ابوذر

نوشته‌ها

چرخیدن آسیاب دستی حضرت زهرا (علیهاالسّلام)

اشاره:

حضرت زهرا (سلام‌الله علیها) کارهای منزل را انجام می داد و هرگز از کارهای منزل شانه خالی نمی کردند. آن حضرت حتی از همسرش امام علی(علیه‌السلام )بنا به سفارش پدر بزگوراش هیچ چیزی نمی خواست. اما از پدرش روزی درخواست کارگر نمود ولی پدر گرامی به جای آن به او تسبیحات را آموزش داد که امروز به تسبیحات حضرت زهرا(سلام‌الله علیها) معروف است. یکی از کارهای حضرت در منزل آسیاب کردن گندم و امثال اینها با آسیاب دستی بود که به یک مطلبی در رابطه اشاره شده است.

جناب ابوذر می گوید:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا به دنبال علی (علیه السّلام) فرستاد. به خانه اش رفتم و او را خواندم؛ ولی پاسخ مرا نداد و آسیاب دستی را دیدم بدون اینکه کسی باشد، به خودی خود می گردد. دوباره او را خواندم. بیرون آمد و با هم نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتیم و پیامبر متوجّه علی (علیه السّلام) شد و چیزی به او گفت که من نفهمیدم.

گفتم: شگفتا از دستاسی که بدون گرداننده می گردد!

آنگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «خداوند قلب دخترم، فاطمه و اعضا و جوارحش را پر از ایمان و یقین کرده و چون خداوند ضعف او را دانست، پس در روزگار سختی به او کمک کرد و کفایتش نمود. مگر نمی دانی که خداوند، فرشتگانی را قرار داده تا خاندان محمّد را یاری دهند؟!»[۱]

پی نوشت:

[۱] . بحارالانوار، ج۴۳، ص ۲۹.

ابوذر غفاری.

اشاره:

جُنْدَب بْن جُنادَه بْن سُفْیان الغِفاری معروف به ابوذر غِفاری (درگذشت ۳۲ق)از بزرگان صحابه پیامبر اکرم(ص) و یاران امیرالمومنین(علیه السلام). وی از دوست‌داران راستین پیامبر(ص) و اهل بیت(علیه السلام) بود که نزد شیعه و اهل سنت دارای فضائل و مناقب فراوان است و نزد علمای رجال یکی از ارکان اربعه به شمار می‌آید. اعتراض‌های ابوذر به کارهای عثمان ، سبب تبعید وی به شام و سپس به ربذه شد که سرانجام در همانجا درگذشت. ابوذر بیست سال پیش از ظهور اسلام، در خانواده‌ای از طایفه غِفْار که از طوایف اصیل عرب به شمار می‌رود به دنیا آمد.[۱]

خاندان

پدرش «جناده» از فرزندان غفار و نام مادرش «رمله بنت الوقیعه» از طایفه بنی غفار بن ملیل بود.[۲] مورّخان می‌گویند در نام پدر ابوذر اختلاف است و از یزید، جندب، عشرقه، عبدالله و سکن نیز نام برده‌اند.[۳] [۴] [۵] ابن حجر عسقلانی می‌نویسد: ابوذر مردی بلند قامت، گندمگون و لاغر اندام بود.[۶] ابن سعد او را فردی بلند بالا با مو و ریش‌های سفید معرفی می‌کند.[۷] ذهبی می‌گوید: ابوذر، مردی درشت و قوی هیکل با ریش‌های انبوه بود.[۸]پیامبر(ص):

خداوند مرا به دوست داشتن ۴ تن دستور داد و مرا خبر داد که خودش آنها را دوست دارد: علی، مقداد، ابوذر، سلمان.

الغدیر، ۱۳۹۷ق، ج ۹، ص ۱۱۷.

اسماء و القاباو را به واسطه نام فرزندش (ذَر)، کنیه ابوذر داده‌اند؛ و بیشتر از نزد همه با این کنیه شناخته می‌شود اما نام اصلی او مورد اختلاف است و در کتب تاریخی، نام‌های مختلفی مانند «بدر بن‌ جندب»، «بریر بن‌ عبدالله»، «بریر بن جناده»، «بریره بن‌ عشرقه»، «جندب بن‌ عبدالله»، «جندب بن‌ سکن» و «یزید بن‌ جناده» اشاره شده است.[۹] [۱۰] [۱۱] [۱۲] اما آنچه مشهور و صحیح به نظر می‌رسد «جندب بن ‌یزید» است.[۱۳]

همسر و فرزندبنابر آن چه در منابع آمده، او فرزندی به اسم «ذَرْ» داشته و کلینی روایتی را نقل می‌کند که در باب وفات ذَر آمده است.[۱۴] همسرش را نیز «امّ‌ ذر» گفته‌اند.[۱۵]

اسلاموی از سابقان و پیشتازان اسلام است.[۱۶] [۱۷] به گفته برخی، ابوذر قبل از اسلام نیز یکتاپرست بود و سه سال پیش از بعثت پیامبر(ص) خدا را می‌پرستید.[۱۸] ابن حبیب بغدادی، او را از جمله کسانی می‌داند که شراب و ازلام را در عصر جاهلیت حرام می‌دانسته‌اند.[۱۹] وی پس از ظهور اسلام جزء اولین نفرات ایمان‌آورنده به رسول اکرم(ص) بود. روایت است که ابوذر گفت: من چهارمین نفر بودم که نزد پیامبر(ص) رفتم و بدو گفتم: سلام بر تو‌ای رسول خدا! شهادت می‌دهم که خدایی جز الله نیست و شهادت می‌دهم که محمد بنده او و فرستاده اوست. پس خوشحالی را در چهره رسول خدا(ص) دیدم.[۲۰]ابن عباس، اسلام ابوذر را این گونه روایت می‌کند: هنگامی که ابوذر از بعثت پیامبر(ص) در مکه آگاه گردید، به برادرش انیس گفت: به آن سرزمین برو و مرا از علم این مرد که گمان می‌کند او را از آسمان، اخباری می‌رسد آگاه‌ساز و سخنانش را گوش کن و نزد من برگرد. برادر به مکه رسید، سخنان پیامبر(ص) را شنید و نزد ابوذر بازگشت. سپس ابوذر به مکه رفت و به جستجوی پیامبر(ص) برآمد. ابوذر گفت: چون صبح فرا رسید به همراه امام علی(علیه السلام) راهی خانه پیامبر(ص) شدیم.[۲۱]ماجرای اسلام ابوذر در منابع شیعی به گونه‌ای دیگر روایت شده است. کلینی در روایتی از امام صادق(علیه السلام)، اسلام آوردن ابوذر را در ضمن ماجرای شگفتی نقل می‌کند.[۲۲]

سخنان امام علی(علیه السلام) هنگام تبعید ابوذر به ربذهابوذر! همانا تو برای خدا به خشم آمدی، پس امید به کسی بند که به خاطر او خشم گرفتی. این مردم بر دنیای خود از تو ترسیدند، و تو بر دین خویش از آنان ترسیدی. پس آن را که به خاطرش از تو ترسیدند بدیشان واگذار، و با آنچه از آنان بر آن ترسیدی رو به گریز در آر. بدانچه آنان را از آن بازداشتی، چه بسیار نیاز دارند، و چه بی‌نیازی تو بدانچه از تو باز می‌دارند. به زودی می‌دانی فردا سود برنده کیست، و آن که بیشتر بر او حسد برند، چه کسی است. اگر آسمانها و زمین بر بنده‌ای ببندد، و او از خدا بترسد، برای وی میان آن دو برون‌شوی نهد. جز حق مونس تو مباشد، و جز باطل تو را نترساند. اگر دنیای آنان را می‌پذیرفتی تو را دوست می‌داشتند، و اگر از آن به وام می‌گرفتی امینت می‌انگاشتند.

نهج البلاغه، ترجمه شهیدی، خطبه ۱۳۰، ۱۳۷۷ش، ص۱۲۸-۱۲۹.

فضائل و مناقب ابوذرپیامبر(ص) خطاب به او می‌فرماید: مرحبا یا ابوذر! تو از ما اهل بیت هستی.[۲۳] [۲۴] و یا در جایی دیگر درباره او می‌فرماید: آسمان بر کسی سایه نیفکنده و زمین، احدی را نپرورانده که راستگوتر از ابوذر باشد.[۲۵] رسول خدا(ص) در روایتی دیگر، ابوذر را در زهد و فروتنی مانند عیسی بن مریم(علیه السلام) توصیف کرده است.[۲۶]از امام علی(علیه السلام) درباره ابوذر سؤال شد. امام(علیه السلام) فرمود: او دارای علمی است که مردم از آن عاجزند و بر آن تکیه زده در حالی که از آن چیزی کم نمی‌شود.[۲۷] امیر مؤمنان(علیه السلام)، ابوذر را از افرادی می‌داند که بهشت مشتاق آنان است.[۲۸]امام باقر(علیه السلام) می‌فرماید: پس از رسول خدا(ص) همه افراد مرتد شدند و دست از علی(علیه السلام) کشیدند مگر سه نفر؛ سلمان، ابوذر و مقداد. برای عمار هم تردیدی عارض شد اما برگشت.[۲۹]امام صادق(علیه السلام) درباره عبادت ابوذر فرمود: بیشترین عبادت ابوذر تفکر بود… آن قدر از ترس خدا گریه کرد تا چشمانش مجروح شد.[۳۰] امام صادق(علیه السلام) در روایتی دیگر فرمود: ابوذر گفت سه چیز را که مردم با آن دشمن هستند را دوست دارم؛ مرگ، فقر، بلا. امام(علیه السلام) در ادامه می‌فرماید: مراد ابوذر این است که مرگ در اطاعت خدا بهتر است از زندگی در معصیت خداوند و بلا در طاعت خدا محبوب‌تر از صحت در نافرمانی خدا و فقر در طاعت خدا بهتر از بی‌نیازی در معصیت خداوند است.[۳۱]در منابع شیعی، ابوذر غفاری یکی از ارکان اربعه در اسلام در میان سلمان، مقداد و عمار ذکر شده است.[۳۲] [۳۳] شیخ مفید حدیثی را از امام کاظم(علیه السلام) روایت می‌کند که در روز قیامت، منادی ندا می‌دهد کجایند حواریان رسول خدا که پیمان‌شکنی نکردند؟ پس سلمان، مقداد و ابوذر از جا برمی‌خیزند.[۳۴]آقا بزرگ تهرانی، دو کتاب «اخبار أبی ذرّ» تألیف ابو منصور ظفر بن حمدون بادرائی[۳۵] و «أخبار أبی ذر الغِفاری و فضائله» اثر شیخ صدوق[۳۶] را در باب احوالات و فضائل ابوذر نام می‌برد.سید علیخان مدنی درباره ابوذر می‌نویسد: وی از عالمان بزرگ و زاهدان والامقام بود که در سال، چهارصد دینار بخشش می‌کرد و چیزی را نمی‌اندوخت.[۳۷]بحرالعلوم، ابوذر را یکی از حواریونی می‌داند که بر روش سیدالمرسلین حرکت کرد و در ذکر مناقب اهل بیت(علیه السلام) و مثالب دشمنان آنان سرسخت بود.[۳۸]ابونعیم اصفهانی نیز می‌گوید: ابوذر پیامبر اسلام(ص) را خدمت کرد و اصول را یاد گرفت و غیر آن را کنار گذارد…وی ترک کننده رباخواری قبل از نزول شریعت اسلام و احکام الهی بود. در راه حق، سرزنش ملامت‌گران بر وی فائق نمی‌آمد و قدرت حکّام، او را به خواری نمی‌افکند.[۳۹]

دوستی با امام علی(علیه السلام)اربلی روایتی را نقل می‌کند که ابوذر، علی(علیه السلام) را وصی خویش قرار داد و گفت: به خدا قسم به امیرالمؤمنینِ بر حق وصیت کردم. به خدا قسم او بهاری است که در او آرامش است هر چند از شما جدا گردیده و حقش در خلافت غصب شده باشد.[۴۰] ابن ابی الحدید نیز می‌گوید: ابوذر در ربذه به ابن رافع گفت که به زودی فتنه‌ای رخ خواهد داد، از خدا بترسید و از علی بن ابی‌طالب(علیه السلام) حمایت کنید.[۴۱] این دوستی و علاقمندی به علی بن ابیطالب(علیه السلام) تا آن جا بود که در تشییع شبانه پیکر فاطمه زهرا(س) شرکت کرد.[۴۲]

در زمان خلفاءابوذر در دفاع از حق امام علی(علیه السلام) بر ولایت در آغاز از بیعت با ابوبکر سرباز زد.[۴۳]وی در زمان خلیفه دوم از کسانی بود که به دستور عمر درباره منع نگارش حدیث بی‌اعتنا بود و می‌گفت: والله اگر شمشیری را بر دهانم نهند تا از پیامبر خدا(ص) نقل روایت نکنم، تحمل بُرندگی شمشیر را بر ترک سخن رسول خدا(ص) ترجیح خواهم داد.[۴۴] به دلیل نقل حدیث بود که ابوذر با چند نفر دیگر در زمان عُمَر زندانی شدند.[۴۵]

تبعید به شامبنابر نقل ابن ابی الحدید، علت تبعید ابوذر به شام در پی بخشش مبالغ بیت المال به مروان بن حکم، زید بن ثابت و دیگران توسط عثمان بود. وی می‌گوید: ابوذر در کوچه و خیابان فریاد می‌زد و اعتراض می‌کرد تا اینکه عثمان، او را از مدینه اخراج و به شام تبعید کرد.[۴۶]وی در شام به کارهای معاویه اعتراض می‌کرد. روزی معاویه، ۳۰۰ دینار را برایش فرستاد. ابوذر به آورنده پول گفت: اگر این سهم امسال من از بیت المال است که تاکنون نداده‌اید، می‌پذیرم ولی اگر پاداش است نیازی بدان ندارم، و آن را پس فرستاد. هنگامی که معاویه کاخ خضراء [سبز] را در دمشق بنانهاد ابوذر گفت:‌ای معاویه! اگر این کاخ از پول خداست خیانت است و اگر از پول خودت است اسراف است.بدین طریق در شام دائماً به معاویه می‌گفت: بخدا سوگند! کارهایی را کرده‌ای که من آنها را نمی‌شناسم؛ بخدا سوگند! این کارها نه در کتاب خدایند و نه در سنت پیامبرش(ص)؛ من حقی را می‌بینم که خاموش می‌شود؛ باطلی را می‌بینم که زنده می‌شود و راستگویی را می‌بینم که تکذیب می‌شود…. تا اینکه روزی معاویه پس از شنیدن سخنان ابوذر دستور بازداشت وی را صادر کرد و وی را دشمن خدا و دشمن رسول خدا خواند. ابوذر نیز در پاسخ گفت: من نه دشمن خدایم و نه دشمن رسول خدا، بلکه تو و پدرت دشمن خدا و رسول خدایید، به ظاهر اسلام آوردید و کفرتان را در دل نهفتید و قطعاً رسول خدا(ص) تو را لعن کرد و چندین بار تو را نفرین کرد که سیر نشوی. معاویه گفت: من آن شخص نیستم. ابوذر گفت: چرا تو همو هستی؛ رسول خدا(ص) به من گفت، در حالی که بر او می‌گذشتم و خودم شنیدم که می‌گفت: خدایا او [معاویه] را لعن کن و سیرش نکن مگر با خاک. در اینجا معاویه دستور زندانی کردن او را صادر کرد.[۴۷] [۴۸]همچنین گفته‌اند وی در شام، مردم را به فضایل پیامبر(ص) و اهل بیت(علیه السلام) او توصیه می‌کرد. معاویه، مردم را از مجالست با وی نهی کرد، و به عثمان نامه نوشت و وی را از اعمال و سخنان ابوذر آگاه ساخت. معاویه پس از پاسخ عثمان، ابوذر را به مدینه روانه کرد.[۴۹]

تبعید به ربذهابوذر در مدینه با عثمان دیدار کرد ولی دینارهای اهدایی‌اش را نپذیرفت و به انتقاد از حکومت وی پرداخت. عثمان نیز او را تاب نیاورد و وی را با بدترین حالت به ربذه تبعید کرد. شرح حال گفتگو بین ابوذر و عثمان و تبعید به ربذه در بسیاری از کتب تاریخی آمده است.[۵۰]عثمان هنگام تبعید ابوذر به ربذه دستور داد کسی او را مشایعت نکند و با او سخن نگوید، و امر کرد مروان بن حکم او را از مدینه بیرون کند. بدین طریق، کسی جرأت همراهی او را نداشت؛ با این حال، امام علی(علیه السلام)، عقیل و حسنین(علیه السلام) و عمار یاسر برای مشایعت او حاضر شدند و او را بدرقه نمودند.[۵۱]

وفاتپیامبر(ص):

ای ابوذر! تو تنها زندگی می‌کنی، تنها می‌میری، تنها مبعوث می‌شوی و تنها وارد بهشت می‌شوی. به واسطه تو، کسانی از اهل عراق که غسل و تجهیز و دفنت را انجام می‌دهند خوشبخت می‌شوند.

تفسیر قمی، ۱۴۰۴ق، ج۱، ص۲۹۵.ابوذر در ذی‌الحجه سال ۳۲ق و در زمان خلافت عثمان در ربذه از دنیا رفت. ابن کثیر می‌نویسد: به هنگام مرگ جز همسر و فرزندش کسی نزد او نبود.[۵۲] خیرالدین زرکلی می‌گوید: وی در حالی از دنیا رفت که در خانه‌اش چیزی نبود که او را کفن کنند.[۵۳] مهران بن میمون نقل می‌کند: آن چه را من در خانه ابوذر دیدم بیشتر از دو درهم نمی‌ارزید.[۵۴]نقل شده است هنگامی که همسرش ام‌ذر گریه می‌کرد و به ابوذر می‌گفت: تو در بیابان می‌میری و من پارچه‌ای ندارم تا تو را کفن کنم؛ ابوذر به وی گفت: گریه نکن و خوشحال باش. چرا که روزی رسول خدا(ص) در بین افرادی که من نیز در میان آنان بودم فرمود: یکی از شما در بیابان می‌میرد و جماعتی از مؤمنین او را به خاک می‌سپارند. حال تمام افرادی که آن روز با من بودند در شهر و میان مردم جان سپرده‌اند و گفته پیامبر(ص) درباره من است.[۵۵]پس از این، عبدالله بن مسعود و برخی از یارانش از جمله حجر بن ادبر، مالک اشتر، و جوانانی از انصار اتفاقاً از آنجا گذشتند، و به تغسیل و تکفین او پرداختند و عبدالله بن مسعود بر پیکرش نماز خواند.[۵۶] [۵۷] [۵۸] طبق تاریخ یعقوبی، حذیفه بن یمان (از بزرگان صحابه) نیز در میان تدفین کنندگان ابوذر بوده است.[۵۹]بنا بر نقل تمامی منابع، قبر ابوذر در ربذه است.[۶۰] [۶۱] حربی، عالم حنبلی قرن سوم، در کتاب المناسک آورده است که در ربذه مسجدی به نام ابوذر، صحابی رسول خدا(ص) وجود داشته و گفته شده، قبر ابوذر نیز در همان مسجد است.[۶۲]

پی نوشت:

  1. اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۲۵.
  2. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۵۲.
  3. ابن حبان، مشاهیر علماء الامصار، ۱۴۱۱ق، ص۳۰.
  4. ابن حبان، الثقات، ۱۳۹۳ق، ج۳، ص۵۵.
  5. عسقلانی، تقریب التهذیب، ۱۴۱۵ق، ج۲، ص۳۹۵.
  6. عسقلانی، الاصابه، ۱۴۱۵ق، ج۷، ص۱۰۷.
  7. ابن سعد، طبقات کبری، ج۴، ص۲۳.
  8. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۴۷.
  9. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۵، ص۱۸۶.
  10. مزی، تهذیب الکمال، ۱۴۰۶ق، ج۳۳، ص۲۹۴.
  11. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۴۹.
  12. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۲۵.
  13. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۴، ص۱۶۵۲.
  14. کلینی، کافی، ۱۳۶۳ش، ج۳، ص۲۵.
  15. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج۱۵، ص۹۹.
  16. ذهبی، تاریخ الاسلام، ۱۴۰۷ق، ج ۳، ص ۴۰۶.
  17. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج ۱، ص ۲۵۲.
  18. شوشتری، قاموس الرجال، ۱۴۱۹ق، ج ۱۱، ص ۳۲۲.
  19. بغدادی، المُحبَّر، ۱۳۶۱ق، ص۲۳۷.
  20. ابن حبان، الصحیح، ۱۴۱۴ق، ج۱۶، ص۸۳.
  21. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۴، ص۱۶۵۴.
  22. کلینی، کافی، ۱۳۶۳ش، ج۸، ص۲۹۷ و ۲۹۸.
  23. طوسی، امالی طوسی، ۱۴۱۴ق، ص۵۲۵.
  24. طبرسی، مکارم الاخلاق، ۱۳۹۲ق، ص ۲۵۶.
  25. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۲۲، ص۴۰۴.
  26. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۲۲، ص۴۲۰.
  27. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۵۵.
  28. صدوق، الخصال، ۱۴۰۳ق، ص۳۰۳.
  29. مفید، الاختصاص، ۱۴۱۴ق، ص۱۰.
  30. صدوق، الخصال، ۱۴۰۳ق، ص۴۰ و ۴۲.
  31. کلینی، کافی، ۱۳۶۳ش، ج۸، ص۲۲.
  32. طوسی، رجال طوسی، ۱۴۱۵ق، ص۵۹۸.
  33. مفید، الاختصاص، ۱۴۱۴ق، ص۶ و ۷.
  34. مفید، الاختصاص، ۱۴۱۴ق، ص۶۱.
  35. تهرانی، الذریعه، ج۱، ص۳۱۶.
  36. تهرانی، الذریعه، ج۱، ص۳۱۷.
  37. مدنی، الدرجات الرفیعه، ۱۳۹۷ق، ص۲۲۶.
  38. بحرالعلوم، الفوائد الرجالیه، ۱۳۶۳ش، ج۲، ص۴۹.
  39. اصفهانی، حلیه الاولیاء، ج۱، ص۱۵۶ و ۱۵۷.
  40. اربلی، کشف الغمه، ۱۴۰۵ق، ج۱، ص۳۵۳.
  41. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج ۱۳، ص ۲۲۸.
  42. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۱۵.
  43. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه آیتی، ج۱، ص۵۲۴.
  44. ابن سعد، طبقات کبری، ج، ص۳۵۴.
  45. ابن حبان، المجروحین، ج۱، ص۳۵.
  46. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج۸، ص۲۵۶.
  47. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج۸، صص ۲۵۶-۲۵۸.
  48. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۳۷.
  49. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۳۷.
  50. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۷۱ و ۱۷۲؛ ابن سعد، طبقات ابن سعد، ج۴، ص۲۲۶ – ۲۲۹؛ طبری، تاریخ طبری، ۱۴۰۳ق، ج۳، ص۳۳۶.
  51. مسعودی، مروج الذهب، ج۱، ص۶۹۸.
  52. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ۱۹۸۶م، ج۷، ۱۶۵.
  53. زرکلی، الاعلام، ۱۹۸۰م، ج ۲، ص ۱۴۰.
  54. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۲۹.
  55. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۴۱.
  56. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۵۳.
  57. ابن خیاط، طبقات خلیفه، ۱۴۱۴ق، ص۷۱.
  58. ابن حبان، الثقات، ۱۳۹۳ق، ج۳، ص۵۵.
  59. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه آیتی، ج۲، ص۶۸.
  60. حموی، معجم البلدان، ۱۳۹۹ق، ج۳، ص۲۴.
  61. طریحی، مجمع البحرین، ۱۳۶۷ش، ج۲، ص۱۳۱.    حربی، المناسک، ۱۹۶۹م، ص۳۲۷.منابع    ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه،‌دار إحیاء الکتب العربیه، ۱۳۷۸ق.
  62. ابن اثیر، علی، اسد الغابه، بیروت،‌دار الکتاب العربی.
  63. ابن حبان، محمد، الثقات، مؤسسه الکتب الثقافیه، ۱۳۹۳ق.
  64. ابن حبان، محمد، صحیح ابن حبان، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۴ق.
  65. ابن حبان، محمد، کتاب المجروحین، تحقیق: محمود إبراهیم زاید، مکه: دارالباز، بی‌تا.
  66. ابن حبان، محمد، مشاهیر علماء الأمصار، دارالئفاء، ۱۴۱۱ق.
  67. ابن خیاط، خلیفه، طبقات خلیفه، بیروت،‌دار الفکر،۱۴۱۴ق.
  68. ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، بیروت،‌دار صادر.
  69. ابن عبد البر، احمد، الاستیعاب، بیروت، دارالجیل، ۱۴۱۲ق.
  70. ابن کثیر، اسماعیل، البدایه و النهایه، بیروت، دارالفکر، ۱۹۸۶م.
  71. اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، بیروت،‌ دار الأضواء، ۱۴۰۵ق.
  72. الأمینی، عبدالحسین، الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج۹، بیروت:‌دار الکتب العربی، ۱۳۹۷-۱۹۷۷م.
  73. امین عاملی، سیدمحسن، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف.
  74. بحرالعلوم، محمدمهدی، الفوائد الرجالیه، تهران، مکتبه الصادق، ۱۳۶۳ش.
  75. بغدادی، محمد بن حبیب، المحبر، مطبعه الدائره، ۱۳۶۱ق.
  76. تهرانی، آقابزرگ، الذریعه، بیروت، دارالاضواء.
  77. حربی، ابواسحاق، المناسک و أماکن طرق الحج و معالم الجزیره، ریاض، منشورات دار الیمامه للبحث والترجمه والنشر، ۱۹۶۹م.
  78. حموی، یاقوت، معجم البلدان، بیروت،‌دار إحیاء التراث العربی، ۱۳۹۹ق.
  79. ذهبی، محمد، تاریخ الاسلام، بیروت،‌دار الکتاب العربی، ۱۴۰۷ق.
  80. ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۳ق.
  81. زرکلی، خیرالدین، الاعلام، بیروت،‌دار العلم، ۱۹۸۰م.
  82. شوشتری، محمدتقی، قاموس الرجال، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۹ق.
  83. صدوق، محمد بن علی، الخصال، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۰۳ق.
  84. طبرسی، حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، رضی، ۱۳۹۲ق.
  85. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، بیروت، مؤسسه الأعلمی، ۱۴۰۳ق.
  86. طریحی، فخرالدین، مجمع البحرین، وزارت ارشاد، ۱۳۶۷ش.
  87. طوسی، محمد بن حسن، امالی، قم، دارالثقافه، ۱۴۱۴ق.
  88. طوسی، محمد بن حسن، رجال الطوسی، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۵ق.
  89. عسقلانی، ابن حجر، الاصابه، بیروت،‌دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.
  90. عسقلانی، ابن حجر، تقریب التهذیب، بیروت،‌دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.
  91. قمی، علی بن إبراهیم، تفسیر القمی، قم، مؤسسه‌دار الکتاب، ۱۴۰۴ق.
  92. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، تهران،‌دار الکتب الإسلامیه، ۱۳۶۳ش.
  93. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳ق.
  94. مدنی، سید علیخان، الدرجات الرفیعه، قم، بصیرتی، ۱۳۹۷ق.
  95. مزی، یوسف، تهذیب الکمال، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۶ق.
  96. مفید، محمد بن نعمان، الاختصاص، بیروت، دارالمفید، ۱۴۱۴ق.
  97. نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدی، تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۷۷ش.
  98. یعقوبی، ابن واضح احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۷۸.
  99. یعقوبی، ابن واضح، تاریخ الیعقوبی، بیروت،‌دار صادر.پیوند به بیرون

ابوذر غفاری.

چکیده:

ابوذر غِفاری (درگذشت ۳۲ق) یا جُنْدَب بْن جُنادَه غفاری از بزرگان صحابه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله ) و یاران امام علی(علیه السلام) بود. وی از دوست‌داران پیامبر(صلی الله علیه و آله ) و اهل بیت(علیه السلام) بود که نزد شیعه و اهل سنت دارای فضائل و مناقب فراوانی است و علمای رجال، او را یکی از ارکان اربعه شیعه دانسته‌اند. اعتراض‌های ابوذر به اقدامات عثمان، سبب تبعید وی به شام و سپس ربذه شد و در همان‌جا درگذشت.

زندگی‌نامه

ابوذر ۲۰ سال پیش از ظهور اسلام، به دنیا آمد.[۱] پدرش «جناده» از فرزندان غفار و مادرش «رمله بنت الوقیعه» از طایفه بنی غفار بن ملیل بود.[۲] البته نام پدرش را یزید، عشرقه، عبدالله و سکن نیز گفته‌اند.[۳]

رجال‌نویسان و صحابه‌نگاران، ابوذر را بلندقامت، گندمگون، لاغراندام،[۴]دارای مو و ریش‌های سفید،[۵] درشت و قوی‌هیکل توصیف کرده‌اند.[۶]

پیامبر(صلی الله علیه و آله ): خداوند مرا به دوست داشتن ۴ تن دستور داد و مرا خبر داد که خودش آنها را دوست دارد: علی، مقداد، ابوذر، سلمان. الغدیر، ۱۳۹۷ق، ج ۹، ص ۱۱۷.

اسماء و القاب

نام اصلی او مورد اختلاف است و در کتب تاریخی به نام‌های مختلفی مانند «بدر بن‌ جندب»، «بریر بن‌ عبدالله»، «بریر بن جناده»، «بریره بن‌ عشرقه»، «جندب بن‌ عبدالله»، «جندب بن‌ سکن» و «یزید بن‌ جناده» اشاره شده است.[۷] در الاستیعاب جندب بن جناده، رایج‌تر و صحیح‌تر دانسته شده است.[۸]

همسر و فرزند

بنابر آن چه در منابع آمده، او فرزندی به اسم «ذَرْ» داشته و به همین دلیل او را کنیه ابوذر داده‌اند و بیشتر با این کنیه شناخته می‌شود.[نیازمند منبع] کلینی روایتی را نقل می‌کند که در باب وفات ذَر آمده است.[۹] همسرش را نیز «امّ‌ ذر» گفته‌اند.[۱۰]

مسلمان‌شدن

ابوذر از سابقون و پیشتازان اسلام است.[۱۱] به گفته برخی، ابوذر قبل از اسلام نیز یکتاپرست بود و سه سال پیش از بعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله ) خدا را می‌پرستید.[۱۲] ابن حبیب بغدادی، او را از جمله کسانی می‌داند که شراب و ازلام را در عصر جاهلیت حرام می‌دانسته‌اند.[۱۳] وی پس از ظهور اسلام جزء اولین نفرات ایمان‌آورنده به رسول اکرم(صلی الله علیه و آله ) بود. روایت روایت است که ابوذر گفت: من چهارمین نفر بودم که نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله ) رفتم و بدو گفتم: سلام بر تو‌ ای رسول خدا! شهادت می‌دهم که خدایی جز الله نیست و شهادت می‌دهم که محمد بنده او و فرستاده اوست. پس خوشحالی را در چهره رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) دیدم.[۱۴]

ابن عباس، اسلام ابوذر را این گونه روایت می‌کند: هنگامی که ابوذر از بعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله ) در مکه آگاه گردید، به برادرش انیس گفت: به آن سرزمین برو و مرا از علم این مرد که گمان می‌کند او را از آسمان، اخباری می‌رسد، آگاه‌ ساز و سخنانش را گوش کن و نزد من برگرد. برادر به مکه رسید، سخنان پیامبر(صلی الله علیه و آله ) را شنید و نزد ابوذر بازگشت. سپس ابوذر به مکه رفت و به جستجوی پیامبر(صلی الله علیه و آله ) برآمد. ابوذر گفت: چون صبح فرا رسید به همراه امام علی(علیه السلام) راهی خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله ) شدیم.[۱۵]

ماجرای اسلام ابوذر در منابع شیعی به گونه‌ای دیگر روایت شده است. کلینی در روایتی از امام صادق(علیه السلام)، اسلام آوردن ابوذر را در ضمن ماجرای شگفتی نقل می‌کند.[۱۶]

سخنان امام علی(علیه السلام) هنگام تبعید ابوذر به ربذه

ابوذر! همانا تو برای خدا به خشم آمدی، پس امید به کسی بند که به خاطر او خشم گرفتی. این مردم بر دنیای خود از تو ترسیدند، و تو بر دین خویش از آنان ترسیدی. پس آن را که به خاطرش از تو ترسیدند بدیشان واگذار، و با آنچه از آنان بر آن ترسیدی رو به گریز در آر. بدانچه آنان را از آن بازداشتی، چه بسیار نیاز دارند، و چه بی‌نیازی تو بدانچه از تو باز می‌دارند. به زودی می‌دانی فردا سود برنده کیست، و آن که بیشتر بر او حسد برند، چه کسی است. اگر آسمانها و زمین بر بنده‌ای ببندد، و او از خدا بترسد، برای وی میان آن دو برون‌شوی نهد. جز حق مونس تو مباشد، و جز باطل تو را نترساند. اگر دنیای آنان را می‌پذیرفتی تو را دوست می‌داشتند، و اگر از آن به وام می‌گرفتی امینت می‌انگاشتند. نهج البلاغه، ترجمه شهیدی، خطبه ۱۳۰، ۱۳۷۷ش، ص۱۲۸-۱۲۹.

فضائل و مناقب

پیامبر(صلی الله علیه و آله ) خطاب به او می‌فرماید: مرحبا یا ابوذر! تو از ما اهل بیت هستی.[۱۷] و یا در جایی دیگر درباره او می‌فرماید: آسمان بر کسی سایه نیفکنده و زمین، احدی را نپرورانده که راستگوتر از ابوذر باشد.[۱۸] رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) در روایتی دیگر، ابوذر را در زهد و فروتنی مانند عیسی بن مریم(علیه السلام) توصیف کرده است.[۱۹]

از امام علی(علیه السلام) درباره ابوذر سؤال شد. امام(علیه السلام) فرمود: او دارای علمی است که مردم از آن عاجزند و بر آن تکیه زده در حالی که از آن چیزی کم نمی‌شود.[۲۰] امیر مؤمنان(علیه السلام)، ابوذر را از افرادی می‌داند که بهشت مشتاق آنان است.[۲۱]

امام باقر(علیه السلام) می‌فرماید: پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) همه افراد مرتد شدند و دست از علی(علیه السلام) کشیدند مگر سه نفر؛ سلمان، ابوذر و مقداد. برای عمار هم تردیدی عارض شد اما برگشت.[۲۲]

امام صادق(علیه السلام) درباره عبادت ابوذر فرمود: بیشترین عبادت ابوذر تفکر بود… آن قدر از ترس خدا گریه کرد تا چشمانش مجروح شد.[۲۳] امام صادق(علیه السلام) در روایتی دیگر فرمود: ابوذر گفت سه چیز را که مردم با آن دشمن هستند را دوست دارم؛ مرگ، فقر، بلا. امام(علیه السلام) در ادامه می‌فرماید: مراد ابوذر این است که مرگ در اطاعت خدا بهتر است از زندگی در معصیت خداوند و بلا در طاعت خدا محبوب‌تر از صحت در نافرمانی خدا و فقر در طاعت خدا بهتر از بی‌نیازی در معصیت خداوند است.[۲۴]

در منابع شیعی، ابوذر غفاری یکی از ارکان اربعه در اسلام در میان سلمان، مقداد و عمار ذکر شده است.[۲۵] شیخ مفید حدیثی را از امام کاظم(علیه السلام) روایت می‌کند که در روز قیامت، منادی ندا می‌دهد کجایند حواریان رسول خدا که پیمان‌شکنی نکردند؟ پس سلمان، مقداد و ابوذر از جا برمی‌خیزند.[۲۶]

آقا بزرگ تهرانی، دو کتاب «اخبار أبی ذرّ» تألیف ابو منصور ظفر بن حمدون بادرائی[۲۷] و «أخبار أبی ذر الغِفاری و فضائله» اثر شیخ صدوق[۲۸] را در باب احوالات و فضائل ابوذر نام می‌برد.

سید علیخان مدنی درباره ابوذر می‌نویسد: وی از عالمان بزرگ و زاهدان والامقام بود که در سال، چهارصد دینار بخشش می‌کرد و چیزی را نمی‌اندوخت.[۲۹]

بحرالعلوم، ابوذر را یکی از حواریونی می‌داند که بر روش سیدالمرسلین حرکت کرد و در ذکر مناقب اهل بیت(علیه السلام) و مثالب دشمنان آنان سرسخت بود.[۳۰]

ابونعیم اصفهانی نیز می‌گوید: ابوذر پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله ) را خدمت کرد و اصول را یاد گرفت و غیر آن را کنار گذارد…وی ترک کننده رباخواری قبل از نزول شریعت اسلام و احکام الهی بود. در راه حق، سرزنش ملامت‌گران بر وی فائق نمی‌آمد و قدرت حکّام، او را به خواری نمی‌افکند.[۳۱]

علاقه به امام علی(علیه السلام)

اربلی روایتی را نقل می‌کند که ابوذر، علی(علیه السلام) را وصی خویش قرار داد و گفت: به خدا قسم به امیرالمؤمنینِ بر حق وصیت کردم. به خدا قسم او بهاری است که در او آرامش است هر چند از شما جدا گردیده و حقش در خلافت غصب شده باشد.[۳۲] ابن ابی الحدید نیز می‌گوید: ابوذر در ربذه به ابن رافع گفت که به زودی فتنه‌ای رخ خواهد داد، از خدا بترسید و از علی بن ابی‌طالب(علیه السلام) حمایت کنید.[۳۳] این دوستی و علاقمندی به علی بن ابیطالب(علیه السلام) تا آن جا بود که در تشییع شبانه پیکر فاطمه زهرا(س) شرکت کرد.[۳۴]

در زمان خلفاء

ابوذر در دفاع از حق امام علی(علیه السلام) بر ولایت در آغاز از بیعت با ابوبکر سرباز زد.[۳۵]

وی در زمان خلیفه دوم از کسانی بود که به دستور عمر درباره منع نگارش حدیث بی‌اعتنا بود و می‌گفت: والله اگر شمشیری را بر دهانم نهند تا از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله ) نقل روایت نکنم، تحمل بُرندگی شمشیر را بر ترک سخن رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) ترجیح خواهم داد.[۳۶] به دلیل نقل حدیث بود که ابوذر با چند نفر دیگر در زمان عُمَر زندانی شدند.[۳۷]

تبعید به شام

بنابر نقل ابن ابی الحدید، علت تبعید ابوذر به شام در پی بخشش مبالغ بیت المال به مروان بن حکم، زید بن ثابت و دیگران توسط عثمان بود. وی می‌گوید: ابوذر در کوچه و خیابان فریاد می‌زد و اعتراض می‌کرد تا اینکه عثمان، او را از مدینه اخراج و به شام تبعید کرد.[۳۸]

وی در شام به کارهای معاویه اعتراض می‌کرد. روزی معاویه، ۳۰۰ دینار را برایش فرستاد. ابوذر به آورنده پول گفت: اگر این سهم امسال من از بیت المال است که تاکنون نداده‌اید، می‌پذیرم ولی اگر پاداش است نیازی بدان ندارم، و آن را پس فرستاد. هنگامی که معاویه کاخ خضراء [سبز] را در دمشق بنانهاد ابوذر گفت:‌ای معاویه! اگر این کاخ از پول خداست خیانت است و اگر از پول خودت است اسراف است.

بدین طریق در شام دائماً به معاویه می‌گفت: بخدا سوگند! کارهایی را کرده‌ای که من آنها را نمی‌شناسم؛ بخدا سوگند! این کارها نه در کتاب خدایند و نه در سنت پیامبرش(صلی الله علیه و آله )؛ من حقی را می‌بینم که خاموش می‌شود؛ باطلی را می‌بینم که زنده می‌شود و راستگویی را می‌بینم که تکذیب می‌شود…. تا اینکه روزی معاویه پس از شنیدن سخنان ابوذر دستور بازداشت وی را صادر کرد و وی را دشمن خدا و دشمن رسول خدا خواند. ابوذر نیز در پاسخ گفت: من نه دشمن خدایم و نه دشمن رسول خدا، بلکه تو و پدرت دشمن خدا و رسول خدایید، به ظاهر اسلام آوردید و کفرتان را در دل نهفتید و قطعاً رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) تو را لعن کرد و چندین بار تو را نفرین کرد که سیر نشوی. معاویه گفت: من آن شخص نیستم. ابوذر گفت: چرا تو همو هستی؛ رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) به من گفت، در حالی که بر او می‌گذشتم و خودم شنیدم که می‌گفت: خدایا او [معاویه] را لعن کن و سیرش نکن مگر با خاک. در اینجا معاویه دستور زندانی کردن او را صادر کرد.[۳۹]

همچنین گفته‌اند وی در شام، مردم را به فضایل پیامبر(صلی الله علیه و آله ) و اهل بیت(علیه السلام) او توصیه می‌کرد. معاویه، مردم را از مجالست با وی نهی کرد، و به عثمان نامه نوشت و وی را از اعمال و سخنان ابوذر آگاه ساخت. معاویه پس از پاسخ عثمان، ابوذر را به مدینه روانه کرد.[۴۰]

تبعید به ربذه

ابوذر در مدینه با عثمان دیدار کرد ولی دینارهای اهدایی‌اش را نپذیرفت و به انتقاد از حکومت وی پرداخت. عثمان نیز او را تاب نیاورد و وی را با بدترین حالت به ربذه تبعید کرد. شرح حال گفتگو بین ابوذر و عثمان و تبعید به ربذه در بسیاری از کتب تاریخی آمده است.[۴۱]

عثمان هنگام تبعید ابوذر به ربذه دستور داد کسی او را مشایعت نکند و با او سخن نگوید، و امر کرد مروان بن حکم او را از مدینه بیرون کند. بدین طریق، کسی جرأت همراهی او را نداشت؛ با این حال، امام علی(علیه السلام)، عقیل و حسنین(علیه السلام) و عمار یاسر برای مشایعت او حاضر شدند و او را بدرقه نمودند.[۴۲]

وفات

پیامبر(صلی الله علیه و آله ):

ای ابوذر! تو تنها زندگی می‌کنی، تنها می‌میری، تنها مبعوث می‌شوی و تنها وارد بهشت می‌شوی. به واسطه تو، کسانی از اهل عراق که غسل و تجهیز و دفنت را انجام می‌دهند خوشبخت می‌شوند.

تفسیر قمی، ۱۴۰۴ق، ج۱، ص۲۹۵.

ابوذر در ذی‌الحجه سال ۳۲ق و در زمان خلافت عثمان در ربذه از دنیا رفت. ابن کثیر می‌نویسد: «به هنگام مرگ جز همسر و فرزندش کسی نزد او نبود.»[۴۳] خیرالدین زرکلی می‌گوید: «وی در حالی از دنیا رفت که در خانه‌اش چیزی نبود که او را کفن کنند.»[۴۴] مهران بن میمون نقل می‌کند: «آن‌چه را من در خانه ابوذر دیدم بیشتر از دو درهم نمی‌ارزید.»[۴۵]

نقل شده است هنگامی که همسرش ام‌ذر گریه می‌کرد و به ابوذر می‌گفت:

تو در بیابان می‌میری و من پارچه‌ای ندارم تا تو را کفن کنم؛ ابوذر به وی گفت: گریه نکن و خوشحال باش. چرا که روزی رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) در بین افرادی که من نیز در میان آنان بودم فرمود: یکی از شما در بیابان می‌میرد و جماعتی از مؤمنین او را به خاک می‌سپارند. حال تمام افرادی که آن روز با من بودند در شهر و میان مردم جان سپرده‌اند و گفته پیامبر(صلی الله علیه و آله ) درباره من است.[۴۶]

پس از این، عبدالله بن مسعود و برخی از یارانش از جمله حجر بن ادبر، مالک اشتر، و جوانانی از انصار اتفاقاً از آنجا گذشتند، و به تغسیل و تکفین او پرداختند و عبدالله بن مسعود بر پیکرش نماز خواند.[۴۷] طبق تاریخ یعقوبی، حذیفه بن یمان (از بزرگان صحابه) نیز در میان تدفین کنندگان ابوذر بوده است.[۴۸]

بنا بر نقل تمامی منابع، قبر ابوذر در ربذه است.[۴۹] حربی، عالم حنبلی قرن سوم، در کتاب المناسک آورده است که در ربذه مسجدی به نام ابوذر، صحابی رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) وجود داشته و گفته شده، قبر ابوذر نیز در همان مسجد است.[۵۰]

پانویس

  1. امین عاملی، اعیان الشیعه، دار التعارف، ج۴، ص۲۲۵.
  2. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۵۲.
  3. ابن حبان، مشاهیر علماء الامصار، ۱۴۱۱ق، ص۳۰؛ ابن حبان، الثقات، ۱۳۹۳ق، ج۳، ص۵۵؛ عسقلانی، تقریب التهذیب، ۱۴۱۵ق، ج۲، ص۳۹۵.
  4. عسقلانی، الاصابه، ۱۴۱۵ق، ج۷، ص۱۰۷.
  5. ابن سعد، الطبقات الکبری، دار صادر، ج۴، ص۲۳.
  6. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۴۷.
  7. ابن اثیر، اسد الغابه، دار الکتاب العربی، ج۵، ص۱۸۶؛ مزی، تهذیب الکمال، ۱۴۰۶ق، ج۳۳، ص۲۹۴؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۴۹؛ امین عاملی، اعیان الشیعه، دار التعارف، ج۴، ص۲۲۵.
  8. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۴، ص۱۶۵۲.
  9. کلینی، کافی، ۱۳۶۳ش، ج۳، ص۲۵.
  10. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج۱۵، ص۹۹.
  11. ذهبی، تاریخ الاسلام، ۱۴۰۷ق، ج ۳، ص ۴۰۶؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج ۱، ص ۲۵۲.
  12. شوشتری، قاموس الرجال، ۱۴۱۹ق، ج ۱۱، ص ۳۲۲.
  13. بغدادی، المُحبَّر، ۱۳۶۱ق، ص۲۳۷.
  14. ابن حبان، الصحیح، ۱۴۱۴ق، ج۱۶، ص۸۳.
  15. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۴، ص۱۶۵۴.
  16. کلینی، کافی، ۱۳۶۳ش، ج۸، ص۲۹۷ و ۲۹۸.
  17. طوسی، امالی طوسی، ۱۴۱۴ق، ص۵۲۵؛ طبرسی، مکارم الاخلاق، ۱۳۹۲ق، ص ۲۵۶.
  18. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۲۲، ص۴۰۴.
  19. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۲۲، ص۴۲۰.
  20. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۵۵.
  21. صدوق، الخصال، ۱۴۰۳ق، ص۳۰۳.
  22. مفید، الاختصاص، ۱۴۱۴ق، ص۱۰.
  23. صدوق، الخصال، ۱۴۰۳ق، ص۴۰ و ۴۲.
  24. کلینی، کافی، ۱۳۶۳ش، ج۸، ص۲۲.
  25. طوسی، رجال طوسی، ۱۴۱۵ق، ص۵۹۸؛ مفید، الاختصاص، ۱۴۱۴ق، ص۶ و ۷.
  26. مفید، الاختصاص، ۱۴۱۴ق، ص۶۱.
  27. تهرانی، الذریعه، ج۱، ص۳۱۶.
  28. تهرانی، الذریعه، ج۱، ص۳۱۷.
  29. مدنی، الدرجات الرفیعه، ۱۳۹۷ق، ص۲۲۶.
  30. بحرالعلوم، الفوائد الرجالیه، ۱۳۶۳ش، ج۲، ص۴۹.
  31. اصفهانی، حلیه الاولیاء، ج۱، ص۱۵۶ و ۱۵۷.
  32. اربلی، کشف الغمه، ۱۴۰۵ق، ج۱، ص۳۵۳.
  33. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج ۱۳، ص ۲۲۸.
  34. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۱۵.
  35. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه آیتی، ج۱، ص۵۲۴.
  36. ابن سعد، طبقات کبری، ج، ص۳۵۴.
  37. ابن حبان، المجروحین، ج۱، ص۳۵.
  38. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج۸، ص۲۵۶.
  39. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج۸، صص ۲۵۶-۲۵۸؛ امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۳۷.
  40. امین عاملی، اعیان الشیعه، دار التعارف، ج۴، ص۲۳۷.
  41. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۷۱ و ۱۷۲؛ ابن سعد، طبقات ابن سعد، ج۴، ص۲۲۶ – ۲۲۹؛ طبری، تاریخ طبری، ۱۴۰۳ق، ج۳، ص۳۳۶.
  42. مسعودی، مروج الذهب، ج۱، ص۶۹۸.
  43. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ۱۹۸۶م، ج۷، ۱۶۵.
  44. زرکلی، الاعلام، ۱۹۸۰م، ج ۲، ص ۱۴۰.
  45. امین عاملی، اعیان الشیعه، دار التعارف، ج۴، ص۲۲۹.
  46. امین عاملی، اعیان الشیعه، دار التعارف، ج۴، ص۲۴۱.
  47. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۵۳؛ ابن خیاط، طبقات خلیفه، ۱۴۱۴ق، ص۷۱؛ ابن حبان، الثقات، ۱۳۹۳ق، ج۳، ص۵۵.
  48. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه آیتی، ج۲، ص۶۸.
  49. حموی، معجم البلدان، ۱۳۹۹ق، ج۳، ص۲۴؛ طریحی، مجمع البحرین، ۱۳۶۷ش، ج۲، ص۱۳۱.
  50. حربی، المناسک، ۱۹۶۹م، ص۳۲۷.

منابع

  1. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ‌دار إحیاء الکتب العربیه، ۱۳۷۸ق.
  2. ابن اثیر، علی، اسد الغابه، بیروت، ‌دار الکتاب العربی.
  3. ابن حبان، محمد، الثقات، مؤسسه الکتب الثقافیه، ۱۳۹۳ق.
  4. ابن حبان، محمد، صحیح ابن حبان، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۴ق.
  5. ابن حبان، محمد، کتاب المجروحین، تحقیق: محمود إبراهیم زاید، مکه، دار الباز، بی‌تا.
  6. ابن حبان، محمد، مشاهیر علماء الأمصار، دارالئفاء، ۱۴۱۱ق.
  7. ابن خیاط، خلیفه، طبقات خلیفه، بیروت، ‌دار الفکر، ۱۴۱۴ق.
  8. ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، بیروت، ‌دار صادر.
  9. ابن عبد البر، احمد، الاستیعاب، بیروت، دارالجیل، ۱۴۱۲ق.
  10. ابن کثیر، اسماعیل، البدایه و النهایه، بیروت، دارالفکر، ۱۹۸۶م.
  11. اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، بیروت، دار الأضواء، ۱۴۰۵ق.
  12. الأمینی، عبدالحسین، الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج۹، بیروت، دار الکتب العربی، ۱۳۹۷-۱۹۷۷م.
  13. امین عاملی، سیدمحسن، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف.
  14. بحرالعلوم، محمدمهدی، الفوائد الرجالیه، تهران، مکتبه الصادق، ۱۳۶۳ش.
  15. بغدادی، محمد بن حبیب، المحبر، مطبعه الدائره، ۱۳۶۱ق.
  16. تهرانی، آقابزرگ، الذریعه، بیروت، دارالاضواء.
  17. حربی، ابواسحاق، المناسک و أماکن طرق الحج و معالم الجزیره، ریاض، منشورات دار الیمامه للبحث والترجمه والنشر، ۱۹۶۹م.
  18. حموی، یاقوت، معجم البلدان، بیروت، ‌دار إحیاء التراث العربی، ۱۳۹۹ق.
  19. ذهبی، محمد، تاریخ الاسلام، بیروت، ‌دار الکتاب العربی، ۱۴۰۷ق.
  20. ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۳ق.
  21. زرکلی، خیرالدین، الاعلام، بیروت، ‌دار العلم، ۱۹۸۰م.
  22. شوشتری، محمدتقی، قاموس الرجال، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۹ق.
  23. صدوق، محمد بن علی، الخصال، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۰۳ق.
  24. طبرسی، حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، رضی، ۱۳۹۲ق.
  25. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، بیروت، مؤسسه الأعلمی، ۱۴۰۳ق.
  26. طریحی، فخرالدین، مجمع البحرین، وزارت ارشاد، ۱۳۶۷ش.
  27. طوسی، محمد بن حسن، امالی، قم، دارالثقافه، ۱۴۱۴ق.
  28. طوسی، محمد بن حسن، رجال الطوسی، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۵ق.
  29. عسقلانی، ابن حجر، الاصابه، بیروت، ‌دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.
  30. عسقلانی، ابن حجر، تقریب التهذیب، بیروت، ‌دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.
  31. قمی، علی بن إبراهیم، تفسیر القمی، قم، مؤسسه‌دار الکتاب، ۱۴۰۴ق.
  32. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، تهران، ‌دار الکتب الإسلامیه، ۱۳۶۳ش.
  33. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳ق.
  34. مدنی، سید علیخان، الدرجات الرفیعه، قم، بصیرتی، ۱۳۹۷ق.
  35. مزی، یوسف، تهذیب الکمال، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۶ق.
  36. مفید، محمد بن نعمان، الاختصاص، بیروت، دارالمفید، ۱۴۱۴ق.
  37. نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدی، تهران، علمی و فرهنگی، ۱۳۷۷ش.
  38. یعقوبی، ابن واضح احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، تهران، علمی و فرهنگی، ۱۳۷۸ش.
  39. یعقوبی، ابن واضح، تاریخ الیعقوبی، بیروت، ‌دار صادر.

تعطیل حدود الهی و آزار برخی از اصحاب بزرگ رسول خدا توسط عثمان

عثمان با این که عهده دار امور مسلمین بود ولی حدود را نه تنها در مواردی نمی خواست جاری کند بلکه مانع از اجرای آن می شد از جمله در مورد عبد الله بن عمر بن خطاب  قاتل هرمزان نگذاشت، قصاص اجرا شود و لذا مورد اعتراض امام علی(علیه السلام) قرار گرفت.[۱] شراب خواری ولیدبن عقبه استاندار کوفه و گواهی گواهان موجب حد شد که عثمان تنها از اجرای آن اباء ورزید بلکه برخی از شهود را تازیانه زد. و علی بن ابیطالب(علیه السلام) حد را بر او جاری و عثمان را مورد سرزنش قرار داده و فرمود: عطلت الحدود و ضربت قوما شهدوا علی اخیک … ، کسانی را که بر شراب خواری برادرت ولید، شهادت داده بودند دفع کرده و تازیانه زدی و حدود را تعطیل کردی[۲].

آیا تعطیل حدود الهی از سوی عثمان بن عفان چه توجیهی دارد جز اینکه از اقوامش جانب داری کند؟

از سوی دیگر اسراف، اشرافیت، زر اندوزی، بخشش های بی دلیل آن هم از بیت المال به خاندان بنی امیه و همینطور  بی توجهی خلیفه به ستمگری عمال خویش، انسان های مؤمن را وادار به اعتراض می نمود. و خلیفه هرچند ادعای حلم و بردباری می­ کرد ولی عملا با مردم مسلمان با خشونت رفتار می ­کرد، به گونه ای که کم ترین جرم شخص منتقد، تبعید و ضرب و شتم در حد مرگ بود. و در این میان ابوذر (که خروش او علیه بیداد، شُهره تاریخ است) اسراف، تبذیر و بخشش هاى ناهنجار خلیفه سوم و عمالش را برنتابید و علیه آنها خروشید و تحریف هایى را که مى خواستند براى پشتوانه سازى این حاتم بخشى ها درست کنند، تحمل ننمود و بر خلیفه و  توجیه گرى کعب الأحبار، طعن زد و خطاب به او گفت یابن الیهودیه أ تعلمنا دیننا؟[۳]و خلیفه، این فریاد رساى عدالت خواهى را به شام تبعید کرد.

 معاویه نیز فریاد های عدالت خواهی ابوذر را  نتوانست تحمل کند تا این که به دستور عثمان ابوذر را با سخت ترین و رنج آمیزترین شکل  به مدینه بر گرداندند و چون تطمیع ها و تهدیدهاى دستگاه حکومت، کارگر نیفتاد، ابوذر را این مرتبه به ربذه، بیابان خشک و سوزان، تبعید و بخش نامه کرد که هیچ کس حق ندارد ابوذر را بدرقه کند و ابوذر در سال ۳۲ هجرى در همان تبعید گاه جان داد.[۴]

و نیز عمار یاسر را که رسول خدا قاتلان  او را از قبل فئه با غیه خوانده بود[۵] ، به جرم اعتراض هایش علیه عثمان، چنان مورد ضرب و شتم قرار داد که دچار فتق گردید.[۶]

یکی دیگر از معترضین علیه خلیفه عبدالله بن مسعود قاری قرآن و صحابی پیامبر بود که عثمان هنگام آتش زدن قرآن ها، مصحف او را نیز آتش زد و خود او را مورد ضرب و شتم قرار داد به گونه­ی که دنده هایش شکست تا این که در اثر آن جان داد و قرائت ایشان را انکار نمود در حالی که پیامبر فرموده بود «هرکس می خواهد قرآن را دل نشین و بدون تغییر قرائت کند به روش ابن مسعود قرائت نماید.[۷]

آیا این اعتراضات صحابه علیه عثمان صلاحیت او را برای خلافت نفی نمی کند؟  آیا همین اسراف در بیت المال مسلمین، افراط، خشونت و ظلم خلیفه به موارد که بیان شد جامعه مسلمین را به ابتذال اخلاقی ، فساد مالی آلوده نکرده و  و طمع عده ای را به تصاحب قدرت تحریک ننمود؟  آیا آ گونه که در نهج البلاغه بیان شده [۸] پارتی بازی خویشاوندی ، شکم پرستی و ظلم عثمان  باعث کشته شدن او نشد؟

پی نوشتها

[۱] . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید،جزء ۳ ص ۵۹.

[۲].الشریف، المرتضی، الشافی فی الامامه ج۴ ص ۲۵۳ ،اسماعلیان، چ۳، ۱۴۱۰ق؛ ری شهری ،محمد، موسوعه  الامام علی بن ابیطالب،ص ۱۴۴، دارالحدیث،۱۴۲۵ق؛ مروج الذهب ج ۲، ص ۶۹۳.

[۳] . حسینی ،سید علیرضا، مظلوم ترین پیامبر، ص ۷۷، بینا ، بیتا ؛ انساب الاشراف ج۵، ص ۵۲.

[۴] .گروه مؤلفان( سید منذر،عدی غریباوی) پیشوایان هدایت ج ۲ ص ۲۳۴، مجمع جهانی اهل بیت، چ۱، ۱۳۸۵.

[۵] . ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق ج ۱۳، ص ۹،بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵.

[۶] . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، جزء ۳ ص ۴۷.

[۷] . علامه حلی، کشف المراد، ص  ۵۱۶، جامعه مدرسین، چ۷، ۱۴۱۷.

[۸].  ر،ک : نهج البلاغه، خطبه ۳،ص ۶۴، خطبه۲۲، ص ۸۱، خطبه۳۰ ص ۱۰۵، خطبه ۱۶۳ ص ۵۲۵ (ترجمه وشرح فیض الاسلام ) بی نا ، بی نا.

تفریح پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)

گاهی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌خواست تفریحی کرده باشد، و اظهار شادمانی کند، به ابوذر می‌فرمود: «جریان آغاز گرویدن خود به اسلام را برای ما بازگو کن». ابوذر، سرآغاز گرایش خود به اسلام را چنین بیان می‌کرد:

«ما در میان دودمان خود، بتی داشتیم که نامش «نهم» بود، مدتها این بت را پرستش می‌کردیم، روزی من کاسه شیری بر سر آن بت ریختم، همین که از بت غافل شدم، سگی گرسنه از راه رسید و آن شیر را که به بدن بت مالیده شده بود، لیسید و در پایان، پای خود را بلند نمود و به آن بت ادرار کرد، هماندم نسبت به بت بی‌علاقه شدم و این اشعار را خطاب به بت گفتم:

الا یا نهم، انی قد بدالی – مدی شرف یبعد منک قربا
رایت الکلب سامک خط جید – فلم یمنع قفاک الیوم کلب

«هان ای بت «نهم»، برایم آشکار شد که تو از شرافت و ارزش به دور هستی، و همین باعث دوری من از تو گشت، چرا که دیدم سگی بر تو بالا رفت و تو را لیسید، و سپس بر تو ادرار کرد، و تو امروز نتوانستی خود را از (اهانت) سگ، بازداری، تا بر گردنت، ادرار نکند».

وقتی که همسرم (ام ذر) این سخن را از من شنید، ناراحت شد و به من گفت:

لقد اتیت جرما و اتیت عظیما حین هجرت نهما؛ «گناه بزرگی، مرتکب شدی که می‌خواهی پرستش «بت نهم» را ترک کنی ».

جریان ادرار کردن سگ را برایش گفتم. او نیز همچون من، از بت متنفر شد و به من گفت:

الا فابغنا ربا کریما – جوادا فی الفضائل یابن وهب
فما من سامه کلب حقیر – فلم یمنع یداه لنا برب
فما عبدالحجاره فهو غاو – رکیک العقل لیس بذی لبیب

«ای پسر وهب! برای ما خدایی را بجوی که کریم و بزرگوار و بخشنده و با ارزش باشد، آن بتی که سگ پستی بالای او رود و او نتواند آن سگ را از خود باز دارد، خدا نیست، آن کسی که در برابر سنگ، سجده می‌کند و به پرستش آن می‌پردازد، گمراه و بی‌خرد و نادان است».

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به ابوذر فرمود: آری «ام ذر» براستی سخن درست گفت که جز مردم گمراه و بی‌خرد در برابر سنگ، سجده نمی‌کنند».

به این ترتیب، ابوذر این خاطره عجیب و شیرین زندگی خود را برای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می‌کرد و آن حضرت با لبخند پر معنای خود، یادآور ارزش‌های اسلام می‌شد که موجب نجات آنها و سایر مردم از خرافه پرستی گردید.

(منبع: داستان دوستان به نقل از ریاحین الشریعه ج ۳ ص ۳۹۳)

ارتداد صحابه

شبهه

وقتی منافقان و مرتدان چنان در میان اصحاب زیاد بودند که شیعه ادعا می کنند، پس چگونه اسلام گسترش یافت؟! و چگونه فارس و روم سقوط کردند و بیت المقدس فتح شد؟! شیعیان برای اثبات اینکه اصحاب بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) مرتد شده اند به این حدیث استدلال می کنند که پیامبر فرمود: «یرد علی رجال أعرفهم ویعرفوننی، فیذادون عن الحوض، فأقول: أصحابی، أصحابی!، فیقال: إنک لا تدری ما أحدثوا بعدک». «مردانی بر من وارد می شوند که آنها را می شناسم و آنان مرا می شناسند، و آنها از حوض من بازداشته می شوند و آنگاه من می گویم: اصحاب من، اصحاب من هستند!، گفته می شود تو نمی دانی که چه چیزهایی بعد از تو پدید آورده اند»؟! به شیعه ها باید گفت: که این حدیث عام است و کسی را به طور خاص نام نبرده است، و عمار بن یاسر و مقداد بن اسود و ابوذر و سلمان فارسی و کسان دیگری که از دیدگاه شیعه مرتد نشده اند در این حدیث استثنا نشده اند. بلکه خود علی بن ابی طالب هم مستثنی نشده است! پس چگونه شما حدیث را مختص بعضی قرار می دهید و بعضی را می گویید که حدیث به آنها تعلق ندارد؟! هر کسی که با فردی از اصحاب کینه و دشمنی داشته باشد می تواند ادعا کند که این حدیث در مورد همان فردی است که او نسبت به وی کینه دارد!

پاسخ شبهه

از این که پرسشگر روی عمومیت حدیث تکیه نموده و مبنای استدلال خود را عمومیت آن قرار داده و آنگاه ارتداد همه صحابه از جمله سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حتی علی (علیه السلام) را نتیجه گرفته است، به خوبی معلوم می شود که معنا و مفهوم ارتداد و منظور و مقصود شیعه از ارتداد صحابه برای وی خوب روشن و معلوم نیست. بنابراین لازم است هم به منظور روشن شدن پاسخ پرسش و هم معلوم شدن مقصود و مراد شیعه از ارتداد اصحاب پیرامون مفهوم ارتداد توضیحی ارائه گردد:

لفظ ارتداد به دو معنا به کار برده می شود و در نتیجه اصطلاحا به دو قسم تقسیم می شود: گاهی مسلمانی حکمی از احکام ضروری فقهی شریعت اسلام را انکار نموده و نسبت به آن کفر می ورزد و زمانی مسلمانی بدون انکار حکمی از احکام ضروری شریعت الهی یکی از اصول و ارکان اعتقادی دین مقدس اسلام را منکر شده و نسبت به آن کافر می شود. روی این اساس به مسلمانی که حکم فقهی شریعت مقدس اسلام را انکار می کند، اصطلاحا مرتد فقهی گفته می شود، و به مسلمانی که اصلی از اصول و رکنی از ارکان اعتقادی دین مبین اسلام را انکار می کند، اصطلاحا مرتد کلامی گفته می شود.

با توضیحی که ارائه شد هر دو منظور فوق روشن می شود، زیرا مقصود شیعه از ارتداد صحابه این نیست که آنها بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) احکام ضروری فقهی شریعت اسلام را انکار کردند، چنانچه برخی از اصحاب زکات را انکار کردند، به عبارت دیگر مقصود شیعه از ارتداد صحابه ارتداد فقهی آنان نیست، بلکه مقصود شیعه این است که اصحاب بعد از رحلت رسول مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) یکی از ارکان و اصول اعتقادی اسلام یعنی امامت و خلافت بلافصل مولی الموحدین علی (علیه السلام) را انکار نموده و نسبت به آن کفر ورزیده و مرتد شدند و به تعبیر دیگر مقصود شیعه از ارتداد صحابه ارتداد کلامی آنان است.

با روشن شدن مقصود شیعه از ارتداد، پاسخ سوال نیز روشن می شود، زیرا عمومیت روایت در صورتی سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و حتی علی (علیه السلام) را شامل می شود که مقصود شیعه از ارتداد،ارتداد فقهی اصحاب باشد، در این صورت ممکن است گفته شود چه فرقی بین افراد نام برده شده و بقیه اصحاب است.

اما وقتی شیعه با صراحت اعلام می کند که مقصود ما از ارتداد اصحاب، ارتداد فقهی نیست بلکه کلامی است، در این صورت به هیچ وجه حدیث، افراد فوق الذکر و کسانی را که با آنان هم عقیده هستند شامل نمی شود، زیرا این دسته از اصحاب بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هیچ چیزی را انکار نکرده و هیچ پدیده اعتقادی تازه و جدیدی را به وجود نیاورده اند تا حدیث شامل آنان هم بشود. این بقیه اصحاب بودند که بعد از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) امامت و خلافت دینی امام امیرالمومنین علی (علیه السلام) و اهل بیت او را که به منظور استمرار خط رسالت تا روز قیامت در میان امت از سوی خدا و پیامبر تعیین و منصوب گردیده بودند و یکی از ارکان و اصول اعتقادی دین اسلام است انکار نموده و خلافت و سلطنت و پادشاهی دنیایی را که هیچ ارتباطی با خدا و پیامبر نداشت به منظور هم آهنگی و هم نوایی و تحقق بخشیدن به هدف آن کافری که می گفت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ابتر است یعنی جانشین ندارد، پی ریزی کرده و پدیده تازه ای به وجود آوردند.

بنابراین، حدیث شامل کسانی می شود که بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر ضد اسلام بدعت گذاری کردند، نه آنهایی که بدعت جدیدی به وجود نیاوردند به تعبیر علمی، افرادی که بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ، بدعت آفرینی نکرده اند تخصصا از شمول حدیث خارج اند چون حدیث از اول آنها را شامل نمی شود پس نیازی به استثنا هم ندارد.

اما در پاسخ بخش اول سوال باید گفت: با توجه به توضیحی که در مورد مفهوم و مصداق ارتداد داده شد، سقوط فارس و روم و فتح بیت المقدس هیچ گونه منافات و ناسازگاری با کثرت منافقان و مرتدان در میان اصحاب ندارد و این چیزها نمی توانند آنها را از ارتداد تطهیر و تبرئه نموده و عدالت آنان را که توسط اهل سنت نه به منظور احترام گذاشتن به پیامبر و دین و شریعت که به خاطر سرپوش گذاشتن روی اعمال خلفا و حفظ آنان از نقد نقادان که کسی نتواند اعمال آنان را زیر سوال برده و از آنان انتقاد کند، طراحی گردیده است، اثبات نموده و حقانیت آنان را ثابت نمایند. زیرا هیچ منافاتی ندارد و هیچ دلیلی هم وجود ندارد که یک جمعیتی با این ترکیب نمی توانند به پیروزی رسیده و مناطقی را فتح نمایند. چون با مراجعه به تاریخ و رویدادهای موجود در آن شواهد گویا و مستحکم می یابیم که نشان می دهد انسان ها با اعتقاد باطل و اعمال ناصواب هم می توانند به پیروزی هایی نایل آیند. زیرا در تاریخ گروه ها و جمعیت هایی همانند اسکندر و چنگیز را می بینیم که با کفر اعتقادی به فتح و پیروزی های شگفت انگیز و حیرت آوری دست یافته اند، ولی این فتح و پیروزی ها به هیچ وجه نمی توانند دلیلی بر صحت اعتقاد و اعمال و حقانیت آنها باشد.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

 

شرح مناجات الشاکرین (۲)

سپاسگزاری خداوند از بندگان خویش

وقتی موجود شعورمندی کمک و خدمتی به موجود شعورمند دیگر می رساند، در دریافت کننده خدمت احساس رضامندی و قدردانی پدید می آید و در پی این احساس، با رفتار خود مراتب قدردانی و تشکر خود را به جا می آورد. از جمله، در برابر نعمت هایی که خداوند به ما ارزانی داشته است، فطرتاً حالت قدردانی و تشکر از خدا در ما پدید می آید و متناسب با آن حالت، با زبان و یا رفتار خود به شکرگزاری خدا می پردازیم. شکرگزاری از دیگران نه فقط خصلت فطری انسانی ماست بلکه خصلت فطری حیوانات پیشرفته نیز هست.
باید افزود که در قرآن خداوند خود را شاکر و شکرگزار معرفی کرده است و چنان که ما شکر خداوند را به جا می آوریم، در برخی از آیات قرآن آمده است که خداوند نیز از بندگانش شکرگزاری می کند. در چهار آیه قرآن خداوند «شکور» معرفی شده است (۱) و در دو آیه قرآن نیز خداوند «شاکر» معرفی شده است.(۲) همچنین در دو آیه قرآن نیز آمده است که سعی و تلاش بندگان مورد ستایش و سپاس خداوند قرار می گیرد. در آیه اول خداوند می فرماید: وَ مَنْ أَرَادَ الْآخِرَهَ وَ سَعَى لَهَا سَعْیَهَا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کَانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً؛ (۳) «و هرکس خواهان آخرت است و برای آن کوششی درخور آن کند و مؤمن باشد، پس کوشش آنان سپاس داشته خواهد شد».
در آیه ی دوم خداوند می فرماید: إِنَّ هذَا کَانَ لَکُمْ جَزَاءً وَ کَانَ سَعْیُکُمْ مَشْکُوراً؛ (۴) این برای شما پاداشی است و کوشش شما [پذیرفته و] سپاس داشته شده است».
روشن شد که خداوند نیز از بندگان خود شکر و سپاس می کند، اما مسلماً کیفیت شکرگزاری خداوند با شکرگزاری انسان متفاوت است و خداوند برخی حقایق را در قالب الفاظ و اصطلاحات رایج بین ما انسان ها بیان می کند تا برای ما قابل فهم گردد و در این نوع استعمال و انتقال مرادات و معانی، به نوعی مجاز راه یافته است. صرف ‏نظر از اینکه الفاظ و مفاهیمی که دلالت بر ذات، صفات و افعال خداوند کنند، از آنجا که آن حقایق را به ما نمی نمایانند خالی از مجاز نیستند، در مواردی کاربرد مجاز در ارائه حقایق خیلی واضح و روشن است و از عمد برخی از حقایق و معانی تنزل داده می شوند تا انگیزه کافی برای عمل به مقتضای آنها در انسان ها پدید آید. به عنوان نمونه، در مواردی انفاق مال واجب است، نظیر پرداخت زکات و خمس، و در مواردی نیز انفاق مال مستحب است. همچنین قرض دادن مال به کسی که برای تأمین نیازمندی های زندگی خویش درخواست قرض کرده است مستحب می باشد و حتی در برخی از روایات، ارزش و فضیلت قرض دادن فراتر از بخشش و صدقه معرفی شده است: عن الصادق علیه السلام: لاَن أُقرِضَ قَرضاً أَحَبُّ إلَیَّ مِن أَن أتَصدَّقَ بِمثِلهِ؛(۵) « امام صادق علیه السلام فرمود: اینکه مالی را قرض دهم، در نزد من بهتر است از آنکه آن را ببخشم».
در مورد قرض، یک طرف بخشی از مالش را قرض می دهد و دیگری آن قرض را دریافت می کند تا بدان نیازش را تأمین کند. پس چه در مورد قرض و چه زکات و خمس، دریافت کننده انسان نیازمند است. اما خداوند برای ترغیب و تشویق مردم به قرض دادن به همدیگر مجازاً خودش را دریافت کننده قرض معرفی می کند و می فرماید: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافاً کَثِیرَهً وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْسُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ؛(۶) «کیست که به خدا وام نیکویی دهد تا خدا آن را برای او چند برابر بیفزاید؟ و خدا [روزی را] تنگ و فراخ می کند، و بازگشت شما به سوی اوست».
مالک حقیقی همه هستی خداوند است و ما و آنچه در اختیار ماست از خداوند است و مالکیت ما بر سرمایه و دارایی مان اعتباری است. حال وقتی ما مالمان را انفاق می کنیم و یا آن را قرض می دهیم، دریافت کننده آن شخصی است که نیازمند انفاق و یا قرض است. اما خداوند به جهت لطفی که به ما دارد، مجازاً خود را در حد انسانی نیازمند تنزل می دهد و می فرماید که در برابر قرضی که می دهید، چندین برابر در آخرت به شما می بخشم، تا بدین وسیله اهمیت کمک به دیگران و قرض دادن را برای ما روشن سازد و انگیزه انجام چنین کار خیری را در ما برانگیزاند.

رابطه ی تکوینی عمل با جزا

اکثر بیانات قرآنی و روایی درباره جزا، پاداش و کیفر رفتار به گونه ای است که رابطه جعلی و قراردادی بین عمل صالح و پاداش نیکو و عمل بد و کیفر را به ذهن می آورد. نظیر قراردادی که بین موجر و مستأجر بسته می شود و مستأجر در قبال منفعتی که از مال موجر می برد به او اجاره پرداخت می کند، خداوند نیز در قبال کارهای نیک بندگان به آنان پاداش عنایت می کند. با این تفاوت که پاداش و اجر اخروی بسیار فراتر از پاداش دنیوی رفتار است. این تعابیر که برای سهولت تفاهم و رعایت حال اکثریت مردمی است که ذهنشان با این گونه مفاهیم آشناتر می باشد اعتباری است و در آنها فرض شده که بندگان برای خداوند کاری انجام می دهند و خداوند دریافت کننده منافع رفتار آنان است و در قبال آن به آنان مزد و پاداش می دهد و یا در قبال اعمال نیک آنان بخشی از گناهانشان را می بخشد. ولی چنان که از برخی از آیات و روایات استفاده می شود، رابطه بین اعمال انسان و ثواب و عقاب اخروی فراتر از یک رابطه قراردادی و جعلی است، بلکه بین اعمال انسان و ثواب و عقاب رابطه تکوینی و تولیدی برقرار است. بر اساس این رابطه تکوینی، اعمال اختیاری انسان دارای صورت های ملکوتی گوناگونی است که به عنوان نتیجه و بازتاب اعمال در عالم برزخ و قیامت ظاهر می شوند.
اینک نمونه ای از آیات را که دلالت بر وجود رابطه حقیقی بین اعمال انسان و نتایج اخروی آنها و به عبارت دیگر دلالت بر تجسم اعمال دارند ملاحظه می کنیم:
وَ أَقِیمُوا الصَّلاَهَ وَ آتُوا الزَّکَاهَ وَ مَا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ؛ (۷) «و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و هر نیکی که برای خود پیش فرستید، آن را نزد خدا باز یابید که خدا بدان چه می کنید بیناست».
یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ مَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهَا وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً وَ یُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ اللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ؛ (۸) «روزی که هرکسی هر کار نیکی که کرده حاضر یابد و نیز هر کار بدی که کرده، دوست دارد که کاش میان او و کارهای بدش فاصله ای دور بود. خدا شما را از [نافرمانی ]خویش بیم می دهد و خدا با بندگان مهربان است».
إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَى ظُلْماً إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَاراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً(۹)؛ «همانا کسانی که مال‏ های یتیمان را به ستم می خورند جز این نیست که در شکم ‏های خود آتشی می خورند و به زودی به آتش افروخته دوزخ درآیند».
از آیه اخیر استفاده می شود که صورت باطنی خوردن مال یتیم، خوردن آتش است و هنگامی که در جهان دیگر حقایق ظاهر می شود، خورنده مال یتیم خواهد دید که باطن آن غذا آتش بوده و سوزش درونش را خواهد یافت و به او گفته خواهد شد: آیا این آتش جز همان مال حرامی است که خورده ای؟
بنابراین، چنان که بسیاری از آیات و روایات دلالت دارند و از دلایل عقلی نیز استفاده می شود، بین اعمال ما و ثواب و عقاب رابطه تکوینی برقرار است و آنچه ما در این جهان انجام می دهیم در جهان دیگر به صورتی متناسب با آن جهان نمودار گردیده و تجسم می یابد. به عبارت دیگر، پاداش ها و کیفرها بازنمود و حقیقت اعمال دنیوی انسان هاست که در حیات اخروی خود را نشان می دهند. هر کرداری که انسان انجام می دهد، یک صورت دنیوی دارد که ما آن را مشاهده می کنیم و یک صورت اخروی دارد که هم‏ اکنون در دل و نهاد عمل نهفته است و عمل در روز رستاخیز و پس از تحولاتی که در آن رخ می دهد، شکل کنونی و دنیوی خود را از دست داده و با واقعیت اخروی خود جلوه می کند و باعث لذت و فرح و یا آزار و اندوه انسان می گردد. بر این اساس، پاداش ها و حتی بخشش گناهان نتیجه تکوینی اعمال و بلکه تجسم آنها در عالم آخرت است و برخی از کارهای نیک از چنان نورانیتی برخوردارند که ظلمت و تاریکی برخی از گناهان را از بین می برند. البته چون نوع مردم از درک این حقایق عاجزند و ذهن آنها با مفاهیم و تعابیر اعتباری خو گرفته است، در آیات و روایات از تعابیری نیز استفاده شده که ظهور در رابطه قراردادی بین اعمال انسان و ثواب و عقاب دارند و این تعابیر مجازی و اعتباری برای سهولت فهم نوع مردم به کار رفته است. در راستای این تعابیر مجازی، در برخی آیات، از جهاد با مال و جان در راه خدا به تجارت و معامله با خدا تعبیر شده و خداوند خریدار جان و مال معرفی گردیده که در قبال آن بهشت را به فروشنده آن ارزانی می کند: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّهَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقّاً فِی التَّوْرَاهِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ‌… ؛(۱۰) «خداوند از مؤمنان جان ها و مال ‏هایشان را بخرید به بهای آنکه بهشت برای آنان باشد».
در آیه دیگر ایمان به خدا و پیامبر صلی‏ الله‏ علیه ‏و ‏آله و جهاد در راه خدا، تجارت و داد و ستد با خداوند اطلاق گردیده است:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَى تِجَارَهٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ‌ * تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‌؛(۱۱) «ای کسانی که ایمان آورده اید، آیا شما را بر تجارتی راه نمایم که شما را از عذابی دردناک برهاند؟ به خدا و پیامبر او ایمان آورید [بر ایمان به خدا و پیامبر او استوار باشید ] و در راه خدا با مال‏ ها و جان های خویش جهاد کنید، این برای شما بهتر است اگر می دانستید».
تعبیر تجارت و داد و ستد جان و مال با خدا تنزلی در بیان حقیقت به منظور تشویق ما به انجام کار خیر و دریافت ثواب و پاداش است و چنان نیست که ما مالک جان و مالمان باشیم و در قبال فروش آنها به خداوند، چیزی دریافت کنیم و یا چیزی را که خداوند فاقد آن هست در اختیار او بگذاریم و در عوض از او پاداش دریافت کنیم. بلکه مالک حقیقی جان و مال ما خداست و خداوند آنها را به امانت در اختیار ما قرار داده و هر وقت اراده کند از ما باز می ستاند.

عبادت بستر بهره مندی از رحمت الاهی و دستیابی به کمال

با توجه به نمونه هایی که بیان کردیم، عبادت ما اعتباراً خدمت به پیشگاه خداوند محسوب می گردد و گذشته از بذل مال و جان در راه خدا و رفتار محسوسی که به عنوان عبادت خدا انجام می گیرند، توجه و ذکر قلبی نیز خدمت به پیشگاه خداوند و مطلوب وی محسوب می گردد. مطلوبیت عبادت و اعمال خیر برای خداوند نه از آن روست که خداوند نیازمند آنهاست و به وسیله آنها نقص خود را برطرف می کند، بلکه از آن ‏روست که در پرتو آنها ما به کمال لایق خویش و مقام قرب الاهی نایل می گردیم. ما در پرتو عبادت و تضرع به درگاه او لایق دریافت رحمت بی کران او می گردیم و خداوند چون دوست می دارد که رحمتش را بر بندگان خویش بگستراند، آن بخش از رفتار بندگان که زمینه نزول رحمت و برکات الاهی را فراهم می آورد، مطلوب و محبوب اوست. تمام تعابیر مجازی که در روایات و آیات درباره معامله با خدا و جزا و پاداش وارد شده برای این است که ما به ارتباط با خداوند واقف گردیم و سعی کنیم کارهایی که محبوب و مطلوب خداست انجام دهیم تا به کمال حقیقی نایل گردیم و کارهایی که در راستای تعالی، کمال و نیل به رضوان الاهی انجام می گیرد، مجازاً خدمت به خداوند محسوب می گردد و از این روی، امیرمؤمنان علی علیه السلام در دعای کمیل می فرمایند:
یا رَبِّ، اَسئَلُک بِحَقِّک وَ قُدسِک، وَ اَعظَم صِفاتِک وَ اَسمائِک، اَن تَجعَل اَوقاتی مِنَ اللَّیلِ وَ النَّهارِ بِذکرِک مَعمورَهً، وَ بِخدمَتِکَ مَوصُولَهً، وَ اَعمالی عِندَک مَقبولَهً، حَتّی تَکونَ اَعمالی و اَورادی کلُّها ورِداً واحِداً، وَ حالی فی خِدمَتِک سَرمَداً؛(۱۲) «خدایا، از تو درخواست می کنم به حق و ذات مقدست و صفات و اسماء بس بزرگ و مبارکت که اوقات مرا در شب و روز به یاد خود آباد گردانی و پیوسته به خدمت بندگی ‏ات بگذرانی و اعمالم را مقبول درگاهت گردانی تا کردار و گفتارم یک پارچه و خالص برای تو باشد و حالم تا ابد به خدمت تو مصروف گردد».
در مقابل خدمت ما به پیشگاه خداوند و انجام عباداتی که مطلوب و مقبول پیشگاه پروردگار است، ذات پروردگار از ما تشکر و قدردانی می کند و قدردانی و تشکر او در افزایش نعمت و بار دادن به رضوان خود تمثل پیدا می کند. خداوند فرمود: وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ…؛ (۱۳) «و هنگامی که پروردگارتان به شما آگاهی داد که اگر سپاس گزارید، [نعمت ] شما را افزون خواهم کرد».
شکر نعمت های خداوند عبادت و مطلوب خداوند است و خداوند در قبال آن و به عنوان تشکر و قدردانی از بنده خویش هم نعمت های موجود را باقی می دارد و هم بر آنها می ‏افزاید و نیز بر کمالات و مراتب قرب بندگان شاکر به درگاه خویش می ‏افزاید.

تفاوت مراتب شکرگزاری بندگان از خداوند

در جلسه پیشین گفتیم درصورتی انسان به شکرگزاری از خداوند می پردازد که بداند آنچه در اختیارش قرار گرفته برای او سودمند و نافع است و نیز بداند که خداوند آن را در اختیارش نهاده است. کسانی که به حقایق عالم و آنچه در آن می گذرد و نعمت ها و امکانات ارزنده ای که در اختیارشان هست توجهی ندارند، از معرفت خالق و مدبر هستی بی نصیب هستند و در نتیجه به شکرگزاری خداوند نمی پردازند. گذشته از این گروه، برخی به خداوند اعتقاد دارند، اما چون نظرشان معطوف به لذت ها و نعمت های مادی نظیر خانه، همسر، غذا و لباس است، از خداوند به پاس ارزانی کردن آن نعمت ها شکرگزاری می کنند و از آن فراتر نمی ‏روند. اما کسانی که به نعمت های معنوی واقف‏ اند و ارزش و اهمیت عقل، ایمان، ولایت، معرفت و محبت خداوند را درک می کنند، بیش از هر چیز در قبال آن نعمت های بزرگ خداوند را سپاس می گزارند. بزرگ‏ ترین و عظیم ترین نعمت های الاهی فرجام نیک و حسن عاقبت و برخورداری از رحمت و رضوان الاهی در سرای آخرت است و ما باید خود را در معرض این نعمت های بزرگ قرار دهیم و زمینه برخورداری از آنها را در خود فراهم کنیم و به پاس آن نعمت های بزرگ از خداوند تشکر کنیم.
فهم انسان ها از نعمت های الاهی متفاوت است و تازه آنان که به فهم و معرفت فزون‏ تری از نعمت های الاهی دست یافته اند، شناختشان از گستره نعمت ها و عظمت آنها ناچیز است. بسیاری از افراد نمی دانند که خداوند چه نعمت هایی در بدن آنها قرار داده و در پرتو آشنایی به دانش های آناتومی و فیزیولوژی شناخت انسان به نعمت ها و اجزا و عناصر تشکیل ‏دهنده بدن و کارکرد و پیچیدگی های آنها افزایش می‏ یابد. در طب و علم تشریح قدیم مطرح می شد که بدن انسان دارای سیصد و شصت رگ است. اما با پیشرفت های جدید در علم پزشکی، ثابت شده که تنها در چشم انسان که اندام کوچکی از بدن به شمار می آید میلیاردها سلول از طیف‏ های گوناگون وجود دارد که با فعالیت آنها و ارتباطی که بین آنها برقرار است، چشم می ‏تواند ببیند. حال آیا انسان قادر است که تنها شکر نعمت چشم را به جا آورد؟ به راستی آیا به سلسله عواملی که دست به دست هم دادند تا ما به وجود آییم و از بدن و اندام سالمی برخوردار گردیم، اندیشیده ایم؟ گاهی بر اثر ناکارآمد گشتن برخی از وسایط، نظیر عقیم بودن پدر و یا مادر امکان انعقاد نطفه و درنتیجه تولد انسان فراهم نمی گردد و یا انسان با اندام و یا عضوی ناقص و یا فاقد عقل به دنیا می آید. پس هر قدر شناخت انسان به گستره نعمت های خدا افزایش یابد، مرتبه شکرگزاری ‏اش از خدا فراتر می‏ رود.
از سوی دیگر، معرفت افراد درباره استناد امور به خداوند متفاوت است. برخی خداوند را عله العلل و سرسلسله عوامل می دانند و تأثیر خداوند را در پیدایش و تحول پدیده ها در همین حد می شناسند و دسته دوم کسانی هستند که فراتر از دسته اول، در کنار عوامل و اسباب، برای خداوند نیز نقش قائل هستند و به تعبیر دیگر، خداوند را به نوعی شریک با آن عوامل و دخیل در پیدایش امور و پدیده ها می دانند. مثلاً وقتی غذا می خورند و سیر می گردند، سیر شدن خود را به غذا نسبت می دهند و می گویند غذا ما را سیر کرد و یا بهبودی از بیماری را ناشی از دارو می دانند و نقش خداوند را در تأثیر بخشیدن به غذا و دارو در سیر گشتن و سلامتی انسان و جلوگیری از موانع تأثیر آنها می دانند. دسته سوم به حدی از معرفت دست یافته اند که تأثیر اصلی و استقلالی را برای خداوند قائل هستند و عوامل و اسباب را صرفاً به عنوان ابزاری می شناسند که خداوند به وسیله آنها اراده و خواست خود را تحقق می بخشد. نظیر خطاطی که عامل اصلی در پیدایش خط است و قلم و کاغذ ابزار کار او به حساب می آیند و هیچ ‏گاه خط به آن قلم و کاغذ نسبت داده نمی شود. فراتر از همه معرفت ها، معرفت اولیای خداست که به مرتبه ای از توحید افعالی دست یافته اند که خداوند را تنها مؤثر حقیقی در وجود می دانند و توجهشان تنها معطوف به خداوند است و هیچ توجهی به اسباب و ابزار ندارند و نقشی مستقل برای آنها قائل نمی باشند. با توجه به این معرفت ناب توحیدی، حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: وَ الَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَ یَسْقِینِ‌ * وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ‌؛ (۱۴) «و آن کس که طعام می دهد و سیرابم می سازد، و چون بیمار شوم بهبودم بخشد».
طبیعی است به تناسب معرفت افراد به خداوند و نقشی که آنان برای خداوند در پیدایش امور و پدیده ها قائل هستند، مرتبه شکرگزاری آنان نیز متفاوت می گردد. کسی که بر آن است که با تلاش و پیگیری و زحمت خود پولی به دست آورده و البته معتقد است که خداوند نیز به او کمک کرده، مرتبه شکرگزاری ‏اش فروتر از شکرگزاری کسی است که نقش و تأثیر اصلی را از آن خدا می داند و برای خود نقشی مستقل قائل نیست. برخی نیز که در حضیض انحطاط قرار گرفته اند و منکر تأثیر و نقش ‏آفرینی خداوند هستند و آنچه را به دست آورده اند صرفاً ناشی از تلاش، هوش و تدبیر خود می دانند؛ چنان که خداوند درباره قارون نقل می کند که گفت:
قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَى عِلْمٍ عِنْدِی أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّهً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً وَ لاَ یُسْأَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ‌؛ (۱۵) «گفت: همانا آنچه به من داده شده بنابر دانشی است که نزد من است. آیا ندانست که خدا پیش از او نسل‏ هایی را نابود کرد که نیرویشان از او فزون‏ تر و فراهم آوردنشان [از مال دنیا ]از او بیشتر بود؟ و مجرمان را از گناهانشان نپرسند [یعنی آنان را بی‏حساب به دوزخ برند]».
گذشته از کسانی که خداوند را مؤثر در امور نمی دانند، چنان که گفتیم کسانی که خداوند را مؤثر می دانند، از نظر اندازه و حدی که برای تأثیر اراده و مشیت الاهی قائل‏ اند متفاوت می باشند و این اختلاف ناشی از مراتب معرفت بندگان به خداوند و توحید است که حتی یک درجه تفاوت در مراتب معرفت، دو فرد را از حیث رفتار و باورهای قلبی کاملاً متمایز می سازد. تا آنجا که امام سجاد علیه السلام درباره سلمان و ابوذر، رضوان ‏الله علیهما، که هر دو از بهترین اصحاب رسول خدا صلی‏ الله‏ علیه ‏و ‏آله و امیرمؤمنان علیه السلام بودند، فرمودند: وَ اللهِ لَو عَلِمَ ابوذرٍ ما فی قلبِ سلمانَ لَقَتَلَه و لَقَد آخا رسولُ الله صلی الله عَلیه وَ آله بَینَهما؛(۱۶) «به خدا سوگند، اگر ابوذر به آنچه در دل سلمان بود اطلاع داشت او را می کشت، با اینکه رسول خدا صلی ‏الله‏ علیه ‏و ‏آله بین آن دو پیمان برادری برقرار کرد».

نقش باور راستین به خدا در شکرگزاری از او

مسلماً اختلاف مراتب معرفت افراد به خداوند و توحید، مراتب شکرگزاری آنان را متفاوت می گرداند و مرتبه شکرگزاری کسی که ده درصد تأثیر برای خداوند قائل است بسیار فروتر از مرتبه شکرگزاری کسی است که صد در صد تأثیر برای خداوند قائل است و همه امور را به خداوند نسبت می دهد. تازه وقتی انسان به انتساب امور به اراده الاهی باور داشت و بر آن بود که باران را خداوند نازل می کند و گیاهان را خداوند می ‏رویاند و همچنین سایر پدیده ها و امور با اراده الاهی تحقق می یابند، برای اینکه انگیزه قوی برای شکرگزاری پیدا کند باید باور کند که خداوند اراده کرده که او از خیرها و نعمت هایی که فرو می فرستد، برخوردار گردد. خداوند باران را برای او نازل کرد و نسیم و باد را فرستاد تا او از خنکای آن بهره مند گردد. به دیگر سخن، برای شکرگزاری از خداوند دو باور در انسان باید پدید آید، باور اول اینکه همه امور و از جمله نعمت ها، نزول باران و باد با اراده و مشیت الاهی تحقق می یابند و حتی حرکت برگ درختان با اراده خداوند انجام می پذیرد. و خداوند به همه امور و حقایق عالم غیب و عالم شهود آگاه است. خداوند در این باره می فرماید:
وَ عِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لاَ یَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ وَ یَعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ إِلاَّ یَعْلَمُهَا وَ لاَ حَبَّهٍ فِی ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَ لاَ رَطْبٍ وَ لاَ یَابِسٍ إِلاَّ فِی کِتَابٍ مُبِینٍ‌؛(۱۷) «و کلیدهای غیب نزد اوست، جز او کسی آنها را نمی داند، و آنچه را در خشکی و دریاست می داند، و هیچ برگی [از درخت] نیفتد مگر آنکه آن را می داند، و هیچ دانه ای در تاریکی های [درون] زمین و هیچ تر و خشکی نیست، مگر آنکه در کتابی روشن [ثبت]است».
در آیه دیگر می فرماید:
وَ مَا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَ مَا تَتْلُو مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لاَ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ کُنَّا عَلَیْکُمْ شُهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ وَ مَا یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقَالِ ذَرَّهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاَ فِی السَّمَاءِ وَ لاَ أَصْغَرَ مِنْ ذلِکَ وَ لاَ أَکْبَرَ إِلاَّ فِی کِتَابٍ مُبِینٍ‌؛(۱۸) «و در هیچ حالی و کاری نباشی و از قرآن هیچ [آیه ای]نخوانی و [شما مردم ]هیچ کاری نمی کنید مگر اینکه آن گاه که به آن می پردازید ما بر شما گواهیم، و از پروردگارت هم‏ سنگ ذره ای در زمین و در آسمان پوشیده نیست و نه کوچک‏ تر از آن و نه بزرگ‏ تر، مگر آنکه در کتابی روشن [لوح محفوظ ثبت] است».
پس از باور به اینکه تدبیر عالم به دست خداست و اوست که نعمت ها را نازل می کند، باید باور داشت که خداوند می داند که چه موجوداتی از خیرات و نعمت های او بهره مند می گردند و نیز هرکس باید باور داشته باشد که خداوند می داند که او نیز از آن نعمت ها بهره مند می گردد. در غیر این صورت علم خداوند ناقص و محدود خواهد بود و محدودیت و نقص و جهل به ساحت خداوند راه ندارد. وقتی خداوند خیر و نعمتی را فرو می فرستد، ممکن نیست نخواهد که ما از آن خیر و نعمت برخوردار شویم و بی ‏تردید خداوند آنچه به خیر و صلاح ماست در اختیارمان نهاده و می نهد. وقتی ما چیزی را نمی خواهیم، یا از آن‏ روست که به ارزش آن و نفعی که برای ما دارد واقف نیستیم و چون درک کافی نداریم و جاهلیم، آن را درخواست نمی کنیم. یا از آن روست که احتیاجی به آن نداریم و اگر احساس نیاز به چیزی در ما پدید آید انگیزه حرکت و تلاش برای به دست آوردن آن در ما نیز پدید می آید. ساحت خداوند از جهل منزه است و دارای علم نامحدود می باشد و هیچ چیز از علم خداوند پنهان نمی ماند. همچنین خداوند کمال مطلق است و ممکن نیست که نیاز و احتیاجی به چیزی داشته باشد، چون نیاز و احتیاج ناشی از نقص و محدودیت وجودی است و خداوند غنی مطلق و عاری از نقص و محدودیت است. پس اگر خداوند خیر و نعمتی را در اختیار موجودات قرار می دهد، نه از آن روست که نفعی و سودی برای خود در نظر گرفته و در پی آن است که در عوض استفاده ای از آن موجودات عاید خود سازد، بلکه از آن روست که او دارای رحمت بی نهایت است و در پی آن است که با افاضه رحمت خود، موجودات به کمال برسند و از برکات و رحمت الاهی بهره مند گردند. او چون می داند که موجودات از باران و نور آفتاب بهره مند می گردند و این دو نعمت بزرگ از شمار نعمت های بی نهایت الاهی، به نفع موجودات و از جمله انسان هاست و او هرچه را خیر و صلاح بر مخلوقات است از آنان دریغ نمی کند، آن دو نعمت را به وفور در اختیارشان می نهد.
وقتی انسان باور کرد که همه عالم خیر است و همه آنچه در گذشته بوده و اکنون هست و در آینده به وجود خواهد آمد در وجود ما مؤثر است و به نفع ما می باشد. به تعبیر دیگر وقتی باور کرد که خداوند همه چیز را برای او آفریده، لحظه ای از شکرگزاری نعمت های بی کران الاهی غافل نمی گردد. البته چنان باوری در هرکس منافات با آن ندارد که خداوند عالم را برای دیگران نیز خلق کرده باشد، چون تدبیر و اراده الاهی چنان است که هم‏ زمان هریک از مخلوقات از زنجیره امکانات و نعمت های عالم برخوردار می گردند و استفاده انبوه مخلوقات، خلل و رخنه ای در قابلیت ها و ظرفیت های نامحدود نعمت های الاهی وارد نمی سازد. با توجه به تأثیر متقابل مخلوقات در یکدیگر و ارتباط سیستمی عناصر عالم با یکدیگر، برخی از بزرگان گفته اند که انسان اگر نیک بیندیشد به این واقعیت و حقیقت پی می برد که خداوند همه عالم را برای شخص او آفریده است و در عین حال آن عالم و آن شخص را برای شخص دیگر آفریده است!

پی نوشت ها :

۱٫ فاطر(۳۵)، ۳۰ و ۳۴؛ شوری(۴۲)، ۲۳؛ تغابن(۶۲)، ۱۷٫
۲٫ بقره(۲)، ۱۵۸؛ نساء(۴)، ۱۴۷٫
۳٫ اسراء(۱۷)،۱۹٫
۴٫ انسان(۷۶)، ۲۲٫
۵٫ حر عاملی، وسائل‏الشیعه، ج ۱۸، ص ۳۲۹ـ۳۳۰، ح ۲۳۷۸۳٫
۶٫ بقره(۲)، ۲۴۵٫
۷٫ بقره(۲)، ۱۱۰٫
۸٫ آل عمران(۳)، ۳۰٫
۹٫ نساء(۴)، ۱۰٫
۱۰٫ توبه(۹)، ۱۱۱٫
۱۱٫ صف(۶۱)، ۱۰-۱۱٫
۱۲٫ مفاتیح ‏الجنان، دعای کمیل.
۱۳٫ ابراهیم(۱۴)، ۷٫
۱۴٫ شعراء(۲۶)، ۷۹-۸۰٫
۱۵٫ قصص(۲۸)، ۷۸٫
۱۶٫ کلینی، کافی، ج ۱، ص ۴۰۱، ح ۲٫
۱۷٫ انعام(۶)، ۵۹٫
۱۸٫ یونس(۱۰)، ۶۱٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

شیعه را در یک کلمه یافتم؛ «اخلاق»

اشاره:

در این نوشته مصاحبه که درباره شیعه با جرجرداق انجام شده منعکس شده است. جرج جرداق، محقق سرشناس در حوزه اسلام، نویسنده، شاعر و نمایشنامه نویس، شیعه را مکتبی اخلاق گرا توصیف می کند و خودش را نیز به دلیل داشتن اخلاق پسندیده، شیعه می داند. او از اینکه جامعه شیعه به سمت انشقاق پیش می رود، ابراز تاسف کرد.

 

جرج جرداق، نویسنده، شاعر و نمایشنامه نویس مسیحی لبنانی است. او سال ۱۹۲۶ میلادى در جدیده مرجعیون واقع در جنوب لبنان در یک خانواده مسیحى چشم به جهان گشود.
پدر و مادرش منتسب به یک قبیله یمنى بادیه نشین بودند و نسبت به مسایل فرهنگى، علمى و ادبى و آموزش اهتمام خاصى داشتند. آنان به حضرت على (علیه السلام) بسیار ارادت داشتند و بر سردر خانه خود، سنگى را نصب کرده بودند که روى آن جمله لا فتى الا على، لا سیف الا ذوالفقار حک شده بود.
جرج جرداق در وصف حضرت علی (علیه السلام) می گوید: “ای روزگار کاش می توانستی همه قدرت هایت را، و ای طبیعت، کاش می توانستی همه استعدادهایت را در خلق یک انسان بزرگ، نبوغ بزرگ و قهرمان بزرگ جمع می کردی و یک بار دیگر به جهان ما یک علی دیگر می دادی”.
او با نوشتن کتابی درباره امام علی (علیه السلام) بین شیعیان شناخته شد. کتاب «الامام علی صوت العداله الانسانیه» مشهورترین کتاب اوست که در ۵ جلد با عناوین «علی و حقوق بشر» ، «علی و انقلاب فرانسه» ، «علی و سقراط» ، «علی و دوران زندگانی اش» و «علی و قومیت عربی» به زبان فارسی منتشر شده است.
گفت وگویی با جرج جرداق انجام شده که در ادامه می خوانید:
– دکتر! چگونه با مکتب شیعه و شخصیت امیرمومنان (علیه السلام) آشنا شدید؟
– جرداق: پدر من از کودکی علی بن ابی طالب را دوست داشت و می گفت، اگر علی بن ابی طالب پیامبر بود من از دین او پیروی می کردم. مادرم هم شخصیت علی بن ابی طالب را ستایش می کرد و می گفت، علی انتقام مسیح را از یهود در خیبر گرفت.
در ایام نوجوانی به سراغ این شخصیت بزرگ رفتم و به مطالعه درباره شخصیت علی بن ابی طالب پرداختم؛ بله، تمام خوبی ها را در امام شما یافتم، پیشوای شما نمونه ی کامل از یک انسان نمونه است.

هر روز حداقل یک ساعت مطالعه را به پیشوای شما اختصاص دادم و به خودم گفتم شخصی با این کمالات ویژه صاحب چه مکتب و چه فکری است؟ بعد از پنج سال مطالعه مکتب شما را بهترین مکتب دانستم.
– شما مکتب شیعه را چگونه می بینید؟
– جرداق: مذهب شیعه بهترین مذهب است؛ چرا که این مذهب برای تمامی امور پاسخی دارد. نکته لازم به ذکر این است که پاسخ به تمامی امور از لحاظ عقلی و علمی ثابت شده است. الان خود شما هر سوالی را که مطرح می کنید مذهبتان برای آن پاسخ دارد اما سایر مذاهب اسلامی اینطور نیستند برای مثال، اقتصاد، سایر مذاهب اسلام و حتی سایر ادیان پاسخی به اقتصاد نوین ندارند ولی مذهب شیعه طوری به سوالات اقتصادی پاسخ داده که بنده در هنگام مطالعه لذت می برم؛ البته این نکته به عنوان مثال بود.
– شما بعد از این همه مطالعه و پژوهش چرا مسلمان و شیعه نشده اید؟
– جرداق: من بعد از سال ها تحقیق، شیعه را در یک کلمه یافتم و آن هم «اخلاق» بود. بنده شیعه هستم چرا که اخلاق پسندیده ای دارم.
– جامعه  شیعی را چگونه می بینید؟
– جرداق: سوال شما بسیار مبسوط است. متاسفانه جامعه ی شیعه به سمت انشقاق به پیش می رود. جامعه شیعه کنونی تفاوت بسیاری با مذهب شیعه دارد. من معتقدم که اگر یاری خداوند نبود این مذهب به کلی از بین می رفت زیرا دشمنان کنونی بشریت به شدت بر این مذهب می تازند. اگر مذهب شیعه را بررسی کنیم خواهیم دید که در طول تاریخ از زمان علی بن ابی طالب دشمنان به این مکتب رحمی نداشتند. ریشه مخالف این مذهب ستمگران تاریخ هستند. هم اکنون مشاهده می کنیم، چرا همه ستمگران علیه سوریه بسیج شده اند؟ چرا اسراییل علیه حزب الله فعالیت می کند؟ چرا تمام عرب ها بر شیعیان می تازند؟ چرا انقلاب بحرین به ثمر نرسیده است؟ چرا کشورها علیه جمهوری اسلامی فعالیت می کنند؟ واقعا جامعه ی شیعه تاکنون این سوالات را از خود پرسیده است؟ آیا جامعه شیعی تاکنون از خود پرسیده است که چرا جنگ ایران و عراق هشت سال به طول انجامید؟ تمامی ستمگران از شیعه می ترسند. وقتی امام خمینی، حکومت جمهوری اسلامی را تشکیل داد چرا سران استکبار علیه این حکومت ایستادند؟ هم اکنون مشاهده می کنید که تمامی ستمگران علیه مکتب شیعه هستند. ای کاش جامعه ی شیعی احساس خطر کند و دشمن خود را بشناسد.
– به نظر شما نیاز فعلی جامعه شیعی چیست؟
– جرداق: نیاز جامعه شیعه، امام شناسی است. شیعه باید امام خود را بشناسد برای مثال آیا تاکنون (خود شما) به زیارت ائمه ی خودتان رفته اید؟ معنای (عارفاً بحقه) چیست؟ عارفاً بحقه یعنی اطاعت، شیعه اگر از امام خود اطاعت کند به بالاترین سطح می رسد.
سلمان، ابوذر، مقداد، میثم تمار و بسیاری از این شخصیت ها چرا به این جایگاه رسیده اند؟ چرا این شخصیت ها برای شیعیان عزیز هستند؟ جواب این سوال ها همان اطاعت است.
سخن علی بن ابی طالب به میثم چه بود؟ امام شما به میثم گفت اگر با من باشی و از من اطاعت کنی در بهشت مقام مرا داری. پس اگر جامعه ی کنونی شیعه از امام غایب خود اطاعت کند به والاترین مقام دست پیدا خواهد کرد.
– چه شخصیت هایی معاصری از مذهب شیعه برای شما دوست داشتنی هستند؟
– جرداق: مذهب شیعه شخصیت های عزیزی دارد اما در این بین دو نفر از همه برای من دوست داشتنی تر هستند. اولین شخصیت امام خمینی است. شنیده بودم که امام خمینی در هنگام زیارت علی بن ابی طالب بسیار ادب می کرد به صورتی که وی در هنگام ورود از پایین پا وارد حرم می شد و در همان جا می ایستاد و امام خود را زیارت می کرد.
– شخصیت دوم شهید صدر است. یکی از شاگردان شهید صدر برایم می گفت که شهید صدر آرزو داشت که خاک کف پای قنبر غلام علی بن ابی طالب باشد.
این دو شخصیت را بسیار دوست دارم چرا که معرفت علی بن ابی طالب را به خوبی نشان دادند.
– جشنواره ی غدیر را چگونه ارزیابی می کنید؟
– جرداق: غدیر باید جهانی شود، شیعیان باید به مساله ی غدیر اهمیت فراوان بدهند و اینطور نباشد که فقط در ایام غدیر به یاد غدیر باشند. غدیر سند اسلام و شیعه است.
– به نظر شما دشمنان غدیر به نتیجه ای می رسند؟
– جرداق: من دشمنان غدیر را همیشه جاهل و احمق می دانستم به راستی که همین طور است؛ دشمنان علی بن ابی طالب به کلی احمق هستند و احمق هم به هیچ نتیجه ای نمی رسد.
– آیا افراد گوناگون از سایر مذاهب می توانند به حقانیت غدیر برسند؟

– جرداق: بله، افراد گوناگون می توانند به مذهب شیعه برسند و از نظر من راه رسیدن به غدیر از کربلاست، راه رسیدن به مذهب شیعه، عاشوراست. کسانی که سرشت پاکی دارند یقینا با مطالعه ی مصیبت کربلا به غدیر می رسند.
– استاد از شما می خواهم از خود سوالی بپرسید و پاسخ خود را بدهید؟
– جرداق: چرا علی بن ابی طالب در تمامی زمان ها مظلوم است؟ جواب سوال من اشک است.
منبع: شفقنا

ماجرای اسلام آوردن

حادثه اسلام آوردن این زن و شوهر نیز جالب است.

هرگاه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) قصد تفریح و مزاح داشت، از ابوذر می‌خواست که ماجرای اسلام آوردن خود را بازگو کند. ابوذر نیز آن ماجرا را این گونه روایت می‌کند:

در قبیله خویش (پیش از اسلام) بتی داشتیم که نامش «نَهم» بود. یک روز نزد آن بت رفتم و مقداری شیر که دوشیده بودم جلویش گذاشتم و رفتم. کمی که از بت دور شده بودم، نگاه خود را دوباره به آن سوی برگرداندم، که ناگهان دیدم سگی آمده و آن شیر را می‌خورد. دیدم که سگ، پس از خوردن شیر، پای خود را بلند کرد و بر آن بت ادرار کرد. همانجا این شعر را سرودم:

«هان! ای نَهم! اکنون مقدار شرافت و ارزش تو را دریافتم.

خودم با چشمم دیدم که سگ، آن گونه به تو اهانت کرد، و تو حتی نتوانستی آن سگ را از خود برانی».

«امّ ذر» که سخن مرا شنید، گفت: گناهی بزرگ و جرمی عظیم مرتکب شدی که به بت «نهم» توهین کردی.

وقتی ماجرای سگ و شیر و بول کردن سگ را بر بت، برایش توضیح دادم، خطاب به من چنین سرود:

«ای پسر وهب! برای ما خدایی بخشنده و بزرگوار بجوی.

آن خدایی (بتی) که نتواند در برابر یک سگ، از خود دفاع کند، خدا نیست.

پرستنده سنگ، گمراه است و انسان خردمند در برابر سنگ، سجده نمی‌کند.»

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از کلام ابوذر، فرمود:

«امّ ذر» راست گفته است که جز گمراهان، کسی سنگ را نمی‌پرستد «فَما عبدالحجارهَ غیر غاوٍ».

(منبع: محمد محمدی اشتهاردی؛ داستان دوستان؛ ج۱ ص۱۴۶-۱۴۷)

شادی با دیدار فاطمه(سلام الله علیها)

هنگامی که این آیه قرآن بر پیامبر اسلام(صلّی اللّه علیه و آله و سلم) نازل شد:
(و إنّ جهنّم لمَوْعِدُهُمْ أجْمَعین، لَها سَبْعَهُ أبْوابٍ لِکُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ )(۱) «همانا جهنّم وعده گاه تمامی افراد می‌باشد، که خداوند برایش هفت درب قرار داده و از هر دری افرادی وارد خواهند شد»؛ آن حضرت بسیار گریستند و اصحاب آن حضرت نیز، همه گریان شدند و کسی توان صحبت و سخن گفتن با حضرت را نداشت.
اما اصحاب پیامبر این را می‌دانستند که هرگاه پیامبر اسلام(صلّی اللّه علیه و آله و سلم) دخترش فاطمه(سلام اللّه علیها) را می‌دید، شادمان و خوشحال می‌گردید. به همین علّت، سلمان فارسی به سوی منزل دخت رسول روانه شد تا ایشان را نزد پدر بزرگوارش آورد و موجب شادی و آرامش رسول خدا گردد.
وقتی سلمان به منزل حضرت فاطمه زهراء(سلام اللّه علیها) وارد شد، دید حضرت مشغول آسیاب نمودن مقداری جو می‌باشد و با خود این آیه قرآن را زمزمه می‌نماید: (وَ ما عِنْدَاللّهِ خَیْرٌ و أبْقی)(۲) «آنچه نزد خدای متعال و خواست او است، بهتر و با دوام می‌باشد».
سلمان بر حضرت سلام کرد و جریان گریه و اندوه رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلم) را برای آن بزرگوار بیان نمود.
فاطمه زهرا(سلام اللّه علیها) با شنیدن این خبر از جای خود برخاست و چادر خود را که حدود دوازده جای آن پاره شده و درز گرفته بود، بر سرافکند تا نزد پدر رود.
سلمان فارسی با دیدن چنین زندگی و لباسی به گریه افتاد و گفت: چقدر سخت و غیر قابل تحمّل است که دختران رؤساء و پادشاهان، لباس‌های سُندس و ابریشم بپوشند و در آن همه تجمّلات و آسایش باشند، ولی دختر محمّد رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلم) چادر پشمینِ وصله‌دار بپوشد و این همه سختی‌ها و مشقّت‌ها را تحمّل نماید.
هنگامی که حضرت فاطمه(سلام اللّه علیها) به حضور پدر وارد شد، فرمود: یا رسول اللّه! سلمان از زندگی و لباس‌های من، تعجّب کرده و در گریه و اندوه فرو رفته است.
رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلم) به سلمان فرمود: دخترم! فاطمه محبوب خدا است و از سابقین در ورود به بهشت خواهد بود.
پس از آن، حضرت زهرا(سلام اللّه علیها) اظهار داشت: پدر جان! دخترت فدای تو گردد، چرا گریان بوده‌ای؟
حضرت فرمود: دخترم! جبرئیل امین دو آیه قرآن پیرامون جهنّم بر من نازل نمود که بسیار دردآور و وحشتناک بود و سپس آن دو آیه شریفه را خواند.
حضرت زهرا(سلام اللّه علیها) با شنیدن آن دو آیه قرآن گریست و به صورت بر زمین افتاد و گفت: وای به حال گناهکارانی که اهل آتش جهنّم گردند.
سلمان چون این صحنه دلخراش را دید گفت: ای کاش من گوسفندی می‌بودم تا مرا می‌کشتند و قطعه قطعه می‌کردند و می‌خوردند و نامی از آتش سوزان جهنّم را نمی‌شنیدم!!
و ابوذر گفت: ای کاش مادرم عقیم بود و مرا نزائیده بود و این گونه وصف آتش دوزخ را نمی‌شنیدم!!
و سپس مقداد گفت: ای کاش من پرنده‌ای در منقار پرندگان می‌بودم و نامی از آتش سوزان جهنّم را نمی‌شنیدم!!(۳)

پی‌نوشت‌ها

۱-حجر/ ۴۴

۲-شوری/ ۳۶

۲-علامه مجلسی؛ بحارالا نوار؛ ج ۴۳ ص ۸۷ ح ۹

ولايت اميرالمومنين در اذان عصر پيامبر(ص)

ابوذر در اذان شهادت به ولايت می‏داد :

در اين زمينه مراغي مصري از علماي اهل سنت در کتاب خويش السلافة في امر الخلافة دو روايت از جناب صحابي عظيم الشان ابو ذر غفاري و نيز صحابي گرانمرتبه سلمان فارسي نقل مي کند :

روايت اول در مورد ابوذر:

أخرج أن رجلا دخل علی رسول الله (صلی الله عليه واله وسلم) وقال : يا رسول الله إنّ أبا ذر يذكر في الأذان بعد الشهادة بالرسالة الشهادة بالولاية لعلی عليه السلام .

قال رسول اللّه‏(صلي الله عليه وآله وسلم ) كذلك ، أو نسيتم قولي في غدير خم : من كنت مولاه فعلي مولاه ؟ 1

شخصي به نزد رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم آمده و گفت : اي رسول خدا ؛ ابو ذر در اذان بعد از شهادت به رسالت شهادت به ولايت علي مي دهد ؛ رسول خدا فرمودند : همين است ؛ آيا کلام من را در روز غدير خم فراموش کرديد که « هرکس که من مولاي اويم پس علي مولاي اوست »؟

روايت دوم در مورد سلمان :

دخل رجل علی رسول الله صلی الله عليه وآله وسلم ، فقال : يا رسول الله ! إني سمعت أمرا لم أسمع قبل ذلك ، فقال صلی الله عليه واله وسلم : ما هو ؟ قال : سلمان قد يشهد في أذانه بعد الشهادة بالرسالة ، الشهادة بالولاية لعلي (عليه السلام) ، قال (صلي الله عليه وآله وسلم ): سمعت خيرا. 2

شخصي به نزد رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم آمده و گفت : اي رسول خدا ،چيزي را شنيدم كه تا كنون نشنيده بودم ، رسول خدا فرمودند : آن چه چيزي است ؟

پاسخ داد :‌سلمان در اذان خويش بعد از شهادت به رسالت ، شهادت به ولايت علي عليه السلام مي دهد ؛ پس حضرت فرمودند : چيز نيكويي را شنيده اي !!

بنا بر اين نمي توان و نبايد گفتن شهادت ثالثه را جزو بدعت هاي در اذان دانست

1-السلافة في أمر الخلافة،,ص32
2-السلافة في أمر الخلافة، ص 32