انديشه‌ي هفت اقليم و ارزيابي يادکردهاي آن در احاديث

 چکيده‌
بنابر يک باور باستاني مشترک ميان اقوام گوناگون، زمين مسکون از هفت پاره‌ تـشکيل‌ شـده‌ کـه نمود آن در فرهنگ اسلامي، انديشه‌ي « هفت اقليم » بوده است. در حالي که مي‌دانيم‌ شاخصترين الگوها از هفت پاره زمـين سه الگوي ايراني، هندي و يوناني بوده است‌، بايد اذعان داشت که‌ دست‌ کـم در حد واژه، واژه‌ي اقليم نه يـک ريـشه‌ي ايراني يا هندي، بلکه ريشه اي يوناني دارد. فارغ از واژه، در اصل، انديشه‌ي هفت اقليم اسلامي از جهاتي با الگوي يوناني و از‌ جهاتي با الگوي ايراني خويشاوندي دارد.
فارغ از انديشه‌ي هفت اقليم يوناني که پس از نهضت ترجمه جاي خـود را در منابع اسلامي گشود، بايد گفت در قرون نخستين اسلامي هفت‌ کشور‌ ايراني نيز در ميان مسلمانان کاملاً شناخته بوده است. دقيقاً دانسته نيست تصور هفت اقليم چه موقع و چگونه وارد جهان اسلام گرديده، و سـرگذشت آن تـا نيمه‌ي دوم سده‌ي 3ق که به‌ صورت‌ يک اصطلاح جغرافيايي نه چندان دقيق در آثار آن دوره به کار رفته، در هاله اي از ابهام قرار دارد. در دو سده‌ي نخست هجري، مي‌دانيم که کلمه‌ي اقليم چه‌ در‌ ترکيب هفت اقليم و چـه بـه تنهايي در آثار عربي رواجي نداشته است.
در شرايط ياد شده، آنچه در پژوهش پيشينه‌ي اين مفهوم در فرهنگ اسلامي حائز اهميت است، کاربرد‌ آن‌ در‌ چند حديث شيعي و بيشتر از‌ اميرالمؤمنين‌ (ع) است‌. با مـفروض گـرفتن صحت استناد اين احاديث مي‌توان نتيجه گرفت که تصور هفت اقليم پيش از سال 40 ق نيز بين مسلمين‌ مأنوس‌ بوده‌ و از همينجاست که وضعيت سندي اين روايات در‌ تاريخ‌ انديشه‌ي هفت اقليم اهـميتي والا يـافته اسـت.
كليدواژه ها: اقليم، استناد روايات، احـاديث مـنتسب، روايات اميرالمؤمنين

پيدايي انديشه‌ي هفت اقليم در يونان

هفت اقليم يا هفت‌ کليما برداشتي ويژه از بخش‌هاي زمين مسکون است کـه هـمچون خـود واژه‌ي اقليم ( ? کليما ) اصلي يوناني دارد‌. اين‌ واژه‌ که در مـفهوم آغـازين خود به معناي «شيب زمين» است، از‌ مصدر‌ يوناني « کلينو » به معني «خم کردن، کج کردن» مشتق گرديده است ( ليـدل ـ اسـکات، 761؛ مـولر ـ تيل‌، 386‌ ). در‌ کاربرد ثانوي، اين واژه مفهوم ناحيه اي يا منطقه اي از زمين را يـافته‌ و بدين‌ ترتيب‌ به مفهوم خود در ترکيب «هفت کليما» نزديک‌تر شده است. نمونه اي کهن از کاربرد‌ کليما‌ به‌ مفهوم نـاحيه يـا مـنطقه اي از زمين را مي‌توان در آثار فيلسوف نامدار يوناني در‌ سده‌ 4 پ. م، ارسطو بازيافت. از کاربردهاي مـتأخرتر آن نـيز مي‌توان در آثار ديونيسيوس هاليکارناسي، پلوتارخوس‌، آثنائوس‌ و «جنگ‌ کاخانه» سراغ گرفت ( همان مآخذ ). به جز آنچه يـاد شـد، کـاربرد کليما به همان‌ معني‌ در آياتي چند از متن يوناني عهد جديد، در نامه‌هاي پولس رسـول بـه‌ چـشم‌ مي‌آيد‌ ( روميان، 23/15؛ قرنتيان دوم، 10/11؛ غلاطيان، 21/1 ).
درباره‌ي انديشه‌ي هفت کليما، کهن‌ترين اطلاعي‌ که‌ به طور روشـن از مـتفکران يـوناني نويس در دست داريم، مربوط به‌ مارينوس‌ صوري‌ جغرافي‌دان در اواخر سده‌ي نخست و اوايل سده‌ي دوم مـيلادي اسـت. مسعودي مورخ و جغرافي‌دان مسلمان در‌ مبحث‌ « الاقاليم‌ السبعه » از کتاب التنبيه و الاشراف، خاطر نشان کـرده کـه شـخصاً تصويري رنگي‌ از‌ هفت اقليم را در کتاب جغرافيايي مارينوس مشاهده کرده بوده است ( مسعودي، التنبيه، ص 29ـ31 ). تـقريباً‌ در‌ هـمان دوره مارينوس از يک اخترشناس به نام دوروتئوس صيدايي نشان داريم‌ که‌ نظريات وي درباره هـفت اقـليم، هـمچون ديگر‌ نظرياتش‌ مورد‌ توجه نويسندگان اسلامي قرار گرفته است ( ابن‌ فقيه‌، ص5 ـ 7؛ پاولي، ذيل نام ). پس از ايشان بـطلميوس قـلوذي اخترشناس اسکندراني ( 100-170 م ) در‌ آثار‌ مختلف خويش، به ويژه در‌ کتاب‌ دوم اثر‌ مشهورش‌ مجسطي‌، بـه تـبيين هـفت کليما پرداخت. از‌ ديگر‌ آثار بطلميوس که نظريه هفت اقليم در آنها شرح داده شده است‌، کتاب‌ جـغرافيا و چـند کـتاب غير مشهور ديگر‌ است که در ترجمه‌ي عربي‌ « کتاب ذات الحلق »، « کتاب ذات‌ الصـفائح‌ » ( يـا کتاب الاصطرلاب ) و « القانون » خوانده شده اند ( يعقوبي، التاريخ، 133/1-143؛ مسعودي، مروج، 102/1-103‌ ).
اين احتمال چندان دور نيست‌ که‌ يونانيان‌ در تـماس بـا‌ مشرق‌ زمين، تصور آغازين تقسيم‌ زمين‌ به هفت بهر را دريافته باشند، ولي بـه نـظر مي‌رسد بين نظريه‌ي هفت کليما‌ و هفت‌ اخـتر ( الکـواکب السـبعه ) در فرهنگ يوناني‌ رابطه اي‌ برقرار بوده‌ است‌ ( مـسعودي‌، التـنبيه، ص 29 ـ 31؛ همو‌، مروج، همانجا ). به هر روي کليماي يوناني با گونه‌هاي شرقي تقسيمات زمين از جـهاتي اسـاسي‌ تفاوت‌ داشت. از سويي يونانيان، ايـن هـفت‌ کليما‌ را‌ نـه‌ بـه‌ صـورت شش پاره‌ بر‌ گرد يک پاره‌ي مـرکزي (همچون تصور ايراني )، بلکه به صورت برش‌هايي به موازات استوار رسم مي‌کردند‌. از‌ دگـر‌ سـو هفت کليماي يوناني از شکل يک‌ تـقسيم‌ اسطوره اي‌ درآمده‌ و صورت‌ يـک‌ تـقسيم جغرافيايي را يافته بود.
گفتني اسـت در آثـار اسلامي، تقسيم زمين به هفت بهر به گونه اي از روايات هرمسي نقل گرديده اسـت کـه با روايات ايراني‌ نزديکي بـسيار دارد. بـر پايـه‌ي آنچه مسعودي در التـنبيه بـه هرمس، خردمند اسطوره اي يـونان نـسبت داده است، زمين‌آباد به هفت اقليم تقسيم مي‌گردد که اقليم چهارم يا بابل در ميان‌ آن قـرار دارد و شش اقليم ديگر همچون دايره‌هايي بـر گـرد آنند و هـر اقـليم 700 فـرسنگ در 700 فرسنگ است. اقليم نـخست هند، دوم حجاز و حبشه، سوم مصر و افريقيه، چهارم بابل‌ و عراق‌، پنجم روم، ششم زمين يأجوج و مأجوج و هـفتم يـوماريس و چين است ( مسعودي، التنبيه، همانجا؛ ابـن فـقيه، هـمانجا ).
ابـوريحان بـيروني نيز در کتاب التـفهيم ضـمن‌ اشاره‌ به اينکه بخش کردن زمين‌ به‌ هفت پاره از هرمس نيز حکايت شده، تصويري از تقسيم هرمسي را ارائه کـرده اسـت ( ابـوريحان بيروني، ص 196 ). شايسته‌ي ذکر است که در روايات‌ هـرمسي‌ عـربي در مـقابل هـفت‌ اقـليم‌ نـيمه شمالي، در نيمه جنوبي نيز هفت اقليم ديگر وجود دارد ( مسعودي، التنبيه، همانجا؛ ياقوت حموي، معجم البلدان، مقدمه ) و اين نظريه در ميان جغرافي‌دانان اسلامي نيز طرفداراني چون ابن خردادبه‌ داشـت‌ ( ابن خردادبه، المسالک، ص 16؛ مقدسي، احسن التقاسيم، ص 66 ـ 67 ).
به گونه اي گذرا درباره‌ي انديشه ايراني ـ هندي بايد گفت اين هفت بخش زمين در متون اوستايي «هفت بوم» يا «هفت کشور‌«، و در‌ متون سانسکريت‌ « هفت جـزيره » خـوانده شده است ( اوستا، گاهان، 3:32؛ يسن‌ها، 5:65؛ يشت‌ها، تير يشت: 9، 40؛ نيزمينوي خرد‌، 56: 13 ). هر يک از اين پاره‌ها به نامي خوانده مي‌شد‌ و پاره‌ي برگزيده‌ در ميان و شش پاره‌ي ديگر در پيرامون آن قرار گرفته است ( اوستا: يـشت‌ها، مـهريشت: 15، 133؛ رشن ‌‌يشت‌: 9-15؛ ونديداد، 19: 39؛ ويسپرد، 10:1؛ نيز: مينوي خرد، 15: 10؛ پورداود، هفت‌ کشور‌، ص 109- 117 ).
چنانکه گفته شد، در سده‌هاي نخستين اسلامي همگام با هفت اقليم يوناني، هفت کشور‌ ايـراني نـيز در ميان مسلمانان کاملاً شناخته بـوده ( مـثلاً نک: جاحظ، التربيع، ص 43‌؛ بيروني، التفهيم، ص 196 ـ 200‌ )، هر‌ چند در تعبيرات عربي، همچنان هفت کشور ايراني نيز به ( اقاليم سبعه ) ترجمه مي‌شده است ( مثلاً دينوري، الاخبار، ص 120؛ ابـن نـديم، الفهرست، ص 15 ). در برخي منابع، از هـفت کـشور هندي نيز به‌ نحوي آميخته با انديشه‌ي ايراني و يوناني سخن آمده است ( مثلاً خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، 50/1 ).

هفت پاره زمين مسکون در فرهنگ اسلامي

در قرآن کريم در سوره طلاق ( 12/65 ) به‌ اشاره‌ از هفت زمـين يـاده شده و در روايات اسلامي، هفت زمين ( الارضين السبع) جايگاه ويژه اي يافته است؛ ولي بيشتر قريب به اتفاق منابع کهن تفسيري، هفت زمين را يک تقسيم عمودي‌ و نه‌ افقي شمرده اند و آن را تعبيري از طبقات هفت گـانه دانـسته اند. تنها مـورد مرتبط که در آن هفت زمين به تقسيم افقي تفسير شده، روايت ابوصالح از ابن عباس‌ است‌. در اين روايـت که در منابع چندي نقل گرديده، تصريح شده است که هفت زمـين طـبقات هـفتگانه نبوده، بلکه عبارت از هفت پاره زمين است که در زير آسماني‌ واحد‌ جاي‌ دارند و درياها آنها را از‌ يکديگر‌ جدا‌ مـي‌سازند ( ‌تـنوير المقباس، 95/4؛ طبرسي، 311/10 ). گفتاري نزديک بدان را نيز ياقوت در معجم البلدان به نقل از برخي مـتکلمان‌ مـعتزلي‌ آورده است که با ديدگاهي علم گرايانه به تعاليم‌ اسلامي‌ مي‌نگريسته اند ( ياقوت، معجم البلدان، مقدمه ).
از ايـن نمونه‌ها که بگذريم، هيچ گاه هفت زمين در فرهنگ اسلامي به طور‌ جدي‌ مـعادل‌ با هفت کشور ايـراني يـا حتي هفت کليماي يوناني تلقي‌ نگرديد. از اين رو در فرهنگ اسلامي نسبت به تقسيمات افقي زمين به عنوان يک نظريه‌ي جغرافيايي و گاه‌ به‌ عنوان‌ يک تصور اسطوره اي برخورد شده و چهره موضع‌گيري مذهبي بـه خود نگرفته‌ است‌. نمونه‌هايي که در بخش مربوط به ايران از آشنايي ديرينه‌ي مسلمانان با تقسيمات ايراني زمين ارائه‌ گشت‌، نشان‌ مي‌دهد که علت جا نيافتادن تقسيمات ايراني در ميان مسلمانان فقدان آگاهي‌ و شـناخت‌ نـبوده‌ است، بلکه ممکن است آن باشد که اين تقسيمات کما بيش اسطوره اي بوده و کمتر‌ از‌ کاربرد‌ علمي و عملي برخوردار بوده اند، و تنها آن هنگام مورد توجه قرار گرفته اند که با جغرافيا‌ الفت‌ داده شده اند.
آنـچه مـوجب مي‌شد تا هفت کليماي يوناني جاي خود را در‌ فرهنگ‌ اسلامي‌ بگشايد، چهره‌ي جغرافيايي و رياضي آن بود که به ويژه در عصر ترجمه در سده‌ دوم‌ هجري اهميت ويژه اي يافت. چنانکه گفته شد واژه‌ي يـوناني‌الاصل اقـليم و ترکيب هفت اقليم‌ در‌ آثار‌ دو سده آغازين اسلامي رواج دوره‌هاي پسين را نداشته و تاريخ‌گذاري اندک نمونه‌هاي يافت شده از‌ کاربرد‌ واژه در دو سده نخست بسيار پر مسأله و در عين حال تعيين‌ کننده‌ است‌.
در سخن از واژه، بايد گفت بـرخي از لغـويان عـرب متوجه غير عربي بودن ريـشه‌ي واژه‌ي اقـليم‌ بـوده اند ( ابن دريد، 377/3؛ جواليقي، ص 23 ). حمزه اصفهاني ورود آن به عربي‌ را‌ با واسطه‌ي زبان سرياني دانسته، و سرانجام ابوالفضل هروي به معني دقيق آن در زبان يوناني تـوجه‌ داشـته‌ اسـت ( ياقوت، 26/1 ). به هر حال واژه از طريق عربي وارد زبان‌ فـارسي‌ و بـرخي ديگر از زبانهاي منطقه شده است‌ ( نک‌: حسن‌ دوست، 116/1 ).
از نظر کاربرد واژه در‌ متون‌ اسلامي، بايد گفت اين کاربرد به وضوح از اواخـر سـده‌ي دوم قـابل مشاهده‌ است‌، اما يافتن نمونه‌هايي که بتواند‌ کاربرد‌ کهن‌تري را‌ نـشان‌ دهد‌، با دشواري جدي رو به روست‌. نمونه‌هايي‌ از اين دست، تنها متوني حديثي يا متوني با ساختار و کارکرد مـشابه‌ مـذهبيند‌ کـه تيکه بر آنها به عنوان‌ سندي تاريخي، نيازمند ارزيابي‌ دقيقي‌ از آنـهاست.
فـارغ از اين‌ احاديث‌ که در سطور بعد مستقلاً بدان پرداخته خواهد شد، کهن‌ترين کاربرد شناخته شده‌، عنوان‌ کـتابي از هـشام بـن محمد‌ کلبي‌ ( د 206‌ ق ) با ضبط « کتاب‌ الاقاليم ‌« است ( ابن نديم، ص 109‌ ) که‌ با تـوجه بـه روشـن نبودن موضوع آن از يک طرف و تأليف آن در اواخر‌ سده‌ دوم چندان نوري بر تاريکي نمي‌افزايد‌. ابن‌ نـديم ضـمن‌ بـرشمردن‌ آثار‌ کلبي، آنها را بر‌اساس موضوع طبقه‌بندي کرده و بدون توضيحي در ذيل عنوان موضوعي «کـتبه فـي اخبار البلدان» آورده‌ است‌ ( همانجا ).
نمونه اي ديگر که در زمان‌ بسيار‌ به‌ کاربرد‌ کـلبي‌ نـزديک اسـت، عبارتي‌ منقول‌ از ابوالعتاهيه ( د 211 ق ) شاعر نامدار عرب است. ابوالفرج اصفهاني در روايتي مسند در الاغاني چنين عـبارتي‌ را‌ بـه‌ نقل از ابوالعتاهيه و خطاب به مخارق يکي‌ از‌ معاصرانش‌ آورده‌ است‌: “جاء‌ أبو العتاهيه إلي بـاب مـخارق، فـطرقه و استفتح، فإذا مخارق قد خرج إليه، فقال له أبو العتاهيه: يا حسان هذا الإقليم، يا حـکيم أرض بـابل، اصبب في أذني‌ شيئاً يفرح به قلبي، و تنعم به نفسي” ( ابو الفـرج، ص 12339 ).
بـه هـر روي با پاي گرفتن نهضت ترجمه در اواخر سده 2ق و اوايل سده 3ق، آثار بطليموس نيز به عربي برگردانده شـد‌ ( ابـن‌ نـديم، همان اثر، ص 327 ـ 328 )، ولي به هر دليل ابن خردادبه، جغرافي‌دان ايراني که در حدود 232ق/847م کـتاب المـسالک و الممالک خود را پرداخته است، براي تبيين نظريه‌ي هفت‌ اقليم‌ بطلميوس به متن غير عربي کتاب وي ( اصـل يـوناني يا ترجمه سرياني ) مراجعه کرده است ( ابن خردادبه، ص 13-16 ). در آثار جغرافيايي عربي‌ در‌ نـيمه دوم سـده‌ي 3ق، سخن از‌ هفت‌ اقليم بطليموسي امري عادي بـه نـظر مـي‌رسد. جيهاني در کتاب المسالک و الممالک ( تأليف بين 279-295ق ) جـهان را بـه هفت اقليم بخش کرد و از‌ براي‌ هر اقليم اختري از‌ اختران‌ هفتگانه را قرار داد و به بـسط جـوانب نجومي و رياضي اقاليم پرداخت ( مـقدسي، ص 19 ـ 20 ). ابـن فقيه هـمداني جـغرافي‌دان ديـگر ايراني در کتاب البلدان خود ( تأليف حـدود 290ق ) بـه تفصيل به‌ بيان‌ حدود و ثغور هفت اقليم بطلميوسي پرداخت ( ابن فقيه هـمداني، ص 5 ـ 7 ) و در پي او ابـن رسته در الاعلاق النفيسه بر هفت اقـليم يوناني اشارتي داشت ( ابـن رسـته، ص 9 ). در شمار آثار يافت نشده‌ کـندي‌ فـيلسوف برجسته‌ي اسلامي ( د 258 ق ) نيز اثري با عنوان “رساله‌ي في ابعاد مسافات الاقاليم” نقش بـسته اسـت ( ابن نديم، ص 319‌ ). در اين دروه انديشه‌ي هـفت اقـليم چـنان در ميان مسلمانان گـسترش‌ يـافته‌ بود‌ که گاه بـازتاب آن بـه ادبيات آنان نيز راه يافته است. از نمونه‌هاي محدود مي‌توان به شعري ‌‌از‌ ابن رومي ( د 283 ق ) اشاره کـرد، آنـجا که سروده است:
يسعُ السبعه‌ي الأقـاليم طـُرّاً‌ *** و هو‌ فـي‌ إصـبعين مـن إقليم
( ابن رومي، ديـوان، بي ص ).
با وجود عنايت جغرافي‌نگاران اين دوره به هفت‌ اقليم بطليموسي، در شالوده‌ي تأليفات آنان اين تـقسيم نـقش به خصوصي ايفا نکرده‌ است و حـتي در بـرخي‌ از‌ آثـار جـغرافيايي دوره‌ي يـاد شده چون البـلدان يـعقوبي تنها در اين حد که سرزمين بغداد اقليم چهارم و اقليم مياني شمرده شود، از اقاليم هفتگانه سخن بـه مـيان آمـده است ( يعقوبي، ص 134‌ ).
در آثار جغرافيايي سده‌ي 4 ق نيز در کـنار سـخني کـه از هـفت اقـليم يـوناني به ميان آمده، کم اعتنايي خاصي بدان احساس مي‌شود و اين پديده مي‌تواند ناشي از پيشرفت روزافزون جغرافياي اسلامي‌ بوده‌ باشد. صور الاقاليم ابو زيد بلخي ( د 322 ق ) که از نخستين آثـار جغرافيايي جهان اسلام است، به هفت اقليم يوناني پايبندي در خور توجهي داشته است ( براي نسخه خطي، نک: بروکلمان‌، تاريخ‌ ذيل، 408/1 )، اما صور الاقاليم اصطخري ( د بعد 340 ق ) که بر پايه‌ي آن و به عـنوان گـامي در تکميل آن نوشته شده خود را از هفت اقليم يوناني رهانيده و با وجود‌ حفظ‌ عنوان اقاليم بر کتاب، نظام ديگري از اقليمها ارائه کرده که شمار آنها را به بيست رسانيده است ( کراچکوفسکي، 194-197 ). همين ويـژگي در اثـر تکميلي او با عنوان‌ مسالک‌ الممالک‌ نيز ديده مي‌شود.
در اواسط‌ سده‌، ابن‌ حوقل در سرآغاز کتاب صوره‌ي الارض به طور کلي عدم توجه خود را به اقـاليم سـبعه در تأليف کتاب يادآور شده‌، بـيان‌ مـي‌دارد‌ ( … و لم اقصد الاقاليم السبعه‌ي التي عليها قسمه‌ي الارض‌ … ) ( ابن‌ حوقل، مقدمه ) و پس از او مقدسي در مقدمه‌ي احسن التقاسيم با انتقاد از جيهاني در توجه مفرط به هفت‌ اقليم‌ يوناني‌، تـنها چـند برگي را به بيان حـدود و ثـغور اقاليم سبعه‌ در کتب پيشينيان اختصاص داده و خود در نگارش کتاب شيوه اي نو در تقسيم اقاليم در پيش گرفته است‌ (مقدسي‌، ص 19‌-20، 66-69؛ کراچکوفسکي، 218-198 ).
در آثار جغرافيايي دوره‌هاي متأخر‌ اسلامي‌ چون معجم البلدان ياقوت حموي ( د 626 ق ) و نزهه‌ي القلوب حـمدالله مـستوفي(د 750 ق ) تنها در سطح محدودي سخن‌ از‌ هفت‌ اقليم يوناني به ميان آمده است ( ياقوت، مقدمه؛ حمدالله مستوفي، ص 20 ـ 22‌ … ).

ارزيابي‌ احاديث‌ منتسب به اميرالمؤمنين (ع)

الف. خطبه اي از حضرت علي (ع) در بيزاري جستن از ظلم:

“و‌ الله‌ لو‌ أعطيت الأقاليم السـبعه‌ي بـما تحت أفـلاکها علي أن أعصي الله في نمله‌ي أسلبها جلب‌ شعيره‌ي ما فعلته …”. ( نهج البلاغه، خطبه 222 ). عبارات خطبه حاکي از آن است‌ کـه‌ اين‌ خطبه در صورت ثبوت صدور، بايد در دوره‌ي خلافت حضرت ( 35 ـ 40 ق ) ايراد شده‌ بـاشد‌ و مـخاطب آن قـاطبه‌ي مردم باشند. اين خطبه افزون بر نهج البلاغه در منابع‌ زير‌ آمده‌ و جز در مورد زيادت ياد شده، در قـسمت ‌مـورد استناد از خطبه، لفظ روايات از‌ همساني‌ برخوردار است:
الف. الامالي، تأليف ابوجعفر ابن بابويه ( ص 497 )؛ ب. اجـوبه مـسائل مـتفرقه‌، تأليف‌ سيد‌ مرتضي ( ص 140 )؛ ج. ربيع الابرار، تأليف جار الله زمخشري ( ص 1713 ـ 1714 )؛ د. التذکره الحمدونيه، تأليف ابن حمدون‌ ( ص 91‌ )؛ هـ‌. تـذکرهالخواص، تأليف سبط ابن جوزي ( ص 156 ).
از آن ميان، تنها روايت‌ ابن‌ بابويه داراي اسنادي متصل اسـت، بدين قرار:
“حدثنا عـلي بـن احمد بن موسي الدقاق، قال حدثنا‌ محمد‌ بن الحسن الطائي، قال حدثنا محمد بن الحسين الخشاب، قال حدثنا محمد‌ بن‌ محسن، عن المفضل بن عمر، عن الصادق‌ جعفر‌ بن‌ محمد، عـن أبيه، عن جده، عن آبائه‌، قال‌ قال أميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالب (ع). »
عبارتي از جاحظ در کتاب الحيوان به نظر‌ مي‌رسد‌ دستمايه اي از قطعه‌ي مرتبط با‌ اقاليم‌ از همين‌ خطبه‌ بوده‌ باشد، آنجا که آورده است: “ثـمّ‌ عـمّ‌ ذلک بين الصؤابه و الفراشه، إلي الأفلاک السبعه و ما دونها من الأقاليم السبعه”‌ ( جاحظ‌، الحيوان، ص 705).همچنين به نظر مي‌رسد‌ که بيت زير سروده‌ي مهيار‌ ديلمي ( د 428 ق ) نيز از آغاز‌ همين‌ خطبه الهام گرفته است:
مـطايا لأبـکار الکلام إذا مشي *** علي حَسَکِ السَّعدانِ منه‌ رديدُ‌
( مهيار ديلمي، ديوان، بي‌ص ).
درباره‌ دقاق‌ استاد‌ ابن بابويه، تنها‌ مي‌دانيم‌ که او از راويان‌ آثار‌ اماميه بوده است. ابن بايويه از او با “ترضي” يـاد کـرده ( ابن بابويه، مشيخه‌، ص 429‌، 534 ) و از طريق او از کليني‌ نقل‌ حديث کرده‌ است‌ ( همان‌ مأخذ، ص 534 ). بايد توجه‌ داشت که وي از محمد بن سنان نيز رواياتي نقل کرده است ( همان مأخذ، ص 428‌ ـ 429‌ ).
محمد بن حسن طـائي کـه ظـاهراً‌ راويي‌ اهل‌ ري‌ بوده‌ ( نـجاشي، ص 255 ) از‌ کـساني‌ چـون سهل بن زياد آدمي متهم به غلو(ابن بابويه، التوحيد، ص 380 )، علي بن عباس جزاذيني‌ متهم‌ به‌ غلو ( نجاشي، همانجا ) و محمد بـن حـسين خـشاب‌ ناشناخته‌(ابن‌ بابويه‌، الامالي‌، ص 497‌ ) روايت کرده است. در مـيان روات او نـيز جز دقاق، نام محمد بن يعقوب کليني ( نجاشي، همانجا ) و محمد بن عبدالجبار ( نجاشي، همان، ص 143، با ترديدي در صحت‌ سند ) آمـده اسـت.
از مـحمد بن حسين خشاب تا مفضل، سندي است که با مـلاحظه اسنادي موازي که در آن خشاب با واسطه محمد بن محصن ( گاه ضبط محسن ) از‌ يونس‌ بن ظبيان هم طبقه مـفضل نـقل حـديث کرده، اتصال آن تأييد مي‌گردد ( نک: ابن بابويه، علل، ص 12، 37، 188؛ همو، الامالي، ص 91، 263، 265، 605؛ راونـدي، ص 118، 202، 278 ). خـشاب‌ و محمد بن محصن در منابع رجالي اماميه ناشناخته اند، اما رابطه‌ي شاگردي محمد بن محصن از سويي با مـفضل بـن عـمر و از دگر سو‌ با‌ يونس بن ظبيان از سران‌ جريان‌ غلات، نشان از آن دارد که وي احـتمالاً بـا ايـن جريان مرتبط بوده است. در مجموع بايد گفت اين اسناد، در بخشي متضمن رجال‌ مجهول‌ و در بـخشي ديـگر مـتضمن‌ رجالي‌ است که با جريان غلو پيوستگي داشته اند.

ب. خطبه‌ي افتخار منتسب به اميرالمؤمنين (ع):

“… ثـم الفـتنه‌ي الغبراء، و القلاده‌ي الحمراء في عنقها قائم الحق، ثم أسفر عن وجهي بين أجـنحه‌ي الأقـاليم کـالقمر‌ المضيء‌ بين الکواکب …”. اين خطبه را حافظ رجب برسي با همين لفظ در مشارق انوار اليـقين آورده و آن را خـطبه‌ي الافتخار ناميده است. او همچنين يادآور شده است که راوي‌ اين‌ خطبه از‌ امام (ع) اصـبغ بـن نـباته است، اما اسنادي تا اصبغ به دست نداده است ( برسي، ص 260 ـ 262 ). ابن‌ شهر آشوب نيز در کـتاب مـناقب، ضمن بر شمردن خطبه‌هاي نامي‌ امام‌، از‌ خطبه اي با نام “افتخار” ياد کـرده اسـت ( ابـن شهر آشوب، مناقب، 47/2 ).
اين خطبه مجرد از اسناد ‌‌است‌ و امکان نقد اسنادي آن وجود ندارد. مروري بـر مـضامين خـطبه به روشني نشان‌ مي‌دهد‌ که‌ مضامين آن با آنچه انديشه‌هاي غلات خوانده مـي‌شود، پيـوستگي استواري دارد.

ج. خطبه تطنجيه منتسب به‌ اميرالمؤمنين (ع):

“… أنا صانع الأقاليم بأمر العليم الحکيم، أنا الکلمه‌ي التي بـها تـمت‌ الأمور و دهرت الدهور، أنا‌ جعلت‌ الأقاليم أرباعا، و الجزائر سبعا، فإقليم الجنوب مـعدن البـرکات، و إقليم الشمال معدن السطوات، و إقليم الصبا مـعدن الزلازل و إقـليم الدبـور معدن الهلکات …”. اين خطبه را حافظ رجب بـرسي بـا همين لفظ در‌ مشارق انوار اليقين آورده و آن را خطبه‌ي التطنجيه خوانده است. او يادي از راوي خطبه نکرده، امـا تـصريح نموده که ايراد خطبه در جـايي مـيان کوفه و مـدينه بـوده، امـا اسنادي تا‌ اصبغ‌ به دست نـداده اسـت ( برسي، ص 263 ـ 266؛ اشاره به نقل آن در المجموع الرائق، آقا بزرگ، الذريعه، 201/7 ).
ابن شهر آشوب در کـتاب مـناقب، در سخن از خطبه‌هاي مشهور امام‌، خطبه اي‌ بـه اين نام را ياد نـکرده اسـت ( ابن شهر آشوب، 47/2 ). اگر چـه بـرخي چون آقا بزرگ طهراني، به سبب عدم ذکر اين نام در فهرست خطبه‌هاي ابـن شـهر‌ آشوب‌،احتمال يکي بودن آن بـا خـطبه اقـاليم را مطرح ساخته اند ( آقـا بـزرگ، 201/7 )، اما چنانکه در سطور بـعد خـواهد آمد، اين احتمال با اطلاعاتي که ابن شهر آشوب درباره‌ي خطبه‌ اقاليم‌ داده سازگاري نـدارد.
ايـن خطبه‌ مجرد‌ از‌ اسناد است و امکان نـقد اسـنادي آن وجود نـدارد. مـروري بـر مضامين خطبه نيز بـه روشني نشان مي‌دهد که مضامين آن با‌ آنچه‌ انديشه‌هاي‌ غلات خوانده مي‌شود، پيوستگي استواري دارد.

د. خطبه لؤلؤه‌ مـنتسب‌ به اميرالمؤمنين (ع):

“… في عقبها قائم الحـق يـسفر عـن وجـهه بـين أجنحه‌ي الأقاليم بـالقمر المـضيء بين الکواکب الدريه‌ي ألا‌ و إن‌ لخروجه‌ علامات عشره‌ي أولها طلوع الکوکب ذي الذنب …”. اين خطبه‌ را خزاز قمي بـا هـمين لفـظ در کفايه‌ي الاثر آورده و آن را بخش پاياني خطبه اي دانسته کـه خـطبه‌ي اللؤلؤ‌ ه نـاميده‌ اسـت ( خـزاز قـمي، ص 213 ـ 216 ). او براي نقل اين حديث اسنادي‌ به‌ تفصيل آورده که از اين قرار است: “حدثني علي بن الحسين ابن منده، قال حدثنا محمد‌ بن‌ الحسن‌ الکوفي المعروف بأبي الحکم، قـال حدثنا اسماعيل بن موسي بن ابراهيم، قال‌ حدثني‌ سليمان‌ بن حبيب، قال حدثني شريک، عن حکيم بن جبير، عن
ابراهيم النخعي، عن علقمه‌ ابن‌ قيس‌، قال: خطبنا اميرالمؤمنين عليه السلام” ( خـزاز، ص 213 ).
سـليلي از عالمان سده‌ي 4 ق نيز در کتاب خود‌ با‌ عنوان کتاب الفتن، قطعه اي از خطبه لؤلؤه را آورده که در بردارنده بخش‌ مورد‌ نظر‌ در اين مقاله است. لفظ سليلي اين گونه است:
“… و في عنقها قائم الحق‌ ثـم‌ يـسفر عن وجه بين أصبحت الأقاليم کالقمر المضيء بين الکواکب الداري، ألا و إن‌ لخروجه‌ علامات‌ عشر فأولهن طلوع الکوکب المذنب …”. سليلي تصريح کرده که اين خـطبه 15 روز قـبل‌ از‌ خروج امام (ع) از بصره در آن شهر ايـراد شـده و آنچه پيش از‌ بخش‌ گزيده‌ شده آمده، ياد کرد خلفاي بني عباس بوده است ( ابن طاووس، الملاحم، ص 136، به نقل‌ از‌ فتن‌ سليلي ). گفتني است ابن شـهر آشـوب نيز در کتاب مناقب، ضـمن يـادکرد‌ خطبه‌هاي‌ مشهور امام، از خطبه اي با نام “اللؤلؤه” ياد کرده است ( ابن شهر آشوب، 47/2 ).
اين خطبه‌ نيز‌ مجرّد از اسناد است و امکان نقد اسنادي آن وجود ندارد. اين خطبه‌ با‌ خطبه‌ي افتخار در بـخش “و إنـي ظاعن‌ عن‌ قريب”‌ تا “ألا و إن لخروجه ( لخروجي ) علامات عشره‌ي “اشتراک‌ روشني در عبارت دارد و اين بخش از دو خطبه مأخذي واحد داشته است‌. با‌ اين حال بايد توجه داشت‌ که‌ مضامين خطبه‌ لؤلؤه‌ در‌ مقايسه بـا خـطبه‌ي افتخار، از آنـچه‌ انديشه‌هاي‌ غلات خوانده مي‌شود، نسبت به خطبه‌ي پيشين فاصله اي محسوس گرفته است. از‌ جمله‌ بايد به عبارت “انـه لخروجي علامات‌ عشره” درخطبه‌ي افتخار اشاره‌ کرد‌ که در خطبه‌ي لؤلؤه به‌ “إن لخـروجه عـلامات عشره” جايگزين شده است.

هـ. خطبه‌ي اقاليم منتسب به اميرالمؤمنين (ع):

از‌ متن‌ خطبه‌ي اقاليم تاکنون تحريري شناخته‌ نـشده اسـت‌. ابن شهر آشوب‌ در‌ فهرست خطبه‌هاي مشهور امام‌ (ع) در‌ کتاب مناقب، از خطبه اي با نام خـطبه‌ي الأقـاليم يـاد کرده ( ابن شهر آشوب، 47/2 ) و در‌ موضعي ديگر از همان کتاب توضيحي‌ درباره‌ي اين خطبه‌ آورده‌ است‌. تـوضيح او درباره مضمون‌ خطبه بدين مضمون است: “و ذکر في خطبه الأقاليم فوصف ما يـجري في کل إقليم‌ ثـم‌ وصـف ما يجري بعد کل عشر‌ سنين‌ من‌ موت‌ النبي‌( ص ) إلي تمام ثلاثه‌ و عشر‌ سنين من فتح قسطنطنيه و الصقالبه و الأندلس و الحبشه و النوبه و الترک و الکرک و مل و حيسل و تأويل و تاريس و الصين و أقاصي‌ مدن‌ الدنيا”‌ ( ابـن
شهر آشوب، 274/2 ). برخي از اين‌ مضامين‌، مانند‌ سخن‌ از‌ سقلاب‌ ( الصقالبه ) قسطنطنيه در خطبه تطنجيه نيز ديده مي‌شود،ولي غالب مضامين مورد اشاره‌ي ابن شهر آشوب در خطبه اقاليم، در متن شناخته شده از خطبه تطنجيه ديده‌ نـمي‌شود. بـه هر روي، به حسب مرسوم درباره‌ي نامگذاري خطبه‌هاي امام، ظاهراً بايد واژه‌ي “اقاليم” واژه اي کليدي در اين خطبه بوده باشد که زمينه‌ي نامگذاري گرديده است.
بر پايه فهرست‌ قديم‌ آستان قدس رضوي، تـحريري از مـتن خطبه اقاليم به ضميمه‌ي نسخه اي از نهج البلاغه، به گردآوري احمد بن يحيي بن احمد بن ناقه و خط محمد بن محمد بن محمد‌ بن‌ حسن بن طويل صفار حلي در کـتابخانه‌ي آسـتان قدس رضوي موجود است که کتابت آن به تاريخ 729ق انجام يافته است ( فهرست آستان‌ قدس‌، ج 1، بخش اخبار، ص 97؛ نيز آقا‌ بزرگ‌، 198/7 ).

و. مناجات منتسب به اميرالمؤمنين (ع):

“… الهي ان قصرت مساعينا عن استحقاق نـظرتک فـما قـصرت رحمتک بنا عن دفاع نـقمتک؛ الهـي انـک لم تزل‌ علينا‌ بحظوظ صنايعک منعما و لنا‌ من‌ بين الأقاليم مکرما و تلک عادتک اللطيفه‌ي في اهل الخيفه‌ي في سالفات الدهور و غابراتها و خـاليات الليـالي و بـاقياتها …”. اين مناجات را کفعمي در البلد الامين و نيز جنه‌ي الامـان نـقل کرده و بدون‌ آنکه‌ از مأخذ خود يادي بکند، متذکر شده که اين مناجات از امام حسن عسکري (ع) از طريق پدرانش از اميرالمؤمنين (ع) نـقل شـده اسـت. ( کفعمي، البلد الامين، ص 315؛ همو، جنه‌ي الامان، ص 373 ).
اين‌ مناجات مجرد‌ از اسـناد است و امکان نقد اسنادي آن وجود ندارد و متني بسيار بلند است، اما از حيث مضامين‌ با ديدگاههاي مشهور نزد شـيعه امـاميه هـمخواني دارد.

ارزيابي احاديث منتسب‌ به‌ امام‌ صادق و رضا (ع):

الف. حديث نخست از امام جـعفر صـادق (ع):

“الدنيا سبعه‌ي أقاليم: يأجوج و مأجوج و الروم و الصين و الزنج‌ و ‌‌قوم‌ موسي و أقاليم بابل”. اين حديث را تنها ابن بـابويه در کـتاب الخـصال آورده‌ است‌ ( 357/2‌ ). وي اسناد خود در نقل حديث را به اين صورت ضبط کرده اسـت: “حـدثنا ابـي‌، قال حدثنا سعد بن عبدالله، عن احمد بن محمد بن عيسي، عن ابي‌ يـحيي الواسـطي بـاسناده رفعه‌ الي‌ الصادق (ع)”.
راوي اين حديث ابو يحيي سهيل بن زياد واسطي از محدثان شيعه در سـده 3ق بوده و در اين روايت واسطه‌ي خود به امام صادق (ع) را ذکر نکرده است. رجال سند تـا‌ احـمد بـن محمد بن عيسي همه از محدثان شناخته شده اماميه اند و نقطه‌ي آغاز ترديد در اين اسناد ابـو يـحيي واسطي است. ابو يحيي از خانداني شناخته شده از اماميه برخاسته و نواده‌ي دختري‌ محمد بـن نـعمان صـاحب الطاق متکلم نامدار امامي است ( نجاشي، ص 192 ). از او روايتي رسيده که در بر دارنده‌ي نقدي تند به بـرخي از سـران غلات چون محمد بن بشير‌ و ابو‌ الخطاب است ( کشي، ص 302 ). روايت مشترک احـمد بـن مـحمد بن عيسي و احمد بن ابي عبدالله برقي از او ( طوسي، الفهرست، ص 81 ) نشان مي‌دهد که وي مورد توجه گـروههاي رقـيب‌ در‌ مـحافل محدثان قم بوده است، با اين حال در مقام نقد، برخي از ناقدان رجـال ـ ظـاهراً از بغداديان ـ او را “ثبت” نشناخته اند ( ابن غضائري، به نقل تفرشي، 362/2؛ نجاشي‌، همانجا‌ ). فارغ‌ از جايگاه رجالي سهيل، بايد‌ دانـست‌ کـه‌ اين حديث از سهيل واسطي معاصر امام حسن عسکري (ع) تا امام صادق (ع) بـا انـقطاع سند رو به روست. در ميان معدود‌ احاديث‌ بـر‌ جـاي مـانده از سهيل، عدم ياد کرد سند‌ اتصال‌ تـا مـعصوم توسط او نمونه‌هاي ديگري نيز دارد ( ابن بابويه، الخصال، 97/1؛ الاختصاص، ص
326 ).
از نظر مضمون حديث، بايد‌ تـوجه‌ داشـت‌ که اين حديث به آمـوزه اي ديـني اشاره نـدارد؛ تـفسيري درسـت‌ از تقسيمات اقاليم سبعه نزد جغرافي‌دانان يـونان و نـخستين جغرافي‌دانان مسلمانان نيز نيست. ترتيب سرزمينها در آن نيز از‌ نظمي‌ جغرافيايي‌ پيروي نمي‌کند، و ديـگر آنـکه عبارت “قوم موسي” اشاره به يـک قوم‌ و نه‌ سرزمين اسـت. ظـرايفي چون جدا ساختن يأجوج و مـأجوج بـه عنوان دو اقليم و نيز تعبير “اقاليم بابل”‌ به‌ صورت‌ جمع نيز در خور تأمل اسـت.

ب. حـديث دوم از امام جعفر صادق‌ (ع):

…قال‌ المـفضل‌: يـا سـيدي فما يصنع بالبيت؟ قـال: “يـنقضه و لا يدع منه الا القواعد التـي هـي اول‌ بيت‌ وضع‌ للناس ببکه‌ي في عهد آدم، و الذي رفعه ابراهيم و اسماعيل، و ان الذي بني بعدهم، لا‌ بناه‌ نبي و لا وصـي، ثـم يبنيه کما يشاء، و يغير آثار الظـلمه‌ي بـمکه‌ي و المدينه‌ي و العـراق‌ و سـائر‌ الاقـاليم‌، وليعهد من مسجد الکـوفه ي، و يبنيه علي بنائه الاول، وليعهد من القصر العتيق ملعون من‌ بناه”. ( خصيبي، ص 399 ).
اين بخشي از حديثي مـفصل بـه نقل از مفضل از امام‌ صادق‌ (ع) درباره‌ي ظـهور حـضرت مـهدي (ع) اسـت کـه در کتاب خصيبي اسـناد زيـر براي آن ارائه شده است‌: “حسين‌ بن حمدان الخصيبي، حدثني محمد بن اسماعيل و علي بن عبدالله الحسنيان، عـن‌ ابـي‌ شـعيب‌ محمد بن نصير، عن ابن الفرات، عـن مـحمد بـن المـفضل، [عـن المـفضل بن عمر] قال‌ سألت‌ سيد‌ ابا عبدالله الصادق (ع) ( خصيبي، ص 392 ). در نسخه‌ي چاپي از کتاب الهدايه، نام‌ مفضل‌ بن عمر از اسناد ساقط شده که با مقايسه با دو اسناد مشابه تـصحيح شده است‌. بايد‌ توجه داشت که بخشي از همين حديث به نقل از خصيبي در‌ دو‌ منبع ديگر نقل شده که در
آن‌ اسناد‌ به‌ صورت کامل آمده است. اسانيد ضبط شده‌ در‌ اين دو مأخذ عـبارتند از:
الف. حـسين بن حمدان، عن محمد بن اسماعيل‌ و علي‌ بن عبدالله الحسنيين عن ابي‌ شعيب‌ محمد بن‌ نصر‌ ( صحيح‌: نصير ) عن عمر بن الفرات عن‌ محمد‌ بن المفضل، عن المفضل بـن عـمر، قال سألت سيد الصادق (ع) ( حسن بن‌ سليمان‌، ص 179 ).
ب. روي في بعض مؤلفات اصحابنا‌، عن حسين بن حمدان‌، عن‌ محمد بن اسماعيل و علي بن‌ عبدالله‌ الحـسني عـن ابي شعيب محمد بن نـصير عـن عمر بن الفرات عن محمد‌ بن‌ المفضل، عن مفضل بن عمر‌، قال‌ سألت‌ سيد الصادق (ع) ( مجلسي‌، 53/1 ).
محمد بن مفضل راوي‌ از‌ مفضل، ظاهراً محمد بـن مـفضل بن عمر پسر اوسـت کـه در منابع رجالي بدون‌ آنکه‌ توضيحي درباره‌ي شخصيتش داده شود، در‌ زمره‌ي اصحاب امام‌ کاظم‌ و رضا‌ (ع) از او ياد شده‌ است ( طوسي، الرجال، ص 344، 366 ).
در ميان رجال سند، به جز محمد بن اسماعيل حسني‌ و علي‌ بن عـبدالله حـسني که تشخيص آنان‌ با‌ ترديد‌ رو‌ به‌ روست، ديگر رجال‌ سند‌ اعم از محمد بن نصير، عمر بن فرات و مفضل بن عمر و نيز در ميان رجال سند‌، به‌ جز‌ محمد بن اسماعيل حـسني و عـلي بن عـبدالله‌ حسني‌ که‌ تشخيص‌ آنان‌ با‌ ترديد رو به روست، ديگر رجال سند اعم از محمد بن نصير، عمر بـن فرات و مفضل بن عمر و نيز خصيبي مؤلف کتاب الهدايه، از شخصيتهايي هـستند کـه‌ بـه عنوان پيوستگان با انديشه‌ي غاليانه شناخته شده اند. درباره‌ي محمد بن مفضل تصريحي درباره مذهب در کتب رجال امـاميه ‌ديـده نمي‌شود.

ج. حديث سوم از امام جعفر صادق (ع):

قندوزي صاحب ينابيع‌ الموده‌ درباره‌ي امام صـادق (ع) آورده اسـت: “و أمـا الامام جعفر الصادق (ع) فهو الذي غاص في تياره و استخرج جواهره، و أظهر کنوزه، و فسر رموزه. و قد صـنف الخافيه في أسرار الحروف، و نقل عنه‌ أنه‌ کان يتکلم بغوامض الحقائق و هو ابـن سبع سنين؛ و هو الذي قـال: لقـد تجلي الله لعباده في کلامه و لکن لا يبصرون”. و بلا فاصله چنين‌ افزوده‌ است:
“و قد ذکر فيه‌ وزراء‌ الاقاليم السبعه و أمراءها و ما يتفق و يحدث لهم الي أن تقوم الساعه، و قال: نحن الجبال الرواسخ لا تحرکنا
الرياح العواصف”. ( قـندوزي، 216/3 ).
متن اين حديث‌ در‌ حد اشاره و تقطيع بر‌ جاي‌ مانده و مجرد از اسناد است و امکان نقد اسنادي آن نيز وجود ندارد.

د. مناظره‌ي امام رضا (ع) با عمران صابي:

“… فمنها ثمانيه و عشرون حرفا تدل علي لغـات العـربيه و من الثمانيه و العشرين‌ اثنان‌ و عشرون حرفا تدل علي لغات السريانيه و العبرانيه و منها خمسه احرف متحرفه في سائر اللغات. من العجم و الاقاليم و اللغات کلها وهي خمسه احرف تحرفت من الثمانيه و العـشرين حـرفا من اللغات فصارت‌ الحروف‌ ثلاثه و ثلاثين‌ حرفا”.
ابن بابويه در عيون اخبار الرضا (ع)، در ضمن روايتي بلند مشتمل بر مجموعه‌ي مناظرات امام رضا‌ (ع) با پيروان اديان گوناگون، اين بخش را نيز آورده اسـت ( عـيون‌، 153/2-154 ). اسنادي که ابن بابويه براي اين حديث به دست داده از اين قرار است: “حدثنا أبو محمد ‌‌جعفر‌ بن علي بن أحمد الفقيه القمي ثم الايلاقي، قال أخبرنا أبو محمد الحـسن‌ بـن‌ مـحمد‌ بن علي بن صدقه القـمي، قـال حـدثني أبو عمرو محمد بن عمر بن عبدالعزيز الأنصاري‌ الکجي، قال حدثني من سمع الحسن بن محمد النوفلي ثم الهاشمي، يقول لمـا‌ قـدم عـلي بن موسي‌ الرضا‌ (ع) علي المأمون أمر الفضل بـن سـهل أن يجمع له أصحاب المقالات …”(عيون، 154/1 ).
گفتني است نجاشي نيز به کتابي از حسن بن محمد بن سهل اشاره کرده که در بـردارنده‌ي مـجالس امـام رضا (ع) با پيروان اديان بوده و چنين اسنادي را براي روايت آن ارائه کـرده است: “أخبرناه أحمد بن عبدالواحد، قال حدثنا أبو عبدالله أحمد بن أبي رافع الصيمري، قال حدثنا‌ الحسن‌ بـن مـحمد بـن جمهور العمي عنه به” ( نجاشي، ص 37 ـ 38 ).
رجال سند تا ابو عمرو کـشي ( کـجي ) همه از محدثان شناخته شده اماميه اند و نقطه‌ي آغاز ترديد در اين اسناد شيخي‌ است‌ که مأخذ استماع کـشي بـوده و نـام او در اسناد برده نشده است. درباره‌ي حسن بن محمد نوفلي نيز بايد گـفت نـجاشي تـنها رجالي متقدم امامي است که از او‌ ياد‌ کرده و وي را ضعيف شمرده است ( همو، ص 37-38 ). سالهاي تولد و وفـات نـوفلي دانـسته نيست، اما بر اساس هر دو سند و روايت ابن جمهور و استاد کشي از او، مي‌توان‌ گمانه‌ زد‌ کـه نـوفلي تا دهه 60‌ از‌ سده‌ 3ق هنوز حيات داشته است. در اين صورت، اينکه او شاهد مستقيم مـناظره‌ي امـام رضـا (ع) بوده باشد نيز با ترديدي جدي رو‌ به‌ روست‌ و در عبارت وي نيز تصريحي بر اين امـر‌ ديـده‌ نمي‌شود.

ارزيابي اخبار غير حديثي در منابع حديث:

الف. سخنان عبدالمسيح از رؤساي مسيحي نجران:

“… و يـظهر الله عـبده‌ عـلي‌ الدين‌ کله فيملک مقاليد الأقاليم إلي بيضاء الصين …”.
ابن طاووس‌ در اقبال الاعمال، به نقل از دو کتاب: المـباهله تـأليف ابوالمفضل شيباني و عمل ذي الحجه تأليف ابن اشناس‌ داستاني‌ بلند‌ آورده که در آن حکايت رفـتن نـمايندگان پيـامبر ( ص ) به نجران و تفصيل‌ مذاکرات‌ آنان آمده است ( ابن طاووس، اقبال،324/2 ). عبارت ياد شده، قسمتي از سـخناني اسـت کـه عبدالمسيح‌ بن‌ شرحبيل‌ از سران مسيحي نجران درباره‌ي انتظارات هم مذهبانش درباره‌ي آمـدن پيـامبري در‌ آخر‌ الزمان‌ آورده است.
اين خبر فاقد اسناد است و مضامين آن نيز در اخبار ديگر تأييد‌ نشده‌ است‌. از نـظر مـتن، روايت در بسياري از بخشها داراي فضاي داستاني است و مبالغه‌هاي داستان‌ سرايان‌ در آن ديده مي‌شود.

ب. نامه‌ي موسي بن نصير به عبدالملک:

“… دارا ابن‌ دارا‌، فلما‌ قـتله الاسـکندر قـال: و الله لقد جئت الارض و الاقاليم کلها ودان لي أهلها، و ما أرض الا‌ وقـد وطئتها الا هذه الارض من الاندلس …”.
ابن عياش جوهري اين خبر‌ را‌ در‌ مقتضب الاثر نقل کـرده و اسـناد زير را براي آن ارائه کرده است:
“حـدثني أبـو القاسم‌ عـبدالله‌ بـن القـاسم البلخي، قال: حدثنا أبو مسلم الکـجي عـبدالله بن مسلم، قال‌: حدثنا‌ أبو‌ السمح عبدالله بن عمير الثقفي، قال: حـدثنا هـرمز بن حوران، قال: حدثنا فراس، عـن الشعبي‌، قال‌: ابن‌ عـبدالملک بـن مروان دعاني فقال: يا أبـا عـمرو ان موسي بن نصير‌ العبدي‌ کتب الي ـ و کان عامله علي المغرب ـ يقول: …” ( ص 43 ـ 44 ). موسي بن نـصير يـاد شده در‌ اينجا‌، فاتح مغرب و والي امـويان بـر آن ديـار ( د 97 ق ) است. وجه نـقل ايـن‌ داستان‌ در مقتضب الاثر از آن روسـت کـه‌ موسي‌ بن‌ نصير در نامه‌ي خود به عبدالملک مي‌نويسد‌، در‌ خلال فتوح اندلس به شهري در کـنار دريـاچه اي رسيده است که بر ديوار‌ آن کـتيبه اي وجود داشـته اسـت. ايـن‌ کتيبه‌ متضمن اشعاري‌ بـه‌ عربي‌ بوده که ذيل آن عباراتي است‌ که‌ از نظر ابن عياش جوهري با موضوع کتابش “نـص بـر ائمه اثنا‌ عشر” مرتبط بوده اسـت:
له مـقاليد أهـل‌ الارض قـاطبه *** و الاوصـياء له‌ أهـل‌ المـقاليد
هـم الخلائف اثنا عشره‌ حججا‌ *** من بعده الاوصياء الساده الصيد
حتـي يقوم بامر الله قائمهم *** من السماء إذا‌ مـا‌ بـاسمه نـودي
در سلسله اسناد‌ روايت‌، ظاهراً‌ حلقه‌ها از شخصيتهاي‌ اهـل‌ سـنتند. ابـومسلم کـجي از‌ مـحدثان‌ نـامدار و معتبر نزد اهل سنت است؛ عامر بن شراحيل شعبي نيز از مشهورترين تابعان‌ کوفه‌ است و فراس، اشاره به ابويحيي فراس‌ بن‌ يحيي همداني‌ راوي‌ شناخته‌ شده‌ي شعبي اسـت ( بخاري‌، 139/7 ). اما نامهاي جاي گرفته ميان اين ابومسلم و فراس بايد با تأمل نگريسته شوند. از‌ أبو‌ السمح عبدالله بن عمير الثقفي در‌ منابع‌ شيعه‌ و اهل‌ سنت‌ نشاني يافت نشد‌. نام‌ هرمز بـن حـوران در برخي اسانيد اهل سنت و شيعه ديده مي‌شود که در آن حلقه واسطه‌ ميان‌ عبدالله‌ بن داود خريبي و أبو عون است ( ابونعيم‌، 65/1؛ کوفي‌، 573/2؛ ابن‌ عساکر‌، 391/42 ) و در اسنادي روايت ابوصالح حنفي را به خريبي انتقال داده اسـت ( خـوارزمي، ص 84 )، اما در منابع رجالي يادي از او ديده نمي‌شود. ابن ماکولا که‌ در الاکمال از او ياد کرده، اطلاعش از داده‌هاي اسناد ابو نعيم تجاوز نکرده است 315/7 ).
از نظر متن، روايـت کـاملاً داراي فضاي داستاني است و مبالغه‌هاي داسـتان سـرايان در آن‌ مکرر‌ ديده مي‌شود.

نتيجه‌گيري:

از مجموع آنچه در بخش نقل و نقد اخبار گفته شد مي‌توان اخبار ناظر به اقاليم را در چند گروه طبقه‌ بندي کرد:
گروه اول: احـاديث مـسند يا‌ نيمه‌ مسند در مـنابع مـتقدم اماميه، شامل خطبه‌ي امام علي (ع) با مضمون “لو اعطيت الاقاليم”، حديث امام صادق (ع) با مطلع “الدنيا سبعه اقاليم”، و مناظره‌ي امام‌ رضا (ع) با عمران صابي. گروه‌ دوم‌: احاديث مجرد از سند در منابع مـيانه يـا متأخر، شامل خطبه لؤلؤه، خطبه اقاليم، مناجات اميرالمؤمنين (ع)، و حديث “وزراء الاقاليم” از امام صادق (ع)
گروه سوم‌: احاديث‌ منقول در کتب غلات‌، يا‌ داراي مضمون پيوسته با محافل غلات، شامل خطبه افتخار، خطبه تطنجيه و حديث خـصيبي از امـام صادق (ع). گـروه چهارم: اخبار داستاني غير حديثي، شامل خبر مباهله‌ي عبدالمسيح و نامه موسي بن نصير‌.
سه‌ گروه اخير از اخـبار چه بر اساس سنت نقد حديث و چه بر اساس روش‌هاي نـو در نـقد مـتون، در شرايطي نيستند که بتوانند براي اثبات رواج يک انديشه در دو‌ سده‌ي نخست اسلامي‌ مورد استناد قرار گيرند.
در ميان سـه ‌حـديث گروه نخست، حديث رضوي فارغ از نقدهاي استنادي تا‌ آن اندازه که به مقاله حـاضر مـربوط مـي‌شود، وضع روشني دارد‌. مي‌دانيم‌ که‌ مفهوم اقليم و اقاليم در سالهاي آخر سده‌ي دوم در ميان مسلمانان رواج يافته و بازتاب آن در بـازمانده‌‌هايي ‌‌از‌ آن سالها، چون نام کتاب هشام کلبي و عبارتي از ابوالعتاهيه ديده مي‌شود. البته‌ گفتني‌ اسـت‌ نه در حديث مناظره‌ي امـام رضـا (ع)، و نه در اين دو نمونه از کلبي و ابو العتاهيه‌، سخن، از مفهوم اقليم و اقاليم فراتر نرفته و هنوز رواج انديشه‌ي هفت اقليم در‌ اين سالها به ثبوت‌ نرسيده‌ است.
حديث منقول از امام صادق (ع) با مطلع “الدنيا سبعة اقـاليم”، افزون بر انقطاعي که در سند آن ديده مي‌شود، از حيث مضمون نيز با نقدي جدي رو به روست و آثار‌ اضطراب محتوايي در آن بارز است. خطبه‌ي علوي “لو اعطيت” در اين ميان وضع متفاوتي دارد. اين خطبه از آن حيث کـه در صـورت مفروض گرفتن صدور آن، بر کاربرد تعبير‌ “هفت‌ اقليم” در دوره‌ي خلافت آن حضرت ( فاصله سالهاي 35 ـ 40ق ) دلالت دارد، از ويژگي در خور توجهي برخوردار است و در عين حال از حيث
مضمون نيز از شهرت و مقبوليت قابل‌ توجهي‌ در طي قرون برخوردار بـوده اسـت. از حيث سلسله سند، در تنها اسناد شناخته شده اين روايت، نام مفضل بن عمر و برخي وابستگان احتمالي به مکتب او ديده مي‌شود‌ و از‌ حيث زبان، فارغ از دو تعبير اقاليم و افلاک، زبان روايت زبـاني کـهنه و قابل تطبيق با نيمه اول قرن نخست هجري است. در مجموع بايد گفت اظهار نظر روشن‌تر درباره‌ اين‌ خطبه‌ مستلزم پژوهشي ويژه است که‌ در‌ آن‌ افزون بر مسائل اسنادي، مسائل مـتني خـطبه و از جـمله امکان نقل به معنا در آن نـيز بـايد مـورد بررسي قرار گيرد‌.
در‌ هر‌ صورت، با قائل شدن به صحت صدور اين‌ خطبه‌، بايد پذيرفت که مدتها قبل از عصر ترجمه و در زمـاني پيـش از سـال 40ق، نه تنها مفهوم اقليم، بلکه‌ انديشه‌ي “هفت‌ اقـليم” آن انـدازه براي مخاطبان عمومي حضرت آشنا بوده که‌ در خطبه اي با مخاطب عام، بدون توضيحي مورد اشاره قرار گيرد.
منابع تحقيق:
ـ قـرآن کـريم.
ـ آقـا بزرگ طهراني، محمد‌ محسن‌، الذريعه‌ي الي تصانيف الشيعه ي، بيروت، 1983م.
ـ ابن بـابويه، محمد بن علي، الامالي‌، تهران‌، 1362ش.
ـ ــــــــــــــــــــــ، التوحيد، به کوشش هاشم حسيني تهراني، تهران، 1387ق/1967م.
ـ ـــــــــــــــــــــــ، الخصال، به کوشش علي‌ اکبر‌ غـفاري‌، قـم، 1362ش.
ـ ـــــــــــــــــــــــ، عـلل الشرايع، نجف، 1385ق/1966م.
ـ ابن بابويه، محمد بن‌ علي‌، عيون‌ اخبار الرضا (ع)، بـيروت، 1404ق.
ـ ـــــــــــــــــــــــ، «مـشيخه‌ي الفقيه»، همراه ج 4 من لا يحضره الفقيه، قم، 1413ق.
ـ ابن‌ حمدون‌، محمد بن حسن، التذکره‌ي الحمدونيه ي، ضمن الموسوعه‌ي الشـعريه ي، المـجمع الثـقافي، 2003م.
ـ ابن حوقل، محمد‌، صوره‌ي الارض، به کوشش کرامرس، ليدن، 1938 ـ 1939م.
ـ ابن خردادبه، عبيدالله، المـسالک و المـمالک، بـه‌ کوشش‌ دخويه‌، ليدن، 1889م.
ـ ابن دريد، محمد بن حسن، جمهره‌ي اللغه ي، حيدرآباد دکن، 1345ق.
ـ ابن رسـته‌، احـمد‌ بـن عمر، الاعلاق النفيسه ي، به کوشش دخويه، ليدن، 1891م.
ـ ابن رومي، علي بن‌ عباس‌، ديوان‌، ضـمن المـوسوعه‌ي الشعريه ي، المجمع الثقافي، 2003م.
ـ ابن شهر آشوب، محمد بن علي، مناقب آل ابي‌ طالب‌، قـم، 1379ق.
ـ ابـن طـاووس، علي بن موسي، اقبال الاعمال، به کوشش جواد‌ قيومي‌، قم‌، 1414ق.
ـ ــــــــــــــــــــــــــ، الملاحم و الفتن، نجف، 1398ق/1978م.
ـ ابـن عـساکر، علي بن حسن، تاريخ مدينه‌ي دمشق‌، به‌ کوشش‌ علي شيري، بيروت/دمشق، دار الفـکر، 1415ق/1995م.
ـ ابـن عـياش جوهري، احمد‌ بن‌ محمد، مقتضب الاثر، قم، 1379ق.
ـ ابن فقيه همداني، احمد بن محمد، البلدان، بـه کـوشش دخويه، ليدن‌، 1885‌م.
ـ ابن ماکولا، علي بن هبه‌ي الله، الاکمال، بيروت، 1411ق.
ـ ابن نديم، مـحمد‌ بـن‌ اسـحاق، الفهرست، به کوشش رضا تجدد، تهران‌، 1393‌ق/1973‌م.
ـ ابوريحان بيروني، محمد بن احمد، التفهيم، به‌ کوشش‌ جـلال الديـن هـمايي، تهران، 1362ش.
ـ ابو الفرج اصفهاني، علي بن حسين، الاغاني، ضمن‌ الموسوعه‌ي الشعريه ي، المـجمع الثـقافي، 2033م.
ـ ابو‌ نعيم‌ اصفهاني، احمد‌ بن‌ عبدالله‌، حليه‌ي الاولياء، قاهره، 1351ق/1932م.
ـ الاختصاص‌. منسوب‌ به شيخ مفيد، به کـوشش عـلي اکبر غفاري، قم، منشورات جماعه‌ي المدرسين‌، بي‌تا‌.
ـ اصطخري، ابراهيم بن محمد، کـتاب الاقـاليم‌ چاپ تصويري، به کوشش‌ مولر‌، گوتا، 1839م.
ـ اصـطخري، ابـراهيم بـن‌ محمد‌، مسالک الممالک، به کوشش دخويه، ليـدن، 1927م.
ـ اوسـتا، بخشهاي گوناگون گاهان، يسن‌ها، يشت‌ها‌، ويسپرد‌، ونديداد.
ـ بخاري، محمد بن اسماعيل‌، التاريخ‌ الکـبير‌، حـيدرآباد دکن، 1398‌ق/1978‌م.
ـ برسي، رجب، مشارق انـوار‌ اليـقين‌، به کـوشش عـلي عـاشور، بيروت، 1419ق.
ـ پورداود، ابراهيم، هفت کشور، به ضـميمه‌ي ويـسپرد، تهران‌، 1357‌ش.
ـ تفرشي، مصطفي، نقد الرجال، تهران، 1318‌ق.
ـ تنوير‌ المقباس من‌ تفسير‌ ابن‌ عـباس، در حـاشيه‌ي الدر‌ المنثور سيوطي، قاهره، 1314ق.
ـ جاحظ، عمرو بـن بحر، التربيع و التدوير، دمـشق، 1955م.
ـ ــــــــــــــــــــ، ضـمن الموسوعه‌ي الشعريه ي، المجمع الثقافي، 2003م.
ـ جـواليقي، مـوهوب بن‌ احمد‌، المعرب‌، به‌ کوشش‌ احمد محمد شاکر‌، قاهره‌، 1360ق/1942م.
ـ جيهاني، ابوالقاسم، اشکال العـالم، تـرجمه علي بن عبدالسلام کاتب، تـهران، 1368ش.
ـ حـسن بـن سليمان‌ حلي‌، مـختصر‌ بـصائر الدرجات، نجف، 1369ق/1950م.
ـ حسن دوسـت‌، مـحمد‌، فرهنگ‌ ريشه‌ شناختي‌ زبان‌ فارسي، زير نظر بهمن سرکاراتي، تهران، 1383ش.
ـ حمدالله مستوفي، نزهه‌ي القـلوب، بـه کوشش گ. لسترنج، ليدن، 1331ق/1913م.
ـ خزاز قمي، عـلي بـن محمد، کـفايه‌ي الاثـر، قـم، 1401ق.
ـ خصيبي‌، حسين بن حـمدان، الهدايه‌ي الکبري، بيروت، 1406ق/1986م.
ـ خطيب بغدادي، احمد بن علي، تاريخ بغداد، قاهره، 1349ق.
ـ خوارزمي، موفق بن احـمد، المـناقب، به کوشش مالک محمودي، قم، 1411ق.
ـ ديـنوري، ابـوحنيفه‌، الاخـبار‌ الطـوال.
ـ راونـدي، سعيد بن هـبه‌ي الله، قـصص الانبياء، به کوشش غلامرضا عرفانيان، مشهد، 1409ق.
ـ زمخشري، محمود بن عمر، ربيع الابرار، ضمن الموسوعه‌ي الشعريه ي، المـجمع الثـقافي، 2003م.
ـ سـبط ابن جوزي‌، يوسف‌ بن عبدالرحمن، تذکره‌ي الخـواص، نـجف، 1383ق/1964م.
ـ طـبرسي، فـضل بـن حـسن، مجمع البيان، صيدا، 1333ق.
ـ طوسي، محمد بن حسن، الرجال، به کوشش محمد‌ صادق‌ آل بحر العلوم، نجف، 1381‌ق/1961‌م.
ـ ـــــــــــــــــــــ، الفهرست، به کوشش محمد صادق آل بحر العلوم، نجف، 1356ق.
ـ فهرست کتب کتابخانه مـبارکه آستان قدس رضوي، جلد 1، به کوشش او کتابي، مشهد‌، 1305ش.
ـ قندوزي، سليمان بن ابراهيم‌، ينابيع‌ الموده ي، به کوشش جمال الشرف حسيني، قم، 1416ق.
ـ کشي، محمد بن عمر، معرفه‌ي الرجال، اختيار طوسي، به کـوشش حـسن مصطفوي، مشهد، 1348ش.
ـ کفعمي، ابراهيم، البلد الامين، چاپ سنگي ( ايران )، 1382‌ق.
ـ ــــــــــــــ‌، جنه‌ي الامان ( مصباح )، تهران، 1321ق.
ـ کوفي، محمد بن سليمان، مناقب اميرالمؤمنين (ع)، به کوشش محمد باقر محمودي، قم، 1412ق.
ـ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بـيروت، 1403ق/1983م.
ـ مـرتضي، علي بن حسين، «اجوبه‌ي مسائل‌ متفرقه‌ي ‌»، رسائل الشريف‌ المرتضي، مجموعه سوم، به کوشش احمد حسيني، قم، 1405ق.
ـ مسعودي، علي بن حسين، التنبيه و الاشراف، قـاهره، 1357‌ق/1938م.
ـ ـــــــــــــــــــــــ، مـروج الذهب، به کوشش يوسف اسـعد داغـر، بيروت، 1385ق/1966‌م.
ـ مقدسي‌، محمد بن احمد، احسن التقاسيم، بيروت، 1408ق/1978م.
ـ مهيار ديلمي، ديوان، ضمن الموسوعه‌ي الشعريه ي، المجمع الثقافي، 2003‌م.
ـ ‌‌مينوي‌ خرد، ترجمه احمد تفضلي، تهران، 1348ش.
ـ نجاشي، احـمد بـن علي، الرجال، به کـوشش‌ مـوسي‌ شبيري‌ زنجاني، قم، 1407ق.
ـ نهج البلاغه.
ـ ياقوت حموي، معجم البلدان، ليپزيک، 1866م.
ـ يعقوبي، احمد بن اسحاق‌، البلدان، به کوشش دخويه، ليدن، 1892م.
ـ ـــــــــــــــــــــــ، التاريخ، بيروت، 1397ق/1960م.
ـ Brockelmann, C. , Geschichte der arabischen Litteratur, Supplement, Leiden, 1943 – 1949.
ـ Danak-u Mainyo Khard, Pahlavi, pazand and Sanskrit texts, ed. T. D. Anklesaria, Bombay, 1913.
ـ Liddell, H. & R. Scott, A Greek-English Lexicon, Oxford, 1864.
ـ Muller, F. & H. Thiel, Beknopt Grieks-Nederlands Woordenboek, Batavia, n. d.
ـ Paulys Realencyclopädie der classischen Altertumswissenschaft,ed. Georg Wissowa, Stuttgart, 1958 – 1978.
-Крачковский, И. Ю., Арабская географическая литература, Избранные сочинения, тom IV, 1957.
ـ Η Καινή Διαθήκη, London, 1949.

منبع  : احمد پاکتچي ؛استاديار دانشگاه امام صادق (ع) ؛ مجله‌ي مطالعات اسلامي، شماره 6 و 66، ص 17 تا 42