ادعای نبوت

نوشته‌ها

بهائیت دین یا یکی از شعبه های شیعه

اشاره:

برخی تصور می کنند که بهائیت یکی از فرقه های منشعب از مذهب شیعه است. در حالی که این فرقه هیچ سنخیتی با مذهب شیعه ندارد. بهائیت در راستای اینکه پیروان سایر ادیان را به خود جلب کند، آموزه های مذاهب و ادیان دیگر را برای فریب آنان پذیرفته و حتی مدعی اند که نبوت پیامبر گرامی اسلام(صلی‌الله علیه و آله) را قبول دارند اما خاتمیت را قبول ندارد. در این نوشته بیان خواهد شد که این فرقه هیچ ارتباطی نه به اسلام دارد و نه به مذهب شیعه بلکه مدعی دین جدید است.

بهائیت استمرار جریان بابیت است که توسط میرزا حسین علی بهاء تأسیس شد و به وسیله عباس افندی که خود را «عبدالبهاء» می نامید قوام و استقرار یافت و الان نیز توسط هیئتی مرکزی که اعضای آن را افرادی آمریکایی و انگلیسی تشکیل می دهند و اصالتاً مسیحی بوده بعدها بهایی شده‌اند اداره می‌شود.

بعد ازین اطلاعات اجمالی برای اینکه روشن شود بهائیت یک دین است یا یک فرقه و مذهب، لازم است به تعریف دین، فرقه و مذهب پرداخته شود.

دین یکی از اصطلاحات به ظاهر ساده است که ارائه تعریفی جامع و مانع از آن محال به نظر می رسد و «آن قدر تعریف های متفاوت و گوناگون از دین عرضه شده است که حتی ارائه فهرست ناقص از آن میسر نیست.»[۱] و با بررسی متونی که به تعریف از دین اقدام کرده اند می توان ده ها تعریف گوناگون پیدا کرد که هر کدام از منظری جداگانه چون منظرهای اخلاقی، تاریخی، روان شناختی، جامعه شناختی، فلسفی، زیباشناختی و… به تعریف دین پرداخته اند.

اگر تعریف هایی که از سوی متکلمین اسلامی و غربی ارائه شده را مدّ نظر قرار دهیم، خواهیم دید که نتیجه های مختلف و حتی مانعه الجمع به دست خواهد آمد. به عنوان مثال برخی از متکلمین گفته اند. دین «عبارت است از قوانین الهی که وضع شده اند تا صاحبان عقل را با اختیار خودشان به خیر بالذات نایل سازند.»[۲] با توجه به این تعریف نمی توان بهائیت را دین به حساب آورد، زیرا که بررسی تاریخی نشان می دهد قوانین آن الهی نبوده و از سوی استعمارگران و دست نشانده های آنها جعل شده اند و هدف از تأسیس آن تنها ایجاد افتراق و اختلاف در بین مسلمانان بوده است.[۳]

برخی از غربی ها همچون «دورکیم» در تعریف دین گفته اند: «دین دستگاهی از باورها و آداب است در رابطه با مقدساتی که مردم را به صورت گروه های اجتماعی به یکدیگر پیوند می دهد.»[۴] اگر ما این تعریف از دین را قبول کنیم می توانیم بگوییم که آیین بهائیت نیز مشمول تعریف دین می شود، زیرا این آیین نیز دستگاهی از باورها و آداب است که برخی را به صورت یک گروه اجتماعی به یکدیگر پیوند داده است.

کلمه و عنوان «مذهب» بر شعباتی اطلاق می‌شود که از دین انشعاب پیدا کرده باشند به عبارت دیگر مذهب زیر مجموعه دین است که توسط پیروان یک دین در آن ایجاد می‌شود مانند مذهب تسنن و مذهب شیعه در اسلام و مذهب ملکان و مذهب نسطوری در مسیحیت.[۵] در علم ادیان مذهب مترادف با فرقه است، لکن در جامعه اسلامی معمولاً مذهب در مورد انشعابات و دسته‌های فقهی بیشتر به کار می‌رود مثل مذهب جعفری، مذهب حنبلی، مذهب حنفی، مذهب شافعی و مذهب مالکی، امّا فرقه در انشعابات و گروه‌های کلامی مورد استعمال بیشتری دارد: مثل فرقه اشاعره، فرقه معتزله، فرقه ماتریدیه و فرقه وهابیت و امثال اینها و تقریباً این دو کلمه در این دو حوزه خاص تعین استعمالی پیدا کرده‌اند.

واقعیت این است که هنوز علمای علم فرق و مذاهب و ملل و نحل نتوانسته‌اند جایگاهی برای این فرقه در میان مباحث ادیان و مذاهب پیدا کنند این فرقه نه در تعریف مذهب می‌گنجد نه تعریف دین بر آن شامل می‌شود و نه هم چون ادیان آسمانی شالوده مستحکمی دارد و نه هم چون ادیان غیر آسمانی پشتوانه‌ فکری و سازمان‌ دینی.

بنابراین عقایدگروه بهائیت به گونه ­ای است که در زیر مجموعه هیچ دین و آیینی نمی تواند قرار بگیرد از این‌رو این جریان نمی‌تواند مذهب باشد و نیز از فرقه‌های هیچ دینی به شمار نمی‌آید. هرچند اطلاق فرقه بر آن اشکالی به وجود نمی آورد و برای شناسندن و بحث از آن چاره‌ای از این نوع اطلاقات وجود ندارد.

با توجه به مطالب یاد شده آیین بهائیت یک آیین ساختگی است که هر چند به دلیل خاستگاه و سابقه تاریخی بینان گذارانش با مسلمانان ارتباط پیدا می کند، ولی به دلیل ماهیتش چیزی جز یک آیین دست ساز بشری هم چون صدها و هزاران مکتب و مسلکی که در طول تاریخ به وجود آمده اند،

اما اینکه رهبران و پیروان اولیه بهائیت در ابتدا مسلمان بوده اند و در سرزمین های اسلامی زندگی می­کرده اند،  دلیل بر این نمی شود بهائیت از فرقه های اسلامی یا شیعه باشد، زیرا هر کسی که راه جدید و تازه ای به وجود می آورد حتما قبل از آن پیرو یکی از ادیان بوده و لازمه آن این نیست که گفته شود راه او انشعاب از دین قبلی او می باشد مگر اینکه ارکان و اصول دین قبلی اش در انشعاب و راه جدید او حفظ شده باشد. اما بهائیت کمترین شباهتی نه به دین اسلام دارد و نه به هیچ دین دیگری.

     با بیان دو مطلب زیر روشن می‌گردد که بهائیت هیچ سنخیتی با شیعه ندارد و نمی‌توان آن را از فرقه‌های اسلامی دانست تا چه رسد که از فرقه های شیعی باشد.

مطلب اول: افراد یا گروهی می توانند در صف مذهب شیعه قرار گیرند که دارای اعتقادات شیعی باشند. شیعه در اصطلاح بر کسی اطلاق می شود که بعد از پذیرش دین مبین اسلام و رسالت پیامبر خاتم(صلی‌الله علیه و آله)، به امامت و خلافت بلافصل علی (علیه‌السلام) اعتقاد داشته باشد و  معتقد باشد که امامت آن حضرت و فرزندانش از طریق نص جلی و خفی ثابت گردیده است.[۶]

مطلب دوم: بررسی اعتقادات بهائیت: سران بهائیت و کسانی که از آنها تبعیت کردند دارای اعتقادات متفاوتی بودند که به برخی از آنها به صورت ذیل اشاره می شود:

الف) ادعای مهدویت: رهبران بهائیت (باب و بهاءالله) بعد از ادعای بابیت خود را مهدی موعود معرفی کردند و گروهی هم از آنها پیروی کردند مثلاً باب در سن ۲۵ سالگی ادعای مهدویت کرد چنانچه صاحب کتاب (کواکب الدریه) در صحفه ۷۹ می نویسد: (باب در کنار کعبه ادعای خود را اظهار کرد و گفت: ای مردم، من همان قائم و امام زمانم که در انتظار او هستید.)[۷] و همچنین بهاءالله که ادعای مهدویت و امامت کرده است چنانچه گفته: (من آن کسم که هزار سال انتظار مرا می کشیدید.)[۸]

ب) ادعای نبوت: جناب (باب و بهاء) بارها در کتابهای خود ادعای نبوت کرده اند مثلاً: باب در نامه ای که به مفتی بغداد (سید محمد آلوسی) می نویسد، در آنجا آشکارا نبوت خود را اظهار می کند: (به تحقیق مبعوث کرد مرا خداوند آنطوری که محمد (صلی‌الله علیه و آله) را مبعوث کرد.)[۹] و همین ادعا را بهاءالله بارها در کتابهای خود اظهار کرده است؛ چنانچه در کتاب (اقتدار) صفحه ۲۱۲ به پیامبری خود اشاره کرده است: (ای خدای من آنان را دعوت نکرده ام جز به چیزی که تو مبعوثم کرده ای و اگر گفتم بیایید به سوی من، نظری نداشتم جز چیزی که تو به او اظهار ساخته ای و مبعوث کرده ای.)[۱۰]

ج) ادعای اولوهیت: آخرین ادعای اینها الوهیت است که عده ای هم از اینها پیروی کردند. مثلاً باب در نامه ای که به صبح ازل می نویسد در آنجا خود را خدا معرفی می کند و یا در کتاب (بیان فارس) باب اول واحد اول می گوید: (من خدا هستم، جزء من خدائی نیست و من پروردگار همه پدیده ها می باشم.)[۱۱] و همین ادعا را بهاءالله در کتاب بدیع صفحه ۱۵۴ و در کتاب مبین صفحه ۲۸۶ اظهار کرده است: (بدرستی که من الله هستم و نیست الهی غیر از من چنانچه نقطه اولی (باب) قبل از من گفته است.)[۱۲]

با توجه به این دو نکته مذکور باید گفت اعتقادات بهائیت طوری است که بخودی خود این فرقه را از اسلام و از مذهب شیعه خارج می کند. و حتی نمی توان آنها را پیرو هیچ دین الهی شمرد. چون گروه یا افرادی می توانند از شیعه باشند که حداقل در برخی از اصول اعتقادی وجه اشتراکی با هم داشته باشند. و حال آنکه بهائیت براساس آخرین ادعای خود (امامت، نبوت و خدائی) به هیچ وجه نمی تواند از شیعیان محسوب شود. بلکه از حوزه اسلام نیز خارج اند و حتی با ادیان غیر الهی نیز هیچ سنخیتی ندارد.

پی نوشت:

[۱] . خسروپناه، عبدالحسین، کلام جدید، ص ۲۹ (انتشارات مرکز مطالعات و پژوهش های فرهنگی حوزه علمیه) چ اول، ۱۳۷۹.

[۲] . کلام جدید، ص ۳۷.

[۳] . ر.ک: فرهنگ فرق اسلامی، ص ۸۷ تا ۹۴.

[۴] . کلام جدید، ص ۳۸.

[۵] . محمد حسین طباطبایی، شیعه در اسلام، ص۳، بی تا، بی جا.

[۶] . ربانی گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، ص ۳۶، چاپ اول، ناشر، دفتر تحقیقات و تدوین کتب درسی، ۱۳۷۷.

[۷] . فضائی، یوسف، بابیگری و بهائیگری، ص ۹۲، ناشر مؤسسه مطبوعاتی غربی، چاپ تهران، بی تا.

[۸] . محمدی اشتهاردی، محمد، ارمغان استعمار، ص ۱۶۷، ناشر نسل جوان، چ اول، ۱۳۹۷ ق، قم.

[۹] . فضائی، یوسف. بابیگری و بهائیگری، ص ۹۲، ناشر مؤسسه مطبوعاتی غربی، چاپ تهران.

[۱۰] . همان، ص ۱۵۹.

[۱۱] . محمدی اشتهاردی، محمد، ارمغان استعمار، ص ۱۶۷.

[۱۲] .  حسن مصطفوی تهرانی، محاکمه و بررسی باب و بهاء، ص ۷۲، بی‌نا، ۱۳۴۴ ش.

معجزه‌ای از جواد الائمه (علیه السلام)

اشاره:

حضرت ابوجعفر محمد بن علی جوادالائمه (علیه السلام) نهمین امام شیعیان و فرزند عظیم الشأن شاه خراسان امام رضا (علیه السلام) می‌باشد. آن حضرت در ۱۰ رجب المرجب و به روایتى در ۱۹ رمضان المبارک سال ۱۹۵ هجری قمری در مدینه منوره به دنیا آمد. پدر بزرگوارشان حضرت امام علی ابن موسی الرضا (علیه آلاف تحیه و الثناء) و مادر گرامیشان بانویى پرهیزکار به نام سبیکه می‎باشد که امام رضا (علیه السلام) وى را خیزران نامید.

شیخ مفید رحمه الله از محمد بن حسان از علی بن خالد نقل کرده:

گوید: در سامراء بودم، گفتند: مردی را از شام آورده و زندان انداخته‌اند چون ادعا کرده که من پیغمبرم، این سخن بر من گران آمد، خواستم او را ببینم، با زندانبانان آشتی برقرار کردم تا اجازه دادند پیش او بروم.

بر خلاف شایعه‌ای که راه انداخته بودند، دیدم آدم وارسته و عاقلی است، گفتم: فلانی درباره تو می‌گویند که ادعای نبوت کرده‌ای و علت زندان رفتنت همین است؟

گفت: حاشا که من چنین ادعایی کرده باشم، جریان من از این قرار است: من در شام در محلی که گویند: رأس مبارک امام حسین را در آن گذاشته بودند مشغول عبادت بودم، ناگاه دیدم شخصی نزد من آمد و به من گفت: برخیز برویم، من برخاسته و با او براه افتادم، چند قدم نرفته بودیم که دیدم در مسجد کوفه هستم، فرمود: اینجا را می‌شناسی؟

گفتم: آری، مسجد کوفه است، او در آنجا نماز خواند، من هم نماز خواندم، بعد با هم از آنجا بیرون آمدیم، مقداری با او راه رفتم ناگاه دیدم که در مسجد مدینه هستیم. به رسول خدا (صلی الله علیه واله) سلام کرد و نماز خواند، من هم با او نماز خواندم، بعد از آنجا خارج شدم، مقداری راه رفتیم ناگاه دیدم که در مکه هستیم، کعبه را طواف کرد، من هم طواف کردم، (۱)بعد از آنجا خارج شدم چند قدم نرفته بودیم که دیدم در جای خودم که در شام مشغول عبادت بودم، هستم. آن مرد رفت، من غرق تعجب بودم که خدایا او کی بود و این چه کار؟! یک سال از این جریان گذشت که دیدم باز همان شخص آمد، من از دیدن او شاد شدم، مرا دعوت کرد که با او بروم، من با او رفتم، و مانند سال گذشته مرا به کوفه و مدینه و مکه برد و به شام برگردانید. و چون خواست برود گفتم: تو را قسم می‌دهم به آن خدایی که بر این کار قدرت داده بگو تو کیستی؟! فرمود: من محمد بن علی بن موسی بن جعفر هستم: (قلت سألتک بالحق الذی أَقدرک علی ما رایتُ منک إلاّ أَخْبرتَنی من انت قال: أنا محمد بن علی بن موسی بن جعفر (علیه السلام)».

من این جریان را به دوستان و آشنایان خبر دادم، قضیه منتشر گردید تا به گوش محمد بن عبدالملک زیات (۲) رسید، او فرمان داد مرا به زنجیر کشیده به اینجا آوردند و این ادعای محال را به من نسبت دادند، گفتم: جریان تو را به محمد بن عبدالملک زیات برسانم؟ گفت: برسان. من نامه‌ای به محمد بن عبدالملک وزیر اعظم معتصم عباسی نوشته، جریان او را باز گفتم، وزیر در زیر نامه من نوشته بود: احتیاج به خلاص کردن ما نیست، به آن کس که تو را از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از مدینه به مکه برد و باز به شام برگردانید و همه را در یک شب انجام داد، بگو تا تو را از زندان آزاد کند. علی بن خالد گوید: من از دیدن جواب نامه، از نجات او مأیوس شدم، گفتم: بروم و به او تسلی بدهم و چون به زندان آمدم دیدم مأموران زندان همه غرق در حیرتند و بی خود به این طرف و آن طرف می‌دوند، گفتم: جریان چیست؟! گفتند: آن زندانی در زنجیر و مدعی نبوت، از دیشب مفقود شده، درها بسته قفلها مهر و موم است، ولی معلوم نیست به آسمان و یا به زیر زمین رفته و یا مرغان هوا او را ربوده‌اند؛ علی بن خالد، زیدی مذهب بود، از دیدن این ماجرا معتقد به امامت گردید و اعتقادش خوب شد.

ارشاد مفید: ص ۳۰۵، مرحوم کلینی آنرا در کافی: ج ۱ ص ۴۹۲ باب مولد أبی جعفر محمد بن علی الثانی (علیه السلام) نقل کرده است، مجلسی( رضوان الله علیه) آنرا در بحار: ج ۵۰ ص ۳۸ – ۴۰ از بصائرالدرجات نقل می‌کند و می‌گوید: آنرا شیخ مفید در ارشاد و طبرسی در اعلام الوری از ابن قولویه از کلینی نقل کرده‌اند.

پی نوشت:

[۱] . در نقل کافی آمده که گوید: اعمال حج را با او به جای آورد.
[۲] . محمد بن عبدالملک زیات مردی ناکس و توانائی بود و در تنور میخداری که برای شکنجه مجرمین به وجود آورده بود کشته شد، ماجرای عبرت انگیزی دارد.

منبع :سید علی اکبر قریشی؛نمونه هایی از فضایل و سیره فردی امام محمد بن علی الجواد علیهم السلام

فلسفه امی بودن پیامبر اسلام

 درست است که خواندن و نوشتن براى هر انسانى کمال محسوب مى شود، ولى گاه، شرائطى پیش مى آید که، نخواندن و ننوشتن کمال است. و این در مورد پیامبران مخصوصاً خاتم انبیاء(صلى الله علیه وآله) کاملاً صدق مى کند، چه این که اگر دانشمندى درس خوانده، و فیلسوفى آگاه و پر مطالعه، ادعاى نبوت کند، و کتابى ارائه دهد به عنوان یک کتاب آسمانى، در چنین شرائطى ممکن است وسوسه و تردیدهائى پیش بیاید که آیا این کتاب و مکتب، مولود اندیشه هاى خود او نیست؟

اما اگر ببینیم، از میان یک قوم عقب افتاده، انسانى که هرگز محضر استادى را درک نکرده، کتابى نخوانده، و صفحه اى ننوشته، برخاست، کتابى به عظمت عالم هستى، با محتوائى بسیار بلند و عالى، ارائه داد، در اینجا به خوبى مى توان درک کرد که این تراوش مغز او نیست، بلکه وحى آسمانى و تعلیم الهى است.

در آیات دیگر قرآن، نیز روى «امّى» بودن پیامبر(صلى الله علیه وآله) تکیه شده، و معنى که از همه روشن تر به نظر مى رسد، تعبیر «درس نخوانده» است.

اصولاً، در محیط «حجاز» درسى نبود که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) بخواند، و معلمى نبود که از محضرش استفاده کند، تعداد کسانى که فقط سواد خواندن و نوشتن داشتند در تمام «مکّه» در مردان از ۱۷ نفر تجاوز نمى کرد، مى گویند از زنان، نیز تنها یک نفر بود که خواندن و نوشتن مى دانست.

طبیعى است، در چنین محیطى که ابتدائى ترین مرحله علم (خواندن و نوشتن)، این قدر کمیاب و محدود است، ممکن نیست کسى درس خوانده باشد، و مردم از آن آگاه نشوند، و اگر کسى با قاطعیت ادعا کرد: من هیچ درسى نخوانده ام و کسى آن را انکار نکرد، دلیل روشنى بر صدق گفته او است، و به هر حال، این وضع خاص پیامبر(صلى الله علیه وآله) که در آیات قرآن آمده، براى تکمیل اعجاز قرآن و قطع بهانه هاى بهانه جویان، بسیار مؤثر و مفید بود، آرى، او عالم بزرگ و بى نظیرى بود که فقط در مکتب وحى درس خوانده بود.

تنها بهانه اى که براى بعضى مانده، این است که پیامبر قبل از دوران نبوتش یکى دو سفر به شام کرد (براى مدتى کوتاه که مشغول انجام برنامه تجارت بود) مى گویند: شاید در این یکى دو سفر، با علماى اهل کتاب، تماس گرفته و مسائل را از آنها دریافت داشته است!

دلیل سستى این ادعا، در خودش نهفته است، این همه تاریخ پیامبران و احکام و قوانین و مقررات و معارف عالى را چگونه ممکن است، انسان درس نخوانده و مکتب نرفته، به این زودى از افرادى بشنود، و به خاطر بسپارد، و در مدت ۲۳ سال پیاده کند؟ و در برخورد با حوادث بى سابقه و غیر منتظره، عکس العمل لازم نشان دهد، و این درست به آن مى ماند که بگوئیم: فلان طبیب بزرگ، تمام علوم و فنون طب را در آن چند روزى آموخت که در فلان بیمارستان ناظر حال مداواى بیماران به وسیله پزشکان بود، این سخن به شوخى شبیه تر است!

توجه به این نکته نیز لازم است که، پیامبر(صلى الله علیه وآله) بعد از رسیدن به مرحله نبوت، احتمالاً توانائى بر نوشتن و خواندن از طریق تعلیمات الهى داشت، هر چند در هیچ تاریخى دیده نشده است که او از این علم و دانشش استفاده کرده باشد، چیزى را از رو بخواند و یا با دست خود نامه اى بنویسد، و شاید پرهیز پیامبر(صلى الله علیه وآله) در تمام عمرش از این کار، باز براى این بود که دستاویزى به دست بهانه جویان ندهد.

تنها موردى که در بعضى کتب تاریخ و حدیث آمده، که پیامبر(صلى الله علیه وآله) خودش مطلبى را نوشت، در ماجراى صلح حدیبیه است که در «مسند احمد» آمده است: «پیامبر شخصاً قلم به دست گرفت و صلح نامه را نوشت».

ولى جمعى، از علماى اسلام، این حدیث را انکار کرده اند و آن را مخالف صریح آیات قرآن مى دانند، هر چند به عقیده بعضى، صراحتى هم ندارد، زیرا این آیات، ناظر به وضع پیامبر(صلى الله علیه وآله) قبل از نبوت است، چه مانعى دارد که بعد از نیل به مقام نبوت، استثنائاً در یک مورد خطى بنویسد که آن خود معجزه اى محسوب مى شود؟!

ولى به هر حال، در چنین مسأله اى تکیه کردن بر خبر واحد دور از حزم و احتیاط، و مخالف چیزى است که در «علم اصول» اثبات شده، هر چند این خبر چنان که گفتیم مشکلى ایجاد نکند(۱)

 ۱. تفسیر نمونه، جلد ۱۶، صفحه ۳۲۴.