استعمار

نوشته‌ها

 شرق‌شناسی؛ چیستی و چگونگی بهره‌برداری استعمار از آن برای تبلیغ مسیحیت+

اشاره:

در یک نگاه غیرتاریخی که همان نگاه معاصر ماست، می‌توان گفت؛ مبنای تقسیم‌بندی شرق و غرب، یک مبنای سیاسی یا حداکثر جغرافیایی- سیاسی است. این یک تقسیم‌بندی پذیرفته شده است و آن‌چنان محل بحث و تردید نیست. ولی در نگاه تاریخی، این واژه یک تحول معنایی داشته و تلقی افراد از شرق و غرب در گذشته غیر از این بوده است.

 

قدیمی‌ترین تفکیک برای تقسیم شرق و غرب به‌ دوران بسیار کهن برمی‌گردد و دردوره‌های بعد هم نمونه‌هایی را می‌توان دید. درآن گذشته‌های دور به شکلی مبهم هرآن‌چه که در جانب طلوع خورشید بود شرق نامیده می‌شد و هرآن‌چه در جانب غروب آن، غرب. البته در گذشته‌های تاریخی، افزون برنگاه جغرافیایی یک نگاه فرهنگی هم قابل جستجوست اما در مصادیق این نگاه جغرافیایی که به‌ راستی مرز کجاست، معیار مشخصی وجود نداشته است. بااین وجود برخی از مورخان کوشیده‌اند معیاری را مشخص کنند؛ مثلاً؛ دربرخی نوشته‌ها رودی به نام رود «دن» به عنوان حدفاصل بین شرق و غرب نامیده شده است. در نظر دیگر سمت راست دریای مدیترانه، شرق و سمت چپ آن غرب خوانده می‌شد. ولی این قاعده عام و کلی نیست.

همواره درباره‌ی مسئله‌ی شرق و غرب اختلاف بر سر همان مناطق مرزی بوده که قرار بوده شرق را از غرب جدا کند. در عین حال کسی تردید نداشته که سرزمین‌هایی مثل هند و چین و ژاپن در شرق قرار دارند و سرزمین‌های اروپایی در غرب. اختلاف بر سر مرز شرق و غرب بوده است. الآن در حوالی دریای مدیترانه را که نگاه کنید کشورهایی را مثل مراکش می‌بینید که درجنوب دریای مدیترانه و تقریباً در منتهی‌الیه غربی دریای مدیترانه قرارگرفته و کشور شرقی به‌حساب می‌آیند و درمقابل، برخی کشورهای حوزه‌ی «بالکان» را می‌بینید که در شمال دریای مدیترانه قرار گرفته و نسبت به کشور «مراکش» خیلی شرقی‌ترند ولی جزء کشورهای غربی خوانده می‌شوند. لذا آن مرزبندی مشخصی که با دقت ریاضی انجام شده باشد هنوز وجود ندارد.

به‌ طور خلاصه در قدیم ملاک تقسیم‌بندی، اقلیمی و جغرافیایی بوده و الآن عمدتاً سیاسی است. علت اینکه مبنای امروز یک مبنای جغرافیایی- سیاسی است این است که بشر امروز نیازمند اتخاذ یک مبنای روشن برای خروج ازمشکلاتی است که بعداً خواهدداشت. این ابهام که بالأخره شرق کجاست؟ و غرب کجا؟ ابهامی است که می‌تواند مشکل‌آفرین باشد، تقسیم‌بندی دولت‌ها و در روابط تجاری و سیاسی و مانند آن نیازمند یک تقسیم‌بندی مشخص است. با این همه در همین تقسیم‌بندی جغرافیایی کنونی که با رویکرد خروج از مشکلات و اتخاذ یک مبنای روشن برای تنظیم روابط اتخاذ شده، نگاه تاریخی، کاملاً کنار نرفته و ردپای دیدگاه سنتی تعریف شرق و غرب (حتی در تقسیم‌بندی‌های خودمان) دیده می‌شود.

۱. شرق‌شناسی چیست؟

سهل‌الوصول‌ترین تبیین و معرفی از شرق‌شناسی نوعی تبیین آکادمیک است و در واقع این واژه هنوز در بسیاری از محیط‌های دانشگاهی به خدمت گرفته می‌شود. هرکس درباره‌‌ی شئونات مختلف تحقیق می‌کند و می‌نویسد یا تدریس می‌کند، به عنوان یک شرق‌شناس است و کاری که می‌کند شرق‌شناسی است! درست است که در مقایسه با اصطلاحات مطالعات شرقی و یا مطالعات منطقه‌ای امروز، شرق‌شناسی از ترجیح کمتری برخوردار است! علت این امر آن است که اصطلاح شرق‌شناسی از طرفی زیادی مبهم و کلی است و از طرف دیگر به طور ضمنی اشاره بر روحیه‌ی آمرانه و دست بالای استعمارگری قرن‌ نوزدهم و اوایل قرن‌ بیستم اروپا دارد.

شرق‌شناسی عبارتست از نوعی سبک فکر، که بر مبنای یک تمایز معرف‌شناختی بین شرق و غرب قرار دارد و نوعی سبک غربی در رابطه با ایجاد سلطه تجدید ساختار، داشتن آمریت و اقتدار بر شرق است.

پدیده‌ی شرق‌شناسی، اساساً با سازگاری و توافق درونی مشرق‌شناسی و عقایدش در مورد مشرق زمین به عنوان یک حرفه سروکار دارد و نه هیچ‌گونه ارتباط واقعی با یک «شرق» حقیقی. به عبارت دیگر، در این‌جا روابط شرق‌شناسی و شرق واقعی مطرح نیست. شرق‌شناسی صرفاً یک فانتزی پوچ اروپایی در مورد شرق نیست، بلکه مجموعه‌ی خلق شده‌ای از نظریات و روش‌های اجرایی است که در خلال نسل‌های متمادی روی آن سرمایه‌گذاری‌های مادی قابل ملاحظه‌ای به عمل آمده است.

شرق‌شناسی، برای تعیین استراتژی خود همواره به صورت ثابتی بر این برتری «موقعیت» خویش که در همه روابط، غربی‌ها را نسبت به شرق در موضع نسبتاً بالاتری قرار می‌دهد که هرگز دست بالای خویش در همه‌ی امور را از دست ندهند، تکیه می‌نماید و چرا باید غیر از این باشد، به خصوص وقتی استیلای خارق‌العاده‌ی اروپایی‌ها را از اواخر دوره‌ی رنسانس تا زمان حاضر در پیش روی داریم دانشمندان، متفکرین، میسیونرهای مذهبی، تجار و یا سربازان غربی در شرق بودند و یا اینکه در فکر آن بودند که در شرق باشند. چون می‌‌توانستند با کم‌ترین مقاومت از ناحیه‌ی شرق، خودشان در آن‌جا بوده و یا در فکر در آن‌جا بودن باشند. تحت عنوان کلی دانش درباره‌ی شرق و در زیر چتر سلطه و برتری مغرب‌ زمین بر شرق در خلال دوره‌ی بعد از پایان قرن هجدهم، شرق پیچیده‌ای ظهور نمود که برای مطالعه در آکادمی‌ها، نمایش در موزه‌ها، تجدید ساختار در ادارات مستعمراتی، عرضه‌ی نظری در تزهای بوم‌شناسی، بیولوژی، زبان‌شناختی، نژادشناسی و تاریخی پیرامون انسان و جهان، نشان دادن موارد تحقق نظریه‌های اقتصادی و اجتماعی توسعه، انقلاب، شخصیت فرهنگی و سیرت ملی یا دینی افراد بسیار مناسب بود.

بالاتر از همه، می‌توان گفت که شرق‌شناسی عبارت است از وعظ و خطابه‌‌ای که به هیچ روی با قدرت سیاسی موجود رابطه‌ی مستقیم و متناسبی ندارد بلکه در یک مبادله‌ی نابرابر با انواع گوناگون از قدرت‌ها به وجود آمده و ادامه‌ی حیات می‌دهد. در واقع نکته‌ی اصلی این است که شرق‌شناسی یکی از ابعاد قابل ملاحظه‌ی فرهنگ سیاسی- فکری جدید است- و نه این‌که تنها مبین آن باشد، بلکه خود آن است و از این روی، آن قدری که با دنیای غربی‌ها سروکار دارد با خود شرق سروکاری ندارد.

از آن‌جا که شرق‌شناسی یک واقعیت فرهنگی و سیاسی است، پس در خلاء و یا بایگانی حضور ندارد. بلکه کاملاً برعکس می‌توان هر آن‌چه درباره‌ی شرق، گفته، و یا حتی انجام می‌شود. به دنبال (و یا در محدوده‌ی) یک رشته خطوط فکری خاص و متمایز و از نظر عقلانی قابل شناخت است. شرق‌شناسی، بیش‌تر پاسخی بود به فرهنگی که آن را به وجود آورد تا به هدف مشهور خود، که آن نیز البته محصول غرب بود، دست یابد. بدین‌ترتیب، تاریخ شرق‌شناسی، هم یک سازگاری درونی دارد و هم یک رشته از روابط تفصیلی و مشروح با فرهنگ حاکمی که آن را احاطه کرده است.

۲.تعریف استشراق:

استشراق در تعبیری موجز عبارت از آن دسته از پژوهش‌های غربی‌هائی است که در خصوص میراث شرق و به ویژه مسائلی مرتبط با تاریخ، زبان، ادبیات، هنر، علوم و عادات آن انجام می‌پذیرد. بنابراین خاورشناس فردی است از دیار مغرب زمین که میراث شرق و هر آن‌چه را که به نوعی به تاریخ، زبان، ادبیات، هنر، علوم، عادات و سنن او تعلق دارد را بررسی کرده و می‌کاود. یک خاورشناس برای کاوش این میراث ناگزیر از داشتن ابزارهایی است که اورا به هدف مورد نظر خود رهنمون می‌شوند. یکی از ابزارهایی که یک مستشرق باید به آن مجهز گردد فرا گرفتن کامل زبان مشرق زمین و تخصص یافتن در زبانی است که آثار عمده و برجسته‌ای در زمینه‌های تاریخ، هنر، ادب و علوم ازخود برجای نهاده است. این زبان بی‌تردید «زبان عربی» است.

به همین دلیل است که «آلبرت وتیریش» خاورشناس معاصر آلمانی عقیده دارد که مستشرق پژوهنده‌ای است که می‌کوشد شرق را بکاود و بفهمد و از این رو تا زمانی که زبان شرق را به طور کامل فرانگرفته باشد نمی‌تواند به نتایج درست دست یابد. اصطلاح استشراق به دوران قرون وسطی و حتی به دورتر از آن بازمی‌گردد. یعنی؛ به دورانی که دریای مدیترانه در وسط جهان واقع شده بود و تمام جهات اصلی در ارتباط با آن مشخص می‌شد. هنگامی که مرکز ثقل رویدادهای سیاسی از دریای مدیترانه به شمال انتقال یافت. باز هم اصطلاح شرق از بین نرفت تا خود دال به کشورهایی باشد که در شرق دریای مدیترانه قرارگرفته بودند. به نظر می‌رسد که اصطلاح شرق ازنظر جغرافیایی تنها منحصر به این نقطه نشده بلکه نقاط غربی جزیره‌العرب و نیز شمال آفریقا را هم دربر می‌گرفته است. این اصطلاح پس از فتوحات اسلامی رواج یافت. بنابراین کشورهایی نظیر مصر مغرب و شمال آفریقا و مردم سایر کشورهای شرقی که عربیت را اختیار کردند، در قلمرو اصطلاح شرق برشمرده شدند چرا که دین آن‌ها اسلام و زبانشان عربی بود.

هم‌چنان که اصطلاح شرق از مرزهای جغرافیایی پا فراتر نهاد و تا غرب شبه‌جزیره و شمال آفریقا را فرا گرفت اصطلاح استشراق هم از حوزه‌ی غربی‌ها خارج شد و به طور کلی بر هر عرب‌شناس اطلاق گردید هرچند که آنان مسلمان نبودند و به زبان عربی هم سخن نمی‌گفتند. کار این دسته از خاورشناسان هم آن بود که در زبان و ادبیات شرق به کاوش‌گری و تحقیق بپردازند هرچند که خود نیز جزء شرق بودند. از همین رو این تعریف و اصطلاح نیز شامل حال آنان شد و آن‌ها هم در جرگه‌ی «خاورشناسان» جای گرفتند.

در پرتو آن‌چه گفته شد. اطلاق استشراق روسی بر هر کسی که با ابزارهای یاد شده، مسائل فرهنگی مشرق را می‌کاود بیراه نخواهد بود. هم‌چنین اطلاق استشراق ژاپنی یا استشراق آمریکایی یا استشراق انگلیسی. اسلام و زبان عربی از نظر استشراق به عنوان موضوعی پُربار جلوه کرد و بر دیگر موضوعات برتری یافت. برای قرآن کریم تقدیر چنین بود که در یک زمان اسلام و زبان عربی را در آغوش خود بپرورد تا آن‌جا که قرآن یکی از غنی‌ترین موضوعات در نظر خاورشناسان درآمد. آنان تمام جزئیات و کلیات قرآن را کاویدند و بررسی‌ها و تحقیقات آکادمیک را پیرامون قرآن به شکلی جالب توجه و اعجاب‌آور مطرح ساختند.

استشراق به عنوان یک شاخه‌ از علوم، مثل دیگر شاخه‌های علمی همواره متأثر از نظام فکری در هر دوره‌ای است که در آن دوره زندگی می‌کند. همان‌طور که در دوره‌های تطوّر و تحول شاخه‌های مختلف علمی مثل جامعه‌شناسی، روان‌شناسی حتی علوم دینی، تفسیر، قرآن و بحث‌هایی مثل علم‌الحدیث و مانند این‌ها دقت کنیم می‌بینیم این‌ها به لحاظ پیوندی که با محیط اطراف و هنجارها و ارزش‌های محیط خودشان دارند درهر دوره متأثر از چیزهایی هستند که در محیط پیرامونشان وجود دارد. تا حدی که آن علم در بعضی از مقاطع، واکنش و پاسخی است به نیازهایی که جامعه دارد و یا تلاشی به نظر می‌آید برای پرچم‌داری پاره‌ای از افکاری که در جامعه وجود دارد.

استشراق هم کاملاً متأثر ازنظام فکری در دوره‌های مختلف است. بنابراین روش کار، برگرفته از محیط اطراف خود به عنوان یک روش معرفتی کاملاً محسوس است و لذا یک روش خاص را برای مستشرقان در ادوار مختلف نمی‌توان بیان کرد. این روش در دوره‌های پیش از رنسانس یک گونه است، پس از رنسانس به گونه‌ای دیگر و در عصر روشن‌گری هم روش‌ دیگر و بالأخره درفضای سال‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به این طرف روش‌های مختلف دیگری رفته‌ رفته مطرح می‌شوند. این روش‌ها کاملاً متأثر از روش‌های معرفتی محیط پیرامون آن‌هاست، یک عامل اثرگذار بر این روش‌ها درواقع رشد شاخه‌های علمی جانبی است که یک علم باشاخه‌های دیگر علمی هم دادوستد و تعاطی و تعامل دارد. برخی علوم هستند که به ‌استشراق کمک می‌کنند و استشراق مصرف‌‌کننده کالاهای تولیدی آن‌هاست، علومی مثل سکه‌شناسی و نسخه‌شناسی از علوم مددکار تاریخ به حساب می‌آیند.

البته خود استشراق هم یک تولیدکننده مسئله و سفارش‌دهنده‌ی کالاهای مشخص با ویژگی‌های مشخص به این شاخه‌های علمی است. مثلاً اگر یک کتیبه‌ی شرقی پیدا کردند برای خواندن آن کتیبه، گویا، در واقع نیاز جدیدی را دریک کارخانه‌ تولیدی عرضه کرده‌اند و خواسته‌اند روشی برای خواندن و فهم این کتیبه پیدا کنند. اگر یک منطقه‌ی حفاری نشده‌ای پیدا کردند از باستان‌شناسان کمک خواسته‌اند که به گونه‌ای در آن منطقه حفاری علمی شود تا دستاوردها و دریافت‌هایش موردبحث قرار بگیرد. بنابراین روش کار شرق‌شناسان هم روش واحدی نبوده است. این روش متأثر از روش‌های مختلف در ادوار مختلف و هم‌چنین متأثراز علومی بوده که به‌‌ گونه‌ای به ‌عنوان یک مصرف‌کننده یا مرتبط با شرق‌شناسی در تعامل با استشراق بوده است.

۳.انگیزه‌های استشراق:

به طور کلی استشراق در بررسی و کاوش‌های عربی و اسلامی خود دارای انگیزه‌هایی بوده است. این انگیزه‌ها از نظر شدت و ضعف با یکدیگر تفاوت دارند و در کل، می‌توان آن‌ها را به سه دسته تقسیم کرد:

۱- پژوهش‌ها و بررسی‌هایی که به انگیز‌ه‌های تبشیری انجام پذیرفته است.

۲- پژوهش‌هایی که در پس آن‌ها اغراض و اهداف استعماری نهفته است.

۳- تحقیقات و پژوهش‌هایی که صرفاً به انگیزه‌های علمی، انجام یافته است.

اینک برای روشن‌تر شدن حقیقت، به تشریح هر یک از موارد سه‌گانه‌ی فوق می‌پردازیم:

۱- انگیزه‌های تبشیری:

«رودی بارت» بر این عقیده است که هدف اصلی تلاش‌های خاورشناس در سال‌های آغازین قرن دوازدهم میلادی و نیز در قرون بعدی، عبارت از همان «تبشیر» بوده است. وی تبشیر را چنین تعریف می‌کند:

تبشیر یعنی به مسلمانان با زبان خودشان بباورانند که اسلام دین باطلی است و در عوض زمینه‌ی گرایش و جذب آن‌ها را به دین مسیح فراهم سازند.

می‌توان همین نکته را از کتاب بزرگی که به قلم «نورمن دانیل» و با عنوان اسلام در سال ۱۹۶۰ میلادی نگارش یافته به خوبی استنباط کرد.

اتهامات خاورشناسان تبشیری درباره‌ی اسلام و قرآن و پیامبر(ص) در کتابی به نام «المبشرون والمستشرقون فی موقفهم من الإسلام» به قلم استاد «محمد البهیّ» ذکر شده و مؤلف کوشیده است تا آن‌ها را اثبات کند. این کتاب از سوی دکتر «محمدیحیی الهاشمی» مورد نقد و بررسی قرار گرفت. وی ضمن ردّ کل کتاب، بیش‌تر مقاصد حاشیه‌ای خاورشناسان را نیز مورد انتقاد قرار داد و تمام آن‌ها را نفی کرد.

البته ما نمی‌توانیم این اتهامات را اجمالاً و یا مفصلاً نفی کنیم. زیرا برخی از این اتهامات تا حدودی هم صحیح و درست به نظر می‌آیند، از طرفی ما نمی‌توانیم تمام تحقیقات و تلاش‌های خاورشناسان را بی‌فایده بخوانیم و آن‌ها را همه از نوع تلاش‌های تبشیری بدانیم.

چنین قضاوتی خالی از غلو و تندروی نیست. بلکه ما می‌توانیم برخی از تلاش‌های خاورشناسان را درست و ثواب قلمداد کنیم و برخی دیگر را مورد اتهام قرار دهیم.

طبیعی است که خاورشناسان هم انسانند و در میان انسان‌ها هم افراد سطحی‌نگر یافت می‌شوند و هم افراد دقیق و ژرف‌نگر.

مشاهده می‌شود که گروهی ازخاورشناسان چه زمان‌های گذشته و چه حتی در زمان ما ادعا می‌کنند که قرآن معجونی است ازخرافات و اسلام مجموعه‌ای است ازبدعت‌ها و مسلمانان، افرادی وحشی و خون‌ریزند. کسانی هم‌چون «نیکلا دکیز»، «فیفش»، «فراچی»، «هوتنگر»، «ویلیاندر» و«بریدو» در جرگه‌ی همین مستشرقان جای دارند.

این گروه از خاورشناسان به انگیزه‌های تبشیری مردم را به چشم‌پوشی از قرآن و اسلام می‌‌خوانند و می‌کوشند اهمیت این دو را اندک جلوه دهند و مردم را از اطراف آن‌ها پراکنده سازند و برای فریب ساده‌لوحان و بدگمانان پرده‌های ضخیمی بر تاریخ درخشان اسلامی بیفکنند. اما اظهارنظرهایی که تحت این نقاب‌ها و پوشش‌ها انجام می‌پذیرند، به سخنان و اظهارنظرهای احساسی و عاطفی شبیه‌تر است و لذا نمی‌تواند مقبول نظر پژوهندگان واقع شود.

گروهی از خاورشناسان آلمانی و یهودی هم‌چون «ویلژف گلدزیهر» و «بول» به این باور گراییده‌اند که قرآن پس از وفات پیامبر(ص) درهمان دوران صدر اسلام تحریف وتبدیل شده است. اینان هم‌چنان درباره‌ی شخص پیامبر(ص) می‌گویند که آن حضرت مبتلا به‌ صرع بود! و آن‌چه را که وی وحی می‌نامید همان سخنانی بوده که در پی نوبه‌های صرع بر او فرود می‌آمد! پیامبر(ص) در حالت صرع تعادل خودرا از دست می‌داد، عرق می‌کرد و دچار تشنجات بسیاری می‌شد و کف ازدهانش بیرون می‌آمد آن‌گاه چون بهبود می یافت ادعا می‌کرد به او وحی شده است و سپس آن‌چه را که وحی پروردگارش می‌پنداشت، بر مؤمنان می‌خواند.

گروهی از خاورشناسان منصف و به خصوص «سرویلیام مویر» در کتاب خود به نام «زندگی محمد» به این ادعاهای دروغ پوشالی پاسخ گفته‌اند. آن‌چه مویر دراین کتاب درباره‌ی مقام قرآن و عدم تحریف آن گفته خود بهترین ردیّه بر این شرارت‌ها و کینه‌توزی‌های کورکورانه است. مویر سخنان این مستشرقان را فرار از بحث استوار علمی تلقی کرده است.

وی در این کتاب به بحث درباره‌ی پدیده‌ی وحی پرداخته و دروغ‌ها و ادعاهای نادانان حالات صرع آن حضرت را نفی کرده است. وی‌ می‌گوید: کسی که به صرع مبتلاست از آن‌چه که در اثنای این حالت بر او واقع می‌شود چیزی به یاد نمی‌آورد. زیرا حرکت، شعور و اندیشه کاملاً در این حالت متوقف می‌ماند.

این نکته‌ای است که درحالت بی‌هوشی و اغماء هم آشکارا مشاهده می‌شود. پدر«هنری لامنس» و«ون هامر» نیز عقیده‌ی «مویر» را درباره‌ی تفاوت میان حالت صرع و وحی، تأیید کرده‌اند.

برخی از این خاورشناسان نیز ادعا می‌کنند که پیامبر(ص) جادوگر بوده و از آن‌ جا که از رسیدن به مقام پاپ ناکام مانده دست به اختراع آیین جدیدی زد تا از دوستانش انتقام گیرد.

«امیل درمنگهام» یکی از مستشرقانی است که به این یاوه‌گویی رسواخیز پاسخ داده و با حمله‌ به این دروغ‌گویان اباطیل و اتهامات سخیف و مخالف با واقع ایشان را رد کرده است.

بدین ترتیب در واقع خاورشناسان تندرو پاسخ خود را از دهان مستشرقان منصف شنیدند. اباطیل و اتهامات سخیف و مخالف با واقع ایشان را رد کرده است.

بدین‌ترتیب در واقع خاورشناسان تندرو پاسخ خود را از دهان مستشرقان منصف شنیدند.

واقعیت آن است که بسیاری از راه‌هایی که برخی از مستشرقان پوییده‌اند، فاقد ویژگی یک تحقیق علمی است و به همین خاطر از سوی دیگر مستشرقان مردود شناخته شده‌اند. چرا که این تحقیقات متکی به هیچ دلیل دینی یا تاریخی یا واقعیت اجتماعی شناخت شده‌ای نبود و تنها بر هواهای نفسانی و گرایش به عواطف و احساسات اتکا داشت که از این بابت باید واقعاً اظهار تأسف کرد.

۲- انگیزه‌های استعماری:

گاه انگیزه‌های استعماری در کشورهای عربی و اسلامی مستشرقان را بر آن می‌داشت که زبان شرق را فرا گیرند و در یکی از فنون مربوط به شرق تخصص حاصل کنند. وجود همین انگیزه گاه سبب می‌شد که درنزد مستشرق احساسی خاص نسبت به مسائل شرق ایجاد شود، اما این احساس به گونه‌ای نبود که بر سرشت استعمارگری آنان غالب آید، بلکه این احساس تابع طرح‌های از پیش ترسیم شده‌ی استعماری بود. مثلاً در این راستا کوشش مستشرقان آن بود که مسلمانان را در اعتقادات خود دچار تردید و دودلی کنند و یا آرمان‌های آنان را سبک بشمارند و پیشوایان ایشان را مورد انتقاد و نکوهش قرار دهند و از اهمیت میراث آ‌نان بکاهند.

گاه سرشت کار این نکته را بر مستشرق دیکته نمی‌کرد اما هدف اول و آخر استعمار از تلاش و کار مستشرق در این جا و آن جا همین بود.

ازاین رو، گاه شیوه‌ی استعماری، بابرنامه‌هایی که برای کار مستشرق تدارک می‌دید، هم‌چون ایجاد تفرقه در میان مسلمانان و برجسته کردن وجوه اختلاف و یا تعدد مذاهب کار استشراق را به رسوایی می‌کشانیده ملحوظ کردن این اهداف خاورشناس را به‌ بزرگ کردن این گرایش‌ها و درگیری‌ها سوق می‌داد و آن‌گاه بود که او می‌توانست از میان این شکاف‌ها زهر خود را در میان مردم بپراکند و چنین وانمود کند که اسلام دین تفرقه و دشمنی و شکاف است. در این گونه موارد خاورشناس اغلب اموری را که در دین نبود به اصطلاح به صورت «من درآوردی» به دین می‌افزود و مسائلی را که اتفاق نیفتاده بود، واقع شده می‌پنداشت و درآن‌ها به مناقشه می‌پرداخت. این موارد به ویژه در اموری که به دین، میراث، تاریخ کشورها یا به تصویر کشیدن جامعه و یا پژوهش‌های روان‌شناختی ملت‌های استعمار شده مربوط می‌شد، رواج بیشتری می‌یافت.

به‌ عنوان نمونه «کریستین اسنوک هورگرونیه» (۱۸۵۷- ۱۹۳۶م) یکی از مستشرقانی است که بر آگاهی‌های علمی او از شرق بسیار تکیه می‌شود. وی مؤلف رساله‌ای است موسوم به «العید المکی» که در سال ۱۸۸۰ میلادی منتشر شده و تاکنون نیز ارزش خود را از دست نداده است. او در این رساله به بررسی انتقادی آیات مربوط به ابراهیم در قرآن و این که او نخستین نیای اسلام و سازنده‌ی کعبه می‌باشد پرداخته است. با این همه وی در سال ۱۸۸۵ میلادی شش ماه به طور مخفیانه به منظور خدمت به اهداف استعماری، در میان مسلمانان مکه زندگی کرد و در راه انجام مأموریت استعماری هلندی- هندی خویش کتابی درباره‌ی مکه نوشت.

کشورهای استعمارگر امکانات و کمک‌های گوناگونی دراختیار مستشرقان قرارمی‌دادند تا آن‌جاکه می‌توان گفت انگیزه‌ی اقتصادی یا رسیدن به‌دستاوردهای شخصی یا سیاسی به‌طمع برخورداری از مقام و پول و ثروت، محرک برخی از مستشرقان در امر شرق‌شناسی یا یکی از مرجحات و مقتضیات علاقه‌مندی آنان به این پیشه شد.

استاد «نجیب العقیقی» در این باره می‌گوید: هنگامی که حکومت‌های غربی دست‌اندرکار برقراری روابط سیاسی با حکومت‌های شرقی شدند و خواستند مواریث آن‌ها را به یغما ببرند، از ثروت‌هایشان برخوردار شوند و ملل شرق را تحت استعمار خویش درآورند، مستشرقان را به جمع اطرافیان خویش افزودند و آن‌ها را محرم اسرار خود گرفتند و ایشان را در پوشش نظامی‌گری و یا امور دیپلماتیک به کشورهای شرقی روانه کردند و کرسی زبان‌های شرقی را در دانشگاه‌های بزرگ و یا مدارس مخصوص و کتاب‌خانه‌های عمومی و چاپ‌خانه‌های دولتی به آنان سپردند و حقوق فراوانی هم برای آنان در نظر گرفتند و به القاب بزرگ و عضویت در مجامع علمی مفتخرشان کردند.

گاه انگیزه‌ی اقتصادی استعمارگران با اهداف علمی پیوند می‌خورد. بدین اعتبار که استشراق مأموریت شغلی و عملی بود که نخبگان و متخصصان باید عهده‌دار آن می‌شدند. «بنابراین استادان و مترجمان زبان‌های شرقی در قرون وسطی و مستشرقان اولیه و علمای فن جدل و…. به خاطر بنیان نهادن نهضت اروپا بر میراث عربی به پاداش‌های بسیار بزرگی دست یافتند.»

۳- انگیزه‌های علمی:

جنبش خاورشناسی در حین بررسی ، متوجه این نکته شد که کلاً هدف علمی از پژوهش قرآن کریم و میراث عربی یکی از سالم‌ترین انگیزه‌ها و شریف‌ترین اهداف بوده است.

بسیاری از این مستشرقان زبان عربی را به عنوان فرهنگ، ادب و تمدن لمس کرده‌اند و قرآن را نقطه‌ی اوج این زبان دانسته و با انگیزه‌های علمی و تنها به خاطر آگاهی از قرآن و لذت بردن از آن به کاوش و پژوهش در این کتاب بزرگ پرداخته‌اند و آثار بزرگ و قابل ستایشی در این راه از خود برجای نهاده‌اند.

البته این قضاوت جنبه‌ی عمومی ندارد و موارد نادری نیز برخلاف ‌آن‌چه گفته شد یافت می‌شود، اما می‌توان ادعا کرد که آن‌چه گفته شد در مورد بیشتر این مستشرقان، درست می‌نماید.

به هر حال انگیزه‌ی علمی، با تمام ضمایم آن، والاترین انگیزه و هدف این دسته از خاورشناسان قلمداد می‌شود.

شایان ذکر است؛ همواره جدالی بزرگ میان دانشمندان و ادیبان ما و این مستشرقان درباره‌ی درستی این انگیزه و یا نادرستی آن وجود دارد. استاد نجیب العقیقی ضمن نقل این جدال‌ها به بررسی آن‌ها پرداخته و مخلصانه جانب مستشرقان را گرفته و گفته است که استشراق کاری علمی و آزادنه است که پایه‌های آن بر اصول تحقیق و ترجمه و تصنیف قرار دارد.

باوجود آن‌چه گفته شد، ما وظیفه داریم که در مقابل آثار و تلاش‌های مستشرقان در ارتباط با پژوهش‌های قرآنی موضع احتیاط را رعایت کنیم. زیرا آنان معمولاً می‌خواهند قرآن را از طریق راه‌ها و شیوه‌ها و استنتاجات خود که از فهم اصیل قرآنی هم به دور است، به ویژه در زمینه‌ی تفسیر و ترجمه‌ متهور سازند، اما تفسیر هر چند که دقیق باشد، باز نمی‌تواند مقصود قرآن را آن‌چنان که به زبان عربی قادر است، به زبان دیگر بیان کند و ترجمه نیز هر چقدر هم که لفظ به لفظ صورت پذیرد بازهم بااصول بلاغی و ساختارهای زیباشناختی‌ای که قرآن ارائه کرده است بسیار تفاوت دارد. هم‌چنان که ما در برابر تفسیر و ترجمه‌ی قرآن توسط مستشرقان، جانب احتیاط را نباید از دست بدهیم این وظیفه را نیز عهده‌دار هستیم که درکتاب‌هایی که آنان درباره‌ی تاریخ قرآن نگاشته‌اند و در آن‌ها مدعی تحریف قرآن شده‌اند به دقت بنگریم تا مبادا به همان لغزش‌ها و غلط‌هایی که مستشرقان بدان‌ها دچارگشته‌اند، مبتلا شویم. این دیدگاه نه بدان معناست که ما ارزش و اصالت تلاش‌های مستشرقان را نادیده می‌انگاریم بلکه این امر ما را به بررسی انتقادی تلاش‌های آنان در جهت رسیدن به حقیقت علمی محض، سوق می‌دهد.۴

تفاوت‌های فرهنگی شرق و غرب تفاوت شرق و غرب هم از جمله مباحثی است که همواره مورد عنایت و توجه بوده است. «فیثاغورث»در سفری به شرق سیاحت‌نامه‌ای می‌نویسد که شرقی است و به فارسی هم ترجمه شده است. در بخشی از این سیاحت‌نامه می‌خوانیم: «در آن‌جا که من گفت‌وگویی با زرتشت داشتم، که بعد از گفت‌وگو به یک نقطه‌ی روشن و به وفاق با هم نرسیدیم.» این دو در گفتگوهایی که با هم داشته‌اند به نقطه‌ی وفاق نمی‌رسند، به همین دلیل زرتشت خطاب به فیثاغورث جمله‌ای را بر زبان می‌آورد که می‌‌تواند نشان دهنده‌ی دوگانگی شرق و غرب از دوران قدیم به حساب آید و نشانه‌ای برای این بحث باشد. وی می‌گوید:«تو به آموزش باختر مشغول باش، من تعلیم خاور را قبول دارم، ما را آیندگان محاکمه خواهند کرد» و این نماد یک دوگانگی بین دو فرهنگ، دو تمدن، در حوزه‌ی جغرافیایی و حتی می‌توان گفت در دو حوزه معرفتی است. همین بحث تمایز و تفاوت حتی در آثار ارسطو هم دیده می‌شود.

ارسطو علت این تمایز و تفاوت را به مسائل محیطی و اقلیمی و جغرافیایی پیوند می‌زند و می‌گوید چون در مناطق شرقی عمدتاً هوا گرم و آفتاب درخشان است، موجب رشد وسایل زندگی و خود زندگی شده است. و در عین حال صفات جنگی در شرقی‌ها رشد نکرده است ولی در غرب، چون هوا عمدتاً ابری است و آفتاب درخشان نیست، زندگی رشد زیادی نکرده است اما خصلت‌های جنگ‌آوری در غربی‌ها و عمدتاً یونانی‌ها‌ رشد داشته است. او عامل تمایز را به تفاوت‌های اقلیمی برمی‌گرداند و مصادیق این تمایزها و تفاوت‌ها را در رسیدن به روحیه‌ی جنگاوری محدود کرده است.

هریک از این داوری‌ها حتماً نیازمند به تأمل و درنگ است. اما نکته‌ی قابل توجه جستجوی ریشه‌های تاریخی این تفاوت است. حتی در دوران معاصر هم، دو دیدگاه نسبت به این موضع وجود دارد؛ برخی معتقدند علت تمایز و ناسازگاری بین شرق و غرب و اختلاف‌های آشتی‌ناپذیر آن‌ها همان رفتار آدمی و مأموریتی است که آدمی در این جهان دارد و کمال مطلوبی که در زندگی می‌جوید؛ یعنی اصولاً نگاه انسان به خود، نگاه او به رابطه‌ی خود و خدای و محیط پیرامون خویش موجب می‌شود چیزی به عنوان شرق شکل گیرد و چیزی به عنوان غرب. در واقع اختلاف در «جهان‌بینی»، عامل اصلی بروز اختلاف بین شرق و غرب است.

برخی دیگر این تمایز و قضاوت را در «شیوه‌‌ی اندیشه» می‌دانند که شیوه‌ی تفکر در غرب، عقلی و فلسفی است و نظام اندیشه در شرق به طور عمده عرفانی. یعنی؛ این تمایل شرقی‌ها به اشراق و تمایل غربی‌ها به عقل‌گرایی محض منهای دل صیقل یافته که بتواند کانون معرفت هم باشد، وجه تمایز بین غرب و شرق است. این دو دیدگاه واقعاً وجود دارد. هر چند در تمایز بین شرق و غرب به هیچ روی نمی‌توان عامل جغرافیایی را نادیده گرفت اما عوامل دیگر را هم باید مورد نظر قرار داد.

یکی دیگر از وجه تمایز شرق و غرب مسئله‌ی بعثت انبیاست. تقریباً بعثت تمام انبیای بزرگ در منطقه شرق بوده و غرب خاستگاه بعثت انبیاء نبوده است.

یک موضوع دیگر قابل توجه دیگر، بحث کانون‌های تمدنی است. می‌توان گفت این کانون‌ها یک‌سره شرقی هستند و اقوام تمدن‌ساز هم یک‌سره شرقی بوده‌اند. جز دوران معاصر و دوران رنسانس که یک تمدن خاص با عنوان «تمدن معاصر غربی» شکل گرفت.

از دیگر تفاوت‌های شرق و غرب، نوعی قدسی‌گرایی شرق است که در شکل‌های مختلف بروز کرده است و مانند آن در غرب وجود ندارد. البته تا پیش از رنسانس هم در غرب این قدسی‌گری به شکل‌های مختلفی حضور داشت ولی باز هم نه به آن انسجام و یکپارچگی و معناداری و گستردگی که در منطقه‌ی شرق دیده می‌شود. این‌ها تفاوت‌هایی است که می‌توان برای شرق و غرب ذکر کرد ولی در دیباچه‌ی همین بحث اشاره شد که دیگران هم ازدیرباز تاکنون به این تفاوت‌ها توجه داشته‌اند.۵

غرب از شناسایی شرق در پی چیست و چه اغراضی را دنبال می کند؟

در این جا باز هم به ناچار باید از یک دیدگاه تاریخی به موضوع نگاه کرد. به این معنا که اگر درهر دوره یک غرضی را به عنوان غرض حاکم و پارادایم و گفتمان مسلط، در نظر بگیریم یک نوع توالی تاریخی و ترتّب با همدیگر دارند. البته بخشی از پرسش و ‌پاسخ‌ها به تبیین مفهوم شرق‌شناسی و نه «استشراق» برمی‌گردد. «استشراق»، «الاستشراق»، «شرق‌شناسی» و «Orientalism» نزد خود مستشرقان دو معنای متفاوت دارد، یک مفهوم، مفهوم استشراق به معنای عام آن است یعنی هر آن چه را به شرق برگردد شامل می‌شود؛ بنابراین چین‌شناسی، ژاپن‌شناسی، ایران‌شناسی و تمام این‌ها در قلمروی شرق‌شناسی قرار می‌گیرد. شرق‌شناسی یک مفهوم اخص هم دارد که تقریباً مترادف با «اسلام‌شناسی» است. مثلاً در ویرایش دوم دایره‌المعارف اسلام معروف به لیدن، در آن‌جا مدخل «مستشرقون» یعنی شرق‌شناسان به چشم می‌خورد. این مدخل ظاهراً ربط چندانی با دایره‌المعارف اسلام ندارد ولی آن‌ها در اولین جمله این تذکر را می‌دهند که «مستشرقون» به معنی اسلام‌شناسان در غرب است. برای بررسی «استشراق عام» باید تاریخچه‌ی قابل توجهی را بیان کنیم و برای کنکاش پیرامون «استشراق خاص» پرونده‌ی دیگری باید باز شود. استشراق عام یک دوره‌ی قدیم دارد که حتی در آثار «هرودوت»، وقتی که درباره‌ی شرق صحبت می‌کند بحث‌هایی را درباره‌ی شرق قدیم دیده می‌شود.

در آثار «توسیریت» و «گزنفون» هم می‌توان آن‌ را مشاهده کرد. حتی آثار «هومر» هم که درباره‌ی شرق صحبت می‌شود می‌تواند یک نوع شرق‌شناسی به حساب بیاید.

شرق‌شناسی با ظهور اسلام تحت‌الشعاع قرار گرفت و تقریباً به کناری رفت تا دوران معاصر که پس ازجنگ جهانی دوم بار دیگر مفهوم شرق‌شناسی به میان آمد و جای خاص خود را پیدا کرد، این بار شرق‌شناسی اعم از اسلام‌شناسی شد و اسلام‌شناسی یکی از شاخه‌های آن. ۶

شرق‌شناسی به طور عمده پس از جنگ جهانی دوم شاخه‌های مختلفی را دربر ‌گرفت که عبارتند از ایران‌شناسی، ژاپن‌شناسی، عرب‌شناسی و… . این مفهوم عام شرق‌شناسی چند دوره دارد:

۱. دوره‌ی اولیه

۲. دوره‌ی محاق و تأثیر از مطالعات اسلامی

۳. دوره‌ جنگ

اما شرق‌شناسی به مفهوم عام در دوره‌های اولیه چون معطوف به اهداف افراد بود، دارای اغراض سیاسی نبود. شرق‌شناسی بیش‌تر تابع کنجکاوی افراد بود. البته در آن دوران به واسطه‌ی جنگ‌های شرق و غرب یک شیوه نگاه خاص داشت اما این گونه نبوده که واقعاً به مفهوم امروزی اراده‌ای برای شناخت شرق و سیطره‌ بر آن وجود داشته باشد، البته این شناخت یک نوع شناخت ناخواسته و هدایت نشده و بدون طراحی و برنامه‌ریزی بود. اما شرق‌شناسی به مفهوم دوّم که دوباره پس از جنگ جهانی دوّم، رونق گرفت یک نوع شرق‌شناسی برنامه‌ریزی شده و سنجیده بود.

شناختی که ازشرق حاصل می‌شود اغراض مختلفی دارد، گاهی مطالعات برپایه‌ی کنجکاوی دانشمندان غربی رونق می‌گیرد، گاهی اغراض سیاسی دارد که به‌قصد شناخت کشوری برای رخنه در ارکان آن کشور و سیطره بر آن سامان‌دهی می‌شوند، گاهی این مطالعات برای شناخت نرخ بازار آن کشور و تولید محصول متناسب بازار آن کشور صورت گرفته و اغراض تجاری دارد، بنابراین اغراض مختلفی در شرق‌شناسی وجود دارد. اما اسلام‌شناسی که یک تقریر و قرائت دیگر از شرق‌شناسی به‌ حساب می‌آید و شرق‌شناسی به‌ معنی اخص است، واقعاً یک تاریخ پُرفراز و نشیب را طی کرده است، اجمالاً شرق‌شناسی در نخستین مراحل خود تابع اغراض دینی بود و متأثر از اندیشه‌ی مسیحیت افراطی کاتولیکی که نگاه ناهم‌دلانه‌ای نسبت به ‌‌مسلمانان داشت، یعنی نگاه سخت آمیخته با جهل و خرافه.

این انگیزه‌ی شرق‌شناسی، انگیزه‌ای دینی بود، به قصد ضربه‌ زدن به اسلام و به سخره گرفتن پیامبر(ص)، کاهش مدح و منزلت اسلام و مسلمانان، اما جلوتر که می‌آییم انگیزه‌های دیگر رفته‌رفته در کنار این انگیزه رخ می‌نمایاند. باز هم در این‌جا انگیزه‌ی علمی به منظور کشف حقیقت را نمی‌توان انکار کرد. گاه استشراق به‌مفهوم اسلام‌شناسی تابع این انگیزه صورت گرفته‌است و گاه تحت ‌تأثیر انگیزه‌ی سیاسی بوده است. یعنی با مدیریت و هدایت وزارت خارجه کشورهای غربی یا نهادهای دولتی آن‌ها به قصد افزایش اطلاعات پایه ومورد نیاز طراحان و شخصیت‌های سیاسی انجام می‌شد، در این‌جا اغراض استعماری را هم باید براغراض سیاسی اضافه نمود؛ یعنی آن‌ها فراتر از منافع ملی کشورهای خود، به فکر سیطره بر کشورهای دیگر افتادند، به بیان دیگر گستره‌ای را برخی از کشورها برای منافع ملی‌شان قائل بودند که از طریق سیطره بر کشورهای دیگر تحقق پیدا می‌کرد و بهترین تعبیر برای آن «استعمار» است. بنابراین انگیزه‌های خصمانه‌ی دینی در مرحله‌ی اول و در مرحله‌ی بعد انگیزه‌های سیاسی و استعماری و در نهایت انگیزه‌های علمی از جمله انگیزه‌هایی هستند که در شرق‌‌شناسی، به معنی اخص قابل جستجو هستند.۶ این کلیات در لایه‌های ریز و جزئی‌ خود به مجموعه‌‌ای از بحث‌های تفصیلی نیاز دارد که مجالی جداگانه را می‌طلبد.

ارزیابی و نقد فعالیت شرق‌‌شناسان

در هر امری باید جنبه‌های مثبت و منفی آن را در نظر گرفت. آموزه‌های دینی‌ مسلمانان هشدار می‌دهند که افراد مجاز نیستند به فرآورده‌های دیگر تمدن‌ها نگاهی یک سره و از قبل تعیین شده و سلبی داشته باشند. درباره‌ی جنبه‌های سلبی شرق‌شناسی که از این پس در این بحث با معنی اخص آن و اسلام‌شناسی به کار می‌رود باید گفت یکی از کاستی‌های این نوع نگاه‌ها این است که چون مستشرقین، درک درست و درونی از مفهوم اسلام، اندیشه‌های اسلامی، باورهای اصلی مسلمان‌ها، گرایش‌های فکری متفاوت مسلمان‌ها با هم‌دیگر و مرز دقیق آن‌ها با هم ندارند گاهی دچار اشتباهات فاحشی می‌شوند؛ به طور مثال می‌توان به بی‌توجهی آن‌ها به عصمت پیامبر(ص) اشاره کرد. آن‌ها در تحقیق و تبیین اسلام مباحثی را طرح می‌کنند که با مبانی اعتقادی اسلامی سازگار نیست. یا برخی تصمیم‌های پیامبر اکرم(ص) را به خلاف اعتقادات مسلمانان تحلیل می‌کنند و می‌گویند اگر ایشان این تصمیم را نمی‌گرفتند و مصمم به مورد دیگر می‌شدند بهتر بود، این اصلاً با مبانی اعتقادی اسلامی سازگاری ندارد. یا با توجه به اینکه رسالت الهی پیامبر(ص) را قبول ندارند در تبیین زندگی پیامبر(ص) و آموزه‌های نبوی به دنبال سرچشمه‌های زمینی می‌گردند و آن‌ را در قالب محیط اطراف پیامبر(ص) و مکان‌هایی که ایشان مراوده داشته‌اند جستجو می‌کنند.

لذا دیده می‌شود برای ملاقاتی که حضرت در خردسالی با «بحیرای نصرانی» داشته و آن‌چه که از ایشان به یک عالم مسیحی منتقل می‌شود، جایگاه بلندی را قائل می‌شوند و به همین ترتیب ملاقات‌هایی که پیامبر(ص) با یهود مدینه و اطراف آن داشتند به عنوان سرچشمه‌های وحی پیامبر(ص) تلقی می‌شود. این نگاه با نگاهی که یک مسلمان به آن باور دارد بسیار متفاوت است. البته منظور این نیست که کسی که مسلمان نیست، حق تحقیق کردن در مورد پیامبر(ص) را ندارد ولی در مقام داوری این سخن باید گفت آن‌ها را در این راه به خطا رفته‌اند منبع و منشأ این بحث، نبود درک درونی آن‌ها نسبت به اسلام است.

کاستی‌ دومی که در مطالعات غربی می‌توان جستجو کرد، موضوع خالی نماندن برخی از این مطالعات از آن ‌انگیزه‌هایی است که در مبحث قبل به آن اشاره شد، مواردی که در یک نگاه تنگ و کوتاه (به اصطلاح دقیق‌تر) با اندیشه‌های اسلامی و وجوه مختلف جامعه‌ی اسلامی و تمدن اسلامی وجود دارد.

کاستی سومی که در مطالعات شرق‌شناسی قابل جستجوست نوعی نگاه محدود به پدیده‌ها یا به اصطلاح نگاه پدیدارشناسانه‌ی آن‌هاست که از سطح عبور نمی‌کند و به لایه‌های زیرین راه نمی‌یابد. این آفت بزرگی است. به عنوان نمونه در تحلیل تمدن اسلامی به دلیل نگاه پدیدارشناسانه، مظاهر تمدن و دستاوردهای مادی تمدن اسلامی، یعنی ساختمان‌ها و بناها را تحلیل می‌کنند. شاید اگر در خصوص مظاهر اسلامی از شما سؤال شود، ذهنتان متوجه همین امور شود. این‌ها از دستاوردهای تمدن اسلامی است ولی اسلام را نمی‌توان به این امور، محدود کرد. این نگاهی سطحی است که ما را روی لایه‌ی سطحی و بیرونی نگاه می‌دارد.

کاستی دیگر نوعی تلاش هر چند ناخواسته برای القای غرب محوری در همه‌ی جنبه‌هاست هر چند برخی از مستشرقان را نمی‌توان به این امر متهم کرد که با یک برنامه‌ریزی قبلی این رویکرد را مبنای کار خود قرار داده‌اند ولی چون این مطالعات در دوران استعماری غرب رونق بیش‌تری گرفت و شاخ و برگ پیدا کرد و نگاه آن دوره، یک نگاه استعمارگرانه به کشور تحت استعمار بود، نوعی خود بزرگ‌بینی و غرب‌محوری در آن مطالعات دیده می‌شود که لازمه‌اش تحقیر و کوچک شمردن دیگران است.

نکته‌ی دیگر این که تلاش برخی از مستشرقان در بعضی جاها مدیریت شده است ولی در برخی موارد خود مستشرقان نمی‌دانند در چه فضایی بحث کرده‌اند. در آن‌جا این تلاش برای یافتن و بررسی مسائل و جریانات درونی جامعه‌ی اسلامی، برجسته ساختن و بزرگ‌نمایی آن و حتی‌ گاهی این تلاش برای بررسی عوامل دورنی جامعه‌ی اسلامی، دچار آسیب‌پذیری دیگری شده است.

ارزیابی کلی و کشف جنبه‌های مثبت فعالیت‌های مستشرقان به درستی باید گفت بحث و تتبع افرادی که حرکت و مشی آن‌ها برخلاف تفکر و زندگی ماست، و نگاه آن‌ها به اسلام و جنبه‌های مختلف آن ذاتاً ارزشمند است. صرف‌نظر ازهمه‌ی جنبه‌های سلبی، همین‌که مسلمانان بدانند دیگران درباره‌ی آن‌ها چگونه می‌اندیشند موضوعی در خور اهمیت و شایسته‌ی عنایت و توجه است.

چندین جنبه‌ی مثبت دیگر هم وجود دارد. گاهی نگاه درونی آفت‌زاست و موجب نوعی کژتابی در فهم می‌شود. نگاه بیرونی به یک پدیده‌ ابعادی را برای انسان روشن می‌سازد و کسی که تنها و تنها خود را در نگاه درونی محصور کرده، آن‌ها را نمی‌تواند پیدا کند، باز باید تأکید نمود در آن‌ جنبه‌های درونی و در واقع جنبه‌های سلبی که در ابتدا گفته شد به جهت نداشتن نگاه درونی و عدم درک صحیح از مبانی اعتقادی اسلام، نگاهشان کامل نخواهد بود.

مسلمان‌ها فقط و فقط نگاه درونی به اسلام دارند در این‌جا هم نوع نگاه می‌تواند آفت‌هایی داشته باشد چون مانع از یک درک همه‌جانبه و کل‌گرا می‌شود. یکی از جنبه‌های مثبت نگاه مستشرقان ترویج نگاه بیرونی به اسلام و دستاوردهای مختلف اسلامی است. ساختمانی را در ذهن مجسم سازید. افرادی که درون آن ساختمان زندگی می‌کنند، اطلاعات درست و دقیقی در مورد اجزای درونی ساختمان دارند. مانند اینکه اتاق‌ها و راه‌روها چگونه است؟ انتقال از یک اتاق به اتاق دیگر چگونه صورت می‌گیرد؟ و قسمت‌های مختلف ساختمان هر کدام کجا قرار گرفته‌اند؟ اما کسی که از بیرون نگاه می‌کند، نمای کلی ساختمان و جایگاه کلی ساختمان در بافت محلی را می‌تواند پیدا کند. این قسم دوم از مواریث مستشرقان است که به مسلمانان آموزش می‌دهد نگاه بیرونی هم به دین خود داشته باشند.

این امر امروزه موجی از اطلاعات را برای مسلمانان ایجاد کرده است و یکی دیگر از جنبه‌های مثبت روش کار آن‌ها است. برخی از شاخه‌های علمی و هم‌چنین برخی از فنون و روش‌هایی به واسطه‌ی شرقی‌ها ابداع شد، قابل انکار نیست و اکنون نیز در بین مسلمانان در یک گستره‌ی وسیعی رواج یافته است؛ مثلاً تصحیح نسخ خطی که امروزه رونق یافته و به عنوان یک رشته‌ی عملی شناخته شده و پُررونق و بسیار ارزشمند است تا پیش از مطالعات مستشرقان در حوزه‌ی علوم مسلمانان وجود نداشت. البته منظور این نیست که اصلاً چنین کاری تا پیش از آن صورت نگرفته بود و شاید همان استنساخی که از نسخه‌های مختلف می‌‌کردند (و گاه مستنسخان، عالمانی بزرگ بودند و دقت می‌کردند که آن اصول را درست به کار ببرند) نوعی تصحیح متن به شمار می‌آمد، اما به صورت گسترده‌ی امروزی قطعاً از مواریث مستشرقان است که شاخه‌های علمی جدیدی را ابداع نمودند. از نظر فنون و روش‌ها هم مثلاً استفاده از نمایه‌ برای تألیف کتاب‌ها یا شیوه‌ی ارجاعات و مانند آن اموری هستند که از ابتکارات مستشرقان است. مثلاً نخستین فهرست قرآن را «فلوگل آلمانی» عرضه کرد و بعداً افرادی در بین مسلمان‌ها این فهرست را تهیه کردند. در واقع این کارهایی که تقویت‌کننده‌ی فضای پژوهشی است و شاید در اصل کار پژوهشی به حساب نیاید (اما پژوهش را آسان می‌کند) همه از تبعات مثبت کار مستشرقان است.

رویکرد ویژه‌‌ی خاورشناسان به شرق و اسلام در دهه‌های اخیر

در دو سه دهه‌ی اخیر، میان گرایش‌های مثبت و منفی در شرق‌شناسی تفکیک به وجود آمده است، بر خلاف یک‌پارچگی مستشرقین در دهه‌های پیشین و حاکمیت روحیه‌ی جدایی و برتری‌جویی نسبت به مسلمین، در دو سه دهه‌ی اخیر در این یکپارچگی رخنه ایجاد شده و پیدایش نوعی دودستگی در مطالعات شرق‌شناسانه به وضح به چشم می‌خورد. البته در مطالعات قبلی هم که روحیه‌ی حاکم، روحیه‌ی سلبی منفی بوده نمونه‌های قابل توجهی برای کسانی که روحیه‌ی هم‌دلانه داشتند دیده می‌شود.

اکنون جریان به گونه‌ای شده که شاید بتوان گفت از دو نوع شرق‌شناسی باید صحبت کرد. یک شرق‌شناسی عالمانه در غرب دیده می‌شود که شرق‌شناسی هم‌دلانه نسبت به اسلام و مسلمان‌هاست. و یک نوع شرق‌شناسی سیاسی که میراث تاریخی خصومت نسبت به مسلمان‌ها را تماماً در خود جمع کرده است و همان مسیر را ادامه می‌دهد. شرق‌شناسی هم‌دلانه‌ی علمی که اغلب هم در دانشگاه‌هاست حتی در برخی از نهاد‌های دینی و در برخی از کلیساها هم قابل جستجوست و به دلایلی چند شکل‌گرفته است.

عامل اول این‌که حمایت نهادهای سیاسی از مطالعات شرق‌شناسی به نحو سالبه جزئیه برداشته شده است و همه‌ی کانون‌های شرق‌شناسی تحت حمایت دولت‌ها نیستند. برخی از آن‌ها مورد حمایت هستند و برای انجام پژوهش‌ها سفارش قبول می‌کنند. همین‌که عامل سیاست برداشته شده موجب می‌شود تا انگیزه‌های علمی، جای انگیزه‌های سیاسی را بگیرد.

عامل دوم این‌که خصومت کلیسا نسبت به شرق و شرق اسلامی کمتر از قبل شده است. پس از به رسمیت شناخته شدن اسلام به عنوان یک دین در شورای دوم واتیکان در محدوده‌ی سال‌های ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۵ که حادثه‌ی مهمی به حساب می‌آید، این نگاه خصمانه هم کنار رفت و باعث شد یک نگاه مثبت، جایگزین و تقویت شود. عامل سوم و بسیار مهم حضور گسترده‌ی مسلمانان در کشورهای غربی و در کانون‌های مطالعات شرقی و مطالعات اسلامی است. بر خلاف دوره‌های قبلی که همه‌ی محققان نامسلمان بودند، اکنون پژوهشگران مسلمان در این مراکز تحقیقاتی حضور دارند و این خود به شدت در کاهش روحیه‌ی خصمانه مؤثر بوده است.

عامل چهارم فضایی است که اصطلاحاً به آن فضای پُست‌ مدرن گفته می‌شود، در واقع خود پُست مدرنیسم در این‌جا مورد بحث نیست. هر تفسیر که نسبت به پُست مدرنیسم داشته باشیم و آن را در ادامه‌ی مدرنیته، واکنش به مدرنیته یا ادامه‌ی یک هرج و مرج و منطق بی‌ضابطه بدانیم هر چه باشد بالأخره فرصتی برای خروج از آن چارچوب‌های تنگی است که در دوره‌ی حاکمیت مدرنیسم ایجاد شده بود. این امر هم عامل دیگری است تا ناهنجاری‌های دوران مدرنیته شکسته و واقع‌گرایی و حقیقت‌گرایی تقویت شود. پس تحت چند عاملی که گفته شد یک روی‌کرد نسبتاً مثبت نسبت به اسلام به وجود آمد.

این همه گرایش به اسلام که در غرب به صورتی محسوس قابل تعقیب است و نیروهایی که در غرب روز به روز بیش‌تر می‌شود در نتیجه‌ی تبلیغ درست از ناحیه‌ی مسلمانان نیست به‌ خصوص که اکنون بسیاری از دعوت‌گران اسلامی در اروپا دعوت‌گرانی هستند که با یک روحیه‌ی سلفی تند وهّابی، اسلام را تبلیغ می‌کنند. باید این نوع اسلام‌‌‌گرایی را متأثر ازعواملی ازجمله استشراق همدل و گسسته ازنهادهای سیاسی دانست. ولی ازطرف دیگر گفته‌اند استشراق حکومتی و سیاسی که ترجمه‌ی درست آن استشراق رسانه‌ای است، نیز هم‌چنان باقی است. به این معنا که این سبک که خوراک دستگاه‌های تبلیغاتی را درست می‌کند بیش‌تر در رسانه‌ها منعکس است نه در کانون‌های علمی و این همان چیزی است که وقتی یک خبرنگار غربی به کشورهای شرقی برای مصاحبه می‌آید به‌ دنبال آن دسته از نکاتی در فعالیت‌های شرق‌شناسانه‌اش می‌گردد که به کار بنگاه‌های سخن‌پراکنی بیاید. آنان به دنبال نکاتی ‌ریز می‌گردند و همین نکات کانون پرسش آن‌ها می‌شود. معلوم است که خود خبرنگار نمی‌داند چه می‌پرسد، اما در یک نگاه کلی در واقع یک نوع گرد‌آوری اطلاعات و اسلام‌شناسی در یک پارادایم مخصوص است. خلاصه این‌که باید هر دو جریان در تحلیل‌ها مدنظر باشند.

پی نوشت:

۱- شرق‌شناسی و شرق‌شناسان، گفتگو با دکتر محسن الویری، اینترنت، ۱۶/۵/۸۶

۲- شرق‌شناسی؛ ادوارد سعید، ترجمه عبدالرحیم گواهی. ص ۱۵ و ۱۶

۳- خاورشناسان و پژوهش‌های قرآنی، محمدحسن علی‌الصغیر، ترجمه محمدصادق شریعت

۴- همان منبع ، ص ۲۲

۵- شرق‌شناسی و شرق‌شناسان، گفتگو با دکتر محسن الویری، اینترنت، ۱۶/۵/۸۶

۶- همان منبع، ص

نویسندگان: داود میرزایی‌مقدم و نفیسه‌السادات شمس

منبع : سایت پژوهش

مال پرستی در یهودیت

    اشاره:

در تاریخ بشر، ملتی در پول پرستی و مال اندوزی همچون قوم یهود دیده نشده است. آنها برای به دست آوردن مال هر راهی را پیش می گیرند؛ گرچه با شرف و حیثیت انسانی مخالف باشد. آنها برای رسیدن به این مقصود، تمام راههای مشروع و غیر مشروع را پیموده و تا حد پرستش، با حرص و آز خاص به جمع آوری مال پرداخته و به مال پرستی توجه خاصی دارند و لذا یهودیان در طول حیات خود و امروز نیز در سراسر جهان محور تمام فعالیت های آنان را پول و شغل های درآمد زا تشکیل می دهد. تشویق بر مال پرستی در کتاب تلمود مورد تأکید قرار گرفته که در این نوشته به آن اشاره شده است.

الف) برای آن که سلطنت و آقایی تنها برای یهودیان باقی بماند، لازم است هر فرد یهودی تمام نیرو و امکاناتش را صرف به دست آوردن مال و ثروت و منع دیگر ملّت ها از اندوختن زر و سیم و سیادت و آقایی نماید!

ب) از آن جا که افراد یهودی، در عزّت الهی با هم شریک و مساوی اند، پس دنیا و مظاهر آن، و حق بهره برداری از آنها برای آنهاست و دزدیدن مال یهودی برای هم کیشان او جایز نیست، ولی دزدیدن مال غیریهودی مانعی ندارد، بلکه اصلاً دزدی نیست، بلکه استرداد مالی است که در دست دیگران است و دین، آن را برای یهودی مباح ساخته است. اموال غیریهودی، مانند اموال بی صاحب، یا ریگ های کنار دریاست که هر کس زودتر دست روی آنها بگذارد، مالک آنها خواهد شد.

ج) برای یهود سوگند خوردن، مخصوصاً هنگام معامله با دیگر ملّت ها، جایز است؛ زیرا اصل سوگند، برای از بین بردن نزاع قرار داده شده، ولی درباره ی  غیریهودی از حیوانات، این سوگند اعتبار ندارد.

روح دنیاطلبی و زیاده خواهی افراطی،[۱] همواره ملّت یهود را وامی داشت تا برای گردآوردن ثروت از هیچ کوششی دریغ نکنند و به مرور اقتصاد جهان را در قبضه ی خود درآورد.

ملّت یهود توانسته است از راه تأسیس مؤسسات اقتصادی، بانک ها و مراکز مالی، بر اساس ربا، خون ملّت ها را مانند زالو بمکد و سیاست خود را نسبت به آنها تحمیل نماید.

هم اکنون اقتصاد جهان، شرکت ها و مؤسسات عظیم و احزاب بزرگ با پول سرمایه داران یهودی در جریان است!

سرمایه داران یهود با وام های کمرشکن، روح اقتصادی ملّت ها را در دست دارند و با گرفتن سودهای فراوان، ملّت ها را همیشه در استعمار خود دارند».[۲]

پی نوشت:

[۱] . . قرآن درباره ی  آنان می فرماید: (وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ أَکْلِهِمْ أَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ) (سوره ی نساء، آیه ی ۱۶۱).

[۲] . زین العابدین قربانی، اسلام و حقوق بشر، ص ۳۲۶ (با اندکی تغییر). برای آگاهی بیش تر ر.ک: محمد عبدالله الشرقاوی، الکنز المرصود فی فضائح التَلمود، ص ۱۹۰ به بعد.

پیروی سران بهائیت از استعمار

اشاره:

ایجاد ادیان و فرق ساختگی یکی از ترفندهای مرسوم دول استعمارگر برای به انحراف کشیدن جریان صحیح دینداری بوده است. در حقیقت هدف کلی این بوده که فرق دست ساز در نهایت جایگزین ادیان الهی شده و حداقل چهره ادیان الهی را مشوش سازند. در حوزه یهودیت و مسیحیت این امر تا حد زیادی موفقیت آمیز بوده و ما امروز شاهد گروه ها و فرقه های مختلفی مانند بهائیت هستیم که با آداب عجیب و مناسک مدرن‌تر  به وجود آورده اند. در نوشته سؤالی مطرح شده که بهائیان را به چالش می کشاند.

اینکه سران بهائیت و همچنین پیروان این فرقه در خدمت استعمار گران قرار داشته و دارند  تردیدی در آن وجود ندارد. همچنین شکی در این نیست که استعمار گران همان گونه که  سران این فرقه حمایت کرده امرو زا پیروان این فرقه علیه مسلمانان حمایت می کنند.

همفر جاسوس انگلیسی که در دوران قاجار در خاورمیانه به جاسوسی برای انگلستان می‌پرداخته در ضمن معرفی برنامه‌های وزارت مستعمرات انگلیس، برای متلاشی کردن کشورهای اسلامی و از بین بردن اتحاد اسلامی، ایجاد فرقه‌های ساختگی را مهمترین راهکار برای رسیدن به این هدف، ارزیابی می‌کند.[۱] به همین دلیل است که انگلستان در آن دوره چندین فرقه جدید به وجود آورد که مهمترین آنها قادیانیه در هند، وهابیت در عربستان و بهائیت در ایران بود.

هرچند به هنگام ظهور باب دولت تزاری نقش‌ حامی وی را بازی می‌کرد،[۲] ولی با انتقال قدرت به حسینعلی بهاء و تبعید وی به عکّا در فلسطین که تحت‌الحمایه انگلستان بود،‌ انگلیس حامی جدید مسلک تازه تأسیس بهائیت شد و حسینعلی با برخورداری از حمایت‌های این دولت توانست آب رفته را به جوی باز آورد و بابیان را از نو سازماندهی کرده آن را به شبکه جاسوسی که وظیفه‌اش ایجاد انقلاب در بین مسلمانان و جمع‌آوری اطلاعات برای کشورهای استعماری بود، تبدیل سازند.

بهائیان با حمایت‌های استعماری و به خصوص انگلیس و آمریکا تأسیس شده و به حیات خود ادامه می‌دهد به همین دلیل  هر گاه، سیاست این دولت‌ها اقتضاء کند گسترش می‌یابد و هر‌گاه حمایت‌‌ آنها کم شود در لاک خود فرو می‌رود و احکام خود را با خواسته‌های این دول تطبیق می‌دهد و اگر بخواهیم تقسیم‌ جدیدی در علم ادیان و مذاهب ابداع کنیم باید ادیان و مذاهب را به دو قسمت سیاسی و غیرسیاسی تقسیم کنیم و فرقه‌هایی چون قادیانیه، بهائیه، وهابیه را جزو فرقه‌های سیاسی بشماریم که با سیاست دول استعماری تأسیس و تأیید می‌شوند و با از دست دادن پشتوانه‌ سیاسی خود به لاک خود می‌خزند.

بنابراین بهائیان چگونه مدعی دین آسمانی هستند در حالی که این فرقه هم به وسیله استعمارگران به وجود آمده و هم امروز از سوی آنها مورد حمایت قرار دارد؟

پی نوشت:

[۱]  . خاطرات همفر جاسوس انگلیسی در ممالک اسلامی، ص ۹۳، انتشارات امیرکبیر.

[۲]  . سیری در کتاب‌های بهائیان، ص ۸۸.

پیوند بهائیت با صهیونیسم

اشاره

در چند سال گذشته از گوشه و کنار کشور خبرهای خلاف انتظاری در مورد فعالیتهای فرقه بهائیت شنیده می شود که نمونه آخر آن نامه پراکنی بی پروای این فرقه در داخل کشور با محتوای مظلوم نمایانه است. گویا فشار سازمانهای بین المللی به اصطلاح مدافع حقوق بشر و دولتهای غربی بر دولتمردان ما اثر کرده و آنها را در برخورد با این فرقه دچار تردید و سستی کرده است.

با این همه، صرف نظر از عقاید خرافی، کفرآمیز و ضداسلامی موجود در بهائیت، واقعیتی که راه هرگونه توجیه و استدلال را برای عدم برخورد قاطع با این فرقه می بندد، پیوند بهائیت با صهیونیسم است که گویا چندان مورد توجه مسئولان کشور قرار ندارد. چه خطری بالاتر از اینکه سرسپردگان اسرائیل نه در فلسطین اشغالی که در بیخ گوش خودمان مشغول به فعالیت باشند و نه تنها با آنها برخورد نشود، بلکه بر اساس برخی شنیده ها، از سوی دستگاههای امنیتی کشور به آنها آزادی عمل داده شود؟

بر همین اساس به بیان شمه ای مختصر از وابستگی فرقه بهائیت به صهیونیسم می پردازیم با این امید که مسئولان امنیتی و قضایی کشور با در نظر داشتن این وابستگی در خشکاندن ریشه های فاسد این فرقه وسواس بیشتری نشان دهند:

۱- مرکز فرقه بهائیت و اماکن به اصطلاح زیارتی آن در فلسطین اشغالی و بخصوص شهرهای عکا و حیفا واقع شده است. سالها پیش، بابیان بهایی (بهائیان) جسد علی محمد شیرازی اولین خدا و پیامبر خویش را به اسرائیل منتقل کردند و با همکاری و مساعدت رژیم صهیونیستی بارگاه با شکوهی برای او بنا کردند. در این خصوص اشاره به خبر زیر به نقل از روزنامه کیهان مناسب است:

«سه شنبه اول خرداد ۱۳۸۰ در سالروز رحلت حضرت رسول اکرم(ص) رژیم اشغالگر قدس بار دیگر به جهان اسلام اهانتی گستاخانه نمود. سران رژیم صهیونیستی با راه اندازی جشن و پایکوبی برای تجمعی از فرقه ضاله بهائیت یک ساختمان دویست و پنجاه میلیون دلاری را به عنوان پایگاه جهانی بهائیت در ارتفاع کرمل شهر حیفا افتتاح نمودند.

ساخت این مجموعه عظیم ساختمانی با حمایت مستقیم اسحاق رابین نخست وزیر معدوم رژیم صهیونیستی از سال ۱۳۷۲ و زیر نظر دو بهایی فراری ایرانی به نامهای مهندس حسین امانت و دکتر فریبز صهبا تحت شدیدترین تدابیر امنیتی آغاز شد. این تصمیم پس از برگزاری اجتماع سراسری سال ۱۹۹۲ سران فرقه بهائیت در نیویورک زیر نظر «سیا»، «اینتلجنس سرویس» و «موساد» با هدف ایجاد قوس یا زیارتگاه متناسب با شأن پیامبر دیانت بابی در مدفنش به مسئولان رژیم اشغالگر فلسطین ابلاغ شده بود. ارکستر سمفونیک اسرائیل در این مراسم حاضران را که در میان آنها مسئولان سیاسی، اقتصادی و امنیتی صهیونیستها و برخی چهره های شناخته شده بهائیت در امریکا و اروپا نیز دیده می شدند جهت دعا و نیایش همراهی می کرد!

نکته مهم و قابل توجه در این تجمع، حضور خبرنگاران رادیو و تلویزیونهای مختلف جهان برای ایجاد پوشش علنی صوتی و تصویری افتتاح این کاخ می باشد. از جمله محورهایی که برگزارکنندگان مراسم از کانال این خبرنگاران دنبال می کردند می توان به این موارد اشاره کرد:

– دولت اسرائیل با نهایت افتخار می تواند میزبان همه بهائیان تحت ستم در جهان علی الحصوص بهائیان ساکن در جهان اسلام باشد.

– آثار این دیانت مدرن و پیشرفته که متناسب با جهان توسعه یافته قرن بیست و یکم است به صدها زبان و لهجه جهانی ترجمه و منتشر شده است و می تواند در برابر سایر برداشتها و قرائتهای عقب افتاده و متحجرانه بایستد.

– رویکرد به بهائیت رو به گسترش است و بهائیان که متمایل به دولت اسرائیل اند در جهان بیش از ۶ میلیون نفرند!»

۲- سران بهائیت و سران صهیونیسم از ابتدا روابط علنی نزدیکی با یکدیگر داشته اند، به عنوان مثال می توان به این موارد اشاره کرد:

– شرکت هربرت ساموئل، یهودی صهیونیست (و اولین کمیسر عالی انگلیس در فلسطین در دوران قیمومت انگلیس) در مراسم تشییع جنازه عبدالبها سومین خدا و پیامبر بهائیان(۱)

– هنگامی که در سال ۱۹۴۷ سازمان ملل کمیسیونی مرکب از نمایندگان یازده کشور را برای ارائه نظر در مورد آینده فلسطین به منطقه اعزام کرده بود، رهبر بهائیان در نامه ای به این کمیسیون، یهودیان را بیش از مسلمانان و مسیحیان نسبت به بیت المقدس محق معرفی کرد و از این نظر تنها بهائیت را همسنگ با یهودیان برشمرد.(۲)

– ملاقات رئیس جمهور اسرائیل با «شوقی افندی» (پیشوای بهائیان بعد از عبدالبها) در فروردین ۱۳۳۲ که در این دیدار شوقی افندی نظر مساعد و تمایل بهائیان را نسبت به اسرائیل اعلام کرد و آرزوی بهائیان را برای ترقی و سعادت اسرائیل برشمرد و رئیس جمهور اسرائیل هم ضمن تقدیر از اقدامات و مجاهدات بهائیان در کشور اسرائیل، آرزوی قلبی خویش را برای موفقیت بهائیان در اسرائیل و سراسر گیتی اظهار داشت و از خاطره مشرف شدن خدمت عبدالبها پیشوای سابق بهائیان در چندین سال قبل یاد کرد.(۳)

– در همین زمینه می توان به جمله ای از روحیه ماکسول همسر امریکایی شوقی افندی و از رهبران بهائیت اشاره کرد که خود گویای همه چیز است: «سرنوشت و آینده اسرائیل و بهائیگری چون حلقه های یک زنجیر به هم پیوسته است.»(۴)

۳- چه در غرب و چه در ایران، درصد قابل توجهی از بدنه بهائیت را یهودیانی تشکیل می دهند که به این فرقه گرویده اند. اگر از کسانی که قبل از پیروزی انقلاب اسلامی پیگیر جریان بهائیت بوده اند و یا از کسانی که مدتی در یکی از کشورهای غربی اقامت داشته اند سئوال کنید، تأیید خواهند کرد که بیش از همه یهودیان بوده اند و هستند که به این فرقه می پیوندند. به عنوان نمونه می توان به گروش دسته جمعی یهودیان همدان به این فرقه و نقش «ملا الیاهو» و «ملا لاله زار» دو نفراز بزرگان یهود در تقویت جنبش معروف طاهره قره العین در تبلیغ بابیگری اشاره کرد.(۵) همچنین می توان به ترکیب اعضای اولین بیت العدل اعظم بهائیان که سیاستگذاری بهائیان جهان را به عهده دارد اشاره کرد‎‎ از میان نه نفر اعضای آن تنها یک نفر ایرانی دیده می شود که او هم یک یهودی به نام لطف ا… حکیم است.(۶) در مورد نقش فوق العاده یهودیان در تقویت بهائیت در ایران می توان به مقاله تحقیقی و مستند «جستارهایی از تاریخ بهائی گری در ایران» نوشته آقای عبدالله شهبازی رجوع کرد که در این آدرس اینترنتی قابل مطالعه است: www.shahbazi.org/pages/bahaism

۴- در این بند به قسمتهایی از سه گزارش که مأموران ساواک از جلسات بهائیان ایران قبل از پیروزی انقلاب اسلامی تهیه کرده اند اشاره می کنیم. این سه سند به خوبی پیوند این فرقه را با زرسالاری یهود و صهیونیسم نشان می دهند:

الف)گزارش ساواک از جلسه ناحیه ۲ بهائیان شیراز، مورخ۱۹/۵/۱۳۵۰: «جلسه ای با شرکت ۱۲ نفر از بهائیان ناحیه ۲ شیراز در منزل آقای هوشمند و زیر نظر آقای فرهنگی تشکیل گردید. پس از قرائت مناجات شروع و خاتمه و قرائت صفحاتی از کتاب لوح احمد و ایقان، آقای فرهنگی و محمدعلی هوشمند پیرامون وضع اقتصادی بهائیان در ایران صحبت کردند…فرهنگی اظهار داشت:”بهائیان در کشورهای اسلامی پیروز هستند و می توانند امتیاز هر چیزی را که می خواهند بگیرند. تمام سرمایه های بانکی و ادارات و رواج پول در اجتماع ایران مربوط به بهائیان و کلیمیان می باشد. تمام آسمان خراش های تهران، شیراز و اصفهان مال بهائیان است. چرخ اقتصادی این مملکت به دست بهاییان و کلیمیان می چرخد. شخص هویدا بهایی زاده است. او یکی از بهترین خادمان امرالله است و امسال مبلغ پانزده هزار تومان به محفل ما کمک نموده است. آقایان بهائیان! نگذارید کمر مسلمانان راست شود!…”»(۷)

ب)گزارش ساواک از محفل شماره ۴ بهائیان به تاریخ ۷/۳/۴۷ «…عباس اقدسی گفت: دولت اسرائیل در جنگ ۴۶ و ۴۷ قهرمان جهان شناخته شد و ما جامعه بهائیت فعالیت این قوم عزیز یهود را ستایش می کنیم…»(۸)

ج) گزارش مورخ ۹/۹/۴۶: «…شنیده شده است چندی قبل بهائیان ایران مبلغ هنگفتی که چندین میلیون تومان بوده به اسرائیل کمک کرده اند. البته تصور می رود کمک بهائیها از طریق آقای غفوری نمایندگی سیاسی اسرائیل در ایران و وسیله حبیب القانیان که تماس مستقیم با حبیب ثابت (کلان سرمایه دار معروف) که قبلاَ یهودی و اهل کاشان بوده است انجام گردیده زیرا از قرار معلوم سرمایه محفل و وجوه جمع آوری شده بهائیان ماهیانه به نام خیراله در صندوقی نزد حبیب ثابت می باشد و مشار الیه این پولها را به ربح می دهد. لکن مبلغ کل جمع آوری شده فعلاَ نامعلوم است.»(۹)

۵- یکی از زمینه های پیوند بهائیت با زرسالاری یهود، سازمان صهیونیستی و نیمه مخفی فراماسونری است. تعلیمات بهائیت انطباق زیادی با تعلیمات فراماسونری دارد که از جمله آنها می توان به جدایی دین از سیاست، تسامح و تساهل، تشکیل حکومت واحد جهانی، تطابق دین با عقل جزوی و علوم تجربی و… اشاره کرد.

اصولاَ در میان نخبه گان فراماسونری ایران نسبت بالایی از بهائیان وجود دارند که افرادی همچون «علیقلی نبیل الدوله»، «میرزا آقاخان کرمانی»، «ابراهیم حکیمی»، «سید جمال واعظ»، «ذبیح الله قربان»، «احسان یارشاطر»، «امیرعباس هویدا»، «پری اباصلتی»و… از این دسته اند.

به عنوان نمونه ای از همکاری بین فراماسونری و بهائیت می توان به سفر سالهای ۱۹۱۱ تا ۱۹۱۳ عباس افندی (عبدالبها) به اروپا و آمریکا اشاره کرد که به عنوان نقطه عطف در تاریخ این فرقه از آن یاد می شود. در طول این سفر کوشش می شد تا «این پیغمبر نوظهور شرقی» را به عنوان نماد پیدایش مذهب جدید انسانی و آرمان فراماسونری معرفی کنند. بررسی جریان این سفر و مجامعی که عباس افندی(عبدالبها) در آن حضور می یافت، ثابت می کند که کارگردان اصلی این نمایش «انجمن جهانی تئوسوفیستی» یکی از محافل عالی فراماسونری غرب بود. او به ویژه در امریکا در مجامع متعدد فراماسونری حضور یافت و سخنرانی کرد.(۱۰)

پی نوشت:

۱- بهرام افراسیابی، تاریخ جامع بهائیت، انتشارات سخن، صفحه ۵۵۶

۲- همان، صفحه ۵۶۹ تا ۵۷۱

۳- همان، صفحات ۵۷۲ و ۵۷۳

۴- مجله اخبار امری، ارگان بهائیت ایران، دی ماه ۱۳۴۰، صفحه ۶۰

۵- سید سعید زاهد زاهدانی، بهائیت در ایران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صفحه ۱۳۴

۶- رک: بهرام افراسیابی فصل «شوقی افندی جانشین عبدالبها»

۷- عبدالله شهبازی، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، جلد دوم، صفحه ۳۸۵

۸- بهرام افراسیابی، صفحه ۷۵۲

۹- سازمانهای یهودی و صهیونیستی در ایران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، صفحه ۵۳۶

۱۰- عبدالله شهبازی، نظریه توطئه، صعود سلطنت پهلوی و تاریخنگاری جدید در ایران، صفحات ۶۹ تا ۷۴

منبع :حامد فرهادی؛پایگاه پاسخگویی به مسایل دینی

از بابی گری تا بهایی گری

اشاره

در بخش های پیشین این سلسله نوشتار در موضوع فرقه های انحرافی، از ادّعاهای واهی «بابیّت» زمینه ها و اعتقادات این فرقه، و مهم ترین نکات انحرافی آن درباره مهدویت و ادّعای دروغین رسالت و نبوت ـ مطالبی آمده بود. علاوه بر آن، ضمن معرّفی کتاب شناسی نقد بابیّت، از چگونگی سوء استفاده از عنوان مقدّس «باب» سخن به میان آمد. اینک ادامه جریان بابیّت و پیدایش مسلک جدیدی به نام «بهائیت» و نقش استعمار در حمایت از آن به اجمال پی گرفته می شود.

1. سوء استفاده از آموزه های مهدویّت

«مهدویت» اعتقادی سازنده، متکامل و امیدبخش بود که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به نقل فریقین ویژگی های آن را بیان فرمود و امّت را به انتظار آن ترغیب فرمود. در طول تاریخ مسلمانان، همواره برخی از افراد بیماردل، جاهل و هوا پرست از این آموزه های آموزنده، سوء استفاده کردند و با این هدف به ادّعاهای واهی پرداختند. وقتی که علی محمد شیرازی در سال 1260 ق خود را «قائم منتظر» خواند، ظاهرا نخستین گروندگان به او را ـ عدّه ای از ـ شیخیان متعصّبی تشکیل می دادند که بنابر آموزه های سیدکاظم رشتی منتظر ظهور امام بودند؛(1) کسانی مانند ملاحسین بشرویه ای که در مسجد کوفه در انتظار ظهور اعتکاف گزیده بود و چون خبر به او رسید، نزد علی محمد رفت و با او گفت و گو کرد و دعویش را پذیرفت. علی محمد نیز او را «باب» خواند و برای دعوت به خراسان فرستاد تا مردم را گرد آورد و با درفش های سیاه خروج کنند!!! علی محمد خود نیز برای این که به مقتضای حدیثی که می گوید: امام زمان علیه السلام از مکّه ظهور خواهد کرد و یارانش از خراسان بیرون می آید، روی به حجاز نهاد، ولی در آنها دلیریِ طرح دعوی نیافت و به بوشهر بازگشت. بابیان معتقدند که وی در مکّه «اظهار امر» کرد و به شریف مکّه و شاه ایران و امپراتور عثمانی نامه نوشت و آنها را به اطاعت خواند.

2. انحراف در موضوع مهدویت

2/1. یاران مهدی موعود

سیدعلی محمدشیرازی با ادّعاهای ناروا و دروغین خود، عدّه ای را به گمراهی کشانید. مناظره، مباحثه و گفت و گوهای عالمان وارسته شیراز، علی محمد را وا داشت که برفراز منبر و در برابر مردم، موضوع نیابت و «بابیت» خود را انکار کند، لیکن چیزی نگذشت که ادّعاهای دیگری مانند مهدویت و … را به میان آورد. در جریان مسایل سیاسی و جریان فرقه های ساختگی در اواخر سلطنت محمدشاه و پس از مرگ او در سال 1264، مردم ایران شاهد آشوب هایی که بابیان گرداننده آنها بودند.

از آشوب هایی که جمعی از مریدان سیدعلی محمد، به رهبری ملاّحسین بشرویه ای و ملاّمحمدعلی بارفروش، به راه انداخته اند، رویداد «قلعه شیخ طبرسی» در مازندران بود. در این آشوب، آنان قلعه طبرسی را پایگاه خود قرار دادند و اطراف آن را خندق کَندند و خود را برای جنگ با قوای دولتی آماده ساختند. از سوی دیگر بر مردم ساده دل که در پیرامون قلعه زندگی می کردند، به جرم «ارتداد» هجوم آورده به قتل و غارت ایشان می پرداختند، به گونه ای که یکی از بابیان می نویسد:

«جمعی رفتند و در شب یورش برده، ده را گرفتند و یکصدو سی نفر را به قتل رسانیدند. تتمّه فرار نموده، ده را حضرات اصحاب حق، خراب نمودند و آذوقه ایشان را جمیعا به قلعه بردند»؛(2)

شرق و غرب فرمانروایی می کنند؛ چنان که یکی از بابیان ـ به نام حاجی میرزاجانی کاشانی ـ می نویسد:

«حضرت قدّوس (محمدعلی بارفروش) می فرمودند که: ما هستیم سلطان به حق و عالَم در زیر نگین ما می باشد و کلّ سلاطین مشرق و مغرب به جهت ما خاضع خواهند گردید».(3)

پدید آمد که در سال 1266 ه.ق به شکست بابیان انجامید.

2/2. تنبّه و روی گردانی برخی از بابیان

در جریان حمایت از علی محمد شیرازی، عدّه ای از سرِ صداقت خود را به آب و آتش زدند، و از انجام تکالیف کوتاهی نمی کردند؛ به عنوان مثال، آنان در جنگ های قلعه طبرسی و زنجان از مسلمانی دم زدند و نماز می گزاردند و از «بابیت» علی محمد جانبداری می کردند.(4)

(5)(6)

و طغیان طرفداران «باب» ادامه پیدا کرده است.

2/3. انگیزه های گروش و شورش

شورش هایی در قلعه طبرسی، زنجان، تهران، تبریز و … که مقارن با نخستین سال های سلطنت ناصرالدین شاه قاجار بوده، رخ داد که وفق قراین تاریخی حاکی است که برخی از این شورش ها ریشه های اعتقادی و زمینه های اجتماعی و تاریخی داشته و به ویژه از اعتقاد شیعی ظهور امام زمان متأثر بوده است؛ هر چند گفته می شود که سردمداران آنها غالبا در جهت جامه عمل پوشاندن به دستورهای باب به این اقدام ها دست زدند. او در کتاب «بیان» فارسی، پنج استان ایران را مختصّ پیروان خود اعلام کرده و حضور کافرانِ به «بیان» را در این مناطق حرام خوانده بود.(7)

سرکوبی شدیدی که در همان وقت و پس از آن نسبت به بابیه اعمال می شد، مقاومت کردند.

بزرگ ترین انگیزه این گروش و پایداری را باید در وضع اجتماعی مردم ایران که سالیان دراز در معرض تجاوز و چپاول حاکمان مستبد و فاسد، در فقر و نادانی روزگار می گذراندند، و نیز امید داشتن به یک منجی برای اصلاح امور، دید. پس شگفت نیست اگر برای رهایی از آن ستم و ریا به دامن هر کس که با هر انگیزه ای به مخالفت با قدرت های رسمی برخیزد، چنگ می زنند و نیازی هم به تفحّص در چنان دعوی هایی نبینند.

به نظر برخی، ادامه شورش ها پس از قتل باب، به ویژه کوشش بابیان برای قتل ناصرالدین شاه هم مؤیّد این معنی است که این حرکت کم کم به نهضتی ضدّ حکومت بدل می شد؛ اما طرح ناموفّق قتل شاه موجب شد تا سرکوب شدیدتری نسبت به بابیه اعمال گردد و بسیاری از سران آنان به قتل رسند و برخی زندانی شوند و گروهی به بغداد گریزند(8) که ادامه انحراف «بابیت» در شکل گیری فرقه ای جدید دیگر با نام «بهائیت» جلوه گر شد (که شرح آن پس از این خواهد آمد).

3. عاقبت ادّعاهای دروغین

در ایّامی که علی محمد در مکّه بود، بر اثر فعّالیت ملاّحسین بشرویه ای و دیگر گروندگان، کار او شهرتی گرفت. از این رو، چون به ایران بازگشت، بی درنگ دستگیر شد و علما در شیراز مجلسی آراستند و او را در معرض امتحان آوردند. اعتضاد السلطنه آورده است که وی در این مجلس صریحا نوشته های خود را وحی الهی، و افصح از قرآن(9) [!!!] و دین خود را ناسخ اسلام دانست و چون نتوانست دعوی خود را اثبات کند و بلکه اطوار نابخردانه داشت، چوبش زدند و وی نیز بر سر منبر از آن دعوی توبه کرد و آن گاه همان جا بازداشت شد. مدّتی بعد به سفارش و کوشش منوچهر خان معتمد الدوله گرجی، والی اصفهان، علی محمد وارد این شهر شد و چند ماهی به آسودگی سپری کرد تا والی مرد. آن گاه علمای اصفهان به دربار نامه نوشتند و خواهان تنبیه علی محمد شدند. حاج میرزا آقاسی که خود مشرب صوفیانه داشت و نمی خواست نسبت به این دعاوی سخت گیری کند، دستور داد او را به ماکو تبعید کنند؛(10) اما به درخواست وزیر مختار روس، کینیاز دالگورکی ـ که از بروز آشوب در قفقاز بیم داشت ـ علی محمد را به قلعه چهریق در حدود ارومیه بردند.

بر اثر کوشش های بابیانی چون ملاّ حسین بشرویه ای و ملاّمحمد علی بارفروش و سپس قرّة العین، کار «باب» بالا گرفت. آن گاه علاوه بر کسانی چون ملاّعبدالخالق یزدی و ملاّعلی اصغر مجتهد نیشابوری و ملاّمحمدتقی هراتی و ملاّمحمدعلی زنجانی، جمع قابل توجّهی گرد آمده، آماده شورش گشتند. پس به دستور دولت، علی محمد را به تبریز بردند و مجلسی تشکیل دادند و علما و از جمله چند تن از علمای شیخی با او به گفت و گو پرداختند.

از گزارشی که ناصرالدین میرزای ولیعهد در این باره به محمد شاه نوشته، پیداست که علی محمد به رغم تکرار دعوی از پاسخ فرو ماند و در آخر هم خود را مسلمان و موحّد و اهل ولایت ائمّه خواند و توبه کرد و بخشایش خواست.(11) اما قیام و آشوب مسلّحانه ای که در خراسان، مازندران، فارس، زنجان و دیگر نقاط توسط بابیان پدید آمد، دولت مرکزی را به مقابله واداشت و آنان پس از چند جنگ خونین سرکوب گشتند و چند تن از سران بابیه کشته شدند و برخی به حبس افتادند. این آشوب ها و بیم دولت از گسترش آن سبب شد تا به دستور دولت ،علی محمد را باز از چهریق به تبریز بردند و همراه یکی از یارانش به نام محمدعلی زنوزی در 27 (یا 28) شعبان 1266 ق اعدام کردند.(12) در برخی از منابع آمده است که باب را پیش از قتل در مجلسی، نزد علما حاضر کردند و چون دعوی خود را تکرار کرد، حکم به قتلش دادند.(13)

4. وصایت و جانشینی باب

گزارش منابع بابی و بهایی نسبت به جانشینی علی محمد شیرازی «باب» یکسان نیست. میرزاجانی کاشانی(14) بعد از شرح اندوه باب در کشته شدن یارانش به «نوشتجات» میرزا یحیی ـ که همان ایام به باب رسیده بود ـ اشاره کرده و نوشته است که باب بعد از خواندن این نامه ها مسرور شد و سپس وصیت نامه ای برای یحیی فرستاد و در آن «نصّ به وصایت و ولایت فرمود».

کنت دوگوبینو، وزیر مختار فرانسه در ایران، نیز که در آن سال ها در ایران بوده و جزئیات وقایع بابیان را ثبت کرده، میرزا یحیی را جانشین باب دانسته و تأکید کرده است که این جانشینی، بدون سابقه و مقدّمه صورت گرفت و بابی ها نیز آن را پذیرفتند.(15)

(16)(17)(18)

بهاءاللّه محفوظ از تعرّض ناس مانَد».

محیط طباطبایی به استناد گزارش های تاریخی و برخی قراین دیگر اظهار کرده که اساسا موضوع «وصایت» برای باب مطرح نبوده و رهبری بابی ها بعد از او به شیخ علی ترشیزی معروف به عظیم رسید و همو بود که بابی ها را به منظور اجرای نقشه قتل ناصرالدین شاه قاجار به تهران فرا خواند.(19)

سال نداشت، میرزا یحیی حسینعلی زمام کارها را در دست گرفت.

میرزا حسینعلی در حدود هیجده سال، وصایت «باب» درباره میرزا یحیی را قبول داشته و از اوامر و دستورهای او به صورت ظاهر اطاعت و پیروی می نمود. وی، حتی در کتاب «ایقان» که پس از مراجعت از سلیمانیه در بغداد نوشته شده است، در موارد زیادی به اشاره و کنایه از میرزا یحیی تجلیل و تمجید نموده است، ولی کم کم مخالفت خویش با میرزا یحیی را آشکار ساخت و میرزا یحیی هم او را طرد نمود.

5. میرزا حسینعلی «بهاء» کیست؟

میرزا حسینعلی (ملقّب به بهاء)(20) فرزند میرزا عباس نوری مازندرانی ـ معروف به میرزا بزرگ ـ در اول شوّال سال 1233 قمری در تهران تولّد یافت. خاندان او از دهکده ای کوهستانی کوچک به نام «تاکر» از نور مازندران می باشند.

میرزا حسینعلی، ادبیات و علوم مقدماتی را در تهران تحصیل نموده، و با عرفا و فضلا و نویسندگان (که با پدرش رفاقت و دوستی داشتند) معاشرت داشته است. وی در حکومت قاجار به خدمت دیوان در آمد و برحسب آن که شوهر خواهرش میرزا مجید، منشی کنسول روس بود، درک زیر و بم کارها در روابط متقابل ویژه با سفارت خانه ها برایش ساده و آماده بود.

وی پس از چندی به حلقات درویشان پیوست و مانند آنها، زلف و گیسوی بلند گذاشت وجبّه و کلاهی ترتیب داد.

پس از آن که آوازه دعوت سید علی محمد باب انتشار یافت، میرزا حسینعلی دعوت او را شنیده، و به مسلک اصحاب او در آمده است. وی که در این زمان 27 بهار از عمرش را سپری کرده بود، به تبلیغ و ترویج بابیت پرداخت و با ارتباطاتی که با سفارت خانه های خارجی داشت، در هنگام ضرورت به سیّد باب کمک می کرد.

5/1. آغاز دعوت میرزا حسینعلی «بهاء»

در سال 1268 ناصرالدین شاه از طرف طرفداران سید باب در تهران مورد سوء قصد و حمله قرار گرفت، ولی جان سالم به در برد. پس از این حادثه بابی ها مورد تعقیب قرار گرفته، عده ای از آنان دستگیر و زندانی شدند. میرزا بهاء نیز از جمله دستگیرشدگان بود و در تهران زندانی شد. وی پس از حدود یک سال زندانی در سال 1269 از زندان آزاد، و به کمک سفیر روس به سوی بغداد حرکت کرد.

پس از یازده سال که در بغداد اقامت داشته، در نتیجه شکایت اهالی و نفرت و مخالفت مردم در سال 1280 به دستور سلطان عثمانی، میرزا بهاء و جمعی از «بابیّه» به اسلامبول تبعید می شوند. آنان چهار ماه در اسلامبول توقّف داشته، سپس به «ادرنه» تبعید شدند. در سال چهارم اقامت در «ادرنه» میرزا بهاء زمزمه دعوت به خویش را شروع کرده است. با آغاز دعوت میرزا بهاء، اختلاف شدیدی میان او و برادرش میرزا یحیی رخ داد. وی آشکارا اعلان نمود:

«من همان شخص موعود باب «من یظهره اللّه » هستم، و میرزا یحیی صبح ازل باید از من پیروی کند و احکام و حدود «بیان» متوقّف به تصدیق و امضای من است و من مسلک باب را نسخ نمودم».

5/2. پیدایش فرقه «بهایی»

با آغاز دعوت میرزا حسینعلی، رقابت دو برادر بر سر فرماندهی بر «بابیان» علناً آغاز و کم کم به اوج خود رسیده تا جایی که طرفین یکدیگر را تهدید به مرگ می کردند. لذا، دولت عثمانی هر دو را به دادگاه کشانید. دادگاه دستور داد هر یک از دو برادر با گروه پیرو خود به نقطه ای دور از هم فرستاده شوند. از این جهت در سال 1285 به دستور سلطان عبدالعزیز، یحیی صبح ازل با خاندان و پیروانش به قبرس، و حسین علی بهاء و طرفدارانش به عکّا (در سرزمین فلسطین اشغالی) تبعید شدند.

در همین ایّام بود که برای تشخیص طرفداران آن دو، اطرافیان صبح ازل به فرقه «ازلیه» و پیروان میرزا حسینعلی بهاء، فرقه «بهائی» نامیده شدند و آنهایی که به این دو برادر ملحق نشدند، به نام قبلی «بابی» باقی ماندند.

سرانجام رقابت و کشمکش بین دو برادر، به پیروزی میرزا حسینعلی ختم شد و او توانست نظر اربابان استعمارگر خویش را به کارآیی و انجام وظیفه اوامر آنان جلب کند و برادر را از معرکه بیرون سازد، لذا، به تدریج میرزا یحیی صبح ازل به زوال گرایید و ازلیه نیز برای ابد فراموش شدند.

5/3. سرانجام دعوت میرزا «بهاء»

وقتی که میرزا حسینعلی احساس کرد، دعوت او مؤثّر افتاد و عدّه ای بر گرد او حلقه زدند، نوع دعوتش را در مراحل مختلف زمانی تغییر داد. وی پس از ادّعای «من یظهره اللّه » و مهدویت، دعوی «رجعت حسینی» و «رجعت مسیحی» نمود. و به تدریج سلسله صعودی این ادّعاها به رسالت و شارعیت و حلول خدا در او با تجسّد و تجسّم خداوند (و بالاخره دعوی خداوندی «انا الهیکل الاعلی») منتهی شد.

لازم به ذکر است که بهاء در بغداد و اسلامبول و ادرنه و نیز در عکا همواره با تقیّه و تظاهر به اسلام زندگی می کرد تا خشم حکومت عثمانی علیه خود بر انگیخته نشود. وی در نماز جمعه عکّا شرکت می جست و ماه رمضان به روزه داری تظاهر می نمود و با این حال، رابطه سرّی خود را با «بابیّان» ایران که بعدها «بهائی» نام گرفتند، قطع ننموده و همواره مکتوبات و وحی های ادّعایی، یا تجلّیات «خدا منشانه»ی خود را برای آنان می فرستاد یا باز می گفت.

وی بالاخره در سال 1892 میلادی (حوالی 1310 هجری قمری) بعد از سال ها سکونت در عکّا به اسهال خونی مبتلا شد و درگذشت و در عکّا به خاک سپرده شد.

5/4. جانشینی پسر بعد از پدر

با مرگ میرزا حسینعلی، بابیان و بهائیان در حالت صبر و انتظار به سر می بردند تا این که پسر ارشد میرزا حسینعلی به نام عباس افندی ـ که بعدها «عبدالبهاء» لقب گرفت ـ تلاش گسترده ای را آغاز کرد و ضمن هدایت و رهبری این فرقه، به تبلیغات فراگیر دست زد. وی که در محیط حکومت عثمانی و در داخل ایران مجالی برای تبلیغ نمی یافت، در سال 1911 میلادی به اروپا مسافرت نمود. و در سال 1912، نه ماه در آمریکا توقّف کرد و برخلاف رهبران پیشین، به جای روسیه با انگلستان و سپس با آمریکا رابطه ویژه ای برقرار نمود. (تفصیل بیشتر این مطلب، در بخش نقش و نفوذ استعمار در شکل گیری و تداوم این فرقه ضالّه خواهد آمد).

5/5. ریاست شوقی افندی و دیگر رهبران بهائیان

در سال 1921، با مرگ عبدالبهاء، شوقی افندی نوه دختری میرزا حسینعلی زعامت بهائیان را بر عهده گرفت که تا 1957 ادامه یافت.

بنا به نقلی، شوقی افندی پیش از مرگش، طرح تأسیس تشکیلاتی به نام «بیت العدل» را صادر کرد و چون می دانست که بعد از وی این تشکیلات را باید شخصی مطمئن اداره کند، «چارلز میسن ریمن» آمریکایی را به جای خود انتخاب کرد. از این رو، وقتی که شوقی افندی در سال 1336 ش (1957م) به طرز مشکوکی در لندن جان سپرد، «میسن ریمن»، فرزند یکی از روحانیون کلیسای اسقفی جای وی را گرفت و خود را «شبان بهائیان» نامیده است. پس از او نیز افرادی همانند وی، رهبری بهائیان را بر عهده گرفتند (و بدین ترتیب حرکتی که از یکی از محلاّت شیراز شروع شد، از ایالات متحده آمریکا سر بر آورد)!!!

از سوی دیگر، بهائیان ساکن در فلسطین اشغالی و کشورهای دیگر همسایه، با نپذیرفتن رهبری «ریمن»، یک گروه 9 نفری را مسؤول بیت العدل (در حیفای اسرائیل)، و رهبران بهائیان قرار دادند و به این وسیله سمبل همکاری جهانی یهود و بهائیت علیه منافع ملت های شرق اسلامی اعلان موجودیت کرد.(21)

علی محمد باب و بهاءاللّه به اصطلاح به صورت آیات به زبان عربی نازل کرده است … .(22)

طرفدار «روحیه خانم ماکسول» همسر شوقی، و «میس ریمن» آمریکائی تقسیم کرد.(23)

انتخاب هیئت نه نفره بیت العدل در سال 1382 ه.ق زعامت امور بهائیان به آنها سپرده شد.

6. بهائیان و استعمار گران

6/1. استعمار و «مذهب تراشی»

پیش از آن که دخالت مستقیم و غیر مستقیم استعمارگران در اختراع یا تأیید و ترویج مسلک بهائیت را ملاحظه کنیم ،شایسته است به یک ویژگی دیرینه استعمار در موضوع «مذهب تراشی» توجه کنیم. یکی از سیاست هایی که دشمنان ادیان الاهی، همواره آن را دنبال می کردند، تحریف مذهب حق و اختراع مذهب جدید به جای آن بود. «مذهب تراشی» از دیر زمان رایج بود و همیشه در کنار دعوت حقّ پیامبران ـ علیهم السلام ـ عدّه ای داعیه مذهب و مسلک جدید داشتند تا دکّه ای باز کرده به منافع اقتصادی، اجتماعی و سیاسی و…. دست یابند.

در عصر حاضر، «مذهب تراشی» شکل جدیدی به خود گرفته و همراه با پیشرفت دانش بشری، بعضی از مسلک ها و مکاتب نو به وجود آمده، چهره علمی و سیاسی به خود گرفته، و با «ایسم»ها ظهور نمودند. مسلمانان از زمان های گذشته تا امروز، شاهد پیدایش انحراف فکری و عملی در جریان خلافت، حکمیت و خوارج و به وجود آمدن فرق مختلف مذهبی در قرن دوم و سوم بوده اند. انحراف و برداشت های نادرست ابن تیمیه در قرن هفتم، و ظهور کامل این انحراف در قرن دوازدهم توسط محمد بن عبدالوهّاب ـ هم ـ نمونه های بارز «مذهب تراشی» را است که از سوی بیگانگان ترویج و حمایت می شود.

استعمار جدید (New – Colonosm) در قرن اخیر، برای زدودن اصالت مذهب و به انزوا کشیدن «دین»، مسلک های گوناگون را به وجود آورده، یا از آنها حمایت کرد که از جمله آن بهائیت در ایران، قادیانگری در هندوستان و پاکستان و وهّابیّت در حجاز است. مهم ترین هدف استعمار از حمایت و ترویج این مسلک های ساختگی، ایجاد تشتّت در میان مسلمانان و از هم پاشیدن اساس و بنیان دین است.

حدود یکصد سال پیش که آفتاب در مستعمرات انگلیس غروب نمی کرد، وزارت امور خارجه این کشور برای تداوم حاکمیت خود بر ممالک مستعمره، شعبه ای مخصوص ادیان مستعمرات، مستملکات، ممالک نیمه مستعمره و حتی سرزمین های مجاور آنها دایر کرده و دیپلمات هایی که در سفارت خانه های انگلیس در آفریقا، آسیا و خاورمیانه با عنوان دبیری حضور داشتند، برای این شعبه فعالیت می کردند.

بعضی از مورّخان بر این باورند که ظهور فرقه «بهائیت» برای هدف سیاسی بود که پشت مظاهر دینی مخفی شد. بعضی از رهبران این فرقه ها، کشیشانی بودند که استعمار از آنها جهت تفرقه میان مسلمانان و بد جلوه دادن تعالیم انسانی استفاده کرد، چنان که برای همین مقصود از ملاّ احمد قادیانی در هندوستان استفاده کرد.(24)

که باشد، نتیجه یکی است یعنی ایجاد یک صف بندی در مقابل مسلمانان.

یکی از کسانی که عمیقاً درباره مسلک «بابیت» و «بهائیت» تحقیق کرده و تعالیم و کتاب های آنها را مستقیماً مورد مطالعه قرار داد و نیز از نوشته های مخالفان نیز بهره برده، می گوید: در نتیجه این کوشش و تحقیق، پرده از جلو چشمانم پاره شد و نقشه های توطئه آمیز و گسترده استعمار بر ضدّ اسلام، کشف شد و به طور یقین بر من آشکار شد که بهائیت یک گروه باطنی مسلک اند که سه نیرو در پشت سر، آنها را مورد حمایت قرار می دهند: استعمار با حیله ها و توطئه هایش، رژیم صهیونیسیتی با همه امکانات مخفی و آشکارش، مسیحیان و مؤسسه های تبشیری.(25)

6/2. همبستگی یهودیان و بهائیان

با آغاز دعاوی مسلک جدید از سوی سران بابیت و بهائیت، انجمن جهانی یهودیان به تأیید و تقویت و کمک مالی و عملی از آنان پرداختند. دلیل اشتیاق یهود برای چنین کاری این بود که یهودیان از قرن نوزدهم میلادی در صدد ایجاد یک کشور مستقل بودند که یکی از بزرگ ترین مانع، در برابر آن ها، قدرت و نیروی اسلام و امت اسلامی بود که بیشترین کینه را نسبت به یهود داشتند. از این رو، یهودیان برای زدودن افکار اصیل اسلامی و مقابله با آن، به تعریف و تمجید از سران بهایی پرداخته اند، تا در کنار ادّعای نسخ شریعت اسلامی و برداشتن جهاد و دفاع در مسلک نوظهور، زمینه های همزیستی با یهودیان آماده گردد.

از سوی دیگر، در دوره ای ـ حدود یکصد و شصت سال، با ادّعای میرزا علی محمد باب، بابیگری در ایران آغاز شد و برای مدتی ایران مرکز اصلی و به اصطلاح کعبه آمال بهائیان بود. اما با حکم ارتداد بهائیان از سوی مجتهدان و علمای اسلام و سخت گیری بر آنها و فرار رهبران بهائیان به بغداد و استانبول و سرانجام به جزیره قبرس و گریختن پیروان میرزا حسین علی بهاء به عکّا (در فلسطین اشغالی) این کعبه آمال تغییر جهت داد، نام و عناوین رهبران بهائیت که با «میرزا» و «سید» آغاز می شد، به «افندی» که عنوان عثمانی بود، تغییر شکل داد. در چنین دورانی بود که با تشکیل حکومت غاصبانه اسرائیل شوقی افندی، رهبری بهائیت را به دست گرفت. و برای اولین بار نام «ارض اقدس» و «مشرق الاذکار» از زبان وی شنیده شد.

ناگفته نماند که در آن سوی سکّه، یهود کوشش های فراوانی کرد تا میرزا حسین علی بهاء و عباس افندی را مظهر پیروزی یهود و مصداقی از پیشگویی عهد قدیم(26) مبنی بر تجلّی نور الاهی در جهان هستی و… قرار دهد!!!

یکی از نویسندگان بهایی (ابوالفضل جَرفادِقانی = گلپایگانی) با توجه به بند دوم از فصل 33 سفر تثنیه، کتاب تورات که آمده: «پروردگار از کوه سینا آمد و از ناحیه ساعیر بر مردم طلوع کرد و از کوه فاران درخشش نمود و از رِبْواتِ قدس آمد و از سمت راستش نور سه بیعت بود»، می گوید:

قبل از برپایی قیامت، باید خداوند چهار مرتبه بر مخلوقات تجلّی کند و چهار ظهور واقع گردد تا بنی اسرائیل به کمال رسد و کارشان به خداوند بزرگ منتهی گردد. پس پراکندگی آنان از دورترین نقطه جمع می گردد و شرّ همه افراد از آنها دفع می شود و در زمین مقدس ساکن می گردند و موازین گذشته به آن ها بر می گردد».(27)

6/3. به رسمیّت شناختن یکدیگر

علی رغم سابقه دشمنی که میان یهودیان و مسلمانان در طول تاریخ اسلام بود، و بهائیت هم ریختن خون مسلمانان و غارت اموال را مباح اعلام کرده بود،(28) چهارمین پیشوای بهائیت در صدد بر آمد تا با استفاده از اختلافات دیرینه مسلمانان و یهودیان، سرزمین اشغالی فلسطین (اسرائیل) را به عنوان مرکز اصلی بهائیان بپذیرد و دولت غاصبانه یهود را به صورت پناهگاه و تکیه گاه جهانی این فرقه در آورد.

دولت غاصب اسرائیل، از وضعیت به وجود آمده به خوبی استفاده کرد و لذا برای سرمایه گذاری در حیطه حکومت غاصبانه اش از همگان دعوت کرد و با روی خوش نشان دادن به سرمایه داران بهایی در فلسطین اشغالی، زمینه های سرمایه گذاری فراهم شد؛ چنان که تدفین رهبران بهایی در فلسطین اشغالی، بهانه ای دیگر برای تفاهم بیشتر بهائیان و یهودیان به دست داده است.

از این رو،شوقی افندی در تلگراف 9 ژانویه 1951 م رسماً از تشکیل دولت غاصب اسرائیل حمایت کرد.(29) و میرزا حسین علی بهاء هم پیش از آن، در مدت حیاتش مردم را به اجتماع صهیونیسم در سرزمین اشغالی فلسطین دعوت کرد و در کتاب «الاقدس» که پنداشت وحی ای است از آسمان نازل شده، در تأیید و تمجید دولت غاصب صهیونیستی پرداخته است.(30)

سکنی گزیدن در آنها، همه سرزمین فلسطین را سرزمین و وطن خود قرار دهند!!!(31)

شناخته، چنین می نویسد:

«… اکنون فلسطین را نباید فی الحقیقه منحصراً سرزمین سه دیانت محسوب داشت، بلکه باید آن را مرکز و مقرّ چهار دیانت به شمار آورد؛ زیرا امر بهایی که مرکز آن «حیفا» و «عکا» است و این دو مدینه زیارتگاه پیروان آن است، به درجه ای از پیشرفت و تقدّم نایل گشته که مقام دیانت جهانی و بین المللی را احراز نموده است.و همان طور که نفوذ این آیین در سرزمین مذکور روز به روز رو به توسعه و انتشار است، در ایجاد حسن تفاهم و اتحاد بین المللی ادیان مختلف عالم نیز عامل بسیار مؤثّری به شمار می آید…».(32)

وابسته به حمایت اسرائیل شدند و درحقیقت آینده هر دو به یکدیگر گره خورده است.

6/4. حمایت روسیه تزاری از بهائیان

پس از اعدام محمدعلی باب در تبریز، سه تن از بهائیان به جان ناصرالدین شاه سوء قصد کردند ولی محافظان شاه با شمشیر به سوء قصد کنندگان حمله ور شدند، و آنان را دستگیرکردند.

در این زمان، میرزا حسینعلی که از سویی مظنون قلمداد می شد، به منظور مصون ماندن از تعقیب و دستگیری که چه بسا به اعدامش می انجامید، به سفارت روس پناهنده می شود و سفیر و حتّی دولت روسیه تزاری از وی حمایت کردند. وی، مدّتی در مقرّ تابستانی سفارت روس در «زرگنده»ی شمیران به سر برد و بنابر منابع بهائی، به رغم اصرار سفیر روس بر ادامه اقامت وی در آنجا و امتناع از تسلیم او به نمایندگان شاه، سرانجام سفیر از وی خواست که به خانه صدر اعظم برود و «ضمنا از مشارالیه [میرزا آقا خان نوری، صدراعظم] به طور صریح و رسمی خواستار گردید امانتی را که دولت روس به وی می سپارد در حفظ و حراست او بکوشد»(33)، «و اگر آسیبی به بهاءالله برسد و حادثه ای رخ دهد»، شخص صدراعظم مسؤول سفارت روس خواهد بود.(34) توجّه خاص سفیر روس به سرنوشت «باب» و «بابیان»، موجب شد که وی پس از تسلیم میرزا حسینعلی به صدر اعظم، همچنان مراقب کار باشد و با پیگیری موضوع و «پیغام شدید»، موجبات رهایی او را از زندان فراهم آورد. از سوی دیگر این امور سبب شد تا شاه ایران، مهد علیا ـ مادرش ـ و سایر درباریان بیشتر به وی مظنون شوند و طرح توطئه سوء قصد را از جانب او بدانند؛(35) و بالأخره حکومت ایران دستور دهد که حسینعلی تهران را به مقصد بغداد ترک گوید. در این هنگام سفیر روس از وی خواست «که به روسیه برود و دولت روس از او پذیرایی خواهد نمود»، اما او نپذیرفت؛ هنگام سفر تبعید نیز نماینده ای از سوی سفارت روس همراه کاروان بود.(36) بابیان دیگر نیز ناگزیر از ترک تهران و رفتن به بغداد شدند.

حمایت بی دریغ روسیه از بهاءاللّه ، از نفوذ استعمار شرق در این فرقه و استفاده سیاسی از وی پرده بر می دارد. برای پی بردن بیش تر به این مطلب، بخشی از نوشته سومین پیشوای بهائیت یعنی «شوقی افندی» (شوق ربّانی) نوه دختری میرزا حسینعلی و جانشین عباس عبدالبهاء را می خوانیم:

«… هنگامی که سوء قصد اتفاق افتاد، حضرت بهاءاللّه [!] در لواسان تشریف داشتند. و میهمان صدر اعظم بودند… در زرگنده میرزا مجید شوهر همشیره مبارک که در خدمت سفیر روس «پرنس دالگورکی» سمت منشی گری داشت، آن حضرت را ملاقات کرد و ایشان را به منزل خویش که متصل به خانه سفیر بود، رهبری و دعوت نمود.

آدم های حاج علیخان حاجب الدوله چون از ورود آن حضرت باخبر شدند، موضوع را به مشارالیه اطلاع دادند و او مراتب را شخصاً به عرض شاه رسانید. شاه از استماع این خبر غرق دریای تعجّب و حیرت شد و معتمدین مخصوص به سفارت فرستاد تا او را که به دخالت در این حادثه متّهم شده بود، تحویل گرفته نزد شاه بیاورند. سفیر روس از تسلیم بهاءاللّه امتناع ورزید و از هیکل مبارک تقاضا نمود که به خانه صدر اعظم تشریف بیاورند. ضمناً از مشارالیه به طور صریح و رسمی خواستار گردید امانتی را که دولت روس به وی می سپارد در حفظ و حراست آن بکوشد…».(37)

آورده اند:

«با توجه به مفاد عهد نامه های ترکمان چای و گلستان، دولت روسیه قرار گذاشت که با تبعه آن دولت طبق مقررات کاپیتولاسیون رفتار شود و بنابراین مقررات، هر یک از طرفین دعوی، تبعه کشور روسیه باشد، باید محاکمه در حضور نماینده دولت روس انجام گردد. مجموعه مطالب فوق نشان می دهد که برطبق مقررات کاپیتولاسیون با آقای میرزا حسینعلی نوری رفتار شده است، گویا ایشان هم تبعه رسمی دولت روس بوده اند. و چه خوب گفته اند: خدایا زین معمّا پرده بردار!

«اکنون که رابطه ی بهاء اللّه با آقای کینیاز دالگورکی برای دولت ایران وشاه وقت آفتابی شده بود، دیگر دولت روس نمی توانست از وجود شخص بهاء اللّه در ایران برای ادامه برنامه خود استفاده نماید، و از طرفی اگر ایشان در ایران می ماند ممکن بود به دست مسلمانان کشته شود، و از همه مهم تر مادر ناصرالدین شاه مهد علیاء، بهاءاللّه را مقصّر اصلی می دانست. این چند موضوع سبب شد که جناب سفیر نقشه دیگری بریزد، مقدمات اعزام وی را به جانب دیگر فراهم ساخت و با وسایلی آن چنان صحنه سازی نمود که میرزا حسینعلی از ایران تبعید گردد، تا در خارج بتواند به وسیله آن وجود نازنین به هدف های خویش نایل شود…»(38)!!!

کرد!

بعدها که شروع به صدور الواح مذهبی کرد، لوحی نیز خطاب به پادشاه روس صادر نمود و از این که الکساندر نیکلاویچ (الکساندر دوم) امپراطور روس، دستور حمایت و آزادی او را داده است تشکر کرد:

«ای پادشاه روس، ندای خداوند ملک قدّوس را بشنو [منظور میرزا حسینعلی بهاء است] و به سوی بهشت بشتاب، آن جایی که در آن ساکن شده است کسی که در بین ملاء بالا اسماء حسنی نامیده شده و در ملکوت انشاء به نام خداوند روشنی ها نام یافته است. مبادا این که هوای نفست تو را از توجه به سوی خداوند بخشاینده مهربان باز دارد. ما شنیدیم آن چه را در پنهانی با مولای خود گفته و لذا نسیم عنایت و لطف من به هیـجان آمد و دریای رحمتم به موج افتاد، ترا به حق جواب دادیم، به درستی که خدای تو دانا و حکیم است و به تحقیق یکی از سفیرانت مرا یاری کرد، هنگامی که در زندان اسیر غل و زنجیر بودم، برای این کار خداوند برای تو مقامی را نوشته است که علم هیچ کس بدان احاطه ندارد. مبادا این مقام را از دست بدهی»(39)!!!

شوقی ربّانی نیز این لوح را تأیید کرده است.(40)

یکی از الواح می نویسد:

«قسم به جمال قدم که اول ضرری که بر این غلام وارد شد این بود که قبول شهریه از دولت نمود».(41)

روس برای حفظ جان میرزا حسینعلی نوری ـ نیز هیچ گونه شکی وجود ندارد.(42)

(43)(44)

بپذیرد تا مورد حمایت و تقویت قرار گیرد.(45)

6/5. استعمار انگلیس و بهائیان

استعمار پیر انگلیس از دیر زمان برای تفرقه و ایجاد مسلک های ساختگی در خاورمیانه به ویژه هندوستان و سپس ایران تلاش می کرد و در این راستا، کمک شایانی به شکل گیری و ادامه حیات سیاسی ـ اجتماعی بهائیان نموده است.

موضع گیری انگلستان در ایران همچون نفوذش در هندوستان مصیبت های زیادی را به بار آورده است. از بین بردن صفوف متّحد و یک پارچه امّت اسلامی، روشن کردن شعله های آتش تفرقه و نفاق در میان مسلمانان، کمک به حرکت های مخرّب علیه تعالیم اسلامی که از جمله آن، تشویق، همکاری و همراهی رهبران بهائیت در رسیدن به هدفشان را می توان ذکر کرد.

آنان به کمک دولت روس، در نجات میرزا حسین علی بهاء از اعدام، کمک شایانی کردند، چنان که خود میرزا حسینعلی بهاء می گوید:

«… در حالی از کشور خارج شدیم که با سواره هایی از سوی دولت ایران و دولت روس همراه بود، تا این که با عزّت و احترام وارد کشور عراق شدیم».(46)

متعدد عبدالبهاء در دانشگاه ها و محافل مذهبی در لندن، نشانه های دیگری بر انگلیسی بودن اوست.

وی به طور شگفت انگیز از محبت انگلستان و مردم آن ونیز برتری آرای غربیان بر شریقیان نزد خارجی ها سخن گفته است.

و در برابر، انگلیسی ها هم با اعلان وفاداری به عبدالبهاء گفته اند که لندن مرکز خوبی برای انتشار عقاید شما خواهد بود.(47)

عبدالبهاء و خانواده و دوستان وی محافظت به عمل آید.(48)

توجّهی کرده بود.

مهم ترین اقدامی که در این ایّام از سوی دولت انگلیس صورت گرفت، دادن لقب «سر» (SIR) و نشان (به اصطلاح مدال قهرمانی) «نایت هود» (KNIGHT HOOD) از طرف دولت انگلستان به عبدالبهاء بود.(49)

انگلیس لوحی صادر نمود ودر آن امپراطور انگلیس را چنین دعا کرد:

«پروردگارا! امپراطور بزرگ ژرژ نجم پادشاه انگلستان را به توفیقات رحمانی خود مؤید بدار و سایه بلند پایه آن کشور را بر این منطقه بیارای، و حفظ و حمایت خویش را مستدام بدار، تو نیرومند و عالی و عزیز و حکیم می باشی».(50)

ضمن سخنرانی در منزل میس کراپر سال 1911 ضمن ستایش از دولت انگلیس چنین گفت:

«خوش آمدید، خوش آمدید، اهالی ایران بسیار مسرورند از این که من آمدم اینجا و الفت بین ایران و انگلیس است. ارتباط تام حاصل می شود ونتیجه به درجه ای می رسد که به زودی افراد ایران جان خود را برای انگلیس فدا می کنند، و همین طور انگلیس خود را برای ایران فدا می نماید، از اصل ملت ایران و انگلیس یکی بودند… این ملت انگلیس و ایران هر دو برادرند، لهذا در زبان انگلیسی، بسیار الفاظ ایرانی است».(51)

6/6. گرایش سران بهائیت به آمریکا

در سده اخیر، کاهش قدرت انگلیس در منطقه خاورمیانه و نفوذ و پیشرفت سریع آمریکا، موجب شد که عباس افندی،(از پیشوایان بهائیان) به جانب آمریکا روی آورد. وی در سفرش به آمریکا، در یکی از سخنرانی ها گفته است:

«… امشب من نهایت سرور دارم که در همچو مجمع و محفلی وارد شدم. من شرقی هستم. الحمدللّه در مجلس غرب حاضر شدم و جمعی می بینم که در روی آنان نور انسانیت در نهایت جلوه و ظهور است. و این مجلس را دایر بر امن می گویم که ممکن است ملت شرق و غرب متحد شوند و ارتباط تام به میان آمریکا و ایران حاصل گردد».(52)

خطاب خویش به آمریکائیان گفت:

«از برای تجارت و منفعت ملت آمریکا، مملکتی بهتر از ایران نه، چه که مملکت ایران مواد ثروتش در زیر خاک پنهان است، امیدوارم ملت آمریکا سبب شوند که آن ثروت ظاهر شود…»(53)

6/7. وضعیت فعلی بهاییان در آیینه غربیان و استکبار جهانی

با توجه به تبلیغات گسترده رسانه های غرب مبنی بر حمایت از فرقه بهائیت در ایران و سایر کشورهای جهان، نکات تازه ای در موضع گیری غرب و به ویژه استکبار جهانی در رابطه با این گروه، کشف می شود. بررسی و تحلیل عمیق این موضوع خود فرصت دیگری را می طلبد. و اینک به طور اجمال به بعضی از ترفندهای استعمارگران، تبلیغات، حمایت ها و تلاش گسترده رهبران فعلی بهائیان اشاره می کنیم:

6/8. تلاش بهائیان در افزایش جمعیت

پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی ایران، جایی برای ادامه تبلیغات گمراه کننده فرقه مرتد بهائیت باقی نماند و لذا تعدادی از آنان به دین اسلام برگشتند و برخی پا به فرار گذاشتند و بعضی دیگر به تبعیت از این مسلک ادامه دادند. آنان که در ایران ماندند علی رغم محدودیت های اعلام شده از سوی دولت جمهوری اسلامی در خصوص کنترل جمعیت، در جلسات خود نسبت به این مسأله، با حساسیت برخورد کرده و تصمیم گرفتند که همچنان به تولید نسل و افزایش جمعیت خود ادامه دهند. هدف آن ها از این تصمیم عبارت است از:

الف) افزودن جمعیت فرقه بهائیت، جهت گرفتن امتیازات بیشتر.

ب) منزوی نشدن به دلیل کمی جمعیت در شهرها و روستاها.

ج) آماده نمودن جوّ برای افزایش فعالیت های سیاسی خود.(54)

6/9. تلاش غرب برای جلوه دادن فرقه بهائیت در ردیف ادیان الاهی

برخی از کشورهای اروپایی و آمریکایی، سال گذشته اقدام به چاپ و انتشار یک سری تمبر با نام معرفی ادیان الاهی کرده اند که یکی از تمبرها به فرقه ضالّه بهائیت اختصاص دارد. این تمبرها به صورت یک مجموعه شامل ادیان اسلام، مسیحیت و زرتشت است. تمبرها حاوی تصاویر و اشکالی است که به عنوان سمبل دین شناخته شده است. چاپ این تمبرها نشانگر تلاش و شگردهای مختلف استکبار برای ترویج فرقه ضالّه بهائیت و مقابله با آیین مقدّس اسلام است.(55)

6/10. حمایت آمریکا از فرقه ضالّه بهائیت

آمریکا در پی حمایت های مستمر از فرقه ضالّه بهائیت، هر از چند گاهی در صدد تصویب لایحه بر می آید. در همین رابطه در سال های اخیر، در مجلس سنای آمریکا، در سال های 1982 ـ 1392 پنج مصوبه در حمایت از این فرقه به تصویب رساندند. رؤسای جمهور آمریکا، همواره از این فرقه، حمایت و پشتیبانی می کردند. اخیراً کنگره آمریکا از رئیس جمهور این کشور خواست که خواستار عملکردهای (به اصطلاح) حقوق بشر در ایران شود. کلینتون در پاسخ به این در خواست اعلام داشت، من عمیقاً درباره موقعیت جامعه بهایی و سایر اقلیت های مذهبی! در ایران نگران هستم و به شما اطمینان می دهم که ما به اصرار خود نسبت به رعایت حقوق بشر اقلیت های مذهبی در ایران ادامه خواهیم داد.(56)

آمد.انشاءاللّه


1. دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 11، ص 34.

2. نقطة الکاف، حاجی میرزا جانی کاشانی، ص 162، لیدن 1328 ه / 1910 م.

3. همان، ص 162.

4. ر.ک: کشف الحیل، عبدالحسین آیتی، ج 1، ص 163، 195.

5. تاریخ نبیل زرندی، ص 271 ـ 273.

6. کشف الحیل، همان، ج 1، ص 130؛ دانشنامه ی جهان اسلام، ج 1، ص 18.

7. دانشنامه جهان اسلام، ج 4، ص 34.

8. دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 11، ص 35.

9. دایرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 11، ص 34.

10. نامه حاجی میرزا آقاسی به علما در کتابخانه شماره 1 مجلس شورای اسلامی موجود است.

11. ر.ک: روضة الصفای ناصری، رضا قلی هدایت: 10 / 310 ـ 312، قم، 1339 ش؛ فتنه باب، اعتضاد السلطنه، به کوشش عبدالحسین نوایی، ص 15، 17، 20 و 23، تهران، 1351 ش. اصل توبه نامه که براون آن را چاپ کرده، در کتابخانه شماره 1 مجلس شورای اسلامی موجود است. ر.ک: سه مقاله، عبدالحسین نوایی، ص 131 ـ 132.

12. فتنه باب، همان، ص 33 ـ 73؛ روضة الصفای ناصری: 10 / 428، 433، 456 و 457.

13. متن فتوای علما در اعدام باب نیز در کتابخانه شماره 1 مجلس شورای اسلامی موجود است.

14. ر.ک: نقطة الکاف، چاپ ادوارد براون، ص 238، 244.

15. همان، مقدّمه براون، ص 3.

16. ص 3 ـ 4، 28 ـ 32.

17. تلخیص تاریخ، ص 419 ـ 422.

18. مقاله سیاح، ص 67 ـ 68.

19. گوهر، سال 6، ش 3، ص 178 ـ 183؛ ش 4، ص 271 ـ 277.

20. لقب «بهاء» از طرف قرة العین (زرین تاج دختر حاج ملاّصالح قزوینی) به میرزاحسینعلی داده شده است.

21. ر.ک: خاتمیت پیامبر اسلام، ص 67 ـ 69.

22. ر.ک: تاریخ جامع بهائیت، ص 24 ـ 25.

23. همان، ص 596.

24. ر.ک: الموسوعة الذهبیة للعلوم الاسلامیة، دکتر فاطمه محجوب: 7 / 554، دارالغد العربی، قاهره، مصر.

25. محسن عبدالحمید، حقیقة البابیة و البهائیة، ص 4.

26. «خداوند از سیْنیْ برآمد و از سِیْعِیر برایشان تجلی کرد و از کوه پاران درخشنده شد و با هزار هزاران مقدسان ورود نمود و از دست راستش به ایشان شریعتی آتشین رسید». تورات، ص 397، ترجمه فاضل خان همدانی، 1856 م، 1272 ه . ق، لندن.

27. ر.ک: دائرة المعارف القرن الرابع عشر (العشرین): 2 / 377.

28. چنان که در گزارش نماینده سیاسی انگلیس در ایران در تاریخ 21 ژوئن 1850 م آمده است. ر.ک: انشعاب بهائیت، ص 45.

29. ر.ک: انشعاب در بهائیت، ص 169.

30. وی آورده است: «هذا یوم فیه فازالکلیم بانوار القدیم، و شرب زلال الوصال من هذا القدح الذی به سجرت البحور. قل تاللّه الحق انّ الطور یطوف حول مطلع الظهور، و الروح ینادی من فی الملکوت، هلموا و تعالوا یا ابناء الغرور، هذا یوم فیه سرع، کرم اللّه شوقاً للقائه و صاح الصهیون قد اتی الوعد، و ظهر ما هو المکتوب فی الواح اللّه المتعالی العزیز المحبوب». الاقدس، ص 118.

31. ر.ک: مفاوضات عبدالبهاء.

32. انشعاب در بهائیت، ص 170 ـ 171، به نقل از: قرن بدیع: 4 / 162.

33. شوقی افندی، قرن بدیع، ج 1، ص 318.

34. تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ص 593.

35. همین جریان را عباس افندی (عبدالبهاء) در مقاله «سیاح» آورده است. و نیز ر.ک: نامه ای از سن پالو، ص 306، امان اللّه شفا، دارالکتب الاسلامیة.

36. تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ص 611 ـ 612، 617 ـ 618؛ شوقی افندی، قرن بدیع، ج 2، ص 48.

37. ر.ک: قرن بدیع: 2 / 15.

38. انشعاب در بهائیت، ص 111 ـ 112، به نقل از: نامه ای از سن پالو، ص 306.

39. انشعاب در بهائیت، ص 115؛ آثار قلم اعلی، حسینعلی بن میرزا بزرگ نوری، ج 1، ص 76؛ قرن بدیع، ج 2، ص 49.

40. قرن بدیع: 2/86.

41. مجموعه الواح مبارکه، ص 159.

42. دانشنامه جهان اسلام، ج 4، ص 735.

43. Arnold barrows kemball.

44. قرن بدیع، ج 2، ص 125 ـ 126.

45. کشف الحیل، آیتی، ج 1، ص 380 ـ 381.

46. ر.ک: حقیقة البابیة والبهائیة، محسن عبدالحمید، ص 194؛ به نقل از؛ نبذة من اشراقات بهاءاللّه ، ص 156.

47. همان، ص 194 ـ 196.

48. این متن تلگرام را شوقی افندی، در قرن بدیع: 3/297 پذیرفته است.

49. ر.ک: قرن بدیع، 1/399؛ نامه ای از سن پالو، ص 17 ـ 3؛ خاطرات صبحی، ص 94.

50. متن عربی دعا چنین است: «اللهم أیّد الامپراطور و الاعظم جورج الخامس [ملک] انکلترا بتوفیقاتک الرحمانیة و ادم ظلّها الظّلیل علی هذه الاقلیم الجلیل بعونک و صونک و حمایتک، انّک انت المقتدر المتعالی العزیز الحکیم».نامه ای از سن پالو، ص 18.

51. ر.ک: سخنرانی های عبدالبهاء، جلد اول.

52. خطابات عبدالبهاء: 1/33.

53. انشعاب در بهائیت، ص 124 ـ 125؛ به نقل از پرس دالگورکی یا تاریخ و نقش سیاسی رهبران بهایی، ص 76.

54. ر.ک: خبرنامه فرهنگی ـ اجتماعی، شماره 106، ص 28 و نیز شماره 108، ص 44 ـ 45.

55. همان، شماره 133، ص 10 ـ 11.

56. ر.ک: رویدادها و تحلیل، شماره 104 و 105، صص 27 ـ 28.

منبع :انتظار – زمستان 1382، شماره 10 –

خودباورى و خودباختگى از دیدگاه امام خمینى(ره)

(مسلمان‌ها باید خودشان را پیدا کنند، یعنى بفهمند که خودشان یک فرهنگى دارند، خودشان یک کشورى دارند، خودشان یک شخصیتى دارند). امام خمینى(ره)

از نظر اسلام، انسان‌ها آزاد آفریده شده‌اند و داراى شخصیت و هویت مستقل مى‌باشند، لذا حق ندارند خود را تحت سلطه دیگران قرار بدهند. اما این که چرا بعضى از ملت‌ها، همیشه زیر سلطه دیگران زندگى مى‌کنند و افراد زورگو و دولت‌هاى استعمارگر آنها را اسیر خود کرده‌اند، دلائل گوناگون دارد: گاهى جهل و نادانى انسان‌ها باعث شده که در زیردست دیگران زندگى کنند و گاهى غفلت و سهل‌انگارى بشر باعث شده که از زندگى مستقل و راحت بى‌بهره بماند. ولى شاید مهمترین عامل(نداشتن ایمان و یک جهان‌بینى درست که بر پایه اسلامى بنا شده باشد) و بالطبع محروم ماندن از آثار و برکات چنین عقیده و پشتوانه‌اى، خود عامل اساسى در انحراف از مسیر اصلى و گردن نهادن بر دستورها و امر و نهى‌هایى است که به خورد مردم مى‌دهند. در این میان وظیفه افراد آگاه و دلسوز است که با دلائل متقن و روشن، این گونه افراد بشر را بیدار کنند و با نشان دادن راه‌هاى صحیح زندگى، استقلال فکرى و جسمى را به آنها هدیه کنند، چراغى هر چند کوچک و کم نور به دست آنها بدهند، درست همان کارى که ائمه طاهرین(علیهم السلام) انجام دادند تا در تاریکی‌هاى جهل و ظلم، راهنماى راهشان باشد.

رسول مکرم اسلام(صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: (ان الحسین مصباح الهدى و سفینه النجاه) چرا که امام حسین(علیه السلام) چه براى زمان خود و چه براى آیندگان، چراغ راه هدایت مى‌باشد. ایشان با ظلم‌ستیزى خود، چهره منفور ظلم و ظالم را براى مردم جهان برملا کردند. مقاله حاضر به مناسبت سالگرد امام خمینى(ره) به پیروان و علاقمند آن امام عزیز در سه بخش تقدیم مى‌شود:

۱ـ هشدارهاى حضرت امام در باره خود باختگى و خودباورى.

۲ـ عوامل خودباختگى و خودباورى از دیدگاه امام راحل

۳ـ راهنمایى‌هاى روشنگرانه امام راحل براى رسیدن به خودباورى.

هشدارهاى حضرت امام(ره) در باره خودباختگى و خودباورى

امام امت مى‌فرمایند:

(چرا هر روز این مظاهر الهیت و قدرت خدایى را مى‌بینید و بیدار نمى‌شوید؟ از این غربزدگى بیرون بیایید… به خود بیایید. یک قدرى به اسلام فکر کنید. نشکنید این سد بزرگى را که قدرت‌هاى بزرگ را شکست؛ نمى‌توانید هم بشکنید).(۱)

این مرد بزرگ همیشه سعى بر آن داشته که ملت‌ها را خصوصا مردم مسلمان ایران را متوجه نعمت‌هاى بالقوه و بالفعلى که خداوند در وجود آنها قرار داده، نماید.

از این رو، در هر مناسبتى، چه در دوران خفقان و چه بعد از انقلاب اسلامى، محور سخنان ایشان، بیدارى و هوشیارى و استقلال مردم بود و اعتقادشان به این بود که گرچه دشمن با انواع دسیسه‌ها و تبلیغات دورغین سعى کرده ما را عقب نگهداشته و کارى کند که خودمان هم باور کنیم واقعا کارى از دست ما بر نمى‌آید، ولى ما مى‌توانیم به یارى خداوند توى دهن اینها بزنیم. مى‌فرمودند:

(شما مى‌توانید کشور را اداره کنید. مى‌توانید مدیریت داشته باشید.) مى‌فرمودند: و یکى از مصیبت‌هاى بزرگى که براى این ملت بار آورده‌اند، این که ملت را نسبت به خودشان هم بدبین کردند.(… تبلیغاتى که اینها کردند، ما به خودمان هم حتى سوء ظن پیدا کردیم. یعنى خودمان هم باختیم خودمان را)(۲)(آنها یک همچو فرهنگى را براى ما درست کردند که ما از خودمان بى‌خود بشویم و آنها تمام چیزى که ما داریم و حیثیتى که ما داریم ببرند.)(۳)

انسان وقتى آزاد است که جسم و روح و تفکرش هم آزاد باشد تا بتواند به کمک این نیروى بزرگ سه‌گانه، ادامه حیات بدهد، در این رابطه(هیتلر) هم سخن به جایى مى‌گوید، او مى‌گوید: گر چه ما ظاهرا زنده بودیم، اما در حقیقت چون اجسام بى‌روحى بودیم که تمام ارزش‌هاى زندگى را از ما گرفته بودند. این قانون طبیعى است: ملتى که خود را تسلیم دیگرى کرد تا او دخالت کند، این ملت لیاقت شکست و بدبختى را خواهد داشت.(۴) در یک بیان دیگر، امام راحل آداب و فرهنگى را که غرب براى مسلمان‌ها به ارمغان آورد، (ام الامراض) مى‌نامند و سفارش مى‌کنند که ملت مسلمان، اکیدا از آن بپرهیزند. مى‌فرمایند: (در سالهاى بسى طولانى، جوانان ما را با افکار مسموم پرورش داده و عمال داخلى استعمار بر آن دامن زده‌اند و از یک فرهنگ فاسد استعمارى جز کارمند و کارفرماى استعمار زده حاصل نمى‌شود. باید کوشش کنید مفاسد فرهنگى حاضر را بررسى کرده و به اطلاع ملت‌ها برسانید و با خواست خداوند متعال، آن را عقب زده و به جاى آن، فرهنگ اسلامى ـ انسانى را جایگزین کنید تا نسل‌هاى آینده با روش آن که انسان‌سازی و عدل‌پرورى است، تربیت شوند.)(۵)

امام عزیز چون پدرى دلسوز و با تدبیر، سعى در ایجاد وحدت بین اقشار مختلف ملت مسلمان داشتند و هر گاه قدمى یا قلمى در رابطه با ایجاد سستى و تفرقه مى‌دیدند، پدرانه نصیحت مى‌کردند. مى‌فرمودند: (من از آنها گله دارم براى این که مى‌بینم که در نوشته‌هایشان، بعضى نوشته‌هایشان، اینها راجع به فقها… یک قدرى حرف‌هایى زده‌اند که مناسب نبوده است بزنند.

اینها غرضى ندارند، من مى‌دانم که غالب اینها مى‌خواهند خدمت کنند، نه این است که مغرض باشند و از روى سوء نیت حرفى بزنند، اینها اطلاعاتشان کم است.)(۶)

امام همیشه از افراد تحصیل کرده انتظار ویژه‌اى داشتند، چرا که آنها با علم و آگاهى دادن به مردم نقش موثرى دارند. در یک بیان زیبا خطاب به دانشگاهیان مى‌فرمایند: (یک فرد دانشگاهى که انحراف پیدا کند، غیر از یک فرد بازارى و کارگر است. انحراف اساتید دانشگاه، انحراف خودشان تنها نیست. انحراف یک گروه است؛ چه گروهى؟ آن گروهى که مى‌خواهند مملکت را اداره کنند که گاهى به انحراف یک کشور منجر مى‌شود.)(۷) در بیانات امام مکرر شنیده و دیده بودیم که به وحدت جامعه اسلامى اهمیت خاص قائل بودند، به خصوص دو قشر عظیم و تحصیل کرده حوزه و دانشگاه که مسئولیت‌هاى کلیدى کشور هم به دست این دو قشر است سفارش مى‌کنند.(آنها دنبال این بودند که این دو قدرتى قدرت متفکر ملت هست و ممکن است که ملت‌ها را اینها بیدار بکنند، اینها را از هم جدا بکنند، نه فقط جدا، طورى بکنند که مقابل هم بایستند، صف‌آرایى بکنند.)(۸)

نیز مى‌فرمودند: (نیروى هر دو قدرت متفکر ملت، به جاى رویارویى با دشمن اصلى و عمال داخلى آنها، در رویارویى با یکدیگر تباه شد. هر دوى آنها به جاى کارکرد عقلى، احساسى، برخورد کردند نتیجه آن شد که آن قدر در بدگویى از یکدیگر پیشى گرفتند که پل‌هاى پشت سر ویران گردید.)(۹) این هشدار جدى امام در حال حاضر بسیار قابل تامل و تفکر مى‌باشد، که خداى ناکرده دوباره تاریخ سیاه تفرقه بین این دو گروه عظیم و کارى تکرار نشود. امید است ـ انشاء الله ـ هر دو قشر حوزه و دانشگاه در تمامى طول عمر با برکتشان در کنار هم بوده و براى هم کار بکنند و تنها منحصر در نام(وحدت حوزه و دانشگاه) نباشد؛ زیرا امام راحل این دو نیروى بزرگ را به علم و عمل تشبیه فرموده‌اند: (دانشگاه و حوزه را به علم و عمل مى‌توان تشبیه کرد. آنچه که خوانده شده رفتار الگویى آن عالم است. پس عالم بودن عمل کردن است) و در بیان دیگرى، امام راحل حوزه‌اى و دانشگاهى را به چشم و گوش تشبیه کرده‌اند.(۱۰)

ایجاد جنگ روانى و تضعیف روحیه انسان‌هاى مبارز، یکى از ابزارهاى کارى دشمنان بشریت ـ خصوصا جهان اسلام ـ است که غالبا قربانیان بیشترى هم مى‌گیرد. در این میان فقط بصیرت و اتحاد انسان‌هاى آزاده و مبارز و حق‌جو مى‌باشد که کارساز بوده و مى‌تواند اثرات جنگ روانى و امثال ذالک را از بین ببرد.

از آنجا که دشمنان اسلام و انقلاب اسلامى، در هیچ زمانى بیکار ننشسته‌اند و درصدد ضربه زدن مى‌باشند، امام بزرگوار خطاب به حوزه و دانشگاه مى‌فرمایند: (حوزه‌هاى مقدسه علمیه و دانشگاهیان قدیم و جدید و طبقه جوان ملت‌هاى بزرگ اسلام، باید خودشان را مجهز کنند براى عصرهاى تاریکى که پیش‌بینى مى‌شود. اسلام محتاج به دفاع بیشترى است. این دنیا با همه فریبندگى بر ما و شما خواهد گذشت؛ چه بهتر که این عمرهاى کوتاه و وقت‌هاى کم، صرف خدمت به اسلام و مسلمین و استخلاص ممالک اسلامى از تحت فشار ظلم استعمار و استبداد گردد. شما آقایان محترم با مجاهدات و تجنب از هواهاى باطل، حب دنیا را از دل بیرون نمائید تا شایسته خدمت به احکام نورانى آسمانى گردید.(۱۱)

همان طور که این پدر بزرگوار، جوانان را ذخائر فوق‌الارضى مى‌نامیدند، به همان نسبت هم نگران آینده آنها بودند، لذا مى‌فرمودند: (جوانان دبیرستانى با هشیارى کامل توجه داشته باشند که عمال اجنبى، آنان را حتى با اسم اسلام راستین، به دام شرق یا غرب نیندازند… جوانان عزیز دبیرستانى و دانشگاهى توجه کنند که سران و سردمداران گروه‌ها که مى‌خواهند با اسم اسلام، پایه‌هاى آن را سست کنند و جوانان را به دام اندازند، هیچ اطلاعى از اسلام و اهداف و قوانین آن ندارند و با خواندن چند آیه از قرآن و چند جمله از نهج‌البلاغه و تفسیرهاى جاهلانه و غلط نمى‌شود اسلام‌شناس شد… در حقیقت، تمسک به قرآن و نهج‌البلاغه، براى کوبیدن اسلام و قرآن است تا راه را براى رهبران غربى و شرقى خود باز کنند و شما جوانان عزیز و سرمایه‌هاى کشور را بر ضد مصالح کشور خودتان بسیج نمایند.‌ اى جوانان عزیز! هشیار باشید و با تفکر و تعقل، فعالیت این منافقین بلندگوى غرب را بررسى نمایید. امروز بزرگترین دلیل بر بطلان راه آنان، همبستگى تمامى نیروهاى ضد انقلاب و کوشش همه آنان در مخالفت با جمهورى اسلامى است که خواست ملت مى‌باشد… اینان همان اندازه در دعوى اسلامى بودن خود صادقند که در دعوى مخالفت با غرب و آمریکا که اکنون صداقتشان در دامن غرب و طرفدارى بى‌چون و چراى غرب از آنان به ثبت رسیده.)(۱۲) در بیان دیگر فرمودند: (و نکته دیگرى که از باب نهایت ارادت و علاقه به جوانان عرض مى‌کنم این است که در مسیر ارزشها و معنویات، از وجود روحانیت و علمای متعهد اسلام استفاده کنید و هیچ‌گاه و تحت هیچ شرایطى خود را بى‌نیاز از هدایت و همکارى آنان ندانید.(۱۳) به پدر و مادر این عزیزان نصیحت کنم که شما فرزندان خودتان را و جوان‌ها خودشان را، از دست این گرگ‌هایى که به صورت آدمیزاد درآمدند و شما را منحرف مى‌خواهند بکنند، توجه داشته باشید… شما تمام قواى خودتان را هم که روى هم بگذارید، در مقابل این سیل خروشانى که ملت مسلمان و ارزنده ایران به راه مى‌اندازد، قطره‌اى بیش نیستند. چرا خودتان را به تباهى مى‌کشید و با اسم استقلال ایران، مى‌خواهید ایران را به چنگال گرگ‌هاى قدرتمند مبتلا کنید. یک قدرى تفکر کنید؛ ما خیر و هدایت شما را مى‌خواهیم.)(۱۴)

همان طور که امام راحل فرموده‌اند، عده‌اى به نام اسلام، طورى جوان‌ها را گول مى‌زنند که جوان ساده و باصفا فکر مى‌کند اسلامى را که آن‌ها عرضه مى‌کنند بهتر از اسلامى است که حاکم بر جامعه انقلابى ما است.

هر روز با ایراد گرفتن به احکام فقهى و مسائل دیگر اسلامى، جوان‌ها را نسبت به احکام نورانى اسلام بدبین مى‌کنند و ایمان و اعتقادشان را متزلزل ساخته و به نفع اغراض شخصى خود، از آنها سوء استفاده مى‌کنند. امام امت این پیر فرزانه گویا چنین روزهایى را پیش‌بینى مى‌کرد، لذا فرمود:

(ما متاثریم براى جوان‌هایمان، متاثریم براى این بازى‌خورده‌ها… که شماها را وادار مى‌کنند بروید، شماها استقامت کنید، کارها را درست کنید؛ ما بیاییم حکومت کنیم.(۱۵) یک قدرى فکر لازم دارد که این را براى چه مى‌کنید؟ مگر اینها نبودند ادعا مى‌کردند ما با خلق موافقیم(امروز هم قشر جوان را یدک مى‌کشند) با دیگران مخالف، با آمریکا مخالفیم. شما دیدید عملا بر خلاف این عمل کردند و به دامن آمریکا پناه بردند و آمریکا از آنها حمایت مى‌کند(البته بعضى از آنها در میان مردم ایران زندگى مى‌کنند و از فضاى باز سیاسى که حاصل خون شهیدان و جانبازان گرانقدر مى‌باشد استفاده مى‌کنند و همچنین از سایر خدمات ملى بهره‌مند مى‌شوند، ولى عملا و علنا در خدمت بیگانه هستند و گویا سخنگوى آنها مى‌باشند و اندیشه‌هاى شوم آنها را در نوشته‌ها و سخنان خود پیاده مى‌کنند چرا توجه ندارید به مصالح خودتان؟! آن روزى که این‌ها بیایند و سلطه پیدا کنند، معلوم نیست با شماها چه خواهند کرد.

(ما میل نداریم که شماها، جوانانى که مى‌توانید براى این ملت ذخیره باشید، تباه شوید، تباه فکرى بشوید و بعد هم تباه جانى.(۱۶) انتظار این پدر پیر از فرزندان خود، تنها اصلاح و هدایت خودشان نیست، بلکه از آنها مى‌خواهد که دیگران را هم ارشاد کنند؛ نوباوگانى که بى‌خبر هستند و از دام صیادان شیاد اطلاعى ندارند. از این رو مى‌فرمایند: (نصیحت مشفقانه من به شما نوجوانان و جوانان داخل و خارج، آن است که از راه اشتباه برگردید و با محرومین جامعه که با جان و دل به جمهورى اسلامى خدمت مى‌کنند، متحد شوید و براى ایران مستقل و آزاد فعالیت نمایید تا کشور و ملت از شر مخالفین نجات پیدا مى‌کند و همه با هم به زندگى شرافتمندانه ادامه دهید تا چه وقت و براى چه گوش به فرمان اشخاصی هستید که جز به نفع شخصى(حزبى) خود، فکر نمى‌کنند(۱۷) شما جوانان عزیز هشیار، با دوستان داخل کشور خود دست به دست هم دهید و این نوباوگان بی‌خبر را ارشاد(کنید) و از دام صیادان شیاد برهانید.(۱۸)

عوامل خودباختگى و خودباورى از دیدگاه امام(ره)

زمانى که مردم مسلمان ایران به زور زیر سلطه اجانب و دست نشانده‌هاى آنان زندگى مى‌کردند و مجبور بودند افکار نادرست غربى را در کشور‌شان تحمل کنند، با دمیدن صبح انقلاب اسلامى و نفس مسیحایى حضرت امام، مردم ایران به اصالت و هویت واقعى خود بازگشتند و با افشاگرى امام عزیز، به پوچى ابرقدرت‌هاى شرق و غرب پى بردند. در این رابطه امام راحل فرموده‌اند:

(ما از اروپائیان چنان وحشت کردیم که یکسره خود را باخته و علومى که خود در او تخصص داریم و اروپائیان تا هزار سال دیگر نیز به او نرسند به سستى تلقى مى‌کنیم. کسى که منطق الشفا و حکمه الاشراق و حکمت متعالیه صدراى شیرازى دارد، به منطق و حکمت اروپا چه احتیاج دارد.(۱۹) و نیز خطاب به روساى اسلام فرمودند:

(الان بر روساى اسلام، بر سلاطین اسلام بر روساى جمهور اسلام (روساى احزاب داخل کشور) تکلیف است که این اختلافات موسمى جزیى را که گاهى دارند این اختلافات را کنار بگذارند… اگر همه با هم همدست بشوند، هفتصد میلیون مى‌گویند این جمعیت، اما هفتصد میلیون متفرق به قدر یک میلیون هم نیستند، هفتصد میلیون متفرق به درد نمى‌خورد. هزارها میلیون متفرق هم به درد نمى‌خورد. اما اگر این هفتصد میلیون، دویست میلیونش، چهارصد میلیون با هم دست بدهند، دست برادرى بدهند حدود و ثغورشان را حفظ کنند… در مصالح اسلامى که مشترک بین همه است با هم توحید کلمه کنند اگر اینها توحید کلمه کنند، دیگر یهود به فلسطینى طمع نمى‌کند، دیگر هند به کشمیر طمع نمى‌کند، براى این است که نمى‌گذارند شما متحد بشوید)(۲۰) ایشان خطاب به مردم عزیز ایران فرمودند: (مجاهدت شما جوانان و مسلمین برومند ایران همه طبقات که با وحدت کلمه دست اجانب را کوتاه کردید، الگویى است براى همه مستضعفین. من امیدوارم که همه مستضعفین که زیر بار مستکبرین هستند، بواسطه این مجاهدات شما به خود بیایند و خودشان را نجات بدهند.)(۲۱) رهبر معظم انقلاب قدرت اقتصادى مسلمان‌ها را یک حربه کارى علیه جهانخواران مى‌دانستند و تاکید داشتند که مسلمانان هم از نیروى خدادادى نفت بر علیه آنها استفاده کنند. مى‌فرمودند: (اگر چند مدتى شیرهاى نفت به روى غرب بسته شود، آنها تسلیم شما مى‌شوند. آنها محتاج به نفت شما هستند، زمان جنگ عراق بر ایران در سال ۶۵ یا ۶۴، ایران یکى از پایانه‌هاى نفتى کویت را مورد هدف قرار داد(به خاطر همکارى کویت با عراق در جنگ… ). چند روز بعد جرائد نوشتند که آمریکا به خاطر بمباران پایانه کویت، حدود یک هزار میلیون یا میلیارد خسارت دیده است. این همان نکته‌اى است که امام به آن اشاره فرموده بودند. در رابطه با عرضه(اسلام آمریکایى) اعتقادشان بر این بود که این نوع از اسلام از پیچیدگى خاص برخوردار مى‌باشد که به راحتى قابل شناسایى نیست. مى‌فرمودند: (اى کاش همه تجاوز جهانخواران همانند تجاوز شوروى به کشور مسلمان و قهرمان‌پرور افغانستان علنى و رو در رو بود تا مسلمانان ابهت و اقتدار دروغین غاصبین را در هم مى‌شکستند، ولى راه مبارزه با اسلام آمریکایى، از پیچیدگى خاصى برخوردار است که تمامى زوایاى آن باید براى مسلمانان پابرهنه روشن گردد.)(۲۲)

رهبر کبیر انقلاب اسلامى، همیشه آرزو داشتند که دو مرکز مهم حوزه و دانشگاه با هم و در کنار هم باشد تا به وسیله علم و آگاهى آنها، مردم مسلمان هم از آگاهی‌هاى لازم بهره‌مند شوند و همه با هم در جهت منافع کشور و بر ضد دشمنان اسلام به فعالیت بپردازند: (و از نقشه‌هاى اجانب، کوشش در جدایى این دو قطب و تفرقه‌اندازى بین این دو مرکز حساس آدم‌ساز بوده و هست جدا کردن این دو مرکز در مقابل آنها را یکدیگر قرار دادن اینها را در مقابل هم قرار دادن و در نتیجه خنثى کردن فعالیت آنان در مقابل استعمار و استعمارگران از بزرگترین فاجعه‌هاى عصر حاضر است.(۲۳) این سخنان گهربار که برگرفته از قرآن کریم مى‌باشد، همیشه باید سرلوحه همه اقشار ملت مسلمان و انقلابى ایران قرار بگیرد. قرآن مى‌فرماید: (و اطیعوا الله و رسوله و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحکم و اصبروا ان الله مع الصابرین)(۲۴) و همه با روح وحدت ایمان پیرو فرمان خدا و رسول باشید و هرگز راه اختلاف و تنازع(که موجب تفرقه اسلام است) نپوئید که در اثر تفرقه ترسناک و ضعیف شده، قدرت و عظمت شما نابود خواهد شد؛ بلکه همه باید یکدل(در راه خدا) پایدار و صبور باشید که خدا همیشه با صابران است.

اگر در همه جوامع اسلامى، روشنگرى و افشاگرى مثل روشنگری‌ها و افشاگری‌هاى حضرت امام صورت مى‌گرفت، مردم مسلمان جهان خصوصا نسل جوان دنباله روى آداب و سنت‌هاى غلط غرب و اروپا نمى‌شدند، برخى مشکلات اخلاقى و روحى براى جامعه ببار نمى‌آمد و نسل جوان که سرمایه مهم و ذى‌قیمت هر کشور مى‌باشند دچار سر در گمى و خودباختگى محض نمى‌گردید.

با توجه به دنیاى امروز غرب و اروپا که حدود هفده میلیون انسان مبتلا به (ایدز) دارد و یا تمدن فعلى که در آن به سرمایه‌گذارى بیش از (شخصیت‌گذارى پرداخته شده) و در نتیجه طغیان و عصیان و احساس پوچى در نسل جوان (نظیر ایجاد حزب سبزها در آلمان) ایجاد کرده و سبب نگرانى و یأس دانشمندان و محققان گشته(۲۵) و (گرایش به هیپى‌گرى و پانکیسم و غیره که دستاورد دنیاى فریبنده و به ظاهر متمدن امروز است) آیا باز هم کسانى مى‌خواهند به دنبال آداب و فرهنگ غربى بروند و ترقى و تمدن را از آنجا به ارمغان بیاورند؟(یا دست به اصلاح جامعه خود بزنند؟!)

ایمان به خدا، همان نیرویى که مردم مسلمان را با مشت و دست خالى به میدان‌هاى مبارزه مى‌کشاند، مورد توجه حضرت امام بود که بارها در سخنانشان به آن اشاره مى‌کردند که نباید از این نیرو غافل بشویم. (… این‌ها همه چیزهایى است که روى یک نقشه‌اى درست شده است که ماها از مقدرات کشورمان غافل بشویم… اینها دیدند که اینها با مشت خالى لکن با ایمان، با ایمان به خدا آمدند به میدان و قدرت‌هاى بزرگ را شکست دادند و همه را بیرون کردند. دستشان را قطع کردند. اینها الان لمس کردند که آنى که اینها را شکست داد، این ایمانى بود که این جوان‌ها داشتند و این توجهى بود که به اسلام داشتند.)(۲۶)

همان طور که رسول گرامى اسلام فرموده‌اند، اسلام بالاتر از همه چیز است(الاسلام یعلو و لا یعلى علیه)(اسلام قدرت کوبنده‌اش را نشان داد… اجانب احساس کردند جنبه کوبنده اسلام را و مى‌خواهند در جنبه سازنده‌اش اخلال کنند. ما به جنبه کوبنده اسلام تا اینجا رسیدیم. باید جنبه سازنده‌اش را هم به دست ملت با پشتیبانى خداى تبارک و تعالى، شروع و به اتمام برسانیم. بدخواهان نمى‌خواهند ببینند که جنبه سازنده اسلام، نمایش پیدا کند در دنیا تا مکتب‌هاى دیگر را دفن کنند.)(۲۷)

امروز حکام غربى به عظمت اسلام اذعان دارند و معتقد هستند که اسلام تنها مکتبى هست که کمونیست را شکست داد. در حالى که ما از آنها شکست خورده بودیم، چرا که اسلام هم به دنیا توجه دارد و هم به آخرت توجه دارد. در همین راستا، استعمار تمام نیروى خود را به کار گرفته است تا برنامه‌هاى مترقى اسلام را نامناسب با جهان امروز نشان بدهد. لذا با پایین آوردن ارزش‌هاى اسلامى توسط عمال خودفروخته داخلى چنین وانمود مى‌کند که احکام اسلامى، اشباع‌کننده خواسته‌هاى ملل مترقى امروز نیست.)

راهنمایى‌هاى روشنگرانه امام راحل براى رسیدن به خودباورى

(اى مسلمانان و ‌اى مستضعفان عالم! دست به دست هم دهید و به خداى بزرگ روى آورید و به اسلام پناهنده شوید و علیه مستکبران و متجاوزان به حقوق ملت‌ها پرخاش کنید.)(۲۸)

قرآن کریم مى‌فرماید: (و نومن بالله فقد استمسک بالعروه الوثقى)(۲۹) پس هر کس به راه ایمان و پرستش خدا گراید به رشته محکم و استوارى چنگ زده که هرگز نخواهد گسست. باز مى‌فرماید: (الله ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى(۳۰) النور) خدا یار اهل ایمان است، آنان را از تاریکى‌هاى جهان بیرون آرد و به عالم نور برد.

امام امت در همه سخنرانى‌هاى خودشان مردم را دعوت به سوى عزت اسلامى مى‌کردند و مکرر مى‌فرمودند که اگر به آغوش(اسلام ناب محمدى)(صلى الله علیه و آله و سلم) باز گردید. سیادت بر دنیا خواهید داشت: (بر شما جوانان مسلمان لازم است که در تحقیق و بررسى حقایق اسلام در زمینه‌هاى سیاسى، اقتصادى، اجتماعى و غیره اصالت‌هاى اسلامى را در نظر گرفته و امتیازاتى که اسلام را از همه مکاتب دیگر جدا مى‌سازد، فراموش نکنید. مبادا قرآن مقدس و آئین نجاتبخش اسلام را با مکتب‌هاى غلط و منحرف‌کننده‌اى که از فکر بشر تراوش کرده خلط نمائید).(۳۱)

طنطاوى مفسر اهل سنت در تفسیرش مى‌گوید: انحطاط مسلمین و ترقى اروپا از یک نقطه شروع شد و آن اعراض از دین است. لازم به توضیح است که دین اروپائیان غالبا مانع ترقى علمى و اکتشافى و اختراعى آنها مى‌شد، به عنوان مثال گالیله در کشف خود نتوانست موفق بشود، زیرا کلیسا او را متهم به کفر کرد، ولى اسلام همیشه مشوق علم آموزى و ابداع و اختراع بوده است، به طورى که در جنگ‌هاى صدر اسلام حضرت پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) در مقابل تعلیم اسرا آنان را بدون فدیه دادن آزاد مى‌کردند. آنچه که تمام انقلاب‌ها را رو به سوى کندى مى‌برد، برگشتن از اصول آن انقلاب است. به عبارت دیگر فراموش کردن اهداف انقلاب و غرق شدن در کارهایى که جلوى حرکت تند چرخ‌هاى انقلاب را مى‌گیرد و مانع بر سر راهش ایجاد مى‌کند. امام بزرگوار سفارش اکید داشتند که دولتمردان انقلاب اسلامى از اصول انقلاب و ولى نعمت‌هاى خود غافل نباشند، چرا که مردم به مسئولین نظام اعتماد کرده و حراست و حفاظت اصول نظام اسلامى را که خون‌بهاى هزاران شهید و جانباز است به دست آنها سپرده‌اند، ایشان در این رابطه فرموده‌اند: (شما آقایان محترم، با مجاهدات و تجنب از هواهاى باطل، حب دنیا را از دل بیرون نمائید تا شایسته خدمت به احکام نورانى آسمانى گردید.)(۳۲)

آگاهان هر جامعه در پیشرفت آن جامعه نقش موثرى دارند. از این رو تلاش و خداى ناکرده کوتاهى آنها نیز موثر مى‌باشد و خسارت‌هایشان جبران‌ناپذیر. لذا سفارش مى‌کنند که: (دانشگاهى نباید خود را بى‌نیاز از حوزه‌ها بداند، به بهانه این که در زمینه علوم تجربى درجه‌اى از دانش دست یافتند و توانستند اداره امور را به دست گیرند دیگر نیاز به حوزه نیست. همان گونه که وجود دانشگاه براى کشور بایسته است وجود حوزه بایسته‌تر مى‌نماید و اداره کشور بى‌وجود روحانیت باعث شکست در برنامه‌هاى اجرایى است)(۳۳) این دو قشر مهم جامعه باید در هر حال مکمل یکدیگر باشند. این دو قشر مى‌توانند کاستى‌هاى یکدیگر را گوشزد نموده با همدلى و همراهى و ارائه نظرات و پیشنهادات مفید در رفع آن بکوشند. آنگاه مى‌توان گره‌هاى کور کشور را گشود. رسیدن به چنین نقطه‌اى چندان دور از دسترس نیست. از دست دادن این فرصت‌ها در این راه جبران‌ناپذیر خواهد بود.(اگر این نهضت شکست بخورد، تا آخر دیگر ایران روى خوش به خودش نمى‌بیند. همه مسئول هستید، من یک طلبه، با شماى دانشگاهى فرق نداریم، هر دو مسئول هستیم.)(۳۴)

امام امت با راه‌کارهاى خاصى که بنا نهادند، پرچم مبارزه را بر علیه تمام مستکبران و جهانخواران برافراشتند و پیروز گشتند و بار دیگر مسلمانان جهان عظمت واقعى اسلام را به چشم خود دیدند و قدرت آن را لمس کردند. علاوه بر پیروزى مردم مسلمان ایران، این حرکت اسلامى مردم جهان را امیدوار ساخت که مى‌توانند خود را از دست استعمارگران نجات بدهند. غیرت دینى در همه زمان‌ها وسیله تحرک براى انسان‌هاى آزاده و مذهبى بوده است حتى افراد غیر مذهبى هم به قدرت و اقتدار دین اذعان دارند، گرچه خودشان پابند نیستند؛ همین نیروها انسان‌هاى تحت سلطه وستم را به اربابان جامعه تبدیل مى‌کنند.

هیتلر مى‌گوید: ما عقیده داریم که اگر احساس مذهبى در یک قوم تقویت شود، لااقل مى‌تواند آن ملت را مافوق درجه انسانى قرار دهد. زیرا ایمان داشتن به یک چیز، اساس آزادى فکر و رها ساختن او از قید اسارت است اگر امروز پایه‌هاى احساس مذهبى را استوار نگاه دارند در صورتى که معتقدات مذهبى با اصول یک تعلیم و تربیت درست هم‌آهنگ باشد، این روش پایه‌هاى معتقدات مردم را مستحکم مى‌کند. و در تصفیه اخلاق و عادات عمومى موثر است.(۳۵) امید است انشاءالله به یارى خداوند بزرگ و عمل به احکام نجاتبخش اسلام عزیز، بتوانیم سایر مردم مسلمان و غیر مسلمان جهان را نیز از دست استعمارگران ظالم نجات بدهیم. على رغم همه تبلیغات پر سر و صداى غرب علیه اسلام، در گوشه و کنار جهان نغمه‌هاى امیدبخش به گوش مى‌رسد. جورج نیلسن مى‌نویسد: خطر بزرگ دیگرى که موجبات نگرانى اروپائیان را فراهم آورده، مسئله مهاجرین فعلى اروپا به عنوان تهدیدى جدى و بالقوه و مهاجرت مسلمانان به اروپا است که خواستار شغل و مسکن و امکانات رفاهى شده در عین حال حاضر نباشند جذب فرهنگ و نحوه زیست کشور میزبان شوند. و نیز مى‌نویسد: بیشتر اندیشمندان غربى با تسلط سیستم آکادمیک سکولار، خاصه در زمینه جامعه شناسى بر این تصور بودند که اقلیتهاى قومى و مذهبى نیز به زودى در سکولاریزم حل خواهند شد، اما چنین تصورى محقق نشد؛ بلکه به گفته او در نیمه دوم دهه هشتاد میلادى، شاهد رشد سریع انتشار کتاب‌ها و مقاله‌هاى مختلف در خصوص مسلمانان اروپا هستیم. البته عامل قدرت مذهبى با آنچه که در خاورمیانه مى‌گذشت بى‌ارتباط نبود.(۳۶) زمانى که امام عزیز مى‌فرمودند ما انقلابمان را صادر مى‌کنیم، بعضى از افراد کوته فکر خیال مى‌کردند اگر ایران را درگیر جنگ بکنند یا مرزهاى ایران را کنترل بکنند مى‌توانند مانع صدور انقلاب بشوند. (بروس موزلیش) در کتاب خمینى مخفى مى‌نویسد: امام خمینى رهبرى است که مناسبترین زمانى را براى فعالیت سیاسى خود انتخاب کرده و انقلاب اسلامى در پى خود(انقلاب پنهان) دارد که با رهبرى امام به تمام جهان سرورى خواهد یافت.(۳۷) خطر صدور انقلاب اسلامى براى غرب از همه سلاح‌هاى مرگبار شکننده‌تر است، چرا که به قول قرآن کریم خواب و راحتى را از آنها گرفته است. قرآن کریم مى‌فرماید: (و لاتهنوا فى ابتغاء القوم ان تکونوا تألمون فانهم یألمون کما تألمون و ترجون من الله ما لا یرجون و کان الله علیما حکیما)(۳۸) و نباید (از تعقیب کردن) در کار دشمنان سستى و کاهلى کنید که اگر شما از آنان به رنج و زحمت مى‌افتید، آنها نیز از دست شما رنج مى‌کشند، با این فرق که شما به لطف خدا(و بهشت ابد) امیدوارید و آنها (چون بى‌ایمانند به خدا و اجر قیامت) امیدى ندارند و خدا دانا و حکیم و (کریم) است و امیدواران را محروم نمى‌سازد.

علامه محمد تقى جعفرى(ره) در آخر نوشتارشان به قطعنامه کنگره‌اى که از سوى انجمن دولتى حقوق تطبیقى دانشگاه حقوق پاریس نوشتند، اشاره کرده‌اند به این مطلب که: (در پایان این کنفرانس‌ها، قطعنامه‌اى به امضاى کنگره… رسانیدند که همه آنان عظمت و استحکام فقه اسلامى را تصدیق کردند و صلاحیت آن را براى پاسخگویى همه جوامع بشرى اعلام نمودند.)

کلام خودمان را با سخن دیگر از امام راحل به پایان مى‌برم که فرمودند: (ما به تمام جهان تجربه‌هایمان را صادر مى‌کنیم و نتیجه مبارزات با ستمگران را بدون کوچکترین چشمداشتى به مبارزان راه حق انتقال مى‌دهیم و تمامى آزادیخواهان باید با روشن‌بینى و روشنگرى، راه سیلى زدن بر گونه ابرقدرت‌ها، خصوصا آمریکا را بر مردم سیلى خورده کشور مظلوم اسلامى و جهان سوم، ترسیم نمایند.)

از خدا مى‌خواهیم این قدرت را به ما ارزانى دارد که نه تنها از کعبه مسلمین که از کلیساهاى جهان نیز ناقوس مرگ بر آمریکا و شوروى به صدا درآوریم.

پى‌نوشت‌ها

۱ ـ خودباورى و خود باختگى از دیدگاه امام، ص۷۷؛
۲ ـ مجموعه مقالات کنگره بزرگداشت سالگرد امام(ره) ج۵، ص۱۳۵؛
۳ ـ خودباورى و خود باختگى از دیدگاه امام، ص۳۷؛
۴ ـ همان، ص۷۷؛
۵ ـ نبرد من، هیتلر، ص۲۳۱؛
۶ ـ جهان اسلام از دیدگاه امام خمینى(ره)، ص۴۸؛
۷ ـ مجموعه مقالات کنگره بزرگداشت سالگرد امام(ره) ج۳، ص ۳۷۱؛
۸ ـ همان، ج۱، ص۵۳؛
۹ ـ همان، ج۳، ص۳۶۱؛
۱۰ ـ همان، ج۳، ص۳۶۷؛
۱۱ ـ همان، ج۳، ص۳۵۸؛
۱۲ ـ جهان اسلام از دیدگاه امام خمینى(ره)، ص۱۴۴؛
۱۳ ـ همان، ص۳۵۷؛
۱۴ ـ همان، ص۳۵۹؛
۱۵ ـ همان، ص۳۶۴؛
۱۶ ـ همان، ص۳۶۶؛
۱۷ ـ همان ، ص۳۶۸؛
۱۸ ـ همان ، ص۳۷۱؛
۱۹ ـ همان ، ص۳۶۹؛
۲۰ ـ خودباختگى و خودباورى از دیدگاه امام خمینى(ره)، ص۳؛
۲۱ ـ جهان اسلام از دیدگاه امام خمینى(ره)، ص۱۵؛
۲۲ ـ صحیفه نور، ج۱، ص۵۲؛
۲۳ ـ مجموعه مقالات، ج۶، ص۳۳۶؛
۲۴ ـ همان، ج۱، ص۵۶؛
۲۵ ـ سوره انفال، آیه۴۶؛
۲۶ ـ تمدن اسلامى از دیدگاه امام(ره)، ص۱۱۰؛
۲۷ ـ جوانان از دیدگاه امام(ره)، ص۳۱۴؛
۲۸ ـ جهان اسلام از دیدگاه امام(ره)، ص۱۶۴؛
۲۹ ـ همان، ص۳۷ و ۱۰۷؛
۳۰ ـ سوره بقره، آیه۲۵۶؛
۳۱ ـ سوره بقره، آیه۲۵۶
۳۲ ـ جهان اسلام از دیدگاه امام(ره)، ص۴۹؛
۳۳ ـ همان، ص۱۴۴؛
۳۴ ـ مجموعه مقالات کنگره بزرگداشت سالگرد امام(ره) ج۳، صفحه ۳۵۷؛
۳۵ ـ مجموعه مقالات کنگره بزرگداشت سالگرد امام(ره)، ج۳، ص۳۷۷؛
۳۶ ـ نبرد من ، هیتلر، ص۲۶۸؛
۳۷ ـ مجموعه مقالات کنگره بزرگداشت سالگرد امام(ره) ج۳، ص۴۵۲؛
۳۸ ـ مجله پاسدار اسلام، بهمن ۱۳۷۵؛
۳۹ ـ سوره نساء آیه۱۰۴؛
منبع: ماهنامه پاسدار اسلام؛ شماره ۲۲۲؛ فاطمه وثوقى

روسرى اسلامى، نشانه مذهبى

گفتمان غالب فرهنگ فرانسه در مورد اسلام و مسلمانان در نشان دادن تصویر منفى از مسلمانان سازمان یافته و نظامند مى‌نماید و همان طورى که ‌خواهیم دید در سیاست‌گذارى‌ها منعکس شده است. هیچ موضوعى درباره اسلام و مسلمانان نتوانسه است به اندازه حجاب باعث جلب توجهات، آزردن افکار، ایجاد ترس و خشم و ازدیاد شکاف بین فرانسه و پنچ میلیون ساکن مسلمان آن شود.

در سال ۱۹۸۹ ارنست چینر مدیر کالج گابریل – هاوز در کریل واقع در شمال پاریس جرقه شروع این موضوع را زد و در حالى که نیمى از ۸۷۳ دانشجوى آنجا بچه‌هاى عرب بودند، پوشیدن روسرى‌ها را ممنوع اعلام کرد. بر طبق گفته‌هاى چنیر پوشش دختران حکایت از تفاوت‌هاى مذهبى و دریک جو متنوع از لحاظ نژادى دارد و مى‌تواند به عنوان تلاشى براى جلب دیگران به سوى دین خود تلقى شود. قانون فرانسه تبلیغ دینى در مدارس دولتى را منع مى‌کند. در سال ۱۹۹۳ این مدیر یکى از اعضاى Grullist مجلس ملى شد، سخنگویی که در جهت منع قانونی روسرى اسلامى در موسسات آموزشی تلاش می کرد.

آیا اصول سکولاریسم چنیر را تحریک کردند یا این که سکولاریسم فقط بهانه‌اى براى تنفر او از ۵۰درصد دانشجوى مسلمان در مدرسه‌اش بود؟ از آن پس این واقعه موجب گسترش مباحث عمومى با محدودیت آزادى مذهبى در برابر سکولاریسم فرانسه در میان جامعه روشنفکر و احزاب سیاسى شد. بحث بر روى حجاب توسط زنان مسلمان که به مدت یک دهه خشمگین بوده‌اند هنوز هم ادامه دارد. این وقفه تلخ آنچه را که به توصیف روزنامه لوموند «نمایش اخلاقى و انتقادى ملى» نام گرفته بود را با جوامع مسلمین که خود را قربانى نژاد‌پرستى رسمى مى‌دیدند آغاز کرد،

و اغلب کارمندان و مراکز آموزشى ادعا دارند که بنیاد‌گرایان اسلامى براى اهداف خود دانش آموزان را تحت کنترل خود در مى‌آوردند. (لوموند دسامبر۱۹۹۴ص۱۰) در ۲۰ستامبر۱۹۹۴ بخشنامه وزیر آموزش و پرورش موجب ممنوعیت حجاب شد. وزیر آموزش فرانسه فرانکویس بایرو به معلمین رده بالا دستور داد تا دختران از پوشیدن روسرى اسلامى و یا هر گونه علامتی که نشانگر اعتقادات مذهبی در مدارس دولتی باشد خودداری کنند.

پس از پنج سال بحث و تبادل نظر، این محدودیت‌ها در قالب تحت فشار نهادن اسلام‌گرایان افراطى پیرو حرکات اسلامى‌گرایان الجزایرى به اجرا درآمد. دستور بایرو بر خلاف تصمیم سال ۱۹۹۲ شوراى حکومتى بود که ممنوعیت روسرى را محدودیتى براى آزادى‌هاى مدنى مى‌دانست. ولى وزیر آموزش بر این که وى با هر گونه علامتى که موجب جدایش دانش آموزان شود و یا مرتبط با تبلیغات دینى تلقى شود، اصرار مى‌ورزید. این تبلیغ دختران مسلمان و سختگیرى والدینشان تهدیدى براى اصول سکولاریسم و نیوترالیسم (۱) محسوب مى‌شد. به گفته کارمندان، این ممنوعیت درباره علائم خارجى متمایز اجرا نخواهد شد مثل کلاه مخصوص یهودیان (۲) و یا صلیب طلایى که دانش آموزان مسیحى دارند و اضطراب و خشم عمومى زمانى تشدید شد که لیونل ژوسپین وزیر سوسیالیست آموزش به معلمان توصیه کرد که با والدین از قبل قرارداد ببندند. بسیارى از خانواده‌ها گفته‌اند در صورتى که دخترانشان مجبور به برهنه کردن سرشان باشند از شرکت آنها در کلاس‌هاى درس جلوگیرى خواهند کرد. Guy le neouannic دبیر Federation de I’edueation nationale(FEN) پیشنهاد مى‌کند: «شاید بهتر باشد هیچ گونه علائم مذهبى در مدارس نباشد، خواه روسرى، خواه صلیب و کیپا». ام. بوباکرور رئیس مسجد پاریس که حجاب را به عنوان وظیفه و الزام نمى‌شناسد، فکر مى‌کند که Bayrou’s circulaire براى مسلمانان در میان ادیان توحیدى دیگر با توجه به نمادهایشان غیر منصفانه بوده است.۹ انجمن مسلمان فرانسوى در اطلاعیه‌اى اعلام کردند: «اگر به اظهارات وزیر ترتیب اثر داده شود چه انتخابى براى مسلمانان فرانسه غیر از فرستادن فرزندانشان به مدارس دولتى باقى خواهد ماند». انتقاد مسلمانان این است که چرا سیستم‌هاى مدارس که همیشه از صلیب‌هاى مسیحیان و کلاه یهودیان گذشت کردند حالا مخالف حجاب هستند. در مصاحبه‌اى که با حدود ۱۲ نفر مرد و زن مغربى که به مقصد نماز ظهر جمعه در پاریس مى‌رفتند، داشتم اعتراض عملى مسلمانان را در برابر ممنوعیت حجاب مشاهده کردم. همه آنها متفق‌القول بودند که فرانسه از میان نمادهاى مذهبى مثل صلیب و کیپا فقط روسرى را ممنوع کرده است. آنها اظهار داشته‌اند که حجاب، لباس سنتى اسلامى است و از روى ایدئولوژى نیست. حتى سکولارهاى مذهبى هم که شاخه اصلى مهاجرین را در فرانسه شکل داده‌اند این گونه مى‌اندیشند. آنها با بیان این که حجاب، فرهنگ مسلمانان است با آنان همدردى مى‌کنند. اگرچه آنان از سنت حجاب به عنوان یک چیز قدیمى و منسوخ انتقاد مى‌کنند، ‌ولى مخالف ممنوعیت آن هستند. آنان این عمل را مغایر با حقوق بشر مى‌دانند.

چرا حجاب موجب ایجاد این چنین مباحثى شده است؟ چرا نمادهاى مذهبى و علائم اختلاف فرهنگى این گونه نمایانگر مى‌شود و حتى تبدیل به موضوع پر بارى مى‌گردد؟ حجاب دیگر فقط یک شال گردن نیست، حجاب معانى و مفاهیمى را که به وسیله رسانه‌ها و فرهنگ مسلط بر آن تحمیل شده به همراه دارد که شامل پیشینه، ‌مسائل مذهبى، اسلام گرایى، ‌افراط و تبلیغ مذهبی است و همچنین به عنوان نشانه‌ای از پستى، ظلم و ستم، انفعال و تعلیم‌پذیرى مدنظر بوده است. رسانه‌ها و افراد سیاسى در فرانسه تعیین کرده‌اند که چگونه مردم باید به مسئله حجاب بنگرند: رسانه‌ها به روسرى توهین مى‌کنند، هنگامى که روزنامه‌هاى فرانسه مثل لوموند حجاب را در کاریکاتورهایى که عمدا اغراق‌آمیز شده‌اند به تصویر مى‌کشند، تاثیر مضحکى را در تصویر خواننده ایجاد مى‌نمایند. رسانه‌هاى فرانسه حجاب را در صورتى ابتدایى از پوشش فرهنگى و مذهبى زنان مسلمان نشان مى‌دهند. برخى حتى آن را نماد و نشانه ظهور بنیادگرایى در فرانسه مى‌دانند و در مورد افزایش پایگاه اجتماعى اسلام‌گرایان توسط مدارس هشدار مى‌دهند. چرا این چنین تنفر و انزجار شدیدى از حجاب وجود دارد؟ چرا این ممنوعیت شامل صلیب و کیپا نشده است؟ اگر اسلام به تنهایى انتخاب نشده بود، ادعاى حمایت از سکولاریسم توجیه‌پذیرتر مى‌نمود. به نظر مى‌رسد که ممنوعیت حجاب تجلى آشکارى از تنفر رو به رشد علیه مسلمانان در فرانسه و تلاشى براى تخریب فعالیت‌هاى در حال افزایش اسلام‌گرایان و قطع پیوستگى آنان با دیگر جوامع باشد. در این باره یادداشتى در لوموند منتشر شد: «پوشش روسرى اسلامى میدان مبارزه‌ای را برای بنیاد‌گرایان رادیکال مسلمان که در حال جنگ با سکولاریسم هستند را فراهم آورده است و در همین حال مقاومت جامعه فرانسه را در حوزه بسیار حساس مدارس ارزیابی می‌کند».

رسانه‌ها در یک فرآیند کاهشى و گزینشى تعمیم‌هایى داده‌اند که تاثیر منفى را بر درک و فهم از مسلمانان در فرانسه و جاهاى دیگر مى‌گذارد.

۱- رسانه‌ها نشان دادند که این شیوه ایست که مسلمانان به دخترانشان برخورد مى‌کنند و به آنان آموزش مى‌دهند که دین شان را تبلیغ کنند.

۲- این افراد در کشور ما هستند و مى‌توانند بدل به بنیادگرایانى شوند که شریعه (قانون اسلامى) را در فرانسه اجرا کنند و ترس را این گونه نزریق مى‌کنند: تهدیدی اسلامی برای ازرش‌های آزادى. در میان رسانه‌ها حجاب معرف اسلام است و براى نماشى پستى و نامعقولى مذهبى تهیه شده است.

هویت اسلامى و پرسش از اتحاد نظریات فمینیست‌ها

استعمار و غرب گرایى دنیاى اسلام به حجاب معانى جدیدى بخشیده است. در طول تحرکات استقلال طلبانه در دهه ۱۹۵۰، حجاب نماد دوگانه‌اى براى حرکات فمینیست غرب زده شد؛ آن نماد انزوا و ستمدیدگی برای اسلام‌گرایان و برای اغلب زنان روحانى، نماد مقاومت براى استعمار و غربزدگى بود.

لیلا احمد در مطالعات متفکرانه خویش درباره زنان و جنسیت در اسلام به صراحت بیان مى‌دارد:

با لحاظ کردن اسلام، گفتمان‌هاى مخالفت و مقاومت توسط زبان‌هایى که به وسیله غرب انتشار و توسعه یافتند تقویت شدند که این زبان‌ها به طور واضحى از تقلید از غرب پشتیبانى مى‌کنند و کسانى که دوستدار فرانتس فانون و نوال السعدادى هستند بحران‌هاى غرب به شمار مى‌روند و فرضیات ذهنى و ایده‌هاى سیاسى بنا مى‌کنند. شامل باورهایى در مورد حقوق شخصى که توسط کاپتیالیسم بورژواى غربى به عنوان نتیجه‌اى از تسلط غربى در جهان منتشر شده است.

حرکات فمینیست‌هاى سکولارم در دنیاى مسلمانان که در متن امپریالیسم غربى ظاهر شد، پوشش را موجب انزواى زنان برمى شمارد و این انزوا به مردم به عنوان تامین‌کننده و محافظ زن، آرامش و اطمینان مى‌بخشد و به نظر مى‌رسد که این امر براى غربى‌ها به مثابه نتیجه مستقیم و انحرافى از رابطه اربابان با بردگان باشد. در این زمینه، فواد ذکریا، یک مفسر اسلامى مصرى نواندیش، مواضع خود را علیه دیدگاه‌هاى بنیادگرایانه سنتى درباره زنان به صراحت بیان مى‌دارد:

امروزه دیدگاه‌هاى بنیادگرایانه مسلمین درباره زنان نوعى دوگانگى را نشان مى‌دهد؛ تعریف و تمجید علنی و ظاهری و توهین و تخریب پنهانى. تعلیمات آنان از این بابت که براى زنان حالتى مفید شده و تنزل یافته ایجاد کنند ضرورى به نظر مى‌رسد که البته این‌ها بایستى ظاهرى آبرومندانه داشته باشند.

نوال السعدادى، فمینیست برجسته عربى، حجاب را به منزله نمادى از مطیع سازى مى‌داند. وى در اغلب نوشته هایش تاکید خود را بر باز کردن اندیشه زنان این چنین بر مى‌شمارد:

دعوت براى آزادى تفکر یا پرده برداشتن از اذهان براى رهایى انسان عرب، چه مرد و چه زن و به خصوص در مورد زنان، امرى حیاتى است. این گونه که زن در درون و بیرون از خانه تحت سلطه قرار مى‌گیرد و از حقوقى که در مورد جسم و فکر خویش دارد نیز محروم مى‌شود.

اغلب فمینیست‌هاى سکولار از اهمیت اساسى استقلال شخصى و اتکاى به نفس حمایت مى‌کنند. این اصول در تضاد در سنن ریشه دار اسلامى در مورد مفهوم خانواده و خانواده گسترده هستند. مدل رابطه مرد و زن و ازدواج به سبک غربى منجر به باورهاى متضاد و رفتارهاى گیج‌کننده مى‌شود. این امر نه تنها میان مردان و زنان موجود است، بلکه نوعى اسکیزوفرنى هم میان تفسیر از قوانین و عرف جامعه وجود دارد که قرآن در این مورد، نکاتى مهم راجع به تساوى بین جنسیت‌ها را شرح داده است. ایده‌اى که درباره زنان وجود دارد موضوع خواسته مردان است، در حالى که قوانین اسلامى از زنان مى‌خواهد که حجاب داشته باشند.

فاطیما مرنسى، جامع شناس مراکشى، در کتابش یک گفتمان فمینیسیتى غربى را درباره زنان و اسلام آورده است و بر این عقیده است که حجاب پاسخى به تعرضات جنسى و شیوه‌اى براى کنترل تمایلات جنسى است. این موجب بیشتر شدن قدرت اجتماعى، سیاسى و اقتصادى مردان نسبت به زنان در طول زمان پیغمبر شد. با وجود این که قرآن مردان و زنان را برابر مى‌داند، هنوز هم در جوامع اسلامى هنگامی که زن پا را از محدوده خانواده فراتر مى‌گذارد مورد ملامت قرار مى‌گیرد. این امر با توجه به موقعیت زنان در جوامع مسلمانان ابهامات بیشترى را بر مى‌انگیزد. مرنیسی در کتابش با عنوان اسلام و دموکراسى، به دنبال این است که فمینیست‌ها و مدافعان دمکراسى چگونه مشابه بنیادگرایان که با آنان مخالفند از متون مقدس استفاده مى‌کنند.

زنان اسلامى با نظریات فمینیست‌هاى سکولار که حجاب را به عنوان نمادى از تسلط مردان و اطاعت زنان مى‌دانند مخالفند. زنان اسلامى آن را به عنوان نمادى براى دجال علیه تعرضات ماتریالیسم و امپریالیسم و مهم تر از اینها نماد هویت شان که ریشه در سنت هایشان دارد مى‌شمارند.

حجاب باید به عنوان یک نماد طبقاتى ملاحظه شود. گفتمان راجع به حجاب، اسلامى یا سکولار، بحث‌هاى مرتبط بیشترى را نتها راجع به نوع پوشش مطرح مى‌کند، بلکه به مواردى چون ساختار خانواده ، فردگرایى و گروه‌هاى خانواده، ‌جامعه تک جنسیتی و جامعه جدا از لحظ جنسى، مدرنیته و سنت، امپریالیسم و پایدارى؛ ‌این مباحث علایق سیاسى متنوعى را باز مى‌تابانند. به لحاظ سنتى حاکمان و اشراف سالاران پرچمداران نوع پوشش بوده اند. آنها از قرن هفتم به واسطه حرمسراهیشان حجاب را به غالب زنان جامعه معرفى مى‌کردند. همزمان در جهان اسلام طبقات متوسط جامعه با در نظر گرفتن موارد جنسى و نوع پوشش معیارهایى را براى رفتارهاى اجتماعى برگزیدند. درقرن بیستم زنان براى نشان دادن برابرى جنسى و در اغلب اوقات به دلیل پافشارى شوهران که آن را سمبل مدرنیته مى‌دانستند بى‌حجاب بودند. در مصر در سال ۱۹۲۳ هدى شعراوى یک فعال فمینیست اظهار داشت که زنان بایستى به عنوان شهروندان عادى تلقى شوند. بسیارى از محققین، غربى‌ها و عرب‌ها عمل وى را به عنوان نمادى از آزادى سازى زنان و رهایى زنان دانستند. در مصر غالبا زنان ثروتمند از نقاب استفاده می‌کردند و در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ زنان مراکشى، مخصوصا زنان بربر که در حومه شهر ساکن بودند هنگامى که به شهر‌ها آمدند براى نشان دادن جلوه‌هاى شهرى و مدرنیته نقاب نداشتند. این نوع نقاب در مراکش در حال منسوخ شدن است و اکثر مسلمانان مى‌پذیرند که نقاب جزء پوشش‌هاى لازم اسلامى نیست ولى حجاب هنوز وجود دارد و به عنوان عملى به نشانه حیا صورت مى‌گیرد.

مسلمانان طرفدار حجاب در فرانسه تصدیق مى‌کنند که فرزندانشان حجاب را انتخاب نمى‌کنند، ‌ولى آنها بر سر این که آیا بچه‌هاى مسیحى به دلخواه خود دامن‌هاى بلند مى‌پوشند و به کلیسا مى‌روند و آیا پسران یهودى به دلخواه خود کیپا مى‌پوشند بحث مى‌کنند. در مجموع مسلمانانى که من با ایشان مصاحبه داشته‌ام از این قضیه که چرا بچه‌هاى مسلمان در فرانسه مى‌خواهند که خودشان نمادهاى فرهنگى و مذهبى را براى خود برگزینند، متعجب بودند. براى آنها این امور انکار واضح و تنفر واقعى علیه مسلمانان و اسلام است. حقیقتى که قابل ذکر است این است که اکثریت فرزندان مسلمین خود را با پوشش‌هاى سنتى اسلامى وفق نمى‌دهند. اگر به آمار اطمینان کنیم گزارش شده است که حدود ۷۰۰دانشجوى دختر با حجاب به مدرسه مى‌روند. هنوز هم گفتمان‌های مردم غربی نمادهای اسلامى، خصوصا حجاب را نشانه عقب ماندگى جامعه مسلمانان مى‌دانند. هدف من از این بحث پرسش عمیق درباره حجاب از دیدگاه فمنیسیتى نیست و قصد ندارم که تسلط مردان در جامعه مسلمانان را مورد پرسش قرار دهم ولى من علاقه مندم که با مطرح کردن نژاد، دین، مهاجرت وشهروندان بحث را راجع به شهروندان مسیحى فرانسه ومهاجرین مسلمان آن پى بگیرم.

گفتمان حجاب در فرانسه چیز جدیدى نیست، و ریشه در مباحث مستعمراتى دارد. در دوره‌های استعمارى، نقاب نشانگر زنان جامعه افریقاى شمالى بود.

به بیان فرانتس فانون: «این امر حکومت‌هاى استعمارگر را به تعیین شیوه‌هاى سیاسى تصیقى رهنمون کرد. اگر ما بخواهیم ساختار الجزایر را نابود سازیم در ابتدا باید بر زن‌ها غلبه کنیم، ما باید برویم و آنها را پشت نقاب‌هایشان بیابیم و باید به خانه‌هایى که مردان و زنان را در آنها دور از دید سایرین قرار داده‌اند برویم. موقعیت زنان است که باید سر منشا اعمال ما قرار گیرد».

نتیجه گیرى

بحث حجاب در انتها، به سیاست منفی که بر علیه مسلمانان اعمال شد منجر شد به این خاطر که ممنوعیت حجاب موجب نقض حقوق شخصی و آزای‌های دینی می شود. اگر چه فرانسه عهدنامه حقوق بشر اروپا را که آزادى‌هاى مذهبى را تضمین مى‌کند امضاء کرده است، ‌ممنوعیت نشانه عدم تحمل مسلمانان توسط فرانسه. افزایش اهانت و بى‌احترامى به مذهب و فرهنگى اسلامى است.

سیاست فرانسه درباره مسئله حجاب بازدارنده بود و از خود بیگانگى جامعه مسلمانان را افزایش داد و فرآیند اتحاد مدنى را پیچیده کرد. اکثریت مراکشی هایی که مذهبی نیستند (حتی برخی کافرین) فهمیده‌اند که مسلمانان چگونه دینی دارند. اسلام در رسانه‌ها و سخنان فرانسوى‌ها یک مقوله نژرادى است؛ ‌بنابراین، رسانه‌ها عرصه نژاد‌پرستى تعصب فرهنگى را برقرار مى‌سازند که خرد مندان در تلاشند که از آن رهایى یابند. من براین اعتقادم که مدرسه بهترین مکان براى تعلیم مردم جهت زندگى در جوامع گوناگون با تفاوت‌هاى زیاد است. خواه در اسلام باشد، خواه در مسیحیت، یهودیت و بودایى. شاید بهتر باشد که مدارس برنامه آموزشى مشخصى براى تعلیم فرهنگ اسلامى قرار دهند. حتى ارزش‌هاى سکولار که دغدغه اصلى بایرو بودند بایستى با رقابت نه با اجبار داده شوند. مسلمانانی که نگران دینشان در فرانسه بودند، مى‌توانند یاد بگیرند که تحت یک نظام غیر مسلمان زندگى کرده و وظایف مشخصى را براى اتحادشان پذیرفته و انجام دهند. هنگام مواجهه با مسائل ناسازگارى آموزش اسلام با قوانین فرانسه عقل سلیم انتظار سه اصل را مى‌کشد:

– عدالت اجتماعى، حقوق بشر و تساوى جنسى –براى این که پشتوانه‌اى محکم جهت مباحث و مناقشات براى همه احزاب و جناح‌ها وجود داشته باشد.

یادداشت‌ها

۱- بررسى گروه‌هاى اسلامى رادیکال چندان مورد توجه من نیست. من از حضور شبکه جهاد در فرانسه و اروپا کاملا مطلعم. این گروه‌هاى کوچک مثل تکفیر به جمعیت مسلمانان در فرانسه احترام نمى‌گذارند. این گروه‌ها تبعیضات اقتصادى و اجتماعى و بلاتکلیفى که اغلب مسلمانان فرانسه با آن مواجه‌اند را به شیوه‌اى رادیکال بیان مى‌دارند. من با مسلمانان فعالی که هیچ گونه وابستگی به گروه‌های سیاسی و یا مبلغین دینی ندارند هم صحبت بوده‌اند. من به گفتار این مسلمان که بر این باورند که با شناخته شدن مسلمانان رادیکال چهره اسلام، بد جلوه داده شده است.

پى‌نوشت‌ها

(۱) سیاست اتخاذ نکردن موضوع

(۲) کیپا،‌Kippa

۲- براى کسب اطلاعات بیشتر راجع به حجاب و منشا آن ( زن و اسلام ) فاتیما مرنیسى را ملاحظه کنید: یک جستجوی تاریخی و کلامى.

۳- اکثر مصاحبه‌هایم در پاریس در بهار ۱۹۹۵ انجام شده است.

۴- مصاحبه‌هایم در پاریس.

۵- حضور اسلام در فرانسه و کل اروپا پدیده جدیدى است. شمار رو به رشد مسلمانان ترکیب مذهبى فرانسه را تغییر مى‌دهد.

۶- براى بحث بیشتر در باره توهین به مسلمانان در اروپا ریواکاستوریانو را ببینید.

مترجم: جواد روح

منبع: حوراء؛ اسفند ۱۳۸۵؛ شماره ۲۳

نسبت شناسی بهائیت و استبداد

بهاییت زاییده استعمار است؛ استعمار کهن این فرقه ضاله رابرای فردای خود به وجود آورد تا بتواند از اموزه های ساختگی آن در جهت سیاست های ناعادلانه خود در کشور های مستضعف جهان در دوران «استعمار نو » و « استعمار فرانو» سود جوید.

ویژگی بارز بهاییت تعمیق باور تمکین بی چون و چرای مردمان از حاکمان وابسته است این ویژگی امکان هر گونه انقلاب ، اعتراض و نهضتی را سلب می کند .

در این مقاله اجمالا نگاهی به روابط بهاییان با قدرت های استبدادی هم چون انگلیس، فرانسه ، رژیم صهیونیستی ،شیلی، آرژانتین ، اتیوپی ، اوگاندا ، فیلیپین و امریکا خواهیم داشت.

مقدمه

بهائیت از جمله فرقه‌هایی است که در قرن ۱۹ میلادی سربرآورد و با طرح ادعاهای عجیب از نیابت امام زمان(عج) تا مهدویت و نبوت حتی الوهیت، طرفدارانی را برای خود دست و پا کرد.

نکته جالب در مورد این فرقه پیشتیبانی بی‌حد و حصر کانون‌های استکباری و استبدادی شرق و غرب از آنهاست که اهمیت و چرایی نسبت‌شناسی بهائیان را با آنها ضروری می‌سازد.

مروری عبرت آموز در پیشینه بهاییت موید آن است که در واقع بهایی گری قسمی رها سازی حاکمان با رنگ و لعابی مذهبی است که از سوی کانون های استبدادی از گذشته تا کنون در سراسر جهان تبلیغ می شود ؛ جهان استکبار به آموزه های فردی و غیر اجتماعی مسیحیت اکتفا نکرده و علاوه بر اعزام مبلغان تبشیری به چهار گوشه جهان، روی به فرق بدعت آور ، اجتماع گریز و سیاست زده ای چون بهاییت می آورد؛ برای آن که بتوانیم نسبت میان بهاییت و استبداد را بررسی کنیم لاجرم می بایست به سراغ دول استبدادی و استکباری رویم .

۱-انگلیس

ارتباط بهائیت با استعمار انگلیس مورد اجماع و توافق غالب مورخان و سیاست دانان معاصر است.

بهائیان همواره از خط‌‌مشی سیاسی انگلیس پیروی کرده‌اند. [۱] از بهائیت به عنوان بنگاه جاسوسی این کشور یاد می‌کنند.

[۲]روابط سران فرقه بهائیت با انگلیس در طول تاریخ به ویژه اعطای لقب «سر» و نشان شوالیه از سوی ملکه انگلستان به عباس افندی آشکار می‌گردد.[۳].

با سقوط حکومت تزاری روس‌ها، حمایت‌ آنان از بهائیت خاتمه یافت و در این اوضاع انگلستان جای روسیه را گرفت.

حمایت‌های وافر انگلیسی‌ها از شخص بهاء، تمایلات غرب‌گرایانه وی را تقویت کرد و بدین ترتیب پیوند محکمی میان وی و دولت استعمار انگلیس برقرار شد.

[۴] آغاز ارتباط انگلستان با بهائیت به دورانی باز‌می‌گردد که بهاء از سوی ناصر‌الدین شاه در عراق تبعید بود، کنسول انگلیس در عراق باب مراوده را با وی گشود و به وی پیشنهاد تابعیت انگلیس را داد.

انگلیس در ایران مراکزی هم چون کمپانی نفت جنوب، پلیس جنوب، بانک شاهنشاهی و … را در سیطره استعماری خود درآورده بودند، انگلیسی‌ها در این مراکز تعامل هماهنگ شده‌ای را با بهائیان داشتند و در واقع این بهائیان بودند که مسیر سلطه انگلیسی را هموار می‌کردند.

[۵] از سوی دیگر بهائیان در بسیاری از موارد برای حفظ جان خود از گزند مخالفان در کنسول گری‌ها و تلگراف خانه‌های انگلیس پناه می‌گرفتند[۶]

از جمله مکان‌هایی که انگلیس اجازه نفوذ به بهائیان اعطا کرده است رسانه‌ها و بنگاه‌های خبری انگلیسی هم چون بی‌بی‌سی می‌باشد به عنوان نمونه حسن موقر بالیوزی در خلال سال‌های ۱۹۰۸ تا ۱۹۸۰ میلادی به عنوان اولین مدیر بخش فارسی رادیو لندن مشغول به کار شد.

درجریان استثمار نفتی ایران و به ‌وجود آمدن شرکت نفت انگلیس و ایران(B.P) چهره‌های بهایی هم چون فواد روحانی، مسعود‌روحانی و هوشنگ فرخان حضور داشتند.

هم‌چنین بعد از سلطه مجدد شرکت نفت انگلیس و ایران و سایر شرکت‌های نفتی غربی در قالب عنوان «کنسرسیوم» پس از کودتای ۲۸ مرداد، فعالیت بهائیان دیگری چون امیرعباس هویدا صورت می‌پذیرد. [۷]

در ماجرای فعالیت پلیس جنوب (S.P.R) که انگلیسی‌ها به فرماندهی«سرپرسی سایکس» به مرکزیت شیراز در جنوب ایران پدید آورده بودند نیز برخی چهره‌های بهایی تأثیرگذار ‌هم‌چون احمدعرفان و غلام‌عباس آرام حضور داشتند.

غلام‌عباس آرام در جریان نهضت ملی کردن صنعت نفت ایران نیز به انگلیسی‌ها خوش خدمتی کرده و به سمتی کلیدی در وزارت امور خارجه دست پیدا می‌کند و حتی پس از کودتای ۲۸ مرداد به سمت وزیر امور خارجه ارتقا می‌یابد.

وی هم‌چنین در قضیه قیام ۱۵ خرداد سال ۴۲ در کسوت وزارت امور خارجه نقشی پر رنگ را در کنار اسد‌الله علم در سرکوب نهضت ضد استعماری مردم ایفا نمود.

[۸] از موارد مهم همکاری بهائیان با انگلیسی‌ها، مشارکت آنان در کودتای تمام انگلیسی سوم اسفند سال ۱۲۹۹ می‌باشد که منجر به ظهور رژیم غرب‌گرای پهلوی می‌شود.

در دوران محمدرضا پهلوی نیز بهائیان ارتباط خود را با انگلیس‌ها استمرار بخشیدند از جمله چهره‌های شاخص بهائیان در این عصر سپهبد اسدالله صنیعی است وی در دوران ولیعهدی محمدرضا شاه آجودان مخصوص دربار بود وپس از به سلطنت رسیدن شاه پست‌های خطیری چون وزارت جنگ و وزارت تولیدات کشاورزی و مواد مصرفی را از آن خود نمود.

صنیعی شدیداً به انگلیس گرایش داشت و زد و بندهای اقتصادی و سیاسی فراوانی را با آنها صورت می‌داد وی پس از پیروزی انقلاب به انگلستان فرار کرد. [۹]

یکی از اصلی‌ترین سیاست‌های استعماری انگلیس در کشور‌هایی مانند ایران، تلاش در جهت کسب اطلاعات فرهنگی به منظور غارت ذخائر فرهنگی و مواریث باستانی است.

هم‌دستی برخی از عناصر شاخص بهائیت با سفارت‌خانه انگلیس هم چون عباس‌افندی غیر قابل انکار است. در ادامه شخصیت‌های بهایی دیگری مانند عزیز‌الله‌خان خیاط و هژبر یزدانی در این زمینه به دلالی‌های بزرگی دست زدند و به مملکت خود خیانت کردند. [۱۰]

به شهادت تاریخ انگلیسی ها که طعم قدرت نافذ روحانیت شیعه و اصول عزت مندانه و صاحب نظر در علم الاجتماع اسلام را در ایران چشیده بودند به زعم خود با رقیب تراشی و به وجود آوردن فرقه بهاییت و گماردن مهره های کلیدی در درون حاکمیت و دربار شاهان ایرانی کوشیدند مکتب اسلام را به انزوا برند غافل از اینکه اموزه های زنده و پویای اسلام که در جان و باور مردم ایران روییده بود به این سادگی از میدان خارج نخواهد شد .

۲ـ فرانسه

استعمار فرانسه، اسلام را تهدیدی فرهنگی و سیاسی و یک خطر دائمی نظامی برای طرح‌های خود در گسترش مستعمرات می‌دانست.

[۱۱]به همین منظور با هرگونه اقدام اسلام‌ستیزانه همراهی می‌کردند به همین دلیل با عباس افندی ارتباط برقرار کردند و از او خواستند برای مستعمرات فرانسه در شمال افریقا مبلغ بهایی ارسال کند، این پیشنهاد فرانسوی‌ها مورد استقبال افندی قرار گرفت.

این پیشنهاد فرانسوی‌ها در راستای گسترش فعالیت‌های مسون‌های تبشیری دین مسیحیت به منظور زدودن چهره اسلام در مستعمرات افریقایی‌شان مخصوصاً در کشور الجزایر صورت گرفت.

برتری که بهائیت بر مسیحیت داشت این بود که به عقاید اسلامی مردم نزدیک‌تر بود و می‌توانست در میان لایه‌های مختلف جامعه مسلمان رسوخ کرده و عقاید آنها را متزلزل کند و حکم جهاد را زیر سؤال برده و لزوم اطاعت آنان از حکومت جائر را مورد تأکید قرار دهد و بر تحریم دخالت ملت در امر سیاست پافشارد.

[۱۲]همه این موارد در تعالیم بهائیت وجود داشت و از این حیث بهترین گزینه در برابر استعمار‌گران فرانسوی بود.

بهائیت در ایجاد تفرقه، حفظ سیادت فرانسوی‌ها، از هم پاشیدن کانون‌های مبارزاتی ضد استعماری و … بی‌تأثیر نبود.

۳ـ رژیم صهیونیستی

سرزمین‌های اشغالی فلسطین در طول تاریخ قبله بهائیان محسوب شده و پایتخت معنوی آنان یعنی بیت‌العدل اعظم در شهر حیفا این سرزمین‌ها قرار داده شده است.

این موضوع سبب شده تعامل بهائیان با اسرائیل جنس ویژه‌ای داشته باشد.

ارتباط بهائیان با صهیونیست‌ها به قبل از تأسیس رژیم اسرائیل باز می‌گردد به گونه‌ای که حسینعلی بهاء مژده تجمع و عزت‌یابی یهودیان را در ارض موعود مطرح می‌کند، عباس افندی نیز پس از نشست و برخاست‌های فراوان با صهیونیست‌ها، دم از بازگشت یهودی‌ها به قدس می‌زند.

بهائیان از سال ۱۸۶۸ میلادی به شهر عکا رفتند.

پیوند بهائیان با کانون‌های مقتدر یهودی غرب تداوم یافت و مرکز بهائیگری در سرزمین فلسطین به ابزاری مهم برای عملیات بغرنج ایشان و شرکایشان در دستگاه استعماری بریتانیا بدل شد.

این پیوند در دوران ریاست عبد البها (یعنی عباس افندی) بر فرقه‌ بهایی تداوم یافت.

در این زمان بهائیان در تحقق راهبرد تأسیس دولت یهود در فلسطین که از دهه‌های ۱۸۷۰ و ۱۸۸۰ میلادی آغاز شده بود با جدیت شرکت کردند.

[۱۳]هم‌زمان با سال ۱۹۴۸ میلادی و روی کارآمدن رژیم صهیونیستی، علائق مشترک صهیونیسم و بهائیان در قالب برخی اظهار نظرها عیان می‌شود.

در این زمینه روحیه ماکسول (بیوه شوقی) عنوان می‌کند که «من ترجیح می‌دهم که جوان‌ترین ادیان (بهائیت از تازه‌ترین کشور‌های جهان (اسرائیل) نشو و نما نماید و در حقیقت باید گفت که آینده ما (بهائیت و ا سرائیل) چون حلقات زنجیر به هم پیوسته است» [۱۴]در سال ۱۹۵۴ اسرائیل تسهیلات جدیدی را در اختیار بهائیان قرار می‌دهد.

از جمله این که شعبه‌های محافل ملی بهائیان بعضی کشورها مثل انگلیس و کانادا در فلسطین اشغالی را به رسمیت شناخت تا امکان فعالیت مستقل داشته باشند و به بهائیان اجازه داده شد که در هر نقطه از کشور اسرائیل، اموال غیرمنقول را بلامانع و به نمایندگی از طرف محافل متبوعه خویش ثبت نمایند.[۱۵]

در کنار سیاستمداران رژیم صهیونیستی، بنگاه‌های خبری و رسانه‌ای صهیونیسم نیز به طور مستمر و نه مقطعی از بهائیان جانب‌داری کرده‌‌‌‌اند.

در این رسانه‌ها از بهائیت به عنوان «دیانت چهارم» یاد می‌شود.

تبلیغ بهائیت از محورهای اصلی این رسانه‌هاست در این خصوص ترتیب دادن مصاحبه با سران بهایی در دستور کار رسانه‌ها قرار می‌گیرد.

در جریان جنگ ۶ روزه اعراب با اسرائیل در سال ۱۹۶۷ میلادی که منجر به اشغال بخش وسیعی از سرزمین‌های اسلامی به دست رژیم صهیونیستی شد، بهائیان بر خلاف شعارهای صلح طلبانه‌شان از اسرائیل حمایت کردند و این رژیم را مورد تفقد مالی قرار دادند.

بهائیان یک‌بار دیگر و در نبرد اسرائیل و اعراب در سال ۱۹۷۳ میلادی از این رژیم پشتیبانی کردند.

این جنگ که بر خلاف نبرد قبلی از سوی مسلمانان آغاز شده بودند مواضع صهیونیست‌ها را به شدت تضعیف کرد و بهائیان را به تکاپو واداشت تا با اقدامات فرهنگی و درج مقالات در نشریات، نزاع موجود را بخوابانند.

تعامل نزدیک بهائیان با رژیم صهیونیستی و آشکار شدن قرابت فکری این فرقه ضاله با اسرائیل، وجهه آنان را در دنیای اسلام مشخص کرد و مسلمانان را به موضع‌گیری واداشت.

اتحادیه عرب در این خصوص در سال ۱۹۷۵ میلادی عکس‌العمل نشان داد.

هم‌چنین مجمع الفقه الاسلامی وابسته به سازمان کنفرانس اسلامی در سال ۱۹۸۸ میلادی قطعنامه‌ای را منتشر کرد که در آن بهائیان را کافر و خارج از دین اسلام می‌شمرد و صراحتاً بر ضرورت برخورد با آنان تأکید داشت. [۱۶]

بهائیان در اسرائیل می‌کوشند تا با جذاب جلوه دادن اماکن به اصطلاح مقدس خود در سرزمین‌های اشغالی‌، گردشگران خارجی را به این مکان‌‌ها بکشانند.

اسرائیل سالانه از طریق «توریسم بهائی» مبالغ هنگفتی را کسب می‌نماید.

شهره‌های عکا و حیفا مهم‌ترین شهرهای مذهبی بهائیان در اسرائیل هستند در عصر پهلوی، بهائیت تلاش‌های جدی به منظور توسعه نفوذ اسرائیل در ایران نمود.

این تلاش‌ها با تکاپوی بهائیان به منظور تسخیر پست‌های کلیدی اجرایی در کشور همراه بود.

پس از قیام ۱۵ خرداد سال ۴۲ عوامل بهایی هم چون امیر‌عباس هویدا و منصور روحانی کوشیدند شاه را به مقابله جدی با روحانیت دینی تحریک کنند.

از چهره‌های شاخص بهایی دیگری که به صهیونیسم خدمت کردند عبدالکریم ایادی ـ پزشک ویژه شاه ـ بود.

وی علاوه بر پشتیبانی‌‌های سیاسی، از طریق انعقاد قرارد‌های نظامی سنگین با اسرائیل، به صهیونیسم خدمت کرد. [۱۷]

پس از انقلاب روابط بهائیان با اسرائیل ادامه یافت، مسئولان عالی رتبه رژیم صهیونیستی از اماکن مقدس بهائیان بازدید‌های متناوبی را انجام دادند و اعلام نمودند که اسرائیل پذیرای کلیه بهائیان از سراسر جهان خصوصاً کشورهای اسلامی است.

متقابلاً بهائیان با جمع‌آوری کمک‌های مالی و ارسال آن به تل‌آویو و هم‌چنین وارد کردن محصولات اسرائیلی سعی به کمک به اقتصاد رژیم صهیونیستی داشته‌اند.

بهایی گری را می توان بخشی از پروژه اسلام ستیزی قلمداد کرد که سالهاست توسط سران صهیونیست دنبال میشود .

این آیین ساختگی که در پی به چالش کشیدن احکام و تعالیم اسلامی است با طرح آزادی در روابط اشخاص و به تعبیر دقیق تر بی بند و باری جنسی مشتریان هوس باز خود را پیدا می کند این شاخصه در اسرائیل مکانی که امروزه در ردیف پیشتازان صنعت سکس قرار دارد چندان بی ارتباط نمی نماید .

۴ـ شیلی

هم‌زمان با روی کار آمدن آلنده به عنوان ریئس جمهور مردمی در سال ۱۹۷۰ میلادی در کشور شیلی و تشکیل ائتلاف ضدامریکایی در این کشور، امپرالیسم جهانی، دیکتاتوری به نام ژنرال پینوشه را بر سر کار آورد و تا سال ۱۹۹۰ وی را بر مردم تحمیل کرد.

پینوشه خفقان را در جامعه به‌وجود آورد و مخالفان خود را از میان می‌برد. در این شرایط و به دلیل آموزه‌های چون«عدم دخالت در سیاست» و «اطاعت از حکومت» در فرقه بهائیت، این جریان مورد توجه پینوشه قرار گرفت و نمایندگان جامعه‌بهایی با وی دیدار کردند.

نتیجه‌ این دیدار این بود که بهائیان با‌وجود فضای خفقان‌زای آن روزگار در شیلی، اجازه فعالیت و تبلیغ یافتند [۱۸] .

۵ـ آرژانتین

این کشور مورد توجه جدی صهیونیست‌ها و بهائیان در دوران معاصر بوده و جمعیت صهیونیست‌ها‌ی آن به‌خصوص در پایتخت در سال‌های اخیر فزونی یافته است. آرژانتین همانند برخی دیگر از کشور‌های امریکای لاتین شاهد کودتا‌های بسیاری در طول تاریخ معاصر خود بوده است.

بهائیان در دوران یکی از این کودتاگران به نام «لانوسه» هیأتی را به این کشور اعزام می‌کنند و با آب و تاب فراوان از اصول بهایی خود هم چون «وفاداری نسبت به حکومت»دم زده‌ و حکومت استبدادی این کشور را نسبت به اندیشه‌های مذهبی خود مشتاق می‌کنند .[۱۹]

۶ـ اتیوپی

پس از سقوط رژیم «هایله سلاسی» با تمایلات امریکایی در سال ۱۹۷۴ میلادی و روی‌کار آمدن رژیم «هایله ماریام» با تمایلات کمونیستی، هم‌چنان روابط اتیوپی و اسرائیل حفظ شد.

و این استحکام در روابط به بهائیان که پیوند جدی با اندیشه‌های صهیونیستی داشتند، مجال داد تا حتی در دوران جنگ داخلی در این کشور آزادانه تبلیغ کنند و از سوی حکومت ضمانت‌های امنیتی دریافت کنند. [۲۰]

۷ـ اوگاندا

اوگاندا از جمله مستعمرات انگلستان بود که در سال ۱۹۶۲ میلادی استقلال یافته است.

اسلام‌گرایی در این کشور، موجب تقویت مسیون‌های مسیحی از سوی انگلیس در این کشور شده است «اسلام منهای حکومت» اندیشه استعماری بوده که بر مردم مسلمان این کشور تلقین شده است.

اسرائیل نیز با حمایت‌های بی‌حد و حصر انگلستان در اوگاندا فعالیت فراوانی انجام داده و حتی در مقطعی رژیم صهیونیستی برای این کشور دیکتاتور پرورش داده است.

بهائیان نیز به واسطه حضور پر‌رنگ صهیونیست‌ها در این کشور به تبلیغ اندیشه‌های منحرفانه خود از دیر باز مشغول بوده‌اند.

تأسیس ساختمان ویژه بهائیان در کامپالا نقطه عطفی در فعالیت‌های تبلیغی بهائیان است.

از این حیث می‌توان اوگاندا را مرکز بهائیان در افریقا قلمداد کرد. بهائیان در اوگاندا از حمایت‌های سیاسی، مالی، رسانه‌ای و … حکومت او‌گاندا برخوردارند. [۲۱]

۸ـ فیلیپین

این کشور در سال ۱۹۴۶ میلادی از زیر یوق استعمار امریکا خارج و به استقلال دست یافت.

قبل از استقلال این کشور و پس از استقلال ـ به دلیل وجود عوامل غرب‌گرا ـ برخی اقدامات اسلام ستیزانه در کشور از جمله تفوق تعداد کلیساها بر مساجد به وقوع پیوست.

هم‌زمان با شکل‌گیری موج پایداری و بیداری اسلامی در این کشور، بهائیان نیز وارد این کشور شدند و با حمایت‌های حکومتی سعی در آرام نگه‌داشتن امواج خروشان ضداستبکاری ضد استبدادی مردم مسلمان کردند. حتی به هیأت‌های تبلیغی بهائیان اجازه ورود به زندان‌های این کشور و ارشاد معترضان داده شد.[۲۲]

۹ـ امریکا

مقرر سازماندهی تشکیلاتی بهائیان در امریکا قرار دارد و دومین مکان مقدس آنان پس از اسرائیل در شهر شیکاگو است.

در میان شهر‌های مختلف امریکا، شیکاگو به عنوان مرکز بزرگ فراماسونری امریکا شهرت دارد[۲۳].

سران بهائیت با محافل شبه ماسونی تعاملات ویژه‌ای را برقرار نمود‌ه‌اند. یکی از اقدامات زیر بنایی امریکا در ایران و در زمان عصر پهلوی، راه‌اندازی باشگاه یا کلوپ روتاری بود.

این کار توسط سازمان جاسوسی امریکا(سیا) و با مشارکت جدی بهائیان پس از انجام کودتای امریکایی ـ انگلیسی ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ رخ داد.

اولین روتاری در تهران بنا شد و پس از آن و تا سال ۱۳۳۸ در سایر شهرهای ایران هم چون تبریز، آبادان، کرج، شیراز و اصفهان گسترش یافت.

روتاری‌ها، شعارهای فریبنده‌ای چون تلاش در راه ایجاد دوستی، تعمیم موازین اخلاق، توسعه مؤدت و صلح در عرصه‌ جهانی و … داشتند و با وجود آن که ادعا می‌کردند سیاسی نیستند اما رویکردهای سیاسی را اتخاذ و با دین اسلام مقابله می‌کردند، طرح ایجاد مدارس مختلط پسرانه و دخترانه، اشاعه فساد و فحشاء، راه‌اندازی کلوپ جوانان، تأسیس انجمن دوشیزگان و بانوان و … نتیجه فعالیت روتاری‌ها در ایران بود. [۲۴]

از جمله نکات قابل ذکر در ارتباط امریکا با بهائیان تأسیس شرکت بهایی امنا در سال ۱۳۲۹ میلادی در این کشور است.

وظیفه اصلی این شرکت انجام امور موقوفات و هدایا، ضبط ما ترک بهائیان بدون اولاد و … می‌باشد.

بهائیان در امریکا در کاخ سفید هم نفوذ کرده و حتی به مقام مشاور ریئس جمهوری در دوره بیل‌کلینتون نیز رسیده‌اند.

همچنین رؤسای جمهور این کشور (لیندون، جانسون و رونالد ریگان) از بهائیت به صراحت حمایت کرده‌اند.

در شرایطی که کاپیتالیسم امریکا دست به غضب اراضی و نابود ساختن فرهنگ و تمدن ساکنان بومی کشور‌های سرخ پوستان، انتقال اجباری سیاهپوستان و استثمار تبعیض آلود آنها در آمریکا و … می‌زد از رهبران و هیأت‌‌های بهایی مدام جهت سفر به امریکا دعوت به عمل آورده می‌شد. تا دم از صلح جهانی، مؤدت و سازش زنند.

یکی از قدیمی‌ترین مجاری پیوند بهائیان با امریکا، روابط رهبران این فرقه با مسیون‌های تبشیری(مبلغان مسیحی) امریکایی و مؤسسات وابسته به آنها در ایران و جهان بوده است.

بهائیت و مسیحیت هر دو با اسلام در تضاد هستند.

بهائیت اسلام را دیانتی، منسوخ و جزء ادیان عتیقه می‌شمارد و مسیحیت (تبشیری) نیز جنبه وحیانی و آسمانی اسلام را منکر می‌شود.

با وقوع انقلاب اسلامی در ایران، و از دست رفتن پایگاه ایران برای بهائیان، آنها دست به دامان امریکا بردند در این مقطع امریکائیان ترجیح دادند پایگاه اصلی بهائیان ایالات متحده نباشد و فعالیت‌ها در یک کشور بی‌طرف صورت گیرد، علت این امر آن بود که امریکا‌یی‌ها نمی‌خواستند فعالیت‌های بهائیان منتسب به سیا شود.

اما به مرور این رویکرد تغییر کرد و جانب‌داری رسمی امریکا از بهائیان علنی شد. [۲۵]

نمونه این جانبداری را می‌توان در سال ۱۳۶۲ شمسی و بازداشت چندین بهایی در ایران به جرم جاسوسی برای بیگانگان و موضع‌گیری رئیس جمهوری امریکا ـ ریگان ـ عنوان نمود.

امام خمینی(ره) این جانب‌‌داری را دلیلی بر وابستگی سیاسی بهائیان به امپریالیسم امریکا عنوان کردند.

[۲۶]پس از این واقعه، خاک امریکا پناهگاه و مأمن آشکار بهائیان شد.

در سال ۱۳۸۵ شمسی برخی نمایندگان کنگره امریکا قطعنامه‌ای را درباره وضعیت بهائیت در ایران به کنگره ارائه کردند و سرکوب بهائیان در ایران را محکوم کردند.

نتیجه گیری

تاریخ گواه ان است که بهاییان کمتر به مکان واحدی احساس تعلق نموده اند؛ پیروان این فرقه هر کجا که آنها را مورد حمایت قرار دهد اتراق و بدانجا دل خوش کرده اند، لذا مفهومی مثل وطن دوستی به ویژه در مورد کشور ایران برای آنها خالی از هر گونه اعتباری است به همین دلیل به سادگی به آرمان های ملی خود پشت می کنند ، میراث های فرهنگی مولد خود را تقدیم بیگانگان می کنند ، ثروت های روزمینی و زیر زمینی آب وخاک اصلی خود را مورد معامله با اغیار قرار می دهند و …

بهائیت برای ملل جهان هیچ‌گونه حقی قائل نیست و تنها حاکمان را منشأ قدرت و گاهی سزاوار ستایش می‌داند.

بهائیان از اصول اولیه دموکراسی و حقوق بشر دور و بی‌زاراند و اساساً اصل عدم مداخله در امور سیاسی از جمله اصول مسلم‌ این فرقه ضاله تلقی می‌شود.

سوای از جنبه عقب مانده و غیر دموکراتیک و اجتماعی آموزه‌های بهائیت این سؤال پیش می‌آید که آیا این اصل، دخالت در سیاست آن هم به نفع یک سیاست خاص نیست؟ یکی از اصول عقاید بهائیان که دارای ظاهری مترقی است مسئله «صلح عمومی» است در این جا تذکر این نکته لازم است که در مورد اقتباس عقایدی که دارای جنبه‌های مترقی است بهائیان فقط به ظواهر امر توجه نموده‌اند و از لحاظ عمقی و منطقی هیچ‌گونه ارزشی برای اعتقادات آنها نمی‌توان قائل شد.

 
پی نوشت ها
[۱] (خاطرات سیاسی سرآرتورهاردینگ، ترجمه جواد شیخ‌الاسلامی، نشر تکامل ، تهران ، ۱۳۷۴ ،ص ۱۰۲
[۲] (ر.ک وزیر خاکستری، بازشناسی نقش داریوش همایون در حاکمیت پهلوی دوم، صفاءالدین تبرائیان، موسسه مطالعه تاریخ معاصر ایران، تهران، ۱۳۸۳، ص ۱۱۲
[۳] (ر.ک شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، ج۲،بی نا ،‌تهران ، ۱۳۶۲، ص ۲۰۱
[۴] (ر.ک امیر‌کبیر و ایران، محمود محمودی، نشر بنگاه آذر، تهران، ۱۳۲۳، ص ۲۵۶
[۵] (ایرانیان در میان انگلیسی‌ها، کریم امامی، بی نا ،‌تهران ، ۱۳۶۱، ص ۲۸۵
[۶] (منبع پیشین، ص ۲۸۶
[۷] (دیپلمات‌ها و کنسول‌های ایران و انگلیس، لویی رابینو، ترجمه غلامحسین میرزا صالح، نشر تاریخ ایران، تهران ، ۱۳۷۴، ص ۱۵۹
[۸] .(ر.ک خاطرات جهانگیر تفضلی، به کوشش یعقوب توکلی، سازمان تبلیغات اسلامی، تهران، ۱۳۷۶، صص۲۶ ـ ۳۳
[۹] (ر.ک ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج۲ نشر اطلاعات، تهران ،۱۳۷۹، ص ۴۶۹
[۱۰] (ر.ک شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، باقر عاقلی، ج۱،کتابخانه مجلس، تهران ،‌۱۳۷۴ ص ۳۴۱
[۱۱] (ر.ک گسترش اسلام در غرب افریقا، مروین هیسکت، ترجمه احمد نمایی، بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، ۱۳۶۹، ص ۴۰۱
[۱۲] (ر.ک تاریخ معاصر الجزایر، روبر آزرون، ترجمه منوچهر بیات مختاری، نثر دانشگاه فردوسی، مشهد، ۱۳۶۵، صص ۸۵ و ۸۴
[۱۳] (ر.ک جستارهایی از تاریخ بهائیگری در ایران»، تاریخ معاصر ایران، س۷، ش۲۷، پائیز ۱۳۸۲
[۱۴] (ر.ک «بهائیت و اسرائیل؛ پیوند دیرین و فراینده» نشریه تاریخ معاصر ایران، س۱۳، ش۴۹، بهار ۸۸
[۱۵] (ر.ک بهائیان، سیدمحمدباقر نجفی، تهران، نثر مشعر، تهران ، ۱۳۶۹، ص۷۱۱
[۱۶] (ر.ک مجمع فقه اسلامی، مصوبه‌ها و توصیه‌ها: از دومین تا پایان نهمین نشست، ترجمه محمدمقدس، قم، ۱۴۱۸، صص ۵ و ۸۴
[۱۷] (ر. ک ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج ۱، نشر اطلاعات،۱۳۷۹ ،ص ۲۰۲
[۱۸] (ر.ک شیلی، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی وزارت امور خارجه، تهران، ۱۳۷۷، ص ۵۷
[۱۹] (ر.ک آرژانتین، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی امور خارجه، تهران، ۱۳۷۴، ص ۵۲
[۲۰] (ر.ک اتیوپی، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌‌المللی وزارت امور خارجه، ۱۳۸۱، صص ۱۱ و ۱۰
[۲۱] (ر.ک اوگاندا، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی وزارت امور خارجه، ۱۳۷۴، صص ۹ و ۱۰
[۲۲] (ر.ک فیلیپین، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی وزارت امور خارجه، ، ۱۳۸۲، ص ۱۹
[۲۳] (ر.ک فراموش خانه و فراماسونری در ایران، اسماعیل رائین، ج۳، ص ۴۶۸
[۲۴] (منبع پیشین، ص ۵۱۰
[۲۵] (ر.ک اسناد لانه جاسوسی امریکا، ش ۳۷، مسلک‌های سیاسی استعمار،‌ نشر دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، ص ۱۲)
[۲۶] (صحیفه نور،امام خمینی (ره)، موسسه اسماعیلیان ، قم ،‌۱۳۷۵، ج ۱۷، ص ۲۶۶

شرق‌شناسی؛ چیستى و چگونگى بهره‌بردارى استعمار از آن براى تبلیغ مسیحیت

در یک نگاه غیرتاریخى که همان نگاه معاصر ماست، مى‌توان گفت؛ مبناى تقسیم‌بندى شرق و غرب، یک مبناى سیاسى یا حداکثر جغرافیایی- سیاسى است.

این یک تقسیم‌ بندى پذیرفته شده است و آن‌ چنان محل بحث و تردید نیست.

ولى در نگاه تاریخى، این واژه یک تحول معنایى داشته و تلقى افراد از شرق و غرب در گذشته غیر از این بوده است.

قدیمى‌ترین تفکیک براى تقسیم شرق و غرب به‌ دوران بسیار کهن برمى‌گردد و دردوره‌ هاى بعد هم نمونه‌هایى را مى‌توان دید.

درآن گذشته‌ هاى دور به شکلى مبهم هرآن‌ چه که در جانب طلوع خورشید بود شرق نامیده مى‌شد و هرآن‌چه در جانب غروب آن، غرب.

البته در گذشته‌ هاى تاریخى، افزون برنگاه جغرافیایى یک نگاه فرهنگى هم قابل جستجوست اما در مصادیق این نگاه جغرافیایى که به‌ راستى مرز کجاست، معیار مشخصى وجود نداشته است.

بااین وجود برخى از مورخان کوشیده‌اند معیارى را مشخص کنند؛ مثلاً؛ دربرخى نوشته‌ها رودى به نام رود «دن» به عنوان حدفاصل بین شرق و غرب نامیده شده است.
در نظر دیگر سمت راست دریاى مدیترانه، شرق و سمت چپ آن غرب خوانده مى‌شد.

ولى این قاعده عام و کلى نیست. همواره درباره‌ى مسئله‌ى شرق و غرب اختلاف بر سر همان مناطق مرزى بوده که قرار بوده شرق را از غرب جدا کند.

در عین حال کسى تردید نداشته که سرزمین‌هایى مثل هند و چین و ژاپن در شرق قرار دارند و سرزمین‌هاى اروپایى در غرب.

اختلاف بر سر مرز شرق و غرب بوده است.

الآن در حوالى دریاى مدیترانه را که نگاه کنید کشورهایى را مثل مراکش مى‌بینید که درجنوب دریاى مدیترانه و تقریباً در منتهی‌الیه غربى دریاى مدیترانه قرارگرفته و کشور شرقى به‌ حساب مى‌ آیند و درمقابل، برخى کشورهاى حوزه‌ى «بالکان» را مى‌بینید که در شمال دریاى مدیترانه قرار گرفته و نسبت به کشور «مراکش» خیلى شرقی‌ترند ولى جزء کشورهاى غربى خوانده مى‌شوند.

لذا آن مرزبندى مشخصى که با دقت ریاضى انجام شده باشد هنوز وجود ندارد.
به‌ طور خلاصه در قدیم ملاک تقسیم‌بندى، اقلیمى و جغرافیایى بوده و الآن عمدتاً سیاسى است.

علت اینکه مبناى امروز یک مبناى جغرافیایی- سیاسى است این است که بشر امروز نیازمند اتخاذ یک مبناى روشن براى خروج ازمشکلاتى است که بعداً خواهدداشت.

این ابهام که بالأخره شرق کجاست؟ و غرب کجا؟ ابهامى است که مى‌تواند مشکل‌ آفرین باشد، تقسیم‌بندى دولت‌ها و در روابط تجارى و سیاسى و مانند آن نیازمند یک تقسیم‌ بندى مشخص است.

با این همه در همین تقسیم‌ بندى جغرافیایى کنونى که با رویکرد خروج از مشکلات و اتخاذ یک مبناى روشن براى تنظیم روابط اتخاذ شده، نگاه تاریخى، کاملاً کنار نرفته و ردپاى دیدگاه سنتى تعریف شرق و غرب (حتى در تقسیم‌بندی‌ هاى خودمان) دیده مى‌شود.۱

شرق‌شناسى چیست؟ سهل‌ الوصول‌ ترین تبیین و معرفى از شرق‌ شناسى نوعى تبیین آکادمیک است و در واقع این واژه هنوز در بسیارى از محیط‌‌ هاى دانشگاهى به خدمت گرفته مى‌ شود.

هرکس درباره‌‌ى شئونات مختلف تحقیق مى‌کند و مى‌ نویسد یا تدریس مى‌ کند، به عنوان یک شرق‌شناس است و کارى که مى‌کند شرق‌ شناسى است! درست است که در مقایسه با اصطلاحات مطالعات شرقى و یا مطالعات منطقه‌اى امروز، شرق‌شناسى از ترجیح کمترى برخوردار است! علت این امر آن است که اصطلاح شرق‌ شناسى از طرفى زیادى مبهم و کلى است و از طرف دیگر به طور ضمنى اشاره بر روحیه‌ى آمرانه و دست بالاى استعمارگرى قرن‌ نوزدهم و اوایل قرن‌ بیستم اروپا دارد.

شرق‌شناسى عبارتست از نوعى سبک فکر، که بر مبناى یک تمایز معرف‌شناختى بین شرق و غرب قرار دارد و نوعى سبک غربى در رابطه با ایجاد سلطه تجدید ساختار، داشتن آمریت و اقتدار بر شرق است.

پدیده‌ى شرق‌ شناسى، اساساً با سازگارى و توافق درونى مشرق‌ شناسى و عقایدش در مورد مشرق زمین به عنوان یک حرفه سروکار دارد و نه هیچ‌ گونه ارتباط واقعى با یک «شرق» حقیقی.

به عبارت دیگر، در این‌جا روابط شرق‌شناسى و شرق واقعى مطرح نیست.

شرق‌ شناسى صرفاً یک فانتزى پوچ اروپایى در مورد شرق نیست، بلکه مجموعه‌ى خلق شده‌اى از نظریات و روش‌هاى اجرایى است که در خلال نسل‌ هاى متمادى روى آن سرمایه‌ گذاری‌ هاى مادى قابل ملاحظه‌اى به عمل آمده است.

شرق‌ شناسى، براى تعیین استراتژى خود همواره به صورت ثابتى بر این برترى «موقعیت» خویش که در همه روابط، غربی‌ها را نسبت به شرق در موضع نسبتاً بالاترى قرار مى‌دهد که هرگز دست بالاى خویش در همه‌ى امور را از دست ندهند، تکیه مى‌ نماید و چرا باید غیر از این باشد، به خصوص وقتى استیلاى خارق‌العاده‌ى اروپایی‌ها را از اواخر دوره‌ى رنسانس تا زمان حاضر در پیش روى داریم دانشمندان، متفکرین، میسیونرهاى مذهبى، تجار و یا سربازان غربى در شرق بودند و یا اینکه در فکر آن بودند که در شرق باشند.

چون مى‌‌توانستند با کم‌ترین مقاومت از ناحیه‌ى شرق، خودشان در آن‌جا بوده و یا در فکر در آن‌ جا بودن باشند.

تحت عنوان کلى دانش درباره‌ى شرق و در زیر چتر سلطه و برترى مغرب‌ زمین بر شرق در خلال دوره‌ى بعد از پایان قرن هجدهم، شرق پیچیده‌اى ظهور نمود که براى مطالعه در آکادمى‌ها، نمایش در موزه‌ها، تجدید ساختار در ادارات مستعمراتى، عرضه‌ى نظرى در تزهاى بوم‌شناسى، بیولوژى، زبان‌شناختى، نژادشناسى و تاریخى پیرامون انسان و جهان، نشان دادن موارد تحقق نظریه‌هاى اقتصادى و اجتماعى توسعه، انقلاب، شخصیت فرهنگى و سیرت ملى یا دینى افراد بسیار مناسب بود.
بالاتر از همه، مى‌توان گفت که شرق‌شناسى عبارت است از وعظ و خطابه‌‌اى که به هیچ روى با قدرت سیاسى موجود رابطه‌ى مستقیم و متناسبى ندارد بلکه در یک مبادله‌ى نا برابر با انواع گوناگون از قدرت‌ها به وجود آمده و ادامه‌ى حیات مى‌دهد.

در واقع نکته‌ى اصلى این است که شرق‌شناسى یکى از ابعاد قابل ملاحظه‌ى فرهنگ سیاسی- فکرى جدید است- و نه این‌که تنها مبین آن باشد، بلکه خود آن است و از این روى، آن قدرى که با دنیاى غربی‌ها سروکار دارد با خود شرق سروکارى ندارد.

از آن‌ جا که شرق‌شناسى یک واقعیت فرهنگى و سیاسى است، پس در خلاء و یا بایگانى حضور ندارد.

بلکه کاملاً برعکس مى‌ توان هر آن‌چه درباره‌ى شرق، گفته، و یا حتى انجام مى‌شود.

به دنبال (و یا در محدوده‌ی) یک رشته خطوط فکرى خاص و متمایز و از نظر عقلانى قابل شناخت است.

شرق‌شناسى، بیش‌تر پاسخى بود به فرهنگى که آن را به وجود آورد تا به هدف مشهور خود، که آن نیز البته محصول غرب بود، دست یابد.

بدین‌ترتیب، تاریخ شرق‌شناسى، هم یک سازگارى درونى دارد و هم یک رشته از روابط تفصیلى و مشروح با فرهنگ حاکمى که آن را احاطه کرده است.۲

تعریف استشراق: استشراق در تعبیرى موجز عبارت از آن دسته از پژوهش‌ هاى غربی‌هائى است که در خصوص میراث شرق و به ویژه مسائلى مرتبط با تاریخ، زبان، ادبیات، هنر، علوم و عادات آن انجام مى‌پذیرد.

بنابراین خاورشناس فردى است از دیار مغرب زمین که میراث شرق و هر آن‌چه را که به نوعى به تاریخ، زبان، ادبیات، هنر، علوم، عادات و سنن او تعلق دارد را بررسى کرده و مى‌کاود.

یک خاورشناس براى کاوش این میراث ناگزیر از داشتن ابزارهایى است که اورا به هدف مورد نظر خود رهنمون مى‌شوند.

یکى از ابزارهایى که یک مستشرق باید به آن مجهز گردد فرا گرفتن کامل زبان مشرق زمین و تخصص یافتن در زبانى است که آثار عمده و برجسته‌اى در زمینه‌هاى تاریخ، هنر، ادب و علوم ازخود برجاى نهاده است.

این زبان بی‌تردید «زبان عربی» است.

به همین دلیل است که «آلبرت وتیریش» خاورشناس معاصر آلمانى عقیده دارد که مستشرق پژوهنده‌اى است که مى‌ کوشد شرق را بکاود و بفهمد و از این رو تا زمانى که زبان شرق را به طور کامل فرانگرفته باشد نمى‌ تواند به نتایج درست دست یابد.

اصطلاح استشراق به دوران قرون وسطى و حتى به دورتر از آن باز مى‌ گردد.

یعنی؛ به دورانى که دریاى مدیترانه در وسط جهان واقع شده بود و تمام جهات اصلى در ارتباط با آن مشخص مى‌شد.

هنگامى که مرکز ثقل رویدادهاى سیاسى از دریاى مدیترانه به شمال انتقال یافت.

باز هم اصطلاح شرق از بین نرفت تا خود دال به کشورهایى باشد که در شرق دریاى مدیترانه قرارگرفته بودند.

به نظر مى‌ رسد که اصطلاح شرق ازنظر جغرافیایى تنها منحصر به این نقطه نشده بلکه نقاط غربى جزیره‌العرب و نیز شمال آفریقا را هم دربر مى‌ گرفته است.

این اصطلاح پس از فتوحات اسلامى رواج یافت.

بنابراین کشورهایى نظیر مصر مغرب و شمال آفریقا و مردم سایر کشورهاى شرقى که عربیت را اختیار کردند، در قلمرو اصطلاح شرق برشمرده شدند چرا که دین آن‌ ها اسلام و زبانشان عربى بود.

هم‌چنان که اصطلاح شرق از مرزهاى جغرافیایى پا فراتر نهاد و تا غرب شبه‌ جزیره و شمال آفریقا را فرا گرفت اصطلاح استشراق هم از حوزه‌ى غربی‌ ها خارج شد و به طور کلى بر هر عرب‌ شناس اطلاق گردید هرچند که آنان مسلمان نبودند و به زبان عربى هم سخن نمى‌ گفتند.

کار این دسته از خاورشناسان هم آن بود که در زبان و ادبیات شرق به کاوش‌ گرى و تحقیق بپردازند هرچند که خود نیز جزء شرق بودند.

از همین رو این تعریف و اصطلاح نیز شامل حال آنان شد و آن‌ها هم در جرگه‌ى «خاورشناسان» جاى گرفتند.

در پرتو آن‌چه گفته شد.

اطلاق استشراق روسى بر هر کسى که با ابزارهاى یاد شده، مسائل فرهنگى مشرق را مى‌ کاود بیراه نخواهد بود. هم‌چنین اطلاق استشراق ژاپنى یا استشراق آمریکایى یا استشراق انگلیسی.

اسلام و زبان عربى از نظر استشراق به عنوان موضوعى پُربار جلوه کرد و بر دیگر موضوعات برترى یافت.

براى قرآن کریم تقدیر چنین بود که در یک زمان اسلام و زبان عربى را در آغوش خود بپرورد تا آن‌ جا که قرآن یکى از غنی‌ترین موضوعات در نظر خاورشناسان درآمد.

آنان تمام جزئیات و کلیات قرآن را کاویدند و بررسی‌ ها و تحقیقات آکادمیک را پیرامون قرآن به شکلى جالب توجه و اعجاب‌ آور مطرح ساختند.

استشراق به عنوان یک شاخه‌ از علوم، مثل دیگر شاخه‌ هاى علمى همواره متأثر از نظام فکرى در هر دوره‌اى است که در آن دوره زندگى مى‌کند.

همان‌ طور که در دوره‌هاى تطوّر و تحول شاخه‌هاى مختلف علمى مثل جامعه‌ شناسى، روان‌ شناسى حتى علوم دینى، تفسیر، قرآن و بحث‌هایى مثل علم‌ الحدیث و مانند این‌ها دقت کنیم مى‌ بینیم این‌ها به لحاظ پیوندى که با محیط اطراف و هنجارها و ارزش‌هاى محیط خودشان دارند درهر دوره متأثر از چیزهایى هستند که در محیط پیرامونشان وجود دارد.

تا حدى که آن علم در بعضى از مقاطع، واکنش و پاسخى است به نیازهایى که جامعه دارد و یا تلاشى به نظر مى‌آید براى پرچم‌دارى پاره‌اى از افکارى که در جامعه وجود دارد.

استشراق هم کاملاً متأثر ازنظام فکرى در دوره‌هاى مختلف است.

بنابراین روش کار، برگرفته از محیط اطراف خود به عنوان یک روش معرفتى کاملاً محسوس است و لذا یک روش خاص را براى مستشرقان در ادوار مختلف نمى‌ توان بیان کرد.

این روش در دوره‌ هاى پیش از رنسانس یک گونه است، پس از رنسانس به گونه‌اى دیگر و در عصر روشن‌ گرى هم روش‌ دیگر و بالأخره درفضاى سال‌ هاى ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به این طرف روش‌هاى مختلف دیگرى رفته‌ رفته مطرح مى‌شوند.

این روش‌ها کاملاً متأثر از روش‌هاى معرفتى محیط پیرامون آن‌هاست، یک عامل اثرگذار بر این روش‌ ها درواقع رشد شاخه‌هاى علمى جانبى است که یک علم باشاخه‌ هاى دیگر علمى هم دادوستد و تعاطى و تعامل دارد.

برخى علوم هستند که به ‌استشراق کمک مى‌کنند و استشراق  کالاهاى تولیدى آن‌هاست، علومى مثل سکه‌ شناسى و نسخه‌ شناسى از علوم مددکار تاریخ به حساب مى‌آیند.

البته خود استشراق هم یک تولید کننده مسئله و سفارش‌ دهنده‌ى کالاهاى مشخص با ویژگی‌ هاى مشخص به این شاخه‌هاى علمى است.

مثلاً اگر یک کتیبه‌ى شرقى پیدا کردند براى خواندن آن کتیبه، گویا، در واقع نیاز جدیدى را دریک کارخانه‌ تولیدى عرضه کرده‌اند و خواسته‌اند روشى براى خواندن و فهم این کتیبه پیدا کنند.

اگر یک منطقه‌ى حفارى نشده‌اى پیدا کردند از باستان‌ شناسان کمک خواسته‌اند که به گونه‌اى در آن منطقه حفارى علمى شود تا دستاوردها و دریافت‌ هایش موردبحث قرار بگیرد.

بنابراین روش کار شرق‌شناسان هم روش واحدى نبوده است.

این روش متأثر از روش‌هاى مختلف در ادوار مختلف و هم‌چنین متأثراز علومى بوده که به‌‌ گونه‌اى به ‌عنوان یک مصرف‌کننده یا مرتبط با شرق‌شناسى در تعامل با استشراق بوده است.۳

انگیزه‌هاى استشراق: به طور کلى استشراق در بررسى و کاوش‌ هاى عربى و اسلامى خود داراى انگیزه‌ هایى بوده است.

این انگیزه‌ها از نظر شدت و ضعف با یکدیگر تفاوت دارند و در کل، مى‌توان آن‌ها را به سه دسته تقسیم کرد:
۱- پژوهش‌ ها و بررسی‌ هایى که به انگیز‌ه‌ هاى تبشیرى انجام پذیرفته است.
۲- پژوهش‌هایى که در پس آن‌ها اغراض و اهداف استعمارى نهفته است.
۳- تحقیقات و پژوهش‌هایى که صرفاً به انگیزه‌هاى علمى، انجام یافته است.
اینک براى روشن‌تر شدن حقیقت، به تشریح هر یک از موارد سه‌گانه‌ى فوق مى‌پردازیم:
۱- انگیزه‌هاى تبشیری:
«رودى بارت» بر این عقیده است که هدف اصلى تلاش‌هاى خاورشناس در سال‌هاى آغازین قرن دوازدهم میلادى و نیز در قرون بعدى، عبارت از همان «تبشیر» بوده است.

وى تبشیر را چنین تعریف مى‌کند: تبشیر یعنى به مسلمانان با زبان خودشان بباورانند که اسلام دین باطلى است و در عوض زمینه‌ى گرایش و جذب آن‌ها را به دین مسیح فراهم سازند.

مى‌توان همین نکته را از کتاب بزرگى که به قلم «نورمن دانیل» و با عنوان اسلام در سال ۱۹۶۰ میلادى نگارش یافته به خوبى استنباط کرد.

اتهامات خاورشناسان تبشیرى درباره‌ى اسلام و قرآن و پیامبر (ص) در کتابى به نام «المبشرون والمستشرقون فى موقفهم من الإسلام» به قلم استاد «محمد البهی» ذکر شده و مؤلف کوشیده است تا آن‌ها را اثبات کند.

این کتاب از سوى دکتر «محمد یحیى الهاشمی» مورد نقد و بررسى قرار گرفت.

وى ضمن ردّ کل کتاب، بیش‌تر مقاصد حاشیه‌اى خاورشناسان را نیز مورد انتقاد قرار داد و تمام آن‌ها را نفى کرد.
البته ما نمى‌ توانیم این اتهامات را اجمالاً و یا مفصلاً نفى کنیم.

زیرا برخى از این اتهامات تا حدودى هم صحیح و درست به نظر مى‌ آیند، از طرفى ما نمى‌ توانیم تمام تحقیقات و تلاش‌هاى خاورشناسان را بی‌فایده بخوانیم و آن‌ها را همه از نوع تلاش‌ هاى تبشیرى بدانیم.

چنین قضاوتى خالى از غلو و تندروى نیست.

بلکه ما مى‌توانیم برخى از تلاش‌هاى خاورشناسان را درست و ثواب قلمداد کنیم و برخى دیگر را مورد اتهام قرار دهیم.

طبیعى است که خاورشناسان هم انسانند و در میان انسان‌ها هم افراد سطحی‌ نگر یافت مى‌شوند و هم افراد دقیق و ژرف‌ نگر.

مشاهده مى‌شود که گروهى ازخاورشناسان چه زمان‌هاى گذشته و چه حتى در زمان ما ادعا مى‌کنند که قرآن معجونى است ازخرافات و اسلام مجموعه‌اى است ازبدعت‌ ها و مسلمانان، افرادى وحشى و خون‌ ریزند.

کسانى هم‌چون «نیکلا دکیز»، «فیفش»، «فراچی»، «هوتنگر»، «ویلیاندر» و«بریدو» در جرگه‌ى همین مستشرقان جاى دارند.

این گروه از خاورشناسان به انگیزه‌هاى تبشیرى مردم را به چشم‌ پوشى از قرآن و اسلام مى‌‌خوانند و مى‌کوشند اهمیت این دو را اندک جلوه دهند و مردم را از اطراف آن‌ها پراکنده سازند و براى فریب ساده‌لوحان و بدگمانان پرده‌هاى ضخیمى بر تاریخ درخشان اسلامى بیفکنند.

اما اظهارنظرهایى که تحت این نقاب‌ها و پوشش‌ ها انجام مى‌پذیرند، به سخنان و اظهارنظرهاى احساسى و عاطفى شبیه‌ تر است و لذا نمى‌ تواند مقبول نظر پژوهندگان واقع شود.

گروهى از خاورشناسان آلمانى و یهودى هم‌چون «ویلژف گلدزیهر» و «بول» به این باور گراییده‌اند که قرآن پس از وفات پیامبر(ص) درهمان دوران صدر اسلام تحریف وتبدیل شده است.

اینان هم‌چنان درباره‌ى شخص پیامبر(ص) مى‌گویند که آن حضرت مبتلا به‌ صرع بود! و آن‌چه را که وى وحى مى‌نامید همان سخنانى بوده که در پى نوبه‌هاى صرع بر او فرود مى‌آمد! پیامبر(ص) در حالت صرع تعادل خودرا از دست مى‌داد، عرق مى‌کرد و دچار تشنجات بسیارى مى‌شد و کف ازدهانش بیرون مى‌آمد آن‌گاه چون بهبود مى یافت ادعا مى‌کرد به او وحى شده است و سپس آن‌ چه را که وحى پروردگارش مى‌ پنداشت، بر مؤمنان مى‌خواند.

گروهى از خاورشناسان منصف و به خصوص «سرویلیام مویر» در کتاب خود به نام «زندگى محمد» به این ادعاهاى دروغ پوشالى پاسخ گفته‌اند.

آن‌چه مویر دراین کتاب درباره‌ى مقام قرآن و عدم تحریف آن گفته خود بهترین ردیه بر این شرارت‌ها و کینه‌ توزی‌ هاى کورکورانه است.

مویر سخنان این مستشرقان را فرار از بحث استوار علمى تلقى کرده است.
وى در این کتاب به بحث درباره‌ى پدیده‌ى وحى پرداخته و دروغ‌ها و ادعاهاى نادانان حالات صرع آن حضرت را نفى کرده است.

وی‌ مى‌گوید: کسى که به صرع مبتلاست از آن‌چه که در اثناى این حالت بر او واقع مى‌ شود چیزى به یاد نمى‌آورد.

زیرا حرکت، شعور و اندیشه کاملاً در این حالت متوقف مى‌ماند.

این نکته‌اى است که درحالت بی‌هوشى و اغماء هم آشکارا مشاهده مى‌شود.

پدر«هنرى لامنس» و«ون هامر» نیز عقیده‌ى «مویر» را درباره‌ى تفاوت میان حالت صرع و وحى، تأیید کرده‌اند.

برخى از این خاورشناسان نیز ادعا مى‌کنند که پیامبر(ص) جادوگر بوده و از آن‌ جا که از رسیدن به مقام پاپ ناکام مانده دست به اختراع آیین جدیدى زد تا از دوستانش انتقام گیرد.

«امیل درمنگهام» یکى از مستشرقانى است که به این یاوه‌گویى رسواخیز پاسخ داده و با حمله‌ به این دروغ‌گویان اباطیل و اتهامات سخیف و مخالف با واقع ایشان را رد کرده است.

بدین ترتیب در واقع خاورشناسان تندرو پاسخ خود را از دهان مستشرقان منصف شنیدند.

اباطیل و اتهامات سخیف و مخالف با واقع ایشان را رد کرده است.

بدین‌ترتیب در واقع خاورشناسان تندرو پاسخ خود را از دهان مستشرقان منصف شنیدند.
واقعیت آن است که بسیارى از راه‌هایى که برخى از مستشرقان پوییده‌اند، فاقد ویژگى یک تحقیق علمى است و به همین خاطر از سوى دیگر مستشرقان مردود شناخته شده‌اند.

چرا که این تحقیقات متکى به هیچ دلیل دینى یا تاریخى یا واقعیت اجتماعى شناخت شده‌اى نبود و تنها بر هواهاى نفسانى و گرایش به عواطف و احساسات اتکا داشت که از این بابت باید واقعاً اظهار تأسف کرد.

۲- انگیزه‌هاى استعماری: گاه انگیزه‌ هاى استعمارى در کشورهاى عربى و اسلامى مستشرقان را بر آن مى‌داشت که زبان شرق را فرا گیرند و در یکى از فنون مربوط به شرق تخصص حاصل کنند.

وجود همین انگیزه گاه سبب مى‌ شد که درنزد مستشرق احساسى خاص نسبت به مسائل شرق ایجاد شود، اما این احساس به گونه‌اى نبود که بر سرشت استعمارگرى آنان غالب آید، بلکه این احساس تابع طرح‌هاى از پیش ترسیم شده‌ى استعمارى بود.

مثلاً در این راستا کوشش مستشرقان آن بود که مسلمانان را در اعتقادات خود دچار تردید و دودلى کنند و یا آرمان‌ هاى آنان را سبک بشمارند و پیشوایان ایشان را مورد انتقاد و نکوهش قرار دهند و از اهمیت میراث آ‌نان بکاهند.
گاه سرشت کار این نکته را بر مستشرق دیکته نمى‌ کرد اما هدف اول و آخر استعمار از تلاش و کار مستشرق در این جا و آن جا همین بود.

ازاین رو، گاه شیوه‌ى استعمارى، بابرنامه‌ هایى که براى کار مستشرق تدارک مى‌دید، هم‌چون ایجاد تفرقه در میان مسلمانان و برجسته کردن وجوه اختلاف و یا تعدد مذاهب کار استشراق را به رسوایى مى‌ کشانیده ملحوظ کردن این اهداف خاورشناس را به‌ بزرگ کردن این گرایش‌ها و درگیری‌ها سوق مى‌داد و آن‌گاه بود که او مى‌توانست از میان این شکاف‌ها زهر خود را در میان مردم بپراکند و چنین وانمود کند که اسلام دین تفرقه و دشمنى و شکاف است.

در این گونه موارد خاورشناس اغلب امورى را که در دین نبود به اصطلاح به صورت «من درآوردی» به دین مى‌افزود و مسائلى را که اتفاق نیفتاده بود، واقع شده مى‌پنداشت و درآن‌ها به مناقشه مى‌پرداخت.

این موارد به ویژه در امورى که به دین، میراث، تاریخ کشورها یا به تصویر کشیدن جامعه و یا پژوهش‌ هاى روان‌شناختى ملت‌هاى استعمار شده مربوط مى‌شد، رواج بیشترى مى‌یافت.

به‌ عنوان نمونه «کریستین اسنوک هورگرونیه» (۱۸۵۷- ۱۹۳۶م) یکى از مستشرقانى است که بر آگاهی‌هاى علمى او از شرق بسیار تکیه مى‌شود.

وى مؤلف رساله‌اى است موسوم به «العید المکی» که در سال ۱۸۸۰ میلادى منتشر شده و تاکنون نیز ارزش خود را از دست نداده است.

او در این رساله به بررسى انتقادى آیات مربوط به ابراهیم در قرآن و این که او نخستین نیاى اسلام و سازنده‌ى کعبه مى‌باشد پرداخته است.

با این همه وى در سال ۱۸۸۵ میلادى شش ماه به طور مخفیانه به منظور خدمت به اهداف استعمارى، در میان مسلمانان مکه زندگى کرد و در راه انجام مأموریت استعمارى هلندی- هندى خویش کتابى درباره‌ى مکه نوشت.

کشورهاى استعمارگر امکانات و کمک‌ هاى گوناگونى دراختیار مستشرقان قرارمى‌دادند تا آن‌جاکه مى‌توان گفت انگیزه‌ى اقتصادى یا رسیدن به‌دستاوردهاى شخصى یا سیاسى به‌ طمع برخوردارى از مقام و پول و ثروت، محرک برخى از مستشرقان در امر شرق‌ شناسى یا یکى از مرجحات و مقتضیات علاقه‌مندى آنان به این پیشه شد.

استاد «نجیب العقیقی» در این باره مى‌گوید: هنگامى که حکومت‌ هاى غربى دست‌ اندرکار برقرارى روابط سیاسى با حکومت‌هاى شرقى شدند و خواستند مواریث آن‌ها را به یغما ببرند، از ثروت‌ هایشان برخوردار شوند و ملل شرق را تحت استعمار خویش درآورند، مستشرقان را به جمع اطرافیان خویش افزودند و آن‌ها را محرم اسرار خود گرفتند و ایشان را در پوشش نظامى‌ گرى و یا امور دیپلماتیک به کشورهاى شرقى روانه کردند و کرسى زبان‌ هاى شرقى را در دانشگاه‌ هاى بزرگ و یا مدارس مخصوص و کتاب‌ خانه‌ هاى عمومى و چاپ‌خانه‌ هاى دولتى به آنان سپردند و حقوق فراوانى هم براى آنان در نظر گرفتند و به القاب بزرگ و عضویت در مجامع علمى مفتخرشان کردند.

گاه انگیزه‌ى اقتصادى استعمارگران با اهداف علمى پیوند مى‌خورد.

بدین اعتبار که استشراق مأموریت شغلى و عملى بود که نخبگان و متخصصان باید عهده‌دار آن مى‌شدند.

«بنابراین استادان و مترجمان زبان‌ هاى شرقى در قرون وسطى و مستشرقان اولیه و علماى فن جدل و…. به خاطر بنیان نهادن نهضت اروپا بر میراث عربى به پاداش‌ هاى بسیار بزرگى دست یافتند.»

۳- انگیزه‌هاى علمی: جنبش خاورشناسى در حین بررسى ، متوجه این نکته شد که کلاً هدف علمى از پژوهش قرآن کریم و میراث عربى یکى از سالم‌ترین انگیزه‌ها و شریف‌ ترین اهداف بوده است.

بسیارى از این مستشرقان زبان عربى را به عنوان فرهنگ، ادب و تمدن لمس کرده‌اند و قرآن را نقطه‌ى اوج این زبان دانسته و با انگیزه‌هاى علمى و تنها به خاطر آگاهى از قرآن و لذت بردن از آن به کاوش و پژوهش در این کتاب بزرگ پرداخته‌اند و آثار بزرگ و قابل ستایشى در این راه از خود برجاى نهاده‌اند.

البته این قضاوت جنبه‌ى عمومى ندارد و موارد نادرى نیز برخلاف ‌آن‌چه گفته شد یافت مى‌شود، اما مى‌توان ادعا کرد که آن‌چه گفته شد در مورد بیشتر این مستشرقان، درست مى‌نماید.

به هر حال انگیزه‌ى علمى، با تمام ضمایم آن، والاترین انگیزه و هدف این دسته از خاورشناسان قلمداد مى‌شود.

شایان ذکر است؛ همواره جدالى بزرگ میان دانشمندان و ادیبان ما و این مستشرقان درباره‌ى درستى این انگیزه و یا نادرستى آن وجود دارد.

استاد نجیب العقیقى ضمن نقل این جدال‌ها به بررسى آن‌ها پرداخته و مخلصانه جانب مستشرقان را گرفته و گفته است که استشراق کارى علمى و آزادنه است که پایه‌هاى آن بر اصول تحقیق و ترجمه و تصنیف قرار دارد.

باوجود آن‌چه گفته شد، ما وظیفه داریم که در مقابل آثار و تلاش‌هاى مستشرقان در ارتباط با پژوهش‌هاى قرآنى موضع احتیاط را رعایت کنیم.

زیرا آنان معمولاً مى‌خواهند قرآن را از طریق راه‌ها و شیوه‌ها و استنتاجات خود که از فهم اصیل قرآنى هم به دور است، به ویژه در زمینه‌ى تفسیر و ترجمه‌ متهور سازند، اما تفسیر هر چند که دقیق باشد، باز نمى‌تواند مقصود قرآن را آن‌چنان که به زبان عربى قادر است، به زبان دیگر بیان کند و ترجمه نیز هر چقدر هم که لفظ به لفظ صورت پذیرد بازهم بااصول بلاغى و ساختارهاى زیباشناختی‌اى که قرآن ارائه کرده است بسیار تفاوت دارد.

هم‌چنان که ما در برابر تفسیر و ترجمه‌ى قرآن توسط مستشرقان، جانب احتیاط را نباید از دست بدهیم این وظیفه را نیز عهده‌دار هستیم که درکتاب‌هایى که آنان درباره‌ى تاریخ قرآن نگاشته‌اند و در آن‌ها مدعى تحریف قرآن شده‌اند به دقت بنگریم تا مبادا به همان لغزش‌ها و غلط‌هایى که مستشرقان بدان‌ها دچارگشته‌اند، مبتلا شویم.

این دیدگاه نه بدان معناست که ما ارزش و اصالت تلاش‌هاى مستشرقان را نادیده مى‌ انگاریم بلکه این امر ما را به بررسى انتقادى تلاش‌هاى آنان در جهت رسیدن به حقیقت علمى محض، سوق مى‌دهد.۴

تفاوت‌هاى فرهنگى شرق و غرب

تفاوت شرق و غرب هم از جمله مباحثى است که همواره مورد عنایت و توجه بوده است.

«فیثاغورث»در سفرى به شرق سیاحت‌نامه‌اى مى‌نویسد که شرقى است و به فارسى هم ترجمه شده است.

در بخشى از این سیاحت‌نامه مى‌خوانیم: «در آن‌جا که من گفت‌وگویى با زرتشت داشتم، که بعد از گفت‌وگو به یک نقطه‌ى روشن و به وفاق با هم نرسیدیم.»

این دو در گفتگوهایى که با هم داشته‌اند به نقطه‌ى وفاق نمى‌رسند، به همین دلیل زرتشت خطاب به فیثاغورث جمله‌اى را بر زبان مى‌آورد که مى‌‌تواند نشان دهنده‌ى دوگانگى شرق و غرب از دوران قدیم به حساب آید و نشانه‌اى براى این بحث باشد.

وى مى‌گوید: «تو به آموزش باختر مشغول باش، من تعلیم خاور را قبول دارم، ما را آیندگان محاکمه خواهند کرد» و این نماد یک دوگانگى بین دو فرهنگ، دو تمدن، در حوزه‌ى جغرافیایى و حتى مى‌توان گفت در دو حوزه معرفتى است.

همین بحث تمایز و تفاوت حتى در آثار ارسطو هم دیده مى‌شود.

ارسطو علت این تمایز و تفاوت را به مسائل محیطى و اقلیمى و جغرافیایى پیوند مى‌زند و مى‌گوید چون در مناطق شرقى عمدتاً هوا گرم و آفتاب درخشان است، موجب رشد وسایل زندگى و خود زندگى شده است.

و در عین حال صفات جنگى در شرقی‌ها رشد نکرده است ولى در غرب، چون هوا عمدتاً ابرى است و آفتاب درخشان نیست، زندگى رشد زیادى نکرده است اما خصلت‌هاى جنگ‌ آورى در غربی‌ ها و عمدتاً یونانی‌ ها‌ رشد داشته است.

او عامل تمایز را به تفاوت‌هاى اقلیمى برمى‌گرداند و مصادیق این تمایزها و تفاوت‌ ها را در رسیدن به روحیه‌ى جنگاورى محدود کرده است.
هریک از این داوری‌ها حتماً نیازمند به تأمل و درنگ است.

اما نکته‌ى قابل توجه جستجوى ریشه‌هاى تاریخى این تفاوت است. حتى در دوران معاصر هم، دو دیدگاه نسبت به این موضع وجود دارد؛ برخى معتقدند علت تمایز و ناسازگارى بین شرق و غرب و اختلاف‌هاى آشتی‌ناپذیر آن‌ها همان رفتار آدمى و مأموریتى است که آدمى در این جهان دارد و کمال مطلوبى که در زندگى مى‌جوید؛ یعنى اصولاً نگاه انسان به خود، نگاه او به رابطه‌ى خود و خداى و محیط پیرامون خویش موجب مى‌شود چیزى به عنوان شرق شکل گیرد و چیزى به عنوان غرب.

در واقع اختلاف در «جهان‌ بینی»، عامل اصلى بروز اختلاف بین شرق و غرب است.

برخى دیگر این تمایز و قضاوت را در «شیوه‌‌ى اندیشه» مى‌دانند که شیوه‌ى تفکر در غرب، عقلى و فلسفى است و نظام اندیشه در شرق به طور عمده عرفانی. یعنی؛ این تمایل شرقی‌ ها به اشراق و تمایل غربی‌ها به عقل‌گرایى محض منهاى دل صیقل یافته که بتواند کانون معرفت هم باشد، وجه تمایز بین غرب و شرق است.

این دو دیدگاه واقعاً وجود دارد. هر چند در تمایز بین شرق و غرب به هیچ روى نمى‌توان عامل جغرافیایى را نادیده گرفت اما عوامل دیگر را هم باید مورد نظر قرار داد.

یکى دیگر از وجه تمایز شرق و غرب مسئله‌ى بعثت انبیاست.

تقریباً بعثت تمام انبیاى بزرگ در منطقه شرق بوده و غرب خاستگاه بعثت انبیاء نبوده است.

یک موضوع دیگر قابل توجه دیگر، بحث کانون‌هاى تمدنى است.

مى‌توان گفت این کانون‌ها یک‌ سره شرقى هستند و اقوام تمدن‌ ساز هم یک‌ سره شرقى بوده‌اند.

جز دوران معاصر و دوران رنسانس که یک تمدن خاص با عنوان «تمدن معاصر غربی» شکل گرفت.

از دیگر تفاوت‌ هاى شرق و غرب، نوعى قدسی‌گرایى شرق است که در شکل‌ هاى مختلف بروز کرده است و مانند آن در غرب وجود ندارد.

البته تا پیش از رنسانس هم در غرب این قدسی‌گرى به شکل‌هاى مختلفى حضور داشت ولى باز هم نه به آن انسجام و یکپارچگى و معنادارى و گستردگى که در منطقه‌ى شرق دیده مى‌شود.

این‌ها تفاوت‌هایى است که مى‌توان براى شرق و غرب ذکر کرد ولى در دیباچه‌ى همین بحث اشاره شد که دیگران هم ازدیرباز تاکنون به این تفاوت‌ها توجه داشته‌اند.۵

غرب از شناسایى شرق در پى چیست و چه اغراضى را دنبال مى کند؟

در این جا باز هم به ناچار باید از یک دیدگاه تاریخى به موضوع نگاه کرد.

به این معنا که اگر درهر دوره یک غرضى را به عنوان غرض حاکم و پارادایم و گفتمان مسلط، در نظر بگیریم یک نوع توالى تاریخى و ترتّب با همدیگر دارند.

البته بخشى از پرسش و ‌پاسخ‌ها به تبیین مفهوم شرق‌شناسى و نه «استشراق» برمى‌گردد.

«استشراق»، «الاستشراق»، «شرق‌شناسی» و «Orientalism» نزد خود مستشرقان دو معناى متفاوت دارد، یک مفهوم، مفهوم استشراق به معناى عام آن است یعنى هر آن چه را به شرق برگردد شامل مى‌شود؛ بنابراین چین‌ شناسى، ژاپن‌شناسى، ایران‌ شناسى و تمام این‌ها در قلمروى شرق‌ شناسى قرار مى‌گیرد.

شرق‌شناسى یک مفهوم اخص هم دارد که تقریباً مترادف با «اسلام‌شناسی» است.

مثلاً در ویرایش دوم دایره‌المعارف اسلام معروف به لیدن، در آن‌جا مدخل «مستشرقون» یعنى شرق‌شناسان به چشم مى‌خورد.

این مدخل ظاهراً ربط چندانى با دایره‌المعارف اسلام ندارد ولى آن‌ ها در اولین جمله این تذکر را مى‌دهند که «مستشرقون» به معنى اسلام‌شناسان در غرب است.

براى بررسى «استشراق عام» باید تاریخچه‌ى قابل توجهى را بیان کنیم و براى کنکاش پیرامون «استشراق خاص» پرونده‌ى دیگرى باید باز شود.

استشراق عام یک دوره‌ى قدیم دارد که حتى در آثار «هرودوت»، وقتى که درباره‌ى شرق صحبت مى‌کند بحث‌هایى را درباره‌ى شرق قدیم دیده مى‌شود.

در آثار «توسیریت» و «گزنفون» هم مى‌توان آن‌ را مشاهده کرد.

حتى آثار «هومر» هم که درباره‌ى شرق صحبت مى‌شود مى‌ تواند یک نوع شرق‌ شناسى به حساب بیاید.

شرق‌شناسى با ظهور اسلام تحت‌الشعاع قرار گرفت و تقریباً به کنارى رفت تا دوران معاصر که پس ازجنگ جهانى دوم بار دیگر مفهوم شرق‌شناسى به میان آمد و جاى خاص خود را پیدا کرد، این بار شرق‌شناسى اعم از اسلام‌شناسى شد و اسلام‌شناسى یکى از شاخه‌هاى آن. ۶

شرق‌شناسى به طور عمده پس از جنگ جهانى دوم شاخه‌هاى مختلفى را دربر ‌گرفت که عبارتند از ایران‌شناسى، ژاپن‌شناسى، عرب‌شناسى و… . این مفهوم عام شرق‌شناسى چند دوره دارد:

۱٫ دوره‌ى اولیه
۲٫ دوره‌ى محاق و تأثیر از مطالعات اسلامى
۳٫ دوره‌ جنگ

اما شرق‌شناسى به مفهوم عام در دوره‌هاى اولیه چون معطوف به اهداف افراد بود، داراى اغراض سیاسى نبود.

شرق‌شناسى بیش‌تر تابع کنجکاوى افراد بود.

البته در آن دوران به واسطه‌ى جنگ‌هاى شرق و غرب یک شیوه نگاه خاص داشت اما این گونه نبوده که واقعاً به مفهوم امروزى اراده‌اى براى شناخت شرق و سیطره‌ بر آن وجود داشته باشد، البته این شناخت یک نوع شناخت ناخواسته و هدایت نشده و بدون طراحى و برنامه‌ریزى بود.

اما شرق‌شناسى به مفهوم دوّم که دوباره پس از جنگ جهانى دوّم، رونق گرفت یک نوع شرق‌شناسى برنامه‌ریزى شده و سنجیده بود.

شناختى که ازشرق حاصل مى‌شود اغراض مختلفى دارد، گاهى مطالعات برپایه‌ى کنجکاوى دانشمندان غربى رونق مى‌گیرد، گاهى اغراض سیاسى دارد که به‌ قصد شناخت کشورى براى رخنه در ارکان آن کشور و سیطره بر آن سامان‌ دهى مى‌ شوند، گاهى این مطالعات براى شناخت نرخ بازار آن کشور و تولید محصول متناسب بازار آن کشور صورت گرفته و اغراض تجارى دارد، بنابراین اغراض مختلفى در شرق‌شناسى وجود دارد.

اما اسلام‌ شناسى که یک تقریر و قرائت دیگر از شرق‌ شناسى به‌ حساب مى‌ آید و شرق‌ شناسى به‌ معنى اخص است، واقعاً یک تاریخ پُرفراز و نشیب را طى کرده است، اجمالاً شرق‌ شناسى در نخستین مراحل خود تابع اغراض دینى بود و متأثر از اندیشه‌ى مسیحیت افراطى کاتولیکى که نگاه ناهم‌دلانه‌اى نسبت به ‌‌مسلمانان داشت، یعنى نگاه سخت آمیخته با جهل و خرافه.

این انگیزه‌ى شرق‌ شناسى، انگیزه‌اى دینى بود، به قصد ضربه‌ زدن به اسلام و به سخره گرفتن پیامبر(ص)، کاهش مدح و منزلت اسلام و مسلمانان، اما جلوتر که مى‌ آییم انگیزه‌هاى دیگر رفته‌ رفته در کنار این انگیزه رخ مى‌نمایاند.

باز هم در این‌جا انگیزه‌ى علمى به منظور کشف حقیقت را نمى‌توان انکار کرد.

گاه استشراق به‌مفهوم اسلام‌شناسى تابع این انگیزه صورت گرفته‌ است و گاه تحت ‌تأثیر انگیزه‌ى سیاسى بوده است.

یعنى با مدیریت و هدایت وزارت خارجه کشورهاى غربى یا نهادهاى دولتى آن‌ها به قصد افزایش اطلاعات پایه ومورد نیاز طراحان و شخصیت‌هاى سیاسى انجام مى‌شد، در این‌جا اغراض استعمارى را هم باید براغراض سیاسى اضافه نمود؛ یعنى آن‌ها فراتر از منافع ملى کشورهاى خود، به فکر سیطره بر کشورهاى دیگر افتادند، به بیان دیگر گستره‌اى را برخى از کشورها براى منافع ملی‌ شان قائل بودند که از طریق سیطره بر کشورهاى دیگر تحقق پیدا مى‌کرد و بهترین تعبیر براى آن «استعمار» است.

بنابراین انگیزه‌هاى خصمانه‌ى دینى در مرحله‌ى اول و در مرحله‌ى بعد انگیزه‌ هاى سیاسى و استعمارى و در نهایت انگیزه‌ هاى علمى از جمله انگیزه‌ هایى هستند که در شرق‌‌ شناسى، به معنى اخص قابل جستجو هستند.

۶ این کلیات در لایه‌هاى ریز و جزئی‌ خود به مجموعه‌‌اى از بحث‌هاى تفصیلى نیاز دارد که مجالى جداگانه را مى‌طلبد.

ارزیابى و نقد فعالیت شرق‌‌شناسان

در هر امرى باید جنبه‌ هاى مثبت و منفى آن را در نظر گرفت.

آموزه‌هاى دینی‌ مسلمانان هشدار مى‌دهند که افراد مجاز نیستند به فرآورده‌ هاى دیگر تمدن‌ ها نگاهى یک سره و از قبل تعیین شده و سلبى داشته باشند.

درباره‌ى جنبه‌ هاى سلبى شرق‌شناسى که از این پس در این بحث با معنى اخص آن و اسلام‌شناسى به کار مى‌رود باید گفت یکى از کاستی‌هاى این نوع نگاه‌ها این است که چون مستشرقین، درک درست و درونى از مفهوم اسلام، اندیشه‌ هاى اسلامى، باورهاى اصلى مسلمان‌ ها، گرایش‌ هاى فکرى متفاوت مسلمان‌ ها با هم‌دیگر و مرز دقیق آن‌ ها با هم ندارند گاهى دچار اشتباهات فاحشى مى‌شوند؛ به طور مثال مى‌توان به بی‌توجهى آن‌ها به عصمت پیامبر(ص) اشاره کرد.

آن‌ها در تحقیق و تبیین اسلام مباحثى را طرح مى‌کنند که با مبانى اعتقادى اسلامى سازگار نیست.

یا برخى تصمیم‌هاى پیامبر اکرم(ص) را به خلاف اعتقادات مسلمانان تحلیل مى‌کنند و مى‌گویند اگر ایشان این تصمیم را نمى‌گرفتند و مصمم به مورد دیگر مى‌شدند بهتر بود، این اصلاً با مبانى اعتقادى اسلامى سازگارى ندارد. یا با توجه به اینکه رسالت الهى پیامبر(ص) را قبول ندارند در تبیین زندگى پیامبر(ص) و آموزه‌هاى نبوى به دنبال سرچشمه‌هاى زمینى مى‌گردند و آن‌ را در قالب محیط اطراف پیامبر(ص) و مکان‌هایى که ایشان مراوده داشته‌اند جستجو مى‌کنند.

لذا دیده مى‌شود براى ملاقاتى که حضرت در خردسالى با «بحیراى نصرانی» داشته و آن‌چه که از ایشان به یک عالم مسیحى منتقل مى‌شود، جایگاه بلندى را قائل مى‌ شوند و به همین ترتیب ملاقات‌هایى که پیامبر(ص) با یهود مدینه و اطراف آن داشتند به عنوان سرچشمه‌هاى وحى پیامبر(ص) تلقى مى‌شود.

این نگاه با نگاهى که یک مسلمان به آن باور دارد بسیار متفاوت است.

البته منظور این نیست که کسى که مسلمان نیست، حق تحقیق کردن در مورد پیامبر(ص) را ندارد ولى در مقام داورى این سخن باید گفت آن‌ها را در این راه به خطا رفته‌ اند منبع و منشأ این بحث، نبود درک درونى آن‌ ها نسبت به اسلام است.

کاستی‌ دومى که در مطالعات غربى مى‌توان جستجو کرد، موضوع خالى نماندن برخى از این مطالعات از آن ‌انگیزه‌ هایى است که در مبحث قبل به آن اشاره شد، مواردى که در یک نگاه تنگ و کوتاه (به اصطلاح دقیق‌تر) با اندیشه‌ هاى اسلامى و وجوه مختلف جامعه‌ى اسلامى و تمدن اسلامى وجود دارد.

کاستى سومى که در مطالعات شرق‌شناسى قابل جستجوست نوعى نگاه محدود به پدیده‌ها یا به اصطلاح نگاه پدیدارشناسانه‌ى آن‌هاست که از سطح عبور نمى‌کند و به لایه‌هاى زیرین راه نمى‌یابد.

این آفت بزرگى است.

به عنوان نمونه در تحلیل تمدن اسلامى به دلیل نگاه پدیدارشناسانه، مظاهر تمدن و دستاوردهاى مادى تمدن اسلامى، یعنى ساختمان‌ها و بناها را تحلیل مى‌کنند.

شاید اگر در خصوص مظاهر اسلامى از شما سؤال شود، ذهنتان متوجه همین امور شود.

این‌ها از دستاوردهاى تمدن اسلامى است ولى اسلام را نمى‌توان به این امور، محدود کرد.

این نگاهى سطحى است که ما را روى لایه‌ى سطحى و بیرونى نگاه مى‌دارد.

کاستى دیگر نوعى تلاش هر چند ناخواسته براى القاى غرب محورى در همه‌ى جنبه‌هاست هر چند برخى از مستشرقان را نمى‌توان به این امر متهم کرد که با یک برنامه‌ریزى قبلى این رویکرد را مبناى کار خود قرار داده‌اند ولى چون این مطالعات در دوران استعمارى غرب رونق بیش‌ترى گرفت و شاخ و برگ پیدا کرد و نگاه آن دوره، یک نگاه استعمارگرانه به کشور تحت استعمار بود، نوعى خود بزرگ‌بینى و غرب‌محورى در آن مطالعات دیده مى‌شود که لازمه‌اش تحقیر و کوچک شمردن دیگران است.

نکته‌ى دیگر این که تلاش برخى از مستشرقان در بعضى جاها مدیریت شده است ولى در برخى موارد خود مستشرقان نمى‌ دانند در چه فضایى بحث کرده‌اند.

در آن‌جا این تلاش براى یافتن و بررسى مسائل و جریانات درونى جامعه‌ى اسلامى، برجسته ساختن و بزرگ‌نمایى آن و حتی‌ گاهى این تلاش براى بررسى عوامل دورنى جامعه‌ى اسلامى، دچار آسیب‌ پذیرى دیگرى شده است.

ارزیابى کلى و کشف جنبه‌هاى مثبت فعالیت‌هاى مستشرقان

به درستى باید گفت بحث و تتبع افرادى که حرکت و مشى آن‌ ها برخلاف تفکر و زندگى ماست، و نگاه آن‌ها به اسلام و جنبه‌هاى مختلف آن ذاتاً ارزشمند است.

صرف‌نظر ازهمه‌ى جنبه‌ هاى سلبى، همین‌که مسلمانان بدانند دیگران درباره‌ى آن‌ها چگونه مى‌ اندیشند موضوعى در خور اهمیت و شایسته‌ى عنایت و توجه است.

چندین جنبه‌ى مثبت دیگر هم وجود دارد.

گاهى نگاه درونى آفت‌زاست و موجب نوعى کژتابى در فهم مى‌شود.

نگاه بیرونى به یک پدیده‌ ابعادى را براى انسان روشن مى‌سازد و کسى که تنها و تنها خود را در نگاه درونى محصور کرده، آن‌ها را نمى‌تواند پیدا کند، باز باید تأکید نمود در آن‌ جنبه‌هاى درونى و در واقع جنبه‌هاى سلبى که در ابتدا گفته شد به جهت نداشتن نگاه درونى و عدم درک صحیح از مبانى اعتقادى اسلام، نگاهشان کامل نخواهد بود.

مسلمان‌ ها فقط و فقط نگاه درونى به اسلام دارند در این‌جا هم نوع نگاه مى‌تواند آفت‌ هایى داشته باشد چون مانع از یک درک همه‌جانبه و کل‌گرا مى‌شود.

یکى از جنبه‌ هاى مثبت نگاه مستشرقان ترویج نگاه بیرونى به اسلام و دستاوردهاى مختلف اسلامى است.

ساختمانى را در ذهن مجسم سازید.

افرادى که درون آن ساختمان زندگى مى‌کنند، اطلاعات درست و دقیقى در مورد اجزاى درونى ساختمان دارند.

مانند اینکه اتاق‌ها و راه‌روها چگونه است؟ انتقال از یک اتاق به اتاق دیگر چگونه صورت مى‌گیرد؟ و قسمت‌هاى مختلف ساختمان هر کدام کجا قرار گرفته‌اند؟ اما کسى که از بیرون نگاه مى‌کند، نماى کلى ساختمان و جایگاه کلى ساختمان در بافت محلى را مى‌تواند پیدا کند.

این قسم دوم از مواریث مستشرقان است که به مسلمانان آموزش مى‌دهد نگاه بیرونى هم به دین خود داشته باشند.

این امر امروزه موجى از اطلاعات را براى مسلمانان ایجاد کرده است و یکى دیگر از جنبه‌هاى مثبت روش کار آن‌ها است.

برخى از شاخه‌هاى علمى و هم‌چنین برخى از فنون و روش‌هایى به واسطه‌ى شرقی‌ها ابداع شد، قابل انکار نیست و اکنون نیز در بین مسلمانان در یک گستره‌ى وسیعى رواج یافته است؛ مثلاً تصحیح نسخ خطى که امروزه رونق یافته و به عنوان یک رشته‌ى عملى شناخته شده و پُررونق و بسیار ارزشمند است تا پیش از مطالعات مستشرقان در حوزه‌ى علوم مسلمانان وجود نداشت.

البته منظور این نیست که اصلاً چنین کارى تا پیش از آن صورت نگرفته بود و شاید همان استنساخى که از نسخه‌هاى مختلف مى‌‌کردند (و گاه مستنسخان، عالمانى بزرگ بودند و دقت مى‌کردند که آن اصول را درست به کار ببرند) نوعى تصحیح متن به شمار مى‌آمد، اما به صورت گسترده‌ى امروزى قطعاً از مواریث مستشرقان است که شاخه‌هاى علمى جدیدى را ابداع نمودند.

از نظر فنون و روش‌ها هم مثلاً استفاده از نمایه‌ براى تألیف کتاب‌ ها یا شیوه‌ى ارجاعات و مانند آن امورى هستند که از ابتکارات مستشرقان است.

مثلاً نخستین فهرست قرآن را «فلوگل آلمانی» عرضه کرد و بعداً افرادى در بین مسلمان‌ ها این فهرست را تهیه کردند.

در واقع این کارهایى که تقویت‌ کننده‌ى فضاى پژوهشى است و شاید در اصل کار پژوهشى به حساب نیاید (اما پژوهش را آسان مى‌کند) همه از تبعات مثبت کار مستشرقان است.

رویکرد ویژه‌‌ى خاورشناسان به شرق و اسلام در دهه‌هاى اخیر

در دو سه دهه‌ى اخیر، میان گرایش‌هاى مثبت و منفى در شرق‌ شناسى تفکیک به وجود آمده است، بر خلاف یک‌پارچگى مستشرقین در دهه‌ هاى پیشین و حاکمیت روحیه‌ى جدایى و برتری‌ جویى نسبت به مسلمین، در دو سه دهه‌ى اخیر در این یکپارچگى رخنه ایجاد شده و پیدایش نوعى دودستگى در مطالعات شرق‌ شناسانه به وضح به چشم مى‌خورد.

البته در مطالعات قبلى هم که روحیه‌ى حاکم، روحیه‌ى سلبى منفى بوده نمونه‌هاى قابل توجهى براى کسانى که روحیه‌ى هم‌دلانه داشتند دیده مى‌شود.

اکنون جریان به گونه‌اى شده که شاید بتوان گفت از دو نوع شرق‌شناسى باید صحبت کرد.

یک شرق‌شناسى عالمانه در غرب دیده مى‌شود که شرق‌شناسى هم‌دلانه نسبت به اسلام و مسلمان‌هاست.

و یک نوع شرق‌شناسى سیاسى که میراث تاریخى خصومت نسبت به مسلمان‌ ها را تماماً در خود جمع کرده است و همان مسیر را ادامه مى‌دهد.

شرق‌شناسى هم‌دلانه‌ى علمى که اغلب هم در دانشگاه‌هاست حتى در برخى از نهاد‌هاى دینى و در برخى از کلیساها هم قابل جستجوست و به دلایلى چند شکل‌گرفته است.

عامل اول این‌که حمایت نهادهاى سیاسى از مطالعات شرق‌شناسى به نحو سالبه جزئیه برداشته شده است و همه‌ى کانون‌هاى شرق‌شناسى تحت حمایت دولت‌ها نیستند.

برخى از آن‌ها مورد حمایت هستند و براى انجام پژوهش‌ها سفارش قبول مى‌کنند.

همین ‌که عامل سیاست برداشته شده موجب مى‌ شود تا انگیزه‌هاى علمى، جاى انگیزه‌هاى سیاسى را بگیرد.

عامل دوم این‌که خصومت کلیسا نسبت به شرق و شرق اسلامى کمتر از قبل شده است.

پس از به رسمیت شناخته شدن اسلام به عنوان یک دین در شوراى دوم واتیکان در محدوده‌ى سال‌هاى ۱۹۶۲ تا ۱۹۶۵ که حادثه‌ى مهمى به حساب مى‌آید، این نگاه خصمانه هم کنار رفت و باعث شد یک نگاه مثبت، جایگزین و تقویت شود. عامل سوم و بسیار مهم حضور گسترده‌ى مسلمانان در کشورهاى غربى و در کانون‌هاى مطالعات شرقى و مطالعات اسلامى است.

بر خلاف دوره‌هاى قبلى که همه‌ى محققان نامسلمان بودند، اکنون پژوهشگران مسلمان در این مراکز تحقیقاتى حضور دارند و این خود به شدت در کاهش روحیه‌ى خصمانه مؤثر بوده است.

عامل چهارم فضایى است که اصطلاحاً به آن فضاى پُست‌ مدرن گفته مى‌شود، در واقع خود پُست مدرنیسم در این‌جا مورد بحث نیست.

هر تفسیر که نسبت به پُست مدرنیسم داشته باشیم و آن را در ادامه‌ى مدرنیته، واکنش به مدرنیته یا ادامه‌ى یک هرج و مرج و منطق بی‌ضابطه بدانیم هر چه باشد بالأخره فرصتى براى خروج از آن چارچوب‌ هاى تنگى است که در دوره‌ى حاکمیت مدرنیسم ایجاد شده بود.

این امر هم عامل دیگرى است تا ناهنجاری‌ هاى دوران مدرنیته شکسته و واقع‌گرایى و حقیقت‌گرایى تقویت شود.

پس تحت چند عاملى که گفته شد یک روی‌کرد نسبتاً مثبت نسبت به اسلام به وجود آمد.

این همه گرایش به اسلام که در غرب به صورتى محسوس قابل تعقیب است و نیروهایى که در غرب روز به روز بیش‌تر مى‌شود در نتیجه‌ى تبلیغ درست از ناحیه‌ى مسلمانان نیست به‌ خصوص که اکنون بسیارى از دعوت‌ گران اسلامى در اروپا دعوت‌گرانى هستند که با یک روحیه‌ى سلفى تند وهّابى، اسلام را تبلیغ مى‌کنند.

باید این نوع اسلام‌‌‌گرایى را متأثر ازعواملى ازجمله استشراق همدل و گسسته ازنهادهاى سیاسى دانست.

ولى ازطرف دیگر گفته‌ اند استشراق حکومتى و سیاسى که ترجمه‌ى درست آن استشراق رسانه‌اى است، نیز هم‌چنان باقى است.

به این معنا که این سبک که خوراک دستگاه‌هاى تبلیغاتى را درست مى‌کند بیش‌تر در رسانه‌ها منعکس است نه در کانون‌هاى علمى و این همان چیزى است که وقتى یک خبرنگار غربى به کشورهاى شرقى براى مصاحبه مى‌ آید به‌ دنبال آن دسته از نکاتى در فعالیت‌هاى شرق‌ شناسانه‌اش مى‌گردد که به کار بنگاه‌هاى سخن‌ پراکنى بیاید.

آنان به دنبال نکاتى ‌ریز مى‌گردند و همین نکات کانون پرسش آن‌ ها مى‌شود.

معلوم است که خود خبرنگار نمى‌داند چه مى‌پرسد، اما در یک نگاه کلى در واقع یک نوع گرد‌ آورى اطلاعات و اسلام‌ شناسى در یک پارادایم مخصوص است. خلاصه این‌که باید هر دو جریان در تحلیل‌ ها مد نظر باشند.

پى نوشت ها:
۱- شرق‌شناسى و شرق‌شناسان، گفتگو با دکتر محسن الویرى، اینترنت، ۱۶/۵/۸۶
۲- شرق‌شناسی؛ ادوارد سعید، ترجمه عبدالرحیم گواهی.
ص ۱۵ و ۱۶
۳ – خاورشناسان و پژوهش‌هاى قرآنى، محمدحسن علی‌الصغیر، ترجمه محمدصادق شریعت
۴ – همان منبع ، ص ۲۲
۵- شرق‌شناسى و شرق‌شناسان، گفتگو با دکتر محسن الویرى، اینترنت، ۱۶/۵/۸۶
۶- همان منبع، ص ۲۴
داود میرزایى مقدم
منبع: سایت پژوهه

دیدگاه امام‌ خمینی‌ پیرامون بهائیت‌

ایشان، که‌ هدف‌ این‌ لایحه‌ را حاکمیت‌ بهاییان‌ بر سرنوشت‌ ایران‌ ارزیابی‌ می‌کرد، علیه‌ لایحه‌ مذکور و به‌ صورت‌ یک‌ مخالف‌ مقتدر، در مقابل‌ رژیم‌ پهلوی‌ قد برافراشت‌ و در مناسبتهای‌ مختلف‌ با سخنرانی‌های‌ روشنگر خویش، علما و مردم‌ را از توطئه های‌ شوم‌ استعمار مطلع‌ و خطر بهاییان‌ و اسراییل‌ را برای‌ اسلام‌ و کشور گوشزد کرد

بهائیت‌ – امام‌ خمینی – اسرائیل‌ –

دیدگاه امام‌ خمینی‌ پیرامون بهائیت‌

‌‌خروش بر توطئه‌ها!

مبارزات‌ حضرت‌ امام‌ خمینی (رحمت الله علیه) علیه‌ سیاستهای‌ ضد دینی‌ و ضد فرهنگی‌ رژیم‌ پهلوی‌ در ۱۳۴۱ش‌ در جریان‌ انجمنهای‌ ولایتی‌ و ایالتی‌ به‌ صورت‌ علنی‌ آغاز شد.

پس‌ از رحلت‌ آیت‌الله‌ بروجردی‌ در ۱۳۴۰، دستگاه‌ دولت‌ پنداشت‌ فرصتی‌ برای‌ خارج‌ کردن‌ کامل‌ مذهب‌ از امور اجتماعی‌ به‌ دست‌ آمده، لذا حرکت‌ ضد دینی‌اش‌ را شدت‌ بخشید.

شاه‌ و دیگر ایادی‌ استعمار (نظیر اسدالله‌ علم) زمزمه‌ الغای‌ بعضی‌ از قوانین‌ اسلام‌ را هر روز به‌ اسم‌ و تحت‌ عنوانی‌ ساز کردند.

«لایحه‌ انجمن‌های‌ ایالتی‌ و ولایتی» ، «کنفرانس‌ آزاد زنان‌ و آزاد مردان» ، «انقلاب‌ سفید شاه‌ و ملت» ، «لوایح‌ ششگانه» و در نهایت‌ «قانون‌ حمایت‌ خانواده» از برنامه‌هایی‌ بود که‌ توسط‌ دول‌ امپریالیستی‌ (بویژه‌ امریکا) برای‌ ریشه‌کن‌ ساختن‌ اساس‌ اسلام‌ و استقلال‌ ایران‌ مطرح‌ و توسط‌ شاه‌ به‌ اجرا گذشته‌ شد.

۱ یکی‌ از این‌ برنامه‌ها، تصویب‌ لایحه‌ انجمنهای‌ ایالتی‌ و ولایتی‌ بود که‌ با حذف‌ قید مسلمان‌ بودن‌ و سوگند به‌ قرآن‌ از این‌ قانون، غیرمسلمانان‌ و در راس‌ ایشان‌ بهائیان‌ بدون‌ هیچ‌گونه‌ منع‌ قانونی‌ می‌توانستند به‌ مناصب‌ و پستهای‌ مهم‌ دست‌ یابند.

امام‌ با هشیاری‌ تمام، متوجه‌ خطر شد و به‌ صورت‌ فعال‌ وارد صحنه‌ سیاست‌ کشور گردید.

۲ ایشان، که‌ هدف‌ این‌ لایحه‌ را حاکمیت‌ بهائیان‌ بر سرنوشت‌ ایران‌ ارزیابی‌ می‌کرد، علیه‌ لایحه‌ مذکور و به‌ صورت‌ یک‌ مخالف‌ مقتدر، در مقابل‌ رژیم‌ پهلوی‌ قد برافراشت‌ و در مناسبتهای‌ مختلف‌ با سخنرانی‌های‌ روشنگر خویش، علما و مردم‌ را از توطئه‌های‌ شوم‌ استعمار مطلع‌ و خطر بهائیان‌ و اسرائیل‌ را برای‌ اسلام‌ و کشور گوشزد کرد۳: «… این‌جانب‌ حسب‌ وظیفه‌ شرعیه‌ به‌ ملت‌ ایران‌ و مسلمین‌ جهان‌ اعلام‌ خطر می‌کنم، قرآن‌ کریم‌ و اسلام‌ در معرض‌ خطر است.

استقلال‌ مملکت‌ و اقتصاد آن در قبضه‌ صهیونیستها است‌ که‌ در ایران‌ به‌ [صورت] حزب‌ بهائی‌ ظاهر شدند…» ۴
امام‌ دست‌ استعمار را در ایجاد این‌ فرقه‌ و رابطه‌ عمیق‌ آنها با اسرائیل‌ و دشمنی‌ دیرین‌ و مشترکشان‌ با اسلام‌ را می‌دید و بر لزوم‌ مبارزه‌ با آنها تاکید کرد.

ایشان‌ در سال‌ ۴۲ طی‌ پیامی‌ خطاب‌ به‌ علمای‌ یزد، صریحا‌ از تسهیلاتی‌ که‌ دولت‌ علم‌ برای‌ انجام‌ کنفرانس‌ ضد اسلامی‌ بهائیان‌ در لندن‌ منظور کرده‌ بود انتقاد و افزود: «بسیاری‌ از پستهای‌ حساس‌ به‌ دست‌ این‌ فرقه‌ (بهائیت) است‌ که‌ حقیقتا‌ عمال‌ اسرائیل‌ هستند» .

۵ در سخنرانیهای‌ همان‌ سال‌ نیز، ضمن‌ هشدارهای‌ متعدد به‌ مردم‌ و روحانیت، فرمود:

«… این‌ سکوت‌ مرگبار اسباب‌ این‌ می‌ شود که‌ زیر چکمه‌ اسرائیل‌ به‌ دست‌ همین‌ بهائی‌ها، این‌ مملکت‌ ما، نوامیس‌ ما پایمال‌ شود…» .۶

امام‌ درباره‌ اصول‌ انقلاب‌ سفید! شاهنشاهی‌ نیز معتقد بود که‌ برخی‌ از اصول‌ آن نظیر تساوی‌ مطلق‌ حقوق‌ زنو مرد نشات‌ گرفته‌ از رای‌ عباس‌ افندی‌ است.۷

در یک‌ جمع‌ بندی‌ می‌ توان‌ گفت‌ که‌ از دیدگاه‌ امام، بهائیت‌ با سازمان‌ خود در ایران‌ به‌ جاسوسی‌ برای‌ اسرائیل‌ و امریکا مشغول‌ بود و در اساس‌ برای‌ شکستن‌ مذهب‌ شیعه‌ به‌ وجود آمده‌ بود.

تاکید ایشان‌ بر نابودی‌ استقلال‌ ایران‌ توسط‌ استکبار و عوامل‌ آن نظیر اسرائیل، بهائیت‌ و رژیم‌ ستمشاهی، ماهیتی‌ کاملاً ضد امپریالیستی‌ و ضد صهیونیستی‌ به‌ نهضت‌ اسلامی‌ بخشید.

سرانجام‌ رژیم‌ که‌ تاب‌ مقابله‌ با امام‌ را نداشت‌ در آبان‌ ۱۳۴۳ ایشان‌ را بازداشت‌ و به‌ ترکیه‌ تبعید کرد.

با تبعید امام‌ در آبان‌ ۴۳ به‌ ترکیه، روند هجوم‌ بهائیان‌ به‌ دستگاه‌ حکومت‌ که‌ از پیش‌ آغاز شده‌ بود، شتاب‌ بیشتری‌ یافت‌ و هویدای‌ بهائی، برای‌ حدود ۱۴ سال‌ نخست‌ وزیر شد.

در این‌ دوره، روز بروز بر قدرت‌ این‌ فرقه‌ در ایران‌ افزوده‌ شد، تا جایی‌ که‌ در کابینه‌ هویدا ۹ وزیر بهائی‌ راه‌ یافت.

۸ اینان‌ از موقعیت‌ خود برای‌ ثروتمند شدن‌ جامعه‌ بهائیت‌ استفاده‌ می‌ کردند و از این‌ ثروت‌ در راه‌ تبلیغ‌ و ترویج‌ فرقه‌ خود نهایت‌ استفاده‌ را می‌ نمودند.

زن‌ نیز از وسایل‌ مهم‌ جلب‌ افراد بود و از دختران‌ بهائی‌ به‌ عنوان‌ مبلغ‌ برای‌ جلب‌ جوانان‌ از طریق‌ روابط‌ جنسی‌ استفاده‌ می‌ شد.۹

در گزارشی‌ محرمانه‌ به‌ سفارت‌ امریکا، وضعیت‌ بهائیان‌ این‌ گونه‌ بیان‌ می‌ شود:

از نظر تعداد مذهب‌ بهائی‌ در حال‌ ازدیاد است‌ و در سطح‌ تصمیم‌گیری‌ در دولت‌ ایران‌ در حال‌ اعمال‌ نفوذ است.

از اعضای‌ مذهب‌ بهائی‌ می‌ توان‌ سرهنگ‌ عبدالکریم‌ ایادی‌ پزشک‌ شخصی‌ شاه‌ ایران، سرهنگ‌ فریدون‌ جم‌ سفیر ایران‌ در اسپانیا (معلم‌ پیشین‌ فرزند شاه) که‌ یک‌ بهائی‌ متعصب‌ و دوست‌ صمیمی‌ سرهنگ‌ ایادی‌ است‌ و… نام‌ برد.

توسعه‌ کنونی‌ بهائیگری‌ با نفوذ سرهنگ‌ ایادی‌ صورت‌ می‌ گیرد.

در نتیجه‌ شاه‌ شخصا‌ بهائیگری‌ و ترویج‌ آن را در ایران‌ تصویب‌ و تایید کرده‌ است.۱۰

به‌ گفته‌ فردوست، رئیس‌ دفتر اطلاعات‌ شاه، شخص‌ شاه‌ در جریان‌ رشد و نفوذ بهائیان‌ قرار داشت.

فعالیتهای‌ بهائیت‌ توسط‌ ساواک‌ به‌ دقت‌ دنبال‌ می‌ شد و گزارش‌ این‌ فعالیتها در بولتن‌ های‌ نوبه‌ای‌ تنظیم‌ و از طریق‌ فردوست‌ به‌ اطلاع‌ محمدرضا می‌ رسید.

وی‌ می‌گوید: «این‌ بولتن‌ مفصل‌تر از بولتن‌ فراماسونری‌ بود، اما محمدرضا از تشکیلات‌ بهائیت‌ و به‌ خصوص‌ افراد بهائی‌ در مقام‌ مهم‌ و حساس‌ مملکتی‌ اطلاع‌ کامل‌ داشت‌ و نسبت‌ به‌ آنها حسن‌ ظن‌ نشان‌ می‌داد.۱۱
بنابر مدارک‌ و اسناد موجود، شاه‌ چنان‌ در حمایت‌ از بهائیان‌ کوشید که‌ بهائیان‌ مدعی‌ بودند که‌ کارهایی‌ که‌ اکنون‌ (سال‌ ۴۸) به‌ دست‌ اعلی حضرت‌ آریا مهر صورت‌ می‌ گیرد، هیچ‌ کدام‌ آن روی‌ اصول‌ دین‌ اسلام‌ نیست، زیرا شاه‌ به‌ تمام‌ دستورات‌ بهائی‌ آشنایی‌ دارد.

بهائیان‌ نه‌ تنها مورد حمایت‌ رژیم‌ شاه‌ بودند بلکه‌ بر اساس‌ اخبار در اسناد، مورد حمایت‌ رئیس‌ جمهور امریکا و دولت‌ اسرائیل‌ نیز بودند.

بهائیان‌ ایران‌ نیز مانند سایر بهائیان‌ جهان‌ جاسوسی‌ برای‌ اسرائیل‌ را یک‌ وظیفه‌ افتخارآمیز می‌دانستند، آنان علاوه‌ بر تبریک‌ پیروزی‌ اسرائیل، گستاخی‌ را به‌ جایی‌ رساندند که‌ مبالغ‌ هنگفتی‌ پول‌ برای‌ کمک‌ به‌ ارتش‌ اسرائیل‌ جمع آوری‌ کردند.۱۲

آنها ایران‌ را بعد از اسرائیل، دومین‌ سرزمین‌ بهائیان‌ و آن را مرکز قیام‌ و تسخیر جهان‌ می‌ دانستند و در نقشه‌ دهساله‌شان‌ بر اهمیت‌ ایران‌ برای‌ بهائیت‌ تاکید داشتند. «شوقی‌ افندی» چند سال‌ قبل‌ از مرگش‌ تنظیم‌ طرح‌ جهانی‌ بهائیان‌ تحت‌ عنوان‌ «نقشه‌ ده ساله» را آغاز کرده‌ بود.

او امید داشت‌ که‌ این‌ طرح‌ در دوران‌ پیشوایی‌ خودش‌ به‌ مرحله‌ اجرا دراید ولی‌ مرگ‌ ناگهانی‌ او مانع‌ اجرای‌ هدفهایش‌ شد.

این‌ نقشه‌ شامل‌ ۲۸ هدف‌ است‌ که‌ پیشوای‌ چهارم‌ بهائیان‌ تاکید نموده‌ که‌ بهائیان‌ با عزمی‌ راسخ‌ و تصمیمی‌ قاطع‌ باید مرحله‌ به‌ مرحله‌ اهداف‌ این‌ نقشه‌ را به‌ اجرا دراورند.

شوقی‌ در مواد این‌ نقشه‌ بر گسترش‌ معابد بهائی، کتب‌ و نوشته‌های‌ بهائیان، تاسیس‌ محافل‌ مرکزی‌ ملی‌ بهائیان‌ در قاره‌های‌ مختلف‌ تاکید دارد تا در نهایت‌ در لحظه‌ «حلول‌ جهاد کبیر اکبر روحانی» همه‌ عالم‌ تحت‌ تسلط‌ بهائیان‌ به‌ «صلح‌ جهانی» دست‌ یابد.

دو نکته‌ در این‌ اهداف‌ قابل‌ توجه‌ است: اول‌ آنکه‌ او در هدف‌ بیست‌ و چهارم، حمایت‌ از دولت‌ اسرائیل‌ را بر همه‌ دولتهای‌ جهان‌ ترجیح‌ داده‌ و تاسیس‌ شعب‌ محافل‌ روحانی‌ و ملی‌ بهائیان‌ را فقط‌ بر حسب‌ قوانین‌ حکومت‌ جدیدالتاسیس‌ اسرائیل‌ ممکن‌ می‌ داند.

دوم: از آنجا که‌ ایران‌ نزد بهائیان‌ به‌ «مهد امرالله» (یعنی‌ زادگاه‌ باب‌ و بها و محل‌ ظهور این‌ فرق) معروف‌ و از قداست‌ ویژه‌ای‌ برخوردار است‌ و در طرح‌ ده‌ساله‌ شوقی‌ بعد از اسرائیل‌ مرکز بهائیت‌ و ارض‌ موعود معرفی‌ می‌شود که‌ باید نصیب‌ بهائیان‌ شود.۱۳

در سال‌ ۵۷ با تشدید مخالفتها و اعتراضات‌ مردمی، که‌ امواج‌ سهمگین‌ آن سلطنت‌ پهلوی‌ را به‌ لرزه‌ درمیآورد، خبر از وقوع‌ انقلابی‌ عظیم‌ به‌ رهبری‌ امام‌ خمینی(ره) داد.

لذا رهبران‌ تشکیلاتی‌ این‌ فرقه‌ احساس‌ خطر کردند و با خروج‌ از ایران‌ به‌ دامان‌ سرکردگان‌ غربی‌ خود پناه‌ بردند.

دکتر ایادی‌ از کسانی‌ بود که‌ قبل‌ از شاه،‌ ایران‌ را ترک‌ کرد۱۴ و به‌ دنبال‌ او کسانی‌ که‌ از عناصر مهم‌ بهائیت‌ در ایران‌ محسوب‌ می‌شدند، فرار را بر قرار ترجیح‌ دادند و آنان‌ که‌ ماندند به‌ ادامه‌ نقش‌ جاسوسی‌ خود ادامه‌ دادند.۱۵

 با پیروزی‌ انقلاب‌ اسلامی‌ این‌ فرقه‌ به‌ یکباره‌ تمام‌ پشتوانه‌ سابق‌ خود در کشور را از دست‌ داد و تمام‌ آمال‌ و آرزوهای‌ جامعه‌ بهائیت‌ نقش‌ برآب‌ شد.

در گزارش‌ سفارت‌ امریکا به‌ وزارت‌ امور خارجه‌ آن کشور در ژوئن‌ ۱۹۷۹ میلادی‌ (۱۳۵۹ شمسی) آمده‌ است:

«یکی‌ از ۹ نفر از مردان‌ متفکر جامعه‌ بهائیت‌ [روِ‌سای‌ محفل‌ بهائیان] گفت‌ که‌ جامعه‌ بهائی‌ احساس‌ می‌کند از جهات‌ اداری، اجتماعی‌ و مالی‌ در حال‌ مرگ‌ است‌ و با بدترین‌ بحران‌ در تاریخ‌ صد و ۲۸ ساله‌اش‌ مواجه‌ شده‌ است.»

.۱۶بخشی‌ قابل‌ توجه‌ از بهائیان‌ که‌ با پیروزی‌ انقلاب‌ اسلامی، نقشه‌ها و وعده‌‌های بیت‌العدل‌ را بر باد می‌دیدند، اعتقاد خود را به‌ این‌ مسلک‌ از دست‌ داده‌ و خانوادگی‌ مسلمان‌ شدند.۱۷

 همان‌ طور که‌ دیدیم، امام‌ معتقد بودند که‌ بهائیت‌ نه‌ به‌ عنوان‌ یک‌ مذهب‌ بلکه‌ به‌ عنوان‌ یک‌ حزب، وظیفه‌ جاسوسی‌ برای‌ اسرائیل‌ و قدرتهای‌ استکباری‌ را به‌ عهده‌ دارد.

چنانکه، وقتی‌ نظام‌ جمهوری‌ اسلامی‌ ایران‌ با دستیابی‌ به‌ اسناد محکم‌ و متقن‌ دال‌ بر جاسوسی‌ عده‌ای‌ از سران‌ تشکیلات‌ برای‌ بیگانگان، جمعی‌ از سران‌ فرقه‌ را دستگیر و پس‌ از محاکمه‌ به‌ حبس‌ یا اعدام‌ محکوم‌ کرد و هر گونه‌ فعالیت‌ تشکیلاتی‌ آنان در ایران‌ را ممنوع‌ اعلام‌ نمود۱۸،

دولت‌ امریکا به‌ نفع‌ جواسیس‌ بهائی‌ واکنش‌ نشان‌ داد و رئیس‌جمهور امریکا رسما‌ از آنان جانبداری‌ کرد که‌ با پاسخ‌ دندان‌ شکن‌ رهبر انقلاب‌ اسلامی‌ مواجه‌ شد.۱۹

تشکیلات‌ مخفی‌ بهائیت‌ در ایران‌ علاوه‌ بر تبلیغ‌ بر ضد انقلاب‌ در دوران‌ جنگ‌ تحمیلی، از هیچ‌ خدمتی‌ جهت‌ پیروزی‌ دشمن‌ و رضایت‌ اربابان‌ خود کوتاهی‌ نکردند.

آن عده‌ که‌ از سران‌ تشکیلات‌ بودند، اطلاعات‌ را به‌ صورت‌ غیرمستقیم‌ از بهائیان‌ رده‌ های‌ پایین‌ تر جمعآوری‌ کرده‌ و به‌ مرکز محافل‌ بهائی‌ (اسرائیل) ارسال‌ می‌ کردند.۲۰

حتی‌ به‌ گفته‌ برخی‌ از بهائیان‌ مستبصر: آنان با مشاهده‌ کشته‌ شدن‌ مردم‌ با بی‌رحمی‌ تمام‌ به‌ هم‌ تبریک‌ گفته‌ و با اظهار خوشحالی‌ اضافه‌ می‌کردند که‌ هرچه‌ مسلمانان‌ کشته‌ شوند، کم‌ است!۲۱

 بهائیان‌ مانند سایر گروههای‌ مخالف‌ انقلاب‌ (که‌ کینه‌ امام‌ را به‌ داشتند)، در خرداد ۶۷، هنگامی‌ که‌ ایران‌ در سوگ‌ فقدان‌ رهبر و مراد خویش‌ یکپارچه‌ غم‌ و اندوه‌ گشت‌ در محافل‌ خود به‌ شادی‌ پرداخته‌ و با تبریک‌ به‌ یکدیگر امیدوارانه‌ در انتظار سقوط‌ نظام‌ و بازیافتن‌ موقعیت‌ و جایگاه‌ از دست‌رفته‌ نشستند.

پی نوشتها :
۱٫ نهضت‌ امام‌ خمینی‌ (رحمت الله علیه) ، سید حمید روحانی. صص‌ ۳۰۳ـ‌ ۳۰۲٫
۲٫همان، صص‌ ۱۶۵ و ۱۷۴٫
۳٫ تاریخ‌ معاصر از دیدگاه‌ امام‌ خمینی‌ (تبیان‌ ۲۰)، سید محمد هاشمی‌ تروجنی‌ و…، صص‌ ۲۴۴ و ۲۵۱
۴٫ صحیفه‌ نور، ۱/۵۶٫ ۵٫ نیمه‌ پنهان، ۱۵/۱۷۷ـ‌ ۱۷۶
۶٫ تاریخ‌ معاصر از دیدگاه‌ امام‌ خمینی، ص‌ ۲۴۵٫
۷٫ صحیفه‌ نور، ۱/۵۶٫
۸٫ بهائیت‌ در ایران، زاهد زاهدانی، صص‌ ۲۹۳ـ‌ ۲۹۲٫
۹٫ ظهور و سقوط‌ سلطنت‌ پهلوی، ۱/۳۷۶ـ‌ ۳۷۵٫
۱۰٫ اسناد لانه‌ جاسوسی، شماره‌ ۳۷، ص‌ ۷٫
۱۱٫ ظهور و سقوط…، ۱/۳۷۴٫
۱۲٫ سه‌ سال‌ ستیز مرجعیت‌ شیعه، روح‌ الله‌ حسینیان، مرکز اسناد انقلاب‌ اسلامی، صص‌ ۱۷۳ـ‌ ۱۷۲٫
۱۳٫ انشعاب‌ در بهائیت، اسماعیل‌ رائین، صص‌ ۲۱۵ـ‌ ۲۰۵٫
۱۴٫ ظهور و سقوط…، ص‌ ۲۰۴٫
۱۵٫ بهائیگر اسناد لانه‌ جاسوسی، همان، ص‌ ۹٫
۱۶٫ همان، ص‌ ۱۲٫
۱۷٫ بهائیت‌ در ایران، ص‌ ۲۸۲٫
۱۸٫ همان، صص‌ ۲۷۷ـ‌ ۲۷۵٫
۱۹٫ صحیفه‌ نور، ۱۷/۲۶۷ـ‌ ۲۶۶٫
۲۰٫ لایه‌های‌ پنهان‌ جاسوسی‌ در بهائیت، مصاحبه‌ با یک‌ نجات‌ یافته‌ دیگر از بهائیت، کیهان، ۱۸۷۹۹، ۱۳۸۶٫
۲۱٫ سه‌ سال‌ ستیز مرجعیت‌ شیعه، صص‌ ۱۶۹ـ‌ ۱۶۸٫
نویسنده: ‌مریم‌ رفیعی‌
منبع:ایام ۲۹