اهل بیت در اشعار سنايى غزنوى

حكيم سنايى غزنوى (متوفّاى 545 هـ  . ق) با نام مجدود و كنيه ابوامجد از شاعران گرانمايه و عارفان بلندپايه نيمه اوّل شده ششم هجرى است.

وى در اواسط نيمه دوم سده پنجم در غزنين به دنيا آمد و در ايام جوانى به دربار غزنويان راه يافت و به ستايش سلطان مسعود (492ـ509هـ . ق) و پسرش بهرام شاه (511ـ548هـ . ق) پرداخت، ولى در اثر ملاقاتى كه با يكى از اولياى خدا داشت، انقلاب خاطر عجيبى به او دست داد، و دربار و مناصب ديوانى را ترك گفت و به سير و سلوك سرگرم شد و از محضر عارفان بزرگوارى همچون ابويوسف همدانى استفاده ها برد. در شيعى بودن حكيم سنايى ترديدى وجود ندارد و در ديوان اشعار او مى توان به ده ها بيت استناد كرد كه به دفاع از حريم اهل بيت عصمت(عليهم السلام)پرداخته و با بهره جستن از براهين عقلى و نقلى و حِكمى، خلافت بلافصل امير مؤمنان علىّ(عليه السلام) را اثبات كرده است. قصيده رسا و شيوايى كه در اثبات اين مطلب براى سلطان سنجر سلجوقى فرستاده به تنهايى براى اثبات تشيع سنايى كافى است،1 ولى از برخى از اشعار او برمى آيد كه سير تاريخى خلافت صدر اسلام را پذيرفته است و گاه از ستايش سه تن از خلفاى راشدين باز نمى ماند. در عظمت حكيم سنايى همين بس كه عارف بلند آوازه اى مانند جلال الدين مولوى رومى درباره او مى گويد:

عطار، روح بود و سنايى دو چشم او *** ما از پى سنايى و عطار مى رويم

از سنايى به جز ديوان اشعارش ـ كه بالغ بر سيزده هزار بيت است ـ منظومه هاى بلند ديگرى بر جاى مانده است با عناوين:

منظومه طريق التحقيق كه كار آن را به سال 528هـ . ق به پايان برده است.

منظومه حديقة الحديقه يا الهى نامه كه داراى ده هزار بيت است و به نام بهرام شاه غزنوى به نظم كشيده است.

منظومه كارنامه بلخ كه آن را به نام سلطان مسعود غزنوى سروده است.

منظومه سيرالعباد، حاوى حدود پانصد بيت.

حكيم سنايى تنها نه در قالب قصيده، بلكه در قالب قطعه هم آثار ماندگارى دارد و منظومه حديقة الحقيقه او نيز از شأن و منزلت شايسته اى به لحاظ غناى محتوايى و تبيين مقوله هاى عرفانى و ماورايى برخوردار است.

وى سرانجام به سال 545 هـ  . ق در زادگاه خود ـ شهر غزنين ـ بدرود حيات گفت و در حال حاضر آرامگاه او زائران بسيارى دارد.

حكيم سنايى در قلمرو شعر آيينى چهره اى كاملاً آشناست و در حوزه شعر نبوى(صلى الله عليه وآله)آثار فاخرى دارد كه به نقل نمونه هايى از آنها بسنده مى كنيم:

تا ز سرْ شادى برون ننهند مردان صفا *** پاى نتوانند بردن بر بساط مصطفى

خرّمى چون باشد اندر كوى دين؟ كز بهر ملك  *** خون روان كردند از حلق حسين در كربلا

از براى يك «بلى» كاندر ازل گفته ست جان  *** تا ابد اندر دهد مرد «بلى» تن در بلا ….

كار هر مورى نباشد با سليمان گفتگو  *** يار هر سگبان نباشد رازدار مصطفى….

از سپيدى اويس و، از سياهى بلال *** مصطفى داند خبر دادن ز وحى پادشا2

*     *     *

اى سنايى! گر همى جويى ز لطف حق سنا3 *** عقل را قربان كن اندر بارگاه مصطفى….

عقل تا با خود منى دارد، عِقالش دان نه عقل  *** چون منى زو درگذشت آن گه دوا خوانش نه دا4 ….

در خداى آباد يابى امر و نهى و دين و كفر  *** وَ احْمد مرسل خداى آباد را بس پادشا

چون نباشى خاك، درگاه سرايى را كه هست  *** پاسبان بام: روح القدْس و دربان: مرتضى؟

دى همه او بودى و، امروز چون دورى ازو  *** ناجوانمردى بود دى: دوست امروز: آشنا!….

رحمةً لِلْعالمين آمد طبيبت، زو طلب  *** چه ازين عاصى، وزآن عاصى همى جويى شفا؟….

صورت احمد ز آدم بُد وليك اندر صفت  *** آدم از احمد پديد آمد، چو زآصف، برخيا….

بارگاه او دو در دارد كه مردان در روند  *** يك در اندر كوفه يابى و دگر در كربلا5

*     *     *

منسوخ شد مروّت و، معدوم شد وفا  *** زين هر دو مانده نام چو سيمرغ و كيميا….

قومى ره منازعت من گرفته اند  *** بى عقل و بى كفايت و بى فضل و بى دُها ….

گردد همى شكافته دلْ شان ز خشم من  *** همچون مه، از اشارت انگشت مصطفى6!….

*     *     *

اگر اين چند بيت را از قصيده بلند و شيواى حكيم سنايى نقل نمى كردم، خود را تا هميشه شرمنده آن بزرگ مرد مى ديدم، چرا كه مشحون از معارف نبوى(صلى الله عليه وآله) است:

مكن در جسم و جان منزل، كه اين دون است و آن والا  *** قدم زين هر دو بيرون نهْ، نه اينجا باش و نه آنجا….

سخن كز روى دين گويى، چه سريانى چه عبرانى  *** مكان كز بهر حق جويى، چه جابُلقا چه جابُلسا….

عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد   *** كه دارالملك ايمان را مجّرد بيند از غوغا

عجب نبود گر از قرآن نصيبت نيست جز نقشى  *** كه از خورشيد جز گرمى نبيند چشم نابينا

بمير اى دوست پيش از مرگ، اگر مى زندگى خواهى7 *** كه ادريس از چنين مردن بهشتى گشت پيش از ما….

چو علمت هست خدمت كن چو دانايان، كه زشت آيد  *** گرفته چينيان اِحرام و، مَكّى خفته در بطحا

نه صوت از بهر آن آمد كه سوزى زَهره زُهره *** نه حرف از بهر آن آمد كه دزدى چادر زهرا….

چو علم آموختى از حرص، آن گه ترس كاندر شب  *** چو دزدى با چراغ آيد گزيده تر برد كالا!8

*     *     *

چند جويى بى حياتى صَحْو و سُكر و انبساط؟  *** چند جويى بى مَماتى، محو و شُكر و افتقار؟

جز به دستورى «قالَ اللّه» يا «قال الرّسول»  *** ره مرو، فرمان مده، حاجت مگو، حجّت مَيار9

*     *     *

يادگار مصطفى در راه دين، علم ست علم *** هيچ جاهل بى تَعلُّم،10 فقر كى كرد اختيار؟

هول و خشم يوشَعى بايد درين ره بدرقه  *** فقه و فضل يوسفى بايد درين ره غمگسار11

*     *     *

غفلت اندر عاشقان چندان كدورت جمع كرد  *** كز رخ خورشيد مى بينند سرخى بر انار

از سپيدى اويس و، از سياهى بلال *** مصطفى داند خبر دادن ز وحى كردگار

من چه دانم كز چه دارد نور از خورشيد، روز  *** من چه دانم كز چه بيند دزد در شب هاى تار؟ ….

يا رب! اين در علمِ توست و، كس نداند سرِّ اين  *** فضل كن بر عاشقان و، راز هم در پرده دار

وز پى آن كز (سنايى) يك اشارت بُد به دين  *** چون دگر گويندگان او را مفرما سنگسار!12

*    *    *

حكيم سنايى چكامه اى رسا و شيوا در نعت و ستايش رسول عظيم الشأن اسلام(صلى الله عليه وآله)دارد كه به نقل ابياتى از آنها بسنده مى كنيم:

چون به صحرا شد جمال سيد كَوْن از عدم *** جاه كسرا زد به عالم هاى عزل اندر قدم….

كوس دعوت چون بزد در خاك بطحا، در زمان *** بر كنار عرش بر زد رايت ايمان، علَم

آفتاب كلّ مخلوقات، آن كز بهر جاه *** ياد كرد ايزد به جان او به قرآن13 در، قسم….

عالم ار هجده هزار و صد هزارست از قياس *** نيست اندر كلّ عالم ها، چنو14 يك محتشم….

از دم صمصام و رُمح چاكران خويش كرد *** هم عجم را بى ملوك و، هم عرب را بى صنم

مهتر اولاد آدم، خواجه هر دو جهان *** آنكه يزدانش امامت داد بر كلّ اُمَم

از جلال و جاه و اقبالش، خداى ذوالجلال *** نام او پيش از ازل با نام خود كرده رقم….

سَرور هر دو جهان و، كارساز حشر و نشر *** آفتاب دين «محمّد»، سيد عالىْ هِمَم….

در سخن جز نام او گفتن، خطا باشد خطا *** در هنر جز نَعْت او گفتن، ستم باشد ستم

پيش علم و حلم و جود او، كجا دارند پاى *** عالِمان عالمين و كوه قاف و اَبر و يمْ؟

اى (سنايى)! جز مديح اين چنين سيد مگوى  *** تا توانى جز به نام نيك او مگشاى دم15

*     *     *

بنِه چوگان ز دست اى دل كه گم شد گوى در ميدان  *** چه خيزد گوى تنهايى زدن در پيش نامردان؟….

ز خود تا گم نگردى باز، هرگز نيست اين ممكن *** كه بينى از ره حكمت جمال حضرت سلطان

نه سيّد بود كز هستى شبى گم شد درين منزل  *** رسيد آنجا كزو تا حق كمانى بود و كم تر زآن16….

همه در دست كار دين، همه خون ست راه حق *** از اين درد: آسمان گردان، و زآن خون: حلق ها قربان….

اگر سلمان همى خواهى كه گردى، رو مسلمان شو  *** كه بى راى مسلمانى نَبُد يك دم زدن سلمان

ز يثرب علم دين خيزد، عجب اين ست در حكمت    *** كه صاحبْ همّتان آيند از بنياد تركستان17

حكيم سنايى همان گونه كه در شرح احوال او گفتيم، قصيده غَرّايى در دفاع از كيان اهل بيت(عليهم السلام) و دفاع از خلافت بلافصل امير مؤمنان علىّ(عليه السلام) سروده و براى پرهيز از اطاله كلام، ابياتى از آن را نقل مى كنيم:

كار عاقل نيست در دل مهر دلبر داشتن *** جان، نگين مُهرِ مهر شاخ بى بر داشتن

از پى سنگينْ دل نامهربانى روز و شب *** بر رخِ چون زر، نثار گنج گوهر داشتن ….

احمد مرسل نشسته، كى روا دارد خرد *** دل اسير سيرت بوجهلِ كافر داشتن؟ ….

من سلامتْ خانه نوحِ نبىّ بِنمايمت *** تا توانى خويشتن را ايمن از شر داشتن

شو مدينه ى علم را در جوى و، پس در وى خرام *** تا كى آخر خويشتن چون حلقه بر در داشتن؟

چون همى دانى كه شهر علم را حيدر دَرست *** خوب نبوَد جز كه حيدر مير و مهتر داشتن

كى روا باشد به ناموس و حيَل در راه دين *** ديو را بر مسند قاضىِّ اكبر داشتن؟ . . . . .

مر مرا بارى نكو نايد ز روى اعتقاد *** حقّ حيدر بردن و، دين پيمبر داشتن!

آن كه او را بر سر حيدر همى خوانى امير *** كافرم گر مى تواند كفش قنبر داشتن ….

تا سليمانوار باشد حيدر اندر صدرِ ملك *** زشت باشد ديو را بر تارك افسر داشتن ….

گر همى خواهى كه چون مهرت بود مهر قبول *** مهر حيدر بايدت با جان برابر داشتن

چون درخت دين به باغ شرع، هم حيدر نشاند *** باغبانى زشت باشد جز كه حيدر داشتن

جز كتاب اللّه و عترت ز احمد مرسل نماند *** يادگارى كان توان تا روز محشر داشتن

از گذشت مصطفاى مجتبى، جز مرتضى *** عالم دين را نيارد كس مُعَمَّر داشتن18

از پسِ سلطانْ ملك شه19 چون نمى دارى روا *** تاج و تخت پادشاهى جز كه سنجر داشتن؟

از پى سلطان دين پس چون روا دارى همى *** جز علىّ و عترتش محراب و منبر داشتن؟….

هشت بستان را كجا هرگز توانى يافتن *** جز به حبّ حيدر و شُبَّير20 و شَبَّر21 داشتن؟

گر همى مؤمن شمارى خويشتن را، بايدت *** مُهر زرِّ جعفرى بر دين جعفر22 داشتن ….

بندگى كن آل ياسين را به جان تا روز حشر  *** همچو بيدينان نبايد روى اصفر23 داشتن24

پس از حكيم سنايى، بسيارى از سخنوران نام آشنا از اين قصيده شيواى او استقبال كرده و قصايدى در موضوعات مختلف در همين وزن و رديف و قافيه سروده اند كه پرداختن به آنها در حوصله تنگ اين مقال نمى گنجد، براى نمونه مى توان از حكيم قاآنى شيرازى و عمّان سامانى نام برد.

از قصيده مناقبى سنايى در نعت پيامبر عظيم الشّأن اسلام(صلى الله عليه وآله) ابياتى را برگزيده ايم:

اى گزيده مر تو را از خلق، ربّ العالمين *** آفرين گويد همى بر جان پاكت، آفرين

از براى آنكه ماه و آفتابت چاكرند *** زان طواف آرد شب و روز، آسمانْ گرد زمين ….

مرگ با مهر تو باشد خوشتر از عمر ابد *** زهر با ياد تو باشد خوشتر از ماءِ مَعين ….

بر تن و جان تو بادا آفرين از كردگار *** جبرئيل از آسمان بر خُلق تو كرد آفرين ….

جبرئيل ار نام تو در دل نياوردى به ياد *** نام او در مجمع حضرت كجا بودى امين؟

اين صفات و نعت آن مردست كاندر آسمان *** از براى طلعتش مى تابد اين شمس مبين ….

اى (سنايى)! گر ز دانايى بجويى مهر او  *** جز كمالش را مدان و جز جمالش را مبين25

*     *     *

جهان، پر درد مى بينم دوا كو؟ *** دل خوبان عالم را، وفا كو؟ …..

سراسر جملهْ عالم پر يتيم ست *** يتيمى در عرب چون مصطفى كو؟

سراسر جملهْ عالم پر ز شيرست *** ولى شيرى چو حيدر با سخا كو؟

سراسر جملهْ عالم، پُر زنان اند *** زنى چون فاطمه، خيرالنسّا كو؟

سراسر جملهْ عالم پر شهيدست *** شهيدى چون حسين كربلا كو؟

سراسر جملهْ عالم پر امام ست *** امامى چون علىّ موسَى الرّضا كو؟

سراسر جملهْ عالم پر حديث ست *** حديثى چون حديث مصطفى كو؟26

*     *     *

(سنايى) گر سنا دارد، ز علم ايزدى دارد *** تو دين و علم و ايزد جوى تا چون او سنا يابى ….

تو راه دين ايزد را نمى دانى، وگر جويى *** هم از قرآن پر معنى و لفظ مصطفى يابى

هر آن دينى كه بيرون زين دو جويى، بدعتى باشد *** نبايد جستن آن دين را، وگر جويى خطا يابى

چو با بدعت روى زين جا، يقين ميدان كه در محشر *** ز مالك27 بر درِ دوزخ جزاى آن، قفا28 يابى

وگر با دين پيغمبر ز عالم رخت بربندى  *** ز ايزد، خلد و حورُالعين و آمرزش عطا يابى29

پی نوشت ها:

1 ـ  براى آگاهى بيشتر از شرح احوال و آثار او به اين منابع مراجعه كنيد: لباب الالباب عوفى، ص 428; تاريخ گزيده، ص 821; نفحات الانس، ص 595; مجالس المؤمنين، ج 2، ص 77; مجمع الفصحاء، ج 2، ص 713; رياض العارفين، ص 324; آتشكده آذر، ص 106; هفت اقليم، ج 1، ص 307; روز روشن، ص 369; ريحانة الادب، ج 2، ص 231; سخن و سخنوران، ص 255; تاريخ ادبيات دكتر صفا، ج 2، ص 552; تاريخ ادبيات دكتر رضا زاده شفق، ص 63; تاريخ ادبيات هرمان اته، ص 151; قاموس الاعلام، ج 4، ص 2637; طرايق الحقايق، ج 2، ص 255; تذكره دولتشاه سمرقندى، ص 106; مجالس النّفايس، ص 318.

2 ـ  ديوان حكيم ابوالمجد بن آدم سنايى غزنوى، به اهتمام مدرس رضوى، تهران، انتشارات كتابخانه سنايى، بى تا، ص 42.

3 ـ  سَنا: فروغ و روشنايى.

4 ـ  دا: مخفّف داء، بيمارى، درد.

5 ـ  ديوان حكيم سنايى غزنوى، ص 43 و 44.

6 ـ  همان، ص 49 .

7 ـ  اشاره دارد به فرموده: مُوتوا قَبلَ اَن تَموُتوا.

8 ـ  ديوان حكيم سنايى غزنوى، ص 51 تا 55

9 ـ  همان، ص 190 و 191.

10 ـ  تَعَلُّم: آموختن.

11 ـ  ديوان حكيم سنايى غزنوى، ص 219.

12 ـ  همان، ص 228.

13 ـ  به قرآن در: در قرآن.

14 ـ  چُنو: مخفّفِ چون او.

15 ـ  ديوان حكيم سنايى غزنوى، ص 362 تا 365.

16 ـ  اشاره دارد به عروج پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) و ميزان قرب آن حضرت در درگاه رُبوبى.

17 ـ  ديوان حكيم سنايى غزنوى، ص 429، 430 و 434 .

18 ـ  مُعَمَّر داشتن: آباد ساختن.

19 ـ  سلطانْ ملك شه: سلطان ملك شاه سلجوقى.

20 ـ  شُبَّير: نام عبرى حضرت سيد الشهداء(عليه السلام).

21 ـ  شبَّر: نام عبرى امام حسن مجتبى(عليه السلام).

22 ـ  جعفر: امام جعفر صادق(عليه السلام).

23 ـ  اصفر: زرد.

24 ـ  ديوان حكيم سنايى غزنوى، ص 467 تا 471.

25 ـ  همان، ص 553 تا 555 .

26 ـ  همان، ص 571.

27 ـ  مالك: نام فرشته اى كه مأمور دوزخ است.

28 ـ  قفا: پس گردنى، سيلى.

29 ـ  ديوان حكيم سنايى غزنوى، ص 617.