, ,

برناردلوييس؛ آخرين پيامبر شرق شناسي

بررسي و نقد مهم ترين فاکتورهاي آثار شرق شناسانه برنارد لوييس و همچنين به تصوير کشيدن پرده هايي از حيات سياسي اين مورخ شهير هدف نوشتاري است که در پيش رو داريد.

لوييس در ايران مستشرق شناخته شده اي است تعداد زيادي از آثار او به زبان فارسي ترجمه شده اند ولي با تمام اين ها هيچ گاه در ايران کسي به فکر نقد جدي لوييس نيفتاده است.

به جرات مي توان ادعا که در هيچ برهه اي به اندازه عصر حاضر روابط جهان اسلام با غرب اين قدر متشتت نبوده است و به نظر نگارنده آثار برخي مستشرقان مانند برنارد لوييس از مسائلي بودند که در افزايش هر چه بيشتر تضاد و تنش در روابط في مابين جهان اسلام و غرب تاثيرگذار بوده اند.

هر چند قدمت جريان شرق شناسي به قرن سيزده ميلادي باز مي گردد ولي آغاز شرق شناسي جديد با عصر انقلاب کبير فرانسه در تقارن بوده است.

اولين مرکز شرق شناسي تحت عنوان مدرسه مطالعات زبان هاي شرقي در سال 1793 در فرانسه تاسيس شد.

حمله ناپلئون به مصر اولين ورود همه جانبه و جدي غرب به جهان اسلام و مشرق زمين محسوب مي شود و در همان زمان در فرانسه کتابي 38 جلدي تحت عنوان توصيف مصر منتشر که از جمله اولين آثار شرق شناسي جديد به شمار مي رود.

جريان شرق شناسي در طول قرون هيجده و نوزده با ظهور شرق شناسان مطرحي همچون رابرتسون اسميت، هنريک فليشر، لئون کاتاني، ارنست رنان، ادوارد لين و… ادامه يافت و ميراث آنان در عصر کنوني به مستشرقاني همچون گوستاو وان بروک، فيليپ حتي، برنارد لوييس و … رسيد.

هر چند به اعتقاد بسياري از مورخان علوم، دوران شرق شناسي ديگر به پايان رسيده است ولي با تمام اين ها در ميان شرق شناسان باقي مانده هيچ يک ارزش و اعتبار برنارد لوييس را پيدا نکرده اند.

اهميت لوييس از آن جا نشأت مي گيرد که بسياري از سياست مداران و دانشگاهيان غربي با عينک افکار و نظريات او به مسائل خاورميانه و جهان اسلام مي نگرند.

او تاکنون بيست و چهار جلد کتاب پيرامون تاريخ، فرهنگ و سياست در اسلام و خاورميانه نگاشته است که دو کتاب آخر آن يعني کتاب هاي «چه اتفاق افتاده است؟» و «بحران اسلام» بعد از وقايع يازدهم سپتامبر 2001 نگاشته شده اند.

لوييس سواي از اين که از وجهه علمي برخوردار است، در عالم سياست هم يک چهره تاثير گذار به شمار مي رود.

او از روابط عميقي با بسياري از سياسيون آمريکا و اسرائيلي برخوردار است و حتي مدتي هم با اينتليجنت انگلستان همکاري هايي داشته است.

تعداد زيادي از نومحافظه کاران آمريکا مانند پل وولفويتز، اليوت آبرامز، ريچارد پرل، فرانک گافني و … که در دوران جرج بوش به کاخ سفيد راه يافتند همه تحت تاثير افکار و نظرات او بودند و از او مشاوره مي گرفتند.

سواي از اين، لوييس با گلدا ماير نخست وزير اسبق اسرائيل و آريل شارون هم دوستي تنگاتنگي داشت و همين امر نيز باعث شد که او در سال هاي دهه 1980 در مرکز موشه دايان مشغول به کار شود.

به قدرت رسيدن نومحافظه کاران در ايالات متحده آمريکا و وقوع حوادث يازدهم سبتامبر در اين کشور را مي توان عصر سياسي شدن هر چه بيشتر آراء و نظرات لوييس عنوان کرد.

افکار او نقش محوري در تدوين سياست خارجي جديد آمريکا ايفا کرد، به گونه اي که دکترين جديدي را در سياست خارجي اين کشور به وجود آورد که از آن به عنوان دکترين لوييس ياد مي کنند. دکترين لوييس پانزدهمين دکتريني است که در طول قرن بيستم در سياست خارجي آمريکا به کار گرفته شده است، اما آن چه که اين دکترين را با سايرين متفاوت مي کرد، توجه و تمرکز اين دکترين بر منطقه حساس خاورميانه است که اين منطقه را به مرکز ثقل سياست خارجي آمريکا تبديل کرد.

به عبارتي ديگر، دکترين لوييس سياست خارجي آمريکا را در قبال خاورميانه بعد از نيم قرن متحول و دگرگون کرد.

تا قبل از ظهور اين دکترين، سياست خارجي آمريکا در خاورميانه مبني بر حمايت از رژيم هاي ديکتاتور متحد آمريکا بود که در دوران هشت ساله جورج بوش به سياست گسترش دموکراسي (استيلاي سفيد) در منطقه مبدل شد.

بخش مهمي از طرحي را که اصطلاحا خاورميانه بزرگ ناميده مي شد و توسط جرج بوش در سال 2003 در نشست سالانه گروه هشت اعلام شده بود را برنارد لوييس و شاگردش فواد عجمي طراحي و پيشنهاد کرده بودند.

بعد از وقوع حوادث يازدهم سپتامبر، لوييس از جمله کساني بود که به تببين و تحليل حوادث فوق پرداخت و افکار و نظرات او بيش از پيش مورد توجه عموم قرار گرفت. لوييس هشت روز بعد از وقوع حوادث به شوراي سياست دفاعي آمريکا رفت و در سخنراني خود خواستار اشغال نظامي عراق به منظور جلوگيري از تروريسم خطرناک تر در آينده شد.

(به همين دليل بسياري لوييس را از معماران جنگ عراق عنوان مي کنند.)

همان گونه که در سطور قبل نيز اشاره شد، لوييس داراي روابط نزديکي با برخي سياسيون سرشناس اسرائيلي است.

قسمت اعظم شهرت او مديون نظراتي است که او درباره مسئله اسرائيل و فلسطيني ها ارائه کرده است.

از اواسط دهه 1970 ميلادي لوييس مقاله اي را در نشريه کامنتري (ارگان نشراتي يهوديان آمريکا) منتشر کرد که در آن ديدگاه معروف خود را پيرامون ريشه هاي تاريخي اسرائيل در فلسطين تشريح کرد.

لوييس در آن مقاله نوشته بود که: «عرب هاي فلسطيني به هيچ وجه حق ادعاي تاريخي نسبت به اين سرزمين (فلسطين اشغالي) و يا هيچ سرزمين ديگر را ندارند، چرا که مقولات فلسطين و فلسطيني قبل از قيوميت انگليسي ها در سال 1918 به هيچ وجه وجود نداشته اند.»

لوييس در آن مقاله اين نظر را مطرح کرده بود که فلسطين هيچ گاه در مقام يک ملت وجود نداشته است.

انتشار مقاله لوييس با استقبالي بي نظير در اسرائيل مواجه شد به گونه اي که حتي گلدا ماير نخست وزير وقت اسرائيل خواندن آن را به تمامي اعضاي کابينه خود توصيه مي کرد. به پاس نظرياتي از اين دست است که سالهاست دانشگاه عبري اسرائيل با حضور تعداد زيادي از سياسيون و دانشگاهيان صهيونيست روز تولد لوييس را جشن مي گيرند.

يکي از مهم ترين آثار برنارد لوييس که در سال 1994 منتشر شد خاورميانه (تاريخ مختصر دو هزار سال) نام دارد.

کتابي که به عقيده بسياري تاريخ پژوهان مي تواند سبک و سياق تاريخ نويسي و ديدگاه هاي تاريخي را منعکس سازد.

اين کتاب حامل دو نظريه مهم لوييس مي باشد.

اول اين که رويدادها و تحولات سال ها و دهه هاي اخير ممالک اسلامي از جنوب شرق آسيا گرفته تا شمال آفريقا از حرکت هاي اصلاح طلبانه اسلامي گرفته تا خيزش هاي انقلابي و مخصوصا انقلاب اسلامي ايران نيز در گذشته رخ داده اند و چيزي جز تکرار مکررات تاريخي نيست.

اين رويدادها در واقع تداوم اختلاف چند صد ساله اي است که ميان تمدن اسلامي و غرب وجود داشته است.

نظريه دوم اين که در اين رقابت و مواجهه تاريخي اين تمدن غرب است که خود را بر اسلام و مسلمانان تحميل خواهد کرد.

لوييس دليل شکست مسلمانان را در اين رويارويي با غرب در اين نکته مي داند که در قرون گذشته اسلام و جوامع اسلامي، افکار و انديشه هاي جديدي که ياراي برابري با انديشه هاي غرب را داشته باشد، ارائه نکرده است.

لوييس اين مسئله را علت شکست مسلمانان در برابر تمدن غرب در گذشته، حال و آينده مي داند.

لوييس بر اين باور است که کشورهاي اسلامي به طرز اسفباري در نوسازي و توسعه جوامع خود شکست خورده اند و از اين رو به خارج متوسل شده و اين بار نيز به آمريکايي ها روي آورده اند.

او در کل بر اين باور است که اين تحولات و رويدادها مقطعي است و سايه آن ها به زودي از سر جوامع اسلامي رفع خواهد شد.

(همان گونه که در گذشته رفع شده است)

شاه بيت نظريات و عقايد لوييس در اين نکته خلاصه شده است که رفتار جوامع اسلامي در قبال غرب مبتني بر يک نفرت تاريخي است.

لوييس بر اين باور است که مسلمانان در زمان خلافت عثماني وقتي براي دومين بار در سال 1683 در تصرف وين ناکام ماندند، خود را تحقير شده يافتند و از آن به بعد يک رفتار خشونت بار و مخاصمه آميز را در برابر غرب در پيش گرفته اند.

او بعدها نيز در مقاله اي تحت عنوان ريشه هاي خشم مسلمانان که در 1985 منتشر شد به بررسي وضع روحي جهان اسلام پرداخت و بار ديگر به اين ديدگاه خود تاکيد کرد.

او در اين مقاله به نحوي به توجيه و دفاع از نظريه برخورد تمدن ها که توسط ساموئل هانتينگتون تشريح شده است پرداخت و اشاره داشت که 200 سال است که تمدن غرب (مسيحي، يهودي، اروپايي و آمريکايي) از منظرهاي مختلف سياسي، اقتصادي، نظامي، فرهنگي و… سيطره داشته اند و همين امر را مي توان ريشه خشونت هاي مسلمانان از حزب الله لبنان گرفته تا شبکه القاعده عنوان کرد.

نقد گفتمان لوييس

هر چند برنارد لوييس را به عنوان بزرگترين شرق شناس غرب مي شناسند اما بسيارند کساني که به نقد و کالبد شکافي آثار لوييس پرداخته اند و اصول و مباني آن را زير سوال برده اند.

لوييس هر چند يک چهره آکادميک است ولي گرايشات سياسي و صهيونيستي اش بر آثار او بي تاثير نبوده است.

ادوارد سعيد انديشمند شهير فلسطيني و استاد فقيد دانشگاه کلمبياي آمريکا که کتاب گران سنگ شرق شناسي از آثار اوست لوييس را به تحريف تاريخ متهم مي کند.

وقتي از سعيد پرسيدند که درباره آثار لوييس چه نظري دارد، او فقط يک جمله گفت: «تحريف تاريخ براي توجيه و بزرگنمايي فتوحات غرب.»

هوان کول استاد دانشگاه ميشيگان هم در نقد لوييس بر اين باور است که افکار لوييس در صورت اجرايي و عملياتي شدن، شکاف، تضاد و تنش را ميان دنياي اسلام و جهان غرب افزايش مي دهد. هوان کول در پاسخ به اظهارات لوييس پيرامون بحران عراق که معتقد بود، عراق دروازه ورود دموکراسي به جهان عرب خواهد بود گفت:

«عراق امروز بيشتر از آن که نمايشگاهي براي دموکراسي در منطقه باشد به بستري مستعد براي رشد تروريسم تبديل شده است.»

نگرش لوييس به تاريخ کاملا يک سويه است و تاريخ در آن متوقف شده به يک امر تقريبا ايستا تبديل شده است.

مثلا در همين کتاب خاورميانه که ذکر آن در سطور قبل رفت.

او وقتي از رنسانس و دوران اصلاح ديني و عصر روشنگري غرب روايت مي کند به هيچ وجه از نقشي که آثار و تمدن اسلامي در تحول غرب آن زمان داشته سخن نمي گويد.

يا زماني که به بررسي تاريخ معاصر خاورميانه مي پردازد، هيچ اشاره اي به اثرات سوء استعمار بر عقب ماندگي اين جوامع نمي کند. در کتاب ها و مقالات لوييس، تصويري که از غرب ارائه مي شود کاملا ايده آل و يوتوپيايي است و به هيچ وجه به بحران هاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي، اخلاقي و… که در غرب ريشه دوانيده اند اشاره اي نمي شود.

يکي از بديهي ترين اشکالاتي را که مي توان بر نظريات جديد و ضدتروريستي او وارد آورد، اين است که لوييس نقش مستقيم و غير قابل انکاري را که دولت هاي ايالات متحده و برخي کشورهاي غربي در تاسيس و تجهيز گروه هاي افراطي اسلامي مانند القاعده و… دارند را بالکل فراموش کرده است.

القاعده هر چند در شرايط فعلي به عنوان بزرگترين سازمان ضدآمريکايي و با صبغه اي اسلامي جلوه داده مي شود ولي در روزگاري نه چندان دور بخشي از جبهه وابسته به غرب بودند که با هدف مهار کمونيسم در افغانستان و پاکستان و جلوگيري از امواج انقلاب اسلامي ايران به ديگر نقاط خاورميانه و جهان اسلام ايجاد شده بودند.

در منطق تاريخي لوييس رابطه تمدن اسلام و غرب کلا از زواياي افتراقات و اختلافات نگريسته و هيچ گونه توجهي به اشتراکات تمدني دو مقوله نکرده است.

از اين دست نقاط ضعف در آثار لوييس بسيار به چشم مي آيند که اعتبار علمي کتاب ها و مقالات او را به شدت کاهش مي دهند.

منبع: سايت باشگاه انديشه