نافرمانى از دستورات پيامبر اكرم(ص)

اگر نافرمانى از دستورات پيامبر اكرم(ص) گناهى نابخشودنى است، پس نظرتان در باره نافرمانى امام على (ع) از دستور پيامبر مبنى بر محو كلمه «رسول الله» در پيمان نامه صلح حديبيه چيست؟ پس چرا شيعه سكوت اختيار كرده است؟

پاسخ:

اواخر سال ششم هجرى بود كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مژده شركت در مراسم عمره را به مسلمانان داد و اين خبر به سرعت در تمام نقاط عربستان انتشار يافت. پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از بررسى جوانب مسأله، دستور حركت را صادر نمودند و با هزار و چهار صد نفر در نقطه اى به نام ذوالحليفه احرام بست و هفتاد شتر براى قربانى تعيين نمود و آنها را نشانه گذارى كرد.قريش از حركت پيامبر مطلع شدند و سوارانى را براى جلوگيرى از حركت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به سوى مسلمانان گسيل داشتند و سرانجام مسلمانان در منطقه اى به نام حديبيه از حركت بازايستادند و قريشيان با فاصله اى نه چندان زياد در مقابل آنها صف آرايى نمودند.

نمايندگانى از دو طرف خواسته ها و شرايط طرفين را به يكديگر بازگو نمودند. اگر چه در مواردى هم به نماينده مسلمانان اهانت هايى شد ولى با صبر و بردبارى مسلمانان اتفاق خاصى پيش نيامد، و سرانجام سهيل بن عمرو به عنوان پنجمين نماينده قريش مأمور شد تا با دستورات خاصى غائله را خاتمه دهد. لذا گفت: نظر سران قريش اين است كه به جهت حفظ حرمت و عزت قريش امسال از اين نقطه به مدينه باز گرديد و انجام مراسم عمره را به سال آينده موكول كنيد. مسلمانان مى توانند سال آينده مانند تمام طوائف عرب در مراسم حج شركت كنند، مشروط بر اينكه بيش از سه روز در مكه نمانند و سلاحى جز سلاح مسافر همراه نداشته باشند.

مذاكرات سهيل با پيامبر سبب شد كه يك قرارداد كلى و وسيعى ميان مسلمانان و قريش بسته شود. سهيل در شرايط و خصوصيات پيمان فوق العاده سخت گيرى مى كرد. گاهى كار به جايى مى رسيد كه نزديك بود رشته مذاكرات صلح قطع شود ولى از آنجا كه طرفين به صلح و مسالمت علاقمند بودند دو مرتبه رشته سخن را به دست گرفته در پيرامون آن سخن مى گفتند. سرانجام قرار شد مواد آن در دو نسخه تنظيم گردد و به امضا طرفين برسد.

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) دستور داد كه پيمان صلح را به شرح ذيل بنويسد. بسم الله الرحمن الرحيم و على(عليه السلام) نوشت. سهيل گفت: من با اين جمله آشنايى ندارم بنويس باسمك اللهم. (عده اى از مسلمانان گفتند به خدا قسم كه ما چيزى جز بسم الله الرحمن الرحيم نمى نويسم).[1] پيامبر فرمودند: بنويس باسمك اللهم، اين پيمانى است كه محمد، پيامبر خدا با سهيل نماينده قريش بست.

سهيل گفت: ما رسالت و نبوت تو را به رسميت نمى شناسيم، اگر معترف به رسالت تو بوديم هرگز با تو از در جنگ وارد نمى شديم، بايد نام خود و پدرت را بنويسى و اين لقب را از متن پيمان بردارى. در اين نقطه، برخى از مسلمانان راضى نبودند كه پيامبر تا اين حد تسليم خواسته سهيل شود ولى پيامبر با در نظر گرفتن يك رشته مصالح عالى خواسته سهيل را پذيرفت و به على(عليه السلام) فرمود كه لفظ «رسول الله» را پاك كند.

در اين لحظه على(عليه السلام) با كمال ادب عرض كرد: مرا ياراى چنين جسارتى نيست كه رسالت و نبوت تو را از پهلوى نام مباركت محوم كنم. پيامبر از على(عليه السلام) خواست كه انگشت او را روى آن بگذارد تا او شخصاً آن را پاك كند و على انگشت پيامبر را روى آن لفظ گذارد و پيامبر لقب «رسول الله» را پاك نمود… .[2]

و اما حديث مورد نظر: و روى ابن الاثير فى جامع الاصول، عن البخارى و مسلم بسنديهما عن البراء بن عازب قال اعتمر رسول الله(صلى الله عليه وآله) فى ذى القعده، فابى اهل مكه حتى قاضاهم على ان يدخل من العام المقبل يقيم فيها ثلاثة ايام فلما كتبوا الكتاب كتبوا هذا ما قاضى عليه محمد رسول الله قالوا لا نقربها فلو نعلم انك رسول الله ما منعناك ولكن انت محمد بن عبدالله فقال انا رسول الله و انا محمد بن عبدالله ثم قال لعلى بن ابى طالب(عليه السلام) امح رسول الله قال لا والله لا امحوك ابدا فاخذ رسول الله(صلى الله عليه وآله) و ليس يحسن يكتب فكتب هذا ما قاضى عليه محمد بن عبدالله لا يدخل مكة السلاح الا السيف فى القراب و… .[3]

با عنايت به آنچه گذشت مى توان چنين پاسخ گفت:

اولاً: با توجه به رخدادهاى هنگام صلح و سخت گيرى هاى دشمن در انعقاد پيمان و نوع برخورد مشركين با مسلمانان، مخصوصاً با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، همه مسلمانان به خصوص على(عليه السلام) را به مقاومت و موضع گيرى در مقابل خواسته هاى سهيل وادار مى نمود. به طورى كه على(عليه السلام) پس از درخواست سهيل مبنى بر حذف رسالت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) خطاب به او مى گويد: «واى بر تو سهيل دست از دشمنى ات بردار».[4] و پس از فرمايش پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) كه با توجه به مصالح اسلام و مسلمين حاضر بر چشم پوشى از اين حق مسلم خود شده بود و تن به خواسته سهيل داده بود، به دفاع از پيامبر برخواسته كه يا رسول الله من هرگز مقام رسالت تو را محو نمى كنم.

ثانياً: روايات مشابهى كه در كتاب هاى معتبر شيعه و سنى آمده است، پاسخ على(عليه السلام) در مقابل خواسته پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را با لغات و كلمات ديگرى بيان داشته اند كه حاكى از تواضع و فروتنى امير المؤمنين(عليه السلام) نسبت به مقام شامخ پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)مى باشد كه برخى از آنها عبارتند از:

1 – «… فقال لى يا على امح رسول الله فقلت يا رسول الله لا تُشَجَّعْنِى[5] نفسى على محو اسمك من النبوة…»;[6] به من فرمودند اى على، كلمه رسول الله را حذف كن و من عرض كردم كه يا رسول الله مرا ترغيب و وادار به حذف كردن نامتان از رسالت نفرماييد.

2 – قال لعلى(عليه السلام) امح رسول الله فقال يا رسول الله ان يدى لا تنطلق[7] بمحو اسمك من النبوة;[8] پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)به على(عليه السلام)فرمود كلمه رسول الله را محو كن، پس على(عليه السلام) عرض كرد يا رسول الله براى حذف نام تو از نبوت دستم ياراى حركت ندارد.

3 – فقال النبى(صلى الله عليه وآله)لعل امح رسول الله و اكتب محمد بن عبدالله فقال على(عليه السلام) ما كنت لامحها.[9] پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)به على(عليه السلام)فرمود كلمه رسول الله را حذف بنما و به جاى آن بنويس محمد بن عبدالله، سپس على(عليه السلام) عرض كرد كه من نيستم آن كسى كه بتواند نام تو را از رسالت محو كند.

4 – فقال يا على امح رسول الله فقلت يا رسول الله لا تُسَخُّو[10] نفسى بمحو اسمك من النبوة، [11] پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود اى على: «رسول الله» را محو كن پس من عرض كردم كه يا رسول الله مرا در پاك كردن نامت از رسالت ترك مكن و تنها مگذار.

از مجموع اين روايات مى توان دريافت كه پاسخ حضرت على(عليه السلام) از باب تعظيم و اكرام پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بوده و در حقيقت پاسخ حضرت به نحوى معاف داشتن وى از اين عمل بوده است نه تمرد و سرپيچى، چرا كه درخواست مشركين نزد على(عليه السلام)و ديگر مسلمانان يك عمل ننگين و بى شرمانه اى بود كه عملى ساختن آن براى حضرت على(عليه السلام) بسيار دشوار مى نمود و چه بسا وى را آزرده خاطر مى ساخت لذا على(عليه السلام) با عذرخواهى از پيامبر خواستار معافيت از اين كار شد.

شاهد بر اين مدعا رفتار پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و رواياتى است كه از آينده نگرى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نسبت به على(عليه السلام) خبر مى دهند.

على(عليه السلام) مى فرمايد: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به من تبسمى نمود و فرمود اى على به زودى تو را نيز به چنين عملى دعوت مى كنند و تو با مظلوميت به چنين كارى تن مى دهى.

«… ثم تبسم الىّ و قال يا على اما انك مستام مثلها فتعطى…».[12]

ثالثاً: از سياق كلمات و فرمايشات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) چنين استفاده مى شود كه اصلاً اين امر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) يك امر مولوى نبوده تا با عدم اطاعت آن فردى گنهكار محسوب شود كه البته اگر اين امر، امر مولوى مى بود حضرت على(عليه السلام) از اطاعت آن شانه خالى نمى كرد، چنان كه صاحب الفصول فى الاصول از علماى اهل سنت مى گويد:

انه لم يقصد به مخالفة رسول الله(صلى الله عليه وآله) و انما قصد تعظيم رسول الله(صلى الله عليه وآله)و تبجيل ذلك الاسم و راى ان لا يمحوه هو ليمحوه غيره فكان ذلك طاعة منه لله تعالى و لو كان النبى(صلى الله عليه وآله)قال له: قد فرض الله عليك محوها لمحاها بيده.[13]

پس بنابر آنچه گذشت مى توان چنين گفت كه عمل على(عليه السلام) در آن قضيه نه تنها بى توجهى و عدم اطاعت نسبت به فرمايش پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نبوده، بلكه حضرت على(عليه السلام)در صدد تعظيم و دفاع از مقام شامخ رسالت آن حضرت بوده است. بر خلاف عمل نكردن عمر بن خطاب به دستورات پيامبر(صلى الله عليه وآله)كه با بررسى آن به دست مى آيد كه مركز از باب تعظيم نبوده است.

و اما تخلف خليفه اول و دوم اگر چه در اين نوشتار قصد طعن بر خلفا را نداريم، ولى با توجه به سؤال مطروحه لازم مى بينيم اشاره اى كوتاه به چگونگى نافرمانى خلفا در مورد حضور و همراهى با سپاه اسامه داشته باشيم البته قضاوت در مورد هر دو قضيه را به عهده طالبان حقيقت خواهيم گذاشت. روزهاى آخر ماه صفر سال يازدهم هجرى قمرى، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) دستور آماده سازى نيروها جهت نبرد با لشكر روم را صادر فرمودند.[14]

همه مهاجرين و انصار از جمله ابوبكر و عمر و ابو عبيده و سعد و امثال اينها را براى حضور در سپاه فرا خواند و آنها را براى اين نبرد تجهيز نمود.[15]

روز بعد اسامة بن زيد را به عنوان فرماندهى سپاه برگزيدند و سفارشات لازم را در مورد چگونگى نبرد به وى گوشزد نموده و فرمودند: «به سرزمينى كه در آن پدرت شهيد شد رهسپار شو و اسب را بر زمين آنها بتاز، من سركردگى سپاه را به تو دادم.[16] صبحگاه بر اهل اُبْنى حمله كن و سخت آنها را محاصره كن اما آنچنان به سرعت حركت كن كه پيش از رسيدن خبر به آنها به محل نبرد رسيده باشى، اگر خداوند به تو پيروزى داد در ميان آنها گم بمان و…».

روز بعد، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مشاهد فرمودند كه سپاه در حركت سستى مى كند و عده اى نيز كمى سن اسامه را بهانه نموده اند و او را همراهى نمى نمايند. لذا پيامبر(صلى الله عليه وآله) على رغم بيمارى كه داشتند در حالى كه ناراحت و خشمگين بودند بر فراز منبر رفته و مردم را از طعنه زدن برفرماندهى اسامه نهى فرمودند.[17] و سپس آنها را براى حركت تحريص فرمود و مكرر مى فرمودند سپاه اسامه را مجهز سازيد، سپاه اسامه را حركت دهيد، سپاه اسامه را رهسپار سازيد.[18]

بلاخره سپاه با تمام كُندى كه داشت پس از خداحافظى با پيامبر حركت نمود و در جُرف اردو زد و آنجا نيز آن قدر توقف كرد تا سرانجام پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)دار فانى را وداع گفت و آنگاه لشكر به مدينه بازگشت.

با توجه به آنچه گذشت چند نكته واضح و روشن شد.

1 – پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نسبت به آماده سازى و حركت لشكر امر صادر فرمودند و بارها نسبت به اين دستور تأكيد داشتند و همه مردم در وجوب اطاعت از امر پيامبر اكرم با توجه به تأكيدات آن حضرت شكى به دل راه نمى دادند، تا حدى كه خليفه اول پس از رحلت رسول خدا، على رغم كارشكنى عده اى و سفارش هاى عمر بر انحلال سپاه و عزل اسامه، سپاه اسامه را منحل نمود و اسامه را نيز عزل نكرد و گفت بايد سپاه اسامه حركت كند چرا كه پيامبر امر فرموده بودند كه اين سپاه بايد حركت كند و من نمى خواهم اولين كسى باشم كه امر پيامبر را رد كنم.[19]

2 – همه انصار و مهاجران در آن سپاه فراخوانده شده بودند حتى خليفه اول و دوم.

3 – پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) خواهان تسريع بخشيدن به حركت سپاه بودند چنان كه در عمل پيامبر هم مشاهد شد به طورى كه پيامبر با دست خود پرچم را مى بندد و به اسامه مى گويد اعز بسم الله و فى سبيل الله فقاتل من كفر بالله، حركت كن با نام خدا و در راه خدا با كفار نبرد نما.[20]

4 – حركت سپاه به خاطر طعنه زنندگان و سستى سپاهيان دچار كندى شده بود.

5 – پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از اين كندى حركت و طعنه طعنه زنندگان خشمگين شدند و نسبت به متخلفين از سپاه اسامه نفرين كردند و فرمودند: لعن الله من تخلف عنه.[21]

6 – روز وفات پيامبر اكرم هر دو خليفه در شهر مدينه بودند و… .

حال قضاوت را به عهده شما مى گذاريم تا ببينيد:

اولاً چگونه ممكن است امر پيامبر اكرم پس از وفاتشان واجب الاطاعه باشد آن چنان كه خليفه اول بر آن تأكيد داشتند ولى در زمان حيات پيامبر خدا، وجوب اطاعت آن كم رنگ بوده است و… .

ثانياً آيا رفتار اين دو خليفه در اين قضيه قابل مقايسه با حركت امام على(عليه السلام) در صلح حديبيه مى باشد. كه البته بر هيچ انديشمند حق جو و منطقى پوشيده نيست كه تفاوت از زمين تا آسمان است. چرا كه حركت امام على(عليه السلام) در قضيه صلح حديبيه سراپا دفاع از مقام نبوت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بود در حالى كه در همان دل عمر مملو از شك و ترديد نسبت به نبوت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بود.[22]

به طورى كه خدمت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى رسد و سؤال مى كند آيا شما نبى حقيقى خداوند نيستى پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمودند: آرى، دوباره پرسيد آيا ما بر حق و دشمن ما بر باطل نيست؟ رسول خدا فرمودند: آرى. عمر گفت: پس چرا در آيين خود زير بار ذلت برويم و چگونه به وطن خود بدون جنگ و پيروزى برگرديم. رسول اكرم خطاب به عمر فرمودند: (گويا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از شك و ترديد عمر نسبت به نبوت خويش آگاه بودند لذا چنين پاسخ فرمودند) من رسول خدا هستم و هيچ گاه خداوند اقدامات مرا بى نتيجه نمى گذارد.[23]

متأسفانه عمر از پاسخ پيامبر(صلى الله عليه وآله) قانع نشد و غضب آلود،[24] از نزد پيامبر بازگشت و پس از آمدن ابوبكر همين سؤالات را از او نيز پرسيد و او نيز پاسخ هاى مشابهى به وى داد و ظاهراً على رغم توضيحات ابوبكر، شك و ترديد در دل او رفع نشده بود چرا كه در انتهاى يكى از احاديث آمده است كه وقتى سوره فتح نازل شد پيامبر سوره را براى عمر فرستاد، عمر گفت آيا اين مژده فتح است، پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: آرى، سپس گويند عمر آرام گرفت و برگشت.[25]

اگر چه ظاهراً عمر پس از آن همه قرينه و نشانه و حتى نزول سوره فتح آرام گرفته و بازگشته، ولكن در سويداى دل او او و در ذهن و خاطر او دغدغه اى نسبت به نبوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) وجود داشته كه او را نسبت به پيامبر و اوامر و نواهى ايشان بى توجه ساخته بود به طورى كه نمونه هاى زيادى از تخلفات وى در روايات و كتب تاريخى در قالب اجتهاد خليفه دوم آمده آن هم در مواردى كه فرمان صريح پيامبر وجود دارد. و گويا اين آيه كريمه قرآن را فراموش كرده كه خداوند مى فرمايد: (ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى);[26] بر همين اساس است كه وقتى پيامبر اكرم در آخرين پنج شنبه حياتشان مى فرمايد دوات و قلمى بياوريد تا وصيتنامه اى بنويسم كه پس از آن به ظلمت و گمراهى نيفتيد; عمر گفت: درد بر پيامبر غلبه كرده است و قرآن ما را كفايت مى كند، با اين گفتار عمر مردم دو دسته شدند عده اى گفتند دوات و قلم بياوريد و عده اى گفتار عمر را تكرار كردند و گفتند پيامبر نعوذبالله حذيان مى گويد.[27]

گفته عمر نه تنها خود اهانت به شخص پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بود بلكه سبب اهانت ديگران نيز به شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) گرديد به طورى كه حضور پيامبر را ناديده گرفته و در نزد پيامبر به منازعه برخواستند.[28] به حدى كه پيامبر از خير نوشتن وصيت نامه منصرف شدند و فرمودند همين درد مرا كافى است ديگر طاقت شنيدن اهانت هاى شما را ندارم، برخيزيد و از اينجا دور شويد.

چون قصد شمردن تمام تخلف ها و اهانت ها را نداريم به همين جا بسنده كرده و حق جويان را به كتاب هاى النص و الاجتهاد سيد شرف الدين و كتاب سيرى در صحيحين صادق نجمى كه تمام مطالب آنها مستند به كتب معتبر اهل تسنن است ارجاع داده و رشد و هدايت را از خداوند منان براى همه آزادانديشان حق گرا خواهانيم.

پي نوشت ها:

 [1] . بحارالانوار، مجلسى، ج 20، ص 333.

[2] . فروغ ابديت، سبحانى، ج 2، ص 194 ـ 183.

[3] . بحارالانوار، مجلسى، ج 38، ص 328.‌

[4] . كشف الغمه، ابن ابى الفتح الاربلى، ج 1، ص 209.

[5] . لسان العرب، ج 8، ماده شجع، شَجَّعَه: جعله شجاعا او قَوَّمى قلبه. و حكى سيبويه: هو يُشَجَّعُ اى يرمى بذلك و يقال له. و شَجَّعَهُ على الامر: اَقْدَمَه.

[6] . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 2، ص 275.

[7] . مجمع البحرين، ج 5، ماده طلق; الانطلاق: الذهاب.

[8] . بحارالانوار، مجلسى، ج 20، ص 333 و كشف الغمه، ج 1، ص 209.

[9] . الفصول فى الاصول، الجصاص، ج 4، ص 35.

[10] . لسان العرب، ج 14، ص 373 و كتاب العين، ج 4، ص 289، سَخَّى نفسه عنه و بنفسه: تركه، و سخيت نفسى و بنفسى عن الشى اذا تركته و لم تنازعك نفسك اليه.

[11] . اخبار الدولة العباسيه، ص 41.

[12] . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 2، ص 275 و بحارالانوار، مجلسى، ج 33، ص 350 و كشف الغمه، ابن ابى الحديد الاربلى، ج 1، ص 209 و اخبار الدولة العباسيه، ص 41.

[13] . الفصول فى الاصول، الجصاص، ج 4، ص 35.

[14] . طبقات، محمد بن سعد، ج 2، ص 190.

[15] . نسبت به حضور ابوبكر و عمر در سپاه اسامه همه نويسندگان تاريخ و سير اجماع دارند مانند طبقات ابن سعد، ج 2، ص 190 و تاريخ طبرى، سريه اسامه و تاريخ ابن اثير و تاريخ الخميس و السيرة الحلبيه.

[16] . عمر به اسامه مى گفت از دنيا رفت در حالى كه تو امير من بودى، ر.ك: السيرة الحلبيه، ج 3، ص 209.

[17] . پيامبر فرمودند: اى مردم اين چه سخنى است كه از بعضى از شما در مورد فرماندهى اسامه به من رسيده، اگر هم اكنون در مورد امارت اسامه مرا طعنه مى زنيد پيشتر در مورد پدرش نيز طعنه مى زديد، سوگند به خدا كه او سزاوار امارت بود چنانكه پسرش نيز پس از وى به آن سزاوار است. ر.ك: طبقات الكبرى، ابن سعد، ج 2، ص 190 و السيرة الحلبيه، ج 3، ص 208 ـ 207.

[18] . تاريخ خليفه بن خياط، ص 64 و طبقات الكبرى، ج 4، ص 68 و ج 2، ص 190 و تاريخ طبرى، ج 2، ص 431 و ملل و نحل، شهرستانى، ج 1، ص 30.

[19] . طبقات الكبرى، ابن سعد، ج 4، ص 67 و السيرة الحلبيه، ج 3، ص 208 و تاريخ الخميس، ج 2، ص 154 و تاريخ ابن خياط، ص 64.

[20] . طبقات الكبرى، ابن سعد، ج 2، ص 190.

[21] . ملل و نحل، شهرستانى، ج 1، مقدمه چهارم، ص 30.

[22] . فقال عمر و الله ما شككت منذ اسلمت الا يومئذ، كتاب تاريخ الاسلام، ذهبى، المغازى، ص 371، و در كتاب المغازى للواقدى، ج 1، ص 607 چنين آمده است ارتبت ارتياباكم ارتبه منذ اسلمتُ الا يومئذ.

[23] . صحيح بخارى، كتاب الشروط، ج 4 ـ 3، ص 381، و در تاريخ الاسلام ذهبى، المغازى، ص 371 چنين آمده است. فقال عمر: فقلت يا رسول الله الست نبى الله قال بلى قلت السنا على الحق و عدونا على الباطل؟ قال بلى قلت فلم نعطى الدفية فى ديننا اذأ؟ قال انى رسول الله و لست اعصيه و هو ناصرى.

[24] . مسلم، ج 3، ص 1412، كتاب الجهاد و السير باب 34، صلح حديبيه، ح 94 و صحيح بخارى كتاب التفسير، سوره فتح.

[25] . صحيح مسلم، كتاب الجهاد و السير باب 34، صلح حديبيه، ح 94.

[26] . سوره نجم، آيه 4 ـ 3.

[27] . صحيح مسلم، كتاب الوصيه، باب ترك الوصيه لمن ليس له شىء يوصى فيه، ج 3، ص 1259، ح 22 و بخارى، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنى، ج 9 ـ 7، ص 225 و كتاب رجحها و السير باب جوائز الوفد، ج 4 ـ 3، ص 490، و مسند احمد، مسند بنى هاشم.

[28] . صحيح بخارى، كتاب الجهاد و السير، باب جوائز الوفه، ج 4 ـ 3، ص 490.