پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

اهل بیت در سروده های سیّد حسن غزنوى

سید حسن غزنوى (متوفاى ۵۵۶ هـ  . ق) ملقب به اشرف الدین، مکنّى به ابومحمّد و معروف به اشرف فرزند محمّد حسینى قزوینى، از شعراى پر آوازه سده ششم هجرى است که در شعر گاهى (حسن) و گاهى (سید) تخلص مى کرده و در دربار غزنویان و سلجوقیان از جاه و جلال خاصى برخوردار بوده، خصوصاً یمین الدوله بهرام شاه (۵۱۱ـ۵۴۸هـ . ق) که حضور او را گرامى مى داشته است.

سخنوران توانا و نام آشنایى چون: جمال الدین عبدالرزاق اصفهانى، کمال الدین اسماعیل، فلکى شروانى و مجیدالدین بیلقانى از سبک شعرى وى پیروى کرده اند که سبکى نزدیک به سبک خراسانى است.

برخى از اهل ادب او را با انورى ابیوردى و رشیدالدین وطواط مقایسه کرده و با آن دو برابر دانسته اند:

اشرف و وطواط و انورى، سه حکیم اند *** کز سخن هر سه، شد شکفته بهارم۱

در دیوان شعر وى انواع قالب هاى شعرى را مى توان یافت که حاوى حدود پنج هزار بیت است. درگذشت وى به سال ۵۵۶ هـ  . ق و در قصبه آزادوار از قصبات جوین اتفاق افتاده است.۲

ازوست:

اى دلت بى خبر از مملکت عالم جان *** چیست چندین هوس از بهر سپنجىْ زندان؟ …

زنده از باد مشو بیهده چون شیر علَم *** تکیه بر خاک مکن خیره چو نقش ایوان ….

زان که تا با اَحد افتد سر و کار، احمد *** زحمت میم منى برد برون هم ز میان

آه و دردا که شد آثار طریقت باطل *** آه و دردا که شد ابواب شریعت ویران۳

*     *     *

بزرگْ جشن همایون و ماه فروردین *** خجسته بادا بر آفتاب روى زمین ….

یمین دولت و، دولت بِدو گرفته کمال *** امین ملّت و، ملّت بدو بمانده متین ….

کسى که دید بیان تو، دید عالَم علم *** کسى که یافت امان تو، یافت حصن حصین ….

تویى ز عالم، چون عالم از صدف مقصود *** تویى ز شاهان، چون مصطفى ز خلقْ گزین۴

*     *     *

شاها! به کعبه رفتم، دانى چرا؟ از آنک  *** گفتند خانه اى است معظم چو جاى شاه!

لبّیک ها به نام مبارک زدم، چنانک  *** کانجا همى رسید به گردون صداى شاه!

موقف نبود، جز ره صدر رفیع مُلک  *** زمزم نبود، جز ره بحر عطاى شاه!

در مروه، جز مروَّت خسرو نیافتم  *** واندر صفا، ندیدم الاّ صفاى شاه!

بگشاد کارها حَجَرُالاَسْود و، سزد *** کآمد به رنگ رایت عالم گشاى شاه!

گفتم که خویشتن را قربان کنم، خرد  *** گفت: اى ضعیف تن! توى نشایى فداى شاه!

امروز سرکشان همه، سرها نهاده اند  *** تا جان فدا کنند براى بقاى شاه

در خانه خداى و به بالین مصطفى  *** گفتم دعاى مُلک و، نُمودم ولاى شاه! …

منّت خداى را، که گرفتم همه جهان  *** بارى بپرس کز چه؟ : ز مدح و ثناى شاه۵

*     *     *

آن گل از بستان شاهى گر نهان شد زیر خاک  *** منّت ایزد را که بارى این گلاب آمد پدید

مصطفى گر کرد هجرت، مرتضى جایش گرفت  *** مشترى گر گشت پنهان، آفتاب آمد پدید۶

*     *     *

در دیوان سید حسین غزنوى یک ترجیع هفت بندى وجود دارد که آن را بر سر تربت رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)سروده و به خاطر رسایى و شیوایى که دارد آن را نقل مى کنیم. این ترجیع بند، اولین اثر منظومى است که در این قالب شعرى در میان آثار منظوم کهن شعر آیینى یافته ایم:

ترجیع بند نبوى(صلى الله علیه وآله)

(۱)

یا رب! این ماییم و، این صدر رفیع مصطفى ست  *** یا رب! این ماییم و، این فرق عزیز مجتبى ست

یا رب! این ماییم و، این روى زمین یثرب ست  *** کاسمان را هفت پشت از رشگ یک رویش دوتاست

خوابگاه مصطفى و کعبهمان از پیش و پس  *** بارگاه و منبر حنّانهمان از چپ وَ راست

یا رب! این راحت که ما دیدیم، در دوران که دید؟  *** یا رب! این دولت که ما داریم، در عالم کراست؟

یا رب! این روضه ست و این گل هاى رنگین زان اوست  *** یا رب! این ماییم و، این دل هاى سنگین زان ماست

در دل سنگ، آب و آتش زین سبب رقّاص گشت  *** اى دل ار سنگى، پس آخر آتش و آبت کجاست؟

سرفراز اى مردم دیده! کزین هر ذرّه اى *** سرمه از خاک کف پاى نبىّ الانبیاست

سَلِّموا یا قَوْمَ بَل صَلُّوا عَلَى الصَّدرِ الأمین *** مصطفى ما جاءَ اِلاّ رَحْمهً لِلعالَمین۷

(۲)

منّت ایزد را بدین گردون اعلى آمدیم *** منت ایزد را بدین درگاه والا آمدیم

اشکباران با دل پر آتش و چشم پر آب *** همچو ابر تیره، از پستى به بالا آمدیم

لب به مدحت برگشاده، چون عطارد تاختیم *** جان به خدمت بر میان بسته، چو جوزا آمدیم

مه بسى بینیم، چون بر اوج گردون برشویم *** دُر بسى چینیم، چون در قعر دریا آمدیم

از رخ خوبان، گل افشان ها کند روح الامین *** بر سرِ ما، چون درین روضه تماشا آمدیم

حاجب: لَوْ اَنَّهُم جاؤک، ما را بار داد *** تا نپندارى که بى دستورى اینجا آمدیم

ذره اى بودیم، زیر سایه اى پنهان شده *** آفتاب دین چو بر ما تافت، پیدا آمدیم

سَلِّموا یا قَوْمَ بَل صَلُّوا عَلَى الصَّدرِ الأمین *** مصطفى ما جاءَ اِلاّ رَحْمهً لِلعالَمین۸

(۳)

اى که هرگز هیچ ملت جز تو پیغمبر نیافت *** هیچ دین در دور عالم چون تو دینْ پرور نیافت

جبرئیل ـ آن پیک حضرت ـ با هزاران پَرِّ نور *** سایه گَرد بُراقت را به وَهْم اندر، نیافت

آسمان، کو بر درِ رحمت، معلَّق حلقه اى است *** همچو کرسى، عرش را جز حلقه اى بر در نیافت

هر که از خاک کف پاى تو تاج سر نساخت *** دست چون برکرد تا دستار جوید، سر نیافت

خصمت از بهر جراحت هاى هفت اندام خویش *** گرچه اندر هفت دوزخ جست، خاکستر نیافت

جان شیرین داد و، از تلخى جان کندن نَرست *** شوربختى کز نمکدان لبت شکَّر نیافت

هر که تخم حاجتى در کِشت امیدى فکند *** بى دُرودت هیچ نَدْرود و ز کِشته برنیافت

سَلِّموا یا قَوْمَ بَل صَلُّوا عَلَى الصَّدرِ الأمین *** مصطفى ما جاءَ اِلاّ رَحْمهً لِلعالَمین۹

(۴)

اى دل پر درد تو، مهمانسراى جبرئیل *** جز چنان دل کى تواند بود جاى جبرئیل؟

آشیان طوطى نطقت، برون آسمان *** گلسِتان بلبل نَعْتَت، وراى جبرئیل

آنچه تو بى جبرئیل از راز گفتى با خداى *** کس نداند، هم تو دانى و خداى جبرئیل

گرچه طاووسِ ملایک، جبرئیل آمد ولیک ***  هست دیدار همایونت، هماى جبرئیل

خوب نبْود پاى طاوسى، ز خاک درگهت *** چون سرِ هُد هُد مُتوَّج۱۰ گشت پاى جبرئیل

چون فرود آمد؟ که بود او؟ جبرییلِ مصطفى *** چون تو پَذرُفتى؟۱۱ که بود آن؟ مصطفاى جبرئیل

وحى اگر چه منقطع شد، لیک هر ساعت فتد *** درخم گردون، نداى این صداى جبرئیل:

سَلِّموا یا قَوْمَ بَل صَلُّوا عَلَى الصَّدرِ الأمین *** مصطفى ما جاءَ اِلاّ رَحْمهً لِلعالَمین۱۲

(۵)

اى گزیده سالکان گرمْ رو، راه تو را *** سرکشان، گردن نهاده ربْقه جاه تو را

هر سحرگه، گنبد آیینه گون برداشته *** صد هزاران صیقل پر نور یک آه تو را

آفتاب از کلک زرین بر رخ سیمین ماه *** فتح نامه ساخته، نَصْرٌ مِن اللّهِ تو را

روى مه بشکافتى، این بود جرمت والسَّلام! *** کان سگان بشکافتند آن روى چون ماه تو را

چون مه نَخشب، سوى چاه آمدى هر نیمروز *** چشمه خورشید اگر دریافتى جاه تو را

غرفه هاى خُلد، دهلیزى است ایوان تو را *** حلقه هاى چرخ، زنجیرى است درگاه تو را

شهپر سیمرغ مشرق، بازنگشاید ز هم: *** تا خروس این حرف ناموزد۱۳ نکوخواه تو را

سَلِّموا یا قَوْمَ بَل صَلُّوا عَلَى الصَّدرِ الأمین *** مصطفى ما جاءَ اِلاّ رَحْمهً لِلعالَمین۱۴

(۶)

ابر رحمت، مِهترا! زان دستِ چون فرست *** تشنگان را شربتى گر ممکن ست، اکنون فرست

گر گشایى چشمه اى، زان چشمه پُر نَم گشا *** ور فرستى نافه اى، زان نافه پر خون فرست

قصه این خاکبازان را بخواندستى به راز *** چون پسندیدى به نزد ایزد بیچون فرست

هر دعا کاین جمع کرد و هر ثنا کاین بنده گفت *** بر زمین مگذار و، یک یک را سوى گردون فرست

لاف فرزندى نیارم زد درین حضرت، ولیک *** خدمتى کردم، ز حضرت خلعتى بیرون فرست

سیم و زر قدرى ندارد، نیستم در بند آن *** از قبول خویش زنجیرى بر این مجنون فرست

یا رسول اللَّه! سزاوارى که گویم: اى خدا *** بر رسول اللَّه درود از هر چه هست افزون فرست

سَلِّموا یا قَوْمَ بَل صَلُّوا عَلَى الصَّدرِ الأمین *** مصطفى ما جاءَ اِلاّ رَحْمهً لِلعالَمین۱۵و  ۱۶

(۷)

اى دل پر درد! وقت آمد، بیا درمان بخواه *** بایدت صد گنج شادى، یک غم ایمان بخواه

هر زمان گویى که شد کِشت امیدم سخت خشک  *** ابر رحمت هست بر سر، هین بیا باران بخواه

گر همى خواهى ز دست نفْسِ اَمّاره خلاص  *** هیچ عذرى نیست، هم عدل ست و هم سلطان، بخواه

یا رسولَ اللّه! حدیث بندگان با حق بگوى  *** یا ولى اللّه! گناه امّت از یزدان بخواه

یا نبىَّ اللّه! به رحمت حجّت ایشان بپرس *** یا صفىَّ اللّه! به فرصت حاجت ایشان بخواه

یا حبیبَ اللّه! تو شکر این گرانبارى بگوى  *** یا امینَ اللّه! تو عذر این گنه کاران بخواه۱۷

ما سرِ رشته ى صَلاح خویش را گم کرده ایم  *** هر چه مى باید تو دانى و توانى، آن بخواه

سَلِّموا یا قَوْمَ بَل صَلُّوا عَلَى الصَّدرِ الأمین *** مصطفى ما جاءَ اِلاّ رَحْمهً لِلعالَمین۱۸

این ترجیع هفت بندى، هر بند از آن بدون بیت رابط بندها، هفت بیت است و نشان مى دهد که شاعر براى یکسان بودن تعداد ابیات هفت بند، نظر داشته است.

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ  این بیت از جمال الدین عبدالرزاق اصفهانى است. رک: دیوان جمال الدین عبدالرزاق اصفهانى; و نیز تذکره دویست سخنور تألیف نظمى تبریزى، ص ۷۹٫

۲ ـ  براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار او به این منابع مراجعه کنید: دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۷۹ و ۸۰; لباب الباب عوفى، ص ۴۳۸; تاریخ ادبیات دکتر صفا، ج ۲، ص ۵۸۶; تاریخ ادبیات دکتر رضا زاده شفق، ص ۱۰۰; ریحانه الادب، ج ۳، ص ۱۵۷; ریاض العارفین هدایت، ص ۳۰۶; هفت اقلیم رازى، ج ۲، ص ۳۱۸; مجالس النفایس، ص ۳۳۰; تاریخ گزیده، ص ۸۱۷; مجمع الفصحاى هدایت، ج ۱، ص ۵۲۵; قاموس الاعلام، ج ۳، ص ۱۹۵۱; آتشکده آذر، ص ۱۰۴; تذکره دولتشاه سمرقندى، ص ۱۱۶ .

۳ ـ  سید حسن غزنوى این قصیده را در مرثیت جمال الدین احمد قاضى سروده است: دیوان سید حسن غزنوى، به تصحیح سید محمد تقى مدرس رضوى، تهران، انتشارات اساطیر، چاپ اول، سال ۱۳۶۲، ص ۱۳۱ و ۱۳۲ .

۴ ـ  همان، ص ۱۶۵ و ۱۶۷٫ این قصیده را شاعر در ستایش بهرام شاه غزنوى سروده است.

۵ ـ  ابیات برگزیده اى از این چکامه را ـ که در ثناى سلطان سعید علاء الدین سروده شده ـ بدین جهت نقل کردم که میزان خودباختگى شعراى دربارى در برابر ممدوحان شان بیشتر مشخص شود. سید حسن غزنوى به مکه مى رود و در آنجا به جاى توبه و روى آوردن به درگاه خدا، به نام شاه لبّیک مى زند! موقف و زمزم و مروه و صفا و حجرالاسود همه را فداى ستایش سلطان مى کند! و سروده خود را از مکه به غزنین مى فرستد تا سلطان، این شاعر منقبت سرا و فدایى خود را به خاطر طول سفر، از یاد نبرد! به راستى که روح شعر و ادب و انصاف از این شاعران ژاژخاى یاوه سرا چه رنج ها که نکشیده و چه آزارها که ندیده است! دیوان همو، ص ۱۷۱ و ۱۷۲

۶ ـ  همان، ص ۲۱۵ و ۲۱۶٫ این دو بیت از ترجیعى ده بندى انتخاب شد که شاعر آن را به سال ۵۴۷ هـ  . ق به مناسبت درگذشت سلطان مسعود و روى کار آمدن سلطان سعید سلجوقى سروده است.

۷ ـ  اى مردم! سلام و صلوات نثار پیغمبر امینى کنید که به پیامبرى مبعوث نشد مگر براى آنکه براى آفریدگان خدا مایه رحمت باشد.

ر. ک: دیوان سید حسن غزنوى، ص ۲۳۶ .

۸ ـ  همان، ص ۲۳۶ و ۲۳۷ .

۹ ـ  همان، ص ۲۳۷ .

۱۰ ـ  مُتَوَّج: تاج دار.

۱۱ ـ  پَذرُفتى: مخفّفِ پذیرفتى.

۱۲ ـ  دیوان سید حسن غزنوى، ص ۲۳۸ .

۱۳ ـ  ناموزد: نیاموزد.

۱۴ ـ  در متن دیوان به جاى صدرالأمین اشتباهاً روح الأمین آمده و از نظر مصحّح محترم نیز این خطا به دور مانده است.

۱۵ و ۱۶ ـ دیوان سید حسن غزنوى، ص ۲۳۸ و ۲۳۹ .

در این مصراع هم همان اشتباه پیشین رخ داده است، روح الأمین به جاى صدرالأمین آمده است.

۱۷ ـ  باید در معناى این مصراع، کلمه «عذر» یا «بخشش» را افزود. یعنى: اى ولى خدا، عذر گناه امت خود را به پیشگاه خداوند عرضه دار.

۱۸ ـ  دیوان سید حسن غزنوى، ص ۲۳۵ تا ۲۴۰ .