ائمه معصومین

نوشته‌ها

عدد اوصیاء پیامبر(ص) و فریبکاری احمد الحسن

اشاره:

 تعیین و معرفی اوصیاء رسول اکرم(ص) بنابر دستور خداوند متعال انجام پذیرفته است. گروهی از روایات تاکید صریح دارند که «دوازده وصی»  برای رسول خدا(ص) معرفی کنند و گروهی دیگر دلالت صریح بر نفی زیادت از «اثنی عشر» دارند. امّا احمد الحسن با چند روایت غیر صریح قصد دارد تعداد اوصیای پیامبر را بیش از ۱۲ نفر معرفی کند. او با استفاده از روایت موسوم به وصیت، عدد اوصیاء را ۲۴ تن می‌داند و حال آنکه بر اساس روایت مورد تمسک خود در لوح جابر، عدد اوصیاء را ۱۳ تن دانسته و بدینسان دچار تعارض عددی شده! در این مقاله این روایات مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.

روایات دوازده وصی

حصر عدد امامان معصوم(علیه السلام)، جنبه نقلی داشته و از شمول دایره عقل خارج است. تعیین و معرفی اوصیاء رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) بنابر دستور خداوند متعال انجام پذیرفته است. آنچه از روایات بر می‌آید، معرفی «دوازده وصی» و جانشین برای رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) است که به برخی از آنها اشاره می‌ گردد:

روایت اول:

جابر بن عبدالله انصاری می ‌گوید: جُندب بن جُناده یهودی در خیبر به محضر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) وارد شد(پس از پرسش چند سؤال اسلام آورد) و عرض کرد: ای محمد(صلی الله علیه و آله) به من از اوصیاء و جانشینانت خبر بده تا به آنها متمسک شوم. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود؛ ای جندب! همانا اوصیاء بعد از من به تعداد نقبای بنی اسرائیل هستند. جندب گفت: ای رسول خدا! همان طور که در تورات آمده است تعداد نقباء دوازده نفر بودند. پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: ائمه بعد از من نیز دوازده نفر هستند. جندب گفت آیا تمامی آنها در یک زمان خواهند آمد؟ ایشان فرمودند: نه! و لکن آنها پشت در پشت خواهند آمد… جندب پرسید: اسامی آنها چیست؟ فرمودند: نه نفر از فرزندان حسین(علیه السلام) هستند. مهدی نیز از آنها است(۱). زمانی که مدت امامت حسین تمام شد، پسرش علی به امامت بعد از او قیام می کند و… حسن برای امامت قیام می کند که فرزند او امین خوانده می ‌شود. سپس غائب می‌ شود از آنها امامشان. جندب گفت ای رسول خدا! حسن غائب می ‌شود؟ فرمودند: نه! و لکن فرزندش حجت غائب می ‌شود. پرسید: ای رسول خدا اسمش چیست؟ فرمود: اسمش گفته نمی شود تا اینکه ظهور کند».(۲)

روایت دوم:

امام حسن(علیه السلام) از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می ‌کند که فرمود: «این امر (امامت) را پس از من دوازده امام مالک شوند، که نه تن آنان از صلیب حسینند، و خداوند علم و فهم مرا به آنها عنایت و مرحمت فرموده، هر گروهى که مرا درباره ایشان اذیت مى‌‌ کنند، خداوند شفاعت مرا به ایشان نرساند».(۳)

روایت سوم:

عبد الله بن مسعود از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می ‌کند که مى ‌فرمود: «پیشوایان بعد از من دوازده‌ نفرند،‌ نه نفر آنان از نسل حسین مى ‌باشند و نهمین آنها مهدى شان است».(۴)

روایت چهارم:

ابی سعید از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل می ‌کند که مى ‌فرمود: «امامان پس از من دوازده نفرند،‌ نه نفر آنان از نسل حسین و نهمین آنان قائم شان است، خوشا به حال کسى که آنان را دوست بدارد واى بر کسى که آنان را دشمن دارد».(۵)

روایت پنجم:

امیرمؤمنان(علیه السلام) از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می‌کند که فرمود: «هنگامى‌که مرا به آسمان سیر دادند، پروردگارم جل جلاله به من وحى کرد و فرمود: اى محمد! به راستى من یک نظرى به زمین کردم و تو را از آن برگزیدم و پیامبر قرار دادم. و از نام خودم براى تو نامى باز گرفتم من محمودم و تو محمدى. سپس دوباره نظرى افکندم و على را در آن انتخاب کردم و او را وصى و خلیفه تو و شوهر دخترت و پدر نژاد تو نمودم و براى او نیز نامى از نامهاى خود برگرفتم، من على اعلایم و او على است و فاطمه و حسن و حسین را از نور شما آفریدم. سپس ولایت آنها را به فرشتگان عرضه داشتم، هر کس پذیرفت نزد من از مقربین شد. اى محمد اگر بنده‌اى مرا عبادت کند تا بریده شود و مانند مشک پوسیده گردد اما منکر ولایت آنان نزد من آید، من او را در بهشتم جا ندهم و زیر عرشم سایه نبخشم. اى محمد دوست دارى آنها را ببینى؟

عرض‌ کردم آرى پروردگارا خداى عز و جل فرمود: سر بلند کن، سر بلند کردم و ناگاه انوار على و فاطمه و حسن و حسین و على بن احسین و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و حسن بن على و محمد بن الحسن قائم را دیدم و قائم در وسط آنها مانند ستاره درخشان بود، عرض‌کردم پروردگار اینها کیانند؟ فرمود امامان و این قائم است، آن‌که حلال مرا حلال کند و حرام مرا حرام کند و به وسیله او از دشمنانم انتقام گیرم و او مایه راحتى دوستان من است و او است که دل شیعیانت را از ظالمان و منکران و کافران شفا مى‌دهد. و لات و عزى را تر و تازه بیرون مى‌آورد و آنها را مى ‌سوزاند و مردم در آن روز به آنها فریفته شوند و در آزمایش قرار گیرند سخت‌تر از فتنه گوساله و سامرى‌».(۶)

نفی زیادت از اثنی عشر

روایات متواتری مبنی بر حصر عدد ائمه معصومین(علیهم السلام) صادر شده است که دلالت بر حصر عدد آن بزرگواران در دوازده می ‌کند. به عنوان نمونه:

روایت اول:

«عَنْ عَبْدِ الْعَزِیزِ الْقَرَاطِیسِیِّ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)‌ الْأَئِمَّهُ بَعْدَ نَبِیِّنَا(صلی الله علیه و آله) اثْنَا عَشَرَ نُجَبَاءُ مُفَهَّمُونَ مَنْ‌ نَقَصَ‌ مِنْهُمْ‌ وَاحِداً أَوْ زَادَ فِیهِمْ وَاحِداً خَرَجَ مِنْ دِینِ اللَّهِ وَ لَمْ یَکُنْ مِنْ وَلَایَتِنَا عَلَى شَیْ‌ء»(۷)؛ (امام صادق(علیه السلام) فرمود: ائمه بعد از پیغمبر ما محمد (صلی الله علیه و آله) دوازده تن است که جملگی برگزیده و مرتبط با فهم الهی هستند. پس هرکس یکی از آن‌ها را کم کند یا یک تن بر آن‌ها اضافه کند از دین خارج گشته و از ولایت ما بهرمند نمی‌ گرد).

روایت دوم:

«عَنْ سَدِیرٍ الصَّیْرَفِیِّ قَالَ دَخَلْتُ أَنَا وَ الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ وَ أَبُو بَصِیرٍ وَ أَبَانُ بْنُ تَغْلِبَ عَلَى مَوْلَانَا أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِق(علیه السلام)‌… أَمَّا غَیْبَهُ عِیسَى(علیه السلام)‌ فَإِنَّ الْیَهُودَ وَ النَّصَارَى اتَّفَقَتْ عَلَى أَنَّهُ قُتِلَ فَکَذَّبَهُمُ اللَّهُ جَلَّ ذِکْرُهُ بِقَوْلِهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ کَذَلِکَ غَیْبَهُ الْقَائِمِ فَإِنَّ الْأُمَّهَ سَتُنْکِرُهَا لِطُولِهَا فَمِنْ قَائِلٍ یَهْذِی بِأَنَّهُ لَمْ یُولَدْ و قائل یقول إِنَّهُ مات و قَائِلٍ یَکفُرُ بِقولهِ إنَّ حادی عَشَرَنا کانَ عقیماً وَ قَائِلٍ یَقُولُ إِنَّهُ یَتَعَدَّى إِلَى ثَلَاثَهَ عَشَرَ وَ صَاعِداً(۸) وَ قَائِلٍ یَعْصِی اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِقَوْلِهِ إِنَّ رُوحَ الْقَائِمِ یَنْطِقُ فِی هَیْکَلِ غَیْرِه»(۹)؛ (امام صادق(علیه السلام)‌ فرمود: …اما در غیبت عیسی(علیه السلام)‌ یهود و نصاری متفق شدند بر اینکه او کشته شده است پس خداوند آنها را تکذیب کرد بقولش و نکشتند او را و به صلییب نکردند او را و لکن غیبت قائم نیز این چنین است. زیرا عده ‌ای به خاطر طولانی شدن غیبت قائم که گروهی انکار خواهند کرد. پس کسی هزیان گوید که او متولد نشده، گوینده‌ ای دیگر این کلام کفر آمیز را گوید که یازدهمین ما ائمه عقیم است و گوینده ‌ای دیگر با این کلام از دین خارج شود که تعداد ائمه به سیزده و یا بیشتر رسیده است و گوینده ‌ای دیگر به نافرمانی خدا پرداخته و گوید روح قائم در جسد دیگری سخن می ‌گوید).

روایت سوم:

«وَ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ عَنْ سَلْمَانَ اَلْفَارِسِیِّ عَنِ اَلنَّبِیِّ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ): قَالَ: أَنَا وَ أَخِی وَ اَلْأَحَدَ عَشَرَ إِمَاماً مِنْ أَوْصِیَائِی إِلَى یَوْمِ اَلْقِیَامَهِ، کُلُّهُمْ هَادُونَ مَهْدِیُّونَ أَوَّلُ اَلْأَوْصِیَاءِ بَعْدَ أَخِی اَلْحَسَنُ، ثُمَّ اَلْحُسَیْنُ، ثُمَّ تِسْعَهٌ مِنْ وُلْدِ اَلْحُسَیْنِ،…»(۱۰)؛ (پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: برادرم و یازده امام تا روز قیامت اوصیاء من هستند، همه آنان هدایت کننده و هدایت شده هستند. اولین وصی بعد از برادرم؛ حسن(علیه السلام)، سپس حسین(علیه السلام)، سپس نه نفر از فرزندان حسین(علیه السلام) است…) .

روایت چهارم:

«عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله)‌ أَنَا سَیِّدُ النَّبِیِّینَ وَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ سَیِّدُ الْوَصِیِّینَ وَ إِنَّ أَوْصِیَائِی بَعْدِی اثْنَا عَشَرَ أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ (علیه السلام) وَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ»(۱۱)؛ (پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: من سید انبیاء و علی بن ابی طالب سید اوصیاء هستیم و همانا عدد اوصیاء بعد از من دوازده است. اولین آنان علی بن ابی طالب(علیه السلام) و آخرین آنان قائم(علیه السلام) است).

روایت پنجم:

«وَ قَالَ: حَدَّثَنَا فَضَالَهُ بْنُ أَیُّوبَ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ(عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ): قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ(صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ): لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ(عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ): یَا عَلِیُّ أَنَا أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ثُمَّ أَنْتَ یَا عَلِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ثُمَّ اَلْحَسَنُ ثُمَّ اَلْحُسَیْنُ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ اَلْحُسَیْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ، ثُمَّ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، ثُمَّ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ، ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُوسَى، ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ، ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ، ثُمَّ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ، ثُمَّ اَلْحُجَّهُ بْنُ اَلْحَسَنِ اَلَّذِی تَنْتَهِی إِلَیْهِ اَلْخِلاَفَهُ وَ اَلْوِصَایَهُ وَ یَغِیبُ مُدَّهً طَوِیلَهً، ثُمَّ یَظْهَرُ وَ یَمْلَأُ اَلْأَرْضَ عَدْلاً وَ قِسْطاً کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً»(۱۲)؛ (پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: ای علی! من به مؤمنین سزاوارتر از خودشان هستم، سپس تو سزاوارتر از مومنین به خودشان هستی،… سپس حجت فرزند حسن سزاوارتر است، همان کسی که خلافت و وصایت با او به پایان می‌رسد و مدت طولانی غایب می‌شود و بعد از آن ظاهر شده و زمین را با عدل و داد پر می‌کند کما اینکه با ظلم و جور پر شده است).

روایت ششم:

«حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَصْرِیِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ الْحَکَمِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سَعِیدِ بْنِ جُبَیْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله)‌ إِنَ‌ خُلَفَائِی‌ وَ أَوْصِیَائِی‌ وَ حُجَجَ اللَّهِ عَلَى الْخَلْقِ بَعْدِی اثْنَا عَشَرَ أَوَّلُهُمْ أَخِی وَ آخِرُهُمْ وَلَدِی قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَنْ أَخُوکَ قَالَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ قِیلَ فَمَنْ وَلَدُکَ قَالَ الْمَهْدِیُّ الَّذِی یَمْلَؤُهَا قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ نَبِیّاً لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا یَوْمٌ وَاحِدٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ ذَلِکَ الْیَوْمَ‌ حَتَّى یَخْرُجَ فِیهِ وَلَدِیَ الْمَهْدِیُّ فَیَنْزِلَ رُوحُ اللَّهِ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ فَیُصَلِّیَ خَلْفَهُ وَ تُشْرِقَ الْأَرْضُ بِنُورِهِ‌ وَ یَبْلُغَ سُلْطَانُهُ الْمَشْرِقَ وَ الْمَغْرِبَ»(۱۳)؛ (همانا خلفاء و اوصیای من و حجّت های خدا بر مردم، بعد از من، دوازده نفر هستند. اوّل آنها، علی و آخرشان فرزندم مهدی (علیه السلام) است. گفته شد ای رسول خدا! برادرت کیست؟ فرمود: علی بن ابی طالب(علیه السلام). باز پرسیده شد: فرزندت کیست؟ فرمود: او مهدی است که زمین را از عدل پر می کند کما اینکه با ظلم و جور پر شده است. قسم به خدایی که مرا به نبوت برگزید، اگر از دنیا باقی نماند مگر به اندازه یک روز، خداوند آن یک روز را بقدری طولانی می کند تا فرزندم مهدی خروج کند. سپس حضرت عیسی بن مریم(علیه السلام) پشت سر او نماز می خواند و شرق و غرب عالم را به نور خدا روشن کرده و حکومت خود را بر جهان می گستراند).

ابهام زدایی از چند حدیث

احمد بصری و اتباع او به حصر عدد امامان معصوم(علیهم السلام) در اثنی عشر اعتقادی نداشته و قائل به ۲۴ وصی برای رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) هستند.

چنانچه ناظم العقیلی گفته‌ است:

«لاَ یُوجَدَ دَلِیلٌ شَرْعِیٌّ یَحْصَرُ الْإِمَامَهُ فِی اثْنَیْ عَشَرَ إِمَاماً بَلْ الْأَدِلَّهِ الشَّرْعِیَّهِ مُتَوَاتِرَهٍ عَلِیِّ اسْتِمْرَارِ الْإِمَامَه بَعْدَ الْإِمَامِ الْمَهْدِیِّ(عَلَیْهِ السَّلَامُ) فِی ذُرِّیَّتِهِ الْمَهْدِیِّینَ الِاثْنَیْ عَشَرَ»(۱۴)؛ (هیچ دلیل شرعی پیدا نمی‌شود که امامت را در دوازده تن منحصر کند، بلکه ادله شرعی متواتر، دلالت بر استمرار امامت بعد از امام مهدی(علیه السلام) در نسل دوازده‌گانه مهدیین دارد).

آنچه در بین روایات، مستمسک این فرد شده است، تعداد محدودی از روایات است که آنهم هیچ تصریحی بر این ادعا ندارند. برخی از این روایات مورد بررسی قرار می ‌گیرد:

  1. بررسی روایت اصبغ بن نباته:

«وَ رَوَى سَعْدُ بْنُ عَبْدِاللَّهِ الْأَشْعَرِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ ثَعْلَبَهَ بْنِ مَیْمُونٍ عَنْ مَالِکٍ الْجُهَنِیِّ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَهَ قَالَ: أَتَیْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام) فَوَجَدْتُهُ مُتَفَکِّراً یَنْکُتُ فِی الْأَرْضِ فَقُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَا لِی أَرَاکَ مُتَفَکِّراً تَنْکُتُ فِی الْأَرْضِ أَ رَغْبَهً مِنْکَ فِیهَا فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ مَا رَغِبْتُ فِیهَا وَ لَا فِی الدُّنْیَا یَوْماً قَطُّ وَ لَکِنْ فَکَّرْتُ‌ فِی‌ مَوْلُودٍ یَکُونُ مِنْ ظَهْرِ الْحَادِی عَشَرَ مِنْ وُلْدِی‌ هُوَ الْمَهْدِیُّ الَّذِی یَمْلَأُهَا قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً تَکُونُ لَهُ حَیْرَهٌ وَ غَیْبَهٌ یَضِلُّ فِیهَا أَقْوَامٌ وَ یَهْتَدِی فِیهَا آخَرُونَ‌».(۱۵)

این روایت با سه متن متفاوت نقل شده است. لذا به هر سه متن اشاره شده و مورد بررسی قرار می‌گیرد:

متن اول:

«فَکَّرْتُ‌ فِی‌ مَوْلُودٍ یَکُونُ مِنْ ظَهْرِی، الْحَادِیَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِی، هُوَ الْمَهْدِیُّ الَّذِی یَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً تَکُونُ لَهُ غَیْبَهٌ وَ حَیْرَهٌ یَضِلُّ فِیهَا أَقْوَامٌ وَ یَهْتَدِی فِیهَا آخَرُون‌»(۱۶)؛ (به مولودی فکر می‌ کنم که از نسل من و یازدهمین فرزند است. او همان مهدی است که زمین را پُر از عدل و داد می ‌کند، همانطور که پُر از ظلم و جور شده است. برای او غیبت و سرگردانی است که گروه‌هایی در آن زمان گمراه شده و دیگران هدایت می‌ شوند).

متن دوم:

«فَکَّرْتُ‌ فِی‌ مَوْلُودٍ یَکُونُ مِنْ ظَهْرِ الْحَادِی عَشَرَ مِنْ وُلْدِی‌ هُوَ الْمَهْدِیُّ الَّذِی یَمْلَأُهَا قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً تَکُونُ لَهُ حَیْرَهٌ وَ غَیْبَهٌ یَضِلُّ فِیهَا أَقْوَامٌ وَ یَهْتَدِی فِیهَا آخَرُونَ»(۱۷)؛ (به مولودی فکر می‌ کنم که از نسل یازدهمین فرزند من است. او همان مهدی است که زمین را پُر از عدل و داد می‌کند، همان طور که پُر از ظلم و جور شده است. برای او غیبت و سرگردانی است که گروه‌هایی در آن زمان گمراه شده و دیگران هدایت می شوند.

متن سوم:

«وَ لَکِنِّی فَکَّرْتُ‌ فِی‌ مَوْلُودٍ یَکُونُ مِنْ ظَهْرِ الْحَادِی عَشَرَ، هُوَ الْمَهْدِیُّ، یَمْلَأُهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً، تَکُونُ لَهُ حَیْرَهٌ وَ غَیْبَهٌ، یَضِلُّ فِیهَا قَوْمٌ، وَ یَهْتَدِی بِهَا آخَرُونَ»(۱۸)؛ (به مولودی فکر می ‌کنم که از نسل یازدهمین است. او همان مهدی است که زمین را پُر از عدل و داد می‌کند، همانطور که پُر از ظلم و جور شده است. برای او غیبت و سرگردانی است که گروه‌هایی در آن زمان گمراه شده و دیگران هدایت می ‌شوند).

در عبارت اول؛ «مِنْ ظَهْرِی، الْحَادِیَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِی» و در عبارت دوم؛ «مِنْ ظَهْرِ، الْحَادِیَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِی» آمده و در عبارت سوم؛ «مِنْ ظَهْرِ، الْحَادِیَ عَشَرَ» بدون «وُلدی» ذکر شده است.

جهت تبیین این اختلاف نسخ به موارد ذیل توجه گردد:

اولاً؛ قرائت اول در تمام نسخه های خطی که این روایت را نقل کرده ‌اند وجود دارد. مانند: غیبت طوسی (مرکز احیاء تراث اسلامی به شماره ۱۲۰۶)، غیبت طوسی (کتابخانه آستان قدس رضوی به شماره ۲۰۹۰)، غیبت طوسی (مرکز احیاء تراث اسلامی به شماره ۳۷۵۸)، غیبت طوسی (مرکز احیاء تراث اسلامی به شماره ۳۷۶۴)، غیبت طوسی (کتابخانه آستان قدس رضوی به شماره۱۴۳۸۲)، اختصاص شیخ مفید (کتابخانه آیت الله حکیم در نجف اشرف)، کمال الدین و تمام النعمه (مرکز احیاء تراث اسلامی به شماره۲۹۳۶)، غیبت نعمانی (کتابخانه آستان قدس رضوی به شماره۱۷۵۴)، اثبات الوصیه (مرکز احیاء تراث اسلامی به شماره۲۵۵۰).(۱۹)

ثانیاً؛ در قرائت دوم لفظ (ظهر الحادی عشر) دلالت بر این ندارد که موصوف فرزند امام باشد بلکه منعوت خود امام است. چنانچه شیخ مفید نیز در ذیل همین روایت در کتاب الاختصاص و شیخ طوسی در الغیبه به آن نکته اشاره کرده و افزوده‌اند: قوله «مِنْ وُلْدِی» لیس بیاناً للحادى عشر فان المهدى(علیه السلام) هو ابن التاسع من ولده(علیه السلام) بل «من» تبعیضیه أى ان الامام الحادى عشر هو من ولدى.

ثالثاً؛ متن سوم بدون عبارت «ولدی» ذکر شده است، لذا هیچ اشاره‌ای به این ندارد که مراد از یازدهمین، یازدهمین از اوصیاء پیامبر(صلی الله علیه و آله) است یا یازدهمین از فرزندان علی(علیه السلام).

  1. بررسی روایت من ولدی اثنی عشر نقیباً:

از این روایت در نگاه اول چنین استفاده می‌شود که تمامی دوازده امام(علیه السلام) از فرزندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) می‌باشند و چون امیرالمومنین(علیه السلام) جزو ائمه معصومین بوده و از فرزندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیست، با این حساب عدد امامان سیزده خواهد بود. در متن روایت آمده است:

«عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) مِنْ وُلْدِیَ اثْنَا عَشَرَ نَقِیباً نُجَبَاءُ مُحَدَّثُونَ مُفَهَّمُونَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ یَمْلَأُهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً»(۲۰)؛ (امام باقر(علیه السلام) از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل می‌کند که فرمود: از فرزندانم دوازده نقیب و نجیب و محدث و تفهیم شده است که آخر آنان قائم بر حق است که زمین را از عدل و داد پر می‌کند، کما اینکه با ظلم و جور پر شده است).

در پاسخ به این روایت بایستی به دو نکته مهم توجه کرد:

اولاً؛ این روایت با همین سند در سایر منابع به شکل دیگری نقل شده است. که به دو مورد اشاره می‌ گردد:

الف) روایتی که به جای «اثنی عشر» از عبارت «احد عشر» استفاده شده است:

«عَن أَبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) مِنْ وُلْدِی أَحَدَ عَشَرَ نَقِیباً نُجَبَاءُ مُحَدَّثُونَ مُفَهَّمُونَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ، یَمْلَأُهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْرا».(۲۱)

ب) روایتی که به جای «من ولدی» از عبارت «من اهل بیتی» استفاده شده است:

«عَنْ أَبِی جَعْفَر(علیه السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) مِنْ أَهْلِ بَیْتِی اثْنَا عَشَرَ نَقِیباً نُجَبَاءُ مُحَدَّثُونَ مُفَهَّمُونَ وَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ یَمْلَؤُهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً».(۲۲)

ثانیاً؛ نظر به اینکه یازده تن از ائمه معصومین(علیهم السلام) از اولاد رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) هستند، بنابراین، از باب تغلیب، تمامی ائمه اثنی عشر را از اولاد و ذریه پیامبر(صلی الله علیه و آله) به شمار آورده‌اند. چنانچه در روایتی از رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) به آن تصریح شده و علی(علیه السلام) را از ذریه آن حضرت دانسته است.

«عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْمُوسَوِیِّ الْقَاضِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ حَفْصٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْمُثَنَّى عَنْ جَرِیرِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِیدِ الضَّبِّیِّ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ یَزِیدَ السَّمَّانِ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ (علیه السلام) قَالَ: دَخَلَ أَعْرَابِیٌّ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) … فَأَخْبِرْنِی یَا رَسُولَ اللَّهِ هَلْ یَکُونُ بَعْدَکَ نَبِیٌّ «قَالَ لَا أَنَا خَاتَمُ النَّبِیِّینَ وَ لَکِنْ یَکُونُ‌ بَعْدِی أَئِمَّهٌ مِنْ ذُرِّیَّتِی‌ قَوَّامُونَ‌ بِالْقِسْطِ کَعَدَدِ نُقَبَاءِ بَنِی إِسْرَائِیلَ أَوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ هُوَ الْإِمَامُ وَ الْخَلِیفَهُ بَعْدِی وَ تِسْعَهٌ مِنَ الْأَئِمَّهِ مِنْ صُلْبِ هَذَا وَ وَضَعَ یَدَهُ عَلَى صَدْرِی وَ الْقَائِمُ تَاسِعُهُمْ یَقُومُ بِالدِّینِ فِی آخِرِ الزَّمَانِ»(۲۳)؛ (امام حسین(علیه السلام) می‌فرماید: مرد اعرابی به محضر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آمده و عرض کرد: ای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مرا مطلع کن آیا بعد از تو نبی دیگری خواهد آمد؟ فرمود: نه! من خاتم پیامبران هستم. لکن بعد از من امامانی از ذریه من هستند که عدالت را برپا خواهند کرد. شمارش آنان به عدد نقبای بنی اسرائیل است. اولین آنها علی بن ابی طالب(علیه السلام) است که امام و جانشین پس از من است. سپس پیامبر دست خود را بر سینه من گذاشت و فرمود: نُه نفر از امامان، از نسل این است و قائم(علیه السلام) نهمین نفر آنان است و در آخر الزمان دین را برپای خواهد کرد).

همچنین روایتی که پنجمین فرزند از هفتمین فرزند پیامبر را همان قائم(علیه السلام) معرفی کرده، از باب تغلیب می‌باشد که در غیر این صورت عدد امامان معصوم(علیهم السلام) سیزده نفر خواهد شد! این درحالی استکه اولاً؛ در متن روایت؛ علی(علیه السلام) را نیز در جمع فرزندان حضرت شمارش کرده‌اند. ثانیاً؛ نام امام غائب و نام پدر ایشان در متن روایت مشخص شده است.(۲۴) ثالثاً؛ مشابه همین روایت از بیان ائمه معصومین(علیه السلام) صادر شده است که پنجمین از فرزندان هفتمین را امام قائم و غائب دانسته‌اند.(۲۵) لذا بر اساس این روایت، نمی‌توان به امام غائبی که سیزدهمین باشد معتقد شد. بنابراین، پنجمین فرزند از هفتمین فرزندان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) امام دوازدهم(علیه السلام) خواهد بود.(۲۶)

  1. بررسی حدیث لوح جابر ابن عبدالله:

در حدیث جابر ابن عبدالله انصاری عدد اوصیاء رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) را به نقل از لوح حضرت زهرا(سلام الله علیها) دوازده نفر از اولاد حضرت زهرا(سلام الله علیها) نقل می‌کند؛ احمدالحسن با استفاده از این روایت، خودش را نفر دوازدهم از فرزندان آن حضرت(سلام الله علیها) دانسته و این روایت را دلیل حقانیت خود می‌شمارد.

در پاسخ به این اشکال گفته می‌شود:

این روایات به چهار صورت نقل شده است که احمد بصری جهت سوء استفاده از آن، تنها به یک نوع از آنها متمسک شده است تا از این طریق بتواند به اغراض خود دست یابد. این چهار روایت عبارتند از:

الف. روایتی که در آن عدد اوصیاء از فرزندان حضرت زهرا(سلام الله علیها) را ۱۱ نفر دانسته و تعداد نام های علی را در آن چهار علی شمارش کرده است.

«عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ(علیه السلام) عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى فَاطِمَهَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) وَ قُدَّامَهَا لَوْحٌ یَکَادُ ضَوْؤُهُ یُغْشِی الْأَبْصَارَ فِیهِ اثْنَا عَشَرَ اسْماً ثَلَاثَهٌ فِی ظَاهِرِهِ وَ ثَلَاثَهٌ فِی بَاطِنِهِ وَ ثَلَاثَهٌ فِی آخِرِهِ وَ ثَلَاثَهُ أَسْمَاءَ فِی طَرَفِهِ‌ فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِیَ اثْنَا عَشَرَ فَقُلْتُ أَسْمَاءُ مَنْ هَؤُلَاءِ قَالَتْ هَذِهِ أَسْمَاءُ الْأَوْصِیَاءِ أَوَّلُهُمُ ابْنُ عَمِّی وَ أَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِی آخِرُهُمُ الْقَائِمُ قَالَ جَابِرٌ فَرَأَیْتُ فِیهَا مُحَمَّداً مُحَمَّداً مُحَمَّداً فِی ثَلَاثَهِ مَوَاضِعَ وَ عَلِیّاً عَلِیّاً عَلِیّاً عَلِیّاً فِی أَرْبَعَهِ مَوَاضِعَ»(۲۷)؛ (امام باقر(علیه السلام) به نقل از جابر بن عبدالله انصاری می‌فرماید: به نزد حضرت زهرا(سلام الله علیها) دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وارد شدم در حالیکه لوح نورانی مقابلش بود. در آن لوح ۱۲ اسم بود که سه اسم در رو و سه اسم در پشت و سه اسم در آخر و سه اسم در حاشیه اش بود. شمارش کردم دیدم درحالیکه ۱۲ اسم بودند. پس عرض کردم: اینها اسامی چه کسانی است؟ فرمود: اسامی اوصیاء است. اولین آنها پسر عمویم و یازده تن دیگر فرزندانم هستند که آخرین آنها قائم(علیه السلام) است. جابر گفت: پس در بین آنها سه محمد و چهار علی دیدم).

ب. روایتی که عدد اوصیاء را ۱۲ نفر دانسته و تعداد نام های علی را در آن چهار علی شمارش کرده است. در این روایت عبارت «من ولده» ذکر نشده است.

«عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام) عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ: «دَخَلْتُ عَلَى فَاطِمَهَ(سلام الله علیها) وَ بَیْنَ یَدَیْهَا لَوْحٌ فِیهِ أَسْمَاءُ الْأَوْصِیَاءِ فَعَدَدْتُ اثْنَیْ عَشَرَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ ثَلَاثَهٌ مِنْهُمْ مُحَمَّدٌ وَ أَرْبَعَهٌ مِنْهُمْ عَلِیٌّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ»(۲۸)، (امام باقر(علیه السلام) به نقل از جابر بن عبدالله انصاری می‌فرماید: به نزد حضرت زهرا(سلام الله علیها) وارد شدم در حالیکه لوحی از اسماء اوصیاء در مقابلش بود. پس شمارش کردم و ۱۲ تن بودند که آخر آنان قائم(علیه السلام) بود. سه تن از آنان محمد و چهار تن علی بود. درود خدا بر آنان).

ج. روایتی که در آن عدد اوصیاء از فرزندان را ۱۲ دانسته اما در شمارش تعداد نام علی به چهار علی اشاره کرده است. این بدین معناست که علی بن ابی طالب(ع) را داخل در این ۱۲ اوصیاء دانسته است. زیرا در بین فرزندان امیرالمومنین ۳ علی وجود دارد. نه ۴ علی.

«عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام) عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى فَاطِمَهَ(سلام الله علیها) وَ بَیْنَ یَدَیْهَا لَوْحٌ فِیهِ أَسْمَاءُ الْأَوْصِیَاءِ مِنْ وُلْدِهَا. فَعَدَدْتُ اثْنَیْ عَشَرَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ ثَلَاثَهٌ مِنْهُمْ مُحَمَّدٌ وَ أَرْبَعَهٌ مِنْهُمْ عَلِیٌّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ»(۲۹)؛ (امام باقر(علیه السلام) به نقل از جابر بن عبدالله انصاری می‌فرماید: به نزد حضرت زهرا(سلام الله علیها) وارد شدم در حالیکه لوحی از اسامی اوصیاء از فرزندانش در مقابلش بود. پس شمارش کردم و ۱۲ تن بودند که آخر آنان قائم(علیه السلام) بود. سه تن از آنان محمد و چهار تن علی بود. درود خدا بر آنان).

د. روایتی که در آن عدد اوصیاء از فرزندان حضرت زهرا(سلام الله علیها) را ۱۲ دانسته و تعداد نام علی را در بین آنان ۳ علی دانسته است.

«مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام) عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى فَاطِمَهَالله(سلام علیها) وَ بَیْنَ یَدَیْهَا لَوْحٌ فِیهِ أَسْمَاءُ الْأَوْصِیَاءِ مِنْ وُلْدِهَا فَعَدَدْتُ اثْنَیْ عَشَرَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ(علیه السلام) ثَلَاثَهٌ مِنْهُمْ مُحَمَّدٌ وَ ثَلَاثَهٌ مِنْهُمْ‌ عَلِیٌ‌‌»(۳۰)؛ (امام باقر(علیه السلام) به نقل از جابر بن عبدالله انصاری می‌فرماید: به نزد حضرت زهرا(سلام الله علیها) وارد شدم در حالیکه لوحی از اسامی اوصیاء از فرزندانش در مقابلش بود. پس شمارش کردم و ۱۲ تن بودند که آخر آنان قائم(علیه السلام) بود. سه تن از آنان محمد و سه تن علی بود).

اولاً در سند این روایت، ابی الجارود قرار گرفته است. وی بنیانگذار فرقه زیدیه جارودیه بوده و احتمال جعل و ایجاد انحراف در مذهب حقه تشیع توسط این فرد بسیار بالا است.

ثانیاً با توجه به وجود نسخه بدل در این روایت، احمدالحسن دچار ترجیح بلا مرجِح شده و با چشم پوشی از سایر روایات، فقط از روایت چهارم استفاده کرده است!

ثالثاً احمدالحسن با استفاده از روایت موسوم به وصیت، عدد اوصیاء را ۲۴ تن می‌داند و حال آنکه بر اساس روایت مورد تمسک خود در لوح جابر، عدد اوصیاء را ۱۳ تن دانسته و به کم و بیش اعتقادی ندارد! با این وجود دچار تعارض عددی شده و بایستی برای حل این مساله پاسخگو باشد.

منبع:

کتاب درسنامه نقد و بررسی جریان احمد الحسن بصری، علی محمّدی هوشیار، انتشارات تولی، قم، ۱۳۹۶ش، ص ۲۳۱ – ۲۴۹٫

پی نوشت:

(۱). یعنی مهدی نیز یکی از آن نه نفر است.

(۲). «حَدَّثَنَا أَبُو الْمُفَضَّلِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُطَّلِبِ الشَّیْبَانِیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ أَبُو مُزَاحِمٍ مُوسَى بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یَحْیَى بْنِ خَاقَان الْمُقْرِئُ بِبَغْدَادَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو بَکْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ الشَّافِعِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حَمَّادِ بْنِ مَاهَانَ الدَّبَّاغُ أَبُو جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنَا عِیسَى بْنُ إِبْرَاهِیمَ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَارِثُ بْنُ نَبْهَانَ قَالَ حَدَّثَنَا عِیسَى بْنُ یَقْطَانَ (یَقْظَانَ‌). عَنْ أَبِی سَعِیدٍ عَنْ مَکْحُولٍ وَ عَنْ وَاثِلَهَ بْنِ الأشفع (الأَسْقَعِ‌). عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ: دَخَلَ جُنْدَبُ بْنُ جُنَادَهَ الْیَهُودِیُّ مِنْ خَیْبَرَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ أَخْبِرْنِی… بِالْأَوْصِیَاءِ بَعْدَکَ لِأَتَمَسَّکَ بِهِمْ فَقَالَ یَا جُنْدَبُ أَوْصِیَائِی‌ مِنْ بَعْدِی بِعَدَدِ نُقْبَاءِ بَنِی إِسْرَائِیلَ فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّهُمْ کَانُوا اثْنَیْ عَشَرَ هَکَذَا وَجَدْنَا فِی التَّوْرَاهِ قَالَ نَعَمْ الْأَئِمَّهُ بَعْدِی اثْنَا عَشَرَ فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ کُلُّهُمْ فِی زَمَنٍ وَاحِدٍ قَالَ لَا وَ لَکِنَّهُمْ خَلَفٌ بَعْدَ خَلَفٍ … وَ مَاأَسَامِیهِمْ فَقَالَ تِسْعَهٌ مِنْ صُلْبِ الْحُسَیْنِ وَ الْمَهْدِیُّ مِنْهُمْ فَإِذَا انْقَضَتْ مُدَّهُ الْحُسَیْنِ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ ابْنُهُ عَلِیٌّ وَ یُلَقَّبُ بِزَیْنِ الْعَابِدِینَ فَإِذَا انْقَضَتْ مُدَّهُ عَلِیٍّ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ یُدْعَى بِالْبَاقِرِ فَإِذَا انْقَضَتْ مُدَّهُ مُحَمَّدٍ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ ابْنُهُ جَعْفَرٌ یُدْعَى بِالصَّادِقِ فَإِذَا انْقَضَتْ مُدَّهُ جَعْفَرٍ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ ابْنُهُ مُوسَى یُدْعَى بِالْکَاظِمِ ثُمَّ إِذَا انْتَهَتْ مُدَّهُ مُوسَى قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ ابْنُهُ عَلِیٌّ یُدْعَى بِالرِّضَا فَإِذَا انْقَضَتْ مُدَّهُ عَلِیٍّ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ یُدْعَى بِالزَّکِیِّ فَإِذَا انْقَضَتْ مُدَّهُ مُحَمَّدٍ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ عَلِیٌّ ابْنُهُ یُدْعَى بِالنَّقِیِّ فَإِذَا انْقَضَتْ مُدَّهُ عَلِیٍّ قَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ الْحَسَنُ ابْنُهُ یُدْعَى بِالْأَمِینِ ثُمَّ یَغِیبُ عَنْهُمْ إِمَامُهُمْ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ هُوَ الْحَسَنُ یَغِیبُ عَنْهُمْ قَالَ لَا وَ لَکِنِ ابْنُهُ الْحُجَّهُ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا اسْمُهُ قَالَ لَا یُسَمَّى حَتَّى یُظْهِرَهُ اللَّهُ». (خزاز رازى، على بن محمد، کفایه الأثر فی النصّ على الأئمه الإثنی عشر، ص۶۰)

(۳). «حدثنا عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ یَحْیَى الصُّوفِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ ثَابِتٍ عَنْ زِرِّ بْنِ حُبَیْشٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله): إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ یَمْلِکُهُ بَعْدِی اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً تِسْعَهٌ مِنْ صُلْبِ الْحُسَیْنِ أَعْطَاهُمُ اللَّهُ عِلْمِی وَفَهْمِی مَا لِقَوْمٍ یُؤْذُونَنِی فِیهِمْ لَا أَنَالَهُمُ اللَّهُ شَفَاعَتِی». (کفایه الأثر فی النص على الأئمه الاثنی عشر، ص۱۶۶)

(۴). «أَخْبَرَنَا أَبُو الْمُفَضَّلِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الشَّیْبَانِیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَلِیٍّ مُحَمَّدُ بْنُ زُهَیْرِ بْنِ الْفَضْلِ الْأُبُلِّیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْحُسَیْنِ عُمَرُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ رُسْتُمَ قَالَ حَدَّثَنِی إِبْرَاهِیمُ بْنُ یَسَارٍ الرَّمَادِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی سُفْیَانُ بْنُ عُتْبَهَ عَنْ عَطَا بْنِ السَّائِبِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله) یَقُولُ الْأَئِمَّهُ بَعْدِی اثْنَا عَشَرَ تِسْعَهٌ مِنْ صُلْبِ الْحُسَیْنِ وَ التَّاسِعُ مَهْدِیُّهُمْ».(کفایه الأثر فی النص على الأئمه الاثنی عشر، ص۲۳)

(۵). «أخبرنا أَبُو الْمُفَضَّلِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ زَکَرِیَّا عَنْ سَلَمَهَ بْنِ قَیْسٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ عَبَّاسٍ عَنْ أَبِی الْحَجَّافِ عَنْ عَطِیَّهَ الْعَوْفِیِّ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(صلیی الله علیه وآله) یَقُولُ: الْأَئِمَّهُ بَعْدِی اثْنَا عَشَرَ مِنْ صُلْبِ الْحُسَیْنِ تِسْعَهٌ وَالتَّاسِعُ قَائِمُهُمْ فَطُوبَى لِمَنْ أَحَبَّهُمْ وَالْوَیْلُ لِمَنْ أَبْغَضَهُمْ». (کفایه الأثر فی النص على الأئمه الاثنی عشر، ص۳۰)

(۶). «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مَابُنْدَاذَ قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ هِلَالٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلیی الله علیه وآله وسلم): لَمَّا أُسْرِیَ بِی إِلَى السَّمَاءِ أَوْحَى إِلَیَّ رَبِّی جَلَّ جَلَالُهُ فَقَالَ: یَا مُحَمَّدُ إِنِّی اطَّلَعْتُ عَلَى الْأَرْضِ اطِّلَاعَهً فَاخْتَرْتُکَ مِنْهَا فَجَعَلْتُکَ نَبِیّاً وَشَقَقْتُ لَکَ مِنِ اسْمِی اسْماً فَأَنَا الْمَحْمُودُ وَأَنْتَ مُحَمَّدٌ ثُمَّ اطَّلَعْتُ الثَّانِیَهَ فَاخْتَرْتُ مِنْهَا عَلِیّاً وَجَعَلْتُهُ وَصِیَّکَ وَخَلِیفَتَکَ وَزَوْجَ ابْنَتِکَ وَأَبَا ذُرِّیَّتِکَ وَشَقَقْتُ لَهُ اسْماً مِنْ أَسْمَائِی فَأَنَا الْعَلِیُّ الْأَعْلَى وَهُوَ عَلِیٌّ وَخَلَقْتُ فَاطِمَهَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَیْنَ مِنْ نُورِکُمَا ثُمَّ عَرَضْتُ وَلَایَتَهُمْ عَلَى الْمَلَائِکَهِ فَمَنْ قَبِلَهَا کَانَ عِنْدِی مِنَ الْمُقَرَّبِینَ یَا مُحَمَّدُ لَوْ أَنَّ عَبْداً عَبَدَنِی حَتَّى یَنْقَطِعَ وَیَصِیرَ کَالشَّنِّ الْبَالِی ثُمَّ أَتَانِی جَاحِداً لِوَلَایَتِهِمْ فَمَا أَسْکَنْتُهُ جَنَّتِی وَلَا أَظْلَلْتُهُ تَحْتَ عَرْشِی یَا مُحَمَّدُ تُحِبُّ أَنْ تَرَاهُمْ قُلْتُ: نَعَمْیَا رَبِّ فَقَالَ عَزَّ وَجَلَّ ارْفَعْ رَأْسَکَ فَرَفَعْتُ رَأْسِی وَإِذَا أَنَا بِأَنْوَارِ عَلِیٍّ وَفَاطِمَهَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ وَعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَعَلِیِّ بْنِ مُوسَى وَمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَعَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ وَالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ وَ م‌ح‌م‌د بْنِ الْحَسَنِ الْقَائِمِ فِی وَسْطِهِمْ کَأَنَّهُ کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ. قُلْتُ: یَا رَبِّ وَمَنْ هَؤُلَاءِ قَالَ: هَؤُلَاءِ الْأَئِمَّهُ وَهَذَا الْقَائِمُ الَّذِی یُحَلِّلُ حَلَالِی وَیُحَرِّمُ حَرَامِی وَبِهِ أَنْتَقِمُ مِنْ أَعْدَائِی وَهُوَ رَاحَهٌ لِأَوْلِیَائِی وَهُوَ الَّذِی یَشْفِی قُلُوبَ شِیعَتِکَ مِنَ الظَّالِمِینَ وَالْجَاحِدِینَ وَالْکَافِرِینَ فَیُخْرِجُ اللَّاتَ وَالْعُزَّى طَرِیَّیْنِ فَیُحْرِقُهُمَا فَلَفِتْنَهُ النَّاسِ یَوْمَئِذٍ بِهِمَا أَشَدُّ مِنْ فِتْنَهِ الْعِجْلِ وَالسَّامِرِی»‌. (کمال الدین و تمام النعمه، ج‌۱، ص۲۵۲)

(۷). الإختصاص، ۲۳۳٫

(۸). ادعای احمد بصری دقیقا مطابق با این گروه است که می‌گویند امامان شیعه ۱۳ و بیشتر است. چنانچه در کتاب «الاربعون حدیثا فی المهدیین ذریه القائم علیه السلام، ص۸۹» آورده اند که «إنه الامام الثالث عشر»!!!

(۹). کمال الدین و تمام النعمه، ج ۲، ص ۳۴٫

(۱۰). إثبات الهداه بالنصوص و المعجزات، ج‌۲، ص۲۴۷٫

(۱۱). عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‌۱، ص۶۴٫

(۱۲). إثبات الهداه بالنصوص و المعجزات، ج‌۲، ص۲۳۴٫

(۱۳). کمال الدین و تمام النعمه، ج‌۱، ص۲۸۰؛ مقتضب الأثر فی النص على الأئمه الإثنی عشر، المقدمه، ص۸؛ إعلام الورى بأعلام الهدى (ط – القدیمه)، ص۳۹۱؛ کشف الغمه فی معرفه الأئمه (ط – القدیمه)، ج‌۲، ص۵۰۷؛ إثبات الهداه بالنصوص و المعجزات، ج‌۲، ص۸۴؛ الإنصاف فی النص على الأئمه الإثنی عشر(علیهم السلام)، ترجمه رسولى محلاتى، عربی، ص۲۳۵؛ بحار الأنوار (ط – بیروت)، ج‌۵۱، ص۷۱٫

(۱۴). الاربعون حدیثا فی المهدیین ذریه القائم (ع)، ص۷٫

(۱۵). غیبت طوسی، ص۳۳۶٫

(۱۶). الامامه والتبصره، باب الغیبه ص۱۲۰؛ الکافی، الجزء الاول فی باب الغیبه ص۲۳۸ و الجزء الاول فی باب الغیبه ؛ کتاب کمال الدین، ص۲۸۹ باب ما اخبر به أمیر المؤمنین(علیه السلام) من وقوع الغیبه، حدیث اول؛ کتاب (الغیبه)، باب ۴، حدیث ۴، باب ما روی فی أن الأئمه اثنا عشر إماماً؛ مرآه العقول فی شرح أخبار آل الرسول، ج‌۴، ص۴۳ ؛ ۵ نسخه خطی از کتاب الغیبه شیخ طوسی(ره).

(۱۷). شیخ مفید، نسخه چاپی الاختصاص، ص۲۰۹ باب اثبات امامه الاثنی عشر ؛ شیخ طوسی، نسخه چاپی الغیبه، ص۶۵ و ص۳۳۶؛ همچنین در الهدایه الکبرى. البته در قدیمی ترین نسخه خطی الاختصاص که در کتابخانه آیت الله حکیم در نجف اشرف نگهداری می‌شود، عبارت «ظهری» ثبت شده است. همچنین در پنج نسخه خطی از الغیبه طوسی(ره) که تمامی آنها در مرکز تراث قم و کتابخانه آستان قدس نگهداری می‌شود، عبارت «ظهری» ثبت گردیده است.

(۱۸). دلائل الامامه ص۵۳۰ باب معرفه ما ورد من الاخبار فی وجوب الغیبه؛ إعلام الورى بأعلام الهدى، النص، ص۴۲۵٫

(۱۹). رسول ابلیس، ص۶۲ – ۷۴٫

(۲۰). کافی، ج‌۱، ص۵۳۴٫

(۲۱). الأصول السته عشر، ص۱۳۹٫

(۲۲). تقریب المعارف، ص۴۱۹٫

(۲۳). بحار الأنوار، ج‌۳۶، ص۳۴۲٫

(۲۴). دوازده جانشین، ص۱۴۵٫

(۲۵). «وَ عَنْهُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، عَنْ جَعْفَرٍ، عَنْ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ (عَلَیْهِمُ السَّلَامُ) قَالَ: إِذَا فُقِدَ الْخَامِسُ‌ مِنْ‌ وُلْدِ السَّابِعِ فَاللَّهَ اللَّهَ فِی أَدْیَانِکُمْ لَا یُزِیلُکُمْ أَحَدٌ عَنْهَا فَتَهْلِکُوا لَا بُدَّ لِصَاحِبِ الزَّمَانِ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ مِنْ غَیْبَهٍ حَتَّى یَرْجِعَ عَنْه». (لهدایه الکبرى، ص۳۶۱)

(۲۶). «وَ أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْجَوْهَرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ الْقَاضِی الْجِعَابِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ أَبُو جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ حَبِیبٍ الْجُنْدُ نَیْسَابُورِی عَنْ یَزِیدَ بْنِ أَبِی زِیَادٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی لَیْلَى قَالَ قَالَ عَلِیٌّ(علیه السلام)‌ کُنْتُ عِنْدَ النَّبِیِّ ص فِی بَیْتِ أُمِّ سَلَمَهَ إِذْ دَخَلَ عَلَیْنَا جَمَاعَهٌ مِنْ أَصْحَابِهِ مِنْهُمْ سَلْمَانُ وَ أَبُو ذَرٍّ وَ الْمِقْدَادُ وَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ فَقَالَ سَلْمَانُ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنْ لِکُلِّ نَبِیٍّ وَصِیّاً وَ سِبْطَیْنِ فَمَنْ وَصِیُّکَ … أَنَا أَدْفَعُهَا إِلَى عَلِیٍّ ثُمَّ قَالَ(علیه السلام) وَ أَنَا أَدْفَعُهَا إِلَیْکَ یَا عَلِیُّ وَ أَنْتَ تَدْفَعُهَا إِلَى ابْنِکَ الْحَسَنِ وَ الْحَسَنُ یَدْفَعُهَا إِلَى أَخِیهِ الْحُسَیْنِ وَ الْحُسَیْنُ‌ یَدْفَعُهَا إِلَى ابْنِهِ عَلِیٍّ وَ عَلِیٌّ یَدْفَعُهَا إِلَى ابْنِهِ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ یَدْفَعُهَا إِلَى ابْنِهِ جَعْفَرٍ وَ جَعْفَرٌ یَدْفَعُهَا إِلَى ابْنِهِ مُوسَى وَ مُوسَى یَدْفَعُهَا إِلَى ابْنِهِ عَلِیٍّ وَ عَلِیٌّ یَدْفَعُهَا إِلَى ابْنِهِ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ یَدْفَعُهَا إِلَى ابْنِهِ عَلِیٍّ وَ عَلِیٌّ یَدْفَعُهَا إِلَى ابْنِهِ الْحَسَنِ وَ الْحَسَنُ یَدْفَعُ إِلَى ابْنِهِ الْقَائِمِ ثُمَّ یَغِیبُ عَنْهُمْ إِمَامُهُمْ مَا شَاءَ اللَّهُ وَ یَکُونُ لَهُ غَیْبَتَانِ أَحَدُهُمَا (إِحْدَاهُمَا). أَطْوَلُ مِنَ الْأُخْرَى ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَیْنَا رَسُولُ اللَّهِ ص فَقَالَ رَافِعاً صَوْتَهُ الْحَذَرَ إِذَا فُقِدَ الْخَامِسُ‌ مِنْ‌ وُلْدِ السَّابِعِ مِنْ وُلْدِی». (کفایه الأثر فی النص على الأئمه الإثنی عشر، ص۱۴۷)

(۲۷). إعلام الورى بأعلام الهدى (ط – القدیمه)، ص۳۹۴؛ عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‌۱، ص۴۶؛ وسائل الشیعه، ج‌۱۶، ص۲۴۵؛ کمال الدین و تمام النعمه، ج‌۱، ص۳۱۱؛ بحار الأنوار (ط – بیروت) ، ج‌۳۶، ص۲۰۱٫

(۲۸). عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‌۱، ص۴۷؛ خصال، ج۲، ص۴۷۸؛ من لا یحضره الفقیه، ج‌۴، ص۱۸۰؛ کمال الدین و تمام النعمه، ج‌۱، ص۲۶۹٫

(۲۹). کمال الدین و تمام النعمه، ج‌۱، ص۲۶۹؛ الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج‌۲، ص۳۴۶؛ إعلام الورى بأعلام الهدى (ط – القدیمه) ، ص۳۸۶؛ کشف الغمه فی معرفه الأئمه (ط – القدیمه)، ج‌۲، ص۴۴۸؛ وسائل الشیعه، ج‌۱۶، ص۲۴۴٫

(۳۰). کافی، ج‌۱؛ ص۵۳۲٫

پایگاه اطلاع رسانی دفتر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

حجّه الاسلام علی محمدی هوشیار

علت دفن شدن امام حسن عسکری (علیه‌السلام) در حجره خودش

اشاره:

کی از آثار ظلم حامان غاصب و دشمنان اهل بیت این است که ائمه اهل بیت (علیهم‌السلام) از موطن شان آورا گردیده و در مکانهای مختلف پس از شهادت دفن شده اند. هرچند قبور و زیارتهای مطهر آنان در مناطق مختلف منشأ خیر و برکت برای شیعیان شده و حتی زیارتهای آنان در جاهای مختلف مایه هدایت می شوند. در این مقاله بیان شده که چرا امام حسن عسکری (علیه‌السلام) در حجره اش دفن گردیده است.

 

امام حسن عسکری (علیه‌السلام) فرزند امام علی النقی (علیه‌السلام) یازدهمین پیشوا و رهبر شیعیان در مدینه متولد شد و در سنین کودکی به خاطر وضع پیش آمده برای پدر گرامی شان که مجبور بودند در سامراء زندگی کنند، لذا همراه پدر به این شهر آمدند و تا آخر عمر شریف شان در این دیار زندگی کردند تا اینکه در سال ۲۶۰ هجری قمری روز جمعه ۸ ربیع الاول در اثر سمّی که از طرف خلیفه المعتمد به آن حضرت خورانده شده بود بعد از چند روز بیماری به شهادت رسیدند. زمانی که خبر شهادت آن حضرت در شهر منتشر شد ناله مردم بلند شد و بازار و مغازه ها تعطیل شد. بزرگان شهر اعم از حکومتی و غیر حکومتی، قضات، امراء، وکلاء، نویسندگان و سایر مردم در تشییع جنازه آن حضرت شرکت کردند و بعد از آنکه نماز بر پیکر مطهر آن حضرت خوانده شد در خانه ای که پیکر پدرشان مدفون شده بود دفن کردند.(۱)

و این امر که حضرت در خانه خود دفن شده از مسلمات تاریخ است. اما اینکه چرا امام (علیه‌السلام) را در قبرستان مسلمین دفن نکردند، باید گفت که انبیاء و ائمه و صلحاء در همه وقت سعی داشتند در ملکی که متعلق به خودشان است و کسی را داعیه تملک بر آن نیست، زندگی کنند و بعد از مرگ شان نیز در چنین مکانی مدفون گردند. چنانچه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در خانه خودش مدفون است و همان طور که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز نقل شده است بیشتر پیامبران در خانه های خود مدفون هستند.(۲)

به عنوان نمونه می توان به مدفن اسماعیل ذبیح الله (علیه‌السلام) اشاره کرد که درکنار کعبه در حجره اسماعیل (خانه اسماعیل) می باشد.

علاوه بر این در میان عرب رسم بر این بود که بزرگان قوم را در خانه ای در کنار هم دفن می کردند یعنی در جائی که اجدادشان در آن نقطه دفن شده بودند و این امر در مورد ائمه ای که در بقیع مدفون هستند، صادق است چرا که محل دفن ائمه بقیع علیهم السلام ابتدا منزل عقیل بن ابی طالب بود لذا ما شاهدیم که مادر امام علی (علیه‌السلام)، عباس عموی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و چهار امام بزرگوار علیهم السلام و…همگی در نقطه ای نزدیک هم مدفون هستند و اگر امام حسن عسکری (علیه‌السلام) نیز در مدینه رحلت می کردند، قطعا در این نقطه مدفون می شدند.

از آنجا که امام حسن عسکری (علیه‌السلام) دور از موطن اصلی خود بودند لذا قطعا وصیت و یا سفارش کرده بودند که در کنار پدر بزرگوار شان مدفون گردند.

در فقه اسلامی هم آمده است که مستحب است انسان مقبره ای داشته باشد که مالکیت آن از آن خودش باشد تا در آن دفن شود و هم چنین اقرباء و خاندانش در آن دفن گردند.(۳)

علاوه بر آنچه نقل شد باید به این نکته نیز اشاره نمود که در بیت یا خانه دفن کردن در آن عصر و زمان مرسوم و معهود بوده و اکثر بزرگان در خانه های شان دفن می شدند.(۴)

با توجه به مطالب ذکر شده معلوم می شود که چرا امام حسن عسکری (علیه‌السلام) و یا سایر ائمه معصومین علیهم السلام را در خانه های خودشان دفن کردند که به صورت خلاصه بیان می شود:

۱. اینکه انبیاء و ائمه معصومین علیهم السلام و صلحاء دوست داشتند در محلی که رحلت می کردند دفن شوند.

۲. در جامعه عرب رسم بر این بود که بزرگان قوم را در خانه های خود درکنار هم دفن می کردند.

۳. مستحب است که انسان برای خود و خاندانش مقبره ای مشخص داشته باشد.

۴. چنانچه ائمه پیشین علیهم السلام هم چه در بقیع و چه در کاظمین و سامراء از این روش استفاده کردند و در خانه و ملک شخصی خود مدفون شدند تا در آینده افراد مغرض نسبت به محل دفن آن حضرات ادعایی نداشته باشند.

پی نوشت:

  1. شیخ مفید، الارشاد، قم، موسسه آل البیت، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۳۳۶ و شوشتری، نور الله، احقاق الحق، قم، مکتبه آیت الله مرعشی نجفی، ۱۴۰۹ق، ج۲۹، ص۶۱.
  2. صالحی شامی، محمد، سبل الهدی و الرشاد، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۴ق،ج۱۰، ص۴۸۳.
  3. شیخ طوسی، المبسوط، تهران، حیدری، ۱۳۸۷ق، ج۱، ص۱۸۸.
  4. مازندرانی، محمد صالح، شرح اصول کافی، بی جا، بی تا، ج۶، ص۱۵۹.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

انس و علاقه ایرانیان به اهل بیت(علیه السلام)

ایرانیان از دیرباز مورد توجه ویژه پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ‌ و امامان شیعه ـ علیه السّلام ـ بوده اند و در احادیث بسیاری، اسلام ایرانیان با اهمیت تلقی گردیده و از ملت ایران بعنوان وفادارترین ملت ها به اسلام یاد شده است. بسیاری از این احادیث از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ قبل از اینکه ایرانیان اسلام را پذیرفته باشند صادر شده است همان طور که پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ پیش بینی نموده بود ملت ایران از همه ملتها حتی عرب که مرکز نزول وحی بود،‌ از اسلام بیشتر بهره گرفت و هیچ ملتی به اندازه مردم ایران تاکنون از منبع روشنایی بخش وحی پرتو نگرفته است.
با همه مشکلاتی که در قرون اولیه اسلام در راه شناخت فرهنگ اصیل اسلامی بود تا آنجا که ایمان و دین و دانش به گفته پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ گویا به ستاره ثریا آویخته و دست یازیدن به آن بسیار دشوار می نمود ایرانیان به آن دست یافتند و در رشته های مختلف علوم که در رابطه با شناخت اسلام و تبیین ایدئولوژی اسلامی بکار گرفته می شود از اعراب سبقت گرفتند و بالاخره همان طور که قرآن کریم پیش بینی نموده بود در رابطه با گسترش ایدئولوژی اصیل اسلامی جایگزین ملتی شدند که وحی آنها نازل شده بود. و به گفته متفکر شهید علامه مطهری: «ایرانیان بیش از هر ملت دیگر نیروهای خود را در اختیار اسلام و اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ قرار دادند و بیش از هر ملت دیگر در این راه صمیمیت و اخلاص نشان دادند، در این دو جهت هیچ ملتی به پای ایرانیان نمی رسد.»[۱]
در این مقال به پاره ای از ابراز ارادت و علاقه و خدمات ایرانیان نسبت به اسلام و ائمه معصومین ـ علیه السّلام ـ اشاره می کنیم:
سخن را با اولین مسلمانان ایرانی و بزرگترین صحابه پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ و دلسوزترین همراه حضرت علی ـ علیه السلام ـ سلمان فارسی شروع می کنیم. سلمان نخستین ایرانی بود که به پیامبر اسلام و دین مقدس آن ایمان آورد و در این راه آن قدر ابراز محبت و ارادت نسبت به پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ نمود تا مدال افتخار «السلمان منا اهل البیت» را به خود اختصاص داد[۲] و گوی سبقت را در محبت به پیامبر و اهل بیتش از همه اعراب ربود، به طوری که مورد حسادت و غبطه آنها قرار گرفت. سلمان فارسی شخصیتی است که بارها پیامبر بزرگوار اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ و امیر مومنان علی ـ علیه السلام ـ و ائمه معصومین ـ علیه السلام ـ از او به بزرگی و عظمت یاد کرده اند.
روزی سلمان فارسی داخل مسجد شد و پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ احترامش کرد، او را مقدم داشت و در بالای مجلس نشاند و از او با عظمت یاد کرد و وی را از خاصان مصطفی و آلش دانست و این کار مثل همیشه مورد اعتراض اعراب قرار گرفت. پیامبر بالای منبر رفت و در ضمن خطبه ای فرمودند: «… سلمان دریایی است که کم نمی شود و گنجی است که از بین نمی رود. سلمان از ما اهل بیت است که همواره حکمت و برهان از او می جوشد.»[۳]
حضرت علی ـ علیه السلام ـ بارها یار و غم خوار روزهای مظلومیت خود سلمان را ستوده است و این ها همه بخاطر ارادت و محبت سلمان فارسی به اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ بود چون همان طور که سلمان به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ عشق می ورزید بعد از رحلت آن حضرت جزء چهار نفری بود که از شیعیان وفاداران علی ـ علیه السلام ـ در کنار آن حضرت باقی ماند و علی ـ علیه السلام ـ هم بارها و بارها از او تمجید نمودند. حضرت در مورد سلمان به ابوذر گفت: «ای ابوذر، سلمان از باب های الهی است،‌ کسی که او را درست بشناسد و بپذیرد مؤمن است و کسی که او را انکار کند و فضایل او را نپذیرد کافر است و سلمان از ما اهل بیت است.»
منصور بزرج می گوید به امام صادق ـ علیه السلام ـ عرض کردم: ای آقای من! چه بسیار از شما یاد سلمان فارسی را می شنوم؟ فرمودند: نگو سلمان فارسی، بگو سلمان محمدی! آیا می دانی چرا از او یاد می کنم؟ عرض کردم نه. فرمود برای سه صفت: ۱. مقدم داشتن خواسته امیر مومنان ـ علیه السلام ـ برخواسته خودش، ۲. دوست داشتن فقراء، ۳. دوست داشتن علم و علماء.[۴]
آری ایرانیان بعد از اسلام همواره به اهل بیت ـ علیه السلام ـ عشق می ورزیدند و شهرهای آنها از پایگاه های اولیه تجمع شیعیان و دوستداران اهل بیت ـ علیه السلام ـ بودند. شهرهای قم، ری،‌ طبرستان، … مأمن ارادتمندان به اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ بود و ایرانیان بارها و بارها به طور پنهانی به خدمت ائمه ـ علیه السلام ـ می رسیدند و ضمن پرداخت وجوهات شرعی ابراز محبت و ارادت می نمودند و در حوادث تلخ و دشوار پناهگاهی برای سادات و علویان بودند و در آینده نیز طبق روایات بیشتر یاران و همراهان انقلاب بزرگ حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه ـ را ایرانیان تشکیل می دهند و با این کار ارادت و محبت خود به اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ را به اوج و نهایت درجه می رسانند.
نقل شده که امام صادق ـ علیه السلام ـ غلامی داشت که وظیفه اش نگه داشتن افسار مرکب آن حضرت بود. روزی که امام ـ علیه السلام ـ در مسجد بود و غلام بیرون مسجد نشسته و افسار مرکب امام را در دست داشت با گروهی از مردم خراسان رو به رو شد، مردی از آن گروه به غلام گفت: «آیا حاضری من به جای تو باشم و مملوک امام قرار گیرم و در مقابل همه اموالم برای تو باشد؟ من مال بسیاری دارم. هر چه می خواهی برو برای خودت بردار. غلام گفت باید از مولایم بپرسم» خدمت امام آمد جریان را گفت و امام غلام را نصیحتی کرد و گفت تو آزادی ولی غلام گفت من خدمت تو می مانم و آخرت را بر دنیا مقدم می دارم.[۵]
در زمان خلافت علی ـ علیه السلام ـ وقتی جنگ صفین اتفاق افتاد آن حضرت برای فرمانداران خود نامه فرستاد و آنهار را به کمک دعوت کرد. خواجه ربیع که از اصحاب امام بود با چهار هزار نفر از سپاه ری به سوی صفین حرکت کرد و امام با سپاه خود منتظر آنها بود، وقتی که آن لشکر رسید بی درنگ امام علی ـ علیه السلام ـ فرمان حرکت به سوی جبهه صفین را صادر کرد،[۶]این قطعه تاریخی بیانگر محبت ایرانیان به اهل بیت ـ علیه السلام ـ مخصوصاً علی ـ علیه السلام ـ می باشد.

قم و اهل بیت ـ علیهم السلام ـ

به طور قطع می توان گفت شهر قم اولین مرکز تشیع در ایران بوده است و بطور کلی قم از همان آغازاسلام مورد توجه ائمه اطهار ـ علیه السلام ـ بوده و در مورد این شهر و فضایل آن از زبان علی ـ علیه السلام ـ روایاتی وارد شده است و این شهر به عنوان حرم و پناهگاه اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ شمرده شده است. قم تنها شهری بوده است که در آن اثری از نام ابوبکر، عمر و عثمان دیده نمی شد و این امر و نظائر آن باعث شد که مردم آن مورد اتهام قرار گیرند، قتل عام و شکنجه شوند و هر نوع صدمه ای به آنان وارد آید. ولی با وجود این سختی ها و فشارها چون کوه در راه ایمان و عقیده خود استوار ماندند و تمامی این بلایا را به جان خریدند و از حمایت اهل بیت ـ علیه السلام ـ دست برنداشتند.[۷]
بطور کلی هر علوی و شیعی مذهبی که از دست حکام جبار عباسی می گریخت امیدش ایران و شهر قم بود و بدانجا پناه می برد و سخت مورد حمایت مردم قرار می گرفت. درزبان ائمه اطهار ـ علیه السلام ـ بر شهر قم، آشیانه آل محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ و مأوای فاطمیون و جایگاه شیعیانشان اطلاق شده است و در روایتی اهل قم انصار و یاوران اهل بیت ـ علیه السلام ـ خوانده شده اند، شهری با این صفات،‌ طبیعی است که به یکی از پناهگاه های عمده علویان تبدیل شود.[۸]خاک قم با قبول پیکر پاک و مطهر حضرت معصومه ـ سلام الله علیه فرزند بلافصل امام موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ در قله رفیع ارادتمندان به اهل بیت ایستاد و امروزه هم به برکت وجود آن حضرت شهر قم عملاً به پناهگاه شیعیان خالص و مرکز طلاب و علما و مراجع تقلید تبدیل شده است.

ایرانیان زمینه سازان ظهور حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه ـ

کلیه منابع روایی شیعه و سنی، پیرامون حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ اتفاق نظر دارند که آن بزرگوار بعد از نهضتی مقدماتی که برایش بوجود می آید، ظهور می کند … و یاران درفش های سیاه، ایرانی اند که زمینه ساز حکومت آن حضرت و آماده کننده مقدمات فرمانروایی وی می باشند،‌ در این روایات، اتفاق است که دو شخصیت وعده داده شده، سید خراسانی و یا هاشمی خراسانی و یاور او شعیب بن صالح هر دو ایرانی هستند. از جمله روایات ظهور بپا خاستن مردی از قم و یاران وی می باشد. از امام کاظم ـ علیه السلام ـ روایت شده است که فرمود: «مردی از قم، مردم را به سوی خدا دعوت می کند، افرادی گرد او جمع می شوند که قلب هایشان همچون پاره های آهن ستبر است که بادهای تند حوادث آنان را نمی لغزاند، از جنگ خسته نشده و نمی ترسند … .»[۹]
برخی روایات، تصریح دارد به اینکه فلسفه نام گذاری شهر مقدس قم مناسب با نام حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه ـ که قائم بحق است می باشد. عفان بصری از امام صادق ـ علیه السلام ـ روایت کرده: «آیا می دانی از چه رو این شهر را قم می نامند؟ عرض کردم خدا و رسولش آگاه ترند فرمود: همانا نام گذاری شده برای اینکه اهل قم، اطراف قائم ـ علیه السلام ـ گرد آمده و با وی قیام می نمایند و در کنار او ثابت قدم مانده و او را یاری می کنند.»[۱۰]
روایت پرچم های سیاه خراسان را که قبلاً یادآوری شد عده ای از علمای اهل سنت مانند ترمذی و احمد بن حنبل و … نقل کرده اند[۱۱] که عین عبارت حدیث این است «درفش هایی سیاه از خراسان خروج می کند که هیچ چیز قادر به برگرداندن آنها نیست تا اینکه در ایلیاء به اهتزاز در آیند»
در مورد طالقان هم روایاتی هست که در آنان از اهالی این منطقه به عنوان یاران آخر الزمان یاد شده است.[۱۲]

پی نوشت ها:

[۱] . شهید مطهری، خدمات متقابل، انتشارات صدرا، صفحه ۳۷۳.
[۲] . ابن هشام، السیره، ج ۲، ص ۲۲۴.
[۳] . جعفر مرتضی، سلمان فارسی،‌ترجمه حسنین، انتشارات اسلامی، ص ۱۴.
[۴] . نوری، میرزا حسین، نفس الرحمان فی فضایل السلمان، مؤسسه آفاق، ص ۱۳۳.
[۵] . علامه مجلسی،‌بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، بحار، ج ۵۰، صفحه ۸۷.
[۶] . بهجه الامال،‌ج۴، صفحه ۱۳۷.
[۷] . مختصر البلدان، ص ۲۶۴، تاریخ قم، ص ۱۶۶، معجم البلدان، ج ۴، ص ۱۷۵، تاریخ یعقوبی، ج ۱، ص ۱۴۴.
[۸] . تاریخ قم، ج۱، صفحه ۸۲، تهران، توس.
[۹] . محمد قمی، ترجمه عبدالملک قمی، بحار، ج ۶۰، صفحه ۲۱۶.
[۱۰] . همان.
[۱۱] . منن ترمذی، ج ۳،‌صفحه ۳۶۲.
[۱۲] . کنز العمال، ج۷، صفحه ۲۶۲.

منبع :مختار اصلانی- مرکز مطالعات و پژوهش های فرهنگی حوزه علمیه

شرح مناجات الراجین (۲)

سنت استدراج پیامد استکبار و سرپیچی از خدا

عامل خوف و رجا در همه کارهای اختیاری دنیوی و اخروی نقش‏ آفرین و تأثیرگذار است و انسان هر کار اختیاری عقلایی و حساب ‏شده را به امید رسیدن به خیر و نفع و یا از ترس ضرر و خطر انجام می دهد. چیزی که هست مؤمنان به خدا در اندازه معرفتشان به توحید و به خصوص توحید افعالی می کوشند که امید و ترسشان جهت الاهی پیدا کند. آنان به امید آنکه خداوند به آنان ثواب و پاداش خیر عنایت کند و گناهانشان را بیامرزد و از توفیقات خویش بهره مندشان سازد، به کارهای مختلفی می پردازند. همچنین از ترس آنکه دچار غضب و خشم الاهی گردند و خداوند در دنیا نعمت هایی را از آنها بازستاند و در آخرت به عذاب گرفتارشان گرداند، کارهایی را انجام می دهند. البته برخی که به مراتب عالی ایمان و تقرب به خدا ره‏ یافته اند، بیش از هر چیز از اینکه از لقا و جوار الاهی محروم گردند ترسناک و بیمناک هستند.
یکی از اموری که انسان سخت باید از آن بیمناک باشد، گرفتار شدن به سنت استدراج الاهی است که براساس آن خداوند به کافران و گنهکارانی که از طغیان و گناه دست برنمی دارند و هدایت و موعظه در آنان اثری نمی بخشد، مهلت می دهد تا بر گناه خود بیفزایند و سرانجام به عذاب ابدی گرفتار شوند. بر اساس این سنت الاهی، گاهی نعمت های ظاهری و مال فراوانی در اختیار گنهکاران قرار می گیرد و پیوسته بر آنها افزوده می شود و چه بسا این پندار در آنها پدید می آید که آن امکانات، وسایل رفاه، آسایش و لذت‏ جویی به پاس شایستگی آنان فزونی یافته است؛ در حالی که خداوند بدین وسیله می خواهد آنان غرق گناه و غفلت گردند و بار گناه خود را سنگین گردانند تا در نهایت با عذابی سخت و خوارکننده مواجه شوند. توضیح آنکه وقتی بندگان خدا قدر نعمت های الاهی را نمی دانند و ناسپاسی می کنند، برای اینکه متنبه و بیدار شوند در همین دنیا آنان را گوشمالی می دهد و با بلا و گرفتاری مواجه می گرداند. از این روی، خداوند در دو آیه قرآن می فرماید که ما وقتی بر قومی پیامبری می فرستیم آنها را به سختی ها و بلاها گرفتار می ‏سازیم تا راه توبه و تضرع به درگاه الاهی را پیش گیرند. در آیه اول خداوند می فرماید: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ؛(۱) «و به‏راستی [پیامبرانی] به سوی امت های پیش از تو فرستادیم و آنان را به تنگی و سختی و رنج و گزند بگرفتیم تا شاید زاری کنند».
در آیه دوم خداوند می فرماید:‌ وَ مَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَهٍ مِنْ نَبِیٍّ إِلاَّ أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ‌؛ (۲) «و ما هیچ پیامبری را در هیچ آبادی و شهری نفرستادیم مگر آنکه مردم آن را به سختی و تنگی و رنج گرفتار کردیم تا شاید زاری کنند».
اما برخی از مردم حکمت سختی ها و گرفتاری ها را درنیافتند و به جهت قساوت قلب راه انحراف و گمراهی پیش گرفتند و متنبه و بیدار نگشتند و به تضرع و زاری به درگاه خدا و پیروی از فرستادگان او نپرداختند. وقتی گوشمالی الاهی در آنها اثر نبخشید و آنان کماکان در غفلت و سرپیچی از حق باقی ماندند، خداوند سنت مهلت و استدراج را برای آنان رقم زد و در اثر این سنت الاهی رفته رفته بر نعمت ها و اموال آنان افزوده شد و چنان غرق نعمت های ظاهری دنیا و وسایل رفاه و خوش‏گذرانی گشتند که پنداشتند از عذاب الاهی مصون هستند و پیش خود گفتند اگر وعده انبیا راست بود ما باید عذاب می شدیم، نه اینکه این‏ همه نعمت در اختیارمان قرار گیرد. خداوند درباره قساوت و سرپیچی از حق و پیامد آن سنت استدراج می فرماید:
فَلَوْ لاَ إِذْ جَاءَهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا وَ لکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ‌ * فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ أَبْوَابَ کُلِّ شَیْ‌ءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَهً فَإِذَا هُمْ مُبْلِسُونَ‌؛(۳) «پس چرا هنگامی که عذاب ما به آنها رسید زاری نکردند؟ ولی دل هایشان سخت شد و شیطان کارهایشان را در نظرشان بیاراست. پس چون آنچه را بدان پند داده شدند فراموش کردند؛ درهای همه ‏چیز را بر آنان بگشودیم تا چون بدانچه داده شدند شادمان گشتند ناگهان بگرفتیمشان پس همان دم [از نجات و رحمت] نومید شدند».
در آیه دیگر خداوند در این ‏باره که مهلت و فرصتی که در اختیار کافران قرار گرفته به سود آنان نیست، بلکه برای آن است که به گناه خود بیفزایند تا سرانجام با عذابی سخت مواجه گردند می فرماید: وَ لاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ‌؛(۴) «و کسانی که‏ کافر شدند مپندارند مهلتی که ‏به‏آنان ‏می دهیم‏ خیر آنهاست، همانا مهلتشان‏ می دهیم‏ تا بر گناه [خود] بیفزایند و آنان را عذابی است خوارکننده».
همچنین در آیات دیگر خداوند می فرماید:
لاَ یَغُرَّنَّکَ تَقَلُّبُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی الْبِلاَدِ * مَتَاعٌ قَلِیلٌ ثُمَّ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهَادُ * لکِنِ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِلْأَبْرَارِ؛ (۵) «رفت ‏و آمد [سودجویی و کامیابی] کافران در شهرها تو را نفریبد، [این] برخورداری اندک است، پس جایگاهشان دوزخ است و بد آرامگاهی است. اما کسانی که از پروردگارشان پروا می کنند ایشان را بهشت هایی است که از زیر [درختان] آنها جوی ها روان است. در آنجا جاودانه باشند، پذیرایی ‏ای است از نزد خدا و آنچه نزد خداست برای نیکوکاران بهتر است».

ضرورت تعادل خوف و رجا در مؤمن

به هر حال، انسان صرف‏ نظر از خوشی ها و نعمت های دنیایی و امکاناتی که برایش فراهم است، باید نگران آخرت خود باشد و از آن بیم داشته باشد که گناهان او بخشوده نشود و گرفتار عذاب آخرت گردد و اگر مشاهده کرد که به موازات ارتکاب گناه نه فقط از نعمت های در اختیار او کاسته نشد، بلکه آنها افزایش نیز یافتند، باید به خود آید و بترسد از اینکه مشمول سنت استدراج الاهی گردیده باشد. از سوی دیگر باید به فضل و رحمت الاهی امیدوار باشد و امید داشته باشد که کسب لیاقت، مشمول عنایات و تفضلات الاهی گردد و از ثواب و پاداش الاهی بهره مند شود.
با توجه به ضرورت وجود همزمان خوف و رجا در مؤمن، در برخی از روایات حالت خوف و رجا از شرایط ایمان به شمار آمده است؛ در این ‏باره امام صادق علیه السلام می فرمایند: لا یَکونُ المؤمنُ مؤمناً حَتّی یَکونَ خائِفاً راجیاً وَ لا یَکونُ خائِفاً رَاجیاً حَتّی یَکونَ عاملاً لِمَا یَخافُ وَ یَرجُو؛ (۶) «مؤمن مؤمن نمی گردد تا آنکه ترسان و امیدوار باشد و ترسان و امیدوار نمی گردد مگر آنکه درصدد عمل به مقتضای آنچه از آن می ترسد و آنچه بدان امیدوار است برآید».
در روایت دیگر، امام باقر علیه السلام می فرمایند: إنَّهُ لَیسَ مِن عَبدٍ مؤمِنٍ إلاّ[وَ] فِی قَلبهِ نُورَانِ: نُورُ خِیفَهٍ، وَ نُورُ رَجاءٍ، لَو وُزِنَ هَذَا لَم یَزِد عَلَی هَذا، وَ لَو وُزِنَ هَذَا لَم یَزِد عَلَی هَذَا؛(۷) «هیچ بنده مؤمنی نیست، مگر آنکه در دلش دو نور است: نور ترس و نور امید، اگر این وزن شود از آن افزون نباشد و اگر آن وزن شود از این افزون نباشد».
ضرورت تعادل و همسانی بین خوف و رجا از آن ‏روست که اگر ترس انسان از حد بگذرد و فراتر از امید گردد باعث یأس از رحمت الاهی می شود و بالعکس اگر امید انسان از حد بگذرد، باعث امن از مکر الاهی می گردد. نباید از نظر دور داشت که کسب حالت خوف و رجا و رعایت تعادل بین آن دو کاری اختیاری و مورد رضای خداوند است و عبادت به حساب می آید. چون عبادت دارای دو اطلاق است: یکی عبادت به معنای خاص که تنها شامل عبادات توقیفی نظیر نماز، روزه و خمس می شود و دیگری عبادت به معنای عام که هر عمل نیکی که برای رضای الاهی انجام پذیرد مصداق آن به شمار می آید. بر این اساس، همان ‏طور که مطالعه قرآن و روایات عبادت به حساب می آید، ترس از خدا و امید به او و حفظ تعادل بین این دو حالت که مرضی خداست عبادت می باشد و مراتب و درجات عبادت در این مورد نیز تطبیق پیدا می کند.
در روایات برای عبادت اقسام و مراتبی ذکر شده؛ از جمله در روایتی امام صادق علیه السلام برای عبادت و عبادت‏ گزاران سه مرتبه برمی شمارند و می فرمایند: العِبادَهُ ثَلاثَهٌ: قَومٌ عَبَدوا اللهَ عَزَّ و جَلَّ خَوفاً فَتِلکَ عِبادَهُ العَبیدِ، وَ قَومٌ عَبَدُوا اللهَ تَبارَک وَ تَعالَی طَلَبَ الثَّوابِ فَتِلک عِبادَهُ الأُجَرَاء، وَ قَومٌ عَبَدُوا اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ حُبّاً لَهُ فَتِلک عِبادَهُ الأحرَارِ وَ هِیَ أفضَلُ العِبادَهِ؛(۸) «عبادت سه‏ گونه است: گروهی از ترس خداوند را عبادت می کنند، این عبادت بردگان است. گروهی برای ثواب و پاداش خدا را عبادت می کنند، این عبادت مزدگیران است و گروهی به جهت محبت به خدا وی را عبادت می کنند، این عبادت آزادگان و برترین عبادت است».
بر اساس این روایات، عالی ترین مرتبه عبادت مربوط به کسانی است که به عالی ترین مرتبه معرفت به خدا نایل آمده اند و دلشان مالامال از محبت و عشق به خدا گردیده و محرک و انگیزه آنها در همه کارها از جمله انجام عبادات، محبت و عشق به خداست. بی ‏شک سرآمد این گروه، پیشوایان معصوم ما هستند که دارای عالی ترین مراتب معرفت و کمال انسانی هستند و با توجه به معرفت حقیقی آنان به خداوند، از روی ترس و یا طمع در پاداش خدای را عبادت نمی کنند؛ بلکه چون خداوند را مجلای محبت و عشق کامل و شایسته عبادت یافته اند به عبادتش می پردازند. بر این اساس، امیرمؤمنان علی علیه السلام می فرمایند: إلَهی مَا عَبدتُکَ خَوفاً مِن عِقابِک، و لا طَمَعاً فِی ثَوابِک، وَ لکن وَجدتُک أهلاً لِلعبادَهِ فَعَبدتُک؛(۹) «خدایا، من از ترس عقاب و به طمع پاداشت تو را عبادت نکردم، بلکه تو را شایسته پرستش و عبادت یافتم، و آن گاه به عبادتت پرداختم».

گستره خوف و رجا در اولیای خدا

مسلماً اولیای خاص خدا که عبادت و رفتارشان ناشی از محبت و عشق به خداست و ترس از عذاب و امید و طمع در پاداش محرک آنان نیست، به حسب مرتبه ای که دارند، دارای خوف و رجا می باشند. آنان در مقام بندگی از آن می ترسند که حق محبت و شکرگزاری خدا را به جا نیاورند و در انجام وظیفه بندگی کوتاهی کنند و در عین حال، با توجه به سعه وجودی و ظرفیت هایی که در خویش می‏ یابند، امیدوار به رعایت حق بندگی خدا و شکرگزاری او هستند. البته چنان که از برخی روایات استفاده می شود، برخی از اولیای خاص خدا که مصداق بارز آنها رسول خدا صلی الله علیه ‏و ‏آله و اهل‏ بیت آن حضرت هستند، سراسر زندگی شان تجسم عبادت و بندگی خداست و از این روی دارای عالی ترین مرتبه خوف و رجا هستند و آن خوف و رجا به تبع اراده خداوند تحقق می ‏یابد، و هرجا خداوند اراده کند صفت خوف در آنان برانگیخته می شود و همچنین با اراده و خواست خدا حالت امید در آنان پدید می آید، و بی تردید متعلق خوف و امید آنان نیز تابع اراده الاهی است. این از آن‏ روست که آنان اختیار و تدبیر خویش را یک‏ سر به خدا سپرده اند و در قلمرو وجودی آنان، خداوند به جای آنان اراده و تدبیر می کند و خود از خداوند خواسته اند که به جای آنان تدبیر کند و برگزیند و آنان را بی نیاز از تدبیر، اراده و اختیار خودشان سازد.
إلَهی أغنِنِی بِتَدبیرِک لِی عِن تَدبِیرِی وَ بِاختیارِک عَنِ اختیَارِی؛(۱۰) «خدایا، با تدبیر و اختیار و گزینش خود مرا از تدبیر و اختیار خویش بی ‏نیاز گردان».
در این‏ باره در حدیث قدسی چنین آمده است:
لایزالُ عَبدی یَتَقرَّب إلیَّ بالنوافلِ مُخلصاً لی حَتّی أحبه، فإذا اَحبَبتُهُ کُنتُ سَمعُهُ الذی یَسمَعُ به، و بَصرَهُ الَّذی یُبصِرُ به، ویَدَهُ الَّتی یَبطِشُ بها إن سألنی أعطَیتُهُ، و إن استَعاذَنی أعَذتُه؛(۱۱) «پیوسته بنده به انجام مخلصانه نوافل و مستحبات به من تقرب می ‏جوید تا آنکه او را دوست می دارم و چون او را دوست داشتم، گوش او می گردم که بدان می شنود و چشم او می گردم که بدان می ‏نگرد و دست او می گردم که بدان برمی گیرد، او اگر چیزی از من درخواست کند بدو می بخشم و اگر به من پناه آورد به او پناه می دهم».
وقتی بنده به مرتبه ای از قرب الی الله رسید که خداوند تدبیر و اداره جوارح و اعضا و دل او را در اختیار گرفت و او نشنود مگر آنچه را خدا بخواهد و ننگرد مگر به آنچه خداوند بخواهد و تمام حرکات و سکنات او در مسیر رضایت الاهی باشد، خوف و امید او نیز جهت الاهی دارد و خداوند این دو صفت را در دلش پدید می آورد. پس دل آن بنده تربیت شده دربست در اختیار خداست و خطورات و اندیشه ها از مسیر اراده و مشیت الاهی بدان راه می ‏یابد و نه فقط چنان دلی چراگاه شیطان و جولانگاه اندیشه های باطل و هواهای نفسانی نمی گردد، بلکه استقلالاً نگرش و گرایش حلال به ما سوی الله نیز ندارد و تنها آنچه خواست خدا و مورد رضایت و صلاحدید اوست بدان راه می یابد و از جمله، با ولایت و تدبیر الاهی خوف و امید بدان راه می یابد و متعلق این دو حالت نفسانی را نیز خداوند مشخص و تعیین می کند. در زیارت پنجم جامعه درباره اهل ‏بیت عصمت و طهارت علیه السلام آمده است: وَ لَکمُ القُلُوبُ الَّتِی تَوَلَّی اللهُ رِیاضَتَهَا بِالخَوفِ و الرَّجاءِ و جَعَلهَا أوعیهً لِلشُّکرِ والثَّناء؛(۱۲) «شما را قلب ‏هایی است که خداوند عهده ‏دار و متصدی تمرین دادن آنها به خوف و رجا گردیده و آنها را ظرف ‏های شکر و ثنای خویش قرار داده است».
در روایت دیگر از امام رضا علیه السلام در این ‏باره که ائمه معصومین علیه السلام تسلیم خواست و مشیت الاهی هستند و آنچه را خداوند اراده کند و مورد مشیت او قرار می گیرد، می ‏خواهند و می‏ طلبند، آمده است.
قُلوبُنا أوعِیَهٌ لِمشیهِ اللهِ فَإذا شاءَ شِئنا؛(۱۳) «دل های ما ظرف های مشیت و خواست خداست، پس آنچه را او بخواهد و اراده کند ما اراده می کنیم و می خواهیم».
آری، آن ره ‏یافتگان به عالی ترین مراتب قرب الاهی و مقام بندگی خدا چنان محو جمال و جلال الاهی می شوند که اراده و مشیت خدا جای گزین اراده و مشیت آنها می گردد و خداوند خوف و امید در دلشان پدید می آورد، و هرگاه خداوند صلاح دانست، به اموری که موجب خوف می گردد توجه می‏ کنند، از آن جهت که خداوند بخواهد توجهشان به عقوبت های الاهی جلب می گردد. آنان در پی آن هستند که هرچه را خداوند در وجودشان قرار داده در راه بندگی خدا صرف کنند و حقیقت بندگی چنین اقتضایی دارد. در جایی که خدا می ‏خواهد شاد می شوند و هرگاه خدا بخواهد غمگین می شدند، هرجا که خداوند بخواهد ترسان می شوند و چون خداوند بخواهد که به آتش و عذاب الاهی توجه یابند، بدان توجه می کنند و از لهیب و شراره های نابودگرش ضجه می ‏زنند و فریاد می کشند و در واقع، رفتار آنان نمایانگر این واقعیت است که بهترین مورد ظهور و بروز امکانات و حالات و نعمت هایی که خداوند در اختیار انسان نهاده، همان مواردی است که در ایشان ظهور یافته است.

خوف و رجای بایسته در روایات

اگر ما درصدد آن باشیم که خوف و رجا را در خودمان ایجاد و یا تقویت کنیم تا بدین وسیله به انجام واجبات و ترک گناهان موفق گردیم، برای این منظور باید به مطالعه آیات و روایات و مباحث اخلاقی و بهره بردن از دریافت های عقلی روی آوریم. ضمناً بکوشیم تا تعادل بین دو حالت خوف و رجا حفظ گردد. خوف از عذاب الاهی، بر امید به ثواب و آمرزش الاهی غلبه نیابد و بالعکس امید و ثواب و پاداش الاهی، بر خوف از عذاب غلبه نیابد. گرچه ما مدعی هستیم که از خداوند و عذاب او می ترسیم و به بهشت و رضوان الاهی امیدواریم، اما آیا این ادعا با واقعیت تطبیق دارد و ما واقعاً از عذاب جهنم می ترسیم و به پاداش و ثواب الاهی امید داریم؟ بجاست که در این ‏باره چند روایت ذکر کنیم تا حقیقت امر برای ما روشن گردد.
در طلیعه یکی از حکمت های نهج ‏البلاغه – که در پاسخ به شخصی که از امیرمؤمنان علی علیه السلام درخواست موعظه کرد ایراد شده و دربردارنده نصایح و موعظه هایی ارزشمند و تأثیرگذار است، تا آنجا که در پایان آن حکمت، مرحوم رضی می ‏نگارد: «اگر در نهج ‏البلاغه جز این حکمت وجود نداشت، همین حکمت برای اندرز دادن کافی بود، این سخن حکمتی رسا و عامل بینایی انسان آگاه و عبرت آموز صاحب اندیشه است». – امیرمؤمنان علی علیه‏السلام می فرمایند: لا تََکن مِمَّن یَرجُو الآخِرَهَ بِغَیرِ عَمَل، وَ یُرَجِّی التَّوبَهَ بِطُولِ الأمَلِ، یَقولُ فی الدُّنیا بِقَولِ الزَّاهِدینَ، وَ یَعمَلُ فِیهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبینَ…؛(۱۴) «همچون کسی مباش که بدون عمل صالح آرزوی آخرت کند و با آرزوی دراز توبه را به تأخیر اندازد. درباره دنیا چون پارسایان سخن گوید، ولی بسان دنیاپرستان عمل کند».
مؤمنان راستین به رضوان الاهی و بهشت امید دارند و برای دست‏ یابی به این امید و آرمان، عمل صالح انجام می ‏دهند و از کارهای ناشایست که مانع دست ‏یابی به رضوان الاهی و گرفتار شدن به خشم و غضب الاهی است باز می ایستند. اما افراد سست‏ عنصر که ایمان در جانشان ننشسته است، آرزوی رسیدن به سعادت و بهشت را دارند، اما به عمل صالح که آن آرزو را محقق می ‏سازد دست نمی ‏یازند و خود را به گناه می آلایند و در عین حال آرزوی بخشش دارند. پیوسته با پیش کشیدن آرزوهای پی‏ در پی و دراز توبه را به تأخیر می اندازند و بدین وسیله خود را از آلودگی ها پاک نمی‏ سازند و از رضوان‏ الاهی‏ محروم می گردند.
همچنین امام صادق علیه السلام در پاسخ به کسی که از آن حضرت درباره گروهی از مدعیان دروغین دوستی آن حضرت که به گناهان دست می ‏یازند و می گویند که به بخشش خداوند امیدواریم، فرمود: کذِبُوا، لَیسُوا لَنَا بِمُوَالٍ، أولَئِک قَومٌ تَرَجَّحَت بِهِمُ الأمانیُّ مَن رَجَا شَیئاً عَمِلَ لَهُ، وَ مَن خَافَ مِن شَیءٍ هَرَبَ مِنه؛(۱۵) «دروغ گفته اند، آنان دوستان ما نیستند، آنان مردمی هستند که آرزوها بر آنان چیره گشته و آنان را به این سو و آن سو می برد. هر کس به چیزی امیدوار باشد، برای رسیدن به آن تلاش می کند و هر کس از چیزی بترسد از آن می‏ گریزد».
در جای دیگر، امیرمؤمنان علی علیه السلام در بیانی کوبنده و هشدار دهنده درباره کسی که در پی بندگی خدا نیست و ادعا می کند که به خدا امید دارد، می فرمایند:
یَدَّعِی بِزَعمِهِ أنّهُ یَرجُو اللهَ! کذِبَ وَ العَظیمِ. ما بَالُهُ لا یَتَبَیَّنُ رَجاؤهُ فِی عَمَلِهِ؟! فَکلُّ مَن رَجَا عُرِفَ رَجاؤهُ فِی عَمَلِهِ وَ کلُّ رَجَاءَ الاّ رَجَاءَ اللهَ تَعالَی فَإنَّهُ مَدخُولٌ وَ کلُّ خَوفٍ مُحَقَّقٌ إلاّ خَوفَ اللهِ فَإنَّه مَعلولٌ. یَرجُو اللهَ فِی الکبیرِ وَ یَرجُو العِبادَ فِی الصَّغیرِ، فَیُعطِی العَبدَ ما لا یُعطِی الرَّبَّ. فَمَا بالُ اللهِ جَلَّ ثَناوُهُ یُقَصَّرُ بِهِ عَمَّا یُصنَعُ بِهِ لِعبادِهِ. أ تَخَافُ أن تکونَ فِی رَجَائِک لَهُ کاذِباً، أو تَکونُ لا تَرَاهُ لِلرَّجاء مَوضِعاً؟! وَ کذَلک إن هُوَ خَافَ عَبداً مِن عَبیدِهِ أعطَاهُ مِن خَوفِه مَا لا یُعطِی رَبَّهُ فَجعَلَ خَوفَهُ مِنَ العِبادِ نَقداً وَ خَوفَهُ مِن خَالقِهِ ضِمَاراً وَ وَعداً؛(۱۶) «به گمان خود ادعا می کند که امیدش به خداست، سوگند به خدای عظیم که دروغ می گوید. چه می شود او را که [اگر راست گوید چرا] امیدش در کردارش نمایان نیست؟ پس هر کس به خدا امید داشته باشد، امیدش در کردارش آشکار گردد. هر امیدی جز امید به خدا ناخالص است و هر ترسی جز ترس از خدا نادرست است. در کارهای بزرگ به خدا امید دارد و در کارهای کوچک به بندگان، اما حق بندگان را ادا کند و حق خدا را بر زمین گذارد. پس چگونه است شأن خدا که بزرگ و ستودنی است و در حق او کوتاهی می شود و حق او کمتر از حق بندگان رعایت می شود؟ آیا می ترسی امیدت به خدا دروغ باشد، یا او را سزاوار امید بستن نمی دانی؟ امیدوار دروغین، اگر از بنده خدا ترسناک باشد، حق او را چنان رعایت کند که حق پروردگار خود را آن گونه رعایت نمی کند. بدین گونه ترس از بندگان را نقد و آماده و ترس از خداوند را وعده و نسیه پندارد».
چگونه است که افراد غافل و بی بهره از معرفت ناب توحیدی امید به خداوند و نعمت های لایزال بهشتی و سعادت ابدی دارند و برای تحقق این امید و خواسته تلاش نمی کنند؛ اما برای رسیدن به خواسته های ناچیز دنیوی سر از پا نمی شناسند و آرام نمی گیرند. به عنوان نمونه، برای دریافت وام ناچیزی چقدر رفت‏ و آمد می کنند و وقت صرف می کنند و دنبال ضامن می روند و با خواهش و تمنا و صرف آبروی خویش و زحمت فراوان بدان دست می ‏یابند. اما برای دست‏ یابی به خواسته های عظیمی چون نعمت های ابدی آخرت و رهایی از عذاب ‏های سهمگین آخرت اقدامی نمی کنند و همت و عمل آنان برای این خواسته اندک است و قابل مقایسه با همت و تلاشی که صرف رسیدن به خواسته های ناچیز دنیوی می کنند نیست. آنان برای گرفتن وام آن همه تلاش و رفت‏ و آمد می کنند و تازه ممکن است بدان دست نیابند، اما برای دریافت نعمت های ابدی آخرت اقدامی ‏نمی کنند و بی تفاوت ‏اند و شاید به ‏زحمت نماز واجبشان را بخوانند. در این صورت، ادعای امیدواری به خدا دروغ و عاری از حقیقت است. چون اگر به راستی به خدا امید می داشتند، متناسب با آن امید تلاش می کردند و با دعا، تضرع، عبادت، عمل صالح و پالایش درون از پلشتی ها و آلودگی ها می کوشیدند تا بدان امید دست یابند.

پی نوشت ها :

۱٫ انعام(۶)، ۴۲٫
۲٫ اعراف(۷)، ۹۴٫
۳٫ انعام(۶)، ۴۳-۴۴٫
۴٫ آل عمران(۳)، ۱۷۸٫
۵٫ همان، ۱۹۶-۱۹۸٫
۶٫ کلینی، کافی، ج ۲، ص ۷۱، ح ۱۱٫
۷٫ همان، ح ۱۳٫
۸٫ حر عاملی، وسائل ‏الشیعه، ج ۱، باب ۹، ص ۶۲، ح ۱۳۴٫
۹٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۱، باب ۱۰۱، ص ۱۴، ح ۴٫
۱۰٫ مفاتیح ‏الجنان، دعای عرفه.
۱۱٫ ابی محمد حسن الدیلمی، ارشاد القلوب، ج ۱، ص ۸۳٫
۱۲٫ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۱۰۲، باب ۵۷، ص ۱۶۴، ح ۶٫
۱۳٫ همان، ج ۲۵، باب ۹، ص ۳۳۶، ح ۱۶٫
۱۴٫ نهج ‏البلاغه، حکمت ۱۵۰٫
۱۵٫ کلینی، کافی،ج ۲، ص ۶۸، ح ۶٫
۱۶٫ نهج البلاغه، خطبه ۱۶۰٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

دعاى امام سجاد(علیه السلام) هنگام حلول ماه رمضان

بسم الله الرحمن الرحیم«(۱)

الحمد لله الذى هدانا لحمده، و جعلنا من اهله لنکون لاحسانه من الشاکرین و لیجزینا على ذلک جزاء المحسنین (۲) و الحمد لله الذى حبانا بدینه، و اختصنا بملته، و سبلنا فى سبل احسانه لنسلکها بمنه الى رضوانه حمدا یتقبله منا و یرضى به عنا (۳) و الحمد لله الذى جعل من تلک السبل شهره شهر رمضان، شهر الصیام، و شهر الاسلام، و شهر الطهور، و شهر التمحیص و شهر القیام الذى انزل فیه القرآن، هدى للناس و بینات من الهدى و الفرقان ».

سپاس خدائى را سزاست، که ما را براى سپاسگزارى خود راهنمائى نمود، و از سپاسگزاران قرار داد، تا براى احسان و نیکیش از شکرگزاران باشیم، و ما را بر آن سپاسگزارى پاداش نیکوکاران دهد، و سپاس خدائى را سزاست که دین خود را به ما عطا نمود، و ما را جزو ملت خویش(اسلام) اختصاص داد، و در راههاى احسان و نیکیش رهنمون کرد،تا به وسیله نعمتش در آن راه ها رفته و به سوى رضا و خوشنودیش دست یابیم، سپاسى که آن را از ما بپذیرد، و به وسیله آن از ما خوشنود گردد.

 سپاس خدائى را که رمضان را براى ما ماه تزکیه قرار داد

و سپاس خدائى را سزاست که ماه خود رمضان را، ماه صیام و روزه، و ماه اسلام، و ماه تزکیه، و ماه تصفیه و پاک کردن (از گناهان)، و ماه قیام و ایستادن (براى نماز در شبها یا به پا خاستن در احیاى اسلام و جهاد در راه خدا) را یکى از آن راه هاى احسان قرار داد، آن چنان ماهى که قرآن در آن فرو فرستاده شد، در حالى که براى مردم راهنما (ى از گمراهى) و نشانه هاى آشکار رهبرى، و جدا کننده میان حق و باطل است.

«(۴) فابان فضیلته على سائر الشهور بما جعل له من الحرمات الموفوره، و الفضائل المشهوره، فحرم فیه ما احل فى غیره اعظاما، و حجر فیه المطاعم و المشارب اکراما و جعل له وقتا بینا لا یجیز – جل و عز – ان یقدم قبله، و لا یقبل ان یؤخر عنه (۵) ثم فضل لیله واحده من لیالیه على لیالى الف شهر و سماها لیله القدر تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر سلام، دائم البرکه الى طلوع الفجر على من یشاء من عباده بما احکم من قضائه ».

خداوند ماه صیام را بر سایر ماه ها برترى بخشید

پس برترى آن را بر ماه هاى دیگر به سبب حرمت ها و گرامى داشتن هاى بسیار و فضائل و برترى هاى آشکار که براى آن قرار داد، هویدا گردانید، و در آن ماه از جهت بزرگ داشت، آنچه را که در ماههاى دیگر حلال کرده حرام نمود، و خوردنی ها و آشامیدنی ها را در (روزهاى) آن منع کرد، و براى آن وقت آشکارى (معینى) قرار داد، که خداى بزرگ و توانا جائز و روا نمى داند که پیش انداخته شود و نمى پذیرد که از آن وقت به تاخیر افتد. سپس (عبادت و بندگى در) شب (قدر) آن را به (عبادت در) شبهاى هزار ماه برترى داد، و آن را شب قدر نامید (شبى که خداى تعالى اجلها و روزی ها و هر امرى که حادث مى شود را مقدر مى فرماید) در آن شب (بسیارى از) فرشتگان و روح (که مخلوقى است بزرگتر از فرشته) به فرمان پروردگارشان بر هر که از بندگانش بخواهد با قضا و قدرى که محکم و استوار کرده (که تغییر و تبدیلى در آن نیست).

درود فرشتگان بر عابدان شب قدر

براى هر کارى (که خدا مقدر فرموده) فرود مى آیند، آن شب سلام و درود (فرشتگان) است (بر آنانى که براى نماز به پاى ایستاده یا در حال رکوع و سجودند، یا آنکه شب سلامتى و رهائى از ضرر و زیان شیاطین است) که برکت و خیر آن تا آشکار شدن روشنى صبح، دائم و پایدار است.

«(۶) اللهم صل على محمد و آله و الهمنا معرفه فضله و اجلال حرمته، و التحفظ مما حظرت فیه، و اعنا على صیامه بکف الجوارح عن معاصیک، و استعمالها فیه بما یرضیک حتى لا نصغى باسماعنا الى لغو، و لا نسرع بابصارنا الى لهو (۷) و حتى لا نبسط ایدینا الى محظور، و لا نخطو باقدامنا الى محجور و حتى لا تعى بطوننا الا ما احللت، و لا تنطق السنتنا الا بما مثلت، و لا نتکلف الا ما یدنى من ثوابک، و لا نتعاطى الا الذى یقى من عقابک، ثم خلص ذلک کله من رئاء المرائین، و سمعه المسمعین، لا نشرک فیه احدا دونک، و لا نبتغى فیه مرادا سواک.

خدایا توفیق روزه با ترک معاصى به ما عطا فرما

بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست، و شناسائى برترى آن را (بر ماههاى دیگر) و بزرگ داشتن حرمت و حقش را (که قیام و ایستادگى بر آن واجب است) و دورى گزیدن از آنچه را که منع و حرام کرده اى به ما الهام نما، و ما را به روزه داشتن آن به وسیله باز داشتن اندام از گناهان و به کار بردن آنها به آنچه تو را خوشنود مى گرداند یارى فرما، تا با گوشهامان سخن بیهوده گوش ندهیم، و با چشمهامان به سوى بازى (کارهائى که انسان را از مقصود باز دارد)، نشتابیم. و تا دستهامان را به حرام دراز ننمائیم، و با پاهامان به سوى آنچه منع و حرام گشته نرویم. و تا شکمهامان نگاه ندارد و گرد نیاورد جز آنچه (خوردنى و آشامیدنى) که تو حلال و روا گردانیده اى. و زبانهامان گویا نشود جز به آنچه (قرآن مجید و گفتار پیامبر اکرم و ائمه معصومین علیهم السلام) تو خبر داده و بیان فرموده اى (اشاره به آداب روزه دارى و پرهیز از گناهان در حال روزه دارى است) و رنج نکشیم جز در آنچه (عبادت خدا و خدمت به خلق) که به پاداش تو نزدیک گرداند، و به جا نیاوریم جز آنچه که از کیفر تو نگاه دارد.

سپس همه آن کردارها را از ریا، و خودنمائى خود نمایان و از سمعه و شنیدن شنوندگان خالص و پاکیزه گردان که از آن کسى را با تو شریک نگردانیم، و جز تو در آن مقصود و خواسته اى نطلبیم.

«(۸) اللهم صل على محمد و آله، وقفنا فیه على مواقیت الصلوات الخمس بحدودها التى حددت و فروضها التى فرضت،و وظائفها التى وظفت، و اوقاتها التى وقتت (۹) و انزلنا فیها منزله المصیبین لمنازلها الحافظین لارکانها المؤدین لها فى اوقاتها على ما سنه عبدک و رسولک صلواتک علیه و آله فى رکوعها و سجودها و جمیع فواضلها على اتم الطهور و اسبغه و ابین الخشوع و ابلغه.

بار خدایا توفیق نمازگزاردن کامل به ما مرحمت فرما

بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست،و ما را در آن بر اوقات نمازهاى پنجگانه با حدود و احکامش، که مقرر نموده اى و واجباتش که واجب کرده اى و شروط و اوقاتش که شرط و تعیین گردانیده اى آگاه فرما. و ما را در نماز همچون کسانى قرار ده که مراتب شایسته آن را دریافته و ارکان و جوانب آن را نگهدارندگانند. آن را در اوقات خود به همان طریقى که بنده و فرستاده تو که درودهایت بر او و بر آل او باد، در رکوع و سجود و همه فضیلتها و درجات رفیعه اش قرار داده، با کاملترین طهارت و پاکى، و رساترین خشوع و فروتنى به جا آورنده اند.«(۱۰)

و وفقنا فیه لان نصل ارحامنا بالبر و الصله،و ان نتعاهد جیراننا بالافضال و العطیه، و ان نخلص اموالنا من التبعات و ان نطهرها باخراج الزکوات و ان نراجع من هاجرنا، و ان ننصف من ظلمنا و ان نسالم من عادانا حاشا من عودى فیک و لک فانه العدو الذى لا نوالیه و الحزب الذى لا نصافیه »

.خدایا در این ماه احسان بارحام و جیران و تزکیه اموال توفیقمان ده

و ما را در آن ماه توفیق ده که با نیکى فراوان و بخشش، به خویشان خود نیکى کنیم و با احسان و عطا از همسایگان جویا شویم، و دارائیهامان را از مظالم و آنچه از راه ظلم و ستم به دست آمده خالص و آراسته نمائیم، و آنها را با بیرون کردن زکاتها پاک کنیم (که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده: «ملعون کل مال لا یزکى » از خیر و نیکى دور است هر مال و دارئى که زکوه آن داده نشود) و به کسى که از ما دورى گزیده باز گردیم (به او بپیوندیم) و به کسى که به ما ظلم و ستم نموده از روى (آنچه که مقتضى) انصاف و عدل(است) رفتار کنیم و با کسى که به ما دشمنى نموده آشتى نمائیم، جز کسى که در راه تو و براى تو با او دشمنى شده باشد، زیرا او دشمنى است که او را دوست نمى گیریم، و حزب و گروهى است که با او از روى دل دوستى نمى کنیم.

«(۱۱) و ان نتقرب الیک فیه من الاعمال الزاکیه بما تطهرنا به من الذنوب، و تعصمنا فیه مما نستانف من العیوب حتى لا یورد علیک احد من ملائکتک الا دون ما نورد من ابواب الطاعه لک و انواع القربه الیک (۱۲) اللهم انى اسئلک بحق هذا الشهر، و بحق من تعبد لک فیه من ابتدائه الى وقت فنائه، من ملک قربته او نبى ارسلته او عبد صالح اختصصته ان تصلى على محمد و آله، و اهلنا فیه لما وعدت اولیائک من کرامتک و اوجب لنا فیه ما اوجبت لاهل المبالغه فى طاعتک و اجلعلنا فى نظم من استحق الرفیع الاعلى برحمتک.

و ما را توفیق ده که در آن به سوى تو تقرب جسته نزدیک شوم، به وسیله کردارهاى پاکیزه و آراسته که ما را به آن از گناهان پاک کنى (بیامرزى) و در آن ما را حفظ کرده و نگاهدارى از اینکه بخواهیم عیوب و زشتی ها (کردارهاى ناشایسته) را از سر گیریم، تا هیچ یک از فرشتگانت (که نویسندگان اعمال هستند گناهان ما را) بر تو پیشنهاد ننمایند، جز آنکه کمتر باشد از اقسام طاعت و بندگى براى تو، و انواع تقرب به سوى تو که ما به جا آوردیم.

خدایا در این ماه توفیق تقرب به پیشگاهت بما مرحمت فرما

بارخدایا از تو درخواست مى نمایم به حق این ماه و به حق کسى که در آن از آغاز تا انجامش در عبادت و بندگى براى تو کوشیده، از فرشته اى که او را مقرب ساخته اى، یا پیغمبرى که فرستاده اى، یا بنده شایسته اى که برگزیده اى، که بر محمد و آل او درود فرستى و ما را در آن براى کرامت و ارجمندى که به دوستانت وعده داده اى سزاوار گردان، و آنچه که براى کوشش کنندگان در طاعت و فرمانبریت واجب و لازم کرده اى براى ما لازم نما،و به رحمت و مهربانیت ما را در صف کسانى (انبیاء و اوصیاء علیهم السلام) که سزاوار بالاترین مرتبه (بهشت) هستند قرار ده.«(۱۳)

اللهم صل على محمد و آله، و جنبنا الالحاد فى توحیدک، و التقصیر فى تمجیدک، و الشک فى دینک، و العمى عن سبیلک، و الاغفال لحرمتک، و الانخداع لعدوک الشیطان الرجیم (۱۴) اللهم صل على محمد و آله، و اذا کان لک فى کل لیله من لیالى شهرنا هذا رقاب یعتقها عفوک او یهبها صفحک فاجعل رقابنا من تلک الرقاب، واجعلنا لشهرنا من خیر اهل و اصحاب (۱۵) اللهم صل على محمد و آله،و امحق ذنوبنا مع امحاق هلاله، و اسلخ عنا تبعاتنا مع انسلاخ ایامه حتى ینقضى عنا و قد صفیتنا فیه من الخطیئات، و اخلصتنا فیه من السیئات ».

خدایا در این ماه از سهل انگارى ها و فریب شیطان حفظمان فرما

بار خدایا، بر محمد و آل او درود فرست، وما را در توحید و یگانگیت از عدول و بازگشتن (شرک آوردن آشکار و نهان) و در بزرگ داشتنت از تقصیر و کوتاهى و در دینت (اسلام) از شک و دو دلى و از راهت (به دست آوردن رضا و خوشنودیت) از کورى (گمراهى) و براى حرمتت (آنچه قیام به آن واجب است) از سهل انگارى،و از دشمنت (شیطان رانده شده) فریب خوردن، دور گردان. بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست، و هرگاه در هر شب از شبهاى این ماه براى تو بندگانى باشد که عفو و بخشیدنت آنها را آزاد مى نماید، یا گذشتت ایشان را مى بخشد پس ما بندگان را از آن بندگان قرار بده، و ما را براى این ماه، از بهترین اهل و یاران (برگزیدگان) قرار ده. بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست، و با کاسته شدن ماه آن گناهان ما را بکاه، و با بپایان رسیدن روزهایش بدی ها و گرفتاری هاى ما را از ما بکن تا اینکه این ماه از ما بگذرد در حالى که ما را از خطاها پاکیزه گردانیده و از بدی ها خالص و آراسته ساخته باشى.

«(۱۶) اللهم صل على محمد و آله،و ان ملنا فیه فعدلنا و ان زغنا فیه فقومنا،و ان اشتمل علینا عدوک الشیطان فاستنقذنا منه (۱۷) اللهم اشحنه بعبادتنا ایاک، و زین اوقاته بطاعتنا لک، و اعنا فى نهاره على صیامه، و فى لیله على الصله و التضرع الیک، و الخشوع لک، و الذله بین یدیک حتى لا یشهد نهاره علینا بغفله، و لا لیله بتفریط (۱۸) اللهم و اجعلنا فى سائر الشهور و الایام کذلک ما عمرتنا و اجعلنا من عبادک الصالحین الذین یرثون الفردوس هم فیها خالدون، و الذین یؤتون ما اتوا و قلوبهم و جله، انهم الى ربهم راجعون، و من الذین یسارعون فى الخیرات و هم لها سابقون ».

خدایا ماه رمضان را براى ما ماه عبادت و طاعت قرار بده

بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست. و اگر در آن از حق برگردیم ما را (بر آن) بازگردان و اگر در آن عدول نموده براه کج رفتیم ما را به راه راست آور، و اگر دشمن تو شیطان ما را احاطه کرده فرا گیرد از او رهائیمان ده. بار خدایا ماه رمضان را از عبادت، و پرستش ما مملو و پر گردان، و اوقات آن را به طاعت و فرمانبرى ما براى تو آراسته نما و ما را در روزش بروزه داشتن و در شبش به نماز و زارى بسوى (درگاه) تو و فروتنى و خوارى در برابر تو، یارى فرما تا روزش بر ما به غفلت و بیخبرى و شبش به تقصیر و کوتاهى (در عمل) گواهى ندهد. بار خدایا ما را در باقى ماهها و روزها تا زمانى که زنده مان مى دارى همچنین (بطورى که براى ماه رمضان درخواست شد) قرار ده، و ما را از بندگان شایسته ات بگردان که (الذین یرثون الفردوس هم فیها خالدون، (سوره ۲۳، آیه ۱۱) آنان بهشت را به میراث مى برند در حالى که در آن جاوید هستند گفته اند: بهشت مسکن و جایگاه پدر ما حضرت آدم على نبینا و آله و علیه السلام بوده پس هرگاه به فرزندان او داده شود مانند آن است که از او به آنها ارث رسیده) و از آنانى قرار بده که آنچه (صدقات) را مى دهند در حالى که دلهاشان از (اندیشه) بازگشت به سوى پروردگارشان ترسان است و از آنان که در نیکی ها مى شتابند، و ایشان براى آن نیکی ها بر دیگران پیشى گیرنده اند.«(۱۹)

اللهم صل على محمد و آله فى کل وقت و کل اوان و على کل حال عددما صلیت على من صلیت علیه، و اضعاف ذلک کله بالاضعاف التى لا یحصیها غیرک انک فعال لما ترید».

خدایا درود بیکران و بى حد خود را بر محمد و آل او فرست

بار خدایا درود فرست بر محمد و آل او، در هر هنگام و هر زمان و بر هر حال به شماره درودى که فرستاده اى بر هر که درود فرستاده اى، و چندان برابر همه آنها به چندان برابرى که جز تو آنها را نتواند شمرد، زیرا تو هر چه را بخواهى بجا آورنده اى انجام کار، تو را ناتوان نمى گرداند و مانعى آن را باز نمى دارد. (۱)

پى نوشت ها:

۱-صحیفه سجادیه، ص ۲۸۲، فیض الاسلام روزه،

منبع :سید حسین موسوى راد لاهیجى؛درمان بیماریهاى روح و جسم صفحه ۶٫

تجلی قرآن در سیره معصومین:مزد رسالت

سلسله مقالات تجلی قرآن در سیره ی معصومین(علیهم السلام) در نشریه شماره/۲۲ متوقف شد و همکاری من با نشریه عمدتاً به نوشتن مقالات «روش صحیح حفظ قرآن» منحصر شد. از این شماره به بعد اگر مشیت خداوند اقتضا کند و الطاف و توفیقات او یار شود، نوشتن این سلسله مقالات را ادامه خواهیم داد. در شماره های قبلی نشریه شش قسمت با عنوان «تجلی قرآن در سیره معصومین» تقدیم شد و اینک هفتمین قسمت از آن مجموعه را با هم پی می گیریم.

با مطالعه در زندگی فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و توجه به رفتارها و سخنان آن حضرت بخوبی درخشش نور ایات قرآن و تجلی آنها در مرحله ای بسیار متعالی در سیره ی شریف ایشان، آشکار می شود. در حقیقت اخلاق و رفتار و سخنان آن حضرت تجسم زیبا و شکوهمندی از ایات قرآن کریم بود. قدرت عظیم روحی آن حضرت بعد از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) باعث ایجاد فضایی شد تا در آن چراغ های پرنور آ یات قرآن روشن بماند و طوفان فتنه ها نتواند این چراغ ها را خاموش کند. در حالی که مصیبت رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و حادثه غصب خلافت حضرت علی (علیه السلام) ضربات عظیم و شکننده ای بر روح شریفش وارد می کرد، ضرباتی که اگر بر کوه ها نازل می شد، آنها را متلاشی می کرد.برای بیان میزان توجه آن حضرت به قرآن مجید و جهاد مستمر ایشان جهت انتشار معارف قرآن و جلوگیری از آمیخته شدن معارف آن با اعمال سران حکومت زمان، در اذهان مردم، عباراتی از خطبه فدکیه آن حضرت را می آوریم.

حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای جلوگیری از تخریب بنای شکوهمند دین توحیدی بوسیله اعمال منافقان، مبارزه ای را شروع کرد و منتظر فرصتی بود تا این جهاد را در جامعه اسلامی ـ یعنی شهر مدینه ـ به ثمر برساند.

دستور جهاد با منافقان مثل جهاد با کفار قبلاً از طرف پروردگار به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) صادر شده بود. خداوند می فرماید:

«یا ایها النّبی جاهِد الکفّار وَ المنافقین و َاغلُظ علیهم وَ مأواهم جهنّم وبئس المصیر». (سوره ی توبه، ایه ی۷۳) این ایه عیناً و به همین صورت در سوره ی تحریم، ایه ی ۹ هم آمده است. جهاد اعم از قتال است، یعنی همیشه بمعنی جنگ و مقابله نظامی نیست. جهاد با منافقان در ابتدا بمعنی تلاش و کوشش گسترده جهت معرفی رفتارهای آنها و جلوگیری از آمیخته شدن اعمال و سخنان منافقان با معارف حقیقی قرآن مجید و سنّت های رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و امر به معروف و نهی از منکر و… می شود.

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ـ طبق فرمان خداوند ـ در اواخر عمر مبارک خویش جهاد با منافقان را شروع کرد، چون جهاد با کفار موجب شکست های پی در پی آنها و از هم پاشیدن اساس شرک و بت پرستی در جزیره العرب شده بود.

بعد از رحلت آن حضرت پرچم مبارزه و جهاد با منافقان باید به دست امیر مؤمنان علی (علیه السلام) برافراشته می شد، اما آن حضرت در موقعیت بسیار خطرناکی قرار گرفته بود.

و راهی جز سکوت و تحمّل حوادث و صبری تلخ وجود نداشت، اما خطر بسیار عظیمی دین توحیدی را تهدید می کرد و آن اختلاط اعمال و رفتارهای منافقان با معارف حقیقی دین بود. یعنی دستگاه خلافت برای موجّه نشان دادن اعمال غیر شرعی خود، شروع به انتشار دروغ ها و نسبت دادن کارهای خود به سخنان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کرده بود و برای امیر مؤمنان علی (علیه السلام) و حضرت فاطمه (سلام الله علیها) به عنوان حامیان حقیقی دین خدا، امکان فعالیت اجتماعی علنی و مبارزه آشکار با حکومت زمان وجود نداشت. تا اینکه «فدک» را که منطقه ای مشتمل بر باغات و مزارع متعددی بود و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) طبق فرمان خداوند، آن را به دخترش فاطمه زهرا (سلام الله علیها) عطا کرده بود، غصب کردند.

در جریان غصب فدک فرصتی برای حضرت زهرا (سلام الله علیها) بدست آمد تا به وظیفه خود در مورد جهاد با منافقان عمل کند؛ لذا با گروهی از بانوان به مسجد رفته و در حضور ابو بکر و اجتماعی از مؤمنان خطبه ای را ایراد فرمود. این خطبه از جهات مختلفی لازم است مورد بررسی و مطالعه قرار گیرد. ولی ما در ـ اینجا به مناسبت موضوع مقاله ـ فقط اشاره ای به بعضی از عبارات آن خواهیم داشت.

خطبه با حمد پرودگار و شکر او شروع می شود: «الحمد للّه علی ما أنعم و له الشّکر علی ما ألهم…» و بعد از بیان حقایق رفیعی در صفات و افعال خداوند فرمود: «وأشهد أن أبی محمداً عبده ورسوله…» و بعد از توصیفی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مطالبی از حکمت معارف و احکام عبادی مثل: ایمان و نماز و زکات و روزه و حج و اطاعت از اهل بیت عصمت و طهارت (علیه السلام) و امامت و جهاد و… بیان فرموده و سرانجام با اشاره ای به معاد و قیامت و مجازات غاصبان و ستمگران خطبه را به پایان برده است.

در قسمتی از این خطبه می فرماید:

«کتاب خداوند روبروی شما است، امور آن درخشان و پرچمهایش برافراشته و نواهی آن آشکار و اوامرش واضح است؛ ولی شما آن را پشت سرخود انداخته اید، ایا اراده کرده اید که از آن صرف نظر کنید؟! یا برخلاف آن حکم کنید؟!

حضرت وقتی موضوع غصب فدک را متذکر می شود، می فرماید:

«ای پسر ابو قحافه! ایا در کتاب خداوند آمده است که تو از پدرت ارث ببری؛ ولی من از پدرم ارث نبرم؟! «لقد جئت شیئاً فریا»۱ (تو امر شگفت انگیز و نا شناخته ای آورده ای) ایا از روی عمد کتاب خدا را ترک کردید و آن را پشت سر خود انداختید؟!»

بعد از این عتاب در مورد اصل بی اعتنایی به قرآن مجید و مخالفت عملی با آن، به تعدادی از ایات در مورد موضوع ارث استشهاد کرده و بعد از آن فرمود:

«ایا خداوند ایه ای را مخصوص شما قرار داده و پدرم را از شمول آن ایه خارج ساخته است؟ و یا اینکه من و پدرم پیرو یک دین واحد نیستیم، و از همدیگر ارث نمی بریم؟! یا اینکه شما به عام و خاص قرآن از پدرم و پسر عمویم [علی بن ابی طالب (علیه السلام)] داناترید؟!

در مقابل استدلالهای روشن و محکم و کوبنده حضرت فاطمه (سلام الله علیها)، ابو بکر بجای تسلیم و اعتراف به نادرستی کاری که مرتکب شده بود، یعنی غصب فدک، متوسل به دروغی شد که قبلاً آن را ساخته بود، گفت: پدر شما فرمود: ما پیامبران از خود مالی را بعنوان ارث باقی نمی گذاریم!

در مقابل این دروغ که غاصبان فدک آن را ساخته و به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت داده بودند، حضرت فاطمه (سلام الله علیها) توجه حاضران در مسجد را به قرآن مجید معطوف نمود و فرمود:

«رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هرگز از کتاب اللّه روی گردان نبود و هرگز بر خلاف احکام آن عمل نمی کرد. ایا شما اجتماع کرده اید برنیرنگ و فریب و بهانه های دروغین؟! این کار شما بعد از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شبیه همان کارهایی است که در زمان حیات ایشان انجام می دادید! ایا از یاد برده اید که خداوند می فرماید:

«یرِثُنی وَ یرِثُ مِن آلِ یعقوبَ؛ تا ارث ببرد از من و ارث ببرد از آل یعقوب». و [فرمود] «وَ وَرِثَ سُلَیمانَ داوُد؛ و سلیمان از داود ارث برد».

حضرت فاطمه (سلام الله علیها) با استناد به این دو ایه، دروغی را که غاصبان ساخته و به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ـ بعد از رحلتش ـ نسبت داده بودند، آشکار ساخت، به گونه ای که ابو بکر در مقابل این استدلال تسلیم شد و قباله ی فدک را آماده کرد تا به آن حضرت تسلیم کند، البته با فتنه انگیزی بعضی از افراد و با دسیسه های سیاسی، از این کار ممانعت به عمل آمد.

منبع : بشارت – خرداد و تیر ۱۳۸۳، شماره ۴۱٫

ابو قتاده انصاری (حارث بن ربعی)

 اسم او، حارث و به قولی نعمان یا عمرو است. او فرزند «ربعی بن بَلدَمه انصاری» و مشهور به کنیه ‏اش «ابو قتاده» بود. او از قبیله خزرج و مادرش کبشه دختر «مطهر بن حرام» است. ابو قتاده در زمره اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و از شجاعان و دلاوران کم نظیر و افاضل یاران آن حضرت به شمار می آید که به «فارس رسول اللَّه صلی الله علیه و آله » (یعنی یکه سوار پیامبر) معروف بود. مورخان معتقدند: «ابو قتاده» در تمامی غزوه ‏ها و جنگ‏ های صدر اسلام همراه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بوده، منتها درباره حضور وی در بدر بر یک رأی و نظرِ واحد نیستند، لذا برخی او را از بدریون می ‏دانند و جمعی بر این عقیده ‏اند که او در جنگ احد به بعد حضور داشته است.(۱) ابو قتاده ملازم رکاب علی ابو قتاده از یاران مخلص و با وفای امیرالمؤمنین علیه‏السلام به شمار می ‏آید، او در تمامی جنگ ‏های زمان خلافت آن حضرت حضور داشته و در جمل و صفین و نهروان ملازم رکاب امام علیه‏السلام بود.(۲) ابو قتاده والی مکه امیرالمؤمنین علیه‏السلام هنگامی که به خلافت رسید، «خالد بن عاصی بن هاشم بن مغیره مخزومی» را که از سوی عثمان والی مکه بود، عزل کرد و «ابو قتاده انصاری» را بر آن شهر گماشت ولی پس از مدتی ابو قتاده را نیز از ولایت مکه برکنار نمود(۳)و قثم فرزند عباس را به جای او منصوب کرد و قثم تا زمانی که امیرالمؤمنین علیه‏السلام به شهادت رسید در مکه ولایت و حکومت داشت.(۴) ابو قتاده و آمادگی برای جنگ جمل موقعی که امیرالمؤمنین علیه‏السلام آماده حرکت به سوی بصره و جنگ با ناکثین بود، ابو قتاده مطالبی گفت که حکایت از ایمان عمیق او به ولایت امیرالمؤمنین علیه‏السلام و وفاداری در راه آن حضرت داشت.(۵) حضور در جنگ نهروان و عزیمت به مدینه امیرالمؤمنین علیه‏السلام در جنگ خوارج (پس از آن که از هدایت آنها مأیوس شد) سپاه خود را آرایش داد و فرماندهی میمنه را به «حجر بن عدی» و میسره را به «شبث بن ربعی» یا «معقل بن قیس ریاحی» و سواره نظام را به «ابو ایوب انصاری» و پیاده نظام را به «ابوقتاده انصاری» سپرد. در این نبرد که هفت صد یا هشت صد تن از صحابی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله از مدینه در رکاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام حضور داشتند، فرماندهی آنان را به «قیس بن سعد بن عباده» واگذار نموده و خود حضرت در قلب لشکر قرار گرفت.(۶) خطیب بغدادی نقل می‏ کند: هنگامی که امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام از جنگ با نهروانیان فارغ شد، ابو قتاده انصاری با شصت یا هفتاد نفر از اصحاب انصار رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه مراجعت نمود و ابتدا به دیدار عایشه شتافت. آن دو گفت و گوهای زیادی درباره حضرت علی علیه‏السلام و اقدامات او و سخنان رسول خدا درباره علی علیه‏السلام انجام دادند… در پایان عایشه گفت: ای ابو قتاده، نباید چیزی مانع این شود که من حقی درباره علی بن ابی‏طالب بگویم و آن حق این است که: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می ‏فرمود: تفترق اُمتی علی فرقتین، تمرق بینهما فُرقه مُحَلِّقونَ رؤسهم مُحفّونَ شواربهم… یقرأون القرآن لا یتجاوز تراقیهم، یقتلهم أحبّهم إلیّ و أحبّهم الی اللَّه تعالی؛ امت من به دو گروه تقسیم می‏ شوند: یکی از این دو گروه سرهای خود را می‏ تراشند و سبیل‏ه ای خود را کوتاه می‏ کنند و…، قرآن می‏ خوانند اما قرآن از گلوی آنها تجاوز نمی ‏کند، این گروه را کسانی می‏ کشند که نزد من و نزد خداوند محبوب‏ ترند. چون عایشه اقرار به حق کرد و علی علیه‏السلام و یارانش را که کشندگان خوارج بودند، محبوب‏ترین افراد نزد خدا و رسول اعلام کرد، ابو قتاده گفت: ای عایشه، آیا تو این حقیقت را می‏دانی؟! پس چرا با علی علیه‏السلام چنین کردی؟! (و جنگ جمل را بپا داشتی؟) عایشه از جواب طفره رفت و گفت: ای ابو قتاده، برای امر خدا اندازه و مقدار معینی است و برای این اندازه اسباب و وسایلی است،….(۷) وفات ابو قتاده ابوقتاده در سال ۳۸ یا ۴۰ هجری در کوفه و در زمان خلافت امیرالمؤمنین علیه‏السلام در گذشت. حضرت بر جنازه او نمازگزارد و بر او شش یا هفت بار تکبیر گفت. و قول دیگری هم در وفات او آمده که: وی در سال ۵۴ هجری در مدینه از دنیا رفت و سن او در آن زمان ۷۰ یا ۷۲ سال بوده است.(۸)

پی نوشت ها:

۱- ر. ک: الاصابه، ج ۷، ص ۳۲۷ ؛ اسد الغابه، ج ۵، ص ۲۷۴ ؛ تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۶۱ – ۱۵۹

۲- اسد الغابه، ج ۵، ص ۲۷۵ ؛ الاصابه، ج ۷، ص ۳۲۹ ؛ رجال طوسی، ص ۶۳

۳- ظاهراً علت برکناری ابو قتاده از ولایت مکه، جهت فراخوانی او به همراهی با حضرت در جنگ جمل، صفین و نهران بوده است

۴- شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۴۰

۵- تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۵۱

۶- همان، ج ۵، ص ۸۵ ؛ شرح ابن ابی الحدید، ج ۲، ص ۲۷۲

۷- تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۵۹ – ۱۶۰

۸- ر. ک: اسد الغابه، ج ۵، ص ۲۷۵ ؛ الاصابه، ج ۷، ص ۳۲۹ ؛ تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۶۱ ؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۴، ص ۹۲ و ۹۰ ؛ تهذیب التهذیب، ج ۱۰، ص ۲۲۹

منبع : سید اصغر ناظم‏ زاده قمی، اصحاب امام علی، ج ۱

 

ابوحمزه ثمالى، لقمان روزگار (۳)

چنانکه قبلا یادآور شدیم ابوحمزه ثمالى همنشین ائمه معصومین(علیهم السلام) بود. روزى در یک مسافرتى ابوحمزه با امام باقر(علیه السلام) هم کجاوه بود. آن ها براى استراحت از کجاوه پیاده شدند و بارشترها را برزمین گذاردند. امام باقر(علیه السلام) بعد از اندکى قدم زدن، نزد ابوحمزه آمد و با او دست داد. ابوحمزه گفت: (فدایت شوم! من الان در کجاوه همراه شما بودم، چه طور دوباره با من دست مى دهید؟)

امام فرمود:

(مگر نمى دانى که چون مومن گردشى کند و سپس با برادرش دست دهد، خداوند توجه خود را به سوى آن ها مى افکند و پیوسته به آن ها رو مى کند و به گناهانشان خطاب مى کند: از آن ها فرو ریزید! اى ابوحمزه! بعد از این فرمان، گناهان هردو مانند برگ درختان فرو مى ریزند و آن ها خالى از گناه از همدیگر جدا مى شوند.)(۱)

همراه امام صادق(علیه السلام)

ابوحمزه مورد عنایت ومحبت پیشواى ششم بود. روزى ابوحمزه در قبرستان بقیع بود که شخصى آمد و گفت: اى ابوحمزه! مولاى خودت را اجابت کن! ابوحمزه با شنیدن این فرمان، بدون هیچ معطلى به دنبال آن شخص راه افتاد و به محضر امام رسید. او متوجه شد که امام صادق(علیه السلام) منتظر اوست. امام به ابوحمزه فرمود: (اى اباحمزه! ما وقتى تو را مى بینیم، آرامش مى یابیم.)(۲)

ابوبصیر، یار دیرین و صمیمى ابوحمزه نقل مى کند: روزى به محضر امام صادق(علیه السلام) مشرف شدم. امام(علیه السلام) در ضمن گفت و گو از من سوال کرد:

ـ ابوحمزه ثمالى چه طور است، چه کار مى کند؟

ـ ابوحمزه را وقتى ترک کردم، مریض و بدحال بود.

ـ موقعى که به پیش او رفتى، سلام مرا به وى برسان و بگو: در فلان ماه و فلان روز مرگ تو فرا مى رسد و زندگانى را به درود خواهى گفت.

ـ فدایت شوم! به خدا سوگند! او یکى از دوستان و شیعیان خالص شماست و ما به او انس گرفته ایم.

ـ راست مى گویى! اما آن موقعیت و منزلتى که او در نزد خداوند و پیش ما دارد، برایش بهتر است.

ـ اى فرزند رسول خدا! آیا شیعه شما در روز قیامت با شما خواهد بود؟

ـ بلى؛ اگر از نافرمانى خداوند بترسد، مراقب دستورهاى پیامبرش باشد و از ارتکاب گناهان خوددارى ورزد، حتما در درجات بهشت با ما خواهد بود.(۳)

کلام امام رضا(علیه السلام)

امام رضا(علیه السلام) در مورد ابوحمزه ثمالى مى فرماید: (ابوحمزه ثمالى در روزگار خود مانند لقمان حکیم بود. او به چهار نفر از ما (ائمه(علیهم السلام) خدمت کرده است؛ على بن الحسین، محمدبن على، جعفربن محمد(علیهم السلام) و اندکى هم در عصر امامت امام موسى بن جعفر(علیه السلام).

یونس بن عبدالرحمن هم سلمان روزگار است.)(۴)

در بعضى از عبارات از ابوحمزه به عنوان (سلمان عصر) تعبیر شده است.

درآینه اهل نظر

۱ـ شیخ صدوق(ره)، بزرگترین محدث شیعه مى نویسد: (ابوحمزه ثابت بن دینار ثمالى شخصى مورد اعتماد و عادل است. او با چهار امام معصوم(علیهم السلام) رفت و آمد داشت. وى در سال ۱۵۰ هجرى از دنیا رفت.)(۵)

۲ـ ابوالعباس نجاشى، رجال شناس معروف قرن پنجم مى گوید: (ابوحمزه ثمالى کوفى فرزند ابى صفیه و شخصى مورد اعتماد است. او مورد حمایت طایفه آل مهلب بود. فرزندان وى: نوح، منصور و حمزه همراه زیدبن على(علیه السلام) به شهادت رسیدند. او با چهار امام درعصر خویش رابطه داشته و روایات آنان را نقل کرده است.

ابوحمزه از برجسته ترین، شایسته ترین و مطمئن ترین اصحاب ما درحدیث و روایت مى باشد. اهل سنت از وى روایت هائى نقل کرده اند. کتاب هاى تفسیر قرآن، نوادر و رساله حقوق امام سجاد(علیه السلام) از وى به یادگار مانده است. او در سال ۱۵۰ هجرى درگذشت. )(۶)

۳ ـ شیخ طوسى درکتاب فهرست مى گوید: ثابت بن دینار ـ که کنیه او ابوحمزه ثمالى مى باشد.ـ یکى از محدثین مورد اعتماد ماست و کتاب حدیث دارد و کتاب نوادر و کتاب زهد هم از آثار اوست. شیخ طوسى همچنین در رجال خویش ضمن شمردن نام وى در ردیف اصحاب امام چهارم، پنجم، ششم و هفتم(علیهم السلام) مى گوید: در این که آیا ابوحمزه زمان امامت امام کاظم(علیه السلام) را درک کرد، یانه؟ اختلاف است ولى از سه امام قبلى روایت نقل کرده است.)(۷)

۴ ـ محمدبن اسحاق ندیم در کتاب ارزشمند (الفهرست) در مورد ابوحمزه ثمالى مى نویسد: (کتاب تفسیر تإلیف ابوحمزه ثمالى مى باشد. وى از پیروان على(علیه السلام) و از شخصیت هاى نجیب و مطمئن روزگار خویش بود. او با ابوجعفر(علیه السلام) رابطه نزدیک داشت. )(۸)

در منظر اهل سنت

۱ـ محمد بن اسماعیل بخارى (۱۹۴ـ۲۵۶ ه’ .ق) در کتاب (التاریخ الکبیر)، در شرح حال ابوحمزه ثمالى مى گوید: (ثابت ابن ابى صفیه، ابوحمزه ثمالى از اهالى کوفه و تحت حمایت مهلب بود. وى از ذاذان، عکرمه و ابى جعفر الباقر حدیث نقل کرده است. ابونعیم و وکیع از شاگردان وى مى باشند که از او حدیث شنیده اند.)(۹)

۲- ابن حجرعسقلانى مصرى شافعى (۷۷۳ـ۸۵۲ ه’ .ق) بعد از ذکر سخنان فوق، از قول ابن سعد نقل مى کند: ابوحمزه در زمان خلافت ابوجعفر منصور دوانیقى ـ دومین خلیفه عباسى ـ از دنیا رفت. ابن حجر نظر علماى اهل تسنن در باره ابوحمزه و احادیث، اساتید و شاگردان وى را مفصل نقل مى کند و او را به علت این که از شیعیان تندرو مى باشد، مورد بى مهرى قرار مى دهد. ابن حجر احادیث ابوحمزه را به خاطر سخنان او علیه خلفا غیر متین دانسته و ازقول دانشمندان غیر شیعى وى را تضعیف مى کند و مورد اعتماد و اطمینان نمى داند.(۱۰)

البته آنان هیچ گونه نقض و ایراد منطقى و استدلالى که با آن بتوان بر احادیث و شخصیت ابوحمزه خدشه کرد، در کتب خود نقل نکرده اند. عاملى که سبب آشفتگى و بى مهرى شدید آنان نسبت به شخصیت والاى این فقیه شیعى شده است و آن را دلیل بر تضعیف ابوحمزه و تردید در صداقت و ایمان وى شمرده اند، استقامت در تشیع و پیروى مخلصانه از مولاى متقیان، امام على(علیه السلام) مى باشد.(۱۱)

با این حال آن ها در کتابهاى متعدد خویش از کلمات و احادیث ابوحمزه ثمالى سود جسته و بهره برده اند. ما براى آشنایى بیش تر خوانندگان عزیز، با عظمت ابوحمزه و اطلاع از شخصیت فراگیر این دانشمند برجسته جهان حدیث و تفسیر، نگاهى کوتاه و گذرا به احادیث ابوحمزه در منابع غیر شیعى مى اندازیم.

قندوزى حنفى در (ینابیع الموده)، ابن ماجه در (سنن)، طبرانى در (معجم کبیر)، ابن هیثمى در (مجمع الزواید) و سایر محدثین و دانشمندان اهل سنت روایت هاى ابوحمزه را نقل کرده اند. ما به عنوان نمونه فقط یک مورد از احادیث وى را در رابطه با فضیلت امام على(علیه السلام) و غیبت حضرت مهدى(عجل الله تعالى فرجه) از آن منابع نقل مى کنیم:

ابوحمزه ثمالى از سعیدبن جبیر و او از ابن

عباس چنین نقل مى کند: (پیامبر بزرگوار اسلام فرمود: على بعد از من، امام امت است و قائم منتظر از نسل على است؛ همان کسى که زمین را پراز عدل و داد خواهد کرد، بعد از آن که از ظلم و جور پرخواهد شد. قسم به آن کسى که مرا به حق مبعوث فرمود ـ تا مردم را بشارت داده و از عذاب خدا بترسانم.ـ آنان که در امامت وى در زمان غیبت ثابت و استوار خواهند بود از (کبریت احمر) کمیاب تر هستند.

جابرابن عبدالله انصارى در این هنگام به پا خاست وعرض کرد: یارسول الله! مگر فرزند قائم تو غیبت خواهد داشت؟! پیامبر(ص) فرمود: بلى. قسم به پروردگارم! مطمئنا خداوند اهل ایمان را آزمایش خواهد کرد و در این آزمایش کفار هلاک خواهند شد. اى جابر! این غیبت طولانى یکى از اسرار الهى است و از نظر بندگان خداوند، آن سر مخفى است. مبادا در این امر شک کنى؛ زیرا شک و تردید در کارها و افعال پنهان و آشکار خداوند متعال، مساوى با کفر است.)(۱۲)

پدر سه شهید

ابوحمزه پنج پسر صالح داشت. سه نفر از فرزندان او: نوح، منصور و حمزه همراه زید بن على بن الحسین(علیه السلام) قیام کردند و علیه حکومت جبار امویان در کوفه دست به شورش زدند. در این قیام شیعیان کوفه با زید بیعت کردند.

سه فرزند ابوحمزه از شاخص ترین چهره هاى آن قیام شمرده مى شدند. آن ها درکنار فرزند دلیر امام سجاد(علیه السلام) علیه ظلم مبارزه کردند. هنگامى که جنگ به اوج خود رسید و یاران زید بن على(علیه السلام) احساس ضعف و شکست کردند، بسیارى از آنان بیعت را شکسته و فرار کردند. فقط عده اندکى در اطراف زید باقى ماندند، که از جمله آنان نوح، منصور و حمزه؛ فرزندان ابوحمزه ثمالى بودند. آنان تا آخرین لحظه مقاومت کردند و تاپاى جان ایستادند و در کنار پسرشجاع و غیرتمند پیشواى چهارم(علیه السلام) بعد از فداکارىهاى بسیار، به درجه رفیع شهادت نائل شدند.

دو فرزند دیگر ابوحمزه: على و حسین در زمان امام کاظم(علیه السلام) زنده بودند. آن دو در ردیف محدثین و فقهاى شیعه قرار دارند و از امام ابوالحسن موسى الکاظم(علیه السلام) و سایر ائمه(علیهم السلام) احادیث و روایاتى نقل کرده اند.(۱۳)

تإلیفات و آثار

این محدث بلند پایه و فقیه نام آور شیعه در طول عمر با برکت خویش، آثار متعددى را به عرصه فرهنگ و دوستداران معارف شیعى عرضه کرده اند.

او احادیث بسیارى در موضوعات فقهى، تفسیرى و عرفانى و در زمینه هاى آداب معاشرت، حقوق، اقتصاد اسلامى، حج، اصول دین و… را از ائمه(علیهم السلام) نقل کرده است.

شاخص ترین آثار وى عبارت است از:

۱ـ (تفسیر قرآن کریم): ابن ندیم در فهرست خویش از آن یاد کرده است. اخیرا این کتاب به شکلى زیبا، توسط یکى از محققین محترم به زیور طبع آراسته گشته است.

۲ـ کتاب (نوادر): موضوع آن حدیث است و حسن بن محبوب آن را از ابوحمزه نقل کرده است.

۳ـ کتاب (زهد)

۴ـ رساله (حقوق امام زین العابدین(علیه السلام)) که در کتاب هاى امالى و من لایحضره الفقیه آمده است.

۵ـ (دعاى ابوحمزه ثمالى) که داراى عبارت هاى عرفانى و ملکوتى و مورد توجه اهل نظر بوده و شرح هاى متعددى بر آن نوشته شده است.

۶ـ سایر ادعیه و زیارات که زینت بخش صفحات کتب ادعیه مى باشد.

آثار زرین ابوحمزه در کتاب ها و منابع مهم شیعه و سنى، در موضوعات گوناگون دیده مى شود.(۱۴)

اساتید و شاگردان

ابوحمزه ثمالى علاوه بر این که از مکتب پرفیض امام زین العابدین، امام باقر و امام صادق(علیهم السلام) استفاده برد؛ از محضر بزرگان صحابه و دانشمندان نامى عصر خویش نیز بهره مند شد که از جمله آن ها مى توان از جابرابن عبدالله انصارى، عبدالله بن حسن(علیه السلام)، سعیدبن جبیر و ابوبصیر نام برد. وى از آنان حدیث و تفسیر آموخته است.

او همچنین معارف اهل بیت(علیهم السلام) را به شمار فراوانى از فقیهان و سایر شیعیان دانش طلب و علم دوست آموخته است. نویسنده معجم رجال الحدیث بیش از چهل نفر را نام مى برد که در زمزه شاگردان ابوحمزه محسوب مى شوند.

حسن بن محبوب، محمدبن مسلم، معاویه بن عمار، صفوان جمال، حسن بن حمزه، هشام بن سالم، داودرقى ابوایوب، ابان بن عثمان، ابوسعید المکارى، ابن مسکان و حمادبن ابى طلحه بیاع السابرى از شاگردان ابوحمزه هستند. بعضى از شاگردان او از ارکان شیعه و از یاران نزدیک ائمه اطهار(علیهم السلام) محسوب مى شوند.

افول ستاره

ابوحمزه ثمالى بعد از عمرى ترویج مکتب والاى تشیع، در سال ۱۵۰ ه’ .ق درشهر کوفه رخ در نقاب خاک کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

ابن جان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزى رخش بینم و تسلیم وى کنم

بنابه گفته شیخ طوسى و نجاشى، ابوحمزه بعد از شهادت امام صادق(علیه السلام) (۱۴۸ ه’ .ق) و در زمان خلافت منصورعباسى، درسال ۱۵۰ ه’ .ق از دنیا رفت. اما از آنجا که ابن محبوب (متولد ۱۴۹ ه’ .ق) از وى احادیث زیادى رابلاواسطه نقل کرده است، به نظر مى رسد ابوحمزه تا آخرین سال هاى خلافت منصور (۱۵۸ه’ .ق) زنده بود؛ تا امکان داشته باشد که ابن محبوب بتواند در ده سالگى از او حدیث شنیده باشد. در هر صورت، در تاریخ وفات وى اختلاف است.(۱۵)

حسن ختام این مقاله چند حدیث نورانى است که ابوحمزه ثمالى راوى آن هاست.

بهترین مردم

امام زین العابدین(علیه السلام) فرمود:

(من عمل بما افترض الله علیه فهو من خیرالناس)(۱۶)

هرکس به واجبات الهى عمل کند، از بهترین مردم است.

پاداش شهید

امام صادق(علیه السلام) فرمود: (من ابتلى من (المومنین ببلإ فصبر علیه کان له مثل اجر الف شهید)(۱۷)

هرکس از مومنین به بلائى گرفتار شود و برآن صبر کند، معادل پاداش هزار شهید را خواهد داشت.

زکات

حضرت محمد(ص) فرمود: (اذا منعت الزکاه منعت الارض برکاتها)(۱۸)

اگر مردم از دادن زکات خوددارى کنند، زمین هم برکات خود را از آنان منع خواهد کرد.

تبعیض نژادى ممنوع!

امام زین العابدین(علیه السلام) فرمود: (لاحسب لقرشى و لا عربى الا بتواضع، و لا کرم الا بتقوى، و لا عمل الا بنیه)(۱۹)؛

قرشى بودن و عربى بودن مایه افتخار نیست، مگر این که شخص متواضع باشد. نیکوکارى و سخاوتمندى ارزش ندارد، مگر این که بر اساس تقوا باشد. هیچ عملى مورد قبول درگاه الهى نیست؛ جز این که نیت خیر و خدایى همراه آن باشد.

ولایت

ابوحمزه ثمالى مى گوید: (روزى امام سجاد(علیه السلام) به ما فرمود: کدام سرزمین بهتر است؟

گفتیم: خدا، پیامبر و فرزند رسول الله بهتر مى داند. امام فرمود: بهترین مکان، بین رکن و مقام است. اگر مردى عمر حضرت نوح(علیه السلام) را داشته باشد؛ و (حداقل) ۹۵۰ سال عمر کند و روزها را روزه بگیرد و شب ها را در چنین مکان باعظمت نماز بخواند و به عبادت بپردازد، سپس در روز قیامت خداوند را ملاقات کند در حالى که به ولایت ما معتقد نباشد؛ این همه تلاش و زحمت و عبادت طاقت فرسا هیچ سودى برایش نخواهد داشت.)(۲۰)

پى نوشت ها:

۱ ـ اصول کافى، ج ۲، ص ۱۸۰٫

۲ ـ سفینه البحار، ج ۲، ص ۴۴۰ و قاموس الرجال، ج۲، ص ۴۴۷٫

۳ ـ معجم الرجال الحدیث، ج ۴، ص ۲۹۴ و سفینه البحار، ماده حمز.

۴ ـ رجال کشى، ص ۳۳ و اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۹٫

۵ ـ معجم الرجال الحدیث، ج ۴، ص ۲۹۲٫

۶ ـ رجال نجاشى، ص ۸۳٫

۷ ـ الفهرست، شیخ طوسى، ص ۹۰ و رجال شیخ طوسى، ص ۱۱۰، ۱۲۹، ۱۷۴، ۳۳۳٫

۸ ـ الفهرست، ابن ندیم، ص ۵۹٫

۹ ـ التاریخ الکبیر، ج ۲، ص ۱۶۵٫

۱۰ – التهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۷٫

۱۱ ـ الامام الصادق، اسدحیدر، ج ۳، ص ۵۱۷٫

۱۲ ـ ینابیع الموده، ج ۳، ص ۳۹۷٫

۱۳ ـ اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۱۰ و نامه دانشوران، ج۱، ص ۵۰٫

۱۴ ـ من لایحضره الفقیه، ج ۲، ص ۴۵۹ و قاموس الرجال، ج ۲، ص ۴۴۴٫

۱۵ ـ اعیان الشیعه، ج ۴، ص ۹٫

۱۶ ـ الکافى، ج ۲، ص ۸۱٫

۱۷ ـ همان، ص ۹۲٫

۱۸ ـ وسایل الشیعه، ج ۹، ص ۲۶٫

۱۹ ـ همان، ج ۱، ص ۴۷٫

۲۰ ـ همان، ص ۱۲۲٫

منبع: پایگاه شبکه اطلاع رسانى شارح

رسميت تشيع در ايران در دولت صفوي

پس از سقوط خلافت عباسي به دلائل متعددي جنبش شيعي در جهان اسلام اوج گرفت. اين اوج گيري در شکل هاي مختلفي خود را نشان داد. اختلاط تشيع و تصوف يکي از مهمترين جلوه هاي اوج گيري تشيع در تمامي بلاد اسلامي بود. افزون بر آن، جنبشي گسترده از تشيع غالي از شمال سوريه تا سرزمين هاي گسترده آناتولي و از آنجا تا شمال عراق و غرب ايران در حال شکل گيري بود. بسياري از وابستگان به اين فرقه از پس از قرن هشتم، در صف مريدان خاندان شيخ صفي در آمدند. گستردگي اين موج تا آن اندازه بود که گفته شده در اوائل قرن دهم، پيش از چهار پنجم مردم آناتولي بر عقائد شيعي از نوع غالي آن بوده اند. جنبش مخالف تشيع هم در برخي از بلاد اسلامي هم وجود داشت. اين جنبش با حرکت فعال ابن تيميه که هم ضد فلسفه بود و هم ضد تصوف و هم ضد تشيع اوج گرفت.

عثماني ها در قرن نهم در بخشي از بلاد اسلامي قدرت را به دست گرفتند. در کنار آنها مماليک نيز داعيه دفاع از مذهب سنت را داشتند. مشکل عمدهد در برابر اينها، فرقه هاي صوفي بودند که گرچه به ظاهر در لباس تصوف زندگي مي کردند اما از انرژي بسيار بالايي براي سازماندهي يک جنبش سياسي برخوردار بودند. در اواخر قرن نهم، يکي از مهمترين جريانات تصوف يعني جريان وابسته به خاندان شيخ صفي، خرقه ي صوفيانه را کنار گذاشت، لباس رزم پوشيد و با انبوه هواداران خود براي کسب قدرت سياسي به جدال با قدرت هاي پراکنده آن روزگار ايران پرداختند. (1) مهمترين مشخصه اين جنبش رها کردن پوسته ي تسنن و مطرح کردن جوهره ي عقيده اي مختلف از تصوف و تشيع بود. اگر تا آن زمان نسبت به خاندان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ تنها تولا داشتند، اين بار تبراي نسبت به دشمنان و مخالفان آنها را مطرح کرده و مبنا را بر مذهب اثنا عشري گذاشتند. اين تصميم ساده اي نبود و به نظر مي آمد که بزودي با موجي از مخالفت روبرو شود.

دولت صفوي و رسميت يافتن تشيع دوازده امامي

تا زمتني که صفويان بر سر کار آمدند، قدرت به طور انحصاري دست يک گروه بود و گروه ديگر را به هيچ روي تحمل نمي کرد. انديشه هاي شيعي در قرن هفتم تا هشتم، جز در برخي مناطق محدود، بروزي نداشت. در سطح عموم با تنفر همراه بود و علي رغم نفوذش در تصوف رايج، حتي در آثار صوفيان معتدل، از رفض بشدت بدگويي و اظهار انزجار مي شد. اين در حالي بود که انديشه شيعي در همان دوره طرفداران بسيباري در عراق عرب و عجم داشت و به صورت آتش در زير خاکستر در برابر سلطه ي انحصاري مخالفان، روزگار را سپري مي کرد. برپايي يک دولت شيعي در آن شرايط که ايران از دو سوي بلکه بيشتر در فشار مخالفان بود جز با اين تصور که در آن سالها شيعه قدرت قابل توجهي از لحاظ انساني و فرهنگي داشته قابل قبول نيست.
خاندان شيخ صفي، از خاندان هاي با نفوذ صفوي ايران و عثماني بودند. پيروان بي شمار آنها عمدتا در آسياي صغير متمرکز بودند. با اين حال در نواحي مختلف ايران نيز هواداران بي شماري داشتند. بايد توجه داشت که جنبش اين خاندان از جهت ميراث دار جنبش شيخيان سربداري در قرن هشتم و مرعشيان مازندران در همان دوران است. مرامي که در عين تصوف، گرايشات شيعي دارد و به سياست روي مي آورد. اين حرکت شيخي ـ شيعي را شيخ صفي در همان قرن هشتم پايه گذاري کرد. پيشرفت آن در سال ها نخست مديون مقبوليت تصوف در جامعه آن روزگار بود. پس از گذشت بيش از يک قرن و نيم از فعاليت اين خاندان، کار سياسي آنها به دست شيخ حيدر آغاز شد. فضل الله بن روز بهان در ذيل وقايع سال 893 مي نويسد: از حوادث اين سال طغيان شيطان ذليل يعني شيخ حيدر اردبيل بود که به آرزوي مهتري در کار و چون عجل سامري به خوار آمد با چنان سيرت مذموم به تقويت گوساله پرستان روم، لشکر به شروان کشيد. (2) چه پوشيده نماند که حظيره ي اولياي اردبيل همواره مأمن ارباب ولايت و مطاف اصحاب هدايت بوده. (3) وي مکرر بر اين تعابير تکيه دارد که اعقاب شيخ صفوي «سجاده ي تقوي» را «غاشيه ي زين» کرده و «بجاي علم هدايت» «رايت سرهنگي» بر افراختند، «خرقه ي پرهيز» را «قباي خونريزي»ساختن چرا و «عصاي زهادت» را «نيزه ي جلادت گردانيدن» چه جهت بود. (4) کار سياسي را شيخ جنيد آغار کرد. فرزندش شيخ حيدر دنبال کرد. شيخ حيدر «در حد ذات خويش مردي جلد و شجاع بود و در انواع دليري و فنون جنگ از شمشير زني و ترافکني و نيزه بابازي و کمند اندازي مهارتي تمام داشت» و «تمامت زندگاني را در ورزش طريق پهلواني صرف کرد». (5) او را اقبال سلطنت نبود و پس از سالها تلاش فرزندش اسماعيل در سال 906 در حالي که کودکي سيزده ساله بود به تخت نشست.
شاه اسماعيل با تکيه بر بيش از دويست سال نفوذ خانداني، و داشتن هواداران بيشمار در عثماني و ايران، که سالها بود فرهنگ شيعي را و لو در شکل غالي آن پذيرفته بودند، کار را آغاز کرد و پيروز شد. او با اتکاي به اين نيرو، ايران را از دو سوي در برابر فشار مخالفان عثماني و ازبک حفظ کرد.

شاه اسماعيل و اقدام به رسمي کردن مذهب اماميه

درست زماني که شاه اسماعيل سر برافراشت، شمار زيادي از مردم ايران، بر مذهب شيعه بودند. شايد مناسب باشد اشاره به داستاني که در شهر قم افتاده بکنيم، شهري که از ابتداي تأسيس تا روي کار آمدن صفويان هيچ گاه از مذهب شيعه جدا نشد. در همان ايامي که شاه اسماعي آغاز کارش بود و شرو انشاه را کشته بود، سلطان مراد عثماني در ايران، در شهر دليجان قشلاق کرده بود. وقتي تصميم گرفت تا به عثماني برگردد، سپاهش را براي رفتن آماده کرد. در اين وقت «اسلمس بيک که از اعاظم امراي او بود و حکموت دارالمؤمنين قم به او تعلق داشت، به واسطه ي مخالف اهالي آنجا شيعه شده يا علي بر سينه ي خود کنده بود را امتثال فرمان سلطان مراد ننموده نزد او نرفت. » عاقبت سلطان مراد مادرش گوهر خانم را فرستاد تا او را به رفتن راضي کرده «گفت لشکر قزلباش عازم اين مملکتند و شنيده باشي که با پدرم و ساير پادشاهان عالي جاه چه کردند… رحم بايد بر فرزندان خود کرد. اسلمس بيک از ابرام و الحاح او شرمنده گشته اهالي قم را وداع کرد». (6)
اکنون به نقل نصوص تاريخي در زمينه ي برخورد شاه اسماعيل با مسأله ي رسميت بخشيدن تشيع در ايران مي پردازيم.
امير محمود بن مير خواند مي نويسد: چون پادشاه منصور (اسماعيل) در موضع شرور بر وجهي که مسطور گشت به وصال شاهد فتح و فيروزي مسرور گرديد… سر منبر و روي زر را به اسامي سامي ائمه معصومين – صلوات الله عليه اجمعين – رتبت زينت بخشيد و پيکر سعادت اثر مذهب عليه ي اماميه را که مدت مديد به واسطه ي غلبه ي سنيه در زاويه ي خفا مخفي بود به مرتبه ي ظهور رسانيد و حکم فرمود که در مساجد و معابد محراب اهل سنت را تغيير دهند و مؤذنان کلمه ي أشهد أن عليا ولي الله را در اذان بعد از شهادتين گفته در عقب حي عليتين، يعني حي علي الصلوه وحي علي الفلاح جملتين حي علي خيرالعمل و محمد و علي خير البشر را تکرار نمايند. و فرمان واجب الاذعان به صدور پيوست که من بعد هر کس خلاف مذهب اماميه نماز گزارد، تيغ بندان عتبه ي عليه، سرش را از تن جدا سازند و جاهلان و متعصبان که قبل از اعلاي ولاي شاه ولايت در شهر و ولايت، محبان و شعيان را تعذيب و ايذا مي نمودند، در آتش انتقام بگدازند. لاجرم در آن اوقات و اوان، عرصه ي مملکت آذربايجان به آب تيغ بي دريغ غازيان از لوث وجود بسياري از جهال و اهل ضلال پاک گرديد و دين حق رواج تمام پيدا کرده خروش فرقه ي ناجيه و وطايفه به گوش مستحبان ملاء اعلي رسيد. (7)
روملو هم نوشته است: هم در اوايل جلوس امر کرد که خطباي ممالک خطبه به نام ائمه ي اثني عشر – عليه  صلوات الله الملک الاکبر – خوانند. اشهد أن عليا ولي الله و حي علي خير العمل که از آمدن سلطان طغرل بيک بن ميکائيل بن سلجوق و فرار نمودن بساسيري که از آن تاريخ تا سنه ي مذموره پانصد و بيست و هشت سال است از بلاد اسلام برطرف شده بود با اذان ضم کرده بگويند و فرمان همايون شرف نفاذ يافت که در اسواق زبان به طعن و لعن ابابکر و عمر و عثماني و هر کس خلاف کند سرش از تن بياندازند. (8)
ملاابوبکر طهراني مؤلف تاريخ جان آراء مي نويسد: مقرر شد… که بعد از اتمام اذان، تبري و لعن و طعن بر اعداي دين محمدي و تولي بر آل او نمايند و به تبرائيان مقرر فرمودند که در کوچه ها و بازارها مي گشته لعن و طعن بر خلفاي ثلاث و بر سنيان و اعداي حضرات دوازده امام و بر قاتلان ايشان مي نموده باشند و مستمعان به بانگ بلند کلمه ي بيش باد و کم مباد گفته، هر يک از معنا تکاهل و تغافل ورزد، تبرداران و قورچيان، به قتل ايشان پردازند. (9)
عبدي بيک هم از قشلاق شاه اسماعيل در تبريز در سال 907 ياد کرده مي نويسد: تبرائيان، علي رغم مخالفان، غلغله ي تبرا به فلک اطلس رسانيده شياطين انس را به رجوم طعن و لعن از پيرامون سماوات سمات رمانيدند.
عبدي بيک ادامه مي دهد که برقراري دولت شيعي تا آن زمان مسير نشده بود و زماني هم که خدابنده تشيع را اعلام کرد بسياري از شهرها مخالفت کردند که از جمله ي آنها اصفهان بود. بعد از آن تلاشي صورت نگرفت تا آن که سلطان حسين بايقرا خواست تا «اسامي دوازده امام را در خطبه ذکر کند» امام «هجوم عام به مرتبه اي رسيد که مير سيد علي قائني را از منبر به زير کشيدند». وي در ادامه در باره ي حکومت شاه اسماعيل مي گويد: اما در عهد نواب کامياب خاقاني… اين توفيق شد که سکه و خطبه به نام ائمه ي هدي مزين ساخت و غلغله ي تبرا در گنبد فيروزه گون فلک انداخت و مذهب حق شيعه ي اماميه ي اثني عشريه را که در زمان ائمه ي معصومين در لباس تقيه مستور بود ظاهر و شايع گردانيده شمشير خارجي کش برافروخت و روي زمين از متمردان بپرداخت و اين مذهب آن چنان رواج گرفت که حال به دولت شاه دين پناه ابوالمظفر شاه طهماسب در ممالک غير محروسه ي آن حضرت نيز بي مزاحمي معمول است، چنان که در هندوستان پادشاه نظام الملک و سپاهي و رعاياي او اين مذهب دارند. (10)
همان گونه که از اين عبارت بر مي آيد از آن زمان گروهي به عنوان تبرائيان براي تبرا تظاهرات به راه مي انداختند. در زمان طهماسب براي اينان مقرري معين کرده بودند. (11)
نوعا آنها در اطراف علما و اميران اجتماع کرده پس از لعن، جمله بيش باد و کم مباد را فرياد مي کردند. افندي در باره ي امير سيد حسين مجتهد کرکي عاملي و برخورد وي با شاه اسماعيل دوم که تمايلات سني داشته مي گويد: شاه براي وي پيغا داد که نبايد اجازه بدهي که تبرائي دنبال رکاب تو حرکت کند؛ در غير اين صورت اجازه ي قتل تو را خواهد داد. اما او حاضر به ترک اين کار نشد. (12)
اين تبرائيان نوعا در پي شعار لعنت تعبير «بيش باد، کم مباد» را فرياد مي کردند. در اين باره قصه اي لطيف نقل شده است: گويند يکي از قضات وارد بغداد شد و شنيد شيعه را که چون بر يزيد لعن کنند جمع ديگر گويند «بيش باد کم مباد». قاضي به حاکم بغداد دستور مجازات داد. حاکم به قاضي گفت: مجازات چرا؟ لعن بر يزيد است. قاضي توضيح داد که بيش به معناي پنج است (در زبان ترکان) و شيعه چون لعن بر يزيد شنوند گويند پنج بار، يعني بر ابابکر و عمر و عثمان و معاويه و يزيد. چنان که در زيارات خود نيز مي گويند: «و العن يزيد بن معائويه خامسا» دستور قاضي از اين پس اجرا مي شد. در اين وقت صائب تبريزي که در بغداد بود و عزم زيارت عتبات داشت شعري با اين مطلع سرود:
قاضي بغداد حکمي کرده مي بايد شيند
تا که او نباشد باشد لعنت بر يزيد (13)
اصرار شاه اسماعيل در پياده کردن مذهب شيعه، با دشواري چنداني روبرو نشد. اين درست است که او تهديدات فرواني کرد، اما در عمل بسياري از مردم به طور آرام و طبيعي شيعه شدند. حتي تا زمان شاه عباس هنوز اين حرکت تدريجي ادامه داشت، به طوري که در دو منطقه سرخه ي سمنان سنگ نبشته هائي از شاه عباس هست که اگر کسي شيعه شود از ماليات معاف خواهد شد. (14) در فرمان شاه عباس که در مسجد جامع نطنز است همين فرمان آمده است:…
در ابتداي کار براي شاه اسماعيل از کثرت اهل سنت سخن گفتند؛ آنها ابراز داشتند که قربانت شويم دويست سيصد هزار خلق که در تبريز است چهار دانگ آن همه سني اند و از زمان حضرات تا حال اين خطبه را کسي برملا نخوانده و مي ترسيم مردم بگويند که ما پادشاه شيعه نمي خواهيم، نعوذ بالله اگر رعيت برگردند، چه تدارک در اين باب توان کرد؟ پاسخ شاه اين بود که، مرا به اين کار باز داشته اند و خداي عالم و حضرات ائمه ي معصومين همراه هستند و من از هيچ کس باک ندارم. بتوفيق الله تعالي اگر رعيت حرفي بگويند شمشير مي کشم و يک تن را زنده نمي گذارم. (15) در ادامه ي همين نص آمده است که شاه دستور داد تا علنا نام داوزده امام را در خطبه خواندند و اعلان لعن کردند و برخي جوانان قزلباش مسلح ايستاده بودند تا در صورت مخالفت، مخالفت را از ميان بردارند.
اين برخورد شاه براي آن بود تا در آغاز کار زهره چشمي از مخالفان بگيرد، اما در ادامه، کار به راحتي پيش رفت. شاهد آن که هيچ گونه جنبش ضد شيعي مسلحانه در ايران برپا نشد. طبيعي است که ترس وجود داشته امام نيروي مخالفان انگيزيه ي زيادي براي مقاومت نداشته است. در طي سالها درگيري صفويان و عثمانيان، هيچ نيروي داخلي به انگيزه ي تسنن به حمايت از عثمانيان اقدامي نکرد، اين در حالي است که جنبش هاي افراطي و غالي فروان بوجود آمد.

پي نوشت ها :

1. ساير فرقه هاي صوفي يا شبه صوفي نظير طريقه ي نعمت اللهيه و نيز فرقه هايي چون حروفيه و نقطويه نيز داعيه هاي سياسي داشتند، اما نتوانستند همانند خاندان شيخ صفي هواداراني جذب کنند. جنبش مشعشعيان در خوزستان به موفقيتهايي دست يازيد که بعدها به دست صفويان منقرض شد. صفويان، هنگامي که بر مسند قدرت نشستند، به پيروي از فقيهان، با انواع و اقسام فرقه هاي صوفي درگير شدند. در مرحله ي نخست اين فرقه ها در اخل ايران، اعلام تشيع اثني عشري کردند. اما در مراحل بعد، زير ضربات خرد کننده ي صفويان، به حيات محدود خود ادامه دادند. مسلما بخشي از تاريخ تشيع در قرن نهم، بحث از همين فرقه هاي افراطي و غالي است که جاي آن در کتاب ما خالي است. تحقيقات مستقلي در اين زمينه انجام شده که يک نمونه ي آن تصوف و تشيع دکتر کامل شيبي است. کوشش در اين کتاب بازشناسي بخشهايي بوده که کمتر به آن توجه شده است.
2. عالم آراي اميني، ص 255
3. همان، ص 262
4. همان، ص 269
5. همان ص 275
6. خلاصه التواريخ، ج 1، ص 76
7. ايران در روزگار شاه اسماعيل و شاه طهماسب صفوي، ص 125- 126
8. احسن التواريخ، روملو، تصحيح عبدالحسين نوايي، ص 86؛ مصحح در صفحه ي 668- 669 نظير همين مطالب را از فارسنامه ي ناصري ج 1، ص 90 و روضه الفاري ناصري ج 8 (بدون ياد از صفحه) آورده است.
9. نک: ايران در روزگار شاه اسماعيل و شاه طهماسب؛ ص 444 تعليقات.
10. تکلمه الاخبار، صص 40-41 و نيز درباره شاه اسماعيل نک: ص 36
11. خلاصه التواريخ، ج 1، ص 598
12. رياض العلماء، ج 3، ص 73؛ گفتني است که شاه اسماعيل دوم تمايلات سني گري داشته و به همين دليل با سيد عمادالدين علي حسيني استر آبادي مشهور به ميرکلان نيز به دليل اصرار او در تشيع دشمني مي کرده تا آنکه در نهايت به قتل وي دستور داده است: رياض العلماء، ج 4، ص 69، و نک: ص 76
13. فهرست نسخه هاي کتابخانه ي مجلس، ج 22، ص 330 از نسخه ي شماره ي 629
14. نک: سيماي استان سمنان، ج 1، ص 119
15. عالم آراي صفوي، ص 56؛ از اقدمات شاه اسماعيل در آن اوضاع خشن چنين بر مي آيد که او تنها به داشتن يک اعتقاد محکم مي توانست دست به اين قبيل اقدامات بزند. استرآبادي مي نويسد: مراد آن حضرت، سلطنت صوري و حکومت جاه نبود، بلکه سلطنت معنوي و سعادت لم يزلي و رواج مذهب ائمه ي اثني عشري و کلمه ي طيبه ي علي ولي الله و استخلاص فرقه ي جاجيه ي شيعه ي اماميه و محبان و مواليا خاندان آن حضرت از بليه تقيه بود. از شيخ صفي تا شاه صفي، ص 31.