اخلاص

نوشته‌ها

جلوه هائى از زندگانى حضرت على بن ابیطالب

اشاره:

زندگانى پربار حضرت مولى الموحدین امام على بن ابیطالب (ع) سرشار از جلوه هاى گوناگونى است که تاکنون در هیچ بشرى مجال ظهور نیافته است . در واقع یکى از جهاتى که موجب تحیر مورخان و اندیشمندان جهان بوده است همین تنوع و تکثر خصوصیات عالى اخلاقى و عملى در وجود مبارک مولى علی(ع) بوده و هست که او را به شایستگى ابر مرد همه دورانها و ابوالعجائب همه اعصار معرفى مى کند. در طول تاریخ حیات بشر هیچگاه مردى بدین مرتبه ظهور نکرده است که مجمع عالیترین صفات و فضائل باشد. آنگونه که هرگاه سخن از علی(ع) به میان مى آید قلم از تکاپو باز مى ایستد که نخست از کدامیک از کرامات و ویژگیهاى منحصر به فرد او آغاز کند. مقام او با تمام ناشناختگى ها باز هم همچون قله رفیعى است که به تعبیر « گوته » هر چه به آن نزدیکتر شویم ، بزرگى و عظمت هاى او بر ما بیشتر آشکار مى شود.

علی(ع) مرد تقوى و دانش و سخاوت و مهر و عدالت … و شمشیر است . و هنگامى که سخن از شمشیر به میان مى آید ، مراد شجاعت است و ایستادگى در برابر شرک و کفر و ستم و پایمردى در طریق تحقق و استمرار حکومت الله در زمین و جلوگیرى از هرگونه کژى و انحراف . به این اعتبار ، نبردهایى را که حضرت در آن حضور داشته اند را مى توان به دو گروه تقسیم کرد. گروه نخست نبردهاى صدر اسلام است با هدف تحقق اسلام و مبارزه با شرک و کفر و گروه دوم نبردهاى دوران خلافت آن حضرت با قاسطین ، مارقین و ناکثین با هدف پیشگیرى از جریان نفاق و انحراف .

امام علی(ع) و جنگهاى صدر اسلام

به گواه تاریخ ، هیچ شخصیتى مانند حضرت علی(ع) در جریان جنگهاى صدر اسلام حضورى تعیین کننده و خارق العاده نداشته است . قدرت و شجاعت اعجاب انگیز در کنار روحیه شهادت طلبى و اندیشه پیروزى بر کفر و شرک و استقرار اسلام ، موجب شده است تا به راستى تمامى مورخان و راویان ، متفق القول لب به تحسین مولاى متقیان (ع) بگشایند.

بى گمان بررسى و تجزیه و تحلیل نبردهایى که در صدر اسلام به وقوع پیوست و نقش حضرت اسدالله الغالب (ع) در این میدان ها به فرصتى بس فراخ نیازمند است و در این مجال به اجمال از این دوره سخن گفته خواهد شد.

نخستین جنگ بین مسلمانان و کفار قریش که به جنگ « بدر » موسوم شد در سال دوم هجرى به وقوع پیوست چنانکه طبرى در « مجمع البیان » نقل مى کند ، در میان سپاه اسلام تنها شش زره وجود داشت و تعداد سپاهیان دشمن چند برابر مسلمانان بود. در آغاز این جنگ ، عتبه و شیبه وفرزند عتبه ولید ، که از شجاعان و نامداران لشکر قریش بودند ، قدم به میدان نهاده و مبارز طلبیدند. از سوى لشگر مسلمانان سه نفر از انصار مدینه براى نبرد با آنان قدم به میدان مبارزه نهادند. اما عتبه با تکبر و به صورت تحقیرآمیزى گفت : « ما را به شما نیازى نیست ، کسانى باید به جنگ ما بیایند که هم شان ما باشند. »

در این هنگام رسول خدا(ص) به عبیده بن حارث ، حمزه و امام علی(ع) ماموریت داد تا برخیزند و به میدان بشتابند. چندى نگذشت که امام علی(ع) با ضربتى هولناک حریف خود را به هلاکت رسانید و بدین ترتیب روحیه سپاه را متزلزل نمود.

در کتابهاى بسیارى درباره این روز و خدمات شجاعانه حضرت به اسلام سخن گفته شده است . در روز بدر چنانکه « ابن شهر آشوب » در مناقب و « ابن ابى الحدید » در شرح نهج البلاغه ذکر کرده اند بیش از سى و پنج نفر که نیمى از کشته شدگان سپاه قریش بودند ، به دست حضرت امیرالمومنین به هلاکت رسیده بودند و نکته بسیار مهم در این باره آنکه این اشخاص تمامى از پهلوانان و جنگجویان چالاکى بودند که داراى هیبتى بسیار هولناک و پرآوازه در خونریزى ، که نام و سوابق این افراد در « ارشاد » شیخ مفید(ره ) ثبت شده است . (ج ۱ ـ ص ۶۲ )

جنگ احد که در سال سوم هجرى رخ داد ، آزمایش عظیمى دیگر بود که موجب شد نام علی(ع) به عنوان سربلندترین و ثابت قدم ترین مسلمانان در تاریخ ثبت شود. نافرمانى ساده لوحانه برخى از مسلمین در این جنگ موجب شد تا سپاه خالدبن ولید که منتظر فرصتى بود ، از اصل غافلگیرى استفاده کرده و از پشت سر بر مسلمین که میرفتند پیروز جنگ باشند ، بتازند.

در این جنگ به انتقام خون کشته شدگان جنگ بدر ، کفار با گردآورى بیش از سه هزار نفر با تجهیزات کامل قدم به میدان نهاده بود و در صدد بود تا با کسب پیروزى ، نهال اسلام را از میان بردارند و آبروى از دست رفته خویش را بازیابند. بدین لحاظ کفار قریش در این نبرد ، سفاک ترین و زشت ترین چهره خود را به نمایش گذاشتند و از هیچ نوع سیاهکارى و درنده خویى دریغ نکردند. ایستادگى ، دلاورى و فداکارى امام علی(ع) در این نبرد کاملا شاخص و برجسته بود. چنانکه ابن عباس یکى از فضایل بى شمار آن حضرت را در وفادارى و فداکارى آن حضرت در روز احد دانسته است که علی(ع) در حالى در کنار پیامبر(ص) ماند و از ایشان دفاع کرد که دیگران گریختند. در این نبرد نیز تعدادمشرکانى که به شمشیر امام علی(ع) به هلاکت رسیدند ، به تنهایى بیشتر از سایر کشته شدگانى بود که به دست مسلمانان دیگر به هلاکت رسیده بودند.

غزوه خندق در شوال سال پنجم هجرت در مدینه به وقوع پیوست . واقعه مهم در این جنگ ، حضور « عمروبن عبدود » جنجگوى نامدار سپاه قریش است که پس از زخمى شدن در جنگ بدر با خود عهد کرده بود که تا انتقام خود را از پیامبر(ص) و مسلمین نگیرد بر زخم خود مرهم نگذارد! عمرو در بین اعراب آنقدر به شجاعت و جنگاورى معروف بود که او را با هزار مرد جنجگو برابر مى دانستند و از مواجهه شدن با او مى گریختند. در روز نبرد ، عمرو با شهامت کم نظیرى از خندق مسلمین عبور کرد و خود را به صفوف مسلمانان رسانده و مبارز طلبید. از آنجا که کسى جرات روبرو شدن با او را نداشت ، هیچکس پیشقدم نشد. عمرو که اوضاع را بدین منوال دید شروع به تمسخر مسلمانان کرد. در همین لحظه علی(ع) وارد میدان شد و براى مبارزه اعلام آمادگى کرد. عمرو چون علی(ع) را در مقابل خود دید ، کوشش کرد تا او را از نبرد منصرف نماید اما عزم علی(ع) را وقتى کامل دید به سمت حضرت به طور ناگهانى یورش برد. در این هنگام پیامبر عالیقدر اسلام (ص) فرمود : « برز الایمان کله الى الشرک کله »

یعنى : همه ایمان با تمام شرک روبرو شد.

پس از درگیرى سختى ، علی(ع) با ضربتى شگفت انگیز عمرو بن عبدو را به هلاکت رساند ، ضربتى که رسول خدا درباره آن ضربت فرمود :

« الضربه على یوم الخندق افضل من عباده الثقلین »

یعنى : به درستى که ضربت علی(ع) در روز خندق از عبادت جن و انس والاتر بود.

در این خصوص روایات بسیار دیگرى نیز در کتب شیعه و سنى به طور متواتر نقل شده است که حکایت از اهمیت شجاعت و فداکارى حضرت على بن ابیطالب در آن روز سرنوشت ساز دارد.

جنگ خیبر از دیگر جنگهاى بزرگ صدر اسلام است که در سال هفتم هجرت رسول اکرم (ص) در سمت شمال غربى مدینه روى داد. خیبر مرکب از هفت قلعه محکمى بو که در اطراف مدینه واقع بود و به مرکزى براى توطئه یهودیان علیه اسلام تبدیل شده بود. در روزهاى آغازین جنگ ، برخى از قلعه ها فتح شد. اما علیرغم محاصره مسلمانان ، قلعه « ناعم » یا « قموص » همچنان به پایدارى خود ادامه مى داد. طولانى شدن جنگ موجب اندوه رسول خدا را فراهم نموده بود تا اینکه روزى حضرت فرمود : « امروز پرچم را به مردى مى سپارم که خدا و رسول او را دوست مى دارند. آن حمله کننده اى است که اهل گریختن نیست . » و به این ترتیب پرچم سپاه اسلام را به علی(ع) سپرد. علی(ع) بى درنگ به سمت قلعه تاخت . « مَرحَب »، پهلوان نامدار یهود از قلعه خارج شد و با رجزخوانى مبارز طلبید. حضرت رجز خوانى مرحب را پاسخ گفت و با ضربه سهمگین ، او رابه خاک انداخت . یهودیان چون چنین دیدند به داخل قلعه گریختند و در را به سرعت بستند. علی(ع) خود را به کنار در رسانید و با پنجه هاى مشکل گشاى خویش ، در را از جاى کنده و به صورت سپرى بر سر دست گرفت و با مسلمانان وارد قلعه شده و آن را فتح نمود.

« قاضى عضدالدین ایجى » در « مواقف » نقل کرده است که پس از پایان جنگ ، چهل نفر به زحمت توانستند تا در را دوباره بر سر جاى خویش نصب کنند.

بنى نضیر ، ذات السلاسل ، حنین ، طائف و فتح مکه از جمله دیگر نبردهایى است که حضرت امیرالمومنین (ع) در این جنگها نقش بسیار موثر و تعیین کننده اى داشتند و ماجراى هر یک از این نبردها بسیار شنیدنى و عبرت انگیز است . از میان نبردهاى صدراسلام تنها نبردى را که امام علی(ع) به دستور پیامیر اسلام (ص) در آن حضور نیافتند ، جنگ « تبوک » است که در سال نهم هجرت پیش آمد و سپاهى براى مقابله با تحرکات رومیان که براى حمله به شهرهاى شمالى عربستان آماده شده بودند ، تدارک و روانه شد.

در این جنگ پیامبر(ص) ، علی(ع) را مامور کرد تا در مدینه بماند و در غیاب ایشان اداره امور را برعهده گیرد و با درایت و فراست جلوى دسیسه ها را بگیرند. به لحاظ آنکه این نخستین بارى بود که رسول خدا(ص) در یک سفر جنگى علی(ع) را به همراه خود نمى بردند ، این کار موجب تفسیرها و برداشتهاى گوناگونى خصوصا از سوى منافقان شد که دائم درصدد بودند تا موضوعى براى ایجاد شکاف در صفوف مسلمین پدید آورند. امام علی(ع) عاقبت خود را به پیامبر رسانیده و ماجرا را به عرض ایشان رساندند و حقیقت ماجرا را جویا شدند که پیامبر در پاسخ فرمودند : « یاعلى به راستى که مدینه جز به وجود من و تو اصلاح نخواهد شد. آیا خوشنود نیستى که مقام و منزلت تو نسبت به من همانند مقام و منزلت هارون نسبت به موسى باشد ، جز آنکه پس از من پیامبرى نیست . »

امام علی(ع) و جنگهاى دوران خلافت

به تعبیر یکى از شاعران معاصر ، « زمین فقط پنج تابستان به عدالت تن داد » و این پنج تابستان پنج سال خلافت مولاى متقیان علی(ع) بود. در طى این پنج سال امام همواره با هرگونه انحراف مبارزه فرموده و تمام سعى و توان خویش را در جهت اجراى احکام و قوانین دین مبین اسلام به کار بستند و همین جدیت بود که موجب شد تا کسانى که درصدد کسب منافع نامشروع خویش بودند ، با انواع توطئه ها و ایجاد موانع عرصه را بر آن حضرت تنگ نمایند.

عدم سازش پذیرى حضرت و پافشارى ایشان بر اجراى قسط و عدل و حاکمیت احکام الهى موجبات یاس و خشم کسانى را فراهم آورد که زمانى در زمره اصحاب و نزدیکان پیامبر بودند. و این گروه علاوه بر زخم خوردگان دیرین که کینه هاى عصر جاهلیت را هنوز در سینه مى پروراندند و درصدد انتقامجویى و مطامع دنیوى بودند ، بزرگترین جبهه مخالفان آن حضرت را تشکیل مى دادند. در کنار این دو گروه ، جماعتى نیز بودند که با برداشتهاى غلط و توقعات نابجاى خویش به مشکل آفرینى مى پرداختند و به این ترتیب امام یک تنه در سه جبهه با قاسطین ، مارقین و ناکثین در نبرد بودند، که به طور خلاصه مرورى خواهیم داشت بر نبردهاى این دوره .

جنگ جمل : در ماه جمادى الاخر سال سى و ششم هجرى بین امام علی(ع) و لشکریان عایشه و طلحه و زبیر روى داد. در روز نبرد ، علی(ع) سوار بر استر پیامبر چند بار بدون لباس رزم به میدان آمد و کوشید تا با پند و اندرز ، عایشه و طلحه و زبیر را از جنگ و لجاجت منصرف نماید. اما سرانجام پس از آنکه حجت را بر آنان تمام کرد ، فرمان نبرد را صادر فرمود.

بنابه گفته « ابن شهر آشوب » و مورخان دیگر ، تعداد سپاهیان امام علی(ع) از سپاهیان عایشه و طلحه و زبیر در آن روز کمتر بود اما با شروع جنگ ، به سرعت سپاه عایشه متلاشى شد. در این نبرد طلحه و زبیر و جمع زیادى از پیمان شکنان که با انگیزه زیاده طلبى به جنگ با آن حضرت برخاسته بودند کشته شدند. عایشه از آنجا که از حضرت درخواست عفو و گذشت کرده بود ، با احترام و به همراه چهل یا هفتاد زن به مدینه بازگردانده شد.

نبرد « صفین » : در سال سى و هفتم هجرى در محلى به همین نام واقع شد. در این نبرد معاویه پسر ابوسفیان و دستیار مکارش عمروعاص از هیچ حیله و خدعه اى فرو گذار نکردند تا جاییکه که براى گریز از شکست حتمى ، قرآنها را بر سرنیزه کردند تا به این وسیله با فریفتن ساده لوحان ، فرصتى دیگر براى تداوم توطئه هاى خویش بیابند. در جریان این نبرد فرماندهان سپاه امام علی(ع) همچون مالک اشتر رشادتها و از جان گذشتگى هاى فراوانى نمودند و بزرگانى چون عمار یاسر ، اویس قرنى ، هاشم بن عتبه ، ابوالهیثم مالک بن تیهان ، عبدالله بن بدیل ، خزیمه بن ثابت و… به شهادت رسیدند.

در این جنگ میان دو لشکر چهل برخورد روى داد که چهلمین آن « لیله الهریر » نام گرفت . در این شب آنقدر از سپاه معاویه کشته شد که اطرافیانش به او معترض شدند و اگر حیله فتنه انگیز عمروعاص به کمک او نمى آمد ، کارش براى همیشه یکسره شده بود. لیکن حیله عمروعاص در گروهى از سپاهیان ساده لوح لشکر امام علی(ع) کارگر افتاد و آنها حضرت را وادار به پذیرش حکمیت کردند.

گروه خوارج کسانى بودند که پس از اعلام حکمیت با شعار « لاحکم الالله » اعلام وجود کردند و تا به آنجا پیش رفتند که با تهدید امام به قتل از ایشان خواستند که استغفار کند و دوباره جنگ با معاویه را آغاز نماید! اما امام آنها را از مخالفت نهى فرمود و به این سبب آنان به سمت « نهروان » رهسپار شدند و در طى راه از هیچ جنایتى فرو گذار نکردند. در این حال امام که با تدارک لشکرى درصدد بود تا به جنگ معاویه برود ، در مقابل خطر خوارج ناچار شد که ابتدا کار خوارج را یکسره نماید و سپس به سراغ معاویه برود.

جنگ نهروان : در روز جنگ ، امام پیش از آغاز نبرد با خواندن خطبه اى با خوارج اتمام حجت کرد و پرچمى را به ابوایوب انصارى داد تا آنانکه پشیمان شده اند در زیر این پرچم گرد آیند و امان یابند که به این ترتیب چهارهزار نفر از خوارج با ابراز ندامت به سپاه امام (ع) ملحق شدند. آنگاه امام ، نوجوانى از قبیله بنى عامر را ماموریت داد تا با قرآن به نزد سپاه خوارج برود و آنان را به کتاب خدا و سنت رسول خدا(ص) دعوت کند. اما خوارج آن نوجوان را تیرباران کردند و لذا امام دستور حمله را صادر کرد.

در جریان این نبرد چهار هزار تن از خوارج کشته شدند و تنها ۹ نفر از آنان موفق به فرار شدند .

پس از فارغ شدن از جریان کارزار نهروان ، امام در اندیشه تدارک و تجهیز سپاهى جهت مقابله با معاویه بود که با حمله به شهرها و ایجاد ناامنى مشکلات فراوانى را پدید آورده بود ، لیکن از یک سو سست عنصرى برخى از مردم و از سوى دیگر تطمیع و وعده هاى پوشالى معاویه و نفوذ در شمار دیگرى از مردم آن روزگار و مانع تراشى ها و تفرقه افکنى ها مانع از انجام این مهم شد تا آنکه در شب نوزدهم ماه رمضان در محراب مسجد کوفه به ضرب شمشیر عبدالرحمن ملجم مرادى شهادت آن حضرت فرا رسید.

سیماى امام علی(ع) در میدان نبرد

در تاریخ صدر اسلام هیچ مردى همانند علی(ع) را نمى توان یافت که آمیزه اى از شجاعت و دلاورى ، و مجموعه اى از پسندیده ترین خصوصیات اخلاقى باشد. شهامت و جنگاورى او بدان پایه بود که نام مبارکش هراس در دل شجاع ترین پهلوانان عرب مى انداخت و موجب مى شد تا در مقابل ذوالفقار او سرتمکین فرود آورند. با این حال امام (ع) هیچگاه به خدعه و نیرنگ متوسل نشد و علیرغم آنکه بارها بر دشمنان خود دست یافت اما با جوانمردى ، از کشتن آنها صرفنظر کرد. امام هرگز زخمیان را دنبال نکرد و فراریان و زنان و کودکان را مورد تعرض قرار نداد و از دشنام دادن به دشمنان خویش اجتناب مى فرمود.

حضور امام علی(ع) در میدانهاى نبرد با هدف جهاد در راه ایجاد و گسترش حکومت دادگستر اسلامى بود. امام علی(ع) در سخنى مى فرمایند : « سوگند به خدا! که اگر تمام اقالیم هفتگانه را با آنچه زیر افلاک آن است در مقابل معصیت به خدا درباره مورچه اى که پوست جوى را از دهان او درآورم به من بدهند ، هرگز چنین اقدامى نخواهم کرد. »

« یحیى بن ابى العلا » نقل کرده است که امام علی(ع) همواره جنگ را بعدازظهر آغاز مى کردند تا شمار کشته شدگان کمتر باشد و گروه افزونترى امکان گریختن داشته باشند.

آن حضرت همواره جنگ را با نام خداى بزرگ آغاز مى کرد و پیش از آغاز جنگ با خواندن خطبه و یا ارسال نامه از طریق فرستادگان خود مى کوشید تا با بیان اصول و حقایق آنها را به حق دعوت نماید. روشنگرى هاى آن پیشواى راستین در ابتداى هر نبرد ، موجب مى شد تا گروهى با ابراز ندامت و پشیمانى به سپاه آن حضرت ملحق شوند و امان یابند.

تا هنگامى که دشمن جنگ را آغاز نمى کرد امام (ع) نیز از شروع جنگ امتناع مى ورزید. همچنین در هیچ کتابى نیامده است که پس از جنگى ، لشکریان تحت امر امام کسى را مورد شکنجه و یا مثله نمایند.

عشق به شهادت یکى از مهمترین خصوصیات و فضایل امام علی(ع) است که تمامى راویان و مورخان را به شگفتى وا داشته است . « رودلف ژایگر » مورخ نامدار آلمانى در کتاب « خداوند علم و شمشیر » درباره امام على چنین سخن گفته است : « على بن ابیطالب (ع) از این جهت گاهى فرماندهى قشون را به دیگرى واگذار مى کرد که به همه بفهماند که از مرگ حتمى هراسى ندارد و مردى راحت طلب و خوش گذران نیست . علی(ع) مى خواست که دوستان بدانند که او هم مثل شهیدانى که هر روز در میدان کارزار کشته مى شوند ، مرگ را استقبال مى کند و خصم هم بداند که بین مردى چون او ، و مردانى چون معاویه و عمروعاص تفاوت وجود دارد. »

امام علی(ع) از یادآورى نام و نحوه کشتن جنگجویانى که با ایشان روبرو شده بودند اجتناب مى ورزیدند و دیگران را نیز از بازگویى این امر باز مى داشتند. خصوصا آن حضرت هرگز میل نداشتند که در حضور خانواده شخص کشته شده ، ماجراى آن نبرد بازگو شود تا مبادا که خانواده آن شخص خود را تحقیر شده و یا بى آبرو نپندارد.

منش جوانمردى ، شرافت ، آزادگى و جمیع خصایل آن حضرت موجب مى شد که خانواده پهلوانانى که در مقابل آن حضرت شکست مى خوردند و جان خود را از دست مى دادند ، از این واقعه با افتخار یاد کنند و در موارد بسیارى نقل شده است که خانواده این پهلوانان مغلوب تنها تسلى و آرامش خود را در آن دانسته اند که اقوام آنها به دست پهلوانان نامدار ، جوانمرد و با شرفى چون امیرمومنان کشته شده است .

این مقال را با یادآورى سروده زیبایى از جلال الدین محمد مولوى به پایان مى آوریم که اشاره اى است به نبرد امام علی(ع) در جنگ خندق با عمربن عبدود و شاهد دیگرى بر شایستگى هاى بیشمار مولاى متقیان .

از على آموز اخلاص عمل             شیرحق را دان منزه از دغل

فهرست منابع :

۱ ـ خداوند علم و شمشیر ـ رودلف ژایگر ، ترجمه : ذبیح الله منصورى ـ چاپ اول تهران : نشر ایرانیان

۲ ـ حکومت عدالتخواهى ـ سیداسماعیل رسولزاده خوبى ـ تهران : انتشارات صدر ـ چاپ دوم ۱۳۶۵

۳ ـ شخصیت علی(ع) عباس محمود عقاد (مصرى ) ـ ترجمه : سیدجعفر غصبان ـ تهران : نشر ساحل ـ چاپ اول

۴ ـ امام علی(ع) پیشوا و پشتیبان ـ سلیمان کتانى ـ ترجمه : سیدجواد هشترودى ـ تهران : انتشارات محراب قلم ـ چاپ اول ۱۳۶۸

۵ ـ الفتوح ـ ابن اعثم کوفى ـ ترجمه : محمدبن احمد مستوفى ، تصحیح : غلامرضا طباطبایى مجد ـ تهران : انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى ـ چاپ اول ۱۳۷۲

۶ ـ الامام على ، صوت العداله الانسانیه ـ تالیف : جرج جرداق ـ بیروت : دارالروا ـ ۱۹۵۸

۷ ـ قرآن کریم ـ مترجم : عباس مصباح زاده ـ تهران : انتشارات جاویدان ـ چاپ سوم ۱۳۷۲

۸ ـ على و فرزندانش ـ تالیف : دکتر طه حسین ـ مترجم : محمدعلى شیرازى ـ تهران : نشر گنجینه ـ چاپ چهاردهم ۱۳۵۴

۹ ـ نهج البلاغه ـ ترجمه : دکتر سیدجعفر شهیدى ـ تهران : مرکز نشر دانشگاهى ـ چاپ اول ۱۳۷۴

۱۰ ـ غرر الحکم و دررالکلم ـ ترجمه : محمدعلى انصارى ـ قم : موسسه خلیج ـ چاپ اول

۱۱ ـ الغارات تالیف : ابواسحاق ابراهیم بن محمد ثقفى ـ ترجمه : محمدباقر کمره اى : تهران : فرهنگ اسلام ، چاپ اول ۱۳۵۶ .

شیخ ابوالحسن شیرازی

اشاره:

آیت الله شیخ ابوالحسن شیرازی (مقدسی)، در سال ۱۲۹۳ در کوهستان از توابع داراب استان فارس متولد شد. پدرش مهدی قلی خان از متنفذین محل بود. مقدمات دانش اندوزی را در دارای و اصطهبانات گذراند و در شیراز سطوح عالیه و مقداری فلسفه آموخت، سپس به مشهد آمد و مدتی از دروس اساتید حوزه مشهد به ویژه دروس عمیق و عالم پرور آیت الله میرزا مهدی اصفهانی (ره) بهره گرفت.

در نجف

پس از مدتی ره سپار نجف گردید و از محضر آیات عظام شیخ محمد حسین اصفهانی (کمپانی)، میرزا محمد حسین نائینی، آقا ضیاء عراقی و سید عبدالهادی شیرازی، استفاده کرد و موفق به دریافت اجازه اجتهاد از برخی آیات عظام گردید.

آنگاه به ایران بازگشت و دو سال در حوزه علمیه قم در درس مرحوم آیت الله العظمی بروجردی شرکت کرد. در سال ۱۳۴۰ به مشهد مراجعت کرد و به تدریس و تربیت طلاب فاضل پرداخت.

فعالیت ها

همزمان با شروع نهضت اسلامی در ایران ایشان صادقانه در این قیام مردمی شرکت کرد. پس از پروزی انقلاب، از طرف امام خمینی قدس سره به عنوان اولین امام جمعه شهر مقدس مشهد منصوب شد و در مجلس خبرگان قانون اساسی به عنوان نماینده مردم استان خراسان و دو دوره در خبرگان رهبری به عنوان اولین نماینده خراسان انتخاب گردید. این عالم خدمتگزار همواره (قبل و بعد از انقلاب) برای رفع مشکلات مردم فراوان می کوشید. او با تأسیس چندین حمام عمومی، منبع آب آشامیدنی، حسینیه، و مسجد، مدرسه، سدهای خاکی، در خراسان و داراب و تأسیس چندین شهرک برای افراد کم درآمد، آثار بسیاری از خود برجای گذاشت. ایشان به کارهای فرهنگی و علمی بسیار ارج می نهاد، از این رو مدرسه عملیه “ولی عصر عجل الله تعالی فرجه” و مؤسسه “اسلام شناسی بانوان” را تأسیس کرد.

وفات

بالاخره پس از عمری سراسر تلاش، جهاد و اخلاص، عصر یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۷۹ / پنجم جمادی الاولی ۱۴۲۱ قمری در ۸۶ سالگی دار فانی را وداع گفت و در جوار مولایش حضرت امام رضا (ع) در دارالزهد مدفون گشت.

شیخ حسن بن یوسف حلی (علامه حلی)

اشاره:

برگ هاى زرّین حیات علامه حلى با تعهد و صداقت مزیّن و با تار و پودى از اخلاص و محبّت شیرازه گردیده است. مرزبان بیدارى که فقه شیعه و معارف اهل بیت عصمت و طهارت (ع) را در سایه ‏سار ولایت پاسدارى کرد و فقاهت را با درفش ولایت برافراشت. باشد که با دقت و مطالعه در زندگى این ستاره درخشان روح بلند، ایمان، لوح دانش و فضیلت هاى معنوى و تقواى او را نظاره کنیم و در پرتو معرفت، هنر، تعهد و اخلاصش، نبض حرکت دانش ها و تحصیلات خویش را تنظیم نماییم و با شیوه برخورد با رخدادها و فراز و نشیب حوادث روزگار آشنا شویم.

ولادت و خاندان‏

چنانکه نقل است مولاى متقیان على (ع) در مسیر حرکت از کوفه به صفّین برتپّه ‏هاى بابل روى تلّ بزرگى ایستاد و اشاره به بیشه و نیزارى نمود و این سخن را فرمود:

اینجا شهرى است و چه شهرى! اصبغ بن نباته از یاران نزدیک حضرت عرض کرد: یاامیرالمؤمنین! مى‏ بینم از وجود شهرى در اینجا سخن مى‏ گویى، آیا در اینجا شهرى بود و اکنون آثار آن از بین رفته است؟

فرمود: نه! ولى در اینجا شهرى به وجود مى ‏آید که آن را «حلّه سیفیّه»[۱] مى‏ گویند و مردى از تیره بنى اسد آن را بنا مى‏ کند و از این شهر مردمى پاک سرشت و مطهّر پدید مى ‏آیند که در پیشگاه خداوند مقرّب و مستجاب‏الدعوه مى ‏شوند.[۲]

در شب ۲۹ رمضان ۶۴۸ ق. در این شهر فرزندى از خاندانى پاک سرشت ولادت یافت که از مقرّبان درگاه بارى ‏تعالى‏ قرار گرفت. نامش حسن و معروف به آیه اللَّه علّامه حلّى است. مادرش بانویى نیکوکار و عفیف، دختر حسن بن یحیى بن حسن حلّى[۳] خواهر محقق حلّى است و پدرش شیخ یوسف سدیدالدین از دانشمندان و فقهاى عصرخویش در شهر فقاهت حلّه است.

علّامه حلّى از طرف پدر به «آل مطهّر» پیوند مى‏خورد که خاندانى مقدس و بزرگ و همه اهل دانش و فضیلت و تقوا بودند. از آنها آثار و نوشته‏ هاى گرانقدر به یادگار مانده که تا به امروز و در امتداد تاریخ مورد استفاده دانش پژوهان قرار گرفته است. آل
مطهّر به قبیله بنى اسد که بزرگترین قبیله عرب در شهر حلّه است پیوند مى‏ خورند که مدت زمانى حکومت و سیادت از آنها بود.[۴]

آغاز تحصیل‏

منزل شیخ سدیدالدین که سرشار از کرامت و تقواست، کودکى را در خود جاى داده که مایه افتخار آن است. حسن فرزند شیخ گرچه هنوز از عمرش چند سالى بیش نگذشته، با راهنمایى دلسوزانه پدرش براى فراگیرى قرآن مجید به مکتب خانه رفت و با تلاش و پیگیرى مداوم و هوش و استعداد خدادادى که داشت در زمانى کوتاه خواندن قرآن را بخوبى یاد گرفت. فرزند شیخ نوشتن را در مکتب خانه آموخت ولى به این مقدار راضى نشد. از این رو نزد معلم خصوصى خط رفت و در محضر شخصى به نام «محرّم» با تلاش و جدیت فراوان در اندک زمانى نوشتن را بخوبى فرا گرفت.[۵]

حسن بن یوسف پس از آموختن کتاب وحى و خط، کم‏کم آمادگى فراگیرى دانش ها را در خود تقویت نمود و در مراحل اولیه تحصیل مقدمات و مبادى علوم را در محضر پدر فاضل و فقیه خود آموخت و به سبب کسب این همه فضیلت هإ؛ و نیکی ها در سنین کودکى به لقب «جمال‏الدین» (زینت و زیبایى دین) در بین خانواده و دانشمندان مشهور گشت.

در برابر طوفان‏

هنوز یک دهه از سن جمال‏الدین حسن نگذشته بود که با حمله وحشیانه مغولان رعب و وحشت سرزمین هاى اسلامى را در بر گرفت. ایران در آتش جنگ مغولان مى‏ سوخت و شعله آن دیگر نواحى را نیز تهدید مى‏ کرد. در این میان مردم عراق دلهره عجیبى داشتند. هر لحظه ممکن بود لشکریان مغول از ایران به سوى عراق حرکت کنند و شهرهاى آنجا را یکى پس از دیگرى فتح نمایند. بغداد پایتخت عباسیان آخرین روزهاى زوال خلافت عباسیان را
مشاهده مى ‏کرد. مردم از ترس احتمال حمله مغولان وحشى شهرها را خالى کرده و سر به بیابان گذاشته بودند.

شیعیان و مردم شهرهاى مقدس عراق چون کربلا، نجف و کاظمین به بارگاه ملکوتى ائمه معصومین روى آورده، در حرم امن اهل بیت عصمت و طهارت: پناهنده شدند و حریم دل را آرامش مى دادند.

مردم حلّه‏ نیز سر به بیابان و نیزارها گذاشته، بعضى به کربلاى معلّا و نجف اشرف پناهنده شدند و چند نفرى هم در شهر ماندند که از جمله آنان سه نفر فقیه و دانشمند به نام هاى: شیخ یوسف سدیدالدین، سید مجدالدین بن طاووس و فقیه ابن‏العزّ بودند. این دانشمندان در جایى جمع شدند و براى نجات شهرهاى مقدس کربلا، نجف، کوفه و حلّه درپى چاره اندیشى برآمدند و پس از گفتگوهاى زیاد و مشورت با یکدیگر به این نتیجه رسیدند که نام ه‏اى نزد هولاکوخان پادشاه مغول بفرستند و از وى امنیت و آسایش براى شهرهاى مقدس عراق درخواست نمایند.

سرانجام در سال ۶۵۷ ق. بغداد به دست هولاکو فتح گردید و «معتصم » آخرین خلیفه بنى عباس از بین رفت حوزه فرهنگ اسلام و مذهب شیعى در بغداد که از رونق بسزایى برخوردار بود متلاشى شد و بر شهرهاى عراق ترس و وحشت از مغولان سایه افکند. ولى به رغم وحشی گری هاى مغولان دور از فرهنگ و با تلاش و همت بلند و درایت فقهاى شیعه در حلّه . بویژه شیخ یوسف سدیدالدین پدرجمال‏ الدین حسن . و لطف و عنایت پروردگار، امنیت به شهر حلّه و شهرهاى مقدس عراق بازگشت و سرزمین حلّه پناهى براى فقها و دانشمندان شد.[۶]

از این پس حلّه تا اواخر قرن هشتم، به مثابه یکى از حوزه ‏هاى بزرگ مذهب شیعى شناخته مى ‏شد که طلّاب و اندیشمندان از گوشه و کنار مجذوب آن حوزه مى‏ شدند. بدین گونه وطن جمال‏ الدین حسن براى وى و دیگر دانش پژوهان در سایه صلح و آرامش و به دور از جنگ و خونریزى مهیّاى استفاده از محضر بزرگان و عالمان دین قرار گرفت.

در محضر عالمان‏

جمال‏ الدین حسن در شهر حلّه بزیست و در محضر فقها، متکلمان و فلاسفه والامقام با کمال ادب زانو زد و از روح بلند معنوى و اخلاق و دانش آنان بهره کافى برد و خویشتن را به دانش و تهذیب نفس آراست و به تمام فنون و علوم مسلح گردید و از دست آنان به دریافت اجازه نامه اجتهادى و نقل حدیث مفتخر گردید. حال به اختصار به نام چند نفر از اساتید بزرگوار وى اشاره مى ‏کنیم:

شیخ یوسف سدیدالدین (پدر ارجمند او)، محقق حلّى (۶۰۲ . ۶۷۶ق)، خواجه نصیرالدین طوسى (۵۹۷ . ۶۷۲ق)، سید رضى ‏الدین على بن طاووس (۵۸۹ . ۶۶۴ق)، سید احمد بن طاووس (متوفا به سال ۶۷۳ق)، یحیى بن سعید حلّى (متوفا به سال ۶۹۰ق)،مفیدالدین محمد بن جهم حلّى، على بن سلیمان بحرانى، ابن میثم بحرانى (۶۲۶ . ۶۷۹ق)، جمال‏الدین حسین بن ایاز نحوى (متوفاى ۶۸۱ ق)، محمد بن محمد بن احمد کشى (۶۱۵ . ۶۹۵ق)، نجم الدین على بن عمر کاتبى (متوفا به سال ۶۷۵ق)، برهان الدین نسفى، شیخ فاروقى واسطى و شیخ تقى‏ الدین عبداللَّه بن جعفر کوفى.[۷]

درخشش‏

جمال ‏الدین حسن، ستاره پرفروغ «آل مطهّر» و شهر فقاهت حلّه هنوز مدّت زمانى از تحصیلش نگذشته بود که با ذوق سرشار خدادادى و علاقه وافر، به تمام دانش هاى بشرى مانند فقه و حدیث، کلام و فلسفه، اصول فقه، منطق، ریاضیات و هندسه مسلح گردید و تجربه لازم را به دست آورد. آوازه فضل و دانش وى به سرعت در سرزمین حلّه و دیگر شهرها پیچید و در مجالس درس و محیط فرهنگى نام مقدسش را به نیکى و احترام یاد مى‏ کردند و «علّامه»اش مى‏ خواندند. علامه حلّى چون خورشید فروزان در آسمان فقاهت درخشید و دیگران از نور وجودش استفاده کردند. در شهر حلّ حوزه درس تشکیل داد و علاقه‏مندان و تشنه کامان معارف و علوم اهل بیت: از گوشه و کنار جذب آن شدند و از دریاى بى‏ کرانش سیراب گشتند.یکى از دانشمندان مى ‏گوید: علامه حلّى نظیرى ندارد نه پیش از زمان خودش و نه بعد از آن. کسى که در مجلس درس او پانصد مجتهد تربیت شد.[۸]از جمله فرزانگان و ستارگانى که در محضرش زانو زدند و از انفاس پاک و مکتب پربار فقهى، کلامى و روح بلندش بهره‏ ها بردند و از دست مبارکش به دریافت اجازه نامه
اجتهادى و نقل حدیث مفتخر شدند اینان بودند: فرزند عزیز و نابغه ‏اش محمد بن حسن بن یوسف حلّى معروف به «فخرالمحققین» (۶۸۲ . ۷۷۱ق)، سید عمیدالدین عبدالمطلب و سید ضیاءالدین عبداللَّه حسینى اعرجى حلّى (خواهرزادگان علامه حلّى) تاج ‏الدین سید محمد بن قاسم حسنى معروف به «ابن مُعیّه»(متوفى ۷۷۶ق)، رضى ‏الدین ابوالحسن على بن احمد حلّى (متوفى ۷۵۷ق)، قطب الدین رازى (متوفى ۷۷۶ ق)، سید نجم الدین‏ مهنّا بن سنان مدنى، تاج ‏الدین محمود بن مولا، تقى ‏الدین ابراهیم بن حسین آملى ‏و محمد بن على جرجانى.

مرجع تقلید

بعد از رحلت محقق حلّى در سال ۶۷۶٫ق که زعامت و مرجعیت شیعیان را به عهده داشت شاگردان ممتاز وى و فقها و دانشمندان حلّه به دنبال فقیه و مجتهدى بودند که خصوصیات مرجعیت و زعامت را دارا باشد تا او را به عنوان مرجع تقلید معرفى کنند. آنان تنها علامه حلّى را که از شاگردان برجسته و دست پرورده مکتب فقهى محقق حلّى بود و فقها و مجتهدان بنام آن روزگار در حوزه درس وى شرکت مى ‏کردند شایسته مرجعیت و پیشوایى دین مى ‏شناختند و این در زمانى بود که فقط ۲۸ بهار از عمر شریف علامه گذشته بود. این امر حاکى از نبوغ و شخصیت والاى اوست که در این سنین تمام دانش ها و فضایل اخلاقى و کرامت هاى معنوى و انسانى را به کمال رسانده و از دیگر عالمان و مجتهدان برترى جسته و به مقام شامخ مرجع تقلید و فتوا در احکام شرع مقدس اسلام نایل گشته بود. آرى پس از رحلت محقق حلّى زعامت و مرجعیت شیعیان به علامه حلّى منتقل گردید و این بار امانت‏ الهى بر دوش با کفایت او گذاشته شد. بدین سبب به لقب مقدس و شریف «آیه اللَّه» مشهور گردید؛ که در آن روزگار تنها او به این لقب خوانده مى‏ شد و هرکس آیه اللَّه مى‏ گفت منظورش علامه حلّى بود.

عصر علّامه‏

عصر علامه را باید زمان توسعه فقه شیعه و حقانیت مذهب اهل بیت عصمت و طهارت: و دوره پیشرفت تمدن و دانش در گوشه و کنار جهان اسلام نامید. چرا که علامه حلّى تلاش و کوشش خستگى ناپذیرى در نشر علوم و فقه اسلام بر طبق مذهب اهل بیت نمود و در فقه تحول و شیوه نوى را ارائه کرد. وى اولین فقیهى بود که ریاضیات را به عنوان دانشى در فقه وارد کرد و به فقه استدلالى تکامل بخشید. تأثیرى که دیدگاه فقهى، کلامى و آثار علامه گذارده بود محور بحث و تکیه ‏گاه دانشمندان بر طبق نظرات فقهى فقها و دانشمندان شیعى بود.[۹]در آن روزگار، در بغداد و عراق خاندان جوینى حکومت مى ‏کردند که گرچه از طرف پادشاهان مغول به بغداد و این منطقه گمارده شده بودند، بیش از سى سال فرمانرواى مطلق بودند و در ترویج دین مبین اسلام و تعظیم علما و نشر دانش و فضیلت ها و ترمیم خرابی هاى مغولان، هرچه توانستند دریغ نکردند. به واقع اگر وجود آنان نبود آثارى از تمدن اسلام بر جاى نمى‏ ماند.[۱۰] در ایران نیز گرچه حاکمان مغول حکومت مى ‏کردند و مدت زیادى رعب و وحشت و جنایت و خونریزى حکم فرما بود، رفته رفته از بى فرهنگى و خوى ستمگرى مغولان کاسته شد و این به سبب تأثیر فرهنگ مردم ایران و اسلام و نیز هوشیارى و سیاست وزراى لایق و شایسته‏ اى نظیر خواجه نصیرالدین طوسى، یاور وحى و عقل و استاد علّامه حلّى بود. حضور چنین دانشمندان دلسوز فرهنگ اسلام و ملّت در دستگاه مغولان، در پیشرفت علم و جلوگیرى مغولان وحشى از تخریب و آتش سوزى مراکز فرهنگى و کتابخانه ‏ها، نقش بسزایى ایفا کرد؛ دانشمندانى که در انجام این مهم از آبروى خویشتن سرمایه گذاشتند و هم چون شمع سوختند.

علّامه و اول جایتو

علّامه حلّى شهرت جهانى داشت و آوازه او به تمام نقاط رسیده بود. حاکم عصر وى سلطان محمد اولجایتو یکى از پادشاهان مغول بود که از سال ۷۰۳ تا ۷۱۶ق. در ایران بر متصرفات مغول حکومت مى ‏کرد. اولجایتو در سال ۷۰۴ق. در پنج فرسخى ابهر در سرزمینى سرسبز که رود کوچک ابهر و زنجان رود از آنجا سرچشمه مى‏ گیرد، شهر «سلطانیه» را تأسیس کرد. بناى شهر ده سال طول کشید و در سال ۷۱۳ ق. شهرى بزرگ داراى ساختمان و بناهاى بسیار زیبا به وجود آمد. در آنجا قصرى براى خویش ساخت و مدرسه بزرگى شبیه مدرسه مستنصریه بغداد بنیان گذارى و از هر سو مدرسان و علماى اسلام را دعوت کرد. نوشته ‏اند در یکى از روزها سلطان درپى ناراحتى شدید از روى خشم یکى از زنانش را در یک مجلس سه طلاقه کرد! پس از مدتى پشیمان شد و از دانشمندان سنّى مذهب دربارى از حکم چنین طلاقى سؤال کرد. آنها در پاسخ گفتند: آن زن دیگر همسر شما نیست!. یکى از وزرا گفت: در شهر حله فقیهى است که فتوا به باطل بودن این طلاق مى ‏دهد. فقیهى را که آن وزیر پیشنهاد داد علامه حلّى بود. از این رو سلطان از علامه دعوت کرد و قاصدان به شهر حلّه رفتند و آیه اللَّه حلّى را همراه خود به مرکز حکومت آوردند. هرچند زمان مسافرت علامه به ایران به طور دقیق روشن نیست ولى ممکن است پس از سال هاى ۷۰۵ق. به بعد باشد. علّامه پس از ورود به ایران، در اولین جلسه ‏اى که سلطان تشکیل داد شرکت کرد و بدون توجه به مجلس شاهانه، با برخورد علمى و پاسخ هاى دقیق و محکمى که به سؤالات مى‏ گفت دانشمندان و پیروان مذاهب چهارگانه اهل سنت را به پذیرش نظر خویش ملزم کرد و در خصوص طلاق همسر شاه فرمود: طلاق باطل است چون شرط طلاق که حضور دو شاهد عادل باشد فراهم نبوده است. شاه با خوشحالى از این فتوا، از قدرت علامه حلى در بحث و مناظره، صراحت لهجه، حضور ذهن قوى، دانش و اطلاعاتى که داشت و با شهامت و دلیل هاى روشن صحّت نظرات خویش را ثابت مى کرد خوشش آمد و علاقه وافرى به فقیه شیعى پیدا کرد.[۱۱]

بذر تشیع‏

آن را که فضل و دانش و تقوا مسلّم است‏ هرجا قدم نهد قدمش خیرمقدم است‏

حضور فقیه یگانه عصر علّامه حلّى در ایران و مرکز حکومت مغولان خیر و برکت بود و بإ؛ زمینه ‏هایى که حاکم مغول براى وى به وجود آورده بود کمال بهره را برد و به دفاع از امامت و ولایت ائمه معصومین: برخاست. از این رو بزرگترین جلسه مناظره با حضور اندیشمندان شیعى و علماى مذاهب مختلف برگزار شد. از طرف علماى اهل سنت خواجه نظام‏ الدین عبدالملک مراغه ‏اى که از علماى شافعى و داناترین آنها بود برگزیده شد. علّامه حلّى با وى در بحث امامت مناظره کرد و خلافت بلافصل مولا على (ع) بعد از رسالت پیامبر اسلام را ثابت نمود و با دلیل هاى بسیار محکم برترى مذهب شیعه امامیّه را چنان روشن ساخت که جاى هیچ گونه تردید و شبه ه‏اى براى حاضران باقى نماند. پس از جلسات بحث و مناظره و اثبات حقانیت مذهب اهل بیت عصمت و طهارت: اولجایتو مذهب شیعه را انتخاب کرد و به لقب «سلطان محمد خدابنده» معروف گشت. پس از اعلان تشیع وى، در سراسر ایران مذهب اهل بیت منتشر شد و سلطان به نام دوازده امام خطبه خواند و دستور داد در تمام شهرها به نام مقدس ائمه معصومین: سکّه زنند و سر در مساجد و اماکن مشرّفه به نام ائمه مزیّن گردد.[۱۲] یکى از دانشمندان مى‏ نویسد: اگر براى علامه حلّى منقبت و فضیلتى غیر از شیعه شدن سلطان محمد به دست او نبود، همین براى برترى و افتخار علامه بر دانشمندان و فقها بس بود. حال آنکه مناقب و خوبی هاى وى شمارش یافتنى نیست و آثار ارزنده‏اش بى ‏نهایت است.[۱۳]

در ایران‏

آیه اللَّه علّامه حلّى، عارف و فقیه برجسته شیعه، در ایران باقى ماند و حدود یک دهم لاز عمر شریفش در این خطّه گذشت. او در این مدت خدمات بسیار ارزنده‏اى نمود و در نشر علوم و معارف اهل بیت: کوشش فراوان نمود و شاگردان زیادى را تربیت کرد. علامه چه در شهر سلطانیه و چه در مسافرتها به دیگر شهرهاى ایران پیوسته ملازم با سلطان بود. به پیشنهاد وى سلطان دستور داد مدرسه سیّارى را از خیمه و چادر، داراى حجره و مدرس آماده کنند تا با کاروان حمل گردد و در هر منزلى که کاروان رحل اقامت کرد خیمه مدرسه در بالاترین و بهترین نقطه منزل برپا شود.[۱۴]

او علاوه بر تدریس و بحث و مناظره با دانشمندان اهل سنت و تربیت شاگردان، به نوشتن کتاب هاى فقهى، کلامى و اعتقادى مشغول بود؛ چنانکه در پایان بعضى از کتابهاى خود نگاشته است: این نوشته در مدرسه سیّار سلطانیّه در کرمانشاهان به اتمام رسید. وى کتاب ارزشمند «منهاج‏الکرامه» را که در موضوع امامت است براى سلطان نوشت و در همان زمان پخش گردید.

علّامه حلّى پس از یک دهه تلاش و خدمات ارزنده فرهنگى و به اهتزاز درآوردن پرچم ولایت و عشق و محبّت خاندان طهارت: در سراسر قلمرو مغولان در ایران، در سال ۷۱۶ق. بعد از مرگ سلطان محمد خدابنده، به وطن خویش سرزمین حلّه برگشت و در آنجا به تدریس و تألیف مشغول گردید و تا آخر عمر منصب مرجعیت و فتوا و زعامت شیعیان را به عهده داشت.[۱۵]

گنجینه ماندگار

تدریس و تألیف هریک فضیلت بسیار مهمّى براى راد مردان عرصه دانش است و علّامه شخصیتى بود که در این دو جنبه از دیگر محققان و دانشوران پیشى گرفت و سرآمد روزگار شد. چنانکه گفته ‏اند: علّامه حلّى زمانى از نوشتن کتابهاى حکمت و کلام فارغ شد و به تألیف کتابهاى فقهى پرداخت که از عمر مبارکش بیش از ۲۶ سال نگذشته بود.[۱۶]او در رشته‏ هاى گوناگون علوم کتاب هاى زیادى دارد که اگر در مجموعه ‏اى جمع آورى شود دایرهالمعارف و کتابخانه بسیار ارزشمندى خواهد شد. یکى از دانشمندان مى‏ نویسد: اگر به نوشته ‏هاى علامه دقت کنید پى خواهید برد که این مرد از طرف خداوند تأیید شده است، بلکه نشانه‏اى از نشانه ‏هاى خداست. چنانچه نوشته‏ هاى وى بر ایام عمرش . از ولادت تا وفات . تقسیم شود سهم هر روز یک دفترچه بزرگ مى‏ شود.[۱۷]

الف . آثار فقهى‏

منتهى ‏المطلب فى تحقیق‏ المذهب، تلخیص ‏المرام فى معرفه الاحکام، غایه الاحکام فى تصحیح تلخیص المرام، تحریر الاحکام ‏الشرعیّه على مذهب الامامیّه، مختلف‏ الشیعه فى احکام ‏الشرعیّه، تبصرهالمتعلمین فى احکام‏ الدین، تذکرهالفقهاء، ارشاد الاذهان فى احکام الایمان، قواعد الاحکام فى معرفهالحلال و الحرام، مدارک الاحکام، نهایه الاحکام فى معرفه الاحکام،المنهاج فى مناسک‏ الحاج، تسبیل الاذهان الى احکام الایمان، تسلیک الافهام فى معرفه الاحکام، تنقیح قواعدالدین، تهذیب ‏النفس فى معرفهالمذاهب الخمس،المعتمد فى‏الفقه، رساله فى واجبات ‏الحج و ارکانه و رساله فى واجبات‏ الوضوء والصلوه.

ب . آثار اصولى‏

النکهالبدیعه فى تحریرالذریعه، غایهالوصول و ایضاح السّبل، مبادى‏ الوصول‏الى علم الاصول، تهذیب الوصول‏الى علم الاصول، نهایهالوصول‏الى علم الاصول، نهج ‏الوصول‏الى علم الاصول، منتهى الوصول‏الى علمى‏ الکلام و الاصول.

ج . آثار کلامى و اعتقادى‏

منهاج‏الیقین، کشف ‏المراد، انوارالملکوت فى شرح الیاقوت، نظم‏ البراهین فى اصول ‏الدین، معارج‏ الفهم، الابحاث‏ المفیده فى تحصیل‏ال عقیده، کشف‏ الفوائد فى شرح قواعدالعقائد، مقصدالواصلین، تسلیک‏ النفس الى حظیرهالقدس، نهج ‏المسترشدین، مناهج‏ الهدایه و معارج‏الدرایه، منهاج‏الکرامه، نهایهالمرام، نهج‏الحق و کشف ‏الصدق، اَلْالَفین، باب حادى عشر، اربعون مسأله، رساله فى خلق الاعمال، استقصاءالنظر، الخلاصه، رسالهالسعدیّه، رساله واجب الاعتقاد، اثبات‏الرجعه، الایمان، رساله فى جواب سئوالین، کشف ‏الیقین فى فضائل امیرالمؤمنین(ع)، جواهر المطالب،التناسب بین الاشعریه و فرق ‏السوفسطائیّه المباحث‏ السنیّه والمعارض ات‏النصریّه، مرثیه الحسین(ع).

د . آثار حدیثى‏

استقصاء الاعتبار فى تحقیق معانى الاخبار، مصابیح الانوار،الدرر والمرجان فى الاحادیث ‏الصحاح و الحسان، نهج‏ الوضاح فى الاحادیث ‏الصحاح، جامع الاخبار، شرح ‏الکلمات ‏الخمس لامیرالمؤمنین(ع)، مختصر شرح نهج ‏البلاغه، شرح حدیث قدسى.

ه’ . آثار رجالى‏

خلاصه الاقوال فى معرفهالرجال، کشف‏ المقال فى معرفهالرجال، ایضاح الاشتباه. و . آثار تفسیرى‏ نهج الایمان فى تفسیرالقرآن،القول‏ الوجیز فى تفسیر الکتاب‏العزیز و ایضاح مخالفهالسنّه.

ز . آثار فلسفى و منطقى‏

منبع:محمد حسن امانى‏

رابطه علم و عصمت معصومین

 

اشاره:

 در آیات بسیارى از قرآن کریم اخلاص عبد را به خدا نسبت داده، با اینکه بنده باید خود را براى خدایش خالص کند بدان جهت است که بنده جز موهبت‏ خداى تعالى چیزى را از ناحیه خود مالک نیست، و هر چه را که خدا به او داده باز در ملک خوداوست.پس اگر بنده، دین خود را و یا به عبارتى خود را براى خدا خالص کند، در حقیقت‏ خداوند او را جهت‏ خود خالص کرده است.

البته در این میان افرادى هستند که خداوند در خلقت ایشان امتیازى قائل شده، وایشان را با فطرتى مستقیم و خلقتى معتدل ایجاد کرده، و این عده از همان ابتداى امر با اذهانى وقاد و ادراکاتى صحیح و نفوسى طاهر و دلهایى سالم نشو و نما نموده‏اند، و با همان صفاى فطرت و سلامت نفس، و بدون اینکه عمل و مجاهدتى انجام داده باشند به نعمت اخلاص ‏رسیده ‏اند، در حالى که دیگران با جد و جهد مى بایستى در مقام تحصیلش برآیند، آن هم هر چه ‏مجاهدت کنند به آن مرتبه از اخلاص که آن عده رسیده‏ اند نمى رسند.آرى، اخلاص ایشان‏ بسیار عالى تر و رتبه آن بلندتر از آن اخلاصى است که با اکتساب بدست آید، چون آنها دلهایى پاک از لوث موانع و مزاحمات داشته ‏اند.و ظاهرا در عرف قرآن مقصود از کلمه” مخلصین” – به‏ فتح لام – هر جا که آمده باشد هم ایشان باشند.

و این عده همان انبیاء و امامان معصوم(ع)هستند، و قرآن کریم هم تصریح ‏دارد بر اینکه خداوند ایشان را”اجتباء”نموده، یعنى جهت خود جمع ‏آورى و براى حضرت خودخالص ساخته، هم چنانکه فرموده: “و اجتبیناهم و هدیناهم الى صراط مستقیم” (۱) و نیزفرموده: “هو اجتبیکم و ما جعل علیکم فى الدین من حرج” (۲).

و به ایشان از علم، آن مرحله‏ اى را داده که ملکه عاصمه است، و ایشان را از ارتکاب‏ گناهان و جرائم حفظ مى کند، و دیگر با داشتن آن ملکه صدور گناه حتى گناه صغیره از ایشان‏ محال مى شود.و فرق”عصمت”و”ملکه عدالت”همین است، با اینکه هر دوى آنها از صدورو ارتکاب گناه مانع مى شوند، از این جهت‏ با هم فرق دارند که با ملکه عصمت صدور معصیت‏ ممتنع هم مى شود، ولى با ملکه عدالت ممتنع نمى شود.

در صفحات گذشته هم گفتیم که این عده از پروردگار خود چیزهایى اطلاع دارند که‏ دیگران ندارند، و خداوند هم این معنا را تصدیق نموده و فرموده: “سبحان الله عما یصفون الاعباد الله المخلصین” (۳).

و نیز محبت الهى ایشان را وامى دارد به اینکه چیزى را جز آنچه که خدا مى خواهدنخواهند، و به کلى از نافرمانى او منصرف شوند، هم چنانکه این را نیز در قرآن تقریر نموده، و درچند جاى از آن فرموده است: “فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم‏المخلصین” (۴).

و از جمله شواهدى که دلالت مى کند بر اینکه عصمت از قبیل علم است، یکى آیه‏اى است که خطاب به پیغمبرش مى فرماید: “و لو لا فضل الله علیک و رحمته لهمت طائفه‏منهم ان یضلوک و ما یضلون الا انفسهم و ما یضرونک من شى ء و انزل الله علیک الکتاب‏و الحکمه و علمک ما لم تکن تعلم و کان فضل الله علیک عظیما” (۵) که ما تفصیل معناى آن‏را در سوره”نساء”آوردیم.

و نیز آیه‏اى است که از قول یوسف مى فرماید:

“قال رب السجن احب الى ممایدعوننى الیه و الا تصرف عنى کیدهن اصب الیهن و اکن من الجاهلین” (۶) و وجه دلالت آن‏را در تفسیرش بیان نموده ‏ایم.

از این نکته چند مطلب استفاده مى شود: اول آنکه علمى که آن را عصمت مى نامیم باسایر علوم از این جهت مغایرت دارد که این علم اثرش که همان بازدارى انسان از کار زشت ووادارى به کار نیک است، دائمى و قطعى است، و هرگز از آن تخلف ندارد، به خلاف سایرعلوم که تاثیرش در بازدارى انسان اکثرى و غیر دائمى است، هم چنانکه در قرآن کریم در باره‏آن و نیز فرموده: “ا فرایت من اتخذ الهه هویه‏و اضله الله على علم” (۸) و نیز فرموده: “فما اختلفوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغیا بینهم” (۹).

آیه”سبحان الله عما یصفون الا عباد الله المخلصین” (۱۰) نیز بر این معنا دلالت مى کند، زیرا با اینکه مخلصین یعنى انبیاء و امامان، معارف مربوطه به اسماء و صفات خدا را براى مابیان کرده ‏اند و عقل خود ما هم مؤید این نقل هست، مع ذلک خداوند توصیف ما را صحیح ‏ندانسته و آیه مذکور خدا را از آنچه ما توصیف مى کنیم منزه نموده و توصیف مخلصین را صحیح ‏دانسته.پس معلوم مى شود که علم ایشان غیر از علم ما است هر چند از جهتى متعلق علم ایشان و ما یکى است، و آن، اسماء و صفات خداست.

دوم اینکه علم مزبور، یعنى ملکه عصمت در عین اینکه از اثرش تخلف ندارد و اثرش‏قطعى و دائمى است، در عین حال طبیعت انسانى را – که همان مختار بودن در افعال ارادى خویش است – تغییر نداده، او را مجبور و مضطر به عصمت نمى کند؟و چگونه مى تواند بکند بااینکه علم، خود یکى از مبادى اختیار است، و مجرد قوى بودن علم باعث نمى شود مگر قوى شدن اراده را.مثلا کسى که طالب سلامت است وقتى یقین کند که فلان چیز سم کشنده آنى است، هر قدر هم که یقینش قوى باشد او را مجبور به اجتناب از سم نمى کند، بلکه وادارش‏مى کند به اینکه با اختیار خود از شرب آن مایع سمى خوددارى کند.آرى، وقتى عاملى انسان رامجبور به عمل و یا ترک عملى مى کند که انسان را از یکى از دو طرف فعل و ترک بیرون نموده وامکان فعل و ترک را مبدل به امتناع یکى از آن دو بسازد.

شاهد این مدعا آیه“و اجتبیناهم و هدیناهم الى صراط مستقیم ذلک هدى الله یهدى به من یشاء من عباده و لو اشرکوا لحبط عنهم ما کانوا یعملون” (۱۱) است که دلالت مى کند براینکه شرک براى انبیاء با اینکه خداوند برگزیده و هدایتشان کرده ممکن است و اجتباء وهدایت الهى مجبور به ایمانشان نکرده.و این معنا را آیه“یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من‏ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته” (۱۲) و نیز آیاتى دیگر مى رساند.

پس معصومین به اراده و اختیار خودشان از معصیت منصرف مى شوند، و اگر انصرافشان‏را به عصمتشان نسبت دهیم مانند انصراف غیر معصومین است که به توفیق خدایى نسبت‏مى دهیم.

هم چنانکه با آن آیات و تصریح اخبارى که مى گویند انصراف معصومین از معصیت ‏به‏ خاطر تسدید روح القدس است نیز منافات ندارد، چون این نسبت عینا مانند نسبت تسدید مؤمن ‏است‏ به روح ایمان، و نسبت ضلالت و غوایت است‏به تسویلات شیطان، هم چنان که این‏ نسبت ‏ها با اختیار مؤمن و کافر منافات ندارد، آن نسبت هم با اختیار معصومین منافات ندارد.

پس چیزى از اینها، فعلى(کار)را از این جهت که فعلى است از فاعلى با اراده و اختیار ازفعل بودن خارج نمى سازید – دقت فرمایید.

بله، در این میان عده ‏اى هستند که گمان کرده‏ اند خداوند آدمى را از معصیت‏ بازمى دارد و منصرف مى کند، اما نه از راه گرفتن اختیار و اراده ‏اش، بلکه از راه معارضه با اراده او، مثل اینکه اسبابى فراهم آورد که اراده آدمى از بین برود، و یا اراده‏اى بر خلاف اراده‏اش خلق‏کند، و یا فرشته‏ اى بفرستد تا از تاثیر اراده آدمى جلوگیرى نماید و یا مجراى آن را تغییر دهد، وآن را به سوى غیر آن هدفى که طبعا انسان قصد آن را مى کند برگرداند، همانطور که یک انسان‏ قوى از اراده ضعیف و یا تاثیر آن جلوگیرى مى کند و نمى گذارد فرد ضعیف آن کارى را که برحسب طبع خود مى خواهد بکند انجام دهد.

گویا پاره ‏اى از صاحبان نظریه مزبور جبرى مسلکند، و لیکن اصلى که مشترک میان‏ همه صاحبان این نظریه است، و این نظریه و نظریه ‏هاى شبیه به آن مبتنى بر آنست، این است‏ که این طایفه معتقدند حاجت موجودات به باری تعالى تنها در پیدایش است، و اما در بقائشان بعداز آنکه موجود شدند احتیاجى به خداى سبحان ندارند، و خداى سبحان سببى است در عرض‏ سایر اسباب، با این تفاوت که چون از سایر اسباب قوى تر و قادرتر است لذا مى تواند در حال‏ بقاى موجودات هر رقم تصرفى که بخواهد بکند.یکى را منع نموده، دیگرى را آزاد بگذارد، یکى را زنده کند، آن دیگرى را بمیراند، یکى را عافیت دهد، آن دیگرى را مریض کند، به‏ یکى توسعه در رزق دهد، و دیگرى را تهی دست نماید، و هم چنین سایر تصرفات دیگر.

و از آن جمله اگر بخواهد بنده‏اى را مثلا از شر و گناه دور بدارد فرشته‏ اى مى فرستد تااو را از مقتضاى طبعش که گناه است جلوگیرى نماید، و مجراى اراده او را از شر به سوى خیرتغییر دهد.و یا اگر بخواهد بنده‏اى را به خاطر استحقاقى که دارد گمراه کند ابلیس را بر اومسلط مى سازد تا از جانب خیر به شر معطوفش نماید هر چند این تصرف ابلیس به حد جبر و اضطرار نرسد.

و این حرف به دلیل وجدان مردود است، چون ما با وجدان خود این معنا را درک‏مى کنیم که در اعمال خیر و شر هیچ سببى که با نفس ما منازعه نماید و بر ما غالب شود وجودندارد، و تنها نفس ما است که اعمالى از روى شعور و اراده‏اى ناشى از شعور، و خلاصه از شعورو اراده‏اى که قائم به آنست انجام مى دهد، پس هر سببى را که دلیل نقلى و عقلى و راى نفس‏ما اثبات مى کند – از قبیل فرشته و شیطان – سبب هایى است طولى، نه عرضى، و این خود روشن‏است.

علاوه بر اینکه، معارف قرآنى از قبیل توحید و هر معارف دیگرى که بازگشت آن به ‏توحید است همه مخالف با مبناى این نظریه است، و در خلال بحث هاى گذشته به مقدار زیادى این مطلب تشریح شد.

پى نوشت:

(۱)این پیغمبران را برگزیدیم و به راهى راست هدایتشان کردیم.سوره انعام، آیه ۸۷٫

(۲)او شما را برگزید و در این دین براى شما سختى ننهاد.سوره حج، آیه ۷۸٫

(۳)خداى یکتا از آنچه وصف مى کنند منزه است، مگر بندگان خاص خداى.سوره صافات، آیه‏۱۵۹ و ۱۶۰٫

(۴)به عزت تو قسم که همگیشان را گمراه مى کنم، مگر آنها که بندگان خاص تواند.سوره ص آیه‏۸۲ و ۸۳٫

(۵)اگر کرم خدا و رحمت او شامل تو نبود، گروهى از آنها قصد داشتند، ترا از راه حق بگردانند اماجز خودشان را گمراه نمى کنند و ضررى به تو نمى رسانند.خدا این کتاب و حکمت را به تو نازل کرد، وچیزهایى که نمى دانستى تعلیم داد و کرم خدا نسبت‏به تو بزرگ بود.سوره نساء، آیه ۱۱۳٫

(۶)گفت: پروردگارا!زندان براى من، از گناهى که مرا بدان مى خوانند خوشتر است، و اگرنیرنگشان را از من دور نکنى، مایل به ایشان مى شوم و از جهالت‏پیشگان مى گردم.سوره یوسف، آیه ۳۳٫

(۷)آن را انکار نمودند با اینکه دلهایشان بدان یقین داشت.سوره نمل، آیه ۱۴٫

(۸)هیچ دیدى کسى را که هواى خود را معبود خود گرفت، و خدا او را با داشتن علم گمراه ساخت.سوره جاثیه، آیه ۲۲٫

(۹)پس اختلاف نکردند مگر بعد از آنکه به حقانیت آن عالم شدند و از در بغى و کینه به یکدیگراختلاف نمودند.سوره جاثیه، آیه ۱۷٫

(۱۰)منزه است‏خداوند از آنچه براى او وصف مى کنند مگر بندگان خداوند آنهایى که مخلص‏هستند.سوره صافات، آیه ۱۵۹ و ۱۶۰٫

(۱۱)و آنان را برگزیده و به سوى صراط مستقیم هدایتشان کردیم، این است هدایت‏خدا که هر که رابخواهد از بندگان خود بدان هدایت مى فرماید، و اگر شرک بورزند اعمالشان بى ثمر مى شود.سوره انعام، آیه‏۸۷ و ۸۸٫

(۱۲)هان اى پیغمبر برسان آنچه که از ناحیه پروردگارت به سویت نازل شده و اگر نرسانى رسالت‏او را نرسانده‏اى.سوره مائده، آیه ۶۷٫

منبع : ترجمه تفسیر المیزان جلد ۱۱، سید محمد حسین طباطبایى .

نقش حضرت زینب کبری (علیه سلام) در احیای تشیّع

اشاره:

زینب (۵ یا ۶ق- ۶۲ق) دختر امام علی(علیه السلام) و حضرت زهرا(سلام الله علیها). بر اساس روایات متعدد، نام‌گذاری حضرت زینب (سلام الله علیها)، توسط پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) صورت گرفت. او به هنگام حضور امیرالمؤمنین(علیه السلام) در کوفه به زنان تفسیر قرآن آموزش می‌داد. زینب همسر عبدالله بن جعفر بود و در واقعه کربلا در کنار برادرش امام حسین(علیه السلام) حضور داشت. امام حسین(علیه السلام) هنگام وداع در روز عاشورا از حضرت زینب خواست او را در نماز شبش دعا کند. با پایان یافتن جنگ، زینب و دیگر بازماندگان کاروان امام(علیه السلام) به اسارت درآمدند و به کوفه و از آنجا به شام برده شدند.

بسم الله الرّحمن الرّحیم؛«رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی»

امام حسین «سلام الله علیه» برای احیای اسلام و تشیّع قیام کردند. طبق گواهی تاریخ، پس از شهادت ایشان، طولی نکشید که ریشۀ بنی امیّه خشکید و اسلام عزیز باقی ماند. از این جهت، تردیدی وجود ندارد که بقای اسلام و احیای تشیّع مرهون شهادت امام حسین «سلام الله علیه» است. امّا باید توجه داشت که پس از شهادت امام حسین «سلام الله علیه»، نوبت به امام سجّاد «سلام الله علیه»، حضرت زینب «سلام الله علیه » و اهل بیت امام رسید که با اسارت خود، موج شهادت و وقایع جانسوز کربلا را سراسری کنند. در واقع، اگر قضیۀ اسارت رخ نمی داد، موج کربلا در جهان منتشر نمی شد. پس از اسارت نیز موج شهادت، با عزاداری عالم گیر شد. در واقع، حرکت حسینی، ابتدا با اسارت و سپس با عزاداری شیعیان، جاودان و سراسری شد و همیشه باقی خواهد ماند. از این رو می توان گفت: شهادت، اسارت و عزاداری در یک راستا هستند. در این جلسه لازم است با توجه به نقش مهم و محوری حضرت زینب «سلام الله علیه » در جریان اسارت و حقّی که آن بانوی نمونه به تشیّع دارند، قدری راجع به شخصیّت ایشان صحبت کنیم.

 حضرت زینب «علیه  السلام»، قافله سالار اسرای کربلا

حضرت زینب «سلام الله علیه» با تلاش و فداکاری فراوان، سفر اسارت را بسیار خوب اداره کرده، به ثمر رسانیدند. از این جهت، تشیّع، مرهون زحمات آن بانوی بزرگوار است.

البته در این میان نباید از نقش اساسی امام سجّاد «سلام الله علیه» در بقای تشیّع غافل شد؛ چراکه آن حضرت در مدّت سی و چهار سال بعد از شهادت امام حسین «سلام الله علیه»، برای احیا و پرورش حرکت حسینی تلاش کردند و در آن دوران، تشیّع را در بین مردم جا انداختند و باعث شدند که شجرۀ طیبۀ قرآن، به بار بنشیند. امّا در روز عاشورا مصلحت تشیّع در بیماری امام سجاد «سلام الله علیه» بود؛ زیرا بیماری، مانع شهادت ایشان و عامل باقی ماندن امامت شد.

به هر حال، حضرت زینب «سلام الله علیه» در دوران اسارت، قافله سالار کاروان اسرا بودند و زیر نظر ولایت امام سجاد «سلام الله علیه»، اهداف اسارت را دنبال کردند. در حقیقت، اگر زینب نبود، نتایج متعالی از اسارت به دست نمی آمد و اهداف اصلی قیام امام حسین «سلام الله علیه» محقّق نمی شد.

 شایستگی حضرت زینب «علیه السلام» برای به ثمر نشاندن قیام عاشورا

قافله سالاری کاروان اهل بیت «سلام الله علیه» و به ثمر نشاندن خون شهدای مظلوم کربلا، لیاقت خاصّی می طلبید که حضرت زینب «سلام الله علیه» از آن لیاقت برخوردار بود. در حقیقت، حضرت زینب برای پیروزی در وظیفۀ خطیر و عظیمی که بر عهده داشت و نیز برای نتیجه گیری از شهادت و اسارت، نیازمند برخورداری از فضائل نیکوی اخلاقی و صفات حسنه اخلاقی بود. به عبارت دیگر، قافله سالار اسرای کربلا باید به صفاتی همچون صبر، گذشت، وفا، اخلاص، ایثار و از جمله شجاعت، متصّف باشد و زینب مظلومه چنین بود. ایشان، قضیۀ کربلا و وظایف خویش را در دوران طفولیّت، از مادر گرامی خویش حضرت زهرا «سلام الله علیه» آموخته بود. مثلاً طبق آنچه در برخی مقاتل آمده است، حضرت زهرا «سلام الله علیه» پیراهنی که با دست مبارک خود، رشته و بافته و دوخته بودند، به زینب دادند که وقت وداع، به برادر بدهد و از طرف مادر، زیر گلوی او را نیز ببوسد. امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» نیز دختر خویش را از واقعۀ کربلا آگاه ساخته بودند. پس، حضرت زینب «سلام الله علیه» از کودکی برای این حرکت سرنوشت ساز تربیت شده و برای سربلندی در این می دان، آماده شده بود و با اطلاع قبلی و با بصیرت کامل به کربلا آمده، خالصانه برادر خویش را همراهی کرد.

شرح فضائل اخلاقی حضرت زینب «سلام الله علیه» و کاربرد آن فضائل در ثمر بخشی حرکت ایشان، در این جلسه نمی گنجد، از این جهت در ادامه، به طور مختصر به برخی از صفات نیکوی آن بانوی فداکار اشاره می شود و تفصیل بحث را به فرصت دیگری واگذار می کنیم.

 تبلور مراتب شجاعت در شخصیّت حضرت زینب «علیه السلام»

شجاعت، سه مرتبه یا سه معنا دارد؛ مرتبۀ اوّل شجاعت، نترسیدن از دیگران به خصوص نترسیدن از افراد زورگو و قدرتمند است. مرتبۀ دوّم شجاعت که بالا تر از معنای اوّل است، تسلّط بر هوی و هوس و نفس امّاره است. امّا بالا تر از این دو مرتبه، معنای سوّم شجاعت است؛ به این معنا که انسان در جزر و مدّ روزگار خودش را نبازد. زینب مظلومه «سلام الله علیه» از هر سه مرتبۀ شجاعت، در حدّ اعلای آن برخوردار بودند.

 عزّت و اقتدار حضرت زینب «علیه السلام»

مرتبه اوّل شجاعت، به خوبی در شخصیّت حضرت زینب «سلام الله علیه» ظهور و بروز داشت؛ به گونه ای که در دوران اسارت و پس از آن، هیچ گاه از افراد زورگویی چون ابن زیاد و حتی یزید نترسید و در برابر سخنان ناحق و بی منطق آنان با عزّت و اقتدار تمام و با قاطعیّت ایستادگی کرد.

در مجلس ابن زیاد، وقتی اسرا وارد مجلس شدند، حضرت زینب «سلام الله علیه» در گوشه ای از قصر نشستند که در دید نامحرم نباشند. ابن زیاد رو به سوی ایشان کرد و گفت: دیدی خدا با شما چه کرد؟ حضرت زینب «سلام الله علیه» برخاست و با شدّت فراوان فرمود:

 «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا هَؤُلَاءِ قَوْمٌ کَتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْقَتْلَ فَبَرَزُوا إِلَی مَضَاجِعِهِمْ وَ سَیَجْمَعُ اللَّهُ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُمْ فَتُحَاجُّ وَ تُخَاصَمُ فَانْظُرْ لِمَنِ الْفَلْجُ یَوْمَئِذٍ ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ یَا ابْنَ مَرْجَانَه»[۱]

ایشان به بیان ساده فرمود: تو نمی فهمی! ما در این مسافرت، چیزی جز خوبی ندیدیم. اگر شهادت برادرم و اسارت ما و صحنه های توهین آمیز توست، به جز خوبی چیزی نیست، زیرا شهادت و اسارت، سرنوشت ما بود و ریشۀ شما را خواهد سوزاند. تشیّع برای همیشه احیاء خواهد شد، امّا تو به زودی خواهی مرد. پس، منتظر باش ببین چه کسی رسوا می شود؟ مادرت به عزایت بنشیند!

ابن زیاد از این کلمات شجاعانۀ حضرت زینب «سلام الله علیه» به اندازه ای عصبانی شد که دستور قتل حضرت زینب را داد، امّا مشیّت الهی اقتضا نکرد و نیّت شوم او عملی نشد.

در مجلس یزید هم حضرت زینب «سلام الله علیه» با شجاعت تمام، خطبۀ بسیار کوبنده ای خواند. آن جلسه به عنوان جشن پیروزی ترتیب داده شده بود، امّا سخنان قاطع حضرت زینب «سلام الله علیه و امام سجّاد «سلام الله علیه» یزید را رسوا کرد و پیروزی ظاهری او را به شکستی مفتضحانه مبدّل ساخت.

حضرت زینب «سلام الله علیه» در مجلس یزید، در ابتدای سخنان خود بعد از حمد الهی، خطاب به یزید فرمود: تو فکر می کنی که خداوند ما را ذلیل و تو را عزیز کرده است؟ هرگز چنین نیست؛ زیرا خدا به تو مهلت داده است که هرچه می خواهی ظلم کنی تا عذاب خود را زیاد کنی. پس، صبر کن و عاقبت خود را ببین. سپس آیۀ شریفۀ «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ، و البته نباید کسانی که کافر شده اند تصور کنند اینکه به ایشان مهلت می دهیم برای آنان نیکوست ما فقط به ایشان مهلت می دهیم تا بر گناه [خود] بیفزایند و [آنگاه] عذابی خفت آور خواهند داشت»[۲] را قرائت کرد. در بخش دیگری از خطبه نیز می فرماید: ای یزید! تو دشمن پیامبری. تو و کسانی که تو را بر حکومت نشاندند، به زودی خواهید فهمید که ظالمان چه جایگاه بدی دارند. هرچند مجبورم با تو سخن بگویم، امّا تو در نزد من خوار و کوچکی![۳]

رسوایی و ترس یزید، در اثر قاطعیّت حضرت زینب و امام سجاد «علیه السلام»

خطبه های کوبنده و رفتار شجاعانه و همراه با قاطعیّت حضرت زینب و امام سجّاد «سلام الله علیه» در شام، چنان تأثیرگذار بود که بنی امیّه را رسوا و افتضاح کرد. حتی یزید که در ابتدا ادعای فراوانی در حقانیّت خود داشت، در نهایت و پس از آنکه رسوایی او آشکار شد، به ظاهر اظهار پشیمانی کرد و همۀ تقصیر ها را به گردن ابن زیاد انداخت. سپس، بر خلاف توصیۀ برخی اطرافیان، نه تنها اسیران را نکشت، بلکه دستور داد آنان را به همراه تعدادی محافظ به مدینه ببرند و مراعات حالشان را بکنند؛ زیرا فهمید که بیش از این نباید بی آبرو شود. هنگام عزیمت کاروان نیز به امام سجّاد «سلام الله علیه» گفت: خدا لعنت کند پسر مرجانه را، اگر من با پدرت روبرو شده بودم، نمی گذاشتم او را بکشند. بعد گفت: تو وقتی به مدینه رسیدی، هر درخواستی داشتی، نامه بنویس تا اجابت کنم.[۴]

 حضرت زینب «علیه السلام»، مظهر وظیفه شناسی

برخورداری از شجاعت، حتی در مرتبۀ اوّل آن، این توان را به انسان می دهد که پس از تشخیص وظیفه، به آن وظیفه عمل نماید و هراسی از موانع انجام وظیفه نداشته باشد. حضرت زینب «سلام الله علیه» چنین بود؛ یعنی شناخت وظیفه و عمل به وظیفه در سیرۀ ایشان، به خصوص در مدّت اسارت به خوبی مشهود بود. به عنوان مثال، وقتی وظیفۀ ایشان اقتضا می کرد که سخنرانی کند و با خطبه خواندن، به افشاگری بنی امیّه بپردازد، به خوبی به وظیفۀ خود عمل می کرد و از هیچ کس ترس و واهمه نداشت. خطبه های حضرت زینب «سلام الله علیه» در بازار کوفه، مجلس ابن زیاد، بازار شام و مجلس یزید بسیار عالی و کوبنده بود و در تاریخ ثبت شده است. ایشان چنان خطبه می خواند که به تعبیر راوی، گویا امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» خطبه می خواند. با شروع خطبۀ ایشان، همه ناگهان ساکت می شدند و سخنان آن بانوی بزرگوار را می شنیدند.[۵] حتی در همان روزهای اوّل اسارت، در کوفه، نزدیک بود مردم با اطلاع از حقایق و با افشاگری حضرت زینب، بر علیه بنی امیّه قیام کنند، امّا چون شورش آنان در آن موقعیّت، منجر به سرکوب می شد و نتیجۀ مطلوب، یعنی انتشار سراسری موج کربلا را در بر نداشت، امام سجّاد «سلام الله علیه» مانع آن شدند و فرمودند:

 «یَا عَمَّهِ اسْکُتِی… أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَهٌ غَیْرُ مُعَلَّمَهٍ فَهِمَهٌ غَیْرُ مُفَهَّمَهٍ»[۶]

عمّه جان صبر کن؛ شما عالم و زن فهمیده ای هستید که بدون معلّم به این درجه رسیده اید. حضرت زینب «سلام الله علیه» نیز بر حسب وظیفه شناسی سکوت اختیار کرد.

تقوای حضرت زینب «علیه السلام»

مرتبۀ دوّم شجاعت، یعنی غلبه بر هوای نفس نیز در شخصیّت حضرت زینب «سلام الله علیه» تجلّی بارزی داشت. پیامبر اکرم «صلّی الله علیه وآله وسلّم» می فرمایند: شجاع ترین مردم کسی است که متّقی باشد:

«أَشْجَعُ النَّاسِ مَنْ غَلَبَ هَوَاه »[۷]

به تعبیر آن نبیّ گرامی، شجاع ترین مردم کسی است که بر نفس خود مسلّط باشد؛ به همۀ واجبات مخصوصاً به نماز اهمیّت دهد و در عمل به مستحبّات به خصوص نماز شب، انس با قرآن و خدمت به خلق خدا کوشا باشد و از گناهان و حتّی مکروهات اجتناب ورزد. چنین کسی با مداومت بر عبادت، به مقام عبودیّت نائل خواهد شد.

حضرت زینب «سلام الله علیه» به مقام عبودیّت رسیده بود و چنان در آن مقام پیش رفته بود که امام حسین «سلام الله علیه» هنگام خداحافظی، از او خواستند که در نماز شب های خود، به آن حضرت دعا کند. حضرت زینب «سلام الله علیه»، با ریاضت های دینی به مقام عبودیّت رسیده بود و در آن مقام، از نماز لذّت می برد؛ زیرا بهترین لذت در مقام عبودیت، نماز، به خصوص نماز شب است. به تعبیر قرآن، نماز شب انسان را به مقام محمود می رساند؛[۸] مقامی که حضرت زینب «سلام الله علیه» از آن برخوردار بود.

اهتمام حضرت زینب «علیه السلام» به نماز شب

نماز شب حضرت زینب «سلام الله علیه» هیچ گاه، حتّی در این مسافرت و در شام عاشورا، ترک نشد. شام عاشورا، برای حضرت زینب «سلام الله علیه» شب سختی بود؛ ایشان علاوه بر مصیبت از دست دادن شش برادر، دچار لشکری درنده خو شده بود و سرپرستی عیال و اهل حرم را نیز بر عهده داشت. امّا همین زینب «سلام الله علیه»، بعد از نماز مغرب و عشا، با کمک امّ کلثوم خیمۀ نیم سوخته ای را علم کردند، امام سجاد «سلام الله علیه» را در آن خیمه آوردند و به دنبال جمع کردن بچّه ها از بیابان رفتند؛ بالاخره تا نیمه های شب، همۀ زنان و کودکان را جمع کردند و سپس کسی را فرستادند و از عمر سعد، مشک آبی گرفتند و بچه ها را سیراب کردند. وقتی از سر و سامان دادن امور کودکان و زنان فارغ شدند، نزد امام سجاد «سلام الله علیه» آمدند و نشسته، نماز شب خواندند. امام سجاد «سلام الله علیه» که از شدّت بیماری قادر به نشستن نبودند، خوابیده نماز شب می خواندند و پس از نماز، به حضرت زینب «سلام الله علیه» فرمودند: عمه جان! ندیده بودم که نماز شب را نشسته بخوانید!

همۀ این وقایع برای ما پیام دارد؛ امام سجاد «سلام الله علیه» از نماز شب عمّۀ خود در آن شرایط بحرانی تعجب نکردند، بلکه فرمودند: چرا نماز شب را نشسته خواندید؟ حضرت زینب «سلام الله علیه» نیز پاسخ داد: می خواستم بایستم، اما زانو هایم تاب و توان ایستادن نداشت. دو شب پس از عاشورا کاروان اسرا در نیمه های شب، به پشت دروازۀ کوفه رسید. طبق برنامۀ قبلی، آن ها را نگه داشتند تا فردا با حضور مردم و هم زمان با جشن پیروزی، وارد کوفه شوند. زینب مظلومه «سلام الله علی » در آن موقعیّت و در پشت دروازۀ کوفه نیز نماز شب خواند. در خرابۀ شام و در طول مسیر مسافرت هم نماز شب حضرت زینب «سلام الله علیه» ترک نشد.

 امنیّت دل و آرامش درونی حضرت زینب «علیه السلام»

انسان در سایۀ تقوا، به امنیّت دل و آرامش درونی دست می یابد. قرآن شریف در سورۀ انعام، با طرح یک سؤال و ارائۀ پاسخ روشن آن، نکتۀ دقیقی را به بشریّت می آموزد. ابتدا می پرسد: چه کسی استحقاق دارد که امنیت دل پیدا کند؟ سپس پاسخ می دهد: کسی که ایمان را زیربنا و تقوا را روبنای ساختمان دین خود قرار دهد. به تعبیر دیگر، کسی که با اعتقاد راسخ، تقیّد به ظواهر شرع دارد؛ یعنی به انجام واجبات و مستحبّات اهمیّت می دهد و از محرّمات و مکروهات اجتناب می ورزد، به آرامش درون، امنیّت دل و اطمینان قلبی خواهد رسید و هدایت الهی نصیب او می گردد:

 «فَأَیُّ الْفَریقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ، الَّذینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ، پس اگر می دانید کدام یک از [ما] دو دسته به ایمنی سزاوارتر است، کسانی که ایمان آورده و ایمان خود را به شرک نیالوده اند آنان راست ایمنی و ایشان راه یافتگانند»[۹]

حضرت زینب «سلام الله علیه از مصادیق این آیۀ شریفه به شمار می رود. ایشان با ایمان قوی و تقوای مثال زدنی، مشمول هدایت خاصّ الهی بود و از این جهت، در آن بحران سخت، پیروز میدان شد.

 ضرورت استقامت در جزر و مدّ روزگار

والا ترین مرتبه از مراتب شجاعت، آن است که انسان در جزر و مدّ روزگار خودش را نبازد و در رویارویی با پیروزی های بزرگ یا هنگام رخ دادن مصیبت و بلا و در مواجهه با بحران، شخصیّت خود را حفظ کند و صبر و استقامت داشته باشد.

طبق روایتی از رسول خدا «صلّی الله علیه وآله وسلّم»، دنیا مانند دریایی متلاطم و عمیق است و مخلوقات بسیاری در آن غرق می شوند: «الدُّنْیَا بَحْرٌ عَمِیقٌ قَدْ غَرِقَ فِیهَا خَلْق کَثِیرٌ»[۱۰]

امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» نیز در بیان ویژگی های دنیا، آن را خانه ای پیچیده شده در بلا و مصیبت توصیف می فرمایند: «دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَهٌ»[۱۱]

 اساساً خاصیّت دنیا این است که روزی طبق مراد و خواستۀ انسان است و روزی هم بر خلاف میل او خواهد چرخید. امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» در نامه ای به ابن عباس می نویسند: «وَ اعْلَمْ بِأَنَّ الدَّهْرَ یَوْمَانِ یَوْمٌ لَکَ وَ یَوْمٌ عَلَیْکَ»[۱۲]

بنابراین دنیا برای همه جزر و مدّ و بالا و پایین دارد و همه باید طعم سختی و آسانی را بچشند. باید توجه داشت که جزر و مدّ دریای زندگی در بسیاری از موارد، امتحان بندگان است؛ زیرا اساساً نوع بشر حتماً امتحان می شود: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ، وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبینَ، آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم رها می شوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند و به یقین کسانی را که پیش از اینان بودند آزمودیم تا خدا آنان را که راست گفته اند معلوم دارد و دروغگویان را [نیز] معلوم دارد »[۱۳]

در این می ان، انسان شجاع کسی است که در دریای موّاج و متلاطم دنیا، خویشتن را نبازد و خود را حفظ کند؛ اما متأسفانه بسیاری از انسان ها چنین نیستند. قرآن کریم، انسان را ناشکیبا و کم طاقت توصیف می کند و می فرماید: هرگاه شر و صدمه ای به انسان برسد و در موضع سختی و بلا واقع شود، بی تاب می شود و عجز و لابه می کند و اگر خیری نصیب او گردد و در رفاه باشد، بخل می ورزد:

 «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً، وَ إِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً، إِلاَّ الْمُصَلِّین، به راستی که انسان سخت آزمند [و بی تاب] خلق شده است، چون صدمه ای به او رسد عجز و لابه کند، و چون خیری به او رسد بخل ورزد»[۱۴]

نوع انسان سبک سر است، یعنی در جزر و مدّ روزگار مثل پَر کاهی، خودش را به حرکت موج ها سپرده و به هر سویی پرتاب می شود؛ مگر کسی که جداً به مقام عبودیت رسیده باشد، مگر کسی که جداً مانند حضرت زینب «سلام الله علیه» از نماز شب استفاده کرده باشد. امتحان الهی برای همه، اعمّ از پیر و جوان و زن و مرد، به شکل های گوناگون وجود دارد. اگر انسان در امتحان خود را نبازد و استقامت کند، پیروز می شود و می توان گفت: شجاع است. البته لطف و امداد الهی و هدایت خداوند نیز برای پیروزی در امتحان، لازم است. انسان باید همّت و تلاش خود را ضمیمۀ عنایت پروردگار کند تا موفق شود.

 استقامت حضرت زینب «علیه السلام»

حضرت زینب «سلام الله علیه» از مرتبۀ سوّم شجاعت نیز به خوبی برخوردار بود. به خصوص در دورۀ اسارت که برای ایشان یک دریای پر تلاطم و موّاج بود، به اعتراف دوست و دشمن، از عهدۀ وظیفه و مسئولیت خود برآمد و هجوم مصائب و بلایا او را منزوی و منفعل نکرد. مثلاً در شام عاشورا پس از دیدن داغ شش برادر و دو فرزند و تحمّل مصائب فراوان، وظیفۀ حضرت زینب «سلام الله علیه» آن بود که گریه نکند و با صلابت و استواری، زنان و کودکان را که در بیابان متفرّق شده بودند، جمع کرده، از آنان محافظت نماید. ایشان در آن شرایط سخت و حتی با مشاهدۀ صحنه ای که در آن دوتن از بچّه ها دست به گردن یکدیگر، از فرط تشنگی از دنیا رفته بودند، مانند یک شیرمرد به خوبی ایفای نقش کرد.

خطبه های حضرت زینب «سلام الله علیه» و سخنرانی افشاگرانۀ ایشان در کوفه و شام، در حالی که چند روزی از عاشورا نمی گذشت، ناشی از استقامت و استواری آن حضرت بود.

 حیا، عفّت و غیرت حضرت زینب «علیه السلام»

آنچه به خصوص در زمان حاضر توجه جدی می طلبد، این است که خاندان وحی، از ابتدای مسافرت تا رسیدن به کربلا و پس از آن در دوران اسارت، هیچ گاه در حفظ حجاب خود کوتاهی نکردند و همواره پوشش مورد نظر اسلام را مراعات کردند. آنان در رعایت حیا نیز بسیار کوشا بودند و حتی در شرایط بحرانی اجازه ندادند، نامحرم به آن ها خیره شود و خود نیز باحیا و با وقار بودند. زینب «سلام الله علیه» در این زمینه نیز قافله سالار بود و همواره با غیرت خاصّی از حجاب، حیا و عفّت زنان کاروان مراقبت می کرد. در مجلس یزید که قبلاً به برخی خصوصیّات آن اشاره شد، وقتی حضرت زینب «سلام الله علیه» احساس کرد که زنان و دختران اهل بیت در معرض دید افراد نامحرم قرار دارند، با تندی فرمود:

 «أَ مِنَ الْعَدْلِ یَا ابْنَ الطُّلَقَاءِ تَخْدِیرُکَ حَرَائِرَکَ وَ إِمَاءَکَ وَ سَوْقُکَ بَنَاتِ رَسُولِ اللَّهِ سَبَایَا قَدْ هَتَکْتَ سُتُورَهُنَّ وَ أَبْدَیْتَ وُجُوهَهُنَّ تَحْدُو بِهِنَّ الْأَعْدَاءُ مِنْ بَلَدٍ إِلَی بَلَدٍ»[۱۵]

ای فرزند رهاشدگان[۱۶]، آیا این از عدالت است که تو زنان و کنیزان خود را در امنیّت و پشت پرده بنشانی و دختران پیامبر خدا را در بند اسارت و در برابر دید دشمنان، در این شهر و آن شهر بگردانی؟

در روز یازدهم محرم هم وقتی افراد لشکر دشمن برای سوار کردن زنان و کودکان و بردن آن ها به کوفه آمدند، حضرت زینب «سلام الله علیه» به آن ها تشر زد و اجازه نداد نزدیک زنان و دختران شوند. سپس، گرچه مشقّت داشت، امّا برای رعایت حیا و عفّت، خود ایشان با کمک امّ کلثوم، زنان و کودکان را سوار بر مرکب کردند. افزون بر این، برای تحریک عواطف و بیدار شدن کوفیان، نحوۀ قرار گرفتن آن ها در مرکب را طوری طراحی و برنامه ریزی کردند که هر کودک یتیم در دامن یکی از زنان بنشیند.

 حضرت زینب «علیه السلام»، سرمشق زندگی

نتیجۀ عملی و اخلاقی بحث امشب این است که همه باید با مطالعۀ سیرۀ اهل بیت «سلام الله علیه» آن بزرگواران را سرمشق خود قرار دهند.

نهضت امام حسین «سلام الله علیه» درس های اخلاقی فراوانی دارد و شیعیان باید علاوه بر عزاداری، به نکات درس آموز نهضت حسینی توجه و عمل نمایند. عاشورا، فضائلی همچون، صبر، ایثار، شجاعت و شهادت طلبی را به بشریّت می آموزد. به خصوص دقّت در سیرۀ امام حسین «سلام الله علیه» و حضرت زینب «سلام الله علیه» و پیروی از آن بزرگواران سازندگی اخلاقی و معنوی دارد و راه انسان را در سلوک معنوی هموار می سازد.

امام حسین «سلام الله علیه» به خاطر دین خدا، از همه چیز خود، حتّی از بچۀ شیرخوار خود گذشت، جوانان عزیز باید با الگوگیری از ایشان، به خاطر دین خدا، دست کم از هوی و هوس خود بگذرند و گناه نکنند؛ از دروغ، غیبت، تهمت و شایعه بپرهیزند و با اجتناب از حق النّاس و آزار و اذیّت مردم، به واجبات مخصوصاً نماز اهمیّت بدهند و در خدمت به خلق خدا کوشا باشند.

همه باید حضرت زینب «سلام الله علیه» را سرمشق خود قرار دهند و با رعایت تقوا و مداومت بر عبادت، به مقام عبودیت برسند. اهتمام حضرت زینب به نماز شب، باید الگوی جوانان باشد تا موفق شوند.

شجاعت شگفت آور حضرت زینب «سلام الله علیه» باید در زندگی شیعیان جاری شود و همه در شناخت وظیفه و عمل به وظیفه از هم دیگر سبقت بگیرند.

پی نوشت:

[۱] .بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۱۱۶

[۲] آل عمران / ۱۷۸

[۳] بحار الأنوار، ج ۴۵؛ ص۱۳۴

[۴] الإرشاد للمفید، ج ۲، ص ۱۲۲

[۵] اللهوف، ص ۱۴۶

[۶] الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۰۵

[۷] امالی الصدوق، ص ۲۱

[۸] اسراء، ۷۹

[۹] انعام، ۸۱ و ۸۲

[۱۰] تفسیر الامام العسکری (علیه السلام)، ص۴۳۱

[۱۱] نهج البلاغه، ص۳۴۸

[۱۲] نهج البلاغه؛ ص۴۶۲

[۱۳] العنکبوت / ۳-۲

[۱۴] المعارج / ۲۲-۱۹

[۱۵] الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۰۸

[۱۶] اشاره به فتح مکّه و بخشیده شدن ابوسفیان و معاویه توسط پیامبر «ص»

منبع : پایگاه ۵۹۸ , آیت الله مظاهری؛ حسین

آداب جهاد در قرآن

اشاره

جهاد دارای آداب و شرایطی است که رعایت آنها برای هر مسلمانی لازم است. خداوند در قرآن کریم برای جهاد در راه خدا آدابی را بیان نموده تا جهادگران خویشتن را به آن آداب مودب سازند. مجاهدان در راه خدا باید خود را به برخی آداب عادت داده تا آثار مثبت جهاد شامل حالشان گردد. رعایت شرایط و آداب در جهاد مطرح شده از لازمه جهاد است و بدون آن جهاد قابل تحقق نیست. در این مقاله به برخی از آداب از دیدگاه قرآن اشاره شده است.

 

  1. اتحاد و همبستگی

یکی از ویژگی‌هایی که جهادگران اسلام لازم است به آن دست یابند اتحاد و پرهیز از نزاع ، در عرصه جهاد با دشمن است. ولقد صدقکم الله وعده اذ تحسونهم باذنه حتی اذا فشلتم وتنـزعتم فی الامر.. [۱]

خداوند، وعده خود را به شما، (در باره پیروزی بر دشمن در احد،) تحقق بخشید در آن هنگام (که در آغاز جنگ،) دشمنان را به فرمان او، به قتل می‌رساندید (و این پیروزی ادامه داشت) تا اینکه سست شدید و (بر سر رهاکردن سنگرها،) در کار خود به نزاع پرداختید.

در ماجرای جنگ احد گفتیم مسلمانان در آغاز جنگ با اتحاد و شجاعت خاصی جنگیدند، و بزودی پیروز شدند و لشکر دشمن از هم پراکنده شد و موجی از شادی سراسر لشکر اسلام را فرا گرفت، ولی نافرمانی جمعی از تیراندازان که در شکاف کوه” عینین” به سرکردگی” عبدالله بن جبیر” می‌جنگیدند و رها کردن آن سنگر حساس و مشغول شدن آنها و دیگران به جمع آوری غنائم، سبب شد که و رق برگردد و شکست سختی به لشکر اسلام وارد گردد.

هنگامی که مسلمانان با دادن تلفات و خسارات سنگین به مدینه بازگشتند با یکدیگر می‌گفتند مگر خداوند به ما وعده فتح و پیروزی نداده بود؟ پس چرا در این جنگ شکست خوردیم؟ آیات فوق به آنها پاسخ می‌گوید و علل شکست را توضیح می‌دهد. اکنون به تفسیر جزئیات آیات باز می‌گردیم: و لقد صدقکم الله وعده اذ تحسونهم • باذنه حتی اذا فشلتم.

در این جمله، قرآن میگوید: وعده خدا در باره پیروزی شما کاملا درست بود و به همین دلیل در آغاز جنگ پیروز شدید و به فرمان خدا دشمن را پراکنده ساختید و این وعده پیروزی تا زمانی که دست از استقامت و پیروزی فرمان پیغمبر برنداشته بودید ادامه داشت، شکست از آن زمان شروع شد که سستی و نافرمانی شما را فرا گرفت یعنی اگر تصور کردید که وعده پیروزی بدون قید و شرط بوده سخت در اشتباه بوده‌اید، تمام وعده‌های پیروزی مشروط به پیروی از فرمان خدا است. [۲]

یـایها الذین ءامنوا اذا لقیتم فئه فاثبتوا…  واطیعوا الله ورسوله ولا تنـزعوا فتفشلوا وتذهب ریحکم واصبروا ان الله مع الصـبرین.. [۳][۴]

‌ای کسانی که ایمان آورده‌اید! هنگامی که (در میدان نبرد) با گروهی رو به رو می‌شوید، ثابت قدم باشید! و خدا را فراوان یاد کنید، تا رستگار شوید! • و (فرمان) خدا و پیامبرش را اطاعت نمایید! و نزاع (و کشمکش) نکنید، تا سست نشوید، و قدرت (و شوکت) شما از میان نرود! و صبر و استقامت کنید که خداوند با استقامت کنندگان است

یعنی با نزاع و کشمکش در میان خود ایجاد اختلاف نکنید، و در نتیجه خود را دچار ضعف اراده مسازید و عزت و دولت و یا غلبه بر دشمن را از دست مدهید، چون اختلاف، وحدت کلمه و شوکت و نیروی شما را از بین می‌برد.. [۵]

وقـتلوا المشرکین کافه کما یقـتلونکم کافه واعلموا ان الله مع المتقین. [۶] (به هنگام نبرد) با مشرکان، دسته جمعی پیکار کنید، همان گونه که آنها دسته جمعی با شما پیکار می‌کنند و بدانید خداوند با پرهیزگاران است

اقوال درمعنای کافه

در معنای کافه بین مفسران اختلاف است که به بیان آن می‌پردازیم.

دفع مشرکان

راغب در مفردات گفته: کلمه” کف” به معنای کف دست آدمی است که آن را باز و بسته می‌کند، و معنای” کففته” این است که من او را با کف دست زدم و دفع کردم، و بهمین مناسبت متعارف شده که این کلمه را در معنای دفع هر چند که با کف دست صورت نگیرد استعمال شود، حتی شخص کور را هم بخاطر اینکه چشمش بسته شده مکفوف گفته‌اند.

و در آن که می‌فرماید: “و ما ارسلناک الا کافه للناس” معنایش این است که ما از فرستادن تو منظوری جز این نداشتیم که مانع ایشان از معصیت بوده باشی.

و” تاء”‌ای که در آخر” کافه” آمده، مانند تاءای که در آخر کلمات: ” راویه”، ” علامه” و” نسابه” آمده برای مبالغه است، و همچنین در آن دیگر که می‌فرماید: “و قاتلوا المشرکین کافه کما یقاتلونکم کافه” که بعضی گفته‌اند معنایش این است که” شما با مشرکین کارزار کنید در حالی که ایشان را دفع دهنده باشید، هم چنان که ایشان با شما کارزار می‌کنند و می‌خواهند شما را دفع دهند”.

دسته جمعی

لیکن بعضی دیگر گفته‌اند” کافه” به معنای جماعت است و بدین معنا می‌باشد:

” با ایشان دسته جمعی کارزار کنید همانطوری که آنها همگی با شما کارزار می‌کنند”، چون جماعت را بخاطر نیرومندیش کافه می‌گویند، هم چنان که” وازعه” هم می‌نامند، و بهمین معنا در ” یا ایها الذین آمنوا ادخلوا فی السلم کافه” آمده.

احاطه

و در مجمع البیان گفته: کلمه” کافه” به معنای احاطه، و ماخوذ است از” کافه الشی ء” که به معنای آخرین حد و کناره هر چیز است که وقتی بدانجا رسیدیم دیگر از پیشروی بیش از آن خودداری می‌کنیم. و اصل کلمه” کف” به معنای خودداری و جلوگیری است

این کلمه در هر دو جای مورد بحث، حال است از ضمیری که به مسلمین و یا مشرکین برمی گردد و یا در اولی حال است از مسلمین و در دومی از مشرکین، و یا به عکس.

پس در اینجا چهار احتمال هست، و از این چهار وجه آنکه زودتر از بقیه به ذهن می‌رسد وجه چهارمی است، و آن این است که بگوئیم کافه اولی حال است از مشرکین و دومی از مسلمین، و این تبادری که به ذهن دارد، برای این است که از نظر لفظ، اولی به مشرکین نزدیک تر است و دومی به مسلمین و بنا بر این معنای چنین می‌شود: ” با مشرکین همه شان جنگ کنید هم چنان که ایشان با همه شما سر جنگ داشته و کارزار می‌کنند”.

در نتیجه شریفه مانند ” فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم” می‌شود که قتال با همه مشرکین را واجب می‌سازد، و هر حکمی را که آن نسخ کرده این نیز نسخ می‌کند، و هر دیگری که آن را تخصیص دهد و یا مقید کند، این را نیز تخصیص داده و مقید می‌سازد. [۷]

  1. احسان

احسان و نیکی در جهاد، از آداب آن است.

وانفقوافی سبیل الله ولا تلقوا بایدیکم الی التهلکه واحسنوا ان الله یحب المحسنین. [۸] و در راه خدا، انفاق کنید! و (با ترک انفاق،) خود را به دست خود، به هلاکت نیفکنید! و نیکی کنید! که خداوند، نیکوکاران را دوست می‌دارد

این تکمیلی است بر آیات جهاد که قبلا تفسیر آن گذشت، زیرا جهاد به همان اندازه که به مردان با اخلاص و کار آزموده نیازمند است به اموال و ثروت نیز احتیاج دارد، جهاد هم نفرات آماده از نظر روحی و جسمی لازم دارد، و هم انواع سلاح و تجهیزات جنگی، درست است که عامل تعیین کننده سرنوشت جنگ در درجه اول سربازان‌اند، ولی سرباز بدون وسایل و تجهیزات کافی (اعم از سلاح، مهمات، وسیله نقل و انتقال، مواد غذایی، وسایل درمانی) کاری از او ساخته نیست.

لذا در اسلام تامین وسایل جهاد با دشمنان از واجبات شمرده شده و از جمله در مورد بحث با صراحت دستور می‌دهد، و می‌فرماید: ” در راه خدا انفاق کنید و خود را به دست خویش به هلاکت نیفکنید

در اینکه مراد از”احسان” در اینجا چیست؟ چند احتمال در کلمات مفسران دیده می‌شود: نخست این است که حسن ظن به خدا داشته باشید (و گمان نکنید انفاقهای شما موجب اختلال امر معیشت شما خواهد شد) و دیگر اینکه منظور، اقتصاد و میانه روی در مساله انفاق است، و دیگر اینکه منظور، آمیختن انفاق با حسن رفتار نسبت به نیازمندان است، به گونه‌ای که همراه با گشاده رویی و مهربانی باشد و از هر نوع منت و آنچه موجب رنجش و ناراحتی شخص انفاق شونده است بر کنار باشد. مانعی ندارد که همه این معانی سه گانه در مفهوم و محتوای جمع باشد. [۹]

  1. اخلاص

توفیق، بر جهاد خالصانه و به دور از هرگونه ترس از سرزنش گران، جلوه فضل الهی است. که جهاد گران باید این ویژگی را دارا باشند.

الذین قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم‌ایمـنـا وقالوا حسبنا الله ونعم الوکیل• فانقلبوا بنعمه من الله وفضل لم یمسسهم سوء واتبعوا رضون الله والله ذو فضل عظیم. [۱۰][۱۱]

اینها کسانی بودند که (بعضی از) مردم، به آنان گفتند: «مردم(لشکر دشمن )برای (حمله به) شما اجتماع کرده‌اند از آنها بترسید! » اما این سخن، بر ایمانشان افزود و گفتند: «خدا ما را کافی است و او بهترین حامی ماست.» • به همین جهت، آنها (از این میدان،) با نعمت و فضل پروردگارشان، بازگشتند در حالی که هیچ ناراحتی به آنان نرسید و از رضای خدا، پیروی کردند و خداوند دارای فضل و بخشش بزرگی است.

مقایسه روحیه مسلمانان در میدان جنگ” بدر” با روحیه آنها در حادثه”حمراء الاسد” که شرح آن گذشت، اعجاب انسان را برمی انگیزد که چگونه یک جمعیت شکست خورده فاقد روحیه عالی و نفرات کافی با آن همه مجروحان در مدتی به این کوتاهی که شاید بیک شبانه روز کامل نمی‌رسید، چنین تغییر قیافه دادند و با عزمی راسخ و روحیه‌ای بسیار خوب، آماده تعقیب دشمن شدند تا آنجا که قرآن در باره آنها میگوید: هنگامی که خبر اجتماع دشمن برای حمله ، به آنها رسید آنها نه تنها نهراسیدند بلکه ایمانشان و بدنبال آن استقامتشان افزوده شد. و این خاصیت ایمان بهدف است که هر قدر انسان مشکلات و مصائب را بیشتر و نزدیکتر ببیند، پایمردی و استقامت او بیشتر می‌شود و در حقیقت تمام نیروهای معنوی و مادی او برای مقابله با خطر، بسیج میگردد. این دگرگونی عجیب در این فاصله کوتاه، انسان را بسرعت و عمق تاثیر تربیتی آیات قرآن و بیانات گیرا و مؤثر پیغمبر اسلام صآشنا می‌سازد که این خود در سر حد یک اعجاز است. [۱۲]

یـایها الذین ءامنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتی الله بقوم یحبهم ویحبونه اذله علی المؤمنین اعزه علی الکـفرین یجـهدون فی سبیل الله ولا یخافون لومه لائم ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء والله وسع علیم. [۱۳] ای کسانی که ایمان آورده‌اید! هر کس از شما، از آیین خود بازگردد، (به خدا زیانی نمی‌رساند خداوند جمعیتی را می‌آورد که آنها را دوست دارد و آنان (نیز) او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع ، و در برابر کافران سرسخت و نیرومندند آنها در راه خدا جهاد می‌کنند، و از سرزنش هیچ ملامتگری هراسی ندارند. این، فضل خداست که به هر کس بخواهد (و شایسته ببیند) می‌دهد و (فضل) خدا وسیع، و خداوند داناست.

خداوند به اهل ایمان، برای جهاد خالصانه (با جان و مال) در راه خدا توصیه میکند.

وجا هدوا فی الله حق جهاده.. [۱۴] و در راه خدا جهاد کنید، و حق جهادش را ادا نمایید!

بنا بر قولی، منظور از «حق جهاده»، جهاد خالصانه است. [۱۵]

خداوند، از حرکت ریا کارانه به سوی جبهه‌های جهاد نهی نموده است: ولا تکونوا کالذین خرجوا من دیـرهم… ورئاء الناس.. [۱۶]

و مانند کسانی نباشید که از روی هوی پرستی و غرور و خودنمایی در برابر مردم، از سرزمین خود به (سوی میدان بدر) بیرون آمدند و (مردم را) از راه خدا بازمی داشتند (و سرانجام شکست خوردند) و خداوند به آنچه عمل می‌کنند، احاطه (و آگاهی) دارد!

هر چند مقصود از «کالذین خرجوا… و رئاء الناس…» ، کافران مکه است، ولی وجه شبه که ریاکاری است عام است و مجاهدان هم از آن نهی شده‌اند

این مسلمانان را از پیروی کارهای ابلهانه و اعمال غرور آمیز و بی محتوا و سر و صداهای تو خالی و بی معنی باز می‌دارد، و با اشاره به جریان کار ابو سفیان و طرز افکار او و یارانش می‌فرماید: ” مانند کسانی که از سرزمین خود از روی غرور و هوا پرستی و خودنمایی خارج شدند، نباشید” [۱۷]

جهاد خالصانه و در راستای جلب رضایت الهی، امری ارزشمند است.

یـایها الذین ءامنوا لا تتخذوا عدوی وعدوکم اولیاء تلقون الیهم بالموده وقد کفروا بما جاءکم من الحق یخرجون الرسول وایاکم ان تؤمنوا بالله ربکم ان کنتم خرجتم جهـدا فی سبیلی وابتغاء مرضاتی.. [۱۸]

‌ای کسانی که ایمان آورده‌اید! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگیرید! شما نسبت به آنان اظهار محبت می‌کنید، در حالی که آنها به آنچه از حق برای شما آمده کافر شده‌اند و رسول الله و شما را به خاطر ایمان به خداوندی که پروردگار همه شماست از شهر و دیارتان بیرون می‌رانند اگر شما برای جهاد در راه من و جلب خشنودیم هجرت کرده‌اید (پیوند دوستی با آنان برقرار نسازید! ) شما مخفیانه با آنها رابطه دوستی برقرار می‌کنید در حالی که من به آنچه پنهان یا آشکار می‌سازید از همه داناترم! و هر کس از شما چنین کاری کند، از راه راست گمراه شده است!

اگر شما برای جهاد در راه من و جلب خشنودیم هجرت کرده‌اید پیوند دوستی با آنها برقرار نسازید” (ان کنتم خرجتم جهادا فی سبیلی و ابتغاء مرضاتی) اگر به راستی دم از دوستی خدا می‌زنید و به خاطر او از شهر و دیار خود هجرت کرده‌اید، و طالب جهاد فی سبیل الله و جلب رضای او هستید این مطلب با دوستی دشمنان خدا سازگار نیست [۱۹]

  1. استغفار

آمرزش خواهی از گناه و اسراف در کارها، نیز از آداب جهاد است: وما کان قولهم الا ان قالوا ربنا اغفر لنا ذنوبنا واسرافنا فی امرنا وثبت اقدامنا وانصرنا علی القوم الکـفرین. [۲۰]

سخنشان تنها این بود که: «پروردگارا! گناهان ما را ببخش! و از تندرویهای ما در کارها، چشم پوشی کن! قدمهای ما را استوار بدار! و ما را بر جمعیت کافران، پیروز گردان

آنها به هنگامی که احیانا بر اثر اشتباهات یا سستیها، یا لغزشهایی گرفتار مشکلاتی در برابر دشمن می‌شدند به جای اینکه میدان را به او بسپارند و یا تسلیم شوند و یا فکر ارتداد و بازگشت به کفر در مغز آنها پیدا شود، روی به درگاه خدا می‌آوردند و ضمن تقاضای عفو و بخشش از گناهان خود از پیشگاه خداوند تقاضای صبر و استقامت و پایمردی می‌کردند و می‌گفتند: ” ربنا اغفر لنا ذنوبنا و اسرافنا فی امرنا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین”: بار پروردگارا گناهان ما را بیامرز و از تندرویهای ما درگذر، و ما را ثابت قدم بدار و بر کافران پیروز بگردان. آنها با این طرز تفکر و عمل به زودی پاداش خود را از خدا می‌گرفتند هم پاداش این جهان که فتح و پیروزی بر دشمن بود و هم پاداش جهان دیگر [۲۱]

  1. پرهیز از سستی

مجاهدان اسلام، بایداز سستی در تعقیب دشمنان پرهیز نمایند: ولا تهنوا فی ابتغاء القوم ان تکونوا تالمون فانهم یالمون کما تالمون وترجون من الله ما لا یرجون وکان الله علیمـا حکیمـا. [۲۲] و در راه تعقیب دشمن ، (هرگز) سست نشوید! (زیرا) اگر شما درد و رنج می‌بینید، آنها نیز همانند شما درد و رنج می‌بینند ولی شما امیدی از خدا دارید که آنها ندارند و خداوند، دانا و حکیم است

اشاره به اینکه هرگز در برابر دشمنان سرسخت حالت دفاعی به خود نگیرید، بلکه همیشه در مقابل چنین افرادی روح تهاجم را در خود حفظ کنید، زیرا از نظر روانی اثر فوق العاده‌ای در کوبیدن روحیه دشمن دارد، همانطور که در حادثه احد بعد از آن شکست سخت، استفاده کردن از این روش سبب شد که دشمنان اسلام که با پیروزی میدان نبود را ترک گفته بودند فکر بازگشت به میدان را که در وسط راه برای آنها پیدا شده بود از سر بدر کنند و با سرعت از مدینه دور شوند.

سپس استدلال زنده و روشنی برای این حکم بیان می‌کند و می‌گوید:

” چرا شما سستی به خرج دهید در حالی که اگر شما در جهاد گرفتار درد و رنج می‌شوید دشمنان شما نیز از این ناراحتیها سهمی دارند، با این تفاوت که شما امید به کمک و رحمت وسیع پروردگار عالم دارید و آنها فاقد چنین امیدی هستند”. [۲۳]

یـایها الذین ءامنوا اذا لقیتم فئه فاثبتوا واذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون• واطیعوا الله ورسوله ولا تنـزعوا فتفشلوا وتذهب ریحکم واصبروا ان الله مع الصـبرین. [۲۴][۲۵] ‌ای کسانی که ایمان آورده‌اید! هنگامی که (در میدان نبرد) با گروهی رو به رو می‌شوید، ثابت قدم باشید! و خدا را فراوان یاد کنید، تا رستگار شوید! • و (فرمان) خدا و پیامبرش را اطاعت نمایید! و نزاع (و کشمکش) نکنید، تا سست نشوید، و قدرت (و شوکت) شما از میان نرود! و صبر و استقامت کنید که خداوند با استقامت کنندگان است!

راغب در مفردات می‌گوید: ” ثبات”- به فتح ثاء- ضد زوال است. و بنا به گفته او در مورد شریفه به معنای ضد فرار از دشمن است، و این کلمه بحسب معنایش اعم از کلمه صبری است که در جمله”و اصبروا ان الله مع الصابرین” به آن امر فرموده، چون صبر یک نحوه ثبات خاصی است، و آن عبارت است از ثبات در مقابل مکروه هم به قلب، بدین صورت که دچار ضعف نگردد و جزع و فزع نکند، و هم به بدن، به اینکه کسالت و سهل انگاری ننموده، و از جا در نرود، و در مواردی که عجله پسندیده نیست شتاب نکند. [۲۶]

  1. پرهیز از غرور

خداوند، از رهسپار شدن به جبهه‌های نبرد، با سرمستی و غرور نهی نموده است: ولا تکونوا کالذین خرجوا من دیـرهم بطرا.. [۲۷]

و مانند کسانی نباشید که از روی هوی پرستی و غرور و خودنمایی در برابر مردم، از سرزمین خود به (سوی میدان بدر) بیرون آمدند و (مردم را) از راه خدا بازمی داشتند (و سرانجام شکست خوردند) و خداوند به آنچه عمل می‌کنند، احاطه (و آگاهی) دارد!

مسلمانان را از پیروی کارهای ابلهانه و اعمال غرور آمیز و بی محتوا و سر و صداهای تو خالی و بی معنی باز می‌دارد، و با اشاره به جریان کار ابو سفیان و طرز افکار او و یارانش می‌فرماید: ” مانند کسانی که از سرزمین خود از روی غرور و هوا پرستی و خودنمایی خارج شدند، نباشی [۲۸]

  1. توکل

توکل بر خداوند در نبرد با دشمنان، از آداب جهاد است: قل لن یصیبنا الا ما کتب الله لنا هو مولـنا وعلی الله فلیتوکل المؤمنون. [۲۹] بگو: «هیچ حادثه‌ای برای ما رخ نمی‌دهد، مگر آنچه خداوند برای ما نوشته و مقرر داشته است او مولا (و سرپرست) ماست و مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند! »

تنها به او عشق می‌ورزند و از او یاری می‌طلبند و سر بر آستان او می‌سایند و تکیه گاه و پناهگاهشان کسی جز او نیست.

این اشتباه بزرگی است که منافقان گرفتار آن هستند، خیال می‌کنند با عقل کوچک و فکر ناتوانشان می‌توانند همه مشکلات و حوادث را پیش بینی کنند و از لطف و رحمت خدا بی نیازند، آنها نمی‌دانند تمام هستیشان همچون پر کاهی است در برابر یک طوفان عظیم از حوادث یا همانند قطره کوچک آبی در یک بیابان سوزان، در یک روز تابستان، اگر لطف الهی یار و مددکار نباشد از انسان ضعیف کاری ساخته نیست. [۳۰]

  1. ذکر خدا

کثرت در ذکر و یاد خدا، از آداب جهاد است: یـایها الذین ءامنوا اذا لقیتم فئه فاثبتوا واذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون. [۳۱] ‌ای کسانی که ایمان آورده‌اید! هنگامی که (در میدان نبرد) با گروهی رو به رو می‌شوید، ثابت قدم باشید! و خدا را فراوان یاد کنید، تا رستگار شوید!

در موقع جنگ، از خداوند یاری بخواهید، تا در دنیا پیروز شوید و در آخرت، رستگار. برخی گویند: یعنی وعده‌های خدا را که در باره پیروزی به شما داده است، بخاطر بیاورید، تا پایداری شما زیاد شود. [۳۲]

یحسبون الاحزاب لم یذهبوا وان یات الاحزاب یودوا لو انهم بادون فی الاعراب یسـلون عن انبائکم ولو کانوا فیکم ما قـتلوا الا قلیلا• لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه لمن کان یرجوا الله والیوم الاخر وذکر الله کثیرا. [۳۳] [۳۴] آنها گمان می‌کنند هنوز لشکر احزاب نرفته‌اند و اگر برگردند (از ترس آنان) دوست می‌دارند در میان اعراب بادیه نشین پراکنده (و پنهان) شوند و از اخبار شما جویا گردند و اگر در میان شما باشند جز اندکی پیکار نمی‌کنند• مسلما برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بود، برای آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند و خدا را بسیار یاد می‌کنند

یعنی خدا را بسیار یاد کنند و این جهتش این است که آنکه ذاکر و بیاد خداست اوامر و خواسته‌های او را پیروی و متابعت میکند بخلاف آنکه غافل از یاد اوست، [۳۵]

توجه به خدا و آگاهی همه جانبه او، از آداب جهاد است: وقـتلوا فی سبیل الله واعلموا ان الله سمیع علیم. [۳۶] و در راه خدا، پیکار کنید! و بدانید خداوند، شنوا و داناست.

در راه خدا پیکار کنید، و بدانید خداوند شنوا و دانا است” سخنان شما را می‌شنود و از انگیزه‌های درونی شما و نیاتتان در امر جهاد آگاه است [۳۷]

  1. نظم

نظم نیروها در میدان جهاد، از آداب جهاد بوده و جهاد گران باید به این ادب پسندیده و ارزشمند مودب باشند: ان الله یحب الذین یقـتلون فی سبیله صفـا کانهم بنیـن مرصوص. [۳۸] خداوند کسانی را دوست می‌دارد که در راه او پیکار می‌کنند گویی بنایی آهنین‌اند!

نفس پیکار مطرح نیست، آنچه مهم است اینکه پیکار” فی سبیل الله” باشد، و آنهم با اتحاد و انسجام کامل همانند سدی فولادین.

” صف” در اصل معنی مصدری دارد، و به معنی قرار دادن چیزی در خط صاف است، ولی در اینجا معنی اسم فاعل را دارد.

” مرصوص” از ماده” رصاص” به معنی سرب است، و از آنجا که گاه برای استحکام و یکپارچگی بناها سرب را آب می‌کردند و در لابلای قطعات آن می‌ریختند به طوری که فوق العاده محکم و یکپارچه می‌شد به هر بنای محکمی” مرصوص” اطلاق می‌شود.

و در اینجا منظور این است که مجاهدان راه حق در برابر دشمن یک دل و یک جان و مستحکم و استوار بایستند، گویی همه یک واحد بهم پیوسته‌اند که هیچ شکافی در میان آن نیست. لذا در تفسیر علی بن ابراهیم می‌خوانیم که در توضیح این فرمود: یصطفون کالبنیان الذی لا یزول: ” مجاهدان راه خدا صف می‌کشند همانند بنائی که هرگز ویران نمی‌گردد”.

در حدیثی آمده است که امیر مؤمنان علی ع در میدان” صفین” هنگامی که می‌خواست یاران خود را آماده پیکار کند فرمود:

” خداوند عزّوجلّ شما را به این وظیفه راهنمایی کرده است… و فرموده ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص، بنا بر این صفوف خود را همچون یک بنای آهنین محکم کنید، آنها که زره پوشند مقدم شوند، و آنها که بی زره‌اند پشت سر آنان قرار گیرند، دندانها را محکم به هم بفشارید که… و در برابر نیزه‌ها در پیچ و خم باشید که برای رد کردن نیزه دشمن مؤثرتر است، به انبوه دشمن خیره نگاه نکنید تا قلبتان قوی تر و روحتان آرامتر باشد، سخن کمتر بگوئید که سستی را دور می‌کند، و با وقار شما مناسبتر است، پرچمهای خود را کج نکنید و آنها را از جا تکان ندهید، و جز به دست دلیران مسپارید” [۳۹]

پی نوشتها

۱.آل عمران،۳، ۱۵۲.

۲.تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج۳، ص۱۵۲.   

۳.انفال،۸، ۴۵.

۴.انفال،۸، ۴۶.

۵.ترجمه المیزان، علامه طباطبایی، ج۹، ص۱۲۶.   

۶.توبه،۹، ۳۶.

۷.ترجمه المیزان، علامه طباطبایی، ج۹، ص۳۶۰.   

۸.بقره،۲، ۱۹۵.

۹.تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج۲، ص۳۵.   

۱۰.آل عمران،۳، ۱۷۳.

۱۱.آل عمران،۳، ۱۷۴.

۱۲.تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج۳، ص۲۰۵.   

۱۳.مائده،۵، ۵۴.

۱۴.حج،۲۲، ۷۸.

۱۵.مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۷، ص۱۷۳.   

۱۶.انفال، ۴۷.

۱۷.تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج۷، ص۱۹۶.   

۱۸.ممتحنه، ۱.

۱۹.تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج۲۴، ص۱۲.   

۲۰.آل عمران، ۱۴۷.

۲۱.تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج۳، ص۱۴۳.   

۲۲.نساء، ۱۰۴.

۲۳.تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج۴، ص۱۰۹.   

۲۴.انفال، ۴۵.

۲۵.انفال، ۴۶.

۲۶.ترجمه المیزان، علامه طباطبایی، ج۹، ص۱۲۴.   

۲۷.انفال، ۴۷.

۲۸.تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج۷، ص۱۹۶.   

۲۹.توبه، ۵۱.

۳۰.تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج۷، ص۴۴۲.   

۳۱.انفال، ۴۵.

۳۲.مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۴، ص۴۷۶.   

۳۳.احزاب، ۲۰.

۳۴.احزاب، ۲۱.

۳۵.مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، ج۸، ص۱۴۴.   

۳۶.بقره، ۲۴۴.

۳۷.تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج۲، ص۲۲۴.   

۳۸.صف،۴.

۳۹.تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج۲۴، ص۶۴.   

منبع : ویکی فقه (دانشنامه حوزوی)

شرح مناجات الراغبین (۳)

وَها اَنَا مُتَعرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوحِک وَ عَطفِک، وَ مُنتَجِعٌ غَیثَ جُودِک وَ لُطفِک، فآرُّ مِن سَخَطِک اِلی رِضاک، هارِبٌ مِنک اِلَیک، راجٍ اَحسَنَ ما لَدَیک، مُعَوِّلٌ عَلی مَواهِبِک، مُفتَقِرٌ اِلی رِعایَتِک؛ «و اکنون من خود را در معرض نسیم های رحمت و عطوفت تو قرار داده ام و تقاضای بارش باران جود و رحمت تو را دارم. از غضب تو به سوی خشنودی و رضایتت و از تو به سوی تو گریزان گشته ام و به بهترین چیزهایی که نزد تو است امید بسته ام و به بخشش های تو اعتماد دارم و نیازمند رسیدگی تو می باشم».

حقیقت صفات الاهی وحدت و تعدّد آنها

اگر کسی در حق ولی نعمت خود کوتاهی کرده باشد، در مقام عذرخواهی می گوید: ما در حق شما کوتاهی و ناسپاسی کردیم، اما شما اهل عفو و گذشت و بزرگی هستید، ما را به بزرگی و آقایی خودتان ببخشید. او گرچه می داند که آن بزرگ ناخشنود گردیده و غضبناک شده، اما می داند که در کنار غضب، دارای صفت رحمت و بخشش نیز هست، از این روی به وسیله عذرخواهی از غضب او به رضایش پناه می برد. حضرت نیز در مقام اعتذار از خداوند می فرمایند که من از سخط و غضب تو به رضا و خشنودی ات پناه آورده ام. البته چنان که در مباحث اعتقادی و کلامی مطرح شده، حالات گوناگون و تغییر و تعدد در ذات خداوند راه ندارد. انسان از آن روی که دارای حیثیت ها و حالات متفاوت است، دارای عواطف متفاوتی است، اما خداوند چون بسیط است، کثرت و تعدد ندارد و گرچه ما به‏ حسب مفهوم، صفات گوناگونی را برای او برمی شماریم، اما این صفات به لحاظ منشأ انتزاعشان عین هم و عین ذات باری ‏تعالی هستند و اختلافی بین ذات و صفات وجود ندارد. با توجه به این حقیقت که صفات خداوند عین ذات خداوند و زاید بر ذات نمی باشند، امیرمؤمنان علیه السلام فرمودند:
أوَّلُ الدِّینِ مَعرِفَتُهُ وَ کمَالُ مَعرِفَتِهِ التَّصدیقُ بِهِ، وَکَمالُ التَّصدِیقِ بِه تَوحِیدُهُ، وَ کمَالُ تَوحیدهِ الاخلاصُ لَهُ، وَکمالُ الاخلاصِ لَهُ نَفیُ الصِّفاتِ عَنهُ، لِشهادَهِ کلِّ صِفَهٍ أنَّهَا غَیرُ المَوصُوفِ، وَ شهادَهِ کلِّ مَوصُوفٍ أَنَّهُ غَیرُ الصِّفَهِ؛(۱) «آغاز دین شناخت خداست و شناخت راستین خدا باور داشتن اوست و باور کامل به او شهادت به یگانگی او و پیرایش ذاتش از آلایش ذاتش می باشد و حقیقت و کمال توحید و شهادت به یگانگی او اخلاص (و خالص دانستن خدا از ترکیب) است و کمال اخلاص نفی صفات مخلوقات و زاید بر ذات از خداست، زیرا هر صفتی نشان می دهد که غیرموصوف، و هر موصوفی گواهی می دهد که غیر از صفت است».
قانون کلی در صفات و موصوف ‏ها در مخلوقات این است که صفت و موصوف دو حقیقت جداگانه دارند و اگر آن دو یک حقیقت واقعی می داشتند، انتزاع صفت و موصوف از آن حقیقت واقعی واحد امکان پذیر نمی گشت و چون ترکیب از دو حقیقت، چه ترکیب اتحادی، مانند ماهیت و وجود و چه ترکیب انضمامی، مانند آب گل آلود در ذات باری ‏تعالی امکان پذیر نیست، ذات و صفات الاهی فوق صفات و موصوف ‏های معمولی است و صفات الاهی از سنخ صفات سایر موجودات که با موصوف خود ترکیب دارند و زاید بر آن هستند نمی باشند. خداوند دارای همه کمالات و جامع جلال و جمال است، اما حقیقت جلال، جمال و کمالات خدا متعدد و متنوع نیست و هیچ نوع تعدد و ترکیبی در ذات الهی وجود ندارد، و این ما هستیم که در اثر انس با کثرت ها و پراکندگی های وجودی برای خدای متعال هم حیثیت های مختلفی درنظر می گیریم و مفاهیم زیادی را به عنوان اسماء و صفات به او نسبت می دهیم.

معنای فرار از خدا به سوی خدا

برحسب آنچه ما از تجلیات الهی و روابط خداوند با مخلوقات و از جمله با انسان ها درک می کنیم صفات ذاتی و فعلی مختلف و از جمله غضب و رضا را انتزاع می کنیم و آن صفات در ذهن ما متمایز از هم می باشند و از این حیث می گوییم: صفت رحمت غیر از صفت غضب است، بر این اساس حضرت می فرمایند: خدایا من از سخط و غضبت به رضا و خشنودی ات پناه آورده ام. اما پس از آن می فرمایند: هارب منک الیک که فهم و توجیه آن دشوار است. شاید بشود در توجیه فرار از خدا به سوی خدا گفت که انسان وقتی از کسی فرار می کند به جایی می‏ رود که او آنجا نباشد و به غیر او پناه می برد. وقتی ما خجالت می کشیم با کسی رو به ‏رو گردیم از او فاصله می گیریم، یا برای اینکه از شر دشمن مصون بمانیم، جایی می ‏رویم که او به ما دسترسی نداشته باشد و اذیتش به ما نرسد. یا وقتی کسی مورد غضب حاکمی قرار گرفته و می خواهد از شرش مصون بماند، می ‏تواند به حاکم دیگری پناه آورد. اما کسی که در حق خداوند کوتاهی کرده و از عذاب و قهر او می گریزد، پناه گاهی جز خدا ندارد و هرجا برود خداوند حضور دارد و نمی ‏تواند از ملک و سلطنت خدا فرار کند، پس به ناچار به خود خدا پناه می آورد.
کراراً متذکر شده ایم که منشأ خوف و ترس ما از خدا گناهانی است که ما را مستحق عقاب می گرداند. پس به واقع ما از عقاب و آتش جهنم می ‏ترسیم و چون چنین عقوبتی به امر الاهی و اذن او تحقق می یابد و خداوند خالق جهنم و عذاب است از او می ‏ترسیم. اما مؤمن بر این باور است که نمی ‏تواند از عذاب الاهی و خواری گناه فرار کند و هرکجا برود سر و کارش با خداست، از این روی از عذاب و قهر الاهی به رحمت الاهی پناه می برد. نظیر بچه ای که در خانه شیطنت کرده و وقتی مادر می خواهد او را تنبیه کند فرار می کند و خود را پنهان می سازد، اما پس از مدتی گرسنه و تشنه می شود و به ناچار نزد مادر برمی گردد. او غیر از مادر کسی را ندارد که نوازشش کند و به او رسیدگی کند و ناچار است که تحت هر شرایطی به او پناه آورد. پس بنده عاصی که احساس گناه و پشیمانی او را می آزارد، به دامن مهر و رحمت الاهی پناه می برد و به جود و بخشش بی کران الاهی چشم می دوزد و امیدوار است که از بهترین نعمت ها و مواهب الاهی بهره ‏مند گردد و از رسیدگی و دستگیری خالق مهربان خود برخوردار شود.
الِهی ما بَدَاتَ بِهِ مِن فَضلِک فَتَمِّمهُ، وَما وَهَبتَ لی مِن کرَمِک فَلا تَسلُبهُ، وَما سَتَرتَهُ عَلَیَّ بِحِلمِک فَلا تَهتِکهُ، وَما عَلِمتَهُ مِن قَبیحِ فِعلی فَاغفِرهُ؛ «خدایا، آن نعمت هایی که از فضل و کرمت از آغاز (و بدون درخواست و سؤال) به من عنایت کردی به کمال و انجام برسان و آنچه از کرمت به من بخشیدی باز مستان و گناهانی که به واسطه حلمت از من پوشاندی آشکار مساز و از کردار زشتم ‏که از آن آگاهی درگذر».

گسترش رحمت و ریزش پیاپی نعمت ها و رازپوشی خداوند

خداوند متعال فیاض مطلق و دارای رحمت بی نهایت است و همه موجودات به فراخور ظرفیتشان از رحمت و بخشش های او بهره ‏مندند. انسان نیز برخوردار از مواهب و نعمت های الاهی است و کرم و لطف الاهی او را دربرگرفته است. قبل از اینکه بنده از خداوند درخواستی داشته باشد، خداوند باران فضل و کرم خویش را بر او می باراند و بسیاری از نعمت های خویش را در اختیارش می گذارد. حضرت از خداوند درخواست می کنند که نعمت هایی که بدون سوال و درخواست در اختیار ایشان نهاده به کمال و انجام برساند، و با مشاهده کوتاهی در بندگی و به عنوان مجازات و تنبیه آنها را نستاند، و کماکان پرده از اسرار و اعمالی که فاش شدنشان انسان را در پیشگاه خلایق رسوا و خوار می سازد برندارد. تقدیر و تدبیر الاهی ایجاب می کند که انسان در راستای پیمودن مسیر تکامل و انجام وظایف بندگی از اعتبار و شخصیت مطلوبی در نزد دیگران برخوردار باشد. اگر حریم شخصیت او شکسته شود و عیوبش آشکار گردد، مورد بی اعتنایی دیگران قرار می گیرد و بی آبرو می شود و این رسوایی و بی آبرویی باعث می گردد که از دیگران فاصله بگیرد و در انتظار به سر رسیدن زندگی آکنده از ننگ و عار خود به سر برد. در این صورت، او نه حال و انگیزه بندگی و عمل به وظایف خویش را دارد و نه دیگران فرصت ایفای نقش سازنده و انجام وظایف را در اختیارش می گذارند.
همه انسان ها، اعم از کافر و مؤمن در پی آن هستند که مورد احترام مردم باشند و با آبرومندی در جامعه زندگی کنند و داشتن آبرو و برخورداری از احترام در بین مردم را نعمتی بزرگ به حساب می آورند. تفاوت در این است که کافر چون دنیا و نعمت های آن را اصیل می داند و هدف او رسیدن به دنیا می باشد، در پی آن است که از آن آبرو و احترام اجتماعی، در جهت رسیدن به خواسته های دنیایی خویش استفاده کند. اما آنچه برای مؤمن اصالت دارد آخرت و دست‏ یابی به قرب الاهی است، و از زندگی دنیا و نعمت های آن برای تکامل معنوی و اخروی سود می برد و برخورداری از اعتبار اجتماعی و داشتن آبرو، رسیدن به این هدف را تسهیل می کند. او از آن جهت نمی خواهد در نزد مردم رسوا و بی اعتبار گردد که در این صورت کسی به او اعتنا نمی کند و از همکاری با او سر باز می‏ زنند و به او بی اعتماد می گردند و به سخنش گوش نمی دهند و از او فاصله می گیرند، در نتیجه نمی ‏تواند از نعمت های مادی و معنوی اجتماعی در جهت رسیدن به اهداف متعالی خود استفاده کند.
یکی از الطاف بزرگ خداوند در حق ما که چندان بدان توجه نداریم حفظ آبرو و پوشیده ماندن عیوب ما از منظر دیگران است. چنان که در دعا می خوانیم:
وَ اَنتَ المُعتَمَدُ لِلذُّنوبِ فی عَفوِک، وَالنَّاشِرُ عَلَی الخاطِئینَ جَناحَ سِترِک، وَاَنتَ الکاشِفُ لِلضُّرِّ بِیَدِک، فَکم مِن سَیِّئَهٍ اَخفاها حِلمُک حَتّی دَخِلَت، وَحَسَنَهٍ ضاعَفَها فَضلُک حَتّی عَظُمَت عَلَیها مُجازاتُک… سَیِّدی لَو عَلِمَتِ الارضُ بِذُنُوبی لَساخَت بی، اَو الجِبالُ لَهَدَّتنی، اَوِ السَّمواتُ لاختَطَفَتنی، اَوِ البِحارُ لاَغرقتَنی؛(۲) «تویی که معصیت ‏کاران با اعتماد و امید به عفوت گناه می کنند و تویی که بال پرده پوشی بر سر خطاکاران گسترانده ای و رنج و دردهای خلق را به دست باکفایت خویش برطرف می سازی. چه بسیار گناهانی که حلم تو پوشیده داشت و محو و نابود گردانید و چه نیکی هایی که فضل و کرم تو دو چندان ساخت تا آنکه پاداش تو بر آنها عظیم گشت… آقا و سرور من، اگر زمین از گناهان من آگاه می بود مرا در خویش فرو می برد، و اگر کوه‏ ها آگاه بود بر من واژگون می گشت، و اگر آسمان ها آگاه بود مرا می ‏ربود و به درون خویش می کشید، و اگر دریاها آگاه بود مرا غرق می ساخت».
آری، حلم الاهی بر عیوب ما پرده انداخته و مانع رسوا شدن ما در بین خلایق گردیده است و اگر رازپوشی خداوند نبود با اولین گناه ما رسوای خلایق می گشتیم و ننگ و عار و رسوایی باعث می شد که سر به زیر افکنیم و خود را از دیگران پنهان سازیم. حضرت پس از اشاره به لطف و فضل الاهی در پوشیده داشتن گناهان، از خداوند درخواست می کنند که زشتی های رفتار را از پرونده اعمال و زنگار آنها را از پرده دل بزداید تا دل نورانیت یابد و انوار قدسی بدان بتابد و مهیای پرواز به قله‏ های کمال و تعالی گردد.

استغفار اولیای خدا از کوتاهی به درگاه خداوند

از این مناجات و سایر دعاهایی که از حضرات معصومین علیهم ‏السلام وارد شده، به دست می آید که هرکس برحسب معرفت و مرتبه کمالی خود در پیشگاه الاهی قصور و تقصیر دارد و به مرتبه ای از گناه اعتراف دارد که باید از آن استغفار کند. از این جهت قرآن خطاب به رسول خدا صلی الله ‏علیه‏ و‏ آله در سوره نصر می فرماید:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‌ * إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ‌ * وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّاباً؛ «به نام خداوند بخشاینده مهربان، آن‏ گاه که یاری خدا و پیروزی [فتح مکه] فرا رسد، و مردمان را بینی که گروه گروه در دین خدا درآیند [بدان که رفتن تو به جهان پاینده نزدیک است]؛ پس خدای را همراه با سپاس و ستایش او به پاکی یاد کن [حمد و تسبیح گوی] و از او آمرزش خواه که او همواره توبه پذیر است».
پیشوایان ما به استغفار و طلب بخشش از خداوند مداومت داشته اند و درباره رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و ‏آله آمده است:
عن الحارث بن مغیره عن ابی عبدالله علیه السلام قال: کان رسول الله صلی الله علیه و آله یستغفرَ الله عزَّ و جلَّ فی کلِّ یومٍ سبعینَ مرّهً، و یتوبُ إلی اللهِ عزّ و جلّ سبعینَ مرّهً. قال: قلت: کان یقول: أستغفرالله و أتوب إلیه؟ قال: کان یقول: استغفر الله، استغفر الله سبعین مره و یقول: و أتوب إلی الله، و أتوب إلی الله سبعین مرّه؛(۳)
«حارث ‏بن مغیره از امام صادق علیه السلام روایت می کند که حضرت فرمود: رسول خدا صلی الله‏ علیه ‏و‏ آله همواره در هر روز هفتاد بار به درگاه خداوند استغفار می کرد و توبه می کرد. راوی گوید: گفتم: می فرمود: «استغفرالله و اتوب الیه»؟ فرمود: هفتاد بار می فرمود: استغفرالله، استغفرالله، و هفتاد بار دیگر می فرمود: اتوب الی الله، اتوب الی الله».
اعتقاد ما بر اساس دلایل قطعی و روشن بر آن است که پیشوایان معصوم ما مرتکب هیچ گناهی نمی شدند و ساحت آنان از عصیان و تقصیر در بندگی خدا پاک است. حتی بسیاری از صاحب‏ نظران معتقدند که آنان ترک اولی هم نداشته اند. آنچه بر آن اجماع صورت گرفته این است که آنان مرتکب آنچه ما اصطلاحاً گناه می نامیم، یعنی انجام آنچه در شریعت حرام گردیده نمی شدند؛ اما این اعتقاد منافات ندارد با آنکه آنان متناسب با معرفت و مرتبه کمالی خود کوتاهی هایی داشته اند که آنها را برای خودشان گناه می شمرده اند. در مباحث پیشین در این ‏باره سخن گفتیم و از جمله به این مطلب اشاره کردیم که زندگی در عالم طبیعت لوازمی دارد که هیچ ‏کس از آنها گریز ندارد. لازمه زندگی حیوانی، خوردن و آشامیدن و سایر برخورداری های مادی است که انسان دست‏ کم در حد ضرورت باید از آنها برخوردار گردد و برای اولیای خدا پرداختن به زندگی دنیوی و لوازم آن و توجه به غیرخدا که گریزی از آن نیست، گناه و کوتاهی به حساب می آید و از این روی در پیشگاه خداوند احساس خجالت و شرمساری دارند و به پوزش ‏خواهی و استغفار به پیشگاه معبود خویش مبادرت می‏ ورزند.

سخنان امام سجاد علیه السلام در مقام توجه به رحمت بی کران الهی

متناسب با معرفت و مرتبه کمال هرکسی، احساس گناه و کوتاهی به درگاه معبود؛ حیا، خجلت، حیرت و حالت انقباض را در انسان برمی انگیزاند و بر اثر این حالت، شخص با ترس و اضطراب و با لکنت زبان از معبود خویش آمرزش می ‏طلبد و از او می خواهد که از کوتاهی های او درگذرد. اما وقتی که فراتر از گناهان و عقوبتی که خداوند برای آنها در نظر گرفته، رحمت و فضل الاهی را مشاهده کرد که همواره دامن گسترده و خیل گنه کاران را به خویش فرا می خواند و به آنان امنیت و آرامش می بخشد، انبساط ‏خاطر می یابد و سرور و شادمانی ناشی از امید به رحمت بی کران الاهی و باریابی به وصل معشوق، قفل بیم و ترس را از زبانش برمی دارد و او را به اطناب در سخن در حضور معشوق وامی دارد. در آموزه ‏های دینی ما و از جمله در قرآن فراوان از حالت انبساط و گفت و گوهای عاشقانه بین اولیای خدا و معبود خویش سخن به میان آمده است. نمونه آن گفت و گویی است که بین خداوند و حضرت موسی علیه السلام رخ داده که خداوند خطاب به آن حضرت می فرماید: وَ مَا تِلک بِیَمینِک یَا مُوسی قَال هِیَ عَصَایَ أتَوَکأُ عَلَیهَا وَ أهُشُّ بِهَا عَلَی غَنَمی وَلیَ فیهَا مَآرِبُ أُخرَی؛(۴) «و ای موسی، در دست راست تو چیست؟ گفت: این عصای من است که بر آن تکیه می دهم و با آن برای گوسفندانم برگ[از درختان] می ‏تکانم و کارهای دیگری هم از آن برای من برمی آید».
پر واضح است که خداوند می دانست که چه چیزی در دست حضرت موسی علیه السلام است و توضیحات حضرت موسی علیه السلام درباره فواید آن عصا برای خداوند آشکار بود و آن گفت و گوی ها در مقام وحی و وجد و انس ناشی از خلوت عاشق و معشوق صورت پذیرفته است. در آن حالت انبساط، عاشق فارغ از ترس و بیم، خود را در پناه معشوق و مورد نوازش او می یابد و از سر شادمانی و سرور لب به سخن می گشاید. همچنین خداوند می خواست فایده دیگری از آن عصا را که حضرت موسی از آن بی خبر بود بشناساند و آن اینکه با آن عصا معجزه بزرگ الاهی، یعنی خنثی گشتن سحر ساحران انجام می‏ پذیرد و این معجزه خود طلیعه دعوت به توحید و رسالت الاهی و نابودی فرعونیان و شرک و استقرار آیین یکتاپرستی می گردد.
در این مناجات نیز حضرت سجاد علیه السلام پس از توجه یافتن به کوتاهی در امر بندگی خدا و ترس از عقاب الاهی، به رحمت بیکران الاهی نظر می افکند و آن گاه با حالت انبساط ناشی از درک لطف، محبت و نوازش الاهی مناجات خویش با معبود را پی می گیرد و می فرماید:
اِلهی، اِستَشفَعتُ بِک اِلَیک، وَاستَجَرتُ بِک مِنک، اَتَیتُک طامِعاً فی اِحسانِک، راغِباً فی امتِنانِک، مُستَسقِیاً وابِلَ طَولِک، مُستَمطِراً غَمامَ فَضلِک، طالِباً مَرضاتَک، قاصِداً جَنابَک، وارِداً شَریعَهَ رِفدِک، مُلتَمِساً سَنِیَّ الخَیراتِ مِن عِندِک، وافِداً اِلی حضرَهِ جَمالِک، مُریداً وَجهَک، طارِقاً بابَک، مُستَکیناً لِعَظمَتِک وَجلالِک، فَافعَل بی ما اَنتَ اَهلُهُ مِنَ المَغفِرَه و الرَّحمَهِ، و لا تَفعل بی ما اَنَا اَهلُهُ مِن العَذابِ وَ النِّقمَهِ، بِرَحمَتِکَ یا اَرحَمَ الرَّاحِمینَ؛ «خدایا، من تو را نزد خودت شفیع قرار داده ام و از قهر تو به تو پناه می آورم. آمدم به درگاهت در حالی که به احسان تو طمع و به نعمت هایت رغبت دارم. تشنه باران احسانت هستم و از ابر فضل و کرم تو باران عنایت می‏جویم. به جست‏ و جوی خشنودی تو برخاسته ام و آهنگ توجه به درگاهت را دارم و به جویبار عطایت وارد گشته ام. درخواست عالی ‏ترین خیراتت را دارم و در پیشگاه جمال تو بار یافته ام و خواهان وجه تو هستم. حلقه در رحمتت را می کوبم و در برابر عظمت و جلالت خاضع هستم. پس با من با بخشایش و مهربانی که شایسته آنی رفتار کن و عذاب و انتقام که شایسته من است در حقم روا مدار، به حق رحمتت ای مهربان‏ ترین مهربانان».

مفهوم عرفی شفاعت

در آغاز فراز فوق، حضرت شفیع قرار دادن خدا را برای خویش مطرح می سازند. «شفاعت» از «شفع» به معنای جفت گرفته شده و از آن برای پیشرفت امور، جبران خطاها و لغزش ها بهره ‏برداری می شود. وقتی انسان می نگرد که نیرو و امکاناتی که در اختیار دارد برای تحقق بخشیدن خواسته و آرزویش کفایت نمی کند، می کوشد که کس دیگری را معین و کمک‏ کار خود قرار دهد تا با امکانات او و توان و اراده اش به هدف خود دست یابد. در امور روزمره دنیوی وقتی کسی از جایگاه و اعتبار کافی در نزد کسی که خواسته ای از او دارد برخوردار نیست کسی را که از اعتبار و آبروی بیشتری برخوردار است شفیع خود می گرداند تا به واسطه شفاعت و سفارش او به خواسته اش دست یابد. یا کسی جرمی و خلافی مرتکب شده، چون خود را لایق بخشش نمی یابد و باید متناسب با جرمش کیفر شود، به شخص دیگری متوسل می گردد که شفاعت و وساطت کند تا از عقوبت و کیفر معاف گردد. در این‏ گونه موارد، شفیع اراده خودش را بر اراده کسی که از تأمین خواسته شفاعت‏ جوینده شانه خالی می کند و یا درصدد کیفر و مجازات شفاعت‏ جوینده برآمده حاکم می گرداند و در نتیجه این شفاعت و وساطت، شفاعت‏ جوینده به خواسته خود می‏ رسد.
در برخی از دادگاه ‏های عرفی که آلوده به پارتی بازی و فساد است، اگر قاضی بخواهد بر اساس قانون قضاوت کند باید مجرم را محکوم به کیفر زندان و یا کیفری دیگر کند، اما بر اثر شفاعت و وساطت شخص دارای نفوذ و موقعیت، حکم عفو را برای او در نظر می گیرند. به واقع با این شفاعت اراده شفیع بر اراده قاضی غالب گردیده و قاضی یا به جهت ترس از آن شفیع و واسطه و یا بدان امید که روزی نیازی به او پیدا کند و او نیازش را برآورده سازد، تسلیم خواست او می گردد. این نوع شفاعت، که ناشی از بده‏ بستان و رفاقت و رو دربایستی است مورد نظر مشرکان بود و آنان بر اساس تصوری فاسد و غلط بر این باور بودند که خداوند دخترانی دارد که به جهت محبت و علاقه و رودربایستی، خواسته آنان را تأمین می کند. از این جهت وقتی گناهی مرتکب می شدند که کیفر آن عذاب و آتش جهنم بود، به بت هایی که نماد ملائکه که از نظر آنان دختران خدا بودند به شمار می‏ رفتند متوسل می شدند و در برابر آنها تعظیم و کرنش می کردند تا نظر دختران خدا را به سوی خود جلب کنند و آنان نیز در نزد خداوند شفاعت کنند و خداوند برای خشنودی دخترانش و برای اینکه آنان از او نرنجند و آزرده نشوند، از عقوبت و کیفر گناهکار صرف‏ نظر کند. قرآن درباره این عقیده فاسد مشرکان می فرماید:
وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَضُرُّهُمْ وَ لاَ یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هؤُلاَءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعْلَمُ فِی السَّمَاوَاتِ وَ لاَ فِی الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا یُشْرِکُونَ؛ (۵) «و به جای خدا چیزهایی را می ‏پرستند که نه زیانشان می‏ رساند و نه سودشان می دهد و گویند: اینها شفیعان ما نزد خدایند. بگو: آیا خدای را به چیزی خبر می دهید که در آسمان ها و زمین سراغ ندارد؟ او پاک و برتر است از آنچه [با او]شریک می سازند».

شفاعت از منظر اسلام

اما شفاعتی که در ادیان توحیدی و به خصوص در اسلام مطرح شده است (و حتی وهابیت نیز با استناد به حدیثی که رسول خدا صلی الله‏ علیه‏ و‏ آله در آن فرمودند: ادَّخَرتُ شَفاعَتِی لاَهلِ الکَبائِرِ مِن أمَّتِی؛(۶) «شفاعتم را برای اهل گناهان کبیره از امتم ذخیره کرده ام» اصل آن را پذیرفته اند ولی آن را مختص به شفاعت پیامبر صلی الله‏ علیه‏ و ‏آله در آخرت می دانند و اعتقاد به شفاعت سایرین، از جمله ائمه اطهار علیهم ‏السلام و شفاعت در دنیا را بدعت می دانند) بدین معنا نیست که کسی اراده خودش را بر اراده خدا حاکم گرداند. بلکه حقیقت شفاعت این است که خداوند به جهت شدت محبت و رحمتش در حق بندگان، برای کسانی که در گناه و معصیت غوطه‏ ور گشته اند و به جهت پلیدی و زشتی رفتار خود، یا زمینه ارتباط با خدا را ندارند و یا خجالت می کشند به درگاه خدا متوسل شوند، کسانی را که در درگاه او مقرب و عزیزند واسطه قرار داده که دیگران با توسل به آنها به حوایج خویش دست یابند و مورد آمرزش قرار گیرند. با این شفاعت ممکن است آن بخش از گناهانی که با توبه هم بخشیده نمی شوند و شخص گناهکار لیاقت بخشش آنها را ندارد، مورد عفو خداوند قرار گیرند. به تعبیر دیگر، شفاعت راه ثانوی است که خداوند برای گناهکاران قرار داده که وقتی آنان به شفاعت‏ کنندگان خداوند توسل می ‏جویند زودتر مورد بخشش و عنایت خدا قرار می گیرند و هم اصل شفاعت را خود خداوند تأسیس کرده و هم خود، کسانی را برای شفاعت کردن معین ساخته و هم خود، قانون و چارچوبی برای شفاعت وضع کرده است.
برای تقریب به ذهن گاهی پدر برای فرزندان خود مقرراتی را وضع می کند و کیفری را برای تخلف‏ کننده از آن مقررات قرار می دهد. طبق قانونی که او وضع کرده هر یک از فرزندان که تخلف کند مجازات می شود، اما پدر به عنوان مدیر خانواده و بر اساس قانون نانوشته از مادر می خواهد که نزد او از آن فرزند متخلف وساطت و طلب بخشش کند تا پدر به پاس شفاعت و وساطت مادر آن فرزند را ببخشد. در این صورت اراده مادر بر اراده پدر حاکم نشده است، بلکه بر اساس قانونی که پدر قرار داده فرزند با شفاعت مادر مورد بخشش قرار می گیرد. پس این شفاعت ماهیتاً با شفاعت از منظر کفار و مشرکان متفاوت است و این‏ گونه نیست که کسانی اراده خود را بر اراده خدا تحمیل کنند و خداوند به جهت علاقه به آنها و به جهت رودربایستی نظر و خواست آنان را بر خواست و نظر خود ترجیح دهد. از این منظر، هیچ اراده ای جز اراده خداوند در عالم نافذ و جاری نیست و تا خداوند به انبیا، فرشتگان، شهدا و اولیای خود اجازه ندهد آنان حق سخن گفتن ندارند، چه رسد که بدون اجازه خداوند شفاعت کنند. پس چه شفاعت را در دنیا و آخرت ساری و جاری بدانیم و چه آن را به آخرت اختصاص دهیم که همه مسلمین بر آن اجماع دارند، شفاعت از مجرای اراده و خواست خداوند انجام می‏ پذیرد و خداوند مالک و حاکم هستی است و این معنا به خصوص در آخرت که در آن از مالکیت ظاهری غیرخدا که در دنیا وجود داشت نیز خبری نیست، برای همگان روشن می گردد و همه درمی یابند که حاکم و مالک حقیقی هستی خداست: یَومَ هُم بَارِزونَ لا یَخفَی عَلَی اللهِ مِنهُم شَیءٌ لِّمَنِ المُلک الیَومَ للهِ الواحِدِ القَهَّارِ؛(۷) «روزی که نمایان شوند، هیچ چیز از آنان بر خدا پوشیده نباشد، [و ندا آید که] امروز پادشاهی که راست؟ خدای راست، آن یگانه بر همه چیره».
در آن عرصه که سلطنت و حاکمیت مطلق از آن خداست، کسی بدون اجازه خداوند سخن نمی گوید: یَومَ یَقومُ الرُّوحُ وَالمَلائِکَه صَفّاً لاّ یَتَکلَّمُونَ إلاّ مَن أذِنَ لَهُ الرحمَنُ وَ قَالَ صَواباً؛(۸) «در روزی که روح [فرشته همراه وحی] و فرشتگان به صف ایستند، سخن نگویند مگر کسی که خدای رحمان او را اجازه دهد و سخن درست گوید».
در سرای آخرت که قدرت و سلطنت از آن خداست و تنها اراده و خواست خداوند حاکم و جاری است، کسی بدون اجازه خدا و جز برای کسانی که خداوند به شفاعت در حق آنان راضی گشته است، شفاعت نمی کنند. خداوند در این ‏باره فرمود: مَن ذَا الَّذی یَشفَعُ عِندَه الاّ بِإذنِه…؛(۹) «کیست آنکه جز به خواست و فرمان او نزد وی شفاعت کند؟»
همچنین خداوند فرمود: یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضَى وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ‌؛ (۱۰) «آنچه را پیش‏ روی آنهاست و آنچه را واپسین آنهاست [کارهایی را که کرده اند و خواهند کرد] می داند و جز برای کسانی که او بپسندد و خشنود باشد شفاعت نمی کنند و از ترس او [از ترس عقوبت او یا عظمت و هیبت او] بیمناک اند».
وقتی ما به اولیای خدا و به خصوص رسول خدا و ائمه اطهار علیهم ‏السلام توسل می‏ جوییم و آنان را شفیع خود قرار می دهیم، به واقع به خداوند شفاعت می‏ جوییم؛ چون خداوند آنان را وسیله و راهی برای نیل به رحمت خود قرار داده است. اگر آنان مقام وساطت نمی داشتند و خداوند آنان را شفیع قرار نمی داد، نه آنان حق شفاعت داشتند و نه کسی حق داشت آنان را شفیع خود قرار دهد و نه اگر آنان کسی را شفاعت می کردند، شفاعتشان پذیرفته می شد. مگر کسی می ‏تواند در برابر خدا عرض‏ اندام کند و اراده خود را بر خدا تحمیل کند؟! خداوند به پاس رحمت بی کران و لطف و عنایتش در حق بندگان، بندگان مقرب خویش را شفیع و واسطه قرار داده تا گناهکاران سراغ آنها بروند و به آنان توسل جویند و از این طریق مورد عفو و بخشش خداوند قرار گیرند و شفاعت و وساطت آنان در راستای اذن و اراده الاهی انجام می‏ پذیرد.

تقدم رحمت الاهی بر غضب الهی

یکی از اسماء خداوند «اشد المعاقبین» است و این صفت الاهی اقتضا می کند که معصیت‏ کاران به کیفر الاهی مبتلا گردند و در آتش جهنم بسوزند. چون آنان در برابر خداوند متعال که حاکم و مالک مطلق هستی است عصیان کرده اند و با چشم، گوش، زبان و اندامی که خداوند به آنان داده مرتکب گناه شده اند. کیفر این عصیان و نافرمانی، آتش جهنم و عقوبت الاهی است. اما خداوند «ارحم‏الراحمین» نیز هست و رحمت او بر غضبش پیشی گرفته است و اگر کسی از گناهان خود نادم گردد و در جبران کوتاهی های خود بکوشد، مشمول رحمت خداوند قرار می گیرد؛ چنان که در دعای جوشن کبیر می خوانیم: یا مَن وَسِعَت کلَّ شَی‏ٍءٍ رَحمَتُهُ، یا مَن سَبقَت رَحمتُهُ غَضَبَهُ؛ «ای کسی که رحمت او همه چیز را فرا گرفته است و ای کسی که رحمتش بر غضب و خشمش پیشی گرفته است».
البته سبقت داشتن رحمت الاهی بر غضب وی بدین معنا نیست که در همه موارد رحمت الاهی جلوی خشم و غضب الاهی را می گیرد که در این صورت خداوند در حق فاسدترین و پست ‏ترین مردمان نظیر شمر نیز غضب نمی کرد و اصلاً جهنم را نمی آفرید؛ در حالی که خداوند علاوه بر بهشت، جهنم نیز دارد و کافران و گنهکاران مشمول عقوبت و غضب الاهی قرار می گیرند و خداوند خود قسم خورده که آنان را به جهنم داخل گرداند: أقسَمتَ أن تَملأها مِنَ الکافرینَ مِنَ الجنَهِ و النّاسِ اجمعین و أن تُخَلُّدَ فیهاَ المعاندین؛ (۱۱) «خداوندا، تو قسم خورده ای که دوزخ را از کافران از پریان و آدمیان انباشته سازی و دشمنانت را برای همیشه در آن جای دهی».
سبقت داشتن رحمت الاهی بر غضب الاهی از آن روست که هدف از آفرینش گسترش رحمت است و این رحمت در عرصه تکوین با رشد و تکاملی که خداوند برای موجودات در نظر گرفته حاصل می شود، و در عرصه تشریع و حوزه اختیار، این رحمت با گزینش اختیاری راه صواب و سعادت به وسیله انسان تحقق می یابد. در ارتباط با رفتار اختیاری انسان و پریان، قصد اولی خدا گسترش رحمت است که از طریق اطاعت و پیروی از دستورات او به دست می آید. اما چون انسان موجودی است مختار که در او کشش های مثبت و منفی وجود دارد و به دلیل این کشش ها و وجود جاذبه گناه و جاذبه عمل صالح، خود را همواره بر سر دوراهی سعادت و شقاوت و بهشت و جهنم می یابد، اگر جاذبه گناه و عصیان خداوند را نادیده گرفت و علی‏ رغم کشش های منفی و گرایش به هوای نفس، به اختیار خود راه صواب را برگزید و به انجام اعمال صالح مبادرت ورزید، خود را لایق بهره‏ مندی از رحمت و فیض الاهی می گرداند و به کمال و سعادت نایل می گردد. اما اگر به دستورات خدا پشت پا زد و برخلاف فطرت و عقل، از دست‏ یابی به کمال و سعادت بازایستاد و به نقص و عار تن داد، مشمول عذاب و غضب الاهی می گردد که به قصد ثانوی، خداوند آن را برای بندگان خود در نظر گرفته است. پس قصد اولی خداوند دست ‏یابی انسان به کمال و در نتیجه برخوردار گشتن از رحمت واسعه الاهی است، اما چون این کمال با اختیار و گزینش انسان تحصیل می گردد، انسان بر سر دوراهی کمال و نقص و سعادت و شقاوت قرار گرفته و در واقع، کمال انسانی بدون خلق جهنم و شیطان حاصل نمی گردد و تا انسان بر سر دوراهی بهشت و جهنم قرار نگیرد، توفیق درک رحمت الاهی و رسیدن به کمالی را که فرشتگان الاهی از درک آن عاجز بودند نخواهد داشت.

پی نوشت ها :

۱٫ نهج ‏البلاغه، خطبه ۱٫
۲٫ مفاتیح‏الجنان، دعای بعد از زیارت امام رضا علیه السلام.
۳٫ کلینی، کافی، ج ۲، ص ۴۳۸، ح ۴٫
۴٫ طه(۲۰)، ۱۷ـ۱۸٫
۵٫ یونس(۱۰)، ۱۸٫
۶٫ مجلسی، بحارالانوار، ج ۸، باب ۲۱، ص ۳۰٫
۷٫ غافر(۴۰)، ۱۶٫
۸٫ نبا(۷۸)، ۳۸٫
۹٫ بقره(۲)، ۲۵۵٫
۱۰٫ انبیاء(۲۱)، ۲۸٫
۱۱٫ مفاتیح ‏الجنان، دعای کمیل.

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

بندگی و اخلاق بندگی

بندگی و اخلاق بندگی

به عنوان مقدمه باید گفت که  معلومات انسان دو گونه اند: ۱٫ معلوماتی که از راه درس خواندن و آموزش آن را فرا می گیرد. مانند انواع حرفه ها مثل آشپزی یا خواندن و نوشتن. ۲٫ معلوماتی که دانستن آنها نیاز به یادگیری ندارد. زیرا این دانستن را در درونش می یابد، بدون اینکه کسی به او یاد داده باشد. مانند احساس گرسنگی، احساس تشنگی، درک محبت یا درک تنفر و غیره، هیچ کدام از این موارد نیاز به یادگیری ندارند. بلکه انسان به محض گرسنگی، تشنگی و… این نیاز را در خودش می یابد. نیاز به خدا هم از این قسم است. یعنی نیاز به یادگیری ندارد. به بیان دیگر دانستنی هایی که نیاز به یادگیری ندارند فطری انسان هستند. خدا خواهی در همه انسان ها و در درون وجودشان نهفته است ، که خود را با احساس نیاز به پرستش نشان می دهد. گویی انسان همه وجودش طالب پرستش است و سراپایش دنبال رسیدن به این نیاز. چرا که پرستش مطابق سرشت و فطرت انسان است. همین سرشت آدمی او را به سوی تکمیل نواقص، و رفع حوائجش هدایت می کند. و به آنچه که برای او نافع است هدایت نموده و به آنچه که برایش ضرر دارد هشدار می دهد. پس انسان دارای فطرتی خاص به خود است که او را به راه معینی که منتهی به هدف خاص می شود هدایت می کند، راهی که غیر از آن راه را نمی تواند پیش گیرد.(۱) به همین دلیل است که هیچ انسانی از پرستش خدا بی نیاز نیست، ولو خود را فریب دهد و به پرستش بت و یا انواع حیوانات و غیره بپردازد.

انسان از این نیاز نمی تواند چشم بپوشد ، به همین علت است که خداوند در قرآن می فرماید: فطرهَ الله الّتی فطَر الناس علیها(۲) سرشتی که خدا انسان را بر آن خلق کرده است که همان نیاز به خداست که در احساس بندگی کردن (پرستش) خود را نشان می دهد.

همچنین این آیه قرآن: وما خلقت الجن والانس الا لیعبدون(۳) نشان دهنده ضرورت و مهم بودن بندگی است. که بندگی را هدف خلقت بیان کرده است. بندگی چیزی جز اظهار خضوع وخشوع در برابر خدا نیست.

اخلاق بندگی انسان نسبت به خالق و آفریدگار خود، وظایفی دارد. هر کسی احساس می کند هر چه دارد از خدای متعال است و تنها با عبادت معبود حقیقی آرامش می یابد. فضایل و رذایل مربوط به رابطه انسان و خدا، در اخلاق بندگی مطرح می گردد. فضایلی مانند شکر، توکل ، ایمان، عبادت، اخلاص، تسلیم، تقوا و… در این قسم جای دارد. که مربوط به رابطه انسان با خدا است. به بیان دیگر مسائلی که بین خدا و بنده قرار می گیرد که یک سوی این صفات خدا و در سوی دیگر بنده است. مثلاً اگر ایمان را درنظر بگیرید بنده نسبت به خدا، باید ایمان داشته باشد. یعنی او را پذیرفته و به دستوراتش عمل کند. اگر امر به عمل کردن بفرماید باید عمل کرد. و اگر نهی به دوری از عملی کرد هم، باید از آن بپرهیزد. این مسائل مربوط به بنده است. یعنی وظایف اوست نسبت به خدا. اما طرف دیگر ایمان، به خدا بر می گردد. یعنی باید ایمان به کسی تعلق بگیرد، باید کسی باشد که بنده به او ایمان بیاورد. بقیه صفات هم همین گونه اند. یعنی هر صفتی که بین خدا وبنده او قرار می گیرد از یک طرف به بنده نسبت داده می شود، به علت اینکه باید به آن صفت خود را آراسته یا پیراسته کند و از طرف دیگر به خدا، چون آن صفت را باید نسبت به او مراعات کرد. به طور کلی می توان گفت هرصفتی که یک طرف آن خدا و طرف دیگر بنده اوست اخلاق بندگی گفته می شود.

پروردگار عالم چون در همه چیز بی همتا و در همه صفات نیکو و بی انتهاست، اوست که قادر، توانا، حی و عالم و بخشنده و خالق… است. باید مورد پرستش و عبادت و فرمانبرداری قرار گیرد. چرا که او واقعاً لایق بندگی کردن است. در سمت دیگر کسی است که سرتا پایش فقر و احتیاج است، همین فقر و احتیاج، او را وادار می کند که خود را به غنی علی الاطلاق برساند و به گونه ای به او متصل شود تا عزت بیابد. از همین گذر است که اخلاق بندگی به وجود می آید و این عزت وعظمت به وسیله اخلاق بندگی برایش به وجود می آید. که با عبادت واقعی رشد و تکامل یابد.

اخلاق بندگی موارد بسیار زیادی را که در رابطه بین انسان و معبود خویش است را شامل می شود، که ما سعی می نماییم اهم اینها را بیان کنیم:

  1. ایمان: شهید مطهری در تعریف ایمان می فرماید، ایمان گرایش است، تسلیم است، در ایمان عنصر گرایش، عنصر تسلیم، عنصر خضوع و عنصر علاقه و محبت هم خوابیده است.(۴)

ایمان یکی از سرمایه ها بلکه بالاتر از همه آنهاست. قرآن کریم می فرماید: یا أیها الذین آمنوا هل أدلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب ألیم تؤمنون بالله و رسوله(۵). «آیا شما را به یک تجارت و بازرگانی که شما را از شکنجه های دردناک نجات می دهد راهنمایی کنم؟ آن این است که به خدا و پیغمبر او ایمان بیاورید».

چنان که می بینیم قرآن کریم از ایمان به خدا و پیغمبر به عنوان تجارت و سرمایه یاد کرده است.(۶) (که این نشان از اهمیت زیاد ایمان است)، اولین اثر ایمان این است که پشتوانه اخلاق قرار می گیرد. یعنی اخلاق که خود یک سرمایه بزرگ زندگی است بدون ایمان، اساس و پایه درستی ندارد. زیر بنای همه اصول اخلاقی و منطق همه آنها بلکه سر سلسله همه معنویات، ایمان مذهبی یعنی ایمان و اعتقاد به خداست. کرامت، شرافت، تقوا، عفت، امانت، راستی، درستکاری، فداکاری، احسان، صلح و سلم بودن با خلق خدا، طرفداری از عدالت، حقوق بشر، و بالاخره همه اموری که فضیلت بشری نامیده می شود و همه افراد و ملت ها آنها را تقدیس می کنند و آنهایی هم که ندارند تظاهر به داشتن آنها می کنند، مبتنی بر اصل ایمان است.(۷)

  1. توکل: عبارت است از اعتماد کردن و مطمئن بودن دل انسان در همه امور خود بخدا و واگذاری همه کارهای خود به پروردگار. از سوی دیگر بیزاری و دوری جستن از هر قدرت دیگر و تکیه بر قدرت الهی. چرا که همه قدرت ها از اوست. در فضیلت توکل همین بس که خدای تعالی در قرآن فرموده ان الله یحب المتوکلین(۸)
  2. عبادت: عبادت عبارت است از هرگونه تذلل و خضوع قولی یا عملی در برابر موجودی، با اعتقاد به اینکه او دارای همه یا برخی از ویژگی های زیر است:

الف) در وجود و کمالات وجودی خود مستقل است.

ب) خالق و پدید آورنده انسان، جهان یا برخی از موجودات است.

ج) مالک سود و زیان انسان و سایر موجودات است.

د) در سرنوشت انسان و جهان به طور مستقل دخالت داشته و دارای مقام ربوبیت است. بنابر این حقیقت عبادت از دو رکن تشکیل می شود: ۱٫ عقیده. ۲٫ عمل.(۹)

امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمودند «عبادت کنندگان سه دسته اند: آنهایی که از ترس دوزخ خدا را می پرستند، این عبادت بردگان است. آنهایی که برای پاداش، خدا را می پرستند، این عبادت مزد بگیران است و آنها که برای عشق و محبت او را عبادت می کنند، این عبادت آزدگان است».(۱۰)

عبادت واقعی: امیر مومنان علی ـ علیه السلام ـ به کمیل فرمودند، ای کمیل مهم نیست که نماز بخوانی و روزه بگیری و در راه خدا انفاق کنی، مهم این است که نماز (و سایر اعمال تو) با قلبی پاک و به طرزی شایسته در پیشگاه خدا و آمیخته با خشوع بوده باشد.(۱۱) به بیان دیگر جنبه های واقعی اعمال و چگونگی و کیفیت عمل است که ارزش واقعی آن را تعیین می کند نه ظاهر و مقدار آن.

  1. اخلاص: یعنی اینکه فقط برای خدا کارهایت را انجام بدهی و هیچ کس یا چیز دیگر در نظرت نباشد. پرستشی که می کنی تنها برای رضای خدا باشد اگر چنانچه در این عبادت نظرت به چیز دیگر شد از خلوص می افتد. در حدیثی فرموده اند که «روزه تثبیت کننده اخلاص است».(۱۲)
  2. تقوا: با تقوای کسی است که به واجبات اهمیت بدهد و از محرمات دوری کند.(۱۳) یعنی خدا را اطاعت کند به این صورت که هر چه او می خواهد همان را انجام بدهد و از هر چه ناپسند اوست دوری کند.

در اهمیت تقوا همین بس که قرآن کریم می فرماید: «زاد وتوشه تهیه کنیدکه بهترین زاد وتوشه پرهیزکاری است».(۱۴)

«ما بهشت را مخصوص باتقوایان قرار دادیم».(۱۵)

حضرت علی ـ علیه السلام ـ می فرماید: «عملی که همراه با تقوا باشد کم نمی شود (هرچند به نظر ناچیز بیاید) چگونه کم خواهد بود عملی که مقبول درگاه خداست؟».(۱۶)

  1. خدمت به بندگان خدا: از جمله موارد مهم دیگری که در بحث اخلاق بندگی مطرح می شود، خدمت به بندگان خدا می باشد. زیرا همان طور که انسان خالق خویش را در همه جوانب می پذیرد، بایستی مخلوق او را نیز بپذیرد و کمک کار و یاری کننده آنها باشد.

در روایت شریفی از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نقل شده است که: «عابدترین مردم آن کسی است که نسبت به مردم خیرخواه تر از دیگران و نسبت به تمام مسلمین سلیم القلب تر و باصفاتر باشد»(۱۷)

  1. یقین: از موارد دیگر اخلاق بندگی یقین است. از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نقل شده است: «از جبرئیل پرسیدم تفسیر یقین چیست؟ گفت: مؤمن به گونه ای برای خدا عمل کند که گویا او را می بیند، و اگر او خدا را نمی بیند، خدا او را می بیند و یقین بداند، آنچه به او رسیده ممکن نبود از او بگذرد و آنچه از او گذشته ممکن نبود به او برسد».(۱۸)
  2. امید به خدا: از جمله صفات مهمی که در روایات بر آن تأکید شده است و شایسته هر انسان مؤمنی است که نسبت به خداوند متعال آن را رعایت کند، امید می باشد. در روایت شریفی از امام علی ـ علیه السلام ـ نقل شده است: «هر چه امید دارید، به خدای سبحان داشته باشید و به کسی جز او امید نبندید. زیرا هیچ کس به غیر خدای تعالی امید نبست، مگر آن که ناامید برگشت».(۱۹)

پی نوشتها

  1. ترجمه المیزان، ج۱، ص۲۶۹٫
  2. روم : ۳۰٫
  3. ذاریات : ۵۶٫
  4. مطهری، مرتضی، انسان کامل، ج۱، ص۱۵۶٫
  5. صف : ۱۰ ـ ۱۱٫
  6. مطهری، مرتضی، بیست گفتار، ج۱، ص۲۱۷٫
  7. مطهری، مرتضی، بیست گفتار، ج۱، ص۲۲۱٫
  8. نراقی، ملا احمد، معراج السعاده، ص۶۱۶٫
  9. ربانی گلپایگانی، علی، عقاید استدلالی، ص۱۲۱٫
  10. عاملی حر، وسائل شیعه.
  11. مکارم شیرازی، ناصر، یکصد و پنجاه درس زندگی، ص۱۱۸٫
  12. دستغیب، عبدالحسین، بندگی، راز آفرینش، ص۴۱۰٫
  13. مکارم شیرازی، ناصر، گفتار معصومین(ع)، ص۱۴٫
  14. بقره : ۱۹۱٫
  15. مریم : ۶۳٫
  16. نهج البلاغه، کلمات قصار، ۹۵٫
  17. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ج۲، ص۱۶۳٫
  18. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج۶۷، ص۱۷۳٫
  19. محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، ج۴، ص۱۹۸۹٫

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

 

فلسفه روزه در اسلام.

 

اشاره:

روزه یکی از عبادت‌های مهم و از ارکان دین اسلام است، هم در آیات قرآن و هم در احادیث مأثور و روایات ائمه در کنار نماز و دیگر عبادات توجه بسیاری به آن شده ‌است تا جایی که قضای آن را باید به جا آورد و هیچ کوتاهی در این مورد از کسی پذیرفته نیست. این مقاله بر آن است تا به طور مفصّل به تبیین فلسفه و فواید روزه، همچنین حکمت عملی عبادت از نظر اسلام، روزه و باور قیامت، غنیمت شمردن رمضان و برنامه‌های انسان سازی در این ماه بپردازد.

مقدمه

روزه دارای فلسفه‌های فراوان و فواید بسیاری چه از ناحیه فردی چه از ناحیه اجتماعی است. از جمله توجه به حال بیچارگان و آشنا شدن به احوال فقرا و مستمندان را افزایش می‌دهد، چون وقتی که روزه‌دار در مدت کوتاهی گرسنه می‌شود و ناراحتی گرسنگی را احساس می‌کند مسلماً به یاد گرسنگی دایمی فقرا و تنگدستان می‌افتد که همیشه در ناراحتی قرار دارند و این توجه و آگاهی باعث می‌شود که به فقرا کمک کند و در حق آنان مهربانی نمایند، چرا که مهر و محبت از درد و رنج نشأت می‌گیرد و روزه یک شیوه عملی برای تقویت و پرورش مهر و عاطفه در نفس می‌باشد و هر وقت ثروتمندان نسبت به فقرا و گرسنگان مهر و محبت و بخشش داشته باشند، صفا و صمیمیت در بین طبقات اجتماع به وجود می‌آید و کینه و حسادت از بین خواهد رفت و گفته‌ها و نصیحت‌های خیرخواهانه تأثیرگذار خواهد بود. در این مورد روایت شده است:

« کَانَ رَسُولُ اللهِ -صلى الله علیه وسلم- أَجْوَدَ النَّاسِ وَکَانَ أَجْوَدُ مَا یَکُونُ فِی رَمَضَانَ

رسول خدا از همه کس سخاوتمندتر و بخشنده‌تر بود و در ماه رمضان بیشتر از سایر اوقات سخاوت و بخشندگی داشت».[۱]

یکی از حکمت‌های روزه برقرار ساختن مساوات در بین ثروتمندان و فقرا است. این مساوات یک نظام عملی است که از بهترین نظام‌های مساوات و عدالت به شمار می‌آید، روزه یک عبادتی است که اسلام آن را بر همه مسلمانان بالغ و عاقل واجب کرده است، تا همه آنان از لحاظ نخوردن و ننوشیدن یکسان باشند، این عمل عبادی است که اسلام به وسیله اجرای آن در بین مردم مساوات و هماهنگی و اتحاد شعور و احساس را به وجود می‌آورد.

روزه (صوم)

روزه در لغت به معنی خودداری و دوری از یک شئ می‌باشد. دلیل واجب بودن روزه در این آیه آمده ‌است:

«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ

ای مؤمنان روزه بر شما واجب گردیده است همان‌گونه که بر ملت‌هایی که قبل از شما بوده‌اند واجب بوده است».[۲]

فلسفه و حقیقت روزه در اسلام

بعد از اینکه خداوند متعال مسلمانان را به انجام روزه ملزم می‌نماید، فلسفه و فایده آن را بیان می‌کند و می‌فرماید:

«لَعَلَّکُمْ تَتَّقُون

تا به وسیله روزه تقوا پیشه کنید»[۳]

روزه، فرد و جامعه را از شرّ و فساد محفوظ می‌دارد و به فرد زمینه‌های خویشتن‌داری را ایجاد می‌کند. بی‌گمان روزه سپر و مانعی است در برابر شرّ و فساد، وقتی که یکی از شما روزه داشت، دروغ نمی‌گوید، غیبت و تهمت نمی‌زند، چشم و گوش خود را از حرام حفظ می‌کند و به دنبال کسب رضای الهی است و می‌کوشد با تقوا و محفوظ نگه‌داشتن خود از شرّ نفس حیوانی و تقرّب به پیشگاه خداوند و جلب رضایت او سعادتمند گردد. در این حالت، انسان در عالم روحانی به سوی ملکوت أعلی در حرکت است. مسلماً وقتی که فردی توانست خود را از شرّ نفس مصون دارد و جامعه هم از شرّ او محفوظ شد، از زمره متّقین خواهد بود، و این معنی از جمله «لعلکم تَتَّقون» استفاده می‌شود. معنی «لَعَلَّ» آمادگی و مهیّا شدن است. هرگاه روزه‌دار توانست به هنگام روزه به خاطر خدا از گناهانی که برایش پیش می‌آید دوری جوید و نفس خود را به صبر و شکیبایی در برابر تمایلات نفسانی و شهوات حیوانی ملزم نماید و احساس کند که خداوند به احوال او آگاه است و اسرار و رازهای قلبی او را می‌داند و مدت یک ماه بر این حالت معنوی و تسلّط روحی باقی بماند، بدون شک دوام این تسلّط روحی که همراه با تحمّلات جسم است، انسان را طوری بار می‌آورد که همیشه مراقب ذات الله باشد و از خدا پروا داشته باشد و از عذابش بیمناک باشد و به هنگام نزدیک شدن به گناه خدا را ناظر و حاضر بداند و به خاطر شرم و حیا از او از آن گناه دوری جوید و قدرت بر ترک لذت‌ها و تمایلات نفسانی، او را تشویق می‌نماید تا از آن‌ها دوری جوید، به همین جهت این حالت توجه او را به انجام کارهای خیر وادار می‌سازد. چنین اشخاصی از خیانت و فریب و حقه‌بازی و ظلم و پایمال کردن حق دیگران به دور هستند و هیچ‌گاه قدمی برای فساد در بین مردم بر نمی‌دارند.

روزه و باور به قیامت

چون ماه مبارک رمضان از عظمت خاصّی برخوردار است، حضرت رسول (ص) در ماه شعبان می‌فرمایند: خودتان را آماده کرده و از خدا بخواهید تا ماه رمضان را با برکت و رحمت و مغفرتی که می‌آید، ادراک کنید:

«فَاسْأَلُوا اللَّهَ رَبَّکُمْ بِنِیَّاتٍ صَادِقَهٍ وَ قُلُوبٍ طَاهِرَهٍ أَنْ یُوَفِّقَکُمْ لِصِیَامِهِ وَ تِلَاوَهِ کِتَابِهِ فَإِنَّ الشَّقِیَّ مَنْ حُرِمَ غُفْرَانَ اللَّهِ فِی هَذَا الشَّهْرِ الْعَظِیمِ وَ اذْکُرُوا بِجُوعِکُمْ وَ عَطَشِکُمْ فِیهِ جُوعَ یَوْمِ الْقِیَامَهِ وَ عَطَشَهُ

با نیت‌ها و دل‌هایی پاک از خداوند طلب توفیق برای روزه و تلاوت قرآن نمایید. کسی که از مغفرت خداوند محروم بماند، در حقیقت شقاوتش کامل است. به یاد تشنگی و گرسنگی قیامت باشید».

پیامبر اکرم (ص) در خطبه خود فرمودند: در ماهی که در پیش دارید نَفَس‌های شما همچون تسبیح، خوابتان، عبادت و اعمالتان مقبول در گاه خدا قرار می‌گیرد.

در بعضی از روایت‌ها در مورد فضیلت روزه آمده است: روزه بگیرید، تا گرسنه شوید و درد گرسنگان را بچشید.

در قیامت عده‌ای واقعاً گرسنه هستند، غذا می‌خورند ولی هرگز سیر نمی‌شوند، همان‌طور که در دنیا هرگز سیر نمی‌شدند. چون حسّ آز و طمع تمام‌شدنی نیست، در آخرت هم به صورت «هَلْ مِنْ مَزیدٍ»[۴] ظهور می‌کند. پیامبر اکرم (ص) فرمود: شما به فکر تشنگی و گرسنگی قیامت باشید نه به فکر تشنگی و گرسنگی دیگران، آن را که باید در قدم‌های اوّلیه تأمین کرد.

امام صادق (ع) از اجداد گرامیشان از رسول الله (ص) نقل فرموده‌اند که:

« مَنْ عَرَفَ اللَّهَ وَ عَظَّمَهُ مَنَعَ فَاهُ مِنَ الْکَلَامِ وَ بَطْنَهُ مِنَ الطَّعَامِ وَ عَنَّى نَفْسَهُ بِالصِّیَامِ وَ الْقِیَامِ»

کسی که خدا را بشناسد و او را بزرگ بشمارد در پیشگاه خدای عظیم، هر حرفی را نمی‌زند و شکم را هم با هر غذا، اگرچه حلال باشد، انباشته نمی‌کند لذّت خوردن چند لحظه‌ای است که غذا در دهان است. کسی که خدا را شناخت کنار هر سفره‌ای نمی‌نشیند. توجه دارد که خود را با روزه گرفتن بپروراند، خودش را فراموش نمی‌کند.

رمضان و اعمال عبادی

احسان:

به دلیل فضیلتی که ماه رمضان دارد همه کارهای خیر که در آن صورت می‌گیرد بر کارهایی که در ماه‌های دیگر انجام می‌شود، برتری دارد. پیامبر بزرگوار اسلام می‌فرماید: بهترین و برترین صدقه و احسان آن است که در ماه رمضان انجام گیرد.

پیامبر اکرم (ص) در ماه مبارک رمضان بیش از ماه‌های دیگر به بخشش و احسان می‌پرداخت و در این ماه هنگامی که جبرئیل نزد ایشان می‌آمد بیش از روزهای دیگر، نیکی و احسان می‌نمود.

  1. نماز شب:

پیامبر بزرگوار (ص) در مورد نماز در ماه مبارک رمضان می‌فرماید: هرکس در ماه رمضان بر اساس ایمان و امید اجر و پاداش به نماز شب قیام کند گناهان پیشین او بخشیده می‌شود.[۵]

  1. تلاوت قرآن:

حضرت در این ماه بیش از ماه‌های دیگر به تلاوت قرآن می‌پرداخت. آن حضرت می‌فرماید: روزه و قرآن در روز قیامت به شفاعت برای انسان بر می‌خیزند. روزه می‌گوید: پروردگارا روزها من مانع خوردن و آشامیدن او می‌شدم؛ و قرآن هم می‌گوید: من هم شب‌ها مانع خواب او می‌گردیدم، پس شفاعت ما را در مورد او بپذیر!

  1. اعتکاف:

به معنی ماندن در مسجد برای عبادت و ذکر و قرائت قرآن و تقرّب بیشتر به خداوند است. اعتکاف در دهه آخر ماه مبارک رمضان وارد است چون رسول خدا (ص) تا زمانی که در قید حیات بودند، ده روز آخر ماه رمضان را در مسجد اعتکاف می‌فرمودند لذا این اوقات استحباب بیشتری دارد.

شب قدر (لیله‌القدر) در دهه آخر رمضان است و بهترین شب‌های سال می‌باشد و دلیل مستحب و پسندیده بودن اعتکاف، قرآن و سنّت نبوی و اجماع اُمّت اسلامی است. خدای متعال می‌فرماید:

«أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ لِلطَّائِفینَ وَ الْعاکِفینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ

خانه مرا برای طواف کنندگان و اعتکاف کنندگان و رکوع و سجود برندگان (نمازگزاران) پاک و پاکیزه کنید».[۶]

«وَ لا تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عاکِفُونَ فِی الْمَساجِد

زمانی که برای عبادت در مساجد به اعتکاف مشغولید و اقامت گزیده‌اید با زنانتان مباشرت و نزدیکی نکنید».[۷]

نقل شده که پیامبر (ص) در هر ماه رمضان، ده روز آخر را در مسجد اعتکاف می‌کرد و در سالی که وفات یافتند بیست روز در مسجد اعتکاف و اقامت گزیدند (به روایت ابو‌داوود و بخاری و ابن‌ماجه).

  1. حج عُمره:

رفتن به زیارت خانه خدا در ماه رمضان اجر و پاداش بیشتری در مقایسه با ماه‌های دیگر دارد. زیرا رسول خدا (ص) می‌فرماید: عمره در ماه رمضان با حج نمودن به همراه من همسان است.

برنامه انسان‌سازی ماه رمضان

اساساً برنامه ماه مبارک رمضان، برنامه انسان‌سازی است. رمضان، ماه خودسازی است، ماه پرهیز از معاصی و خویشتن‌داری است. ماه توجه بیشتر به عبادات و روی آوردن به اعمال عبادی است. کارخانه انسان‌سازی این ماه ما را به جایگاه معنوی و ظرفیت‌های استعدادی خود آشنا می‌سازد.

تدبیر اسلام برای روزه بیماران و مسافران:

برخی اشخاص در ماه رمضان مریض می‌شوند و یا به سفر می‌روند فلذا در مشقت و سختی قرار می‌گیرند، حکمت خداوند حکیم به این امر توجه داشته چنانکه در قرآن کریم می‌فرماید:

«فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَریضاً أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ فَعِدَّهٌ مِنْ أَیَّامٍ أُخَرَ

کسانی که مریض یا مسافر هستند می‌توانند روزه را بخورند و بعد از بهبودی در ایّام غیر رمضان جبران نمایند».[۸]

و دنباله همین آیه می‌فرمایند:

«وَ عَلَى الَّذینَ یُطیقُونَهُ فِدْیَهٌ طَعامُ مِسْکین

بر کسانی که روزه گرفتن برای آن‌ها سخت و دشوار باشد می‌توانند در عوض به جای هر روز فدیه‌ای که طعام یک مسکین باشد بپردازند».[۹]

این موضوع، افراد پیر و از کار افتاده و ضعیف و زنان شیرده و حامله و مرض‌هایی که امید به بهبودی آن‌ها نیست را شامل می‌شود.

غنیمت شمردن رمضان

حال بایستی این ماه مبارک را قدر دانست و خود را برای استفاده کامل از خوان گسترده الهی که در این ماه گسترده است مهیا ساخت؛ چرا که رمضان:

– ماه روزه، رمز بندگی و اخلاص است.

– ماه تقوی و راه سعادت و خوشبختی است.

– ماه صبر و شکیبایی در عبادت و ترک گناه است که شیرینی و لذت ایمان را به بار می‌آورد.

– ماه توبه و استغفار است که دَرهای رحمت بی‌کران الهی را بر بندگانش باز می‌کند و موجبات غفران و بخشش را فراهم می‌سازد.

– ماه قیام و شب‌زنده‌داری و راز و نیاز با حق‌تعالی است و جلوه و شکوه بندگی و فقر در بارگاه احدیتش را در زیباترین صورتش به نمایش می‌گذارد؛ آن زمانی که بنده گنه‌کار در اوج بندگی طلب عفو و بخشش و توفیق هدایت و عبادت و استقامت می‌نماید.

– ماه صدقات و انفاق در راه خداست که هر توانمندی می‌تواند با بذل مالش در راه خدا نفس خویش را تزکیه و اخلاق و رفتارش را تهذیب نماید و از نعمتی که خداوند بر او ارزانی داشته توشه‌ای برای آخرتش بیاندوزد.

– رمضان ماه جهاد و مبارزه با نفس سرکش و بت درونی و بیرونی است که اخلاص دین و صفای قلب و تسلیم در بارگاه احدیت را نوید می‌دهد.

ره‌توشه‌های رمضان

  1. اخلاص:

اخلاص یا همان «خدایی انجام دادن عبادت» را بایستی خوب به یاد داشت تا خدای ناکرده عبادت‌هایمان به خاطر ریا و خودنمایی و کسب شهرت دنیا پایمال نشود که خداوند متعال می‌فرماید:

«وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ

و دستور داده نشدند مگر اینکه عبادت کنند خدای را با اخلاص در تمامی دین».[۱۰]

یعنی اینکه تمامی عبادت‌ها فقط برای خداوند تعالی انجام شود؛ و نیز می‌فرماید:

«وَ لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُونَ

و اگر شرک می‌ورزیدند البته باطل می‌شد آنچه انجام داده بودند».[۱۱]

در این امر با خدای خود معامله کرده و رضای او را مدنظر قرار دهیم چرا که خداوند رحمان در حدیث قدسی شریف فرموده:

«کُلُّ عَمَلِ ابْنِ آدَمَ هُوَ لَهُ غَیْرَ الصِّیَامِ هُوَ لِی وَ أَنَا أَجْزِی بِه

همه کارهای بنی آدم برای اوست مگر روزه که خاص من است و من پاداش آن را خواهم داد».[۱۲]

  1. توبه:

همان «احساس ندامت و دست کشیدن از گناه و تصمیم به عدم بازگشت به آن» است. بار دیگر در این روزهای مبارک تجدید کنیم زیرا عبادت همراه با گناه لذت بندگی را ندارد و لذا صاحبش خود خسته و ملول می‌شود و نمی‌تواند راه عبادت را ادامه دهد و آن وقت است که احساس می‌کند عبادتش خشک و بی روح است. حال آنکه او اسباب استفاده از عبادت که همان صفای قلب و پاک کردن آن از هر نوع مهر و علاقه به گناه است، را مهیا نکرده است.

به یاد داشته باشیم که هر چند گنه‌کار باشیم باز هم در رحمت الهی باز است و هرگز نباید نومید شد که نومیدی خود گناه دیگری است. بلکه به یاد داشته باشیم که حق‌تعالی توبه کنندگان را می‌پذیرد و آن‌ها را دوست دارد.

  1. اراده و عزم راسخ (استقامت در دین):

به یاد داشته باشیم که ماه رمضان یک ماه بیشتر نیست که اگر سپری شد دیگر فرصت آن همه عبادت و اجر و فضیلت از دست رفته است پس خوب است که از اولین روز آن، خود را برای مشارکت در تمامی عبادات آماده کنیم و یقین داشته باشیم که هرگز از انجام عبادت پشیمان نخواهیم شد بلکه برعکس احساس خواهیم کرد که کاش می‌توانستیم بهتر و بیشتر انجام دهیم. خداوند می‌فرماید:

«وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنینَ

و کسانی که در راه ما به جهاد برخاستند البته آنان را به راهمان هدایتشان خواهیم کرد و به راستی که خداوند با نیکوکاران است».[۱۳]

نتیجه‌گیری

عبادت نقطه وصل و حلقه بسط است. عبادت راه تقرب به درگاه الهی است، ذوق جان و شوق روان دارد امّا این ابر بهاری و ربیع آسمانی را اسرار و حکمتی، لطایف و ظرایفی دارد که هر کس با آن آشنا و بدان روشن شود طعم شیرین و عطر مشکین عبادت را هرگز رها نخواهد کرد.

روزه، تنها وسیله پر قدرت و فعالی است که می‌تواند تسلّط روح را بر جسم به وجود آورد به نحوی که انسان زمام نفسش را در اختیار داشته باشد، و از اسارت تمایلات مادی رهایی یابد. روزه‌داری، فلسفه و حکمت فراوان دارد، بدون تردید دوایی است شفابخش که برای بیشتر مرض‌های روحی و اجتماعی، حفظ بهداشت و صحت بدن فواید زیادی دارد.

پی نوشت:

[۱] صحیح بخاری، حدیث ۴۶۱۳، ج۱۵، باب کان جبرئیل یعرضُ القرانَ الابنی

[۲] قرآن کریم، سوره بقره، آیه۱۸۳

[۳] قرآن کریم، سوره بقره، آیه۱۸۳

[۴] قرآن کریم، سوره ق، آیه۳۰

[۵] قرآن کریم، سوره بقره، آیه۱۲۵

[۶] قرآن کریم، سوره بقره، آیه۱۲۵

[۷] قرآن کریم، سوره بقره، آیه۱۸۷

[۸] قرآن کریم، سوره بقره، آیه۱۸۴

[۹] قرآن کریم، سوره بقره، آیه۱۸۴

[۱۰] قرآن کریم، سوره البینه، آیه۵

[۱۱] قرآن کریم، سوره انعام، آیه۸۸

[۱۲] صحیح بخاری، حدیث ۵۴۷۲، ج۱۸، باب مایذکروا فی المسک

[۱۳] قرآن کریم، سوره العنکبوت، آیه۶۹

منابع و مآخذ:

  1. قرآن کریم
  2. جوادی آملی، حکمت عبادات، ص ۱۵۵، تابستان ۸۷، انتشارات اسراء، چاپ سیزدهم
  3. جوادی آملی، حکمت عبادات، ص ۱۵۱، تابستان ۸۷، انتشارات اسراء، چاپ سیزدهم
  4. عفیف عبدالفتاح، طبّاره، روح الدین اسلامی، ص ۴۳۴، زمستان ۷۵، انتشارات محمدی، چاپ اول
  5. عفیف عبدالفتاح، طبّاره، روح الدین اسلامی، ص ۴۳۶، زمستان ۷۵، انتشارات محمدی، چاپ اول
  6. عفیف عبدالفتاح، طبّاره، روح الدین اسلامی، ص ۴۳۹، زمستان ۷۵، انتشارات محمدی، چاپ اول
  7. مطهری، مرتضی، انسان کامل، ص ۲۸، اسفند ۹۰، انتشارات صدرا، چاپ پنجاه و یک
  8. الجزایری، ابوبکر، کلیات اسلام، ص ۳۲۴، ۱۳۸۱، انتشارات احسان، چاپ اول
  9. الجزایری، ابوبکر، کلیات اسلام، ص ۳۲۶، ۱۳۸۱، انتشارات احسان، چاپ اول
  10. اربعین شیخ بهایی، ج

مراحل سیر و سلوک برای رشد معنوی

مراحل سیر و سلوک

سالک و رهرو طریق الی الله برای وصول به قرب الهی، پیش از هر چیز، باید یک سری شرایطی را رعایت کند. به تعبیری دیگر برای شروع در این سفر و سیر الی الله، یک سری مقدمات و مبادی و اسبابی است که باید فراهم شود و از آن سو یک سری موانعی است که لازم است از بین بروند. بزرگان اخلاق و عرفان هر کدام به روش خود، راههایی را پیشنهاد داده اند که اگر بخواهیم با توجه به آیات و روایات خلاصه آنها را در یک جمله بیان کنیم چیزی نیست جز عمل به دستورات شرع مبین اسلام و انجام و اهتمام به واجبات و فرائض و ترک نواهی و محرمات الهی.

حال اگر بخواهیم این شرایط اساسی سیر و سلوک را بسط و توضیح دهیم این موارد عبارتند از:

  1. توبه: اولین مرحله از مانع زدایی برای سالک راه، گناه زدایی است. چرا که گناه نه تنها مایه ورود به جهنم است، بلکه مانع انجام کار خیر در دنیا نیز خواهد بود. امام صادق ـ علیه السلام ـ در روایتی تصریح می کند که اثر گناه این است که انسان را از عبادت محروم می کند و گناه در کارهای خیر مانند کارد برنده و تیزی که گوشت را قطعه قطعه می کند کارهای خیر و ثواب را تکه تکه می کند «ان الرجل لیذنب، فیحرم صلاه اللیل و انّ عمل السیئ أسرع فی صاحبه من السکین فی اللحم».(۱)

توبه که به معنای رجوع و بازگشت است، خود مراتب و مراحلی دارد هم شامل توبه عام و عوام می شود و هم توبه خاص و خواص و هم توبه اخص. توبه عوام آن است که انسان معصیت کار از گناه و معصیت دست بکشد اما توبه خواص، پرهیز از ترک مستحب و از انجام مکروهات است. و توبه اخص پرهیز از توجه به غیر خدا است درهر حال چون گناه و معصیت، چرک و کثافت و نجاست است، آدمی برای ورود به این سفر الهی چاره ای جز این ندارد که در هر مرتبه ای که هست این آلودگی روحی و باطنی و قلبی را از خودش بزداید و تطهیر کند. لذا در دعاها داریم که اللهم طهرنی فیه من الدنس و الاقذار، پروردگارا ما را از پلیدی ها و آلودگی ها پاک کن.

شایان توجه است برخی بزرگان در تبیین مراحل سیر و سلوک اولین مرحله را «یقظه» (بیداری) می دانند.(۲)

و این با آنچه تاکنون گفتیم منافاتی ندارد چرا که توبه و ترک گناه خود از نتایج و ثمرات یقظه است. آدمی اگر متنبه شد که مسافر است و باید حرکت کند و در راه نمی تواند درمانده و رها بماند، قطعا به فکر حرکت می افتد و وقتی از خواب غفلت بیدار شد و فهمید که چاره ای جز حرکت نیست، حتما به فکر تحصیل زاد و راحله و توشه و مرکب می افتد و پیش از حرکت آن موانعی را (گناه) که سر راه خود دارد شناسائی و آنها را از بین می برد.

و به قول سعدی:

حَرَم در پیش و حرامی در پس اگر خُفتی مُردی و اگر رفتی بُردی

همه انبیاء الهی آمده اند تا انسان ها را از این خواب غفلت بیدار کنند اما اگر کسی با غرق شدن در لذّات دنیا و گناه گوشش سنگین و کر شد، هرگز صدای انبیاء را نخواهد شنید و درخواب خواهد ماند و خواهد مرد. و ما انت یمسمع من فی القبور(۳). ای پیامبر تو آنانی را که در قبر خوابیده اند نمی توانی بیدار کنی.

  1. زهد: برای رسیدن به خدا و درجات قرب او چاره ای جز بی رغبتی نسبت به متاع فریب دنیا نیست. زهد یعنی بی رغبتی و پشت و پا زدن و تعلق نداشتن به لذّات زودگذر دنیوی نه به معنای استفاده مناسب نکردن از نعمت های دنیوی. نشانه زهد واقعی را قرآن این چنین بیان کرده اند: لِکیلَا تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکمْ(۴).

نه هنگام آمدن متاع دنیا خوشحال و از خود بی خود می شود و نه هنگام رخت بربستن آن نگران خواهد بود صاحب منازل السائرین می گوید: زهد برای توده مردم «قربت» است اما برای سالک «ضرورت» یعنی انسان های متوسط اگر زاهد باشند به خدا نزدیک می شوند اما برای کسانی که اهل سیر و سلوکند رعایت این امر برایشان ضروری است و چاره ای جز آن ندارند. اگر کسی بخواهد به «باقی» برسد باید از دام «فانی» (لذات دنیا) برهد.(۵)

بعد از این مراحل، برخی از علمای اخلاق و عرفان همچون محقق طوسی، از مراحل دیگری چون ریاضت، مراقبه و محاسبه، تقوا نیز نام می برد که به جهت عدم تطویل مطالعه آنها را به خود شما پرسش گر گرامی می سپاریم.(۶

اما مقامات و مراحل سیر و سلوکقبل از توضیح برخی از این مراتب، دانستن این مطالب ضروری است که در بیان تعداد این مراحل، تقدیم و تأخیر هر یک از این منازل بین مشایخ اهل سلوک و عرفان اختلاف نظر هست مثلا خواجه عبدالله انصاری در منازل السائرین، سیر سلوک عرفانی را در ده منزل دانسته و برای هر سئوالی ده مرحله قرار داده است. اما خواجه نصیر الدین طوسی در کتاب «اوصاف الاشراف» برای مراحل سیر و سلوک، شش باب و برای هر باب، شش اصل ذکر کرده است. دیگر بزرگان تقسیمات دیگری را برگزیده اند. از آنجا که ذکر همه این مراحل در گنجایش این چند صفحه نیست اجمالا به برخی از مهم ترین تقسیمات خواجه نصیر طوسی اشاره می شود:

  1. ایمان: انسان سالک باید، معتقد باشد به خدا، قیامت، وحی و راهی هست و باید این راه را پیمود و اگر این راه درست پیموده شود به بهشت و گرنه به دوزخ منتهی خواهد شد. ایمان که شرط آغازین تحصیل زاد و توشه است، مراتبی دارد. اولین شرط سلامت ایمان، عمل صالح است. الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ طُوبَی لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ(۷).

اگر کسی بداند و ایمان قلبی داشته باشد که نیازمند و فقیر است و بداند رفع نیازها نه مقدور خود اوست و نه میسور مانند او، و بداند در جهان هستی کسی هست که نیاز او و تمام نیازمندان را می داند و قدرت رفع این نیازها و مشکلات آنان را دارد، حتما به فکر سیر و سلوک می افتد و برای رسیدن به خانه امن الهی به فکر چاره می افتد.

  1. ثبات: ممکن است بر اثر پیدایش حالتی برای انسان، جذبه ای حاصل شود، یا فکری او را به حق راهنمایی کند و او تصمیم پیمودن راه بگیرد ولی در این تقسیم، ثابت نباشد و علل و عواملی او را از این تصمیم پشیمان کند. لذا صرف ایمان، برای سلوک کافی نیست و سالک باید به مرحله ثبات در اعتقاد و ایمان برسد.(۸)

منظور از ثبات قدم، ثبات در سیرت و سنت دینی است و به طور کلی ثبات در هر چیز به اندازه و در محدوده همان چیز است.

  1. نیت: اگر انسان ثابت قدم هم باشد، ممکن است کار را بدون روح آن یعنی نیت انجام دهد.در حالی که روح هر کاری را نیت آن تأمین می کند. لذا نیت به منزله روح است و عمل به منزله تن و عمل بی روح، جسد سرد و مرده است رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می فرماید: «فانما لکل امراءٍ مانوی».(۹) هر کسی به اندازه نیتی که دارد طرفی می بندد. در دوران امر بین نیت و عمل، نیت بی عمل از عمل بی نیت بهتر است. «نیه المومن خیر من عمله».(۱۰)
  2. صدق: خدای متعال، انبیاء الهی را به عنوان «صادق» و «صدیق» معرفی می کند.(۱۱) و دیگران را به همراهی آنها فرا می خواند یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَکونُواْ مَعَ الصَّادِقِینَ(۱۲). ای کسانی که ایمان آورده اید تقوای الهی پیشه سازید و با اهل صدق همراه باشید.

محقق طوسی: «صدق در لغت، راست گفتن و راست کردن وعده باشد. و در این موضع، مراد راستی است هم در گفتن و هم در نیت و عزم و هم در وفای به آنچه زبان داده باشد و وعده کرده باشد و هم درتمامی حالها که پیش آید او را».(۱۳)

  1. انابه: انابه به معنای نوبت گرفتن است منیب کسی است که مکررا نوبت می گیرد تا ببیند درِ رحمت ویژه الهی چه هنگام باز می شود تا او وارد گردد. قرآن می فرماید: أنیبوا الی ربکم(۱۴)

خداوند انسان منیب را دوست دارد و می فرماید منیب از تذکره الهی، متذکر می شود. و ما یتذکر الاّ من ینیب(۱۵)

  1. اخلاص: به قول محقق طوسی، ترجمه فارسی اخلاص، ویژه کردن باشد یعنی پاک کردن چیزی از هر چیزی که غیر او باشد و با او در آمیخته باشد.(۱۶) سالک الی الله باید از هر نیت و عملی که کوچکترین نشانه ای از غیر حق در او باشد احتراز کند و قلبش را فقط مخصوص ذات حق گرداند تا آنجا که حتی برای رسیدن به بهشت و یا ترس از جهنم خدا را عبادت نکند بلکه فقط و فقط خدا و رضایت او را طلب کند.

باب بعدی که خواجه نصیر در مراحل سیر سلوک می شمارد عبارتند از: ۱٫ خلوت ۲٫ تفکر ۳٫ خوف و حزن ۴٫ رجاء ۵٫ صبر ۶٫ شکر.

باب چهارم شامل این شش مرحله است: ۱٫ ارادت ۲٫ شوق ۳٫ محبت ۴٫ معرفت ۵٫ یقین ۶٫ سکون

باب پنجم نیز مشتمل بر این شش فصل و سئوال است: ۱٫ توکل ۲٫ رضا ۳٫ تسلیم ۴٫ توحید ۵٫ اتحاد ۶٫ وحدت

و باب ششم مربوط به آخرین مرحله سیر و سلوک «فناء فی الله» است.

پرسشگر محترم چنانکه خود واقفید سخن در هر یک از این مراحل و منازل سیر و سلوک بسیار فراوان است و طی کردن عملی این مراتب کاری بسیار سخت است و دشوار اما ممکن و شدنی.

پی نوشتها

  1. برقی، احمد بن محمد بن خالد، برقی، محسن تحقیق رجایی، سید مهدی، مجمع جهانی اهل بیت، چاپ دوم، ۱۴۱۶ق، ج۱، ص۲۰۵٫ کلینی، محمد بن یعقوب اصول کافی، ج۲، ص۲۷۲٫
  2. ر.ک. قاسانی، عبدالرزاق، شرع منازل السائرین، قم، انتشارات بیدار، چاپ اول، ۱۴۱۳ق، ص۳۴٫
  3. فاطر : ۲۲٫
  4. حدید : ۲۳٫
  5. جوادی آملی، عبدالله، مراحل اخلاق در قرآن، قم، مرکز نشر اسراء، چاپ سوم، ۱۳۷۹ش، ص۱۸۷٫
  6. همان، ص۱۵۳ـ۲۱۹٫
  7. رعد : ۲۹٫
  8. مراحل اخلاق در قرآن، همان، ص۲۳۹٫
  9. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، بیروت، موسسه الوفاء، ۱۴۰۶ق، ج۶۷، ص۱۸۶٫
  10. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۵ش، ج۲، ص۸۴٫
  11. نساء : ۶۹٫ مریم : ۴۱ و ۵۶٫
  12. توبه : ۱۱۹٫
  13. خواجه نصیر الدین طوسی، محمد، اوصاف الاشراف، به اهتمام سید مهدی شمس الدین، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ دوم، ۱۳۷۰ش، ص۱۷٫
  14. زمر : ۵۴٫
  15. غافر : ۱۳٫
  16. اوصاف الاشراف، ص۲۱٫

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

 

همسر مخلص و قهرمان حبیب بن مظاهر

مسلم بن عوسجه و حبیب بن مظاهر، هر دو پیر مرد و از یک فامیل یعنی از بنی‌اسد بودند و در کوفه سکونت داشتند، و در عصر خلافت امام علی(علیه السلام) از یاران صمیمی آنحضرت به شمار می‌آمدند.
هنگامی که حضرت مسلم به نمایندگی از امام حسین(علیه السلام) به کوفه آمد، این دو نفر در بیعت گرفتن از مردم برای حضرت مسلم کوشش فراوان کردند، تا وقتی که عبیدالله بن زیاد وارد کوفه شد، و مردم را از حکومت یزید ترساند، و مردم مسلم را تنها گذاشتند و سرانجام آن حضرت، در یک جنگ نابرابر، اسیر شده و به دستور ابن زیاد او را به شهادت رساندند، بنی‌اسد در این شرائط سخت، مسلم بن عوسجه و حبیب بن مظاهر را از گزند دژخیمان ابن زیاد مخفی نمودند، و بعد این دو نفر مخفیانه خود را به کربلا رساندند و به سپاه امام حسین(علیه السلام) ملحق شدند و به شهادت رسیدند.
حبیب بن مظاهر، که بیش از ۷۵ سال داشت و از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به شمار می‌آمد، در کوفه مخفی بود و تقیه می‌کرد و درصدد بود که در یک فرصت مناسبی از کوفه بیرون آمده و خود را به سپاه امام حسین(علیه السلام) برساند.
او همسر متعهد و قهرمانی داشت، که بسیار علاقمند بود تا شوهرش به فیض عظمای سعادت یاری امام حسین(علیه السلام) نائل گردد.
حبیب چریک پیری بود که سعی داشت کسی از مخفیگاه او و تصمیم او در ملحق شدن به سپاه امام حسین(علیه السلام) آگاه نگردد، حتی تصمیم خو را به به همسرش نیز نمی‌گفت، تا مبادا تصمیم او از زبان همسرش به بیرون از خانه درز پیدا کند.
امام حسین(علیه السلام)با کاروان خود از مکه بیرون آمده بودند و به سوی عراق حرکت می‌کردند، در همین وقت، امام برای حبیب نامه‌ای نوشت و توسط شخصی آن را به کوفه فرستاد.
حبیب کنار همسرش بود، در خانه را زدند، حبیب برخاست و پشت در رفت و قاصدی را دید که نامه امام حسین(علیه السلام) را برای او آورده است، نامه را گرفت و نزد همسرش بازگشت و آن نامه را خواند که چنین نوشته شده بود:
«این نامه‌ای است از حسین فرزند علی بن ابیطالب(علیه السلام) به سوی مرد دانا حبیب بن مظاهر، اما بعد: حبیب تو خویشاوندی مرا از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌دانی، و تو از هرکس ما را بهتر می‌شناسی، تو مرد بلند طبع (آزاده) و غیرتمند هستی، پس در یاری ما کوتاهی نکن که در روز قیامت جدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پاداش تو را خواهد داد».
حبیب در فکر آن بود کسی از نامه و تصمیم او برای رفتن یاری امام حسین(علیه السلام) مطّلع نشود، تا مبادا جاسوسان جریان او را گزارش بدهند، از این رو وقتی که بستگان او پس از اطلاع از نامه، از او پرسیدند: «اکنون چه قصد داری؟». او تقیه می‌کرد و می‌گفت: من پیر شده‌ام و از من کاری ساخته نیست، همسرش در ظاهر دریافت که حبیب از رفتن برای یاری امام حسین(علیه السلام) سهل‌انگاری می‌کند، به حبیب گفت: «گویا برای رفتن به سوی کربلا برای یاری حسین(علیه السلام) تمایل نداری».
حبیب خواست همسرش را امتحان کند، به او گفت: آری تمایل ندارم.
همسرش گریه کرد و گفت: ‌ای حبیب! آیا سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را در شأن امام حسین(علیه السلام) فراموش کرده‌ای که فرمود:
ولدای هذان سیّدا شباب اهل الجنّه و هما امامان قاما او قعدا…
«دو پسرم این دو نفر (حسن و حسین علیهما السلام) دو آقای جوانان اهل بهشت هستند و این دو، دو امام می‌باشند خواه قیام کنند و خواه قیام نکنند، نامه امام حسین(علیه السلام) به تو رسیده و تو را به یاری می‌طلبد، آیا جواب مثبت نمی‌دهی».
حبیب گفت: ترس آن دارم که بچه‌هایم یتیم شوند و تو بیوه گردی.
همسر گفت: ما به بانوان و دختران و یتیمان بنی‌هاشم اقتدا می‌کنیم، خداوند ما را کافی است.
وقتی که حبیب، همسرش را آماده یافت، حقیقت را به او گفت، و برای او دعای خیر کرد.
هنگام حرکت حبیب، همسرش به او گفت: من حاجتی به تو دارم.
حبیب گفت: آن چیست؟
همسرش گفت: وقتی که به محضر امام حسین(علیه السلام) رسیدی دستها و پاهایش را به نیابت از من ببوس، و سلام مرا به او برسان.
حبیب گفت: بسیار خوب.
در نقل دیگر آمده: حبیب از راه احتیاط به همسرش گفت: من دیگر پیر شده‌ام، از سالخوردگان چه کار آید؟
همسرش از اندوهی جانکاه همراه با خشم برخاست و روسری خود را از سرش کشید و بر سر حبیب انداخت و گفت: اکنون که نمی‌روی مانند زنان در خانه بنشین، سپس با آهی جانسوز فریاد زد: «ای حسین! کاش مرد بودم و می‌آمدم در رکاب تو می‌جنگیدم تا جانم را نثار تو کنم.»
حبیب وقتی که اخلاص و محبت همسرش را دریافت، خاطرش آرام گرفت و به او گفت:
«همسرم! آسوده باش، چشمت را روشن خواهم کرد و این ریش سفید را با خون گلویم رنگین می‌نمایم، خاطرت آرام باشد».

(منبع: محمد محمدی اشتهاردی؛ داستان دوستان؛ ج۵؛ ص۲۰)

همکاری و همیاری با خانواده

همسر مرحوم آیت الله میرزا جواد تهرانی(ره) از سادات علویه بود؛ علاوه بر احترام زیادی که آقا برای ایشان قائل بودند، هر وقت هم که فرصت یاری می‌نمود در خانه، یار و کمک کار ایشان بودند؛ اساسا” ایشان به کسی زحمت نمی‌داد مخصوصا” در امور شخصی خویش؛ تا آنجایی که می‌توانستند و قدرت و توان داشتند، خودشان انجام می‌دادند، تا آنجا که از همسر خود نمی‌خواستند که مثلا لباس هایشان را بشویند، بلکه این همسرشان بود که با توجه به اخلاق مرحوم آقا، از ایشان می‌خواستند که لباس‌هایشان را برای شستن، در اختیار ایشان بگذارند و باز هم به سادگی حاضر نمی‌شدند. در برخی اوقات نیز دیده می‌شد که جارو به دست گرفته و حیاط منزل را جاروب می‌زنند و این در حالی بود که راه رفتن با عصا برایشان مشکل بود!

(منبع: خاطراتی از آیینه اخلاق با تغییر و ویراست)

رشد معنوی هدف خلقت انسان

خداوند در قرآن کریم می فرماید: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ»[1]یعنی من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند (و از اين راه تكامل يابند و به من نزديك شوند)!

توضیح مطلب این است که خداوند از خلقت جن و انس هدفی داشته و این هدف در بیرون از ذات خداوند قرار دارد و به مخلوقات و بر می گردد و آن عبارت از کمال مخلوقات است.[2] کمال و رشد معنوی مخلوقات با عبادت خداوند امکان پذیر است . مرد از عبادت تنها نماز خواندن و رکوع و سجود نیست بلکه عبودیت آن گونه که در متون لغت آمده، اظهار اظهار آخرين درجه خضوع در برابر معبود است، و به همين دليل تنها كسى مى‏ تواند معبود باشد كه نهايت انعام و اكرام را كرده است و او كسى جز خدا نيست. بنا بر اين عبوديت نهايت اوج تكامل يك انسان و قرب او به خدا است. عبوديت نهايت تسليم در برابر ذات پاك او است.عبوديت اطاعت بى قيد و شرط و فرمانبردارى در تمام زمينه ‏هاست و بالآخره عبوديت كامل آن است كه انسان جز به معبود واقعى يعنى كمال مطلق نينديشد، جز در راه او گام بر ندارد، و هر چه غير او است فراموش كند، حتى خويشتن را! و اين است هدف نهايى آفرينش بشر كه خدا براى وصول به آن ميدان آزمايشى فراهم ساخته و علم و آگاهى به انسان داده، و نتيجه نهائيش نيز غرق شدن در اقيانوس« رحمت» او است.[3]

لازمه اینکه هدف خلقت رشد معنوی و عبودیت خداوند است، این نیست که انسان به پیشرفت زندگی مادی خود نیاندیشد و برای آن کار نکند و  گمان شود که خداوند مردم را دعوت به بيگانگى از دنيا مى ‏كند بلکه اسلام با حرص و دنياپرستى و فدا كردن همه ارزش ها در برابر مال و ثروت و مقام و شهوت مبارزه مى ‏كند، نه از به كارگيرى مواهب دنيا در مسير عزّت و آزادگى و ارزش هاى معنوى. توضيح اينكه: مواهب مادّى در حدّ ذات خود ابزارى هستند براى وصول به مقاصد ديگر، هرگاه از آنها براى فراهم آوردن زمينه ‏هاى رشد معنوى‏ و تعالى انسانى استفاده شود مطلوبند و اگر از آنها در راه خودكامگى و هوسرانى استفاده شود و يا اين مواهب به صورت هدف نهايى در آيد و انسان را از اهداف اصلى آفرينشش بيگانه سازد قطعاً نامطلوب است. بنابراين نبايد عبودیت خداوند و نكوهش از حرص و دنياپرستى، بهانه‏اى براى رها كردن فعاليّت ‏هاى مثبت اقتصادى و رشد و شكوفايى صنعت و مانند آن شود و افراد تنبل و بيكاره خود را زير پوشش كناره‏ گيرى از حرص و دنياپرستى قرار دهند و آن را توجيهى براى كاستى ‏هاى خود بدانند.[4]

برای اینکه بشر به سو ی رشد معنوی قدم بردارد به راهنما نیازمند است و خداند برای هدایت بشر به سوی رشد معنوی و کمال انسانی پیامبراین فرستاده تا مردم از آنان برای این هدف پیروی کنند. آخرین پیامبر خداوند حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم است که قرآن را برای هدایت و رشد معنوی انسانها آورده است. قرآن خود می فرماید: «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً ،  يَهْدِي إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنا أَحَداً»[5] یعنی بگو: بر من وحى شده است كه گروهى از جن (به قرائت من) گوش دادند، پس گفتند: همانا ما قرآنى شگفت شنيديم. كه به سوى رشد هدايت مى‏ كند، پس به آن ايمان آورديم و هرگز احدى را شريك پروردگارمان قرار نمى ‏دهيم.

این آیه شریفه  صریحا می فرماید که قرآن انسان را و هم چنین جنیان را به سوی رشد و کمال هدایت می کند. و رشد انسان در گرو عمل به دستورات قرآن است.

در حديث مى‏ خوانيم: هر كس با قرآن همنشين شود از جهتى هدايت و كمال رشد مى‏ كند و از جهتى جهالت و ضلالت او برطرف مى ‏شود. «ما جالس احد هذا القرآن الا قام عنه بزيادة او نقصان؛ زيادة فى هدى او نقصان من عمى».[6]

 حتی شنيدن تلاوت قرآن باعث زياد شدن ايمان و رشد معنوی می شود. قرآن خودش می فرماید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبهُمْ وَ إِذَا تُلِيَتْ عَلَيهْمْ ءَايَاتُهُ زَادَتهْمْ إِيمَانًا وَ عَلىَ‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكلَّونَ»[7]؛ مؤمنان، تنها كسانى هستند كه هر گاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان ميگردد؛ و هنگامى كه آيات او بر آنها خوانده مى ‏شود، ايمانشان فزونتر مى ‏گردد؛ و تنها بر پروردگارشان توكل دارند.

بنابراین گوش دادن به تلاوت قرآن در وجود انسان تأثیر گذار است و این آیه شریفه در ضمن به ما می فهماند که به سخنی گوش دهیم که ما را به رشد می رساند  و نیز این مطلب به دست می آید که هدایت قرآن دایمی است و رشد واقعی انسان رشد معنوی است و نشانه رشد، ايمان و اخلاص است. [8]

پی نوشت ها:

[1] . ذاریات، 56.

[2] .  ناصر مکارم شیرازی، تفسير نمونه، ج‏22، ص: 386. تهران، دار الكتب الإسلامية، چ1، 1374ش.

[3] . رک: تفسیر نمونه، ج22 ص388.

[4] . ناصر مکارم شیرازی، اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 104. قم ، مدرسه الامام علي بن ابي طالب( ع)، چ1، 1377ش.

[5] . سوره جن، 1-2.

[6] .  محمد بن یعقوب کلینی، كافى ج 2 ص 599.

[7]  انفال، 2.

[8] . رک:  محسن قرائتی، تفسیر نور، 10، ص245 ، تهران، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن‏، چ11، 1383ش.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

گریستن در حال دعا

 

انسان محتاج و نیازمند هرگاه در برابر کسی قرار بگیرد که قادر به برآورده نمودن حاجت اوست و به ویژه اگر ان کس خدای متعال باشد و ضعف و ناتوانی خود را در برابر او احساس کند، خود بخود منفعل شده و اشک بر چشمانش جاری می گردد و حالت التماس و زاری را به خود می گیرد. بنابراین یکی از مهمترین آدب دعا گریستن در حال دعا می باشد و اگر کسی در دعا گریه اش نگیرد حکایت از آن دارد که او با اخلاص خداوند را نمی خواند.

 در عدّه الدّاعى‏[۱] آمده است که گریه از مهم ‏ترین آداب دعا و بالاترین حالات آن است، زیرا: اوّلا: گریه دلالت بر رقّت قلب دارد و رقّت دل نشانه اخلاصى است که موجب استجابت دعاست. امام صادق علیه السلام فرموده است: «هرگاه بدنت لرزید و چشمت گریست و قلبت ترسید پس بگیر، بگیر که حاجتت نزدیک و به تو توجهى شده است.»[۲] و نیز همان طورى که در حدیث آمده خشکى چشم ناشى از قساوت دل و گویاى دورى از رحمت خداست. از جمله چیزهایى که خداوند به موسى وحى فرمود این است: اى موسى! آرزوهایت را در دنیا دراز مکن تا دلت سخت نشود، و سخت ‏دل از من دور است».[۳] و نیز دعاى سخت‏ دل مردود است؛ چه امام صادق علیه السلام فرموده است: «خداوند دعاى سخت‏ دل را نمى‏ پذیرد.»[۴]

ثانیا: گریه دلالت بر انقطاع از خلق و زیادى خشوع نسبت به خالق دارد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است: «هرگاه خداوند بنده‏ اى را دوست بدارد نوایى از حزن و اندوه در دل او برقرار مى‏ کند، چه خداوند هر دل اندوهگین را دوست مى ‏دارد و کسى را که از خوف خدا بگرید هرگز وارد دوزخ نمى ‏کند؛ مگر آن که شیر به پستان باز گردد و هرگز غبار جهاد در راه خدا و دود جهنّم در بینى مؤمن جمع نمى‏ شود، و هرگاه خداوند بنده‏اى را دشمن بدارد نواى خنده ‏اى در دلش قرار مى ‏دهد، و خنده دل را مى‏ میراند، و اللّه لا یحبّ الفرحین.»[۵]

 ثالثا: گریه موافق با اوامر حقّ تعالى و سفارشهایى است که به پیامبرانش کرده در آنجا که فرموده است: «اى عیسى! از چشمانت اشک و از دلت خوف و خشیت به من ببخش.»[۶] و به موسى علیه السلام فرموده است: «در هنگامى که با من مناجات مى ‏کنى با خوفى برخاسته از دلى بیمناک با من مناجات کن …» تا آنجا که مى ‏گوید: «از کثرت گناهان مانند کسى که از دشمنش بگریزد به من فریاد زن.»[۷]

رابعا: در گریه ویژگیها و ثوابهایى است که در دیگر طاعات یافت نمى‏ شود، سپس صاحب عدّه اخبار بسیارى را در فضیلت گریستن به هنگام دعا نقل کرده است.[۸]

اگر گریه بر تو دست ندهد خود را به گریه وادار کن، چه امام صادق علیه السلام  فرموده است: «و اگر تو را گریه ‏اى نیست خود را به گریه وادار کن.»[۹] از سعید بن یسار نقل شده که گفته است: به ابى عبد اللّه علیه السلام عرض کردم: آیا اگر در دعا گریه به من دست ندهد خود را به گریه وادار کنم؟ فرمود: «آرى هر چند به اندازه سر مگسى باشد.»[۱۰] از ابى حمزه روایت است که ابى عبد اللّه علیه السلام  به ابى بصیر فرمود: «اگر از وقوع امرى بیمناک شدى و یا حاجتى داشتى ابتدا خداوند را به گونه‏اى که سزاوار اوست حمد و ثناگو و سپس بر پیامبرش صلوات بفرست و خود را به گریه وادار کن اگر چه به اندازه سر مگسى باشد. پدرم مى‏فرمود: نزدیک‏ترین حالات بنده به پروردگار عزّ و جلّ زمانى است که در سجده و گریان باشد.»[۱۱] و نیز از آن حضرت نقل شده است: «اگر گریه ‏ات نمى‏ آید خود را به گریه وادار کن که اگر به‏ اندازه سر مگسى اشک بریزى به‏ به (خوشا به حالت).»[۱۲]

منبع: راه روشن؛ ترجمه المحجه البیضاء فى تهذیب الإحیاء، ج‏۲٫

[۱] .عدّه الدّاعى، ص ۱۱۹٫

[۲] . کافى، ج ۲، ص ۴۷۸٫

[۳] . کافى، ج ۲، ص ۳۲۹٫

[۴] . همان مأخذ، ج ۲، ص ۴۷۵٫

[۵] . ارشاد دیلمى صدر حدیث در باب حزن، و تمام آن در باب گریه از خوف خدا. و خداوند شادمندان را دوست نمى‏دارد.

[۶] . امالى شیخ، مستدرک حاکم، ج ۲، ص ۲۹۴؛ تحف العقول ابن شعبه بطور مرسل، ص ۵۰۱؛ کافى کلینى، ج ۸، ص ۱۴۱ بطور مسند.

[۷] . کافى، ج ۸، ص ۴۲٫

[۸] فیض کاشانى، محمد بن شاه مرتضى، راه روشن: ترجمه کتاب المحجه البیضاء فی تهذیب الإحیاء، ج۲، ص ۴۱۹، آستان قدس رضوى، بنیاد پژوهشهاى اسلامى – مشهد مقدس (ایران)، چاپ: ۱، ۱۳۷۲ ه.ش.

[۹] . کافى، ج ۲، ص ۴۸۳٫

[۱۰] . کافى، ج ۲، ص ۴۸۳٫

[۱۱] . کافى، ج ۲، ص ۴۸۳٫

[۱۲] . کافى، ج ۲، ص ۴۸۳٫

بال‌های گشوده تواضع برای والدین

نکته ی قابل توجه آیه ۲۳ سوره اسراء این است که بیان می‌کند؛ خداوند ما را به توحید و یکتاپرستی دستور داده و در کنار یکتاپرستی به نیکی به پدر و مادر سفارش کرده است و می‌فرماید: «اگر پدر یا مادر یا هر دو پیر شدند، به آنها کوچکترین تشر، که همان «اف» می‌باشد را نگویید؛ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کَریماً»اسراء/۲۳، آنها را تشر نزنید، طردشان نکنید، با آنان به حالت کریمانه سخن بگویید.

«وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانی‏ صَغیراً» اسراء/۲۴

«وَ اخْفِضْ»، همان طور که یک پرنده بال‌هایش را باز می‌کند و تسلیم فرمان آنها باش، تو نیز برای پدر و مادر بال‌های تواضعت را باز کن،

اصلاح انگیزه‌ها

آیه اسراء / ۲۴ بیان می‌کند که انگیزه‌های تواضع و احترام گذاشتن نسبت به پدر و مادر باید بخاطر رحمت باشد، گاهی اوقات انسان از باب تواضع می‌گوید: (مامان جون، بابا جون، قربون شما برم) چون می‌خواهد در زیر پرچم تواضعش برود کفش بخرد، دوچرخه بخرد، وام بگیرد، به عبارتی گاه تواضع کردن‌های انسان برای خدا نیست، تواضع می‌کند که یک چیزی از پدر و مادر بگیرد؛ چون می‌خواهد چیزی بگیرد تواضع می‌کند.

نکاتی پیرامون آیه:

– «وَ اخْفِضْ»، خدا به پیغمبر می‌گوید: تواضع کن! از این معلوم می‌شود که انسان در هر موقعیتی که هست؛ چه دکتر، چه مهندس، چه وزیر، چه مدیر و یا هر کس دیگری که هست، باید در خود صفت تواضع را بپروراند.

هر چه داریم، از پدر و مادر است!

شخصی در حالی که دست بچه کوچکش را در دست داشت، به یک میدانی رسید. دید که یک معرکه‌گیری معرکه گرفته، پدر ایستاد ببیند چه خبر است؟ بچه گفت: بابا! من هم می‌خواهم ببینم. پدر بچه را بغل گرفت، گفت بابا! من بازم نمی‌بینم، پدر گفت: پایت را بگذار روی دوش من، بچه، پایش را گذاشت روی دوش بابا، دستش را هم داد به بابا، خب بچه که پایش را گذاشت روی دوش بابا، قدش از بابا بلندتر شد، شروع کرد به پایکوبی. بابا گفت: حالا می‌بینی؟ بچه پاسخ داد: بله، می‌بینم، بعد در آخر برنامه رو به پدر کرد و گفت: بابا! من بهتر از تو می‌بینم، من همه چیز را دیدم و تو اصلاً چیزی ندیدی! بعد پدر به او جواب داد که: تو اگر می‌بینی و من نمی‌بینم به خاطر این است که من نردبان تو شده‌ام!

در جوان‌های امروزی گاهی دیده می‌شود که رو به پدر و مادر می‌کنند و بیان می‌کنند که پدر! مادر! تو که لیسانس نداری، من فوق دیپلمم، من فوق لیسانسم، تو چه می‌دانی؟! سواد که نداری، شما‌ها قدیمی هستید! مای تحصیل کرده را درک نمی‌کنید!

تواضع از روی رحمت و عطوفت باشد؛ «مِنَ الرَّحْمَهِ»، بعد می‌فرماید: اینها تنها کافی نیست؛ غیر از این که خودت این کار را می‌کنی، برایشان دعا هم بکن؛ آن هم دعایی از روی رحمت

اما در حقیقت این را نمی‌فهمند که اگر تو به جایی رسیدی و برای خودت سری در میان سرها شده‌ای، در حقیقت پدر و مادر از خود گذشته‌اند و نردبانی برای رشد و ترقی شما شده‌اند.

– نسبت به پدر و مادر گردن کلفتی نکنید؛ «وَ اخْفِضْ لَهُما»، در مقابل آنها کوتاه بیایید حتی اگر حق با شما باشد.

– تواضع و محبت‌هایمان مصنوعی و ساختگی نباشد؛ «مِنَ الرَّحْمَهِ» بلکه از روی مهر و محبت و رحمت باشد.

– دعای فرزند در حق پدر و مادر مستجاب می‌شود، چرا که خود خداوند دستور به دعا داده و این به این معنا است که این دعا قطعاً مستجاب خواهد شد؛ «وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانی‏ صَغیراً» اسراء/۲۴،(خدایا! رحم کن به پدر و مادر من)

حدیث داریم دعای چند گروه مستجاب می‌شود:

«۱- امام عادل، رهبر عادل دعایش مستجاب می‌شود،

۲- مظلوم، دعای مظلوم مستجاب می‌شود،

۳ـ اولاد صالح برای پدر و مادر، دعای فرزند در حق پدر و مادر مستجاب می‌شود،

۴- دعای پدر و مادر هم در حق فرزند مستجاب می‌شود». (وسائل الشیعه، ج ۵۳، ص۴۶۵)

– زحمات و رنج‌های قدیم پدر و مادر را فراموش نکنیم؛ «کَما رَبَّیانی‏ صَغیراً»

خدا با نیت‌ها کار دارد!

یه راه ساده برای احترام به خدا

«رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِما فی‏ نُفُوسِکُمْ إِنْ تَکُونُوا صالِحینَ فَإِنَّهُ کانَ لِلْأَوَّابینَ غَفُوراً» اسراء/۲۵، پروردگار شما اعلم است و بهتر می‌داند که در دل شما چه می‌گذرد، خدا بر اساس نیت عمل می‌‌کند، خدا می‌داند برای چه درس می‌خوانید؛ درس می‌خوانی که برای جامعه مفید باشی، درس می‌خوانی برای این که مدرک بگیری، درس می‌خوانی برای اینکه پز بدهی!

چرا به پدر و مادر احترام می‌گذاری؛ احترام می‌گذاری که از آنها پولی بگیری، یا…

روز قیامت خداوند به افرادی می‌گوید چه کردید؟! می‌گویند ما جبهه بودیم، خدا و فرشته‌ها می‌گویند: دروغ می‌گویید، تو رفتی جبهه برای این که بگویند: فلانی شجاع است، انقلابی است!

به عده‌ای گفته می‌شود؛ شما چه کردید؟ آقا ما قرآن خواندیم؛ دروغ می‌گویید؛ خواندی تا بگویند خوش صداست!

شما چه کردید؟ در راه خیر پول خرج کردیم، خدا و فرشته‌ها می‌گویند: دروغ می‌گویی، پول خرج کردی تا بگویند فلانی سخاوت دارد و…
پروردگار شما اعلم است و بهتر می‌داند که در دل شما چه می‌گذرد، خدا بر اساس نیت عمل می‌‌کند.

اخلاص را فراموش نکنیم!

بسیاری از افراد کارهایی می‌کنند اما در دلشان اخلاص نیست، قرآن می‌گوید: «رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِما فی نُفُوسِکُمْ»، خدا بهتر می‌داند که در نفس شما چه می‌گذرد، «إِنْ تَکُونُوا صالِحینَ؛ اگر شما آدم‌های صالحی باشید»

هر زمان که برگردید، دیر نخواهد بود! اخلاص به پیشانی نیست!

حال اگر اکنون کمی با خود فکر کردید و دیدید که در حق پدر و مادرتان ظلم کردید و آنان در کنارتان نیستند، دیر نشده و درهای توبه در هر زمانی باز است. بلند شوید ۲ رکعت نماز بخوانید و برای خود و آنان از خداوند مغفرت بخواهید، اگر به لطف خدا در قید حیات هستند برای طول عمرشان دعا کنید و در آستانه ی اتمام سال و ورود به سال جدید، دلها و نیت هایتان را خانه تکانی کرده و با شاخه ی گلی به سوی آنان بروید و هر آنچه کردید را از دل آنان در بیاورید.

اگر یک وقت به پدر و مادر هم توهین کردید، عذرخواهی کنید، قطعاً آنان از شما خواهند گذشت و خداوند که از هر پدر و مادری مهربان تر است نیز خواهد بخشید؛ «فانه کان للاوابین غفوراً».

نتیجه‌گیری

در یک کلام؛ اگر خواهان سعادت دنیا و آخرت هستید، پدر و مادر را از خود راضی نگه دارید.

منبع: مقاله حجت‌الاسلام قرائتی پیرامون احترام به پدر و مادر؛ فرآوری: زهرا اجلال بخش قرآن تبیان

خلوص در نیت فاطمه (س)

 اشاره:

فاطِمه(س) مشهور به فاطِمهٔ زَهرا (۵ بعثت -۱۱ق)، دختر پیامبر اسلام(ص) و خدیجه کبری(س) و همسر امام علی(ع) است. او یکی از پنج تن آل عبا (اصحاب کساء) بوده که شیعیانِ دوازده امامی آنها را معصوم می‌دانند. امام دوم و سوم شیعیان و زینب(س) از فرزندان او هستند. زهرا، بَتول، سیده نساء العالمین از جمله القاب وی و اُمّ اَبیها کنیه مشهور او است. فاطمه، تنها زن همراه پیامبر(ص) در روز مباهله با مسیحیان نجران بوده است. سوره کوثر، آیه تطهیر، آیه مودت و آیه اطعام و احادیثی چون حدیث بَضعه در شأن و فضیلت فاطمه نازل و نقل شده‌اند. در روایات آمده است که پیامبر(ص)، فاطمه(س) را برترین زن در دو عالم معرفی کرده و خشم و خشنودی او را خشم و خشنودی خداوند دانسته است.

بزل هروى از جناب حسین بن روح (ره ) سؤ ال کرد: « پیامبر خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) چند دختر داشت ؟»
جواب دادند: « چهار دختر.»
سؤ ال کرد: « کدام یک از آنان برتر بودند؟»
پاسخ داد:« فاطمه .»
سؤ ال کرد:« چرا در حالى که او از همه دختران پیامبر کم سن و سال تر بود و از نظر مصاحبت به پیامبر، کمترین زمان و بهره از آن وى بود، چگونه و به چه علت از همه دختران رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) افضل بود؟»
جواب داد: « به خاطر دو خصلتى که پروردگار عالم وى را به آن دو خصلت مخصص گردانیده بود:
۱- از پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) میراث ها برده بود.
۲- نسل پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) از او بود، و پیامبر این ویژگى را به وى نبخشید، مگر به لحاظ فزونى خلوصى که در نیت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) سراغ یافت .»
حضرت زهرا (سلام الله علیها) به این درجه والا، فقط به خاطر آن که دختر رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) بود، نرسید، زیرا غیر از او چهار دختر و همسران متعدد دیگرى نیز داشت ؛ بلکه به خاطر اخلاص ، زهد، پارسایى ، عبادت ، انفاق ، جهاد در راه خدا و تحمل و بردبارى در مقابل رنج هایى بود که در راه خدا کشید. او راه خود را با اراده و خواست خود انتخاب کرد و چنین مقرر شده بود که بانوى زنان جهان باشد؛ بلکه شایستگى آن را داشت که به عنوان الگوى زنان در جامعه اسلامى شناخته شود و خداوند متعال فضیلت مادرى اوصیا و شرافت رابط بودن بین نبوت و امامت را به او بخشید.»

منبع :مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن