جانشینی حضرت علی(علیه السلام)

اگر پيامبر(ص) حضرت على(ع) را به عنوان جانشين خود معرفى كرده بودند پس چرا صحابه با آن همه ايمانى كه داشتند، از جانشين ايشان حمايت نكردند؟

پاسخ:

سؤال مزبور به چند بخش مى توان تقسيم و تجزيه و تحليل كرد، نخست آنكه آيا پيامبر(ص) حضرت على(ع) را به عنوان جانشين خود معرفى كرده بودند يا نه؟

پاسخ مثبت است. آيات و روايات بسيارى از لسان شريف پيامبر(ص) صادر و به مردم ابلاغ شده و همگى آنها بر جانشينى على(ع) بعد از پيامبر(ص) دلالت مى كند. در اينجا به پاره اى از آنها اشاره مى كنيم:

1 – در آيه 5 سوره مائده آمده است: «ولى و سرپرست شما، خداوند و رسول او و كسانى هستند كه ايمان آورده اند؛ آنانكه نماز به پاى دارند و در حالى كه در ركوع هستند زكات مى دهند.»

اين آيه به اتفاق سنى و شيعه در مورد على(ع) نازل و از سوى پيامبر(ص) به مردم ابلاغ شده است[1] و اثبات كننده ولايت او است. اگر خداوند درصدد اين بود كه دوستان مردم را معرفى كند، نيازى به ذكر جمله دوم (كه از نظر ادبى عطف تفسير يا عطف بيان «الذين آمنوا» است) نداشت و فقط مى فرمود: «انما وليكم اللَّه و رسوله و الذين آمنوا» بنابراين تمامى مؤمنان، مورد نظر اين آيه نيستند بلكه آنكه در حال ركوع زكات داده، مراد مى باشد و از سوى مى دانيم كه كليه مؤمنان ولى و دوست و ياور هم مى باشند. با تلفيق اين دو نكته استنتاج مى شود كه منظور از ولايت در آيه، مفهوم و ويژگى خاصى است كه فقط در خدا و رسول و على(ع) وجود دارد و ديگران از آن بى بهره اند و ان اولويت و احقّيّت در جان و مال و كارها نسبت به همه مردم است كه معادل و مساوى خلافت و رهبرى مى باشد.

2 – در آيه 67 سوره مائده آمده است: «اى پيامبر، آنچه را كه از پروردگارت به سوى تو نازل گشته (به مردم) ابلاغ كن، و اگر نكنى، رسالت او را انجام نداده اي…»

در پى آن پيامبر(ص) دست على بن ابى طالب(ع) را گرفته فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم و آل من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله و العن من ظلمه». معلوم مى شود كه خداوند به پيامبر(ع) وحى كرده بود كه حضرت على(ع) را به عنوان مولى به مردم معرفى كند و الا چرا در غدير خم به چنان عملى اقدام ورزيد؟ بيشتر مفسران اهل تسنن هم تصريح كرده اند كه آيه مزبور در شأن حضرت على(ع) نازل شده است[2].

مسأله ولايت تا بدان اندازه در محضر ربوبى مهم بوده كه عدم ابلاغ آن را معادل عدم ابلاغ رسالت الهى معرفى فرموده و اين كاملاً بر خلاف قول كسانى است كه مى گويند رسول خدا(ص) پس از خود كسى را به عنوان حاكم و خليفه بر مسلمانان تعيين نفرمود چطور مى توان باور كرد كه رسول خدا(ص) كه عقل كل و كل العقل و انسان كامل و كاملترين انسان بوده، نسبت به مسأله رهبرى غفلت كرده و امر آن را به رأى مردم كه آميخته با هواهاى نفسانى و اميال گوناگون هستند، واگذارده باشد؟ آيا مى توان قبول كرد كه رسول خدا(ص) مسأله خلافت را كه بر اثر آن نزديك بود حضرت على و حضرت فاطمه و نزديكان اهل بيت و حسنين و بزرگانى چون زبير و مقداد و ابوذر و سلمان كشته شوند، به رأى و نظر مردم وانهاد و در آن هيچگونه نظرى اظهار نفرمود؟

جالب آنكه متن بعضى از طرق حديث غدير به اين قرار است «… يا ايها الناس، ان اللَّه مولاى و انا مولاى المؤمنين اولى بهم من انفسهم، فمن كنت مولاه فهذا مولاه – عنى عليا(ع) – اللهم و ال من والاه…»[3] ، و در بعضى از طرق آن آمده است: «… يا ايها الناس الست اولى بكل مؤمن من نفسه؟ قلنا: بلى يا رسول اللَّه، نحن نشهد انك اولى بكل مؤمن فى نفسه، قال: فانى من كنت مولاه فهذا مولاه و اخذ بيد على(ع)…»[4] ، و در بعضى از طرق آن آمده است: «...الست اولى بكم يا معشر المسلمين من انفسكم؟ قالوا: بلى يا رسول اللَّه، قال: من كنت مولاه فعلى مولاه…»[5].

شگفتى از آنجاست كه غالب اهل سنت با آنكه اين دسته از روايات غدير را كه در آنها از اولويت رسول خدا(ص) نسبت به مؤمنين سخن به ميان آمده، نقل كرده اند ولى نپذيرفته اند كه منظور از مولا بودن على(ع) همان اولويت ثابت شده براى رسول خدا نسبت به مؤمنين است.

در حالى كه هر كس كه اندك تأملى در اينگونه روايات كند،در مى يابد كه مقصود اصلى رسول خدا(ص) تعيين على(ع) است به عنوان كسى كه مانند خويش بر مردم اولويت و ولايت دارد. علامه سيد مرتضى حسينى فيروزآبادى در اين باره گويد: لفظ مولى در لغت معانى متعددى دارد؛ نظير مالك و عبد و آزادكننده و آزاد شده و دوست دارند و همسايه و هم پيمان و عصبه (گروه) و ناصر (يارى دهنده) و جز آن، و كامل ترين و تمامترين و مشهورترين و ظاهرترين معانى آن، اولى به انسان از نفس خويش است.

مولى به اين معنا بر هر شخص بلند مرتبه اى كه داراى مقام شامخ كه فرمانش مُطاع و حكمش نافذ است، اطلاق مى گردد. بر اين اساس وقتى انسان به كسى مى گويد تو مولاى من هستى يعنى سزاوارتر از من به خودم مى باشي… و به طور خلاصه منظور از مولايى كه در فرمايش پيامبر(ص) است (من كنت مولاه فعلى مولاه)، اولى به مردم از خود آنان مى باشد كه تعبير ديگرى از امام و امير است. قرينه هاى قطعى بر اين مدعا گواهى مى دهد: از جمله آنها اين فرمايش پيامبر(ص) است كه فرمود: «ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم»، «آيا من اولى و شايسته تر به مؤمنان از خود آنان نيستم؟» بعد از آنكه اصحاب گفتند آرى، آن حضرت فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه»، «هر كس كه من مولاى او هستم، على هم مولاى او است».

تفريع «من كنت مولاه» بر «الست اولى بالمؤمنين من انفسهم»، «يعنى آوردن جمله هر كس من مولاى او هستم، على مولاى اوست» در پى جمله «آيا من شايسته بر مؤمنين نسبت به خود آنان نيستم» و متفرع برآن، دليل واضحى است كه مولا در آن روايت به معناى اولى از مؤمنين به خودشان مى باشد و الا جمله «ألست…» لغو و بى فايده خواهد بود.

در برخى از طرق حديث آمده: «ان اللَّه مولاى و انا مولى المؤمنين اولى بهم من انفسهم فمن كنت مولاه فهذا مولاه – يعنى عليا(ع)»، خداوند مولاى من مى باشد و من مولاى مؤمنين هستم؛ يعنى اولى به آنان نسبت به خودشان، پس هر كس كه من مولاى او هستم، اين – يعنى على – مولاى او است.

در اين حديث، رسول خدا(ص) جمله «اولى بهم من انفسهم» را توضيح و شرح و تفسير جمله «انا مولى المؤمنين» قرار داده و اين دليل آشكارى است كه مراد از مولا همان اولى به مؤمنان از خودشان مى باشد.

در برخى از طرق حديث غدير كه ممزوج به حديث ثقلين است، آمده: «انه لم يعمر نبى الا نصف عمر…»، «همانا ماجرا بدين قرار است كه هر پيامبرى نصف پيامبر پيش از خود عمر مى كند و من نزديك است كه به سوى حق فراخوانده شوم و من مسؤول و شما مسؤول هستيد…» اين سخن از جمله دلايلى قوى اى است كه آشكار مى سازد كه رسول خدا(ص) تنها در مقام وصيت و تعيين جانشين و امام بعد از خويش بوده تا مردم به او اقتدا كرده و هدايت شوند نه درصدد بيان اين مطلب كه بفرمايد هر كس من دوستدار يا يارى دهنده – و مانند آن از معانى ديگر – او هستم، على هم دوستدار يا ناصر او است. زيرا اگر چنين معانى اى از سخن آن حضرت مراد بود، لازم به ذكر آن در وقت قريب به مرگ كه مى بايست آن حضرت دعوت حق را لبيك بگويد، نبود.

اصولاً با قطع نظر از هرگونه قرينه لفظى موجود در حديث غدير – اعمالى كه از رسول خدا(ص) در آن روز صادر شده، از جمله قويترين دلايل و بزرگترين شواهد است كه مى رساند آن پيامبر(ص) درصدد نصب امام و خليفه بعد از خود بوده و مقصود از مولى، اولى به مؤمنين از نفس آنها است نه معناى ديگر.

ما مى بينيم كه ايشان در آن موضع بعد از بازگشت از آخرين حج خويش در روزى كه گرمتر از آن را مردم و خود ايشان سراغ نداشتند، توقف نمود و مردم ار – چه آنان كه عقب مانده و چه آنان كه جلو افتاده بودند – جمع كرد و دستور فراهم آوردن سايبانهاى بزرگى داد و على(ع) را به گونه اى كه ملائكه مصمم مى شوند، مصمم نمود و پس از خواندن خطبه و ذكر اين نكته كه مرگ و اجلش نزديك است، دست على را گرفت و به اندازه اى بالا برد كه زير بغل هر دو مشخص گرديد، و نازل شدن «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و اللَّه يعصمك من الناس» و «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دنيا» همگى گوياى اين مطلب است كه مسأله وصيت و جانشينى بعد از پيامبر(ص) مطرح بوده و آن حضرت مى خواسته امام بعد از خود را معين بفرمايد و اينكه مقتداى آنان على(ع) است.

آنچه مطلب فوق را تأكيد مى كند، آن است كه ابوبكر و عمر بعد از آنكه فرمايش پيامبر(ص) را نسبت به على(ع) شنيدند به امام على(ع) گفتند: «مولاى هر مؤمن و مؤمنه اى هستي» يا آنكه از عمر روايت شده كه گفت: به به اى پسر ابوطالب در حالى وارد صبح گشته كه مولاى من و مولاى هر مسلمانى هستى يا طبق برخى روايات گفت: گوارايت باد اى فرزند ابوطالب، صبح كرده و مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمن شده اي.[6]

اگر پيامبر(ص) درصدد ايجاد منصب جديدى براى على(ع) نبود، نمى بايست ابوبكر و عمر و ديگران چنين تبريكهايى را كه گفتنش تنها در صورت حامل شدن مقام تازه و جديد براى آن حضرت صحيح بود، به ايشان بگويند.

بنابراين نمى توان حديث غدير را به معناى محب و ناصر تعبير كرد.[7]

برخى از علماى بزرگ سنى از حديث غدير اولويت على(ع) را بر مؤمنان استنباط كرده اند. محمد بن طلحه در اين باره گويد[8]: بايد دانست كه اين حديث از اسرار سخن خداوند تعالى در آيه مباهله است: بگو (اى پيامبر) بيايد بخوانيم فرزندان خودمان و فرزندان خودتان و زنان خودمان و زنان خودتان و نفسهاى خودمان و نفسهاى خودتا را و طبق آنچه گفته شد مراد از «انفسنا» على(ع) است.

چون خداوند نفس نبى و نفس على را قرين هم نموده و به ضميرى كه به رسول خدا اضافه شده، مجتمع ساخته، رسول خدا(ص) با اين حديث (موافق فرموده الهي) درصدد بر آمده آنچه (از مقامات و مناصب و ويژگيها) براى خويش نسبت به عموم مؤمنين ثابت بوده، براى على(ع) ثابت گرداند.

لذا اولويت نسبت به مؤمنين و ناصر بودن و سيد بودن براى مؤمنين (و كلاً هر معنايى كه لفظ مولى بر آن دلالت مى كند و مى توان آن را براى رسول خدا(ص) اثبات كرد) را آن حضرت براى على(ع) قرار داد و آن مرتبه و منزلت و مقام عالى و بلند و رفيع و عظيمى است كه رسول خدا(ص) على(ع) را به آن ممتاز ساخت نه غير او را و براى همين روز غدير، عيد و موسم شادى است.

جز آنچه گفته شد آيات و روايات بسيارى است كه با توجه به آنها مى توان خلافت بلا فصل على(ع) را براى ايشان اثبات نمود.

بخش دوم سؤال آن است كه صحابه با آن همه ايمانى كه داشتند چرا از جانشين پيامبر(ص) يعنى كسى كه پيامبر(ص) او را به عنوان جانشين خويش معرفى كرده بود پشتيبانى نكردند؟

ظاهر اين سخن گوياى آن است كه تمامى صحابه پيامبر(ص) على(ع) را رها كردند و كسى از اصحاب از ايشان حمايت نكرد، ولى اين سخن درست نيست. زيرا در تمامى منابع و مآخذ معتبر آمده است كه عده اى چون سلمان و ابوذر و مقداد و زبير و بنى هاشم و سعد و خانواده او[9] و جمعى ديگر همگى حامى على(ع) بودند. مثلاً در يكى از مآخذ اهل سنت آمده است: «غضب رجال من المهاجرين فى بيعة ابى بكر…»[10] و در جايى ديگر از اين كتاب آمده است كه: «ان سلمان و الزبير و الانصار كان هواهم ان يبايعوا عليا(ع) بعد النبى(ص)…»[11].

نكته سوم سؤال درباره ايمان زياد صحابه است كه به نظر مى رسد مى توان با توجه به مطالب گفته شده در اين پاسخ به نادرستى آن حكم كرد.

زيرا اگر ثابت گردد كه رسول خدا(ص) به خلافت و ولايت على(ع) تصريح كرده و قرآن مجيد هم گوياى شايستگى ايشان براى اين مطلب است، چگونه صحابه – يعنى عده زيادى از آنان – از جانشين پيامبر(ص) حمايت نكرده و كس ديگرى را انتخاب كردند؟ به تعبير ديگر و جامعتر، يا رسول خدا(ص) حضرت على(ع) را به عنوان جانشين معرفى فرموده بود و يا آنكه چنين كارى نكرده بود. در صورت اول بايد از خود بپرسيم كه چرا صحابه به مخالفت با فرمان او پرداختند؟ پاسخ ما در اين مرحله آن است كه اين نخستين مخالفت صحابه – يعنى بيشتر آنان – نبود در موارد ديگرى هم تخلف صحابه از دستورات پيامبر(ص) صورت گرفته بود.

يكى از آنها تخلف از سپاه اسامه بود كه پيامبر(ص) در رابطه با آن مكرر مى فرمود ملازم سپاه اسامه باشيد و از او تخلف نكنيد و حتى متخلفين را لعنت كرد ولى عده اى چون عمر و ابوبكر به فرمايشات ايشان توجهى ننمودند.[12] زيرا ترسيدند كه در غياب آنان خلافت از چنگشان بيرون رود. دوم آنكه وقتى پيامبر نزديك رحلت خويش مركب و كاغذ خواستند عمر مخالفت كرد. در مورد مخالفت عمر با درخواست رسول خدا(ص) در روايتى آمده است كه عمر به حاضران گفت: درد بر پيامبر چيره شده و قرآن نزد شما است و همان ما را بس است.[13]

در روايت ديگرى آمده است كه عمر گفت: پيامبر هذيان مى گويد.[14]

بعداً عمر خود تصريح كرد كه او نگذاشته بود رسول خدا چيزى بنويسد مبادا خلافت را براى على قراردهد.[15]

همچنين در گفتگويى كه ميان عمر و ابن عباس صورت گرفت عمر صراحتاً گفت: رسول خدا قصد داشت در حال مرضش به اسم او (علي) تصريح كند و خلافت او را به طور آشكار اعلان نمايد كه من مانع شدم و نگذاشتم.[16]

مخالفتهاى ديگر عمر با رسول خدا(ص) تحريم حج تمتع و متعه نساء و سهم مؤلفة القلوب از زكات و انجام سه طلاق در يك مجلس و نظير آن مى شود.

صورت ديگر آن است كه به فرض محال[17] بپذيريم رسول خدا(ص) به ولايت و خلافت و رهبرى على(ع) تصريح نكرد و چنين امر مهمى را به عهده مردم گذارد در چنين فرضى چه كسى به گرفتن زمام امور مسلمين سزاوارتر بود؟ ابوبكر يا على(ع)؟ از ابوبكر نقل شده كه مى گفت: «اقيلونى اقيلونى فانى لست بخيركم و على فيكم» رهايم كنيد؛ رهايم كنيد (يا بيعت با من را فسخ كنيد) كه من بهترين كس در ميان شما هستم در حالى كه على در بين شماست، و در جايى ديگر در ضمن سخنرانى خود بعد از وفات رسول خدا(ص) گفت: «… اعلموا ان لى شيطانا يعترينى احيانا فاذا رأيتمونى غضبت فاجتنبوني…»[18] يعنى من شيطانى دارم كه در مواقعى نزدم مى آيد. وقتى ديديد خشم كرده ام از من اجتناب ورزيد. مفهوم اين حديث در كتابهايى چون تاريخ الاسم و الملوك (طبري) و مجمع الزوائد، (هيثمي) و كنزالعمال (متقى هندي) و شرح نهج البلاغه (ابن ابى الحديد) عنوان شده است.[19]

جالب آن است كه خود ابوبكر هم تصريح كرده بود كه بهترين فرد امت نيست و از بيعت كنندگان خواست كه با بهترين كسى كه مى شناسند، بيعت كنند و نظرى كه آنان نسبت به او داشتند را فسخ كرد و گفت اگر استقامت ورزيدم و در دين ثابت قدم بودم، از من پيروى كنيد و اگر منحرف شدم، راستم كنيد. اگر از خدا پيروى كردم، فرمانبرى كنيد و الا با من مخالفت نماييد.[20]

طبق اين روايت و امثال آن از گزارشهايى كه پيرامون حوادث بعد از وفات پيامبر(ص) مطرح شده، معلوم مى گردد كه اولا همگان با ابوبكر بيعت نكردند و ثانيا همگان او را اصلح و بهترين فرد نمى دانستند حتى خود او نيز به اين مطلب اعتراف داشت و خود را معصوم از گناه و خطا نمى دانست و اعتراف داشت كه گاه گاهى شيطانى كه باعث انحرافش مى شود، او را به گناه و عصيان مى اندازد و او يك فرد معمولى همچون ديگر افراد است.

يكى از بزرگترين عصيانهايى كه او در طول عمرش مرتكب شد آن بود كه براى گرفتن بيعت اجبارى از امام على(ع) به حريم خانه حضرت فاطمه(ع) و حضرت على(ع) تجاوز كرد.[21]

البته گويا همواره اين حادثه مولمه و رسوايى بزرگ پيش چشم ابوبكر بود و براى همين در لحظه مرگ آرزو كرد كه كاش به چنان عملى دست نزده بود.[22]

گناه بزرگ ديگر ابوبكر غصب فدك بود كه رسول خدا(ص) آن را به حضرت فاطمه(ع) داده بود.[23]

ناهنجاريها و گناهان و خطاهاى ابوبكر فقط بعد از وفات رسول خدا(ص) نبود وى در عصر آن حضرت نيز به چنين اعمالى مبادرت مى ورزيد از جمله آنكه در جنگ احد رسول خدا(ص) را در ميان دشمن تنها گذاشت و گريخت.

همچنين در جنگ خيبر هم كه رسول خدا(ص) او را به همراه جمعى براى گشودن قلعه اعزام كرد، گريخت.[24]

وقايعى از اين دست بيانگر اين موضوع است كه ابوبكر نه از نظر معنوى فرد شاخص و ممتازى بود و نه از نظر سلحشورى و جنگ آوري. وقتى فضايحى را كه او در رابطه با مسأله خلافت نسبت به اهل بيت پيامبر(ص) به وجود آورد، به اعترافات خود او ضميمه كنيم، مى بينيم به هيچ وجه شايستگى رهبرى مردم را نداشته است. بنابراين او با بيعت عده اى از مردم مدينه – و نه همه آنان – و با قهر و غلبه و تحريك عمر به عنوان خليفه زمام امور را بدست گرفت.

در مقابل وقتى به حضرت على(ع) و صفات و سجايايى كه از ايشان در كتب اهل سنت مى نگريم، مى بينيم كاملاً براى مقام خلافت، صلاحيت داشته و خود نيز اين موضوع را بيان كرده است و علت سرباز زدن از آن را هم اعلام نموده؛ مثلاً در روايتى كه آن را ابن عساكر نقل كرده، امام على(ع) گويد: مردم با ابوبكر بيعت كردند در حالى كه به خدا سوگند من شايسته تر و سزاوارتر از او به اين مهم بودم ولى به خاطر آنكه مردم با شمشير گردن برخى را نزنند و كافر نشوند، آن را پذيرفتم… .[25]

 نظير گزارش فوق كه در آن امام على(ع) خود را شايسته به خلافت دانسته در كتب اهل سنت فراوان است. براى تحقيق بيشتر در مورد شايستگى حضرت على(ع) به مقام خلافت بعد از پيامبر(ص) به مطالب بزرگانى چون ابن جوزى و ابن مغازلى و جوينى و ابن طلحه و شبلنجى كه پيرامون حديث غدير و منزلت و فضايل آن حضرت ذكر كرده اند، بايد رجوع كرد.

براى نمونه بجاست در اينجا به روايتى كه جوينى پيرامون شايستگى حضرت على(ع) به خلافت بعد از رسول خدا(ص) از لسان شريف پيامبر(ص) نقل كرده، اشاره كنيم: در اين گزارش به سخن ابن مسعود آمده كه گويد: «كنت مع رسول اللَّه(ص) و قد اضجر فتنفس الصعداء، فقلت: يا رسول اللَّه، مالك تتنفس؟ قال: يا ابن مسعود نعيت الى نفسي. فقلت: استخلف يا رسول اللَّه. قال: من؟ قلت: ابابكر فسكت ثم تنفس، فقلت: مالى اراك تتنفس يا رسول اللَّه؟ قال: نعيت اليّ نفسي. قلت: استخلف يا رسول اللَّه. قال: من؟ قلت: عمر بن الخطاب فسكت. ثم تنفس، فقلت: مالى اراك تتنفس يا رسول اللَّه؟ قال: نعيت الى نفسي. قلت: استخلف. قال: من؟ قلت: على بن ابى طالب. قال: اوه و لن تفعلوه اذاً ابداً، و اللَّه لئن فصلتموه ليدخلنكم الجنة (و بعده فى مناقب الخوارزمى هكذا «و ان خالفتموه ليحبطن اعمالكم»؛ ابن مسعود گويد: نزد رسول خدا(ص) بودم و ايشان آزرده خاطر و ملول شده بود و به سختى نفس مى كشيد. عرض كردم: شما را چه مى شود كه اينگونه نفس مى كشيد؟ فرمود: ابن مسعود، به من خبر مرگم را داده اند! عرض كردم: اى رسول خدا، كسى را جانشين خود قرار دهيد. فرمود: چه كسى را؟ عرض كردم: ابوبكر را. ايشان ساكت شد. سپس همانگونه نفس كشيدند. عرض كردم: اى رسول خدا مرا چه مى شود كه مى بينم شما اينگونه نفس مى كشيد؟ فرمود: به من خبر مرگم را داده اند! عرض كردم: اى رسول خدا، كسى را جانشين خود قرار دهيد. فرمود چه كسى را؟ عرض كردم: عمر بن خطاب را. ولى ايشان ساكت شدند. بعد باز همانگونه نفس كشيدند. عرض كردم: اى رسول خدا، مرا چه مى شود كه مى بينم شما اينگونه نفس مى كشيد؟ فرمود: به من خبر مرگم را داده اند! عرض كردم: كسى را جانشين خود قرار دهيد. فرمود: چه كسى را؟ عرض كردم: على بن ابى طالب را. فرمود: آه كه هرگز او را جانشين من نخواهيد كرد.[26] به خدا سوگند اگر چنين كنيد حتما او شما را به بهشت داخل مى كند (در دنباله روايت در مناقب خوارزمى آمده است: و اگر با او به مخالفت برخيزيد، حتماً اعمالتان حبط و باطل خواهد شد).[27]

از اين روايت فهميده مى شود كه رسول خدا(ص) ابوبكر و عمر را شايسته خلافت نمى دانسته و الا در پى پيشنهادهاى ابن مسعود، خاموش نمى شدند.

در روايت ديگرى كه جوينى نقل كرده، شخص عمر بن خطاب تصريح كرده كه على بن ابى طالب از همه به خلافت شايسته تر است ولى در او سه عيب است كه نبايد امر خلافت به او واگذار گردد نخست اينكه زياد مزاح مى كند و دوم آنكه قريش كينه او را به دل دارد و سوم آنكه سنش كم است. در اين روايت آمده است كه ابن عباس با بيانى كافى به سه اشكال عمر پاسخ گفته و جوينى پاسخ وى را مندرج نموده است. جالب آنكه عمر در پايان گفتگوى خود، با ابن عباس از او خواسته كه مسائل مطرح شده را كتمان كند.

پاورقی:

[1] . ر.ك: نورالابصار، شبلنجى، ص 77؛ تذكرة الخواص، ص 24، (مؤسسه اهل البيت)؛ فرائد السمطين، جوينى، ج 1، ص 195 – 187؛ خصائص امير المؤمنين(ع)، ابن بطريق، ص 27 – 17.

[2] . ر.ك: نور البحار، ص 78؛ مطالب السؤول، ابن طلحه، ص 16.

[3] . كنز العمال، ج 1، ص 181.

[4] . همان، ج 13، ص 105.

[5] . همان، ج 13، ص 131. البته طرقى كه در آنها رسول خدا(ص) از اولويت خويش نسبت به مردم سخن فرموده فراوان است و بزرگانى چون ابن حجر و هيثمى و ترمذى و ابن اثير و ديگران آنها را نقل كرده‏اند.

[6] . ر.ك: تذكرة الخواص، ابن جوزى، ص 36؛ مناقب على بن ابى طالب(ع)، ابن مغازلى، ص 19، (المطعبة الاسلامية)؛ فرائد السمطين، جويتى، ج 1، ص 65 و 71 و 77 (مؤسسة المحمودي)؛ خصائص ابن بطريق، ص 32؛ مناقب خوارزمى، فصل 14. در اين مأخذ آمده كه عمر گفت: على، مولاى من و تو و هر مرد و زن مؤمن است.

[7] . فضائل الخمسة، ج 1، ص 392 تا 396 (با تصرف).

[8] . مطالب السؤول، ص 16، نيز بنگريد به تذكرة الخواص، ص 38 و 39.

[9] . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 7 (مؤسسة الاعلمي).

[10] . السقيفة و فدك، ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى صبرى بغدادى، تحقيق امينى، مكتبة نينوى الحديثة، ص 44.

[11] . السقيفة و فدك، ص 43.

[12] . ر.ك: شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 125 (مؤسسة الاعلمي). در اينكه اسامة بن زيد فرمانده كسانى چون عمر و ابوبكر بوده جاى هيچ شكى نيست واضح بودن اين مطلب تا بدان جا است كه محمد بن قيس گويد هيچگاه عمر با اسامة بن زيد ملاقات نكرد جز آنكه خطاب به او مى‏گفت: السلام عليك ايها الامير و رحمة اللَّه و بركاته. عمر اين عنوان را از اسامه تا موقعى كه در قيد حيات بود نگرفت. عمر مى‏گفت: اسامه فرمانده‏اى است كه رسول خدا(ص) بدو امارت داده است. در روايت ديگرى به تصريح عمر آمده است كه عمر خطاب به اسامه گويد: در حالى كه تو فرمانده من بودى رسول خدا(ص) از دنيا رفت. (كنز العمال، ج 13، ص 271).

[13] . صحيح بخارى، كتاب المريض، ج 7، ص 226 (طبع دار القلم)؛ كتاب العلم، ج 1، ص 120.

[14] . تذكرة الخواص، ص 62؛ سرّ العالمين و كشف ما فى الدارين، ابو حامد غزالى، ص 21.

[15] . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 114، طبع اول، مصر.

[16] . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 105.

[17] . زيرا روايات و آيات بسيارى وجود دارد كه اين فرض را نفى مى‏كند.

[18] . الامامة و السياسة، ابن قتيبة، ص 16، (منشورات الشريف الرض).

[19] . براى نمونه بنگريد به مجمع الزوائد، ج 5، ص 183 (دار الكتب العلميه).

[20] . مجمع الزوائد، ج 5، ص 183.

[21] . الامامة و السياسة، ص 18.

[22] . ر.ك: مجمع الزوائد، ج 9، ص 39 و 40.

[23] . تذكرة الخواص، ص 43.

[24] . المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 37 (دار الكتاب العربي).

[25] . ترجمة الامام على بن ابى طالب من تاريخ مدينة دمشق، ج 3، ص 91 و 92 (با تصرف).

[26] . فرائد السمطين، ج 1، ص 267 و 268 (متن و حاشيه).

[27] . همان، ص 336 – 334.