امام ائمه

نوشته‌ها

ولادت على (علیه السلام ) در کعبه به اعتراف علماى اسلام

اشاره:

فضائل زیادی برای امام علی(ع) برشمرده‌اند؛ پیامبر(ص) در یوم الدار او را به عنوان وصی و جانشین خود برگزید. او هنگامی که قریش قصد کشتن پیامبر(ص) را داشتند، در بستر پیامبر اسلام(ص) خوابید تا پیامبر(ص) بتواند مخفیانه به مدینه هجرت کند. پیامبر(ص) عقد اخوت خود را با وی بست. بنابر منابع شیعه و برخی منابع اهل سنت، حدود ۳۰۰ آیه از قرآن کریم، درباره فضایل وی است مانند آیه مباهله، آیه تطهیر و برخی دیگر از آن آیات، بر عصمت وی دلالت دارد. علما و دانشمندان بزرگ شیعه و اهل سنت در این که ولادت على (علیه السلام )در خانه کعبه واقع شده است،اتفاق نظر دارند،حتى مرحوم «اردو بادى» در این موضوع کتاب قطورى نگاشته است .

در این قسمت به نظر برخى از علماى شیعه و اهل سنت اشاره مى‏ کنیم:

نظر برخى از علماى اهل سنت:

۱٫ حاکم نیشابورى:

«اخبار در مورد این که فاطمه بنت اسدعلى بن ابى طالب را در خانه کعبه به دنیا آورد،در حد تواتر است.» (۲) .

۲-حافظ گنجى شافعى:

«أمیر المؤمنین على (علیه السلام) در مکه و در داخل بیت الله الحرام در شب جمعه سیزدهم رجب سال سال عام الفیل، متولد شد،و جز او مولودى در بیت الله الحرام تولد نیافته است،نه پیش از او و نه پس از او.این امتیاز نشانه بزرگى مقام و موقعیت او بود که شامل حال او گشت.» (۳)

۳٫ ابن صباغ مالکى:

«على بن ابى طالب (علیه السلام) در شب جمعه سیزدهم رجب سال سال عام الفیل .۲۳ سال قبل از هجرت. در مکه مشرفه در بیت الله الحرام متولد گشت.این فضیلت را خداوند به جهت جلال و بزرگى و کرامت على (علیه السلام) به او اختصاص داده است…» (۴)

۴٫ احمد بن عبد الرحیم دهلوى در«ازاله الخفاء» نظیر عبارت فوق را نقل کرده است. (۵)

۵٫ علامه ابن جوزى حنفى مى ‏گوید،در حدیث آمده است:

«فاطمه بنت اسد در حال طواف خانه خدا بود که درد زایمان او را فرا گرفت.در همین حال درب کعبه باز شد و فاطمه داخل کعبه گشت و در آن جا،على (علیه السلام) را به دنیا آورد.» (۶)

۶٫ ابن مغازلى شافعى از زبیده دختر عجلان نقل مى‏ کند:

« وقتى فاطمه بنت اسد درد زایمانش شدید شد،ابو طالب بسیار ناراحت گشت.در همین حال حضرت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) سر رسید و از او پرسید:« عمو جان چراناراحتى؟» گفت:« فاطمه در ناراحتى زایمان بسر مى‏ برد.»حضرت به نزد فاطمه رفت.آن گاه دست ابو طالب را گرفت و فاطمه هم به دنبال آنها،به سوى خانه خدا راه افتادند.حضرت،فاطمه را داخل کعبه برد و به او فرمود:«إجلسی على إسم الله،به نام خدا بنشین،سپس او را درد شدیدى فرا گرفت و کودک زیبا و پاکیزه‏ اى به دنیا آورد که مثل زیبایى او را ندیده بودم و ابو طالب اسم او را على گذاشت و پیامبر( صلى الله علیه و آله و سلم ) قنداقه على را گرفت و به منزل فاطمه برد .» (۷)

۷٫ علامه سکتوارى بسنوى:

«اول کسى که در کودکى در اسلام میان اصحاب به نام«حیدره». یعنى شیر. نامگذارى شد،سید و مولاى ما «على بن ابى طالب»است،زیرا موقعى که على (علیه السلام) در داخل کعبه به دنیا آمد،پدرش ابو طالب در سفر بود.مادرش فاطمه با تفأل به خیر،او را همنام پدرش که «اسد»بود،نام گذاشت .» (۸)

۸٫ علامه محمد مبین انصارى حنفى:

«ولادت على( علیه السلام) در مکه در داخل بیت الله الحرام بوده است و هیچ کس غیر از«على»در چنین مکان مقدسى به دنیا نیامده است.» (۹)

۹٫ صفى الدین حضرمى شافعى،مى ‏نویسد:

«ولادت على (علیه السلام) در کعبه مشرفه بوده است.او نخستین و آخرین کسى است که در این مکان مقدس به دنیا آمده است.» (۱۰)

۱۰٫ عباس محمود عقاد مصرى:

«على (علیه السلام) در داخل کعبه به دنیا آمد و خداوند به او عنایتى فرمود که هرگز بر بتهاسجده نکرد….» (۱۱)

۱۱ – آلوسى: «این ماجرا بسیار بجا و شایسته بود که خداى متعال اراده کرد تا پیشواى امامان در جایى به دنیا آید که قبله مؤمنان است.منزه است پروردگارى که هر چه را در جاى خود مى‏ نهد،و او بهترین حاکمان است.»

در ادامه مى ‏نویسد:

«چنان که برخى گفته‏ اند،گویا على (علیه السلام) نیز خواست به خانه کعبه که تولدش در آن افتخارى براى او بود،خدمتى کند.به همین جهت بود که بتهاى خانه کعبه را از فراز به زیر افکند، زیرا در پاره‏اى از روایات آمده که خانه خدا،به درگاه خداوند شکایت کرد و گفت :« پروردگارا تا چه وقت در اطراف من،این بتها را پرستش مى‏ کنند؟و خداى تعالى به او وعده داد که آن مکان مقدس را از بتها پاک خواهد کرد….» (۱۲)

علامه امینى قدس سره در الغدیر بیش از بیست نفر از علماى اهل سنت و کتابهاى آنان را نام مى‏ برد که به صراحت نوشته‏ ا ند على بن ابى‏طالب (علیه السلام) در داخل کعبه مکرمه به دنیا آمده است. (۱۳)

خانه و زادگاه تو،بیت خداست یا على‏ 
چهره دلگشاى تو قبله نماست یا على‏ 
زمزمه ولادتت،سوره مؤمنون بود 
روز نخست بر لبت ذکر خداست یا على

نظر علماى شیعه

علماى شیعه به اتفاق آرا معتقدند امیر مؤمنان على (علیه السلام) در داخل کعبه به دنیا آمده و این فضیلت،فقط منحصر به اوست و کسى جز او این افتخار نصیبش نخواهد شد.براى‏ نمونه،کلام برخى از دانشمندان بزرگ شیعه را به اختصار مى‏ آوریم:

۱٫ سید رضى،گرد آورنده نهج البلاغه، (متوفى ۴۰۶) :

«ولادت على (علیه السلام) در مکه و در خانه خدا در سیزده رجب سى سال بعد از عام الفیل بود …و من کسى را که مانند على بن ابى طالب (علیه السلام) در خانه خدا به دنیا آمده باشد نمى‏ شناسم.» (۱۴)

۲٫ شیخ مفید (متوفى ۴۱۳) :

«على (علیه السلام ) در روز جمعه سیزده رجب سى سال بعد از عام الفیل در مکه در داخل بیت الله الحرام به دنیا آمد.نه کسى بعد از او و نه کسى قبل از او به این مقام مفتخر نشده است.» (۱۵)

۳٫ علامه جلیل سید مرتضى (متوفى ۴۳۶) :

«على در خانه خدا به دنیا آمد و هیچ کس در این فضیلت شریک و نظیر او نیست.» (۱۶)

۴٫ مفسر کبیر مرحوم قطب الدین راوندى (متوفى ۵۷۳) :

«محل ولادت على(علیه السلام) ،خانه خدا و بیت الله الحرام بود و هیچ کس جز او در این مکان تولد نیافته است.» (۱۷)

۵٫ علامه حلى (متوفى ۷۲۶) :

«هیچ کس در کعبه مکرمه،جز این على بن ابى طالب (علیه السلام) متولد نشده است،نه قبل از او و نه بعد از او.» (۱۸)

۶٫ مفسر بزرگ امین الاسلام مرحوم طبرسى (متوفى ۵۴۸) صاحب تفسیرمجمع البیان:

«هرگز کسى غیر از على (علیه السلام ) در خانه خدا به دنیا نیامده است،نه پیش از او و نه پس از او.» (۱۹)

۷٫ ابن شهر آشوب (متوفى ۵۸۸) :

«فرزند پاکیزه على (علیه السلام) از نسل پاکیزه در محل پاکیزه ‏اى به دنیا آمد.چنین کرامتى براى چه کسى یافت مى‏ شود؟زیرا شریفترین بقعه‏ ها حرم و مکه است و شریفترین محل حرم،مسجد است،و شریف ترین محل مسجد،کعبه مکرمه است،و مولودى جز على (علیه السلام) در این مکان مقدس یعنى کعبه به دنیا نیامده است،پس على علیه السلام در بهترین مکانى که ممکن بوده متولد شده است.» (۲۰)

۸٫ محقق اربلى (متوفى ۶۹۲) :

«على (علیه السلام) در مکه مکرمه در داخل خانه خدا در سیزدهم رجب سى سال بعد از عام الفیل به دنیا آمد.هیچ کس قبل از او و بعد از او به این فضیلت بزرگ مفتخر نشد،و این فضیلت و شرفى است که خداى سبحان به خاطر جلال و کرامت آن حضرت اختصاص به او داده است.» (۲۱)

۹٫ علامه مجلسى (متوفى ۱۱۱۰) :

«على (علیه السلام) در مکه مکرمه در خانه خدا در ماه رجب،سى سال بعد از عام الفیل،به دنیا آمد.» (۲۲)

۱۰٫ مورخ شهیر محمد بن خاوند:

«ولادت على (علیه السلام) در داخل کعبه بود.هیچ کس این سعادت نصیبش نشد،جز على بن ابى طالب (علیه السلام) .تولد على (علیه السلام) در کعبه،از نظر تاریخ و روایت قطعى ‏است و هیچ تردید و شبه ه‏اى در آن راه ندارند.» (۲۳)

بیش از پنجاه نفر از بزرگان شیعه در آثار خود به تولد على (علیه السلام) در کعبه اشاره دارند.براى آگاهى بیشتر در این زمینه به کتاب ارزشمند«الغدیر»مراجعه نمایید. (۲۴)

نویسنده : سید اصغر ناظم زاده قمى

پى‏ نوشت:

۱٫ الغدیر،ج ۶،ص .۲۷

۲٫ مستدرک حاکم نیشابورى،ج ۳،ص ۵۵۰، (در شرح حال حکیم بن حزام) .

۳٫ کفایه الطالب،ص .۴۰۷

۴٫ الفصول المهمه،ص .۳۰

۵٫ الغدیر،ج ۶،ص .۲۲

۶٫ تذکره الخواص،ص .۲۰

۷٫ مناقب ابن مغازلى،ص ۶،ح ۳،الفصول المهمه،ص .۳۰

۸٫ محاضره الاوائل،ص ۷۹ به نقل از:الاحقاق،ج ۷،ص .۴۹۰

۹٫ وسیله النجاه،محمد مبین حنفى،ص ۶۰، (چاپ گلشن فیض لکهنو) .

۱۰٫ وسیله المآل،حضرمى شافعى،ص .۲۸۲

۱۱٫ عبقریه الامام على،ص .۲۳

۱۲٫ ر.ک:الغدیر،ج ۶،ص .۲۲

۱۳٫ علاقمندان مى‏ توانند براى اطلاع بیشتر به کتاب الغدیر،ج ۶،ص ۲۱٫۲۳،مراجعه نمایند .

۱۴٫ خصائص الائمه،ص .۳۹

۱۵٫ ارشاد مفید،ج ۱،ص .۵

۱۶٫ ر.ک:الغدیر،ج ۶،ص .۲۴

 ۱۷- خرائج و جرائح راوندى،ج ۲،ص .۸۸۸

۱۸٫ ر.ک:الغدیر،ج ۶،ص .۲۴

۱۹٫ ر.ک:الغدیر،ج ۶،ص .۲۶

۲۰٫ مناقب ابن شهرآشوب،ج ۲،ص .۱۷۵

۲۱٫ کشف الغمه،باب المناقب،ج ۱،ص .۸۱

۲۲٫ مرآه العقول،ج ۵،ص .۲۷۵

۲۳٫ روضه الصفا،فى آداب زیارت المصطفى،الجزء الثانی.

۲۴٫ الغدیر،ج ۶،ص ۲۴٫ .۲۷

مظهر ولایت ص ۲۲

چهل سخن از امام هادی(ع)

اشاره:

علی بن محمد مشهور به امام هادی یا امام علی النقی (۲۱۲-۲۵۴ق) دهمین امام شیعیان و فرزند امام جواد(ع) است. او از ۲۲۰ تا ۲۵۴ق به مدت ۳۳ سال، امامت را به عهده داشت. امام هادی با چند تن از خلفای عباسی از جمله متوکل همزمان بود و بیشتر سال‌های امامت را در سامرا تحت نظارت حاکمان عباسی گذراند. از امام هادی(ع) احادیثی در امور اعتقادی، تفسیر، فقه و اخلاق روایت شده و بخشی از آنها درباره مباحث کلامی همچون تشبیه و تنزیه و جبر و اختیار است. زیارت جامعه کبیره و غدیریه از امام دهم شیعیان نقل شده است.

۱. یگانگی خدا

لَمْ یزَلَِ اللهَ وَحْدَهُ لاشیء معه ثُمَّ خَلَقَ الاشیاء بدیعاً و اختار لِنَفْسِهِ اَحْسَنَ الاَسماءِ؛ (۱)

خداوند از ازل تنها بود و چیزی با او نبود. سپس اشیا را به صورت نو ظهور آفرید و برای خودش بهترین نام‌ ها را برگزید.

۲. فروتنی

التواضع اَن تعطی الناس ما تُحِبُّ ان تُعطاهُ؛ (۲)

فروتنی آن است که با مردم چنان رفتار کنی که دوست داری با تو چنان باشند.

۳. نقد پذیری

لبعض موالیه: عاتِبْ فلاناً و قل له ان الله اذا اراد بِعَبْدٍ خیراً اذا عُوتِبَ قَبِلَ (۳)

امام هادی(ع) به یکی از دوستانش فرمود: «فلانی را توبیخ کن و به او بگو: خداوند چون خیر بنده‌ای خواهد، هر گاه توبیخ شود، بپذیرد» (و در صد جبران نقص براید).

۴. جایگاه اجابت دعا

اِنَّ للهِِ بقاعاً یحِبُّ اَن یدْعی فیها فَیستَجیبَ لِمَن دَعاهُ و الحَیرُ منها؛(۴)

همانا برای خداوند بقعه‌های است که دوست دارد در آنها به درگاه او دعا شود و دعای دعا کننده را به اجابت برساند، و حائر حسین(ع) یکی از آنهاست.

۵. دنیا جایگاه آزمایش

ان الله جَعَلَ الدنیا دار بلوی و الآخره دار عقبی، و جَعَلَ بَلْوَی الدنیا لِثوابِ الاخرهِ سَبَباً و ثوابَ الاخرهِ مِنْ بَلْوی الدنیا عِوَضاً (۵)

همانا که خداوند دنیا را سرای امتحان و آزمایش، و آخرت را سرای رسیدگی، و بلای دنیا را وسیله ثواب آخرت، و ثواب آخرت را عوض بلای دنیا قرار داده است.

۶. ستمکار بردبار

اِنَّ الظالِمَ الحالِِمَ یکادُ اَنْ یعضی علیه بِحِلْمِهِ، و انَّ المُحِقَّ السَّفیه یکادُ ان یطْفِیءَ نُورَ حَقِّهِ بِسَفهِهِ (۶)

به راستی ستمکار بردبار، بسا که به وسیله حلم و بردباری خود از ستمش گذشت شود و حق‌دار نابخرد، بسا که به سفاهت خود نور حق خویش را خاموش کند.

۷. انسان بی‌شخصیت

مَنْ هانَتْ علیه نَفْسَهُ فلاتَأمَنْ شَرَّهُ (۷)

کسی که خود را پست  شمارد، از شر او در امان مباش.

۸. حکمت ناپذیری دل فاسد

اَلْحِکْمَهُ لا تَنْجَعُ فی الطّباع الفاسِدَهِ (۸)

حکمت، اثری در دل‌ های فاسد نمی‌گذارد.

۹. خدا ترسی

مَنْ اتَّقی الله یتَّقی، وَ مَنْ اطاعَ لله یطاع، و من اطاعَ الخالق لم یبال سَخَطَ المَخْلُوقین، و مَنْ اَسْخَطَ الخالق فَلییقَنَ ان یحِلَّ به سَخَطَ المَخلوقین؛(۹)

هر کسی از خدا بترسد، مردم از او بترسند، هر که خدا را اطاعت کند، از او اطاعت کنند، و هرکه مطیع آفریدگار باشد، باکی از خشم آفریدگار ندارد، و هر که خالق را به خشم آورد، باید یقین کند که به خشم مخلوق دچار می‌شود.

۱۰. اطاعت خیرخواه

مَنْ جَمَعَ لَکَ وَدَّهُ وَ رایهُ فَاجْمَعْ له طاعَتَکَ؛(۱۰)

هر که دوستی و نظر نهایی‌ اش را برای تو همه جانبه گرداند، طاعتت را برای او همه جانبه گردان.

۱۱. اوصاف پروردگار

اِنَّ اللهَ لا یوصَفُ اِلاَّ بِما وَصَفَ به نَفْسَهُ وَ اَنّی یوصَفُ الذَّی تَعجِزُ الحَواسُُّ اَنْ تُدْرِکَهُ وَ الاَوْهامُ اَنْ تَنالُهُ وَ الخَطَراتِ اَنْ تَحُدَّهُ وَ الاَبْصارُ عَنِ الاحاطَهِ بِه نَای فی قُرْبِهِ وَ قَرُبَ فِی نَایهِ، کَیفَ الکَیفَ بِغَیر اَنْ یقال: کَیفَ، وَ اینَ اْلاینَ بِلا أن یقالَ: اینَ هُو، مُنْقَطِعُ الکَیفِیهِ وَ الاینیهِ الواحِدُ الاَحَدُ، جَلَّ جَلالُهُ و تَقَدَّسَتْ اسْماؤُهُ؛ (۱۱)

به راستی که خدا جز بدانچه خودش را وصف کرده است، وصف نشود. کجا وصف شود آن که حواس از درکش عاجز است، و تصورات به کنه او پی نبرند، و در دیده‌ها نگنجد، او با همه نزدیکی‌اش دور است و با همه دوری‌اش نزدیک، کیفیت و چگونگی را پدید آورده، بدون اینکه خود کیفیت و چگونگی داشته باشد. مکان را آفریده، بدون این که خود مکانی داشته باشد. او از چگونگی و مکان برکنار است، یکتای یکتاست، شکوهش بزرگ و نام‌ هایش پاکیزه است.

۱۲. رذایل اخلاقی

اَلْحَسَدُ ماحِقُ الحَسَناتِ، وَ الزَّهْوُ جالِبُ المَقتِ، وَالعُجْبُ صارِفُ عَنْ طَلَبَ الِْعِلْمِ داعٍ اِلی الغَمْطِ وَ الجَهْلِ، وَ البُخْلُ اَذَمُّ اْلاَخْلاقِ وَ الَّطَمَعُ سَجیهٌ سَیئَهٌ؛(۱۲)

حسد نیکویی‌ ها را نابود سازد، و فخر فروشی دشمنی آورد، و خودپسندی مانع از طلب دانش است و به سوی خواری و جهل فرامی‌خواند، و بخل ناپسندیده‌ترین خلق و خوی است، و طمع خصلتی ناروا و ناشایست است.

۱۳. خدا، آری. روزگار، نه.

روزی یکی از یاران امام هادی(ع) که بر اثر تصادف با حیوانی صدمه دیده بود، بر آن حضرت وارد شد و با اشاره به زخم‌هایی که برداشته بود، به روزگار بد می‌گفت. آن حضرت، خطاب به او سخنی به این مضمون فرمودند:« روزگار را ملامت نکن؛ زیرا همه حوادث عالم به دست خداوند است و روزگار هیچ نقشی در پیدایش امور ندارد و غیر خداوند به گونه مستقل در زندگی مردم مؤثر نیستند» و نیز فرمودند: «لاتَعُدْ و لاتَجْعَل للایام صنعاً فی حکم الله؛ یعنی برای روزگار اثر و نقشی در حکم خداوند، به حساب نیاور و قرار مده.».

آن شخص با شنیدن سخنان امام (ع) به واقعیت امر، آگاه شد و توبه کرد.(۱۳)

۱۴. نتیجه بی اعتنایی به مکر خدا

من اَمِنَ مَکرَ الله و الْیمَ اَخْذِهِ، تَکَبَّرَ حَتی یحِلَّ به قضاؤه و نافَذَ اَمْرُهُ، وَ مَنْ کان علی بینَهِ مِنْ رَبَّهِ هانَتْ علیه مَصائِبُ الدنیا و لو قُرِضَ و نُشِرَ؛(۱۴)

هر که از مکر خدا و مؤاخذه دردناکش آسوده باشد، تکبر پیشه کند تا قضای خدا و امر نافذش او را فراگیرد، و هر که بر طریق خدا پرستی محکم و استوار باشد، مصائب دنیا بر وی سبک اید؛ اگر چه (بدنش) قیچی شود و ریز ریز گردد.

۱۵. تقیه

لو قلتُ اِنَّ تارِکَ التَّقیهِ کتارک الصَّلاهِ لَکُنْتُ صادقاً؛(۱۵)

اگر بگویم:« هر کس تقیه را ترک کند، مانند کسی است که نماز را ترک کرده، هر اینه راست گفته‌ام».

۱۶. شکرگزار و شکر

اَلشَّاکِرُ اَسْعَدُ بِالشُّکْرِ مِنْهُ بِالنِّعْمَهِ الَّتِی اَوْجَبَتِ الشُّکْرَ لِاَنَّ النِّعَمَ مَتاعٌ وَ الشُّکْرَ نِعَِمٌ وَ عُقْبی؛(۱۶)

شخص شکرگزار به سبب شکر، سعادتمند‌تر است تا به سبب نعمتی که باعث شکر شده است؛ زیرا نعمت کالای دنیاست و شکرگزاری، نعمت دنیا و آخرت است.

۱۷. دنیا جایگاه سود و زیان

اَلدُّنْیا سُوقٌ رَبِحَ فیها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَروُنَ؛ (۱۷)

دنیا بازاری است که گروهی در آن سود برند و دسته‌ای زیان بینند.

۱۸. پرهیز از تملق

قال ابوالحسن الثالثُ(ع) لِرَجُلٍ و قَدْ اَکْثَرَ مِنْ اِفْراطِ الثَّناءِ علیه اَقْبِلْ علی شَأنِکَ، فَاِنَّ کَثْرَهَ المَلَقِ یهْجُمُ علی الظِّنَّهِ و اذا حَلَلْتَ مِنْ اَخِیکَ فی مَحَلِّ الثَّقَهِ، فَاعْدِلْ عَنِ المَلَقِ الی حُسْنِ النِّیهِ؛(۱۸)

امام هادی (ع) به کسی که در ستایش از ایشان افراط کرده بود، فرمودند: «از این کار خودداری کن؛ زیرا تملّق بسیار، بدگمانی به بار می‌آورد هنگامی که در نزد برادر مؤمنت مورد اعتماد و وثوق هستی، از تملق او دست بردار و حسن نیت نشان بده».

۱۹. جایگاه حسن ظن و سوءظن

اذا کان زَمانٌ العَدْلُ فیه اَغْلَبُ مِنَ الجَوْرِ فَحَرامٌ اَنْ تَظُنَّ بِاَحَدٍ سُوءاً حتی یعْلَمَ ذلک منه، و اذا کان زمانٌ الجَوْرُ اَغْلَبُ فیه من العدل فلیس لِاَحَدٍ اَنْ یظُنَّ بِاَحَدٍ خیراً مالم یعْلَمْ ذلِکَ مِنْهُ؛(۱۹)

هر گاه در زمانه‌ای عدل بیش از ظلم رایج باشد، بدگمانی به دیگری حرام است، مگر آنکه (آدمی) بدی از کسی ببیند. و هر گاه در زمانی ظلم بیش از عدل باشد، نباید به کسی خوش‌ بین باشد، مگر اینکه به نیکی او یقین کند.

۲۰. زیباتر از زیبایی

خَیرٌ مِنْ الخیر فاعِلُهُ، و اَجْمَلُ من الجمیل قائِلُهُ، و اَرْجَحُ من العلم حامِلُهُ، وَ شَرٌّ مِنَ الشَرِّ جالِبُه، وَ اَهُوَلَ مِنَ الهَوْلِ راکِبُهُ؛(۲۰)

بهتر از نیکی، نیکوکاری است، و زیباتر از زیبایی، گوینده آن است، و برتر از علم، حامل آن است، و بدتر از بدی، عامل آن است، و وحشتناک‌تر از وحشت، آورنده آن است.

۲۱. توقع بی‌جا

لاتَطْلُبِ الصَّفا مِمَّنُ کَدَرْتَ علیه، وَلاَ الْوَفَاء لِمَنْ غَدَرْتَ به، و لا النُّصحَ مِمَّنْ صَرَفْتَ سُوءَ ظَنِّکَ الیه، فَاِنَّها قَلْبُ غَیرِکَ کَقَلْبِکَ له؛(۲۱)

از کسی که بر او خشم گرفته‌ای، صفا و صمیمیت مخواه، و از کسی که به وی خیانت کرده‌ای، وفا طلب نکن، و از کسی که به او بدبین شده‌ای، انتظار خیرخواهی نداشته باش که دل دیگران برای تو همچون دل تو برای آنهاست.

۲۲. برداشت خوب از نعمت‌ها

اَلْقُوا النِّعَمَ بِحُسْنِ مُجاوَرَتِها وَ التَمِسُوا الزِّیادَهَ فیها بِالشُّکْرِ علیها، وَاعْلَمُوا اَنَّ النَّفْسَ اَقْبَلُ شَیءٍ لِما اُعْطِِیتْ وَ اَمْنَعَ شَیءٍ لِما مُنِعَتْ؛(۲۲)

نعمت‌ها را با برداشت خوب از آنها به دیگران ارائه دهید و با شکرگزاری افزون کنید، و بدانید که نفس آدمی رو آورنده‌ ترین چیز است به آنچه به آن بدهی، و باز دارنده‌ترین چیز است، از آنچه آن را بازداری.

۲۳. خشم بر زیردستان

اَلْغَضََبُ علی مَنْ تَمْلِکُ لَوْمٌ؛ (۲۳)

خشم به زیردستان از پستی است.

۲۴. عاق والدین

اَلْعُقُوقُ ثُکْلُ مَنْ لَمْ یثْکَلْ؛ (۲۴)

نافرمانی (فرزند از پدر و مادر) مصیبت مصیبت نادیدگان است.

۲۵. تأثیر صله رحم در طول عمر

اِنَّ الرَّجُلَ لَیکُونَ قَدْ بَقِی مِنْ ثَلاثون سَنَهً فَیکُونَ وُصُولاً لِقَرابَته وُصُولاً لِرَحِمِهِ، فَیجْعَلُها الله ثَلاثه و ثلاثین سَنَهً، وَ إنَّهُ لَیکُونَ قَد بَقِی مِنْ أََجْلِهِِ ثَلاثٌ و ثلاثون سَنَهً فیکون عاقّاً لِقَرابَتِهِ قاطِعاً لِرَحِمِهِ، فَیجْعَلُها الله ثلاثَ سنینَ؛(۲۵)

چه بسا شخصی که مدت عمرش سی سال مقدّر شده باشد، اما به خاطر صله رحم و پیوند با خویشاوندانش، خداوند عمرش را به ۳۳سال برساند، و چه بسا کسی که مدت عمرش ۳۳سال مقدر شده باشد، ولی به سبب آزردن خویشاوندان و قطع رحمش، خداوند عمرش را به سه سال برساند.

۲۶.نتیجه عاق والدین

اَلعُقُوقُ یعَقِّبُ القِلَّهَ اِلَی الذِّلَّه؛(۲۶)

نارضایتی پدر و مادر، کمی روزی را به دنبال دارد و آدمی را به ذلت می‌کشاند.

۲۷. بی‌طاقتی در مصیبت

اَلْمُصِِیبَهُ للِصّابِرِ واحِدَهٌ وَ لِلْجازِعِ اِثْنَتانِ؛(۲۷)

مصیبت برای صابر یکی است و برای کسی که بی‌طاقتی می‌کند، دوتاست.

۲۸. همراهان دنیا و آخرت

اَلَنَّاسُ فی الدنیا بالاموالِ و فی‌الاخره بالاعمال؛ (۲۸)

میزان ارزیابی مردم در دنیا با اموالشان و در آخرت با اعمالشان است.

۲۹. شوخی بیهوده

اَلْهَزْلُ فُکاهَهُ السُّفَهاءِ وَصَناعَهُ الْجُهّالِ؛(۲۹)

مسخرگی، تفریح سفیهان و هنر جاهلان است.

۳۰. زمان جان دادن

اَذُکُرُ مَصْرَعَکَ بَینَ یدَی اَهْلِکَ و لا طَبِیبٌ یمْنَعُکَ و لا حَبیبٌ ینْفَعُکَ؛(۳۰)

وقت جان دادنت را نزد خانواده‌ات یاد کن که در آن هنگام طبیبی نیست که جلوی مرگت را بگیرد و نه دوستی که به تو نفع رساند.

۳۱. نتیجه جدال

اَلمِراءُ یفْسِدُ الصَّداقَهَ القَدِیمَهَ وَ یحِلِّلُ العُقْدَهَ الوَثیقَهَ وَ اَقَلُّ ما فیه اَنْ تَکُونَ فیها الْمُغالَبَهُُ وَ الْمُغالَبَهُ اُسُّ اَسْبابِ القَطِیعَهِ؛(۳۱)

جدال، دوستی قدیمی را تباه می‌کند و پیوند اعتماد را می‌گشاید و کمترین چیزی که در آن است، غلبه بر دیگری است که آن هم سبب جدایی است.

۳۲. درک لذت در کاستی

اَلسَّهَرُ اَلَذُّ لِلْمَنامِ وَ الجُوعُ یزِیدُ فی طِیبِ الطَّعامِ؛(۳۲)

شب بیداری، خواب را لذت بخش‌تر، و گرسنگی گوارایی غذا را زیاد می‌کند.

۳۳. اسیر زبان

راکِبُ الحَروُنِ اَسیرُ نَفْسِهِ، وَ الجاهِلُ اَسِیرُ لِسانِهِ؛(۳۳)

کسی که بر اسب سرکش سوار است، اسیر هوای نفس خویش و نادان اسیر زبان خوش است.

۳۴. تصمیم قاطع

اَذْکُرْ حَسَراتِ التَّفْرِیطِ بِاَخْذِ تَقْدیمِ الْحَزْمِ؛(۳۴)

افسوس خوردن کوتاهی در انجام دادن کار را، با تصمیم‌گیری قاطع جبران کن.

۳۵. خشم و کینه‌توزی

اَلْعِتابُ مِفْتاحُ الثِّقالِ وَ العِتابُ خَیرٌ مِِنَ الحِقدِ؛(۳۵)

سرزنش و تندی کلید کم مهری است، و سرزنش بهتر از کینه توزی است.

۳۶. ظهور مقدّرات

المقادیرُ تُرِیکَ ما لم یخْطُرْ بِبالِکَ؛(۳۶)

مقدرات چیزهایی را بر تو نمایان می‌سازد که به فکرت خطور نکرده است.

۳۷. خودخواهان مغضوب

مَنْ رَضِی عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السَّاخِطُونَ علیه؛(۳۷)

هر که از خود راضی باشد، خشم‌گیران بر او زیاد خواهند بود.

۳۸. تباهی فقر

اَلْفَقْرُ شِِرَّهُ النَّفْسِ وَ شِدَّهُ الْقُنُوطِ؛(۳۸)

فقر مایه آزمندی نفس و سبب ناامیدی زیاد است.

۳۹. راه پرستش

لو سَلَکَ النّاسُ وادِیاً وسیعاً لَسَلَکْتُ وادِی رَجُلٍ عَبَدَ اللهَ وَحْدَهُ خالصاً؛ (۳۹)

اگر مردم به راه‌ های گوناگون روند، من به راه کسی که تنها خدا را خالصانه می‌پرستد، خواهم رفت.

۴۰. آشکار نکردن برنامه‌ها

اِظْهارُ الشی قبل اَنْ یسْتَحْکِمَ مُفْسِدَهٌ له؛ (۴۰)

آشکار کردن هر کاری پیش از آنکه به سامان برسد، آفت آن کار است.

تنظیم: موسوی- گروه دین و اندیشه تبیان

پی نوشت:

۱ . بحارالانوار، ج۵۴، ص۸۳.

۲. الکافی، ج۲، ص۱۲۴

۳. وسائل الشیعه، ج۲، ص۱۸

۴. بحارالانوار، ج۹۸، ص۱۱۳.

۵. همان، ج۷۵، ص۳۵۶.

۶. تحف العقول، ص۲۹۸.

۷. بحارالانوار، ج۷۲، ص۳۰۰.

۸ . همان، ج۷۵، ص۳۷۰.

۹ . بحارالانوار، ج۶۸، ص۱۸۲.

۱۰. تحف العقول، ص۴۸۳.

۱۱. بحارالانوار، ج۴، ص۳۰۳

۱۲ همان، ج۶۹، ص۱۹۹.

۱۳ . وسائل الشیعه، ج۷، ص۵۰۹

۱۴. تحف العقول، ص۴۸۳.

۱۵ . وسائل الشیعه، ج۱۶، ص۲۱۱.

۱۶. بحارالانوار، ج۷۱، ص۴۱۷.

۱۷. همان، ج۷۵، ص۳۶۶.

۱۸. همان، ج۷۰، ص۲۹۵.

۱۹ . همان، ج۷۵، ص۳۷۰

۲۰ . همان.

۲۱. همان.

۲۲ . همان .

۲۳. همان.

۲۴. مستدرک، ج۱۵، ص۱۹۴.

۲۵. بحارالانوار، ج۷۱، ص۱۰۳.

۲۶. همان، ج۷۵، ص۳۱۸

۲۷. مستدرک، ج۲، ص۴۴۵

۲۸. بحارالانوار، ج۷۵، ص۳۶۸.

۲۹ . همان، ۳۶۹.

۳۰. همان، ص۳۷۰.

۳۱ . همان، ص۳۶۹.

۳۲. همان، ص۳۷۹.

۳۳ . همان، ص۳۶۹.

۳۴. همان، ص۳۷۰.

۳۵. همان، ص۳۶۹.

۳۶ . اعلام الدین، ص۳۱۱.

۳۷. بحارالانوار، ج۷۵، ص۳۶۸.

۳۸. همان، ص۳۶۸.

۳۹. همان، ج۶۷، ص۱۱۲.

۴۰. تحف العقول، ص۴۵۷.

اهل سنت و فضایل امام جواد علیه السلام.

اشاره:

امام جواد(علیه السلام) در اخلاق کریمه و صفات پسندیده و علم، معرفت، دانش، زهد و تقوا، وارث اجداد بزرگوار و در عظمت و جلالت، زبانزد خاص و عام بود و شخصیت‌های بزرگ علمی و دینی در برابر او خاضع و فروتن بودند. محدثان بزرگ و علمای عالیقدر، افتخار کسب علوم از آن حضرت را داشته و در دشوارترین مسایل علمی، او را حلال مشکلات می‌یافتند. روایات بسیار در فضایل و کرامات و نصوصی که دلالت بر امامت آن حضرت می‌کند، وجود دارد.

جاحظ عثمانی؛ یکی از افراد معتزلی و از مخالفان خاندان علی  است. وی امام جواد را در شمار «ده تن» از فرزندان ابوطالب قرار داده و درباره آنها چنین می‌گوید:

«کل واحد منهم عالمٌ، زاهدٌ، ناسکٌ، شجاعٌ، جوادٌ، طاهرٌ، زاک و الّذین هم بین خلیفه او مشرح لها…»[۱]

ترجمه: «هر یک از آنان عالم، زاهد، عبادت پیشه، شجاع، پاک، و برخی از آنان خلیفه و برخی دیگر نامزد خلافت بود و تا «ده تن» هر یک فرزند دیگری است… و هیچ یک از خانواده‌های عرب و عجم دارای چنین نسب شریفی نیستند».

سبط ابن جوزی (۵۸۱-۶۵۴ هـ)

او مؤلف کتاب «تذکره الخواص» است. وی در شرح حال امام جواد  می‌نویسد:

«هو محمّد بن علی بن موسی… کان علی منهاج آبیه فی العلم و التّقی و الزهد و الجود و لمامات أبوه قدم علی المأمون فأکرمه و اعطاه ما کان یعطی أباه…»[۲]

ترجمه: «محمد جواد فرزند علی بن موسی… مکنّی به «عبدالله» و «ابوجعفر» علم، تقوی، زهد و جود، شیوه او بود و راه پدر بزرگوارش را پیمود و چون پدرش فوت کرد بر مأمون وارد شد مأمون او را گرامی داشت و دخترش را به عقد او درآورد».

محمد بن طلحه شافعی (۵۸۲-۶۵۲ هـ)

او صاحب کتاب‌ »مطالب السؤل فی مناقب آل الرسول» است. وی درباره امام جواد  می‌نویسد:

«هذا ابو جعفر محمّد الثّانی فانّه تقدم فی آبائه ابو جعفر محمّد و هو الباقر بن علی فجاء هذا باسمه و کنیته و اسم أبیه فعرف بأبی جعفر الثّانی و هو و ان کان صغیر السّن فهو کبیر القدر و رفیع الذکر و مناقبه کثیره (نقل) غیر واحد…»[۳]

ترجمه: «این محمّد ابو جعفر ثانی است که در میان پدران بزرگوارش ابو جعفر محمّد گذشت که او باقر بن علی است. حضرت جواد همنام امام باقر و هم کنیه او، و نام پدرش مانند نام پدر امام باقر است و برای این که شناخته شود، به ابوجعفر ثانی معروف گردید. گر چه او از نظر سن کوچک بود ولی از نظر میزان شخصیت، بزرگ و موقعیت‌اش بلند بود و مناقب و فضایل زیاد داشت».

شیخ مؤمن بن حسن مؤمن شبلنجی شافعی

او از علمای قرن سیزدهم و مؤلف کتاب «نور الابصار فی مناقب آل بیت النّبی المختار» است. وی در مورد کرامات امام جواد می‌نویسد:

«و لم یزل مشعوفاً به لما ظهر له بعد ذلک من فضله و علمه و کمال عقله و ظهور براهنه مع صغر سنّه و عزم علی تزویجه با بنته امّ الفضل…»[۴]

ترجمه: «مأمون با وجود کمی سن او شیفته فضل، علم و عقل آن حضرت بود؛ زیرا ایشان کمال و عقل خود را به نحو شایسته‌ای نشان داد و برهان عظمت خویش را آشکار ساخت».

نورالدین بن محمّد مالکی مکی، مشهور به «ابی الصباغ»

او از علمای بزرگ مذهب مالکی، مؤلف کتاب «الفصول المهمه فی معرفه احوال الائمه» است. درباره کرامات امام جواد می‌نویسد:

«هو أبو جعفر الثانی فانه تقدم فی آبائه ابو جعفر محمّد و هو الباقر بن علی فجاء هذا باسمه و کنیته فهو اسم جده فعرف بأبی جعفر الثّانی و ان کان صغیر السن فهو کبیر القدر رفیع الذکر القائم بالامامه بعد علی بن موسی الرضا ولده ابو جعفر محمّد الجواد للنّص علیه و الاشاره له بها من ابیه کما أخبر بذلک جماعه من الثقات العدول»

ترجمه: «او (ابو جعفر الثانی) برای این که از پدرانش امام باقر نیز مکنّی به ابو جعفر و موسوم به محمّد بود، بدین ترتیب اسم و کنیه حضرت جواد تا جدش حضرت باقر یکسان بود و لذا حضرت جواد به «ابو جعفر الثانی» معروف شد، اگر چه او خرد سال بود؛ ولی قدر و منزلتش بزرگ و بلند بود.

بعد از پدرش علی بن موسی الرّضا بنا بر وصیت او عهده دار امر ولایت و امامت شد، همان گونه که جمعی از عدول و موثقین از این موضوع پرده برداشته».

«صفوان بن یحیی» روایت کرده است که به حضرت رضا  عرض کردم پیش از آن که خداوند «ابو جعفر» را به شما عطا کند از شما راجع به امام بعد از خود، می‌پرسیدیم. شما می‌فرمودید که خداوند به «من» پسری خواهد داد و اکنون خداوند این پسر را به شما داده و دیدگان ما را به واسطه او روشن کرده و خدا روز مرگ «تو» را برای ما پیش نیاورد و اگر خدا ناکرده حادثه‌ای برای شما رخ داد، به چه کسی پناه ببریم»؟

با دست خود به «ابوجعفر»، که در روبروی او ایستاده بود اشاره کرد.

عرض کردم: قربانت گردم او یک کودک خردسال بیش نیست و فقط سه سال از عمرش گذشته است؟ فرمود:

«و ما یضرّ من ذلک، فقد قام عیسی الحجّه و هو ابن أقلّ من ثلاث سنین».[۵]

ترجمه: «خردسالی او چه زیانی به امامت او دارد. حضرت عیسی  حتی سه سال هم نداشت، پیامبر و حجّت خدا برای مردم شد».

احمد بن حجر هیثمی مکی (متوفی ۹۷۴ هـ)

او محدّث، مفتی حجاز، فقیه شافعی و مؤلف کتاب «الصواعق المحرقه فی الردّ علی أهل البدع و الزندقه» است.

وی درباره فضائل و کرامات امام جواد  می‌نویسد:

«و ممّا اتّفق انه بعد موت آبیه بسنه واقف و الصبیان یلعبون فی آزفه بغداد از مرّ المأمون ففرّوا و وقف محمّد و عمره تسع سنین فا ألقی الله محبته فی قلبه فقال له: یا غلام ما منعک من الانصراف» و…

ترجمه: «یک سال پس از وفات حضرت علی بن موسی الرضا  مأمون به بغداد آمد. روزی به عزم شکار حرکت کرد، امام جواد در کناری ایستاده بود و چند کودک در حال بازی بودند؛ همین که موکب مامون را دیدند همه فرار کردند؛ ولی محمّد بن علی جواد ، در حالی که نه سال بیش نداشت، در جای خود ایستاد و خداوند محبت او را به قلب مأمون انداخت، لذا پرسید:

چرا سایر کودکان فرار کردند ولی تو فرار نکردی؟

حضرت جواد فوراً جواب داد: ای امیرالمؤمنین! نه راه تنگ بود که من سدّ معبر کرده باشم و نه گناهی کردم که از ترس مجازات فرار کنم و من نسبت به خلیفه مسلمین «حسن ظن» دارم و گمان دارم او کسی را بی گناه مجازات نمی‌کند. بدین جهت در جای خود ماندم و فرار نکردم!!

«فاعجبه کلامه و حسن صورته فقال له: ما اسمک و اسم آبیک»؟

ترجمه: «مأمون از سخنان «محکم» و «منطقی» کودک و همچنین قیافه جذّاب و گیرای او تعجب کرد و پرسید: اسم شما و اسم پدرت چیست؟

فرمود: محمّد بن علی الرّضا هستم.

مأمون نسبت به پدر او از خداوند طلب رحمت کرد و راه خود را در پیش گرفت و رفت؛ چون به صحرا رسید، نظرش به درّاجی افتاد و باز شکاری را از پی آن رها کرد. آن باز مدتی ناپدید شد، وقتی بازگشت ماهی کوچکی در منقار داشت که هنوز نیمه رمقی در آن بود. مأمون از دیدن این صحنه در شگفت شد و آن ماهی را به دست گرفت و برگشت و چون به همان موضع، که کودکان فرار کردند، رسید دوباره کودکان فرار کردند ولی امام جواد  سر جای خود ایستاد. وقتی که مأمون نزدیک شد، گفت: ای محمّد! این چیست که در دست من است؟

حضرت امام جواد  فرمود: ای امیرالمؤمنین! خداوند با قدرت خود در دریا ماهیان ریز آفریده بازها یا شاهان و خلفا آن را شکار می‌کنند و پادشاهان آن را در کف می‌گیرند و سلاله نبوت را با آن امتحان می‌نمایند.

مأمون از مشاهده این وضع و خبر دادن از غیب بر تعجبش افزون شد و گفت: حقا که تو فرزند امام رضا هستی؛ یعنی از فرزندان آن بزرگوار این عجائب و اسرار بعید نیست.

«و اخذ معه و احسن الیه و بالغ فی اکرامه فلم یزل مشفقاً به لما ظهر له به بعد ذلک من فضله و علمه و کمال عظمته و ظهور برهانه مع صغر سنّه، عزم علی تزویجه بأبنته امّ الفضل».

ترجمه: «او را طلب کرد و مورد اعزار و اکرام بسیار قرار داد و پیوسته به خاطر فضل و علم و کمال، که با وجود سنّش از او ظاهر می‌شد، به او مهربانی کرد و سرانجام تصمیم گرفت دختر خود «ام الفضل» را به عقد او در آورد».

بنی عباس از شنیدن این قضیه به فغان آمدند؛ زیرا ترسیدند که کار حضرت جواد به آنجا بکشد که کار پدرش کشیده بود؛ یعنی بعد از مأمون خلافت را به عهده بگیرد. لذا دسته جمعی نزد مأمون آمده و گفتند: ای امیرالمؤمنین! تو را به خدا سوگند می‌دهیم که از تصمیم خود درباره تزویج ابن الرّضا خودداری کنید»؟

«فلمّا ذکر لهم انه انّما اختاره لتمیزه علی کافّه اهل الفضل علماً و معرفه و حلماً مع صغر سنّه فنازعوا فی التّصاف محمّد بذلک».

ترجمه: «چون مأمون در پاسخ آنها گفت: من محمّد بن علی را به خاطر برتری «علم» و «دانش» و «حلم» بر همه دانشمندان زمان، در حالی که کودکی بیش نیست، به دامادی خود برگزیده ام عباسیان این بار در اتّصاف محمّد بن علی با این اوصاف مخالفت کردند.

رأی همه آنان بر این شد که از «یحیی بن اکثم»، که قاضی بزرگ آن زمان بود، دعوت کند تا با حضرت جواد  مناظره کند و آن حضرت را طوری سؤال پیچ کند که از پاسخ سؤالات وی بازماند.

مجلسی ترتیب دادند. از امام جواد  دعوت کردند. آن حضرت در مجلس حاضر شد. در جایگاه خود نشست و دیگران هم در جای خود نشستند و یحیی بن اکثم نیز پیش روی آن حضرت نشست.

یحیی از آن حضرت مسائلی را پرسید و امام به سؤالات وی به بهترین شکل پاسخ داد و مسأله را روشن نمود و خلیفه آن حضرت را تحسین نمود و گفت: آفرین بر تو ای ابوجعفر و اگر بخواهی تو هم می‌توانی از «یحیی» مسأله‌ای بپرسی؟

فقال له: ما تقول فی رجل نظر الی امراه اول النّهار حراماً ثمّ حلّت له ارتفاعه ثمّ حرمت علیه عند الظهر، ثمّ حلّت له عند العصر ثمّ حرمت علیه المغرب ثمّ حلّت له العشاء ثمّ حرمت علیه نصف اللّیل ثمّ حلّت له الفجر. فقال یحیی لا ادری.

ترجمه: «حضرت فرمود: چه می‌گویی درباره مردی که زنی را در روز نگاه کند بر او حرام بود و چون روز بلند شد بر او حلال گردید و چون ظهر شد حرام گردد و چون عصر شد حلال گردد و چون آفتاب غروب کرد، حرام گشت و چون وقت عشاء رسید حلال شد و چون نصف شد حرام گشت و چون سپیده صبح دمید بر او حلال شد. بگو این چگونه است و برای چه حرام، حلال می‌شود؟

یحیی بن اکثم گفت: نمی‌دانم.

امام فرمود: این زنی است که کنیز مردی بوده و بامداد مردی بیگانه‌ای او را نگاه کرد و این چنین نگاهی بر مرد حرام بود و چون روز بالا آمد او را از مولایش خرید و بر او حلال شد و چون ظهر شد آزادش کرد بر او حرام شد و بعداً او را برای خود عقد کرد حلال شد و چون غروب شد ظهار کرد بر او حرام شد؛ چون هنگام عشا شد کفاره ظهار را داد بر او حلال شد و چون نیمه شب شد به یک طلاق او را طلاق داد. پس حرام شد و چون سپیده صبح رسید رجوع کرد بر او حلال شد.

«مأمون» به حاضران مجلس، که بیشتر آنها از عباسیان بودند، رو کرد و گفت: آیا برای شما حقیقت مطلب روشن شد.

سپس در همان مجلس دختر خود «ام الفضل» را به عقد ازدواج حضرت جواد در آورد…[۶]

به گفته «ابن حجر هیثمی» مأمون او را به دامادی خود انتخاب کرد؛ زیرا با وجود کمی سن، آن حضرت از نظر علم و آگاهی و حلم بر همه دانشمندان برتری داشت.[۷]

پی نوشت:

[۱] . آثار الجاحظ، ص ۲۳۵٫

[۲] . تذکرۀ الخواص، ص ۹-۳۵۸٫

[۳] . مطالب السئول، ص ۸۷، چاپ سنگی.

[۴] . نور الابصار، ص ۱۷۷٫

[۵] . الفصول المهمّۀ، ص ۲۶۵٫

[۶] . الصواعق المحرقه، ص ۲۰۴٫

[۷] . همان کتاب، ص

سیرى در سیره امام صادق علیه السلام.

اشاره:

جلوه هاى صدق اهل بیت علیهم السلام در صادق این خاندان به صورت ویژه بروز یافته است. این جلوه ها را در رفتار آن حضرت بهترمى توان درک کرد. آنچه بیشتر رواج یافته، ذکر« قال الصادق »هاست که به حق زیرساخت فکرى، فقهى و کلامى شیعه را تشکیل داده است اما در کنار توجه به گفته هاى آن حضرت، فصلى براى تامل و توجه در رفتارهاى آن امام علیه السلام و بهره گیرى عملى از این رفتارها فصل دیگرى را هم باید گشود . آنچه در این نوشتار مى آید، بخشى از کردارهاى امام صادق علیه السلام را منعکس مى سازد.

۱. رسیدگی به محرومان

هشام بن سالم مى گوید: امام صادق علیه السلام هنگامى که تاریکى شب فرا مى رسید، کیسه ای از نان و گوشت و پول را بر مى داشت و بردوش مى نهاد و به سوى نیازمندان شهر مدینه مى شتافت و آنها را میانشان تقسیم مى کرد. آنها او را نمى شناختند. زمانى که امام صادق علیه السلام رحلت کرد و آن انفاق هاى شبانه ادامه پیدا نکرد، نیازمندان فهمیدند که چه کسى هر شب به آنها غذا و پول مى داد. (۱)

معلى بن خنیس مى گوید: امام صادق علیه السلام با انبانى (کیسه) از نان بیرون آمد و من همراه او بودم. به اقامتگاه بنى ساعده رسیدیم. در آن جا گروهى خوابیده بودند. آن حضرت یک یا دو نان بر بالین هر کدام نهاد. به آخرین فرد که رسید، برگشتیم. پرسیدم: من به فدایت! آیا اینها حق را مى شناسند ( یعنى شیعه هستند)؟ از پاسخ امام برمی آید که آنان شیعه نبودند ولی نسبت به آنها نیز رافت داشتند. (۲)

در روایتى آمده است:

«کان الصادق علیه السلام یطعم حتى لایبقى لعیاله شى ء»(۳) ؛ امام صادق علیه السلام به فقیران اطعام مى کرد تا آن جا که براى خانواده اش چیزى باقى نمى ماند.

۲ . میانه روى

امام صادق علیه السلام . در ایام قحطى . دستورمى داد براى تهیه آرد، گندم را با جو مخلوط کنند و مى فرمود: من مى توانم براى خانواده ام آرد گندم خالص تهیه کنم ولى دوست دارم در زندگى اندازه و حساب و کتاب را خوب رعایت کنم. (۴)

۳ . دورى از بخل

فضل بن ابى قره مى گوید:

” رایت اباعبدالله علیه السلام یطوف من اول اللیل الى الصباح و هو یقول: اللهم قنى شح نفسى فقلت: جعلت فداک ما سمعتک تدعو بغیر هذا الدعاء؟ قال: واى شى ء اشد من شح النفس، ان الله یقول: «و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون .» (۵)

امام صادق علیه السلام را دیدم که از اول شب تا صبح، خانه خدا را طواف کرد و این دعا را خواند: خدایا! مرا از شر بخل نفسم برهان! گفتم: به فدایت شوم! از شما غیر از این دعا را نشنیدم؟ فرمود: چه چیزى بدتر از بخل نفس! بعد آیه « و من یوق شح نفسه…» را خواند.

۴ . ادب بیمارى

امام صادق علیه السلام هنگام بیمار شدن عرض مى کرد: «الله اجعله عله ادب لاعله غضب.» (۶)

بارخدایا! آن را بیمارى ادب (و تنبه) قرار بده، نه بیمارى غضب ( و خشمت).

۵ . دعا هنگام پیش آمد ناگوار

«کان الصادق علیه السلام: اذا حز به امر جمع النساء والصبیان ثم دعا و امنوا.» (۷)

امام صادق علیه السلام هر گاه به پیش آمد ناگوارى برمى خورد، زنان و اطفال را جمع مى کرد و دعا مى کرد و آنها آمین مى گفتند.

۶ . سجده بر تربت حسینى

«کان الصادق علیه السلام لایسجد الا على تربه الحسین علیه السلام تذللا لله و استکانه الیه.» (۸)

امام صادق علیه السلام جز بر تربت حسینى سجده نمى کرد، تا در درگاه خداوند.

۷ . دعا

«کان الصادق علیه السلام یدعو بهذاالدعاء: الهى کیف ادعوک و قد عصیتک و کیف لاادعوک و قد عرفت حبک فى قلبى…» (۹)

امام صادق علیه السلام این دعا را مى خواند: خدایا! چگونه تو را بخوانم، در حالى که تو را معصیت کرده ام و چگونه تو را نخوانم، در حالى که محبت تو را در قلبم احساس مى کنم …

۸ . روزه

« کان الصادق علیه السلام اذا صام لایشم الریحان فسئل عن ذلک فقال: انى اکره ان اخلط صومى بلذه.» (۱۰)

امام صادق علیه السلام هنگامى که روزه مى گرفت، ریحان را بو نمى کرد. از او علت این امر را پرسیدند. فرمود: من دوست ندارم که روزه ام را با لذت درهم آمیزم.

۹ . زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام

از صفوان جمال روایت شده است: با امام صادق علیه السلام وارد کوفه شدیم. امام فرمود: اى صفوان! شتر را بخوابان، که این جا نزدیک قبر جدم، امیرالمؤمنین علیه السلام است. امام فرود آمد، غسل کرد، جامه را تغییر داد، پا را برهنه نمود و فرمود: تو نیز چنین کن. به جانب نجف رفتیم. فرمود: گام ها را کوتاه بردار و سر را به زیر انداز. خداوند متعال براى هر گام که بردارى، صد هزار حسنه مى نویسد، صدهزار گناه را محو مى کند، صدهزار درجه مى بخشد، صد هزار حاجت را بر مى آورد و ثواب هرصدیق و شهید را براى تو مى نویسد. آن حضرت با دل آرام، تن آرام، تسبیح، تهلیل وتنزیه به جلو مى رفت، تا رسیدیم به تل ها… بر سر قبر رسید و اشک بر گونه هایش جارى شد و گفت: « انالله و انا الیه راجعون »؛ آن گاه بر امیرالمؤمنین علیه السلام سلام کرد و… (۱۱)

۱۰ . زیارت حسینى

امام صادق علیه السلام در مسجد حنانه . که از مساجد شریفه، نجف اشرف است. . امام حسین علیه السلام را به گونه اى خاص . که در مفاتیح الجنان ذکر شده است.. زیارت کرد و سپس چهار رکعت نماز خواند.

۱۱ . دعا هنگام سفر

امام صادق علیه السلام هنگام سفر این دعا رامى خواند:

«اللهم خل سبیلنا و احسن تسییرنا واعظم عافیتنا» (۱۲)؛ خدایا! راه را بر ما بگشاى و نامه ما را نیکو گردان و عافیت ما را کامل ساز.

امام صادق علیه السلام هر گاه پاى در رکاب مى نهاد، مى گفت: «سبحان الذى سخرلنا هذا و ما کنا له مقرنین ». نیز هنگام سفر هفت بار تسبیح مى کرد، هفت بار حمد خدا مى نمود و هفت بار لااله الا الله مى گفت. (۱۳)

۱۲ . شروع صبح

در روایت آمده که امام صادق علیه السلام صبح که مى شد، مى گفت:

«بسم الله و بالله و من الله و الى الله و فى سبیل الله و على مله رسول الله صلى الله علیه و آله اللهم الیک اسلمت نفسى و الیک فوضت امرى و الیک توجهت وجهى و علیک توکلت یارب العالمین…» (۱۴)

۱۳. کیفیت صدقه

در روایت آمده است:

«انه کان یتصدق بالسکر فقیل له: اتتصدق بالسکر؟ قال نعم انه لیس شى ء احب الى منه و انا احب ان یتصدق با حب الاشیاء الى.» (۱۵)

امام صادق علیه السلام شکر را صدقه مى داد. از آن حضرت سؤال شد: آیا شما شکر را صدقه مى دهید؟ فرمود: بلى. هیچ چیز نزد من دوست داشتنى تر از شکر نیست. من دوست دارم که محبوب ترین چیز را صدقه دهم.

۱۴ . عزادارى براى امام حسین علیه السلام

طفلى شیرخوار را در مجلس عزادارى امام حسین علیه السلام نزد امام صادق علیه السلام آوردند. امام صادق علیه السلام طفل را بغل کرد و گریه اش شدت یافت. (۱۶)

امام صادق علیه السلام به ابوهارون شاعر فرمود: شعرى درباره حسین علیه السلام بخوان. او شعرى درباره آن حضرت خواند. امام فرمود: آن گونه که در جمع خود مى خوانى، بخوان. ابوهارون قصیده اى را با سوز خاصى خواند. امام با صداى بلند گریست. صداى زنان نیز از پس پرده برخاست. (۱۷)

۱۵ . حضور قلب در نماز

ابوایوب مى گوید: «کان ابوجعفرعلیه السلام و ابوعبدالله علیه السلام اذا قاما الى الصلاه تغیرت الوانهما حمره و مره صفره کانما یناجیان شیئا یریانه.» (۱۸)

امام باقر و امام صادق علیهماالسلام آن گاه که به نمازمى ایستادند، رنگ چهره آنان تغییر مى کرد؛ گاه سرخ مى شد و گاه زرد. گویا با کسى که او را مى بینند، سخن مى گویند.

امام صادق علیه السلام در نماز، قرآن تلاوت کرد و بیهوش شد. بعد از به هوش آمدن، از امام سؤال شد: چرا بى هوش شدى؟ امام فرمود: معناى آیات مرا بى هوش کرد. من آیات را تکرار کردم و در حالتى قرار گرفتم که گویا آیات را از کسى که آن را نازل کرده است، مى شنیدم. (۱۹)

امام صادق علیه السلام هنگامى که براى نماز خارج مى شد، مى فرمود:

«اللهم انى اسالک بحق السائلین لک و بحق مخرجى هذا فانى لم اخرج اشرا ولابطرا ولا رئاء ولا سمعه ولکن خرجت ابتغاء رضوانک و اجتناب سخطک فعافنى بعافیتک من النار.» (۲۰)

پى نوشت:

۱. میزان الحکمه، ج ۵، ص ۳۳۲٫

۲. وسایل الشیعه، ج ۹، ص ۴۰۸٫

۳. کشف الغمه، ج ۲، ص ۴۳۰٫

۴. فهرست روایات فقهیه، ج ۱، ص ۸۴۱ .

۵. میزان الحکمه، ج ۵، ص ۳۳٫

۶. مستدرک، ج ۲، ص ۱۶۲٫

۷. بحارالانوار، ج ۹۰، ص ۳۹۴٫

۸ . وسایل الشیعه، ج ۵، ص ۳۶۶٫

۹. امالى، شیخ صدوق، ص ۴۳۸٫

۱۰. وسایل الشیعه، ج ۷، ص ۶۷٫

۱۱. مفاتیح الجنان .

۱۲ و۱۳. من لایحضره الفقیه، ج ۲، ص ۲۷۱٫

۱۴. مکارم الاخلاق، ص ۲۷۹٫

۱۵. وسایل الشیعه، ج ۹، ص ۴۷۱٫

۱۶. مجله کوثر، شماره ۲۶، ص ۲۶٫

۱۷. همان، به نقل از وسایل الشیعه، ج ۱۴، ص ۵۹۳٫

۱۸ و۱۹. میزان الحکمه، ج ۵، ص ۳۸۵٫

۲۰. بحارالانوار، ج ۸۱، ص ۱۹٫

اخلاق امام صادق علیه السلام.

اشاره:

اخلاق که یکی از بهترین اصول زندگی فردی و اجتماعی محسوب می شود امروز بیش از هر زمان بشر نیازمند آن است در واقع بسیاری از مشکلات پیش روی انسان ناشی از فقدان اخلاق فردی و اجتماعی افراد جامعه بشری است. اینجاست که خلأ وجود اصول اخلاقی مبتنی بر فطرت بشری به چشم می خورد. بنابراین برای رفع این معضل بزرگ جهان امروز ناگزیر باید به بزرگترین اساتید و معلمان اخلاق در طول تاریخ مراجعه کرد و با الگو گرفتن از رفتار شان و گوش سپردن به گفتارشان بر این مهم فائق آمد و آنان نیستند جز ائمه از خاندان پاک رسالت و نبوت یعنی امامان معصوم شیعه که به اعتراف خاص و عام بهترین الگو در رفتار اسلامی هستند.

شیخ مفید در ارشاد مى‏نویسد: اخبارى که در زمینه‏هاى مختلف علم و حکمت و بیان و حجت و زهد و پند و اندرز و شاخه‏هاى گوناگون علمى از آن حضرت نقل شده بسى بیش‏تر از آن است که به زبان گفته آید و یا در کتابى بگنجد. و در آنچه نقل کردیم براى نیل به مقصود، کافى است.

دوم، حلم: حافظ عبدالعزیز بن اخضر جنابذى در کتاب معالم العتره الطاهره مى‏نویسد: در آغاز روزى میان جعفر بن محمد و عبدالله بن حسن مجادله‏اى لفظى صورت گرفت. عبدالله بن حسن در گفتار خود تندى کرد. سپس از یکدیگر جدا شده به سوى مسجد رفتند. سپس مجددا یکدیگر را بر در مسجد دیدار کردند. پس جعفر بن محمد بن عبدالله بن حسن گفت: چگونه‏اى اى ابومحمد؟ عبدالله با عصبانیت پاسخ داد: خوبم. امام به او گفت: اى ابومحمد مگر نمى‏دانى صله رحم از حساب مى‏کاهد؟ عبدالله گفت: همواره چیزهایى براى ما مى‏گویى که ما آنها را نمى‏شناسیم؟ امام صادق (علیه السلام) فرمود: من از قرآن براى تو مى‏گویم. عبدالله گفت: آیا صله رحم هم از قرآن است؟ امام (علیه السلام) فرمود: آرى. عبدالله گفت: پس بگو. امام (علیه السلام) فرمود: خداوند عزوجل گوید : و کسانى که آنچه را که خدا امر به پیوند آن کرده اطاعت مى‏کنند و از خدا مى‏ترسند و از سختى هنگام حساب مى‏اندیشند.(۱)عبدالله بن حسن، با شنیدن این آیه، گفت: از این پس مرا قاطع رحم نخواهى یافت.

ابن شهرآشوب در کتاب مناقب از کتاب روضه نقل کرده است: روزى سفیان ثورى به نزد امام صادق (علیه السلام) رفت. دید که سیماى امام متغیر است. علت آن را جویا شد. امام (علیه السلام) فرمود: من ممنوع کرده بودم که کسى بر بام خانه رود. اما مشاهده کردم یکى از کنیزانم که پرستارى یکى از کودکانم را برعهده داشت از نردبان بالا مى‏رفت و کودک نیز همراه او بود. چون کنیز مرا دید، لرزید و در پایین آمدن شتاب جست و کودک از دستش افتاد و در دم جان سپرد . اما چهره من به خاطر مرگ کودک نیست که چنین تغییر کرده، بلکه به خاطر ترس و لرزى است که از مشاهده من به آن کنیز راه یافته است. امام صادق (علیه السلام) پس از این ماجرا به آن کنیز، دوبار فرمود: تو به خاطر خدا آزادى و در این ماجرا بى‏گناهى.

شیخ کلینى در کافى به سند خود روایت کرده است: امام صادق (علیه السلام) روزى غلام خود را در پى‏کارى فرستاد. غلام در بازگشت تأخیر نمود، پس امام (علیه السلام) به دنبال او روان شد و وى را یافت که خوابیده است. بالاى سر او نشست و او را باد مى‏زد تا غلام بیدار شد. چون غلام از خواب بیدار شد امام صادق (علیه السلام) به او فرمود: اى فلان! به خدا سوگند این گونه نیست که شب و روز متعلق به تو باشد و در آن بخوابى بلکه شب از آن توست و روز از آن ما.

سوم، صبر: شیخ صدوق در کتاب عیون اخبار الرضا به سند خود از ابومحمد از پدرانش از موسى بن جعفر (علیه السلام) روایت کرده است که فرمود: به امام صادق (علیه السلام) خبر دادند که اسماعیل، بزرگ‏ترین فرزند وى، در گذشته است. امام در آن لحظه خواست غذا بخورد و ندیمان وى در اطرافش گرد آمده بودند. پس امام تبسم کرد و خواستار غذا شد و در کنار ندیمانش نشست. آن حضرت از سایر روزها بهتر غذا خورد، با ندیمانش سخن بسیار گفت. ندیمان وى از اینکه هیچ اثرى از حزن و اندوه در سیماى امام نمى‏دیدند، به شگفت افتادند. چون امام از خوردن فراغ یافت گفتند: اى فرزند رسول خدا چیزى شگفت دیدیم، به مصیبت فقدان چنان پسرى دچار آمدى اما این گونه‏اى که ما مى‏بینیم؟ ! امام فرمود: چرا این گونه نباشم که مى‏بینید در حالى که راستگوترین راستگویان مرا خبر داده است که تو از دنیا مى‏روى و شما نیز این دنیا را به درود خواهید گفت. به راستى مردمى هستند که مرگ را شناخته و آن را فرا دید خود قرار داده‏اند و منکر نشده‏اند که مرگ کسى از آنان را در ربوده است و به امر پروردگار عزوجل، تسلیم گشته‏اند. همچنین کلینى به سند خود از علاء بن کامل نقل کرده است که گفت : نزد امام صادق (علیه السلام) نشسته بودم که ناگاه فریادى از خانه بلند شد. امام با شنیدن فریاد از جا برخاست سپس نشست و استرجاع گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» و به گفتار خود بازگشت تا آنکه بحث خود را تمام کرد آنگاه فرمود: ما مایلیم که خود و اولاد و اموال ما در سلامت باشند اما چون قضاى الهى از راه رسد نباید آنچه را که خداوند براى ما نپسندیده، دوست بداریم.

در روایت دیگرى که کلینى در کافى از قتیبه اعشى نقل کرده، آمده است که گفت: «خدمت امام صادق (علیه السلام) رسیدم تا از فرزند او عیادت کنم. دیدم امام (علیه السلام) بر در ایستاده و غمین و اندوهناک است. عرض کردم: فدایت شوم حال کودک چطور است؟ فرمود: مى‏بینى که سخت بیمار است. پس ساعتى درنگ کرد سپس به سوى ما بیرون آمد در حالى که چهره‏اش شاد بود و آثار غم و اندوه از آن رفته بود. گمان کردم که حال کودک بهبود یافته است گفتم: فدایت شوم حال کودک چطور است؟ فرمود: او به راه خدا رفت. گفتم: فدایت شوم هنگامى که کودک زنده بود شما ناراحت و اندوهگین بودید اما اکنون که بمرد حالت شما دیگرگون شد، چرا؟ ! فرمود: ما اهل بیت پیش از رسیدن مصیبت غمین و اندوهناکیم اما هنگامى که مصیبت واقع مى‏شود به قضاى الهى خشنود مى‏گردیم و تسلیم امر خدا مى‏شویم.

چهارم، عبادت و کثرت یاد خدا. کلینى به سند خود در کافى نقل کرده است که ذکر امام صادق (علیه السلام) را در سجده شمردم، پانصد بار تسبیح مى‏گفت. و نیز به سند خود از ابان بن تغلب نقل کرده است که گفت: بر امام صادق (علیه السلام) وارد شدم و ذکر او را در رکوع و سجود برشمردم شصت بار تسبیح گفت. راوندى در خرائج از منصور صیقل روایت کرد که وى امام صادق (علیه السلام) را در مسجد پیامبر (ص) به حال سجده دید. منصور گوید: پس نشستم و مدتى به طول انجامید آنگاه با خود گفتم تا زمانى که امام در سجده است من نیز تسبیح خدا را مى‏گویم و شروع کردم به گفتن «سبحان ربى و بحمده استغفر ربى و اتوب الیه» یکبار سیصد مرتبه و بار دیگر شصت و اندى این ذکر را گرفتم که امام سر از سجده برداشت.

پنجم، مکارم اخلاقى: زمخشرى در ربیع الابرار از شقرانى مولاى رسول خدا (ص) نقل کرده است که گفت: در روزگار خلافت منصور، عطاء مى‏دادند اما من کسى را نداشتم که مرا به او معرفى کند در این حال متحیر ایستاده بودم که ناگهان دیدم جعفر بن محمد (علیه السلام) مى‏آید. خواسته خود را با او در میان نهادم امام به درون رفت و پس از مدتى بیرون آمد و دیدم عطاى من در آستین لباس اوست. آن را به من داد و فرمود: کار نیک از هر کسى برازنده است و از تو برازنده‏تر به خاطر رابطه‏اى که با ما دارى. و کار زشت از هر کسى که سرزند زشت است و از تو زشت‏تر به خاطر رابطه‏اى که با ما دارى.

سبط بن جوزى گوید: امام (علیه السلام) از آن جهت چنین سخنى به شقرانى گفت زیرا پى‏برده بود که او شراب مى‏نوشد و مى‏خواست وى را به کنایه موعظه کند و این از اخلاق پیامبران است.

ششم، کرم و بخشندگى: در حلیه الاولیا به سند خود از هیاج بن بسطام نقل شده است که گفت : جعفر بن محمد (علیه السلام) آنقدر طعام مى‏خورانید که دیگر براى خانواده‏اش چیزى باقى نمى‏ماند . و در مطالب السؤول آمده است: امام صادق (علیه السلام) مى‏فرمود: کار نیک تمام نمى‏شود مگر به سه چیز: شتاب در انجام آن و کوچک شمردن و پنهان کردن آن.

هفتم، کثرت صدقات: کلینى در کافى به سند خود از هشام بن سالم نقل کرده است که گفت: امام صادق (علیه السلام) همین که پاسى از شب گذشت انبانى پر از نان و گوشت و پول فراهم مى‏کرد و آن را به دوش مى‏گرفت و به سوى نیازمندان مدینه رهسپار مى‏شد و آن را در میانشان تقسیم مى‏کرد. ایشان نیز او را نمى‏شناختند تا هنگامى که امام صادق (علیه السلام) از دنیا رفت و این امر متوقف گردید. آن وقت بود که دانستند آن شخص امام صادق (علیه السلام) بوده است» .

ویژگى‏هاى قرن دوم در عصر امام صادق علیه السلام

امام صادق (علیه السلام) درسال ۸۰ یا ۸۳ هجرى به دنیا آمد و در سال ۱۴۸ هجرى به درود حیات گفت . بنابراین ۶۸ سال در این جهان زیست. وى در طول عمر خود خلافت هشام بن عبدالملک تا افول حکومت بنى امیه را شاهد بود و از خلفاى بنى عباس، نیز دوران حکومت سفاح و بیست سال از دوره حکومت منصور را درک کرد. از مشخصات این عصر، انتشار علوم اسلامى همچون تفسیر، فقه، حدیث، کلام، جدل و علوم دیگر مانند انساب، لغت، شعر، ادب، خط، تاریخ، نجوم و غیره بود .

پى‏ نوشت:

۱. رعد/۲۱: و الذین یصلون ما امر الله به ان یوصل و یخشون ربهم و یخافون سوء الحساب .

به نقل : سیره معصومان، ج ۵، ص ۶۲

فضایل اخلاقی و معنوی امام کاظم علیه السلام.

اشاره:

پیشوایان معصوم (علیه السلام) هر کدام به نوبت خود منبع فضائل و مناقب و آموزگاران واقعی فضیلت و شرف و اصول انسانیت هستند، آنان پایه گذاران تمدن واقعی و پى افکنان اصول معاشرت و روابط صحیح و سالم اجتماعى مى باشند. همگان از یک نور سرچشمه گرفته‌اند و در یک مکتب تربیتى الهى، پرورش یافته اند و رو به یک سو و یک هدف گام مى سپرند و غایت زندگى آنان تحکیم مبانى انسانى و تشیید اصول الهى و آسمانى است پس ذکر فضیلت ویژه به هر کدام از پیشوایان معصوم (علیه السلام) به معنى سلب آن از دیگران نیست بلکه به مقتضاى عصر باعث ظهور فضائل و مناقب بیشتر ویژه گردیده است.

احسان به دشمن

احسان و نیکى کردن به دوستان کار سهل و آسانى است چون در آنان امید عوض یا حس إشباع حب ذات و خود دوستى نهفته است و بالأخره او دوست و همکار محسوب مى گردد. ولى کمال کرم و سخاء در آنست که انسان دوست و دشمن را در موقع نیاز، برابر به حساب آورد و تنها خدا را مقصد و مقصود خود قرار دهد.

این برنامه در زندگى امام (صلى الله علیه و آله) بارها اتفاق افتاده است که تنها به نقل داستان زیر بسنده مى کنیم: «در شهر مدینه مردى گمنام و فرومایه‌اى به سر مى برد که با امام (علیه السلام) عداوت شدید و کینهء قلبى دیرینه داشت. حکومت وقت و ایادى او نیز او را تحریک و از عملیات او پشتیبانى مى نمود و او را وا مى داشت هر کینه اى که در دل دارد در حق خاندان پیامبر و نوادگان على (علیه السلام) روا دارد این مرد اصرار مى ورزید که کینه ى دیرینه و زهرآگین خود را منحصرا بر دامان موسى بن جعفر (علیه السلام) سرشناس ترین فرد خاندان علوى بریزد.

کار تعدى و بیدادگرى این فرومایه به جائى رسید که چند تن از یاران پیشواى هفتم اجازت طلبیدند که با ریختن خون او، دفتر این حکایت ننگین را بشویند. آنان اصرار داشتند امام اجازت دهند تا با یک ضرب شمشیر کار این فاجر خبیث را براى همیشه بسازند و خود را از آزار زبان و طعن او راحت سازند.

امام کاظم

امام هر گاه که این درخواست را از یاران خود مى شنید با لحن پرخاش آمیزى آنان را از این کار باز مى داشت و مى فرمود: «من خود او را تنبیه خواهم نمود».

روزى بى آنکه کسى را امام همراه خود بردارد بر قاطر، «مرکب اختصاصى» خود نشست و به سراغ آن مرد رفت و از و ضع او اطلاع گرفت. به عرض رساندند او در حومهء مدینه در کشتزار خود مشغول کشاورزى است امام به سوى مزرعه ى او رفت، و بدون رعایت آئین کشت و کار قاطر سوارى خود را از میان گندمها عبور داد. آن مرد که از دور این سوار بزرگوار را شناخته بود فریاد کشید: چه مى کنى ؟ کجا مى آئى ؟ امام (علیه السلام) بى آنکه به این فریادها پاسخ گوید همچنان پیش مى رفت تا به در کومهء او رسید و در آنجا از مرکب خود پیاده شد و بر دشمن کینه توز و نادان خود سلام کرد و با خنده و خوشرویى فرمود: – خوب حالا بگو از این بى احتیاطى من مزرعه ى شما چقدر خسارت دید ؟ مردک که هنوز اخمهایش باز نشده بود گفت: صد سکه طلا. – بگو ببینم از این مزرعه چقدر امید سود و بهره‌دارى ؟ مرد با لحن تلخ و تندى گفت: من که غیب نمى دانم. – فرمود: من هم از غیب سوال نکردم. مرد فکرى کرد و گفت: دویست سکه طلا. در این هنگام امام کیسه اى از جیب خود بیرون کشید و در دامان آن مرد سرازیر کرد که محتواى سیصد سکه ى طلا بود. امام فرمود: این بهره اى که امیدوار بودى از مزرعه ات بدست آورى مى بینى که مزرعهء تو هنوز همچنان باقى است و من امیدوارم که خداوند متعال امید تو را از این مزرعه باز آورد.

همیشه مى فرمود: «یکى از عوامل مغفرت و بخشش الهى، اطعام غذا در راه خدا است».

آن مرد که در برابر این کرم و بخشش و در مقابل این ماجرا، متحیر و بهت زده مانده بود از جا برخاست و با انکسار و مذلت خود را به پاى آن بزرگوار افکند و دیگر از شرم نتوانست سر بردارد و در چشم امام (علیه السلام) بنگرد.

عصر آن روز که یاران امام (علیه السلام) آن مرد را در مسجد پیامبر در مدینه دیدند که دربارهء امام مى گفت: الله أعلم حیث یجعل رسالته: «خداوند آگاه و دانا است که پیشوائى را به چه کسى و اگذارد». (۱)

اینها نمونه هائى چند از عطایا و بخشش‌هاى امام (علیه السلام) بود که بیان گردیده است و همیشه مى فرمود: «یکى از عوامل مغفرت و بخشش الهى، اطعام غذا در راه خدا است».

سپاس براى فراغت

امام موسى بن جعفر (علیه السلام) هنگامى که به دستور ستمگر عصر و طاغوت وقت، هارون رشید به جرم حق گوئى و دفاع از حقیقت، دستگیر و روانهء زندان شد، به خاطر فراغت و دستیابى به فرصت بیشتر براى عبادت و سپاس پروردگار سجده ى طولانى به جا مى آورد و در حال سجده این چنین عرضه مى داشت: «بار الها ! من بارها از درگاه تو مسئلت مى داشتم که براى عبادت، فراغتى به من عنایت فرمائى تا به اطاعت و فرمان تو قیام ورزم از اینکه اکنون درخواست مرا اجابت فرموده اى در برابر چنین توفیقى سپاسگزارم». (۳)

در بیشترین اوقات دعاى آن حضرت با این کلمات آغاز مى گردید: «اللهم انى اسئلک الراحه عند الموت، و المغفره بعد الموت، و العفو عند الحساب». (۴) بار خدایا ! من به هنگام مرگ آسایش و راحتى، و پس از مرگ غفران و آمرزش، به هنگام بررسى حساب، عفو و گذشت از درگاه تو مسئلت مى دارم !»

جذبه‌هاى صداى او، رهگذران و مستمعین را از راه باز مى داشت و تحت تأثیر خاص خود قرار مى داد گاهى آنان را به گریه و ناله مى افکند.

سفرهاى حج آن بزرگوار

مسافرت‌هاى حج آن بزرگوار که معمولا ۲۴ تا ۲۵ روز طول مى کشید به صورت پیاده انجام مى پذیرفت با آن که و سائل سوار شدن از هر نظر فراهم بود چون سوارى‌ها و اسب‌هاى راهوار پیش روى آن حضرت کشانده مى  شد و این خود مى رساند که علاقه و اخلاص آن بزرگوار به مظاهر توحید و عبادت تا چه حدى بوده است.

امام، چهار بار به صورت خانوادگى به بیت الله الحرام رهسپار شدند و در آن سفرهاى خانوادگى على بن جعفر برادر ارجمندش نیز حضور داشت و ملتزم رکاب امام و مفتخر به امتثال او امر او بود و چندین بار هم تنها و بدون عائله و خانواده، به سفر حج رفتند.

روش مسافرت‌هاى آن حضرت به این ترتیب بود که معمولا از معاشرت و اختلاط با مردم که موجب تضییع فرصت گرانبها مى گردد احتراز مى ورزید فقط و فقط به عبادت و سازندگى نفس، و تصفیه خویشتن و تفکر در عظمت خالق مى پرداخت و در این سیر و سلوک و اندیشه ها بود که از خود بى خود مى گشت و راه تقرب و و صال بیشتر را مى جستند که عالیترین و لذت بخش ترین حالات یک فرد با ایمان و مخلص است.

داستان ملاقات او با شقیق بلخى که در بخش آراء و گفته‌هاى دیگران آمده است گویاى این حالت سیر و سفر روحانى است. وى در پایان ملاقات خود طبق دریافت‌هاى خود اعتراف نمود که: «موسى بن جعفر یکى از اوتاد و ابدال روزگار مى باشد». (۵)

در بیشترین اوقات دعاى آن حضرت با این کلمات آغاز مى گردید: «اللهم انى اسئلک الراحه عند الموت، و المغفره بعد الموت، و العفو عند الحساب».

امام در یکى از دعاهاى حج خود مى گوید: «انت شربى اذا ظمئت من الماء، و قوتى اذا اردت طعاما الهى ! و سیدى ! مالى سواک فلا تعدمنیها». خدایا ! همه چیز و همه زندگى من تو هستى و جز تو خواسته و پناه دیگرى ندارم.

تلاوت و انس با قرآن

او عاشق قرآن و فانى در اجراى احکام و محتویات آن بود و لحظه‌اى از این امر غفلت  نداشت قرآن را با صداى خوش و لحن زیبا و آواز دلربا و آهنگ روحانى و معنوى به صورت بریده، بریده تلاوت مى فرمود.

جذبه‌هاى صداى او، رهگذران و مستمعین را از راه باز مى داشت و تحت تأثیر خاص خود قرار مى داد گاهى آنان را به گریه و ناله مى افکند. در اثر ممارست دائم با قرآن و عبادت‌ها و مناجات‌هائى که داشت مردم مدینه در میان خود او را به «زین المتهجدین» یعنى زینت شب زنده داران و عبادت کنندگان لقب داده بودند و با آن لقب میان مردم شهرت یافته بود. (۶)

او شبانه از فقراء و مستمندان شهر مدینه، تفقد و دل جوئى به عمل مى آورد و در زنبیل مخصوص پول و مواد غذائى به منازل و کلبه‌هاى آنان حمل مى کرد

عنایت خاص امام به تلاوت و ممارست قرآن و آیات نورانى الهى از یک حقیقت بزرگ پرده بر مى دارد و آن این که قرآن از دیدگاه اهل بیت (علیه السلام) در مقام عظمت و اهمیت والاترى قرار دارد که ما هنوز به آن حقیقت نرسیده ایم آنان بهتر از همگان مى دانند که قرآن چه تأثیر شگرف و فوق العاده اى در زندگى روحى و اجتماعى مردم مى تواند داشته باشد. اگر محتویات و احکام آن در میان مردم پیاده گردد چه زندگى سعادت بخش و با صفائى در میان آنان حکم فرما خواهد بود. مردان حدیث و روایت به اتفاق آراء اعتراف کرده اند که قهرمان گفتار ما در پرهیز کارى و پرستش حق و عبادت شبانه روزى خداوند عالم، و در عنایت و توجه به قرآن در عصر خود بى همتا و بى نظیر بود و کمتر شبى در عمر پر برکتش، سپرى مى گردید که سر بر بالین استراحت و اسایش بنهد و آسوده و غافل در بستر استراحت بیارامد و از عبادت و نیایش و از قرائت و تلاوت آیات، غفلت و کوتاهى داشته باشد.

تفقد از مخلوق

در برنامه‌هاى عبادت و بندگى امام (علیه السلام) عبادت ویژه اى هم گنجانده شده بود که محض خشنودى خدا، و جلب رضایت و رفاه مخلوق صورت مى گرفت که از نظر اهمیت کمتر از سجده‌هاى طولانى آن بزرگوار نبود و آن تفقد از مستمندان و رسیدگى به و ضع درماندگان، در دل شب ها بود بى آنکه خود آنان متوجه عامل این تفقدها گردند.

شیخ مفید در این باره مى نویسد: «او شبانه از فقراء و مستمندان شهر مدینه، تفقد و دل جوئى به عمل مى آورد و در زنبیل مخصوص پول و مواد غذائى به منازل و کلبه‌هاى آنان حمل مى کرد، و به ترتیبى در اختیار آنان قرار مى داد که گاهى خودشان هم نمى دانستند که این کمک ها از کدام شخص و از کدام ناحیه، صورت گرفته است؟» (۷)

روش تبلیغ و راه و رسم امر به معروف و نهى از منکر امام (علیه السلام) شیوه ى مخصوصى داشت که امکان نداشت نفس گرم و مسیحائى او بر قلب مستعدى دمیده گردد و او از گناه خود بر نگردد.

تواضع و فروتنى

امام موسى بن جعفر (علیه السلام) بر مرد سیاه چهره و بد منظرى گذر کرد و بر وى سلام نمود و کنارش نشست مدتى با او سخن گفت سپس آمادگى خود را در قضاى حوائج او اعلام فرمود.

بعضى که ناظر جریان بودند عرض کردند یابن رسول الله ! آیا با چنین شخصى مى نشینى و از حوائج او سوال مى کنى ؟

حضرت در جواب فرمود: «این مرد سیاه چهره بنده ایست از بندگان خدا و برادرى است از برادران، به حکم کتاب خدا، همسایه اى است با ما در بلاد خدا، حضرت آدم بهترین پدران، آئین اسلام والاترین ادیان ما و او را به هم ربط داده است».(۸)

امام کاظم علیه السلام

در راه امر به معروف

روش تبلیغ و راه و رسم امر به معروف و نهى از منکر امام (علیه السلام) شیوه ى مخصوصى داشت که امکان نداشت نفس گرم و مسیحائى او بر قلب مستعدى دمیده گردد و او از گناه خود بر نگردد. داستان زیر مى تواند نمونه بارزى از این مقوله به شمار آید. «بشربن حارث حافى» از هل مرو بود، مدتى از عمرش را به گناهکارى و شهوات غیر مشروع گذراند روزى حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) از کوچه اى که خانه ى بشر در آن بود، عبور مى فرمود، موقعى که به درب خانه ى بشر رسید اتفاقا در باز شد و یکى از کنیزکان بشر از خانه بیرون آمد کنیز حضرت را شناخت و آن حضرت هم مى دانست که این خانه بشر است.

از کنیز سوال فرمود: آقاى تو آزاد است یا بنده ؟ پاسخ داد: آزاد است. فرمود: چنین مى نماید که گفتى، زیرا اگر بنده بود به شرائط بندگى عمل مى کرد و از آقاى خود اطاعت مى نمود. حضرت این سخن را فرمود و راه خود را در پیش گرفت.

کنیز به خانه برگشت و گفته ى امام را براى بشر بازگو کرد. سخن حضرت در نهاد وجود او طوفانى برپا کرد و سخت منقلبش نمود با عجله ى تمام از جا برخاست و با پاى برهنه از خانه بیرون دوید و خود را به آن امام رساند و اعتذار نمود با دست مبارک او توبه کرد و گناهان خود را ترک گفت و راه و رسم اطاعت و بندگى را پیش گرفت.

چون موقعى که به حضور امام شرفیاب شد و توبه کرد پا برهنه بود به احترام حفظ لحظه ى سعادت بخش، تا پایان عمر کفش نپوشید و همیشه با پاى برهنه راه مى رفت، لذا معروف شد به بشر حافى: یعنى پابرهنه. (۹)

چون امام و رسم تبلیغ را مى دانست که با چه زبانى با فرد آلوده، سخن گوید بُشرى که چندین سال با گناه و ناپاکى آلوده بود با یک جملهء کوتاه او را متنبه ساخت و چنان منقلب نمود که از گذشته ى خود استغفار نمود و باقیماندهء عمر خود را با پاکى و درستکارى سپرى ساخت و یکى از مردان نامى و معروف تاریخ گردید به حدى که خطیب بغدادى در تاریخ خود از یکى از علماى آن عصر به نام ابراهیم حربى نقل مى کند که او گوید: «شهر بغداد عاقل تر و متین‌تر از بشر بن حارث را در خود نپرورانده است گوئى که در هر موى او عقل و تدبیرى، نهفته است». (۱۰)

پی نوشت:

  1. ابن شهر آشوب، المناقب ج ۲، ص ۳۷۹٫
  2. شیخ مفید، ارشاد مفید ص ۲۷۷٫
  3. تفصیل داستان مزبور در کتاب‌هاى: اخبار الدول، ص ۱۱۲ – مختار صفوه الصفوه، ص ۱۵۳ احقاق الحق، ج ۱۲ و دیگر منابع تاریخى و حدیثى آمده است، مراجعه گردد.
  4. المجالس السنیه، ج ۲، ص ۵۲۷ – ارشاد مفید، ص ۲۶۰٫
  5. ارشاد مفید، ص ۲۷۷٫
  6. روى عن موسى بن جعفر (ع) انه مربرجل من اهل السواد رمیم المنظر فسلم علیه و نزل عنده و حادثه طویلا ثم عرض نفسه فی القیام بحاجه ان عرضت له. فقیل یا بن رسول الله ! أتنزل الى هذه ثم تسأله عن حوائجه و هو الیک أحوج. فقال (ع): عبد من عبیدالله و أخ فی کتاب الله و جار فی بلادالله یجمعنا و ایاه خیر الأباء آدم و أفضل الأدیان، الأسلام.

علل و عوامل صلح امام حسن مجتبى (علیه السلام)

اشاره:

سال سوّم هجرى قمرى است. نیمى از ماه مبارک رمضان گذشته است، على و زهرا این دو نور چشم رسول خدا(ص) لحظه شمارى مى کنند تا اوّلین هدیه الهى و نخستین گل خوشبوى درخت نبوّت و ولایت را از خداى خود در این ماه خجسته دریافت دارند. سرانجام در نیمه ماه و در بهترین زمان و مکان این گل خوشبو به دنیا آمد و به امر پروردگار منّان “حسن” نامگذارى شد. درباره امام حسن مجتبى(ع) و شخصیت، سیره، تاریخ و زندگى نامه وى بسیار نوشته و گفته اند و زوایاى مهمى از زندگى وى را به روى مردم گشوده اند. ولیکن درباره صلح آن حضرت با معاویه و علل و عوامل پذیرش آن، گرچه سخن هاى زیادى گفته شده است، ولى این مبحث هم چنان باز است و جاى بحث و بررسى بیشترى دارد. به ویژه در این عصر که طرح پرسش ها و یا ایجاد شبهه ها در میان جوانان و نوجوانان، از سوى مغرضان و بدخواهان به صورت گسترده و همه گیر در جریان است و نیاز به پاسخ هاى تازه اى دارد.

لازم دیدیم، پرسش هایى که درباره صلح آن حضرت در (ربیع الثانى سال ۴۱ قمرى) تا کنون مطرح و یا در آینده مطرح خواهند شد، به بیان علمى و تاریخى بررسى و سپس پاسخ آن را عرضه بداریم.

بررسى پرسش

بنابر اعتقاد مذهبى شیعیان و پیروان مکتب اهل بیت(ع)، خلافت و جانشینى پیامبر خدا(ص)، امرى است منصوص و معیّن از جانب پروردگار متعال و خواست و اراده بشرى در آن، راه ندارد و ارتباط بین خدا و جانشین واقعى پیامبر خدا(ص)، خود پیامبر(ص) مى باشد.

بدین جهت رسول خدا(ص) بارها این مأموریت را بر عهده گرفت و از جانب پروردگار متعال، جانشین خود را معرفى کرد.

آن حضرت، در ماجراى دعوت اقربین و انذار عشیره خود، در واقعه مباهله، در واقعه غدیر به هنگام بازگشت از سفر حجه الوداع و در مناسبت هاى گوناگون دیگر، على بن ابى طالب(ع) را با صراحت به جانشینى خود منصوب کرد و در بسیارى از احادیث و روایات نقل شده از وى، اسامى تمامى امامان معصوم(ع) را به طور مجزّا بیان و امامت آنان را تصریح نمود و علاوه بر شیعیان، بسیارى از علماى اهل سنّت نیز آن ها را نقل کرده اند.(۱)

امامت بر امت و جانشینى پیامبر خدا(ص)، شؤونى دارد که حکومت و زمام دارى بر مردم، از جمله آن ها است. امامان معصوم(ع) تا جایى که امکان داشت و زمینه براى آنان مهیا بود، براى به دست گرفتن حکومت اقدام مى کردند. امام على بن ابى طالب (ع) به همراه همسر مهربانش حضرت فاطمه زهرا(س) و یارى برخى از صحابه رسول خدا(ص) پس از رحلت پیامبر خدا(ص) براى به دست گرفتن خلافت اقدام نمود و تلاش هاى زیادى به عمل آورد ولى دسیسه هاى مخالفان و شرارت دنیا طلبان، مانع از دستیابى وى به حق مسلّم خود شد و به ناچار، از حکومت و زمام دارى دور ماند.

تا این که پس از بیست و پنج سال شکیبایى و بردبارى آن حضرت، مردم به اشتباه خود و پیشى نیان خود پى برده و به آن حضرت روى آوردند و حکومت و زمام دارى را با وجود آن حضرت زینت دادند.

امام على(ع) پس از برعهده گرفتن حکومت، براى نیک داشت حکومت و توسعه عدالت تلاش هاى زیادى به عمل آورد و با مخالفت ها و کار شکنى هاى گوناگونى روبه رو گردید و در نتیجه، چند جنگ بزرگ را متحمل شد، ولى از پا ننشست و به خلافت خویش ادامه داد، تا این که مورد توطئه و فتنه منافقین و گروه کژ اندیش خوارج قرار گرفت و به دست یکى از آنان به شهادت رسید.

پس از وى امام حسن(ع) به خلافت رسید و پس از شهادت امام حسن(ع) برادرش امام حسین(ع) به امامت نایل آمد. امام حسین(ع) براى کوتاه کردن دست غاصبان و ظالمان از حکومت و برگرداندن خلافت به مجراى اصلى خود، تلاش فراوانى نمود و قیام بزرگى به نام «قیام عاشورا» پدید آورد، ولى به آن دست نیافت و در این راه، به دست سپاهیان خلیفه غاصب، به شهادت رسید.

امّا امام حسن مجتبى(ع) حکومتى که در اختیار داشت، طى صلحى، آن را به دشمن دیرینه پدرش واگذار کرد.

در حالى که امام حسن(ع) پس از شهادت پدرش امام على(ع) با میل و رغبت مسلمانان و بیعت فراگیر آنان، به خلافت رسیده و زمان حکومت را به دست گرفته بود. مناطق بزرگى از عالم اسلام مانند یمن، حجاز،بحرین، سواحل خیلج فارس و دریاى عمان، عراق، ایران و مناطق شرقى و خراسان در تحت حکومت وى قرار داشته و وى را در برابر دشمنانش یارى مى کردند.

با این حال، امام حسن مجتبى(ع) پس از حدود شش و اندى حکومت، با معاویه بن ابى سفیان صلح کرد و حکومت را ناباورانه به وى واگذار و از حق طبیعى و مسلّم خود درگذشت و براى همیشه از حکومت و خلافت ظاهرى به دور ماند.

در این جا این پرسش مطرح مى گردد که آیا صلح با دشمن و چشم پوشى از حق خود و حقوق مؤمنان و مسلمانان با مبانى شیعه و مکتب اهل بیت(ع) منافاتى ندارد؟ اصولاً راز پذیرش صلح امام حسن(ع) چه بوده است؟ علل و عواملى که وى را وادار به پذیرش صلح نموده اند، چه بوده است؟

پاسخ

پاسخ پرسش هاى فوق را در ضمن چند نکته بیان مى کنیم:

۱- هر یک از پیشوایان و امامان معصوم(ع) به یک فضیلت و برجستگى ویژه اى مشهور و معروف شده اند، در حالى که همه آنان، از عصمت و طهارت بهره مند و داراى اخلاق و صفات کامل انسانى بودند و در هیچ کدامشان نقص و ضعفى عارض نشده و همگى در قلّه شایستگى و برترى قرار داشتند.

در میان آنان، امام حسن مجتبى (ع) به ویژگى بردبارى و صلح خواهى معروف شده است. وى نه تنها پس ازپذیرش صلح، بلکه پیش از آغاز امامت و بر عهده گرفتن امر خلافت، در دوران کودکى، به این صفت کامل انسانى متّصف بود. رسول خدا(ص) در حالى که امام حسن مجتبى(ع) کودکى خردسال بود، درباره اش فرمود: انّ إبنى هذا سیّدٌ یصلح اللّه به بین فئتین عظیمتین، یعنى: این پسرم (حسن بن على) همانا شخصیت و سیّد بزرگوارى است که خداوند سبحان به وسیله او، میان دو گروه بزرگ، صلح و آرامش برقرار مى کند.

این حدیث شریف، با عبارت هاى مختلف، از سوى راویان شیعه و اهل سنّت نقل شده است.(۲)

امامان معصوم (ع) متناسب با شرایط و اوضاع حاکم بر عصر خویش و بنابر وظیفه اى که خداوند متعال بر عهده آنان گذاشته بود، اقدام و به آن پاى بند بودند. اوضاع عصر امام حسن مجتبى(ع) و شرایط آن زمان، اقتضا مى کرد که آن حضرت، على رغم میل باطنى اش، صلح با معاویه را به پذیرد و حکومت را به وى واگذارد و این، وظیفه اى بود که از سوى پروردگار متعال بر عهده وى گذاشته شده بود. بى تردید راز بسیارى از کردار و رفتار امامان(ع)، به مرور زمان براى شیعیان و پژوهندگان حقیقت خواه روشن گردیده است، ولى راز و سرّ پاره اى از آن ها شاید تاکنون شفّاف و روشن نشده و شاید آنچه گفته مى شود، تنها گمانه اى بیش نباشد و در آینده، ادله روشن تر و گویاترى پیدا گردد.

درباره صلح امام حسن مجتبى(ع) نیز علل و فلسفه هایى بیان شده است که برخى از آن ها منطقى و قانع کننده است، ولى ممکن است در وراى آن ها، راز بزرگترى وجود داشته که غیر از خود آن حضرت و امامام معصوم(ع) کسى از آن اطلاعى نداشته باشد.

به بیان دیگر، دانش و اطلاعات امامان معصوم(ع) به مراتب بالاتر و عالى تر از اطلاعات و دانش دیگران است و آنچه که آن بزرگواران از طریق الهام آسمانى به آن دست یافته و عمل کرده اند، عقل سایر دانشمندان و پژوهندگان عالم در دست یابى به آن ها ناتوان است.

۲- در دین مبین اسلام، جهاد و جنگ با دشمنان و بدخواهان، داراى ارج و مقام ویژه اى است و از عبادت هاى بزرگ خدا شمرده مى شود، امّا باید دانست که جهاد، اصالتاً و ذاتاً مطلوب اسلام نیست، بلکه به دلیل ضرورت هایى که اجتناب از آن ها غیر ممکن است، واجب و مهم شمرده مى شود.

خواسته اصلى اسلام براى بشریت، عبارت است از: آزادگى، حقیقت جویى، رفع محرومیت فکرى و اجتماعى، ستم ستیزى و ظلم ناپذیرى، رفع تبعیض نژادى و قومى، برقرارى قسط و عدالت اجتماعى، تقوا پیشه گى و خدامحورى در تمام مراحل زندگى.

چنین ارزش هاى والا و آرمان هاى بلند و مقدّس، در محیطى أمن و آسایش به دست مى آید و پیامبران الهى (ع) همگى پس از رفع ستم کارى هاى مستکبران و مستبدان در صدد تشکیل چنین محیطى بودند. دعوت اصلى اسلام، همزیستى مسالمت آمیز و صلح و آرامش بین مردم، به ویژه میان مسلمانان است.

قرآن کریم، همه انسان هاى موحد و مؤمن را به همزیستى و آرامش کامل فرا مى خواند و مى فرماید: «یا ایّها الّذین آمنوا ادخلوا فى السّلم کافّه؛(۳) یعنى: اى ایمان آورندگان، همگى به صلح و آرامش در آیید.»

در جاى دیگر فرمود: «انّماالمؤمنون اخوه فاصلحوا بین اخویکم؛(۴) همانا، ایمان آورندگان برادران یکدیگرند، پس میان برادران خود آشتى برقرار نمایید.»

امام حسن مجتبى(ع) که راز دار و سنگربان مقام نبوّت و امامت است، بیش از همه انسان ها به پاسدارى از تلاش هاى جدّش محمد مصطفى(ص) و عدالت پرورى پدرش على مرتضى(ع) مى اندیشید. او خود را در برابر آن ها مسؤول مى بیند و احساس مى کند که با ادامه نبرد و خون ریزى به چنین مقصودى دست نخواهد یافت و راه آسان تر و کم خطرترى نیز وجود دارد که آن، صلح است. بنابراین، پذیرش صلح و آرامش، نه تنها منافاتى با مبانى فکرى و عقیدتى مکتب اهل بیت(ع) ندارد، بلکه خواسته اصلى آن مى باشد.

۳- صلح امام حسن مجتبى(ع) از انقراض شیعه و نابودى محبان و پیروان مکتب اهل بیت(ع) به دست سپاهیان معاویه پیش گیرى کرده است.

معاویه بن ابى سفیان به دلیل کینه هاى عصر جاهلیت و نبردهاى خونین قریش بر ضد رسول خدا(ص) که بسیارى از آن ها با آتش افروزى و فرماندهى پدرش ابوسفیان شعله ور مى شود و از این سو با رهبرى پیامبر اکرم(ص) و مجاهدت هاى امیرمؤمنان(ع) به پیروزى سپاه اسلام مى انجامید، قلبى آکنده از عداوت و دشمنى نسبت به خاندان پیامبر(ص)و فرزندان امیرمؤمنان(ع) و یاران و شیعیانش در خود احساس مى کرد. خلافت امام على بن ابى طالب(ع) و جنگ صفین، آتش کینه نهفته وى را شعله ور و او را به تلاش آشکار و پنهان در نابودى مکتب اهل بیت(ع) واداشت.

ادامه نبرد امام حسن(ع) با معاویه و احتمال پیروزى سپاهیان شام بر سپاهیان عراق، آرزوى دیرینه معاویه را برآورده مى کرد و او با این بهانه شیطانى، ریشه اسلام ناب محمّدى را مى خشکانید و به جاى آن، اسلام تحریف و تفسیر شده امویان را ترویج مى نمود.

امام حسن(ع) به این مسئله، فطانت داشت و بدین جهت در برابر گلایه ها و انتقادهاى برخى از یاران و شیعیان مى فرمود: «ویحکم، ما علمت، واللّه الُّذى عملت خیر لشیعتى ممّا طلعت علیه الشمس او غربت. ألا تعلمون انّنى امامکم مفترض الطّاعه علیکم واحد سیّدى شباب اهل الجنه بنصّ من رسول اللّه(ص) علىّ؟ قالوا: بلى. قال (ع): أما علمتم انّ الخضر(ع) لمّا خرق السّفینه و أقام الجدار و قتل الغلام، کان ذلک سخطالموسى بن عمران، اذ خفى علیه وجه الحکمه فى ذلک،(۵) و کان ذلک عند اللّه تعالى ذکره حکمه و صواباً…(۶)؛واى بر شما، چه مى دانید به آنچه که من انجام دادم، به خدا سوگند آنچه که من انجام دادم(یعنى صلح با معاویه) براى شیعیان من، بهتر است از هرچه که بر آن خورشید مى تابد و بر آن غروب مى کند. آیا نمى دانید من امام شما هستم که پیرویم بر شما واجب و فرض است.(آیا نمى دانید) من یکى از دو سید و سالار جوانان بهشت، به نصّ رسول خدا(ص) هستم؟ گفتند: بلى، مى دانیم. امام (ع) فرمود: آیا دانسته اید این موضوع را که حضرت خضر(ع) هنگامى که کشتى را سوراخ، دیوار را بازسازى و پسر بچه اى را کشت، موجب ناراحتى و خشم حضرت موسى(ع) گردید؟ زیرا حکمت و فلسفه چنین امورى بر موسى(ع) پنهان و ناآشکار بود، در حالى که آن ها در نزد پروردگار متعال، حکیمانه و بر طبق صواب بود.

امام حسن مجتبى(ع) در سخنى دیگر، در پاسخ کسى که وى را پس از پذیرش صلح، با جمله «یا مذلّ المؤمنین» خطاب کرد، فرمود: «ما أنا بمذلّ المؤمنین ولکنّى معزّالمؤمنین. انّى لمّا رأیتکم لیس بکم علیهم قوّه، سلمت الأمر لأبقى أنا و أنتم بین أظهر هم، کما عاب العالم السّفینه لتبقى لأصحابها، و کذلک نفسى و أنتم لنبقى بینهم؛(۷) من، خوار کننده مؤمنان نیستم، بلکه عزّت دهنده آنان مى باشم. زیرا هنگامى که دیدم شما(شیعیان) را توان برابرى و ایستادگى با آنان (سپاهیان شام) نیست، أمر حکومت را واگذاردم تا من و شما(على رغم میل آنان) باقى بمانیم. همان طورى که شخص دانایى، یک کشتى را عیب دار مى کند تا براى مالکان و سرنشینانش باقى بماند (و از دستبرد غارت گران و ظالمان محفوظ بماند). داستان من و شما این چنین است، تا بتوانیم میان دشمنان و مخالفان باقى بمانیم.

هم چنین امام حسن(ع) در پاسخ به پرسش ابوسعید، درباره علت پذیرش صلح با معاویه فرمود:

«ولولا ما أتیت لما ترک من شیعتنا على وجه الأرض احد الّا قتل؛(۸)

اگر من این کار را انجام نمى دادم (و با معاویه صلح نمى کردم) هیچ شیعه اى از شیعیان ما در روى زمین باقى نمى ماند و همگى(به دست سپاهیان معاویه) کشته مى شدند.

۴- صلح امام حسن(ع) عمل به تقیه بود.

تقیه، یکى از مختصّات و معارف بلند اسلامى، به ویژه مکتب اهل بیت(ع) است. مفهوم تقیه این است که انسان در مواردى از روى ناچارى و ضرورت، خود را مخالف عامه مردم (ناآگاه) و یا حکومت غاصب و ستم کار نشان ندهد و به منظور حفظ اسلام، یا جان و ناموس خود و یا مسلمانى از ابراز و اظهار برخى از معتقدات و یا کردار و رفتار خود چشم پوشى و وضعیت موجود را تحمل کند.

صلح امام حسن(ع) نیز این چنین بود. آن حضرت براى حفظ اسلام و مصون ماندن آن از هرگونه انحراف و اعوجاج و جلوگیرى از کشتار بى رحمانه مسلمانان، به ویژه کشتار هدفمند پیروان مکتب اهل بیت(ع)، به ظاهر با قدرت و سلطه زمان خود کنار آمد و حکومت را به وى سپرد. پیداست که تصمیمات تقیه اى، تصمیمات اجبارى و لاعلاجى است و تمامى امامان معصوم(ع) در عصر امامت خویش با این مسئله روبه رو بودند، غیر از آخرین آنان، حضرت حجت بن الحسن(ع) که در عصر قیام و حضور وى، هیچ تقیه اى جایز نمى باشد.

امام حسن مجتبى(ع) نیز در حدیثى به آن اشاره کرد و فرمود: أما علمتم انّه ما منّا أحد الّا و یقع فى عنقه بیعه لطاغیه زمانه، الّا القائم الّذى یصلّى روح اللّه عیسى بن مریم(ع) خلفه، فانّ اللّه عزّ و جلّ – یخفى ولادته یغیب شخصه لئلّا یکون لأحد فى عنقه بیعه اذا خرج؛(۹) آیا دانستید به این که از ما (امامان معصوم(ع) کسى نیست، مگر این که بیعت طاغى زمانش برگردن اوست، مگر قائم (آل محمد(ص) همان امامى که روح خدا، حضرت عیسى بن مریم(ع) در پشت سرش نماز مى خواند. چه این که خداوند متعال، ولادتش را پنهان و وجودش را غایب نمود، تا در آن هنگامى که قیام مى کند، بیعت هیچ کس بر عهده او نباشد.

امام حسن مجتبى(ع) در جاى دیگر، در پاسخ معترضان به صلح فرمود: «…و انّ أبى کان یقول: و أىّ شى ء أقرّ للعین من التّقیّه، انّ التّقیه جنّه المؤمن، ولولا التّقیّه ما عبداللّه…(۱۰) پدرم (امام على بن ابى طالب(ع) مى فرمود:

چه چیزى چون تقیّه، مایه روشنایى چشم است؟ همانا تقیه سپر مؤمن است و اگر تقیه نبود، خداوند سبحان، پرستش نمى شد.

پیش از همه امامان معصوم(ع)، خود امیرمؤمنان(ع) پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) به مدت بیست و پنج سال با این وضعیت روبه رو بود و به اجبار و اکراه، از حق خود چشم پوشى کرد.

امام حسن مجتبى(ع) نیز ناچار بود براى حفظ اسلام و وحدت مسلمانان، چنین امر مکروهى را به پذیرد. خود آن حضرت در این باره فرمود: «و انّ هذا الأمر الّذى اختلفت فیه أنا و معاویه حقّ کان لى، فترکته له، و انّما فعلت ذلک لحقن دمائکم و تحصین اموالکم،(۱۱) و ان ادرى لعلّه فتنه لکم و متاع الى حینٍ؛(۱۲) همانا در این امرى که من و معاویه درباره آن اختلاف داشتیم(یعنى حکومت و خلافت اسلامى) حقّ من بود، ولى ان را ترک و به وى واگذاردم و این کار را به خاطر حفظ جان و خونتان و هم چنین حفظ مال و دارائى هایتان انجام دادم، و نمى دانم شاید این آزمایشى براى شماست و مایه بهره گیرى تا مدتى (معیّن) مى باشد.»

۵ – کوتاهى سپاهیان

شاید مهم ترین و اصلى ترین علت صلح امام حسن مجتبى(ع) یارى نکردن فرماندهان و همراهى نکردن سپاهیان با آن حضرت بود.

از آن سو، معاویه بن ابى سفیان داراى سپاهى یک دست و جرّار بود، که از آغاز ورود اسلام به منطقه شام و پذیرش اسلام توسط اهالى این منطقه، سایه شوم وى را بر بالاى سرشان احساس کرده و او را امیر فاتح مسلمانان و میزان اسلام و کفر مى خواندند و مخالفان و دشمنانش را مخالف اسلام و قرآن مى دانستند.

امّا سپاهیان امام حسن مجتبى(ع) داراى چنین نظم و تشکلى نبودند. آنان از میان اقوام و ملیت هاى مختلفى برخاسته که پس از رحلت رسول خدا(ص)، چهار خلیفه را دیده و در حکومت خلیفه پنجم به سر مى بردند. همان مردمى که جرئت و جسارت کرده و سه خلیفه از چهارخلیفه پیشین را (به حق و یا به ستم) کشتند. اینان داراى مرام واحد و اتحاد کلمه نبودند. گرچه به ظاهر در سپاه امام حسن(ع) حضور داشتند و از امکانات و تجهیزات آن برخوردار بودند، ولى در مواقع خطیر و حسّاس، به فکر و سلیقه خودشان عمل مى کردند و از فرماندهى کل قوا، پیروى نمى کردند. همان طورى که در عصر امام على(ع) نیز چنین مى کردند و آن حضرت را در لحظات حساس و سرنوشت ساز تنها مى گذاشتند و به أنحاى مختلف، وسیله آزار و رنجش وى را فراهم مى نمودند.

چنین مردم و چنین سپاهى، تحمّل و ظرفیت خواسته ها و آرمان والاى امام حسن(ع) را نداشته و او را در برابر سپاه عظیم و یک دست معاویه تنها گذاشته و بسیارى از رزمجویان و سربازان و حتى فرماندهان به سپاه شام پیوسته و بسیارى دیگر سپاه طرفین را رها کرده و به شهرهاى خویش برگشتند و عدّه اى نیز با جدا شدن از سپاه، به یاغى گرى و غارتگرى روى آوردند. تنها عده کمى از سپاه آن حضرت، ثابت قدم مانده و بر بیعت خود باقى ماندند(شرح این ماجرا را در بخش زندگى نامه امام حسن مجتبى(ع) بیان کردیم.)

امام حسن مجتبى(ع) در ضمن خطبه اى به این مطلب اشاره کرد و فرمود: ولو وجدت أعواناً ما سلمت له الأمر، لأنّه محرّم على بنى امیّه؛(۱۳) اگر یار و یاورى مى یافتم، حکومت را به معاویه واگذار نمى کردم. زیرا حکومت بر بنى امیّه حرام است.

آن حضرت درباره علت عدم لیاقت بنى امیه براى تصدى حکومت و خلافت، فرمود: لو لم یبق لبنى امیّه الّا عجوز درداء، لنهضت دین اللّه عوجاً، و هکذا قال رسول اللّه(ص)(۱۴)؛ اگر از بنى امیّه، جز پیر زنى فرتوت نمانده باشد، همان عجوزه براى کج کردن دین خدا و دور ساختن از مسیر الهى، اقدام و تلاش خواهد کرد و این چیزى است که پیامبر اسلام(ص) به آن خبر داده است.

لازم به یادآورى است که امام حسن مجتبى(ع) نه تنها از سستى، ناهماهنگى و ناهمراهى یاران و سپاهیانش رنج مى برد، بلکه از جانب طیفى از آنان، احساس ناامنى و خطر مى کرد و آن ها عبارت بودند از طایفه گمراه و منافق پیشه خوارج، که در میان سپاهیان امام حسن(ع) پراکنده بودند و اگر دستشان به امام(ع) مى رسید، از آسیب رسانى به وى هیچ إبا و امتناعى نداشتند (که در بخش زندگى نامه آن حضرت به آن اشاره نمودیم.»

ابن عربى، نویسنده کتاب «احکام القرآن» به این مطلب تصریح کرد و گفت: و منها انّه راى الخوارج احاطوا بأطرافه، و علم انّه ان اشتغل بحرب معاویه استولى الخوارج على البلاد، و ان اشتغل بالخوارج استولى علیه معاویه؛(۱۵) یکى از علل صلح امام حسن مجتبى(ع) این بود که وى مى دید خوارج، اطرافش را احاطه کرده (و در همه جا حضور پیدا کردند) و دانست به این که اگر او، جنگ با معاویه را ادامه دهد و در آن معرکه مشغول گردد، خوارج بر بلاد اسلامى دست مى یازند و بر آن ها مستولى مى شوند و اگر وى به جنگ با خوارج بپردازد و مشغول دفع آنان گردد، معاویه بر بلاد اسلامى و مناطق تحت حکومت وى مستولى مى گردد.»

گروه فتنه جوى خوارج، گرچه در ظاهر براى نبرد با سپاهیان شام به سپاه امام حسن مجتبى(ع) پیوسته و از امکانات وى بهره مند مى شدند، ولى با حماقت ها و افراط کارى هاى خود، همیشه آب در آسیاب دشمن مى ریختند و موجب تضعیف سپاه کوفه و تقویت سپاه شام مى شدند. این گروه، چالش هاى بزرگى براى امام على بن ابى طالب(ع) به وجود آورده بودند و جنگ نهروان را بر وى تحمیل کرده و سرانجام در مسجد کوفه، وى را به شهادت رساندند.

هم اینک در سپاه امام حسن مجتبى(ع) به فتنه انگیزى و پخش شایعات دروغین و بى اساس بر ضد امام حسن(ع) و یاران وفادارش، مشغول بودند و مترصد فرصتى بودند، تا امام حسن(ع) را از سر راه خویش بردارند و به آمال و آرزوهاى شیطانى خود برسند. امام حسن(ع) اگر از دردسرهاى سپاه شام خلاصى مى یافت، از دسیسه هاى این گروه ستم پیشه رهایى نداشت و با کید و کین ناجوانمردانه آنان، در مسند خلافت به شهادت مى رسید.

۶- احساس خستگى مردم از جنگ

از دیگر عوامل پذیرش صلح از سوى امام حسن مجتبى(ع) بود. گرچه برخى از بیعت کنندگان با امام حسن مجتبى(ع) در کوفه انتظار داشتند که آن حضرت، جنگ با معاویه را ادامه دهد تا او را از حکومت خودخوانده سرنگون سازد و شام را از سیطره اش بیرون آورد، امّا توده مردم به دلیل پشت سرگذاشتن چند جنگ داخلى و دادن کشته هاى زیاد و خسارت هاى قابل توجه، رغبت چندانى در ادامه نبرد با شامیان نشان نمى دادند. مسلمانان، طى چهل سال که از هجرت رسول خدا(ص) به مدینه منوره و تشکیل حکومت اسلامى مى گذشت، علاوه بر غزوات و سریه هاى زمان پیامبر اکرم(ص)، در عصر خلفاى سه گانه نیز جنگ هاى بزرگ و طولانى مدت با رومیان، ایرانیان و برخى از اقوام و ملل همجوار جزیره العرب را پشت سر گذاشته و در عصر خلافت امام على بن ابى طالب(ع) نیز سه جنگ بزرگ داخلى را تحمّل کرده بودند.

بدین جهت، روحیه رزمى و جنگى چندانى از آنان مشاهده نمى شد و جز عده اى از شیعیان مخلص و جوانان رزمجو، بقیه در لاک عافیت طلبى فرو رفته و به وضع موجود رضایت داده بودند.

به همین لحاظ هنگامى که امام حسن(ع) و یاران نزدیکش چون حجربن عدى و قیس بن سعد انصارى، مردم را به بسیج عمومى و حضور در اردوگاه سپاه دعوت کردند، عده کمى پاسخ مثبت دادند و بقیه رغبتى به آن نشان ندادند.

گردآورى چهل هزار رزمجوى و داوطلب جبهه هاى جنگ براى سپاه امام حسن(ع) به آسانى فراهم نگردید، بلکه با تبلیغات و تلاش هاى فراوان و همه جانبه امام حسن(ع) و یاران و اصحاب فداکارش مهیا گردید.

شایان ذکر است که با توجه به جمعیت بالاى شهر کوفه و اطراف آن، اگر جنبش عمومى و بسیج سراسرى صورت مى گرفت، مى بایست بیش از یکصد هزار نفر از این منطقه آماده نبرد مى شدند. این غیر از نیروهایى بود که از سایر مناطق عراق، ایران، حجاز، یمن، عمان و ساحل نشینان خلیج فارس مى توانستند خود را به سپاه امام حسن(ع) برسانند.

قطب راوندى از حارث همدانى نقل کرد که امام حسن(ع) به مردمى که با وى بیعت کرده و قول مساعدت و همکارى داده بودند، فرمود: ان کنتم صادقین، فموعدما بینى و بینکم معسکر المدائن، فوافونى هناک فرکب، و رکب معه من اراد الخروج، و تخلف عنه خلق کثیر لم یفوا بما قالوه، و بما وعدوه، و غروه کما غروا امیرالمؤمنین (ع) من قبله؛(۱۶) اگر(در گفتارتان) صادقید، وعده گاه من و شما پادگان مدائن است. پس در آن جا به من بپیوندید.

پس آن حضرت، سوار شد و به سوى مدائن حرکت کرد، کسانى که قصد جنگ کرده بودند با وى حرکت نمودند ولى جمعیت زیادى تخلف کرده و به آنچه گفته بودند، وفا نکردند و به آنچه وعده داده بودند، بر سر وعده شان نیامدند و او را فریب دادند، همانطورى که پیش از وى پدرش امیرمؤمنان(ع) را فریب داده بودند.

مردم عراق چنان خسته و بى رمق بوده و احساس کسالت و بى حالى مى نمودند، که نشاط و خوشى را از سبط پیامبرخدا(ص) و خلیفه وقت مسلمانان، یعنى امام حسن(ع) سلب نمودند و وى را وادار نمودند تا آنان را با این سخن نکوهش و سرزنش کند: یا عجبا من قوم لاحیاء لهم و لادین مره بعد مره، ولو سلمت الى معاویه الأمر، فایم اللّه لاترون فرجا ابداً مع بنى امیه، واللّه لیسومنّکم سوء العذاب، حتى تتمنّون ان یلى علیکم حبشیا؛(۱۷) شگفت از ملتى که نه حیا دارد و نه هیچ مرتبه اى از مراتب دین را. اگر من أمر حکومت را به معاویه تسلیم نمایم، پس به خدا قسم هیچ گاه شما در دولت بنى امیه، فرجى نخواهید یافت(و یا فرح و شادى نخواهید دید). سوگند به خداوند متعال، با بدترین عذاب و آزار با شما بدى خواهند کرد، به طورى که آرزو کنید که (سیاهان) حبشى بر شما حکومت کنند(بهتر است از تحمّل حکومت بنى امیه).

ابن اثیر در این باره گفت: هنگامى که معاویه بن ابى سفیان به امام حسن بن على(ع) پیشنهاد صلح داد، مردم به گرمى آن را پذیرفتند. امام حسن(ع) در خطبه اى پیشنهاد معاویه را به اطلاع لشکر خود رسانید و خاطرنشان کرد: ألا و انّ معاویه دعانا الى أمر لیس فیه عزّ و لانصفه. فان اردتم الموت رددناه علیه و حاکمناه الى اللّه – عزّ و جلّ – لظبى السّیوف، و ان اردتم الحیاه قبلناه و أخذنا لکم الرضى؛(۱۸) آگاه باشید، معاویه ما را به امرى فرا مى خواند که نه عزّت ما در آن است و نه مطابق با انصاف است. اگر داراى روحیه شهادت طلبى هستید، درخواستش را رد کنیم و دست به شمشیر ببریم تا خداوند سبحان میان ما حکم کند، ولى اگر زندگى دنیا را مى طلبید، خواسته اش اجابت کرده و رضایت شما را فراهم کنیم.

هنگامى که کلام امام(ع) به این جا رسید: فناداه النّاس من کلّ جانب: البقیه، البقیه، فلمّا افردوه أمضى الصلح؛(۱۹) مردم از هر سو فریاد برآوردند که ما زندگى و بقاى دنیایى را مى خواهیم، (با این سخن، صلح را بر امام(ع) تحمیل کردندو) امام(ع) پس از آن که از آن ها جدا شد، صلح با معاویه را امضاء نمود.

۷- اضمحلال و از هم پاشیدگى کشورهاى اسلامى، خطر دیگرى بود که جامعه مسلمانان را تهدید مى کرد.

مسلمانان آن عصر، چه آنانى که در ظلّ حکومت عدالت جویانه امام حسن مجتبى(ع) زندگى مى کردند و چه در سیطره حکومت غاصبانه معاویه بن ابى سفیان به سر مى بردند با دشمنان مشترکى رو به رو بودند که از هر سو آماده هجوم به مناطق اسلامى و باز پس گیرى سرزمین هاى آزاد شده بودند. آنان گرچه داراى ملیت، قومیت و دین هاى متعدد و مختلف بودند، ولى در یک چیز اتفاق و اتحاد داشتند و آن نابودى اسلام و کشتار بى رحمانه مسلمانان و غارت سرزمین هاى اسلامى بود.

از این رو، ادامه اختلاف و کشمش هاى داخلى، دشمنان بیرونى، به ویژه رومیان را خوش حال و امیدوار مى کرد و زمینه هجوم و تجاوزشان را فراهم مى نمود.

امام حسن مجتبى(ع) به عنوان سبط اکبر رسول خدا(ص) و سکان دار اصلى دین و دلسوزترین شخص به مسلمانان و مؤمنان، به این مسئله توجه خاص داشت و اگر معاویه و سپاهیان گمراه وى با بى خردى و دنیاطلبى خود زمینه آمال و آرزوى دشمنان خارجى را فراهم مى کردند، امام حسن مجتبى(ع) و یاران و شیعیان مخلص او نمى توانستند آنان را در این راه مساعدت و همراهى کنند و عقل و شرع حکم مى کرد که باید به هر طریق ممکن نبرد میان مسلمانان پایان یابد، تا اصل دین و حیات مسلمانان ادامه یابد.

زیرا اگر امام حسن(ع) نبرد با معاویه را ادامه مى داد، یکى از سه اتفاق ذیل روى مى داد:

۱- پیروزى سپاه کوفه و سرکوب سپاه شام.

۲- پیروزى سپاه شام و نابودى سپاه کوفه.

۳- عدم پیروزى طرفین و عقب نشینى اجبارى دوسپاه.

در هر صورت، مسلمانان به ضعف و کم توانى مى رسیدند و دشمنانشان که سال ها خود را تقویت و آماده چنین فرصتى کرده بودند، با هجوم سراسرى و مرگ بار، تومار مسلمانان را پیچیده و جامعه اسلامى را با چالش بزرگ مواجه مى نمودند.

در نتیجه، زحمات و تلاش هاى پیامبر خدا(ص) و یاران فداکارش به هدر مى رفت.

امام حسن(ع) به این أمر فطانت داشت و در سخنى به آن اشاره نموده و فرموده: انّى لمّا رأیت النّاس ترکوا ذلک الّا اهله، خشیت أن تجتثوا عن وجه الارض، فاردت ان یکون للدین فى الارض ناعى؛(۲۰) هنگامى که دیدم مردم جز عده اى این کار (جنگ با معاویه) را ترک کردند، ترسیدم که ریشه شما از زمین کنده شود. پس مصمم شدم تا براى دین، در روى زمین فریادگرى باقى بگذارم.

۸ – به وقوع پیوستن خیانتى بزرگ از سوى دنیاپرستان چیزى نبود که بتوان آن را نادیده گرفت. معاویه بن ابى سفیان براى درهم شکستن اتحاد و مقاومت سپاهیان کوفه، رشوه ها و جایزه هاى زیادى بذل و بخشش کرد و بسیارى از سران و بزرگان قبایل و طوایف و فرماندهان و امیران سپاه را از درهم و دینار و وعده هاى کاذب بهره مند کرده و آنان را به خود و روى گردانى از امام حسن(ع) جلب نموده بود. به طورى که برخى از آنان، نامه هایى براى معاویه نوشته و اظهار پیروى و فرمانبردارى از او نمودند و برخى دیگر، پا را از این فراتر گذاشته به وى نوشتند که اگر وى بخواهد، حسن بن على(ع) را دستگیر و به سپاه شام تحویل دهند و یا بر او شورش نموده و وى را به طورى پنهانى به قتل رسانند.(۲۱)

در حقیقت، اگر امام حسن(ع) صلح را نمى پذیرفت این خطر بزرگ وجود داشت که جاه طلبان و منافقان، وى را دستگیر و تسلیم سپاه شام کنند و یا براى تقرّب به دستگاه معاویه و خوش آیند بنى امیه، امام(ع) را ناجوانمردانه ترور و به شهادت برسانند.

در هر صورت، این یک پیروزى براى سپاه شام و فضیلت و منقبتى براى معاویه بود و براى خاندان نبوّت و امامت، شکست به شمار مى آمد.

امام حسن(ع) در این باره فرمود: به خدا سوگند، اگر با معاویه نبرد مى کردم، مرا مى گرفتند و به وى تسلیم مى نمودند. به خدا سوگند، اگر با او مسالمت کنم و عزیز باشم، برایم دوستداشتنى تر است از این که در حالى که اسیرش باشم مرا بکشد و یا بر من منّت گذارد و تا پایان روزگار این عار بر بنى هاشم بماند و معاویه همیشه خودش و أعقابش بر زنده و مرده ما به آن منّت بنهد.(۲۲)

۹- امام حسن(ع) از روش هاى غیر اسلامى و شیوه هاى سالوسانه پرهیز داشت، بر خلاف معاویه بن ابى سفیان که براى تحکیم و تثبیت حکومت خود دست به هر کارى مى زد و هیچ گونه محدودیتى از جهت شرعى و عرفى براى خویش قائل نبود.

به همین انگیزه در دستگاه حکومتى خود از افراد شرور و خدعه گرى چون عمروبن عاص، مغیره بن شعبه، بسربن ارطاه، مروان بن حکم و مسلم بن عقبه، بهره مى جست و از شیطنت و جنایت آنان به نحوى استفاده مى نمود.

امّا امام حسن مجتبى(ع) که به مانند جدّش محمد مصطفى(ص) و پدرش امام على بن أبى طالب(ع) مظهر تقوا و عدالت بود و هدفش از زمامدارى، جز احقاق حق و اجراى عدالت اسلامى، چیز دیگرى نبود، طبعاً نمى توانست به مانند معاویه رفتار نماید.

سیاست اهل بیت(ع) با سیاست معاویه در تضاد و میان آن دو، تفاوت از زمین تا آسمان بود.

معاویه بن ابى سفیان با انتخاب سیاست «رسیدن به هدف از هر راه ممکن» سیطره سیاسى و اجتماعى فزاینده اى بر ملت پیدا کرده بود و همین امر باعث شد که صلح را با نیرنگ ها و سالوس کارى هایش بر سپاهیان عراق و بر امام حسن مجتبى(ع) تحمیل نماید.

او توانست با دادن رشوه و تطمیع متنفذان، وعده به دنیاطلبان، تهدید مخالفان، رواج بى بند و بارى، پخش شایعات بى اساس و انجام امور غیر انسانى و غیر شرعى دیگر، زودتر به هدفش برسد.

به هر روى، علل و اسباب متعددى دست به دست هم داد تا در جدال میان نیکى ها و زشتى ها، خوبى ها و بدى ها و در حقیقت میان حق و باطل، این بار امام حسن مجتبى(ع) مقهور قهر ناجوانمردانه شیطان صفتان قرار گرفته و از حق طبیعى و الهى خویش محروم بماند و حکومت و زمام دارى مسلمانان با حیله و نیرنگ از اوستانده شود.

بى تردید، آنچه درباره اسرار و علل صلح امام حسن(ع) در این جا بیان نمودیم، کافى و وافى نبوده و جاى بحث و بررسى هاى بیشتر و عمیق ترى دارد و طالبان را به کتاب هایى که در خصوص «صلح» امام حسن بن على (ع) نگاشته شده اند، ارجاع مى دهیم.

پى نوشت :

  1. الارشاد، شیخ مفید، ص ۳۵۶ ، تاج الموالید، مجموعه نفیسه، ص ۲۶ ؛ کشف الغمّه، ج ۲، ص ۱۶۲٫
  2. فضائل الخمسه، ج ۲، ص ۳۲ و ج ۳، ص ۳۸۸٫
  3. فضائل الخمسه، ج ۳، ص ۳۸۸ ؛ احکام القرآن، (ابن عربى)، ج ۴، ص ۱۷۲۰٫
  4. سوره بقره، آیه ۲۰۸٫
  5. سوره حجرات، آیه ۱۰٫
  6. اشاره به داستان همراهى و مصاحبت حضرت موسى(ع) با حضرت خضر(ع) که در سوره کهف، از آیه ۶۵ تا ۸۲ به آن اشاره شده است.
  7. کمال الدین و تمام النعمه، ج ۱، ص ۳۱۶٫
  8. تحف العقول، ص ۲۲۷٫
  9. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱٫
  10. کمال الدین و تمام النعمه، ج ۱، ص ۳۱۶٫
  11. تحف العقول، ص ۲۲۷٫
  12. شرح الأخبار فى فضائل الأئمه الأطهار(ع)، ج ۳، ص ۱۰۵، حدیث ۱۰۳۹٫
  13. اشاره به آیه ۱۱۱ سوره انبیاء.
  14. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۶٫
  15. همان، ص ۵۷۴٫
  16. احکام القرآن، ج ۴، ص ۱۷۱۹٫
  17. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۴٫
  18. همان، ص ۵۷۶٫
  19. اسدالغابه، ج ۲، ص ۱۴٫
  20. همان.
  21. ترجمه الامام الحسن(ع)، ص ۲۰۳٫
  22. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۶٫
  23. رمضان در تاریخ، ص ۱۵۰٫

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام ، شماره ۲۹۸