شرط عصمت در مقام رسالت و امامت

باتوجه به شرط عصمت در مقام رسالت و امامت از نظرگاه شیعه، این امر چگونه توجیه پذیر است؟ آیا اصلاً دست یافتن به مقام عصمت ممکن و عملى است؟

پاسخ:

عصمت در لغت

عصمت در لغت به معناى مصونیت و نگهدارى و منع به کار رفته است.

فیروزآبادى می گوید: عصم یعصم یعنى اکتساب کرد، منع کرد، نگه دارى نمود… و عصمت به کسر به معناى منع است[۱]

ابن منظور می گوید: عصمت در کلام عرب به معناى منع به کار رفته است.[۲]

عصمت در اصطلاح

۱ـ شیخ مفید می فرماید: عصمت لطفى است که خداوند متعال در حقّ مکلّفى انجام می دهد که با آن، وقوع معصیت و ترک طاعت از او ممتنع می گردد؛ با وجود قدرت بر این دو.[۳]

۲ـ شیخ طوسی(ره) می گوید: عصمت امرى است که با وجود آن، معصیت از مکلّف ممتنع می گردد، در حالى که اختیار فعل معصیت را دارد… .[۴]

۳ـ قاضى بیضاوى شافعى می گوید: عصمت ملکه اى نفسانى است که مانع از فسق و فجور می شود و متوقف بر علم به عواقب گناهان و مناقب طاعات است.[۵]

۴ـ فاضل مقداد می فرماید: عصمت عبارت است از لطفى که خداوند متعال در حقّ مکلّف انجام می دهد، به نحوى که با آن لطف، انگیزه اى به ترک طاعت و انجام معصیت ندارد؛ با وجود قدرت بر آن.[۶]

۵ـ علامه طباطبایی(ره) می گوید: مقصود ما از عصمت لطفى است در وجود انسان معصوم که او را از وقوع کارهایى که جایز نیست؛ مانند خطایا و معصیت باز می دارد.[۷]

فرق بین عصمت و عدالت

عدالت، ملکه اى است اکتسابى که غالباً مانع از صدور گناه است، از همین رو ممکن است که انسان عادل در برخى مواقع مرتکب گناهى شود؛ برخلاف عصمت که با وجود آن، ممتنع است که انگیزه گناه در معصوم پدید آید، اگرچه اختیار از او سلب نشده و قدرت ذاتى باقى است؛ زیرا امتناع به جهت نبود انگیزه با قدرت ذاتى منافاتی ندارد.[۸]

احتمالات در سبب عصمت

عصمت را به معناى منع از ارتکاب معصیت و نگه دارى از هر پلیدى معنا کردیم، حال بحث در اسباب این منع و موجبات این نگهدارى است. در ابتداى امر سه احتمال در آن متصور است:

الف) عصمت جبری

عصمت جبرى به این معناست که خداوند از راه جبر معصوم را از ارتکاب حرام باز می دارد و به انجام دادن طاعت وادار می کند و در حقیقت قدرت و اختیار را از او سل می کند.

برخى از معاصران این احتمال را قبول دارند و معتقدند: جمع بین اختیار از طرفی، و ضرورت عصمت از طرفى دیگر محال است.

این احتمال از جهاتى قابل مناقشه است:

۱ـ این طور نیست که هرگاه عملى واجب و فعلى دیگر ممتنع شد، صاحب آن مجبور بر آن فعل و ترک دیگر گردد؛ از همین رو بین اختیار و ضرورت عصمت تنافى نیست وگرنه لازم می آید که خداوند متعال مجبور به ترک ظلم و فعل عدل باشد، با آنکه می دانیم او بر هر کارى مختار است. مورد بحث نیز از همین قبیل است.

۲ـ امتناع و وجوب بر دو نوع است:

الف) وجوب و امتناع ذاتى به معناى ضرورت ثبوت یا ضرورت امتناع؛ مثل ضرورت ثبوت زوجیت براى عدد چهار و ضرورت امتناع جمع بین نقیضین. اینها از بدیهاتى است که هرگز تخلف بردار نیست.

ب) وجوب و امتناع وقوعی: به این معنا که عملى ذاتاً ممکن است، ولى به حسب خارج وقوع آن ضرورى یا ممتنع می باشد؛ مثل ظلم نسبت به خداوند که ذاتاً خداوند متمکن از ظلم است، ولى به حسب وقوع خارجى از او صادر نشده و نمی شود. خداوند با آن که قدرت بر ظلم دارد، ظلم نمی کند و با آنکه می تواند عدالت نداشته باشد، آن را ترک نمی کند.

از این جا نتیجه می گیریم که وجوب شیء یا امتناع وقوعى آن، با قدرت بر آن منافاتى ندارد. عصمت نیز از این قبیل، زیرا معصوم در حالى که قدرت بر معصیت دارد، گناه نمی کند.

۳ـ آیات قرآن نیز به اختیاری بودن عصمت صحّه گذارده است؛ آن جا که می فرماید:

الف) (قُلْ أ غَیْرَ اللَّهِ أتَّخِذُ وَلِیّاً فاطِرِ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضِ وَ هُوَ یُطْعِمُ وَ لا یُطْعَمُ قُلْ إنّى اُمِرْتُ أنْ أکُونَ أوَّلَ مَنْ أسْلَمَ وَ لا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکینَ * قُلْ إنّى أخافُ إنْ عَصَیْتُ رَبّى عَذابَ یَوْمٍ عَظیمٍ[۹] بگو اى پیامبر! آیا غیر از خدا را به یارى و دوستى برگزینیم؟ [در صورتى که] آفریننده آسمان ها و زمین خداست. او به خلق طعام و روزى می خوراند و خود از طعام بی نیاز است. بگو اى رسول، من مأمورم اولین کسى باشم که تسلیم حکم خداست و البته از گروهى نباشم که به خدا شرک می آورد. بگو اگر من نافرمانى کنم، از عذاب آن روز بزرگ سخت می ترسم.

صریح آیه آن است که پیامبر اکرم(ص) از معصیت می ترسد، زیرا منجر به عذاب قیامت می گردد. او اگر قدرت بر معصیت نداشت چگونه ممکن است که از معصیت خوف داشته باشد.

ب) (وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَنْفَعُکَ وَ لا یَضُرُّکَ فَإنْ فَعَلْتَ فَإنَّکَ إذًا مِنَ الظّالِمینَ[۱۰] و غیر از خداى یکتا هیچ یک از این خدایان باطل که به حال تو سود و ضررى ندارد، به خدایى مخوان وگرنه از ستمکاران خواهى بود.

کسى که اختیار ندارد، آیا صحیح است که درباره او گفته شود: اگر انجام دهی…؟.

ج) (قُلْ إنَّما اُمِرْتُ أنْ أعْبُدَ اللَّهَ وَ لا اُشْرِکَ بِهِ إلَیْهِ أدْعُوا وَ إلَیْهِ مَآبِ[۱۱] به آنها بگو: من مأمورم که خداى یکتا را بپرستم و هرگز کسى را شریک او قرار ندهم و خلق را به سوى او دعوت کنم. پر واضح است، کسى که اختیارى از خود ندارد، صحیح نیست که به کارى مأمور شود.

د) (وَ إذْ بَوَّأْنا ِلإِبْراهیمَ مَکانَ الْبَیْتِ أنْ لا تُشْرِکْ بى شَیْئاً…[۱۲] و یادآور اى رسول ما! که ابراهیم را در آن بیت الحرام تمکین دادیم تا براى من شریکى قرار ندهد… .

ه‍ ) وَ لَقَدْ اُوحِیَ إلَیْکَ وَ إلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ[۱۳] و همانا بر تو و رسولان پیش از تو چنین وحى شده است که اگر به خدا شرک آورى عملت را محو و نابود گرداند و سخت از زیانکاران خواهى گردید.

و) (وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ اْلأَقاویلِ * لأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتینَ * فَما مِنْکُمْ مِنْ أحَدٍ عَنْهُ حاجِزینَ[۱۴] و اگر به دروغ به ما سخنانى می بست محققاً ما او را از یمینش می گرفتیم و شاه رگش را قطع می کردیم و شما هیچ یک به دفاع از او قادر نبودید.

ب) معصوم از جنس بشر نیست

این احتمال می گوید: معصوم از سنخ بشر نیست، بلکه موجود دیگرى به صورت بشری است؛ همانند ملائکه که گاهى به صورت بشر در می آمدند.

از همین رو، احکام بشری؛ از قبیل: شهوت، غضب و دیگر صفات رذیله در آنان وجود ندارد. این قول به برخى متکلمان اشاعره نسبت داده شده است.

ابن ابى الحدید می گوید: معصوم کسى است که در نفس یا بدنش یا هر دو، خاصیتی است که مقتضى امتناع اقدام او بر معاصى است.[۱۵]

این احتمال نیز از جهاتى اشکال دارد:

۱ـ شخص معصوم ـ پیامبر یا امام ـ باید در میان مردم الگو باشد؛ همان گونه که خداوند می فرماید: (لَقَدْ کانَ لَکُمْ فى رَسُولِ اللَّهِ اُسْوَهٌ حَسَنَهٌ[۱۶] در حقیقت الگو جنبه عملى دین است که در شخص معصوم پیاده شده است؛ تا مردم به او اقتدا کرده و از این طریق به کمال و سعادت خود برسند. همان طور که می دانیم الگوى بشر باید از جنس خودش باشد؛ تا با وجود تمام غرایز و صفات نفسانی بشر با آنها مبارزه کرده و راه سعادت را دنبال کند و در این راه بر دیگران الگو باشد.

از همین رو می بینیم که قرآن در هیچ موردى ملائکه را الگوى بشر قرار نداده و مردم را به اقتداى آنان دعوت نکرده است، بلکه تمام دعوت قرآن بر اقتدا و تأسى به انبیا و صالحان متمرکز شده است.

۲ـ این احتمال مخالف با آیات قرآن است، زیرا قرآن به صراحت بر این حقیقت تأکید دارد که معصوم همانند بقیه مردم است و تنها داراى کمالات و فضایل و قابلیت هایی است که خداوند متعال آنان را با این اوصاف به سوى خلق فرستاده است. اینکه به برخی از آیات اشاره می کنیم:

الف) (قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إنْ نَحْنُ إلاّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ[۱۷] فرستادگانشان به آنان گفتند: ما بشرى همانند شماییم.

ب) (قُلْ إنَّما أنا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحى إلَیَّ[۱۸] بگو اى پیامبر! من بشرى همانند شمایم که بر من وحى می شود.

ج) (وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أنْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إلاّ وَحْیاً[۱۹] بر هیچ بشرى نیست که خداوند با او سخن گوید مگر از طریق وحی… .

د) (وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ أ فَإنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ[۲۰] و ما به هیچ کس پیش از تو عمر ابدى ندادیم. آیا با آن که تو خواهى مرد دیگران در دنیا زنده مانند؟

ه‍) (وَ ما أرْسَلْنا قَبْلَکَ إلاّ رِجالاً نُوحى إلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أهْلَ الذِّکْرِ إنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ * وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَدًا لا یَأْکُلُونَ الطَّعامَ وَ ما کانُوا خالِدینَ[۲۱] و ما پیش از تو کسى را به رسالت نفرستادیم جز مردان پاکى را که به آنها وحى فرستادیم شما خود اگر نمی دانید بروید از اهل ذکر سؤال کنید. و ما پیامبران را بدون بدن دنیوى قرار ندادیم تا به غذا و طعام محتاج نباشند و در دنیا همیشه زنده بمانند.

ج) عصمت با اختیار

این احتمال بر جنبه اختیار و اراده معصوم در تمام افعال و حالاتش تأکید می کند. خود معصوم است که نفسش را به طرف طاعت تحریک کرده و از هر معصیتى باز می دارد، نه این که از جانب خداوند یا دیگرى مجبور به انجام دادن این کار باشد. بسیارى از متکلمان ـ خصوصاً از مدرسه اهل بیت(ع)ـ مؤید این نظریه هستند که در حقیقت برگرفته از نظریه أمر بین الأمرین است.

۱ـ شیخ مفید می فرماید: عصمت از جانب خداوند بر حجت هایش همان توفیق و لطف است که به سبب آن از گناه و اشتباه در دین باز داشته می شود. عصمت تفضّلى از خداوند بر هر کسى است که خداوند می داند او به آن عصمت متمسّک می گردد. این نگهدارى از خود معصوم است و عصمت هیچ گاه مانع از قدرت معصوم بر قبیح نیست و او را بر کار نیک وادار و مضطرّ نمی کند.[۲۲]

۲ـ سید مرتضى می فرماید: عصمت لطفى است که خداوند بر بنده اش می کند و معصوم با آن به اختیار خود، از قبیح دست برمی دارد.[۲۳]

۳ـ شیخ طوسى می فرماید: عصمت در لغت به معناى منع از آفت است و معصوم در دین کسى است که به سبب لطف خداوند از فعل قبیح بازداشته می شود، نه به این نحو که خداوند بین او و معصیت حائل گردد، بلکه این کار به اختیار خود اوست.[۲۴]

همو در جایى دیگر می فرماید: … یا این که خداوند رجس و پلیدى را از معصوم دور می کند و در حق او لطفى انجام می دهد، که با آن خود معصوم دست از قبایح برمی دارد…[۲۵]

۴ـ ابن ابى الحدید می گوید: اکثر اهل نظر معتقدند: معصوم مختار و متمکّن از فعل معصیت و طاعت است… و اصحاب ما معتزله نیز معتقدند: عصمت لطفى است که با وجود آن مکلف با اختیار خودش از فعل قبیح دست برمی دارد.[۲۶]

احتمالات در حقیقت عصمت

حقیقت عصمت به نحو منع خلو به یکى از این سه امر باز می گردد، اگرچه مانعهالجمع نیست؛ یعنى ممکن است که هر سه امر در معصوم محقّق باشد:

الف) عصمت، نتیجه وصول به مقام فناى در اسما و صفات الهی

این نظریه اى است که حقیقت عصمت را نتیجه رسیدن به مقام فناى در اسما و صفات و ذات الهى می داند و این، همان نظریه عرفاست، زیرا هنگامى که سالک الى الله در خارج تنها صفت و اسم و ذات حقیقى که همان خداوند متعال و صفات و اسماى اوست می بیند، دیگر غیر از خدا و صفات و اسمایش کسى را نمی بیند که بخواهد گناهى انجام دهد. دیگر این که وقتى که به مقام فنا رسید اشتباهى از او صادر نمی گردد.

ب) عصمت نتیجه درجه عالى از تقوا

بی تردید تقوا حالتى نفسانى است که انسان را از انجام معصیت باز می دارد. حال اگر این حالت به نهایت درجه خود برسد او را عصمت می نامند، که حتّى انسان را نیز از فکر گناه باز می دارد.

ج) عصمت نتیجه علم قطعى به عواقب معاصى و مصالح طاعات

در مورد عصمت نظریه دیگرى است که با نظریه اوّل منافاتى ندارد، بلکه از علل تحقق عالی ترین درجه تقوا به شمار می آید. حقیقت این نظریه عبارت است از وجود علم قطعى و یقینى به عواقب معاصی، به این معنا که علم انسان به درجه اى برسد که در این دنیا لوازم اعمال و آثار آنها را به طور یقین درک کند؛ همان گونه که قرآن کریم می فرماید: (کَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقینِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ[۲۷] به راستى اگر به طور یقین می دانستید، البته دوزخ را مشاهده خواهید کرد.

امیرالمؤمنین(ع) در وصف متّقین می فرماید: و هم و الجنّه کمن قد رآها و هم فیها منعّمون. و هم و النار کمن قد رآها و هم فیها معذّبون؛[۲۸] متقین نسبت به بهشت همانند کسانی اند که آن را دیده و در آن متنعم اند و نسبت به جهنم همانند کسانی اند که آن را دیده و در آن معذب هستند.

تعبیر بیضاوى نیز به همین معنا اشاره دارد: عصمت ملکه اى نفسانى است که از فجور مانع می گردد و متوقف است بر علم به عواقب گناهان و مناقب طاعات.[۲۹]

فاضل مقداد می نویسد: … این ملکه ـ عصمت ـ متوقف است بر علم به عواقب گناهان و مناقب طاعت ها، زیرا عفّت هرگاه در جوهر نفس حاصل گردد و به آن علم تام به آنچه در معصیت است از شقاوت و آنچه در طاعت است از سعادت، ضمیمه شود، آن علم موجب رسوخ آن ملکه در نفس گشته و به مقام عصمت می رسد.[۳۰]

علامه طباطبایی(ره) نیز می فرماید: امرى که عصمت به آن تحقق می یابد نوعی از علم است که صاحبش را از وقوع در معصیت و خطا باز می دارد؛ همان گونه که سایر حالات؛ مثل: شجاعت، عفت و سخاوت، هنگامى که صورت علمیِ راسخ به خود بگیرد، آثارش در انسان ظاهر می گردد و هرگز آن انسان به اضداد این صفات متلبس نمی گردد… .[۳۱]

همو در جایى دیگر می فرماید: عصمت ازجانب خداوند متعال امرى است در وجود پیامبر که سبب می شود او به اختیار خود مطیع خداوند گردد و آن نوعى از علم است که در انسان رسوخ کرده است.[۳۲]

چگونه علم منشأ عصمت است؟

منشأ تمام افعال ارادى و اختیارى انسان صورت هاى علمى است که در وجود انسان نقش می بندد؛ اگر آنها نبود هرگز از انسان فعلى با اختیار صادر نمی گشت، زیرا انسان قبل از آن که از او فعلى صادر شود آن را در ذهن خود تصور می کند، غرض و اهداف را نیز در نظر می گیرد؛ آن گاه در او شوق به فعل حاصل شده، سپس آن را انجام می دهد. هم چنین کسى که می خواهد فعلى را ترک کند، ابتدا آن را در ذهن خود تصور کرده، غایت آن را ملاحظه می کند؛ آن گاه آن فعل را ترک می کند؛ همانند خوردن سمّ، اتصال با برق و… .

از این جا به خوبى روشن می شود که حتمیّت و ضرورت فعل یا ترک با اختیار منافاتى ندارد، زیرا کسى که سمّ را می شناسد و عواقب شرب آن را نیز می داند، هرگز از آن نمی خورد، با آن که در خوردنش مختار است.

هم چنین پر واضح است که سبب عصمت، علم قطعى به عواقب اخروى معاصى و اخلاق رذیله است.

قرآن نیز بر این حقیت تأکید می کند که منشأ عصمت علم راسخ و یقینى به عواقب و حقایق امور است:

الف) خداوند متعال از قول حضرت یوسف(ع) می فرماید: (قالَ رَبِّ السِّجْنُ أحَبُّ إلَیَّ مِمّا یَدْعُونَنى إلَیْهِ وَ إلاّ تَصْرِفْ عَنّى کَیْدَهُنَّ أصْبُ إلَیْهِنَّ وَ أکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ[۳۳] یوسف گفت: اى خدا! مرا رنج زندان خوش تر از این کار زشتى است که زنان از من تقاضا دارند و اگر تو حیله اینان را به لطف و عنایت از من دفع نفرمایى به آنان میل کرده و از جاهلان خواهم گشت.

آیه تصریح دارد به این که منشأ میل به گناه و معصیت جهل است. (وَ أکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ) پس در نتیجه، منشأ عصمت، همان علم است که در مقابل جهل قرار دارد.

مرحوم علامه طباطبایى می فرماید: این قوه قدسیّه (عصمت) همانند علوم و معارف است؛ خداوند متعال فرمود: (وَ أکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ) و نفرمود: اکن من الظالمین.[۳۴] پس از این آیه به خوبى استفاده می شود که منشأ عصمت علم است نه عمل، همان گونه که منشأ گناه جهل است نه ظلم.

ب) خداوند متعال می فرماید: (وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَهٌ مِنْهُمْ أنْ یُضِلُّوکَ وَ ما یُضِلُّونَ إلاّ أنْفُسَهُمْ وَ ما یَضُرُّونَکَ مِنْ شَیْ ءٍ وَ أنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَ کانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ عَظیماً[۳۵] و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نمی بود گروهى از آنان همّت بر آن گماشته بودند که تو را از راه صواب دور سازند ولى آنها خود را از راه صواب دور ساخته و به تو هیچ زیانى نتوانند رساند و خدا بر تو این کتاب و مقام حکمت و نبوت را عطا کرد و آنچه را نمی دانستى به تو یاد داد که لطف و عنایت خدا بر تو بی اندازه است.

از این آیه به خوبى استفاده می شود که منافقان به هیچ نحو، توانایى گمراه کردن پیامبر را ندارند، به دلیل علم خاصى که خداوند به پیامبر مرحمت نموده است.

عصمت و اختیار

روشن شد که عصمت هرگز موجب سلب اختیار از انسان معصوم در فعل یا ترک نمی شود، زیرا انسان عاقلى که از وجود نیروى برق در سیم کابل اطلاع دارد، هرگز به آن دست نمی زند. و نیز کسى که از سمّ در کاسه خبر دارد، و عواقب آن را نیز می داند، هرگز از آن نمی خورد، ولو در خوردن سمّ و دست زدن به سیم برق مختار است، از هیمن رو کسانى که قصد خودکشى دارند، این کار را انجام می دهند، همچنین است مورد عصمت از گناه، زیرا کسى که به سرانجامِ گناهان و آثار و برکات طاعات آگاه است، هرگز میل به گناه و ترک طاعت ندارد، ولو در انجام آن مختار است؛ همان طورى که خداوند متعال با قدرتش بر ظلم و عدوان بر بندگان، به کسى ظلم و تعدّى نمی کند.

علامه طباطبایی(ره) می فرماید: ملکه عصمت هرگز طبیعت مختار انسان را در افعال ارادی، تغییر نمی دهد و آن را به اجبار و اضطرار نمی کشاند، چگونه چنین کند، در صورتى که علم ـ که منشأ عصمت است ـ از مبادى و مقدمات اختیار است و به تنهایی قوت علم، موجب قوت اراده است… .[۳۶]

عصمت موهبتى الهی

بی شک عصمت کمالى نفسانى و داراى آثارى خاص است، ولى چیزى که سؤال برانگیز است این که: آیا این کمال موهبتى است که خداوند متعال به بندگان مخلص خود می دهد یا این که امرى است اکتسابى که با کوشش خود بنده فراهم می گردد؟

ظاهر کلمات متکلمان آن است که عصمت موهبتى است که خداوند متعال به برخى از بندگانش به جهت وظایف خاصى که با قابلیت هاى خاص بر عهده دارند، مرحمت می فرماید.

شیخ مفید می فرماید: عصمت لطفى است از جانب خداوند به صاحب آن… .[۳۷] فاضل مقداد نیز می فرماید: عصمت عبارت است از لطفى که خداوند در حق مکلف انجام می دهد… .[۳۸]

عصمت کمال است

بی تردید عصمت به کسى افاضه می شود که قابلیت آن را داشته باشد، ولی قابلیت ها از یک نوع نیست، بلکه قسمتى از آنها از اختیار انسان خارج و برخى نیز در محدوده اراده و اختیار انسان است.

نوع اوّل: عبارت است از وراثت و تربیت، زیرا خداوند از آن جا که اراده اش بر آن تعلق گرفته است که معصومى را در وقت معینى به عنوان پیامبر یا امام بر مردم بفرستد، لذا در خانواده اى محترم و باتقوا قرار داده و او را تحت تربیت خاص قرار می دهد.

نوع دوّم: عوامل اکتسابى است و اختیار معصوم در آن دخالت دارد، یعنى این که زندگى انبیا از هنگام ولادت تا زمان بعثت مملوّ از مجاهدت هاى فردى و اجتماعى است. آنان از کودکى با نفس امّاره مجاهدت کرده و مشغول تهذیب نفس اند؛ از همین رو در قصه حضرت یوسف(ع) آمده است: هنگامى که زلیخا درب ها را به روى او بست و خود را در آن اتاق خلوت به حضرت یوسف(ع) عرضه کرد؛ آن حضرت(ع) در جواب زلیخا فرمود: (مَعاذَ اللَّهِ إنَّهُ رَبّى أحْسَنَ مَثْوایَ إنَّهُ لا یُفْلِحُ الظّالِمُونَ[۳۹] به خدا پنا می برم. خدا مرا مقامى منزّه و نیکو عطا کرده است و خداوند هرگز ستمکاران را رستگار نسازد.

و در صورتى که عصمت پیامبر و امام را از همان ابتداى ولادت بدانیم ـ که حق هم همین است ـ دخالت اختیار پیامبر و امام و ایجاد قابلیت از طرف آنها را قبل از ولادت می دانیم که از امتحان الهى در آن عالم به نحو احسن سرافراز بیرون آمده اند.

شیعه شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضوانی، ج ۲، صص: ۵۱۶ـ۵۲۸

پی‌نوشت‌ها:

[۱] . قاموس المحیط، ماده عصم.

[۲] . لسان العرب، ج ۱۲، ص ۴۰۲، ماده عصم.

[۳] . النکت الاعتقادیه.

[۴] . توفیق التطبیق، ص ۱۶.

[۵] . طوالع الانوار على هامش المواقف، ج ۱، ص ۵۶۴.

[۶] . إرشاد الطالبین، ص ۳۰۱.

[۷] . المیزان، ج ۲، ص ۱۳۴.

[۸] . سرمایه ایمان، ص ۹۰.

[۹] . انعام (۶)، آیه ۱۴ـ۱۵.

[۱۰] . یونس (۱۰)، آیه ۱۰۶.

[۱۱] . رعد (۱۳)، آیه ۳۶.

[۱۲] . حج (۲۲)، آیه ۲۶.

[۱۳] . زمر (۳۹)، آیه ۶۵.

[۱۴] . حاقه (۶۹)، آیات ۴۴ـ۴۷.

[۱۵] . شرح ابن ابى الحدید، ج ۷، ص ۷.

[۱۶] . احزاب (۳۳)، آیه ۲۱.

[۱۷] . ابراهیم (۱۴)، آیه ۱۱.

[۱۸] . کهف (۱۸)، آیه ۱۱۰.

[۱۹] . شورى (۴۲)، آیه ۵۱.

[۲۰] . انبیاء (۲۱)، آیه ۳۴.

[۲۱] . انبیاء (۲۱)، آیه ۷ـ۸.

[۲۲] . تصحیح الاعتقاد، ص ۱۲۸.

[۲۳] . رسائل الشریف المرتضی، ج ۳، ص ۳۲۵.

[۲۴] . التبیان، ج ۵، ص ۴۹۰.

[۲۵] . همان، ج ۸، ص ۳۴۰.

[۲۶] . شرح ابن ابى الحدید، ج ۷، ص ۷ـ۸.

[۲۷] . تکاثر (۱۰۲)، آیات ۵ـ۶.

[۲۸] . نهج البلاغه، خطبه ۱۸۸.

[۲۹] . طوالع الانوار، ج ۱، ص ۵۶۴.

[۳۰] . اللوامع الالهیه، ص ۱۷۰.

[۳۱] . المیزان، ج ۵، ص ۷۸.

[۳۲] . همان، ج ۲، ص ۱۳۹.

[۳۳] . یوسف (۱۲)، آیه ۳۳.

[۳۴] . المیزان، ج ۱۱، ص ۱۵۴.

[۳۵] . نساء (۴)، آیه ۱۱۳.

[۳۶] . المیزان، ج ۱۱، ص ۱۷۹.

[۳۷] . شرح عقائد صدوق، ص ۶۱.

[۳۸] . ارشادالطالبین، ص ۳۰۱.

[۳۹] . یوسف (۱۲)، آیه ۲۳.