی؛

ابو محمد، فضل بن شاذان بن خلیل ازدی نیشابوری؛

ابو تمام، حبیب بن اوس طایی؛

ابوالحسن، علی بن مهزیار اهوازی؛

ابو احمد، محمد بن ابی عمیر؛

محمد بن سنان زاهری؛

علی بن عاصم کوفی؛

علی بن جعفر الصادق(ع)؛

اسماعیل بن موسی الکاظم(ع)؛

ابراهیم بن محمد همدانی.

اصحاب و یاران امام جواد(ع) بیش از تعدادی است که به آنان اشاره شد. در برخی منابع اسلامی نام بیش از 270 نفر به عنوان اصحاب آن حضرت آورده شده است.

زمامداران معاصر: مأمون (196- 218 ه ‍.ق)

معتصم (218 – 227 ه ‍.ق)

پس از شهادت امام رضا(ع)، مأمون با امام محمد تقی(ع) رفتار نیکویی را پیش گرفت و دخترش، ام الفضل را به عقد آن حضرت درآورد و آن حضرت را بر همه اطرافیان خویش اعم از عباسیان و علویان، ترجیح و برتری داد، وی با اهدافی سیاسی از جمله حفظ موقعیت و حکومت خود، به این کار مبادرت می­کرد.

درحقیقت، به سوء قصد به جان شریف امام(ع) می­ اندیشید.

معتصم عباسی، با اینکه در ظاهر با آن حضرت، با اکرام و احترام رفتار می­کرد، ولی درحقیقت، دشمنی آن حضرت و آل علی(ع) را در سینه داشت و درصدد تحقیر و نابودی آنان بر می­آمد.

رویدادهای مهم زندگی امام جواد(ع): 1. عزیمت امام رضا(ع)، پدر بزرگوار امام جواد(ع)، از مدینه به خراسان به اجبار مأمون عباسی، در سال 200 هجری؛

2. شهادت امام رضا(ع)، در خراسان، به دست مأمون عباسی در سال 203 هجری،

3. فراخوانی امام محمدتقی(ع) به بغداد، به دست مأمون عباسی؛

4. ازدواج ام الفضل، دختر مأمون با امام محمد تقی(ع)، به خواست مأمون و اظهار نگرانی عباسیان از این مسئله؛

5. بازگشت امام جواد(ع) از بغداد (پایتخت عباسیان) به حجاز، به بهانه به جا آوردن مراسم حج؛

6. وفات مأمون عباسی، در سال 218 هجری؛

7. به خلافت رسیدن معتصم عباسی پس از وفات مأمون؛

8. فراخوانی دوباره امام محمدتقی(ع) به بغداد، به فرمان معتصم عباسی، در اوایل سال 220 هجری؛

9. توطئه­های معتصم عباسی، ام­الفضل و جعفربن مأمون علیه امام جواد(ع)؛

10. مسموم شدن امام جواد(ع)، به دست همسرش، ام­الفضل و به شهادت رسیدن آن حضرت، در اواخر سال 220 ه .ق.[11]

کوتاه و گویا

ستاره جوان آسمان ولایت، با غروب سرخش، زمین را از داغ فراق پیر خواهد کرد.

آنگاه که خورشید در خون جگرش غرق شود، دست خون آلود ابرها روخواهد شد.

تنها طلوع نیست که پرده از چهره تاریکی برمی­دارد؛ طلوع روشنگری است، غروب سرخ شهادت.

طعم تلخ سم در دانه­ های شیرین انگور، روزگار شیرین وصال زمین با مولود بابرکت اسلام را تلخ کرد.

غروب شفق­ گون نهمین آفتاب ولایت را تسلیت عرض می­کنیم.

ولایت، به موازات نبوت، مسیح را در وجود جوادائمه(ع) متبلور یافت.

«آتانِی الْکِتاب و جَعَلنی مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْت»

افسوس که چه ناگهانی، زمین مولود با برکت اسلام را وداع گفت!

اشاره

شهادت امام جواد(ع)

روز 29 ذی­قعده سال 220 ه .ق، روز دردناکی برای تمام شیعیان و دوستداران ولایت بود.

معتصم عباسی به پندار خام خود، پایه­های حکومت خود را در بغداد، از آن روز به بعد محکم می­ پنداشت، در حالی که شش سال پس از جنایتش، از تخت غصب حکومت سقوط کرد.

بغداد، وداعی دوباره به محمدبن­ علی ­ابن­ موسی­ الرضا داشت و این بار موعود بابرکت اسلام به زادگاه خود مدینه بازنمی­گشت، بلکه مسموم، با جگری پاره پاره و دلی مغموم، در گوشه­ای از بغداد در انتظار پیوستن به پدر بود.

امام جواد(ع) از 8 تا 25 سالگی، امامت و پیشوایی مسلمانان را به بهترین شکل بر عهده داشت. آن حضرت در تمام سرزمین­های اسلامی، نمایندگان و سفیران ویژه­ای داشت و شبکه ارتباطی امام با شیعیان گسترده و نقش ­آفرین بود.

در زمان ولایت امام جواد(ع)، برای نخستین بار، جانشینی امامی پس از امام دیگر به طور جدی مطرح شد.

شیعیان پس از شهادت امام علی­ بن­ موسی­ الرضا(ع)، با توجه به سن کم ابن الرضا در زمینه امامت ایشان به یقین نرسیده بودند، ولی با پاسخ­های صریح و روشن علمی امام به پرسش­های تمام دانشمندان اسلامی در آن زمان و طرح مسئله­ های علمی جدید و مبارزه روشنگرانه با فرقه ­های ضاله، چیزی نگذشت که درستی این جمله پدر بزرگوارشان امام رضا(ع) بر همگان ثابت شد که فرموده بود «ما خاندانی هستیم که کوچک­تران ما مو به مو از بزرگانمان ارث می­برند».[12]

ام فضل، دختر مأمون با تحریک عوامل معتصم، دانه­ های انگور را زهرآگین ساخت و از این راه، امام جواد(ع) را مسموم کرد.

چون رنگ چهره امام با کارگر شدن سم، تغییر کرد، ام فضل، پشیمان گریست و آه و ناله سرداد.

امام جواد(ع) به او گفت: «ما یکاؤکِ؟ وا… لیضربنک الله بفقر لا ینجبر و بلاءٍ لا یستر؛

برای چه گریه می­کنی؟ به خدا که پروردگار، تو را به فقری جبران ناپذیر و گرفتاری پایان ناپذیر دچار خواهد ساخت!» چندی بعد آنگاه که همه، جای خالی ماه مدینه را در بغداد حس می­کردند، قاتل امام با همان وضع اسف باری که امام از آن خبر داده بود، مرد.[13]

مناظره ­های امام جواد(ع)

امام جواد(ع) نخستین معصومی بود که در خردسالی به امامت رسید.

ازاین رو، مناظره­ ها، بحث­ها و گفت وگو­هایی داشته که برخی از آنها مهم، جنجال برانگیز و جالب بوده است.

این مناظره ­ها به دو دلیل شکل گرفت؛ از یک سو، امامت ایشان به دلیل کمی سن، برای بسیاری از شیعیان ثابت نشده بود؛ گرچه بسیاری از بزرگان و دانشمندان دین براساس عقیده شیعه، هیچ تردیدی در این زمینه نداشتند.

از دیگر سو در آن مقطع زمانی، قدرت معتزله افزایش یافته بود و مکتب اعتزال، رو به رواج و رونق بود.

همچنین، حکومت وقت در آن زمان از آنان حمایت و پشتیبانی می­ کرد و از سلطه و نفوذ خود و دیگر امکانات مادی و معنوی حکومتی برای استواری و تثبیت خط فکری آنها بهره می­برد تا به دیگر گروه­ها ضربه زند و از موقعیت و نفوذ آنان در جامعه بکاهد.

معتزله، در اعتماد بر عقل محدود و خطاپذیر انسانی افراط می­کرد.

آنان دستورها و آموزه­های دینی را به عقل خود عرضه می­کردند و آنچه را عقلشان با صراحت تأیید می­کرد، می­ پذیرفتند و آنچه را عقل رد می­کرد، انکار می­کردند.

ازآنجا که رسیدن به مقام امامت در سنین خردسالی، با عقل ظاهربین معتزله توجیه پذیر نبود، پرسش ­های دشوار و پیچیده­ای را مطرح می­کردند تا امام محمدتقی(ع) را شکست دهند.

امام جواد(ع) در پرتو علم امامت، با پاسخ­های قاطع و روشنگر خود، هرگونه شک و تردید درباره پیشوایی خود را از بین می­برد و امامت خود و حتی اصل امامت را تثبیت می­کرد.

ازاین رو، پس از آنکه امام هادی(ع) در سنین کودکی به امامت رسید، این موضوع مشکلی ایجاد نکرد؛ زیرا برای همه روشن شده بود، خردسالی با بهره­ مندی از منصب الهی امامت منافاتی ندارد.[14]

توطئه مأمون

سیاست مأمون، هفتمین خلیفه عباسی در رفتار با امام جواد(ع)، ادامه سیاست او با امام رضا(ع) بود.

امام جواد(ع) نیز مانند پدر بزرگوارش، برای حفظ مصالح اسلام و به ناچار، مجبور به پذیرش سیاست مأمون شد.

آن حضرت، به خوبی از توطئه مأمون آگاه بود، ولی برای حفظ خط فکری و فرهنگ تشیع و در مجموع حفظ شیعیان، مصلحت دید که در ظاهر، سیاست مأمون را بپذیرد؛ گرچه در این راه به شهادت برسد.

امام جواد(ع)[15] از این روش برای تحکیم و گسترش تشیع، تقویت فرهنگ شیعی و تربیت شاگردان بزرگی بهره برد. ازاین رو، نفوذ تشیع در آن عصر بسیار چشم گیر بود.

در برخی روایات آمده است مأمون اصرار داشت امام جواد(ع) در بغداد بماند، ولی آن حضرت سکونت در مدینه را ترجیح می­داد. ازاین رو، در سال 204 و 205 هجری و بنابر برخی روایت­ها در سال 215 به بهانه شرکت در مراسم حج، با همسرش ام فضل از بغداد به سوی مکه رهسپار شد و سپس به مدینه بازگشت و حدود 5 یا 15 سال در مدینه سکونت کرد.

در این زمان که امام جواد(ع) از سلطه حکومت مأمون دور بود، به تربیت شاگرد و گسترش حوزه علمیه پدرانش و پاسداری از فرهنگ و خط فکری تشیع و نگهداری از شیعیان پرداخت و ماندن در حرم رسول خدا(ص) را به زرق وبرق و زندگی مرفه بغداد ترجیح داد.[16]

تربیت شاگردان

مهم­ترین رسالت دینی و فرهنگی امام جواد(ع) انتقال آموزه­های اهل بیت7 به شاگردان و آموزش و تربیت آنان براساس سیره آن بزرگواران بوده است.

اهمیت این کار وقتی آشکار می­ شود که از سویی به سلطه سیاسی حاکمان غاصب ریاکار و انحرافهای آنان از اسلام توجه کنیم و از دیگر سو بدانیم که بسیاری از شاگردان و یاران امام جواد(ع)، یاران امام رضا(ع) نیز بوده ­اند.

بنابراین، حفظ و تقویت آنان لازم بوده است و با وجود نبود امکانات ارتباطی و تبلیغی مناسب، هریک از آن شاگردان، در نقطه­ای از سرزمین­های اسلامی به عنوان نمایندگان و مبلّغان مرجع شیعیان و مروج آموزه­های اهل بیت7 به شمار می­ آمدند.

علامه سید محمد کاظم قزوینی، تعداد یاران و شاگردان امام جواد(ع) را که برخی شاگردان و یاران امامان گذشته نیز بوده ­اند، 276 نفر معرفی کرده است که چند تن از آنها عبارتند از:

علی بن مهزیار اهوازی، از اصحاب موثق و مورد اعتماد امام جواد و امام هادی(ع)؛ فضل بن شاذان نیشابوری، فقیه و متکلمی بزرگ است که مقام علمی و کوشش وی در ترویج فرهنگ و آموزه­های خالص اسلامی تا اندازه­ای بوده که امام حسن عسکری(ع) در نامداری او را ستایش و دعا و از وی تجلیل کرده است.

محمد بن ابی عمیر، وی مورد تأیید و اعتماد دانشمندان اهل تشیع و تسنن است.

صفوان بن یحیی بَجلی، از اصحاب امام موسی بن جعفر(ع) وکیل امام رضا(ع) بوده و 30 کتاب نگاشته است.

گفتنی است در میان شاگردان امام جواد(ع)، نام چند بانوی برجسته و راوی حدیث نیز به چشم می­خورد که برخی از آنها عبارتند از:

ام احمد بن داوود بغدادی؛ حکیمه، دختر موسی بن جعفر؛ حکیمه، دختر امام رضا(ع)؛ حکیمه، دختر امام جواد(ع) و زینب، دختر محمد بن یحیی.[17]

گفتار مجری مقام علمی امام جواد(ع)

محمدعلی کعبی در زمان امام جواد(ع) انقلاب فرهنگی و توسعه علمی بی مانندی رخ داد و دانشگاه های علمی و کلاس های بحث و گفت وگو در سراسر سرزمین اسلامی گسترش یافت.

نیکلسون خاورمیانه شناس غربی دراین باره می­نویسد: بر اثر گسترش ثروت و رواج تجارت و داد و ستد، انقلاب فرهنگی در زمان عباسیان رخ داد که تا پیش از آن شرق شاهد چنین پدیده­ای نبود؛ به طوری که دانشجویی و تحقیق علمی دغدغه همه مردم آن زمان از خلیفه تا پایین­ترین شخص جامعه شده بود و حداقل مردم، دوستدار علم و ادب شده بودند.

در زمان دولت عباسی، مردم به سه قاره سفر می­ کردند تا سهمی از دانش به دست بیاورند و مانند نخلی پربار به شهرهای خود بازگردند و آنچه را دارند، به دانش آموختگان منتقل کنند.[18]

امام جواد(ع) در هشت سالگی به امامت رسید.

دانشمندان از هر سو، برخی برای امتحان امام، برخی برای به مسخره گرفتن ایشان و برخی برای یقین، با آن حضرت دیدار کردند.

در آن هنگام، موسم حج نزدیک شده بود.

هشتاد نفر از دانشمندان بغداد و شهرهای دیگر رهسپار شدند و به قصد دیدار ابوجعفر به مدینه رفتند و چون به مدینه رسیدند، به خانه امام جعفر(ع) که خالی بود رفتند و روی زیراندازی بزرگ نشستند… .

امام وارد شد و نشست و همه ساکت شدند.

آنگاه پرسش­های خود را با امام در میان گذاشتند و وقتی پاسخ­های کامل و قانع کننده­ای شنیدند، شاد شدند و آن حضرت را دعا کردند و ستودند.[19]

محل سکونت امام در بغداد نیز به مرکزی علمی تبدیل شده بود.

از دیگر سو مناظره­ های امام با شخصیت­های بزرگی چون یحیی بن اکثم و فتواهای درست و دقیق امام درباره شکار در حج و قطع دست دزد و مانند آن، زبان به زبان می گشت.

همچنین امام جواد(ع) جعل کنندگان حدیث را رسوا ساخت و حقیقت اعتزال و اندیشه ­های فرقه معتزله را که حکومت وقت پشتیبان آنها بود، روشن کرد.

جوادائمه(ع) با بحث­های دقیق علمی و فقهی ثابت کرد که دانسته­ های فقهای درباری در برابر دانش خاندان پاک پیامبر هیچ است.

تنها محدثان شیعه، راویان احادیث امام جواد(ع) نیستند، بلکه محدثان و دانشمندان اهل تسنن نیز آموزه­ها و حقایقی از اسلام را از آن حضرت نقل کرده ­اند برای نمونه، خطیب بغدادی، احادیثی با سند از آن حضرت نقل کرده است.[20]

فرصت های مالی امام و روش استفاده ایشان از آنها اموالی که پس از شهادت امام رضا(ع) در اختیار امام جواد(ع) قرار داشت، بسیار زیاد و درخور توجه بود.

برای مثال، مأمون حدود یک میلیون درهم در اختیار آن امام رئوف گذاشت، همچنین، حقوق شرعی ه­ای که از جانب پیروان امام جواد(ع) به آن حضرت می­رسید، بسیار زیاد بود.

عاشقان امام در قم، خراسان، مدینه، اهواز، کوفه و دیگر سرزمین­های اسلامی آن روز به هر شکل، خمس و زکات خود را به امام می­رساندند.

بااین حال، امام با وجود جوانی، حتی اندکی از این دارایی را در امور شخصی خود مصرف نمی­کرد، بلکه آنها را برای دانشجویان، محرومان و نیازمندان جامعه صرف می­کرد.

حسین المکاری، از جمله کسانی است که امام را در بغداد زیارت کرد.

وی درباره وضعیت امام در بغداد می­گوید: امام در هاله­ای از تعظیم و احترام و بزرگداشت از طرف دستگاه رسمی حکومت و مردم به سر می­برد و من در این اندیشه بودم که امام با این موقعیت عالی، هرگز به وطن خود، مدینه بازنمی­گردد، بلکه در مرکز حکومت و در کنار این همه امکانات مادی خواهد ماند.

ناگاه، امام که فکر مرا خوانده بود، خطاب به من فرمود: «یا حسین، خبز الشعیر، و ملح و الجریش، فی حرم جدی رسول الله احب الی ممن ترانی فیه…؛ ای حسین! نان جو و نمک در بارگاه جدم رسول الله 9، برای من دوست داشتنی و عزیزتر است تا این بزرگداشتی که در آن به سر می­برم».[21]

امام جواد(ع)، با مرگ مأمون به زادگاه خود، مدینه بازگشت.

آن گاه که معتصم وی را دوباره به بغداد فراخواند، مانند پدر بزرگوارش فرمود: «مرا از این سفر بازگشتی نخواهد بود».

از آثار سوگواری برای خاندان پیامبر

شیعیان با عشق به اهل بیت:، در شادی و غم آنها شریک هستند.

اندوه در مصائب اهل بیت:، مایه فضیلت انسان و قرب الهی می­شود.

اندوه برای اهل بیت: پیامدهایی برای شیعه در بردارد که برخی از آنها عبارتند از: اجرای دستور صریح خداوند در قرآن مبنی بر محبت ورزیدن به اهل بیت پیامبر و دوست داشتن آن بزرگواران؛ دوری جستن از بدی­ها و زشتی­ها و پیوند با خوبی­ها و زیبایی­ها؛

کوشش برای دورشدن از صفات انسان­های شرور و دشمنان اهل بیت: و نزدیک شدن به ویژگی­های کمالی اهل بیت:؛

همدردی با انسان­هایی شایسته که در پی هدایت انسان به شهادت رسیده ­اند.

درحقیقت، اندوه و گریه به مصائب اهل بیت:، نوعی سپاس­گزاری و قدرشناسی از آنهاست؛

زنده نگاه داشتن مکتب و یاد امامان معصوم(ع) و رهبران دینی، با مراسم عزاداری و اظهار پایبندی به راه آنان.

چنان که امام خمینی(ره) می­فرمود: «محرم و صفر است که اسلام را زنده نگاه داشته است».

* آیا شواهدی تاریخی و دینی مبنی بر زنده نگاه داشتن یاد شهیدان و بزرگان وجود دارد؟

بله شواهد تاریخی بسیاری وجود دارد، از جمله: اندوه طولانی حضرت یعقوب در فراق یوسف و ساختن دارالاحزان و سفیدشدن چشمش در فراق یوسف پیامبر که شرح آن در سوره یوسف آمده است.

اندوه وگریه پیامبر در فراق افرادی چون فرزندش ابراهیم، همسرش حضرت خدیجه و شهادت حضرت حمزه نقل است.

پس از جنگ احد، پیامبر خدا وارد مدینه شد و دستور داد مراسم سوگواری برای حمزه سیدالشهدا برگزار شود.

ایشان تا آخر عمر، هر گاه به یاد حمزه، سیدالشهدا یا جعفر طیار می ­افتاد، اشک در چشمان مبارکش حلقه می­زد.

امام رضا و امام جواد(ع) هنگام خروج از مدینه، چون می­ دانستند بازگشتی در کار نخواهد بود، دستور دادند مردم مراسم عزا به پادارند و گریه کنند.

امام جعفر صادق(ع) نیز در ایام محرم، مجلس عزا بر پا می­کرد و پارچه­ای سیاه به دیوار اتاق خود نصب می­کرد و به شعرا و قاریان می­فرمود از مصائب اباعبدالله الحسین بگویند و خود می­گریست.

حضرت زهرا(س) روزهای جمعه به زیارت قبر عموی خود حمزه می­رفت، نماز می­گزارد و در کنار قبر وی اشک می­ ریخت.[22]

محقق بزرگوار حضرت آیت الله سبحانی نیز درباره اندوه در مصائب اهل بیت: می­فرماید:

به تعبیری دیگر، سرودن اشعار مذهبی همراه با اظهار عواطف و تأثّر، نوعی همدردی و همراهی با شهیدان راه حق است… . اگر این مجالس تعطیل شود و یاد شهدا در هر سال تجدید نگردد، مکتب ایثار و شهادت به فراموشی سپرده می­ شود.

شیعیان با برپا کردن مجالس سوگواری در ماه­های محرم و صفر، منطق حسین ابن علی را که منطق همه شهدا ست، احیا می­ کنند.[23]

سخن بزرگان

«مأمون وی را به دامادی انتخاب کرد؛ زیرا با وجود کمی سن، از نظر علم و آگاهی و حکمت، بر همه دانشمندان برتری داشت».[24]

ابن حجر میثمی

«مأمون، شیفته او (امام جواد(ع)) شد؛ زیرا می­دید وی با وجود کمی سن، از نظر علم و حکمت و ادب و کمال عقلی، به چنان مرتبه والایی رسیده است که هیچ یک از بزرگان علمی آن روزگار، به آن پایه نرسیده ­اند».[25]

«هریک از آنان (اهل بیت)، عالم، زاهد، عبادت پیشه، شجاع، بخشنده و پاک نهادند.

برخی از آنان خلیفه و برخی نامزد خلافت هستند.

و تا ده تن، هریک فرزند دیگری است.

آنان عبارتند از: حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی.

هیچ یک از خاندان های عرب و عجم، چنین نسب شریفی ندارند».[26]

جاحظ عثمانی معتزلی ازمخالفان اهل بیت: «چه بگویم در جلالت و مقام امام جواد و فضیلت و کمال و عظمت و جلال او؟! حضرتش در میان ائمه، سنش کمتر از همه و قدر و شأنش اعظم است.

او در اندک مدتی از عمر شریفش، کراماتی بسیار و معجزاتی بی­شمار از خود نشان داده و معارج و فضیلت کمال را طی کرده است».[27]

«از جمله ائمه، ابوجعفر، محمد الجواد بن علی الرضا(ع) است که از اعقاب امام رضا و یگانه پسر آن حضرت است.

وی ابوجعفرثانی، امام شیعه اثنا عشریه است.

لقبش تقی و قبرش با قبر جدش امام کاظم در بغداد زیر یک قبه قرار دارد».[28]

برای شناخت شخصیت والای بزرگان تاریخ، مطالعه تمجیدها و تعریف­های مخالفان اعتقادی، سیاسی و اجتماعی آنان، از بهترین راه­هاست.

مثلی در میان عرب زبانان رایج است.

آنها می­گویند: «المجد ما شهدت به الاعداء.»

سخنان و جمله­ های امام جواد(ع) در نکوداشت مقام ایشان نیز نشان دهنده آن است که ایشان تنها در میان شیعیان و علویان محبوبیت و مقام نداشته است، بلکه دیگران نیز به بزرگی این شخصیت والا و آسمانی بودنش شهادت داده ­اند که به برخی از آنها اشاره می­کنیم.

مأمون، خلیفه مقتدر عباسی، در پاسخ به اعتراض و مخالفت بزرگان بنی عباس با ازدواج دخترش ام الفضل با امام جواد(ع)، این امام همام را اعجوبه عصر خواند و گفت:

قَدْ اِخْتَرْتُهُ لِتَبْرِیزِهِ عَلی کافَّةِ اَهْلِ الْفَضْلِ فِی الْعِلْمِ وَ الْفَضْلِ مَعَ صِغَرِ سِنَّةَ وَ الأُعْجُوبَة فِیهِ بِذَالِکَ.[29]

من از آن رو وی را به دامادی خود برگزیدم که با کمی سن، در دانش و فضیلت، بر همه اهل زمان برتری دارد و اعجوبه­ای است در علم و دانش.

اسقف مسیحی، پس از آگاهی یافتن از علم و دانش امام جواد(ع) در مسائل پزشکی گفت:

«به نظر می­رسد این شخص (امام جواد(ع)) پیامبری از نسل پیامبران است».[30]

یوسف بن قزا اغلی بن عبدالله بغدادی، مشهور به سبط بن جوزی، پس از بیان تاریخ تولد و شهادت امام جواد(ع) می­ نویسد:

«کانَ عَلی مِنْهاجِ أَبِیهِ فِی الْعِلْمِ وَ التُّقی وَ الزُّهِدُ وَ الْجُودِ؛

او در علم و تقوا، پرهیزکاری و سخاوت، چون پدر بزرگوارش، امام رضا(ع) و دنباله­رو او بود».[31]

ابن ابی طلحه، در کتاب مطالب السؤول فی المناقب آل الرسول، درباره شخصیت امام جواد(ع) می­ نویسد

«او گرچه صغیرالسن است، ولی کبیرالقدر و رفیع الذکر است».[32]

علی بن محمد احمد، مشهور به ابن صباغ، فقیه مالکی و متوفای سال 855 در مکه، پس از بیان برخی ویژگی­های زندگی حضرت جواد(ع) می­ نویسد:

«آری، چنین بود کرامات جلیل و مناقب او».

ابن صباغ، در کلامی دیگر می ­افزاید: چه گوییم ما در جلالت و مقام امام جواد(ع) و فضیلت کمال و عظمت و جلال او؟! حضرتش در میان ائمه7 سنش کمتر از همه و قدر و شأنش اعظم است.

او در اندک مدتی از عمر شریفش، کراماتی بسیار و معجزاتی بی­شمار از خود نشان داده و مدارج فضیلت کمال را طی کرده و از رشحات و تراوش دانش و بینش خود، اثرها گذاشته و از نفحات و ریزش فضل کمالش، بی­اندازه و شمار فیوضاتی به عالم علم نثار فرموده.

چه با مجالس و محافلی که متکلم به احکام گردیده و از مسائل، حلال و حرام را بیان کرده و زبان دشمنان و خصم بد فرجام را به منطق صحیح و گفتار ملیح خود الکن و کلیل کرده و گه، بسیار انجمن و محفلی که در صدر جلساء و رأس خطبا و بلغاء قرار گرفته و در برابر خود، تمامی فصحاء و علما و حکما را تحت شعاع گذارده است.[33]

خلیل بن ابیک بن عبدالله، معروف به صلاح الدین صفدی- اهل صفد- ادیب و مورخ نامدار اهل فلسطین که حدود 200 تصنیف از وی برجای مانده است، می نویسد:

محمد بن علی، همان جواد بن رضا(ع) است، ابن الکاظم، موسی بن الصادق، جعفر2 است.

لقب او جواد، قانع و مرتضی است.

وی از فرزندان اهل­بیت نبوت است که در سخاوت، شهرت داشت تاجایی که او را «جواد»، نام نهاده ­اند.

او یکی از امامان دوازده­گانه است.[34]

ابن تیمیه می­گوید: «محمد، فرزند علی، ملقب به جواد، از بزرگان و اعیان بنی هاشم است که در سخاوت و بزرگواری شهرت تام دارد».[35]

یوسف بن اسماعیل نبهانی حنفی، ادیب و شاعر فلسطینی، متولد سال 1350 هجری که از وی سیزده کتاب مهم برجای مانده است می ­نویسد:

محمد جواد، فرزند علی رضا(ع)، از بزرگان امامان و چراغ هدایت امت و سادات اهل بیت7 است.

عبدالله شبراوی شافعی نیز از وی در کتاب خود، الاّتحاف بحبّ الاشراف با ستایش و تکریم یاد کرده است.[36]

محمود بن وهیب بغدادی فنخی، می­ نویسد: محمد جواد(ع)، فرزند علی بن الرضا(ع) است.

کنیه او مانند کنیه جدش، محمدالباقر، ابو جعفر است.

سه لقب وی، جواد، قانع و مرتضی است که مشهورترین آنها«جواد» است.

رنگ پوست او سفید، قامتش معتدل و نقش انگشترش «نعم المقدّرالله» و وارث علم پدر بود.[37]

علی جلال حسینی، دانشمند بزرگ مصری می­ نویسد: محمدالجواد، ابوجعفر دوم، فرزند علی(ع)، در سال 195 هجری در مدینه دیده به جهان گشود.

وی باوجود سن کم، در علم و فضیلت، سرآمد همه عالمان و اهل فضیلت زمان خویش بود.[38]

خیرالدین زرکلی می­ نویسد: «ابوجعفر، جواد(ع) چون اجداد خویش مقام بلندی داشت.

هوشمند و خوش بیان بود و استعداد نیرومند و اصیلی داشت».[39]

متن ادبی خورشید را تاب نیاوردند

دانه ­های بی­ت قصیر انگور، از مسیر انگشت­ها تا کامت، هزار بار زنده شدند و مردند، درحالی که شیطان در گرد دختر مأمون پرسه می­زد.

انگور رازقی اگر می­ توانست، فریاد می ­کشید و سم، خود را مسموم می­ کرد.

ابن الرضاست این بیست و پنج ساله عزیز مدینه دستی به سمت توس و دستی به سمت بغداد دراز کرده است و صورت شفق گون خود را چنگ می­زند.

ماه و مهر، هر دو از آسمان مدینه رخت بسته­اند و غربت توس و بغداد صورت مغموشان را دربرگرفته­ است.

حالا ساعت شنی، روی سر لحظه­ ها خاک می­ریزد و ناگهان ته دلش خالی می شود.

ام الفضل، دختر مأمون! حالا که دانه ­های انگور، کام او را تلخ کرده­ اند، گریه می کنی؟

حالا که چهره معصومش با درد آمیخته است و شیطان تو را با جنایتت تنها گذاشته است، ضجه می­زنی؟مدتی بود که از سمت کاخ معتصم بادهای سیاه می وزید.

باد به پنجره ­های خانه آن مرد سخاوتمند خبرهایی رسانده بود.

مدتی بود که پنجره­ها بر سر و روی خود می­زدند و دست­های دختر مأمون می­ لرزید.

همیشه شب را یارای تحمل نور نیست.

همیشه شب هرچند با فانوس­ها و روشنایی­های کوچک بسازد، هرگز تاب تحمل خورشید را نخواهد داشت.

خورشید؛ یعنی پایان شب؛ یعنی ذوب دست های یخی ستم، یعنی تولد و شکوفایی خورشید، یعنی مهربانی، یعنی روز؛ یعنی بازگشت به امیدی همگانی… .

سردمداران حکومت جور و خودخواهی چگونه با خورشید مدارا کنند؟

خورشید را نمی­ شود از مدینه به بغداد آورد تا بر آن تسلط داشت.

اگر از دور، چشم شب با هجوم شعاعش می ­سوزد، از نزدیک، سلطنت تاریکی به آتش کشیده می ­شود.

بغداد مسموم شده است.

سایه انگشتان زهرآلود، روی تمام دیوارها و نخل هایش سنگینی می­کند و قهقهه کاخ نشینان، شبیه نهیب مار است، شبیه نعره مرموز جنایت… .

مدینه دلش را در بغداد جا گذاشته و توس، چشم به راه خبر غربتی از جنس خود در شهری دیگر است.

امشب سه شهر در تکاپو است؛ توس و بغداد و مدینه؛ دو قتله ­گاه و یک تل بی قرار، شاید یک بام و دو هوا.

صدا از کدام سو می­ آید؟ صدای جوانی که لحنی عارفانه دارد؛ صدای جوانی با واژه­های پررنگ شهادتین.

باد، چنگ در موی افشان نخل­ها افکنده است.

باد، صدای جوان را به هرجا که می­رسد، می­کوبد.

باد سراسیمه می­دود، مثل باد می­دود، به توس، به بغداد می­رود، با این خبر مغموم که بغداد مسموم شده است.

مولود با برکت اسلام! هنوز گرمی دست­های سخاوتمندی روی شانه­ های زمان باقی است.

هنوز شهادت تاریخ حلاوت ظهور تو را در برهه­ای از آن دارد.

اگر عیسی در مهد لب به سخن گشود و یحیی در کودکی به نبوت رسید، تو تکرار تاریخ و دلالت قرآن در خاندان پیامبر اسلام بودی.

همسر

دختر خلیفه بود، دختر خلیفه­ای در اوج توانایی و پدرش از همان آغاز، او را برای بهترینِ بندگان خدا و بابرکت­ترین مولود از خاندان وحی نشان کرده بود؛ شاید به این دلیل که داماد را در محدوده تسلط خود نگه دارد، شاید برای اینکه شورش علویان را سرکوب کند، شاید به این بهانه که گناهان گذشته­ اش را سرپوش بگذارد و دخترش را در مواقع حساس به کارهایی حساس وادارد.

دختر خلیفه، به خانه جوادالائمه آمده بود؛ به عنوان همسر، به عنوان شریک زندگی.

آمده بود تا محرم رازهای شویش باشد، آمده بود تا آرامش را به خانه همسرش بیاورد، آمده بود تا هم نفس و یاور مرد خانه ­اش باشد.

شاید اینها هرگز به ذهن وی نیز خطور نکرده باشد، شاید این آرزوها، بافته­ های ذهن من هستند.

و خود وی به این وصلت با دیدگاهی دیگر می­ نگریسته است.

من با برداشت خود، ویژگی های همسری مهربان را برمی­ شمارم؛

همسری که باید ام فضل می­ بود و نبود، همسری که نامش زینب بود و نبود، همسری که باید سایه لطف و مهربانی بود ونبود،

هرچه بود، یک لغزش و یک اشتباه جبران ناپذیر او، امامی را از مردم دنیا دریغ کرد؛ امامی که لطف خداوند بود؛ امامی که دلیل سکون آسمان ها و زمین بود؛ امامی که بخشش، مدارا، صبرو گذشتش، ام فضل را به خود نیاورد و چرا ام فضل به این بدبختی دچار شد، خدا می­داند.

کسی که امامی معصوم، نزدیک ترین فرد به اوست، چقدر باید اندیشه­ای منحرف داشته باشد که به راه نیاید که سایه به سایه امامش راه زندگی را نپیماید که از رفتار و گفتار امامش درس چگونه زیستن نگیرد.

از این گونه حوادث باید به خدا پناه برد.

شعر

مهربان نهم

سودابه مهیبی

… که پرسش همه خلق را مجاب کنی

سؤال های عبث مانده را جواب کنی

خدا تو را به همین خاک بی خبر آورد

که رو به جهل زمین و زمان، عتاب کنی

که زخم زخم دلت را مدام بشماری

شمار غفلت این خلق را حساب کنی

که در جوانی خود لحظه لحظه پیر شوی

گناه مردم را محو در ثواب کنی

شبیه سیل شدی کوچه کوچه در تن خاک

که خانه خانه تضلیل را خراب کنی

چقدر خسته شدی، ماه مهربان نهم!

که آسمان را دلگرم آفتاب کنی

ولی بس است همین یک دو روز کافی بود

که خون دل بخوری، سینه را کباب کنی

صدای همهمه از عرش می­رسد امشب

فرشتگان دعا را که مستجاب کنی

به پیشواز تو با رخت سبز می­آیند

که از ملال زمین دیگر اجتناب کنی

خدا برای تو ای مرد! سخت دلتنگ است

خدا کند که برای خدا شتاب کنی

شراب ناب شهادت به جام منتظر است

اگر هرآینه لب تشنه، قصد آب کنی

بنوش! افعی این زهر اگر چه خانگی است

تو جام قسمت را باید انتخاب کنی

بلند شو! چه نشستی؟ شب شهادت توست

شتاب کن که به خون جگر خضاب کنی

سوز فراق

علی انسانی

میان حجره چنان ناله از جفا می­زد

که سوز ناله­اش آتش به ما سِوا می­زد

شرار زهر ز یک سوی و سوز غم یک سو

به جان و پیکرش آتش جدا جدا می­زد

نداشت شکوه ز بیگانگان به لب، دم مرگ

و لیک داد ز بیداد آشنا می­زد

برون حجره همه پای کوب و دست­افشان

درون حجره یکی بود، دست و پا می­زد

ستاده بود و جوادالائمه جان می­داد

ز او بپرس که زخم زبان چرا می­زد؟!

داستانک

1. شکوه

خشم در چهره مأمون موج می­زد خودش هم نمی­ دانست چه می ­خواست.

دیگر محافل شبانه هیچ لذتی برایش نداشت.

حتی شراب هم دیگر اثری نمی ­گذاشت تا می­ خواست مست شود، یاد او می­افتاد و حالش دگرگون می­شد.

نفرت در چهره برافروخته مأمون آشکار بود دستانش را روی سرش گذاشت، سنگین شده بود.

دیشب تا صبح پلک بر هم نگذاشته بود.

لحظه­ای به فکر فرو رفت.

باید برنامه­ای می­چید و باز امام جواد(ع) را به کاخ دعوت می­ کرد.

آه تلخی کشید و روی سکو، کنار حوض نشست و به فکر فرو رفت.

با آن حالی که او داشت، تنها کسی که می­ توانست کمکش کند، مخارق بود؛ نوازنده باوفای وی که مدت­ها به او خدمت کرده بود باشتاب از جا برخاست و گفت:

خیلی زود مخارق را خبر کنید و بگویید به سرعت خودش را نزد من برساند! چند دقیقه نگذشته بود که صدای آشنای مخارق به گوشش رسید:

جناب مأمون، خلیفه بزرگ! سلام علیکم.

امیر من! چه رخ داده که شما این­گونه پریشان شده ­اید؟ مأمون سر برگرداند و گفت:

چندی است عجیب گرفتار شده ­ام.

این گرفتاری مدتی است که خواب و خوراک را از من ربوده است.

باز قصه، قصه محمد بن علی است.

مخارق دستی به ریش پر پشتش کشید وگفت: فکر می­کنم بتوانم کاری کنم که رضایت امیر را فراهم آورد.

اگر امیر اجازه دهند، فردا مراسمی برپا کنیم.

دستور دهید برای فردا محمد بن علی نیز اینجا باشد تا خلیفه بزرگ را به آرزوی قلبی ­اش برسانم.

چینی بر پیشانی مأمون افتاد و پرسید: یعنی تو می­توانی…؟!

مخارق خنده بلندی کرد و از جا برخاست و گفت: جناب خلیفه اگر اجازه دهند، فردا قدرت حقیقی مرا خواهند دید.

مخارق با عودش آمده و گوشه کاخ نشسته بود.

امام مثل همیشه ساکت بود و سر به زیر داشت. مأمون به چهره امام چشم دوخته و هراسان بود.

مخارق به مأمون و سپس به امام نگریست.

چهره امام غرق در نور بود و وقار و متانت در چهره­اش موج می­زد.

مجلس شلوغ شده بود، مأمون به امید شکستن شخصیت امام، بزرگان دربار را به میهمانی ­اش دعوت کرده بود.

صدای مخارق با آوای خاصی بلند شد و سکوت کاخ را درهم شکست.

همراهانش نیز به نواختن مشغول شدند و افراد دیگر در اطرافشان جمع شدند و شروع به آوازخوانی کردند.

خنده کم رنگی روی لب­های مأمون نشست.

امام سکوت کرده بود و چیزی نمی ­گفت.

لحظه­ای سر بلند کرد و نگاه مبارکش را به سوی مخارق برگرداند و فرمود: «از خدا بترس ای ریش بلند!» دستان مخارق لرزید و چهره­اش دگرگون شد.

عود از دستش بر زمین افتاد و دستانش از حرکت بازایستاد و نتوانست تکانی به دستانش بدهد.

مخارق به گوشه­ای افتاده بود و می­ نالید.

مأمون از جای برخاست و با قدم­های لرزان به سمت وی رفت.

مخارق هنوز داشت می ­لرزید.

قطرات اشک چهره ­اش را پوشانده و صدای هق هق گریه ­اش بلند شده بود.

با دیدن مأمون سری تکان داد و به حالت تعظیم نشست.

مأمون پرسید: مخارق! بگو ببینم در یک لحظه چه اتفاقی افتاد که تو را این چنین دگرگون کرد؟!

مخارق آب دهانش را فرو داد.

رنگ بر چهره نداشت.

از به یادآوردن آن لحظه، تمامی وجودش لرزید.

با پریشانی گفت: آن هنگام که محمد بن علی به من بانگ زد، از هیبت و شکوهش چنان ترسیدم که دستم فلج و عود از دستم رها شد.[40]

2. شبی که یک زندانی پرواز کرد

بازار سامرا شلوغ بود.

مردم به کسب وکار روزانه خویش مشغول بودند.

علی بن خالد، قدم زنان طول بازار را طی کرد.

سربازان حکومتی در حرکت بودند.

مردی بلند قامت در غل و زنجیر، میان سربازان درحال حرکت بود.

مردم به سوی سربازان دویدند.

علی بن خالد نیز باشتاب به آن سو دوید.

علی بن خالد به زحمت جمعیت را شکافت و نزدیک شد.

لحظه­ای بعد در کنار یکی از سربازان بود.

حال، به خوبی چهره مرد زندانی را می­دید.

صورتی آفتاب سوخته و موهایی پریشان داشت.

لب هایش ترک خورده و آثار زخم و خون مردگی بر صورت و دست و پاهایش پیدا بود.

علی بن خالد از سربازی که کنارش بود، پرسید: این مرد که در غل و زنجیر است، کیست؟ سرباز، به علی بن خالد نگریست.

با دیدن لباس­های یک­دست سیاه او و سر ووضعش فهمید از صاحب منصبان عباسی است.

با لحن احترام ­آمیزی گفت: او را از شام آورده ایم.

مدعی پیامبری شده است.

او را به زندان سامرا می بردیم.

سربازان و مرد زندانی به راه خود ادامه دادند.

علی بن خالد ایستاد و دور شدن آنها را نگریست.

به ظاهرِ مرد زندانی نمی­خورد آدم شیاد و کلاهبرداری باشد.

ساعتی بعد، علی بن خالد نزد رئیس زندان رفت.

رئیس، او را شناخت و به احترامش برخاست.

علی بن خالد گفت: درخواست کوچکی از شما داشتم. رئیس زندان گفت:

امرتان را بفرمایید.

علی بن خالد گفت: می­ خواستم چند دقیقه با زندانی تازه­وارد صحبت کنم.

رئیس پرسید: با پیامبر اهل شام! نکند شما هم از پیروانش هستید؟!

علی بن خالد گفت: از شوخی بگذریم، اجازه می­دهید او را دیدار کنم؟

رئیس زندان گفت: شوخی کردم قربان! قصد توهین نداشتم.

شما صاحب منصب دیوان هستید.

بفرمایید، باهم برویم تا سیاه چال او را به شما نشان دهم.

زندانبان در انتهای راهرو، درِ سیاه چالی را باز کرد و علی بن خالد وارد سیاه چال شد.

علی بن خالد خطاب به زندانی گفت: می­گویند ادعای پیامبری کرده ­ای، آیا این سخن درست است؟

بنده خدا! مگر تو مسلمان نیستی؟

این سخن گزافی است که تو گفته ­ای؟

ممکن است خونت را بریزند.

زندانی به صورت علی بن خالد خیره شد و گفت:

من یکی از بندگان ناچیز خدا هستم.

هیچ ادعایی نکرده ­ام.

هرچه می گویند، دروغ محض است. حقیقت چیز دیگری است.

اگر حوصله داری، برایت بگویم.

علی بن خالد گفت: گوش می­کنم! بگو، فقط زود تا زندانبان نیامده است.

زندانی گفت: اهل شام هستم.

در شام محلی است که می­گویند سر امام حسین(ع) را مدتی آنجا نصب کرده بودند.

شب­ها به آن محل می­رفتم و به ذکر خدا مشغول می­ شدم.

در یکی از شب­ها ناگهان شخصی را جلوی خود دیدم.

او را نشناختم.

به من گفت: برخیز! برخاستم و به همراه او حرکت کردم.

 چند قدم بیشتر نرفته بودیم که دیدم در مسجد کوفه هستیم.

از من پرسید: این مسجد را می­شناسی؟

گفتم: آری، مسجد کوفه است.

در آنجا نماز خواندیم و سپس بیرون آمدیم.

اندکی راه رفتیم.

دیدم در مسجد پیامبر اکرم(ص) در مدینه هستیم .

 تربت پیامبر را زیارت کردیم، در مسجد نماز خواندیم و بیرون آمدیم.

اندکی دیگر رفتیم، این بار در مکه بودیم.

مشغول طواف خانه خدا شدیم و سپس بیرون آمدیم.

چند قدم رفتیم.

باشگفتی متوجه شدم در شام هستیم.

در همان محلی که مشغول عبادت بودم و آن شخص غریب از نظرم ناپدید شد.

یک سال بعد، دوباره در شبی خلوت و تاریک، مرد غریبه به سراغم آمد و سفر سال پیش تکرار شد؛ سفری باور نکردنی! با خود اندیشیدم، شاید خواب باشم، اما بیدار بودم و با چشم خویش دوباره مسجد کوفه، مسجد پیامبر و خانه خدا را دیدم.

وقتی به شام برگشتیم، مرد می­ خواست برود که دستش را گرفتم و سوگندش دادم تا خود را معرفی کند.

او هم خودش را به طور کامل برایم معرفی کرد و گفت: من، محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب هستم.

سپس به علی بن خالد نگریست و لبخند زنان گفت: حال، فهمیدی او چه کسی بود؟ او امام جواد(ع) بود؛ ابن الرضا، امام شیعیان، من این ماجرا را برای چند نفر تعریف کردم.

خبرش به محمد بن عبدالملک زیّات، وزیر معتصم عباسی رسید.

به دستور او، مرا در قید و بند به اینجا آوردند و حال، در این سیاهچال هستم.

به دروغ شایع کرده ­اند که من ادعای پیامبری کرده ­ام.

در این هنگام، صدای قدم های زندانبان به گوش رسید.

علی بن خالد از جا برخاست درحالی که به سمت در می رفت، آهسته گفت:

من باید بروم، می­ خواهی ماجرای تو را به زیّات بنویسم تا اگر از حقیقت ماجرا آگاه نیست، با خبر شود؟

من دوست او هستم.

مرد زندانی، گوشه سیاه­چال کز کرد و آرام گفت: بنویس!

آفتاب درحال غروب کردن بود.

علی بن خالد، نامه در دست، به دیدار وزیر خلیفه رفت.

نامه را با واسطه به دست وزیر رساند.

پاسخ نامه خیلی زود رسید، وزیر جواب را پشت نامه علی بن خالد نوشته بود.

کوتاه ومختصر: «به او بگو، از کسی که یک شبه اورا از شام به کوفه و مدینه و مکه برده و بازگردانده، بخواهد از زندان نجاتش دهد!»

علی بن خالد با خواندن پاسخ محمد بن عبدالملک زیّات، اندوهگین به خانه بازگشت.

شب تا صبح بیدار ماند.

روز بعد، راهی زندان شد.

باید به زندانی دلداری می­ داد و از او می­ خواست صبر و شکیبایی داشته باشد.

به زندان که رسید، متوجه شد وضعیت غیر عادی است.

نگهبانان با ناراحتی و اضطراب به این طرف و آن طرف می­رفتند.

علی بن خالد جلوی سربازی را گرفت و پرسید:

اتفاقی افتاده؟ سرباز گفت:

یکی از زندانیان گریخته!

علی بن خالد پرسید:

کدام زندانی؟

سرباز گفت:

همان که ادعای پیامبری کرده بود، دیشب از سیاه­چالش بیرون رفته است، البته در سیاه­چال هنوز قفل است.

نمی­ دانیم چگونه رفته، به زمین فرورفته یا به آسمان پرواز کرده است، هرچه جست و جو کردیم، اثری از او نیافتیم.

1. شیرینی یک عیادت

بیماری تاب و توانش را ربوده بود.

رنج و درد جسمی آزارش می­داد.

رنگ چهره اش به زردی می­زد.

درد را هرطور که بود، تحمل می­کرد، ولی خانه نشین شدن و دوری از دوستان و آشنایان و مهم تر از همه دورشدن از امامش بیش از هرچیز دیگری روحش را می ­آزرد.

گاهی که تنهایی کلافه اش می کرد، کتاب می خواند، فرصتی بود تا اعمال روزانه و شبانه و مستحبات و مکروهات را از کتابی که یونس بن عبدالرحمان[41]نگاشته بود، مطالعه کند.

خواندن آن کتاب نیز اگرچه مورد تایید اهل بیت بود، آه و حسرتش را افزون می­ ساخت، زیرا با خود می­ گفت:

ای کاش سلامت جسمی داشتم تا می توانستم این اعمال را انجام دهم.

گاهی در اوج تنهایی، دلش هوای دیدار امام زمانش را می کرد.

حسرت استشمام عطر امامت، صبرش را ربوده و بی تاب کرده بود، اما با خود می اندیشید:

من کجا و محمد بن علی کجا؟! مگر می شود امام به دیدن من بیاید؟ نه! من چنین لیاقتی ندارم.

درد جسمی از یک سو، تنهایی و غربت از سویی و هجوم این افکار از دیگرسو امانش را بریده بودند که ناگاه در خانه به صدا درآمد.

تا نگاهش به نگاه امام افتاد، تمام درد و رنج خود را فراموش کرد.

حضور امام، نشاط عجیبی در دلش پدید آورد.

وقتی امام جواد(ع) کنار بسترش نشست، شوق و امید به زندگی در دلش شکوفه زد.

امام احوالش را پرسید و نگاه پر محبتش را به او هدیه کرد.[42]

امام جواد(ع) این کتاب را تأیید کرد و پس از مطالعه آن سه مرتبه فرمود: «خدا یونس را رحمت کند.»

تکلیف

وقتی پدرش شهید شد، هفت سال و چند ماه از ولادت امام جواد(ع) می­ گذشت.

به دلیل سن کم امام، مردم بغداد و نواحی آن درباره امامتش اختلاف نظر داشتند.

از این رو، چند تن از بزرگان شیعه مانند ریان بن صلت، صفوان بن یحیی، محمد بن حکیم، عبدالرحمن حجاج و یونس بن عبدالرحمن، در خانه عبدالرحمن بن حجاج جلسه­ای تشکیل دادند سوگواری کردند و به یکدیگر تسلیت گفتند، ولی یونس که به مسئله مهم تری می ­اندیشید، به آنها گفت:

گریه بس است! تکلیف امامت چه می شود؟

مسائل و احکام دین را از چه کسی باید پرسید؟

تا کی باید صبر کنیم که ابوجعفر بزرگ شود و توانایی پاسخ گویی به مسائل و ادای امامت را داشته باشد؟

ریان بن صلت که از شنیدن چنین سخنانی ناراحت شده بود، از جا برخاست، گلوی یونس را فشرد و به صورتش سیلی زد و گفت:

معلوم می­شود ایمانت ظاهری بوده و درباره امامت گرفتار تردید شده ­ای.

اگر امام جواد با عنایت خداوند به این مقام برگزیده شده، حتی اگر کودک یک روزه هم باشد، مانند پیرمردی کهن سال، صاحب علم و فضیلت خواهد بود و اگر مقام او از جانب خدا نباشد، چنانچه هزار سال نیز عمر کرده باشد، با دیگران تفاوتی نخواهد داشت.[43]

نان جو برایم بهتر است

به بغداد رفته بودم.

در آن زمان امام محمدتقی(ع) نیز در بغداد بود و نزد خلیفه در نهایت جلال و شکوه و آسایش زندگی می­کرد.

پس از دیدن آن همه نعمت و رفاه با خود گفتم:

دیگر امام جواد به مدینه باز نخواهد گشت.

چه کسی این مقام و جلال و نعمت­های این چنینی را رها کند؟! تا این خیال در خاطرم گذشت، دیدم امام سربه زیر افکند و پس از چند لحظه سر بلند کرد و در حالی که رنگ چهره ­اش زرد شده بود، فرمود:

«نان جو با نمک نیم کوب در حرم رسول خدا(ص)، از آنچه در اینجا می­بینی، نزد من بهتر است».[44]

کرامت

محمد بن سهل قمی می­گوید:

«پس از سفر به مکه، به مدینه رفتم و به خدمت

امام جواد(ع) رسیدم.

می­ خواستم لباسی از آن بزرگوار برای پوشیدن بخواهم، ولی فرصتی به دست نیامد.

با آن حضرت خداحافظی کردم و از خانه­ اش بیرون آمدم.

تصمیم گرفتم نامه ­ای برایش بنویسم و لباس را درخواست کنم.

نامه را نوشتم و به مسجد رفتم.

پس از خواندن دو رکعت نماز، از فرستادن نامه منصرف شدم.

سپس از مدینه بیرون آمدم و قصد دیار خود کردم.

به سمت شهر و دیار خود بازمی­ گشتم که در راه شخصی به سمت کاروان آمد و پرسید:

محمد بن سهل قمی کیست؟

با راهنمایی افراد نزد من آمد و بقچه­ای گره زده را مقابلم گرفت و گفت:

مولای تو امام جواد(ع) این لباس را برایت فرستاده است.

نگاه کردم و دیدم دو لباس مرغوب و نرم است.

نقل است محمد بن سهل آن لباس­ها را تا آخر عمر نزد خود نگه داشت و وقتی از دنیا رفت، پسرش احمد، او را با همان دو لباس کفن کرد و به خاک سپرد.[45]

سفارش

شترچران بی­نوایی دربه در دنبال کار می­ گشت.

وقتی از همه جا ناامید شد و کاری پیدا نکرد، با این فکر که امام جواد(ع) او را دست خالی برنخواهدگرداند، نزد ابوهاشم جعفری، از شاگردان برجسته امام جواد(ع) رفت و به وی گفت:

اگر به حضور حضرت رفتی، به او بگو فلان ساربان بیکار است و دنبال کار می­گردد.

ابوهاشم می­گوید: به قصد رساندن پیام شتربان به حضور امام رفتم.

دیدم با جماعتی درحال غذا خوردن است.

برای گفتن تقاضای ساربان وقت را مناسب ندانستم تا اینکه امام به من تعارف کرد سر سفره بروم و کاسه­ای غذا مقابلم گذاشت.

سپس بی آنکه من حرفی از ساربان زده باشم، یکی از غلامان خود را صدا زد و به او فرمود:

«ساربانی هست که با ابوهاشم نزد ما می­ آید.

او را پیش خود نگهدار و برایش کاری معین کن تا مشغول شود».[46]

بررسی یک مسئله؛ فلسفه عزاداری برای اهل بیت پیامبر(ص)

1. رابطه اندوه و خرسندی با عشق

مکتب شیعه، مکتب اندوه و گریه نیست، ولی در این مکتب، هیچ­گاه عواطف انسانی نادیده گرفته نمی­شود.

خداوند در وجود انسان، نرم افزاری به نام عشق به صفات نیک قرار داده است.

هرگاه انسان صفات خوبی مانند صداقت، شجاعت، عدالت و حتی زیبایی شخصی را ببیند، به دلیل وجود این صفات در او، عاشق شخصیتش خواهد شد.

از سویی انسان عاشق کمال است و به صفات نیک محدود بسنده نمی­ کند و هرگاه زیباتری را در کنار زیبایی ببیند، به سوی او خواهد رقت.

لازمه عشق و محبت به کسی یا به چیزی، خرسندی و اندوه است.

درحقیقت، خرسندی و اندوه، واکنش انسان در وصال یا جدایی از معشوق است و اگر خرسندی و اندوه نباشد، بی­شک، انسان ادعای عشق و محبت را در دل خود دارد، نه حقیقت آن را.

2. آثار عشق به خداوند به پیامبر و اهل بیت ایشان

عشق به خداوند و صفات کمالی او، مرحله­ای از رسیدن به کمال است.

انسان باتوجه به خدا می­ کوشد به وی نزدیک شود و صفات خوب او را در خود به بهترین شکل به وجود آورد.

خداوند مسلمانان را موظف کرده است به اهل بیت پیامبر عشق بورزند و فرموده:

«قل لا اسئلکم علیه من اجر الا المودة فی القربی؛

بگو ( در قبال ابلاغ رسالت)، از شما پاداشی جز محبت به نزدیکانم نمی­ خواهم».

سفارش به محبت کردن به اهل بیت پیامبر، به دلیل ویژگی­های کمالی آن بزرگواران است.

آنها قابلیت و شأن محبت را دارند و شایسته دوست داشتن هستند.

صفات نیک آنها نیز بی­مانندترین صفات در میان انسان ها از نظر کمالی است.

محبت و عشق به اهل بیت: ، مرحله­ای از مراحل شناخت و محبت پیدا کردن به باری تعالی است.

پیامبر اکرم(ص) می­ فرماید: «سه چیز است که هرکس آن را داشته باشد، طعم شیرین ایمان را می ­چشد.

یکی از آنها این است که خدا و پیامبر او نزد آنان از همه چیز محبوب تر باشد».[47]

کتابستان

1. ارفع، سید کاظم، امام محمد تقی، تهران، مؤسسه انتشاراتی فیض کاشانی، 49 صفحه.

2. امیدان، امید، امام جواد(ع)، قم، انتشارات شفق، 1355، 32صفحه (ویژه نوجوانان از سری سیری در تاریخ).

3. آیت اللهی (دادور)، سید مهدی، معصوم یازدهم، حضرت امام محمد تقی(ع)، تهران، انتشارات جهان آرا، 1368، 24 صفحه.

(مصور ویژه نوجوانان، این کتاب به عربی، اردو، ترکی، فرانسه، و انگلیسی ترجمه شده است).

4. تحلیلی از زندگانی و زمان امام جواد(ع)، گروه نویسندگان، زیر نظر قوام الدین وشنوی قمی، قم، مؤسسه احیاء و نشر میراث اسلامی، 1359، 138 صفحه.

5. حسینی شاهرودی، سید محمد، زندگی امام جواد(ع)، تهران، انتشارات فیض کاشانی،1357، 224 صفحه.

6. حماسیان(صابرکرمانی)، حسین، زندگانی حضرت امام محمد تقی(ع)، تهران، انتشارات اقبال، 1342، 48 صفحه، (ویژه نوجوانان).

7. خسروی، بتول، بی کران تسبیح، انتشارات گلگشت، گروه پژوهشی عرفان اسلامی (اسرار)، 1385.

8. دعوتی، میر ابوالفتح، حضرت امام محمد تقی(ع)، قم، انتشارات شفق، بی تا، 32 صفحه، (ویژه نوجوانان).

9. سپهر، عباسقلیخان، ناسخ التواریخ (زندگانی حضرت امام محمد تقی جوادالائمه)، تهران، کتاب فروشی اسلامیه، بی تا، 1200 صفحه.

(این کتاب، کامل ترین کتاب درباره حضرت جواد است).

10. سحاب، ابوالقاسم، سرور الفؤاد (زندگانی حضرت امام جواد(ع))، تهران، کتاب فروشی اسلامیه، 1374ق، 257 صفحه.

11. سیاح، احمد، معصوم یازدهم امام محمد تقی(ع)، تهران، کتاب فروشی اسلام، بی تا (از سری الرسل و الذراری).

12. شیرازی، رضا، مهمانی از مدینه (داستان زندگی امام جواد(ع))، پیام آزادی، 373 صفحه.

13. شیرازی، رضا، مهمانی از مدینه (داستان زندگی امام جواد)، تهران، انتشارات پیام آزادی،1373، 119 صفحه.

14. صادقی اردستانی، احمد، زندگانی امام جواد(ع)، موسسه فرهنگی انتشاراتی نقش، 1376.

15. صادقی اردستانی، احمد، حضرت امام محمد تقی(ع)، قم، انتشارات نقش، 1376، 250 صفحه.

16. صالحی، عبدالله، چهل داستان و چهل حدیث از امام جواد(ع)، نشر مهدی یار، 1381.

17. صلواتی، فضل الله، تحلیلی از زندگانی و دوران امام محمد تقی(ع)، اصفهان، انتشارات خرد، 1364، 610 صفحه (این کتاب از بهترین کتاب هایی است که درباره آن حضرت نوشته شده است).

18. ، تحلیلی از زندگانی و دوران امام محمد تقی(ع)، تهران، اطلاعات، 1384.

19. طباطبایی اشکوی، سید ابوالفضل و محمد اسماعیلی، اعجوبه اهل بیت: شرحی جامع از زندگی امام جواد(ع)، قم، موسسه انتشارات ائمه، 1382.

20. عقیقی بخشایشی، عبدالرحیم، زندگانی امام محمد تقی(ع) نهمین پیشوای معصوم، قم، انتشارات نسل جوان، 1357، 119 صفحه.

21. عماد زاده، حسین، زندگانی امام محمدتقی(ع)، تهران، شرکت سهامی طبع کتاب، 1341، 334صفحه.

22. فاضل، جواد، معصوم یازدهم امام جواد(ع)، تهران، کتاب فروشی علمی، 1338، 37 صفحه (ضمن کتاب معصوم نهم تا معصوم سیزدهم، صص167-202).

23. فولاد زاده، عبدالامیر، حضرت امام محمد تقی(ع)، تهران، انتشارات اعلمی،1359، 35 صفحه،(ویژه نوجوانان).

24. فیض قمی، عباس، حدی فروزان (در ذکر حالات حضرت امام محمد تقی و احفاد آن جناب)، قم، دفتر چاپخانه قم، 1364ق، 320 صفحه.

25. قیومی اصفهانی، جواد، صحیفه امام جواد، چاپ و نشر دفتر انتشارات اسلامی، وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1381.

26. کمپانی، فضل الله، حضرت امام محمد تقی(ع)، تهران، انتشارات مفید، 1362.

27. گروه کودکان و نوجوانان بنیاد بعثت، حضرت امام جواد(ع)، بازنویسی: مهدی رحیمی، تهران، بنیاد بعثت، 1368، 1374صفحه.

28. گروه نویسندگان مؤسسه البلاغ، امام جواد، ترجمه: محمود شریفی، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، 1368، 168 صفحه( از سری کتاب­های سرچشمه­های نور).

29. گروه نویسندگان، پیشوای نهم، حضرت امام محمد تقی(ع)، قم، مؤسسه در راه حق، 1371، 56 صفحه (این کتاب به عربی و اردو ترجمه شده است).

30. محمدی اشتهاردی، محمد، نگاهی بر زندگی امام جواد(ع)، نشر مطهر، 1374.

31. مدرسی چهار دهی، مرتضی، زندگانی حضرت امام جواد(ع)، تهران، انتشارات موسوی، 1361، 252 صفحه.

32. مدرسی، سید محمد تقی، زندگی و سیمای امام محمد تقی(ع)، ترجمه محمد صادق شریعت، تهران، مؤسسه انصارالحسین، 1370.

33. مرتضی عاملی، سید جعفر، زندگانی سیاسی امام جواد(ع)، ترجمه: سید محمد حسینی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1367، رقعی، 144 صفحه.

34. مهدوی، سید مصلح الدین، عطیه الجواد، اصفهان، حسینیه جوادالائمه، 1366، 152 صفحه، (60 صفحه این کتاب را شرح احادیث و کلمات قصار آن حضرت تشکیل داده است).

35. موسوی مقرم، سید عبدالرزاق، نگاهی گذرا بر زندگانی امام جواد، ترجمه: پرویز لولاگر، مشهد، بنیاد پژوهش های اسلامی، 1371، 177 صفحه، (همراه با اشعار مرحوم ابوالقاسم علیمدد (قطره) در مدح و رثای امام).

36. نجفی، محمد جواد، ستارگان درخشان (ج11)؛ زندگانی حضرت امام محمدتقی، تهران، کتاب فروشی اسلامیه، 1374 ق، 257 صفحه.

37. نوشته هیئت تحریریه مؤسسه در راه حق، زندگانی امام نهم، حضرت امام جواد(ع)، تهران، سازمان نهضت سواد آموزی، دفتر تحقیق و تالیف کتاب درسی، 1375، 24صفحه.

38. یعقوبی قمشه ای، سیف الله، زندگانی امام جواد(ع)، تهران، مسجد الغدیر، 1364، 124 صفحه.

پی نوشتها:
[1]. منتهی الامال، ج 2، فصل چهارم، ص 608.
[2]. همان، ص 600.
[3]. همان، ص 599.
[4] . عبدالله صالحی، چهل داستان و چهل حدیث از امام جواد(ع)، ص 129، به نقل از: کشف الغمّه، ج 2، ص350 .
[5] . همان، ص 131؛ به نقل از: کافی، ج3، ص 321، ح 7.
[6] . همان، ص130؛ به نقل از: کشف الغمّه، ج2، ص 327.
[7] . بحار الانوار، ج 68، ص 341.
[8] . مسندالامام الجواد، ص243.
[9] . جهاد با نفس، ح 786.
[10] . بحارالانوار، ج 75، ص 167.
[11]. برگرفته از: سید محمدتقی واردی، خاندان عصمت:.
[12] . بحارالانوار، ج 50 ، ص 21.
[13] . همان، ج 50، ص 62.
[14] . مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، ص 543.
[15] . محمد محمدی اشتهاردی، نگاهی به زندگانی امام جواد(ع)، صص 60 و 61.
[16] . همان، ص 81 .
[17] . احمد صادقی اردستانی، زندگانی امام جواد(ع)، ص 142.
[18] . دکتر حسن ابراهیم حسن، تاریخ الاسلام، ج 2، ص 322.
[19] . بحار الانوار، ج50، صص 98- 100.
[20] . تاریخ بغداد، ج3، صص 54 و 55.
[21] . اثبات الهدایه، ج6، ص185.
[22] . بیهقی، سنن، ج 4، ص 78؛ حاکم مستدرک الصحیحین، ج 1، ص377 .
[23] . آیت الله سبحانی، گزیده راهنمای حقیقت، ص96.
[24] . سیره پیشوایان، ص 555.
[25] . شیخ مفید، همان، ص556.
[26] . همان، ص556.
[27] . ابوالقاسم سحاب، سرور الفؤاد (یا زندگی حضرت امام جواد، محمد بن علی التقی(ع))، ص40.
[28] . همان ص43.
[29]. بحارالانوار، ج 50، ص 75؛ موسوعه امام الجواد(ع)، ج 1، صص360 و 363؛ اعیان الشیعه، ج 3، ص 129.
[30] . مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 389؛ موسوعه امام الجواد(ع)، ج 1، ص 362.
[31]. تذکره الخواص، ص202؛ امام جواد(ع)، ص72.
[32] . کشف الغمه، ج2، ص186؛ سرورالفؤاد، ص40.
[33] . حیله الابرار، ج4، ص 568؛ الفصول الهمه، ص266؛ موسوعه امام جواد(ع)، ج1، ص364؛ ابوالقاسم سحاب، سرورالفؤاد، صص40 و 41.
[34] . الوافی بالوافیات، ص105؛ الامام محمد الجواد(ع)، ص73.
[35]. منهاج السند، ص127.
[36] . جامع کرامات الاولیاء، ج1، ص100.
[37] . جوهره الکلام، ص147؛ الامام الجواد(ع)، ص76.
[38]. الحسین، ج2، ص207؛ الامام محمد الجواد(ع)، ص76؛ زندگانی امام جواد(ع)، ص200.
[39] . الامام محمد الجواد(ع)، ص76؛ زندگانی امام جواد(ع)، ص 200.
[40] . برگرفته از علامه سید عبدالرزاق مقرم، نگاهی گذرا به زندگانی امام جواد(ع)، ترجمه: دکتر پرویز لولاور، ص125.
[41] . عقیقی بخشایشی، حضرت امام محمد تقی(ع)، کریم اهل بیت، ص28.
[42] . سید ابوالفضل طباطبایی و مهدی اسماعیلی، اعجوبه اهل بیت:، ص94.
[43] . احمد اردستانی، زندگانی امام جواد(ع)، ص 72.
[44]. زندگانی حضرت امام محمد تقی(ع)، گزیده­ای از منتهی الآمال، محدث قمی، به کوشش رضا استادی، ص17.
[45] . نگاهی بر زندگانی امام جواد(ع)، ص92.
.[46] همان، ص126.
[47] . جامع الاصول، ج1، ص37، ح 20، 21و 22.
گزینش: رقیه ندیری*محوریابی محمدعلی کعبی

نگاهی گذرا به سیره قرآنی حضرت جواد الائمه (ع)

حضرت جوادالائمه (ع) همانند دیگر حضرات معصومان (ع)، جان و روحش با کلام الهی (قرآن) مأنوس و همدم بود، به گونه ای که یکی از القاب آن امام همام را ترجمان القرآن (1) ذکر کرده اند.

امام جواد (ع) بر این باور بود که آیات قرآن باید در جامعه فراگیر شود و تمام مسلمانان در گفتار و رفتار و استدلالهای روزمره خود از این کتاب و معارف بلند آن بهره گیرند، به همین جهت سعی می کرد که در گفتگوها و معاشرت و برخورد با مردم به آیات قرآن استناد کند.

هنگامی که آن حضرت با خیل مردمی که به دلیل سنّ کم او در امر امامتش به حیرت افتاده بودند روبه رو شد، با روشهای مختلف و با استناد به آیات الهی به پاسخگویی و زدودن شبهات و ذهنیات پرداخت.

علی بن اسباط، یکی از یاران امام رضا و امام جواد علیهم السلام می گوید: روزی به محضر امام جواد(ع) رسیدم، در ضمن دیدار، به سیمای حضرت خیره شدم تا چهره (قیافه) او را به ذهن خود سپرده، پس از بازگشت به مصر برای ارادتمندان آن حضرت بیان کنم.(2)

درست در همین لحظه، امام جواد(ع) که گویی تمام افکار مرا خوانده بود، در برابر من نشست و به من توجّه کرد و فرمود: ای علی! همانا خداوند درباره امامت، حجّت آورده همانطور که درباره نبوّت حجت آورده است.

خداوند درباره حضرت یحیی (ع) می فرماید: …وَآتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا؛(3)ما به یحیی در کودکی فرمان نبوّت دادیم.

و درباره حضرت یوسف (ع) می فرماید: وَ لَما بَلَغَ أَشدّهُ آتیناه حُکْما وَ عِلْما؛(4) هنگامی که او به حدّ رشد رسید، به او حکم (نبوت) و علم دادیم.

و همچنین درباره حضرت موسی(ع) می فرماید: وَ لَما بَلَغَ أَشُدّهُ وَاسْتَوی آتَیْناهُ حُکْما وَ عِلْما؛(5)و چون به سنّ رشد و بلوغ رسید، به او حکم (نبوّت) و علم دادیم.

بنابراین، همانگونه که ممکن است خداوند، علم و حکمت را در سنّ چهل سالگی به شخصی عنایت کند، ممکن است همان حکمت را در دوران کودکی نیز عطا کند.(6)

در موردی دیگر، امام جواد(ع) در پاسخ اعتراض کنندگان، این آیه را خواند: قُلْ هَذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلَی بَصِیرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِی. ..؛

(7) بگو: این راه من است که من و پیروانم با بصیرت کامل همه مردم را به سوی خدا دعوت می کنم.

امام جواد(ع) به عنوان پاسدار حریم وحی از تفسیرهای نابجا و غیر عقلانی آیات قرآن جلوگیری کرده و علماء و دانشمندان را به سوی فهم صحیح آیات قرآن راهنمایی می فرمود.

در اینجا به دو مورد اشاره می کنیم: 1 روزی در مجلس معتصم، برخی از دانشمندان به آیه ای استناد کرده و یک حکم شرعی صادر نمودند.

امام جواد(ع) که در آن جلسه حضور داشت، خطای آنان را گوشزد نموده و تفسیر صحیح را برای حاضران بیان نمود.

تفسیر عیاشی ماجرای آن مجلس را چنین آورده است: در زمان معتصم عباسی، عوامل خلیفه عدّه ای دزد را – که راههای عمومی در بین شهرها را برای مسافرین و کاروانهای حج نا امن کرده بودند – دستگیر کرده و از مرکز خلافت در مورد چگونگی مجازات آنان خواستار دستور بودند.

خلیفه در مورد این حادثه حساس، مجلس مشورتی تشکیل داده و از دانشمندان عصر، کیفیت اجرای حد شرعی را در مورد آنان خواستار شد.

آنان گفتند: قرآن در این مورد بهترین راهکار است، آنجا که می فرماید: إِنَّمَا جَزَاء الَّذِینَ یُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَیَسْعَوْنَ فِی الاَرْضِ فَسَادًا أَن یُقَتَّلُواْ أَوْ یُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ یُنفَوْاْ مِنَ الاَرْضِ؛(8) کیفر کسانی که با خدا و رسول او به جنگ و محاربه برمی خیزند و در روی زمین در اشاعه فساد تلاش می کنند، این است که:

اعدام شوند یا به دار آویخته گردند یا دست و پای آنان به عکس یکدیگر قطع شود و یا این که از سرزمین خود تبعید گردند.

آنان به خلیفه پیشنهاد کردند طبق این آیه، یکی از کیفرهای فوق را در مورد تبهکاران انتخاب کند.

معتصم عباسی در همان جلسه از امام جواد(ع) نیز نظر خواست آن حضرت اوّل از اظهار نظر خودداری کرد، امّا وقتی که با اصرار خلیفه مواجه شد، نظر خود را چنین اعلام کرد:

اینان در استدلال به آیه شریفه خطا کردند.

استنباط حکم شرعی از این آیه شریفه دقت بیشتری می طلبد و باید تمام جوانب مسئله در نظر گرفته شود و نسبت به جرمهای مختلف، کیفرها فرق می کند؛ زیرا این مسئله صورتهای مختلف و احکام جداگانه دارد:

الف) اگر این راهزنان فقط راه را ناامن کرده اند؛ نه کسی را کشته و نه مال دیگری را به غارت برده اند، مجازات آنان فقط حبس است و این همان معنای نفی از ارض است.

ب) اگر راه را ناامن کرده و افراد بی گناهی را کشته اند، امّا به مال دیگران تجاوز نکرده اند، مجازات آنان اعدام است.

ج) اگر امنیت را از راههای عمومی سلب کرده، انسانهای بیگناه را کشته و مال مردم را نیز به غارت برده اند، کیفر آنان باید سخت تر باشد؛ یعنی اوّل دست و پایشان را به عکس یکدیگر قطع می کنند، پس به دار مجازات آویخته می گردند.

معتصم این نظریه را پسندیده و به عامل خود دستور داد، طبق نظر امام جواد (ع) عمل کند.(9)

2 زرقان، یکی از دوستان صمیمی احمد بن ابی داود، قاضی بغداد بود.

او می گوید: روزی دوستم احمد را دیدم که از مجلس معتصم – هشتمین خلیفه عباسی – می آید؛ امّا خیلی افسرده و ناراحت است.

گفتم: چرا این قدر ناراحت و افسرده ای؟ پاسخ داد: امروز در مجلس خلیفه، ابوجعفر ابن الرضا(ع) چنان مرا عاجز و درمانده کرد که آرزو کردم، ای کاش بیست سال پیش از این مرده بودم و مثل چنین روزی را نمی دیدم!! گفتم: مگر چه شده؟ گفت: امروز در مجلس خلیفه نشسته بودیم، شخصی را به اتهام دزدی پیش خلیفه آوردند و او به سرقت اعتراف کرد.

در این حال، معتصم به دانشمندان و فقهای مجلس رو کرده و گفت: چگونگی اجرای حد الهی بر این دزد را بیان کنید! دست او را چطور قطع کنیم؟

من گفتم: دست دزد را باید از مچ قطع کرد.

خلیفه پرسید، به چه دلیل؟ گفتم:

به دلیل آن که دست، انگشتان و کف تا مچ را شامل می شود و خداوند در آیه تیمم فرموده:

فَامْسَحُواْ بِوُجُوهِکُمْ وَأَیْدِیکُم مِّنْهُ؛(10) (با خاک پاک تیمم کنید) از آن، بر صورت (پیشانی) و دستها (تا مچ) بکشید.

بسیاری از علماء در این نظریه با من موافقت کرده و آن را تأیید نمودند.

امّا عدّه ای دیگر گفتند: باید دست را از آرنج برید. خلیفه پرسید: به چه دلیل؟ گفتند: به دلیل آیه وضو که می فرماید:

فاغْسِلُواْ وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ؛(11) (هنگام اقامه نماز) صورت و دستها را تا آرنج بشویید.

خداوند متعال حدود دست را در این آیه تا آرنج معین کرده است. برخی نیز فتوا دادند که: باید از شانه،

دست را قطع کرد و استدلال می کردند که دست از انگشتان تا شانه را شامل می شود.

خلیفه با مشاهده اختلاف آراء در میان فقها متحیّر شده و به محمد بن علی علیهما السلام رو کرده و گفت: ای ابا جعفر! در این موضوع شما چه می گویید! او پاسخ داد: علماء گفتارهای خود را بیان کردند و شما شنیدید؛ مرا از بازگو کردن نظریه ام معاف بدار! خلیفه گفت:

شما را به خدا سوگند نظر خود را در این موضوع بیان کنید.

امام جواد (ع) فرمودند: اکنون که قسم دادی، به ناچار نظر خود را می گویم: این حدود که علمای مجلس تعیین کردند صحیح نیست، بلکه باید چهار انگشت او، بدون انگشت ابهام، بریده شود.

خلیفه گفت: دلیل شما برای این مدعا چیست؟

حضرت پاسخ داد: پیامبر اکرم (ص) فرموده است: السجود علی سبعة اعضاء: الوجه والیدین و الرکبتین والرجلین؛

سجده با هفت عضو انجام می شود: پیشانی، دو (کف) دست، دو زانو و دو (انگشت ابهام) پا. ای خلیفه! هرگاه دست را از مچ، یا از مرفق جدا کنند، دیگر دستی برای سجده باقی نمی ماند؛ در صورتی که خداوند متعال در قرآن می فرماید:

و انّ المساجد لله؛مواضع سجده مخصوص خداوند است.

و هر چه برای خدا باشد بریده نمی شود . معتصم از این استدلال قرآنی شگفت زده شد و آن را تصدیق نمود. آنگاه دستور داد انگشتان دزد را طبق نظر امام (ع) بریدند.(12)

پی نوشت ها:
1. بحارالانوار، ج 102،ص 22، ح 12.
2. از سخن علی بن اسباط استفاده می شود که آن حضرت در آن زمان پیروانی هم در مصر داشته است و آنان علاقه مند بوده اند با خصوصیات جسمی حضرت آشنا شوند.
3. سوره مریم، آیه 12.
4. سوره یوسف، آیه 22.
5. سوره قصص، آیه 14.
6. اصول کافی، ج 1،ص 384.
7. سوره یوسف، آیه 108.
8. سوره مائده، آیه 33.
9. تفسیر العیاشی، مکتبة العلمیة، تهران، ج 1،ص 315.
10. سوره مائده، آیه 6.
11. همان.
12. وسائل الشیعه، ج 28،ص 253.

عسکری اسلامپور کریمی
منبع : پاسدار اسلام ؛ آبان 1388 – شماره 335، صفحه 16

امام جواد(ع) و انتخاب همسر

امام جواد(ع) و انتخاب همسر

دیباچه

در قرآن کریم آمده: الْخَبِیثَتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَتِ وَ الطَّیِّبَتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَتِ أُوْلَئِکَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ 1.

زنان خبیث و ناپاک از آنِ مردان خبیث و ناپاک اند و مردان ناپاک نیز متعلّق به زنان ناپاک اند؛ و زنان پاکیزه لایق مردانی پاکیزه اند و مردان پاکیزه و نیکو نیز لایق زنانی همین گونه می باشند.

در تفسیر نمونه آمده: این آیه بیان یک سنّت طبیعی در جهان آفرینش می باشد که تشریع و قوانین اسلامی نیز با آن هماهنگ است.

در حدیثی از امام باقر و امام صادق علیهم السلام نقل شده: این آیه همانند آن آیه می باشد که خداوند می فرماید: الزّانی لاینکح الاّ زانیة او مشرکة؛2 مرد زناکار جز با زن زناکار یا مشرک ازدواج نمی کند. زیرا گروهی بودند که تصمیم گرفتند با زنان آلوده ازدواج کنند، خداوند آنها را از این کار نهی کرد و این عمل را ناپسند شمرد.

در واقع، آیه در مقام بیان گرایش سنخیّت است؛ هرچند با توجه به موضوع بحث، سنخیّت در پاکی و آلودگی جنسی را می گوید. به قول شاعر:

کبوتر با کبوتر، باز با باز

کند هم جنس با هم جنس پرواز

در اینجا سؤالی مطرح است و آن، اینکه: در طول تاریخ یا در محیط زندگی خود، گاه مواردی را می بینیم که با این قانون هماهنگ نیست؛ به عنوان مثال:

در قرآن آمده است که همسران حضرت نوح و حضرت لوط علیهما السلام زنان بدی بودند و به آنها خیانت کردند.

در مقابل، همسر فرعون از زنان با ایمان و پاکدامنی بود که گرفتار چنگال آن طاغوت بی ایمان گشته بود.3

در مورد پیشوایان بزرگ اسلام نیز کم و بیش نمونه هایی از این قبیل دیده شده است؛ مانند:

بعضی از همسران پیامبرخاتم صلی الله علیه وآله وسلم، امام حسن مجتبی، امام رضا و امام جوادعلیهم السلام که تاریخ اسلام، گواه آن می باشد.

در پاسخ باید گفت: علاوه بر اینکه هر قانون کلّی استثنائی دارد، به دو نکته باید توجه داشت: 1. در تفسیر آیه گفتیم که منظور از خباثت، همان آلودگی به اعمال منافی عفّت است و طیّب بودن نقطه مقابل آن می باشد.

به این ترتیب، پاسخ سؤال روشن می شود.

زیرا هیچ یک از همسران پیامبران و امامان علیهم السلام به طور قطع، انحراف و آلودگی جنسی نداشتند و منظور از خیانت در داستان همسران حضرت نوح و لوط علیهما السلام، جاسوسی کردن به نفع کفّار است نه خیانت ناموسی.

2. از این گذشته، همسران پیامبران و امامان علیهم السلام اکثراً در آغاز کار، کافر و بی ایمان نبودند؛ گاه بعد از نبوّت به گمراهی کشیده می شدند و آن بزرگان از روی انسانیّت و بزرگ منشی خود، مانند سابق، روابط خود را با آنها ادامه می دادند.

همان گونه که همسر فرعون در آغاز که با فرعون ازدواج کرد، به موسی ایمان نیاورده بود.

اصلاً موسی هنوز متولد نشده بود، بعد که موسی مبعوث شد، ایمان آورد و چاره ای جز ادامه زندگی توأم با مبارزه نداشت؛ مبارزه ای که سرانجامش شهادت این زن با ایمان بود.4

علاوه بر این، در بعضی موارد موقعیّت ویژه ای حاکم بود که بعضی از اولیاء خدا به این نوع ازدواج ها تن می دادند.

ازدواج امام جوادعلیه السلام با امّ الفضل

ازدواج حضرت جواد علیه السلام با امّ الفضل، یکی از آن موارد ویژه است.

بنابر تصریح منابع تاریخی، زمانی که مأمون برای امام رضا علیه السلام پیمان ولایت عهدی را منعقد ساخت، دخترش امّ الفضل را به همسری امام جواد علیه السلام درآورد، یا حدّاقل او را برای امام جوادعلیه السلام نامزد کرد.

در اینجا دو سؤال مطرح است: اوّل): با این که امام جوادعلیه السلام کمتر از 9 سال داشت و در جهت کاملاً مخالف خطّ فکری مأمون بود؛ چرا مأمون دخترش را به همسری امام جواد علیه السلام در آورد؟

دوم) چرا آن حضرت با این که هیچ سنخیّت دینی و اخلاقی با او نداشت، این ازدواج را پذیرفت؟

جواب تفصیلی این سؤالات و بررسی تمام جوانب آن، در حوصله این مقاله نیست.

به طور اختصار در پاسخ سؤال اوّل می توان گفت: مأمون به این وسیله می خواست پایه های حکومت خود را نسبت به حرکت ها و شورش های علویان، تحکیم بخشد.

علاوه بر این که: او با خبث طینتی که داشت، برای خاموش کردن نور حقّ و نابود ساختن آثار و نشانه های آن، از هر وسیله ای که می توانست استفاده می کرد.

تزویج دخترش امّ الفضل به امام جواد علیه السلام و تظاهر به دوستی و احترام آن حضرت، نیرنگ دیگری بود در ادامه رفتار تزویری که با پدر بزرگوارش حضرت امام رضاعلیه السلام داشت و ولایت عهدی را به او واگذار نمود و یکی از دخترانش را که امّ حبیبه نام داشت، به همسری آن حضرت درآورد.5

سوابق رفتاری مأمون و نیّات سوء وی نسبت به امام رضا علیه السلام، نشانگر آن بود که به وسیله این تزویج نیز می خواست امام جواد علیه السلام را تحت نظر داشته باشد، در عین حال که با اظهار دوستی با آن حضرت از شورش علویان جلوگیری می کند.

حال ظاهری مأمون، بسیاری از علما و راویان اخبار را فریب داده، گمان کرده اند او حقیقتاً به علم و فضل امام جواد علیه السلام معتقد بوده و به این جهت احترام می گذارد.

ولی حقیقت این است که او جز زیرکی و تزویر و سوء نیّت نداشت و این مطلب حتّی برای برخی از غیر شیعیان نیز آشکار بود.

در روایتی آمده است: محمد بن علی هاشمی – که از اهل تسنّن بود.

می گوید: صبح همان شبی که امام جواد علیه السلام با دختر مأمون عروسی کرد، به حضور امام جواد علیه السلام رفتم، شب گذشته دوا خورده بودم؛ از این رو، عطش بر من عارض شده بود، ولی نمی خواستم آب بخواهم.

امام جواد علیه السلام به من نگاه کرد و فرمود: به گمانم تشنه هستی؟

گفتم: آری.

به خدمتکار خود فرمود: آب بیاور.

او رفت و آب آورد.

من با خود گفتم:

اکنون آب زهرآلودی برایش می آورند.

از این رو، خاطرم غمگین بود، خدمتکار آب آورد.

حضرت لبخندی به چهره من زد و به خدمتکار فرمود:

آب را به من بده.

آن حضرت آب را گرفت و آشامید و بعد به من داد و من با اطمینان آشامیدم.

طولی نکشید، باز تشنه شدم؛ ولی نمی خواستم درخواست آب کنم.

باز امام جواد علیه السلام به چهره من نگریست و فرمود:

گویا تشنه هستی؟

گفتم: آری.

به خدمتکار فرمود: آب بیاور.

او آب آورد، باز با خود گفتم: اکنون آب زهرآلود می آورد.

امام جواد علیه السلام به خدمتکار فرمود: آب را به من بده.

امام، آب را گرفت و آشامید و بعد در حالی که خنده بر لب داشت، به من داد و با اطمینان آشامیدم.

راوی می گوید: در این هنگام، محمد بن علی هاشمی به من گفت:

سوگند به خدا! من همان طور که رافضی ها (شیعیان) می گویند، گمان دارم حضرت جواد علیه السلام از آنچه که در دل ها می گذرد، آگاه است.6

نتیجه این که: مأمون با تمام مخفی کاری هایش نتوانست نقشه شوم خودش برای از بین بردن امام جواد علیه السلام را بر همه پوشیده بدارد.

و بر افراد زیادی آشکار بود که این تزویج نیز توطئه ای برای نابودی آن حضرت است.

و اما در جواب سؤال دوم که: چرا امام جواد علیه السلام این ازدواج را پذیرفت، با این که هیچ سنخیّت دینی و اخلاقی بین آن دو نبود و امام، مقاصد و اهداف واقعی مأمون را می دانست و نیز توجه داشت که این مرد، همان کسی است که مرتکب جنایت قتل پدرش امام رضا علیه السلام شده بود.

آیا تن دادن امام جواد علیه السلام به این ازدواج بر اثر فشار و وحشتی بود که از پیش، مأمون بر امام وارده کرده بود؟

یا این که خود حضرت، مصلحت در انجام چنین وصلتی می دانسته است؛ مانند ازدواج پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله وسلم با عایشه و غیر از او؟

بین مورّخان و تحلیل گران تاریخ، اختلاف نظر است.

بعضی اوّلی را به حقیقت نزدیک تر دانسته اند و معتقدند: چنین ازدواجی به طور آشکار به مصلحت مأمون بوده نه به مصلحت امام.

پس، آن حضرت بر اثر فشار مأمون، مضطر به پذیرفتن آن شده است.7

با دقّت در رخدادهای متعدّدی که با سانسور شدید مأمون در تاریخ ثبت شده، شاید بتوان گفت: هردو جهت، باعث تن دادن امام جوادعلیه السلام به این ازدواج بوده است.

زیراً اوّلاً: جوّ اختناق و وحشتی که مأمون ایجاد کرده بود، به حدّی بود که امام جواد علیه السلام مجبور بود علی رغم میل باطنی خود به این ازدواج تن بدهد.

وقتی لقب امیرالمؤمنین که جز بر علی بن ابی طالب علیه السلام حتّی به ائمّه معصومین دیگر نمی دادند، به مأمون بدهد، و در ابتداء خطبه عقد، در جواب مأمون که پرسید:

آیا خود خواستگاری می کنی؟ امام جواد علیه السلام بفرماید: آری یا امیرالمؤمنین…8

این تعبیر در جواب شخصی مثل مأمون، حاکی از جوّ اختناق و وحشت است که امام جواد علیه السلام را به تقیّه وادار می کند و مجبور به پذیرش پیشنهادهای مأمون می نماید.

و ثانیاً: مأمون قصد داشت با اعلام این تزویج، با این که با مخالفت عباسیان رو به رو می شود (و مصلحت در برگزاری جلسات علمی و رو به رو کردن حضرت با یحیی بن اکثم – عالم برجسته سنّی – نقطه ضعفی از امام جواد علیه السلام به دست آورد و باعث رسوائی آن حضرت شود) یا با سرباز زدن از پذیرش آن ازدواج، بهانه دیگری بر علیه آن حضرت کسب کند.

امّا حضرت جواد علیه السلام با آگاهی کامل از توطئه های مأمون، ازدواج را رد نکرد و با حضور در جلسات علمی که حکومت در برپایی آن نقش داشت، باعث اشتهار بیشتر آن حضرت گردید، به گونه ای که با خردسالی اش در دانشْ زبانزد خاصّ و عام گردید و موافق و مخالف، دوست و دشمن به علم و فضل او معترف شدند و شیعیان آن حضرت موقعیّت والایی یافتند.

همان گونه که پدرش امام رضاعلیه السلام درباره وی فرموده بود: این، مولودی است که در اسلام پرخیر و برکت تر از او زاده نشده است.9

و چه بسا پذیرش این ازدواج تحمیلی از سوی حضرت، موجب به وجود آمدن زمینه ای برای این اشتهار و نقش بر آب شدن تمام نقشه های شوم مأمون باشد.10

در روایت آمده: مأمون درباره ابوجعفر (امام جواد علیه السلام) به هر حیله ای دست زد، اما به هیچ نتیجه ای نرسید11؛ بلکه تمام حوادث موجب عظمت و شهرت بیشتر آن حضرت گردید.

یکی از عللی که معتصم – خلیفه عباسی – بعد از مأمون نتوانست وجود پربرکت امام جواد علیه السلام را تحمّل کند، همین اشتهار وی و پیروان آن حضرت بود. از این رو، نقشه مسموم ساختن آن حضرت را به کمک امّ الفضل پیاده کرد.

پی نوشت ها:
1. نور ؛ 26.
2. همان ؛ 3.
3. ر.ک: تحریم ؛ 1 – 20.
4. ر.ک: تفسیر نمونه، ج 14، ص 421.
5. بحارالانوار، ج 49، ص 132 و 221؛ عیون اخبارالرضا(ع)، ج 2، ص 147؛ اعیان الشیعه، ج 2، ص 33.
6. ارشاد، شیخ مفید، ترجمه محلاتی، ج 2، ص 281 و اصول کافی، ج 1، ص 496.
7. ر.ک: زندگانی سیاسی امام جواد(ع)، جعفر مرتضی عاملی، ترجمه سید محمد حسینی، ص 93.
8. ارشاد، ج 2، ص 273.
9. بحارالانوار، ج 50، ص 20.
10. ر.ک: زندگانی سیاسی امام جواد(ع)، ص 105.
11. بحارالانوار، ج 50، ص 61.

احمد محیطی اردکانی
منیع :  فرهنگ كوثر ؛ بهار 1385، شماره 65، صفحه 98

سیره اخلاقی امام [جواد](ع)

سیره اخلاقی امام(ع)

انسان به طور فطری دوستدار کمال و فضیلت های انسانی است. او به افراد کمال یافته و آراسته به فضائل و زیبایی های معنوی و حقیقی، عشق می ورزد و بی اختیار آنان را تحسین می کند. رمز توفیق امامان شیعه را در صید دلهای پاک و مستعد می توان در همین نکته جستجو کرد. چرا که امامان معصوم علیهم السلام جامع فضائل و مناقب و شایسته ترین انسان های عصر خود بوده اند و حقیقت جویان و سعادت طلبان عالم که وجدانی آگاه و عقلی پویا دارند – بدون در نظر گرفتن آئین و اعتقادات خود – با مطالعه زندگی، رفتار و سیره ائمّه اطهارعلیهم السلام از عمق جان شیفته آنان می شوند و در موارد بسیاری مطالعه همین سیره و اخلاق، آنان را به سوی حق و حقیقت راهنمون می شود. دقیقاً قرآن کریم مهم ترین راز موفقیت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را در همین زمینه می داند و می فرماید: اِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیم1؛ ای رسول ما! تو یقیناً دارای اخلاق عظیم و برجسته ای هستی.

به همین مناسبت در این فرصت برای آشنایی بیشتر با پیشوای نهم علیه السلام فرازهائی زرّین از سیره تربیتی و ویژگی های اخلاقی آن بزرگوار را نقل می کنیم:

صبر و بردباری

امام نهم علیه السلام در مقابل مصائب و گرفتاری های روزگار به شدّت شکیبا و بردبار بود. آن حضرت در مقابل حوادث سخت و پیشآمدهای ناگوار هیچ گاه برآشفته و مضطرب نمی شد بلکه با اتکال به خدای متعال به صبر و تحمّل روی می آورد. البته این در صورتی بود که به شخص حضرت مشکلات روی می آورد؛ اما در مورد اصول اسلامی و حدود الهی کاملاً در مقام دفاع برآمده و موضع گیری های اساسی و حساب شده داشت.

مدارا با همسر ناشایست، بردباری در قبال ستم های حاکمان مستبد و صبر در ناملایمات فراوان زندگی همانند شهادت پدر، نمونه هایی از بردباری آن حضرت است. آن بزرگوار صبر بر مصائب را از بهترین صفات نیک مردان قلمداد کرده و می فرمود: اَلصَّبْرُ عَلَی المُصیبَةِ مُصیبَةٌ عَلَی الشَّامِتِ بِها2؛ شکیبائی بر ناملایمات و مصائب، بر شماتت کنندگان مصیبت زده ناگوار است.

مردی از حضرت جوادعلیه السلام تقاضا کرد که وی را سفارشی بنماید. امام علیه السلام فرمود: آیا اگر موعظه کنم، آن را پذیرفته و عمل می کنی؟ گفت: بلی. امام فرمود: تَوَسَّدِ الصَّبرَ، وَاعْتَنِقِ الفَقر3؛ صبر را تکیه گاه و پشتوانه خود قرار داده، در رویارویی با فقر و ناکامی آن را در آغوش گیرد.

ابن مهران می گوید: حضرت جوادعلیه السلام در نامه ای به یک مرد مصیبت زده چنین نگاشت: حادثه ناگوار مرگ فرزندت را یادآور شدی و اضافه نمودی که فرزند از دست رفته ات محبوب ترین فرزندت بود. روش خداوند متعال این گونه است که از والدین دوست داشتنی ترین فرزند را می گیرد تا پاداش مصیبت دیده را عالی تر و بهتر عنایت کند. خداوند، پاداش تو را زیاد کند و جزای نیک در عزایت عنایت فرماید و به تو صبر عطا نموده و دلت را محکم گرداند. او، خدای قادر و تواناست و به زودی جانشین شایسته ای در عوض فرزند از دست رفته ات به تو ارزانی دارد. امیدوارم که خداوند دعایم را در حقّ تو بپذیرد. ان شاء الله تعالی.4

شجاعت در گفتار

امام جوادعلیه السلام تمام فضائل اخلاقی و کمالات انسانی را از اجداد طاهرین خود به ارث برده بود. یکی از خصلت های والائی که آن گرامی به تمام معنا حائز بود، شجاعت و صراحت لهجه در گفتارهای حق طلبانه بود.

روزی مأمون الرشید از گذرگاهی عبور می کرد، کودکانی که در کوچه بازی می کردند از مشاهده موکب سلطنتی مأمون ترسیده و پا به فرار گذاشتند. فقط یک کودک در جای خود ایستاده بود. مأمون به نزد کودک رسیده و از او پرسید: چرا تو مثل دیگر بچه ها فرار نکردی؟ و از سر راه ما کنار نرفتی؟ کودک با کمال شجاعت اظهار داشت: من گناهی مرتکب نشده ام تا به خاطر ترس از کیفر آن فرار کنم و راه هم که برای خلیفه تنگ نیست تا با کنار رفتنْ آن را بگشایم. تو از هر کجای راه دوست داری، بگذر!

مأمون که از منطق قوی و صراحت لهجه کودک تعجب کرده بود، گفت: تو کیستی؟ کودک با افتخار تمام گفت: من، محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام هستم. مأمون پرسید: چقدر از علوم و دانش مطلع هستی؟ امام جوادعلیه السلام فرمود:

علوم و گزارش های آسمانی از من بپرس! مأمون با او خدا حافظی کرده و رفت. او، یک باز شکاری داشت که در سفرها برای تفریح با آن به شکار می پرداخت.

وقتی از امام نهم علیه السلام فاصله گرفت، پرنده شکاری را برای صید رها کرد و باز شکاری به سرعت در آسمان ها به پرواز در آمد و لحظاتی از افق دید خلیفه ناپدید شد. سپس بازگشت، در حالی که او ماهی کوچکی در منقار خود داشت که هنوز نمرده بود. مأمون از آن صید غیر عادی تعجب کرد.

آن ماهی را در کف دست خود گرفته و به سوی شهر آمد. وقتی به همان محلّ بازی کودکان رسید، دوباره همه کودکان پراکنده شدند اما امام جوادعلیه السلام از جای خود حرکت نکرد. مأمون پرسید:

ای محمد! در دست من چیست؟ فرمود: ای خلیفه! پدرم از پدرانش و آنان از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و آن حضرت توسط جبرئیل از پروردگار عالمیان نقل کرده است که: خداوند متعال دریاهائی آفریده است که بخار آب از آن دریاها بلند شده و ماهیان ریز دریا را همراه خود به آسمان برده و ابرهای متراکمی را تشکیل می دهند. پادشاهان بازهای شکاری خود را به آسمان می فرستند و آنان، آن ماهی های ریز را شکار کرده و به نزد شاهان می آورند. پادشاهان آنها را به کف دست گرفته و تلاش می کنند تا سلاله نبوّت و جانشین پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را با آن بیازمایند.

مأمون که از هوش سرشار، علم بی کران و منطق عقلانی و شجاعت آن سلاله نبوّت به شدّت متعجب شده بود، بی آنکه از ته دل راضی باشد، زبان به تحسین امام جوادعلیه السلام گشوده و گفت: راست گفتی و پدرانت و پروردگارت هم صادقانه سخن گفته اند. به راستی که تو فرزند امام رضا علیه السلام هستی.5

جود و احسان

معروف ترین لقب پیشوای نهم شیعیان جواد است. آن رهبر فرزانه را به خاطر جود و عطای فراوانش به این نام خوانده اند که برگرفته از نامهای زیبای پروردگار متعال است. در فرازی از دعای امام صادق علیه السلام می خوانیم: أَنتَ اللّهُ لا اله الاّ أنْتَ الجَوادُ الماجِدُ6.

و در فرازی از دعای روز بیست و ششم ماه مبارک رمضان، همنوا با امام زین العابدین علیه السلام می خوانیم:

یا اللّهُ یا جَواداً لا یَبْخَلُ یا اللّهُ لَکَ اْلأسْماءُ الْحُسنی 7؛ خداوندا! ای بخشنده ای که در او بخل راه ندارد.

خداوندا! تو دارای نامهای زیبا هستی!

نام جواد یادآور جود و بخشش و احسان پروردگار متعال است که در وجود مقدس حضرت امام محمدتقی علیه السلام تجسم یافته است و کرامت و احسان پدران بزرگوارش را در اذهان زنده می کند. در اینجا برخی از نمونه های جود و احسان حضرتش را به نظاره می نشینیم:

1. علی بن مهزیار می گوید: حضرت امام محمدتقی علیه السلام را دیدم که نماز واجب و غیر واجب خود را در یک قبای خز طارونی به جا می آورد و برای من هم قبای خز دیگری بخشید و فرمود: این لباس را من در موقع انجام نماز پوشیده ام. و به من فرمود: این لباس اهدائی را در هنگام نماز خواندن بپوش.8

2. امام جوادعلیه السلام در کمک رسانی به محرومان و درماندگان نهایت تلاش خود را به عمل می آورد و تا حدّ امکان به آنان کمک می کرد.

محمد بن سهل بن یسع قمی از افرادی است که به افتخار دریافت لباس متبرّک از امام نهم علیه السلام نائل آمده است، او در این مورد می گوید:

من در شهر مکه مجاور بودم. از آنجا به مدینه آمده و به حضور امام جوادعلیه السلام رسیدم.

در نظر داشتم که از آن امام عالیقدر در خواست کنم که به من لباسی به عنوان تبرّک عنایت کند، اما فرصت نشد و از محضرش خدا حافظی کرده و بیرون آمدم. در پیش خود گفتم: حالا که حضوراً نتوانستم خواسته ام را به آقا بیان کنم، پس طیّ نامه ای از محضر آن گرامی خواسته ام را طلب می کنم.

نامه ای نوشته و تقاضایم را در آن اظهار کردم. سپس تصمیم گرفتم که به مسجد رفته و دو رکعت نماز بخوانم آنگاه صد مرتبه به درگاه الهی استخاره نمایم، اگر به دلم افتاد، که نامه را به حضورش می فرستم و اگر نیفتاد، نامه را پاره کرده و به دور بریزم.

نماز را خواندم و بعد از نماز به دلم افتاد که نامه را به حضورش نبرم و آن را پاره کرده و از شهر مدینه بیرون آمدم و در همین موقع که به راه افتاده بودم، پیکی از راه رسید و لباسی را که در بقچه ای پیچیده بود، به همراه داشت. او از اهل کاروان از محمد بن سهل قمی می پرسید تا اینکه به من رسید و مرا شناخت. به من گفت: مولای تو! (امام جوادعلیه السلام) این لباس را برایت فرستاده است. لباس های تقدیمی امام، دو لباس نرم و نازک بودند.

احمد بن محمد گفته است: محمد بن سهل از دنیا رفت؛ من غسل دادم و در آن دو لباس اهدائی امام علیه السلام او را کفن کردم.9

نیکوکاری

خدمت به مردم و رفع نیازهای آنان در متن زندگی امامان معصوم علیهم السلام قرار دارد. امام جوادعلیه السلام نیز در این عرصه پیشتاز بود. آن بزرگوار می فرمود: ثَلاثٌ یُبَلِّغْنَ بِالْعَبدِ رِضْوانَ اللَّهِ کَثْرَةُ الاسْتِغْفارِ وَ خَفْضُ الْجانِبِ وَ کَثْرَةُ الصَّدَقَةِ10؛ انسان با داشتن سه خصلت پسندیده می تواند به مقام رضوان و خشنودی الهی برسد: زیاد طلب آمرزش کردن، نرمخوئی و مدارا با مردم و زیاد صدقه دادن.

از منظر امام جوادعلیه السلام خدمت رسانی به مردم، در اثر نزول رحمت الهی بر انسان است و اگر فردی در این عرصه کوتاهی و سهل انگاری نماید، ممکن است نعمت های الهی را از دست بدهد. به این جهت، آن حضرت فرمود:

ما عَظُمَتْ نِعمَةُ اللّهِ عَلی عَبْدٍ الاّ عَظُمَتْ عَلَیهِ مَؤُونَةُ النّاسِ. فَمَنْ لَمْ یَتَحَمَّلْ تِلْکَ الْمَؤُونَة فَقَدْ عَرَضَ النِّعمَةَ لِلزَّوالِ11؛ نعمت خداوند برکسی فراوان نازل نمی شود مگر اینکه نیاز مردم به وی بیشتر می شود. هرکس که در رفع این نیازمندی ها نکوشد و سختی های آن را تحمل نکند، نعمت الهی را در معرض زوال قرار داده است.

آن گرامی اعمال نیک و آثار خدمت به دیگران را برای نیکوکاران مفیدتر از افراد نیازمند می داند و می فرماید:

نیکوکاران به نیکی کردن بیشتر نیاز دارند تا افراد محتاج و نیازمند؛ چرا که انسان های خیّر، پاداش اخروی، افتخار و نام نیک را در پرونده اعمال خود ثبت می کنند.

هرکسی که به خدمت گزاری و نیک رفتاری با مردم و اهل درد می پردازد، اوّل به خودش خیر و نیکی می رساند. پس او تشکر و قدردانی را در عملی که برای خود انجام داده است، از دیگری توقع نداشته باشد.12

خدمتگزار صادق

مردی از اهالی سیستان که در یک سفری با امام محمدتقی علیه السلام همراه شده، خاطره ای شنیدنی از آن سفر را گزارش کرده است، او می گوید:

در سال اوّل خلافت معتصم من با امام نهم همسفر شدم. در همه موارد با هم بودیم. روزی در سر سفره غذا نشسته بودیم که عرض کردم: فدایت شوم! فرماندار شهر ما، یکی از دوستان و شیفتگان شما اهل بیت علیهم السلام است.

مأمورین او برای من مالیات نوشته و پرداختن آن برایم سنگین است. شما لطف کنید و نامه ای برای او بنویسید که با من مدارا کند. امام فرمود: من او را نمی شناسم. گفتم: فدایت شوم! همان طوری که عرض کردم، او از محبّین شما اهل بیت علیهم السلام است. نامه شما برای من در نزد او خیلی کارساز و مشکل گشا خواهد بود. امام کاغذی را برداشته و چنین نوشت:

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم؛ اما بعد، حامل این نامه به تو، نکته زیبائی را یادآور شد که تو به آیین پسندیده ای گرایش داری! مطمئنّاً تو در مقابل عمل نیک، پاداش نیکی خواهی داشت. به برادرانت احسان کن و بدان خداوند عزیز و جلال از ریزترین اعمال و رفتارت سؤال خواهد کرد.

مرد سجستانی در آخر می گوید: قبل از رسیدن من به سیستان، حسین بن عبدالله نیشابوری (فرماندار سیستان) از نامه امام با خبر شده بود و هنگامی که من به شهرم نزدیک می شدم، هنوز دو فرسخ مانده بود که به استقبالم آمد.

نامه را به او دادم. او آن را بوسیده و روی چشمانش گذاشت و به من گفت: چه می خواهی؟ گفتم:

در دفتر محاسبات شما برای من مالیاتی نوشته اند که توان پرداخت آن را ندارم. دستور داد آن را برای من ببخشند و اضافه کرد: تا زمانی که من فرماندار شهر شما هستم، تو را از خراج و مالیات معاف کردم. سپس از خانواده ام پرسید و من وضعیت اقتصادی خود و خانواده ام را برایش شرح دادم. او دستور داد که در مورد مشکل معیشتی من اقداماتی انجام شود و مقداری هم اضافه به من کمک کرد.

تا او زنده و در منصب فرمانداری سیستان بود، از من مالیات و خراج نگرفتند و احسان و عطایایش را تا آخر از من قطع نکرد.13

پی نوشت ها:
1. قلم / 4.
2. کشف الغمه، ج 3، ص 195.
3. تحف العقول، ص 455.
4. الکافی، ج 3، ص 205.
5. مناقب، ج 4، ص 388؛ منتهی الآمال، ج 2، ص 327؛ مفتاح الفلاح، ص 172.
6. الکافی، ج 2، ص 583.
7. اقبال الاعمال، ص 225.
8. من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 262؛ وسائل الشیعه، ج 4، ص 359.
9. بحارالانوار، ج 50، ص 44؛ فتح الابواب، ص 243.
10. کشف الغمه، ج 3، ص 195.
11. همان.
12. همان، ص 192.
13. تهذیب الاحکام، ج 6، ص 334.

عبدالکریم پاک نیا

منبع : فرهنگ كوثر ؛ بهار 1385، شماره 65، صفحه 46

مقام علمی ـ سیاسی امام جواد (علیه السلام)

امام جواد(ع) در دوره‌ای امامت خویش را آغاز کرد که به رغم اقتدار شیعیان، عرصه سیاسی و اجتماعی جامعه گرفتار چالش‏‌‌های عمیق عقیدتی و درگیری‏‌‌های مختلف شده بود. آنان دستورات ومطالب دینی را به عقل خویش عرضه می‌نمودند و آن چه را که عقلشان صریحا تایید می‌کرد، می‌پذیرفتند و بقیه را انکار می‌کردند و چون نیل به مقام امامت در سنین خردسالی با عقل ظاهر بینشان سازگار نبود، پرسش‏‌‌های دشوار و پیچیده‌ای را مطرح می‌کردند تا به پندار خویش حضرت جواد(ع) را در میدان رقابت علمی و سیاسی شکست دهند.

مقام علمی ـ سیاسی امام جواد (علیه السلام)

آغازین سخن

مطالعه سیره و زندگی ائمه اطهار(ع) و توجه به تلاش های علمی و سیاسی آنان نشان می دهد که آن بزرگواران چشمه های جوشان معرفت و گنجینه های علوم الهی هستند که چون چراغی پرفروغ و خاموش نشدنی در وادی جهل و ظلمت پرتوافشانی می کنند،به طوری که در عرصه علم و دانش تاریکی را از بین برده و در حوزه سیاست امید حق ستیزان را نومید می سازند.

امام جواد(ع) همانند دیگر امامان معصوم(ع) دارای کمالات علمی و اندیشه های سیاسی در مرتبه اعلی است که بعد از شهادت پدر بزرگوارش، در کودکی، امامت و رهبری شیعیان را به عهده گرفت و به رغم مشکلات حادّ جامعه مسلمین نقش شایسته ای در راه گسترش دانش و فرهنگ حیات بخش اسلام ایفا نمود.

مقاله ای که از نظر خوانندگان عزیز می گذرد گامی است در بیان تلاش های علمی و سیاسی آن گوهر نبوی.

امید است که ره توشه ای باشد برای پویندگان راه امامت و ولایت.

فضای سیاسی و اجتماعی

امام جواد(ع) در دوره ای امامت خویش را آغاز کرد که به رغم اقتدار شیعیان، عرصه سیاسی و اجتماعی جامعه گرفتار چالش های عمیق عقیدتی و درگیری های مختلف شده بود.

دوران امامت آن حضرت با خلافت دو نفر از خلفای ستم پیشه عباسی (مأمون و معتصم) مقارن بود.

مأمون به دلیل این که با قتل امام رضا(ع) دچار بدنامی و تزلزل شده بود، صلاح نمی دید که بیش از آن به آزار امام جواد(ع) بپردازد. هم چنین به دلیل قدرت شیعیان در آن روزگار تمام سعی خود را بر آرام نگه داشتن اوضاع مصروف می داشت، لذا به منظور دست یابی به چنین هدفی ناچار شد آن حضرت را مانند پدرش امام رضا(ع) در قدرت سهیم کند. امام ولایتعهدی را قبول کرد، مشروط بر این که هرگز در کاری دخالت نکند و این امر مشروع بودن حکومت خلیفه را با سؤال روبه رو می کرد. امام جواد با گذاشتن شروطی مبنی بر دخالت نکردن در امور، عملاً ناچار شدن خود را به پذیرش ولایت عهدی به نمایش گذاشت و نقشه خلیفه را که با این هدف درصدد کسب مشروعیّت بود، ناکام گذاشت.

مسأله مخاطره آمیزی که در این مقطع حسّاس شیعیان را تهدید می کرد، قدرت گرفتن و پیشرفت «مذهب معتزله» بود. مکتب اعتزال در آن زمان رواج و رونق بسیاری گرفته بود و حکومت وقت از طرفداران آن بسیار حمایت می کرد. آنان دستورات ومطالب دینی را به عقل خویش عرضه می نمودند و آن چه را که عقلشان صریحاً تأیید می کرد، می پذیرفتند و بقیّه را انکار می کردند و چون نیل به مقام امامت در سنین خردسالی با عقل ظاهر بینشان سازگار نبود، پرسش های دشوار و پیچیده ای را مطرح می کردند تا به پندار خویش حضرت جواد(ع) را در میدان رقابت علمی و سیاسی شکست دهند. امّا آن امام با پاسخ های قاطع و استدلال های قوی از این مناظره ها سربلند بیرون آمد و هرگونه تردید در مورد امامت خویش را از بین برد و اصل امامت را تثبیت نمود و نشان داد که برخورداری از منصب الهی در خردسالی هیچ مشکلی ندارد.

از دیگر مسائل مطرح در این عصر، تهاجم عقیدتی و نیرنگ بازی های دو خلیفه ملعون عباسی(مأمون و معتصم) با مردم بود. به گواهی تاریخ مأمون مکّارترین و منافق ترین خلیفه عباسی بود که برای کسب پیروزی نهایی و قطعی بر اندیشه شیعه بسیار کوشید و هدف نهایی وی از تشکیل مناظره با امامان شیعه شکست ایشان و در نهایت سقوط مذهب تشیّع بود، زیرا او می خواست برای همیشه ستاره تشیّع افول کند و بزرگ ترین مانع در برابر حاکمان غاصب و ستمگر از میان برداشته شود، امّا در چنین عصری امام محمد تقی(ع) قاطعانه و با اقتدار الهی تمام در برابر انحرافات، مسامحه ها، توهین ها و دیگر مکرهای خلفای باطل ایستاد و از حقانیّت دین اسلام و شیعیان دفاع کرد.(1) ایشان به رغم محدودیّت های موجود از سوی دستگاه خلافت، از طریق نصب وکلا و نمایندگان، ارتباط خود را با شیعیان حفظ می کرد. در سراسر قلمرو حکومت مأمون و معتصم آن حضرت کارگزارانی را اعزام می کرد و با فعالیّت های سیاسی گسترده از تجزیه نیروهای شیعه جلوگیری می نمود.

از جمله: آن بزرگوار به وکلای خود اجازه می داد که به درون دستگاه خلافت نفوذ کرده و مناصب حسّاس حکومتی را در دست بگیرند.

هم چنین برخی از کارگزاران امام نیز به عنوان حاکم شهرها منصوب شدند و همه امور را با دقّت تحت نظر داشتند.(2) در دوران امامت امام نهم بعضی از انحرافات عقیدتی مطرح بود که ریشه در دوران های قبل داشت، ولی آن بزرگوار به مناسبت هایی با این انحرافات برخورد می کرد و با اعلام موضع خویش، نظر حق و صائب را بیان می نمود و مردم را از باورهای ناصحیح و غلط باز می داشت.

امام جواد(ع) در برابر فرقه هایی که در دوران امامتش وجود داشت، شیعیان را راهنمایی می کرد. یکی از این فرقه ها اهل حدیث بود که مجسّمی مذهب بوده و خدا را جسم می پنداشتند. امام درباره آنان به شیعیان می فرمود:

که اجازه ندارند پشت سر هر کسی که خدا را جسم می داند، نمازگزارده و به او زکات بپردازند.(3)

واقفیّه یکی دیگر از فرقه های موجود انشعابی از شیعه بود که به صورت معضلی بزرگ در مقابل شیعیان مطرح شده بود؛ آنان کسانی بودند که پس از شهادت امام کاظم(ع) بر آن حضرت توقّف کرده و امامت فرزندش علی بن موسی الرضا(ع) را نپذیرفتند.

زیدیه نیز فرقه ای بود منشعب از شیعه که طعن آنان بر امامان معصوم(ع)، سبب موضع گیری تند ائمه در برابر این گروه شد، چنانکه در روایتی از امام جواد(ع) واقفیّه و زیدیّه مصداق آیه: «وجوهٌ یومئذٍ خاشعةٌ عاملةٌ ناصبة»(4) خوانده شدند و در ردیف ناصبی ها قرار گرفتند.(5)

منزلت علمی

با این که مناصب الهی وابسته به سن خاص نیست و خداوند مقام نبوّت را در کودکی به بعضی از پیامبران اعطا نموده، ولی با این حال امامت پیشوای نهم و مقام علمی او نه تنها از طرف مخالفان مورد تردید جدّی واقع شد، بلکه افراد عادّی از شیعیان و برخی از بزرگان و علمای شیعه نیز در این مسئله گفت و گو داشتند و در واقع این قضیّه به صورت یک معضل اعتقادی درآمده بود.

ابن رستم طبری از دانشمندان قرن چهارم می نویسد: «زمانی که سن امام جواد(ع) به شش سال و چند ماه رسید، مأمون پدرش امام رضا(ع) را به شهادت رساند و شیعیان در حیرت و سرگردانی فرو رفتند و در میان مردم اختلاف نظر پدید آمد و سن ابوجعفر را کم شمردند و شیعیان در سایر شهرها متحیّر شدند.»

(6) به همین جهت شیعیان اجتماعاتی تشکیل دادند و دیدارهایی با آن حضرت به عمل آوردند و به منظور آزمایش و حصول اطمینان از این که دارای علم امامت است، پرسش هایی را مطرح کردند و هنگامی که پاسخ های قاطع و روشن دریافت نمودند، مقام علمی آن بزرگوار را باور کردند و آرامش یافتند.

با طرح پرسش هایی از امام جواد(ع) نه تنها عظمت علمی آن حضرت در نزد شیعیان به اثبات رسید، بلکه علمای مذاهب دیگر این عظمت علمی را باور کردند.

از جمله: ابن حجر هیثمی می نویسد: «مأمون او را به دامادی انتخاب کرد، زیرا با وجود سن کم از نظر علم و آگاهی و حلم بر همه دانشمندان برتری داشت.»(7)

هم چنین دانشمندان دیگری که به مقام علمی و والای آن حضرت اعتراف نموده اند، عبارتند از:

احمد بن خطیب بغدادی (متوفای 463 ق) یحیی بن اکثم (متوفای 242 ق)، عزالدّین ابن اثیر جوزی(متوفای 630 ق)، ابن تیمیه حرّانی دمشقی (متوفای 758 ق) ابن عماد حنبلی دمشقی (متوفای 1089 ق) و دانشمندان دیگر…

از زیباترین و جالب ترین جلوه های علم و فضل امام نهم بازخوانی اندیشه ها می باشد. قاسم بن عبدالرحمان می گوید: به مذهب زیدیّه گرایش داشتم که به شهر بغداد سفر کردم.

مدّتی در آنجا بودم. روزی در یکی از خیابان های آن شهر، مردم را دیدم که با شور و شوق در جنب و جوش هستند. بعضی می دوند و برخی سعی می کنند تا خود را به نقاط بلند برسانند.

بعضی نیز ایستاده و به نقطه ای خیره شده اند، پرسیدم: مگر چه شده؟ گفتند: ابن الرضا(ع) می آید.

من هم ایستادم و به نظاره پرداختم حضرت سوار بر مرکب به سوی ما می آمد. همان طور که به او نگاه می کردم، با خودم گفتم:خداوند گروه امامیه را از رحمت خود دور کند.

آنان معتقدند که پروردگار سبحان، اطاعت از این جوان را بر مردم واجب گردانیده است. همین که این به ذهنم خطور کرد، حضرت خطاب به من این آیه را تلاوت کرد: «فقالوا ابشراً منّا واحدا نتّبعه انّا اذاً لفی ضلالٍ و سعر؛(8) قوم ثمود گفتند: آیا ما از بشری از جنس خود پیروی کنیم؟ اگر چنین کنیم، در گمراهی و جنون خواهیم بود. در این هنگام با خود گفتم: مثل این که او ساحر است و از دل من خبر می دهد.

بار دیگر حضرت خطاب به من این آیه شریفه را تلاوت کرد: «أالقی الذّکر علیه من بیننا بل هو کذّاب اسرٌ؛(9) آیا تنها به او وحی نازل شده است؟ نه او آدم بسیار دروغگو و خود پسند است.»

وقتی دیدم آن حضرت از اندیشه های قلبی من خبر می دهد، اعتقادم به آن بزرگوار کامل شد و از مذهب زیدیه دست برداشتم و به امامت ایشان اقرار کردم و اعتراف نمودم که او حجّت خدا بر مردم است.(10)

تربیت شاگردان

در دوره امام جواد(ع) تا زمان امام حسن عسگری(ع) به دلیل فشارهای سیاسی و کنترل شدید فعالیّت های آنان از طرف دربار خلافت، شعاع فعالیّت های علمی آن بزرگواران بسیار محدود بود، هر چند از علم وسیعی برخوردار بودند.

پیشوای نهم شیعیان با توجه به این که در سن جوانی به شهادت رسید، در عمر کوتاه و با برکت خویش علاوه بر انجام وظایف سنگین رهبری امّت، به تربیت شاگردانی که بتوانند پیام آسمانی خاندان نبوّت و امامت را به نسل بعدی منتقل سازند، توجه خاص داشت.

دانشمندان علم رجال و تراجم تعداد اصحاب و شاگردان امام محمد تقی(ع) را یک صدو ده نفر ذکر کرده اند.

(11) بیست و شش نفر از آنان مجموعاً هفتاد و هشت اثر نوشته اند که یکی از آنان «علی بن مهزیار» است با تألیف سی و پنج اثر. دیگری «محمد بن عبداللّه بن مهران» است که دارای هفت اثر می باشد و سومی «معاویه بن حکیم» با هفت اثر.(12)

یکی از اصحاب امام جواد(ع) حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) است که مقدار قابل توجهی حدیث از امام نقل کرده است.(13)

از دیگر چهره های برجسته و درخشان از بین شاگردان و راویان آن حضرت می توان از «احمد بن محمد بن نصر بزنطی»، «زکریا بن آدم»،

«حسین بن سعید اهوازی» و «احمد بن محمد بن خالد برقی» که هر کدام در صحنه های علمی و فقهی وزنه ای خاص به شمار می رفتند، نام برد. قابل ذکر است که روایت کنندگان از امام جواد(ع) منحصر به راویان و محدّثان شیعه نمی باشند، بلکه محدّثان و دانشمندان اهل تسنّن نیز معارف و حقایقی از اسلام را از آن حضرت نقل کرده اند، از جمله: «خطیب بغدادی» احادیثی با سند خود از آن بزرگوار نقل کرده است.(14) هم چنین «ابوبکر احمد بن ثابت» و «ابواسحاق ثعلبی» در کتب تاریخ و تفسیر خویش روایاتی از آن امام نقل کرده اند.(15)

نکته قابل دقت در روایات رسیده از امام جواد(ع) تنوّع روایات در موضوعات مختلف و مورد نیاز آن زمان بوده است که به عنوان نمونه به این موضوعات می توان اشاره کرد:

1. توحید و بسیاری از شبهاتی که در این زمینه در آن زمان مطرح بوده است.(16)

2. تفسیر قرآن، تأویل و بیان بطون آیات.

3. روایات فقهی در باب نماز، زکات، حج و…

4. بیان فلسفه و علل احکام.

مناظره های علمی

دولت عباسی به منظور درهم شکستن چهره علمی امامان(ع) و زیر سؤال بردن دانش و حتی امامت آنان، جلسات مناظره و گفت وگوی علمی تشکیل می داد. البته با این کار عباسیان نه تنها به مقصود خویش نمی رسیدند، بلکه موجب رسوایی و فضاحت خود می شدند.

از آن جا که امام جواد(ع) نخستین امامی بود که در خردسالی به منصب امامت رسید، آن حضرت مناظرات و گفت و گوهایی داشته است که برخی از آن ها بسیار مهم و مفید بوده است.

راز برپایی آن مناظرات این بود که از یک طرف امامت آن امام به خاطر کمی سن برای بسیاری از شیعیان کاملاً ثابت نشده بود، از این رو برای اطمینان خاطر و به عنوان آزمایش، سؤالات فراوانی از ایشان می کردند. از طرف دیگر مکتب اعتزال و افراطی گری در بهره وری از عقل رونق یافته بود و حکومت وقت نیز از آنان پشتیبانی می کرد، لذا این گروه سؤالات عقلی دشواری مطرح می کردند تا به پندار خامشان حضرت را در میدان رقابت علمی شکست دهند، ولی در همه این مناظرات، امام جواد(ع) با علم امامت که ناشی از علم خداوندی است، با پاسخ های قاطع هرگونه شک و تردید را در مورد امامت خود از بین برد.

به همین جهت است که بعد از ایشان در دوران امامت امام هادی(ع) که در کودکی به امامت رسید، مشکلی ایجاد نشد و برای همه روشن شده بود که خردسالی مانع منصب امامت نمی شود.

مناظره آن بزرگوار با «یحیی بن اکثرم» و «ابن ابی داود» و غلبه بر آن دو از این نمونه مناظرات است.(17)

پاسدار حریم وحی

نهمین امام شیعیان بر این باور بود که آیات الهی باید در سطح جامعه فراگیر شود و تمام مسلمانان در گفتار و رفتار و استدلال های روزمره خود از قرآن و معارف بلند آن بهره گیرند. به همین جهت سعی می کرد که در گفت و گوها و معاشرت و برخورد با مردم از آیات قرآن استفاده کند.

امام جواد(ع) به عنوان پاسدار حریم وحی از تفسیرهای نابه جا و غیر عقلانی آیات قرآن جلوگیری کرده و علما و دانشمندان را به سوی فهم صحیح آیات راهنمایی می کرد.

روزی در مجلس معتصم برخی از دانشمندان به آیه ای استناد کرده و یک حکم شرعی صادر نمودند. امام که در آن جلسه حضور داشت، خطای آنان را گوشزد نمود و تفسیر صحیح را برای حاضرین بیان کرد. «محمد بن مسعود عیاشی سمرقندی» در تفسیر خود ماجرای آن مجلس را چینین آورده است:

در زمان معتصم عباسی عوامل خلیفه، عدّه ای دزد را دستگیر کرده و از مرکز خلافت در مورد چگونگی مجازات آنان خواستار دستور بودند.

خلیفه در مورد این حادثه حساس مجلس مشورتی تشکیل داد و از دانشمندان عصر، کیفیّت اجرای حدّ شرعی را در مورد آنان خواستار شد. آنان گفتند: قرآن در این مورد بهترین راه کار است، آن جا می فرماید: «انّما جزاء الّذین یحاربون اللّه و رسوله و یسعون فی الارض فساداً ان یقتّلوا او یصلّبوا او تقطّع ایدیهم و ارجلهم من خلافٍ اوینفوا من الارض…؛(18) کیفر کسانی که با خدا و پیامبرش به جنگ بر می خیزند و در روی زمین در اشاعه فساد تلاش می کنند، این است که اعدام شوند یا به دار آویخته شوند یا دست و پای آنان بر عکس یکدیگر قطع شود و یا این که از سرزمین خود تبعید گردند.»

آنان به خلیفه پیشنهاد کردند طبق این آیه یکی از کیفرهای فوق را در مورد تبهکاران انتخاب کند. معتصم عباسی در همان جلسه از امام نیز نظر خواست. آن حضرت اول از اظهار نظر خودداری کرد، امّا وقتی که با اصرار خلیفه مواجه شد، نظر خود را چنین اعلام کرد: ایشان در استدلال به آیه خطا کردند.

استنباط حکم شرعی از این آیه دقت بیش تری می طلبد و باید تمام جوانب مسأله در نظر گرفته شود و نسبت به جرم های مختلف کیفرها فرق می کند؛ زیرا این مسأله صورت های مختلف و احکام جداگانه دارد:

1ـ اگر این راهزنان فقط راه را نا امن کرده اند، و نه کسی را کشته و نه مالی را به غارت برده اند، مجازات آنان فقط حبس است و این همان معنی «نفی الارض» است.

2ـ اگر راه را نا امن کرده و افراد بی گناهی را کشته اند، امّا به مال دیگران تجاوز نکرده اند، مجازات آنان اعدام است.

3ـ اگر امنیّت را از راه های عمومی سلب کرده، انسان های بی گناه را کشته و مال مردم را نیز به غارت برده اند، کیفر آنان باید سخت تر باشد، یعنی اول دست و پایشان را به عکس هم دیگر قطع می کنند، سپس به دار مجازات آویخته می شوند. معتصم این نظریه را پسندید و به عامل خود دستور داد که طبق نظر امام جواد(ع) عمل کند.(19)

استدلال به قرآن

مسئله امامت حضرت جواد(ع) در خردسالی، در عصر امامت خود ایشان نیز مطرح بود،لذا این مسئله را از خود ان حضرت می پرسند.

مرحوم کلینی می نویسد: شخصی محضر امام جواد(ع) شرف یاب شد و گفت:

یابن رسول اللّه! عدّه ای از مردم نسبت به موقعیت امامت شما شبهه ایجاد می کنند. حضرت در پاسخ چنین فرمود: خداوند متعال به حضرت داود(ع) وحی کرد که فرزندش سلیمان(ع) را جانشین خود قرار دهد، با این که سلیمان کودکی خردسال بود.

این موضوع را برخی از دانشمندان بنی اسرائیل نپذیرفتند و در اذهان مردم شک و شبهه ایجاد کردند، به همین جهت خداوند به حضرت داود(ع) وحی کرد که عصا و چوب دستی اعتراض کنندگان و سلیمان(ع) را بگیر و هر کدام را با علامتی مشخص کن که از چه کسی است؟ سپس آن ها را شبانگاه در جایی پنهان نما. فردای آن روز به همراه صاحبان آن ها بروید و چوب دستی ها را بردارید. چوب دستی هر کس سبز شده باشد، همان شخص جانشین و حجّت بر حق خدا خواهد بود.

همگی این پیشنهاد را پذیرفتند و چون به مرحله اجرا درآوردند، عصای حضرت سلیمان(ع) سبز شده بود. پس از آن همه افراد پذیرفتند که او حجّت و پیامبر خداست.(20)

«علی بن اسباط» یکی از یاران امام محمد تقی(ع) می گوید: روزی به محضر آن حضرت رسیدم در حالی که در مورد امامت ایشان در خردسالی شک و تردید داشتم. در همان لحظه امام در برابر من نشست و فرمود:

خداوند درباره امامت حجّت آورده، همان طوری که درباره نبوت حجّت آورده است. قرآن کریم درباره حضرت یحیی(ع) می فرماید: «…و آتیناه الحکم صبیّاً؛(21) ما به یحیی در کودکی فرمان نبوت دادیم.» و درباره حضرت یوسف(ع) می فرماید: «و لمّا بلغ اشدّه آتیناه حکماً و علماً…؛(22) هنگامی که به حدّ رشد رسید، به او حکم نبوّت و دانش دادیم» بنابراین همان گونه که ممکن است خداوند علم و حکمت را در سن چهل سالگی به شخصی عنایت کند، ممکن است همان حکمت رادر دوران کودکی نیز عطا کند.(23)

احادیث و کلمات قصار

در منابع تشیّع و تسنّن از امام محمد تقی(ع) بیش از دویست و بیست حدیث در زمینه های مختلف فقهی، اخلاقی و اجتماعی به ما رسیده است. شایان ذکر است که تعداد یک صد و بیست نفر، احادیث صادره از آن حضرت را روایت کرده اند.

از این مقدار حدیث که از آن بزرگوار نقل شده می توان به عظمت علمی و احاطه ایشان بر مسائل فقهی، تفسیری، عقیدتی و نیز دعا و مناجات پی برد، چنان که در لابلای کلمات قصار زیبایی که از آن حضرت برجای مانده، کمالات اخلاقی ایشان به خوبی نمایان است.

بخشی از کلمات قصار امام را «ابن صبّاغ مالکی» در کتاب «الفصول المهمّه» آورده است. همین طور در کتاب «تحف العقول» و مصادر دیگر نیز این نوع کلمات فراوان یافت

می شود. هم چنین بخش عمده روایات فقهی امام را باید در نامه هایی که در پاسخ به بلاد مختلف اسلامی فرستاده اند، جست و جو کرد.(24) حسن ختام این نوشتار را با حدیثی زیبا و با برکت از آن امام همام زینت می دهیم که فرمود: «ثلاث خصالٍ تجتلب بهنّ المحبّة؛الانصاف فی المعاشرة و المواساة فی الشدّة و الانطواع و الرّجوع علی قلبٍ سلیمٍ؛(25) با سه چیز می توان محبت دیگران را جلب نمود: انصاف داشتن در برخوردها، همدردی با دیگران در سختی ها و راحتی ها و داشتن قلب سلیم.» امید است که این حدیث و سایر احادیث نورانی آن حضرت مشعل های فروزانی باشد در دهکده ظلمانی جهان امروز و چراغ هایی در کوره راه های دشوار زندگی.

پی نوشت ها:
1. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 50، ص 74.
2. تاریخ غیبت، امام دوازدهم، حسین جاسم، ترجمه سید محمد نقی، آیت اللّهی، ص 78 – 79.
3. التوحید، شیخ صدوق، ص 101.
4. سوره غاشیه، آیات 2 – 3.
5. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ص 490.
6. دلایل الامامة، محمد بن جریر طبری، ص 204.
7. الصواعق المحرقة، ابن حجر هیثمی، ص 205.
8. سوره قمر، آیه 24.
9. همان، آیه 25.
10. منتخب میزان الحکمه، محمد محمدی ری شهری، ص 51.
11. نک: رجال طوسی، ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، ص 397 – 409.
12. نک: سیر حدیث در اسلام، سید احمد میرخانی، ص 266 – 278.
13. حیات فکری و سیاسی امامان شعیه)ع(، ص 491.
14. اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج 2، ص 35.
15. مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب مازندرانی، ج 4، ص 384.
16. التوحید، ص 82.
17. نک: حیات فکری و سیاسی امامان شیعه)ع(، ص 482 – 486.
18. سوره مائده، آیه 33.
19. تفسیر عیاشی، محمد بن مسعود عیاشی، ج 1، ص 315.
20. اصول کافی، محمد بن یعقوب کلینی، ج 1، ص 383.
21. سوره مریم، آیه 12.
22. سوره یوسف، آیه 22.
23. اصول کافی، ج 1، ص 384.
24. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه)ع(، ص 489 – 490.
25. کشف الغمّه فی معرفة الائمه، علی بن عیسی اربلی، ج 2، ص 349.

اسماعیل نساجی زواره
منبع :  پاسدار اسلام ؛ آذر 1387 – شماره 324؛ ، ص 44

راه هاى كسب رضوان الهى از ديدگاه امام جواد(ع)

امام تفاوت معصوم(ع) با ديگران در اين است كه سبقت مشيت الهى در آنان هم در مشيت تشريعى و تكوينى الهى است.

به اين معنا كه آنان به اراده و اختيار، مشيت الهى را انجام مى دهند و در همان مسير گام برمى دارند و بر آن رضايت دارند.

 راه هاى كسب رضوان الهى از ديدگاه امام جواد(ع)

 زندگى پيامبران و امامان (ع) كه در كتاب و سنت آمده است، سرشار از آموزه هايى براى رسيدن به رضوان الهى است.

از اين رو قول و فعل و تقرير ايشان به عنوان حجت و سرمشق هاى زندگى بشر قرار گرفته و بر همگان واجب شده تا براى رسيدن به رضوان الهى از آنان پيروى كنند.

خداوند در آيه 31 سوره آل عمران مى فرمايد: قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله ؛ بگو اگر خداوند را دوست مى داريد، از من پيروى كنيد تا خداوند شما را دوست بدارد.

اين بدان معناست كه محبت الهى تنها در سايه سار اطاعت از معصومان (ع) به دست مى آيد؛ چنان كه محبت بى اطاعت و پيروى، ادعاى دروغينى است كه برخى بيان مى كنند.

بنابراين دست يابى به خشنودى، رضايت و محبت الهى به آن است كه از پيامبر(ص) و خلفاى به حق او (ع) اطاعت و پيروى كنيم و سنت و سيره ايشان را سرمشق زندگى خويش قرار دهيم

. يكى از اين معصومان (ع) حضرت امام جواد (ع) است.

آن بزرگوار همانند ديگر انوار آسمان امامت و ولايت، همه زندگى اش سرشار از هدايت و حقيقت است.

به آن چه مى گفت عمل مى كرد و سخن و كارش بازتابى از آموزه هاى قرآنى و تجسم آيات وحيانى بود.

نويسنده به بهانه سالروز ولادت آن حضرت به بررسى برخى از آموزه هاى اخلاقى آن حضرت پرداخته و راه رسيدن به خشنودى خدا را تبيين كرده كه با هم آن را از نظر مى گذرانيم.

امام جواد(ع) مظهر حقيقت كل

خداوند خود را به حقيقت محض مى ستايد؛ (قصص، آيه 53 و آيات ديگر) چرا كه جز او حقى نيست و حقانيت هر چيزى به اوست.

پيامبر(ص) مظهر كامل و تمام چنين حقيقتى است و به حكم آيه مباهله، اميرمؤمنان على(ع) و ديگر انوار معصومان نيز مظهر همين حقيقت كل هستند.

بر اين اساس، امام جواد نيز مظهريت كامل و تمام اين حقيقت كل را دارا مى باشد.

نتيجه چنين تصويرى از امام جواد (ع) اين خواهد بود كه همه زندگى آن حضرت (ع) مسبوق به رضايت الهى است و چيزى جز آن چه را خدا خواسته انجام نمى دهد و در حقيقت مجراى خواسته هاى الهى است.

البته براساس آيه 30 سوره دهر همه انسان ها اين گونه هستند و همواره مشيت الهى و خواست كلى او مقدم برخواست انسان هاست، چنان كه به صراحت مى فرمايد:

«ما تشاوون الا ان يشاءالله»؛

هر آن چه را خدا اراده كرد شما مى خواهيد.

امام تفاوت معصوم (ع) با ديگران در اين است كه سبقت مشيت الهى در آنان هم در مشيت تشريعى و تكوينى الهى است.

به اين معنا كه آنان به اراده و اختيار، مشيت الهى را انجام مى دهند و در همان مسير گام برمى دارند و بر آن رضايت دارند.

اين گونه است كه حتى در صحراى كربلا جز جميل و زيبايى نمى بينند؛ چرا كه خداوند خواسته بود كه اهل بيت (ع) شهيد و اسير ببيند و ايشان خشنود و راضى به رضايت الهى بودند.

سخن آنان همواره اين است: يكى درد و يكى درمان پسندد/ يكى وصل و يكى هجران پسندد/ من از درمان و درد و وصل و هجران/ پسندم آن چه را جانان پسندد.

چنان كه امام باقر (ع) در ديدار جابر بن عبدالله انصارى از بينش و نگرش اهل بيت (ع) و رضايت مندى ايشان به مشيت الهى اين گونه سخن مى گويد كه در حكايت پيش رو آمده است:

جابربن عبدالله انصارى، صحابى رسول خدا (ص) در بستر بيمارى افتاده و آخرين لحظات زندگانى خود را مى گذراند.

امام باقر (ع) به عيادت او رفت و با مهربانى كنارش نشست و فرمود: اى جابر، حالت چطور است؟ جابر، پيرمردى كه عمرى را در ركاب پيشوايان معصوم عليهم السلام گذرانيده بود، عرض كرد:

حال پيرمردى را دارم كه پيرى را بر جوانى مى پسندد و مرگ را نسبت به زندگانى بيشتر دوست دارد و به بيمارى نسبت به تندرستى علاقه بيشترى دارد.

او مى خواست اين گونه بر ناملايمات شكرگزارد و بگويد كه از هيچ يك از آن ها نابردبارى نمى كند.

اما امام باقر(ع) سخنى فراتر از آن گفت و فرمود: «اما من آنچه را خدا بخواهد دوست دارم.

اگر جوانى را بخواهد به آن علاقه مندم و اگر بيمارى را بر تندرستى من بپسندد، من هم همان را مى خواهم و اگر زندگى را بر مرگ در مورد من ترجيح دهد، همان را برمى گزينم.»

روزى شخصى خدمت پيامبر اكرم(ص) رسيد و پرسيد: معناى رضا چيست؟ آن را براى من شرح دهيد.

پيامبر اكرم با لبخند شيرينى بر لب، پاسخ فرمود: «جبرئيل امين از سوى خدا، جايگاه وارسته رضا را برايم اين چنين بيان كرد:

فرد خشنود به خواست پروردگار، كسى است كه از خداى خود ناخرسند نشود؛ خواه دنياى خوبى داشته باشد و خواه دنياى خوبى نداشته باشد و ديگر اينكه به نيكى اندك خود در برابر خواست خدا راضى و مغرور نشود».

امام جواد (ع) نيز همانند ديگر معصومان (ع) كه مظاهر حقيقت كل هستند، در قول و عمل اين رضايت مندى به مشيت الهى را بارها نشان داد.

آن حضرت(ع) بزرگ ترين آرمان بشريت را دست يابى به اين امر مى داند و بر اساس آموزه هاى قرآنى بر اين باور تأكيد مى كند كه «رضوان من الله اكبر؛ رضوان الهى بزرگ تر از هر چيزى است» (سوره توبه، آيه72)

در اين آيه خداوند رضوان خود را برتر و بزرگ تر از هر چيزى بر مى شمارد و در حقيقت صفت اكبر راكه صفت خاص خداوند است به رضوان خود نيز مى بخشد.

به اين معنا كه اگر در هستى بزرگ تر از خدا معنا و مفهومى ندارد، در ميان خواسته ها و آرمان هاى هستى نيز چيزى جز رضوان و خشنودى الهى بزرگ تر نيست. (نگاه كنيد، تفسير الميزان، ج18، ص238)

مرحوم علامه طباطبايى بر اين باور است كه معرفت انسان نمى تواند رضوان الهى و حدود آن را درك كند، چون رضوان خدا محدود و مقدر نيست تا وهم بشر بدان دست يابد و شايد براى فهماندن اين نكته بود كه كمترين درجه رضوان خدا هر چقدر هم كه كم باشد، از اين بهشتها بزرگتر است؛ يعنى بزرگترين سعادت و رستگارى براى فرد عاشق و دوستدار خداوند اين است كه رضايت معشوق خود را جلب كند، بدون اين كه در صدد ارضاى نفس خويش باشد.

بنابراين مى بينيم كه رضوان الهى نقطه مقابل رضاى شخصى و فردى قرار مى گيرد. قابل ذكر است كه در ادامه آيه مورد اشاره آمده است كه:

رضوان الهى حقيقت هر رستگارى بزرگى است.

امام جواد (ع) بر اين اساس از مردم مى خواهد تا رضوان الهى را مقصد غايى خود قرار دهند و براى دست يابى به اين هدف راه و روش آسانى را نشان مى دهد.

آن حضرت مى فرمايد: «ثلاث يبلغن بالعبد رضوان الله تعالي: كثره الاستغفار، ولين الجانب، و كثره الصدقه و ثلاث من كن فيه لم يندم: ترك العجله و المشوره و التوكل على الله عند العزم.»

سه چيز است كه رضوان خداوند متعال را به بنده مى رساند: 1- زيادى استغفار، 2- نرم خو بودن، 3- و زيادى صدقه.

و سه چيز است كه هر كس آن را مراعات كند، پشيمان نشود: 1- ترك نمودن عجله، 2- مشورت كردن، 3- و به هنگام تصميم توكل بر خدا نمودن.

(مسند الامام الجواد، ص742)

با نگاهى گذرا به زندگى آن حضرت (ع) مى توان دريافت كه ايشان راهى را به مردم نشان مى دهد كه خود آن راه، سيره زندگى آن حضرت بوده است.

وى انسانى است كه زندگى اش را به عبادت مى گذراند و شبانه روز خويش را وقف بندگى خدا مى كند و هرگز از استغفار جدا نمى شود.

با مردمان نرم خويى داشت و همواره با فروتنى و تواضع با مردم مواجه مى شد و اهل جود و انفاق و ايثار بود، به گونه اى كه وى را جواد (بخشنده) ناميده اند. بنابراين، آن حضرت(ع) براى دستيابى به رضوان الهى راهى را به مردم نشان مى دهد كه خود را پيموده و در زندگى تجربه كرده است.

دراين جا نگاهى گذرا به راههاى سه گانه آن حضرت براى دستيابى به رضوان الهى ما را با اين مفاهيم بيشتر آشنا مى كند.

استغفار

يكى از نعمت هاى الهى به بندگان خود، استغفار و توبه است.

بى گمان اگر درهاى توبه و استغفار بر روى بندگان بسته مى شد، انسان ها در نوميدى محض قرار مى گرفتند و بر اثر خطا و گناهى، مى بايست دست از رسيدن به كمالات از جمله رضوان الهى مى شستند. اما استغفار نعمت بزرگ الهى به انسانها است تا اين گونه خود را پاك و پاكيزه سازند، گويى كه هرگز گناه و خطايى مرتكب نشده اند.

استغفار به معناى درخواست پوشش و گذشت و آمرزش است.

(مفردات راغب) به اين معنا كه انسان از خدا مى خواهد كه وى را ببخشد و در حق وى گذشت نمايد و او را با رحمت خود پوشش دهد.

اين واژه در اصطلاح قرآنى به معناى درخواست زبانى يا عملى آمرزش و پوشش گناه از خداوند به هدف مصونيت از آثار بد گناه و عذاب است.(كشف الاسرار ج2ص64 و نيز التحرير و التنوير ج4 ص29).

استغفار با توبه اين تفاوت را دارد كه استغفار آمرزش خواهى از گناهان براى پيراستن روح است و توبه اقدام براى آراستن روح به صفات پسنديده اى چون توحيد است (الميزان ج01ص 041) و يا استغفار درخواست آمرزش از گناهان پيشين و توبه پشيمانى و بازگشت به خدا درباره گناهانى است كه امكان دارد درمقام عمل انجام دهد. (تفسير كبير فخر رازى ج71 ص181)

آيات بسيارى در قرآن به مسئله استغفار پرداخته و ارزش و جايگاه و اهميت آن را نشان داده است.

اين واژه در قرآن 86 بار تكرار شده كه بيانگر اهميت آن است. خداوند در آياتى از قرآن به پيامبر(ص) با آن كه وى خود از اهل عصمت و طهارت است، دستور استغفار مى دهد و مى فرمايد: به سوى خداوندت استغفار كن. (نصر، آيه3)

خداوند همچنين در آياتى ديگر به مؤمنان دستور مى دهد كه استغفاركنند (بقره، آيه 991 و نيز آل عمران، آيه 3 و آيات ديگر) و يا اين كه اهل استغفار در سحرگاهان باشند.

(ذاريات، آيه81) خداوند پس از بيان اهميت و ارزش استغفار، به بيان اين راهكار براى برون رفت از مشكلات و معضلات فردى و جمعى اشاره كرده و مى فرمايد: دو عامل اصلى و كلى است كه حتى عذاب هاى طبيعى و غيرطبيعى چون سيل و زلزله و جنگ و عذاب استيصالى ريشه كن را از انسان دور مى سازد. يكى وجود پيامبر(ص) است و ديگرى استغفار (انفال آيه33)

حضرت اميرمؤمنان (ع) دراين باره مى فرمايد: در روى زمين دو وسيله و ابزار امنيت از عذاب الهى وجود داشت: يكى از آن دو وجود پيامبر (ص) بود كه با رحلت آن حضرت برداشته شد و انسان ها از آن محروم شدند ولى ديگرى كه استغفار است همواره براى همگان تا قيامت وجود دارد.

پس بدان تمسك جوييد و چنگ زنيد و آن گاه آيه 33 سوره انفال را خواند. (نهج البلاغه حكمت 88)

استغفار تا آن اندازه مهم و ارزشمند است كه حتى عذاب يعنى كيفر اعمالى كه در دنيا انسان به جهت تكوين و يا تشريعى بدان مبتلا و گرفتار مى گردد، از وى و يا جامعه برداشته مى شود.

انسان با استغفار مى تواند از اين دسته عذاب هاى دنيوى و اخروى كه به خاطر بازتاب و واكنش طبيعى اعمال، گريبان گير او مى شود، رهايى يابد.

آثار استغفار

از مهم ترين آثار استغفار كه در آيات قرآن بدان اشاره شده مى توان به پيشگيرى از عذاب الهى (انفال آيه 33)، آمرزش گناهان (نوح آيه 01) افزايش روزى (نوح آيه 11)، ازدياد فرزندان (نوح آيه 21) و رفاه و عمر طولانى (هود آيه 3) نام برد.

قرآن بيان مى دارد كه بهترين زمان استغفار سحرگاهان است (ذاريات آيه 81، آل عمران آيه 71 و نيز يوسف آيه 89) زيرا حالات و موقعيت هاى مختلف زمانى و مكانى از نقش اقتدارى (مزمل آيه 6) و ويژه اى برخوردار است چنان كه درباره ليله القدر گفته شده است (قدر آيه 1).

كثير در آيات قرآن به معناى بيش از هفتاد آمده است.

در تفسيرى از على بن محمد الهادى (ع) درباره معناى كثير آمده است كه قرآن به پيامبر(ص) فرموده كه خداوند تو را در «مواطن كثير» (توبه آيه 52) يارى داده است و آن حضرت بيان مى دارد كه شمار غزوات و سراياى آن حضرت بيش از هفتاد تا هشتاد بوده است؛ بنابراين «كثير» به معناى بيش از هفتاد است.

از اين رو كسى كه مى خواهد استغفار نمايد، مى بايست در سحرگاهان و بيش از هفتاد بار به طور استمرارى استغفار كند تا مصداق اهل استغفار شود.

اما پيش از اين كه به اين روايات تفسير تمسك شود قرآن خود به صراحت به عدد هفتاد اشاره كرده است:

استغفر لهم او لاتستغفر لهم ان تستغفرلهم سبعين مره فلن يغفرالله لهم (توبه آيه 08) چه برايشان آمرزش بخواهى و يا نخواهى يكسان است حتى اگر برايشان 07 بار آمرزش بخواهى خدا آنان را نمى آمرزد.

در اين آيه به صراحت از عدد 07 ياد شده است كه مى رساند 07، عدد مطلوبى است كه مؤمن مى تواند با آن خود را در شمار مستغفران قرار دهد و از گناهان و مشكلات دنيوى و اخروى و نيز مادى و معنوى بره اند.

پس براساس آنچه امام جواد مى فرمايد استغفار بنده بايد زياد باشد تا جزو مستغفران قرار گيرد و لذا تأكيد مى كند:

كثره الاستغفار.

به هرحال، استغفار نعمتى است كه انسان ها مى توانند با آن براى دفع عذاب، رفع عذاب و جلب منفعت بهره گيرند.

از اين رو حضرت امام جواد (ع) يكى از راه هاى رسيدن به رضوان الهى را كثرت استغفار مى داند و برآن تأكيد مى ورزد.

نرم خويى و فروتني

از ديگر راهكارهايى كه امام جواد (ع) براى رسيدن به رضوان الهى بيان مى كند، نرم خويى و فروتنى است.

اگر در بخش نخست راهكار امام (ع) بازسازى رفتار با خداوند و چگونگى ارتباط با او تبيين شده در بخش دوم و سوم به ارتباط با مردم توجه مى دهد.

به اين معنا كه راه رسيدن به خداوند از درون خلق مى گذرد و خدمت به خلق به قصد وجه الله، بزرگ ترين عبادت است.

اين ارتباط با انسان ها مى بايست به دور از هرگونه تكبر و غرور و استكبارورزى باشد.

از اين رو به حوزه اخلاق پيش از حوزه عمل اجتماعى توجه مى دهد، چراكه انسان هاى بسيارى هستند كه اهل خدمت به خلق هستند ولى اهل فروتنى و تواضع نمى باشند. به اين معنا كه انفاق و احسان مالى مى كنند ولى رفتارشان سرشار از منت و تكبر و غرور است.

بنابراين پيش از اين كه به حوزه عمل اجتماعى و خدمات اجتماعى كه همان احسان و انفاق و نيكوكارى باشد تأكيد كند بر بازسازى منش اخلاقى توجه مى دهد؛ چراكه خوى خوش بهتر از هر چيزى در زندگى بشر است.

سعدى در گلستان داستانى را آورده كه اين معنا را به خوبى بيان مى كند.

وى مى نويسد كه يكى از پارسايان به شدت نيازمند و تهيدست شد، شخصى به او گفت: فلان كس ثروت بى اندازه دارد، اگر او به نيازمندى تو آگاه شود، بى درنگ در رفع آن بكوشد.

پارسا گفت: مرا نزد او ببر، آن شخص گفت: با كمال منت و خشنودى تو را نزد او مى برم.

سپس دست پارسا را گرفت و با هم نزد آن ثروتمند رفتند، هنگامى كه پارسا به مجلس ثروتمند و ارد شد، ديد او لب فرو آويخته و چهره درهم كشيده و ترشروى نشسته است، همانجا بازگشت و بى آنكه سخنى بگويد، آن مجلس را ترك كرد، شخصى از پارسا پرسيد: چه كردي؟ پارسا گفت:

عطايش را به لقايش بخشيدم. (يعنى با ديدار چهره خشم آلود و درهم كشيده او، ازبخشش او گذشتم و از عطاى او چشم پوشيدم.)

مبر حاجت به نزد ترشروي / كه از خوى بدش فرسوده گردي/ اگر گويى غم دل با كسى گوي/ كه از رويش به نقد آسوده گردي

فروتنى زمانى معنا مى يابد كه شخص داراى امتياز و منصب و قدرت و ثروتى باشد وگرنه فروتنى معنا و مفهوم نمى يابد.

بر اين اساس فروتنى در روايات از دسته فضايل اخلاقى و هنجارهاى اجتماعى دانسته شده كه كسى بر آن حسادت نمى ورزد.

به سخن ديگر فروتنى تنها در حوزه قدرت و ثروت معنا و مفهوم مى يابد و اگر كسى با همه ثروت و قدرت خويش در برابر ديگرانى كه از آن امتياز و ثروت و قدرت برخوردار نباشند، تواضع و فروتنى كند، كارى عظيم و بزرگ انجام داده است و اين خود بيانگر روح بزرگى است كه در اين تن فروتن وجود دارد كه براى قدرت و ثروت، پشيزى ارزش معنوى قايل نشده و آن را معيار سنجش و داورى خويش براى انسانيت نشمرده است.

از اين رو امام جواد (ع) تواضع در برابر مردم و خوش خويى را دروازه اى به سوى رضوان الهى مى داند، چرا كه فروتنى و خوشخويى و نرم خويى، انسان را از تكبر و استكبار دور مى سازد كه عامل سقوط ابليس و شياطين بوده است و انسان هر بدبختى كه در دنيا و آخرت مى كشد به سبب همين تكبر و خودبزرگ بينى و در نتيجه استكبار و ستم به ديگران است.

احسان و انفاق

سومين دستور امام جواد (ع) براى رسيدن به رضوان الهى انفاق و احسان است كه خود آن حضرت(ع) نماد اين فضيلت انسانى بود و وى را بر اين پايه جواد الائمه خوانده اند.

انفاق و صدقه به ديگران كه عمل اجتماعى است همواره در قرآن در كنار عبادت محض خدا يعنى نماز گذاشته شده است.

اين بدان معنا است كه بندگى دو بال اصلى دارد كه عبارت از ارتباط درست و خاضعانه در برابر خدا و ارتباط درست و متواضعانه در برابر مردم است كه با انفاق و صدقه كمال مى يابد.

دل هاى پاك و قصد خير و نيك به همه اعمال و رفتار ما معناى درست مى بخشد و تقرب به رضوان الهى را سرعت مى بخشد.

از اين رو آن حضرت در جايى ديگر مى فرمايد: «القصد الى الله تعالى بالقلوب أبلغ من اثعاب الجوارح بالاعمال.»

؛ با دلها به سوى خداوند متعال قصد و آهنگ نمودن، رساتر از به زحمت انداختن اعضا و جوارح با اعمال است.

با اين همه عمل نيك و خير يعنى قصد وجه الله است كه كلمات ايمان را عروج مى دهد و بالا مى برد.

(فاطر، آيه01) انفاق و احسان در همه اشكال به خصوص در انفاقات مالى و صدقات يكى از كارهائى است كه نقش بالا برنده را ايفا مى كند و آدمى را به سوى رضوان الهى سوق مى دهد.

بى گمان، يكى از نيكوترين راه ها براى صرف مال و بهره جاودانه بردن از آن، صدقه دادن مال در راه خداست.

البته صدقات دو دسته اند: «واجب و مستحب.» صدقه واجب عبارت است از بخشى از اموال شخصى كه با شرايطى خاص به افرادى مخصوص داده مى شود، از جمله زكات، خمس و فطريه.

ولى صدقه مستحب اندازه خاصى ندارد و انسان مى تواند هر مقدار از مالش را كه بخواهد در راه خدا به فقرا و نيازمندان ببخشد.

البته بخشش اموال بايد در حد اعتدال باشد و اگر درحدى باشد كه براى خود شخص ايجاد تنگدستى كند، مذموم شمرده شده است.

بهترين نوع صدقات همان صدقات مستحب است، چرا كه انسان در اين جا با اختيار خود از هر آن چه دارد در راه خدا بخشش و احسان و جود مى كند.

چنين شخصى ديگران را در اموال خود صاحب حق و شريك مى داند و مى كوشد تا با از ميان بردن هر نوع دلبستگى و وابستگى، تنها رضوان الهى را بجويد.

آثار انفاق

درباره آثار صدقات در زندگى دنيوى روايت بسيارى آمده است كه از جمله آن ها مى توان به موارد زير اشاره كرد.

پيامبر اكرم(ص) مى فرمايد: به وسيله صدقه، رزق و روزى را براى خود نازل كنيد.

هم چنين امام صادق(ع) فرموده: «صدقه، دين را ادا مى كند و بركت را براى انسان به دنبال دارد.»

امام على(ع) درباره نقش صدقه در زندگى دنيا مى فرمايد: «هرگاه بى چيز شديد بوسيله صدقه با خدا تجارت كنيد.»

همچنين پيامبر اسلام فرمود: «صدقه بدهيد، همانا صدقه مال را زياد مى كند، پس صدقه بدهيد خداوند شما را مورد رحمت خويش قرار دهد.»

امام باقر(ع) مى فرمايد:

«صدقه هفتاد بلا را از انسان دور مى كند و نيز مرگ سوء را از او دور مى نمايد چرا كه صاحب صدقه هرگز با مرگ سوء از دنيا نمى رود.»

پيامبراكرم(ص) مى فرمايد:

«صدقه و صله رحم شهرها را آباد مى كند و بر عمرها مى افزايد.»

از پيامبراكرم(ص) امام صادق، امام كاظم و اميرمؤمنان(عليه السلام) نقل شده است: «بيماران خود را به وسيله صدقه درمان كنيد.»

امام باقر(ع) فرمود: «نيكى و صدقه، فقر را دور مى كند.» (الميزان، ج2، ص420و ص334.)

رضا شريفى

منبع: روزنامه – کيهان -1/4/1389

کنیه ها و القاب امام جواد(ع)

القابی که معاصرین امام جواد علیه السلام برای آن حضرت بر شمرده ‌اند و حاکی از مقام رفیع امام محمدتقی علیه السلام است و مورخین به آن القاب اشاره کرده اند، به شرح ذیل است:

اعجوبه اهل البیت، نادره الدهر، بدیع الزمان، عیسی ثانی، ذوالکرامات، الموید بالمعجزات، سلاله رسول الله، صاحب الخضْره، الفایق علی المشایخ فی الصغر، من خاتم الامامه علی کتفه، المبرز علی کافه ذوی اهل الفضل، افضل اهل الدنیا فی الصبی، الکامل فی السودد والهدی والحکمه والعلم، هادی القضاه، سید الهداه، نورالمهتدین، سراج المتعبدین و مصباح المتهجدین

کنیه ها و القاب امام جواد(ع)

حضرت امام محمدتقی علیه السلام، معروف به جواد الائمّه علیه السلام، نهمین پیشوای معصوم و جوان ترین امام شهید که در عمر کوتاه – اما با برکت خود – میراث ماندگارِ فرهنگِ تشیّع را پاس داشت.

وی در مدینه – شهر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم – در سال 195 ق. به دنیا آمد، و سرانجام در 25 سالگی – در راه تحقق بخشیدن به آرمان های مقدس اسلام و اجداد طاهرینش – در سال 220 ق. توسط معتصم عباسی مسموم شد و سپس جان به جان آفرین تقدیم کرد.

نکته قابل توجه این است که این امام همام در زندگی 25 ساله خود، عجایب و شگفتی هایی را به جای گذارد که مفتخر به القاب گوناگونی گردید که در اینجا به برخی از آنها اشاره می کنیم.1

القابی که پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم برای امام نهم بر شمرده است: المحمود، المطهر و اطهر الناس.2

القابی را حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضاعلیه السلام به فرزندش امام جواد علیه السلام نسبت داده است؛ شیخ صدوق قدس سره در این باره می نویسد:

امام رضا علیه السلام فرزندش محمد را – که بعد از وی زعامت و امامت مسلمین را به دست گرفت – همیشه با این القاب صدا می زد:

صادق، صابر، فاضل، قرة اعین المؤمنین و غیظ الملحدین.3

القابی که معاصرین امام جواد علیه السلام برای آن حضرت بر شمرده اند و حاکی از مقام رفیع امام محمدتقی علیه السلام است و مورّخین به آن القاب اشاره کرده اند، به شرح ذیل است:

اُعجوبة اهل البیت، نادرة الدهر، بدیع الزمان، عیسی ثانی، ذوالکرامات، المؤید بالمعجزات، سلالة رسول اللّه، صاحب الخُضْرَة، الفائق علی المشائخ فی الصغر، من خاتم الامامة علی کتفه، المبرّز علی کافّة ذوی أهل الفضل، افضل اهل الدنیا فی الصبی، الکامل فی السؤدد والهدی والحکمة والعلم، هادی القضاة، سیّد الهداة، نورالمهتدین، سراج المتعبّدین و مصباح المتهجّدین.4

لقب تقی

در خصوص این که امام جوادعلیه السلام را تقی لقب داده اند، شیخ صدوق چنین آورده است: امام نهم را به این سبب تقی لقب داده اند؛ زیرا از خداوند می ترسید، پس آن گاه که گروهی مسلّح شبانه و با حال مستی، به فرمان مأمون، به خانه وی حمله کردند و با شمشیرهایشان او را به خیال خود مضروب ساختند، خداوند، امام محمدتقی علیه السلام را از شرّ مأموران سفّاک عبّاسی حفظ کرد.5

ابوجعفر ثانی

امام جوادعلیه السلام مکنّی به ابوجعفر ثانی است.

سبب این کنیه، آن است که امام باقرعلیه السلام که خود نیز مکنّی به ابوجعفر بوده است،6 از جابر بن عبدالله انصاری پرسید: آنچه در صحیفه مادرم زهرا علیها السلام دیده ای، برایم بیان کن.

جابر گفت: پس از تولد امام حسین علیه السلام برای عرض تبریک، حضور مادرت زهراعلیها السلام مشرّف شدم، لوحی به رنگ سفید در دست او دیدم که مثل زمرّد می درخشید و در آن کلماتی سفید رنگ، مانند آفتاب، نظر مرا جلب کرد.

پرسیدم: ای دختر پیامبر! پدر و مادرم فدایت! این لوح چیست؟

حضرت فرمود: لوحی است که از جانب خداوند و به وسیله پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به من هدیه شده است؛ و در آن، نام رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و همسرم علی علیه السلام و فرزندانم درج شده است.

من از روی آن، نسخه ای نوشتم که نام یکایک ائمه علیهم السلام بود، از جمله نام مبارک یازدهمین معصوم که کنیه او ابوجعفر محمد بن علی الزّکی می باشد.7

و چون امام باقرعلیه السلام کنیه اش ابوجعفر بود، امام جواد علیه السلام به ابوجعفر ثانی مشهور شد.8

ابن الرضا

علامه طبرسی در این خصوص نقل کرده است که: امام عسکری و پدر بزرگوارش امام هادی و جدّ بزرگوارش امام جواد علیهم السلام هر کدام در عصر خود، به لقب ابن الرضا معروف بوده اند.9

تیمورا

این نام در تورات با این القاب قصیرالعُمْر و طویل اْلأثر؛ یعنی دارای عمر کوتاه و آثار بلند، برای امام جوادعلیه السلام معرفی شده است.10

تیمور نیز گفته شده است.11

نام و کنیه های امام جوادعلیه السلام

نام مبارک امام نهم علیه السلام محمد است.12

کنیه های امام نهم حضرت محمد بن علی الجواد علیه السلام به شرح ذیل است:

1. أبوجعفر13

2. أبو جعفر الثّانی 14

3. أبو علیّ 15

4. ابن الرضا 16 و ابن خلیفة الرضا

5. محمد بن علیّ الثانی 17 و سمّی محمد بن علیّ الثانی علیهما السلام التّقیّ لانّه اتقی اللّه عزّوجلّ

لقب های امام محمد تقی علیه السلام

الزّکی 18، المرتضی 19، التّقی 20، القانع 21، الرّضی 22، المرضی 23، الوصی 24، المختار25، المتوکّل 26، الجواد27، المتّقی 28، المنتجب 29، العالم الربّانی 30، الهادی 31، حبیب اللّه 32، حجّةاللّه 33، خلیفة الاوصیاء 34، خلیفةالنّبیین 35، خیرةاللّه 36، الدّاعی الی اللّه 37، الدّاعی الی الحق 38، دیّان الدّین 39، صفیّ اللّه 40، عبداللّه 41، نوراللّه 42، نورالهدی 43، وارث الائمّه 44، وارث المرسلین 45، ولیّ اللّه 46 و ترجمان القرآن 47.

سید عباس رفیعی پور
پی نوشت ها:
1. التتمّة فی تواریخ الائمّه(ع)، ص 130.
2. الصراط المستقیم، ج 2، ص 140.
4. مجموعه نفیسه، ص 226.
5. معانی الاخبار، ص 65؛ بحارالانوار، ج 50، ص 16، ح 23.
6. فصول المهمّة، ص 265.
7. عیون اخبارالرضا(ع)، ج 1، ص 41، ح 1.
8. فصول المهمّة، ص 265.
9. اعلام الوری، ج 2، ص 131؛ بحارالانوار، ج 50، ص 238.
10. الصراط المستقیم، ج 2، ص 141.
11. أُعجوبه اهل بیت(ع)، ص 27.
12. التتمّة فی تواریخ الائمه(ع)، ص 130.
13. الهدایةالکبری، ص 295؛ عیون اخبارالرضا(ع)، ج 1، ص 41، ح 1؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 1، ص 30؛ تاج الموالید، ص 51؛ اعلام الوری، ص 329؛ نورالابصار، ص 177.
14. فصول المهمّة، ص 265؛ اعلام الوری، ص 329؛ کشف الغمه، ج 3، ص 189؛ المناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 379؛ جامع المقال، ص 184؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 1، ص 67.
15. الهدایةالکبری، ص 295؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 52؛ دلائل الامامة، ص 209؛ الکنی والالقاب، ص 78.
16. موسوعة زیارات المعصومین، ج 5، ص 175 و 226؛ الهدایةالکبری، ص 295؛ دلائل الامامة، ص 209؛ الکامل الزیارات، ص 324؛ اعلام الوری، ج 2، ص 131؛ بحارالانوار، ج 50، ص 238 و ج 102، ص 265، ح 3.
17. معانی الاخبار، ص 65، ح 17.
18. تاریخ الائمّه، ص 130؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 52؛ القاب الرسول و عترته(ع)، ص 70؛ فصول المهمة، ص 265؛ کشف الغمه، ج 3، ص 33.
19. الهدایةالکبری، ص 295؛ دلائل الامامة، ص 209؛ اعلام الوری، ص 329؛ تاج الموالید، ص 51 و 52؛ مناقب، ج 4، ص 379.
20. موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 52؛ تاریخ الائمة، ص 130؛ دلائل الامامة، ص 209؛ الفصول المهمّه، ص 265.
21. تاج الموالید، ص 51؛ اعلام الوری، ص 329؛ دلائل الامامة، ص 209؛ کشف الغمه، ج 3، ص 133؛ الهدایةالکبری، ص 295؛ الفصول المهمة، ص 265.
22. همان.
23. الهدایةالکبری، ص 295؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 52؛ دلائل الامامة، ص 209؛ الفصول المهمة، ص 265؛ تاج الموالید، ص 51.
24. مناقب، ج 4، ص 379؛ الهدایةالکبری، ص 295؛ اعلام الوری، ص 329؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 52.
25. موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 52؛ تاج الموالید، ص 51؛ اعلام الوری، ص 329؛ دلائل الامامة، ص 209؛ الهدایةالکبری، ص 295.
26. الهدایةالکبری، ص 295؛ کشف الغمة، ج 3، ص 133؛ القاب الرسول و عترته(ع)، ص 70؛ الفصول المهمّة، ص 265؛ اعلام الوری، ص 329.
27. دلائل الامامة، ص 209؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 52؛ تاریخ الائمّه، ص 130؛ الهدایةالکبری، ص 295؛ اعلام الوری، ص 345.
28. الفصول المهمّة، ص 265؛ القاب الرسول و عترته(ع)، ص 70؛ اعلام الوری، ص 329؛ کشف الغمه، ج 3، ص 133؛ مناقب، ج 4، ص 379.
29. موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 52؛ تاریخ الائمّه، ص 130؛ الهدایةالکبری، ص 295؛ القاب الرّسول و عترته(ع)، ص 70.
30. مناقب، ج 4، ص 379؛ مجموعه نفیسه، ص 226؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 52؛ القاب الرسول و عترته(ع)، ص 70.
31. مناقب، ج 4، ص 379؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 52.
32. المصباح الزائر، ص 616 – 618؛ بحارالانوار، ج 102، ص 23، ح 13؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 68.
33. بحارالانوار، ج 102، ص 23، ح 13؛ المصباح الزائر، ص 616 – 618؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 68.
34. المصباح الزائر، ص 616 – 618؛ مصباح المتهجّد، ص 404؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 74.
35. کامل الزیارات، ص 302، ح 1؛ بحارالانوار، ج 102، ص 7، ح 1؛ من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 601، ح 3212؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 64.
36. مصباح الزائر، ص 616 – 618؛ بحارالانوار، ج 102، ص 23، ح 13؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 68 و 71.
37. همان، موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 72.
38. همان، موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 68.
39. همان، بحارالانوار، ج 101، ص 262، ح 42؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 3، ص 377.
40. همان، بحارالانوار، ج 102، ح 23، ح 13؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 68.
41. بحارالانوار، ج 101، ص 262، ح 42؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 3، ص 377.
42. مصباح الزائر، ص 616 – 618؛ بحارالانوار، ج 102، ص 23، ح 13؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 64، 67 و 68.
43. همان.
44. العتیق الغروی علی ما فی البحار، ج 102، ص 216 – 228، موسوعة زیارات المعصومین، ج 5، ص 176.
45. مصباح المتهجّد، ص 406؛ دلائل الامامة، ص 302؛ المزار الکبیر، ص 957؛ بحارالانوار، ج 54، ص 20؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 5، ص 154.
46. مصباح الزائر، ص 618؛ بحارالانوار، ج 102، ص 24، ح 13؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 81.
47. مصباح الزائر، ص 615؛ بحارالانوار، ج 102، ص 22، ح 12؛ موسوعة زیارات المعصومین، ج 4، ص 70.

منبع :فرهنگ كوثر ؛ بهار 1385، شماره 65؛ص 30