بررسي تاريخي شخصيت يحيي بن زيد

چکیده

یحیی بن زید بن علی(علیه السلام) در خانواده ای با علم و فضیلت در مدینه به دنیا آمد و دوران کودکی را در محضر پدر سپری نمود و در پی گیری اهداف پدر، نقشی بارز داشت.

یحیی بعد از شکست قیام زید بن علی(علیه السلام) مخفی شد و به پیشنهاد یاران خود، هجرت به سمت خراسان را آغاز کرد.حاکم کوفه از هجرت وی با خبر شد و به تعقیب او پرداخت و در بلخ او را دست گیر نمود.

سپس با تحولاتی که در خلافت اموی به وجود آمد، یحیی آزاد گردید.

در بازگشت، حاکم نیشابور سدّ راه یحیی شد و یحیی به ناچار، با یاران اندک خود به جنگ پرداخت و او را شکست داد و به سوی جوزجان رفت.

دوتن از بزرگان قبایل و تعداد زیادی نیرو به یحیی پیوستند.

نصربن سیار به تعقیب یحیی پرداخت تا این که در جوزجان و در قریه ارغوی این نیروها به هم رسیدند و سه شبانه روز جنگ شدید رخ داد و نیروهای یحیی به دلیل کم بودن و نداشتن تجربه نظامی، شکست خوردند.

دشمنان سر یحیی را از بدنش جدا نمودند و بدنش را بر دروازه جوزجان آویزان کردند.

بعد از شکست یحیی، جوش و خروش عجیبی خراسان را فراگرفت و داعیان عباسی از جمله ابومسلم در این زمینه تأثیر زیادی داشتند.

آنها ظلم های امویان و کشتن نوادگان رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)را برای مردم بازگو کردند و احساسات مردم را بر ضد امویان تحریک نمودند و با استفاده از این موقعیت، به خون خواهی یحیی قیام کردند تا امویان را سرنگون کنند.

ابومسلم جنازه یحیی را از بالای دروازه جوزجان پایین آورد و برآن نماز گزارد و انتقام قاتلان او را نیز گرفت.

این نوشتار، به بررسی شخصیت یحیی نزد مسلمانان و منزلت خانوادگی او می پردازد و دیدگاه امام صادق (ع) درباره قیام و شهادت او را بررسی می کند.

واژگان كليدي امام صادق (علیه السلام)، زيد بن علي، يحيي بن زيد، علويان، خراسان، جوزجان.

مقدمه بررسي وتحقيق درباره قيام هاي علويان و اثبات و اصالت و بيان هدف و فلسفه آنها يكي از موضوعات مهم تاريخ اسلام است.

از آن جايي كه اين قيام ها، نقطه تحول عظيمي در تاريخ اسلام و تاريخ تشيع محسوب مي شود، بر اثر حاكميت قوانين زور بر جوامع، اين حركت ها تحريف شده و يا زير سؤال رفته است؛ بنابراين، تاريخ پژوهان باید هويت واقعي اين قيام ها را براي مشتاقان مباحث تاريخي روشن سازند و از شخصیت هاي نام دار تشيع ابهام زدايي نمايند.

در این جا، به بررسي و تحليل قيام يحيي بن زيد پرداخته می شود؛ زیرا این قیام، تأثير شگرفي بر تاريخ تشيع در خراسان گذاشت.

شخصیت یحیی بن زید

 1-1. پدر يحيي زید بنابر قول برخی از تاریخ نگاران و از جمله ابن عساکر (م 571ق) درسال 78 قمری به دنیا آمد.

تاریخ نگار دیگری به نام احمد محلی (م 652) سال تولد او را 75 قمری می داند.

شیخ مفید نیز قول ابن عساکر را پذیرفته است.

روز ولادت زید معلوم نیست.

وی از مادری به نام حورا به دنیا آمد.

او کنیزی با نجابت و از اهالی سند بود که مختار بن ابی عبیده ثقفی او را خرید و به امام سجاد (علیه السلام) اهدا کرد که زید فرزند اول او بود.

زید کم کم مراحل رشد و ترقی را نزد پدر بزرگ وار طی کرد.

او در خانه ای پرورش یافت که میراث نبوت را بر دوش می کشید.

پدرش امام زین العابدین(علیه السلام) از تابعین و سادات و از بزرگان دینی و علمی بود.

امام سجاد(علیه السلام) همیشه به فقرا و مساکین انفاق می کرد.

او به علت کثرت عبادات زین العابدین نامیده شده بود و به خاطر کثرت سجده، به سجاد ملقب شد.

زید در چنین فضایی رشد و نمو یافت و به لقب های حلیف القران، شهید و زیدالازیاد مفتخر شد.

کنیه او ابوالحسین بود چون فرزندی به نام حسین داشت.

زید دارای شخصیتی ممتاز و برجسته بود که از زبان پیامبراعظم(صلی الله علیه وآله وسلم) از وی تعریف کرده و سرافرازی، ارج مندی و دلاوری وی را ستوده اند.

پیشوایان دینی و امامان بزرگ وار، نام زید را به نیکی برده و از وی تمجید نموده اند.

مقام علمی زید آن قدر معروف و مسلم بود که او را ازعلمای آل محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) و یا از فقهای اهل بیت شمرده اند.

امام صادق(علیه السلام) در باره اش فرمود: رحم الله زیدا انه العالم الصدوق؛ خدا زید را رحمت کند؛ او عالمی درست گفتار بود.

امام رضا(علیه السلام)نیز از مقام زید تجلیل و ستایش می فرماید انه کان من علماء آل محمد؛(صلی الله علیه وآله وسلم) او از علمای آل محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) بود.

امام صادق(علیه السلام) در جای دیگر نیز زبان به توصیف زید می گشایند و از او با عظمت و نیکی یاد می کند و می فرماید: انه کان مومنا وکان عارفا وکان عالما وکان صادقا او(زید) مردی با ایمان عارف و عالم و درست کاربود.

از این رو، علمای بزرگ و صاحب نظران علم رجال و حدیث، مقام علمی زید را با عباراتی محکم و رسا بیان کرده اند و او را به منزله یکی از شخصیت های فقهی، تفسیری وعلمی آل محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) ستایش نموده-اند.

زید، قهرمان گفتار و دارای فصاحت بیانی قوی بود و در مقام سخن، از بهترین فصحای عرب شناخته می شد.

درباره او نوشته اند انه حلو اللسان، شدیدالبیان، خلیق بتمویه الکلام زید زبانی شیرین و بیانی محکم داشت و متخلق به کلام روان بود.

1-2. زید از دیدگاه بزرگان شیعه شیخ طوسی در الفهرست، از عمروبن موسی وجهی که از روات است، نقل می کند که گفت: هیچ کس را درتشخیص آیات قرآن از ناسخ و منسوخ و برگرداندن متشابه آن به محکم، چون زید بن علی(علیه السلام) ندیدم.

شیخ حرعاملی نیز می گوید: ماگروه شیعه امامیه درباره زیدبن علی سخنی جز خیر و خوبی ابراز نمی کنیم و روایاتی که از امامان ما در باره عظمت مقام زید رسیده بسیار است.

علامه امینی از فضایل و مناقب او دفاع می کند و می گوید او یکی از برجسته ترین علمای اهل بیت(علیه السلام)بود.

فضایل و کمالات از هر طرف او را احاطه کرده بود.

علم از او چون آب چشمه می جوشید.

بزرگان زیادی در باره زید اظهار نظر کرده اند.

دانش مندان بزرگ شیعه از جمله شیخ مفید در الارشاد، خزار قمی در کفایه الاثر، نسابه معروف عمری در المجدی ابن داوود در رجال، شهید اول در قواعد، استرآبادی در رجال، علامه مجلسی در مرات العقول، میرزای نوری در خاتمه مستدرک و شیخ مامقانی در تنقیح المقال درباره قیام زید نوشته اند که دعوت زید الهی و جهادش فی سبیل الله بود.

1-3. زید از دیدگاه علمای اهل سنت علما و پیشوایان بزرگ اهل سنت مانند ابن حجر، ذهبی، ابن تیمیه، هیثمی و ابن شبه در تجلیل از مقام شامخ علمی زید می گویند: انه من اکابر العلماء و افاضل اهل بیت(علیه السلام)فی العلم و الفقه؛ زید بن علی از شخصیت های بزرگ علمی خاندان نبوت و برجسته ترین عالم و فقیه آنان بود.

ابوحنیفه با مشارکت در قیام زید وکمک مالی به آنان درباره زید و مقام علمی او با جمله رسا یاد می-کند و می گوید: شاهدت زید بن علی کما شاهدت اهله فما رایت فی زمانه افقه منه و لا اسرع، جوابا و لا ابین قولا لقد کان منقطع القرین؛ زید را چون دودمانش دیدم (درعظمت وعلم)، ولی در عصر او، کسی را داناتر و حاضرجواب-تر و خوش بیان تر از او ندیدم.

او در گفت گو با قاطعیت سخن می گفت.

1-4. قیام زید زید مورد حمایت برادرش امام محمد باقر(علیه السلام)وبرادرزاده اش جعفربن محمد(علیه السلام) بود.

امام باقر(علیه السلام)درباره برادرش زید فرمود: او بزرگ خاندان خویش و خون خواه شهیدان آل محمد(صلی الله علیه وآله وسلم) است.

زید نیز خودش خون خواهی سرور شهیدان امام حسین(علیه السلام) و یاران بزرگ وارش را یکی از دلایل قیام خود معرفی می کند و اهداف خود را چنین برمی شمارد: انماخرجت علی الذین قاتلواجدی الحسین(علیه السلام) من برضد آنانی که باجدم حسین(علیه السلام)جنگیدند، قیام کرده ام.

همین مطلب را شیخ مفید نیز تأیید می کند و می نویسد و یطلب بثارات الحسین(علیه السلام) هدف او خون خواهی امام حسین(علیه السلام) بود.

علامه مجلسی هم همان مطلب را می نویسد: یامر بالمعروف و ینهی عن المنکر و یطلب بثارات الحسین(علیه السلام) زید امر به نیکی و نهی از بدی می کرد و نیز از برای انتقام خون امام حسین(علیه السلام)خروج نمود.

1-5. مادر یحیی مادر یحیی به نام ریطه، زنی پاک دامن، عفیف و پرهیزکار و از تبار ابوهاشم عبدالله بن محمد حنفیه بن امیرالمومنین علی(علیه السلام) بود.

مادر ریطه هم از دودمان عبدالمطلب به شمار می آید.

ابوالحسن عمری می نویسد: وکان ریطه من سیدات بنات هاشم و منجباتهن روات الحدیث عن ابیها و بعلها هنگامی که زید به شهادت رسید و امویان بر پیروان زید ویارانش سخت گرفتند و یحیی بن زید مخفی شده بود و سپس بازداشت گردید، مادرش در فراق او اندوه ناک بود.

از این رو، «ابوثمیله آبار» که صالح-بن ذبیان نام داشت، اشعاری سرود به این شرح: فلعل راحم ام موسی و الذی نجاه من لجج خضم مزید سیسیر ریطه بعد حزن فوادها یحیی و یحیی فی الکتائب یرتدی شاید آن خدای بزرگی که به مادر موسی مهر ورزید و بلکه خود موسی را از امواج خروشان آن دریای بزرگ نجات بخشید، ریطه را بعد از اندوه قلبی اش به آمدن یحیی خشنود گرداند، همان یحیایی که در میان لشکریان لباس رزم و اسلحه به تن کرد و جنگ می نمود.

ولی مادر یحیی، دیگر به دیدار فرزندش موفق نشد تا این که پس از کشته شدن یحیی، ولید بن یزید-بن عبدالملک، سر وی را برای مادر فرستاد و او در حالی که اشک می ریخت و ناله می کرد، اشعاری چنین سرود: شردتموه عنی طویلا و اهدیتموه الی قتیلا صلوات الله علیه بکره و اصیلا نور دیده ام را مدتی بس طولانی از من دورکردید و سر بریده اش را به من بازگردانیده اید.

خداوند هر صبح و شام درود بی پایانش را بر او نازل فرماید.

برخی تاریخ نویسان، این موضوع را به گونه دیگری نقل کرده اند؛ بدین ترتیب که بعد از شهادت زید، یوسف بن عمر والی کوفه، دستور داد تمام کسانی را که در قیام زید نقش داشتند، دست گیر و مجازات کنند، لذا همسر زید را نیز دست گیر کردند و او را آن قدر تازیانه زدند که تمام اعضایش درهم کوبیده شد و استخوان هایش بر اثر ضربه های کاری خرد گردید و سرانجام در زیر ضربات تازیانه جان داد.

آن گاه پیکر او را در زباله دان خارج از شهرکوفه (کناسه) انداختند و کسی از بنی هاشم جرأت نمی کرد بر این بانوی محترم، سوگ واری و عزاداری نماید و همان طور بدون غسل و کفن باقی ماند.

این نظریه را بعضی از تاریخ نویسان معاصر پذیرفته اند.

بلاذری می نویسند: یوسف بن عمر که به شدت از دست کوفیان خشم گین بود، در مسجد آنان را تهدید کرده و شروع به دشنام دادن به اهل بیت(علیهم السلام) کرد.

آن گاه دستور داد تا تمام خانه های کوفه را جست جو کنند.

پس از آن بود که طرف داران زید را تحت تعقیب و اسیر و خانه های آنان را به آتش کشید، از جمله همسر زید را نزد یوسف بن عمر آوردند، لباس او را درآوردند و آن قدر او را شلاق زدند تا به شهادت رسید.

عبدالله بن یعقوب هم به جرم دادن دختر خود به یحیی، دست گیر شد و به قتل رسید.

هم چنین یوسف بن عمر زنی را که به مادرش گفته بود دختر زید را پناه دهد، پانصد ضربه شلاق زد.

او هم چنین دستور داد تا زن دیگری را نیزکه به زید کمک کرده بود، دست و پایش را قطع کنند و گردنش را نیز بزنند.

1-6. سیمای یحیی یحیی بن زید در سال97 و یا قولی دیگر 107 قمری در شهر مدینه به دنیا آمد: قتل یحیی و له ثمانی عشره سنه، بقریه یقال لها ارغوی سنه خمس و عشرین و مائه یحیی در روستای ارغوی و در هجده سالگی به سال 125 قمری به شهادت رسید.

اگر سن یحیی از شهادتش کم شود، تاریخ 107قمری به دست می آید که سال ولادت اوست و این قول را برخی از نویسندگان معاصر هم پذیرفته اند.

برخی از دیگر تاریخ نگاران مانند زرکلی، سید عبدالرزاق مقرم و سید مجدالدین، بر این باورند که ولادت یحیی، در سال 98 قمری بوده و هنگام شهادت 28 سال داشته است.

کنیه یحیی ابوطالب و به قتیل جوزجان نیز معروف است.

ازاین جهت، او را قتیل جوزجان خوانده اند که با قیام خود در جوزجان، تأثیری شگرف بر تاریخ تشیع گذاشت.

یحیی چهره ای زیبا و پوستی سفید داشت، موهایش کوتاه و جوانی با ابهت بود، هم واره در میدان جنگ، پیش تاز و از جلوداران لشکر به شمار می رفت و از کثرت دشمن، هراسی نداشت و تنهایی او را از پای در نمی آورد؛ او جوانی پاک دامن، نیکوخصال و عالم و شجاع و پارسا بود.

علاوه برکمالات معنوی، صورت زیبا و جذابی داشت؛ او با دخترعموي خود به نام «محنه» دختر عمرالاشرف (اطرف) بن علي بن-الحسين – .

(علیه السلام)ازدواج نمود.

ولي به اعتقاد بعضي از تاریخ نویسان دختر عبدالله بن يعقوب همسر يحيي است وآورده اند: يوسف بن عمر دستور داد كه تمام پيروان و ياران زيد بن علي را تحت تعقيب و يا اسير و يا به قتل برسانند و در اين راستا، عبدالله بن يعقوب را به جرم اين كه دخترش را به يحيي داده، به قتل رساند.

طبق اين نظريه دختر عبدالله همسر یحیی است، كه به همين جرم كشته شد، یا این که یحیی دو زن داشته که با توجه به سن یحیی وتحولات آن روز، بعید به نظر می رسد.

فرزندان يحيي هم به درستي مشخص نیستند و در این زمینه، دید گاه های مختلفي ازجمله: يحيي بن زيد فرزنداني داشته كه همگي آنها در كودكي از دنيا رفته اند.

ابن جبير هنگام شمارش مرقدهای دختران اهل بيت: در مصر، به بارگاه زينب دختر يحيي اشاره مي كند و مي گويد كه مشاهد زيادي از اهل بيت: در مصر و جود دارد، از جمله آرام گاه زينب دختر يحيي بن زيد كه اين مرقد دارای كرامات درخشان و مشهوري است.

افراد زيادي در طول تاريخ خود را به يحيي بن زيد منتسب كرده اند كه به دلايل تاريخي، ادعاي آنها مردود است.

ابن اثير مي نويسد: صاحب زنج، بعد از تخريب بصره، ادعا كرد كه از نسل يحيي بن زيد است.

عبدالحی حبیبی می نویسد: بعد ازكشته شدن ابومسلم، عده زيادي از مردم دور «اسحاق ترك» جمع شدند و به ماوراءالنهر رفتند و مردم را به رسالت ابومسلم فراخواندند.

برخي عقيده داشتند كه اسحاق ترك، از علويان و از اولاد يحيي بن زيد بن علي(علیه السلام)است كه از دست عمال اموي فرار كرده است.

تاریخ نویسان براي يحيي، دختري نيز ذكر نموده اند كه درخردسالي فوت کرده و جريانش را این گونه آورده است: براي يحيي بن زيد دختر شيرخواره اي بود كه او را به هم راه سر پدرش نزد وليدبن يزيد فرستادند و او هم سر را به مدينه فرستاد تا سريحيي را به هم راه فرزندش، به دامن ريطه مادر يحيي بن زيد بيندازند.

ولي در مورد اين خبر نيز باید تأمل کرد؛ زيرا در زمان خروج يحيي از كوفه، فضاي خفقان و استبداد وجود داشت كه يحيي در آن فضا، مخفيانه و با تعدادي اندك از ياران، از كوفه خارج شد آنها فرصت نیافتند تا خانواده خود را از كوفه خارج کنند و ممکن است خانواده آنها درمدینه بوده باشند.

در ادامه تحولاتي كه يحيي در آنها نقش داشت، هيچ گونه خبري از خانواده و فرزند او در كتاب هاي تاريخي نيست.

دوم این که بیشتر تاریخ نویسان، جريان انداختن سر يحيي به دامن مادرش را آورده اند، ولي به طفل شيرخواره اشاره ای نکرده اند.

1-7. برادران يحيي 1-7-1.

عيسي بن زيد عيسي بن زيد درمحرم سال 109 قمری به دنيا آمد.

لقب او «موتم الاشبال» و كنيه اش ابويحيي و ابوالحسين بود.

عيسي مردي زاهد و شجاع به شمار می آمد كه سراسرعمر او به مبارزه گذشت و در جنگ-هاي علويان، از افسران شجاع به شمار مي رفت.

وي در سال 169قمری درگذشت و هنگام شهادت زيد، دوازده سال داشت و مادرش نيز كنيز بود.

علت نام گذاري ايشان به عيسي، به جهت تولدش در دير نصارا و در شب تولد حضرت عيسي (علیه السلام)بود كه در مسير رفتن زيد بن علي(علیه السلام)به هم راه همسرش به شام، وی وضع حمل نمود و زيد نيز نوزاد را عيسي نام نهاد.

عيسي، از برترين اشخاص خاندان خود از نظر علم و تقوا و پرهيزگاري به شمار می رفت.

او در مرام و مذهبش، با بصيرت و دانش بود.

وی هم چنین از راويان حديث نيز به شمار می آمد و احاديثي از پدرش زيد، امام صادق(علیه السلام)، عبدالله بن محمد، سفيان بن مالك، مالك بن انس و دیگران روايت كرده است.

پدر شهيد فخ درباره عيسي مي گويد: در ميان ما هيچ كس بهتر از عيسي بن زيد نبود.

عيسي شجاعت و دانش و تقوا را از پدران خويش به ارث برده بود و محمد(محمدبن عبدالله معروف به نفس زکیه) وصيت كرده بود كه پس از من، رهبري هوادارانم با برادرم ابراهيم و پس از او عيسي بن زيد باشد.

چنين نيز شد و سپاه عيسي شكست خورد و پس از شكست، دركوفه و در منزل علي بن صالح بن حي پنهان شد و دختر او را به عقد خود درآورد و با او ازدواج نمود.

عيسي بن زيد پس از سال ها زندگي مخفيانه، در زمان حكومت مهدي عباسي در كوفه به سال 169قمری در شصت سالگي از دنيا رفت.

1-7-2. حسين بن زيد حسين بن زيد در سال 114 و يا 117 قمری در شام متولد شد.

مادرش ام ولد، كنيه او ابوعبدالله و لقبش «ذوالدمعه» و «ذوالعبره» (صاحب اشك) بود.

هنگام هفت سالگی، پدرش زيد به شهادت رسيد.

امام صادق (علیه السلام)در تربيت و پرورش او نقشي به سزا داشت و به او علم و دانش و حكمت آموخت.

حسین نيز استفاده هاي علمي زيادي از محضرامام برد و در شكل گيري شخصيت وی بسيار مفيد بود.

از حسين روايت نيز نقل شده است.

وی در باب مكارم اخلاق، نكاح، روزه، كفاره، قسم، نص بر ائمه اثناعشر، گزارش اعطای بیست هزار دينار‌ مختار به امام سجاد(علیه السلام)و قبول آن توسط امام را نقل می کند.

حاكم نيشابوري در مستدرك حديث ان الله يغضب لغضب فاطمه «س» را از حسين بن زيد نقل مي نماید.

وي به زهد و تقوا شهرت داشت تا جايی كه به او لقب صاحب اشك دادند.

درباره اين لقب، از پسرش يحيي نقل كرده اند كه گفت: روزي مادرم از پدرم پرسيد كه سبب اين همه گريه ات چيست.

پدرم جواب داد: «كه آيا آن دو تير، براي من جاي خوش حالي و سرور گذاشته است تا مرا از گريه باز دارد؟» مقصود وی از دو تير، يكي تيري بود كه زيد به واسطه آن به شهادت رسيد و ديگري تيري كه يحيي-بن زيد را به شهادت رساند.

حسين بن زيد از روات حديث و دارای كتاب است و نجاشي و شيخ توسي او را عنوان كرده اند و ابن-حجر هم به اين نكته اشاره كرده و او را ستوده است.

وی ازنظر زبان و بيان و قلم و زهد و فضل و احاطه بر انساب و شناسايي افراد و تاريخ، از رجال بني هاشم به حساب مي آيد.

وی به كمك ابراهيم و محمد، فرزندان عبدالله محض، شتافت و در به هم راه آنان جنگيد و پس ازکشته شدن آن دو گریخت.

او در آخرعمر، نابينا شد و لقب مكفوف را به او دادند.

شايد همان گريه زياد، علت نابينايي وی بوده باشد.

او در سال 140قمری زندگي را بدرود گفت.

1-7-3.

محمد بن زيد محمد كوچك ترين فرزند زيد است.

كنيه اش ابوجعفر و ابوعبدالله نيز گفته شده و مادرش كنيزي از اهل سند بود.

درباره وی گفته اند: و كان في غايه الفضل و نهايه النبل؛ او به عالي ترين درجه فضيلت رسيده بود.

محمد از نظر بيان و گرمي سخن، از مردان برجسته بني هاشم به شمار مي رفت.

خطيب بغدادي در شرح حال او مي نويسد: او در زمان خلافت مهدي عباسي، به بغداد آمد و در آن جا درگذشت.

هم چنين می گوید: كه در قيام محمد بن عبدالله «نفس زكيه»، ازجمله رزمندگان و فرماندهان لايق و از مبارزان بود و محمدبن عبدالله وصيت كرد كه اگر من كشته شدم، رهبري نهضت به عهده برادرم ابراهيم است و اگر ابراهيم كشته شد، عيسي بن زيد و محمدبن زيد، فرماندهي قيام را بر عهده بگيرند.

گفته اند که محمدبن زيد در نبرد فرزندان عبدالله محض شركت نكرد و لباس سياه، «علامت بني العباس» پوشيد و نزد منصور دوانيقي رفت و مقام قربي پيدا كرد و باعث امان دادن برادرش حسن ذوالدمعه شد كه در قيام شركت كرده بود ذوالدمعه با اين امان نامه به مدينه آمد.

محمد بن زيد به قدري بزرگ وار و با گذشت بود كه دشمنان قسم خورده اش درباره او گفته اند: (الله يعلم حيث يجعل رسالته)؛ خدا مي داند كه رسالتش را دركجا قرار دهد.

حقاً كه شما نسل و ذريه پيامبريد.

شيخ طوسي او را از جمله اصحاب حضرت امام صادق(علیه السلام)شمرده و سند هايی از او در سلسله روايات نقل كرده است.

تعامل یحیی با امام صادق (علیه السلام) تعامل يحيی با امام صادق(علیه السلام) چندان در منابع تاريخي ذكر نشده و تاریخ نگاران، تنها به ذكر چند روايت از يحيي و چند حديث از امام صادقربسنده كرده اند و نظريات نهايي خود را درباره تعامل امام صادق(علیه السلام)با یحیی بن زید بيان نموده اند.

و به نظر مي رسد كه این تعامل، بيشتر از اينها بوده است.

نتايجي را كه بعضي از نويسندگان از اين گفت گوها استنباط كرده اند، هم راه با تحليل تاريخي بررسی مي كنیم.

يحيي در زمان پدر مانند يك سرباز، گوش به فرمان پدر بود و مانند شاگردي وفادار، امر او را اطاعت می کرد.

بنابراين، تا زماني كه قيام زيد مورد تأييد ائمه بوده، قيام يحيي نيز مورد تأييد است؛ زيرا قيام يحيي، ادامه راه پدر بنابر سفارش او بود.

به همین دلیل، بعضی از متفکران شيعه كه قيام زيد را جنبشي شيعي دانسته اند، قيام يحيي را نيز ادامه قیام زید می دانند.

براساس نظر يك نويسنده و بنا برنقل يك گفت-گو، نمی توان مذهب و اهداف قيام و انقلاب یک رهبر را کشف کرد.

بعضی از نویسندگان، از گفت گوی یحیی با متوکل بن هارون، زیدی بودن یحیی را از یک گفت گوی ساده استنباط کرده اند.

هرچند نويسندگان دیگری نیز از همين گفت گو، امامي بودن او را اثبات نموده اند.

در مورد اجازه گرفتن یحیی از امام صادق(علیه السلام)درباره قیام خود، به نظر مي رسد كه يحيي فرصت نکرد تا از امام اجازه بگیرد؛ زيرا جو خفقاني كه بعد از شهادت زيد در كوفه به وجود آمده بود، طرف داران و هواداران زيد نمي توانستند به آساني تردد كنند، چه برسد به يحيي كه متهم رديف دوم قيام زيد بن علی است.

اکنون برخی از اقوال و رواياتي كه به رابطه یحیی با امامان و تعامل او با امام صادق(علیه السلام)پرداخته اند، از لحاظ تاریخی بررسي و تحليل می کنیم: 2-1.

اعتراف يحيي بن زيد به امامت امامان شيعه حافظ علي بن محمد خزاز قمي به وسايطي چند از يحيي بن زيد چنين نقل كرده است: سالت ابي عن الائمه(علیه السلام) فقال: الائمه اثني عشر: اربعه من الماضين و ثمانيه من الباقين.

قلت فسمهم يا آبه: قال اما الماضون فعلي بن ابي طالب والحسن والحسين و علي بن الحسين (علیه السلام)ومن الباقين، اخي الباقر و بعده جعفر الصادق و بعده موسي ابنه و بعده علي ابنه و بعده محمد ابنه و بعده علي ابنه و بعده المهدي(علیه السلام).فقلت: يا ابه الست منهم ؟ قال: لا و لكني من العتره.

قلت فمن اين عرفت اساميهم؟ قال: عهد معهود عهده رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم) يحيي بن زيد مي گويد: از پدرم پرسيدم كه امامان بعد از پيغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم)كيانند؟ فرمودند: «ائمه: دوازده نفرند كه چهار نفر آنها گذشته اند و هشت نفرآنها باقي مانده اند.» عرض كردم: آنها را نام ببر؟ فرمودند: «كه چهار نفرآنها كه گذشته اند، علي بن ابي طالب(علیه السلام)وحسن و حسين و علي بن الحسين و اما هشت نفر باقي هستند: برادرم محمدباقر و بعد از او، فرزندش جعفر و بعد از او، فرزندش موسي و بعد از او، فرزندش علي و بعد از او، فرزندش محمد و بعد از او، فرزندش علي و بعد از او، فرزندش حسن و بعد از او، فرزندش مهدي (علیه السلام)هستند.» عرض كردم: اي پدر آيا تو از آنها نيستي (از دوازده امام)؟ فرمودند: «نه اما من از عترت پيامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)هستم.» گفتم: اي پدر، اين اسامي را از كجا دانستي؟ در جواب گفت: «اين عهدي است معهود كه از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)به ما رسيده است.» و نيز متوکل بن هارون راوي صحيفه سجاديه، از يحيي، زماني كه به خراسان مي رفت، سؤال كرد: «چه چيزي پدرت را به خروج كردن و قتال اين طاغي محرك شد؟» فرمود: «پدرم از پدرش خبر داد كه حضرت رسول(صلی الله علیه وآله وسلم)دست مبارك خود را به پشت جناب سيدالشهداء(علیه السلام)گذارد و فرمود: «از صلب تو فرزندي بيرون مي آيد كه نام او زيد است و او كشته مي شود با گروهي از يارانش.

چون روز قيامت شود، برگردن هاي مردمان پاي مي گذارند و مي گذرند و به بهشت مي روند.

پس من دوست دارم آن چه را كه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود در حق من ظاهر شود.» آن گاه يحيي گفت: رحم اﷲ ابي كان و اﷲ احد المتعبدين قائم ليله ، صائم نهاره يجاهد في سبيل اﷲ حق جهاده عرض كردم: پدرت زيد ادعاي امامت كرد و خروج فرمود و مجاهده نمود و هركس كه دعوي كذب نمايد، اين مقام را جايز نيست.

حدیث دیگری در این زمینه وجود دارد به این مضمون: ان ابي كان اعقل من ان يدعي ما ليس له بحق و انما قال ادعوكم الي الرضا من آل محمد (صلی الله علیه وآله وسلم)عني بذلك عمي جعفرا قلت فهو اليوم صاحب الامر قال نعم هو افقه بن هاشم.

سيد علي خان شيرازي «كبير»، درباره اعتقاد يحيي درباره امامان اماميه، با ذكرحديث فوق از حافظ علامه ابن خزاز قمي از كتاب كفايه الاثر مي نويسد: فهذا الحديث صريح في انه كان عارفا بالحق، معتقدا له رحمه الله تعالي اين حديث صريح است در اين كه يحيي بن زيد عارف به حق و معتقد به امامت امامان بوده و خداوند تبارك و تعالي او را رحمت كند! متوكل بن هارون بلخي از يحيي پرسيد: «آيا ائمه: داناترند یا شما؟» يحيي سرش را پايين انداخت و گفت: هريك از ما از دانش بهره اي داريم جز آن كه ايشان هرچه ما مي دانيم مي دانند، ولي ما هرچه را آنها مي دانند نمي دانيم نيز گفت: به خدا سوگند اي متوكل، اگر من به گفته پسرعمويم جعفربن محمد كه فرمود: « كشته مي گردي و مصلوب مي شوي»، متذكر نمي شد، هرگز صحيفه را به شما نمي دادم و او را از خود دور نمي كردم و چون مي دانم كه گفته او حق است و از پدرانش اين را اخذ كرده است.

2-2. حزن امام صادق(علیه السلام) پس از شهادت يحيي حزن و اندوه فراوان امام صادق(علیه السلام)و گريه شديد آن حضرت پس از شهادت يحيي، گوياي اين مطلب است كه يحيي در نزد امام، مقام و مرتبه اي خاص داشت اين نكته ناگفته نماند كه حب و بغض امام (علیه السلام)نسبت به افراد، فقط جنبه عاطفي ندارد، بلكه روي حساب و جنبه الهي است؛ هركس محبوب خدا باشد، محبوب امام است و هركس مبغوض خدا باشد، در نزد امام نيز همان است.

درباره حزن و اندوه امام، در جای دیگر نوشته اند: فبكي لقتله واشتد عليه حزنه وقال رحم الله ابن عمی و الحقه بابائه و اجداده؛ يعني امام صادق(علیه السلام) در شهادت يحيي بن زيد گريست و اندوهش شديد شد و فرمود: خدا رحمت كند پسر عمويم يحيي را و ملحق فرمايد او را به آبا و اجدادش! علامه امینی می فرماید: و قد بكي عليه الصادق و ترحم له فسلام الله عليه و علي روحه الطاهره؛ امام صادق (علیه السلام)نيز بر يحيي بن زيد گريه كرد و بر او رحمت فرستاد، پس سلام خدا بر او و روح پاك او باد! درشرح صحيفه سجاديه آمده است: في بكائه اي الصادق (علیه السلام)علي يحيي بن زيد و شدّه وجده به و دعائه له دليل علي انّ يحيي كان عارفا بالحق ،معتقدا له و انّ حاله في الخروج كحال ابيه رضي اﷲ عنه؛ گريه امام صادق(علیه السلام) بر يحيي و شدت اندوه و دعاي خير حضرت امام صادق(علیه السلام) براي وي، دليل است بر اين كه يحيي بن زيد عارف به حق و معتقد به امامت بود و برنامه قيام او، همان برنامه پدرش زيدبن علي(علیه السلام)بود.

درود خدا بر او باد! امام صادق(علیه السلام) می فرمایند: إن آل أبي سفيان قتلوا الحسين ‌بن ‌على صلوات اللَّه عليه فنزع اللَّه ملكهم و قتل هشام، زيد ‌بن‌ على، فنزع اللَّه ملكه و قتل الوليد، يحيى ‌بن ‌زيد رحمة اللَّه، فنزع ملكه دودمان ابوسفيان، حسين‌بن‌على(علیه السلام) را كشتند، خداوند هم ملك و حكومت را از آنان گرفت و هشام، زيد بن علي(علیه السلام)را كشت، خداوند هم در عوض، حكومت را از آنان زايل ساخت و وليد، يحيى را كشت و خداوند هم در مقابل، حكومت او را نابود ساخت.

2-3. يحيي و روايت صحيفه سجاديه متوكل ثقفي بلخي ، از پدرش متوكل بن هارون نقل می کند كه گفت: ملاقات كردم يحيي بن زيد بن علي (علیه السلام) را پس از شهادت پدرش وقتي به سوي خراسان مي رفت.

به ايشان سلام نمودم.

به من فرمود: «از كجا مي آيي؟» گفتم: از حج.

آن گاه از من درباره اهلش و عموزادگان خويش كه در مدينه بودند پرسيد و از حال حضرت جعفربن-محمد (علیه السلام) پرسش فراوان نمود.

من درجواب، حال آن حضرت و احوال و بستگان ايشان و اندوهشان بر شهادت پدرش زيد بن علي (علیه السلام)را به او خبر دادم.

يحيي فرمود: «عمويم حضرت باقر (علیه السلام) پدرم را به ترك خروج و شورش سفارش كرد.

به او فهماند كه درصورت جدا شدن از مدينه، كارش به كجا خواهد كشيد.» پرسيد: «آيا تو پسرعمويم حضرت جعفربن محمد (علیه السلام) را ملاقات نمودي؟» گفتم: آري.

گفت: «آيا از او شنيدي كه از كار من چيزي بگويد؟» گفتم: آري.گفت: «به چه صورت از من ياد فرمود؛ به من بگو؟» گفتم: فدايت شوم، نمي خواهم آن چه را از آن حضرت شنيده ام در برابر تو بيان كنم! گفت: «آيا مرا از مرگ می ترساني؟ بگو آن چه شنيده اي!» گفتم : از او شنيدم كه تو كشته مي شوي و بدنت را به دار مي آويزند؛ چنان كه پدرت كشته و به دار آويخته شد.

پس چهره اش تغيير كرد و گفت: (يُمحو اللهُ ما يُشاءُ و يثبِتُ و عِندُه اُم الكِتاب)؛ «خدا هر سرنوشتي را بخواهد محو مي كند و يا ثبت مي نمايد و ام الكتاب نزد اوست.

اي متوكل، همانا حضرت حق، اين دين را به وجود ما تأييد فرموده و دانش و اسلحه را به ما مرحمت كرده و اين هر دو براي ما فراهم شده و عموزادگان ما تنها به دانش اختصاص يافته اند.»گفتم: فدايت شوم! من مردم را ديدم كه به پسرعمويت حضرت صادق (علیه السلام)مايل ترند تا به تو و پدرت.

گفت: «همانا عمويم محمدبن علي و پسرش جعفر(علیه السلام)مردم را به زندگي دعوت كردند و ما آنان را به مرگ خوانده ايم!» گفتم: اي فرزند رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)آيا ايشان داناترند يا شما ؟ در اين هنگام مدتي چشم خود را به زمين دوخت و سپس سر برداشت وگفت: «هريك از ما، از دانش بهره اي داريم جز آن كه ايشان هرچه ما مي دانيم مي دانند، ولي ما هرچه را آنها مي دانند نمي دانيم.» آن گاه به من گفت: «از پسرعمويم چيزي نوشته داري؟» گفتم: آري.

گفت: «به من نشان بده!» پس چند نوع دانش را كه از آن حضرت ضبط كرده بودم، به او عرضه داشتم و دعايی به او نشان دادم كه حضرت صادق (علیه السلام)بر من املا فرموده و حديث كرده بود كه پدرش محمد بن علي بن الحسين(علیه السلام)بر او املا فرموده كه از دعاي صحيفه كامله است.

آن گاه يحيي تا پايان آن را نظر كرد و گفت: «آيا اجازه مي دهي كه از روي آن نسخه اي بردارم؟» گفتم: اي پسر رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)آيا در آن چه كه از خود شماست اجازه مي خواهي؟ پس گفت: «هم اكنون بر تو ارايه خواهم كرد صحيفه اي از دعاي كامل را از آن چه پدرم از پدرش حفظ فرموده و به من در مورد نگاه داشتن و بازداشتن آن از نااهلان سفارش فرموده.» عمير گويد: پدرم گفت: پس برخاستم و پيشاني او را بوسيدم و گفتم: به خدا قسم اي پسر پيامبر خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)! من خدا را با محبت و طاعت شما پرستش مي كنم و اميدوارم كه مرا در حيات و ممات، به دوستي شما سعادت مند كند.

آن گاه صحيفه اي را كه به او داده بودم، به جواني كه با او بود داد و گفت: «اين دعا را با خطي روشن و نيكو بنويس و به نظر من برسان كه شايد آن را‌‌ حفظ كنم؛ زيرا من آن را از پسرعمويم، جعفر- كه خدا او را حفظ كند- مي خواستم و او آن را به من نمي داد.» متوكل گفت: من از كرده خود پشيمان شدم و نمي دانستم چه كنم و حضرت صادق(علیه السلام) قبل از آن به من دستور نداده بود كه آن را به كسي ندهم.

سپس يحيي جامه اي خواست و صحيفه قفل خورده و مهركرده اي را از آن خارج كرد.

و مهر آن را نظاره نمود و بوسيد زد وگريه كرد.

آن گاه مهر را شكست و قفل را باز كرد.

سپس صحيفه را گشود و برچشم خود گذاشت و بر چهره خود ماليد و گفت: «به خدا قسم اي متوكل، اگر نبود مطلبي كه در باره كشته شدن و به دار آويختنم از پسر عمويم نقل كردي، بی شك اين صحيفه را به تو نمي دادم.

ولي مي-دانم كه گفتار حضرت صادق(علیه السلام) حق است و آن را از پدرانش گرفته و به زودي صحت آن روشن خواهد شد و من ترسيدم كه چنين علمي به دست بني اميه افتد و آن را از ديده ها بپوشانند و درگنجينه هاي خويش براي خود ذخيره كنند.

از اين رو، آن را بگير و مرا در مورد حفظ آن خاطرجمع كن و منتظر باش تا چون خداوند در كار من و اين قوم حكم خود را جاري سازد، اين صحيفه را كه امانت من نزد توست، به دو پسر عمويم محمد و ابراهيم، فرزندان عبدالله بن حسن بن علي(علیه السلام)برسان!» متوكل گفت: من صحيفه را گرفتم و چون يحيي بن زيد به شهادت رسيد، به مدينه رفتم و امام صادق(علیه السلام) را زيارت كردم و قصه يحيي را براي آن حضرت گفتم.

آن حضرت گريست و به شدت بر يحيي اندوه گين شد و فرمود: «خدا عمو زاده ام را رحمت كند و به آباء و اجدادش ملحق سازد! اي متوكل، به خدا قسم جز همان چيزي كه يحيي بر صحيفه پدرش ازآن مي ترسيد، مرا از دادن اين دعا به او منع نكرد.

اكنون آن صحيفه كجاست؟» گفتم: اينك اين همان صحيفه است.

آن گاه آن را باز كرد و فرمود: «به خدا قسم اين خط عمويم زيد و دعاي جدم علي بن الحسين(علیه السلام) است!» سپس به فرزندش فرمود: «اي اسماعيل، برخيز و آن را بياور كه تو را به حفظ و نگه داريش امر كردم.» سپس اسماعيل برخاست و صحيفه را آورد؛ گويي همان صحيفه اي بود كه يحيي بن زيد به من داده بود.

پس حضرت صادق(علیه السلام)آن را بوسيد و برچشم خود نهاد و فرمود: «اين خط پدرم و املا جدم درحضور من است.» عرض كردم: اي پسر رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) اگرمصلحت بدانيد، آن را با صحيفه زيد و يحيي مقابله نمايم.

پس اجازه داد و فرمود: «تو را براي اين عمل شايسته ديدم.» پس آن دو را مقابله كردم و ديدم كه هر دو يكي است و حتي در يك حرف هم اختلافي بين آن دو نيست .پس از آن حضرت اجازه خواستم كه صحيفه يحيي را بنابر وصيتش، به عموزادگانش، پسران عبدالله بن حسن، تحویل بدهم.

امام(علیه السلام) فرمودند: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها)؛ «خداوند شما را امر مي كند كه امانت ها را به صاحبانش باز گردانيد.

آري آن را به ايشان بده.» نتيجه با بررسی و نقل گفت گوی متوکل بن هارون و با بررسی احادیثی که یحیی بن زید نقل کرده و گریه شدید امام صادق(علیه السلام)بعد از شهادت یحیی و نیافتن هیچ سند و مدرکی دال بر مخالفت صریح یحیی با امام صادق -(علیه السلام)و مطرح نشدن ادعای امامت از سوی یحیی، به این نتیجه می رسیم که او شیعه امامی بود که با امام صادق(علیه السلام)رابطه خوب و عاطفی داشت و امام درحق یحیی دعا نمودند.

بسیاری از بزرگان شیعه از جمله شیخ مفید، یحیی را جزء یاران و اصحاب امام صادق(علیه السلام)ذکر می کنند.

در تاریخ، دلیلی قطعی بر زیدی بودن یحیی پیدا نکردیم و این که زیدیه، یحیی را امام خود می پندارد، به اتفاقات بعد از شهادت ایشان بر می گردد که زیدی ها برای خود سلسله امام هایی درست کردند و فقه وکلام برای خود ایجاد نمودند.

فهرست منابع:

  1. رضايي، محمدعلي، و همكاران، ترجمه قرآن مجيد، ناشر موسسه فرهنگي تحقيقاتي دارالذكر.
  2. ابن حجرعسقلانی، تهذیب التذهیب، ابوالفضل شهاب الدین احمد بن علی، چاپ بیروت انتشارات دارالصادر.
  3. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم مصردار، الاحیاء الکتب العربیه، چاپ قاهره، 1387ه.ق.
  4. ابن عساکر، التهذیب، چاپ بیروت انتشارات دارالصادر. بی تا.
  5. ابن عنبه، احمد بن علي الحسن، عمده الطالب في انساب آل ابي طالب، تصحيح محمد حسن آل طالقاني، منشورات المطبعه الحيدريه في النجف، بي تا.
  6. احمد محلی، حسن بن حسام الدین حمید، الحدائق الورديه، فی مناقب الائمه الزیدیه، بیروت،1409ه.ق.
  7. اصفهاني، ابي فرج، مقاتل الطالبيين تحقیق سید احمد صقر، بیروت، دارالمعرفه، بی تا .
  8. امين، سيد محسن، اعيان الشيعه، چاپ دوم، مطبعه الانصاف، بيروت، لبنان، بي تا.
  9. اميني، عبدالحسین، الغديرفی الکتاب والسنه والادب، دارالکتب الاسلامیه، تهران، چاپ دوم، 1362
  10. ابی فرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، تحقیق سید احمد صقر، دارالمعرفه بیروت، بی تا.
  11. بحرالعلوم، محمد مهدي فقيه، قيام يحيي بن زيد، انتشارات وثوق قم، ۱۳۸۵ش.
  12. بحرانی، سید هاشم، حلیه الابرار، چاپ اول، موسسه معارف اسلامی قم، ایران، 1414 ق.
  13. بغدادي، ابومنصور عبدالقاهر، الفرق بين الفرق، تحقيق الشيخ ابراهيم، دارالمعرفه بيروت، لبنان، ۱۴۱۵ ق.
  14. بلاذری، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، چاپ اول، دارالفکر، بیروت، لبنان،1417 ق، 1996م.
  15. پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان، انتشارات موسسه امام صادق (ع) چاپ، چهاردهم 1381.
  16. جعفريان، رسول، تاريخ خلفا، چاپ دوم، انتشارات دليل ما، ۱۳۸۲ ش.
  17. حيدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، چاپ اول، دارالكتاب الاسلامي، ۱۴۲۵ق
  18. الخطيب، شيخ صالح احمد، الامام زيد بن علي المفتري عليه، چاپ لاهور پاكستان.
  19. محلاتی، ذبیح الله، رياحين الشريعه، ج4، ص291، 1413ق.
  20. شیخ صدوق، محمد بن علی بن الحسین ابن بابویه، عیون اخبارالرضا، انتشارات اعلمی للمطبوعات، بیروت لبنان، 1984م.
  21. شيخ صدوق، امالي، ترجمه آيت الله كمره اي، انتشارات کتاب خانه اسلامیه تهران، ایران، 1362ش.
  22. شيخ مفيد، الارشاد في معرفه حجج الله علي العباد، تحقيق موسسه آل البيت لاحياء التراث، ۱۴۱۶ق.
  23. طبقات ناصرى، منهاج سراج، تحقيق عبدالحى حبيبى، تهران، دنياى كتاب، چ اول، 1363ش.
  24. عمری ابوالحسن، المجدی (به نقل از قيام يحيي بن زيد، محمد مهدي فقيه بحرالعلوم، ص۴۶.)
  25. الموسوی، عباس علی، فی رحاب الصحیفه السجادیه، انتشارات دارالمرتضی، موسسه الصراط مسجد الامام الرضا(ع).
  26. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار،‍‍ موسسه الوفاء،‍ بيروت لبنان، ۱۴۰۳ق.
  27. محلاتي، شيخ ذبيح الله، رياحين الشريعه، انتشارات اسلاميه، تهران، ۱۴۱۹ه.ق.
  28. موسوي مقرم، سيدعبدالرزاق، رهبر انقلاب خونين كوفه، ترجمه عطاردي، انتشارات جهان، تهران، بي تا.
  29. یعقوبى، تاريخ اليعقوبى، احمد بن أبى يعقوب بن جعفر بن وهب واضح الكاتب العباسى، بيروت لبنان، دار صادر، بى تا.

نویسنده : عبدالقادر كمالي سرپلي

منبع: ttp://tarikh.imam.miu.ac.ir/index.aspx?fkeyid=&siteid=60&pageid=25596&p=1&g=1126&showitem=11