اریکسون

نوشته‌ها

به رسمیت شناختن هویت فردی و حقوق انسانی زن؛ راه کار گسترش و نهادینه‌سازی فرهنگ حجاب

مقدمه

جان مک موری، از جامعه‌شناسان دینی، در تأکید بر جنبه‌های اجتماعی دین می‌نویسد: «دین زنده با ماهیتی که دارد، باید رابطه اجتماعی را خلق کرده و از آن نگهداری کند. بنابراین، دین منحصرا یک امر فردی نیست، بلکه وجوه اجتماعی آن در انجام اعمال و مناسک مذهبی کاملاً پدیدار است».

دین اسلام در میان دیگر ادیان آسمانی، تفسیر ویژه‌ای از آفرینش جهان و تجربه امور مقدس دارد و هدف آن، رشد و تعالی آنسان‌ها تا سرحد کمال و قرار دادن آن‌ها در جایگاه واقعی خود تا حد قرب به خداوند است. بر همین اساس، اسلام در همه جنبه‌های فردی و اجتماعی، به تربیت انسان‌ها و تغییر نفوس نظر دارد و هر نهاد و سازمانی را نیز بر چنان مبنایی استوار می‌کند. در این ساختار، هدف، ایجاد اجتماع دینی با حاکمیت اصول و ارزش‌های اسلامی است و حقوق و آزادی‌های فردی نیز تابعی از ارزش‌ها و اصولی هستند که بیش تر جنبه اجتماعی دارد.

مثال برجسته این رویکرد، اصل رعایت حجاب برای زنان است که بی‌شک، نقش جنسیتی ایشان را در جامعه در نظر گرفته است. حجاب و احکام مربوط به آن در جنبه‌های وسیع سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، تکالیفی را برمی‌انگیزد که از تأکید ویژه بر نوعی از حضور و حرکت زن در جامعه و تعیین روابط با نیمه دیگر جامعه حکایت دارد. بنابراین، حفظ حجاب بیش از آن که صرفا امری فردی و مربوط به حوزه خصوصی و امر درونی زن باشد، الزامی برخاسته از ضرورت‌های اجتماعی است. نکته ظریف و حساس این جاست که اگر حجاب درونی نشود و مورد پذیرش قلبی و اعتقادی زنان قرار نگیرد، این ضرورت اجتماعی به شکل مطلوب تحقق نخواهد یافت. در این حال، درونی شدن حجاب نیازمند هویت فردی مستحکم و مستقلی است تا حجاب نه به عنوان عاملی مغلوب کننده اراده فرد، بلکه به عنوان انتخابی منطقی و موضوعی فردی در جهت کسب هویت و خواست زنانه قرار گیرد. بنابراین، آنچه در این جا باید مورد تأکید یا به عبارت بهتر، پرسش قرار گیرد، این است که آیا بدون دست‌یابی به یک هویت فردی مستقل و مستحکم می‌توان به هویت اجتماعی قابل قبولی رسید؟ آیا بدون به رسمیت شناختن هویت فردی زن و در پی آن، حقوق فردی وی از سوی دولت یا به بیان جامع تر، حکومت، می‌توان خواستار انجام درست و کامل مسئولیت‌ها و تکالیف زنان شد؟

بدون تردید، انسان اعم از زن و مرد، پیش از کسب هویت فردی مستقل که صاحب اراده و حق انتخاب است، نمی‌تواند نقش خود را در ساختار جامعه به خوبی ایفا کند و تأکید بر مسئولیت‌ها و وظایف اجتماعی پیش از آن که هویت فرد شکل گیرد و مورد احترام و صاحب حقوق اعلام شود، نتیجه‌ای نخواهد داشت، هر چند همه دستگاه‌های فرهنگی دولتی به پندار خود، برای انجام تکالیف زنان، برنامه‌ریزی و تلاش کنند.

به عبارت دیگر، آیا انسان اصالتا به عنوان موجودی اجتماعی و در قالب قراردادها و مقررات جامعه‌اش تعریف می‌شود و هویت می‌یابد یا این که هویت ذاتی و خودآگاهی فردی وی اگر به صورت کلان و اجتماعی در قالب تعدد افراد جامعه درآید، می‌تواند به خرد جمعی یا خودآگاهی اجتماعی برای دست یابی به تعالی و سعادت همگانی بدل شود؟

برای فهم بهتر موضوع، اگر به سال های۵۶ و۵۷ بازگردیم، رویکرد قابل توجهی را در زنان کشور نسبت به حجاب مشاهده می‌کنیم که در مقایسه‌ای تطبیقی میان فضای فرهنگی و اجتماعی موجود در جمهوری اسلامی با رژیم پهلوی، تعجب برانگیز است.

آیا این امر به دلیل آن نیست که زنان ایرانی در آن سال‌ها دریافتند با تکیه بر مبانی اعتقادی اسلامی می‌توانند آرمان‌های سیاسی و اجتماعی خود را آزادانه بیان کنند و تا پای مبارزه با رژیم مستبد شاهنشاهی پیش بروند؟ آیا این امر بدین معنا نیست که حجاب در آن روزگار، نمادی از هویت مستقل، آزادیخواه و حق‌جوی زنانی بود که خود را به عنوان انسان در ساختن جامعه شریک مردان می‌دانستند و می‌توانستند خواسته‌های خود را فریاد کنند؟ آیا حجاب برای زن ایرانی به عنوان نماد و نشانه‌ای از این استقلال فکری و سیاسی و اجتماعی به شمار نمی‌آمد؟ زنان انقلابی ایران هرگز فتوای حضرت امام خمینی؛ را از یاد نخواهند برد که فرمود برای حضور در تظاهرات علیه رژیم شاه نیازمند مجوز پدر و همسر خود نیستند. بنابراین، آن رویکرد شگرفت و وسیع به واسطه این بود که حجاب، زن را در اجتماع دارای ارزش و صاحب حق می‌ساخت و پس از کسب این جایگاه بود که مسئولیت‌هایی را نیز بر دوش وی می‌گذارد.

اگر عکس این وضعیت رخ دهد و زن باحجاب در جایگاهی بدون حق تعیین سرنوشت در حوزه فردی و اجتماعی قرار گیرد و قابلیت‌های انسانی وی نادیده گرفته شود یا همیشه مسئولیت‌هایش به وی گوشزد شود، ولی از تبیین حقوق و آزادی‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی وی خبری نباشد، پیدایش و گسترش انفعال و بی‌مسئولیتی اجتماعی در جامعه زنان اجتناب ناپذیر است.

این در حالی است که متأسفانه در سالیان اخیر، از لزوم رعایت حقوق و هویت فردی زنان غفلت شده است و ایشان هرگز در مباحث رایج در سطح جامعه، جایگاه و هویتی مستقل از خانواده نداشته‌اند. این در حالی است که می‌دانیم شخصیت بدون استحکام و استقلال، نمی‌تواند مادر و همسر خوبی باشد. شاید یکی از ابعاد فرمایش متین مقام معظم رهبری در ترجیح حضور کیفی زن در خانواده به جای حضور کمّی وی همین موضوع باشد.

همچنین اشاره قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران به رعایت حقوق و تکالیف زنان قابل تأمل است که با پذیرش منزلت والای آن‌ها، دولت را موظف ساخته است تا حقوق زن را در تمام جنبه‌ها با رعایت موازین اسلامی تضمین نماید.

این مقاله در نظر دارد با تأکید بر ضرورت به رسمیت شناختن هویت فردی و انسانی زنان، با استفاده از تحلیل‌های روان‌شناسی و جامعه‌شناسی و تجربه‌های نسل انقلاب، رابطه احقاق حقوق زن را با انجام تکالیف و مسئولیت‌هایش که حجاب از آن جمله است، تبیین کند.

دولت و برنامه‌ریزی فرهنگی

بی‌شک، «برنامه‌ریزی»، اولین اقدام دولت‌ها برای حرکت به سوی جامعه‌ای با مشخصات مطلوب فرهنگی است. یکی از مصداق‌های این امر در جمهوری اسلامی ایران، وجود شورای عالی انقلاب فرهنگی است که توجه خاص خود را به حجاب ـ به ویژه با پشتیبانی یکی از شوراهای اقماری خود؛ یعنی شورای فرهنگی اجتماعی زنان ـ همواره معطوف داشته است. با این حال، برنامه‌ریزی فرهنگی دارای مشخصات، بایدها و نبایدها و موانع و راهبردهایی است که باید در ابتدای بحث به آن‌ها توجه شود.

تحقیقات و تجربه‌ها نشان می‌دهد که برنامه‌ریزی فرهنگی، دو چهره متفاوت دارد. به این معنی که یک بعد آن، فنی و بعد دیگر، محتوایی است. در بعد فنی، برنامه‌ریز با همان موضوع‌هایی رو به رو می‌شود که اقتصاددان در برنامه‌ریزی اقتصادی با آن رو به روست، مانند بحث در مورد چگونگی الگوی تخصیص منابع یا انتخاب روش‌های مناسب برای سنجش نیازهای فرهنگی. برنامه‌ریزی فرهنگی در نسبت وسیعی که سیاست و ایدئولوژی برقرار می‌کند، راهی جدا از اقتصاد را می‌پیماید. البته این موضوع بدین معنی نیست که برنامه‌ریزی اقتصادی کاملاً در دایره موضوع‌های فنی قرار دارد، ولی نسبت آن با سیاست یا ایدئولوژی کمتر از عرصه فرهنگ است.

فرهنگ ـ که از نظر ما بستر رویش حجاب و عفاف است ـ و برنامه‌ریزی فرهنگی ـ که از نظر ما برای تحقق حجاب و عفاف در جامعه ضرورت دارد ـ به دو طریق با سیاست ارتباط پیدا می‌کند. نخست از جهت حضور اراده سیاسی برای ایجاد دگرگونی در فرهنگ و سپس به دلیل حضور سیاست برای تعیین آرمان‌های فرهنگی در مقام اهداف برنامه‌ریزی.

بر اساس این دیدگاه، نمی‌توان گفت فقط در بعضی کشورها، برنامه‌ریزی فرهنگی، ماهیتی سیاسی دارد، بلکه این وضعیت کم و بیش در هر جامعه‌ای حاکم است. هیچ دولتی در عرصه فرهنگ، بی‌طرف نیست و هر دولتی آشکار یا پنهان در فرهنگ دخالت می‌کند. البته نوع و میزان مداخله دولت‌ها با یک دیگر متفاوت است.

در معادله برنامه‌ریزی فرهنگی، متغیر مهم دیگری نیز وجود دارد. این معادله، واقعیت عینی فرهنگ است. بنابراین، اراده سیاسی نمی‌تواند به تحقق آرمان‌ها فقط از طریق مداخله بیاندیشد. به بیان دیگر، آنچه حدود عمل برنامه ریز فرهنگی و امکان تحقق اهداف وی را تعیین می‌کند، واقعیت عینی فرهنگ است که امری واقعی به شمار می‌آید و دارای ویژگی‌هایی چون دیرپایی، ثبات نسبی و تاریخی بودن است. بی‌تردید، پدیده‌ای با این ویژگی‌ها در برابر اراده سیاسی، نقش «پذیرنده» صرف را ایفا نمی‌کند. چنان که مقاومت فرهنگ در برابر نیروهای «تغییردهنده» یکی از ویژگی‌هایی است که برای فرهنگ ذکر می‌کنند. وجود مقاومت و ثبات در فرهنگ، حوزه عمل برنامه ریز فرهنگی را محدود می‌کند و از سوی دیگر، توان اقتصادی دولت در این امر و نیز ساختار اجتماعی، از عوامل مهم تعیین کننده محدوده عمل دولت‌ها خواهد بود. به همه این‌ها باید تحولات بخش فرهنگ را افزود که به سوی تفکیک و تخصصی شدن بیشتر پیش می‌رود.

از سوی دیگر، فرآیند تفکیک اجتماعی و ظهور هویت‌های جدید در جامعه، مترادف با خواست‌ها و نیازهای جدید در حیات فرهنگی است. این امر سبب می‌شود عرصه فرهنگ تحت تأثیر خواست‌های متنوع و متعارض قرار گیرد. هم چنین حضور سبک‌های مختلف در زندگی فرهنگی، سیمای چندگانه‌ای به فرهنگ می‌بخشد و بر اساس این تنوع، هر گروه اجتماعی این انتظار یا هدف را دارد که سبک خود را در سپهر فرهنگی مسلط کند. به همین جهت، در مطالعات فرهنگی به صراحت می‌گویند که فرهنگ، عرصه سلطه است و هر گروهی، دیگران را وادار یا ترغیب می‌کند تا نوع نگاه او را به جهان (یا همان فرهنگ) بپذیرند.

هنگامی که دولت‌ها وارد چنین میدانی می‌شوند، تنها یکی از بازیگران (البته یکی از مهم‌ترین آن ها) هستند و طبیعی است که با مقاومت گروه‌هایی از جامعه رو به رو شوند. عرصه فرهنگ مانند دیگر بخش‌های زندگی چون اقتصاد یا سیاست نیست که دولت‌ها بتوانند از قوه قاهره استفاده کنند. در این عرصه، برنامه‌ریز ناگزیر از بهره گیری از روش‌های اقناعی بوده و همین موضوع نشانه پیچیدگی و لزوم زمان‌بندی برنامه‌ریزی فرهنگی است.

با توجه به مراتب بالا باید یادآور شد که جامعه ایرانی پیش از رخداد انقلاب اسلامی، جامعه‌ای با دوگانگی فرهنگی بود. عده‌ای اسلام گرا و گروهی به اصطلاح متجدد بودند. اگر چه اکثریت هر دو گروه در برپایی انقلاب و سرنگونی رژیم شاه متحد شدند، ولی این دوگانگی در استراتژی فرهنگی پس از انقلاب نزد بعضی به عنوان امری نابهنجار تفسیر شد. افزون بر نگاه‌های یک سویه، برخی ساده انگاری‌ها سبب شد تا این وضعیت واکاوی نشود و استراتژی تعامل و برخورد با آن مشخص نگرد. بنابراین، بسیاری از اقدامات فرهنگی پس از انقلاب با واقعیت ساختار فرهنگی موجود تناسب نیافت و کم توجهی به این امر نه تنها دوگانگی را به یگانگی فرهنگی تبدیل نکرد، بلکه به چندپارگی فرهنگی انجامید.

هویت زنانه در دایره چندپارگی فرهنگی و بحران هویت

در این میان، آنچه بر سر زنان آمد، با توجه به شاخص‌ها و مشکلات برشمرده، ابعادی وسیع تر یافت.

دلیل این امر، بی‌توجهی به هویت فردی و حق انتخاب زنان بود که دستگاه‌های مسئول دولتی آن را به رسمیت نشناختند. پیام‌هایی که همواره به گوش زنان رسید، از این موضوع حکایت می‌کرد که ایشان منهای خانواده، صاحب هویتی نیستند و به طور دایم باید به مسئولیت‌ها و تکالیف خود در قبال خانواده و جامعه عمل کنند و زن خوب و مسلمان آن است که برای همه این‌ها فداکاری کند و دم برنیاورد.

پیش از آن که برای اثبات این فرضیه، مصداق‌های مورد نظر را ارایه کنیم، باید به شرح و تعریف هویت فردی بپردازیم تا اهمیت آن در مجموعه زندگی اجتماعی افراد مشخص شود.

بیشتر روانشناسان و جامعه‌شناسان معتقدند هویت، ساختاری روانی و اجتماعی است که مایه تمایز فرد از دیگران می‌شود. هویت با شخصیت مترادف است و برای هر فرد، یک هویت متصور است و آن تصوری است که فرد از خویشتن دارد. هویت، بخش جدایی ناپذیر زندگی همه انسان‌ها درهمه فرهنگ هاست که از زمان تولد تا مرگ ادامه دارد. اساس تشکیل هویت، تلاش‌ها و فعالیت‌هایی است که فرد علاقه مند به انجام آن هاست و بر اساس این فعالیت هاست که متوجه می‌شود کیست و چگونه عمل می‌کند. برداشت‌ها و نظرهای دیگران در روشن کردن هویت فرد نقش اساسی دارد و ارزش یابی‌های ما از خودمان در ارتباط با شرایط زندگی، اوضاع اجتماعی و اقتصادی نیز تعیین کننده هویت ماست. تصور ما در مورد وضع جسمانی و شیوه لباس پوشیدن تیره نوع هویت ما را در مقایسه با دیگران مشخص می‌کند.

گلاسر از جمله این صاحب نظران است که دو نوع هویت را از یک دیگر متمایز می‌سازد: هویت موفق و ناموفق. افراد با هویت موفق کسانی هستند که خود را توانا، باکفایت و باارزش می‌دانند. عقیده آن‌ها در مورد خودشان این است که قدرت مقابله با محیط را دارند و صاحب اعتماد به نفس و توانایی در اداره زندگی خود هستند.

با توجه به این تعریف‌ها، از ناتوانی فرد در تحصیل هویت انسانی، با تعبیرهای مختلفی یاد شده است. برخی صاحب نظران نیز از آن با تعبیر «گم کردن خویش» یا «از خود بیگانگی» یاد می‌کنند. روان‌شناسان از این حالت بیش تر با عنوان‌هایی چون «آشفتگی هویت»، «اختلال هویت» و «بحران هویت» نام می‌برند و در توصیف آن می‌گویند: «بحران هویت عبارت است از ناتوانی فرد در قبول نقشی که جامعه از او انتظار دارد».

هرگاه فرد در یافتن هویت خود تردید کند، به سردرگمی، بی‌هدفی و ناامیدی و افسردگی دچار می‌شود. در عین حال به تصویری منفی از خود خواهد ساخت؛ چیزی که به بحران هویت معروف است.

برخی روان شناسان، مفهوم هویت «من» را در مجموعه‌ای از نوشته‌های اریکسون در فهرستی به این شرح جمع آوری کرده‌اند:

۱- هویت، پاسخ آشکار و ضمنی به این پرسش است که من که هستم؟

۲- هویت بر تلفیق بین گذشته و آینده جهت تقویت حس یک پارچگی دلالت دارد.

۳- پاسخ به پرسش هویت با ارزیابی منطقی از خود داده می‌شود که این ارزیابی با ملاحظه فرهنگ به ویژه ایدئولوژی و انتظاری که جامعه از فرد دارد، صورت می‌گیرد.

۴- هویت، فرآیند یکپارچه‌سازی و مورد پرسش قراردادن حوزه‌های اساسی ویژه‌ای مانند حرفه، جنسیت، عقاید سیاسی و مذهبی است که در نتیجه آن، تعهدی انعطاف‌پذیر، ولی دیرپا در حوزه‌های یاد شده به وجود می‌آید.

نبود یا اختلال هویت نیز آثار و نشانه‌هایی دارد. اریکسون در این باره می‌نویسد: فردی که قادر به یافتن ارزش‌های مثبت پایدار در فرهنگ، مذهب یا ایدئولوژی خود نیست، ایده آل هایش به هم می‌ریزد. چنین فردی که از فروپاشی هویت رنج می‌برد، نه می‌تواند ارزش‌های گذشته خود را ارزیابی کند و نه صاحب ارزش‌هایی می‌شود که به کمک آن‌ها بتواند آزادانه برای آینده برنامه‌ریزی کند.

به اعتراف همه صاحب نظران، جدی‌ترین بحران در طول زندگی انسان در خلال شکل گیری هویت او رخ می‌دهد. زیرا شخصی که هویت متشکل قابل قبول ندارد، در طول زندگی با مشکلات بسیار زیادی رو به رو خواهد شد. چنین شخصی در درجه اول از حقیقت وجودی خود و استعداد و توان مندی‌هایی که دارد، آگاهی لازم را ندارد و در درجه دوم، از هدف خلقت و نقشی که در نظام هستی بر عهده اوست، بی‌خبر است. در نتیجه، از تشخیص شیوه درست ارتباط با دیگران و برخورد با پیش آمدها و نیز پاسخ گویی به اصلی‌ترین پرسش‌های زندگی ناتوان است. مجموعه این امور، در نهایت، او را در موضع گیری‌هایش دچار سردرگمی می‌کند.

برخورداری از هویت انسانی کامل، نشانه‌های مشخصی چون خودباوری، احساس ارزشمندی و توانایی حل مشکلات، موضع‌گیری مناسب در برخورد با پیش آمدها و برخورداری از اراده و استقلال لازم دارد.

برخورد مناسب انقلاب اسلامی با هویت چندگانه زن ایرانی

زنان ایرانی، نقش شگرف خود را در پیروزی انقلاب اسلامی ایفا کردند. چنان چه بنیان گذار جمهوری اسلامی، امام خمینی(ره) بارها به این نکته اشاره داشت. از جامع‌ترین تعریف‌های ایشان، اشاره به این نقش در متن وصیت نامه سیاسی ـ الهی‌شان بود که فرمود:

«ما مفتخریم که بانوان و زنان پیر و جوان و خرد و کلان در صحنه‌های فرهنگی و اقتصادی و نظامی، حاضر و هم دوش مردان یا بهتر از آنان در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند و آنان که توان جنگ دارند، در آموزش نظامی که برای دفاع از اسلام و کشور اسلامی از واجبات مهم است، شرکت و از محرومیت‌هایی که توطئه دشمن و ناآشنایی دوستان از احکام اسلام و قرآن بر آن‌ها، بلکه بر اسلام و مسلمانان تحمیل نمودند، شجاعانه و متعهدانه، خود را رهانده و از قید خرافاتی که دشمنان برای منافع خود به دست نادانان و بعضی آخوندهای بی‌اطلاع از مصالح مسلمین به وجود آورده بودند، خارج نمودند و آنان که توان جنگ ندارند، در خدمت پشت جبهه به نحو ارزش‌مندی که دل ملت را از شوق و شعف به لرزه درمی آورد و دل دشمنان و جاهلان بدتر از دشمنان را از خشم و غضب می‌لرزاند، اشتغال دارند. و ما مکرر دیدیم که زنان بزرگواری، زینب گونه فریاد می‌زنند که فرزندان خود را از دست داده و در راه خدای تعالی و اسلام عزیز از همه چیز خود گذشته و مفتخرند به این امر و می‌دانند آنچه به دست آورده‌اند، بالاتر از جنات نعیم است، چه رسد به متاع ناچیز دنیا.»

سخنان امام نشان می‌دهد که ایشان حس ارزشمندی و حق انتخاب و توانایی حل مشکلات را در زنان باور داشت. با این حال، چه اتفاقی رخ داد که زنان ایرانی در بحران هویت رژیم شاهنشاهی به چنان جایگاهی رسیدند که معمار انقلاب از ایشان این گونه یاد کرد؟

جامعه زنان ایرانی در آن روزگار از نظر فرهنگی به دو طیف تقسیم می‌شد. یک طیف، زنانی که با بهره‌مندی از محیط‌های خانوادگی به شیوه سنتی زندگی می‌کردند و دیگری، زنانی که تحت تأثیر تجددگرایی رژیم سیاسی کشور، طیف متجددان را تشکیل می‌دادند. در این میان، کسانی نیز بودند که برخی ویژگی‌ها را در هر یک از دو طیف نمی‌پسندیدند و خود را متعلق به هیچ یک ازآن‌ها نمی‌دانستند. با این حال، صاحب هویتی هم نبودند.

دکتر علی شریعتی به عنوان یک جامعه شناس مسلمان، به درستی چهره این دو طیف و گروه سوم را در کتاب «فاطمه، فاطمه است» ترسیم کرد. این کتاب، نه تنها یک سند تاریخی از واقعیت‌های آن روز جامعه زنان ایرانی است، بلکه نسلی که در سال‌های جوانی، انقلاب را تجربه کرد، می‌داند این کتاب در سرنوشت دختران و بانوان ایرانی در آن روزگار، نقشی دگرگون کننده ایفا کرد.

ترسیم واقع‌گرایانه از وضعیت جامعه زنان

«… امروز در جوامع اسلامی، سه چهره از زن داریم؛ یکی، چهره زن سنتی است و مقدس مآب و یکی، چهره زن متجدد و اروپایی‌مآب که تازه شروع به رشد و تکثیر کرده است و یکی هم چهره فاطمه و زنان فاطمه وار که هیچ شباهت و وجه مشترکی با چهره‌ای به نام زن سنتی ندارد. سیمایی که زن سنتی در ذهن افراد وفادار به مذهب در جامعه ما تصویر کرده است، با سیمای فاطمه همان قدر دور و بیگانه است که چهره فاطمه با چهره زن مدرن… برای این گروه سوم است که «چگونه باید شد» مطرح است، که نه می‌خواهند چنان بمانند و نه می‌خواهند چنین شوند و نمی‌توانند بی‌اراده و انتخاب، تسلیم هر چه بود و هست، بشوند… این‌ها الگو می‌خواهند».

سبک ادبیات کتاب «فاطمه، فاطمه است»، اعتماد به نفس از دست رفته زنان مسلمان را به آنان بازگرداند و همه تحقیرهای تاریخی ریشه دوانده در آداب و رسوم روزانه به خاطر زن بودن را زدود. مروری بر ادبیات آن روزگار و مقایسه آن با ادبیاتی که بعدها رایج شد، به بسیاری از پرسش‌ها پاسخ خواهد داد. به نظر می‌رسد، آوردن بخش‌هایی از کتاب «فاطمه، فاطمه است»، از نظر کارکردی که در «هویت‌بخشی» و «هویت‌یابی» داشته است و آنچه از «هویت فردی»، «هویت اجتماعی» و «هویت موفق» بیان می‌کند، لازم باشد. در واقع، این کتاب زن ایرانی را در آیینه تاریخ یک بار دیگر به خودش بازشناساند. پس تکه‌هایی از این کتاب را پی می‌گیریم:

«در مقابل آنچه کفار به محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌گفتند که مرد بدون پسر «ابتر»، عقیم و بی‌دم و دنباله است، «کوثر» را بشارت داد که فراوانی خیر و برکت و ذریه و اولاد است. در چنین محیطی و زمانی است که تقدیر در پس پرده غیب دست اندرکار بر هم زدن همه چیز است و پنهانی بر آن است تا در این مرداب آرام و متعفن زندگی و زمان، انقلابی ریشه برانداز و آفریننده برپا کند و توفانی برانگیزاند. ناگهان نقشه شگفت، شیرین، اما دشواری را طرح می‌کند و برای این کار، دو چهره شایسته را برمی گزیند: پدری را و دختری را. بار سنگین آن را باید محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) بکشد (پدر) و خلق ارزش‌های نوین انقلابی را باید فاطمه(علیها السلام) در خویش بنمایاند (دختر). چگونه؟

اکنون قریش که بزرگ‌ترین قبیله عرب است و سرشار افتخارات دینی و دنیایی و چهره اشرافیت قوم، همه مفاخر خویش را به دو خانواده بنی‌امیه و بنی‌هاشم سپرده است. بنی‌امیه، ثروتمندترند، ولی بنی‌هاشم، آبرومندتر، چه پرده داری کعبه در این خانواده است و عبدالمطلب، شیخ قریش از اینها است. اکنون عبدالمطلب مرده است و ابوطالب، بزرگ بنی‌هاشم نفوذ و قدرت پدر را ندارد. درتجارت نیز ورشکسته شده واز فقر فرزندانش را میان خویشاوندانش تقسیم کرده است. رقابت شدیدی میان این دو خانواده جان گرفته و بنی‌امیه می‌کوشد تا وارث تمام مناصب و مفاخر قریش گردد و بنی‌هاشم را از نظر معنوی نیز بشکند. تنها خانواده‌ای که در بنی‌هاشم، اعتبار و حیثیتی تازه یافته، خانواده محمد است؛ نواده عبدالمطلب که ازدواج با خدیجه، زن نامور و باشخصیت و ثروتمند مکه، برایش موقعیت اجتماعی استواری پدید آورده است.

… اما خدیجه، زنی که تقدیر بجای همه محرومیت‌هایی که محمد در زندگی خصوصی داشت او را به وی بخشیده بود. محمد بیست و پنج ساله، پس از دوران یتیمی‌اش و چوپانی و سختی و فقر، در کنار خدیجه ثروتمند و چهل یا چهل و پنج ساله، هم با عشق یک همسر آشنا می‌شد و هم با ایمان یک همدرد و همفکر و هم در او از سختی فقر و زندگی پناه می‌جست و هم در کنارش از محبت یک دوست برخوردار می‌شد و هم کمبودش را از محبت مادر، در نوازش‌ها و حمایت‌های بزرگوارانه او تشفی می‌داد.

حالا همه در انتظارند تا از این خانه (خانه محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) و خدیجه(صلی الله علیه و آله و سلم)) «پسرانی برومند» بیرون آیند و به خاندان عبدالمطلب و خانواده محمد قدرت و اعتبار و استحکام بخشند.

فرزند نخستین دختر بود: زینب، اما خانواده در انتظار پسر است. دومی دختر بود: رقیه. انتظار شدت یافت و نیاز شدیدتر. سومی: ام کلثوم و بعد دوپسر، قاسم و عبدالله آمدند. مژده بزرگی بود، اما ندرخشیده افول کردند و اکنون در این خانه، سه فرزند است و هر سه دختر. مادر پیر شده است و سنش از شصت می‌گذرد و پدر، گرچه دخترانش را عزیز می‌دارد، اما با احساسات قومش و نیاز و انتظار خویشاوندانش، شریک است.

این آخرین شانس خانواده عبدالمطلب است و آخرین امید. اما… باز هم دختر! نامش را فاطمه گذاشتند. شور و شوق از خانواده بنی‌هاشم به بنی‌امیه منتقل شد و… زمزمه و دشنام‌ها و فریادها که: «محمد ابتر شده». مردی که آخرین حلقه زنجیر خاندان خویش است، خانواده‌ای، «چهار دختر» و همین! و شگفتا! تقدیر چه بازی زیبا و قشنگی را آغاز کرده است. زندگی می‌گذرد و محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) در توفانی که رسالتش را برانگیخته، غرق می‌شود و پیامبر می‌شود و فاتح مکه و قریش…

پیامبری که چهار دختر دارد. اما نه، سه تنشان پیش از خود وی مردند و اکنون تنها یک فرزند بیش ندارد؛ یک دختر، کوچک ترینش. «فاطمه»، وارث همه مفاخر خاندانش، وارث اشرافیت نوینی که نه از خاک و خون و پول، که پدیده وحی است، آفریده ایمان و جهاد و انقلاب و اندیشه و انسانیت و … بافت زیبایی از همه ارزش‌های متعالی روح.

«انا اعطیناک الکوثر، فصل لربک و انحر. ان شانئک هو الابتر». به تو «کوثر» عطا کردیم‌.ای محمد! پس برای پروردگارت نماز بگزار و شتر قربانی کن. همانا، دشمن کینه‌توز تو، همو «ابتر» است! او با ده پسر، ابتر است، عقیم و بی‌دم و دنباله است، به تو کوثر را دادیم، فاطمه را.

این چنین است که «انقلاب» در عمق وجدان زمان پدید می‌آید! اکنون، یک «دختر»، ملاک ارزش‌های پدر می‌شود، وارث همه مفاخر خانواده می‌گردد و ادامه سلسله تیره و تباری بزرگ، سلسله‌ای که از آدم آغاز می‌شود و بر همه راهبران آزادی و بیداری تاریخ انسان گذر می‌کند و به ابراهیم بزرگ می‌رسد و موسی و عیسی را به خود می‌پیوندد و به محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌رسد و آخرین حلقه این «زنجیر عدل الهی»، زنجیر راستین حقیقت، «فاطمه» است. آخرین دختر خانواده‌ای که در انتظار پسر بود و محمد می‌داند که دست تقدیر با او چه می‌کند.

فاطمه(سلام الله علیها) نیز می‌داند که کیست! آری در این مکتب، این چنین انقلاب می‌کنند. در این مذهب، این چنین زن را آزاد می‌کنند و مگر نه این مذهب، مذهب ابراهیم است و اینان وارثان اویند؟

هیچ جسدی را حق ندارند که در مسجد دفن کنند و بزرگ‌ترین مسجد زمین، مسجدالحرام است. کعبه، این خانه‌ای که حرم خداست و حریم خداست، قبله همه سجده‌ها، خانه‌ای که به فرمان او و به دست ابراهیم بزرگ برپا شده است و خانه‌ای که پیامبر بزرگ اسلام افتخارش و «رسالتش» آزاد کردن این «خانه آزاد» است و طواف برگرد آن و سجده به سوی آن. همه پیامبران بزرگ تاریخ خادم این خانه اند، اما هیچ پیامبری حق ندارد در اینجا دفن شود. ابراهیم آن را بنا کرد و مدفنش آنجا نیست و محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) آن را آزاد کرد و مدفنش آنجا نیست.

در طول تاریخ بشریت، تنها و تنها یک تن از چنین شرفی برخوردار است. خدای اسلام از نوع انسان یکی را برگزید تا در خانه خاص خویش، در کعبه دفن شود. کی؟

یک زن، یک کنیز، هاجر. خدا به ابرهیم فرمان می‌دهد که بزرگ‌ترین پرستشگاه انسان را ـ خانه مرا ـ کنار خانه این زن بنا کن و بشریت، همیشه باید بر گرد خانه هاجر طواف کند.

خدای ابراهیم، سرباز گمنامش را از میان این امت بزرگ، یک زن انتخاب می‌کند. یک مادر آن هم یک کنیز. یعنی موجودی که در نظام‌های بشری از هر فخری عاری بوده است.

اکنون باز خدای ابراهیم، فاطمه را انتخاب کرده است… در جامعه‌ای که ننگ دختر بودن را تنها زنده به گور کردنش پاک می‌کرد و بهترین دامادی که هر پدری آرزو می‌کرد، نامش «قبر» بود… و محمد می‌دانست که دست تقدیر با او چه کرده است و فاطمه نیز می‌دانست که کیست. این است که تاریخ از رفتار محمد با دختر کوچکش فاطمه در شگفت است و از نوع سخن گفتنش با او و ستایش‌های غیر عادی‌اش از او.

خانه فاطمه و خانه محمد، کنار هم است. فاطمه تنها کسی است که با همسرش، علی در مسجد پیامبر، با او هم خانه‌اند. این دو خانه را یک خلوت دو متری از هم جداکند و دو پنجره رو به روی هم، خانه محمد و فاطمه را به هم باز می‌کند. هر صبح، پدر دریچه را می‌گشاید و به دختر کوچکش سلام می‌دهد. هرگاه به سفر می‌رود، در خانه فاطمه را می‌زند و از او خداحافظی می‌کند. فاطمه، آخرین کسی است که از او وداع می‌کند و هرگاه از سفر باز می‌گردد، فاطمه، اولین کسی است که به سراغش می‌رود. در خانه فاطمه را می‌زند و حال او را می‌پرسد. در برخی متون تاریخی تصریح دارد که: «پیغمبر، چهره و دو دست فاطمه را بوسه می‌داد».

این گونه رفتار بیشتر از تحبیب و نوازش دختری از جانب پدر مهربانش معنی دارد.”پدری دست دختر را می‌بوسد”، «آن هم دختر کوچکش را». چنین رفتاری در چنان محیطی یک ضربه انقلابی بر خانواده‌ها و روابط غیر انسانی محیط بوده است.

«پیغمبر اسلام دست فاطمه را می‌بوسد». چنین رفتاری، راه به عظمت شگفت فاطمه می‌گشاید و بالاخره چنین رفتاری از جانب پیغمبر به همه انسان‌ها و انسان‌های همیشه می‌آموزد که از عادات و اوهام تاریخی و سنتی نجات یابند. به مرد می‌آموزد که از تخت جبروت و جباریت خشن و فرعونی‌اش در برابر زن فرود آید و به زن اشاره می‌کند که از پستی و حقارت قدیم و جدیدش که تنها ملعبه زندگی باشد، به قله بلند شکوه و حشمت انسانی فراز آید! این است که پیغمبر، نه تنها به نشانه محبت پدری، بلکه همچون یک «وظیفه»، یک «مأموریت خطیر» از فاطمه تجلیل می‌کند…

فاطمه یک «زن» بود، آن چنان که اسلام می‌خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر، خود رسم کرده بود و او را در کوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش‌های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود. وی در همه ابعاد گوناگون «زن بودن»، نمونه شده بود:

مظهر یک «دختر» در برابر پدرش. مظهر یک «همسر» در برابر شویش. مظهر یک «مادر» در برابر فرزندانش. مظهر یک «زن مبارز و مسئول»، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.

وی، خود، یک «امام» است؛ یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایده آل برای یک «اسوه»، یک «شاهد»، برای هر زنی که می‌خواهد «شدن خویش» را خود «انتخاب» کند. او با طفولیت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه‌اش، در اندیشه و رفتار و زندگی‌اش، «چگونه بودن» را به زن پاسخ می‌داد».

چالش زنان با دیدگاهی سطحی نگر

به این ترتیب، زن ایرانی از سرور زنان دو جهان، در قالب تصویرهایی ملموس و تحقق پذیر، در عصر و زمانه‌ای دیگر، آموخت که با عزت و سربلندی انتخاب کند، مبارزه کند، زندگی کند و به طور کلی دریافت که ظرفیت‌های وجودی‌اش به قدری وسیع است که می‌تواند در نقش‌های چندگانه ظهور یابد و موفق از میدان به در آید. زن ایرانی صاحب «هویت فردی موفق» شد و با اعتماد به نفس به میدان آمد. او در این میدان از حجاب به عنوان پرچم عزت و توانایی و قدرت انتخاب خود استفاده کرد. برای زن عصر انقلاب، حجاب، لباس رزم بود، نه یک لباس تحمیلی یا پوشش سنتی. زن آن روزگار با حجاب، هویت انقلابی یافت. آزادی خواه و ستم ستیز شد و فریاد زد. او در براندازی یک رژیم منحط ۲۵۰۰ ساله سهیم بود و حتی به تعبیر امام سهمی بیش از مردان داشت.

آیا دختران و زنان ما این نگاه را در عرصه‌های مختلف پس از انقلاب در مورد خود تجربه کردند؟ آیا به جز پیام‌های امیدبخش امام خمینی(ره)، شاهد گسترش این نوع نگاه به خود در دستگاه‌های حکومتی و دولتی، دادگاه‌های مدنی، رسانه ملی و مانند آن بودند؟

درست در مقابل این دیدگاه، متأسفانه شاهد حضور پرنفوذ تفکری بودیم که بحران هویت را برای زن، حضور وی در محیط‌های فعالیت و کار خارج از خانه تعریف کردند و گفتند قرار گرفتن زن در فضای خشک اداری و کارگاهی و تلاش وی برای تأمین معاش، فراتر از ظرفیت و توانایی زنان است و به نام دفاع از آنان، اعتماد به نفس و حق انتخاب آن‌ها را تضعیف کردند. بگذریم از این که درصد قابل توجهی از همین زنان به واسطه ناتوانی یا بی‌مسئولیتی همسران‌شان در این چرخه افتاده بودند و اکنون باید به بی‌هویتی نیز متهم می‌شدند.

این تفکر به اصول مسلّم روان‌شناسی بی‌اعتنایی کرد و در مواردی که برای زنان برنامه‌ریزی می‌شد، مانند موضوع حجاب، هرگز تصمیم گیری‌ها را به زنان نسپرد تا با آشنایی نسبت به روحیه جامعه زنان، ظرافت و دقت بیشتری در این حرکت در نظر گرفته شود. بدین گونه مردانی با حداقل آشنایی نسبت به روحیه زنانه برای مسائل خاص زنان برنامه‌ریزی کردند و در واقع، سهم عظیمی از مسئولیت آنچه بر سر زنان یا به عبارت بهتر بر سر اعتقادشان آمد، تقصیر تفکری سطحی نگر است که نه شرایط و مقتضیات زمان را دید و نه واقعیت و تجربیه تاریخی را.

خانم دستغیب، نماینده اسبق مجلس شورای اسلامی بیان می‌کرد: «برای نطق پیش از دستور پشت تریبون رفته بودم که یکی از آقایان گفت: ضعیفه بنشین، تو دیگر چه می‌گویی؟»

روشن است که «ضعیفه» هرگز برای تحقق آرمان‌های گران سنگ انقلاب اسلامی، راه به جایی نمی‌برد و از «ضعیفه» نباید انتظار داشت که ارزش والایی چون حجاب را در خود درونی کند یا برای حفظ مصالح جامعه به آن پای بند باشد. از «ضعیفه»، کار بزرگ نخواهید؛ چون او ضعیف است.

متأسفانه این نوع تفکر حاضر نبوده و نیست که بپذیرد جهان امروز دست خوش تغییر و تحول‌های اساسی شده است. حاضر نیست بپذیرد در جوامع در حال گذاری مانند جامعه ما، سنت و آداب و رسوم به تدریج، نقش محوری و تعیین کننده خود را در جهت بخشی زندگی اجتماعی افراد از دست می‌دهند و با تغییر شالوده‌های سنتی، افق‌های جدیدی در زندگی افراد شکل می‌گیرد که نمونه آن، تغییر در نقش‌های اجتماعی زنان و دختران جامعه است. در دوره مدرنیته (حتی اگر نخواهیم بپذیریم که در آن قرار داریم)، هویت فردی و اجتماعی را نمی‌توان تفویض یا تحمیل کرد، بلکه فرد باید آن را به طور مداوم و روزانه بیافریند.

دکتر صادق آیینه‌وند، استاد تاریخ تأکید می‌کند:

انس ۴۰ ساله‌ام با تاریخ، این اندازه هشیارم کرده است که بدانم هر نسلی در هر عصری، وزنی دارد و تفسیر این وزن در تاریخ با تفسیرهای مفسران دنیای سیاست و اقتصاد کاملاً متفاوت است. در مطالعه ۱۵ قرن از تاریخ دینی خودمان، به حضور ۴۷ نسل پی می‌بریم که هر کدام در اندام و ابعاد این تمدن که آن را تمدن اسلامی می‌نامیم، جایگاهی خاص خود دارد و سوای هر ادعایی که داشته‌اند و هر داوری که علیه آن‌ها شده، نسلی هستند با وزن خود که پاسخگوی کارهای خویشند و این تاریخ است که بدون ملاحظه پیش داوری‌ها، کارنامه‌شان را رقم می‌زند.

تداوم نگاه انقلاب اسلامی به زن؛ فرصتی که از دست می‌رود

سیاست‌های فرهنگی و مقررات ناشی از آن را دستگاه‌های مختلف و متعددی اجرا می‌کنند. مجلس شورای اسلامی، شورای انقلاب فرهنگی و تا اندازه‌ای، شورای فرهنگ عمومی از جمله این دستگاه‌ها هستند. پس از وضع قوانین و مقررات، چند دستگاه دولتی یا عمومی، مسئولیت اجرای آن‌ها را به طور مستقیم یا غیرمستقیم بر عهده دارند که مهم‌ترین آن‌ها عبارتند از: وزارت آموزش و پرورش، فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان صدا و سیما، وزارت علوم، تحقیقات و فن آوری. این مراکز به طور عمده و مستقیم در چارچوب مقررات خاص عمومی به فرهنگ سازی می‌پردازند. علاوه بر این‌ها، مساجد، تکایا و ستادهای نمازجمعه نیز اگر چه مستقل از دولت و حکومتند، ولی در چارچوب نظام فرهنگی موجود به عنوان موقعیتی برای فرهنگ‌سازی فعالیت دارند. به جز این‌ها، بخش خصوصی نیز مانند شبکه‌های توزیع نوارهای ویدیوئی و صوتی، سینماها، مطبوعات، انتشارات و نظیر آن در این عرصه مشارکت دارند.

مروری بر رویکردها و عملکرد مراکز حساس و تعیین‌کننده در زمینه‌های فرهنگی مانند آموزش و پرورش و صدا و سیما به سادگی نشان می‌دهد که نگاه مبتنی بر انقلاب اسلامی و دیدگاه‌های امام خمینی(ره) در مورد زنان به صورت برنامه‌ریزی شده و پیوسته و گاه حتی مقطعی، جاری نبوده است. اکنون مواردی به عنوان نمونه مطرح می‌شود:

آموزش و پرورش

نهاد آموزش و پرورش پس از خانواده، مهم‌ترین عامل اثرگذار در تکوین هویت اشخاص به شمار می‌رود. اگر مجموعه اقدامات این بخش، درست انجام شود، جوانان کشور در مرحله جست وجوی هویت، جایگاه واقعی خود را در کل نظام هستی و در نتیجه، در جامعه تشخیص می‌دهند و می‌توانند از عوارض آشفتگی هویت در امان بمانند. نیاز به برخورداری از یک هویت مستقل، بیش‌ترین اثر را در سرنوشت افراد و در نتیجه، سرنوشت جوامع بشری می‌گذارد. انسان در جوانی به موازات احساس نیاز به داشتن یک هویت مستقل، از نظر ذهنی نیز دچار دگرگونی می‌شود. ارزش‌های دوره کودکی بدون این که نظام فکری و ارزشی دیگری جای گزین آن شود، فرو می‌ریزد و او را با بحران فکری و فرهنگی رو به رو می‌سازد. در چنین موقعیتی، اگر جوان از شرایط مناسب فکری و روحی و روانی و نیز محیط فرهنگی و آموزشی شایسته‌ای برخوردار نباشد، در گزینش مسیر درست و انتخاب هویت واقعی دچار مشکل می‌شود. نقش آموزش و پرورش و صدا و سیما بیش از هر چیز در این دوره اهمیت می‌یابد. درست در همین جا، حجاب به صورت بخش نامه و قانون جاری گشت و برخوردهای نسنجیده با نسل جوان که مراحل طبیعی طغیان و عصیان را می‌گذراند، سبب شد که دختران ما هر چه فریاد دارند، بر سر حجاب بکشند!

وقتی حجاب به جای یک ارزش، عامل کاهش نمره انضباط یا تحقیر و تذکر دانش آموز در مقابل هم کلاسی هایش باشد یا کسانی آن را بر سر کنند که از بردباری، اخلاق خوش، حس دوستی و صمیمت بی‌بهره اند، روشن است که حتی در زمینه سازی برای رعایت آن نیز موفق نخواهیم بود. رویکرد آموزش و پرورش در مورد حجاب به طور کلی در جهت اشاعه «هویت ناموفق» بوده است تا «هویت موفق». بنابراین، قرار نیست از دخترانمان در حالی که هویت شکست را به آن‌ها هدیه می‌کنیم، رعایت حجاب را انتظار داشته باشیم.

از سوی دیگر، بر اساس پژوهش «جایگاه زن در کتاب‌های درسی نظام جدید متوسطه» که خانم شهلا باقری به سفارش شورای عالی انقلاب فرهنگی انجام داده است، کم توجهی و بی‌توجهی به نقش‌های متعدد و متنوع زنان در کتاب‌های درسی آشکار است.

این پژوهش درصدد آن بود تا به بررسی چگونگی معرفی نقش اجتماعی زن به دانش آموزان در کتاب‌های درسی نظام جدید متوسطه در سال تحصیلی ۷۳-۷۴ بپردازد و مشخص کند که شیوه معرفی و سیمای ترسیم شده از نقش اجتماعی زن در همه کتاب‌های درسی مربوط به پایه‌ها و رشته‌های مختلف نظام جدید متوسطه (اول، دوم و سوم نظری) چگونه است. همچنین نقش ترسیم شده از زن تا چه اندازه با سیاست‌های کلان فرهنگی اجتماعی مربوط به زن در جمهوری اسلامی ایران همخوانی دارد.

در این پژوهش، با مروری بر ادبیات و نظریات تحقیق (در حوزه نظریات مربوط به نقش، انواع نقش‌های اجتماعی و جامعه‌شناسی دفاع از زنان و نقش‌های اجتماعی)، نقش اجتماعی زن در مراجع ارزشی نظام جمهوری اسلامی (قانون اساسی، اصول سیاست‌های فرهنگی، سخنان امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری، منشور زن و دیگر مصوبات شورای فرهنگی و اجتماعی زنان) بررسی شد. کتاب‌های مورد بررسی نیز تاریخ، فارسی، عربی، روان شناسی، جغرافی، دانش اجتماعی، جامعه شناسی، اقتصاد، انگلیسی، فلسفه و منطق، دینی و قرآن بودند. نقش‌های اجتماعی زنان پس از بررسی‌های لازم به سه مقوله نقش‌های همیاری ـ مشارکتی، نقش‌های خانوادگی و نقش‌های شغلی ـ حرفه‌ای تقسیم شد و از بررسی آن‌ها نتایج زیر به دست آمد:

در زمینه نقش‌های همیاری زنان، نقش‌های همیاری علمی در رده اول قرار داشت، ولی در هیچ یک از کتاب‌های درسی، انواع نقش‌های همیاری زنان مطرح نشده است. نقش‌های خانوادگی مانند نقش‌های زنی، شوهری، مادری، پدری و فرزندی در بیش تر این کتاب‌ها طرح شده است، ولی هیچ یک از کتاب‌ها به طور کامل به نقش‌های شغلی زنان آن‌ها نپرداخته‌اند. در جمع‌بندی این پژوهش به کم توجهی و بی‌توجهی نسبت به نقش آفرینی‌های اجتماعی زنان در کتاب‌های درسی اشاره کرده است.

وضعیت کتاب‌های درسی را با تفکر حضرت امام خمینی(ره) مقایسه کنید که در جریان انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی، وقتی عده‌ای از امام پرسیدند: «اشکال ندارد که خانم‌ها به مجلس بروند؟» فرمود: «این حرف شما اشکال دارد».

بنابراین، در حالی که ما افق چندان روشنی را از زمینه‌های فراهم شده برای ارتقای حضور اجتماعی دختران در آینده و القای اعتماد به نفس و کسب هویت موفق به آنان ارایه نمی‌دهیم، از آنان می‌خواهیم به مسئولیت خود در مقابل جامعه؛ یعنی حفظ حجاب عمل کنند. طبیعی است که رابطه‌ای چنین یک سویه، هرگز پا نمی‌گیرد.

دانشگاهها

پژوهش انجام شده به وسیله آقای جعفر زلفعلی فام با عنوان «پذیرش نقش‌های اجتماعی غیرسنتی و شکل گیری هویت اجتماعی با تمرکز بر دختران دانش جو در استان گیلان (دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه گیلان ـ ۱۳۸۳)»، نشان می‌دهد بیشتر دختران دانشجو به آگاهی اجتماعی درباره موقعیت خود در سه زمینه خانوادگی، اجتماعی و حقوقی دست یافته‌اند. البته این سخن بدین معنا نیست که در عمل می‌توانند به صورت کامل بر اساس این آگاهی و تفکر زندگی کنند. نکته مهم، کسب همین آگاهی اجتماعی است که می‌تواند مبنای اساسی برای برداشتن قدم‌های بعدی در رسیدن به جایگاه واقعی‌شان باشد. در عین حال هنوز دختران از نقش‌های سنتی درتمام زمینه‌ها و نقش‌های اجتماعی فاصله نگرفته‌اند. و بر بعضی از نقش‌های سنتی از جمله نقش‌های اجتماعی که دختران از طریق ازدواج کسب می‌کنند (یعنی نقش مادری و همسری) تأکید می‌کنند. این وضع می‌تواند انعکاسی از وضعیت واقعیت‌های اجتماعی در حال تغییر و ماهیت انتقالی جامعه کنونی ما باشد.

ما هر روز شاهد کاهش اقتدار نقش‌های اجتماعی، ارزش‌ها، هنجارها و وظایف جنسیتی سنتی در جامعه در حال گذار خود هستیم.

بنابراین، مشاهده می‌شود فرآیند مدرنیته با دگرگون کردن شرایط و چارچوب‌های سنتی هویت ساز، فرآیند هویت سازی را در جامعه ما از قبل متمایز کرده است. تحت تاثیر این فرآیند به نظر می‌رسد زنان و دختران تابع اراده و تصمیم خویشتن شده اند و جامعه‌ای با انعطاف بالا درحال شکل گیری است. در این جامعه، دختران می‌کوشند با استقلال و آزادی بیشتری در فضای اجتماعی پیش آمده، هویت اجتماعی خود را به صورت یک پروژه بازاندیشانه با اتکا بر مراجع غیرسنتی همچون یافتن کار و کسب استقلال مالی و با مبنا قرار دادن پذیرش و ایفای نقش‌های اجتماعی غیرسنتی با کسب آگاهی اجتماعی نسبت به موقعیت و نقش‌های اجتماعی و حقوقی زنان در جامعه شکل دهند و خودشان به صورت خود تعریف، هویت اجتماعی مستقل و غیرسنتی را برای خود تعریف کنند.

بر اساس یافته‌های این پژوهش، اکثریت دختران دانشجو با آگاهی داشتن از وضعیت خود در جامعه و با پذیرش هویت اجتماعی خویش به عنوان یک دختر، تلاش دارند از هویت اجتماعی تابع و سنتی که خانواده پدرسالار برای آن‌ها تعریف و معین می‌کند، درگذرند و موقعیت اجتماعی خویشتن را در قالب یک هویت اجتماعی مستقل غیرسنتی باز تعریف کنند.

اداره‌ها و دستگاه‌های اجرایی

برخورد دستگاه‌های اجرایی کشور با بانوان کارمند و حتی مراجعان زن در مورد حجاب چند فراز در خور تامل داشته است که بررسی می‌کنیم.

تهیه مدل ویژه‌ای از روپوش و مقنعه ـ در بدترین شکل آن که هیچ گونه حس زیبایی‌شناسی در آن در نظر گرفته نشده باشد، با اجباری کردن رنگ‌های سیاه، سرمه‌ای و قهوه‌ای، برای زنانی که یک باره با حجاب قانونی و به پندار بسیاری از ایشان، با حجاب اجباری رو به رو شدند، اولین ضربه را به احترام این پوشش در جامعه اسلامی وارد آورد. این وضعیت نهایت بی‌دقتی در برخورد با جمعیتی بود که خود را در پیروزی انقلاب اسلامی سهیم می‌دانست و دست کم توقع داشت بتواند رنگ پوشش خود را انتخاب کند. باید افزود بر اساس فتوای رهبر معظم انقلاب، حجاب رنگ خاصی ندارد. به طور کلی، به جای این حرکت می‌توانستیم با معرفی مدل‌های گوناگون حجاب (کاری که اکنون پس از خراب کردن بسیاری از پل‌های پشت سر، مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی می‌خواهد به انجام برساند) و قرار دادن آن‌ها در معرض نظر و آرای کارمندان زن، ایشان را در انتخاب پوشش خودشان دخیل سازیم.

همچنین شیوه برخورد با چادر که به دلیل برخی تأکیدها و اجبارها، کم کم به وسیله‌ای برای قبولی در گزینش‌های استخدامی یا ارتقا یافتن به مراتب بالاتر اداری تبدیل شد، آسیب‌های جبران‌ناپذیری را بر این حجاب برتر وارد ساخت. یکی از این آسیب‌ها آن است که اکنون نمی‌توان میان افرادی که چادر را با اعتقاد درونی به سر می‌کردند، با کسانی بود که به آن اعتقادی نداشتند، فرق گذاشت. وجود شمار زیادی از کارمندان زن نیز که از چادر استفاده می‌کردند، ولی اصل مسلّم حجاب اسلامی؛ یعنی پوشش کامل موی سر را رعایت نمی‌کردند، به پیدایش پدپده چادری‌های بدحجاب انجامید. به عبارت دیگر، به دلیل سطحی نگری در این زمینه بسیار اتفاق افتاد که معتقدان و رعایت کنندگان اصل حجاب با پوشش کامل، ولی بدون چادر، شاهد ارتقای اداری افرادی بودند که چندان به رعایت کامل حجاب اعتقاد نداشتند، ولی از چادر استفاده می‌کردند.

در جریان تصویب آیین نامه‌ها و راه اندازی پلیس زن نیز که پس از گذشت سال‌ها و در پی پیدایش مشکلات فراوان، به ضرورت وجود آن پی برده بودند، موضوع استفاده از چادر برای پلیس‌های زن به ویژه هنگام عملیات، به چالشی وقت گیر و فرصت سوز تبدیل شد. جالب این که اداره عقیدتی ـ سیاسی نیروی انتظامی با این موضوع مشکلی نداشت، ولی برخی بخش‌ها مخالفت کردند و موضوع به جای حل آن در چارچوب‌های کارشناسی مربوط به عملیات پلیسی، گرفتار سلیقه‌های شخصی و روی کردهای سیاسی شد.

نبود تعریف درست از حجاب و توجیه نکردن بانوانی که در ورودی دستگاه‌های اجرایی، مسئول کنترل حجاب بودند، یکی دیگر از نکته‌های قابل توجه در این زمینه است. وقتی از ورود یک خانم با روسری بزرگی که کاملاً موهای او را پوشانده است، جلوگیری می‌شود و در کنار وی، خانم دیگری که با مقنعه، بخش قابل توجهی از موهایش بیرون است، تنها به دلیل این که «مقنعه» به سر دارد، اجازه ورود می‌گیرد، چگونه از مخاطب می‌خواهیم که سر درگم نشود و راه را بیابد؟

بی‌احترامی‌ها و برخوردهای نامناسبی که با زنان و دختران محترم در چنین مواردی در مدرسه‌ها، دانشگاه‌ها و اداره‌ها صورت گرفت، در گسترش پدیده «لج کردن» در بحث حجاب تأثیر فراوانی داشت. این پدیده البته با سیاسی کردن موضوع حجاب، تقویت شد.

باید دانست حجاب از مقوله فرهنگ و در گام اول، مسئله‌ای درونی است. یکی از آفت‌های حجاب در سال‌های اخیر، سیاسی شدن آن است. وقتی نوع حجاب می‌تواند شغلی را به زنی بدهد یا بازستاند یا نردبان ترقی باشد و زمینه ساز ریا و تزویر برای کسب جایگاه‌های سیاسی و اجتماعی گردد، مخالفان نظام یا کسانی که نسبت به عمل کرد سیاسی، اقتصادی یا فرهنگی بخش‌هایی از حکومت اعتراض دارند، به راحتی نمادهای انقلابی گری و طرفداری از نظام از جمله حجاب را زیر سؤال می‌برند.

فراموش نکنیم هدف دین، جامعیت و احاطه بر تمام جنبه‌ها و نیازهای زندگی انسان است و سیاست و قدرت نیز از این قاعده مستثنا نیستند. تمام جنبه‌های فردی و اجتماعی انسان در قالب باورهای دینی تعریف پذیرند، ولی تبدیل و تحدید هر کدام از این از باورها و رفتارهای دینی به تعریف‌ها و شعارهای سیاسی، به کاستن از بار معنایی آن‌ها خواهد انجامید.

حجاب، رفتار متعالی دینی است که در عین حال بر اساس شرایط زمانی می‌تواند جنبه‌های سیاسی نیز داشته باشد. نگاه سیاسی محض به این ارزش دینی و برخورد با آن به عنوان موضوع کاملاً سیاسی، به ماهیت آن خدشه وارد می‌سازد. مقبولیت سیاسی، امری نسبی است که به راحتی تحت الشعاع مسائل پیرامون خود قرار می‌گیرد و دست خوش تغییر می‌شود. تبدیل رفتار دینی به رفتار سیاسی، آن را در این تغییرهای ناخواسته قرار می‌دهد. چنان که قرائت ناصحیح سیاسی از حجاب به عنوان ارزش دینی و اجتماعی سبب شد تا در میان بسیاری از کسانی که آن را رعایت نمی‌کنند، بدحجابی نماد نوعی اعتراض به حاکمیت پنداشته شود.

رسانه ملی

الگوسازی، یکی از ظرفیت‌ها و وظایف صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در همه زمینه‌ها است. با این حال، در موضوع زنان باید پذیرفت که رسانه ملی همواره دست کم ده سال از موضوع‌های روز جامعه زنان عقب بوده است. این مسئله که شاید بر اثر محافظه کاری‌ها یا به عبارت خوش بینانه تر، رعایت برخی مصالح و فشارها یا اشراف نداشتن کارشناسان مربوط به موضوع‌های روز جامعه زنان بوده، در ایجاد «هویت ناموفق» نقش پررنگی داشته است.

وقتی جامعه زنان ما به ارتقای تحصیلات و اشتغال مناسب می‌اندیشید، رویکرد صدا و سیما، خانه داری بود، به گونه‌ای که بسیاری از دختران جوان ما نمی‌توانستند با این روی کرد، رابطه‌ای برقرار کنند. همچنین وقتی زنان ما خواهان اصلاح قوانین مربوط به خود، آن هم بر اساس ظرفیت‌های موجود در دین اسلام بودند، رویکرد صدا و سیما، اطاعت همه جانبه زن از مرد، خواه پدر و خواه همسر بود.

برای نمونه، پخش فیلم «عروس آتش» ـ ماجرای ازدواج‌های اجباری در منطقه جنوب کشور ـ آن هم با اعمال سانسور، نه در زمان خود، بلکه حدود ده سال پس از اقدامات قوه قضاییه برای سخت‌گیری نسبت به قتل‌های ناموسی در مناطق جنوبی صورت گرفت؛ یعنی حتی صدا و سیما با اقداماتی که قوه قضاییه برای احقاق حقوق زنان انجام می‌داد، هماهنگ نبود.

در یکی از مقاله‌های ارایه شده به اولین سمینار «زن و رسانه» (دفتر امور زنان نهاد ریاست جمهوری- ۱۳۷۴) به شوراهای طرح و برنامه‌ای اشاره شد که همه برنامه‌های سیما ابتدا باید در آن‌ها بررسی و تأیید شوند تا بعد به مرحله ساخت و پخش برسند. آنچه مایه نگرانی در آن زمان و تأسف در این روزگار است این که در هیچ یک از این شوراها، حتی یک زن به عنوان کارشناس حضور نداشت. با وجود این که در سیمای جمهوری اسلامی، بانوان مجرب و معتقدی حضور داشتند که می‌توانستند با شناخت مسائل زنان، نکته‌های مؤثر در روحیه این بخش از جامعه را در نظر بگیرند.

در مورد الگوسازی حجاب نیز تا سال‌ها دیدیم که زن با حجاب به ویژه چادری در فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی با چهره‌ای منفی، بی‌عرضه و بی‌سواد ظاهر شد، به گونه‌ای که این موضوع مورد اعتراض قرار گرفت. البته در جبران این کاستی، یک باره با چهره‌های باور نکردنی از زنان مذهبی در فیلم‌ها رو به رو شدیم که به طور اغراق آمیزی، کامل و خوب بودند. در نتیجه این افراط و تفریط‌ها، تماشاگر هرگز این شخصیت پرادزی‌ها را نکرد و الگوسازی عمیق ماند.

قوانین

اصلاح قوانین مربوطه بر اساس اصول اسلامی با توجه به مقتضیات زمان، موضوعی بود که در حوزه زنان با مقاومت و تأخیر فراوان صورت گرفت. زنان ما به خاطر دلبستگی به کشور و انقلاب خود، در دهه نخست، اولویت‌ها را به دفاع از کشور در شرایط جنگی و رفع گرفتاری‌های عمومی دادند. با این حال، پس از پایان جنگ، با توجه به نقشی که برای خود در خانواده و جامعه قائل بودند، خواستار تطبیق قوانین کشور با توجه به نیازهای جدید جامعه شدند. البته این موضوع در دوران جنگ نیز مصداق‌هایی داشت که از آن جمله، تلاش برای گرفتن حضانت فرزندان شهیدان به وسیله آن‌ها بود؛ یعنی زنانی که همسران جوان خود را برای بقای استقلال کشور از دست داده بودند، خود، داوطلبانه خواستار حضانت فرزندشان بودند تا شاید جای پدر را پر کند. از این‌ها که بگذریم، پس از پایان جنگ، فرصتی پدید آمد تا زنان بگویند با وجود همه ایثارگری‌ها، ایستادگی‌ها و توانایی‌ها، چگونه هنوز گرفتار مردانی هستند که خشونت در خانواده و محدود کردن زن در تحصیل، کار، مسکن، نفقه، دیدار با خویشاوندان و مانند آن را حق مسلّم خود می‌دانند.

اگر چه بسیار پیش از آن، دیدگاه‌های حضرت امام (ره) در این موارد روشن شده بود. مانند این که ایشان با پی گیری‌های شهید بهشتی، بر شروط ضمن عقد صحه گذاشته بودند و یا پاسخی که به استفتای شورای نگهبان در سال ۱۳۶۱ دادند نشانگر نگاهی متفاوت با شرایطی است که حاکم شد. پاسخ مذکور به دلیل اختلاف نظر فقهای شورای نگهبان درباره امکان الزام شوهر به طلاق و یا طلاق از سوی حاکم در موارد عسر وحرج زوجه بود که امام مرقوم فرمودند: طریق احتیاط آن است که زوج را با نصیحت و الا با الزام وادار به طلاق نمایند و در صورت میسر نشدن به اذن حاکم شرع طلاق داده شود، و اگر جرئت بود، مطلبی دیگر بود که آسان تر است.

با این حال، حدود یک دهه به طول انجامید تا زنان توانستند با تلاش‌های نمایندگانی در مجلس شورای اسلامی، شاهد تصویب برخی قوانین مانند اجرت المثل و مهریه به نرخ روز باشند که رسانه ملی نیز آن را هرگز تبیین و تبلیغ نکرد. بدین ترتیب، زنان احساس نکردند که نظام اسلامی به دنبال حل مشکلات آنهاست. این وضعیت تا جایی ادامه یافت که در سال ۱۳۷۵، مقام معظم رهبری در سخنانی در ارومیه، به صراحت از ستم به زنان در محیط خانواده نام برد و آن را ناشی از ضعف قوانین دانست.

همه این رویدادها در حالی رخ می‌داد که مجموعه فضای حاکم بر جامعه به زنان، آنان را به تحمل وضعیت، دم برنیاوردن و اندیشیدن به همسران و فرزندان فرا می‌خواند و از انسانیت خود زن و حق وی برای بهره‌مندی از زندگی سخن نمی‌گفت.

نتیجه‌گیری

آقای محمد تقی سبحانی در کتاب الگوی جامع شخصیت زن مسلمان تصریح می‌کند که بر اساس تعریف کارل یونگ، شخصیت، مظهر هیئتی کم و بیش به هم پیوسته از عادات، تلقی‌ها، خصوصیات و افکار یک فرد است که در خارج،وبه صورت نقش‌ها و منزلت‌های خاص و عام، سازمان می‌یابند و در داخل حول محور خودآگاهی، مفهوم خود و همچنین افکار، ارزش‌ها و اهدافی که با انگیزه‌ها، نقش و منزلت‌ها مربوط هستند، قوام می‌پذیرد.

بنابراین انسان و از جمله زن به عنوان شخصیتی انسانی، از سویی دارای مجموعه‌ای از حالت‌های روحی است که شخصیت روانی وی را می‌سازد. در رأس این شخصیت، تمایلات و تعلق‌ها و میزان محبت و نفرت یا میزان کشش و انگیزه‌های انسانی اوست که نسبتش را با همه امور پیرامونش تعیین می‌کند. از سوی دیگر، دارای مجموعه‌ای از ویژگی‌ها و فعالیت‌های ذهنی و ساختاری است که شیوه شناخت او را از خود و محیط پیرامون شکل می‌دهد.

با توجه به چنین تعریفی، آیا می‌توان ادعا کرد آنچه در سیاست گذاری‌ها، برنامه‌ریزی‌ها، قوانین، رویکردهای آموزشی و رسانه‌ای در حوزه مسایل زنان رخ داده، با ویژگی‌های شخصیتی او تناسب داشته است؟ آیا نیازها و ظرفیت‌های واقعی زنان برای شکوفایی شخصیت اخلاقی، برقراری مناسبات اجتماعی، مدیریت خانواده، کار و آموزش و مشارکت سیاسی و اجتماعی آنان در نظر گرفته شده است؟

بدون شک، همه صاحب نظران اذعان دارند که اگر همه قوانین، سیاست‌گذاری‌ها و برنامه‌ریزی‌ها با توجه به بخش‌های ضروری در نظام اجتماعی عفاف، طراحی و اجرا شود، می‌توان جامعه‌ای عفیف داشت. در این میان، شخصیت و ویژگی‌ها و هویت فردی زنان، یکی از بخش‌های تعیین کننده موضوع است. پذیرش و اجرای یک بخش و غفلت از بقیه بخش‌ها و حتی بر عکس این وضعیت؛ یعنی پذیرش و اجرای همه بخش‌ها و غفلت از یک بخش می‌تواند مانع دست یابی به مقصود شود.

مهم‌ترین نکته این است که نمی‌توان موضوع حجاب را به زنان جامعه ابلاغ کرد، ولی نگاه انسانی به زن و رعایت حقوق و حدود او را نادیده گرفت. هویت فردی زن اگر به سوی هویت موفق هدایت شود، می‌تواند از ارزش‌ها دفاع کند. در غیر این صورت، باید شاهد ضعف و سستی در هویت‌های ناموفقی بود که نه خود، خویش را باور دارند و نه دیگران، آن‌ها را به حساب می‌آورند. بنابراین، قدر خویش را نمی‌شناسند و در جلب نگاه دیگران، خود را می‌یابند. وقتی زن قدر خود را نشناسد و نهایت رشدش برای خدمت به کام‌جویی مرد باشد، چه با حجاب و چه بی‌حجاب، مشکل آفرین می‌شود. چنانچه می‌بینیم بعضی رعایت کنندگان حجاب چگونه در تجمل و تفاخر غرق می‌شوند، در حالی که به فرموده حضرت آیت الله خامنه‌ای، حجاب باید با نفی ارزش‌های مصرف‌گرایی حاکم در گذشته، همراه باشد.

هم چنین باید دانست همه بخش‌های نظامی که برای تحقق فرهنگ پوشش و حجاب گام برمی دارند، باید از واقعیت‌های مربوط به زن و مرد و روابط این دو آگاه باشند. این واقعیت‌ها از سویی به روان‌شناسی زن و مرد و از سوی دیگر، به نقش‌های خانوادگی و اجتماعی هر کدام از این دو بازمی گردد. محدود کردن بحث حجاب و مفهوم گسترده تر آن؛ یعنی عفاف، به یک وظیفه و تعهد صرفا زنانه می‌تواند آفت قضیه و امری ضدارزش از سوی زنان تلقی شود. واقع بینی، ظرافت و ژرف نگری در ساختار اجتماعی مبتنی بر عفاف اقتضا می‌کند که این پدیده همواره دو طرفه تبلیغ شود، چنان که قرآن کریم همیشه از زنان و مردان (هر دو) می‌خواهد در نگاه کردن، حریم را رعایت کنند.

در این حال باید تاکید کرد موضوعی مانند حجاب در حوزه دستورهای دولتی و با صدور بخش نامه و آیین نامه حل نمی‌شود؛ زیرا ارتباط آن با عفاف که یک حس درونی است، نقش تعیین کننده‌ای در تحقق موضوع دارد. حجاب و عفاف، در حس و انگیزه‌ای درونی با زمینه‌ای فرهنگی ریشه دارد که بستر همگی اینها هویت فردی موفق زن است. زنی که خود را در جامعه موفق می‌بیند و از کسب حقوق خود و توانایی دست یابی به آن اطمینان دارد؛ زنی که برای احساس موفقیت، نیازمند ظاهرآرایی نیست و می‌داند که اندیشه و ظرفیت‌های وجودی‌اش در خانواده و جامعه دارای ارزش است؛ کسی که اعتماد به نفس دارد و در عمل (نه شعار) به نظرش احترام گزارده می‌شود و صاحب سرنوشت خویش است، ارزش‌ها را جای گزین ضدارزش‌ها می‌کند.

منبع: پیام زن؛ تیر و مرداد ۱۳۸۶؛ شماره ۱۸۴ و ۱۸۵

راهکارهاى تربیت کودک با مهرورزى و محبت

 مهندسى ژنتیک، مى‏ تواند به والدین کمک کند تا نابهنجارى‌هاى کروموزومى منجر به اختلال در سلامت جسمانى در دوره باردارى را شناسایى کند؛ اما هیچ علمى نمى‏ تواند، خلق و خوى کودک را در زمان جنین بودنش، پیش‏ بینى کند. زوجین در هنگام آشنایى، توجهى به ترکیب خلق و خوی‌شان بر زنجیره وراثتى نسل بعدى خود ندارند.

وراثت و تربیت، دو عامل مهم در شکل‌‏گیرى خلق و خوى افراد مى‏ باشند؛ بنابراین اگر علمى وجود ندارد تا پیش‌‏بین وضعیت روانى و عاطفى فرزند باشد، با راهکارهاى تربیتى، والدین مى‌توانند برخى از تغییرات را در بعد عاطفى و روانى کودکشان ایجاد کنند. این که افراد در فعالیت روزمره، پرانرژى، هوشیار و خوش‌بین باشند، مطلوب جامعه آرمانى است. والدین همیشه در آرزوى داشتن فرزندان هوشیار، پرانرژى و خوش‌بین هستند تا موفقیت و خوشبختى آنان را ببینند.

شناخت خلق و خوى و هیجانات در طول دوره‌هاى رشد و این که در هر دورهریال با هر یک چگونه مى ‏بایست برخورد کرد، والدین را در شکل‏‌دهى خلق و خوى و مدیریت هیجانات فرزندشان یارى مى ‏رساند. با شناسایى نیازهاى روحى هر انسان در دوره ‏هاى رشد از جنین تا پایان دوران کودکى و نحوه پاسخگویى به این نیازها مى‏ توان از مشکلات جبران ‏ناپذیر در دوره‏‌هاى بعدى زندگى جلوگیرى کرد. هر دوره رشد نیاز مختص خود را دارد که در صورت عدم پاسخگویى، موجب انحراف از مسیر تربیت افراد پرانرژى، هوشیار، خوش‌بین و خلاق مى‏ شود.

دوره پیش از تولد

جنین تک سلولى، موجودى کنش‌پذیر است، واکنش به کنش‏‌هاى دوران جنینى را پس از تولد بروز مى‏ دهد، ترس، خشم، نفرت و غم، تجربه ‏هاى ناخوشایند هیجانى هستند که هورمون‏‌هاى ویژه خود را در سراسر بدن مادر منتشر مى‏ کنند. جنین از طریق خون، گیرنده این هورمون‏‌ها مى ‏باشد. مادر خشمگین با ابراز خشم بر اطرافیان یا هر چیزى خشم را برون می‌‏ریزد، اما جنین در این دوران ابزار ابراز خشم را ندارد.

برخوردارى مادر از محیطى آرام و مصون از تجربه هیجانات ناخوشایندى که ذکر شد ضرورى است. مدیریت هیجان براى ادراک شدت‏‌هاى پایین این هیجانات و کم کردن طول مدت تجارب مى ‏تواند، صدمات و آسیب‏‌هاى وارد به جنین را کاهش دهد. هیجانات ناشى از موقعیت‏‌هاى متفاوت به دلیل ویژگى‌هاى موقعیت ناخوشایند تجربه مى‏ شوند که مادران مى‏ توانند بازنگرى مجدد داشته باشند و تصمیم‏ گیرى‏‌هاى مهم را با کمک مشاور انجام دهند؛ براى مثال: ترس و نگرانى ‏هاى ناشى از موقعیت پرورش فرزند با آموزش و پرسش اصل موقعیت را روشن مى‏ سازد و نگرانى را کمتر مى‏ کند. ارزیابى منفى شخصى از هیجانات نیز مى‏ تواند تجربه هیجانات را ناخوشایند سازد، در این هنگام مشاوره با فرد دیگر و گرفتن نقطه نظرات وى ارزیابى‌هاى منفى را به تعادل نزدیک مى‏ کند.

روابط با افراد خونگرم، پرانرژى و بامحبت مادران باردار را در تجربه کردن ایام باردارى آرام یارى مى‏ رساند.

بازشناسایى زیر فهرست‌هایى از ترس ‏ها، خشم ها، نفرت‏‌ها و غم ‏ها که هیجانات ناخوشایند هستند؛ هم چنین فهرست ساختن از شادى ‏ها، علاقمندى‏ها و آنچه آرامش‏ بخش است، سپس تفکر در خصوص موقعیت‌هاى ایجادکننده این هیجانات، و بازنگرى در ارزیابى ‏ها مى‏ تواند نگرش جدیدى را بازآفرینى کند. مادر باید در این دوره به عوامل شادابى و نشاط و آرامش توجه کند، بنابراین تقویت کردن افکار مثبت و برنامه‌ریزى براى آینده روشن و تکرار عبارات امیدبخش به مادر کمک مى‏ کند تجربه ‏هاى خوشایندى داشته باشد. علاقمندى ‏هاى غیر قابل دسترس موجبات ناامیدى مادر مى‏ گردد. توجه داشتن به این مطلب که علاقمندى متوقف نمى‏ شود، تنها جهت و شدتش تغییر مى ‏کند؛ متمرکز کردن جهت علاقه به سوى فرزندى که در راه است؛ تفکر در این که تفاوت مادران گونه انسانى با حیوانات در قدرت عشق مادران است. مهرورزى عاشقانه مادر مقدس است اما محبت حیوان به فرزندش غریزى مى ‏باشد و تصور لحظات پرورش فرزندش و لذت پیش‏رو، موجب شدت علاقه و امیدوارى مادر مى‏گردد.

عدم توجه به کنترل شدت هیجانات و کم نکردن آن مانند: ترس، خشم، نفرت و غم و تجربه بلندمدت این هیجانات ناخوشایند به استرس هیجانى تبدیل مى‏ شود و نوزادان در معرض این خطرات قرار مى‏ دهد: سقط جنین، زودرسى، کم وزنى هنگام تولد، بیمارى تنفسى، شکافتگى مادرزادى خط میانى سقف دهان و … تنگى باب‏المعده تنگ شدن خروجى معده نوزاد که باید از طریق جراحى درمان گردد تصور این که حالت بدن در تجربه‏‌هاى ناخوشایند ناشى از استرس هیجانى، بدن را در چه وضعیتى قرار مى‏دهد، و جنین به عنوان موجودى کنش‏ پذیر واقعیت را بیشتر روشن مى‏ کند. براى مثال ترس و اضطراب خون را به سایر اندام ‏ها مى ‏رساند تا در وضعیت حمله و یا دفاع قرار گیرند، خون‏رسانى به رحم کاهش مى‏ یابد، در نتیجه جنین، اکسیژن و مواد غذایى کمترى دریافت مى ‏کند، ورود هورمون‏‌هاى استرس‏‌زا به جنین موجب تندخویى و اختلال‏‌هاى گوارشى پس از تولد نوزاد مى‏ شود.

از تولد تا سه سالگى

الف) از تولد تا یک سالگى

از لحظه زایمان نوزاد دیگر کنش‏ پذیر نیست، به محیط خود واکنش نشان مى‏ دهد، با جیغ و گریه به دنیا پا مى‏ گذارد، تغییر محیط موجب مى‏ شود، نخستین تنفسش با گریه همراه گردد. گریه محرک پیچیده‏اى است که از لحاظ شدت فرق مى‏ کند، از ناله تا پیام ناراحتى تمام عیار نوسان دارد. نیازهاى جسمانى موجب گریه ‏اش مى ‏شود، تغییر دما، گرسنگى، درد، بهداشت (تعویض پوشک) و خستگى خواب‏‌آلودگى نیازهاى نخستین او مى‏ باشد.

پاسخگویى سریع و به انتظار نگذاشتن موجب قطع سریع گریه‌اش مى ‏شود. البته همراه کردن پاسخگویى‏‌ها با مهر و محبت، نوازش و سخن گفتن مادر توانسته است، نوزادان بدقلق و ناآرام را نیز خوش‏ خلق و آرام کند. بنابراین تأثیر محبت، نوازش و سخن مهربان مادر به هنگام عملیات‏‌هاى ساده بسیار زیاد است، نوازش بدن و پوست نوزاد آرامش روحى و روانى مادر و نوزاد را همزمان تأمین مى‏ کند.

با انجام آزمایشاتى در آمریکا دانشمندان به این مطلب رسیدند که نوزادان از دو هفته آخر باردارى به صداى مادر خود حساس هستند، اگر مادران در دو هفته آخر داستانى را با صداى بلند خواندند نوزاد پس از تولد به صداى مادر و همان داستان حساسیت نشان دادند.

در دین مقدس اسلام، تلاوت قرآن، زیارات و ادعیه، بسیار تأکید شده است. مادر مى ‏تواند با خواندن این موارد تأثیرات ویژه‏اى بر جنین بگذارد. حتى اگر مادران عباراتى که برایشان انرژى ‏بخش یا امیدآفرین است را با صداى بلند و لحن آرام تکرارکننده موجب آرامش خود و نوزادشان مى ‏شوند.

بعد عاطفى و روانى مانند جسم، نیازمند توجه است و بذل توجه و محبت، موجب تقویت و رشد عاطفى کودک مى‏ شود البته دانشمندان، محبت و تحریک عاطفى را براى رشد جسمانى ضرورى مى‏ دانند. عدم دریافت محبت و توجه عاطفى در رشد جسمانى اختلال ایجاد مى‏ کند، هم چنین مشکلات شناختى و عاطفى ماندگار نیز پیامد اختلال رشد جسمانى خواهد بود.

صبر و تلاش دو عامل مهم براى محبت کردن مادر به کودک است، مادران صبور، مهربان و پرتلاش در مهرورزى، فرزندانى آرام و سازگار دارند که این به نفع خود مادر هم هست، مادران کودکان ناآرام، احساس عدم شایستگى در خود را باید تحمل کنند، گریه‏‌هاى کودک نیز منجر به ناراحتى دیگر براى مادر مى‏ شود.

عزت نفس و اعتماد به نفس از تولد تا یک سالگى توسط رابطه گرم، پر مهر و پذیراى مادر ایجاد مى‏ شود.

بى ‏اعتمادى در صورتى روى مى ‏دهد، که نوزاد براى برآورده شدن نیازهایى مانند: تعویض پوشک، تغذیه و خواب انتظار طولانى بکشد و یا در هنگام پاسخ گویى به نیازهایش با مهربانى پذیرایش نباشند. مهربان نبودن مادر، بى‏رحمانه برخورد کردن مادر، موجب بى‏ اعتمادى کودک به افراد بزرگسال و دنیاى اطرافش مى‏ شود که زمینه ایجادى بستر جرم‏ خیزى کودک در آینده است.

ب) از یک سالگى تا سه سالگى

در این دوره، مهارت گفتارى کودک رشد بهترى پیدا کرده است، و کم کم کلمات و عباراتى بیان مى‏دارد. نیاز این دوره از لحاظ روانى، «خودمختارى» مى ‏باشد. همزمان با این دوره والدین از کودک انتظاراتى دارند، مانند: غذا خوردن با قاشق و چنگال، کمک کردن در جمع‏ آورى اسباب‏ بازى ‏هایش، پوشیدن لباس و استفاده درست از سرویس بهداشتى.

کودکان اظهارات خود را با گفتن «نه!» و «خودم مى ‏توانم انجام دهم» به پدر و مادر اعلام مى‏ کنند، آنها نیازمند آن هستند که خود بیاموزند و امتحان کنند و خودمدارانه وارد عمل شوند والدین اگر فرصت کافى به کودک بدهند، تا خطاهایش را تصحیح کند، با مهربانى به او آموزش دهند و کودک را به باد انتقاد با لحن مهربان نگیرند؛ پس از سه سالگى شاهد انجام موارد فوق و هم چنین مهارت‏هاى دیگرى که انتظار انجامش را از کودک نداشتند، خواهند بود.

در مجموع اعتماد و خودمختارى از تربیت عاشقانه و انتظارات معقول، براى کنترل مشکلات در آغاز سال دوم زندگى به وجود مى‏ آیند.

خودمختارى موجب رفتارهاى سازگارانه با محیط، روابط صمیمى با دیگران، حل مسائل زندگى به صورت خلاق، پرانرژى و امیدوارى فرد به آینده در دوره بزرگسالى مى‏گردد.

ج) از سه سالگى تا شش سالگى

کودکان از سه سالگى با بیان هر چه که دوست دارند یا ندارند؛ با عقاید تازه، با دفاع از تمایلات خود، با ترکیب آنچه از بزرگترها در درستى یا غلط بودن چیزى شنیدند، رابطه جدیدى را با بزرگسالان برقرار مى‏ کنند.

اریکسون دانشمند و روانشناس معروف آلمانى، اوایل کودکى را دوره «شکفتن عمیق» نامید. کودکى که در دوره رشد قبلى، با تربیت عاشقانه، به خودمختارى و اعتماد به ارتباط گرم با والدین رسیده، آرامتر است؛ سازگارى بیشترى دارد و انرژى خود را براى حل برخى تعارض‏‌ها آزاد مى ‏کند. کودک همزمان نیاز روانى دیگرى دارد به نام «ابتکار»، این واژه در علم روانشناسى به معناى متکى به خود، شجاع و بلندپروازى است. تکالیف و مهارت‏‌هاى جدید را امتحان مى‏ کند، مى خواهد از پس آن برآید. نیازمند آموزش است، که با همراهى گروه همسالان و یا والدین، خود به خود آموزش را مى‏ گیرد.

کودکان امروز اسباب‏ بازى‏‌هاى رنگارنگ و متنوع دارند، اما متأسفانه هم بازى به نام پدر و مادر ندارند.

بازى وانمود کردن به پلیس شدن، دکتر شدن و معلم شدن، نشان از جستجویش براى یافتن الگوهاى رفتارى نقش‏‌هاى اجتماعى‌اش در آینده است، تا پیوندش با جامعه اطراف گسترده شود. پدر و مادرانى که در این بازى‏‌ها مشارکت دارند، به کودکان در پیدا کردن الگوهاى صحیح از نقش‌هاى اجتماعى، یارى رسانده‏ اند.

کودک درباره خودش فکر مى ‏کند، ویژگى‏‌هاى ظاهرى‏اش مانند: لباس، نام، اسباب‏‌بازى‌هایش و رفتارهاى روزانه‌اش، درک عینى او از خود است. پدر و مادرى که کودک را یارى کند تا ویژگى‏‌هاى روحى مانند، مهربانى، نظم و هر ویژگى خوب را به فهرست کودکش اضافه کند و بیان صریح این که: «تو مهربانى»، «تو منظمى» و «خوب کمک مى‏ کنى» و …، دایره اطلاعات کودک از خودش را افزایش مى ‏دهند.

کودک در این دوره از هیجاناتش نیز سخن مى‏ گوید، این که چیزى موجب ترس یا خوشحالى ‏اش مى ‏شود و یا چه چیزى را دوست دارد. والدینى که سعى مى‏ کنند با پرسش و بازى، ترس ‏ها، خوشحالى ‏ها و غیره ر اپیدا کنند، یا به دنبال روش‏ هایى باشند تا به عوامل شادى و علاقمندى کودکشان بیفزایند؛ با کارهاى کوچکى به کودک در شناخت هیجاناتش کمک کرده‏ اند.

کودک نسبت به اشیاء و والدین احساس مالکیت دارد مثل «این اسباب‏ بازى مال خودم است.» و یا «مامان خودمه» تلاش ‏هاى اولیه کودک براى تملک بیشتر اشیاء و والدین، علامت خودخواهى نیست، بلکه نشانه پرورش «خودمدارى» است. «خودمدارى» مرزهاى بین کودک و دیگران را روشن مى ‏کند.

«خودمدارى» اشاره به «من چه هستم» دارد. دعواهاى کودکان بر سر تصاحب اسباب ‏بازى، دعواى «موجودیت و فردیت من» و «موجودیت و فردیت دیگرى» است و این که هیچ کس نمى‏ خواهد، وجودش و جانش تهدید شود. بزرگسالان مى ‏بایست در هنگامه این دعواها این نکته مهم را دریابند و با اشاره و تأکید بر مالکیت کودک، ابتدا کودک را از احساس ناامنى به احساس امنیت سوق دهند در چنین مواردى، این عبارت کارساز است: «بله این اسباب ‏بازى مال توست.» و سپس بپرسند و اجازه بخواهند:

«مایل هستى و اجازه مى دهى به فرد دیگرى بدهى؟» اگر «نه» شنیدند، کودک دیگر را به سمت چیز دیگرى توجه دهند و به «نه» صاحب اسباب بازى احترام بگذارند.

کودک خود را شایسته و توانا در انجام مهارت‏هاى جدید فرض مى ‏کند، ارزیابى ‏اش از شایستگى‏ اش بیش از واقعیت است. این احساس شایستگى، همان «عزت نفس» کودک مى ‏باشد. کودک مى ‏فهمد شکست در یک موقعیت، به موفقیت در موقعیت دیگر تبدیل مى‏ گردد. همراهى عاشقانه، صبورانه و تشویق به انجام مهارت جدید مانند بریدن کاغذ با قیچى، دوچرخه ‏سوارى، شستشوى لباس عروسک و نقاشى، کودک را به توانایى ‏هایش معتقد و مطمئن مى‏ کند.

کودک در تمامى مراحل انجام مهارت جدید، با تحسین‏‌هاى ساده‏اى مانند: «خوب قیچى را در دست گرفتى.» «فرمان دوچرخه را خوب گرفتى.» و «حالا ادامه بده.» بهترین پاداش را دریافت مى ‏کند.

رفتارهاى ساده پرکارکرد

کودک از سه سالگى تا شش سالگى مى ‏بایست دائم نسبت به عشق و علاقه‌‏مندى مادرش به او مطمئن شود. بوسیدن، نوازش و بغل کردن کودک با عبارات: «دوستت دارم» و «تو عزیز من هستى» و … موجب این اطمینان مى‏ شود.

در صورتى که مادر و پدر انتظارى داشت و کودک نتوانست انتظار آنها را برآورده سازد، معمولاً بدترین و مرگ‏ بارترین تنبیه جمله «دوستت ندارم» است. اما به جاى این کار باید توجه کودک را جلب کرد: «خودش، همیشه دوست داشتنى است، اما اگر کارش هم درست انجام دهد، کارش هم دوست‏ داشتنى مى‏ شود.»

ایجاد استرس‏‌هاى هیجانى و یا تهدید با جمله «دوستت ندارم» در درازمدت و یا محیط‏‌هاى خانوادگى پر استرس باعث ایجاد بیمارى‏‌هاى تنفسى، روده‏اى و بروز صدمه ‏هاى بیشترى در کودک و رشد او مى‏ شود.

کلام آخر

تلاش بر این بود تا در تمامى دوره ‏هاى رشد با توجه به نقشه عاطفى روانى کودک و وظایف پدر و مادر، مطالبى بیان گردد. حال در آخر تأکید مى‏ شود که دانشمندان روانشناس، تأثیر محبت پدر و مادر در کودک را فراتر از امکانات رفاهى و اقتصادى تخمین زده‏اند. فرصتى که والدین در طول شش سال بدون حضور سایر نهادها دارند، این که مى ‏توانند عشق ‏آفرین باشند و تکلیف انسانى خود را به خوبى انجام دهند، قابل توجه است. هم چنین پایگاه اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى مهم نیست؛ زیرا محبت از درون سرچشمه مى ‏گیرد و ابزار ابراز عشق به کودک، کلام نگاه و نوازش و بغل کردن است که در قدرت همه انسان‏ها مى ‏باشد.

کودک لباس پر زرق و برق گران قیمت بدون مهر را دوست ندارد و جویاى مهر است. اما یک لباس ساده و کهنه که همراه تحسین‏‌هاى ساده‏اى مثل: «چقدر زیبا شدى» و «این لباس به تو خیلى مى‏ آید.» همراه است در نظرش به لباس پادشاه رویاهایش تبدیل مى ‏شود.

اسباب ‏بازى ‏هاى گران قیمت رنگارنگ به تنهایى ارضایش نمى‏ کند، اما بازى با پدر و مادر بدون هیچ اسباب‏ بازى، بهترین لحظات را برایش رقم مى ‏زند.

منابع

۱) روانشناسى رشد، ج اول، نویسندگان: دکتر سوسن سیف، دکتر پروین کدیور، دکتر رضا کرمى‏نورى و دکتر حسین لطف‏آبادى، چاپ هفدم، بهار ۱۳۸۵ ناشر: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانى دانشگاهها (سمت)، ۱۳۷۹

۲) روانشناسى رشد، ج‏اول، مؤلف: لورا اى برک، مترجم: یحیى سیدمحمدى، نشر ارسباران، چاپ هفتم، پاییز ۱۳۸۵

۳) انگیزش و هیجان، نوشته: جان مارشال ریو، مترجم: یحیى سیدمحمدى، نشر ویرایش، ویراست چهارم، نوبت چاپ: یازدهم، تابستان ۱۳۸۷

۴) متن کامل زمینه روانشناسى هیلگارد، نویسندگان: رتیا ال. اتکنیسون، ریچارد سى. اتکنیسون، ادوارد اى. اسمیت، داریل ج. بم، سوزان نولن. هوکسما، مترجمان: دکتر محمدتقى براهنى، دکتر بهروز بیرشک، مهرداد بیک، دکتر رضا زمانى، دکتر سعید شاملو، دکتر مهرناز شهرآراى، دکتر یوسف کریمى، نیسان گاهان، مهدى محى‏الدین، دکتر کیانوش هاشمیان، نشر: تهران: رشد، ۱۳۸۵، چاپ چهارم، ویراست جدید دى ماه ۱۳۸۵

منبع: پیام زن؛ مهر ۱۳۸۸؛ شماره ۲۱۱

جوانان و هویت دینى و انسانى

در این نوشتار به دنبال بررسى (هویت انسانى و مذهبى جوانان) هستیم و بر این باوریم که هویت مذهبى، بخشى از هویت انسانى و شخصیت فردى جوانان مى باشد و کسى که در هویت شخصى و انسانى خود دچار تردید و ابهام باشد در هویت مذهبى نیز به سرانجام روشنى دست نمى یابد. لذا باید به زیر ساخت‌هاى شخصیت جوان و نیازهاى روحى و روانى او توجه نمود تا در پرتو آن بتوان فردى داراى تعادل روحى و بدنى داشت و او را بر اساس نیاز درونى و فطریش به سوى فضایل و کمال رهنمون نمود.

ایام جوانى و نوجوانى با دگرگونى هایى در جسم و روان آنها همراه است. نوجوان به سرعت رشد کرده و شاهد تکامل جسمانى و نیرومندى بدنى خویش است و همزمان عواطف و احساسات او نیز دچار تحول اساسى مى شود[۱] و افکار و آرزوها و نگرش او پیرامون افراد و محیط اطراف را تحت تأثیر قرار مى دهد.

در دوران گذر از نوجوانى، تمایلات و خواهش‌هاى متضادى در او خودنمایى مى کند، خودخواهى کودکانه با نوع پرستى خیرخواهانه را در مى آمیزد[۲] و او را در برزخى میان کودکى و بزرگسالى رها مى سازد و دچار نوعى بى ثباتى عاطفى و روانى و فکرى مى شود که از آن «بحران بلوغ» یاد مى کنند؛ این بحران، نوجوان را در یک وضعیت مبهم و پیچیده‌اى قرار مى دهد[۳] که نمى داند چه باید کرد، همین عدم اطمینان نسبت به نقش خود، موجب مشکلات زیادى براى نوجوان مى شود و او را زودرنج و دو دل و بى ثبات مى سازد. و به قول موریس دبس: «به سرعت جنبه انفعالى و عاطفى شخصیت او گسترش مى یابد و کل شخصیت او را فرا مى گیرد و افق فکرى از طریق علاقه و رغبت گسترش مى یابد»،[۴] او در پى کشف هویت گمشده خویش است و به دنبال بازشناسى شخصیت خود مى باشد، شخصیتى که شامل کل وجود اوست و وضع عمومى بدن، مهارتها، رغبت‌ها، امیدها، عادتها، خصوصیات اخلاقى و معتقدات و افکار او را در بر مى گیرد.[۵]

تحول بلوغ، تصویر ذهنى از بدن و هویت شخصى نوجوان را تهدید مى کند، نوجوان با در نظر گرفتن تجربیات گذشته و قبول تحولات بلوغ مى خواهد هویت خویش را از نو بازسازى کند، حتى مخالفت و ستیز با والدین و عصیان در برابر اندیشه و قدرت‌ها و دخالت هاى دیگران براى تثبیت «هویت» و جدانمودن خویش از سایرین است.[۶] دبس می‎گوید: «اثبات شخصیت در آنها یک امر طبیعى است، غالباً مخالفتى مابین خود و محیطى که در آن زندگى مى کند تولید مى نماید و این اثبات شخصیت اجتماعى جوانان در موارد متعددى بروز مى کند.[۷] به همراه این تحولات غریزه جنسى نیز در او بیدار شده و در کوتاه مدت به اوج احساسات و شیفتگى و شوق جنسى و جسمى مى رسد.[۸]

جوان، اگر دوره نوجوانى و «بحران بلوغ» را به خوبى پشت سرگذاشته باشد و از رشد شخصیت کافى و متعادل برخوردار شده باشد داراى ویژگى هایى از قبیل احساس اطمینان، احساس استقلال و قوه ابتکار، قدرت تعیین هویت خود، احساس صمیمیت، میل به بزرگ شدن و حس کمال مى باشد.[۹] او مسئولیت‎پذیر و به آینده امیدوار است و دوستدار خوبى ها و فضایل مى باشد.

ایجاد و رشد و تبلور ویژگى هاى فوق در جوانان درگرو داشتن نظام تربیتى کارا و جامع است. اگر در این نظام به نیازها و انتظارات جوان همانند ابراز محبت، ابراز خود، تعلق به گروه، هدفمندی[۱۰] و… پاسخ مناسب داده شود به این رشد و بالندگى مى رسد و در غیر این صورت دچار «بحران هویت»[۱۱] مى شود.

در بحران هویت، او شدیداً دچار اضطراب و ناراحتى ذهنى است به طورى که نمى تواند جنبه‌هاى مختلف شخصیت خویش را در یک خویشتن قابل قبول و هماهنگ سازمان دهد و در «خودپندارى» دچار مشکل مى شود.

بر اساس نظریه اریکسون، اگر هویت شخصى نوجوان در طى زمان و بر اساس تجربیات حاصل از برخورد صحیح اجتماعى، به تدریج ایجاد ‌شود و او بتواند خود را بشناسد و از دیگران جدا سازد، تعادل روانى وى تضمین مى شود، ولى اگر سرخوردگى و عدم اعتماد، جایگزین اعتماد گردد به جاى تماس با مردم، گوشه‌گیر و منزوى مى شود و به جاى تحرک، به رکود مى گراید و به جاى خودآگاهى و تشکیل هویت مثبت، دچار ابهام در نقش خود مى شود و هماهنگى و تعادل روانى وى به هم مى خورد و به بحران هویت دچار مى شود.[۱۲]

به هنگام این بحران او در چند مورد از موارد ذیل دچار تردید و شک مى شود:

۱- اهداف بلند مدت؛

۲- انتخاب شغل؛

۳- رفتار و تمایل جنسى؛

۴- الگوى رقابت؛

۵- تشخیص مذهبى؛

۶- نظام ارزشى اخلاقى؛

۷- تعهد گروهى.[۱۳]

در نتیجه از عوارض منفى بحران هویت، تردید و ابهام در تشخیص مذهبى و نظام ارزشى است، به ویژه آن که همزمان با این بحران قدرت تفکر انتزاعى در جوانان رشد نموده و به استقلال و استنتاج مسائل علاقه‎مند مى شوند، و به بررسى برهانى و منطقى دین در پاسخگویى به مسائل توجه مى نمایند و این خود مشکل را دو چندان کرده و جوانى را که در وضعیت بحرانى نقش و وظایفى را که به وسیله خانواده و اجتماع براى وى مناسب تشخیص داده مى شود با تمسخر و یا با پرخاشگرى رد مى کند، بیشتر به ورطه خطر و انحراف مى کشاند به ویژه که در این سن غرایز جنسى نیز بر این امر دامن مى زند، و «هویت مذهبى» او را تهدید مى کند و اگر هم به ظاهر هویت مذهبى را قبول کند این عدم تعادل شخصیتى و روانى در هویت مذهبى نیز تأثیر گذاشته و به صورت افراط و تفریط بروز مى کند و گاه او را در میان تضادى پیچیده اسیر مى کند، به ویژه آن که به اعتراف روان شناسان دوره جوانى و نوجوانى، دوره تحول ارزش ها و تردید در مفاهیم ارزشى است، و به نظر دبس نظام ارزش ها در مجاورت دنیاى علم و اطلاع در جوانان پایه‎گذارى مى شود و به تنظیم رفتار و مشخص نمودن عقاید آنان کمک مى کند.[۱۴] اشپرانگر معتقد است که در دوره تحول نوجوانى، ارزش‌هاى اساسى زندگى به ترتیب اهمیت به صورتى قطعى تر و پایدارتر شکل مى گیرد و ارزش هاى حاکم بر فرد تعیین کننده نوع شخصیت او به شمار مى رود.[۱۵]

روشن است که ارزش ها، مفاهیم نظرى هستند که انتخاب بر اساس آنها صورت مى گیرد و فرد را به عمل وامى دارد، لذا باید پیرامون این مفاهیم به باورى روشن و مستدل برسد و از صمیم جان پذیرا گردد.

امّا نوجوان تمام روابط و باورهایى را که در دوران کودکى بدون چون و چرا پذیرفته بود مورد پرسش و تردید قرار مى دهد، و سعى مى کند با توجه به شخصیت شکل‎پذیر و استقلال‎جوى خود نظامى از ارزش ها درباره زیبایى، حقیقت، قدرت و دین به دست آورد.[۱۶] لذا باید به کمک او شتافت و با روابط درست و باز و صمیمانه و با تکیه بر نقاط مثبت وى او را به تجربه ارزش‌هاى شخصى و مذهبى رهنمون شد، به ویژه آن که سن نوجوانى را سن گرایش به اعتقادات مذهبى نامیده‌اند،[۱۷] و به گفته موریس دبس در این ایام نوعى بیدارى مذهبى حتى نزد کسانى که سابقاً نسبت به مسائل مذهبى لاقید بوده‌اند دیده مى شود، این استحاله را مى توان بخشى از توسعه شخصیت جوان دانست.[۱۸]

لذا مى توان با تکیه بر این گرایش فطرى و روانى، به پایه ریزى «هویت مذهبى» جوان دست زد. امّا تحقیقات به عمل آمده توسط (کوهلن و آرنولد) و هم چنین در تحقیقات داخلى در تهران نشان مى دهد در ایام جوانى و حدود سن ۱۸ سالگى به بعد عقیده مذهبى سست‌تر مى شود،[۱۹] و این امر ریشه در عملکرد والدین و یا عدم اعتقاد آنها[۲۰] داشته و نوع رفتار مربیان دینى و پرورشى مؤثر است. لذا دلسوزان امر تربیت و پرورش باید توجه بیشترى به این امر نشان داده و با شک و تردیدها و پرسش هاى نوجوانان و جوانان به دیده مثبت نگاه کنند و به گفته شهید مطهرى: «غریزه پرسش یکى از غرایز اولیه بشرى است و نمونه رشد و اعتلاى دستگاه فکر و اندیشه است.»[۲۱] و «از شک و تردید آنها نباید ناراحت بود، شک مقدمه یقین و پرسش مقدمه وصول و اضطراب، مقدمه آرامش است، شک معبر خوب و لازمى است هر چند منزل و توقف گاه نامناسبى است».[۲۲]

لذا باید به این نیاز پرسش‌گرى او پیرامون فلسفه زندگى و مذهب پاسخ درست داد و «جوان» در جستجوى پاسخ قانع‌ کننده‌اى در موضوعات اساسى زندگى است تا به او نظامى فکرى و عقیدتى داده و راهگشاى او در تصمیم‎گیرى و ارزش‎گذارى هاى مهم زندگى باشد، تا بتواند متعهدانه از آن دفاع نماید، نظامى که به آنها هویت عقیدتى ببخشد. لذا باید با بحث و گفتگوى منطقى و معرفى کتب جامع و صحیح و با ارجاع آنها به افراد متخصص و دلسوز کمک نمود.

ویل دورانت با تأکید بر این نکته اذعان مى دارد: «اگر دین در سن جوانى به صورت عقاید جازم کلامى عرضه شود ممکن است شهوت جدال و بحث را دامن بزند و خود در این میان نابود شود، امّا اگر به شکل متابعت از خیر و فضیلت جلوه‌گرى کند، حس طلب کمال و تهذیب نفس را بر مى انگیزد و جزء‌ لاینفک شخصیت مى گردد».[۲۳]

اگر جوان به پاسخ‌هاى لازم برسد و معرفت و شناخت کافى را به دست آورد و بداند که در کدام جهان زندگى مى کند، براى خود تکیه گاه فکرى نیرومندى در مقابله با فراز و فرودها و تحلیل و تبیین مسائل در پرتو درک هدفمندى و قانون مدارى جهان به دست مى آورد و خود را در بیکران عالم هستى رها و معلق احساس نمى کند.

در نتیجه براى آن که شاهد روند رو به رشد فرهنگ مذهبى و استحکام زیر ساخت‌هاى «هویت دینى» جوانان باشیم باید به موارد ذیل توجه نمود:[۲۴]

۱-زمینه شناخت با اسلام ناب و فلسفه احکام و مباحث عقیدتى را فراهم آورد.

۲- مرز میان آموزه‌هاى دینى و خرافات و عقاید سنتى و بومى و ملى را معین نمود.

۳- باید به درستى تبیین گردد که میان دین و مظاهر توسعه و بهره‌ورى از محصولات فن آورى هیچ تضادى وجود ندارد و انسان مى تواند در عین دیندارى از تمدن جدید استفاده نموده و به همه خواسته‌هاى مشروع خود برسد، همان گونه که اسلام سبب رشد اعراب و شکوفایى تمدن و پیشرفت زندگى مادى و امکانات رفاهى در میان آنان شد.

۴- با نفوذ فرهنگ بیگانه و تبلیغات سوء دشمنان و رواج ولنگارى فکرى و اخلاقى، برخورد مناسب شود.

۵- در عملکردها و روش‌ها تجدید نظر نموده و رفورم و اصلاح عمیقى در این قسمت به عمل آورد باید با منطق روز و زبان روز و افکار آشنا شد[۲۵] و از همان راه به هدایت و حمایت نسل جوان پرداخت.

باید با هرج و مرجع تبلیغى و اظهار نظرهاى نامتخصص مبارزه نمود و مکتب الهى را به طور معقول و علمى و استدلالى عرضه داشت تا شاهد رشد دین باورى جوانان باشیم. انشاء الله

پى‌نوشت‌ها

[۱] . قائمى، على، شناخت، هدایت و تربیت نوجوانان و جوانان، چاپ پنجم انتشارات امیرى، تهران، ۱۳۶۳، ص ۴۲ و ۱۰۳

[۲] . احمدى، احمد، روان شناسى نوجوانان و جوانان، چ چهارم، انتشارات مشعل، اصفهان، ۱۳۷۲، ص ۱۷

[۳] . هریس کلمز و دیگران، روش‌هاى تقویت عزت نفس در نوجوانان، ترجمه پروین علیپور، چ سوم، انتشارات آستان قدس رضوى، ‌مشهد، ۱۳۸۰، ص ۲۱

[۴] . موریس دبس، مراحل تربیت، ص ۱۴۹؛ ر.ک: روان شناسى نوجوانان و جوانان، احمدى، همان، ص ۲۰

[۵] . شعارى نژاد، روان شناسى رشد، چ دهم، انتشارات اطلاعات، تهران، ۱۳۷۲، ص ۶۰۰

[۶] . روان شناسى نوجوانان و جوانان، همان، ص ۲۸

[۷] . موریس دبس، چه مى دانم بلوغ، ص ۸۲ و ۸۸،؛ ر.ک: گفتار فلسفى، محمد تقى فلسفى، جوان، ج ۱، چ ۱۵، نشر معارف تهران، ۱۳۴۴، ص ۴۰۲ و ۴۰۶

[۸] . ویل دورانت، لذات فلسفه، ترجمه عباس زریاب، چ سیزدهم، نشر دانشجویى، تهران، ۱۳۷۹، ص ۱۱۵ و ۱۲۵

[۹] . شریعتمدارى، على، روان شناسى تربیتى، چ هشتم، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۴، ص ۵۱۴ و ۵۱۵

[۱۰] . شریعتمدارى، على، جامعه و تعلیم و تربیت، چ هشتم، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۱۳۶۷، ص ۱۴۶ ـ ۱۵۵

[۱۱] . هریس کلمز و دیگران، روشهاى تقویت عزت نفس، همان، ص ۲۲؛ و دکتر احمدى، روان شناسى نوجوانان و…، ص ۲۵

[۱۲] . روان شناسى نوجوانان و جوانان، همان، ص ۲۸

[۱۳] . همان، ص ۲۹

[۱۴] . همان، ص ۵۱

[۱۵] . همان.

[۱۶] . موس، نظریه‌هاى بنیادى درباره نوجوانى، ص ۱۰۹؛ ر.ک: روان شناسى نوجوانان و…، ص ۵۲

[۱۷] . قائمى، على، شناخت، هدایت نوجوانان، همان، ص ۱۱۱ و ۲۲۳

[۱۸] . موریس دبس، چه مى دانم بلوغ، ص ۱۱۸ و ۱۲۰؛ ر.ک: روان شناسى نوجوانان و…، همان، ص ۶۰

[۱۹] . احمدى، احمد، روان شناسى نوجوانان و…، همان، ص ۵۹

[۲۰] . اسپاک، بنجامین، دنیاى بهتر براى کودکانمان، ترجمه منصوره حکمى، چ اول، نشر نى، تهران، ۱۳۷۵، ص ۸۵

[۲۱] . مطهرى، مرتضى، بیست گفتار، مقاله پرسش‌هاى دینى، چ ۶، صدرا، قم، ۱۳۶۹، ص ۲۶۹

[۲۲] . مطهرى، مرتضى، عدل الهى، چ چهاردهم، صدرا، قم، ۱۳۷۸، ص ۱۳

[۲۳] . لذات فلسفه، همان، ص ۱۲۴

[۲۴] . شناخت هدایت تربیت نوجوانان و جوانان، همان، ص ۲۲۴ و ۲۳۵؛ و روان شناسى نوجوانان و جوانان، همان، ص ۶۱ و ۶۲

[۲۵] . مطهرى، مرتضى، ده گفتار، چ ۱۴، صدرا قم، ۱۳۷۷، ص ۲۱۵

منبع: ابوالقاسم مقیمى حاجى؛ پایگاه اندیشه قم