پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » پیرامون اهل بیت »

اهل بیت علیهم السلام و نزول قرآن

مقدمه

اهـل بـیت(علیهم السلام) از جمله محورهاى عمده و نظرگاه هاى بارزند در احادیث اسباب نزول و جـایـگـاه ایـشـان به عنوان مهمترین محورهاى مطرح در اسباب نزول، شایان نگاه و تامل و تعمقى ویژه است.
گـذشـتـه از ایـن کـه اهل بیت(علیهم السلام) در متن آیات قرآن، به صراحت ، مخاطب خداوند قرار گـرفته اند و به نص آیه تطهیر به افتخار طهارت و پاکیزگى نایل آمده اند و نیز در احـادیـث نبوى بارها مورد تکریم و تجلیل بوده و امت به رعایت حقوق ایشان توصیه و تـشـویـق شـده اند. چنانکه در قرآن کریم، مودت و دوستى ایشان پاداش زحماتى که پیامبر در ایفاى رسالت خود متحمل شده، قرار گرفته است.
سخن در جایگاه و منزلت اهل بیت(علیهم السلام) و رابطه و نسبت آنان با قرآن و نقش ایشان در تـفـسـیـر و تـبـیین معارف وحى و موضوعاتى از این دست، سخنى دیر پا و گسترده و دراز دامـن اسـت و مـا در ایـن نـگرش کوتاه و تلاش عاجزانه، هرگز نمى توانیم مدعى نـمـایـاندن آن همه جلالت و فضیلت و منزلت باشیم. بلى مى توانیم تنها به زاویه اى از ایـن افق دور دست و برکه اى از این دریاى کران ناپیدا، نگاهى در حد وسع خویش داشته باشیم.
هـدف مـا، در این تحقیق تنها پرداختن به بخشى از اسباب نزول است که در شان اهل بـیـت(علیه السلام) عـمـومـا، یا على(علیه السلام) خصوصا نقل شده است و حتى در این زمینه نمى توانیم مدعى استقصا یا تحقیقى همه جانبه باشیم.
مـجـال مـحـدود این صفحات، تنها امکان ارائه نمونه هایى از اسباب نزول را خواهد داشـت و سـعـى ما بر این است که در نمودن این نمونه ها بهترین ها و لازمترین ها را مطرح کنیم.

پیوند قرآن و اهل بیت(علیهم السلام)

قـبـل از پرداختن به موضوع اسباب نزول وارده در باره اهل بیت(علیهم السلام) شایسته است که از دیـدگـاهى عام، نگاهى به رابطه قرآن و اهل بیت داشته باشیم، چه این که چنین نگاهى مى تواند در شناخت صحیح و سقیم روایات اسباب نزول، ملاکى در اختیار گذارد.
یعنى اگر رابطه نزدیک و جدایى ناپذیر قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) به صورت اصلى مسلم نزد عـالـمـان شـیـعه و اهل سنت شناخته شود، زمینه براى پذیرش آن دسته از نقلها که ارزشى ویژه براى اهل بیت(علیهم السلام) بیان مى کند ، هموارتر خواهد بود.
بـایـد دانـسـت رابـطـه اهـل بیت(علیهم السلام) با قرآن، رابطه اى بسیار نزدیک و تنگاتنگ و ناگـسـستنى است که حقیقت آن در فهم نیاید و در وصف نگنجد و دستیابى بر آن از تـوان مـا بیرون و از حوزه علم و ادراک ما به دور است، چه این که رسیدن به این مـهـم، مـوقـوف بـر اهل بیت(علیهم السلام) از سـوى دیگر است که این از دسترس هر کسى جز معصوم ، خارج است.
بـه هـر حال، پرداختن به این موضوع در حد مقدور نیز نیازمند رساله اى مجزا بلکه کـتـابـى مستقل است و طرح آن در این نوشتار، صرفا به منظور یاد آورى اصالت این پیوند و اهمیت آن در بررسى اسباب نزول وارده در شان اهل بیت(علیهم السلام) است.
شـایـان توجه است که منابع ما در این تحقیق صرفا منابع شیعى نیست، بلکه بسیارى از آنـهـا بـر گـرفـتـه از کتابها و مجموعه هاى معتبر حدیثى عالمان عامه و مورد پذیرش آنان است.
پـیـش از آغـاز سخن، یادآور مى شویم که از دیدگاه ما ، امام على(علیه السلام) و دیگر امامان معصوم نور واحدند و آنچه بر اول آنان رواست بر آخر آنان نیز چنین است.
امام جعفر بن محمد صادق(علیه السلام) فرمود:
((ان الـلـه عـلـم نبیه التنزیل و التاویل فعلم رسول الله صلى الله علیه و آله علیا و علمنا.)).
بدرستى که خداوند علم تنزیل و تاویل و را به پیامبرش آموخت، پس رسول خدا آن را به على(علیه السلام) آموخت و على نیز به ما آموخت.

علامه طباطبائى مى نویسد:

((نـسـبـت دادن آنـچه در باره على(علیه السلام) نازل شده است به دیگر امامان اهل بیت(علیهم السلام)، بدان جهت است که همه آنان یکى بوده و امر آنان یکى است.)).
بنابر این ،آنچه از این پس در باره آن امام همام گفته مى شود بر امامان دیگر نیز صادق است.
سـخـن در رابطه قرآن و عترت است که از سویى در کنار یکدیگر به گونه اى غیر قابل افتراق و انفکاک اند که پیامبر در حدیث مشهور ثقلین مى فرماید:
((انـى تارک فیکم خلیفتین (الثقلین) کتاب الله حبل ممدود ما بین السما… و الارض و عترتى اهل بیتى و انهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض.)).
مـن دو جـانشیت و دو چیز گرانبها در میان شما به یادگار خواهم گذارد: کتاب خدا (قـرآن) کـه ریـسـمـانى است که از آسمان تا زمین کشیده شده است و خاندانم (اهل بـیـتم) و این دو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد تا آن که کنار حوض کوثر بر من درآیند.
و در جاى دیگر مى فرماید:
((على مع القرآن و القرآن مع على لن یفترقا حتى یردا على الحوض.)).
عـلـى با قرآن و قرآن با على است، هرگز جدا نخواهند شد تا بر سر حوض کوثر بر من وارد شوند.
و نیز خطاب به على (علیه السلام) مى فرماید: ((سر فى حفظ الله و فى کنفه و الله انک مع الحق و الحق معک.)).
برو، در حفظ و حمایت خدا سوگند همانا تو با حق هستى و حق با تو همراه است.
ایـن هـمـراهـى و عدم افتراق، بدان معناست که هدایت جستن از یکى بدون دیگرى نا ممـکـن بـوده و جایگاه این دو (قرآن و اهل بیت) در ایفاى نقش هدایت یکى است و اهـل بـیـت هـمـواره چونان پیامبر به بیان و تفصیل اصول تشریع شده از سوى قرآن مى پردازند.
از سـوى دیـگـر، رابـطه امام على (علیه السلام) با پیامبر(ص) قابل نگرش است. پیامبر(ص) که قـرآن بـر قـلـب مبارک او نازل شد و کتاب از سوى حق تعالى به او تعلیم گردید و تـنـها عارف به قرآن بود، زیرا مخاطب آن بود، على(علیه السلام) را برادر و وصى و خلیفه و وارث و شاهد و ولى پس از خویش خواند و نفس خویشش شمرد و او را هم گوشت و هـم خون و هم ریشه خود دانست و در شهر علم و خانه حکمتش خواند و منزلت او را نسبت به خود همانند منزلت هارون نسبت به موسى اعلام فرمود.
از اوان ولادت، در آغـوش خـویـشـش پـرورید و همیشه و در همه حال و همه جا همراه خـویـشـش گردانید و در خانه و مسجد و منزلگاه وحى با او بود. هم در این زمینه، عـلی (علیه السلام) در خـطـبـه قـاصعه نهج البلاغه مى فرماید: ((و قد علمتم موضعى من رسول الـله- صلى الله علیه و آله- بالقراب القریب و المنزل الخصیص، وضعنى فى حجره و نـا ولـد یضمنى الى صدره و یکنفنى فى فراشه و یمسنى جسده و یشمنى عرفه…و لقد کـنـت اتـبـعه اتباع الفصیل اثر امه یرفع لى فى کل یوم من اخلاقه علما و یامرنى بـالاقـتدا… به و لقد کان یجاور رسول الله صلى الله علیه و آله فى کل سنه بحرا… فـاراه و لایـراه غـیرى…ارى نور الوحى و الرساله و اشم ریح النبوه. و لقد سمعت رنـه الـشـیطان حین نزل الوحى علیه- صلى الله علیه و آله- فقلت: یا رسول الله! ما هذه الرنه؟ فقال:
هـذا الشیطان ایس من عبادته. انک تسمع ما اسمع و ترى ما ارى الا انک لست بنبى و لکنک وزیر و انک لعلى خیر…)).
شما مى دانید مرا نزد رسول خدا چه رتبت است و خویشاوندیم با او در چه نسبت است.
آن گـاه کـه کـودک بـودم مرا در کنار خود نهاد و بر سینه خویش جا داد و مرا در بـستر خود مى خوابانید، چنانکه تنم را به تن خویش مى سود و بوى خوش خود را به من مـى بویانید. و من در پى او بودم در- سفر و حضر- چنانکه شتر بچه در پى مادر. هر روز بـراى من از اخلاق خود نشانه اى بر پا مى داشت و مرا به پیروى آن مى گماشت. هر سال در حـرا… خـلـوت مـى گزید ، من او را مى دیدم و جز من کسى وى را نمى دید… آن هـنـگام روشنایى وحى و پیامبرى را مى دیدم و بوى نبوت را مى شنیدم. من هنگامى که وحى بر او (ص) فرود آمد آواى شیطان را شنیدم. گفتم: اى فرستاده خدا این آوا چیست؟ گفت:
((ایـن شـیـطـان اسـت کـه از آن که او را نپرستند نومید و نگران است. همانا تو مـى شـنوى آنچه من مى شنوم، و مى بینى آنچه من مى بینم، جز این که تو پیامبر نیستى و وزیرى و بر راه خیر مى روى- و مومنان را امیرى-.)).
گاه پیامبر سر بر دامن على(علیه السلام) نهاده، آیات وحى را فرا مى گرفت. و هر آنچه خدایش تـعلیم فرموده بود به او نیز مىآموخت و هزار باب در هزار باب از علم و دانش بر او گـشـود. آیـه اى از قـرآن بر او فرود نیامد، جز آن که بر على(علیه السلام) خواند و املا کـرد و تـاویـل و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابهش را به او تعلیم داد. و چنین بود که امام(علیه السلام) بر فراز منبر خطابه مى فرمود:
((سلونى فوالله لا تسالونى عن شى… الا اخبرتکم ، سلونى عن کتاب الله فوالله ما من آیه الا و انا اعلم بلیل نزلت ام بنهار ام فى سهل ام فى جبل.)).
بپرسـیـد مـرا پس سوگند به خدا نمى پرسید از چیزى جز آن که شما را خبر مى دهم.
بپرسـیـد از کتاب خدا، پس به خدا قسم آیه اى نیست جز آن که مى دانم در شب نازل شده است یا در روز، در دشت فرود آمده است یا در کوه.
یا در جاى دیگر، قسم یاد مى کرد:
((و الـلـه ما نزلت آیه الا و قد علمت فیم انزلت و این انزلت ان ربى وهب لى قلبا عقولا و لسانا سوولا.))
سـوگـنـد به خدا آیه اى فرود نیامد جز این که دانستم در باره چه و کجا نازل شده است. همانا خداى من دلى اندیشور و زبانى پرسش گر به من بخشیده است.
روزى در مسجد کوفه خطاب به مردم فرمود:
((بـپـرسـید از من، پیش از آن که مرا از دست دهید. بپرسید در باره کتاب خدا که سـوگـنـد بـه خـدا آیـه اى از قرآن نازل نشده جز آن که پیامبر(ص) بر من خواند و تاویلش را به من آموخت.)).
ابن کوا از آن میان پرسید: آیاتى را که در نبود شما نازل مى شد چگونه؟ فرمود:
((بلى، آنچه را که در غیاب من نازل مى شد نگاه مى داشت، پس چون بر او وارد مى شدم مـى فرمود: اى على، خدا این چنین و این چنین نازل فرمود. پس بر من از عایشه نیز روایـت شده است که گفت: على داناترین اصحاب پیامبر است نسبت به آنچه بر پیامبر نازل شده است.
آرى عـلـى(علیه السلام) بـا پـیـامـبر بود و صحابت و قرابت با حضرتش را به نهایت حد کمال رسانید و با قرآن بود، زیرا حامل و حافظ قرآن و عالم و عارف به قرآن بود.
عبدالله بن مسعود گفت:
((همانا قرآن بر هفت وجه(حرف) نازل شده است و هر حرفى پشت و رویى دارد (ظهر و بطن) و على بن ابى طالب، علم ظاهر و باطن نزد اوست.)).
ابـن عباس، این دانشمند امت و مفسر قرآن و داناترین مردم به کتاب خدا(به تعبیر قوم)علم خود و صحابه را در برابر علم على(علیه السلام) چونان قطره اى از هفت دریا مى داند.
امام محمد باقر، علیه السلام، مى فرماید:
((هـیـچ کـس جـز على بن ابى طالب و امامان پس از او قرآن را آن گونه که خداوند نازل فرموده، جمع نکرده و حفظ ننموده است.)).
ابوالفتح محمد بن عبد الکریم شهرستانى، مولف الملل و النحل مى نویسد:
((صـحـابـه پـیـامبر اتفاق نظر داشتند بر آن که علم قرآن مختص اهل بیت است. از عـلى(علیه السلام) مى پرسیدند:آیا شما اهل بیت پیامبر به چیزى اختصاص داده شده اید که براى مـا نـباشد بجز قرآن؟ پس امام فرمود:((نه، سوگند به آن که دانه را شکافت و جان را آفـریـد،جـز به آنچه در پوشش شمشیر من است.)) (اشاره به کتابى است که در آن جاى داده بود) )).
آن گاه شهرستانى مى افزاید:
((ایـن که صحابه، قرآن را بخصوص استثنا مى کردند و نا آگاهى خود را از آن اقرار داشتند، دلیل بر این است که بر این اجماع و اتفاق داشته اند که قرآن و علم آن و تنزیل و تاویل آن، ویژه اهل بیت (علیه السلام) است.)).
آرى ، براستى ایشان وارثان پیامبرانند و قرآن، میراث پیامبر است. و هم ایشان اهل ذکـر و اهـل قرآن اند که دیگران را خداى تعالى به سوال از ایشان مامور کرده است و به اقتدا و تمسک به آنان دستور داده است.
عـلـى(علیه السلام) با قرآن بود و همان گونه که پیامبر فرموده بود هرگز از قرآن جدا نشد.
جـلـوه ایـن معیت و جدایى ناپذیرى، آن گاه نمودار شد که پس از فرمان پیامبر با هـمـه تـوش و توان و با تمام جسم و جان خویش در کنار قرآن ایستاد و به دفاع از کیان آن پرداخت و از حدودش پاسدارى کرد.
در آغاز ردا بر دوش نیفکند تا آن که گردآورى و تدوین آن را به انجام رسانید. و سـپس بر تبیین آن همت گمارد و بدین سان راه را بر تحریف دست اندازان و بازیگرى بـاطـل پـردازدان بست و در راه برپایى حدود و احکام و سنن و آداب قرآن کوشید و در جـهت دفع فتنه ها و شبهه ها و تحریفات غالیان و تاویلات مبطلان و انتحالات جاهلان تـا پـاى جـان ایـسـتاد و آن گونه که پیامبر فرموده بود بر اساس تاویل قرآن به قتال پرداخت.
گاه در صف صـفـیـن تیغ دو دم به روى مصحف دروغین آخته و برجبهه دروغ پردازان تـاخـتـه و دیـگـر زمان در مسجد پیامبر به تبیین معالم قرآن مى نشست. او بود که همساز و همنوا با قرآن به هدایت مومنان همت گمارد و امت پیامبر را امامت کرد.
قرآن بیان بود و على(علیه السلام) مبین. قرآن هدایت بود و على(علیه السلام) هادى. او قرآن صامت بود و ایـن قـرآن نـاطـق. او کتاب مبین بود و این امام مبین. و این چنین اند قرآن و اهـل بـیـت، دو یادگار و خلیفه پیامبر، دو شادوش یکدیگر و پهلو به پهلو، تا آن گاه که در میعادگاه کوثر بر پیامبر درآیند.

جایگاه اهل بیت در قرآن

دومـین جهت و محور در تخصیص اهل بیت(علیهم السلام) به عنوان مهمترین سر فصل اسباب نزول، جایگاه ایشان در قرآن است.
قرآن مجید، با آیات صریر و کنایات لطیف خود به جایگاه بلند امام على (علیه السلام) و اهل بیت پیامبر، علیهم السلام، اشارت دارد.
قرآن در جاى جاى خود، نداى حقانیت على(علیه السلام) را سر داده و فضل او را اعلام داشته و در آیه آیه اش به صراحت یا کنایت، اوصاف او را بازگو مى کند.
گـاه او را ((نـبـا عـظـیم))، ((صراط مستقیم))، ((سابق بالخیرات))، ((من عنده علم الـکـتـاب))، ((مـومـن بـالـلـه))، ((مـجاهد فى سبیل الله))، ((حبل الله))، ((عروه الـوثـقـى))، ((آورنـده راسـتـى))،((تـصـدیـق گـر حـق))،((نـور نـازل بـه هـمراه پـیامبر))، ((شاهد)) و ((تالى او))، ((اذن واعیه))، ((کسى که سینه او را خدا براى اسـلام گسترش داده)) ،و ((کسى که جان خویش را در برابر مرضات خدا مى فروشد)) و… مى نامد.
گــاه از او و فــرزنــدانـش بـا عــنـوانـهـایـى چون: ((صادقـون))،((مـطـهـرون))،((فـائزون))،((مـتـوسـمـیـن)) ((راسـخـون فـى الـعلم))، ((سابقون))، ((مقربون))، ((متقون))، ((خاشعون))، ((مصطفون))،((ابرار))،(( (اولـوالامـر))،((هـلا الـذکر))، ((وارثان کتاب))، ((آیات))،((نذر))،((امت هادى به حـق))،((بـیـوت اذن الـلـه ان ترفع و یذکر فیها اسمه))،((خیر البریه))و ((اولو الالباب))یاد مى کند.
ابن عباس مى گوید:
((خـدا در قرآن آیه اى نازل نفرمود که خطاب آن ((یا ایها الذین آمنوا)) باشد ، جز آن که على(علیه السلام)، امیر و شریف اهل آن آیه است.)).
نیز عکرمه از ابن عباس نقل مى کند:
((در قـرآن آیه اى نیست که ((الذین آمنوا و عملوا الصالحات)) داشته باشد، جز آن کـه على(علیه السلام) امیر و شریف آن است و کسى از اصحاب پیامبر نیست جز آن که خدا او را (در قـرآن) مـورد عـتـاب خـویـش قـرار داده است. ولى على(علیه السلام) را جز به نیکى یاد نفرموده است.)).
ابن عباس مى گوید:
((آنـچـه در بـاره على(علیه السلام) از کتاب خدا نازل شده است، در باره هیچ کس نازل نشده است.)).
و همو گفته است: (( در باره على(علیه السلام) سیصد آیه نازل شده است.)).
مجاهد مى گوید: ((نزل فى على سبعون آیه لم یشرکه فیها احد.)).
در باره على(علیه السلام) هفتاد آیه نازل شده است که هیچ کس در آنها با او شریک نیست.
امام على(علیه السلام) خود(بنابر روایت عامه و خاصه) فرمود:
((نزل القرآن ارباعا ، ربع فینا و ربع فى عدونا و ربع سنن و امثال و ربع فرائض و احکام و لنا کرائم القرآن.)).
قرآن، بر چهار گونه نازل شده است (آیات قرآن به چهار دسته تقسیم مى شود): ربع آن در بـاره مـا، ربـعـى در بـاره دشمنان ما و ربعى آداب و مثلها و ربعى واجبات و احکام است و فرازهاى بلند قرآن (کرائم القرآن) از آن ماست.
و روایاتى نزدیک به این مضمون از امام على(علیه السلام) و دیگر امامان معصوم رسیده است.
از ایـن روسـت کـه اسـبـاب نزول وارده در باره اهل بیت(علیهم السلام) و آیات نازل در باره ایـشـان ، مـورد توجه و نظر ویژه مصنفان و مفسران و محدثان (اعم از شیعه و سنى) قـرار گـرفـته و جایگاه مهمى نزد ایشان داشته است. در این گونه تالیفات (خصوصا در قـرون اولـیـه اسلام) دهها کتاب با عنوانهایى چون: ((ما نزل فى على (علیه السلام) )) یا ((مـا نـزل فـى اهـل الـبـیـت(علیه السلام) )) بـه چـشـم مـى خـورد کـه بزرگانى چون: ثقفى (م۲۸۳:)،حـبـرى (م۲۸۶:)، ابـن شـمـون (قـرن ۴)، فـرات کوفى(قرن ۴)، ابن ابى الثلج بـغـدادى (م۵۲۳:)، ابـن مـاهیار(م: ۳۲۸)، جلو دى بصرى(م۳۳۲:)،ابو الفرج اصفهانى (م۳۵۶:)،حافظ ابو نعیم اصفهانى(م۳۷۸:) ، جوهرى(م۴۰۱:)،شیخ مفید (م۴۱۳:)،حافظ ابـو نـعـیـم اصفهانى(م۴۳۰:)، حاکم حسکانى(قرن ۵) ابن فحام نیشابورى (م۴۵۸:) ،ابن بطریق(م۶۰۰:) و دیگران به تصنیف آنها همت گمارده اند.
صدها مورخ و محدث و مفسر نیز در موسوعه هاى تفسیرى و روایى و تاریخى خود (شیعى و سـنـى)، بـه نـقل روایات اسباب نزول وارده در باره على و اهل بیت(علیهم السلام)کم و بیش پرداخته اند.

آیات نازل شده درباره اهل بیت

تـعـبیر نزول آیه در باره اهل بیت و خصوصا على(علیه السلام) و آیات نازله در باره ایشان، تـعبیرى بسیار رایج و شایع است که در روایات اهل بیت(علیهم السلام) و سخنان اهل تفسیر و حـدیث در موارد فراوان و در ذیل دهها، بلکه صدها آیه قرآن به چشم مى خورد . بررسى دقیق این مقوله نیازمند تحلیل و تحقیق در چندین زمینه است، از جمله:
الف- مقصود از نزول آیه در باره اهل بیت(علیهم السلام).
ب- تاریخچه و سابقه تعبیر یاد شده در متون روایى و تفسیرى.
ج- شمار آیات نازله در باره اهل بیت(علیهم السلام).
د- دسته بندى آیات نازله در باره اهل بیت(علیهم السلام) به دسته هاى ذیل:
۱- آیاتى که در باره ایشان نازل شده است.
۲- آیاتى که بر ایشان تاویل شده است.
۳- آیاتى که از باب جرى و تطبیق بر ایشان منطبق شده است.
۴- آیاتى که شامل اهل بیت(علیهم السلام) نیز بوده است.
هـ- تـفکیک میان آنچه در باره ایشان و غیر ایشان به طور مشترک نازل شده و آنچه در خصوص آنان است.

و- شمار هر یک از دسته هاى فوق آیات.

ز- علت عدم تصریح به نام على(علیه السلام) در این آیات و…
ما در این جا قصد پرداختن به هیچ یک از زمینه هاى یاد شده را نداریم، تنها آنچه بـاخـتـصار مى توان گفت این است که همه آیات نازله در باره على(علیه السلام) و فرزندان او کـه در شـان ایـشـان سخن گفته و بر حق و منزلتشان تاکید و تصریح دارد، از چهار گونه خارج نیست.
۱- آیـاتى که به مناسبت صدور عملى یا رویکرد واقعه اى نازل شده است، همچون آیه:
((و مـن الـنـاس مـن یـشرى نفسه ابتغا… مرضات الله…)) (بقره۲۰۷:) که در لیله الـمبیت و به مناسبت خوابیدن على(علیه السلام) در رختخواب پیامبر(ص) نازل شده است. و نیز مانند:
((اجعلتم سقایه الحاج و عماره المسجد الحرام کمن آمن بالله و الیوم الآخر…)). توبه۱۹:.
کـه در جـریـان مـفـاخـره و مناظره على(علیه السلام) با عباس و شبیه و… فرود آمده است.
گـفته اند این گونه آیات بر دیگران نیز قابل صدق است، زیرا ملاک،عموم لفظ و اطلاق آیه است و نه خصوص مورد سبب نزول.
۲- آیـاتى که تنها على(علیه السلام) یا ائمه(علیه السلام) بدان مقصودند و مصداقى جز ایشان نداشته و نـدارد، هـمانند آیه ولایت که در واقعه بخشش انگشترى از سوى على(علیه السلام) در رکوع نماز نـازل شـده و نـیـز مـانند آیه تطهیر و مباهله و… . روشن
است که این دسته از آیات، قابل انطباق بر دیگران نیستند.
۳- پـاره اى از آیـات کـه عـلـى یـا اهل بیت، علیهم السلام، کاملترین و بارزترین مصادیق آن هستند، گر چه مصادیقى جز ایشان نیز داشته باشد.
تـمـامـى آیاتى که با خطاب ((یا ایها الذین آمنوا)) آمده است ، از این دسته است.
همچنانکه ابن عباس در سخنى که پیشتر از او آوردیم، گفته است.
((هیچ آیه اى در قرآن با خطاب ((یا ایها الذین آمنوا…))نیامده است، جز این که على(علیه السلام) امیر و شریف آن است.)).
۴- آیاتى که جز على(علیه السلام) کسى بدان عملى نکرده است، مانند آیه نجوى.
ایـنک آنچه مورد نظر ما در این نوشتار است، تنها آن دسته از آیات است که داراى سبب نزول به معناى اصطلاحى آن بوده باشد. به این معنا که در زمینه وقوع واقعه اى و یـا در پـاسـخ سـوال مطرح شده اى از سوى مردم، بر پیامبر نازل شده باشد و این گونه آیات در هر یک از دسته هاى چهارگانه فوق وجود دارد.
پیش از ورود در این آیات ، ذکر دو نکته داراى اهمیت مى نماید:
۱- ایـن کـه بـاید توجه داشت بسیارى از آیات، درباره على(علیه السلام) نازل شده و داراى سـبـب نـزول نـیـز بـوده است، ولى اکنون به علل گوناگون ، سبب نزول آن به دست ما نـرسـیده و از میان رفته است. و چه بسا بسیارى از آیاتى که اکنون در عداد آیات بدون سبب نزول به شمار مى آید و اصصلاحا تاویل بر اهل بیت(علیهم السلام) مى شود، از این دسته باشد.
بنابر این، نمى توان آیات داراى سبب نزول را منحصر در آنچه در دست است ، دانست.
۲- از جـهـتـى هدف اصلى علم اسباب نزول، به دست آوردن این مهم است که منظور از اشارات و کنایات فراوانى که در جاى جاى قرآن به چشم مى خورد چه کسانى هستند و از سـوى دیـگـر، در روایات پر شمارى که از پیامبر(ص) رسیده است، بر مقصود بودن على(علیه السلام) در بسارى از آیات تصریح شده است.
مانند این آیه:((ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات هم خیر البریه)) بینه۶:.
بـنابراین آیاتى از این دست را (گر چه در شمار آیات داراى سبب نزول نیستند) با اطـمینان بیشتر مى توان نازل شده در باره اهل بیت(علیهم السلام) دانست. اساسا همین که قرآن کـریـم بـه بهانه هاى گوناگون از ایشان تجلیل کرده است، خود با اهمیت تر از نزول آیـه بـه طور مستقیم در باره ایشان است. اکنون به موضوع اصلى بحث پرداخته و در حد مجال، آیات نازله در باره اهل بیت(علیهم السلام) را که داراى سبب نزول اند مى آوریم.
نخستین آیه از آیات مورد نظر، آیه ((مباهله)) است.

نزول آیه مباهله در شان اهل بیت (علیه السلام)

((فـمـن حـاجک فیه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع بنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله على الکاذبین)).
پـس هـر کـه در ایـن امـر (عیسى) با تو به بحث و مجادله برخیزد، با وجود این که آگـاهـى بـه ایـن مساله (از جانب خدا) بر تو رسیده است، (راه بحث و مناظره فرو گـذار و بـه مـبـاهله برخیز) پس بگو: بیایید، ما فرزندان خود را و شما فرزندان خـود را، مـا زنـان خـود را و شـمـا زنـان خود را، ما خود و شما خودتان را فرا خوانیم، آن گاه دعا و تضرع کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
در باره آیه مباهله نیز چون آیه ولایت، از زوایاى گوناگونى بحث شده است، ولى از آن جـا کـه در ایـن تـحقیق، تنها از زوایه سبب نزول به این آیه نگریسته مى شود، طـبـعا بسیارى از گفته ها ، نوشته ها و تحلیل هایى که در باره آیه مطرح است از غرض ما بیرون خواهد بود.
بـنـابـر ایـن ،از مباحثى چون مساله امامت، اثبات ولایت على(علیه السلام) ، جایگاه مباهله در فـرهنگ اسلامى ،کیفیت مباهله ، وقت مباهله ، آداب مباهله و جز اینها، که در روایات مـعصومین(علیه السلام) آمده است، و دانشمندان اسلامى نیز به طور مستقل و یا به مناسبتى در تـالیفات و مقالاتشان آورده اند، صرف نظر مى کنیم و جز به قدر ضرورت، این مقوله ها را مطرح نخواهیم ساخت.
در مـقـدمـه، نخست ارتباط این آیه با مساله ولایت و فضیلت اهل بیت(علیهم السلام) را باجمال یادآور مى شویم.

ارتباط آیه مباهله با منزلت اهل بیت(علیهم السلام)

بـسـیـارى از دانـشمندان عامه و نیز تمامى علماى امامیه، میان آیه مباهله، اهل بـیـت(علیه السلام) و مـنـزلت آنان، ارتباطى وثیق و آشکار قائل شده اند. چنانکه در روایات ائمه معصومین(علیه السلام) بر این واقعیت تاکید شده است.
على بن موسى الرضا(علیه السلام) در مجلس مامون براى اثبات فضیلت عترت(علیه السلام) بر سایر امت، به ایـن آیه استدلال فرموده است: از امام(علیه السلام) سوال مى شود: ((آیا خداوند ((اصطفا)) را در کتابش تفسیر کرده و توضیح داده است؟.
امام(علیه السلام) پاسخ مى دهد: آرى،به طور صریح و روشن در دوازده مورد تفسیر کرده است.
آن گاه امام(علیه السلام) مواردى را یاد مى کند و چنین ادامه مى دهد:
امـا مورد سوم: هنگامى است که خداوند پاکان را از میان خلقش برگزیده و پیامبرش را امر کرده که همراه با آن برگزیدگان، براى مباهله با هل نجران، اظهار آمادگى کند و فرموده است: ((فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم…)).
عالمان حاضر در آن مجلس مى گویند: مراد از ((انفس)) در آیه، خود پیامبر(ص) است و نه شخص دیگرى. امام(علیه السلام) مى فرماید:
((مقصود على ابن ابى طالب (علیه السلام) است ، به دلیل سخن پیامبر(ص) که در جریان بنو ولیعه فرمود:
بـه سـوى ایـشان مردى را خواهم فرستاد مانند خودم و در آن جا مقصود پیامبر(ص)، على بن ابى طالب(علیه السلام) بود.
بـنـابراین، در آیه نیز مراد از نفس پیامبر(ص)، على(علیه السلام) و مقصود از ((ابنا…)) در آیـه، حـسنین، و مقصود از ((نسا…))،فاطمه(علیه السلام) است. زیرا خصوصیات در آیه منطبق بر آنـان اسـت و این فضلى است که هرگز براى بشریت بعد از آنان نیامده و شرف بزرگى است که کسى در آن بـر ایـشـان پـیـشـى نـگـرفـته است، چه این که على(علیه السلام)،ئ نفس پیامبر(ص) معرفى شده است)).

نظر مفسران اهل سنت در باره آیه مباهله

۱- علامه سید محمود آلوسى، در تفسیر رور المعانى مى نویسد:
((هـیـچ مـومـنـى در دلالـت آیـه بر فضل خاندان پیامبر(ص) تردید نمى کند و پندار نـاصـبیها که این آیه دلالت بر فضل اهل بیت ندارد، هذیان و نشانه هاى از تماس با شیطان است.)).
۲-جار الله زمخشرى:
((قویترین دلیل بر فضیلت اصحاب کساء…، آیه مباهله است.)).
۳- فخر رازى:
((در درسـتى روایت آمدن پیامبر(ص) همراه على و حسن و حسین و فاطمه براى مباهله بین اهل تفسیر و حدیث، شبه اتفاق است.)).
سپس روایتى را نقل مى کند به این مضمون:
((پیامبر(ص) بعد از اجتماع آن افراد (اهل بیت)،آیه تطهیر را تلاوت کرده است.)).
جـز ایـن مـفـسـران، دیگران نیز به دلالت آیه مباهله بر فضیلت اهل بیت(علیهم السلام) تصریح کرده اند، که از مطرح ساختن همه آنها به دلیل مقدمى بودن این نگاه، مى گذریم.

مفهوم مباهله

مـباهله مصدر باب مفاعله است که نوعا براى انجام گرفتن کارى بین دو یا چند نفر به کار مى رود.
مـبـاهـلـه به معناى مختلفى دارد که از آن جمله ((نفرین فرستادن)) است. در این صـورت، مباهلـه بـه مـعـناى دور کردن از خود و خواستن هلاکت، براى طرف مقابل اسـت.امـا واژه ((ابـتهال)) که در متن آیه آمده است، از ماده ((بهل)) به معناى دعـا و اصـرار در آن اسـت که انسان به هنگام اضطرار، بدان روى مىآورد و دعا در چنین حالتى مستجاب است، زیرا خداوند وعده اجابت را به مضطران داده است.
بـه هر حال، مراد ما از مباهله در این جا، همان وعده و قرار پیامبر اسلام(ص) براى اثبات حقانیت عقیده مقدس خویش، بانصاراى نجران است که ایشان به دعا برخیزند و آنان نیز دعا کنند، هر کس بر حق نباشد مورد لعن خداى قرار گیرد و هلاک شود.

داستان مباهله

مـحـقـقـانـى کـه مـاجـراى مـبـاهله را بررسى کرده اند، به طور مبسوط از موقعیت جـغـرافـیـایى، نوع حکومت، مذهب مردم نجران، بناهاى تاریخى آن دیار، انگیزه هاى اعـزام گـروه، شـخصیت سیاسى و اجتماعى و مذهبى سران گروه اعزامى، کیفیت ورود آنـان به مدینه، واکنش مردم مدینه، تاریخ مباهله و حتى در باره روزى که مباهله در آن واقـع شـده، بحث کرده اند. ما نیز گر چه به نقل تمام آنها نمى پردازیم لکن اشاره به برخى نکات، راهگشاست.
جـریان مباهله، در کتابهاى تفسیر و حدیث و تاریخ به گونه اى همسان نقل شده است.
بـعـد از فـتح مکه که نور اسلام در همه جا پرتو افکن شد و قدرت و منطق اسلام بر کـافـران آشـکـار گشت، مردم آن دیار گروه گروه نزد پیامبر(ص) آمدند، بعضى اسلام آورده و بـرخـى مهلت اندیشه بیشتر طلبیدند. از جمله آنان، مسیحیان نجران بودند کـه رئیس ایشان اسقفى به نام ((ابو حارثه)) بود و او همراه با سى مرد، که همگى از احبار و پیشوایان قوم خود بودند، در حالى که جامه هاى زیبا بر تن و چلیپهایى در گـردن آویـخـتـه داشتند. به هنگام نماز وارد مدینه شدند، پس از این که نماز پـیامبر(ص) پایان یافت ، آنان رو به رسول خدا(ص) کرده، پرسیدند: نظر شما در باره عیسى چیست؟.
پیامبر فرمود: عیسى بنده اى است که خداوند او را به پیامبرى برگزید.
پرسیدند: اى محمد! آیا او پدرى دارد؟.
فرمود: او از نکار زاده نشده است تا او را پدرى باشد.
گفتند: هیچ مخلوقى را دیده اى که از نکار نباشد و پدر نداشته باشد!.
در پاسخ این سوال، خداوند آیه فرستاد:
((ان مثل عیسى عند الله کمثل آدم… فنجعل لعنه الله على الکاذبین)).
پـیـامبر فرمود: چون شما حجت قبول نمى کنید و گفته ما را باور نمى دارید، بیایید تـا مـبـاهـلـه کـنـیـم، که خداى مرا خبر داده است عذابش را بر دروغگویان فرود مى آورد.
پـس از آن، نجرانیان به یکدیگر نگریسته، تصمیم گرفتند تا فردا را مهلت بخواهند و در آن مـورد، انـدیـشـه کـنند. چون نظر اسقف را جویا شدند به آنان گفت: باید کـیـفیت آمدن پیامبر(ص) را در نظر بگیریم، اگر فردا بیاید و عامه صحابه پشت سر او بـاشـنـد ، از مباهله نهراسید و هیچ اندیشه نکنید، ولى اگر با خاصه فرزندان و خویشان خود آمد از مباهله با او پرهیز کنید.
چون بامداد بر آمد، صحابه در مسجد گرد آمدند و هر کسى انتظار داشت که رسول خدا او را صـدا زنـد و هـمراه برد،اما آن حضرت فرمود: من از جانب خدا ماموریت دارم تـا فقط خاصان خویش را را از زنان، مردان و کودکان بدان جا برم، همانها که خدا بـه دعـاى ایـشان عذاب فرستد. آن گاه على و حسنین و فاطمه را فرا خواند و همراه برد تا به مکان مباهله رسیدند.
ایـن مـنـظـره در نظر اسقف بسیار مهم آمد و گفت: به خدا قسم، من در چهره آنان، حـقـانـیت و ایمانى مى بینم که اگر بخواهند مى توانند با دعایشان کوهها را از جا برکنند.
پـیـشـوایـان مردم مسیحى نجران ، با این رخداد در برابر پیامبر(ص) با خشوع عرض کـردند: ما براى مباهله حاضر نیستیم. پیامبر(ص) از آنان دعوت به اسلام کرد، اما آنـان نـپـذیـرفتند و سرانجام حاضر به قرار داد صلح شدند و پیمان بستند که هر سال دو هزار حله بپردازند.
پـیامبر(ص) با پیشنهاد آنان موافقت کرد و دستور داد صلحنامه را نوشتند و مهر و امضا کردند و به این وسیله، داستان مباهله پایان پذیرفت.

دیدگاه عالمان شیعه و سنى در سبب نزول آیه مباهله.

چـنـانکه در داستان مباهله و سبب نزول آیه آوردیم، پیامبر(ص) از على و فاطمه و فرزندانش حسنین(علیه السلام) براى همراهى با خود در امر مباهله دعوت به عمل آورد.
هـمـه بـزرگـان از فریقین، جز اندکى از اهل سنت در این امر اتفاق نظر دارند که برخى ازآن دیدگاهها اشاره خواهیم داشت. برخى ازمفسران چون: آلوسى، زمخشرى و فـخـر رازى ادعاى اتفاق کرده اند که کسى جز این چهار نفر همراه پیامبر(ص) نبوده است.
۱- آلوسى به نقل از سعد بن ابى وقاص مى نویسد:
((پـس از نـزول آیـه، پـیـامبر(ص)، على و فاطمه و حسنین(علیه السلام)را خواند و سپس گفت:
خـدایـا اینانند اهل بیت من…و در نزد محدثان، حدیث مشهور و مورد اعتماد همین نـقـل است و روایت ابن عساکر از جعفر بن محمد که (همراهیان پیامبر(ص) ابوبکر و عمر و عثمان و على و فرزندان آنان بوده اند) خلاف روایت جمهور است.)).
۲- حـافـظـ محمد بدخشانى، این روایت را با استناد به صحیح مسلم و صحیح ترمذى و سنن بیهقى نقل کرده است.
۳- ابـن اثـیـر در اسد الغابه و سید شریف مرتضى و علامه بهبهانى در کتابهاى خود نـقـل اتـفاق کرده اند و در کتاب النص و الاجتهاد و نیز ملحقات احقاق الحق، بخش مـهمى به این مطلب اختصاص یافته، که بزرگان از علماى اسلام، مصداق ((انفس، زنان و فرزندان)) را على ، فاطمه و حسنین(علیه السلام) دانسته اند و بس.
نـور الابصار، العمده، اسباب نزول و احدى و بحار الانوار، حدیث را با همین بیان، نقل کرده اند.
در احتجاج على(علیه السلام) با اصحاب شورا آمده است:
((شـما را به خدا! آیا در میان شما کسى است که پیامبر (ص) دست او و همسرش و دو پـسـرش را گـرفـتـه باشد به هنگام مباهله با نصارا به همراه برده باشد؟ گفتند: نـه.))
۴- ابـن حـجـر در الـصواعق المحرقه به نقل از دار قطنى آورده است: امیر مومنان(علیه السلام) در روز شورا فرمود:
((شما را به خدا سوگند بین شما کسى نزدیکتر از من به پیامبر(ص)هست که او را به مـنـزلـه خود و فرزندان او را پسران خود و همسر او را نزدیکترین زن خاندانش به خویش خوانده باشد؟)).
گفتند: هیچ کس به پیامبر(ص) نزدیکتر از تو نیست.
مـفسران شیعه به اتفاق نظر و مفسران عامه چون بیضاوى ، نیشابورى ، بر و سوى حقى، سـیـوطى، فخر رازى، ابن کثیر و… در کتابهاى خود اعتراف کرده اند که همین چهار نفر همراه پیامبر(ص) و اصحاب مباهله بوده اند.
۵- سـید شریف مرتضى(ره) در کتاب الشافى مى گوید: بعضى ادعا کرده اند على(علیه السلام) در مـباهله حضور نداشته است، ولى این ادعا بسیار بى اساس است، زیرا روایات متواتر وجـود دارد کـه پیامبر(ص) از على و فاطمه(علیه السلام) دعوت کرده است. و اهل نقل و تفسیر بـر ایـن مـطـلب اتفاق دارند. معقول نیست کسى به خود امر کند و یا از خود دعوت نـمـایـد. پـس در آیه ((و انفسنا))، مقصود فرد دیگرى غیر از پیامبر(ص) است و آن فـرد، کـسى جز على(علیه السلام) نبوده است، چنانکه مراد از ((نسائنا)) و ابنائنا)) فاطمه و حسنین(علیه السلام) است.
۶- در صحیح مسلم آمده است: بعد از نزول آیه، پیامبر(ص) على و فاطمه و حسنین را خواند و فرمود: بار خدایا! اینان اهل بیت من هستند.
ابن اثیر از تفسیر ثعلبى شبیه این روایت را آورده است.
۷- عـلامـه بهبهانى در مصباح الهدایه براى بیان این جهت که چگونه ((انفسنا)) با ایـن که صیغه جمع است، بر على (علیه السلام) منطبق گردیده، مى نویسد: ((آوردن جمع و اراده یـک نـفـر در مقام تعظیم، امر رایج و شایعى است و در این موردآ براى فهماندن و مـعرفى خاصترین اهل بیت و نزدیکترین و با فضیلت ترین آنان است و آوردن واژه جمع در آیه مباهله، بر این اساس است.
واطلاق نفس پیامبر(ص) بر على(علیه السلام)،نشانگر نزدیک بودن شخصیت على(علیه السلام) به آن حضرت اسـت. مقصود از ((انفسنا)) خود پیامبر(ص) نیست، زیرا اتحاد داعى و مدعو نادرست است، و امر کننده باید کسى غیر از امر شونده باشد.))
۸- بیضاوى مى نویسد:
((پـیـامبر(ص) با حسنین که پیشاپیش او راه مى رفتند و فاطمه و على که پشت سر آن حضرت قدم بر مى داشتند، براى مباهله آمدند.)).
۹- نیشابورى، روایتى را از عایشه نقل مى کند و بعد از نقل کیفیت آمدن پیامبر(ص) براى مباهله و نقل جریان آیه تطهیر مى نویسد:
۱۰- سید شرف الدین در النص و الاجتهاد مى نویسد:
((هـمـه مـسـلـمانان مى دانند که خداوند از میان تمام زنان، فاطمه(علیه السلام) و از تمام پـسـران، حسنین(علیه السلام) و از میان نفوس، على(علیه السلام) را انتخاب کرد و هم آنان بودند که در آیه مباهله یادشان آمده است.)).
ابـو مـجـتـبـى در پاورقى النص و الاجتهاد، نزدیک به پنجاه و هفت منبع از منابع تـفـسیرى و روایى را با ذکر آدرس و جزئیات آورده است که همگى تطبیق آیه مباهله بـر اهل بیت(علیهم السلام) را مورد اذعان قرار داده اند. از میان نقلها و روایات، براى حسن ختام به روایتى از الفصول المختار اکتفا مى کنیم.
شیخ مفید روایت را این گونه نقل مى کند:
((مـامـون از على بن موسى(علیه السلام) تقاضا کرد تا بزرگترین فضیلتى را که در قرآن براى على(علیه السلام) آمده است، مطرح کند. امام(علیه السلام) بعد از تلاوت آیه مباهله ادامه مى دهد:
پـیـامـبـر(ص)،حـسـن و حـسـین(علیه السلام) را که دو پسر پیامبرند و فاطمه (علیه السلام) را و امیر الـمومنین (علیه السلام) را که به منزله نفس ایشان بود دعوت کرد، چون کسى در پیشگاه خدا، بـا فضیلت تر از پیامبر(ص) نیست و پیامبر(ص) على(علیه السلام) را به منزله نفس خویش شمرده است، پس على(علیه السلام) نیز از چنان فضیلتى برخوردار است.
مـامـون پرسید: ((بنا…)) جمع است و پیامبر(ص)دو پسرش را آورده و ((نسائنا)) جمع اسـت و فـاطـمـه را آورده است. چه مانعى دارد پیامبر خودش را دعوت کرده باشد و مراد از ((انفس)) على نباشد که فضیلتى هم نخواهد بود؟.
امام (علیه السلام) پاسخ مى دهد:
این سخن درست نیست، زیرا دعوت کننده همیشه غیر از دعوت شونده است، چنانکه امر کـنـنـده بـایـد غیر از امر شونده باشد. معنا ندارد کسى دعوت کننده خود باشد و زمـانـى کـه پـیـامـبر(ص) براى مباهله کسى جز على(علیه السلام) را دعوت نکرده باشد معلوم مى شود مقصود از ((انفسنا)) در آیه مباهله ، على(علیه السلام) است.)).

راویان حدیث مباهله

در مـیان راویان حدیث مباهله از صحابه چهره هایى چون: جابر بن عبد الله انصارى، بـرا… بـن عـازب، انس بن مالک، عثمان بن عفان، عبدالرحمان بن عوف، طلحه، زبیر، سعد بن ابى وقاص، عبدالله بن عباس و ابى رافع مولى النبى(ص) دیده میشوند.
و از تـابـعـان چـون: شـعبى، کلبى، و ابى صالر و از محدثان و مورخان و مفسران:
مسلم، ترمذى، ابوالفدا…، سیوطى، زمخشرى و فخر رازى… حضور دارند.
شـیخ در امالى و علامه طباطبائى از کتاب سعد السعود، تالیف سید بن طاووس، اسناد روایـات را آورده اسـت کـه در میان آنها از طریق عامر بن سعد و عبد الرحمان بن کـثـیـر به امام صادق(علیه السلام) و از طریق سالم بن ابى جعد به ابى ذر و ربیعه به امام على(علیه السلام) منتهى شده است.
شـیـخ مـفـید در الاختصاص، سبب نزول آیه مباهله را از محمد بن زرقان به موسى بن جـعـفر(علیه السلام) و از محمد بن منکدر، به امام صادق(علیه السلام) منتهى دانسته است، و تفسیر فرات از احوال که او از امام صادق(علیه السلام)… نقل حدیث کرده است.
مـتـاسـفـانه در میان مفسران اهل سنت کسانى دیده مى شوند که با وجود این نقلهاى مـتعدد، هیچ اشاره اى به همراهان پیامبر(ص) در داستان مباهله نکرده و یا سعى در بى اعتبار نشان دادن این نقلها داشته اند.
تبیین برخى نکات سوال برانگیز حدیث مباهله گـر چه تحقیق ما در آیه مباله از زاویه سبب نزول آن است، اما نپرداختن به برخى نکات این روایت، مى تواند صحت حدیث را زیر سوال ببرد!.
یکى از سوالهاى مطرح در حدیث مباهله این است که: حسن و حسین(علیه السلام) پسران دختر پـیـامـبـر (ص) هـستند، به چه دلیل آنان را پسران پیامبر(ص) گفته اند، با این که پسر ، منتسب به پدر و جد پدرى است؟.
پـاسـخ: اگـر مـا حـدیـث مـبـاهله را از نظر سند و محتوا صحیح بدانیم، نفس عمل پـیامبر(ص) خود بهترین دلیل بر این است که در فرهنگ دینى و در بینش پیامبر(ص) و مـکـتـب وى ، فـرزندان دخترى نیز فرزندان جد به شمار مى آیند. علاوه بر این، در آیه:
((و من ذریته داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسى و هارون… و زکریا و یحیى و عیسى…)).
عیسى(علیه السلام) از فرزندان ابراهیم(علیه السلام) به حساب آمده با این که عیسى(علیه السلام) از ناحیه مادر، منتسب به ابراهیم(علیه السلام) است.
در حـدیثى ، هـارون از مـوسـى بـن جعفر(علیه السلام) مى پرسد: به چه دلیل شما خود را ذریه پـیـامـبـر(ص)مى دانید و حال این که فرزند دختر ایشان هستید؟ امام(علیه السلام) در پاسخ به آیه مباهله استدلال مى کند و مى فرماید:
تـاویـل((ابـنائنا)) حسن و حسین(علیه السلام) و ((نسائنا)) فاطمه(علیه السلام) و ((انفسنا)) على بن ابى طالب (علیه السلام) است.
و در احتجاج على(علیه السلام) با ابوبکر آمده که على(علیه السلام) فرمود:
سـوگـنـد به خدا،اى ابى بکر! پیامبر(ص) من و اهل من و فرزندانم را براى مباهله همراه برد یا تو و اهل و فرزندان تو را؟.
گفت: شما و اهل و فرزندان تو را.
اشکالهاى تفسیر المنار به حدیث مباهله.
المنار براى مخدوش ساختن حدیث مباهله مى نویسد:
((روایـاتـى کـه داسـتان مباهله را بیان مى کند، همگى همراه بودن على و فاطمه و حـسنین(علیه السلام) با پیامبر(ص) را نیز نقل مى کنند و مستند به شیعه است و مقصود شیعه از طـرح ایـن روایات مشخص است و آنان چنان از این روایات ترویج کرده اند، که در نوشته هاى اهل سنت نیز رایج شده است!)).
تامل در لحن گفتار و استدلال المنار، نشانه هاى تعصب و پیشداورى و خروج از مبانى علمى حدیث شناسى را برملا مى سازد.
در مـنطق المنار، شیعه به عنوان شیعه بودن باید مورد رد و انکار قرار گیرد، چه سخنش صحیح باشد و چه نباشد! او مى نویسد:(( مقصود شیعه مشخص است))، یعنى شیعه در صدد است که با این حدیث، منزلت على(علیه السلام) را اثبات کند. بنابر این، حرفش را نباید پـذیـرفت! اگر بنا باشد که ما در مسائل علمى و عقیدتى این گونه داورى کنیم، پس بـایـد به اهل کتاب حق بدهیم که دلالیل پیامبر اسلام(ص) را نپذیرند، زیرا پیامبر هـر دلـیـلـى کـه مـى آورد بـراى اثبات حقانیت رسالت خود است. در نظر اهل کتاب، پـیـامـبر متهم است که همه تلاشهایش ساختگى و در جهت تثبیت فکر و ایده خود است!
از نـویسنده المنار باید پرسید که آیا براستى این گونه داورى را در سایر موارد مى تواند بپذیرد!.
عـلاوه بر این، نقل کنندگان روایات، از محدثان و صاحبان جوامع روایى چون مسلم و تـرمـذى بوده و برخى از آنان بعد از نقل، آن را تلقى به قبول کرده اند و مورخان بـسیارى آن را پذیرفته و تایید نموده اند و مفسران بزرگى بدون هیچ گونه رد و یا اعتراض و تشکیکى آن را آورده اند.
بـایـد دید که منظور المنار از شیعیانى که در مصدر حدیث مباهله قرار دارند، چه کـسـانى هستند؟ آیا منظور ایشان کسانى چون: سعد بن ابى وقاص، جابر بن عبدالله، عـبـدالـلـه بـن عـباس و دیگران از صحابه، یا تابعین اند که از اشخاصى چون: ابو صالر،کلبى،سدى و شعبى نقل کرده اند؟
در این صورت، به المنار گفته مى شود: اگر بنا شود این گونه راویان از سلسله سند احادیث حـذف شوند، دیگر سیره و سنتى قابل قبول بر جاى نمى ماند. تنها وجهى که براى ادعاى الـمـنار مى توان تصویر کرد این است که چون محتواى حدیث مطابق ذوق نـویـسنده نبوده ، راویان آن را شیعه شمرده است و البته به نظر ایشان، شیعه بودن راوى براى رد حدیث کافى است!.

اشکال دوم المنار

الـمـنـار مى گوید: شیعه معتقد است که از لفظ ((نسائنا)) فاطمه و از ((انفسنا))عـلـى اراده شـده اسـت ، ولى هیچ عرب زبانى چنین استعمالى را نمى پذیرد، خصوصا با وجـود ایـن که پیامبر(ص) چندین همسر داشته، چگونه ممکن است از ((نسائنا)) دختر ایشان اراده شده باشد!.
احـتـمال مى رود منشا این اشکال المنار بعضى از روایات چون روایت جابر باشد، که گـفـتـه اسـت:((نـسـائنـا)) فـاطـمـه و ((انـفـسـنـا))عـلـى(علیه السلام) است. در حالى که مـعـنـاى((نـسائنا)) و ((انفسنا)) فاطمه و على نیستند و شیعه هم چنین نمى گوید، بـلـکـه رور اسـتـدلال بـه حـدیث مباهله بر منزلت اهل بیت این است که پیامبر(ص) ((نـسـائنـا)) فـرمـود و کـسـى جز فاطمه (علیه السلام) را نیاورد. پس روشن مى شود که مصداق ((نـسـائنـا)) فـاطـمـه(علیه السلام) اسـت و همچنین ((انفسنا)) فرمود و کسى جز على(علیه السلام) را نیاورد، معلوم مى شود مصداق ((انفسنا)) على(علیه السلام) است.
به عـبارتـى مـى تـوان گـفـت پـیـامـبـر(ص) جز على و فاطمه و حسنین(علیه السلام)، صداقى بـراى((انفسنا ، نسائنا و ابنائنا)) سراغ نداشت تا به مباهله دعوت کند. علاوه بر این، پس از دعوت فرموده: بار خدایا اینان اهل بیت من هستند.
امـا ایـن کـه المنار مدعى است: ((هیچ عرب زبانى چنین استعمالى ندارد))، این کلام مـوجـب رد روایـات فراوانى است که در این زمینه وارد شده است و باعث رد راویان بـسـیـارى اسـت کـه ائمـه عـلـم و بلاغت و اساتید علم بیان در میان آنان به چشم مى خورند. از جمله آنان زمخشرى است که مى نویسد:
((این حدیث قـویترین دلیل بر فضیلت اصحاب کساء… و برهانى روشن بر درستى نبوت پیامبر(ص) است.)).
او بدون هیچ گونه تامل و اعتراضى این روایت را نقل کرده است.
از سوى دیگر، اگر همراهان پیامبر(ص) در ماجراى مباهله، از مصادیق ((بنائنا)) و ((نـسـائنـا)) و ((انـفـسـنـا)) نباشند، معنایش این است که فرمان خدا مورد عمل پـیامبر(ص) قرار نگرفته و او به جاى اطاعت از دستور خدا، کسان دیگرى را به میل خویش براى مباهله دعوت کرده است!.
اشکالات بى اساس و بى پایه دیگرى نیز در المنار ذکر شده که نیازى به آوردن آنها نیست و هر خواننده اى در مى یابد که این سخنان بر خاسته از تعصب و تلاشى در جهت ایـسـتـادگى در برابر حقیقتى بزرگ است، که همان دلالت آیه مباهله بر افضلیت اهل بیت (علیه السلام) باشد.
در پـایـان، صـاحـب المنار چون کوشش خود را بیهوده دیده، به روایتى نادر و شاذ اسـتناد کرده است، تا نزول آیه مباهله را در باره اهل بیت(علیهم السلام)، مورد تشکیک قرار دهد.

روایت ساختگى، در مقابله با حدیث مباهله

روایـتى که المنار بدان اشاره دارد، روایتى است که ابن عساکر در تاریخ دمشق از ابـو عـبـد الـلـه مـحمد بن ابراهیم، او از ابوالفضل بن کریدى، او از ابوالحسن عـتـیـقى، او از ابو الحسن دار قطنى،او از ابو الحسین احمد بن قاج، او از محمد بـن جـریر طبرى نقل کرده است که او گفت: سعید بن عنبسه رازى، بر ما املا کرد که هیثم بن عدى براى ما گفت: شنیدم از جعفر بن محمد از پدرش در باره این آیه (آیه مـبـاهـلـه) که پیامبر ابوبکر و فرزندانش، عمر و فرزندانش، عثمان و فرزندانش و على و فرزندانش را براى مباهله آورد.
هـمین روایت را سیوطى نیز در تفسیر آیه مباهله به نقل از این عساکر آورده است.
این حدیث از نظر سند و متن، غیر قابل اعتماد است و به شکلى روشن مى نماید که از سوى توجیه گران خلافت خلفا، ساخته شده است تا فضیلت مخصوص اهل بیت(علیهم السلام) و دلیل شایستگى على(علیه السلام) را به سایر خلفا تعمیم دهند.
در سند حدیث یاد شده، دو راوى غیر موثق شده اند. نخست سعید بن عنبسه رازى و دوم هـیـثم بن عدى است. در مورد نفر اول، ابن ابى حاتم رازى، مولف الجرر و التعدیل گـفـتـه است: ((پدرم از او شنید، ولى حدیث نکرد و گفت در باره او نظر است (فیه نـظـر) و نـیز عبد الرحمان گفت: از على بن الحسین شنیدم که او گفت: از یحیى بن مـعـین شنیدم که در باره او گفت: او را نمى شناسم. سپس گفته شد او از ابى عبیده حداد حـدیـث ((و الان)) را نـقـل کـرده اسـت، گفت: این یکى کذاب است.و نیز عبد الرحمان حدیث کرد از على بن الحسین شنیدم که مى گفت: ((سعید بن عنسبه)) کذاب است و نیز از پدرم شنیدم که گفت او راست نمى گفت.)).
اما هیثم بن عدى به اتفاق علماى رجال، کذاب است.
ابن ابى حاتم مى گوید:
((از یـحیى بن معین در باره او سوال شد، او گفت: از اهل کوفه است و ثقه نبوده و کذاب است! از پدرم نیز در باره او پرسیدم گفت: متروک الحدیث است)).
ابـن حـجر عسقلانى، رجال شناس بزرگ نیز در مورد او از بخارى ، یحیى بن معین، ابو داوود، نـسائى،ابن مدین، ابو زرعه، عجلى، ساجى، احمد، حاکم و نقاش نقل کرده که او را غـیر موثق یا کذاب یا متروک الحدیث یا تدلیس گر در اخبار، یا روایت کننده احادیثى منکر، دانسته اند. محمود بن غیلان نیز گفته است:
((احـمد، یحیى بن معین، ابو خیئمه، ابن سکنى،ابن شاهین، ابى جارود، و دار قطنى او را در عداد ضعفا به شمار آورده اند.)).
بـنـابراین، روایت ابن عساکر، اولا شاذ و مخالف با همه روایات معتبرى است که در ایـن زمـیـنـه وارد شـده و در سند آن، دو راوى ضعیف و غیر موثق وجود دارد و به همین جهـت، مـورد اعـراض مفسران واقع گردیده است و متکلمان شیعى و سنى نیز اشاره اى به این حدیث ندارند.
عـجـیب این که روایت یاد شده از امام جعفر صادق(علیه السلام) از پدرش امام محمد باقر نقل شـده اسـت. شـگـفتا! چگونه این حدیث را امام صادق یا امام باقر(علیه السلام) فرموده، ولى هـیچ یک از محدثان، و محققان شیعى آن را روایت نکرده اند. با این که برخى از آن مـحـدثـان تمام روایاتى را که به معصومین(علیه السلام) نسبت داده شده است در کتابهاى خود نـقـل کـرده انـد و تـنـها به نقل روایاتى که اطمینان به صحت آن داشته اند بسنده نـمـى کـردنـد و چـه بـسا در مواردى نسبت به صحت روایتى توقف کرده و از تایید و تکذیب آن خوددارى نموده اند و یا آن را حمل بر تقیه کرده اند.
اکنون چگونه این حدیث در هیچ موسوعه روایى شیعى وجود ندارد.

اما محتوا و مدلول این روایت:

اولا، ایـن دسته بندى و تـرتـیـب (ابوبکر و فرزندان، عمر و فرزندان،عثمان و فـرزنـدان، عـلـى و فـرزنـدان) بسیار شگفت مى نماید، چه این که این ترتیب دقیقا مطابق با اوضاع سیاسى است که پس از پیامبر(ص) شکل گرفت، و از سوى حکومتهاى اموى و عباسى مورد ترویج واقع گردید.
بـراستى چـگـونه همین ترتیب در همه رویدادها در زمان پیامبر(ص) به طور اتفاق رعـایت شده و هیچ گاه عثمان بر ابوبکر یا عمر در کلام و نوشته، پیشى نگرفته است و هـمـین طور در مورد سه نفر دیگر؟ آیا این ترتیب مورد نظر پیامبر(ص) بوده است و یا بر حسـب اتفاق و تصادف؟ آیا چنین تصادف و اتفاقهاى ادعایى براى یک فرد محقق منصف و تحلیلگر، شک برانگیز نیست؟.
بى تردید باید گفت این ترتیب و شماره گذارى از سوى جریانهاى سیاسى ترسیم شده و پـس از آن، وقایع نگاران و روایت پردازان و تاریخ سازان به عنوان ماموریت و یا گرایشهاى درونى بر این سیاست گردن نهاده و به ثبت آن کمک کرده اند.
ثـانـیـا، چـگـونـه ممکن است پیامبر(ص) ابوبکر و فرزندان… را براى مباهله فرا خـوانـده بـاشد، و بزرگان صحابه را که داراى جایگاهى بلند و سابقه اى درخشان در جـهـاد در راه خـدا و نصرت پیامبر(ص) بوده اند، نادیده انگارد! آیا این تنقیص و نادیده گرفتن خدمات و مجاهدات آنان نیست؟
حـال آن که در آن میان، بزرگانى چون: عباس عموى پیامبر(ص)، سلمان،ابوذر، عمار، مـقـداد و سـعـد بـزرگ قـبیله خزرج، حذیفه، ابو عبیده و از زنان، چون صفیه عمه پـیـامـبـر(ص) و ام هـانى دختر عموى پیامبر(ص) نیز بوده اند، که پیامبر آنان را دعوت به مباهله نکرد.
علاوه بر این که این سه نفر برترى اصحاب پیامبر (ص) نیز نبود اند.
نشانه هاى ذکر شده و قراین دیگرى که وجود دارد، نشانه اى روشن بر ساختگى بودن روایت نقل شده از سوى ابن عساکر است.
نـتیجه:
آیه مباهله در باره پیامبر(ص)، على ، فاطمه و حسنین(علیه السلام)، همان گونه که مورد اتفاق شیعه است، مورد پذیرش قریب به اتفاق اعلام اهل سنت نیز مى باشد.
منبع:
www.balagh.net پژوهشهای قرآنی جلد اول ص ۱۰۷-۱۳۱

/الف

نویسنده: سید على موسوى، حسن حکیم باشى