سوگند به اولياء الهى

باتوجه به اينكه سؤال از خداوند به حق مخلوق جايز نيست، چراكه هيچ مخلوقى به گردن خداوند حق ندارد، چرا شيعيان در سؤال از خداوند، او را به حق برخى از بندگانش قسم و سوگند مي دهند؟ آيا اين بدعت نيست؟

پاسخ:

قرآن كريم گروهى را كه از خدا طلب آمرزش مي كنند به عنوان هاي: صابران، صادقان، قانتان، منفقان و مستغفران در سحرگاهان ياد مي كند:

(… وَ الصّابِرينَ وَالصّادِقينَ وَ الْقانِتينَ وَ الْمُنْفِقينَ وَ الْمُسْتَغْفِرينَ بِالاَسْحار).[1]

(آنان كه مي گويند پروردگارا گناهان ما را ببخش و ما را از عذاب آتش نگاه دار عبارتند از): شكيبايان و راستگويان و فرمانبرداران و انفاق كنندگان و آمرزش خواهان در سحرگاهان.

هرگاه، كسى كه در نيمه شب برخيزد و نافله شب را بگزارد و با چشمان اشكبار به درگاه الهى بنالد و بگويد: اللّهم إنّى أسألك بحقّ المستغفرين بالأسحار اغفر لي ذنوبي: (خدايا تو را سوگند مي دهم، به حقّ آمرزش طلبان در سحرگاهان، گناه مرا ببخش) آيا به پرستش غيرخدا روى آورده، و يا كارى حرام انجام داده است؟!

سوگند دادن به خداوند به مقام و منزلت انسانهاى موحّد كه غرق در توحيدند، چگونه مي تواند پرستش غير خدا باشد؟ ما در بحثهاى گذشته، معيار پرستش را روشن ساختيم و گفتيم: معيار عبادت و پرستش، اين است كه انسان در مقابل موجودى خضوع كند كه او را خدا بداند و يا منشأ كارهاى خدايى قلمداد كند، حال آنكه، فردى كه خداوند را به حرمت و منزلت انبياء و اوليا(ع) سوگند مي دهد، چنين عقيده اى درباره آنان ندارد، بلكه آنان را بندگان محبوب خدا شمرده و مطيع و فرمانبردار او مي داند.

با روشن شدن بخش نخست (يعنى اينكه سوگند دادن به منزلت مردان الهى عبادت آنان نيست) بايد سخن را در بخش دوم متمركز ساخت و آن اين كه آيا چنين كارى از نظر شرع جايز است يا نه؟ زيرا ممكن است چيزى پرستش غيرخدا نباشد ولى در عين حال شرع هم بر آن صحّه ننهاده باشد.

پاسخ اين قسمت را بايد از مراجعه به روايات و سيره پيامبر و اهل بيت گرامي او به دست آورد. اينك ما دليل جوازِ اين نوع سوگند دادن را يادآور مي شويم:

1ـ در دعايى كه پيامبر گرامي(ص) به آن مرد نابينا آموزش داد، و قبلاً از آن سخن گفتيم، خداوند به حق پيامبر سوگند داده مي شد، زيرا پيامبر به او چنين گفت: وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان و پس از نماز چنين بگو:

أللّهمّ إنّى أسألك، و أتوجه إليك بنبيّك، محمّد نبيّ الرّحمة.[2]

پروردگارا، من از تو سؤال مي كنم و به سوى تو توجه مي كنم، به واسطه پيامبرت محمد كه پيامبر رحمت است.

در اين حديث هر چند كلمه أُقسِمُ يا أحْلِفُ وارد نشده است ولى جمله ياد شده، به قرينه با در لفظ بنبيك، متضمن معناى قسم است. اگر واقعاً سوگند دادن به اولياى الهى حرام بود، آيا پيامبر(ص) چنين دعايى را به آن مرد نابينا آموزش مي داد؟!

2ـ ابوسعيد خدرى از پيامبر(ص) نقل مي كند كه آن حضرت فرمود: هر كس به هنگام خروج از خانه خويش به سوى نماز (در مسجد)، دعاى ذيل را بخواند خدا به او توجه نموده و هفتاد هزار فرشته برايش طلب مغفرت كنند. متن دعا چنين است:

اللّهمّ إنّى أسألك بحقّ السائلين عليك، و أسألك بحقّ ممشاى هذا… .[3]

پروردگارا من از تو به حقّ سائلان درگاهت، سؤال مي كنم، و از تو سؤال مي كنم به حقّ مسيرم به سوى نماز.

البته ممكن است گروهى به تضعيف اين حديث پرداخته و بگويند در سند او عطيه عوفى است، در حالى كه وى گناهى ندارد جز اين كه محب خاندان رسالت است، ولى در عين حال ابن خزيمه در صحيح خود اين حديث را از طريق صحيحى نزد اهل سنت، نقل كرده است.[4]

3ـ عمربن خطاب از پيامبر(ص) نقل مي كند كه رسول گرامي(ص) فرمود: آنگاه كه آدم مرتكب خطا (ترك اولي) گرديد رو به درگاه الهى كرد و چنين گفت:

يا رب! أسألك بحقّ محمّد لما غفرت لي، فقال الله: يا آدم و كيف عرفتَ محمّداً إذ لم أخلقه، قال: يا ربّ، لأنّك لما خلقتنى بيدك و نفخت فيَّ من روحك، رفعتُ رأسي، فرأيتُ على قوائم العرش مكتوباً: لاإله إلاّ الله، محمّد رسول الله، فعلمت انّك لم تُضِفْ إلى اسمِك إلاّ أحبَّ الخلق إليك… .[5]

پروردگارا! من از تو مي خواهم به حقّ محمّد كه گناه مرا ببخشي. در اين موقع خطاب آمد: آدم، چگونه محمد را شناختى در حاليكه من هنوز او را نيافريده ام؟! گفت: پروردگارا، آنگا كه مرا با عنايت آفريدى و از روحت در من دميدى سر، بلند كردم و در ستونهاى عرش ديدم كه چنين نوشته است: لاإله إلاّ الله محمّد رسول الله؛ فهميدم كه تو نام كسى را در كنار نامت قرار نمي دهي، مگر اينكه محبوبترين كسان نزد تو باشد.

در سند اين حديث، كوچكترين اشكالى نيست و احاديث مستدرك حاكم كه اين حديث در آن نقل شده از نظر اعتبار، همان ارزش صحيح بخارى و صحيح مسلم را دارد.

اينها رواياتى است كه از سيره پيامبر حكايت مي كند. مراجعه به دعاهايى نيز كه از ائمه اهل بيت(ع) به دست ما رسيده، به روشنى ثابت مي كند كه آنان در دعاى خود پيوسته خدا را به حق اولياى وى سوگند مي داده اند. مراجعه به صحيفه سجاديه، اين حقيقت را روشن مي سازد.

4ـ امام زين العابدين(ع)، هنگام مناجات با خدا چنين مي گويد:

بحقّ من انتخبتَ مِنْ خلقِك، و بمن اصطفيتَه لنفسِك، بحقّ من اخترتَ من بريّتك، و من اجتبيتَ لشأنك، بحقّ من وصلتَ طاعتَه بطاعتك، و من نيّطت معاداته بمعاداتك.[6]

بارالها، به حقّ كسانى كه آنان را از ديگر آفريدگان خود انتخاب كردى و براي خود برگزيدي، و به حق افرادى كه از ميان مردم اختيار نمودى و آنها را براى آشنايي به مقام خود آفريدي، و به حق پاكان كه اطاعات آنان را با اطاعت خود، و دشمنى آنان را با دشمنى خويش، قرين و همراه ساختي.

و پس از درود و سلام و درود بر آن حضرت، رو به درگاه الهى كرد و از خداوند امورى را درخواست كرد كه در آن زيارت نامه وارد شده است. وى در پايان دعا چنين گفت:

اللّهمّ استجب دعائي، و اقبل ثنائي، و اجمع بينى و بين أوليائي، بحقّ محمّد و على و فاطمه و الحسن و الحسين.[7]

پروردگارا دعاى مرا مستجاب كن، ستايش مرا بپذير، ميان من و اوليايم جمع بفرما، به حقّ محمد و على و فاطمه و حسن و حسين.

اين نوع سوگندها، در دعاهايى كه از اميرمؤمنان و فرزندان گراميش(ع) وارد شده فراوان است و نيازى به آوردن نمونه هاى بيشتر نيست.

با دلايل جواز اين گونه درخواست ها و سوگندها آشنا شديم. اكنون به نقد دلائل كسانى كه اين نوع درخواست ها را تحريم مي كنند، مي پردازيم:

هيچ مخلوقى بر خالق حق ندارد

مي گويند: سؤال از خدا به حقِّ مخلوق، جايز نيست. زيرا هيچ مخلوقى بر گردن خدا حقّى ندارد.[8]

پاسخ:

به اين استدلال، از دو راه مي توان پاسخ گفت:

راه نخست، اين است كه آيات و روايات متعدد، حاكى است كه بندگان خدا، بر خالق خويش حقّى دارند. به بخشى از آنها اشاره مي كنيم:

(وَ كانَ حَقّاً عَلَيْنا نَصْر الْمؤمِنين).[9]

يارى كردن افراد مؤمن، حق آنها بر ماست.

(وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِى التَّوراةِ وَ الإنْجِيل).[10]

وعده اى حق بر خدا كه در تورات و انجيل آمده است.

(كَذلِكَ حَقّاً عَلَيْنا ننجِ الْمُؤمنين).[11]

نجات دادن افراد مؤمن حق آنها بر ماست.

(إنَّما التَّوبَة عَلى اللهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَة).[12]

به راستى پذيرش توبه كسانى كه بدى را از سر نادانى انجام مي دهند [پس بدون تأخير توبه مي كنند] بر خدا است.

آيا صحيح است كه خودسرانه به خاطر چنين پندار بي اساس اين همه آيات را تأويل كنيم؟

اينك نمونه هايى از احاديث:

حقّ على الله عونُ من نَكَح التماسَ العفاف ممّا حرّم الله.[13]

حقى است بر خدا كمك به كسى كه به خاطر حفظ عفت خويش از محرمات، ازدواج كند.

2ـ قال رسول الله(ص): ثلاثة حقّ على الله عونهم: الغازى فى سبيل الله، و المكاتَب الذى يُريدُ الأداء، و الناكح الذى يريد التعفف.[14]

سه گروهند كه بر خدا لازم است كه آنان را كمك كند، مجاهد در راه خدا، برده اى كه با مولاى خود قرار بسته است كه با دادن مبلغى آزاد شود، جوانى كه مي خواهد از طريق ازدواج عفت خود را حفظ كند.

أتدرى ما حقّ العباد على الله….[15]

آيا حق بندگان را كه بر پروردگار است، نمي بيني.

راه دوم: درست است هيچ مخلوقى بر خدا حقى ندارد، زيرا بندگان خدا چيزي ندارند تا بر خدا حقى پيدا كنند، ولى اين خداوند بزرگ است كه از راه لطف و مرحمت حقى بر مخلوق قائل شده و خود را وامدار انسان معرفى كرده است، اين نوع اظهار لطف و بزرگوارى از جانب خدا، منحصر به اين مورد نيست، و در حالى كه مالك همه هستى است ولى از بندگانش قرض و وام مي طلبد و مي گويد:

(مَنْ ذَا الَّذى يُقْرِضُ الله قَرضاً حَسَناً فَيُضاعِفهُ لَهُ أضعافاً كَثيرة).[16]

كيست آن كس كه به خدا وام نيكويى بدهد تا خدا آن را براى او چند برابر بيفزايد.

فهم راستين معارف اسلامي، در خور بينشهايى است كه از عمق و ظرافيت، برخوردار مي باشند.

وهابيت، مبانى فكرى و كارنامه عملي؛ جعفر سبحانى تبريزي، صص: 383ـ389

پي‌نوشت‌ها:

 [1] . آل عمران/ 17.

[2] . مدرك روايت در صفحه 251 گذشت.

[3] . سنن ابى ماجه: 1/256، شماره حديث 778؛ مسند احمد: 3/21.

[4] . به تعليقه محقّق سنن ابن ماجه (محمد فؤاد عبدالباقي) مراجعه شود.

[5] . مستدرك حاكم: 2/615؛ الدر المنثور: 1/59؛ روح المعاني: 1/217 و اين حديث در بخش توسل نيز گذشت.

[6] . صحيفه سجاديه، دعاى 47.

[7] . مصباح المتهجد، نگارش شيخ طوسي، 682.

[8] . كشف الارتياب نقل از قدوري: 331.

[9] . روم/ 47.

[10] . توبه/ 111.

[11] . يونس/ 103.

[12] . نساء/ 17.

[13] . جامع صغير، سيوطي: 2/33.

[14] . سنن ابن ماجه: 2/841.

[15] . نهايه ابن اثير: ماده حق.

[16] . بقره/ 245.