ادیان توحیدی

نوشته‌ها

حج میراث ادیان گذشته برای اسلام

بعضی از مستشرقین معتقدند حج عملی است که از ادیان گذشته گرفته شده است وشواهدی هم برای گفته خود می آورند که در دایره المعارف اسلام به زبان عربی آمده چه جوابی به آن باید داد؟

در پاسخ به سؤال مربوطه باید گفت که ما در یک تقسیم بندی می توانیم اعمال و عبادات در دین اسلام را به دو گونه تقسیم کنیم:

  1. اعمالی که قبل از اسلام نبوده و تنها در اسلام تشریع شده است.
  2. اعمالی که اصل آن در ادیان توحیدی قبل از اسلام وجود داشته و اسلام بر آنها صحّه نهاده است، برای نمونه می توان نماز و روزه را از این قسم به حساب آورد.

با مطالعه در تاریخ گذشتگان و آیات و روایات از پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و ائمه اطهار ـ علیهم السلام ـ به این مهم دست می یابیم که عمل عبادی حج نیز از قسم دوم بوده و اسلام با آمدنش صحّه بر آن نهاده و آن را با شرایطش واجب کرده است.

پس این که حج در ادیان گذشته نیز بوده امری مسلم است و این مطلب طعنی بر دین اسلام نیست همان طور که روزه و نماز در ادیان آسمانی گذشته وجود داشته است، بلکه این نشان از اهمیت فوق العاده این عمل نزد خداوند متعال می باشد.

حج به همین کیفیتی که امروزه برگزار می شود از سابقه و پیشینه ای طولانی برخوردار است. شیوه و ترتیب حج ما با مناسکی از قبیل طواف، سعی، قربانی، رمی شیطان، به زمان سر سلسله پیامبران حنیف حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ باز می گردد همان گونه که به طور قطع بنیانگذار اصل حج نیز آن حضرت بوده است و خدای تعالی به او دستور فرمود تا اعلام حج کند و مردم را از هر سو به حج خانه فرا خواند: وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یأْتُوک رِجَالًا وَعَلَی کلِّ ضَامِرٍ یأْتِینَ مِن کلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ(۱). «و در میان مردم برای [ادای] حج بانگ برآور تا [زائران] پیاده و [سوار] بر هر شتر لاغری- که از هر راه دوری میآیند- به سوی تو روی آورند».

بلکه اصل حج و مراسم آن در قالب طواف از سابقه ای بس زیاد برخوردار است، سابقه و قدمتی به امتداد خلقت بشریت و بلکه به سال ها قبل از خلقت آدم ابو البشر ـ علیه السلام ـ . چنان‌چه به شهادت روایتی از امام صادق ـ علیه السلام ـ سابقه حج به سه هزار سال قبل از آدم ـ علیه السلام ـ می رسد. امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمودند: پس از آن که حج آدم ـ علیه السلام ـ به پایان رسید جبرئیل به او فرمود: هنیئالک یا آدم قد غفرلک لقد طفت بهذا البیت قبلک بثلاثه آلاف سنه(۲). گوارا باد بر تو ای آدم بخشوده شدی. من این خانه را سه هزار سال قبل از تو طواف کردم.

و از برخی روایات فهمیده می شود که همه پیامبران الهی این عمل عبادی را انجام داده اند و حتی زمان انجام این عمل نیز در نزد تمام پیامبران دهه اول ماه ذیحجه بوده است همان گونه که امروز در دین اسلام مطرح است در این باره امام علی بن موسی الرضا ـ علیه السلام ـ می فرمایند: زمان حج آن دهه ذی حجه بوده است و پیامبرانی که حج کرده اند عبارتند از: آدم، نوح، ابراهیم، عیسی، موسی و محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و دیگر پیامبرانی که در این مقطع زمانی حج خانه خدا نمودند و این سنت شد برای فرزندان آن ها تا روز قیامت.(۳)

پی نوشتها

  1. حج : ۲۷٫
  2. علل الشرایع، شیخ صدوق، تصحیح و تعلیق، سید فضل الله طباطبایی یزدی، ناشر، العلمیه، قم، ۱۳۸۴ش، ج۲، ص۱۲۷٫
  3. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، چاپ بیروت، ج۹۹، ص۴۵٫

شرح مناجات الراغبین (۳)

وَها اَنَا مُتَعرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوحِک وَ عَطفِک، وَ مُنتَجِعٌ غَیثَ جُودِک وَ لُطفِک، فآرُّ مِن سَخَطِک اِلی رِضاک، هارِبٌ مِنک اِلَیک، راجٍ اَحسَنَ ما لَدَیک، مُعَوِّلٌ عَلی مَواهِبِک، مُفتَقِرٌ اِلی رِعایَتِک؛ «و اکنون من خود را در معرض نسیم های رحمت و عطوفت تو قرار داده ام و تقاضای بارش باران جود و رحمت تو را دارم. از غضب تو به سوی خشنودی و رضایتت و از تو به سوی تو گریزان گشته ام و به بهترین چیزهایی که نزد تو است امید بسته ام و به بخشش های تو اعتماد دارم و نیازمند رسیدگی تو می باشم».

حقیقت صفات الاهی وحدت و تعدّد آنها

اگر کسی در حق ولی نعمت خود کوتاهی کرده باشد، در مقام عذرخواهی می گوید: ما در حق شما کوتاهی و ناسپاسی کردیم، اما شما اهل عفو و گذشت و بزرگی هستید، ما را به بزرگی و آقایی خودتان ببخشید. او گرچه می داند که آن بزرگ ناخشنود گردیده و غضبناک شده، اما می داند که در کنار غضب، دارای صفت رحمت و بخشش نیز هست، از این روی به وسیله عذرخواهی از غضب او به رضایش پناه می برد. حضرت نیز در مقام اعتذار از خداوند می فرمایند که من از سخط و غضب تو به رضا و خشنودی ات پناه آورده ام. البته چنان که در مباحث اعتقادی و کلامی مطرح شده، حالات گوناگون و تغییر و تعدد در ذات خداوند راه ندارد. انسان از آن روی که دارای حیثیت ها و حالات متفاوت است، دارای عواطف متفاوتی است، اما خداوند چون بسیط است، کثرت و تعدد ندارد و گرچه ما به‏ حسب مفهوم، صفات گوناگونی را برای او برمی شماریم، اما این صفات به لحاظ منشأ انتزاعشان عین هم و عین ذات باری ‏تعالی هستند و اختلافی بین ذات و صفات وجود ندارد. با توجه به این حقیقت که صفات خداوند عین ذات خداوند و زاید بر ذات نمی باشند، امیرمؤمنان علیه السلام فرمودند:
أوَّلُ الدِّینِ مَعرِفَتُهُ وَ کمَالُ مَعرِفَتِهِ التَّصدیقُ بِهِ، وَکَمالُ التَّصدِیقِ بِه تَوحِیدُهُ، وَ کمَالُ تَوحیدهِ الاخلاصُ لَهُ، وَکمالُ الاخلاصِ لَهُ نَفیُ الصِّفاتِ عَنهُ، لِشهادَهِ کلِّ صِفَهٍ أنَّهَا غَیرُ المَوصُوفِ، وَ شهادَهِ کلِّ مَوصُوفٍ أَنَّهُ غَیرُ الصِّفَهِ؛(۱) «آغاز دین شناخت خداست و شناخت راستین خدا باور داشتن اوست و باور کامل به او شهادت به یگانگی او و پیرایش ذاتش از آلایش ذاتش می باشد و حقیقت و کمال توحید و شهادت به یگانگی او اخلاص (و خالص دانستن خدا از ترکیب) است و کمال اخلاص نفی صفات مخلوقات و زاید بر ذات از خداست، زیرا هر صفتی نشان می دهد که غیرموصوف، و هر موصوفی گواهی می دهد که غیر از صفت است».
قانون کلی در صفات و موصوف ‏ها در مخلوقات این است که صفت و موصوف دو حقیقت جداگانه دارند و اگر آن دو یک حقیقت واقعی می داشتند، انتزاع صفت و موصوف از آن حقیقت واقعی واحد امکان پذیر نمی گشت و چون ترکیب از دو حقیقت، چه ترکیب اتحادی، مانند ماهیت و وجود و چه ترکیب انضمامی، مانند آب گل آلود در ذات باری ‏تعالی امکان پذیر نیست، ذات و صفات الاهی فوق صفات و موصوف ‏های معمولی است و صفات الاهی از سنخ صفات سایر موجودات که با موصوف خود ترکیب دارند و زاید بر آن هستند نمی باشند. خداوند دارای همه کمالات و جامع جلال و جمال است، اما حقیقت جلال، جمال و کمالات خدا متعدد و متنوع نیست و هیچ نوع تعدد و ترکیبی در ذات الهی وجود ندارد، و این ما هستیم که در اثر انس با کثرت ها و پراکندگی های وجودی برای خدای متعال هم حیثیت های مختلفی درنظر می گیریم و مفاهیم زیادی را به عنوان اسماء و صفات به او نسبت می دهیم.

معنای فرار از خدا به سوی خدا

برحسب آنچه ما از تجلیات الهی و روابط خداوند با مخلوقات و از جمله با انسان ها درک می کنیم صفات ذاتی و فعلی مختلف و از جمله غضب و رضا را انتزاع می کنیم و آن صفات در ذهن ما متمایز از هم می باشند و از این حیث می گوییم: صفت رحمت غیر از صفت غضب است، بر این اساس حضرت می فرمایند: خدایا من از سخط و غضبت به رضا و خشنودی ات پناه آورده ام. اما پس از آن می فرمایند: هارب منک الیک که فهم و توجیه آن دشوار است. شاید بشود در توجیه فرار از خدا به سوی خدا گفت که انسان وقتی از کسی فرار می کند به جایی می‏ رود که او آنجا نباشد و به غیر او پناه می برد. وقتی ما خجالت می کشیم با کسی رو به ‏رو گردیم از او فاصله می گیریم، یا برای اینکه از شر دشمن مصون بمانیم، جایی می ‏رویم که او به ما دسترسی نداشته باشد و اذیتش به ما نرسد. یا وقتی کسی مورد غضب حاکمی قرار گرفته و می خواهد از شرش مصون بماند، می ‏تواند به حاکم دیگری پناه آورد. اما کسی که در حق خداوند کوتاهی کرده و از عذاب و قهر او می گریزد، پناه گاهی جز خدا ندارد و هرجا برود خداوند حضور دارد و نمی ‏تواند از ملک و سلطنت خدا فرار کند، پس به ناچار به خود خدا پناه می آورد.
کراراً متذکر شده ایم که منشأ خوف و ترس ما از خدا گناهانی است که ما را مستحق عقاب می گرداند. پس به واقع ما از عقاب و آتش جهنم می ‏ترسیم و چون چنین عقوبتی به امر الاهی و اذن او تحقق می یابد و خداوند خالق جهنم و عذاب است از او می ‏ترسیم. اما مؤمن بر این باور است که نمی ‏تواند از عذاب الاهی و خواری گناه فرار کند و هرکجا برود سر و کارش با خداست، از این روی از عذاب و قهر الاهی به رحمت الاهی پناه می برد. نظیر بچه ای که در خانه شیطنت کرده و وقتی مادر می خواهد او را تنبیه کند فرار می کند و خود را پنهان می سازد، اما پس از مدتی گرسنه و تشنه می شود و به ناچار نزد مادر برمی گردد. او غیر از مادر کسی را ندارد که نوازشش کند و به او رسیدگی کند و ناچار است که تحت هر شرایطی به او پناه آورد. پس بنده عاصی که احساس گناه و پشیمانی او را می آزارد، به دامن مهر و رحمت الاهی پناه می برد و به جود و بخشش بی کران الاهی چشم می دوزد و امیدوار است که از بهترین نعمت ها و مواهب الاهی بهره ‏مند گردد و از رسیدگی و دستگیری خالق مهربان خود برخوردار شود.
الِهی ما بَدَاتَ بِهِ مِن فَضلِک فَتَمِّمهُ، وَما وَهَبتَ لی مِن کرَمِک فَلا تَسلُبهُ، وَما سَتَرتَهُ عَلَیَّ بِحِلمِک فَلا تَهتِکهُ، وَما عَلِمتَهُ مِن قَبیحِ فِعلی فَاغفِرهُ؛ «خدایا، آن نعمت هایی که از فضل و کرمت از آغاز (و بدون درخواست و سؤال) به من عنایت کردی به کمال و انجام برسان و آنچه از کرمت به من بخشیدی باز مستان و گناهانی که به واسطه حلمت از من پوشاندی آشکار مساز و از کردار زشتم ‏که از آن آگاهی درگذر».

گسترش رحمت و ریزش پیاپی نعمت ها و رازپوشی خداوند

خداوند متعال فیاض مطلق و دارای رحمت بی نهایت است و همه موجودات به فراخور ظرفیتشان از رحمت و بخشش های او بهره ‏مندند. انسان نیز برخوردار از مواهب و نعمت های الاهی است و کرم و لطف الاهی او را دربرگرفته است. قبل از اینکه بنده از خداوند درخواستی داشته باشد، خداوند باران فضل و کرم خویش را بر او می باراند و بسیاری از نعمت های خویش را در اختیارش می گذارد. حضرت از خداوند درخواست می کنند که نعمت هایی که بدون سوال و درخواست در اختیار ایشان نهاده به کمال و انجام برساند، و با مشاهده کوتاهی در بندگی و به عنوان مجازات و تنبیه آنها را نستاند، و کماکان پرده از اسرار و اعمالی که فاش شدنشان انسان را در پیشگاه خلایق رسوا و خوار می سازد برندارد. تقدیر و تدبیر الاهی ایجاب می کند که انسان در راستای پیمودن مسیر تکامل و انجام وظایف بندگی از اعتبار و شخصیت مطلوبی در نزد دیگران برخوردار باشد. اگر حریم شخصیت او شکسته شود و عیوبش آشکار گردد، مورد بی اعتنایی دیگران قرار می گیرد و بی آبرو می شود و این رسوایی و بی آبرویی باعث می گردد که از دیگران فاصله بگیرد و در انتظار به سر رسیدن زندگی آکنده از ننگ و عار خود به سر برد. در این صورت، او نه حال و انگیزه بندگی و عمل به وظایف خویش را دارد و نه دیگران فرصت ایفای نقش سازنده و انجام وظایف را در اختیارش می گذارند.
همه انسان ها، اعم از کافر و مؤمن در پی آن هستند که مورد احترام مردم باشند و با آبرومندی در جامعه زندگی کنند و داشتن آبرو و برخورداری از احترام در بین مردم را نعمتی بزرگ به حساب می آورند. تفاوت در این است که کافر چون دنیا و نعمت های آن را اصیل می داند و هدف او رسیدن به دنیا می باشد، در پی آن است که از آن آبرو و احترام اجتماعی، در جهت رسیدن به خواسته های دنیایی خویش استفاده کند. اما آنچه برای مؤمن اصالت دارد آخرت و دست‏ یابی به قرب الاهی است، و از زندگی دنیا و نعمت های آن برای تکامل معنوی و اخروی سود می برد و برخورداری از اعتبار اجتماعی و داشتن آبرو، رسیدن به این هدف را تسهیل می کند. او از آن جهت نمی خواهد در نزد مردم رسوا و بی اعتبار گردد که در این صورت کسی به او اعتنا نمی کند و از همکاری با او سر باز می‏ زنند و به او بی اعتماد می گردند و به سخنش گوش نمی دهند و از او فاصله می گیرند، در نتیجه نمی ‏تواند از نعمت های مادی و معنوی اجتماعی در جهت رسیدن به اهداف متعالی خود استفاده کند.
یکی از الطاف بزرگ خداوند در حق ما که چندان بدان توجه نداریم حفظ آبرو و پوشیده ماندن عیوب ما از منظر دیگران است. چنان که در دعا می خوانیم:
وَ اَنتَ المُعتَمَدُ لِلذُّنوبِ فی عَفوِک، وَالنَّاشِرُ عَلَی الخاطِئینَ جَناحَ سِترِک، وَاَنتَ الکاشِفُ لِلضُّرِّ بِیَدِک، فَکم مِن سَیِّئَهٍ اَخفاها حِلمُک حَتّی دَخِلَت، وَحَسَنَهٍ ضاعَفَها فَضلُک حَتّی عَظُمَت عَلَیها مُجازاتُک… سَیِّدی لَو عَلِمَتِ الارضُ بِذُنُوبی لَساخَت بی، اَو الجِبالُ لَهَدَّتنی، اَوِ السَّمواتُ لاختَطَفَتنی، اَوِ البِحارُ لاَغرقتَنی؛(۲) «تویی که معصیت ‏کاران با اعتماد و امید به عفوت گناه می کنند و تویی که بال پرده پوشی بر سر خطاکاران گسترانده ای و رنج و دردهای خلق را به دست باکفایت خویش برطرف می سازی. چه بسیار گناهانی که حلم تو پوشیده داشت و محو و نابود گردانید و چه نیکی هایی که فضل و کرم تو دو چندان ساخت تا آنکه پاداش تو بر آنها عظیم گشت… آقا و سرور من، اگر زمین از گناهان من آگاه می بود مرا در خویش فرو می برد، و اگر کوه‏ ها آگاه بود بر من واژگون می گشت، و اگر آسمان ها آگاه بود مرا می ‏ربود و به درون خویش می کشید، و اگر دریاها آگاه بود مرا غرق می ساخت».
آری، حلم الاهی بر عیوب ما پرده انداخته و مانع رسوا شدن ما در بین خلایق گردیده است و اگر رازپوشی خداوند نبود با اولین گناه ما رسوای خلایق می گشتیم و ننگ و عار و رسوایی باعث می شد که سر به زیر افکنیم و خود را از دیگران پنهان سازیم. حضرت پس از اشاره به لطف و فضل الاهی در پوشیده داشتن گناهان، از خداوند درخواست می کنند که زشتی های رفتار را از پرونده اعمال و زنگار آنها را از پرده دل بزداید تا دل نورانیت یابد و انوار قدسی بدان بتابد و مهیای پرواز به قله‏ های کمال و تعالی گردد.

استغفار اولیای خدا از کوتاهی به درگاه خداوند

از این مناجات و سایر دعاهایی که از حضرات معصومین علیهم ‏السلام وارد شده، به دست می آید که هرکس برحسب معرفت و مرتبه کمالی خود در پیشگاه الاهی قصور و تقصیر دارد و به مرتبه ای از گناه اعتراف دارد که باید از آن استغفار کند. از این جهت قرآن خطاب به رسول خدا صلی الله ‏علیه‏ و‏ آله در سوره نصر می فرماید:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‌ * إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ‌ * وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّاباً؛ «به نام خداوند بخشاینده مهربان، آن‏ گاه که یاری خدا و پیروزی [فتح مکه] فرا رسد، و مردمان را بینی که گروه گروه در دین خدا درآیند [بدان که رفتن تو به جهان پاینده نزدیک است]؛ پس خدای را همراه با سپاس و ستایش او به پاکی یاد کن [حمد و تسبیح گوی] و از او آمرزش خواه که او همواره توبه پذیر است».
پیشوایان ما به استغفار و طلب بخشش از خداوند مداومت داشته اند و درباره رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و ‏آله آمده است:
عن الحارث بن مغیره عن ابی عبدالله علیه السلام قال: کان رسول الله صلی الله علیه و آله یستغفرَ الله عزَّ و جلَّ فی کلِّ یومٍ سبعینَ مرّهً، و یتوبُ إلی اللهِ عزّ و جلّ سبعینَ مرّهً. قال: قلت: کان یقول: أستغفرالله و أتوب إلیه؟ قال: کان یقول: استغفر الله، استغفر الله سبعین مره و یقول: و أتوب إلی الله، و أتوب إلی الله سبعین مرّه؛(۳)
«حارث ‏بن مغیره از امام صادق علیه السلام روایت می کند که حضرت فرمود: رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و‏ آله همواره در هر روز هفتاد بار به درگاه خداوند استغفار می کرد و توبه می کرد. راوی گوید: گفتم: می فرمود: «استغفرالله و اتوب الیه»؟ فرمود: هفتاد بار می فرمود: استغفرالله، استغفرالله، و هفتاد بار دیگر می فرمود: اتوب الی الله، اتوب الی الله».
اعتقاد ما بر اساس دلایل قطعی و روشن بر آن است که پیشوایان معصوم ما مرتکب هیچ گناهی نمی شدند و ساحت آنان از عصیان و تقصیر در بندگی خدا پاک است. حتی بسیاری از صاحب‏ نظران معتقدند که آنان ترک اولی هم نداشته اند. آنچه بر آن اجماع صورت گرفته این است که آنان مرتکب آنچه ما اصطلاحاً گناه می نامیم، یعنی انجام آنچه در شریعت حرام گردیده نمی شدند؛ اما این اعتقاد منافات ندارد با آنکه آنان متناسب با معرفت و مرتبه کمالی خود کوتاهی هایی داشته اند که آنها را برای خودشان گناه می شمرده اند. در مباحث پیشین در این ‏باره سخن گفتیم و از جمله به این مطلب اشاره کردیم که زندگی در عالم طبیعت لوازمی دارد که هیچ ‏کس از آنها گریز ندارد. لازمه زندگی حیوانی، خوردن و آشامیدن و سایر برخورداری های مادی است که انسان دست‏ کم در حد ضرورت باید از آنها برخوردار گردد و برای اولیای خدا پرداختن به زندگی دنیوی و لوازم آن و توجه به غیرخدا که گریزی از آن نیست، گناه و کوتاهی به حساب می آید و از این روی در پیشگاه خداوند احساس خجالت و شرمساری دارند و به پوزش ‏خواهی و استغفار به پیشگاه معبود خویش مبادرت می‏ ورزند.

سخنان امام سجاد علیه السلام در مقام توجه به رحمت بی کران الهی

متناسب با معرفت و مرتبه کمال هرکسی، احساس گناه و کوتاهی به درگاه معبود؛ حیا، خجلت، حیرت و حالت انقباض را در انسان برمی انگیزاند و بر اثر این حالت، شخص با ترس و اضطراب و با لکنت زبان از معبود خویش آمرزش می ‏طلبد و از او می خواهد که از کوتاهی های او درگذرد. اما وقتی که فراتر از گناهان و عقوبتی که خداوند برای آنها در نظر گرفته، رحمت و فضل الاهی را مشاهده کرد که همواره دامن گسترده و خیل گنه کاران را به خویش فرا می خواند و به آنان امنیت و آرامش می بخشد، انبساط ‏خاطر می یابد و سرور و شادمانی ناشی از امید به رحمت بی کران الاهی و باریابی به وصل معشوق، قفل بیم و ترس را از زبانش برمی دارد و او را به اطناب در سخن در حضور معشوق وامی دارد. در آموزه ‏های دینی ما و از جمله در قرآن فراوان از حالت انبساط و گفت و گوهای عاشقانه بین اولیای خدا و معبود خویش سخن به میان آمده است. نمونه آن گفت و گویی است که بین خداوند و حضرت موسی علیه السلام رخ داده که خداوند خطاب به آن حضرت می فرماید: وَ مَا تِلک بِیَمینِک یَا مُوسی قَال هِیَ عَصَایَ أتَوَکأُ عَلَیهَا وَ أهُشُّ بِهَا عَلَی غَنَمی وَلیَ فیهَا مَآرِبُ أُخرَی؛(۴) «و ای موسی، در دست راست تو چیست؟ گفت: این عصای من است که بر آن تکیه می دهم و با آن برای گوسفندانم برگ[از درختان] می ‏تکانم و کارهای دیگری هم از آن برای من برمی آید».
پر واضح است که خداوند می دانست که چه چیزی در دست حضرت موسی علیه السلام است و توضیحات حضرت موسی علیه السلام درباره فواید آن عصا برای خداوند آشکار بود و آن گفت و گوی ها در مقام وحی و وجد و انس ناشی از خلوت عاشق و معشوق صورت پذیرفته است. در آن حالت انبساط، عاشق فارغ از ترس و بیم، خود را در پناه معشوق و مورد نوازش او می یابد و از سر شادمانی و سرور لب به سخن می گشاید. همچنین خداوند می خواست فایده دیگری از آن عصا را که حضرت موسی از آن بی خبر بود بشناساند و آن اینکه با آن عصا معجزه بزرگ الاهی، یعنی خنثی گشتن سحر ساحران انجام می‏ پذیرد و این معجزه خود طلیعه دعوت به توحید و رسالت الاهی و نابودی فرعونیان و شرک و استقرار آیین یکتاپرستی می گردد.
در این مناجات نیز حضرت سجاد علیه السلام پس از توجه یافتن به کوتاهی در امر بندگی خدا و ترس از عقاب الاهی، به رحمت بیکران الاهی نظر می افکند و آن گاه با حالت انبساط ناشی از درک لطف، محبت و نوازش الاهی مناجات خویش با معبود را پی می گیرد و می فرماید:
اِلهی، اِستَشفَعتُ بِک اِلَیک، وَاستَجَرتُ بِک مِنک، اَتَیتُک طامِعاً فی اِحسانِک، راغِباً فی امتِنانِک، مُستَسقِیاً وابِلَ طَولِک، مُستَمطِراً غَمامَ فَضلِک، طالِباً مَرضاتَک، قاصِداً جَنابَک، وارِداً شَریعَهَ رِفدِک، مُلتَمِساً سَنِیَّ الخَیراتِ مِن عِندِک، وافِداً اِلی حضرَهِ جَمالِک، مُریداً وَجهَک، طارِقاً بابَک، مُستَکیناً لِعَظمَتِک وَجلالِک، فَافعَل بی ما اَنتَ اَهلُهُ مِنَ المَغفِرَه و الرَّحمَهِ، و لا تَفعل بی ما اَنَا اَهلُهُ مِن العَذابِ وَ النِّقمَهِ، بِرَحمَتِکَ یا اَرحَمَ الرَّاحِمینَ؛ «خدایا، من تو را نزد خودت شفیع قرار داده ام و از قهر تو به تو پناه می آورم. آمدم به درگاهت در حالی که به احسان تو طمع و به نعمت هایت رغبت دارم. تشنه باران احسانت هستم و از ابر فضل و کرم تو باران عنایت می‏جویم. به جست‏ و جوی خشنودی تو برخاسته ام و آهنگ توجه به درگاهت را دارم و به جویبار عطایت وارد گشته ام. درخواست عالی ‏ترین خیراتت را دارم و در پیشگاه جمال تو بار یافته ام و خواهان وجه تو هستم. حلقه در رحمتت را می کوبم و در برابر عظمت و جلالت خاضع هستم. پس با من با بخشایش و مهربانی که شایسته آنی رفتار کن و عذاب و انتقام که شایسته من است در حقم روا مدار، به حق رحمتت ای مهربان‏ ترین مهربانان».

مفهوم عرفی شفاعت

در آغاز فراز فوق، حضرت شفیع قرار دادن خدا را برای خویش مطرح می سازند. «شفاعت» از «شفع» به معنای جفت گرفته شده و از آن برای پیشرفت امور، جبران خطاها و لغزش ها بهره ‏برداری می شود. وقتی انسان می نگرد که نیرو و امکاناتی که در اختیار دارد برای تحقق بخشیدن خواسته و آرزویش کفایت نمی کند، می کوشد که کس دیگری را معین و کمک‏ کار خود قرار دهد تا با امکانات او و توان و اراده اش به هدف خود دست یابد. در امور روزمره دنیوی وقتی کسی از جایگاه و اعتبار کافی در نزد کسی که خواسته ای از او دارد برخوردار نیست کسی را که از اعتبار و آبروی بیشتری برخوردار است شفیع خود می گرداند تا به واسطه شفاعت و سفارش او به خواسته اش دست یابد. یا کسی جرمی و خلافی مرتکب شده، چون خود را لایق بخشش نمی یابد و باید متناسب با جرمش کیفر شود، به شخص دیگری متوسل می گردد که شفاعت و وساطت کند تا از عقوبت و کیفر معاف گردد. در این‏ گونه موارد، شفیع اراده خودش را بر اراده کسی که از تأمین خواسته شفاعت‏ جوینده شانه خالی می کند و یا درصدد کیفر و مجازات شفاعت‏ جوینده برآمده حاکم می گرداند و در نتیجه این شفاعت و وساطت، شفاعت‏ جوینده به خواسته خود می‏ رسد.
در برخی از دادگاه ‏های عرفی که آلوده به پارتی بازی و فساد است، اگر قاضی بخواهد بر اساس قانون قضاوت کند باید مجرم را محکوم به کیفر زندان و یا کیفری دیگر کند، اما بر اثر شفاعت و وساطت شخص دارای نفوذ و موقعیت، حکم عفو را برای او در نظر می گیرند. به واقع با این شفاعت اراده شفیع بر اراده قاضی غالب گردیده و قاضی یا به جهت ترس از آن شفیع و واسطه و یا بدان امید که روزی نیازی به او پیدا کند و او نیازش را برآورده سازد، تسلیم خواست او می گردد. این نوع شفاعت، که ناشی از بده‏ بستان و رفاقت و رو دربایستی است مورد نظر مشرکان بود و آنان بر اساس تصوری فاسد و غلط بر این باور بودند که خداوند دخترانی دارد که به جهت محبت و علاقه و رودربایستی، خواسته آنان را تأمین می کند. از این جهت وقتی گناهی مرتکب می شدند که کیفر آن عذاب و آتش جهنم بود، به بت هایی که نماد ملائکه که از نظر آنان دختران خدا بودند به شمار می‏ رفتند متوسل می شدند و در برابر آنها تعظیم و کرنش می کردند تا نظر دختران خدا را به سوی خود جلب کنند و آنان نیز در نزد خداوند شفاعت کنند و خداوند برای خشنودی دخترانش و برای اینکه آنان از او نرنجند و آزرده نشوند، از عقوبت و کیفر گناهکار صرف‏ نظر کند. قرآن درباره این عقیده فاسد مشرکان می فرماید:
وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُمْ وَ لاَ یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعْلَمُ فِی السَّمَاوَاتِ وَ لاَ فِی الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا یُشْرِکُونَ؛ (۵) «و به جای خدا چیزهایی را می ‏پرستند که نه زیانشان می‏ رساند و نه سودشان می دهد و گویند: اینها شفیعان ما نزد خدایند. بگو: آیا خدای را به چیزی خبر می دهید که در آسمان ها و زمین سراغ ندارد؟ او پاک و برتر است از آنچه [با او]شریک می سازند».

شفاعت از منظر اسلام

اما شفاعتی که در ادیان توحیدی و به خصوص در اسلام مطرح شده است (و حتی وهابیت نیز با استناد به حدیثی که رسول خدا صلی الله‏ علیه‏ و‏ آله در آن فرمودند: ادَّخَرتُ شَفاعَتِی لاَهلِ الکَبائِرِ مِن أمَّتِی؛(۶) «شفاعتم را برای اهل گناهان کبیره از امتم ذخیره کرده ام» اصل آن را پذیرفته اند ولی آن را مختص به شفاعت پیامبر صلی الله‏ علیه‏ و ‏آله در آخرت می دانند و اعتقاد به شفاعت سایرین، از جمله ائمه اطهار علیهم ‏السلام و شفاعت در دنیا را بدعت می دانند) بدین معنا نیست که کسی اراده خودش را بر اراده خدا حاکم گرداند. بلکه حقیقت شفاعت این است که خداوند به جهت شدت محبت و رحمتش در حق بندگان، برای کسانی که در گناه و معصیت غوطه‏ ور گشته اند و به جهت پلیدی و زشتی رفتار خود، یا زمینه ارتباط با خدا را ندارند و یا خجالت می کشند به درگاه خدا متوسل شوند، کسانی را که در درگاه او مقرب و عزیزند واسطه قرار داده که دیگران با توسل به آنها به حوایج خویش دست یابند و مورد آمرزش قرار گیرند. با این شفاعت ممکن است آن بخش از گناهانی که با توبه هم بخشیده نمی شوند و شخص گناهکار لیاقت بخشش آنها را ندارد، مورد عفو خداوند قرار گیرند. به تعبیر دیگر، شفاعت راه ثانوی است که خداوند برای گناهکاران قرار داده که وقتی آنان به شفاعت‏ کنندگان خداوند توسل می ‏جویند زودتر مورد بخشش و عنایت خدا قرار می گیرند و هم اصل شفاعت را خود خداوند تأسیس کرده و هم خود، کسانی را برای شفاعت کردن معین ساخته و هم خود، قانون و چارچوبی برای شفاعت وضع کرده است.
برای تقریب به ذهن گاهی پدر برای فرزندان خود مقرراتی را وضع می کند و کیفری را برای تخلف‏ کننده از آن مقررات قرار می دهد. طبق قانونی که او وضع کرده هر یک از فرزندان که تخلف کند مجازات می شود، اما پدر به عنوان مدیر خانواده و بر اساس قانون نانوشته از مادر می خواهد که نزد او از آن فرزند متخلف وساطت و طلب بخشش کند تا پدر به پاس شفاعت و وساطت مادر آن فرزند را ببخشد. در این صورت اراده مادر بر اراده پدر حاکم نشده است، بلکه بر اساس قانونی که پدر قرار داده فرزند با شفاعت مادر مورد بخشش قرار می گیرد. پس این شفاعت ماهیتاً با شفاعت از منظر کفار و مشرکان متفاوت است و این‏ گونه نیست که کسانی اراده خود را بر اراده خدا تحمیل کنند و خداوند به جهت علاقه به آنها و به جهت رودربایستی نظر و خواست آنان را بر خواست و نظر خود ترجیح دهد. از این منظر، هیچ اراده ای جز اراده خداوند در عالم نافذ و جاری نیست و تا خداوند به انبیا، فرشتگان، شهدا و اولیای خود اجازه ندهد آنان حق سخن گفتن ندارند، چه رسد که بدون اجازه خداوند شفاعت کنند. پس چه شفاعت را در دنیا و آخرت ساری و جاری بدانیم و چه آن را به آخرت اختصاص دهیم که همه مسلمین بر آن اجماع دارند، شفاعت از مجرای اراده و خواست خداوند انجام می‏ پذیرد و خداوند مالک و حاکم هستی است و این معنا به خصوص در آخرت که در آن از مالکیت ظاهری غیرخدا که در دنیا وجود داشت نیز خبری نیست، برای همگان روشن می گردد و همه درمی یابند که حاکم و مالک حقیقی هستی خداست: یَومَ هُم بَارِزونَ لا یَخفَی عَلَی اللهِ مِنهُم شَیءٌ لِّمَنِ المُلک الیَومَ للهِ الواحِدِ القَهَّارِ؛(۷) «روزی که نمایان شوند، هیچ چیز از آنان بر خدا پوشیده نباشد، [و ندا آید که] امروز پادشاهی که راست؟ خدای راست، آن یگانه بر همه چیره».
در آن عرصه که سلطنت و حاکمیت مطلق از آن خداست، کسی بدون اجازه خداوند سخن نمی گوید: یَومَ یَقومُ الرُّوحُ وَالمَلائِکَه صَفّاً لاّ یَتَکلَّمُونَ إلاّ مَن أذِنَ لَهُ الرحمَنُ وَ قَالَ صَواباً؛(۸) «در روزی که روح [فرشته همراه وحی] و فرشتگان به صف ایستند، سخن نگویند مگر کسی که خدای رحمان او را اجازه دهد و سخن درست گوید».
در سرای آخرت که قدرت و سلطنت از آن خداست و تنها اراده و خواست خداوند حاکم و جاری است، کسی بدون اجازه خدا و جز برای کسانی که خداوند به شفاعت در حق آنان راضی گشته است، شفاعت نمی کنند. خداوند در این ‏باره فرمود: مَن ذَا الَّذی یَشفَعُ عِندَه الاّ بِإذنِه…؛(۹) «کیست آنکه جز به خواست و فرمان او نزد وی شفاعت کند؟»
همچنین خداوند فرمود: یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضَى وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ‌؛ (۱۰) «آنچه را پیش‏ روی آنهاست و آنچه را واپسین آنهاست [کارهایی را که کرده اند و خواهند کرد] می داند و جز برای کسانی که او بپسندد و خشنود باشد شفاعت نمی کنند و از ترس او [از ترس عقوبت او یا عظمت و هیبت او] بیمناک اند».
وقتی ما به اولیای خدا و به خصوص رسول خدا و ائمه اطهار علیهم ‏السلام توسل می‏ جوییم و آنان را شفیع خود قرار می دهیم، به واقع به خداوند شفاعت می‏ جوییم؛ چون خداوند آنان را وسیله و راهی برای نیل به رحمت خود قرار داده است. اگر آنان مقام وساطت نمی داشتند و خداوند آنان را شفیع قرار نمی داد، نه آنان حق شفاعت داشتند و نه کسی حق داشت آنان را شفیع خود قرار دهد و نه اگر آنان کسی را شفاعت می کردند، شفاعتشان پذیرفته می شد. مگر کسی می ‏تواند در برابر خدا عرض‏ اندام کند و اراده خود را بر خدا تحمیل کند؟! خداوند به پاس رحمت بی کران و لطف و عنایتش در حق بندگان، بندگان مقرب خویش را شفیع و واسطه قرار داده تا گناهکاران سراغ آنها بروند و به آنان توسل جویند و از این طریق مورد عفو و بخشش خداوند قرار گیرند و شفاعت و وساطت آنان در راستای اذن و اراده الاهی انجام می‏ پذیرد.

تقدم رحمت الاهی بر غضب الهی

یکی از اسماء خداوند «اشد المعاقبین» است و این صفت الاهی اقتضا می کند که معصیت‏ کاران به کیفر الاهی مبتلا گردند و در آتش جهنم بسوزند. چون آنان در برابر خداوند متعال که حاکم و مالک مطلق هستی است عصیان کرده اند و با چشم، گوش، زبان و اندامی که خداوند به آنان داده مرتکب گناه شده اند. کیفر این عصیان و نافرمانی، آتش جهنم و عقوبت الاهی است. اما خداوند «ارحم‏الراحمین» نیز هست و رحمت او بر غضبش پیشی گرفته است و اگر کسی از گناهان خود نادم گردد و در جبران کوتاهی های خود بکوشد، مشمول رحمت خداوند قرار می گیرد؛ چنان که در دعای جوشن کبیر می خوانیم: یا مَن وَسِعَت کلَّ شَی‏ٍءٍ رَحمَتُهُ، یا مَن سَبقَت رَحمتُهُ غَضَبَهُ؛ «ای کسی که رحمت او همه چیز را فرا گرفته است و ای کسی که رحمتش بر غضب و خشمش پیشی گرفته است».
البته سبقت داشتن رحمت الاهی بر غضب وی بدین معنا نیست که در همه موارد رحمت الاهی جلوی خشم و غضب الاهی را می گیرد که در این صورت خداوند در حق فاسدترین و پست ‏ترین مردمان نظیر شمر نیز غضب نمی کرد و اصلاً جهنم را نمی آفرید؛ در حالی که خداوند علاوه بر بهشت، جهنم نیز دارد و کافران و گنهکاران مشمول عقوبت و غضب الاهی قرار می گیرند و خداوند خود قسم خورده که آنان را به جهنم داخل گرداند: أقسَمتَ أن تَملأها مِنَ الکافرینَ مِنَ الجنَهِ و النّاسِ اجمعین و أن تُخَلُّدَ فیهاَ المعاندین؛ (۱۱) «خداوندا، تو قسم خورده ای که دوزخ را از کافران از پریان و آدمیان انباشته سازی و دشمنانت را برای همیشه در آن جای دهی».
سبقت داشتن رحمت الاهی بر غضب الاهی از آن روست که هدف از آفرینش گسترش رحمت است و این رحمت در عرصه تکوین با رشد و تکاملی که خداوند برای موجودات در نظر گرفته حاصل می شود، و در عرصه تشریع و حوزه اختیار، این رحمت با گزینش اختیاری راه صواب و سعادت به وسیله انسان تحقق می یابد. در ارتباط با رفتار اختیاری انسان و پریان، قصد اولی خدا گسترش رحمت است که از طریق اطاعت و پیروی از دستورات او به دست می آید. اما چون انسان موجودی است مختار که در او کشش های مثبت و منفی وجود دارد و به دلیل این کشش ها و وجود جاذبه گناه و جاذبه عمل صالح، خود را همواره بر سر دوراهی سعادت و شقاوت و بهشت و جهنم می یابد، اگر جاذبه گناه و عصیان خداوند را نادیده گرفت و علی‏ رغم کشش های منفی و گرایش به هوای نفس، به اختیار خود راه صواب را برگزید و به انجام اعمال صالح مبادرت ورزید، خود را لایق بهره‏ مندی از رحمت و فیض الاهی می گرداند و به کمال و سعادت نایل می گردد. اما اگر به دستورات خدا پشت پا زد و برخلاف فطرت و عقل، از دست‏ یابی به کمال و سعادت بازایستاد و به نقص و عار تن داد، مشمول عذاب و غضب الاهی می گردد که به قصد ثانوی، خداوند آن را برای بندگان خود در نظر گرفته است. پس قصد اولی خداوند دست ‏یابی انسان به کمال و در نتیجه برخوردار گشتن از رحمت واسعه الاهی است، اما چون این کمال با اختیار و گزینش انسان تحصیل می گردد، انسان بر سر دوراهی کمال و نقص و سعادت و شقاوت قرار گرفته و در واقع، کمال انسانی بدون خلق جهنم و شیطان حاصل نمی گردد و تا انسان بر سر دوراهی بهشت و جهنم قرار نگیرد، توفیق درک رحمت الاهی و رسیدن به کمالی را که فرشتگان الاهی از درک آن عاجز بودند نخواهد داشت.

پی نوشت ها :

۱٫ نهج ‏البلاغه، خطبه ۱٫
۲٫ مفاتیح‏الجنان، دعای بعد از زیارت امام رضا علیه السلام.
۳٫ کلینی، کافی، ج ۲، ص ۴۳۸، ح ۴٫
۴٫ طه(۲۰)، ۱۷ـ۱۸٫
۵٫ یونس(۱۰)، ۱۸٫
۶٫ مجلسی، بحارالانوار، ج ۸، باب ۲۱، ص ۳۰٫
۷٫ غافر(۴۰)، ۱۶٫
۸٫ نبا(۷۸)، ۳۸٫
۹٫ بقره(۲)، ۲۵۵٫
۱۰٫ انبیاء(۲۱)، ۲۸٫
۱۱٫ مفاتیح ‏الجنان، دعای کمیل.

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

امکان وجود معاد

اعتقاد به معاد از اصول مشترک تمام ادیان توحیدی است و حتی در ادیان باستان اعتقاد به زندگی پس از مرگ وجود داشته و از آثار و ابزاری که از درون قبرها به دست آمده، این مسئله ثابت شده است.

در قرآن صدها آیه درباره معاد و چگونگی آن نازل شده است. قرآن می فرماید: “و ان الساعه آتیه لا ریب فیها و ان الله یبعث من فی القبور؛ قیامت آمدنی است در آن شکی نیست و خداوند کسانی را که در گورها خفته اند برمی انگیزد”.(۱) قرآن اعتقاد یقینی به قیامت را از صفات مؤمنان و پرهیزکاران شمرده و فرموده: “و پرهیزکاران کسانی هستند که به تمام آن چه از طرف باری تعالی بر تو و پیامبران پیش از تو نازل شده است، ایمان آورده و به عالم آخرت یقین دارند”.(۲)

افزون بر خبر دادن قرآن کریم از معاد و روز جزا دلایل دیگری، قطعی بودن معاد را روشن می نمایند، که یکی از آن ها را می آوریم:

خداوند حکیم است و کارهایش هدف دارد و اگر معادی در کار نباشد و زندگی انسان با زندگی در دنیا پایان یابد، با حکمت خداسازگار نیست، زیرا دنیا با محدودیت زمانی و مکانی خود نمی تواند هدف از آفرینش موجودی باشد که بی نهایت خواه و جاودانه طلب است و استعداد زندگی جاوید و عشق به آن دارد.

پس از آن جایی که می دانیم خدا حکیم است، یقین پیدا می کنیم که معاد باید باشد. توضیح این که: بدون شک عالمی که در آن زندگی می کنیم، بسیار عظیم، دقیق و حساب شده است. کره زمین یک واحد از مجموعه منظومه شمسی، و آن نیز یک واحد از مجموعه کهکشان است و هزاران اسرار در جهان وجود دارد که بعضی از آنها کشف و معلوم شده و بسیاری از آنها جزء مجهولات بشر باقی مانده است.

از این میان انسان حداقل کامل ترین موجودی است که می شناسیم، با ساختمان و غیره روح و جسم و ریزه کاری ها و ظرافت ها و عجائبش. حال اگر بنا باشد زندگی این گل سر سبد جهان آفرینش در این خلاصه شود که چند روزی در جهان باشد، مدتی کودک و ناتوان، مدتی پیر و از کار افتاده، زمانی گرفتار طوفان های شدید جوانی، گاه سالم، گاه بیمار، غالباً گرفتار تهیه مایحتاج زندگی که در خور و خواب خلاصه می شود، سپس مردن و فانی شدن، چقدر نا زیبا و دور از حکمت است! خداوند حکیم است، یعنی تمام افعال او طبق حکمت می باشد. آیا حکمت جز این است که تمام کارهای او هدف روشن و حساب شده ای را تعقیب می کند؟ آیا هدف او ممکن است بهره گیری وجود خودش باشد با این که از همه چیز بی نیاز است و صاحب کل کمالات به صورت نامتناهی است؟ اگر نتیجه عاید بندگان می شود، مسلماً زندگی مادی و محدود جهان نمی تواند هدفی برای این آفرینش عظیم باشد، که با یک چشم بر هم زدن فانی می شود. آیا این بدان نمی ماند که صنعت گری یک ماشین بسیار عظیم و دقیق صنعتی را طی سالیان دراز بسازد، اما همین که به کار افتاد، آن را در هم بکوبد و نابود سازد؟! آیا به عقیده شما این کار حکیمانه است آیا شبیه به آن نیست که کودکی را با هزاران دردسر در یک رحم مصنوعی پرورش دهند، و آن گاه که ورزیده و آماده زندگی شد، او را بکشند؟!

به همین جهت مادیین که اعتقاد به خدا و معاد ندارند، زندگی را پوچ و بی هدف می شمرند، و راستی هم زندگی دنیا منهای حیات رستاخیز، پوچ و بی هدف است به همین دلیل هر کس ایمان به خدا و حکمت او دارد، نمی تواند انکار کند که با مرگ انسان حیات او برچیده نمی شود. این عالم حکم رحم مادر را دارد که انسان را به صورت یک جنین در خود پرورش می دهد و آماده تولد ثانوی در جهان دیگر می سازد. مسلماً زندگانی جنینی در رحم هدف نیست، بلکه مقدمه است برای یک زندگی گسترده دیگر.(۳) از همین جا معلوم می گردد که اصولاً انسان برای زندگی ابدی و همیشگی خلق شده است و از همین جا زندگی جاویدان اخروی معنی پیدا می کند.

دلایل بسیاری دیگری از جمله عدالت خداوند اقتضای معاد و رستاخیز را دارد. کسانی که در دنیا پاک و درستکار زندگی کرده اند، اما زندگی شان همراه با سختی ها و مشکلات و تلخی های فراوان بود و از طرف دیگر بدکاران و ستمگران که به عیش و نوش پرداختند و از نعمت های خداوند بهره مند شده اند اما هیچ گاه شاکر نبودند. آیا این دو گروه یکسان اند و با مرگ همه چیز تمام می شود و هیچ حساب و کتابی در کار نخواهد بود؟! پس عدالت خداوند چه می شود؟ راستی اگر معاد نبود، زندگی چقدر زشت و بی معنا و ظالمانه بود؟

پی نوشت ها:

۱ – حج (۲۲) آیه ۷٫

۲ – بقره (۲) آیه ۴٫

۳ – ناصر مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج ۵، ص ۲۴۴ – ۲۴۶٫

 

سازگاری اخلاق جهانی با تنوع ادیان

واقعیت این است که رابطه اخلاق با دین، گاهی بدین معنا تفسیر می‌شود که اخلاق بدون اعتقادات دینی و دست کم بدون اعتقاد به خدا معنا ندارد، زیرا در واقع آن چه مشترک بین همه ادیان است، اعتقاد به خداست. آن وقت گفته می‌شود اخلاق منهای دین غلط است یعنی اخلاق منهای اعتقاد به خدا و یا اعتقاد به خدا و معاد (قیامت).(۱)

این یک معنا برای ارتباط اخلاق با دین است. ما تنها بنابر همین مبنا به این مطلب می پردازیم. (لکن اخلاق به معنایی که در مکتبهای مختلف مطرح است طوری نیست که همیشه متوقف بر دین باشد یعنی اخلاقی که مبتنی بر «اصالت لذت» یا «اصالت نفع» یا «اصالت جامعه» است هیچ گونه ربطی به دین ندارد و حتی اگر کسانی ماتریالیست هم باشند و اصلاً معتقد به امور ماوراء طبیعی هم نباشند می‌توانند اخلاق را روی مبانی فوق بپذیرند).(۲)

به هر حال اگر مراد از دین همان «دین نفس الامری»(۳) باشد که خمیر مایه ادیان الهی است در این صورت اگر چه افراد جامعه و ادیان مختلف تفاوت‌های ظاهری با هم دارند، لکن از گوهری مشترک، طبیعت و فطرتی واحد برخوردارند و دارای دین نفس الامری واحدی هستند و شاید آیه شریفه «انّ الدّین عند الله الاسلام» هم ناظر به همان دین نفس الامری باشد.(۴) پس از آنجا که دین نفس الامری واحد، خواهد بود، پس تنوع ادیان هم مطرح نیست. پس ما یک دین داریم و دین هم با فطرت انسان سازگار است و یک نظام اخلاقی هم حاکم خواهد بود و اخلاق جهانی هم هیچ ناسازگاری با آن ندارد.

و اگر مراد از دین، «دین نفس الامری» (یا به تعبیری مرتبه اقتضاء) نباشد بلکه مراد از دین، همان دینی باشد که برای عرصه‌های مختلف زندگی توسط پیامبران صاحب شریعت آورده شده است یا به تعبیری «دین مرسل» باشد(۵)، آن گاه این سوال مطرح می‌شود که آیا اخلاق جهانی با تنوع ادیان سازگار است یا خیر و اگر سوال را به نحوی دیگر تحلیل کنیم چنین خواهد شد که آیا می‌توانیم نظام اخلاقی واحدی را ارائه دهیم که با اختلاف ادیان سازگار باشد یا خیر؟

برای پاسخ به این سؤال ابتدا مفردات سؤال را بررسی کرده و در نهایت نتیجه گیری می کنیم:

الف) تنوع ادیان:

در این جا چند بحث وجود دارد، ۱ـ تنوع و متعدد بودن ادیان در عالم واقع معنا ندارد و گوهر دین برای همه اقوام و ملل یکسان است. ۲ـ در دین اسلام، ایمان به تمامی پیامبران و همه کتاب‌های آسمانی، ضروری و لازم است و کفر به یکی از پیامبران یا یکی از کتابهای آسمانی به مثابه کفر به همه‌ آنهاست. لکن فرق از این جا ناشی می‌شود که «لزوم ایمان به دیگر کتابهای آسمانی و سایر پیامبران»، به معنی عمل کردن طبق گفته آنان نیست یعنی بین ایمان و عمل در مورد آنها تلازمی وجود ندارد. به عبارت دیگر در اسلام تلازم ضروری بین ایمان و عمل هست به خلاف ایمان و اعتقاد داشتن به سایر کتابهای آسمانی و پیامبران الهی، که صرف ایمان به آنها ضروری است و لازم نیست طبق دستورات و احکام آنها عمل کرد.

۳ـ دین اسلام، جاودانی و جهانی است به این معنا که کامل کننده و تمام کننده همه شریعت‌هاست و آخرین و تنها دین مقبول از سوی خداوند معرفی می‌شود. از همین رو شریعت اسلام تنها برای زمان یا مکان خاصی نیامده بلکه برای همه اعصار و مکانها آمده است. و این با ادله عقلی و نقلی فراوانی مورد تأیید است که اکنون درصدد بحث آن نیستیم.

۴ـ وقتی دین اسلام، جاودانی، ثابت و جهانی شده، دیگر، از زمان پیامبر اسلام به بعد تعدد و تنوع ادیان مطرح نخواهد شد. بلکه دین واحد جهانی وجود خواهد داشت و همه مردم ملزم به ایمان آوردن و عمل کردن طبق این دین (اسلام) می‌باشد.(۶)

ب) اخلاق جهانی:

باید توجه داشت که مراد از اخلاق جهانی همان گزاره‌ها و مفاهیم اخلاقی یک نظام اخلاقی واحد است. و مفاهیم تصوری به کار رفته در گزاره‌های اخلاقی، منشأ انتزاع‌شان امور مربوط به افعال اختیاری انسان و رابطه خاص آنها با نتیجه ‌مطلوب است و در نتیجه قضایای اخلاقی حقیقتی إخباری و پشتوانه واقعی دارند. و نیز گزاره‌های اخلاقی مطلق‌اند نه نسبی، بدین معنا که ارزش افعال نسبت به نظر، سلیقه، میل و خواست اشخاص یا شرایط زمانی و مکانی که تأثیری در نتایج مطلوب یا نامطلوب فعل ندارند، تغییر نمی‌کنند. بنابراین هر چند ممکن است ارزشمند بودن یک فعل، دارای قیود و شرایطی باشد، لکن این قیود و شرایط تنها از جهت تأثیری که در پیامدهای واقعی مطلوب یا نامطلوب افعال دارند، معتبرند و نظر و سلیقه هیچ کس نمی‌تواند به عنوان قید و شرط احکام اخلاقی قرار می‌گیرد. مثلاً ممکن است خوبی راست گفتن، مقید به مواردی باشد که پیامد زیانباری مانند به خطر افتادن جان انسانی بی‌گناه نداشته باشد. گر چه موضوع این حکم اخلاقی، مقید است ولی قید بیان شده منافاتی با کلیت و قطعیت و اطلاق حکم در موضوع کلی خود ندارند و به اصطلاح، قید آن مضبوط است. و نیز در این نظام اخلاقی، قوانین اخلاقی صرفاً مبتنی بر احساسات، عواطف، و احکام صادره از سوی فرد و اجتماع نبوده و انشائی محض نیستند بلکه مبنا و پشتوانه واقعی دارند و به عبارتی دیگر، افعال اختیاری انسان که موضوع قضایای اخلاقی است، واسطه‌ای بین نیازهای مربوط به مراتب مختلف وجود انسان و رفع این نیازهاست و در نتیجه بین افعال اختیاری و نتایج آن رابطه علّی و معلولی برقرار است و از آن جا که رابطه‌ علّی و معلولی، رابطه‌ای حقیقی و واقعی است، ارزشهای مبتنی بر این روابط هم پشتوانه واقعی داشته، قابل چون و چرا و استدلال می‌باشند و در واقع از آن جا که این نظام با جهان بینی اسلامی و نگرش خاص خود به انسان و جهان با تعیین مطلوب واقعی انسان (که خود قابل استدلال است) قوانین ارزشی و اخلاقی خود را بر اساس رابطه واقعی افعال انسان با نتایج مطلوب و نامطلوب آن استوار ساخته است و به همین جهت می‌توان درستی این نظام را اثبات و لزوم تبعیت از ارزش‌های آن را تبیین نمود.(۷)

نتیجه مقدمات فوق: ۱٫ اولاً تعدد و تنوع ادیان در عالم واقع در کار نیست. گر چه در عالم خارج تنوع ادیان اعم از ادیان توحیدی و غیر توحیدی در عرض یکدیگر وجود دارند امّا در عالم واقع ما دین واحد جهانی خواهیم داشت که دارای نظام اخلاقی واحد جهانی می‌باشد. (البته دقت شود که مراد از دین واحد در اینجا، دین نفس الامری نیست بلکه مراد همان دین «مرسل» است که پیامبران برای انسان آورده‌اند، یعنی اکنون فقط یک دین مرسل لازم الاتباع وجود دارد).

  1. بر فرض قبول این که ادیان دارای اختلاف می‌باشند و ادیان مختلف داریم، از آن جا که نظام اخلاقی مورد قبول اسلام قابل دفاع عقلانی است می‌تواند پایه برای همه ادیان الهی قرار گیرد. ۳٫ اضافه بر اینکه گزاره‌های اخلاقی چنان که ثابت شده ثابت، مطلق، کلّی و لا یتضّر هستند بنابراین با تعدد ادیان، تعددی در گزاره‌های اخلاقی به وجود نخواهد آمد. ۴٫ از آنجا که بسیاری از گزاره های اخلاقی در همیشه و همه ادیان از نظر ارزشی یکسان هستند، مثلاً: عدالت همیشه خوب است، ظلم همیشه بد است و… و این یکسانی ارزش اینها توسط فلسفه اخلاق ثابت و قابل دفاع عقلانی می باشد و فلسفه اخلاق هم چون کارش مسائل عقلی است اختصاص به یک دین خاص ندارد، بنابراین در همه ادیان، این فلسفه اخلاق پشتوانه گزاره های اخلاقی قرار می گیرد و قطعاً می توانیم یک اخلاق جهانی داشته باشیم که بر ادیان مختلف، منطبق باشد.

پی نوشتها

  1. مصباح یزدی، محمد تقی، دروس فلسفه اخلاق، تهران، انتشارات اطلاعات، چاپ ششم، ۱۳۷۶٫
  2. همان.
  3. منظور از دین نفس الامری عبارت است از آنچه در علم الهی و مشیت خداوندی برای راهنمایی بشر به رستگاری وجود دارد و در لوح محفوظ به صورت حقیقتی عینی ثابت است .
  4. هادوی تهرانی، مهدی، مبانی کلامی اجتهاد، انتشارات بیت الحکمه الثقافیه، چاپ اول، ۱۳۷۷، ص۳۸۶٫
  5. همان.
  6. مصباح یزدی، محمد تقی، راهنما شناسی، تهران، انتشارات امیر کبیر، چاپ اول، (خلاصه‌ای از بخش اسلام، دین جاودانگی و جهانی.)
  7. مصباح، مجتبی، فلسفه اخلاق، قم، مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره)، چاپ سوم، ۱۳۷۸٫

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.