شیعه شناسی » اعتقادات » پیامبر شناسی »

اهداف بعثت انبیاء از دیدگاه قرآن

 بعثت انبیاء داری اهدافی است که به آنها اشاره می شود:

هدایت تشریعی مردم

اصولا مسأله نبوت در قرآن کریم از آغاز خلقت بشر مطرح بوده است و زندگی انسان در این دنیا بر اساس هدایت تشریعی بنا شده است. قبول این مطلب با توجه به هدف آفرینش انسان در این جهان، روشن است. وقتی دانستیم علت این که انسان در عالم ماده بوجود آمده این است که مسیر اختیاری داشته باشد و سرنوشت خویش را به اختیار خود رقم بزند طبعا می بایست از طرف خدا راهی به او نشان داده شود و این راه هم دو جهت داشته باشد: یکی جهت کمال و دیگری جهت نقص، یکی منتهی به سعادت و دومی منتهی به شقاوت، تا با انتخاب آزاد خویش یکی را برگزیند.

آیاتی داریم که از همان وقتی که حضرت آدم به زمین هبوط فرمود به ایشان وحی شد که وقتی هدایتی از طرف خدا به سوی شما آمد باید آنرا بپذیرید، اگر پذیرفتید و عمل کردید به سعادت خواهید رسید و اگر مخالفت نمودید به شقاوت:

« قلنا اهبطوا منها جمیعا فاما یأتینکم منی هدی… (۱) »

گفتیم که از بهشت بیرون آیید در صورتی که از سوی من هدایتی بسوی شما آمد.در این صورت دو حالت دارید یا متابعت می کنید و به سعادت می رسید و یا مخالفت می کنید و به شقاوت :

« فمن تبع هدای فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون*و الذین کفروا و کذبوا بایاتنا اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون »

یعنی از همان آغاز آفریده شدن آدم در زمین (یا سکونت ایشان) این مطلب برایشان روشن شد که شما دو راه در پیش خواهید داشت و از طرف خدا راهنمایی خواهید شد.

مشابه آن آیه:« قال اهبطا منها جمیعا »

(خطاب به آدم و حوا) هر دو از بهشت خارج شوید و در زمین فرود آیید.

شاید هم خطاب به حضرت آدم و ابلیس باشد چون بعد فرماید:

« بعضکم لبعض عدو فاما یأتینکم منی هدی فمن اتبع هدای فلا یضل و لا یشقی (۲) »

«یا بنی آدم اما یأتینکم رسل منکم یقصون علیکم آیاتی فمن اتقی و اصلح فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون و الذین کذبوا بایاتنا و استکبروا عنها اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون» (۳)

«ای فرزندان آدم، هرگاه پیامبرانی از خود شما بیایند و آیات مرا بر شما بخوانند، کسانی که پرهیزگاری کنند و به صلاح آیند بیمی بر آنها نیست و خود غمگین نمی شوند.و آنها که آیات ما را به دروغ نسبت داده و از آن سر بر تافته اند اهل جهنمند و جاودانه در آن خواهند بود.»

خطاب کلی به همه آدمیزادگان دارد.ذکر این آیه از این جهت است که توهم نشود که این خطاب مخصوص آدم و حوا و یا ابلیس بود و ربطی به سایر انسانها ندارد.اینجا خطاب به بنی آدم است.

در سوره بقره داشت که: «فمن تبع» در سوره طه و نور: «فمن اتبع» در اینجا مصداقش را بیان می کند: «فمن اتقی و اصلح»

بنابراین مسأله هدایت تشریعی بوسیله وحی و نبوت چیزی است که در تقدیر آفرینش بوده و سکونت انسان در روی زمین بدون آن امکان نداشته است؛ چون خلاف حکمت الهی است.

بر این اساس خدا برای هر جمعیتی و هر امتی، پیامبری فرستاد. « و إن من أمه إلا خلا فیها نذیر » (۴) حال آیا معنایش این است که در هر شهری، در هر جایی که چند تا از آدمیزادگان بودند باید پیامبر باشد یا در هر زمانی می بایست یک پیغمبری باشد که سلسله انبیاء از نظر زمان به هم اتصال داشته باشد و یا بصورت دیگری است؟

قرآن در این زمینه تصریحی ندارد، فقط یک تعبیر امت دارد.کلمه «امت» در قرآن معنای وسیعی دارد، بعضی تصور کرده اند که مساوی است با جامعه به معنای علمی اش، ولی اینطور نیست .امت در قرآن علاوه بر اینکه گاهی بر شخص اطلاق شده و گاهی هم به معنای زمان بکار رفته است در مواردی که بر گروهی از انسانها اطلاق شده قدر مشترک موارد استعمالش همین «گروه» است؛ مثلا همه انبیا را یک امت حساب می کند: « ان امتکم امه واحده» با اینکه همه آنان از نظر زمانی و مکانی و نیز روابط اقتصادی و سیاسی، اشتراکی نداشتند.

به هر حال امت در قرآن به معنای گروه است (۵).حال منظور از اینکه هر امتی یک پیامبر دارد چیست؟

دقیقا ما نمی توانیم معنایش را معین کنیم.آنچه می توان گفت این است که هر گروهی از انسانها که جدای از انسانهای دیگر باشند و روابطشان بگونه ای نباشد که معلومات اینها به آنها منتقل شود. طبعا هر کدامشان احتیاج به راهنمای جداگانه ای خواهند داشت. اما اگر میلیونها انسان در طول دهها قرن، روابطشان آنچنان باشد که معلوماتشان به هم منتقل شود، اگر کتابی برای آنها نازل شد و در میانشان باقی باشد، همه اینها امت واحده حساب می شوند. در این آیه هم که می فرماید:« و ان من امه الا خلا فیها نذیر (۶) ؛هیچ امتی نیست مگر اینکه پیامبری داشته است.»، ظاهرا همین معنی اراده شده است.

اما اینکه ما همه پیامبرانی را که مبعوث شده اند، نمی شناسیم، ضرری نمی زند. در بعضی روایات آمده که ۱۲۴ هزار پیامبر بوده اند حالا روایاتش از نظر سند اعتبار دارد یا نه کاری نداریم. به هر حال، تعداد زیادی از پیامبران مبعوث شده اند و در قرآن نام حدود ۲۵ نفر از انبیا ذکر شده است و بقیه آنها شناخته شده نیستند و حتی اسم آنها را هم نمی دانیم . اجمالا طبق این آیه شریفه سوره فاطر، می دانیم که هر امتی (به معنای مذکور) یک پیامبری داشته است.

طبق برهانی که برای لزوم نبوت آوردیم و عرض کردیم که مورد تأیید قرآن است، ضرورت نبوت و ضمنا هدف انبیا معلوم می شود. از این راه اثبات کردیم که چون انسان می بایست راه سعادت و شقاوت را آزادانه برگزیند باید نسبت به هر دو راه شناخت داشته باشد و عقل انسان و سایر مشاعرش برای تشخیص صواب و خطا کافی نیست. پس راه دیگری که ما اسمش را وحی می گذاریم باید باشد و گرنه انسان نمیتواند راه حق را تشخیص دهد. طبعا مسؤول هم نخواهد بود. و چون خدا انسان را آفریده که مسؤول باشد، یعنی انتخاب کند تا به نتایج اعمالش برسد، باید راهی برای شناخت قرار داده باشد. پس اولین هدفی که طبق این برهان بدست می آید این است که انسانها راه صواب و خطا را بشناسند تا هرکدام هر راهی را برمیگزینند آگاهانه باشد به دیگر سخن، حجت بر ایشان تمام باشد. در این زمینه آیاتی در قرآن کریم هست که این معنی را تأیید بلکه تصریح می کند از جمله: «رسلا مبشرین و منذرین لئلا یکون للناس علی الله حجه بعد الرسل و کان الله عزیزا حکیما (۷) ؛ما پیامبرانی مژده دهنده و بیم دهنده فرستادیم تا مردم را بر خدا حجتی نباشد و خدا پیروزمند و حکیم است.»

مخصوصا با ذیل آیه که می فرماید: «و کان الله عزیزا حکیما» روشن می شود که اتمام حجت لازمه حکمت الهی است. و این همان تقریبی است که ما در استدلال عرض کردیم که حکمت الهی اقتضا می کند که راه نبوت برای بشر باز باشد.

مشابه این آیه: (البته این آیاتی که عرض می کنم بعضی خطاب به یک قوم خاصی است یا احیانا خطاب به اهل کتاب است و یا به مشرکین مکه، ولی مضمون یکی است)

« أن تقولوا انما انزل الکتاب علی طائفتین من قبلنا و إن کنا عن دراستهم لغافلین أو تقولوا لو انا انزل علینا الکتاب لکنا اهدی منهم … (۸) »

«ما پیامبر را همراه با کتاب فرستادیم تا نگویید که تنها بر دو طایفه ای که پیش از ما بودند کتاب نازل شده و ما از آموختن آنها غافل بوده ایم. یا نگویید که اگر بر ما نیز کتاب نازل می شد، بهتر از آنان به راه هدایت می رفتیم.»

اگر ما برای شما پیغمبر نفرستاده بودیم شما می توانستید بگویید خدا برای یهود پیامبر فرستاده و آنها راه حق را شناختند منتهی بسیاری از آنها گمراه شدند. نصاری هم همین طور، اگر خدا برای ما پیامبر فرستاده بود، بیشتر از راه حق تبعیت می کردیم. از این روی برای شما هم پیامبر فرستادیم تا شما هم آزمایش شوید.

جالب است که درجای دیگری قرآن می فرماید که قبل از بعثت پیامبر اسلام (ص) قسم خورده بودند که اگر خدا برای ما پیامبری بفرستد از او تبعیت می کنیم و مهتدی تر از اقوام دیگر خواهیم بود: « و اقسموا بالله جهد ایمانهم … (۹) » معلوم می شوند که اولا معتقد به الله بوده اند و قسمهای غلاظ و شدادی هم خورده بودند :«اقسموا بالله جهد ایمانهم.»

با نهایت جدیت قسم خورده بودند که:« لئن جائهم نذیر لیکونن أهدی من إحدی الامم؛اگر پیامبری بسوی آنها بیاید از سایر امم مهتدی تر خواهند بود:«فلما جائهم نذیر ما زادهم الا نفورا؛وقتی خدا پیامبر را فرستاد، به جای اینکه از او تبعیت کنند و حمایتش کنند بیشتر رمیدند.»

پس معلوم می شود یکی از اهداف بعثت انبیا اتمام حجت بر مردم بوده است. آیه دیگر خطاب به اهل کتاب:

« یا اهل الکتاب قد جائکم رسولنا یبین لکم علی فتره من الرسل ان تقولوا ما جائنا من بشیر و لا نذیر فقد جاءکم بشیر و نذیر و الله علی کل شی قدیر (۱۰) ؛ای اهل کتاب فرستاده ما در دورانی که پیامبرانی نبودند مبعوث شد تا حق را بر شما آشکار کند و نگویید که مژده دهنده و بیم دهنده ای بر ما مبعوث نشده است. اینک آن مژده دهنده و بیم دهنده آمده است و خدا بر هر چیز تواناست.»

البته اهل کتاب خود را تابع پیامبری می دانستند، ولی انتظار داشتند پیامبر دیگری بیاید . شاید هم بر اساس وحیی بود که قبلا به انبیا شده بود که بشارت وجود پیامبر خاتم به آنها داده شده بود:

«و برسول یأتی من بعدی اسمه احمد (۱۱) ؛و به پیامبری که بعد از من می آید و نامش احمد است بشارتتان می دهم.»

بهر حال اینها انتظار داشتند که پیامبری بیاید، برای اینکه مبادا شما بهانه ای داشته باشید و بگویید چون پیامبری نیامد ما گمراه شدیم در اثر اینکه مثلا کتاب تحریف شده بود، تعالیم انبیا سابق در دست ما باقی نبود، احتیاج به پیامبیر دیگری بود و یا چون وعده داده شده بود ما انتظار داشتیم و وقتی نیامد برای ما شک حاصل شده بود، برای اینکه این حرفها را نگویید: «فقد جائکم بشیر و نذیر»

آیه دیگر:«و لو انا اهلکناهم بعذاب من قبله لقالوا ربنا لولا ارسلت الینا رسولا فنتبع ایاتک من قبل ان نذل و نخزی (۱۱) ؛ اگر پیش از آمدن پیامبری عذابشان می کردیم، می گفتند: ای پروردگار ما، چرا رسولی بر ما نفرستادی تا پیش از آنکه به خواری و رسوایی افتیم، از آیات تو پیروی کنیم؟»

خدا مردم را برای این آفریده بود که با اختیارشان یا راه خوب را انتخاب کنند یا بد را و اگر راه بد را انتخاب کردند می بایست به نتیجه اعمالشان برسند. پس برای کسانی که راه خطا را بر می گزینند ناچار عذاب محقق خواهد شد. اما اگر ما این عذاب را بر آنها نازل می کردیم، قبل از اینکه به سوی آنها پیامبری می فرستادیم آنها می توانستند بگویند ما راه خوب و بد را نمی دانستیم. چرا پیامبری نفرستادی تا ما را هدایت کند. یا غفلت کرده بودیم، چرا کسی را نفرستادی که ما را از غفلت در آورند؟ پس ارسال رسل برای جلوگیری از این بهانه هاست. آیه دیگر:

«… و ما کنا معذبین حتی نبعث رسولا (۱۳) ؛ ما هیچ مردمی را عذاب نمی کنیم تا آنگاه که پیامبری برایشان بفرستیم.»

این آیات مؤید این است که یکی از اهداف نبوت، دست کم، اتمام حجت و قطع عذر است.

تعلیم مردم

آیاتی دیگر داریم که پیامبر مبعوث می شود تا به مردم چیزهایی را بیاموزد که نمی دانند، آن هم تقریبا همین مفاد را دارد. یعنی آنچه را خود مردم می دانند که خوب است، باید عمل کنند. هرچند پیامبری مبعوث نشود و لذا حتی مستضعفینی که دعوت پیامبران را درک نکرده اند آنها هم به اندازه عقل خودشان مسؤولند علت اصلی نبوت این است که چیزهایی که مردم نمی دانند و خودشان نمی توانند بفهمند به آنها یاد دهند: « و یعلمکم ما لم تکونوا تعلمون (۱۴) » ، « و علمک ما لم تکن تعلم (۱۵) » ، آنها هم تقریبا مؤید همین مضمون است.

اصلاح تحریفها

از بعضی آیات نکات دیگری هم استفاده می شود که شاید نسبت به همه انبیا عمومیت نداشته باشد. بد نیست قبل از ورود در مطلب، توضیحی مقدمتا عرض کنم:

فرض کنید خدای متعال پیامبری فرستاده و مردمی را به راه حق هدایت کرده است، بعد در اثر مرور زمان و یا عوامل مختلف دیگر، دعوت آن پیامبر تحریف شده و همان چیزی که وسیله هدایت مردم بود اکنون باعث گمراهی آنان شده است. ما در زمان خودمان این نمونه ها را فراوان می بینیم. انجیلی که از طرف خدا به حضرت عیسی (ع) نازل شده بود امروز هیچ جزئی از آن در دست نیست. شاید در همه کتابخانه های دنیا یک نسخه از انجیل اصلی پیدا نشود، آنچه در دست است نوشته کسانی است که به نام شاگردان حضرت عیسی (ع) نامیده شده اند. که انتساب این اناجیل به آنها هم قطعی نیست. لحن این اناجیل چند گانه مثل کتاب تاریخ است؛ فلان روزی حضرت عیسی آمد در میان شاگردانش و چنین گفت و آنها سؤال کردند و او جواب داد و …. پیداست که این کتابی نیست که به حضرت عیسی نازل شده است. در همین کتاب مطالبی هست که هم مخالف عقل است و هم مخالف آنچه جمیع شرایع آسمانی بر آن اتفاق داشته اند. هم شرک در آن هست و هم احکام مورد اتفاق کتابهای آسمانی در آنها تحریف شده است. پس این امر چیزی است واقع شدنی، «ادل دلیل علی امکان الشی ء وقوعه» بنابراین ممکن است خدا پیامبری را بفرستد و راه حق را هم به مردم نشان دهد و کتابی بر او نازل کند بعد کتاب تحریف شود . در چنین وضعی باز حکم مردمی را دارند که پیامبر ندارند و کتابی ندارند. احتیاج هست که پیامبری بیاید و دست کم آن جهات تحریف شده را ترمیم کند. حال شرایع جدیدی هم بیاید یا نه مسأله دیگری است. ولی خود اینکه مردم را از انحراف خارج کند و حق را بدست آنها بدهد این یک عامل جدیدی است.

رفع اختلافات دینی

بعضی آیات اشاره به این مطلب دارد که علماء اهل کتاب مطالبی را پنهان کرده بودند و به مردم نمی گفتند، اختلافاتی بود که خود علماء اهل کتاب بخاطر منافع خودشان ایجاد کرده بودند اینها موجب می شد که خدا پیامبری بفرستد تا اختلافات را رفع کند و حق را به مردم نشان دهد:

« یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم کثیرا مما کنتم تخفون من الکتاب و یعفوا عن کثیر (۱۶) »

«ای اهل کتاب، پیامبر ما نزد شما آمد تا بسیاری از (محتویات) کتاب خدا را که پنهان می داشتید برایتان بیان کند و از بسیاری (از خطاهای شما) در گذرد»

شما بسیاری از مطالب کتاب آسمانی را اخفاء کرده بودید. معلوم است که در بین آنان، علمایی بودند که می دانستند و به مردم نمی گفتند. البته آیات دیگری هم هست که دلالت می کند بر اینکه چیزهایی را خودشان می نوشتند و می گفتند اینها از طرف خداست: « فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عندالله (۱۷) » یا « یحرفون الکلم عن مواضعه (۱۸) » این کار بسیاری از علماء اهل کتاب بود که چنین می کردند. قرآن می فرماید: پیامبر آمد تا حقایقی را که اخفا کرده بودید آشکار کند.

آیه دیگر:«کان الناس امه واحده فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه و ما اختلف فیه الا الذین اوتوه من بعد ما جائتهم البینات بینهم فهدی الله الذین آمنوا لما اختلفوا فیه من الحق باذنه و الله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم (۱۹) ؛ مردم، یک امت بودند پس خدا پیامبران بشارت دهنده و ترساننده را بفرستاد، و بر آنها کتاب به حق نازل کرد تا آن کتاب در آنچه مردم اختلاف دارند میانشان حکم کند، ولی جز کسانی که کتاب بر آنها نازل شده و حجتهای آشکار گشته بود از روی حسدی که نسبت به هم می ورزیدند هم اختلاف نکردند. و خدا مؤمنان را به اراده خود در آن حقیقتی که اختلاف می کردند راه نمود، خدا هر کس را که بخواهد به راه راست هدایت می کند.»

این آیه شریفه جای بحث زیادی دارد. نکته هایی هست که ابتدا مبهم است و جای آن دارد که در اطرافش بحث شود. از جمله: «کان الناس امه واحده» اشاره می فرماید به یک عصری و دوره ای که مردم امت واحدی بودند. در اینجا جای این سؤال هست که «امت واحد» یعنی چه؟ آیا از لحاظ اعتقاد واحد بودند و یا از لحاظ دیگری مثلا از لحاظ مکان و یا کسانی بودند که زندگی و ساده یکنواخت داشتند، اگر منظور وحدت در اعتقاد است آیا بر حق بودند یا اعتقاد باطل داشتند؟

مرحوم علامه طباطبایی رضوان الله علیه از این جمله استظهار کرده اند (به قرینه جمله بعد) که منظور این است که مردم یک زندگی ساده و یکنواختی داشتند، در همان اوایل سکونت حضرت آدم بر روی زمین افراد معدودی از انسانها بودند که فرزندانی داشتند و ساده می زیستند و مسائل اجتماعی پیچیده ای که موجب اختلاف شود نبود و اگر هم بود اختلاف فردی بود. بهرحال ایشان چنین استظهار کرده اند. ولی احتمال دارد منظور این باشد که همه از لحاظ اعتقادی دارای عقیده واحد حق بودند. یعنی زمانی بر بشر گذشت که همه موحد بودند و دستورات انبیا و پیامبرشان را که حضرت آدم در میان آنها بود عمل می کردند. حال اگر کسانی هم عصیان می کردند این در هر امتی هست. اما در مسلک نبود. یک مسلک توحیدی بود که حضرت آدم برای بشر آورده بود و مسلک و مذهب جامعه، همان بود. بعد این دوره گذشت، مذاهب مختلفی بوجود آمد، مذاهب شرک آلود. بعد از اینکه اختلافات مذهبی پدید آمد و حق در جامعه مجهول ماند، احتیاج پیدا شد که پیامبران دیگری مبعوث شوند. خود حضرت آدم نبی بود ولی مدتی گذشت مثلا هزار سال آنوقت هم هزار سال چیزی نبود در روایت هست که عمر حضرت آدم حدود نهصد سال بوده است، یک نسل گذشت و مردم دینشان هم دین حضرت آدم بود. پس از این مثلا در هزاره دوم وقتی حضرت آدم از دنیا رفت اختلافاتی در مردم پدید آمد و مذاهب شرک آلودی بوجود آمد، « فبعث الله النبیین » خدا به حضرت آدم اکتفا نکرد، و شروع کرد به ارسال انبیاء: « ارسلنا رسلنا تتری » پشت سر هم خدا پیامبران را فرستاد تا اختلافاتی که در بین مردم پیش آمده بود رفع شود: « فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق » شاید از این آیه بتوان استفاده کرد که حضرت آدم کتاب نداشته و به صورت شفاهی دعوت می فرموده است و کتاب مدونی در بین مردم نبوده است. بعد از این دوره که اختلافات در بین مردم پدید آمد خدا انبیاء را فرستاد و کتاب بر آنها نازل کرد، یعنی یک متن وحی که در بین مردم محفوظ ماند «فرق است بین اینکه به حضرت آدم (ع) الهام شود که به مردم بگو مثلا بروید حج (چون در نهج البلاغه هست که حج از اول خلقت حضرت آدم بوده) مردم هم چون می دانستند حضرت آدم (ع) پیامبر است و به او وحی می شود عمل می کردند ولی بعد از اینکه اختلافات پدید آمد احتیاج به یک متنی پدید آمد که در بین مردم باشد، یا نوشته و یا غیر نوشته، و عبارتش محفوظ باشد. کتاب را چرا نازل کردیم؟ : « لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه » در موارد اختلاف ایشان حاکم باشد و اختلافشان را رفع کند.

« و ما اختلف فیه الا الذین اوتوه » غیر از اختلاف در میان مردم در خود کتاب هم اختلافاتی بوجود آمد. چه کسانی اختلاف کردند؟ کسانی عمدا کتاب را تحریف می کردند. «بغیا بینهم» از روی ستم و سرکشی در دین خدا اختلاف ایجاد می کردند. طبعا بخاطر منافع خودشان.

« فهدی الله الذین امنوا لما اختلفوا فیه من الحق باذنه …؛آن کسانی که ایمان آورده بودند خدا به اذن خودش آنها را هدایت کرد.« و الله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم .»

منظور از استشهاد به این آیه این است که وقتی در دین الهی اختلافی به وجود آمد، وجود اختلاف، موجب می شود که پیامبر دیگری مبعوث شود تا اختلافات را رفع کند. اختلافاتی که در اثر گذشت زمان یک پیغمبری و عدم حضور او در میان امت پدید می آید. هر چند از روی بغی بود. و کسانی عمدا این کار را می کردند ولی خدا پیامبر دیگری را مبعوث می کرد تفضلا تا نسلهای آینده گمراه نشوند.

حکمتها و مصالح دیگری نیز برای وجود انبیا از قرآن کریم استفاده می شود چنانکه از راه عقل نیز می توان به پاره ای از آنها پی برد. و اینک بعضی از حکمتهایی که از قرآن کریم استفاده می شود:

قضاوت

چنانکه از خود قرآن استفاده می شود یکی از منافع وجود انبیاء این بود که غیر از آنکه اصل حکم را به مردم می رساندند، آن حکم را تطبیق بر موارد می کردند، و در مورد مشاجراتی که بین مردم پدید می آمد قضاوت می کردند. (حالا آیا همه انبیاء چنین بوده اند یا بعضی؟) حضرت داوود (ع) از کسانی بود که رسما از طرف خدا برای قضاوت بین مردم تعیین شد: ظاهرا اختصاص به بعضی از انبیا داشته است « یا داوود انا جعلناک خلیفه فی الارض فاحکم بین الناس بالحق » (۲۰). در مورد پیامبر اسلام (ص) هم می فرماید:«انا انزلنا الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما اراک الله و لا تکن للخائنین خصیما (۲۱)؛ما این کتاب را به راستی بر تو نازل کردیم تا بدان سان که خدا به تو آموخته است میان مردم داوری کنی و به نفع خائنان به مخاصمت بر مخیز»

روشن است که منظور از این حکومت و داوری، قضاوت بین مردم در مورد مشاجرات است.

حکومت

بعضی انبیاء مقامی بالاتر از قضاوت هم داشته اند. یعنی رسما رئیس حکومت و جامعه بوده اند و مردم می بایست از آنها اطاعت کنند آیه ای هست که بطور کلی می فرماید: «ما هر پیامبری را برای مردم فرستادیم برای این بود که مردم از او اطاعت کنند» . بنابراین هر پیامبری هر چه ادعا کند که از طرف خداست و لازم است اعمال کند، مردم باید بپذیرند. وقتی فرمود من از طرف خدا برای قضاوت تعیین شده ام، مردم باید قبول کنند. اگر فرمود من به عنوان حاکم جمعیت تعیین شده ام در شؤون سیاسی و تدبیر امور اجتماع باید از من اطاعت کنید مردم باید قبول کنند. بطور کلی هر پیامبری بر هر جمعیتی مبعوث می شود (در صورتی که پیامبری او ثابت شده باشد) هر ادعایی از طرف خدا بکند مردم باید بپذیرند:

« و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله (۲۲) ؛ هیچ پیامبری را نفرستادیم جز آنکه دیگران به امر خدا، مطیع فرمان او شوند»

اگر بنا باشد مردم خودشان تشخیص دهند که کدام حرفش از طرف خداست و کدام حرف از طرف خودش و احیانا احتمال بدهند که بعضی جاها دروغ می گوید، این نقض غرض می شود و به او اعتمادی نمی ماند پس ناچار وقتی نبوت او ثابت شد، باید بدون قید و شرط اطاعت شود. مگر بگوید از ناحیه خودم این حرف را می زنم ولی اگر ادعا کرد که از طرف خدا منصبی دارد، مردم باید بپذیرند.

البته در بعضی موارد هست که بعضی پیامبران خودشان متصدی حکومت نشدند، بلکه از طرف خدا حکومت دیگری را تایید کردند، چنانکه گروهی از بنی اسرائیل آمدند نزد پیامبرشان که در روایت اسم آن پیامبر «صموئیل» ذکر شده است گفتند: «ابعث لنا ملکا نقاتل فی سبیل الله (۲۳)؛ برای ما پادشاهی تعیین کن تا در راه خدا بجنگیم»

پیداست که خود صموئیل ملک نبوده است و گر نه مردم به او نمی گفتند از خدا بخواه که ملکی برای ما بفرستد. پس هر پیامبری این طور نبوده که از طرف خدا حکومت داشته باشد. ولی قدر متیقن، پیامبر اسلام (ص) چنین بوده اند. از انبیاء سابق هم کسانی بوده اند که حکومت داشته اند مثل حضرت سلیمان، قرآن صریحا می فرماید: ملک را به او عطا کردیم. در مورد پیامبر اسلام (ص) هم ادله زیادی داریم: « النبی اولی بالمومنین » و نیز موارد دیگری که حالا در مقام بحث آن نیستیم.

بنابراین یکی از اهداف ثانوی از نبوت که در بعضی نبوت ها تحقق می یابد این است که حکومت حقه ای در روی زمین پیاده شود و مردم در زیر چتر آن حکومت حق، هم دنیا و هم آخرتشان اصلاح شود.

از جمله اهداف سیاسی که برای رسالت انبیاء در نظر گرفت یکی در مورد حضرت موسی (ع) است که وقتی آمد بسوی فرعون و او را دعوت به پرستش خدا کرد ضمنا فرمود: « فارسل معی بنی اسرائیل » این یکی از اهدافش بود که در همان مذاکره اولی با فرعون مطرح کرد: من رسول خدا هستم به سوی تو. « فارسل معی بنی اسرائیل » ، این یک کار اجتماعی و سیاسی است که مردمی را از سیطره ظالمانه حاکمی خارج کند و به سرزمین دیگری ببرد تا آزادانه زندگی کنند و این جزء هدف رسالت حضرت موسی (ص) بود و از آیات قرآنی کاملا روشن است از جمله : «و قال موسی یا فرعون انی رسول من رب العالمین حقیق علی ان لا اقول علی الله الا الحق قد جئتکم ببینه من ربکم فارسل معی بنی اسرائیل (۲۴) ؛ موسی گفت: ای فرعون، من پیامبری از جانب پروردگار عالمیانم، شایسته است که درباره خدا جز به راستی سخن نگویم. من همراه با معجزه ای از جانب پروردگارتان آمده ام. بنی اسرائیل را با من بفرست»

تذکر دادن

از جمله نکته هایی که از قرآن کریم استفاده می شود که از فواید نبوت بلکه از اهداف نبوت است این است که مردم با اینکه چیزهایی را می توانند درک کنند و یا بصورت مبهم و نیمه آگاهانه درک کرده اند احتیاج به تذکر دهنده ای دارند که آن درک نیمه آگاهانه آنها کامل شود و به تعبیر قرآن کریم از غفلت خارج شوند و به ذکر و آگاهی برسند. تعبیراتی که در قرآن، در مورد خود قرآن و بسیاری از کتابهای آسمانی دیگری بعنوان: «ذکر، ذکری، تذکره، مذکر» و امثال اینها شده است ناظر به این جهت است.

ذکر، یادآوری است یعنی چیزی را انسان می داند اما فراموش و یا غفلت کرده است و به عبارتی نیمه آگاهانه شده است. و طبعا علم وقتی در انتخاب اثر دارد که مورد توجه باشد. ممکن است جوامعی در اثر عوامل مختلفی به حالی بیفتند که این غفلت عمومیت پیدا کند. جو جامعه طوری می شود که اصلا این مسائل برایشان مطرح نشود، راهی هم برای اینها از خود مردم نیست . در اینجا نیز کار انبیاء این است که مردم را از غفلت درآورند. در آن جمله معروف از نهج البلاغه هست که:

«لیستأدوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسی نعمته (۲۵) »

خداشناسی و خدا پرستی امری است فطری، اما مغفول عنه واقع می شود. بسیاری از چیزها را عقل مردم درک می کند اما این عقل زیر خروارها خاک و سنگ هواهای نفسانی مدفون می شود است، کار پیامبران این است که این عقلهای مدفون شده را برانگیزانند: «و یحتجوا علیهم بالتبلیغ، و یثیروا لهم دفائن العقول» و این مسأله ای است که ما روی آن تکیه داشتیم، یعنی مسأله احتجاج بر مردم بواسطه تبلیغ رسالت الهی.

پس تذکر و بیرون آوردن مردم از غفلت و توجه دادن به آنچه فطرتا درک می کنند و یا با عقل خویش می شناسند یکی از وظایف انبیاء و از فوایدی است که بر وجود انبیاء مترتب می شود .

انذار و تبشیر

و بالاخره نکته دیگری که از آیات کریمه درک می شود این است که گاهی انسان چیزی را می داند و حتی ممکن است توجه هم داشته باشد اما انگیزه عمل ندارد در این صورت باید در انسان انگیزه ای پدید آید تا او را به حرکت آورد. انبیاء به عنوان «منذر و مبشر» این کار را انجام می دهند. انگیزه ها را در مردم به وجود می آورند، گرایشات خفته را بیدار می کنند . هر انسانی از عذاب می ترسد و حتی احتمالش ولو ضعیف هم باشد باید مؤثر باشد ولی عملا در مردم چنین تأثیری دیده نمی شود، اما وقتی پیامبر بیاید و عذابهای اخروی را توضیح دهد، نعمتهای بهشتی را برشمارد با انذار و تبشیر گرایشها را به فعلیت، و عملها را به آگاهی می رساند. چون قبلا گفته ایم در روح انسان دو دستگاه کار می کند: یکی دستگاه بینش و دیگری گرایش. پیغمبران بوسیله انذار و تبشیر و با بیاناتی که نسبت به نعمتهای الهی و عذابهای او دارند گرایشهای انسان را تحریک می کنند.

اگر آیات قرآن را بررسی کنید، می بینید که بخش عظیمی از آیات چه از قول پیامبر اکرم (ص) و چه از قول انبیاء سلف (ع) در خصوص انذار و تبشیر است، یعنی در بیان نعمتهای آخرتی و بیان عذابهاست. این مسائل در قرآن بقدری مهم است که اصلا پیامبر را به عنوان «نذیر» می نامد:

« و ان من امه الا خلا فیها نذیر (۲۶)؛ و هیچ ملتی نیست مگر آنکه در میانشان بیم دهنده ای بوده است»

این بارزترین صفت پیغمبر است و ضرورتش هم کاملا احساس می شود، زیرا کسی باید در جامعه باشد تا مردم را متوجه خطرات آینده بکند. و بالاخره در این آیاتی که خواندیم دیدید که وصف مبشر و منذر مرتب تکرار می شد: رسلا مبشرین و منذرین…، فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین. در مورد اوصاف پیغمبر اکرم (ص) هم در خود قرآن در چند مورد «بشیر» و «نذیر» آمده است. پس این هم یکی از اهداف نبوت است.

مبارزه با ظلم و فساد

از جمله اهدافی که از آیات کریمه استفاده می شود مبارزه عملی با ظلمها و فسادهایی بود که در زمان خودشان رایج بوده است. آنطور که از قرآن کریم استفاده می شود هر یک از اقوامی که برایشان پیامبری مبعوث می شد، فساد یا فسادهای خاصی در میان آنها رواج داشت، هر چند همه انبیاء یک هدف اساسی داشتند که بلا استثناء در سرلوحه دعوتشان بوده و آن دعوت به پرستش خدای یگانه است:

«و لقد بعثنا فی کل امه رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت (۲۷)؛ در میان هر ملتی پیامبری مبعوث کردیم، که خدا را بپرستید و از طاغوت دوری جویید»

ولی در کنار این هدف اساسی که عنوان کلی آن پرستش خدا و انقیاد در مقابل اوامر و نواهی الهی است، هر پیامبری بر مفسده رایج در زمان خودش بیشتر تکیه می کرده است، مثلا هر جا داستان حضرت شعیب (ع) ذکر می شود مسأله «وزنوا بالقسطاس المستقیم (۲۸) »« و لا تبخسوا الناس اشیاءهم (۲۹) » کنارش ذکر می شود. یا حضرت لوط وقتی مبعوث شد فساد خاصی در زمان ایشان شایع شده بود که حضرت با آن شروع به مبارزه کرد. نمونه ها در قرآن کریم فراوان است این نشانه این است که یکی از اهداف انبیاء مبارزه عملی با فساد زمان خویش بوده است.

توجه دادن مردم به توحید و معاد

در ابتدای این بحث، برهانی راجع به ضرورت نبوت اقامه کردیم بر این اساس که انسان برای تکامل اختیاری آفریده شده است و در این جهان با اعمال نیک و بد خویش سعادت یا شقاوت آخرتش را تحصیل می کند، پس باید از رابطه افعال خود با نتایج اخروی آنها آگاه باشد تا بتواند آزادانه انتخاب کند، و یا به تعبیر دیگر، لازم است بداند چه کاری خوب است و باید انجام دهد و چه کاری بد است و نباید انجام دهد. و چون عقل انسان برای کشف این روابط بطور دقیق مفید نیست حکمت الهی اقتضا می کند که راه دیگری برای تحصیل این علم در دسترس بشر قرار دهد، که آن راه همان راه وحی و نبوت است.

در بحث بعدی گفتیم این مطلب از آیات کریمه قرآن هم استفاده می شود که اگر خدا پیامران را نمی فرستاد حجت بر مردم تمام نبود و عرض کردیم که تفصیل این مطلب همین است که عقل انسانها برای برشناختن خیر و شرشان کافی نبود و می توانستند بگویند که ما نمی دانستیم چه کاری باید انجام دهیم و چه کاری نباید انجام دهیم.

نکته ای دیگر در ضمن بحث روشن شد که می توانیم بر اساس این نکته حجت دیگری برای «ضرورت نبوت» اقامه کنیم و آن این بود که: گاهی انسان حتی در مواردی که عقلش هم برای درک مسائل کافی است در اثر عواملی غافل می شود، مثلا عقل انسان برای اثبات وجود خدا و برای توحید کافی است ولی گاهی شرایط اجتماعی طوری است که کارآیی خودش را از دست می دهد . یعنی جو اجتماعی خاصی بوجود می آید که انسان از این حقیقت غافل می شود و عقلش را در راه اینکه آیا توحید حق است یا نه بکار نمی گیرد. این واقعیتی است که کم و بیش قابل پذیرفتن است. فرض کنید بچه ای در خانواده ای متولد شده که از روزی که چشم باز کرده پدر و مادرش را بت پرست یافته است وقتی وارد محیط مدرسه شده آنجا هم تعالیم شرک آمیزی به او القاء می شود، طبعا هر مکتبی هم شباهتی را به صورت دلیل برای حقانیت خودش اقامه می کند . ذهن بچه با این شبهات خو گرفته، جو اجتماعی هم کمک کرده و اصلا بحثی از توحید و خداپرستی هم به گوشش نخورده است، در چنین شرایط و اوضاعی خیلی طبیعی است که چنین فردی مشرک بار بیاید و اصلا این مسأله هم به ذهنش نیاید که آیا این راه صحیح است یا باطل؟ و همین طور در مورد معاد، گفتیم عقل انسان فی الجمله برای اثبات معاد کافی است ولی اگر فردی در محیطی بود که اصلا اسمی از حیات آخرت به گوشش نخورده و توجهی به این مطلب پیدا نکرده است و آنچه دیده و شنیده و خوانده همه مربوط به زندگی دنیا و لذایذ آن و یا رفتارهای عقلایی که می بایست در دنیا برای تنظیم امور معاش و تنظیم امور اجتماعی انجام داد، بوده است. پیداست که چنین فردی خود به خود به فکر عالم آخرت نمی افتد و یا اگر به فکر بیتفد ممکن است آنقدر شباهت به او القاء کنند که نتواند باور کند. پس حتی در مواردی که عقل انسان فی حد نفسه می تواند برهان اقامه کند و حقیقت را بیابد، گاهی شرایط طوری می شود که عقل این کارآیی را ندارد. و می دانیم که این دو مسأله یعنی توحید و معاد (ایمان بالله و بالیوم الاخر) از مهمترین مسائل ادیان است و اگر این دو برای کسی حل نشود بطور کلی راهی برای سعادت آخرت نخواهد داشت و در چنین مسائلی می بینیم که گاهی شرایط اجتماعی بگونه ای است که انسان از آنها غافل می شود.

بنابراین خدایی که انسان را برای سعادت آخرت آفریده است سعادتی که در گرو ایمان بالله و بالیوم الاخر است و می داند که برای انسانها شرایطی پیش می آید که از این مسائل بکلی غافل می شوند حکمت او اقتضا می کند که در چنین شرایطی مصلحینی، معلمینی، مذکرینی بفرستد که مردم را متوجه مطلبی کند که فطرتشان به آن شهادت می دهد و عقلشان به آن مطلب دلالت می کند ولو غافل شده اند.

آن جمله ای که در کلام امیر المؤمنین (ع) بود: «یذکروهم منسی نعمته»«و یثیروا لهم دفائن العقول» ممکن است ناظر به چنین مطلبی باشد، یعنی گاهی انسانها عقلشان در زیر حجابهای هوی، شبهات و جو اجتماعی مدفون می شود و دیگر کارآیی ندارد. وجود و عدم چنین عقلی چندان فرقی ندارد، با اینکه عقل دارند ولی نور افشانی نمی کند. این واقعیت هم مستلزم این است که خدا بر اساس حکمت متعالیه خود پیمبرانی را مبعوث فرماید تا مردم را از این حال غفلت در آورند. مسأله را برای مردم طرح کند که توحیدی هم در کار هست، شما به عقل خودتان مراجعه کنید و در این باره بیندیشید. و یا اگر مردم شبهاتی دارند شبهات آنها را رفع کنند. پس از این راه هم ما می توانیم برهانی برای ضرورت نبوت اقامه کنیم. این برهان فرقش با برهان اول این است که در آن برهان تکیه روی این بود که مطالبی را انسان می بایست بداند و نمی تواند بداند ولی در اینجا تکیه روی این است که مردم باید به مطالبی توجه داشته باشند که از آنها غافل هستند

وقتی آیات کریمه قرآن را مطالعه می کنیم، می بینیم که در خصوص هدف بعثت انبیاء روی این دو موضوع تکیه شده که ما پیامبران را فرستادیم تا مردم را دعوت به توحید کنند با اینکه خود توحید از راه عقل ثابت می شود و قرآن هم برهان عقلی برای توحید اقامه می کند ولی می فرماید هدف از بعثت انبیاء این بود که مردم را به توحید دعوت کنند.و یا در جایی می فرماید هدف از بعثت انبیاء این است که مردم را متوجه به معاد کنند.

آیاتی در این زمینه هست که بعضی از آنها اشاره می کنیم:

«و لقد بعثنا فی کل امه رسولا ان اعبدو الله و اجتنبوا الطاغوت (۳۰)؛درمیان هر ملتی پیامبری مبعوث کردیم، که خدا را پرستید و از طاغوت دوری جویید»

«و ما ارسلنا من قبلک من رسول الا نوحی الیه انه لا اله الا انا فاعبدون (۳۱)؛ قبل از تو هیچ پیامبری نفرستادیم مگر اینکه به او وحی کردیم که من تنها «اله» هستم . باید فقط مرا پرستش کنید»

این آیات به روشنی می رساند که دعوت مردم به پرستش الله از وظایف مهم انبیاء بوده است قرآن کریم در موارد زیادی داستان انبیاء را ذکر فرموده و در سر لوحه دعوت همه انبیاء، همین مسأله توحید را ذکر کرده است که فقط خدای یگانه را پرستش کنید « ما لکم من اله غیره » تبیین این مطلب همان است که عرض کردم که با اینکه توحید فطری است و عقل هم دلالت می کند، در عین حال در اثر شرایط خاص اجتماعی مورد غفلت قرار می گیرد و از این جهت ضرورت دارد که انبیاء مبعوث شوند تا این امر مورد غفلت را به یاد مردم بیاورند.

در مورد معاد هم آیاتی داریم از جمله:

« یلقی الروح من امره علی من یشاء من عباده لینذر یوم التلاق (۳۲)؛ خدا روح را بر هر پیامبری که بخواهد نازل می کند تا اینکه آن پیامبر مردم را از روز قیامت انذار کند»

توجه دادن به قیامت و خطرهایی که ممکن است برای انسان در عالم ابدی پیش بیاید یکی از اهداف پیامبران است.

پی نوشتها:

  1. بقره/۳۸ .۳۹
  2. طه/ .۱۲۳
  3. اعراف/۳۵ .۳۶
  4. فاطر/ .۲۴
  5. برای اطلاع بیشتر ر. ک: جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن
  6. فاطر/ .۲۴
  7. نساء/ .۱۶۵
  8. انعام/۱۵۶ .۱۵۷

۹٫فاطر/ .۴۲

  1. مائده/ .۱۹
  2. صف/ .۶
  3. طه/ .۱۳۴
  4. اسراء/ .۱۵
  5. بقره/ .۱۵۱
  6. نساء/ .۱۱۳

۱۶٫مائده/ .۱۵

  1. بقره/ .۷۹
  2. نساء/ .۴۶
  3. بقره/ .۲۱۳
  4. ص/ .۳۸
  5. نساء/ .۱۰۵
  6. نساء/ .۶۴
  7. بقره/ .۲۴۶
  8. اعراف/۱۰۴ .۱۰۵
  9. نهج البلاغه، خطبه اول.
  10. فاطر/ .۲۴
  11. نحل/ .۳۶
  12. اسراء/ .۳۵
  13. اعراف/ .۸۵
  14. نحل/ .۳۶
  15. انبیاء/ .۲۵
  16. مؤمن/ .۱۵

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه (معارف قرآن مصباح یزدی)