اعمال صالح

نوشته‌ها

شرح مناجات الراغبین (۳)

وَها اَنَا مُتَعرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوحِک وَ عَطفِک، وَ مُنتَجِعٌ غَیثَ جُودِک وَ لُطفِک، فآرُّ مِن سَخَطِک اِلی رِضاک، هارِبٌ مِنک اِلَیک، راجٍ اَحسَنَ ما لَدَیک، مُعَوِّلٌ عَلی مَواهِبِک، مُفتَقِرٌ اِلی رِعایَتِک؛ «و اکنون من خود را در معرض نسیم های رحمت و عطوفت تو قرار داده ام و تقاضای بارش باران جود و رحمت تو را دارم. از غضب تو به سوی خشنودی و رضایتت و از تو به سوی تو گریزان گشته ام و به بهترین چیزهایی که نزد تو است امید بسته ام و به بخشش های تو اعتماد دارم و نیازمند رسیدگی تو می باشم».

حقیقت صفات الاهی وحدت و تعدّد آنها

اگر کسی در حق ولی نعمت خود کوتاهی کرده باشد، در مقام عذرخواهی می گوید: ما در حق شما کوتاهی و ناسپاسی کردیم، اما شما اهل عفو و گذشت و بزرگی هستید، ما را به بزرگی و آقایی خودتان ببخشید. او گرچه می داند که آن بزرگ ناخشنود گردیده و غضبناک شده، اما می داند که در کنار غضب، دارای صفت رحمت و بخشش نیز هست، از این روی به وسیله عذرخواهی از غضب او به رضایش پناه می برد. حضرت نیز در مقام اعتذار از خداوند می فرمایند که من از سخط و غضب تو به رضا و خشنودی ات پناه آورده ام. البته چنان که در مباحث اعتقادی و کلامی مطرح شده، حالات گوناگون و تغییر و تعدد در ذات خداوند راه ندارد. انسان از آن روی که دارای حیثیت ها و حالات متفاوت است، دارای عواطف متفاوتی است، اما خداوند چون بسیط است، کثرت و تعدد ندارد و گرچه ما به‏ حسب مفهوم، صفات گوناگونی را برای او برمی شماریم، اما این صفات به لحاظ منشأ انتزاعشان عین هم و عین ذات باری ‏تعالی هستند و اختلافی بین ذات و صفات وجود ندارد. با توجه به این حقیقت که صفات خداوند عین ذات خداوند و زاید بر ذات نمی باشند، امیرمؤمنان علیه السلام فرمودند:
أوَّلُ الدِّینِ مَعرِفَتُهُ وَ کمَالُ مَعرِفَتِهِ التَّصدیقُ بِهِ، وَکَمالُ التَّصدِیقِ بِه تَوحِیدُهُ، وَ کمَالُ تَوحیدهِ الاخلاصُ لَهُ، وَکمالُ الاخلاصِ لَهُ نَفیُ الصِّفاتِ عَنهُ، لِشهادَهِ کلِّ صِفَهٍ أنَّهَا غَیرُ المَوصُوفِ، وَ شهادَهِ کلِّ مَوصُوفٍ أَنَّهُ غَیرُ الصِّفَهِ؛(۱) «آغاز دین شناخت خداست و شناخت راستین خدا باور داشتن اوست و باور کامل به او شهادت به یگانگی او و پیرایش ذاتش از آلایش ذاتش می باشد و حقیقت و کمال توحید و شهادت به یگانگی او اخلاص (و خالص دانستن خدا از ترکیب) است و کمال اخلاص نفی صفات مخلوقات و زاید بر ذات از خداست، زیرا هر صفتی نشان می دهد که غیرموصوف، و هر موصوفی گواهی می دهد که غیر از صفت است».
قانون کلی در صفات و موصوف ‏ها در مخلوقات این است که صفت و موصوف دو حقیقت جداگانه دارند و اگر آن دو یک حقیقت واقعی می داشتند، انتزاع صفت و موصوف از آن حقیقت واقعی واحد امکان پذیر نمی گشت و چون ترکیب از دو حقیقت، چه ترکیب اتحادی، مانند ماهیت و وجود و چه ترکیب انضمامی، مانند آب گل آلود در ذات باری ‏تعالی امکان پذیر نیست، ذات و صفات الاهی فوق صفات و موصوف ‏های معمولی است و صفات الاهی از سنخ صفات سایر موجودات که با موصوف خود ترکیب دارند و زاید بر آن هستند نمی باشند. خداوند دارای همه کمالات و جامع جلال و جمال است، اما حقیقت جلال، جمال و کمالات خدا متعدد و متنوع نیست و هیچ نوع تعدد و ترکیبی در ذات الهی وجود ندارد، و این ما هستیم که در اثر انس با کثرت ها و پراکندگی های وجودی برای خدای متعال هم حیثیت های مختلفی درنظر می گیریم و مفاهیم زیادی را به عنوان اسماء و صفات به او نسبت می دهیم.

معنای فرار از خدا به سوی خدا

برحسب آنچه ما از تجلیات الهی و روابط خداوند با مخلوقات و از جمله با انسان ها درک می کنیم صفات ذاتی و فعلی مختلف و از جمله غضب و رضا را انتزاع می کنیم و آن صفات در ذهن ما متمایز از هم می باشند و از این حیث می گوییم: صفت رحمت غیر از صفت غضب است، بر این اساس حضرت می فرمایند: خدایا من از سخط و غضبت به رضا و خشنودی ات پناه آورده ام. اما پس از آن می فرمایند: هارب منک الیک که فهم و توجیه آن دشوار است. شاید بشود در توجیه فرار از خدا به سوی خدا گفت که انسان وقتی از کسی فرار می کند به جایی می‏ رود که او آنجا نباشد و به غیر او پناه می برد. وقتی ما خجالت می کشیم با کسی رو به ‏رو گردیم از او فاصله می گیریم، یا برای اینکه از شر دشمن مصون بمانیم، جایی می ‏رویم که او به ما دسترسی نداشته باشد و اذیتش به ما نرسد. یا وقتی کسی مورد غضب حاکمی قرار گرفته و می خواهد از شرش مصون بماند، می ‏تواند به حاکم دیگری پناه آورد. اما کسی که در حق خداوند کوتاهی کرده و از عذاب و قهر او می گریزد، پناه گاهی جز خدا ندارد و هرجا برود خداوند حضور دارد و نمی ‏تواند از ملک و سلطنت خدا فرار کند، پس به ناچار به خود خدا پناه می آورد.
کراراً متذکر شده ایم که منشأ خوف و ترس ما از خدا گناهانی است که ما را مستحق عقاب می گرداند. پس به واقع ما از عقاب و آتش جهنم می ‏ترسیم و چون چنین عقوبتی به امر الاهی و اذن او تحقق می یابد و خداوند خالق جهنم و عذاب است از او می ‏ترسیم. اما مؤمن بر این باور است که نمی ‏تواند از عذاب الاهی و خواری گناه فرار کند و هرکجا برود سر و کارش با خداست، از این روی از عذاب و قهر الاهی به رحمت الاهی پناه می برد. نظیر بچه ای که در خانه شیطنت کرده و وقتی مادر می خواهد او را تنبیه کند فرار می کند و خود را پنهان می سازد، اما پس از مدتی گرسنه و تشنه می شود و به ناچار نزد مادر برمی گردد. او غیر از مادر کسی را ندارد که نوازشش کند و به او رسیدگی کند و ناچار است که تحت هر شرایطی به او پناه آورد. پس بنده عاصی که احساس گناه و پشیمانی او را می آزارد، به دامن مهر و رحمت الاهی پناه می برد و به جود و بخشش بی کران الاهی چشم می دوزد و امیدوار است که از بهترین نعمت ها و مواهب الاهی بهره ‏مند گردد و از رسیدگی و دستگیری خالق مهربان خود برخوردار شود.
الِهی ما بَدَاتَ بِهِ مِن فَضلِک فَتَمِّمهُ، وَما وَهَبتَ لی مِن کرَمِک فَلا تَسلُبهُ، وَما سَتَرتَهُ عَلَیَّ بِحِلمِک فَلا تَهتِکهُ، وَما عَلِمتَهُ مِن قَبیحِ فِعلی فَاغفِرهُ؛ «خدایا، آن نعمت هایی که از فضل و کرمت از آغاز (و بدون درخواست و سؤال) به من عنایت کردی به کمال و انجام برسان و آنچه از کرمت به من بخشیدی باز مستان و گناهانی که به واسطه حلمت از من پوشاندی آشکار مساز و از کردار زشتم ‏که از آن آگاهی درگذر».

گسترش رحمت و ریزش پیاپی نعمت ها و رازپوشی خداوند

خداوند متعال فیاض مطلق و دارای رحمت بی نهایت است و همه موجودات به فراخور ظرفیتشان از رحمت و بخشش های او بهره ‏مندند. انسان نیز برخوردار از مواهب و نعمت های الاهی است و کرم و لطف الاهی او را دربرگرفته است. قبل از اینکه بنده از خداوند درخواستی داشته باشد، خداوند باران فضل و کرم خویش را بر او می باراند و بسیاری از نعمت های خویش را در اختیارش می گذارد. حضرت از خداوند درخواست می کنند که نعمت هایی که بدون سوال و درخواست در اختیار ایشان نهاده به کمال و انجام برساند، و با مشاهده کوتاهی در بندگی و به عنوان مجازات و تنبیه آنها را نستاند، و کماکان پرده از اسرار و اعمالی که فاش شدنشان انسان را در پیشگاه خلایق رسوا و خوار می سازد برندارد. تقدیر و تدبیر الاهی ایجاب می کند که انسان در راستای پیمودن مسیر تکامل و انجام وظایف بندگی از اعتبار و شخصیت مطلوبی در نزد دیگران برخوردار باشد. اگر حریم شخصیت او شکسته شود و عیوبش آشکار گردد، مورد بی اعتنایی دیگران قرار می گیرد و بی آبرو می شود و این رسوایی و بی آبرویی باعث می گردد که از دیگران فاصله بگیرد و در انتظار به سر رسیدن زندگی آکنده از ننگ و عار خود به سر برد. در این صورت، او نه حال و انگیزه بندگی و عمل به وظایف خویش را دارد و نه دیگران فرصت ایفای نقش سازنده و انجام وظایف را در اختیارش می گذارند.
همه انسان ها، اعم از کافر و مؤمن در پی آن هستند که مورد احترام مردم باشند و با آبرومندی در جامعه زندگی کنند و داشتن آبرو و برخورداری از احترام در بین مردم را نعمتی بزرگ به حساب می آورند. تفاوت در این است که کافر چون دنیا و نعمت های آن را اصیل می داند و هدف او رسیدن به دنیا می باشد، در پی آن است که از آن آبرو و احترام اجتماعی، در جهت رسیدن به خواسته های دنیایی خویش استفاده کند. اما آنچه برای مؤمن اصالت دارد آخرت و دست‏ یابی به قرب الاهی است، و از زندگی دنیا و نعمت های آن برای تکامل معنوی و اخروی سود می برد و برخورداری از اعتبار اجتماعی و داشتن آبرو، رسیدن به این هدف را تسهیل می کند. او از آن جهت نمی خواهد در نزد مردم رسوا و بی اعتبار گردد که در این صورت کسی به او اعتنا نمی کند و از همکاری با او سر باز می‏ زنند و به او بی اعتماد می گردند و به سخنش گوش نمی دهند و از او فاصله می گیرند، در نتیجه نمی ‏تواند از نعمت های مادی و معنوی اجتماعی در جهت رسیدن به اهداف متعالی خود استفاده کند.
یکی از الطاف بزرگ خداوند در حق ما که چندان بدان توجه نداریم حفظ آبرو و پوشیده ماندن عیوب ما از منظر دیگران است. چنان که در دعا می خوانیم:
وَ اَنتَ المُعتَمَدُ لِلذُّنوبِ فی عَفوِک، وَالنَّاشِرُ عَلَی الخاطِئینَ جَناحَ سِترِک، وَاَنتَ الکاشِفُ لِلضُّرِّ بِیَدِک، فَکم مِن سَیِّئَهٍ اَخفاها حِلمُک حَتّی دَخِلَت، وَحَسَنَهٍ ضاعَفَها فَضلُک حَتّی عَظُمَت عَلَیها مُجازاتُک… سَیِّدی لَو عَلِمَتِ الارضُ بِذُنُوبی لَساخَت بی، اَو الجِبالُ لَهَدَّتنی، اَوِ السَّمواتُ لاختَطَفَتنی، اَوِ البِحارُ لاَغرقتَنی؛(۲) «تویی که معصیت ‏کاران با اعتماد و امید به عفوت گناه می کنند و تویی که بال پرده پوشی بر سر خطاکاران گسترانده ای و رنج و دردهای خلق را به دست باکفایت خویش برطرف می سازی. چه بسیار گناهانی که حلم تو پوشیده داشت و محو و نابود گردانید و چه نیکی هایی که فضل و کرم تو دو چندان ساخت تا آنکه پاداش تو بر آنها عظیم گشت… آقا و سرور من، اگر زمین از گناهان من آگاه می بود مرا در خویش فرو می برد، و اگر کوه‏ ها آگاه بود بر من واژگون می گشت، و اگر آسمان ها آگاه بود مرا می ‏ربود و به درون خویش می کشید، و اگر دریاها آگاه بود مرا غرق می ساخت».
آری، حلم الاهی بر عیوب ما پرده انداخته و مانع رسوا شدن ما در بین خلایق گردیده است و اگر رازپوشی خداوند نبود با اولین گناه ما رسوای خلایق می گشتیم و ننگ و عار و رسوایی باعث می شد که سر به زیر افکنیم و خود را از دیگران پنهان سازیم. حضرت پس از اشاره به لطف و فضل الاهی در پوشیده داشتن گناهان، از خداوند درخواست می کنند که زشتی های رفتار را از پرونده اعمال و زنگار آنها را از پرده دل بزداید تا دل نورانیت یابد و انوار قدسی بدان بتابد و مهیای پرواز به قله‏ های کمال و تعالی گردد.

استغفار اولیای خدا از کوتاهی به درگاه خداوند

از این مناجات و سایر دعاهایی که از حضرات معصومین علیهم ‏السلام وارد شده، به دست می آید که هرکس برحسب معرفت و مرتبه کمالی خود در پیشگاه الاهی قصور و تقصیر دارد و به مرتبه ای از گناه اعتراف دارد که باید از آن استغفار کند. از این جهت قرآن خطاب به رسول خدا صلی الله ‏علیه‏ و‏ آله در سوره نصر می فرماید:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‌ * إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ‌ * وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّاباً؛ «به نام خداوند بخشاینده مهربان، آن‏ گاه که یاری خدا و پیروزی [فتح مکه] فرا رسد، و مردمان را بینی که گروه گروه در دین خدا درآیند [بدان که رفتن تو به جهان پاینده نزدیک است]؛ پس خدای را همراه با سپاس و ستایش او به پاکی یاد کن [حمد و تسبیح گوی] و از او آمرزش خواه که او همواره توبه پذیر است».
پیشوایان ما به استغفار و طلب بخشش از خداوند مداومت داشته اند و درباره رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و ‏آله آمده است:
عن الحارث بن مغیره عن ابی عبدالله علیه السلام قال: کان رسول الله صلی الله علیه و آله یستغفرَ الله عزَّ و جلَّ فی کلِّ یومٍ سبعینَ مرّهً، و یتوبُ إلی اللهِ عزّ و جلّ سبعینَ مرّهً. قال: قلت: کان یقول: أستغفرالله و أتوب إلیه؟ قال: کان یقول: استغفر الله، استغفر الله سبعین مره و یقول: و أتوب إلی الله، و أتوب إلی الله سبعین مرّه؛(۳)
«حارث ‏بن مغیره از امام صادق علیه السلام روایت می کند که حضرت فرمود: رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و‏ آله همواره در هر روز هفتاد بار به درگاه خداوند استغفار می کرد و توبه می کرد. راوی گوید: گفتم: می فرمود: «استغفرالله و اتوب الیه»؟ فرمود: هفتاد بار می فرمود: استغفرالله، استغفرالله، و هفتاد بار دیگر می فرمود: اتوب الی الله، اتوب الی الله».
اعتقاد ما بر اساس دلایل قطعی و روشن بر آن است که پیشوایان معصوم ما مرتکب هیچ گناهی نمی شدند و ساحت آنان از عصیان و تقصیر در بندگی خدا پاک است. حتی بسیاری از صاحب‏ نظران معتقدند که آنان ترک اولی هم نداشته اند. آنچه بر آن اجماع صورت گرفته این است که آنان مرتکب آنچه ما اصطلاحاً گناه می نامیم، یعنی انجام آنچه در شریعت حرام گردیده نمی شدند؛ اما این اعتقاد منافات ندارد با آنکه آنان متناسب با معرفت و مرتبه کمالی خود کوتاهی هایی داشته اند که آنها را برای خودشان گناه می شمرده اند. در مباحث پیشین در این ‏باره سخن گفتیم و از جمله به این مطلب اشاره کردیم که زندگی در عالم طبیعت لوازمی دارد که هیچ ‏کس از آنها گریز ندارد. لازمه زندگی حیوانی، خوردن و آشامیدن و سایر برخورداری های مادی است که انسان دست‏ کم در حد ضرورت باید از آنها برخوردار گردد و برای اولیای خدا پرداختن به زندگی دنیوی و لوازم آن و توجه به غیرخدا که گریزی از آن نیست، گناه و کوتاهی به حساب می آید و از این روی در پیشگاه خداوند احساس خجالت و شرمساری دارند و به پوزش ‏خواهی و استغفار به پیشگاه معبود خویش مبادرت می‏ ورزند.

سخنان امام سجاد علیه السلام در مقام توجه به رحمت بی کران الهی

متناسب با معرفت و مرتبه کمال هرکسی، احساس گناه و کوتاهی به درگاه معبود؛ حیا، خجلت، حیرت و حالت انقباض را در انسان برمی انگیزاند و بر اثر این حالت، شخص با ترس و اضطراب و با لکنت زبان از معبود خویش آمرزش می ‏طلبد و از او می خواهد که از کوتاهی های او درگذرد. اما وقتی که فراتر از گناهان و عقوبتی که خداوند برای آنها در نظر گرفته، رحمت و فضل الاهی را مشاهده کرد که همواره دامن گسترده و خیل گنه کاران را به خویش فرا می خواند و به آنان امنیت و آرامش می بخشد، انبساط ‏خاطر می یابد و سرور و شادمانی ناشی از امید به رحمت بی کران الاهی و باریابی به وصل معشوق، قفل بیم و ترس را از زبانش برمی دارد و او را به اطناب در سخن در حضور معشوق وامی دارد. در آموزه ‏های دینی ما و از جمله در قرآن فراوان از حالت انبساط و گفت و گوهای عاشقانه بین اولیای خدا و معبود خویش سخن به میان آمده است. نمونه آن گفت و گویی است که بین خداوند و حضرت موسی علیه السلام رخ داده که خداوند خطاب به آن حضرت می فرماید: وَ مَا تِلک بِیَمینِک یَا مُوسی قَال هِیَ عَصَایَ أتَوَکأُ عَلَیهَا وَ أهُشُّ بِهَا عَلَی غَنَمی وَلیَ فیهَا مَآرِبُ أُخرَی؛(۴) «و ای موسی، در دست راست تو چیست؟ گفت: این عصای من است که بر آن تکیه می دهم و با آن برای گوسفندانم برگ[از درختان] می ‏تکانم و کارهای دیگری هم از آن برای من برمی آید».
پر واضح است که خداوند می دانست که چه چیزی در دست حضرت موسی علیه السلام است و توضیحات حضرت موسی علیه السلام درباره فواید آن عصا برای خداوند آشکار بود و آن گفت و گوی ها در مقام وحی و وجد و انس ناشی از خلوت عاشق و معشوق صورت پذیرفته است. در آن حالت انبساط، عاشق فارغ از ترس و بیم، خود را در پناه معشوق و مورد نوازش او می یابد و از سر شادمانی و سرور لب به سخن می گشاید. همچنین خداوند می خواست فایده دیگری از آن عصا را که حضرت موسی از آن بی خبر بود بشناساند و آن اینکه با آن عصا معجزه بزرگ الاهی، یعنی خنثی گشتن سحر ساحران انجام می‏ پذیرد و این معجزه خود طلیعه دعوت به توحید و رسالت الاهی و نابودی فرعونیان و شرک و استقرار آیین یکتاپرستی می گردد.
در این مناجات نیز حضرت سجاد علیه السلام پس از توجه یافتن به کوتاهی در امر بندگی خدا و ترس از عقاب الاهی، به رحمت بیکران الاهی نظر می افکند و آن گاه با حالت انبساط ناشی از درک لطف، محبت و نوازش الاهی مناجات خویش با معبود را پی می گیرد و می فرماید:
اِلهی، اِستَشفَعتُ بِک اِلَیک، وَاستَجَرتُ بِک مِنک، اَتَیتُک طامِعاً فی اِحسانِک، راغِباً فی امتِنانِک، مُستَسقِیاً وابِلَ طَولِک، مُستَمطِراً غَمامَ فَضلِک، طالِباً مَرضاتَک، قاصِداً جَنابَک، وارِداً شَریعَهَ رِفدِک، مُلتَمِساً سَنِیَّ الخَیراتِ مِن عِندِک، وافِداً اِلی حضرَهِ جَمالِک، مُریداً وَجهَک، طارِقاً بابَک، مُستَکیناً لِعَظمَتِک وَجلالِک، فَافعَل بی ما اَنتَ اَهلُهُ مِنَ المَغفِرَه و الرَّحمَهِ، و لا تَفعل بی ما اَنَا اَهلُهُ مِن العَذابِ وَ النِّقمَهِ، بِرَحمَتِکَ یا اَرحَمَ الرَّاحِمینَ؛ «خدایا، من تو را نزد خودت شفیع قرار داده ام و از قهر تو به تو پناه می آورم. آمدم به درگاهت در حالی که به احسان تو طمع و به نعمت هایت رغبت دارم. تشنه باران احسانت هستم و از ابر فضل و کرم تو باران عنایت می‏جویم. به جست‏ و جوی خشنودی تو برخاسته ام و آهنگ توجه به درگاهت را دارم و به جویبار عطایت وارد گشته ام. درخواست عالی ‏ترین خیراتت را دارم و در پیشگاه جمال تو بار یافته ام و خواهان وجه تو هستم. حلقه در رحمتت را می کوبم و در برابر عظمت و جلالت خاضع هستم. پس با من با بخشایش و مهربانی که شایسته آنی رفتار کن و عذاب و انتقام که شایسته من است در حقم روا مدار، به حق رحمتت ای مهربان‏ ترین مهربانان».

مفهوم عرفی شفاعت

در آغاز فراز فوق، حضرت شفیع قرار دادن خدا را برای خویش مطرح می سازند. «شفاعت» از «شفع» به معنای جفت گرفته شده و از آن برای پیشرفت امور، جبران خطاها و لغزش ها بهره ‏برداری می شود. وقتی انسان می نگرد که نیرو و امکاناتی که در اختیار دارد برای تحقق بخشیدن خواسته و آرزویش کفایت نمی کند، می کوشد که کس دیگری را معین و کمک‏ کار خود قرار دهد تا با امکانات او و توان و اراده اش به هدف خود دست یابد. در امور روزمره دنیوی وقتی کسی از جایگاه و اعتبار کافی در نزد کسی که خواسته ای از او دارد برخوردار نیست کسی را که از اعتبار و آبروی بیشتری برخوردار است شفیع خود می گرداند تا به واسطه شفاعت و سفارش او به خواسته اش دست یابد. یا کسی جرمی و خلافی مرتکب شده، چون خود را لایق بخشش نمی یابد و باید متناسب با جرمش کیفر شود، به شخص دیگری متوسل می گردد که شفاعت و وساطت کند تا از عقوبت و کیفر معاف گردد. در این‏ گونه موارد، شفیع اراده خودش را بر اراده کسی که از تأمین خواسته شفاعت‏ جوینده شانه خالی می کند و یا درصدد کیفر و مجازات شفاعت‏ جوینده برآمده حاکم می گرداند و در نتیجه این شفاعت و وساطت، شفاعت‏ جوینده به خواسته خود می‏ رسد.
در برخی از دادگاه ‏های عرفی که آلوده به پارتی بازی و فساد است، اگر قاضی بخواهد بر اساس قانون قضاوت کند باید مجرم را محکوم به کیفر زندان و یا کیفری دیگر کند، اما بر اثر شفاعت و وساطت شخص دارای نفوذ و موقعیت، حکم عفو را برای او در نظر می گیرند. به واقع با این شفاعت اراده شفیع بر اراده قاضی غالب گردیده و قاضی یا به جهت ترس از آن شفیع و واسطه و یا بدان امید که روزی نیازی به او پیدا کند و او نیازش را برآورده سازد، تسلیم خواست او می گردد. این نوع شفاعت، که ناشی از بده‏ بستان و رفاقت و رو دربایستی است مورد نظر مشرکان بود و آنان بر اساس تصوری فاسد و غلط بر این باور بودند که خداوند دخترانی دارد که به جهت محبت و علاقه و رودربایستی، خواسته آنان را تأمین می کند. از این جهت وقتی گناهی مرتکب می شدند که کیفر آن عذاب و آتش جهنم بود، به بت هایی که نماد ملائکه که از نظر آنان دختران خدا بودند به شمار می‏ رفتند متوسل می شدند و در برابر آنها تعظیم و کرنش می کردند تا نظر دختران خدا را به سوی خود جلب کنند و آنان نیز در نزد خداوند شفاعت کنند و خداوند برای خشنودی دخترانش و برای اینکه آنان از او نرنجند و آزرده نشوند، از عقوبت و کیفر گناهکار صرف‏ نظر کند. قرآن درباره این عقیده فاسد مشرکان می فرماید:
وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُمْ وَ لاَ یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعْلَمُ فِی السَّمَاوَاتِ وَ لاَ فِی الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا یُشْرِکُونَ؛ (۵) «و به جای خدا چیزهایی را می ‏پرستند که نه زیانشان می‏ رساند و نه سودشان می دهد و گویند: اینها شفیعان ما نزد خدایند. بگو: آیا خدای را به چیزی خبر می دهید که در آسمان ها و زمین سراغ ندارد؟ او پاک و برتر است از آنچه [با او]شریک می سازند».

شفاعت از منظر اسلام

اما شفاعتی که در ادیان توحیدی و به خصوص در اسلام مطرح شده است (و حتی وهابیت نیز با استناد به حدیثی که رسول خدا صلی الله‏ علیه‏ و‏ آله در آن فرمودند: ادَّخَرتُ شَفاعَتِی لاَهلِ الکَبائِرِ مِن أمَّتِی؛(۶) «شفاعتم را برای اهل گناهان کبیره از امتم ذخیره کرده ام» اصل آن را پذیرفته اند ولی آن را مختص به شفاعت پیامبر صلی الله‏ علیه‏ و ‏آله در آخرت می دانند و اعتقاد به شفاعت سایرین، از جمله ائمه اطهار علیهم ‏السلام و شفاعت در دنیا را بدعت می دانند) بدین معنا نیست که کسی اراده خودش را بر اراده خدا حاکم گرداند. بلکه حقیقت شفاعت این است که خداوند به جهت شدت محبت و رحمتش در حق بندگان، برای کسانی که در گناه و معصیت غوطه‏ ور گشته اند و به جهت پلیدی و زشتی رفتار خود، یا زمینه ارتباط با خدا را ندارند و یا خجالت می کشند به درگاه خدا متوسل شوند، کسانی را که در درگاه او مقرب و عزیزند واسطه قرار داده که دیگران با توسل به آنها به حوایج خویش دست یابند و مورد آمرزش قرار گیرند. با این شفاعت ممکن است آن بخش از گناهانی که با توبه هم بخشیده نمی شوند و شخص گناهکار لیاقت بخشش آنها را ندارد، مورد عفو خداوند قرار گیرند. به تعبیر دیگر، شفاعت راه ثانوی است که خداوند برای گناهکاران قرار داده که وقتی آنان به شفاعت‏ کنندگان خداوند توسل می ‏جویند زودتر مورد بخشش و عنایت خدا قرار می گیرند و هم اصل شفاعت را خود خداوند تأسیس کرده و هم خود، کسانی را برای شفاعت کردن معین ساخته و هم خود، قانون و چارچوبی برای شفاعت وضع کرده است.
برای تقریب به ذهن گاهی پدر برای فرزندان خود مقرراتی را وضع می کند و کیفری را برای تخلف‏ کننده از آن مقررات قرار می دهد. طبق قانونی که او وضع کرده هر یک از فرزندان که تخلف کند مجازات می شود، اما پدر به عنوان مدیر خانواده و بر اساس قانون نانوشته از مادر می خواهد که نزد او از آن فرزند متخلف وساطت و طلب بخشش کند تا پدر به پاس شفاعت و وساطت مادر آن فرزند را ببخشد. در این صورت اراده مادر بر اراده پدر حاکم نشده است، بلکه بر اساس قانونی که پدر قرار داده فرزند با شفاعت مادر مورد بخشش قرار می گیرد. پس این شفاعت ماهیتاً با شفاعت از منظر کفار و مشرکان متفاوت است و این‏ گونه نیست که کسانی اراده خود را بر اراده خدا تحمیل کنند و خداوند به جهت علاقه به آنها و به جهت رودربایستی نظر و خواست آنان را بر خواست و نظر خود ترجیح دهد. از این منظر، هیچ اراده ای جز اراده خداوند در عالم نافذ و جاری نیست و تا خداوند به انبیا، فرشتگان، شهدا و اولیای خود اجازه ندهد آنان حق سخن گفتن ندارند، چه رسد که بدون اجازه خداوند شفاعت کنند. پس چه شفاعت را در دنیا و آخرت ساری و جاری بدانیم و چه آن را به آخرت اختصاص دهیم که همه مسلمین بر آن اجماع دارند، شفاعت از مجرای اراده و خواست خداوند انجام می‏ پذیرد و خداوند مالک و حاکم هستی است و این معنا به خصوص در آخرت که در آن از مالکیت ظاهری غیرخدا که در دنیا وجود داشت نیز خبری نیست، برای همگان روشن می گردد و همه درمی یابند که حاکم و مالک حقیقی هستی خداست: یَومَ هُم بَارِزونَ لا یَخفَی عَلَی اللهِ مِنهُم شَیءٌ لِّمَنِ المُلک الیَومَ للهِ الواحِدِ القَهَّارِ؛(۷) «روزی که نمایان شوند، هیچ چیز از آنان بر خدا پوشیده نباشد، [و ندا آید که] امروز پادشاهی که راست؟ خدای راست، آن یگانه بر همه چیره».
در آن عرصه که سلطنت و حاکمیت مطلق از آن خداست، کسی بدون اجازه خداوند سخن نمی گوید: یَومَ یَقومُ الرُّوحُ وَالمَلائِکَه صَفّاً لاّ یَتَکلَّمُونَ إلاّ مَن أذِنَ لَهُ الرحمَنُ وَ قَالَ صَواباً؛(۸) «در روزی که روح [فرشته همراه وحی] و فرشتگان به صف ایستند، سخن نگویند مگر کسی که خدای رحمان او را اجازه دهد و سخن درست گوید».
در سرای آخرت که قدرت و سلطنت از آن خداست و تنها اراده و خواست خداوند حاکم و جاری است، کسی بدون اجازه خدا و جز برای کسانی که خداوند به شفاعت در حق آنان راضی گشته است، شفاعت نمی کنند. خداوند در این ‏باره فرمود: مَن ذَا الَّذی یَشفَعُ عِندَه الاّ بِإذنِه…؛(۹) «کیست آنکه جز به خواست و فرمان او نزد وی شفاعت کند؟»
همچنین خداوند فرمود: یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضَى وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ‌؛ (۱۰) «آنچه را پیش‏ روی آنهاست و آنچه را واپسین آنهاست [کارهایی را که کرده اند و خواهند کرد] می داند و جز برای کسانی که او بپسندد و خشنود باشد شفاعت نمی کنند و از ترس او [از ترس عقوبت او یا عظمت و هیبت او] بیمناک اند».
وقتی ما به اولیای خدا و به خصوص رسول خدا و ائمه اطهار علیهم ‏السلام توسل می‏ جوییم و آنان را شفیع خود قرار می دهیم، به واقع به خداوند شفاعت می‏ جوییم؛ چون خداوند آنان را وسیله و راهی برای نیل به رحمت خود قرار داده است. اگر آنان مقام وساطت نمی داشتند و خداوند آنان را شفیع قرار نمی داد، نه آنان حق شفاعت داشتند و نه کسی حق داشت آنان را شفیع خود قرار دهد و نه اگر آنان کسی را شفاعت می کردند، شفاعتشان پذیرفته می شد. مگر کسی می ‏تواند در برابر خدا عرض‏ اندام کند و اراده خود را بر خدا تحمیل کند؟! خداوند به پاس رحمت بی کران و لطف و عنایتش در حق بندگان، بندگان مقرب خویش را شفیع و واسطه قرار داده تا گناهکاران سراغ آنها بروند و به آنان توسل جویند و از این طریق مورد عفو و بخشش خداوند قرار گیرند و شفاعت و وساطت آنان در راستای اذن و اراده الاهی انجام می‏ پذیرد.

تقدم رحمت الاهی بر غضب الهی

یکی از اسماء خداوند «اشد المعاقبین» است و این صفت الاهی اقتضا می کند که معصیت‏ کاران به کیفر الاهی مبتلا گردند و در آتش جهنم بسوزند. چون آنان در برابر خداوند متعال که حاکم و مالک مطلق هستی است عصیان کرده اند و با چشم، گوش، زبان و اندامی که خداوند به آنان داده مرتکب گناه شده اند. کیفر این عصیان و نافرمانی، آتش جهنم و عقوبت الاهی است. اما خداوند «ارحم‏الراحمین» نیز هست و رحمت او بر غضبش پیشی گرفته است و اگر کسی از گناهان خود نادم گردد و در جبران کوتاهی های خود بکوشد، مشمول رحمت خداوند قرار می گیرد؛ چنان که در دعای جوشن کبیر می خوانیم: یا مَن وَسِعَت کلَّ شَی‏ٍءٍ رَحمَتُهُ، یا مَن سَبقَت رَحمتُهُ غَضَبَهُ؛ «ای کسی که رحمت او همه چیز را فرا گرفته است و ای کسی که رحمتش بر غضب و خشمش پیشی گرفته است».
البته سبقت داشتن رحمت الاهی بر غضب وی بدین معنا نیست که در همه موارد رحمت الاهی جلوی خشم و غضب الاهی را می گیرد که در این صورت خداوند در حق فاسدترین و پست ‏ترین مردمان نظیر شمر نیز غضب نمی کرد و اصلاً جهنم را نمی آفرید؛ در حالی که خداوند علاوه بر بهشت، جهنم نیز دارد و کافران و گنهکاران مشمول عقوبت و غضب الاهی قرار می گیرند و خداوند خود قسم خورده که آنان را به جهنم داخل گرداند: أقسَمتَ أن تَملأها مِنَ الکافرینَ مِنَ الجنَهِ و النّاسِ اجمعین و أن تُخَلُّدَ فیهاَ المعاندین؛ (۱۱) «خداوندا، تو قسم خورده ای که دوزخ را از کافران از پریان و آدمیان انباشته سازی و دشمنانت را برای همیشه در آن جای دهی».
سبقت داشتن رحمت الاهی بر غضب الاهی از آن روست که هدف از آفرینش گسترش رحمت است و این رحمت در عرصه تکوین با رشد و تکاملی که خداوند برای موجودات در نظر گرفته حاصل می شود، و در عرصه تشریع و حوزه اختیار، این رحمت با گزینش اختیاری راه صواب و سعادت به وسیله انسان تحقق می یابد. در ارتباط با رفتار اختیاری انسان و پریان، قصد اولی خدا گسترش رحمت است که از طریق اطاعت و پیروی از دستورات او به دست می آید. اما چون انسان موجودی است مختار که در او کشش های مثبت و منفی وجود دارد و به دلیل این کشش ها و وجود جاذبه گناه و جاذبه عمل صالح، خود را همواره بر سر دوراهی سعادت و شقاوت و بهشت و جهنم می یابد، اگر جاذبه گناه و عصیان خداوند را نادیده گرفت و علی‏ رغم کشش های منفی و گرایش به هوای نفس، به اختیار خود راه صواب را برگزید و به انجام اعمال صالح مبادرت ورزید، خود را لایق بهره‏ مندی از رحمت و فیض الاهی می گرداند و به کمال و سعادت نایل می گردد. اما اگر به دستورات خدا پشت پا زد و برخلاف فطرت و عقل، از دست‏ یابی به کمال و سعادت بازایستاد و به نقص و عار تن داد، مشمول عذاب و غضب الاهی می گردد که به قصد ثانوی، خداوند آن را برای بندگان خود در نظر گرفته است. پس قصد اولی خداوند دست ‏یابی انسان به کمال و در نتیجه برخوردار گشتن از رحمت واسعه الاهی است، اما چون این کمال با اختیار و گزینش انسان تحصیل می گردد، انسان بر سر دوراهی کمال و نقص و سعادت و شقاوت قرار گرفته و در واقع، کمال انسانی بدون خلق جهنم و شیطان حاصل نمی گردد و تا انسان بر سر دوراهی بهشت و جهنم قرار نگیرد، توفیق درک رحمت الاهی و رسیدن به کمالی را که فرشتگان الاهی از درک آن عاجز بودند نخواهد داشت.

پی نوشت ها :

۱٫ نهج ‏البلاغه، خطبه ۱٫
۲٫ مفاتیح‏الجنان، دعای بعد از زیارت امام رضا علیه السلام.
۳٫ کلینی، کافی، ج ۲، ص ۴۳۸، ح ۴٫
۴٫ طه(۲۰)، ۱۷ـ۱۸٫
۵٫ یونس(۱۰)، ۱۸٫
۶٫ مجلسی، بحارالانوار، ج ۸، باب ۲۱، ص ۳۰٫
۷٫ غافر(۴۰)، ۱۶٫
۸٫ نبا(۷۸)، ۳۸٫
۹٫ بقره(۲)، ۲۵۵٫
۱۰٫ انبیاء(۲۱)، ۲۸٫
۱۱٫ مفاتیح ‏الجنان، دعای کمیل.

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

گفتارى پیرامون حبط

کلمه حبط به معناى باطل شدن عمل، و از تاثیر افتادن آن است، و در قرآن هم جز به عمل نسبت داده نشده، از آن جمله فرموده: “لئن اشرکت لیحبطن عملک، و لتکونن من الخاسرین” (۱).

و نیز فرموده: “ان الذین کفروا و صدوا عن سبیل الله، و شاقوا الرسول، من بعد ما تبین لهم الهدى لن یضروا الله شیئا، و سیحبط اعمالهم، یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول، و لا تبطلوا اعمالکم” (۲).

و ذیل همین آیه سوره محمد که میان کفار و مؤمنین مقابله انداخته، به آنان فرموده اعمالتان حبط شده، و به اینان می‏ فرماید زنهار مواظب باشید عملتان باطل نگردد، دلالت دارد بر اینکه حبط به معناى بطلان عمل است، هم چنانکه از آیه: “و حبط ما صنعوا فیها، و باطل ما کانوا یعملون” (۳) نیز این معنا استفاده می‏ شود و قریب به آن آیه: “و قدمنا الى ما عملوا من عمل، فجعلناه هباء منثورا” (۴) است.

و سخن کوتاه اینکه کلمه (حبط) به معناى باطل شدن عمل و از تاثیر افتادن آن است، بعضى گفته‏ اند: اصل این کلمه از حبط با حرکت است، یعنى با فتحه حا و با، و حبط به معناى پرخورى حیوان است، بطوری که شکمش باد کند، و گاهى منجر به هلاکتش شود.

و آنچه خداى تعالى در باره اثر حبط بیان کرده باطل شدن اعمال انسان هم در دنیا و هم در آخرت است، پس حبط ارتباطى با اعمال دارد، از جهت اثر آخرتى آنها، آرى ایمان بخدا همان طور که زندگى آخرت را پاکیزه می‏ کند زندگى دنیا را هم پاکیزه می ‏سازد، هم چنانکه قرآن کریم فرمود: “من عمل صالحا من ذکر او انثى و هو مؤمن، فلنحیینه حیوه طیبه و لنجزینهم اجرهم باحسن ما کانوا یعملون” (۵).

این بود معناى کلمه حبط، حال ببینیم چگونه اعمال کفار و مخصوصا مرتدین در دنیا و آخرت حبط می ‏شود؟ و ایشان زیانکار می‏ گردند؟ اما زیانکاریشان در دنیا که بسیار روشن است.

و هیچ ابهامى در آن نیست براى اینکه قلب کافر و دلش به امر ثابتى که همان خداى سبحان است بستگى ندارد، تا وقتى به نعمتى می ‏رسد نعمت را از ناحیه او بداند، و خرسند گردد، و چون به مصیبتى می‏ رسد آن را نیز از ناحیه خدا بداند، و دلش تسلى یابد، و نیز در هنگام حاجت دست به درگاه او دراز کند، به خلاف مؤمن که در همه این مراحل زندگى دلش به جائى بستگى دارد.

و خداى تعالى در این مقایسه می ‏فرماید:

“او من کان میتا فاحییناه، و جعلنا له نورا یمشى به فى الناس، کمن مثله فى الظلمات لیس بخارج منها؟ “ (۶) و مؤمن را در زندگى دنیا نیز داراى نور و حیات خوانده و کافر را مرده و بی‏نور، و نظیر آن آیه: “فمن اتبع هداى فلا یضل و لا یشقى، و من اعرض عن ذکرى فان له معیشه ضنکا، و نحشره یوم القیمه اعمی” (۷).

که از راه مقابله می‏فهمیم زندگى مؤمن و معیشتش فراخ و وسیع و قرین با سعادت است.

و همه این مطالب و علت سعادت و شقاوت را در یک جمله کوتاه جمع کرده و فرموده:

“ذلک بان الله مولى الذین آمنوا، و ان الکافرین لا مولى لهم” (۸).

پس از آنچه گذشت معلوم شد مراد از اعمالى که حبط می ‏شود، مطلق کارهائى است که انسان به منظور تامین سعادت زندگى خود انجام می‏دهد، نه خصوص اعمال عبادتى، و کارهائى که نیت قربت لازم دارد، و مرتد، آنها را در حال ایمان، و قبل از برگشتن به سوى کفر انجام داده، علاوه بر دلیل گذشته، دلیل دیگرى که می‏ رساند: مراد از عمل، مطلق عمل است، نه تنها عبادت، این است که: دیدید حبط را به کفار و منافقین هم نسبت داده، با اینکه کفار عبادتى ندارند، و در این باره فرموده: “یا ایها الذین آمنوا ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم، و الذین کفروا فتعسا لهم و اضل اعمالهم، ذلک بانهم کرهوا ما انزل الله، فاحبط اعمالهم ” (۹).

و نیز می ‏فرماید: “ان الذین یکفرون بایات الله، و یقتلون النبیین بغیر حق، و یقتلون الذین یامرون بالقسط من الناس، فبشرهم بعذاب الیم، اولئک الذین حبطت اعمالهم فى الدنیا و الاخره و ما لهم من ناصرین” (۱۰) و آیاتى دیگر.

پس حاصل آیه مورد بحث مانند سایر آیات حبط این است که کفر و ارتداد باعث آن می‏ شود که عمل از این اثر و خاصیت که در سعادت زندگى دخالتى داشته باشد می ‏افتد، هم چنانکه ایمان باعث می ‏شود، به اعمال آدمى حیاتى و جانى می ‏دهد، که به خاطر داشتن آن اثر خود را در سعادت آدمى می ‏دهد، حال اگر کسى باشد که بعد از کفر ایمان بیاورد، باعث شده که به اعمالش که تاکنون حبط بود حیاتى ببخشد، و در نتیجه اعمالش در سعادت او اثر بگذارند، و اگر کسى فرض شود که بعد از ایمان مرتد شده باشد، تمامى اعمالش می ‏میرد، و حبط می‏ شود، و دیگر در سعادت دنیا و آخرت وى اثر نمی ‏گذارد، و لیکن هنوز امید آن هست که تا نمرده به اسلام برگردد، و اما اگر با حال ارتداد مرد، حبط او حتمى شده، و شقاوتش قطعى می ‏گردد.

از اینجا روشن می‏ شود که بحث و نزاع در اینکه آیا اعمال مرتد تا حین مرگ باقى است و در هنگام مرگ حبط می‏ شود، یا از همان اول ارتداد حبط می‏ شود بحثى است باطل و بیهوده .

توضیح اینکه بعضى قائل شده ‏اند، به اینکه اعمالى که مرتد قبل از ارتداد انجام داده، تا دم مرگش باقى است، اگر تا آن لحظه به ایمان خود برنگردد آن وقت حبط می ‏شود، و به این آیه استدلال کرده که می ‏فرماید: “و من یرتدد منکم عن دینه فیمت و هو کافر فاولئک حبطت اعمالهم فى الدنیا و الاخره” (۱۱)

و چه بسا آیه:

“و قدمنا الى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا” (۱۲) هم آن را تایید کند، چون این آیه نیز حال کفار در هنگام مرگ را بیان می‏ کند و نتیجه این نظریه آن است که اگر مرتد در دم مرگ به ایمان سابق خود برگردد، صاحب اعمال سابق خود نیز می‏شود، و دست خالى از دنیا نمی ‏رود.

بعضى دیگر قائل شده‏ اند به اینکه به محض ارتداد اعمال صالح آدمى باطل می‏ شود، و دیگر بر نمی‏ گردد، هر چند که بعد از ارتداد دوباره به ایمان برگردد، بله بعد از ایمان بار دومش می‏ تواند تا دم مرگ اعمال صالحى انجام دهد، و آیه شریفه که قید مرگ را آورده منظورش بیان این جهت است، که تمامى اعمال که تا دم مرگ انجام داده حبط می ‏شود.

و ما گفتیم اصلا جائى براى این بحث نیست، چون اگر در آنچه ما گفتیم دقت کنى متوجه می‏ شوى که آیه شریفه در صدد بیان این معنا است که تمامى اعمال و افعال مرتد از حیث تاثیر در سعادتش باطل می‏ شود.

در اینجا مساله دیگرى هست که تا حدى ممکن است آن را نتیجه بحث در حبط اعمال دانست، و آن مساله احباط و تکفیر است، و آن عبارت است از اینکه آیا اعمال در یکدیگر اثر متقابل دارند و یکدیگر را باطل می ‏کنند، و یا نه بلکه حسنات حکم خود، و اثر خود را دارند، و سیئات هم حکم خود و اثر خود را دارند، البته این از نظر قرآن مسلم است که حسنات چه بسا می‏ شود که اثر سیئات را از بین می‏ برد، چون قرآن در این باره تصریح دارد.

بعضى از علما قائل به تباطل و تحابط اعمال شده‏اند، و گفته ‏اند:

اعمال یکدیگر را باطل می‏ سازند، و آنگاه این علما در بین خود اختلاف کرده، بعضى گفته‏ اند: هر گناهى حسنه قبل از خود را باطل می‏ کند، و هر حسنه‏اى سیئه قبل از خود را از بین می‏برد، و لازمه آن حرف آن است که انسان یا تنها حسنه برایش مانده باشد، و یا تنها سیئه.

و بعضى دیگر گفته‏ اند: میان حسنات و سیئات موازنه می‏ شود، به این معنا که از حسنات و سیئات هر کدام بیشتر باشد، به مقدار آنکه کمتر است از آنکه بیشتر است کم می ‏شود، تا بقیه بیشتر بدون منافى باقى بماند، و لازمه این دو قول این است که براى هر انسانى از اعمال گذشته ‏اش بجز یک قسم نمانده باشد، یا حسنه به تنهائى، و یا سیئه به تنهائى و یا اینکه هر دو با هم مساوى بوده، و تساقط کرده ‏اند، و هیچ چیز برایش نمانده باشد.

و این درست نیست، زیرا اولا از ظاهر آیه:

“و آخرون اعترفوا بذنوبهم، خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا، عسى الله ان یتوب علیهم، ان الله غفور رحیم” (۱۳) بر می‏ آید که اعمال چه حسنات و چه سیئات، باقى می ‏ماند، و تنها توبه خدا سیئات را از بین می ‏برد، و تحابط به هر معنائى که تصورش کنند با این آیه نمی سازد.

و ثانیا خداى تعالى در مساله تاثیر اعمال همان روشى را دارد که عقلا در اجتماع انسانى خود دارند و آن روش مجازات است، که کارهاى نیک را جدا پاداش می‏ دهند، و کارهاى زشت را جداگانه کیفر، مگر در بعضى از گناهان که باعث قطع رابطه مولویت و عبودیت از اصل می‏شود، که در این موارد تعبیر به حبط عمل می ‏کنند، و آیات در اینکه روش خدا این است بسیار زیاد است، و حاجتى به آوردن آنها نیست.

بعضى دیگر گفته‏ اند: نوع اعمال محفوظند، و هر یک از اعمال اثر خود را دارد چه حسنه و چه سیئه.

بله چه بسا می‏ شود که حسنه سیئه را از بین می‏برد هم چنانکه فرمود:

“یا ایها الذین آمنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا، و یکفر عنکم سیاتکم” (۱۴).

و نیز فرموده:

“فمن تعجل فى یومین فلا اثم علیه” (۱۵) و نیز فرموده: “ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم” (۱۶).

بلکه بعضى از اعمال گناه را مبدل به حسنه می‏ کند، هم چنانکه فرمود: الا من تاب و آمن و عمل صالحا فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات” (۱۷).

در اینجا مساله دیگرى هست که اصل و بنیان آن دو مساله است، و آن این است که ببینیم مکان و زمان این جزا و استحقاق آن کجا و چه وقت است؟ بعضى گفته ‏اند: هنگام عمل، بعضى دیگر گفته ‏اند: حین مرگ و بعضى دیگر گفته ‏اند: عالم آخرت است، بعضى هم گفته‏ اند هنگام عمل است به موافات، به این معنا که اگر آن حالى را که در حال عمل داشت تا دم مرگ ادامه ندهد، مستحق جزا نیست مگر آنکه خدا بداند که سرانجام حال او چیست، و بر چه حالى مستقر می‏ شود، در نتیجه، همان جزائى را که در حال عمل مستحق بود برایش نوشته می ‏شود.

صاحبان این اقوال هر یک براى گفته خود استدلال به آیاتى متناسب با آن کرده‏اند، چون بعضى از آیات هستند که مناسب با یکى از این اوقات و منطبق با آن می ‏شود، البته گاهى به وجوه عقلی ه‏اى که براى خود ترکیب و تلفیق کرده ‏اند استدلال نموده ‏اند.

ولى آنچه جا دارد گفته شود: این است که اگر ما در باب ثواب و عقاب و حبط و تکفیر و مسائلى نظیر اینها راه نتیجه اعمال را که در تفسیر آیه: “ان الله لا یستحیى ان یضرب مثلا ما بعوضه فما فوقها…” (۱۸) ، بیان شد پیش بگیریم، لازمه آن راه این است که بگوئیم نفس و جان انسانى مادام که متعلق به بدن است جوهرى است داراى تحول که قابلیت تحول را هم در ذات خود دارد، و هم در آثار ذاتش، یعنى آن صورتهائى که از او صادر می‏ شود، و نتایج و آثار سعیده و شقیه قائم به آن صورتها است.

بنا بر این وقتى حسنه‏ اى از انسان صادر می ‏شود، در ذاتش صورت معنوی ه‏اى پیدا می ‏شود، که مقتضى آن است که متصف به صفت ثواب شود، و چون گناهى از او سر می‏زند صورت معنویه دیگرى در او پیدا می‏ شود که صورت عقاب قائم بدان است، چیزى که هست ذات انسان از آنجائى که گفتیم متحول و از نظر حسنات و سیئاتى که از او سر می‏زند در تغیر است، لذا ممکن است صورتى که در حال حاضر به خود گرفته مبدل به صورتى مخالف آن شود، این است وضع نفس آدمى، و همواره در معرض این دگرگونى هست تا مرگش فرا رسد، یعنى نفس از بدن جدا گشته، از حرکت و تحول (حرکت از استعداد به فعلیت و تحول از صورتى به صورتى دیگر) بایستد.

در این هنگام است که صورتى و آثارى ثابت دارد، ثابت یعنى اینکه دیگر تحول و دگرگونگى نمی‏ پذیرد، مگر از ناحیه خداى تعالى، یا به آمرزش و یا شفاعت به آن نحوى که در سابق بیان کردیم.

و هم چنین اگر در مساله ثواب و عقاب مسلک مجازات را به آن جور که در گذشته بیان کردیم اختیار کنیم، در آن صورت حال انسان از جهت به دست آوردن حسنه و سیئه و اطاعت و معصیت نسبت به تکالیف الهیه و ترتب ثواب و عقاب بر آنها حال یک انسان اجتماعى از جهت تکالیف اجتماعى و ترتب مدح و ذم بر آنها خواهد بود.

و ما می‏ بینیم عقلا به مجرد اینکه فعلى از فاعلش سرزد، اگر فعل خوبى باشد شروع می ‏کنند به مدح او، و اگر بد باشد می‏ پردازند به مذمت و ملامتش ولى این معنا را هم در نظر دارند که مدح و ذمشان دائمى نمی‏ تواند باشد، چون ممکن است به خاطر عوض شدن فاعل عوض شود، آنکه فعلا مستحق مدح است در آینده مستحق مذمت و آنکه فعلا مستحق مذمت است در آینده مستحق مدح شود.

پس عقلا هم هر چند مدح و ذم فاعل را به محض صدور فعل از فاعل بکار می ‏زنند، و لیکن بقاى آن دو را مشروط به این می‏ دانند که فاعل عملى بر خلاف آنچه کرده بود نکند، و تنها کسى را مستحق مدح ابدى و یا مذمت همیشگى می‏ دانند، که یقین کنند وضع او عوض نمی ‏شود، و این یقین وقتى حاصل می‏ شود که فاعل دستش از عمل کوتاه شود، یا به اینکه بمیرد و یا حداقل دیگر استعداد زنده ماندن نداشته باشد، چنین کسى را اگر فاعل عمل نیکى بوده مستحق ستایش دائمى، و اگر مرتکب جنایتى شده سزاوار مذمت دائمى می‏ دانند.

از اینجا معلوم شد که همه آن اقوالى که در مسائل نامبرده نقل کردیم، اقوالى باطل و منحرف از حق بود، براى اینکه بناى بحث را بر اساسى گذاشته بودند که اساسى و درست نبود.و معلوم شد که اولا حق مطلب این است که انسان به مجرد اینکه عملى را انجام داد مستحق ثواب و یا عقاب می ‏شود، و لیکن این استحقاقش دائمى نیست، ممکن است دستخوش دگرگونى بشود، و وقتى از معرض دگرگونى در می ‏آید که دیگر عملى از او صادر نشود، یعنى بمیرد.

و ثانیا در مساله حبط شدن به وسیله کفر و امثال آن، حق این است که حبط هم نظیر استحقاق اجر است، که به مجرد ارتکاب گناه می ‏آید، ولى همواره در معرض دگرگونى هست تا روزى که صاحبش بمیرد، آن وقت یک طرفى می ‏شود.

و ثالثا حبط همان طور که در اعمال اخروى هست در اعمال دنیوى هم جریان می‏ یابد.

و رابعا فرض تحابط یعنى حبط طرفینى در اعمال، و اینکه یک عمل عمل دیگر را حبط کند، و دومى هم اولى را حبط کند، فرضیه‏ اى است باطل، به خلاف تکفیر و امثال آن.

پی ‏نوشت ‏ها:

۱) اگر شرک بورزى بطور مسلم عملت حبط می‏شود و از زیانکاران خواهى بود.”سوره زمر آیه ۶۵”

۲) به درستى کسانى که کافر شدند و از راه خدا جلوگیرى نموده، با رسول به دشمنى برخاستند، بعد از آنکه راه هدایت بر ایشان روشن شد، بدانند که به خدا هیچ ضررى نمی‏رسانند، و به زودى اعمالشان حبط می‏شود، اى کسانى که ایمان آورده‏اید شما خدا و رسول را اطاعت کنید، و زنهار که اعمال خود را باطل مکنید.”سوره محمد آیه ۳۳”

۳) آنچه در دنیا کردند بی‏نتیجه شد، و آنچه کردند باطل گشت.”سوره هود آیه ۱۶”

۴) و ما به آنچه کردند پرداختیم، و تمامى اعمالشان را به باد فنا دادیم.”سوره فرقان آیه ۲۳”

۵) هر کس چه مرد و چه زن عمل صالحى کند، به شرطى که ایمان داشته باشد، ما او را به حیاتى طیب زنده نموده و اجرشان را طبق بهترین آنچه می‏کردند می‏دهیم.”سوره نمل آیه ۹۷”

۶) آیا کسى که مرده بود ما زنده‏اش کردیم، و نورى برایش قرار دادیم که با آن در میان مردم زندگى می‏کند، مثلش مثل کسى است که در ظلمت‏هائى قرار گرفته باشد که بیرون شدن برایش نیست؟ .”سوره انعام آیه ۱۲۲”

۷) زندگى کافر و معیشتش در دنیا نیز تنگ و خسته کننده است و در قیامت او را کور محشور می‏کنیم.”سوره طه آیه ۱۲۷”

۸) و همه اینها بدان جهت است که خدا سرپرست کسانى است که ایمان آورده‏اند، و اینکه کافران سرپرستى ندارند.”سوره محمد آیه ۱۱”

۹) اى کسانى که ایمان آورده‏اید اگر خدا را یارى کنید، یاریتان می‏کند، و قدمهایتان را ثابت و استوار می‏سازد، و کسانى که کافر شدند و اعمالشان…را گم کرد، چون آنان از آنچه خدا نازل کرده بود کراهت داشتند، و خدا هم اعمالشان را حبط کرد.”سوره محمد آیه ۹”

۱۰) آنهائى که به آیات خدا کفر می‏ورزند، و پیامبران را می‏کشند، آنان را هم که مردم را به رعایت عدالت می‏خوانند به قتل می‏رسانند، تو ایشان را به عذابى دردناک مژده ده، که اینان همانهایند که اعمالشان در دنیا و آخرت حبط می‏شود و به هیچ وجه یاورى ندارند .”سوره آل عمران آیه ۲۲”

۱۱) و کسى که از شما از دین خود برگردد، و در نتیجه در حال کفر بمیرد اعمالشان در دنیا و آخرت حبط می‏شود.

۱۲) سوره فرقان آیه ۲۳”

۱۳) و یک دسته دیگرند که به گناهان خود اعتراف کرده، اعمالى صالح و اعمالى طالح را بهم در آمیخته‏اند و امید است خدا از ایشان در گذرد، که خدا آمرزگار مهربان است.”سوره توبه آیه ۱۰۳”

۱۴) اى کسانى که ایمان آورده‏اید، اگر از خدا بترسید خداى تعالى برایتان نیروى جداسازى حق از باطل قرار می‏دهد، و گناهانتان را تکفیر می‏کند.”سوره انفال آیه ۲۹”

۱۵) پس هر کس عجله کند در دو روز، گناهى بر او نیست.”سوره بقره آیه ۲۰۳”

۱۶) اگر از کبیره‏هاى گناهانى که از آنها نهى می‏شوید دورى کنید بدیهایتان را از شما محو می‏کنیم.”سوره نسا آیه ۳۱”

۱۷) مگر کسى که توبه کند، و ایمان آورده عمل صالح انجام دهد، اینان همانهایند که خدا گناهانشان را مبدل به حسنات می‏کند.”سوره فرقان آیه ۷۰”

۱۸) سوره بقره آیه ۲۶

منبع:ترجمه المیزان، ج ۲، ، سید محمد حسین طباطبایى

شرح مناجات الراغبین (۱)

از جمله مناجات خمس عشر، «مناجات راغبین» است. «راغبین» از ماده «رغبت» است که به معنای دوست داشتن، مایل بودن، به ‏کار می رود. اغلب تعابیری که امام سجاد علیه السلام در این مناجات به کار برده اند، برای ایجاد توازن بین خوف و رجا در انسان می باشد:
در طلیعه آن مناجات حضرت می فرمایند:
اِلهی، اِن کانَ قَلَّ زادی فِی المَسیرِ اِلَیک، فَلَقَد حَسُنَ ظَنّی بِالتَّوَکلِ عَلَیک، وَ اِن کانَ جُرمی قَد اَخافَنی مِن عُقُوبَتِک، فَاِنَّ رَجائی قَد اَشعَرَنی بِالأَمنِ مِن نَقِمَتِک، وَ اِن کانَ ذَنبی قَد عَرَضَنی لِعقابِک فَقَد آذَنَنی حُسنُ ثِقَتی بِثوابِک، وَ اِن اَنا مَتنِی الغَفلَهُ عَنِ الاستِعدادِ لِلِقائِک، فَقَد نَبَّهتَنِی المَعرِفَهُ بِکَرمِک، وَ آلائِک، وَ اِن اَوحَشَ ما بَینی وَ بَینَک فَرطُ العِصیانِ وَ الطُّغیانِ، فَقَد آنَسَنی بُشرَی الغُفرانِ وَ الرِّضوانِ؛ «خدایا، اگر زاد و توشه ام در سفر به سوی تو اندک است همانا حسن ظن به اعتماد و توکل بر تو دارم؛ اگر جرم و گناهم مرا از عقوبت و کیفرت به هراس افکنده، همانا امیدم به لطف و کرمت نوید ایمنی از انتقامت را به من بخشیده است؛ اگر گناهم مرا در معرض کیفرت درآورده است، وثوق و اطمینانم به پاداشت نوید می دهد؛ و اگر غفلت مرا از مهیای لقای تو گشتن به خواب افکنده، معرفتم به کرم و نعمت هایت آگاه و هوشیارم ساخته است؛ و اگر زیاده روی در عصیان و سرکشی مرا به وحشت افکنده، بشارت به غفران و خوشنودی ات موجب آرامش خاطرم گشته است».

مؤمن و اندیشه آخرت و توشه آن

در هر یک از بندهای فراز مزبور حضرت با بیان آنچه موجب خوف از کیفر و آنچه باعث امید انسان به خداوند می گردد، به نوعی بین حالت خوف و رجا تعادل و توازن برقرار می کنند. در بند اول به راه طولانی سفر آخرت و نداشتن زاد و توشه کافی اشاره دارند که باعث نگرانی انسان می گردد. اما از سوی دیگر، می‏ فرمایند که توکل و اعتماد به رحمت بی نهایت خدا به انسان امید می بخشد و باعث التیام خاطر او می گردد. یکی از توصیه های رایج در فرهنگ دینی ما که دارای کاربرد فراوانی است فراهم ساختن زاد و توشه برای آخرت می باشد. اما این توصیه و تعبیر رایج چون بسیاری از تعابیر و مفاهیم رایج در فرهنگ دینی ما واقعیت و ارزش واقعی خود را از دست داده است و به مثابه شعاری درآمده که کمتر به عمق و محتوای آن توجه می شود. ما در مکالمات روزمره تعابیر دینی فراوانی به کار می بریم که توجهی به معنای آنها نداریم. به عنوان نمونه، فراوان در سخنان خود به عنوان تبرک جمله «ان شاء الله» را به کار می بریم، اما توجه نداریم که آن جمله به معنای تعلیق و متوقف دانستن امور بر مشیت الاهی است و بدین معناست که ما باید کارها را به مشیت و اراده الاهی واگذار کنیم و در مقابل مشیت الاهی، مشیت و اراده خودمان را ناچیز بدانیم. در قرآن کریم خداوند به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید:
وَ لاَ تَقُولَنَّ لِشَیْ‌ءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذلِکَ غَداً * إِلاَّ أَنْ یَشَاءَ اللَّهُ وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَ قُلْ عَسَى أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هذَا رَشَداً؛(۱) « و درباره هیچ چیز مگوی که من فردا آن [کار ]را خواهم کرد، مگر آنکه [گویی اگر ]خدای خواهد؛ و چون فراموش کنی [که بگویی: اگر خدای خواهد ]پروردگارت را یاد کن [یعنی وقتی به یاد آوری، کلمه ان شاء الله را بر زبان آر ] و بگو: امید است که پروردگارم مرا به راه صوابی که نزدیک‏ تر از این باشد راه نماید».
همچنین ما وقتی از یکدیگر جدا می شویم، به عنوان رسم و ادب، کلمه «خداحافظ» را بر زبان جاری می کنیم و توجهی به مفهوم و محتوای آن نداریم. حتی برخی از مارکسیست ها که اعتقادی به خدا نداشتند، هنگام جدا شدن از دیگری، «خداحافظ» می گفتند. ما همان ‏طور که به مفاهیم بسیاری از تعابیر رایج دینی توجهی داریم، به مخلوقات و امور تکوینی که نظام و حکمت های الاهی در آنها نهفته اند و پیوسته ما آنها را از نظر می گذرانیم توجه نداریم و از آثار عظمت و حکمت الاهی نهفته در آنها غافلیم. از این‏ روی، خداوند از مردم گله می کند که به هنگام مواجهه با آیات الاهی از آنها غافل اند: وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ‌ ؛(۲) «و هر آینه بسیاری از مردم از نشانه های ما غافل اند».
برخلاف تصور عمومی که بر اساس آن سفر آخرت از هنگام مرگ آغاز می شود و مبتنی بر آن زاد و توشه اخروی برای پس از مرگ تهیه می گردد، واقعیت این است که سفر آخرت در دنیا و از هنگام بلوغ که تکالیف و وظایف الاهی بر عهده انسان قرار می گیرند، آغاز می شود و ما تا در دنیا به سر می بریم باید به تهیه زاد و توشه ای بپردازیم که هم در دنیا به کار ما بیاید و هم برای سرای آخرت که امکان فراهم ساختن زاد و توشه فراهم نیست، به کار ما آید و باعث آرامش و آسایش ابدی ما گردد. انسان در مواجه با این سفر ابدی، به مانند کسی است که در دنیا قصد سفر دارد و سفر او از هنگام خارج شدن از منزل آغاز می گردد و او تا وقتی در شهر و حومه شهر است می تواند لوازم و توشه کافی برای سفر بردارد و پس از آنکه وارد بیابان خشک بی کران و خالی از کشت و زرع شد، نمی تواند برای خود توشه ای فراهم کند و در صورتی که از قبل برای خود توشه و آب و غذا فراهم آورده باشد، می تواند در آن بیابان از آن استفاده کند و زنده بماند.
اشتباه دیگری که نوع مردم مرتکب می شوند این است که خیال می کنند توشه آخرت تنها نماز و روزه است و توجه ندارند که همه کارهایی که انسان برای خدا و به قصد انجام وظیفه انجام می دهد توشه آخرت به حساب می آیند. روشن گردید که سفر آخرت ما از دنیا آغاز می گردد و انسان در طول زندگی در حال حرکت و سفر است و چه بخواهد و چه نخواهد با گذشت هر لحظه از عمرش گامی در سفر برمی دارد و بخشی از مسیر را طی می کند و پیوسته فاصله او با مقصد کمتر می گردد و در این مسیر محل توقف و منزلگاهی برای او وجود ندارد. پس او نباید دنیا را وطن و قرارگاه خود بداند، بلکه باید باور کند که دنیا محل گذر و بخشی از مسافت و سفر ابدی او و فرصت فراهم ساختن توشه برای زندگی ابدی است. امیرمؤمنان علیه السلام در بسیاری از کلمات نورانی خود این حقیقت را به ما گوشزد می کنند و ما را متوجه سفر و منزلگاه ابدی آخرت می کنند که ما از اکنون باید در اندیشه آن باشیم و توشه کافی را برای آن فراهم آوریم. آن حضرت در این‏ باره می فرمایند:
۱. اَیُّها النَّاسُ إنَّما الدُّنیا دارُ مَجازٍ وَ الآخِرَهُ دارُ قَرارٍ، فَخُذُوا مِن مَمَرِّکم لِمَقَرِّکم؛(۳) «ای مردم، همانا دنیا خانه گذشتن و رفتن و آخرت سرای زیستن و ماندن است، پس از این گذرگاه برای زیستگاه خویش توشه برگیرید.»
۲.وَ أُحَذِّرکُم الدُّنیا فَإنَّهَا مَنزِلُ قُلعَهٍ وَ لَیسَت بِدارِ نُجعَه. قَد تَزَیَّنَت بِغرورِهَا و غرَّت بِزینَتِها؛(۴) «شما را از دنیا پرهیز می دهم که منزلگاهی است ناپایدار، نه خانه ماندن و نه جایگاه قرار. خود را آراسته و به آرایش خویش شیفته و دیگران را به زینت خود فریفته است».
در برخی از روایات، دنیا بسان پلی برای آخرت معرفی شده که باید از آن گذشت و نباید بدان دل بست و بدان قرار گرفت:
عن ابی حمزه الثُّمالِیِّ عَن عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ عَلیه السَّلام أنَّهُ قَالَ یَوماً لاَصحابِهِ : إخوَانِی، اُوصیِکم بِدارِ الآخِرَهِ، وَلا أُوصِیکم بِدارِ الدُّنیا فَإنَّکم عَلَیهَا حَریصُونَ وَ بِهَا مُتَمَسِّکونَ. أما بَلَغَکُم ما قَالَ عِیسَی ابنُ مَریَم عَلیهِ السَّلام لِلحَوارِیّن؟ قالَ لَهُم الدُّنیا قَنطَرَهٌ فَاعبُروهَا وَ لا تَعمُروهَا. وَ قالَ أیُّکم یَبنِی عَلَی مَوجِ البَحرِ دَاراً؟ تِلکُم الدَّارُ الدُّنیا فَلا تَتَّخِذُوها قَراراً؛(۵) «ابوحمزه ثمالی روایت کرده: روزی امام زین العابدین علیه السلام به یاران خود فرمود: «برادران من، شما را به خانه آخرت سفارش می کنم، نه به خانه دنیا، چرا که خود بر دنیا حریص هستید و بدان چنگ آویخته اید. مگر فرمایش عیسی علیه السلام به حواریون به گوش شما نرسیده که به آنان فرمود: دنیا به منزله پل است، پس از آن عبور کنید و به آبادانی آن سرگرم مشوید، و نیز فرمود: کدام ‏یک از شما بر روی موج دریا خانه می ‏سازد؟ خانه دنیا نیز چنین است، آن را قرارگاه خود قرار ندهید».

مراحل حیات انسان

انسان در طی زندگی دنیوی و اخروی خویش مراحلی را پشت سر می گذارد. مرحله اول مربوط به قبل از تولد است که جنین در شکم مادر رشد می کند و پس از آنکه روح در او دمیده شد و قوا و اندام آن کامل گردید، به دنیا می آید و مرحله دوم زندگی او یعنی دوران طفولیت آغاز می گردد. گذشته از دوران جنینی که هیچ رفتار اختیاری از جنین سر نمی‏زند، در دوران کودکی و قبل از رسیدن به سن تکلیف چون هنوز قدرت تمییز و تشخیص در انسان به وجود نیامده و رفتار او کاملاً آگاهانه و مسئولانه نیست، تکلیفی متوجه او نمی گردد و به همین جهت در روز قیامت رفتار و کارهایی که در دوران کودکی انجام پذیرفته مورد محاسبه قرار نمی گیرد و عقاب و کیفری بر آنها مترتب نمی شود.
مرحله سوم از هنگام بلوغ و رسیدن به سن تکلیف تا پایان عمر را شامل می‏ گردد. در این مرحله از عمر، انسان در برابر رفتار خود مسئول است و تکالیف و وظایفی از سوی خداوند متوجه او گردیده است و در برابر اطاعت از خدا و عمل به تکالیف الهی پاداش و ثواب به او داده می شود و اگر با تکالیف الاهی مخالفت کرد، کیفر و عذاب می بیند. مرحله چهارم عالم برزخ، یعنی از هنگام مرگ تا قیامت را شامل می شود. در این مرحله انسان از آثار و نتایج رفتاری که در دنیا داشته است بهره‏ مند می گردد و کار و رفتار جدیدی از انسان سر نمی‏زند، چون با مرگ پرونده اعمال و رفتار انسان بسته می شود. البته بر اساس برخی از روایات، برخی از رفتار با ارزش انسان پس از مرگ نیز کماکان تداوم می یابد و پیوسته از ناحیه آنها ثواب و پاداش جدیدی در پرونده اعمال انسان ثبت می گردد. در روایتی رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
إذَا مَاتَ ابنُ آدَمَ انقَطَعَ عَمَلُهُ إلاَّ عَن ثَلاثٍ: وَلدٌ صالِحٌ یَدعُو لَهُ، وَ عِلمٌ یُنتَفَعُ بِهِ، وَ صَدقَهٌ جارِیهٌ؛(۶) «وقتی فرزند آدم مُرد عملش منقطع می گردد و به پایان می رسد، مگر از سه ناحیه: فرزند صالحی که تربیت کرده و به او دعا می کند و آثار علمی که از خود باقی نهاده و دیگران از آن بهره ‏مند می گردند و صدقه و کار خیر ماندگاری که انجام داده است».
مرحله پنجم حیات انسان در آخرت رقم می‏ خورد که پس از عالم برزخ و ظهور قیامت کبری آغاز می گردد و آن حیات اخروی ابدی است و پایانی ندارد. در آن عالم نتایج اعمال انسان در دنیا ظاهر می گردد و انسان هر توشه ای که در دنیا فراهم ساخته در سرای آخرت از آن استفاده می کند و امکان انجام عمل جدید و تدارک رفتار زشت وجود ندارد: وَ إنَّ الیَومَ عَمَلٌ وَ لا حِسابَ، وَغَداً حِسابٌ وَ لا عَمَلَ،(۷) «همانا امروز روز کار است و روز حساب نیست و فردا روز حساب است و کس را مجال کار نیست».
کسی که از فرصت عمر استفاده صحیح نبرد و توشه کافی برای سرای آخرت نیندوخت و از خدا غافل گشت و خود را اسیر شیطان و هوای نفس گرداند و غرق در لذت ‏جویی و کام‏ جویی از دنیا گردید و از اطاعت خدا و انجام اعمال صالح که به کار آخرت او می آید خودداری کرد، پس از مرگ که پرده از برابر چشمانش کنار می رود و حقایق در برابرش آشکار می گردند، درمی یابد که عمر خویش را تباه ساخته و حاصلی جز وزر و وبال و عذاب برای خویش نیندوخته است، و آرزو می کند که دوباره به دنیا برگردد و به ترک اعمال زشت خود و انجام اعمال صالح بپردازد. اما این آرزو بیهوده است و راه برگشتی برای او وجود ندارد و او باید برای همیشه جهنم را منزلگاه خویش سازد و کیفر اعمال‏ زشت خود را تحمل کند:
فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَهً حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ‌* لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیمَا تَرَکْتُ کَلاَّ إِنَّهَا کَلِمَهٌ هُوَ قَائِلُهَا وَ مِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى یَوْمِ یُبْعَثُونَ‌؛(۸) « تا آن گاه که مرگ یکی از آنها فرا رسد، گوید: پروردگارا، مرا باز گردانید، تا شاید به تدارک گذشته عملی صالح به جای آرم، به او خطاب شود که هرگز نخواهد شد و این کلمه[ مرا بازگردان] را از حسرت می گوید، و فرارویشان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند».
حتی در قیامت کسانی از شفاعت بهره ‏مند می گردند که در دنیا با ایمان به خدا و پذیرش ولایت اهل بیت علیه ‏ السلام و انجام کارهای شایسته خود را لایق برخورداری از شفاعت ساخته باشند. پس شفاعت نیز نتیجه ایمان و کارهای خیر انسان در دنیاست و زمینه آن در آخرت فراهم نمی گردد و هر کس باید در دنیا لیاقت و ظرفیت برخورداری از آن را فراهم آورده باشد. بنابراین، کافران نه مورد شفاعت قرار می گیرند و نه شفاعت کسی سودی به حالشان می بخشد: فَمَا تَنفَعُهُم شَفاعَهُ الشَّافِعینَ؛ (۹) «و شفاعت شفاعت گران آنها را سود نبخشد».

ضرورت استفاده از عمر برای سرای جاودانه آخرت

هیچ اندیشیده ایم که عمر ما در دنیا در برابر زندگی ابدی اخروی ما بسیار ناچیز است و ما اگر صد سال عمر کنیم و حتی اگر هزار سال در دنیا به سر بریم، این عمر در برابر عمر ابدی ما در آخرت، از یک چشم برهم زدن در عمر صد ساله نیز کمتر است. عمر ما در دنیا هرچند طولانی گردد باز محدود است و در برابر عمر نامحدود اخروی چیزی به شمار نمی آید. با این وصف، آیا سزاوار است که انسان در دنیا همه همت و تلاش خود را صرف استفاده از دنیا و لذت های آن کند و به امور اخروی خود نپردازد؟
ما باید باور کنیم که آخرت منزلگاه ابدی ماست و برای آن اصالت قائل شویم و دنیا را تابعی برای آخرت و مقدمه وصول به آن بدانیم و استفاده ما از دنیا برای تداوم حیات و در حدی باشد که توان و قدرت لازم برای عمل به وظایف و پیمودن مسیر آخرت را پیدا کنیم و توشه اصلی خود را برای زندگی ابدی خود ذخیره سازیم. نباید به مرحله کوتاه دنیا دل سپریم و همه توان خود را صرف آخرت کنیم و به بهره برداری های دنیوی خویش نیز رنگ الاهی ببخشیم و در اندیشه روزی باشیم که حتی عزیزترین کسان ما از ما می گریزند و ما را فراموش می‏ کنند و تنها اعمال صالحی که در دنیا انجام داده ایم به کار ما می آیند و باعث نجات ما از قهر الاهی می گردند: یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ‌ * وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ‌ * وَ صَاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ‌؛(۱۰) «روزی که آدمی از برادرش، و از مادرش و پدرش، و از همسرش و پسرانش می گریزد».
عظمت روز قیامت و هول و هراس آن تا حدی است که برادری که در دنیا حاضر بود جانش را فدای او کند و فرزندانی که به آنان عشق می ‏ورزید و آسایش و راحتی خود را خرج آنها کرده برای تربیت و ترقی آنان زحمت فراوانی متحمل می شد، و حتی پدر و مادری که بیش از هر کسی به انسان توجه و محبت دارند، انسان را فراموش می کنند و هر کس سر در گریبان خود دارد و در اندیشه حساب الاهی و فرجامی است که خداوند برای او رقم خواهد زد.
اگر نیک بیندیشیم که ما در سفری طولانی گام می نهیم و مقصد ما سرایی ابدی است که هم نعمت ها و هم عذاب‏ های آن ابدی است و مقاماتی در آن سرا برای بهشتیان و صالحان معین گردیده که درک مراتب و فواصل آنها از ما ساخته نیست. حتی ما نمی توانیم تفاوت بین مقام سلمان و مقام ابوذر را درک کنیم، چه رسد که فاصله بین مقام رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیه السلام با مقام اصحاب و یارانشان را فهم و درک کنیم.
عظمت و فراخنای مقامات بهشتی تا به حدی است که ما اگر چندین برابر عمر می ‏کردیم و حتی اگر خداوند عمر حضرت نوح علیه السلام را به ما می داد و ما سراسر آن را صرف آخرت می کردیم، همه زحمات و تلاش ما در افق نازل‏ ترین درجات و مقامات بهشتی قرار نمی گرفت، چون اساساً زندگی دنیا با زندگی آخرت قابل مقایسه نیست. آن‏ گاه تصور کنیم کسانی که چشم به عالی ترین مقامات بهشت دارند و درصدد آن هستند که با اعمال و رفتار خود در دنیا، شایستگی دست ‏یابی به آن مقام را پیدا کنند چه حالی باید داشته باشند و تا چه حد باید افکارشان متمرکز و خالص برای خدا گردد؟ ما با این افکار مغشوش و پریشان که حتی در حال مناجات و دعا هم نمی توانیم فکرمان را از غیرخدا منصرف و تنها متوجه خدا گردانیم شایستگی برخورداری از نازل ‏ترین مقامات بهشتی را نداریم، چه رسد به عالی ترین و والاترین مقامات بهشتی که ویژه اولیای خاص خدا نظیر امیرمؤمنان علیه السلام است که همه افکار، حرکات و رفتارشان برای خداست و توجهاتشان در عالی ترین سطح متمرکز و خالص برای خداست و با وجود معرفت متعالی آنان به مقام پروردگار، ممکن نیست هیچ چیز خللی در توجه آنان به خدا ایجاد کند.

شکوه عبودیت و بندگی امیرمؤمنان علیه السلام به درگاه حق

پس از صلح امام حسن علیه السلام با معاویه که حکومت یک پارچه در اختیار معاویه و بنی امیه قرار گرفت، شیعیان مجبور بودند برای امور قضایی و مشکلاتی که دستگاه حکومت و کارگزاران معاویه برای آنان فراهم می آوردند به دربار معاویه مراجعه کنند. معاویه نیز از فرصت استفاده می کرد و در مجالس رسمی و در حضور اشراف و بزرگان به تحقیر شیعیان می‏ پرداخت و به پیروان علی علیه السلام می گفت که پس از سال‏ ها جنگیدن در رکاب علی علیه السلام چه به دست آوردید؟ اکنون بنگرید که حکومت و قدرت در دست ماست و شما ناچارید به ما مراجعه کنید و از ما بخواهید که به مشکلاتتان رسیدگی کنیم. در این مجالس گاهی معاویه از پیروان علی علیه السلام می‏ خواست که درباره حضرت سخن گویند تا بدین‏ وسیله داغ آنها را تازه کند و به نوعی آنان را تحقیر نماید. از جمله روزی ضراربن ضمره لیثی برای شکایت از کارگزاران معاویه نزد او رفت. معاویه از او خواست که علی علیه السلام را برای او توصیف کند. ضرار گفت: آن حضرت دارای شکوه و جلال بسیار و بس نیرومند بود. سخن حق می‏ گفت و بر اساس عدالت حکومت می کرد. علم از دل او می‏ جوشید و حکمت از زبانش سرازیر می گشت. از دنیا و شکوه آن وحشت داشت و با شب و تنهایی مأنوس بود. به خدا قسم او بسیار پند می گرفت و فراوان می اندیشید. دستانش را بر هم می نهاد و با خود سخن می گفت و به مناجات با پروردگار خود می ‏پرداخت. از لباس، زبر و خشن و از طعام، نان خشک و بدون خورشت را برمی گزید. به خدا قسم او در بین جمع چون یکی از ما بود و چون از او سوال می کردیم با آغوش باز نزد ما می آمد، اما هنگامی که نزد او بودیم از شدت هیبت او نمی توانستیم با او سخن گوییم و به جهت شکوه و عظمتش چشم بدو نمی دوختیم. وقتی تبسم می‏کرد، دندان‏ هایش چون ردیف منظم لؤلؤ ظاهر می گشت. اهل دیانت را نزد خود بار می داد و عزیز می داشت و به مساکین و فقرا محبت می ورزید و توانمند بدو طمع نداشت و ناتوان از عدالت او مأیوس نمی گشت. به خدا قسم، من خود شاهد بودم و با چشم ‏هایم او را در موقعیت هایی دیدم که پرده سیاه شب همه‏ جا گسترده بود و او در محراب عبادت ایستاده بود، در حالی که محاسن خویش به دست گرفته مانند مارگزیده به خود می ‏پیچید و اندوه گینانه می گریست و می‏ گفت:
یَا دُنیا! یَا دُنیا! إلَیک عَنِّی أ بِی تَعَرَّضتِ أَم إِلَیَّ تَشَوَّقتِ لا حَانَ حِینُک هَیهَاتَ! هَیهاتَ! غُرِّی غَیرِی، لا حاجَهَ لِی فِیک، قَد طَلَّقتُک ثَلاثاً لا رَجعَهَ فیهَا فَعَیشُک قَصیرٌ و خَطَرُک یَسیرٌ و أَمَلُک حَقیرٌ. آه مِن قِلَّهِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّریقِ وَ بُعدِ السَّفَرِ وَ عَظیمِ المَورِدِ؛ «ای دنیا، ای دنیا، آیا می ‏خواهی مرا به خود مشغول داری، یا شیفته من شده ای؟ هرگز مباد آن روز، من به تو نیازی ندارم و تو را سه طلاقه کردم تا بازگشتی نباشد. زندگانیت کوتاه است و آرزویت ناچیز. آه، آه از کمی توشه و دوری سفر و وحشت راه و سختی منزل».
در این هنگام اشک معاویه جاری و بر ریشش سرازیر شد و با آستین اشک چشم خود را پاک کرد، و اهل مجلس همگی به شدت گریستند. سپس معاویه گفت: به خدا قسم، علی علیه السلام چنان بود که توصیف کردی. ای ضرار، چگونه بر فقدان او صبر می کنی؟ ضرار گفت: بسان کسی صبر می کنم که فرزندش را بر روی سینه اش سر بریده اند و او نمی تواند ناله از دل خارج کند و حرارت قلب خویش را تسکین بخشد. سپس با چشم گریان از مجلس معاویه خارج شد.(۱۱)
آری! امیرمؤمنان علیه السلام که رشادت ها و جان فشانی های او باعث حفظ و پایداری اسلام گردید. کسی که از نوجوانی و سیزده سالگی به اسلام گروید و تا پایان عمر در راه اسلام و توحید ثابت‏ قدم ماند. کسی که ضربت شمشیر او که بر فرق عمرو بن عبدود فرود آمد از عبادت جن و انس برتر بود. کسی که پیوسته به عبادت خدا مشغول بود و حتی هنگامی که کار می کرد و به کشاورزی و کار در مزرعه می‏ پرداخت ذکر خدا بر لب داشت و هر شبانه روز هزار رکعت نماز به جای می آورد. کسی که در خدمت به مردم و دستگیری از فقرا و نیازمندان سرآمد مردمان بود و باغستان ها و نخلستان های فراوانی احداث کرد و با دست خود حدود سی و شش چاه حفر کرد و همه را وقف مردم کرد و بالاخره کسی که عمرش در راه خدا صرف گردید و لحظه ای از یاد خدا غافل نگشت، توشه خود را اندک می شمارد و چنین می نماید که چیزی برای عرضه به پیشگاه خدا در اختیار ندارد. امام سجاد علیه السلام نیز که خلف صالح آن امام عزیز است، توشه خود را اندک می شمارد و با توکل به خدا چشم به لطف و عنایت بی کران معبود دوخته است و امید به لطف بی کران خداوند را امان از عذاب و قهر الاهی می شمرد.

پی نوشت ها :

۱٫ کهف(۱۸)، ۲۳-۲۴٫
۲٫ یونس(۱۰)، ۹۲٫
۳٫ نهج البلاغه، خطبه ۲۰۳٫
۴٫ همان، خطبه ۱۱۳٫
۵٫ شیخ مفید، امالی، ترجمه حسین استاد ولی، ص ۵۵٫
۶٫ محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج۱۲، باب ۱۵، ص ۲۳۰، ح۶٫
۷٫ نهج البلاغه، خ ۴۲٫
۸٫ مؤمنون(۲۳)، ۹۹، ۱۰۰٫
۹٫ مدثر(۷۴)، ۴۸٫
۱۰٫ عبس(۸۰)، ۳۴-۳۶٫
۱۱٫ دیلمی، ارشاد القلوب، ص ۱۹۴٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول

پیامبر اسلام(ص) آورنده افضل کلمات

ارزش و اعتبار هر انسان به میزان علم و هنر وی است. اگر علم و هنر انسان در حدّ نازل باشد، ارزش وجودی او نیز در همان حد است، و اگر در حدّ متوسّط یا عالی باشد، ارزش وجودی او هم در حدّ متوسّط یا عالی است. ارزش «علم» به علوم بستگی دارد؛ نیز علم در درجه ارزشمندی، تابعِ معلوم است و ذاتاً ارزشی ندارد. به دلیل این که معلوم های جهانِ هستی، یکسان نیستند، علوم هم یکسان نخواهند بود. از آنجا که هیچ موجودی به اندازه خداوند در هستی سهم ندارد، پس هیچ علمی به اندازه «خداشناسی» ارزش و اهمیّت ندارد. بر این اساس است که ارزش عالمان خداشناس از غیر آن مشخّص می گردد.[۱] از آنجا که در رأس این گروه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قرار دارد، او افضل علما و انبیاست. از این که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: نه من و نه هیچ پیامبری قبل از من، کلمه ای همانند کلمه «لا اله الاّ اللّه» نگفته ایم،[۲] معلوم می شود که اصل همه معارف، «توحید» است و سایر امور به آن بازمی گردد. کمالاتی که مربوط به عقاید، اخلاق و اعمال صالح است نیز به توحید باز می گردد. رسول خدا صلی الله علیه و آله موحّدِ تام، و کامل ترین انسان است؛ از این رو، ارزش ایشان از لحاظ توحید، از سایرین کامل تر است و ایشان اسوه دیگران می باشد.[۳]

پی نو شت ها:

[۱] . تفسیر موضوعی قرآن کریم، ج ۸، ص ۱۳۱ـ۱۲۹٫

[۲] . توحید، شیخ صدوق، تصحیح: سیّد هاشم حسینی طهرانی، جامعه مدرّسین، قم، ص ۱۸٫

[۳] . همان ،ص ۲۸۳٫

 منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.