امام على(ع) ، استضعاف و استکبار

امام على(ع) ، استضعاف و استکبار

استضعاف و استکبار از باب استفعال است، استضعاف در لغت با مشتقات مختلف آن در معانی، ناتوانی، ناتوان اعم از جسمی و نظری و فکری استعمال شده است. استکبار و کبر نیز با مشتقات مختلفش در معانی افزایش، بزرگی و خود بزرگ بینی است.[۱]

استضعاف در قرآن

لفظ استضعاف، به شکل اسم و فعل، پانزده بار در قرآن آمده است:

۱ – سلب قدرت

هنگامی که موسی برای گرفتن وحی به کوه طور رفت، هارون را جانشین خود در قوم بنی اسرائیل کرد. سامری که از طبیعت بنی اسرائیل برای گرایش به بت پرستی آگاه بود از گردآوری زور و زیورهایشان گوساله ای زرّین ساخت که بانگ برمی آورد، و بنی اسرائیل در غیبت موسی به پرستش آن پرداختند، هارون نتوانست آنان را از چنین کاری بازدارد. چون موسی به نزد قوم خود بازگشت، با دیدن چنین واپس گرایی سخت به خشم آمد و الواح را که بر روی آنها وحی را نقش کرده بود بر زمین کوفت و ریش برادرش هارون را گرفته به سوی خود کشید و او را مسئول این فاجعه دانست، هارون گفت:

«قال ابن امّ انّ استضعفونی و کادوا یقتلوننی فلا تشمت بی الاعداء و لا تجعلنی مع القوم الظالمین»[۲] پسر مادرم، بی گمان آن مردم مرا ناتوان ساختند و نزدیک بود مرا بکشند، پس (با این کارت) دشمنان را شاد مکن، و مرا در کنار ستمگران مگذار.»

مراد، عدم قدرت شخص بر انجام وظیفه است خواه هارون تلاش جسمانی به کار برده خواه نبرده باشد، بی اعتنایی آن مردم به هارون و نافرمانی از دستور او، به ناتوانی انداختن و ضعیف خواستن وی است.

بنابراین، استضعاف در این مورد، نه ناتوانی در اندیشه و خرد است، و نه ناتوانی در جسم، و نه کوتاهی کردن در کار و تلاش است، بلکه ناتوان شدن از انجام وظیفه در موردی خاصّ، مانند نهی از منکر، بوسیله مردمی نادان و برانگیخته شده از سوی قدرت طلبی است که از موقعیت مردمی موسی دچار حسادت شده،

خواسته است بدین وسیله مردم را گرد خود بکشاند که موضوعی است جداگانه از موضوع تحقیق حاضر در آیه ۹۱ سوره هود نیز «ضعیفا» به معنای فوق استعمال شده است.

۲ – نداشتن راه و چاره

یکی دیگر از معانی استضعاف، نداشتن هیچ راه گریز از ستم و وسیله بیرون آمدن از تنگنا و چاره سازی در برابر دشواریها است. این دسته از مستضعفان خود وظیفه ای بر دوش ندارند، لیکن دیگران که چنین وضعی ندارند موظّف و مکلّف هستند که از هر راهی شده، بویژه با پیکار، به رها ساختن آنان دست یازند:

«و مالکم لا تقاتلونَ فی سبیل اللّه و المستضعفینَ مِنَ الرّجال و النّساء و الولدانِ الّذینَ یقولونَ ربّنا أَخرجنا من هذهِ القریهِ الظّالم أهلُها وَاجعَل کنا من لدنک وَلیا وَاجعَل لَنا من لَدُنک نصیرا[۳] شما را چه شده است که در راه خدا، و (در جهت رهایی بخشیدن) مستضعفان (اعم) از مردان و زنان و فرزندان (ناتوانی) پیکار نمی کند که می گویند: پروردگارا ما را از این آبادی که مردمش ستمگرند بیرون ببر، و از جانب خود سرپرستی برای ما قرار ده، و از جانب خودت یاوری برای ما تعیین کن.»

این دسته از زنان و مردان و کودکان به ناتوانی افتاده، ستم و ستمگر را درک می کنند و می شناسند، و نیز می دانند که تنها چاره گرفتاریشان بیرون رفتن از آن آبادی است، لیکن راه و چاره ای برای بیرون رفتن ندارند و نمی یابند، از این رو دست دعا به درگاه پروردگار برداشته از او می خواهند که سرپرستی و رهبری و یاوری برای نجاتشان قرار دهد.

۳ – عدم موقعیت اجتماعی

قبایل ناتوان و پراکنده عرب پیش از اسلام پیوسته در معرض تاخت و تاز خودی و بیگانه بودند، و داشتند از روی زمین ناپدید می شدند که بعثت پیامبر اکرم(ص) آنان را نجات داد و به صورت امّتی به هم پیوسته و نیرومند درآورد. قرآن با اشاره به همین موقعیت است که می فرماید: «و اذکروا إذْ انتم قلیلٌ مستضعفون فی الارض تخافون أنْ یتخطّفکمُ النّاس فآواکمْ و أیدکم بنصرهِ و رزَقَکم مِن الطّیباتِ لعلّکم تشکرون؛[۴] و هنگامی را به یاد آرید که شما در زمین گروهی اندک به ناتوانی افتاده بودید، می ترسیدید که مردم شما را بربایند، پس [خدا] شما را پناه داد، و به یاری خود شما را نیرومند گردانید، و از پاکیزه ها به شما روزی داد باشد که سپاس گزارید.»

۴ – فقدان ایمان تحقیقی

برخی از افراد ـ که شمار اکثریت را دارند ـ برای ایمان آوردن به چیزی، چه حقّ باشد و چه باطل، چشم به شخصیت های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و علمی دوخته اند، و هرچه بدانان دستور دهند چشم بسته و نیندیشیده می پذیرند و از آنان پیروی می کنند، و چون این گونه ایمانها و پیرویها سرانجام سوئی دارد، در هنگام دیدن خطر و چشیدن کیفر، هر کدام از پیروی کنندگان و پیشوایان، مسئولیت را به گردن دیگری می اندازند، لیکن این کار هم هیچ نتیجه ای برایشان ندارد و از دچار شدن به کیفر این جهانی و سقوط از سطح والای انسانی، و کیفر آن جهانی و فرو افتادن در ژرفای دوزخ نجاتشان نمی دهد:

«و برزو اللّه جمیعا فقال الضُّعفاءُ للّذینَ استکبروا إنّا کنّا لَکم تَبَعا فَهَلْ أنتُمْ مُغْنُونَ عنّا من عذابِ اللّه منْ شی ءٍ قالوا لو هدانا اللّه لهدیناکمْ سَواءٌ علینا أَجَزِعْنا أَمْ صبرنا ما لَنا مِنْ محیصٍ؛[۵] و همگی برای (حسابرسی) خدا نمایان می شوند؛ پس ناتوانان به آنان که بزرگی فروختند می گویند: ما پیرو شما بودیم، آیا شما چیزی از عذاب خدا را از ما برطرف کننده هستید؟ گویند: اگر خدا ما را ره نموده بود بدون شک ما هم شما را هدایت می کردیم. چه بیتابی کنیم و چه پایداری ورزیم (فرود آمدن کیفر) بر ما یکسان است، هیچ راه گریزی نداریم.»

۵ – استضعاف مؤمنان ناوابسته

هنگامی که پیامبری در میان مردم برانگیخته می شد، نخستین کسانی که به وی ایمان می آوردند مردم ناوابسته بودند. ناوابستگی به قدرت، ریاست، ثروت، و حتی دانش. زیرا این گروه ها و شخصیت ها هر یک به گمان از دست رفتن آنچه در اختیار دارند به مخالفت برمی خاستند. لیکن کسانی که به هیچ کدام از این ابزارها وابستگی نداشتند، بر پایه فطرت خداجویی و سرشت حقیقت خواهی خویش ایمان می آوردند؛ آنگاه آن شخصیت های مستکبر از توده های مستضعف می پرسیدند که آیا شما تحقیق کرده و دانسته اید که این شخص پیامبر است و راست می گوید که از جانب پروردگار آمده است که شما به وی گرویده اید؟ این شخصیت ها همگی می دانستند که او راست می گوید و از جانب پروردگار آمده است، لیکن چون تصدیق این ادّعا باعث می شد که منافع خود را از دست بدهند، قیافه عالمانه و روشنفکرمآبانه ای به خود گرفته از توده مردم ـ که از دید آنان ناتوان در قدرت و ثروت و دانش بودند ـ می پرسیدند که چرا بی آنکه از ما بپرسید خودسرانه ایمان آورده اید؟ ما باید پس از تحقیق و بررسی و آزمایش آن شخص، اگر به یقین می رسیدیم که او پیامبری فرستاده از سوی پروردگار خویش است، به شما اجازه ایمان آوردن می دادیم. آن مردم می گفتند: هرچه هست، ما به پیامی که آورده است ایمان آورده ایم، و به جنبه های علمی و روشنفکرانه آن هم کار نداریم، پیام او رهایی بخش ما است؛ و مستکبران می گفتند: ما هم به همان پیام و همان چیزی که شما را از دنباله روی ما رها می کند کافریم؛ یعنی حقیقت را می بینیم و می دانیم، لیکن آن را نادیده می گیریم، زیرا همین حقیقت به زیان ما تمام شده است:

«وَ الی ثمود اخاهم صالِحا… قال الملاُ الّذینَ استکبروا من قومه للّذین استضعفوا لمن آمن منهم أتعلمون أنَّ صالحا مُرسلٌ مِن ربّه قالوا إنّا بما أُرسلَ به مؤمنون، قال الّذین استکبروا إنّا بالّذی آمنتمْ بهِ کافرون».[۶]

استکبار در قرآن

لفظ استکبار به شکل اسم و فعل و زمان های مختلف، ۴۷ بار در قرآن استعمال شده که اینجا به عناوین آن بسنده می شود.

۱ – استکبار ابلیس از سجده به آدم، (بقره/ ۳۴ و ۷۳).

۲ – استکبار افراد و اقوام در برابر پیامبران، (زمر/ ۵۹).

۳ – استکبار برخاسته از جهل و ناآگاهی، (جاثیه/ ۳۱، فرقان/ ۲۱ و منافقون/ ۵).

۴ – استکبار برخاسته از خواسته های پست نفسانی، (بقره/ ۸۷).

۵ – استکبار برای نگاهداشت موقعیت برتر، (النازعات/ ۱۸ ـ ۲۴؛ یونس/ ۷۵؛ مؤمنون/ ۳۹ و قصص/ ۳۸).

کبر و استکبار از دیدگاه امام(ع)

امیرالمؤمنین(ع) واژه کبر را چنین توصیف می کند:

۱ – الکبرُ شرُّ العُیوبِ[۷] بزرگی فروختن از همه عیب ها بدتر است.

۲ – الکبرُ مصیدهُ إِبلیسَ العُظمی[۸] بزرگی فروختن دام بزرگتر ابلیس است.

و در نهج البلاغه (ط ۱۹۲) چنین آمده است:

«فاللّه اللّه فی عاجِلِ البغی، وَ آجلِ و خامهِ الظُّلم، و سُوءِ عاقبهِ الکبر، فَانَّها مصیدهُ ابلیسَ العُظمی، و مکیدتُهُ الکبری…»: خدای را خدای را (پروا گیرید) درباره نتیجه کیفر فوری و سریع سرکشی، و آینده شوم ستمگری و بدسرانجامی بزرگی فروختن، زیرا همگی دام بزرگتر ابلیس، و جایگاه سترگ تر نیرنگ و فریب او است.

در این تعریف امیرالمؤمنین کبر یا بزرگی فروختن را دام بزرگتر و جایگاه فریفتن ابلیس می داند؛ زیرا شخصی که خود را بزرگ می بیند و برتر از دیگران می پندارد، جایگاه انسانی خود را از دست داده است، و فطرت خداجوی و یکتاپرست خویش را با پنداری نادرست آلوده کرده است و در این جا است که شیطان بر وابستگانِ به خود چیرگی می یابد: «هنا لک یستولی الشیطانُ علی أولیائه»،[۹] و مصداق گفته ابلیس قرار می گیرد که گفت: «فبعزَّتک لاغوینَّهُم أجمعینَ، الاّ عبادک مَنهُمُ المُخلصین»[۱۰] شخص متکبر از ابلیس پیروی کرده است، و همان حالت را به خود گرفته است؛ در نتیجه دامگه مناسبی و وسیله فریبی برای شیطان می گردد.

۳ – الکبر خلیقهٌ مُردِیهٌ، مَن تکثَّر بِها قَلَّ[۱۱] بزرگی فروختن خویی است نابودکننده، هرکس خود را با آن بسیار نشان دهد کم (ارزش) می شود. این حکمت نیز حقیقتی ژرف است، زیرا انسان در جهان آفرینش جایگاهی ویژه دارد، که اگر در جایگاه خود بماند ارزش خود را حفظ می کند، و هرچه بیشتر فروتنی نشان دهد بر ارزش او افزوده می شود، لیکن چون از جایگاه خود به در رود و افزون خواهی پیشه کند و خواستار عزّت و ارج بیشتری گردد، چون حرکتی ضدتکاملی و ناحقّ در پیش گرفته است، نه تنها به بیشی دست نمی یابد، به کمی نابود می شود، و همچنان ارزش انسانی او رو به کاستی می گذارد تا اینکه نابود شود و هیچ نشانی از انسانیت در او نماند.

هشدار از کبر

امیرالمؤمنین(ع) کبر را با چهره های گوناگونش می شناساند، و مردم را آن برحذر می دارد:

۱ – «احذر الکبر، فَانّهُ رَأسُ الطُّغیانِ و معصیهُ الرّحمانِ»[۱۲] از بزرگی فروختن بپرهیزید که آن سرآغاز سرکشی و نافرمانی از پروردگار مهربان است. زیرا چنین حالتی باعث می شود که انسان پرچم سرکشی از نظام انسانی را برافرازد، و از فرمان پروردگار مهربانی بیرون رود که همه کرامتها و ارزش های انسانی را به او بخشیده است.

۲ – إیاک و الکبرَ! فانّهُ أَعظمُ الذُّنوبِ و ألامُ العُیوبِ وَ هوَ حُلیهُ إبلیسَ»[۱۳] ترا از بزرگی فروختن هشدار می دهم! زیرا بزرگی فروختن از هر گناهی بزرگتر، و از هر عیبی فروتر است، و زیور پوشاک ابلیس می باشد.

از آنجا که بزرگی فروختن انگیزه گناهان است، لذا از هر گناهی بزرگتر به شمار می رود، و چون متکبر می پندارد که با گرفتن چنین حالتی توان آن را دارد که عیب های خود را بپوشاند و پستی خود را برتری نشان دهد، در نتیجه آن حالت تصنّعی به زشت ترین و پست ترین شکلی خود را می نمایاند، زیرا این ابلیس بود که در برابر ارزشهای خداداده آدم زیبایی و زیوری نداشت، پوشش ناراست و بی اندام را بر خود پوشید تا خود را برتر نشان دهد.

۳ – واسْتعیذُوا باللّه من لواقح الکبر، کما تستعیذُونَهُ مِن طوارق الدّهرِ[۱۴]: از عوامل زاینده بزرگی فروختن خواستار پناهنده شدن به خدا شوید، همانگونه که از پیشامدهای شبیخون زننده روزگار از او پناه می جویید.

پیشامدهای ناشناخته و ناگهانی روزگار را می توان شناخت و خود را از فرآیند بدِ آنها در پناه رحمتِ آگاهی بخشِ خدا قرار داد؛ برای اینکه امکان دور نگاه داشتنِ از عوامل زاینده و زمینه های فراهم سازنده بزرگی فروختن و خودبزرگ دیدن را نیز به دست آوردیم، باز هم باید به پیشگاه صاحب کبریایی حقیقی پناه ببریم و با آگاه شدن از آن عوامل و زمینه ها، خود را از گرفتار شدن در دامهای رنگارنگ و گوناگون آن خوی در امان نگاه داریم.

پیامدها و فرایندهای کبر

کبر تنها به زشت کردن و پست و فرومایه ساختن دارنده خود بسنده نمی کند، بلکه پیامدهای دیگری نیز به دنبال می آورد:

۱ – نابودی شرف: «آفهُ الشّرفِ الکبرُ[۱۵] گزند بزرگی خود بزرگ بینی است.

۲ – آفت خرد: «شرّ آفات العقل الکبر[۱۶] بدترین گزند برای خرد، بزرگی فروختن است.

۳ – ناسزا گفتن: «ثمرهُ الکبرِ المسبّه»[۱۷] فرایند بزرگی فروختن، دشنام دادن است.

۴ – فقدان فضل و شرف: «مَن لبس الکبر و السَرَفَ، خلع الفضلَ و الشَّرَفَ»[۱۸] کسی که لباس بزرگی فروختن و گزافه کاری را به تن کرد، از پوشش برتری و بزرگواری برهنه گردیده است.

۵ – ایجاد عداوت و کینه: «ما اجتلب المقت بمثل الکبر»[۱۹] هیچ چیزی کینه و دشمنی (مردم) را مانند بزرگی فروختن جلب نمی کند.

۶ – انتهاء به مکابره و ستیز با حق: بزرگی فروختن و خود را بزرگ دیدن سرانجام به ستیزیدن در برابر فرمان پروردگار و انکار حقّ و حقیقت می انجامد. امیرالمؤمنین(ع) می گوید:

«ألا فالحذر مِن طاعهِ ساداتِکم وَ کبَرائِکمُ الّذینَ تَکبَّروا عَن حسبهِم، و تَرفَّعُوا فَوقَ نسبِهِم، و ألقُوا الهجینَهَ علی ربِّهم، و جاحَدوُا اللّه ما صَنعَ بِهم؛ مُکابَرَهً لقضائِهِ، و مُغالَبَهً لآلائِهِ؛[۲۰] هان کناره گیرید و بپرهیزید از بردن فرمان مهتران و بزرگانتان که از تبار خویش خود را بزرگ دیدند، و برتر از نژاد خود فرا رفتند، و عیب و زشتی را بر پروردگارشان افکندند، و نیکی و نعمت خدا نسبت به خود را انکار کردند، و اینها همه را به منظور سرکشی و ستیز در برابر فرمان او در پیش گرفتند، و برای چیرگی یافتن بر نعمتهایش به انجام رسانیدند.»

مردمی که از بزرگان خود کورکورانه فرمان بردند و خودبزرگ بینی و نژادپرستانه آنان را ارضاء کردند، در برابر فرمان آفرینش خدا به ستیزه و انکار بر می خیزند، و دعوت به صلح و همبستگی بندگان خدا را هم نمی پذیرند. امیرالمؤمنین(ع) در گزارش خود پس از جنگ صفین، از جریان کشیده شدنِ به جنگ، و دعوت مردم شام به مذاکره و فرونشانیدن آتش نبرد و دشمنی، و نپذیرفتن آنان، چنین می نویسد:

«فقالُوا بَل نُداویهِ بالمُکابَرَهِ؛ فَأَبوا حتّی جَنحتِ الحربُ و رَکدتْ، و وَقدت نیرانها و حَمِشَتْ»[۲۱] پس گفتند: نه بلکه (اختلاف میان خود را) با سرکشی و جنگ درمان می کنیم، پس (از دعوت به گفتگو) سرباز زدند تا اینکه جنگ درگرفت و پایدار گردید، و آتش آن برافروخت و سرکشید.»

بنابراین سخن، مکابره خوی سرکشی و ستیزه جویی است که چون در کسی پدیدار شد حقّ را نادیده می گیرد، و پس از شناخت حقّ، خود را به ناشناسی و نادانی می زند، چه حقّ خدا باشد و چه حقّ خلق.

۷ – از بین برنده نیکیهای پیشین: بزرگی فروختن نه تنها انسان را دچار آسیب هایی می کند که در بالا به برخی از آنها اشاره شد، بلکه آثار نیک ساخته شده در گذشته را هم از میان برمی دارد، گویی زهری است که همه وجود را در خود حلّ می کند و می گدازد. امیرالمؤمنین(ع) می گوید:

«فاعتبروا بما کان من فعل اللّه بابلیس، إذْ أحبطَ عملَهُ الطّویل وَ جهدهُ الجهید، و کانَ قد عبداللّه ستّهَ آلافِ سَنَهٍ لا یدری أمِن سنی الدُّنیا أم سنی الآخره ـ عن کبرِ ساعهٍ واحدهٍ؛[۲۲] پس به رفتاری که خدا با ابلیس کرد آموزش گیرید، زیرا خدا کردار درازمدت و تلاش جانکاه او را، بر اثرِ تنها یک لحظه بزرگی فروختن باطل کرد و از میان برداشت، و حال آنکه خدا را شش هزار سال ـ که دانسته نیست از سالهای این جهان یا از سالهای جهان دیگر است ـ عبادت کرده بود.

عبادت همان کوبیدن راه و هموار کردن آن برای ره سپردن و رفتن به سوی مقصد است، هرچه انسان در این راه پیش تر رود بیش تر احساس فروتنی و خردی می کند؛ اما همینکه، احساس او تبدیل به خود بزرگ بینی شد، هرچه پیش رفته باشد، به آغاز راه، و حتّی پست تر از آن، بازمی گردد.

کبر، انگیزه گناهان

بزرگی فروختن نه تنها احساسی ناپسند و حالتی نابه جا است بلکه چون انسان متکبّر از جایگاه به حقّ خود بیرون رفته است، کبر که پیوسته در سراسر وجود او نفوذ کرده انگیزه ای برای ارتکاب و دست یازیدن به گناهان دیگر نیز می شود: «الکبرُ داعٍ الی التقحّمَ فی الذُّنُوبِ»[۲۳] بزرگی فروختن انگیزه ای است برای کورکورانه و به سر درافتادن در گناهان.

تقحّم حالت شتری است که در بهاران جوانه های تازه رُسته را می خورد و آب باران بر روی آن می نوشد و مست می شود، و بی آنکه بداند به کجا می رود کورکورانه به سوی صحرا می شتابد و سرانجام با سر در پرتگاهی می غلتد و خود را نابود می کند. و چه همانندی زیبا و شگفتی میان کبر و سرمستی وجود دارد و تناسب و پیوندی میان پرتگاه هلاکت و مهلکه گناه!

و در نهج البلاغه همین حکمت چنین آمده است: «الحرص و الکبر و الحسد دواعٍ الی التقحم فی الذنوب»[۲۴] آزمندی و بزرگی فروختن و حسدورزی انگیزه های رفتن به سوی درغلتیدن کورکورانه در گناه هستند.

احتمال دارد که آمِدی حکمت بالا را از نهج البلاغه گرفته و چون خواسته تنها از ریشه کبر حکمت هایی را گزارش کند، حرص و حسد را از جمله حذف کرده است.

راه های از میان برداشتن کبر

همان گونه که بیماری بزرگی فروختن و خودبزرگ بینی، از راه ها و عوامل گوناگون دچار انسان می شود، و می توان آن راه ها و عوامل را یافت و زمینه ها را از پیش درک کرد؛ راه های جلوگیری از آن را انسان های هشیار و آگاه می دانند و از آن راه ها پیش می روند و مراحل تکامل انسانی را می سپارند، و اگر کسی نتوانست از دچار شدن بدان پیشگیری کند و دچار این بیماری شد، راه های درمان و از میان برداشتن بزرگی فروختن را پیش پای انسان مبتلا می گذارند تا اگر اراده درمان در او باشد یا پدید آید، بتواند خود را از این بیماری مهلک برهاند. امیرالمؤمنین(ع) راه های پیشگیری یا درمان را در سه فریضه دینی (نماز، روزه و زکات) و بوته آزمایش چنین نشان می دهد:

« فَاللهَ اللهَ فِی عَاجِلِ الْبَغْیِ، وَآجِلِ وَخَامَهِ الظُّلْمِ، وَسُوءِ عَاقِبَهِ الْکِبْرِ، فَإنَّهَا مَصْیَدَهُ إِبْلِیسَ الْعُظْمَى، وَمَکِیدَتهُ الْکُبْرَى، الَّتِی تُسَاوِرُ قُلُوبَ الرِّجَالِ مُسَاوَرَهَ السُّمُومِ الْقَاتِلَهِ، فَمَا تُکْدِی أَبَداً، وَلاَ تُشْوِی أَحَداً، لاَ عَالِماً لِعِلْمِهِ، وَلاَ مُقِلاًّ فی طِمْرِهِ. وَعَنْ ذلِکَ مَا حَرَسَ اللهُ عِبَادَهُ الْمُؤْمِنِینَ بِالصَّلَوَاتِ وَالزَّکَوَاتِ، وَمُجَاهَدَهِ الصِّیَامِ فِی الاَْیَّامِ الْمَفْرُوضَاتِ، تسْکِیناً لاََطْرَافِهِمْ، وَتَخْشِیعاً لاَِبْصَارِهمْ، وَتَذْلِیلاً لِنُفُوسِهِمْ، وَتَخْفِیضاً لِقُلُوبِهِمْ، وَإِذْهَاباً لِلْخُیَلاَءِ عَنْهُمْ، لِما فِی ذلِکَ مِنْ تَعْفِیرِ عِتَاقِ الْوُجُوهِ بالتُّرَابِ تَوَاضُعاً، وَالْتِصَاقِ کَرَائِمِ الْجَوَارِحِ بِالاَْرْضِ تَصَاغُراً، وَلُحُوقِ الْبُطُونِ بِالمُتونِ مِنَ الصِّیَامِ تَذَلُّلاً، مَعَ مَا فِی الزَّکَاهِ مِنْ صَرْفِ ثَمَرَاتِ الاَْرْضِ وَغَیْرِ ذَلِکَ إِلَى أَهْلِ الْمَسْکَنَهِ وَالْفَقْرِ. انْظُرُوا إِلَى مَا فِی هذِهِ الاَْفْعَالِ مِنْ قَمْعِ نَوَاجِمِ الْفَخْرِ، وَقَدْعِ طَوَالِعِ الْکِبْرِ؛[۲۵] پس خدای را خدای را (پروا گیرید) درباره نتیجه کیفر فوری و سریع سرکشی، و آینده شوم ستمگری، و بدسرانجامی بزرگی فروختن، زیرا همگی (آن خویها) دام بزرگ تر ابلیس، و جایگاه سترگ تر فریب و نیرنگ او است، همان خویها که چون نفوذ زهر کشنده در دلهای کسان راه یابد، و چون راه یافت هرگز از کار باز نماند، و هیچ کس را از نیرنگ خود نرهاند، نه دانشمندی را برای دانشی که دارد، و نه مستمندی را در فرسوده جامه ای که پوشد. و خدا بندگان با ایمان خودش را از آسیب آن خویها با نمازها و زکاتها و تلاش و رنج دشوار روزه گرفتن در روزهای واجب شده، نگاهداری کرده است، (زیرا آن عبادتها را خدا واجب کرده است) برای اینکه اندام های آنان را آرام سازد، و دیدگانشان را به خشوع و فروتنی وادارد، و جانهایشان را به خواری کشاند، و دلهایشان را به آرامش و آسودگی برساند، و خودبینی و به خود بالیدن را از وجودشان بیرون ببرد، با کارهایی که در آن (عبادتها) است: از به خاک مالیدن چهره های آزاد به فروتنی، و به زمین چسباندن اندام های با ارزش به اظهار کوچکی، و پیوستن شکمها به پشتها از روزه به خواری پذیری. افزون بر اینها با آیات دیگری که در زکات وجود دارد، مانند بازگشتن فراورده های زمین به زمینگیران و مستمندان. به پیامد این رفتارها در سرکوبی شاخ های تازه رُسته به خود نازیدن، و پیشگیری از برآمدن نشانه های بزرگی فروختن نیک بنگرید.[۲۶]

نماز پیوند ذرّه بی نهایت کوچک است با وجود مطلق بی نهایت بزرگ، و پیوستن ذره کوچک و تنهای خویش به نظام به هم پیوسته جهان آفرینش. و این پیوندها اگر آگاهانه و هشیارانه انجام گیرد، باعث می شود که انسان جایگاه حقیقی خویش را در جهان آفرینش بداند، و خود را بزرگتر از آنچه هست نبیند، و به وجود ناچیز خویش ننازد. با چسبیدن به خاک خود را هم سطح آن می گیرد، و در برابر پروردگار بزرگ به سرکشی و در برابر بندگان خدا به خودبینی و خودبزرگ پنداری دچار نمی شود.

روزه نیز باعث می شود که انسان با گرسنگی کشیدن احساس خواری و در برابر نیازهای حیوانی احساس کوچکی کند، و خود را بشناسد و به تکبر و تبختر و نازش و بالیدن نیفتد.

زکات، افزون بر اینکه به زدودن خویهای تنگ چشمی و حسادت ورزی از درون انسان می شود، احساس همدردی و برابری با مستمندان نیز خویهای ناپسند خودبینی و خودخواهی را از میان می برد. و باز امیرالمؤمنین(ع) برای رهایی یافتن از بند اسارت خودبزرگ بینی می گوید:

«فرض اللّه الایمان تطهیرا من الشّرک و الصّلاه تنزیها عن الکبر؛[۲۷] خدا ایمان را به منظور پاکیزه کردن از شرک واجب گردانید، و نماز را برای زدوده شدن از خودبزرگ بینی.»

اگر انسان ها ایمان خود را از حالت سطحی و زبانی به ژرفاهای دلشان فرو برند، و در سراسر هستی خود نفوذ دهند، و با اندیشه و استدلال ایمان خود را به یقین برسانند، هرگز آلوده به شرک نمی شوند.

امیرالمؤمنین(ع) گرفتار شدن در انواع دشواری ها و سختی ها و ناخوشایندی ها را بوته آزمایشی می داند که پروردگار برای بندگانش فراهم کرده است تا بدان وسیله خود را از آلودگی های تکبّر پاک سازند، و فروتنی را در جانهای خود جایگزین گردانند، و شایستگی پیمودن راه تکامل و رهسپار شدن به سوی خداگونگی را به دست آرند:

«و لکنَّ اللّه یختبرُ عبادهُ بأنواعِ الشّدائدِ، و یتعبّدهم بأنواعِ المجاهد، و یبتلیهم بضروبِ المکاره، إخراجا للتّکبُّر من قلوبهم، و إسکانا للتّذلُّل فی نفوسهم، و لیجعلَ ذلک أبوابا فُتُحا الی فضله، و أسبابا ذُلُلاً لعفوهِ؛[۲۸] لیکن خدا بندگانش را به سختیهای گوناگون می آزماید، و با تلاش های گوناگون به بندگی وادار می کند، و با انواع ناخوشایندی ها گرفتار آزمون می سازد، برای اینکه خودبزرگ بینی را از دلهایشان بیرون برد، و فروتنی و خواری را در جانهایشان جایگزین گرداند، و برای آن که چنین گرفتاری و آزمونی را درهای گشاده ای قرار دهد (برای رفتن) به سوی فزون بخشی خود، و راههای همواری برای (به دست آوردن) بخشودن و گذشت خود.

یکی از موانع حرکت به سوی کمال و ره سپردن به سوی خداگونگی، بار سنگین و کمرشکن خودبزرگ بینی است. در این راه سبکباران به منزل می رسند.

ابتلاء اجتماع به کبر و استکبار

استکبار همیشه فردی نیست، بلکه امکان دارد گروهی یا ملّتی را هم دچار کند. گویی بیماری واگیرداری است که چون در اجتماعی به درمان آن برنخاستند، و در ریشه کنی آن اقدام نکردند، دیگران را هم مبتلا می کند، و اگر بیماری غالبِ اجتماع شد، درمانِ فردی کسانی که می خواهند فرد خود را نجات دهند به نتیجه نمی رسد، و سرانجام همه افراد اجتماع را به هلاکت و نابودی می اندازد. از این روی هوشیاران و بینادلان باید از سرنوشت چنان امّتها درس بگیرند، و با سیر و گذار در شیوه زندگی جمعی آنان، خود را و ملّت خود را از چنان سرانجامی برکنار نگاه دارند. امیرالمؤمنین(ع) در این باره می گوید:

«فاعتبروا بما أصابَ الاُمم المستکبرینَ من قبلکم: من بأسِ اللّه و صولاته و وقائعهِ و مثُلاته و اتّعظُوا بمثاوی خُدُودهم، و مصارع جنوبهم، و استعیذُوا باللّه من لواقح الکبر کما تستعیذونه من طوارق الدّهر؛[۲۹] پس بدانچه به ملّتهای مستکبر پیش از شما دچار شد آموزش گیرید، از عذاب خدا (که بر سرشان فرود آمد) و سختگیری های او، و فروگرفتن ها و کیفرهای او، و از بر خاک افتادن گونه هایشان و بر زمین قرار گرفتن پهلوهایشان اندرز نیوشید، و همان گونه که از پیشامدهای شبیخون زننده روزگار از خدا پناه می جوئید، از عوامل زاینده و بالنده خودبزرگ بینی هم از او پناه بخواهید.»

علّت اصلی نابود شدن بسیاری از پیشینیان، استکبار بوده است. و همین خوی استکبار باعث شده که بندگان خدا، دوستان خدا، و پیام رسانان آسمان را کوچک شمارند، و به تدریج با گام زدن و بالا رفتن از پلکان خودبزرگ بینی، با خدا هم به ستیز برخیزند، و مظهر و نماینده این ملت، بانگ «أنا ربّکم الاعلی» برآورد. و همین خوی و پیش رفتن تدریجی در آن، بر طبق مشیت و اراده پروردگار و قانون و سنّت دگرگون ناپذیر او، به هلاکت رساند.

 کبریاء و بزرگی مطلق مختص خداوند

در مقدّمه از فرهنگ های لغت گزارش شد، کبریاء به معنای عظمت و جبروت، پادشاهی، و خود را از رفتن زیر بار کسی بالاتر گرفتن است، و این معنای اخیر، عبارت از کمال ذات و کمال وجوب است، و لذا تنها خدا بدان وصف می شود.[۳۰] امیرالمؤمنین(ع) در این باره می گوید:

«الحمدُللّه الّذی لبس العزَّ و الکبریاءَ، و اختارهما لنفسه دون خلقه، و جعلهُما حمی و حرما علی غیره و اصطفاهما لجلالهِ، و جعل اللّغتهَ علی مَن نازعَهُ فیهما من عباده؛[۳۱] ستایش و سپاس ویژه خدایی است که جامه ارجمندی و بزرگی مطلق را درپوشید، و آن دو را در برابر آفریدگانش برای خود برگزید، و بر دیگری به صورت ممنوع جایگاهی و ناروا درآمد نگاهی گردانید، و برای شکوه بزرگواری خود پی درپی برگزید، و (جامه) دورباش خود را بر کسی از بندگان خود افکند که درباره آن دو با او به ستیز برخاست.

عزّت و کبریای مطلق ویژه خدا است، او است که هر و ویژگی را اگر بخواهد به برخی از بندگان می بخشد.

امیرالمؤمنین(ع) ادعای کبریاء کردن را نادانی گمراه کننده دوران جاهلیت می داند:

«بعثهُ و النّاسُ ضلاّلٌ فی حیرهٍ و حاطبونَ فی فتنهٍ قد استهوتهُمُ الأهواءُ، و استزلّتْهمُ الکبریاءُ، و استخفَّتْهُمُ الجاهلیهُ الجَهلاءُ؛[۳۲] (خدا) او را برانگیخت در حالی که مردم گمراهانی بودند فرورفته در گونه ای سرگردانی، و با سر درغلتیده در آشوب آزمونی ناگهانی. هوا و هوسهایشان آنان را به سرگشتگی دچار، و خودبزرگ بینی آنان را به لغزش و سقوط گرفتار، و جاهلیت سخت تیره به خواری و خفّت افکنده بود.»

برخورد با مستکبران

در صفحات پیشین بحث کبر و آثار فردی آن گذشت در این قسمت از مقاله به نحوه برخورد و مواجه حضرت با مستکبران می پردازیم که آن را می توان به دو دوره، یعنی دوره خلفای پیشین و دوره حکومت خویش تقسیم کرد:

حضرت در وهله اوّل به مقابله با غاصبان خلافت برخاست و تمام سعی و جهد خویش در بازستاندن حق به یغما رفته خود مبذول کرد. لکن حضرت به خاطر حفظ وحدت مسلمانان بعد از مأیوس شدن از یاری اصحاب راه سکوت و خانه نشینی را برگزید.

امّا در دوره حکومت خویش نخستین مستکبران مربوط به بعضی اصحاب می شود که به دلیل عنوان صحابی بودن و مشارکت در جنگ های صدر اسلام روحیه تکبر و خودبزرگ بینی بر آنان حاکم شده بود و انتظار داشتند حضرت به همین دلیل امتیازات خاصّی به آنها عطا کند که با پاسخ منفی و قاطع حضرت مواجه شدند و بعد از یأس از حضرت پیمان و بیعت خود را نقض کردند که به همین دلیل به «ناکثان» نام گرفتند که از سران آنان طلحه و زبیر است که جنگ جمل را سازمان دهی کردند که در نهایت از حکومت علوی شکست را پذیرفتند.[۳۳]

گروه دیگر مستکبران معاویه و طرفداران اوست که حضرت در روزهای اوّلین حکومت خویش در صدد عزل حکمرانی او در منطقه شام برآمد. امّا معاویه با روحیه استکباری خود از پذیرفتن حکم عزل خویش سر باز زد و به ناچار حضرت راه پیکار را برگزید.

استکبار فکری (تحجّر): گروه سوم مستکبران نه مستکبران سیاسی و طالبان قدرت و مقام بودند، بلکه مستکبران فکری و کج اندیشان بودند که فکر و عقیده باطل خود را حقیقت ناب و عین دیانت توصیف می کردند و در مقابل اندیشه و عقیده ناب حضرت را بر خلاف حقیقت و در حدّ کفر توصیف می کردند. جریان فکری خوارج مصداق بارز این استکبار فکری است که حضرت تمام سعی خود را در هدایت آنان مبذول داشت. حضرت خاستگاه هر سه دشمن خود را روحیه بزرگ بینی و استکبار برمی شمارد:

«فلمّا نهضتُ بالأمرِ نکثتْ طائفهٌ و مرَقَتْ أخری و قسطَ آخرونَ: کأنّهُم لم یسمعوا اللّه سبحانهُ یقولُ: «تِلک الدّارُ الآخرهُ نجعلها للّذینَ لا یریدونَ علوّا فی الارضِ و لا فساد[۳۴] ». [۳۵]«زمانی که به امر حکومت قیام کردم، گروهی بیعت خود را نقص و گروهی از زیر بار بیعتم خارج و جمعی دیگر از اطاعت خداوند بیرون رفتند. گویا مخالفان نشنیده اند که خداوند می فرماید: (سرای جاودانی را قرار دادیم برای کسانی که مقصودشان سرکشی و فساد در روی زمین نمی باشد).»

سفارش به حاکمان در پرهیز از عُجب و استکبار

در فلسفه سیاسی علوی حاکم نه تنها در حمایت از طبقه مستضعف به عنوان آرمان دینی حکومت می کوشد، بلکه حاکمان نیز می بایست با روحیه متواضعانه و خالصانه با مردم رفتار نمایند، حضرت در سفارش به مالک می فرماید:

«و ایاک و الاعجابُ بنفسک و الثّقهَ بما یعجبک منها و حُبِّ الاطراءِ فإنَّ ذلک من أَوثقِ فُرَصِ الشّیطان فی نفسهِ لیمحقَ ما یکونَ من احسانِ المحسنینَ. و ایاک وَ المنَّ بإحسانک أو التزید فیما کان من فعلک ؛[۳۶] و بپرهیز از خودپسندی و تکیه به چیزی که تو را به خودپسندی وادارد و از این که دوست بداری مردم تورا بسیار بستایند، زیرا این حالت از مهم ترین فرصت های شیطان است تا نیکی نیکوکاران را ازبین ببرد. و بپرهیز از این که بر رعیتت به نیکی که می کنی منّت گذاری یا کاری که انجام می دهی بزرگ جلوه دهی.»

حضرت وجود روحیه کبر و فخرفروشی را از بدترین حالات حاکم دینی توصیف می کند:

«و انّ من اسخَفِ حالاتِ الوُلاهِ عند صالحِ النّاس، أنْ یظُنَّ بهم حُبُّ الفخر و یوضع أَمرُهُمْ علی الکبرِ، و قد کرِهْتُ أنْ یکونَ جال فی ظَنّکمْ أنِّی أُحبُّ الإطراء، و استماعِ الثّناءِ؛ و لستُ بحمداللّه کذلک و لو کنتُ أُحبُّ أنْ یقالَ ذلک لترکتُهُ انحطاطا سبحانهُ؛[۳۷] از پست ترین حالات حکم رانان نزد مردم صالح آن است که گمان دوستداری فخر و خودستایی به آنها برده شود، و کردارشان حمل به کبر و خودخواهی گردد و من کراهت دارم از این که به گمان شما راه یابد که ستودن و شنیدن ستایش را دوست دارم، و سپاس خدا را که چنین نیستم و اگر هم دوست داشتم، این میل را از جهت فروتنی برای خداوند سبحان رها کرده و از خود دور می نمودم.»

حضرت در ادامه همین خطبه ضمن برحذر داشتن مردم از تعریف و ستودن و رفتار محافظه و ریاکارانه با وی از آنان می خواهد از مشاوره دادن و تذکر بعض نکات دریغ نورزند.

حضرت در موضع دیگر تکبرِ حاکم را دلیل حماقت وی توصیف می کند:

«من اختال فی ولایته أبانَ عن حماقتهِ؛[۳۸] هرکس در امارت خود تکبر کند، حماقت خود را آشکار می کند.»

حضرت در روایات دیگر خواری و ذلّت را از آثار روانی تکبرِ حاکم برمی شمارد:

«التّکبّرُ فی الولایه ذُلٌ فی العزلِ؛[۳۹] تکبر کردن با مردم در زمان حکومت خواریست در وقت عزل.»

نهی از اطاعت حاکمان مستکبر

امام(ع) از یک سوی حاکمان را به فروتنی و رفتار متواضعانه سفارش می کند و از سوی دیگر به مردم این هشدار را می دهد از حاکمان مستکبر، روی برگردانده و از اطاعت آنان سر باز زنند.

«أَلا فالحذَرَ الحذرَ من طاعهِ ساداتکم و کبرائکمُ الّذینَ تکبّروُا عن حسبهم و ترفَّعوا فوقَ نسبهمْ؛[۴۰] آگاه باشید و بترسید از فرمانبری مهتران و بزرگانتان که از شرف و جاه خود گردنکشی کردند و بالاتر از نسب خویش سرفرازی نمودند.»

استضعاف از دیدگاه امیرالمؤمنین(ع)

۱ – استضعاف فکری و علمی

کسانی که دچار نادانی هستند ناتوان به شمار می روند و وظیفه دانشمندان و آگاهان بیرون آوردن آن افراد از تیرگی نادانی به نور دانش است:

«و قال علی بن ابی طالب(ع): «من کانَ من شیعتنا، عالما بشریعتنا، و أخرجَ ضعفاء شیعتنا من ظُلمهِ جهلهم الی نور العلم الّذی حبوناه به…؛[۴۱] علی بن ابی طالب(ع) گفت: «هر کس که از پیروان ما، دانا به شریعت ما است، و پیروان ناتوان ما را از تیرگی ناتوانی شان بیرون برد و به روشنایی دانشی که به ما ارزانی داشته اند درآورد…»

در مکتب علوی توجه خاصّی به استضعاف فکری و فرهنگی شده است به گونه ای که یکی از حقوق مردم بر حکومت مقابله با این پدیده شوم اجتماعی است، چنان که حضرت می فرماید:

«فأمّا حقُّکم علی… تعلیمکمْ کیلا تجهَلُوا و تأدیبُکم کیما تعلموا؛[۴۲] امّا حقّ شما بر عهده من، تعلیم شماست تا جاهل نمانید و نیز تأدیب و تربیت شما است تا این که در شمار عالمان و وارستگان قرار گیرید.»

حضرت گستردن فرهنگ دینی و آموزه های اسلام و ایمان را جزء وظایف حاکم می شمارد:

«و علی الامامِ أنْ یعلِّمَ أهلَ ولایتهِ حُدودَ الاسلامِ و الایمانِ؛[۴۳] بر امام است که حدود و آموزه های اسلام و ایمان را بر مردم خود تعلیم دهد.»

۲ – استضعاف مادّی

برخی از افراد هم در دانش و آگاهی و بینش ناتوان هستند و هم در زندگی مادّی و امکانات معیشتی، و برخی دیگر در یکی از این دو، و برخی در ایمان و برخی دیگر در معرفت، از این روی انسان مسئول و متعهّد باید بکوشد تا انسان های دیگر را از ناتوانی، هرچه باشد، بیرون بیاورد و از غرق شدن نجات دهد. این اقدام وظیفه عالمان متعهّد است، چنانکه امیرالمؤمنین(ع) به دست گرفتن و پذیرش مسئولیت زمامداری را به همین علّت اعلام کرد.[۴۴]

عالمان و روشنفکران متعهّد، ضعف را در هر بُعد آن یک بیماری می دانند که گرفتار به آن را باید درمان کرد، و نباید در این درمان ارزش و کرامت بیمار را خدشه دار کنند. می فرماید:

«لا تحقّروا ضعفاءَ إخوانِکم، فإنّهُ مَن احتقرَ مُؤمِنا حقَّرهُ اللّه و لمْ یجمع بینهُما یوم القیامه إلاّ أن یتوبَ؛[۴۵] برادران ناتوان خود را کوچک مشمارید، زیرا کسی که مؤمنی را کوچک شمارد، خدا او را کوچک و خوار کند، و در روز رستاخیز آنان را در یک جا گرد نیاورد مگر اینکه توبه کند.»

چون برادرانی ایمانی، در هر سطحی که هستند، باید با یکدیگر همکاری و همفکری و همدلی داشته باشند، اگر یکی از آنان در دیگری به چشم حقارت نگریست نمی تواند با او باشد و در روز رستاخیز هم با هم نخواهند بود.

۳ – استضعاف سیاسی

سومین قسم از استضعاف، استضعاف سیاسی است که عبارت از حکمرانی با زور و قدرت نامشروع بر مجموعه ای که شهروندان بر چنین حکومتی رضایت ندارند و از سوی دیگر قدرت مقابله و براندازی حکومت جور را ندارند و از سوی دیگر حکومت نیز آنان را با اتّکا به قدرت و زور مرعوب و در حالت استضعاف نگه داشته است.

امام علی(ع) و مستضعف سیاسی

کسانی هستند که در اندیشه و خرد، و هم در زندگی این جهانی، توان شایان و بسنده را دارند، لیکن مستکبران آنان را از حقّ خودشان بی بهره می کنند، و آنان هم برای به دست آوردن حقّ خویش به اقدامی همانند دست نمی یازند، زیرا تنها به حقّ می اندیشند و خواستار اجرای حق هستند، و نگران آن می باشند که اگر اقدامی نابه جا انجام دهند، حقّ مورد نظر از بین برود، از این روی برای حفظ حقّ، محافظه کاری می کنند، و آگاهانه شیوه عمل و راهکاری در پیش می گیرند که هم آن حق محفوظ بماند و هم مردم از جایگاه حقیقی آن آگاه شوند و هرگز آن را گم نکنند:

و بإسناده عن علی(ع)، علن النبّی(ص)، انّهُ قال لبنی هاشم: «انتم المستضعفون بعدی…؛[۴۶] پیامبر(ص) به بنی هاشم فرمود: «مستضعفانِ پس از من شما هستید.»

بنی هاشم در نگاهبانی و پاسداشت حقّ مطلق و حقی که پیامبر اکرم(ص) به مردم شناسانید پافشاری داشتند، و میوه رسیده شاخه پربار بنی هاشم و درخت قریش، علی بود که «همیشه با حق بود و حق با او بود» و حق را از همگان بهتر می شناخت، و برای به اجرا درآوردن حق از همگان تواناتر که خود می فرماید: «أیها النّاس! انَّ أحقَّ النّاس بهذا الامر أقواهم علیه، و أعلمُهُم بأمر اللّه فیه[۴۷] و منظور از امر، امر خلافت است.

پس از رحلت پیامبر(ص) گروهی از انصار در سقیفه بنی ساعده گرد آمده برای جانشینی آن بزرگوار میان دو تیره خود (اوس و خزرج) به گفتگو و ستیز سرگرم شدند. همینکه سران مهاجر از قریش، از این جریان آگاه شدند، به سوی سقیفه شتافتند و پس از گفتگوی اعتراض آمیز کوتاهی با انصار، ادّعا کردند که پیامبر فرموده: «الامامه من قریش» و سرانجام این حق را از آنان سلب کرده به خود اختصاص دادند. چون به امیرالمؤمنین(ع) که در حال شستشوی پیامبر اکرم(ص) برای کفن و دفن بود، گزارش این گفتگو رسید، گفت: اگر انصار می توانستند به چنین امری دست بیابند پیامبر سفارش آنان را به مهاجران نمی کرد، و اگر مهاجران در این استدلال حق داشته باشند، جانشینی پیامبر تنها حقّ من است و بس، زیرا استناد به قریش برای داشتن حقّ امامت، هر فرد قریشی نیست، بلکه نزدیکترین تیره قریش به نبوّت یعنی بنی هاشم است، و در میان شاخه بنی هاشم، میوه رسیده آن من هستم[۴۸] چون دید که اگر بر سر این حق پافشاری کند، نهال تازه رُسته اسلام در معرض گردبادهای سوزان و سلیهای بنیانکن می باشد به کلّی از میان می رود؛ با صرفنظر کردن از حقّ شخصی خود، مردم را به آرامش و یکپارچگی دعوت کرد. و چندی بعد که برخی از یاران او را به گرفتن حقّش با پشتیبانی خودشان برانگیختند، با اینکه می دانست در این گفتار جدّی نیستند، اما برای اتمام حجّت بر آنان، گفت: هرکس در این اعلام پشتیبانی جدّی است سر خود را بتراشد، و بامداد فردا در کنار فلان محل گرد آید. چون فردا شد دید که تنها پنج نفر با سرِ تراشیده آمدند، از این روی:

«فرفع یدیه الی السماء فقال: «اللّهم القوم استضعفونی کما استضعف بنواسرائیل هارون…»[۴۹] نه تنها علی از حقّ خود محروم شده و بدین جهت مستضعف تلقّی می شود، بلکه همه اهل بیت پیامبر در این گونه استضعاف مشترک هستند، زیرا چنانکه پیامبر گرامی فرمود، بنی هاشم همگی پس از وی به استضعاف کشانیده شدند، و اهل بیت پیامبر گزیده بنی هاشم در هنگام ابتلا و آزمایش می باشند، و طبیعی است که بیشتر از دیگران استضعاف آنان را شامل شود. البته چنانکه در بخش قرآنی گفته شد، اراده الهی یعنی قانون حاکم بر جهان آفرینش بر این قرار دارد که مستضعفان زمین به امامت و وراثت برسند، و روزی حق به دارنده حق بازگردد. امیرالمؤمنین(ع) می فرماید:

و قال(ع): «لتعطفنَّ الدُّنیا علینا بعد شماسها، عطفَ الضَّرُوسِ علی ولدها، وتلا عقیبَ ذلک: «و نُریدُ أنْ نمنَّ علی الّذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم أئمَّهً و نجعلَهُمُ الوارثین[۵۰]؛[۵۱] این جهان پس از چموشی و سرکشی خود، همچون ماده شتر بدخوی گازگیرنده ای که به فرزند خود مهربان است، بدون شک مهربانی خود را بر ما بگستراند، (و به دنبال آن این آیه را تلاوت کرد…»

بحارالانوار نیز همین سخن را با اختلاف اندکی، مستندا، روایت کرده است:

«کنز [الفوائد کراچکی] محمدبن العباس، عن علی بن عبداللّه بن اسد، عن ابراهیم بن محمّد، عن یوسف بن کلب المسعودی، عن عمربن عبدالغفار باسناده عن ربیعه بن ناجد قال: سمعت علیا علیه السّلام یقول فی هذه الآیه و قرأها، قوله عزّوجلّ» و نرید أن نمُنَّ علی الّذینَ استضعفوا فی الارض…» فقال: «لتعطفنَّ هذه الدّنیا علی اهل البیت کما تعطف الضّروس علی ولدها…»[۵۲] و نیز در جای دیگری روایت زیر را نقل کرده است:

«أقول: روی السید علی بن عبدالحمید فی کتاب «الانوار المُضیئه» باسناده عن محمّدبن احمد الابادی، یرفعه إلی امیرالمؤمنین(ع) قال: «المستضعفون فی الارض المذکورون فی کتاب الّذین یجعلهم اللّه أئمّه، نحن اهل البیت، یبعث اللّه مهدیهم فیعزّهم و یذلّ عدوّهم…»[۵۳]

بر طبق همین تفسیر مشهور است که شیعه این آیه را پیوسته بر امام زمان تطبیق کرده است. و معتزله مصداق حقیقی و تحقّق عینی آیه را مهدی موعود می داند: با این تفاوت که ـ برابر با تصریح ابن ابی الحدید ـ‌[۵۴] آنان امام زمان(ع) را زنده و فرزند امام حسن عسکری(ع) نمی دانند، بلکه معتقدند که هرگاه خدا مصلحت دید که چنان امامی ظهور کند، خدا او را در همان هنگام پدید می آورد.

به هر روی، فلسفه غیبت و ظهور و قیام امام زمان(ع) امری طبیعی و از قوانین حاکم بر جهان آفرینش و فلسفه تاریخ و سرانجام حتمی جوامع بشری است، لیکن نگارنده بر این باور است که مصداق و تحقّق عینی آیه تنها حضرت مهدی موعود غایب و زنده ـ و یا مخلوق در آخرالزمان ـ نیست، بلکه هر گاه آمادگی اصلاح و امامت و وراثت در مردم پدید آمد، اراده الهی هم به تحقّق ان تعلّق می گیرد.

اولیاءاللّه و مستضعفان رهبران الهی

اولیای خدا، در هر موقعیت و شرایطی که باشند، به علت شناختی که از عظمت و کبریای الهی دارند، دارای خضوع و خشوع هستند، و در برابر خدا و خلق خدا حالت مسکنت و فروتنی به خود می گیرند، و اهل تکبّر و استکبار نیستند، اینان در برابر خدا و مردم ضعیف، و در برابر مستکبران و زورمندان، نیرومند و فعّال و متکبّر برپا می خیزند، لیکن مستکبران، چنانکه طبیعت آنان است، اولیای خدا را مستضعف می دانند، و بر آنان به چشم حقارت می نگرند، و اگر قدرت اجرایی داشته باشد، مستضعف نگاه می دارند. از این رو است که اولیای خدا هم ضعیف هستند، بدان معنا که نیرویی برای اجرا ندارند، و هم مستضعف می باشند، بدان معنا که مستکبران آنان را ناتوان نگاه داشته اند، لیکن اگر شرایط برای انجام وظیفه اولیای خدا فراهم شد، با قدرت و نیرو در برابر مستکبران به پا می خیزند و از استضعاف بیرون می آیند، اما در این شرایط هم ضعیف می مانند، زیرا در هر حال خود را در برابر خدا و مردم احساس می کنند.

امیرالمؤمنین(ع) در این باره می گوید:

«کان لی فیما مضی أخٌ فی اللّه ، و کانَ یعظمُهُ فی عینی صغرُ الدّنیا فی عینه… و کان ضعیفا مستضعفا؛ فان جاءَ الجدُّ فهوَ لیثُ غابٍ و صلُّ وادٍ…؛[۵۵] در گذشته برادری داشتم در جهت خدایی، خُردی این جهان در چشمانش او را در نظر من بزرگ می نمود… ناتوان بود و ناتوان دیده شده در دیدگان کسانی، اگر شرایط تلاش و فعالیت فراهم می شد، آنگاه او شیر بیشه بود و مار بیابان…»

مستضعفان، پیروان و دوستداران حاکم الهی

ناتوانان و ناتوان داشته شدگان، در بیشتر موارد، از جمله کسانی هستند که خواستار حق، پیرو حق و طرفدار حق می باشند؛ زیرا توانمندان و توانگران مستکبر حقّ آنان را برده و خورده اند و به استضعاف کشانیده اند. و یکی از کسانی که بیشتر از هر کس حقّ او را برده و پایمال کرده اند، و به استضعاف کشانیده اند، علی(ع) است، و طبیعی است که مردم مستضعف و مسکینان و حقّ بردگان به گرد یاور مظلومان، و خواستار احقاق حقّ مسکینان، و همدرد بیچارگان و بیدارگر مستضعفان، گرد آیند و از او پیروی کنند، و او را امام و الگو و اسوه قرار دهند. دو روایت زیر گویای این حقیقت است:

«حدّثنا أبی، قال: حدّثنا سعدبن عبداللّه ، قال: حدّثنا احمدبن محمّدبن خالد، عن القاسم بن یحیی، عن جدّه الحسن بن راشد، عن أبی عبداللّه الصادق جعفربن محمد، عن آبائه، عن امیرالمؤمنین علیه السّلام، قال: «قال لی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علی منبره: یا علی، انّ اللّه عزّوجلّ وهب لک حُبَّ المساکین و المستضعفین فی الارض؛ فرضیتُ بهم اخوانا، و رضوا بک اماما؛ فطوبی لمن أحبّک و صدق علیک، و ویل لمن أبغضک و کذب علیک…»[۵۶] پدرم مرا حدیث کرده گفت:… امیرالمومنین(ع) گفت: رسول خدا(ص) بر منبر خود به من فرمود: «خدای عزّوجلّ دوستی مسکینان و مستضعفان در زمین را به تو بخشیده است؛ پس من آنان را به عنوان برادر گزیده ام، و آنان تو را به عنوان یک پیشوا برگزیده اند. پس خوشا به حال کسی که تو را داشته باشد و درباره تو سخن راست گوید؛ و وای بر آن کس که تو را دشمن دارد و بر تو دروغ بندد.»

«الحسن بن محبوب، باسناده، عن علی علیه السّلام، انه قال: «قال لی رسول اللّه ، صلّی اللّه علیه و آله: یا علی، طوبی لمن أحبّک و صدق علیک، و ویل لمن أبغضک و کذب علیک؛ یا علی، انت العالم لهذه الأمّه، من أحبّک فاز، و من أبغضک هلک. یا علی، أنا المدینه و أنت الباب، و هل تؤتی المدینه إلاّ من بابها؟ یا علی أهل مودتک کلّ أوّاب حفیظ، و کلّ ذی طمر لو أُقسم علی اللّه لبرّ قسمه. رضیت بالضعفاء أتباعا، و رضوا بک إماما. اخوانک کلّ طاو و و زاک و مجتهد یحبّ فیک و یبغض فیک، و یحقر عند الخلق، عظیم المنزله عنداللّه …؛[۵۷] حسن بن محبوب به سند خود از علی(ع) [نقل کرده[ که گفت: رسول خدا(ص) به من فرمود: «علی، خوشا به حال کسی که ترا دوست داشته باشد و بر تو راست گوید، و وای بر کسی که ترا دشمن دارد و بر تو دروغ بندد؛ علی، تو دانشمند این امّت هستی، هر کس ترا دوست بدارد رستگار است، و هر کس تو را دشمن بدارد نابود است. علی، من شهرم و تو دروازه ای، آیا جز از راه دروازه کسی به شهر درمی آید؟ علی، دوستدار تو (به خدا) روی آورنده بسیار پاسدار [حدود الهی]، و هر ژنده پوش بیچاره ای است که اگر به خدا سوگند یاد کند، بدون شک سوگندش راست است. من ناتوانان را به عنوان پیرو گزیده ام، و آنان تو را به عنوان امام گزیده اند. برادران تو هر انسان گرسنه و پاکیزه و کوشایی است که در جهت تو دوست می دارد، و در جهت تو دشمن می دارد، در چشم خلق کوچک می نماید و پایگاهی بزرگ در پیشگاه خدا دارد….»

این گونه افراد در چشم خودبزرگ بینان خُرد و ناچیز هستند، زیرا خودبینی نمی گذارد که از مرزهای خویشتن و سودهای خویشتن فراتر را ببینند و حقیقت وجودی افراد را دریابند و به گوهر انسانی کسان شناخت پیدا کنند، پوششی ستبر از نفسانیت و خودخواهی و سودپرستی بر بینش آنان افتاده نه حقیقت این افراد را می توانند ببینند، نه آن کس که آنان را به سوی حقیقت فرا می خواند، از این روی فراخوانِ به سوی حق را دشمن خود می پندارند، و او را جلوگیرنده آنان برای دست یافتن به خواسته های خویش. لیکن ناوابستگان و آزاداندیشان حق را تشخیص می دهند، با چشمی باز و تیزنگر به سوی حق می نگرند و دعوت فراخوان به سوی حق را با گوش باز می شنوند، و به دنبال او، و با عشق به او، به سوی شهر حقیقت پیش می روند، و همه بهره های خود را در حقّ و حقیقت می دانند.

لذا شایسته است به این حقیقت توجّه کنیم که دوستی علی(ع) و پیروی از حضرتش، تنها از عشق و شیفتگی نیست، با شناخت و بینش و آگاهی برخاسته از آزاداندیشی و خردگرایی نیز همراه است، و آمیخته ای از عشق و شناخت، عرفان پدید می آورد و انسان را به رشد و کمال می رساند.

لزوم رسیدگی به معیشت مستضعفان از سوی حاکم الهی

گفته شد که تنها کسانی به مقام والای امامت دست می یابند که از مراحل گوناگون آزمونهای سخت با موفقیت های پی درپی بیرون آمده باشند، و از قید و بندهای نفسِ رفاه طلب، ابلیس استکبار، و هواهای شخصی، و دیگر موانع رشد و تکامل خود رهانیده به سوی خداگونگی به پرواز درآیند. ابراهیم خلیل، پس از کسب موفقیتها در آزمونهایی همچون شکستن بتها و رفتن در خرمن آتش و آمادگی راستین برای قربان کردن اسماعیل عزیز خود، به مقام امامت رسید. همه انبیاء و اولیاءاللّه چنین آزمونهایی را از سرگذرانیده اند، امیرالمؤمنین(ع) نیز با گذار از همه آن آزمون ها و فتنه ها، و پیروز شدن بر ابلیس استکبار و شیطان نفس، و فتنه های قاسطان و ناکثان و مارقان، شایستگی خود را برای امامت که در آغاز در پیشگاه پروردگارش به اثبات رسانیده بود، در پایان برای کندفهمان، و ستیزه جویان، و دشمن خویان نیز ثابت کرد، و کسانی که یا خود را از امامت تعالی بخش او محروم کرده بودند، یا بوسیله مستکبران بی بهره شده بودند، دریافتند که امامت حقّه از آنِ حضرتش بوده است و باید باشد، و تنگ نظری ها و حسادت ها و دشمنی ها و حق کشی ها و نفاق ها و هیچ یک از دیگر جنود ابلیس توان آن را ندارند که در برابر تابش خورشید بایستند و حقیقت پرستان را از پرتوافکنی خورشید حق محروم کنند.

امیرالمؤمنین(ع) در میان امواج فتنه ها، سکان کشتی رهبری را به دست گرفت، و از آغاز راه می دانست و به روشنی می دید که باید از میان امواج متلاطم و خروشان کشتی را به پیش ببرد، و نیک می دانست که این فتنه ها و امواج متلاطم را جنگ استکبار با استضعاف پدید آورده است، و درد اصلی اجتماع بی عدالتی و امتیازخواهی های مستکبران و نابرابری ها و تبعیضاتی است که گروه انحصارطلب و تمامیت خواه بنی امیه بر مردم تحمیل کرده اند، و درمان این درد هم فرمانروا کردن عدالت اجتماعی و مساوات و توجّه صادقانه و حقیقی به محرومان و مستضعفان می باشد؛ لذا از همان آغازِ به دست گرفتنِ مسئولیت اجتماع، نه در شعارهای تبلیغات انتخاباتی، بلکه در عمل، به تقسیم مساوی و عادلانه بیت المال و همه فرصت ها و امکانات، در میان همه افراد، اعم از دوست و دشمن و موافق و مخالف و دور و نزدیک و عام و خاصّ و پیشینه دار و تازه کار و مؤمن و کافر و مسلمان و غیرمسلمان و عرب و عجم و سیاه و سفید، پرداخت. همین امر نخست با اعتراض امتیازداران روبه رو گردید، سپس به قیام و جنگ علیه او انجامید. و او کسی نبود که برای پایه دار کردن حکومت خویش و ماندگار کردن تسلّط و فرمانروایی شخصی، به ناحق به کسی امتیاز و حقّ السکوت دهد، یا از جنگ با باطل بهراسد، لذا با ناکثان به جنگ پرداخت، و پس از پیروزی، در بصره ماند تا ویرانی ها را بسازد و دل های رمیده را به کوی دوست بازگرداند. روزی به دیدار دوستی رفت، دید خانه ای فراخ و زندگی آسوده ای دارد، آن دوست را از داشتن چنین خانه ای سرزنش کرد. آن شخص گفت: امیرالمؤمنین، از برادرم به پیشگاهت شِکوه دارم که از زندگی عادی دست شسته و با پوشیدن جامه خشن در گوشه ای به عبادت نشسته است. امیرالمؤمنین گفت: او را به نزد من بیاورید. چون حاضر شد، امام به سختی او را مورد بازخواست قرار داد. او که از شیوه زندگی امیرالمؤمنین(ص) آگاه بود، با شگفتی به امیرالمؤمنین گفت: پس چرا خودت دارای جامه ای خشن و خوراکی ناگوار هستی؟ امام گفت:

«و یحک! انّی لستُ کأنتَ، انّ اللّه تعالی فرضَ علی أئمهِ العدلِ أن یقدِّرُوا أنفُسهم بضعفهِ النّاس، کیلا یتبیغَ بالفقیر فقرُهُ!؛[۵۸] وای بر تو! بدون شک من در موقعیتی چون تو نیستم؛ زیرا بی گمان خدا بر پیشوایان دادگر واجب کرده است که خودشان را با مردم ناتوان هم ارز نهند تا تنگدستی مستمند او را بر نیانگیزد و به شورش وادار نکند!

حمایت از مستضعفان، آرمان حکومت علوی

یکی از ویژگی های حکومت علوی حمایت از قشر مستضعف و آسیب پذیر جامعه است. اکثر مردم نوعا در حکومت ها تحت سلطه قدرتمندان و مستکبران قرار می گیرند. حضرت یکی از علل پذیرفتن حکومت را از سوی مردم حمایت از مستضعفان و برخورد جدّی و قاطع با ظالمان و غارتگرانِ حقوق آنان ذکر می کند:

«لو لا… و ما اخذَ اللّه علی العلماءِ ألاّ یقاروا علی کظّهِ ظالمٍ و لا سغَبِ مظلومٍ لألقیتُ حبلها علی غاربِها؛[۵۹] اگر نبود عهدی که خداوند از علما و دانایان گرفته ناراضی نشوند بر سیری ظالم و گرسنه ماندن مظلوم هرآینه ریسمان و مهار شتر خلافت را بر کوهان آن می انداختم.»

حضرت در جای دیگر تصمیم قاطع خود مبنی بر دفاع از مظلومان جامعه و مقابله با ظالمان را چنین توصیف می کند:

«و أیمُ اللّه لأنصفنَّ المظلومَ مِنْ ظالمِهِ و لأقوُدنَّ بخزامَتهِ حتّی أُوردهُ منهَلَ الحقِّ و إن کانَ کارها»[۶۰]

«سوگند به خدا برای گرفتن حقّ ستمدیده از ستمگر از روی عدل و انصاف حکم می کنم و ستمکار را با حلقه بینی او می کشم تا این که او را به آب خور حق وارد سازم، اگرچه بدان بی میل باشد.»

امنیت جانی، مالی و حتّی حیثیت و شرف مستضعفان از سوی طبقه خاصّ (مستکبر) با خطر جدّی مواجه است. حضرت گستردن چتر امنیت جامع بر مستضعفان را یکی از اهداف حکومت خویش ذکر می کند.

«فیأمَنَ المظلومُونَ من عبادک؛[۶۱] خداوندا خودت می دانی… که هدف ما از حکومت تأمین امنیت مظلومان بندگانت است.»

عدم یاری حکومت حق، عامل استضعاف سیاسی

پس از جنگ صفین، به علل گوناگون، مانند تاخت و تازهای ایذائی نیروهای زیر فرمان معاویه، گسترش اندیشه های سطحی و سُست کننده خوارج، تبلیغات تردیدزای منافقان، خستگی افراد از بلاتکلیفی، و عوامل متعدّد دیگری که این نوشتار گنجایش بررسی آنها را ندارد، باعث شد که مردم عراق به اقدام متقابل برنخیزند، و به یاری حق نشتابند. امام بارها فرجام شوم و نابودکننده یاری نکردن را به آن مردم یادآوری کرد، لیکن باز هم به رهنمودها و آموزش ها و سرزنش ها و توبیخ های امیرالمؤمنین توجّهی نشد، و این بی توجّهی دشمن را گستاخ تر کرد و به شهر انبار تاختند و پس از کشتنِ نگهبانانِ اندک پادگان شهر، به مردم بی دفاع هجوم بردند و خانه زنی مسلمان و زنی از اهل کتاب را مورد دستبرد قرار دادند و هیچ کس نبوده که از آنان دفاع کند. امام با شنیدن گزارش این فاجعه انسانی چنان ناراحت شد که به خود سیلی زد و سخنانی بسیار تند به مردم کوفه گفت که به خطبه جهادیه مشهور است، و به شماره ۲۷ در نهج البلاغه گزارش شده است. امّا روایت دیگری از همین خطبه را شیخ مفید در ارشاد آورده است که در بخشی از آن می فرماید:

«… یا أهل الکوفه، دعوتکم إلی جهاد هؤلاء لیلاً و نهارا، و سرّا و اعلانا، و قُلت لکم اغزوهم، فانّه ما غزی قوم فی عُقْرِ دارهم إلاّ ذلّوا؛ فتواکلتم و تخاذلتم، و ثقل علیکم قولی، و استصعب علیکم أمری، و اتخذتموه وراءکم ظهریا، حتّی شنّت علیکم الغارات، و ظهرت فیکم الفواحش و المنکرات تمسیکم و تصحبکم، کما فعل بأهل المثلات من قبلکم، حیث أخبر اللّه تعالی عن الجبابره و العتاه الطغاه، و المستضعفین الغواه فی قوله تعالی: «یذبّحون أبناءکم و یستحیون نساءکم، و فی ذلکم بلاء من ربّکم عظیم.» ام ولّذی فلق الحبّه و برأ النسمه، لقد حلّ بکم الّذی توعدون…؛[۶۲] مردم کوفه، شبانه و روزانه، پنهان و آشکار، شما را به جهاد با آن مردم فراخواندم، و به شما گفتم با آنان بجنگید، زیرا با هیچ مردمی در میانه خانه خود نجنگیده اند، مگر اینکه خوار شده اند، پس شما وظیفه خود را به گردن دیگری انداختید و یکدیگر را یاری نکردید، و گفتارم بر شما گران آمد، و فرمانم را دشوار یافتید، و با پشت کردن به پشت سر خود انداختید، تا اینکه تاخت و تازها بر سرتان بارید، و کارهای زشت و ناپسند در میان شما آشکار گردید، روز را به شب می رسانید و شب را به بامداد، و همان گونه که بر سر بدکردارهای پیش از شما آمد و کیفر کارهای بد خود را دیدند بر سر شما هم خواهد آمد، چنانکه خدای متعال از کار جباران و زورگویان سرکش، و مستضعفانِ گمراه خبر داده است آن جا که می فرماید: «پسرانتان را سرمی بریدند و زنانتان را زنده نگاه می داشتند، و در این کارتان آزمایشی بس بزرگ بود» یا سوگند بدان کس که دانه را شکافت و جان را آفرید، آنچه را به عنوان تهدید به شما گفته اند بر سرتان فرود آمده است…»

مردمی که در برابر نیروی باطل به دفاع از حقّ برنخیزند، و از افراد ناتوان که چشم بدانان دوخته اند دفاع نکنند، و کسانی که با سستی و بی توجّهی به دشمن اجازه دهند تا به درون خانه و حریمشان بیایند و میدان جنگ را او انتخاب کند، سرنوشتی جز خواری ندارند. این افراد که به تن آسایی خوی کرده اند، و زبونی و خواری را بر مرگ شرافتمندانه و با عزّت ترجیح داده اند، طبیعی است که از بام تا شام به فحشاء و منکر بپردازند، زیرا زندگی این جهانی را به هر بهایی هست پسندیده اند و چنین زندگی کرم واره ای به فحشاء و منکر می انجامد.

سرانجام این زندگی هم با سرانجام امّت های پیشین یکسان است: گرفتار کیفر رفتارها و شیوه زندگی ننگین شدن و عذاب دگرگونی ناپذیر پروردگار را به دست آوردن؛ زیرا قانونی ثابت بر جهانِ آفرینش، و از جمله جهانِ انسان ها، فرمانروا است، و بر همگان یکسان فرود می آید.

یکی از نمودها و جلوه های روشنِ خشم و عذابِ پروردگار، چیره شدن گردنکشانِ ستمگر، بر مردم مستضعفِ گمراهِ سست اراده و بی تفاوت و تن آسا و خوش گذران است. سرکشان برای استوار گردانیدن پایه های فرمانروایی خود بر چنان مردمی، و جاویدان و گزندناپذیر کردن قدرت، به پندار و آرزوی خود، پسران را که احتمال می رود روزی بیدار و آگاه شوند و در برابر آنان سربرآورند، می کشند، و زنان و همه افراد ناتوان خواری پسند را، برای فراهم بودن زمینه خواسته های پست و حیوانی خویش، زنده نگاه می دارند.

هر دو گروه مستکبر گردنکش و مستضعف رنجکش، بی آنکه خود بدانند و آگاه باشند، گرفتار آزمایش بزرگ و پایانی پروردگار می باشند. گردنکشان در این آزمون، خواه ناخواه، شکست خورده به ژرفای گودال پر از آتشی فرو می غلتند که به دست خویش برای خود فراهم کرده اند؛ و مستضعفان اگر تا پایان کار تن به ذلّت و زبونی سپرده تلاشی برای بیرون رفتن از آن وضع و موقعیت و جایگاه از خود نشان نداده باشند، همراه با گردنکشان به همان جایگاه فرو می غلتند؛ لیکن اگر بر اثر تازیانه های پی درپی عذاب الهی، از خواب غفلت و بی خبری و ناآگاهی بیدار شده باشند و تلاشی، هرچند ناموفّق و بی سرانجام، برای بیرون رفتن خود و بیرون بردن دیگر کسان از آن اوضاع ستمگرانه کرده باشند، از این آزمون بزرگ پیروز و روسپید و ناب از آلودگیها و ناخالصیها بیرون می آیند، و از نعمت های پی درپی پروردگار، به عنوان جایزه بزرگ و جام زرّین برنده مسابقه، برخوردار می شوند.

وجوب رهایی از استضعاف سیاسی

در بخش نخست تحت عنوان «استضعاف به معنای استکبارپذیری» گفته شد که چون فرشتگان برای بازپس گرفتن جان برخی از افراد که ستمگر بر خویش هستند فرا می رسند، آنان را زبون و خوار می یابند و از ایشان می پرسند: شما در چه حال و جایگاهی بوده اید که چنین خوار و بیچاره اید؟ پاسخ می دهند که ما بر روی زمین به ناتوانی کشانیده شده بودیم. فرشتگان، با دانشی که خدا درباره این گونه کسان در اختیار آنان گذاشته و از چهره و نشانه های دیگر زندگیشان آشکار است، درمی یابند که این پاسخ از سوی آنان بهانه ای بیش نیست، و خودشان برای بیرون رفتن از آن شرایط و رهایی از استضعاف تلاشی نکرده اند، یا چنان از اندیشه و درک پست و پایینی برخوردار بوده اند که در صدد یافتن راه رهایی و اندیشیدن درباره نجات دیگران، و یا کمینه خودشان، هم نبوده اند؛ از این روی بدانان می گویند: آیا زمینِ خدا آن چنان پهناور و گسترده نبوده است که در آن سرزمین هجرت کنید و خویشتن را رها سازید؟ و توضیح داده شد که گستردگی زمین خدا، اشاره به گوناگونی راههای هجرت و مراتب و درجات آن دارد.

امیرالمؤمنین آیه یاد شده (النساء/ ۹۷) را به تبیین و تفسیر پرداخته اند و می گویند:

«الهجرهُ قائمهٌ علی حدّها الاوّل؛ ما کان للّه فی أهل الارض حاجهٌ من مستسرِّ الامّهِ و مُعلنها. لا یقعُ اسمُ الهجرهِ علی أحدٍ الاّ بمعرفه الحُجَّهِ فی الارض؛ فمن عرفها و أقرَّ بها فهو مهاجرٌ؛ و لا یقعُ اسمُ الاستضعافِ علی من بلغتهُ الحجّهُ فسمعتْها أُذونهُ و وعاها قلبُهُ؛[۶۳] هجرت بر همان قانون نخستین خود پابرجا است، خدای را در مورد باشندگان بر روی زمین، خواه افرادی از امّت که پنهان کننده (عقاید و ایمان) خود هستند، و چه آشکارکنندگان آن، نیازی نیست، جز با شناخت حجّتِ [خدا] بر روی زمین. نام هجرت بر کسی واقع نمی شود؛ پس هر کس حجّت (:امام) را شناخت و (عملاً) بدان اقرار کرد مهاجر است؛ و هر کس که خبر حجّت [و شناخت امام [بدو رسید و در نتیجه گوشهایش آن را شنید، و قلبش در خود گنجانید، نام استضعاف بر او قرار نمی گیرد.

در توضیح این سخن نکاتی را باید در نظر گرفت که به عنوان نتیجه گیری این بخش نیز به شمار می رود:

۱ – اصل هجرت: هجرت تنها یک حرکت جغرافیائی و رفتن از جایی به جای دیگر نیست، بلکه هجرت رها کردن جایی، اندیشه ای، عادتی، آیینی، علاقه ای، اوضاع و احوالی است، و رفتن به جای دیگر، اندیشه، آیین و یا اوضاع و احوال دیگر است. برای انجام چنین کاری چند وسیله لازم است: احساس ضرورت، عزم جزم، برنامه ریزی، فراهم کردن وسیله، اقدام.

نخست باید ضرورت هجرت و لزوم بیرون رفتن از وضع موجود احساس شود. این احساس یا با تازیانه های فشار و عذاب و دشواریهای اجتماعی برای شخص احساس می شود، یا رهبری و مصلحی بیدارگر برپا می خیزد و این احساس را در مردمِ گرفتارِ در تنگنا ایجاد می کند.

این احساس همان شناخت است که بدون آن وجوب هجرت هم پیش نمی آید، همینکه چنین احساس و شناختی پدید آمد شخص به اندیشه رها کردن می افتد و سرانجام به آهنگی استوار برای هجرت دست می یابد، و پیوسته بر این آهنگ استوار خود می ماند تا اینکه به برنامه ریزی برای این امر دست بزند.

در حال برنامه ریزی جنبه های گوناگونِ اقدام خود را بررسی می کند و پیوسته به زیرورو کردن می پردازد، مبادا موضوع مهمی را فروگذار کرده باشد، به دنبال برنامه ریزی و بر طبق آن، مقدّمات و وسایل لازم برای هجرت را فراهم می کند.

به نسبت نوع و مرتبه ای که برای هجرت در نظر گرفته و یا توان انجام آن را دارد، وسیله لازم است. و چون وسیله فراهم شد، عزم و برنامه ریزی به اجرا درمی آید، و هرگونه هجرتی را در نظر گرفته است همان گونه را تحقّق می بخشد.

۲ – رهنمود پروردگار، تکامل بخش است: اگر پروردگار فرمانی یا رهنمودی می دهد یا سفارش به چیزی می کند، به منظور برآوردن نیاز خودش نیست، بلکه برای تکامل بخشیدن به انسان ها است. هر کس به رهنمود پروردگار عمل کند خود را در مسیر کمال قرار داده است، و آن کس که سرپیچی در پیش می گیرد، خود را به سراشیبی سقوط و انحطاط انداخته است. امیرالمؤمنین در این سخن، بدین حقیقت اشاره دارد که اگر خدا اصل هجرت را فرمان می دهد برای آن نیست که نیاز خود را بوسیله مردم روی زمین از میان بردارد، بلکه می خواهد او را از تنگنای رکود و سقوط بیرون بیاورد و به سوی هدف والای خداگونگی و رشد و تعالی انسان به جریان اندازد. در اجتماع و محیطی که ستم و استکبار نمی گذارد که انسان ها آشکارا و آزادانه به سوی خدا بروند و ناچار به پنهان کردن ایمان خود مجبور می شوند، و در نتیجه یا رشد نمی کنند، و یا رشد و تکامل آنان به کندی صورت می پذیرد، فرمان هجرت می دهد تا از آن محیط و شرایط، به هر شیوه و تا هر سطحی که می توانند، بیرون روند و ایمان خود را آشکارا مطرح کنند، و در پرتو آشکار کردن اعتقادات خود، و آزادی که به دست آورده اند به کمال رسند.

۳ – شرط اصلی هجرت، معرفت حجّت است: هر حرکتی و یا هر تلاشی برای بیرون آمدن از تنگنا و شرایط نامساعد را هجرت نمی نامند، بلکه حرکتی که از نادانی و ناآشنایی به سوی آگاهی و شناخت صورت بگیرد، و به شناخت حجّت بینجامد، هجرت است.

هجرت خود بار فرهنگی و ارزشی ویژه ای دارد. حشرات، پرندگان، بسیاری از جانوران نیز در طول سال از منطقه ای به منطقه دیگر هجرت می کنند تا از آب و دانه و گیاه و بهره های دیگر که در منطقه مبدأ به پایان رسیده است، در مقصدِ هجرت برخوردار شوند. یا از محیط نامساعدی برای زیست، به محیط مساعدی بروند. عشایر و گروه های سیار دیگری هم، در سراسر جهان هستند که هر سال از نقطه ای به نقطه دیگر در حرکت اند. یا کسانی هستند که از بیم جنگ یا خشکسالی یا رخداد طبیعی و غیرطبیعی دیگری بدین کار دست می زنند و به نقطه امنی خود را می رسانند و یا به کشوری پناهنده می شوند. هیچ یک از این حرکت ها هجرت، به مفهوم قرآنی آن، نامیده نمی شود. هجرت قرآنی بر پایه یک فرهنگ است، و خود فرهنگ ساز است، از این روی هجرت قرآنی باید بر پایه معرفت باشد و تا معرفت حاصل نشده، انگیزه حرکت هم در کسی پدید نمی آید. و موضوع معرفت، حجّت است.

حجّت، دلیل و رهنمودی است که مدعی و یا خصم را مجبور به پذیرش حق می کند، و این اجبار به شیوه اقناع استدلالی است، نه از طریق قهر و اعمال زور.

حجّت می تواند یک کتاب، یک پدیده، یا یک انسان باشد. و او با معرفت و دانش و آگاهی که به حق دارد، عامل حفظ تعادل جهان بشریت به شمار می رود، و جهان بشریت بدون وجود حجّت، تعادل خود را از دست خواهد داد. حجّت، با ویژگی یادشده، در ایدئولوژی تشیع، امام است، و لذا همیشه باید امامی سکان دار کشتی بشریت در میان اقیانوس زمان باشد، و هیچ عصری نمی تواند از وجود سکان دار تهی گردد، و بر همین پایه است که ضرورت وجود امام زمان زنده و غایب در مکتب شیعه مطرح است.

بنابراین، هجرت، به معنای هجرت به سوی امام زمان(ع) می باشد، و مهاجر کسی است که حجّت را شناخته، و عملاً بدان اقرار کرده باشد.

۴ – کسی که حجّت به او برسد مستضعف نیست: شرط اصلی هجرت معرفت حجّت است، و این مستضعفان هستند که باید معرفت را پیدا کنند، آیا مستضعفان می توانند در شرایطی که هستند به معرفت حجّت دست یابند؟ یا باید اراده نیرومندی از خارجِ وجود شخصی شان آنان را به چنین معرفتی وادار کند؟ پاسخ این پرسش را می توانیم از آیه های پنج و شش سوره قصص به دست آوریم.

گفته شد که اراده الهی به عنوان یک سنّت و قانون تغییرناپذیر، بر آن قرار دارد که بر مستضعفان زمین منّت گذارد یعنی زمینه استفاده از نعمت های خِرد و اندیشه و اراده ای را که بدانان ارزانی داشته است برایشان فراهم سازد تا با استفاده از آن ابزار، به شناخت راهی روشن و دلیلی استوار و حجّتی محکوم ناشدنی دست یابند، و با این شناخت به حرکت درآیند، و نه تنها درون خویش و محیط کوچک فردی و قومی را، دگرگون سازند، بلکه همه جهان را به ارث ببرند و خود پیشوای آن جهان نوزائیده و بازسازی شده گردند.

این وراثت در اختیار همه مستضعفان قرار می گیرد، امّا امامت، در هر دوره ای به یکی از همان مستضعفان مهاجر شده می رسد، اگرچه در عین حال، همه آنان امام، و همه آنان امّت هستند. امّت و امامت هماهنگ و یکپارچه، در مسیر هجرتی پیوسته، به سوی خداگونگی و مقصدی که خدا برای آنان تعیین کرده است به پیش می روند.

و این داستان، داستان سیمرغ است: مرغان همگی به پرواز درمی آیند تا سیمرغِ پنهان در پشتِ کوه قاف را بیابند، منزل های بسیار دشوار و ناهمواری را در می نوردند، و در هر منزل، به علّت از پا درآمدن مرغان ناتوان، شمارشان کم و کمتر می شود. تا اینکه سرانجام چون به پشت کوه قاف می رسند و در آن جا چشمه ای از آب زلال می بینند، (آب نشانگر حیات است و جریان آب نشانگر هجرت) بر فراز چشمه می ایستند و در چشمه می نگرند. در آن جا است که در می یابند تا از این سفر دراز تنها سی مرغ مانده است، و سیمرغ همان سی مرغ است!

فرجام مستضعفان سیاسی در آخرت

برخی از کسانی که برای رهایی خود از چنگال ستم مستکبران هیچ راه و چاره ای ندارند، مورد مؤاخذه قرار نمی گیرند، لیکن برای ماندن آنها در استضعاف تشویق نمی شوند. بلکه مسئولیت رهایی بخشی آنان به عهده کسانی است که توانی دارند.

خدای حکیم در آن جا مستضعفان هجرت نکرده را مؤاخذه و به دوزخ تهدید می کند. در دنباله آن[۶۴] این دسته از مستضعفان را مستثنی می فرماید: «الاّ المستضعفینَ من الرجال و النّساء و الولدانِ لا یستطیعونَ حِلیهً و لا یهتدُونَ سبیلاً»[۶۵] و چند آیه پیش از آن، قاعدین بی توجّه را با استفهامی استنکاری چنین مورد خطاب قرار می دهد:

«و ما لکم لا تقاتلونَ فی سبیل اللّه و المستضعفینَ من الرّجال و النّساء و الولدانِ الّذینَ یقولونَ ربّنا أخرجنا من هذه القریهِ الظّالم أهلها و اجعلْ لنا من لدنک ولیا و اجعَلْ لنا من لدنک نصیرا»[۶۶]: شما را چه شده است که در راه خدا و [برای رها ساختن] مردان و زنان و کودکان مستضعفی پیکار نمی کنید که می گویند: پروردگارا ما را از این آبادی که مردمش ستمگرند بیرون ببر، و از پیشگاه خودت سرپرستی برای ما قرار ده، و از درگاه خودت یاوری برای ما تعیین کن.

و امیرالمؤمنین(ع)، مستضعفان بدون راه و چاره را، افرادی در میانه مؤمنان و مشرکان می داند که در روز حساب نه آنان را بی هیچ پرسش و درنگی به بهشت می برند و نه به دوزخ، بلکه میانه حالانی هستند که به حساب آنان می رسند. امیرالمؤمنین(ع) نتیجه را نمی فرماید، لیکن می توان احتمال داد که حسابرسی مستضعفان برای آن است که اگر راه و چاره را خودشان با تقصیر و نافرمانی به روی خود بسته اند، مانند مستضعفان آیه ۹۷ سوره نساء، به دوزخ روند؛ و اگر واقعا راه و چاره نداشته اند، و مجاهدت و مهاجرت آنان نافرجام مانده است، به بهشت روند:

«… فامّا المؤمنون فینجون و یدخلون الجّنه بغیر حساب، (امّا المشرکون فیدخلون النار بغیر حساب) و إنّما الحساب علی أهل هذه الصفات بین المؤمنین و المشرکین، و المؤلّفه قلوبهم (و المقترفه) و الّذین خلطوا عملاً صالحا و آخر سیئا، و المستضعفین الّذین لا یستطیعون حیله الکفر و الشرک و لا یحسنون أن ینصبوا، و لا یهتدون سبیلاً إلی أن یکونوا مؤمنین عارفین…؛[۶۷] مؤمنان نجات می یابند و بی حسابرسی به بهشت درمی آیند (و مشرکان نیز بی حسابرسی به دوزخ درآیند). حسابرسی تنها بر عهده کسانی است که نشانه هایی میان مؤمنان و مشرکان دارند، و دل به دست آورده شدگان (و بزهکاران) و کسانی که کارهای شایسته و بد را به هم آمیخته اند، و مستضعفانی که چاره ای در برابر کفر و شرک ندارند، و نمی توانند به نیکی برپا خیزند، و راهی را در پیش گیرند تا اینکه در پایان این راه مؤمنانی دارای شناخت و آگاهی باشند.

منابع و مأخذ

ــ آمدی، عبدالواحدبن محمد تمیمی. شرح خوانساری بر غررالحکم و دررالکلم، با مقدّمه و تصحیح و تعلیق میرجلال الدین محدّث، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، ۱۳۶۰.

ــ ابن شعبه الحرّانی، حسن بن علی. تحف العقول عن آل الرسول، به تصحیح علی اکبر الغفاری، قم مؤسسه النشر الاسلامی، ط ۲، ۱۳۶۳ ه.ش.

ــ رضا، شیخ احمد، معجم متن اللغه. بیروت: دار مکتبه الحیاه، ۱۹۵۸ م.

ــ رضی، ابوالحسن محمدبن الحسین سید، نهج البلاغه (مختار من کلام امیرالمؤمنین(ع)).

ــ تفسیر منسوب به امام حسن عسکری(ع) سلیم بن قیس هلالی، کتاب سلیم بن قیس.

ــ صدوق، شیخ ابوجعفر محمدبن علی مشهور به ابن بابویه، الامالی.

ــ عیون اخبارالرضا(ع).

ــ مجلسی، ملاّ محمدباقر، بحارالانوار (جلدهای مختلف).

ــ مفید، شیخ محمّدبن محمّد، الارشاد، قم: مکتبه بصیرتی، بی تا.

منابع مقاله: مجله کتاب نقد » تابستان ۱۳۸۰ – شماره ۱۹

نویسنده : جعفری، محمد مهدی

پی نوشت ها:

[۱] . احمدرضا، معجم متن اللغه، ذیل حروف (ض) و (ک).

[۲] . اعراف/ ۱۵۰.

[۳] . النساء/ ۷۵.

[۴] . الانفال/ ۲۶.

[۵] . ابراهیم/ ۲۱.

[۶] . اعراف/ ۷۶ ـ ۷۳.

[۷] . غرر و درر، ۱/ ۱۴۹.

[۸] . همان، ۱/ ۲۹۴.

[۹] . نهج، کلام ۵۰.

[۱۰] . همان، ص/ ۸۲ و ۸۳.

[۱۱] . غرر و درر، ۲/ ۹۲.

[۱۲] . غرر و درر، ۲/ ۲۷۹.

[۱۳] . غرر و درر، ۲/ ۲۹۳.

[۱۴] . نهج/ ط ۱۹۲ القاصعه.

[۱۵] . غرر و درر، ۳/ ۹۸.

[۱۶] . همان، ۴/ ۱۷۸.

[۱۷] . همان ۳/ ۳۲۷.

[۱۸] . همان ۵/ ۳۵۸.

[۱۹] . همان ۶/ ۵۹.

[۲۰] . نهج/ ط ۱۹۲ القاصعه.

[۲۱] . همان/ نامه ۵۸.

[۲۲] . همان/ ط ۱۹۲ القاصعه.

[۲۳] . غرر و درر ۲/ ۳.

[۲۴] . حکمت ۳۷۱.

[۲۵] . نهج/ ط ۱۹۲ القاصعه.

[۲۶] . نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲.

[۲۷] . نهج البلاغه، حکمت ۲۵۲.

[۲۸] . نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲ القاصعه.

[۲۹] . نهج/ ط ۱۹۲ القاصعه.

[۳۰] . احمدرضا، معجم متن اللغه، ج ۵ ذیل مادّه کبر.

[۳۱] . نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲ القاصعه.

[۳۲] . نهج البلاغه، خطبه ۹۵.

[۳۳] . ر.ک: نهج البلاغه، خطبه ۲۰۸.

[۳۴] . سوره قصص، آیه ۸۳.

[۳۵] . نهج البلاغه، خطبه ۳.

[۳۶] . نهج البلاغه، نامه ۵۳.

[۳۷] . همان، خطبه ۲۱۶.

[۳۸] . غررالحکم، ج ۵، ص ۳۵۵.

[۳۹] . همان، ج ۱، ص ۲۴۸ و ج ۲، ص ۱۴۲.

[۴۰] . همان، خطبه ۱۹۲.

[۴۱] . تفسیر امام حسن عسکری(ع)، ص ۳۳۹، حدیث ۲۱۵.

[۴۲] . نهج البلاغه، خطبه ۳۴.

[۴۳] . غررالحکم، ج ۴، ص ۳۱۸.

[۴۴] . خطبه ۳ شقشقیه.

[۴۵] . تحف العقول/ ۱۰۵.

[۴۶] . عیون اخبار الرضا(ع) ۱/ ۶۱.

[۴۷] . نهج البلاغه، خطبه ۱۷۳.

[۴۸] . مفاد کلام ۶۷/ ۵.

[۴۹] . بحارالانوار، ج ۲۸/ ۲۴۱.

[۵۰] . قصص/ ۵.

[۵۱] . نهج البلاغه، بخش سوم، ح ۲۰۹.

[۵۲] . ج ۲۴/ ۱۷۰.

[۵۳] . ج ۵۱/ ۶۳.

[۵۴] . شرح نهج البلاغه ۹/ ۴۰ و چند جای دیگر از شرح.

[۵۵] . نهج البلاغه، حکمت ۲۸۹.

[۵۶] . شیخ صدوق، الأمالی ۱/ ۴۵۰.

[۵۷] . شرح الاخبار فی فضائل ائمّه الأطهار/ ۳۹۶.

[۵۸] . نهج البلاغه، کلام ۲۰۹.

[۵۹] . نهج البلاغه، خطبه ۳.

[۶۰] . همان، خطبه ۱۳۶.

[۶۱] . همان، خطبه ۱۳۱.

[۶۲] . الارشاد ۱/ ۲۸۱.

[۶۳] . نهج البلاغه، خطبه ۱۸۹.

[۶۴] . نساء/ ۹۷.

[۶۵] . نساء/ ۹۸.

[۶۶] . نساء/ ۷۵.

[۶۷] . کتاب سلیم بن قیس/ ۶۰۸.