امام صادق و اهلبيت (عليهم السلام) در نزد علماء و شعراى جنوب

 سيد عبدالباعث قتّالي

چون يادآوري از صالحين و شايسته كاران و علي الخصوص ائمه و پيشوايان دين به عمل آيد براستي رحمت نازل ميشود و از آنجائيكه موضوع بايد هميشه بكر و ناگفته باشد. و تازگي و طراوت خود داشته باشد و از تكرار و دوباره گويي پرهيز شود. در اين مقاله كه خود موضوع بكر و تازهاي است يك راست به سراغ عنوان بحث ميرويم كه

امام جعفر صادق (عليه السلام) در اشعار شاعري از جنوب ايران (مرحوم سيد ابراهيم سيد خليل) متوفي سالهاي 1260 تا 1265 هجري قمري مدفون در كال از قراي شهرستان لامرد در جوار امام زاده سيد كامل پير.

پيشوايان ديني مخصوصاً آن بزرگواراني كه از سلاله طاهر و پاكيزه رسول الله و اهل بيت گرام باشند. محبت آنها در دل هر فرد مسلمان ميباشد و اين دوستي محبت تا مرحلهاي است كه «من لم يصل عليكم لاصلاة له» اما فراتر از آن ادبا و شعراء در دفتر و ديوان خود با بهترين تعابير و كلمات كاخ شعر و نظم را شالوده گذاري نمودند و به قول نظامي در تعريف از كتاب شعر خود

پي و نكتهم از نظم كافي بلند***كه از باد و باران نيابند گزند

به حق توانستهاند عظمت و بزرگواري آنها را و يا هر امر معنوي را ترسيم كنند. اين شاعر مهجور كه هنوز ديوان و اشعار يكهزار صفحهاياش به زيور طبع آراسته نشده است عشق و محبت معنوي پيامبر گرامي اسلام و ائمه دوازده گانه را اينگونه ميسرايد:

عشق ميآرد حبيب خود بوجد***آن كه سبحان الذي اسري بعبد

عشق دائم با رسول الله بود***بود او خود عشق عشق الله بود

هر چه گيريم عشق از آن بالاتراست***عشق امير المؤمنين پس حيدر است

عشق حيدر در زنجير كندن است***قامع آن قلع و اژدر كشتن است

عشق سر از عاشقان سازد جدا***سر براه عشق بدهد مرتضا

عشق ريزد زهر در كام حسن ***تا شود واصل به وصل ذوالمنن

عشق آرد لشكر در دو بلد***سر جدا سازد زشاه كربلا

عشق خون ريزي كند در آن زمين ***خاك از آن گرديده گلبو عنبرين

عشق زين العابدين گريان كند***از كفش سر تا به پا بريان كند

عشق باقر بحر علم آرد بجوش ***زآن دل اهل دلان آرد خروش

عشق صادق صادق عشقش كند***در ره عشق وفا صدقش كند

عشق كاظم خشمهاي خود خورد ***تا كه گوي عشق و نيكي او برد

عشق سلطان خراسان چشد***تا كه جان با وصل جانان ميكشد

عشق آرد با تقي روي تقا***تا به ملك سرمدي يابد بقا

عشق هادي هادي خلق آمده ***عاشق و در جامه دلق آمده

عشق سرلشكر نمايد عسكري ***تا كند در راه عشق او رهبري

عشق مهدي ماحي طغيان بدان***گرچه زير ابر عشق آمد نهان

عشق چو بود قطره دريا شدن***فاني از خود گشتن و باقي بدن

و در اشعار خود امام جعفر صادق (عليه السلام) راپديد آمده صداقت شفق در آسمانها و پيشواي ثقلين و رونق افزاي دين و اختر زيباي عالم هستي نام مينهد.

شد نمودار شفق از آسمان***آنكه صادق شد امام انس و جان

جعفر صادق عجائب گوهريست***رونق دين و چه زيبا اختريست

و دربيان نمودن نسب شريف و مبارك و خانواده جليل القدر او چنين ميسرايد:

زين محمد باقر علم رسول ***جعفر صادق امام با اصول

سر زده زين صبح صادق شمع دين ***موسي كاظم به چرخ هفتمين

اعتراف به اينكه آن امام همام در اصول و پايههاي فقهي داراي مرام و مذهب خاصي است بي درنگ در اشعار خوداظهار عشق و ارادت مينمايد و ميگويد:

السلام اي نور صبح صادقم ***پيش مهرت ذره آسا عاشقم

چون اين ديوان و اشعار مجموعهاي است از دو بخش، اولي به بيان سلسله سادات جليله كه در خطه جنوب ميزيستهاند از حدود لنگان الي جاسك و بقول او تا حدود مكران (كه بلوچستان فعلي)، و بخش دوم در عرفان است و بيان حالات و مراحل آن – كه در جايي چون ميخواهد فقر را بيان كند و علي الخصوص از ديدگاه خاندان و اهل بيت رسول الله چنين ميفرمايد:

فصل اول ذكر فقر خاندان***شمه گويم بتو بشنو زجان

آن امام خطه فقر و صفا***نور چشم مرتضا و مصطفا

در طريقت در حقيقت راه بين ***جعفر صادق بفرمود اين چنين

آن كه فقر آمد طريقت بيگمان***آستان آن طريقت توبه دان

توبه باشد چارچيز اخلاص دل***ترك و پاكي و محبت متصل

باز فرمود آن امام رهنما***آنكه فقر است از سخنهاي خدا

جان فقر امد سخنهاي رسول[1]***گر كليد فقر خواهي كن قبول

آن سخنها كز علي مرتضا است***صاحب سجاده و فقر و فنا است

و نهايتاً سيد ابراهيم سيد خليل ـ حكايتي از عصر مأمون و وزير او و مراجعه ايشان به امام جعفر صادق (عليه السلام) نقل مينمايد به سبك اشعار ملاي روم كه در ميان اشعار او جاودانه اين نظريات ثبت ميشود كه چه راحت و شايسته يك شاعري از ملك سنت حاضر به پذيرفتن و اقليتهايي است كه در ائمه و پيشوايان مذهبي بوده است.

1 ـ عرفا و علي الاخص بايزيد بسطامي مريدي براي امام جعفر صادق (عليه السلام) بوده است.

2 ـ زنده كننده آراي ديني هم در شريعت و هم در طريقت و هم در حقيقت بوده است.

3 ـ مستجاب الدعوة بوده و آوازه مرشديت او زمين و آسمان را درهم نورديده بوده.

4 ـ پيوسته داراي مخالفين و منكرين بوده كه حسادت دل آنها باعث اقداماتي عليه وي ميشده است.

5 ـ چون سؤالي از او مينمودند تا راه او را سد كنند با صد جواب و براهين قاطع آنها را قانع مينموده است.

6 ـ متوسل شدن منكران به توطئهها و نقشههاي خبيث او را از صحنه به در نمايند.

7 ـ آزمودن يكي از همراهان مأمون كه وي غير خدا را در سختي و غرق شدن طلب كرد، اما امام جعفر صادق (عليه السلام) فرمود رمز اين حسادت شما در اين است كه خدا را در حاجات خود طلب نكردي.

8 ـ و بالاخره نتيجهگيري اين حكايت از خود امام كه فرمود:

تا بيفتند در بليّه مردمان***كي كنند ياد خداوند جهان

و اينك اگر حاضرين و مشاركين در اين سمينار و گردهمائي مبارك حوصله به خرج دهند اصل اشعار را براي تبرك و حسن ختام بشرح زير از شاعر زبردست جنوب مرحوم سيد ابراهيم سيد خليل ميخوانم:

اندر اينجا يك حكايت آورم***تا گمان از خاطرت بيرون برم

بايزيد آن قطب أقطاب طريق ***پيشواي سالكان اين فريق

بد مريدي عاشق الاسرار غيب ***صبح صادق سرزده او را از جيب

يعني او حق بين گشت از نزد آن***جعفر صادق امام انس و جان

آن امام صادق جعفر بنام ***نور چشم حضرت خير الانام

ميوه باغ علي و فاطمه ***صادق صوفي دل ايشان همه

گوهر عرفان و درياي كمال***متصل در وجد و استغراق و حال

محي دين رسول آن محي الدين ***در شريعت در طريقت راه بين

در حقيقت عارف و اگاه بود ***حجة الله و ولي الله بود

هر مريدي كو شدي منظور وي***از نظر گشته ولي از نور وي

در دعا چون سوي آمين ميشدي ***پس خلايق زو خدا بين ميشدي

صيت ارشادش به فضل مستعان***از زمين بگرفته بد تا آسمان

منكران را از حسد دل گشته خون ***موج ميزد غصه و غمشان درون

آنكه آخر كي رود باشد چنين ***كو زما بهتر بدانندش يقين

فضل ما صد بار بيش از فضل او ***مجلسي خود كرده گرم از گفتگو

از كجا اين دعويش آخر رسد***منكران ميشد جگر خون از حسد

از براي امتي نيش از گزند***فوج فوج از منكران ميآمدند

كه رويم او را به برهان و سؤال ***بشكنيم و پست سازيمش زقال

چون رسيدندي بر آن با كمال***جملگيشان ميشدندي گنگ و لال

هر سؤالي صد جوابيشان نمود***هر جوابي به ز صد دُر دانه بود

چارهاي ديگر نديدند منكران ***حيله انگيختندبا هم روان

وانگهي رفتند در نزد وزير ***داد اخلاصي بدادند از ضمير

كي كليد هفت اقليم جهان ***عرض داريم خدمتت چون بندگان

دمي به نزد جعفر صادق شديم ***حرفي از مأمون خليفه بر زديم

بانگ زد بر ما كه باش گنگ و لال***ذكر مأمون كس نيارد در مقال

مجلس ما كس نگويد نام او***بس خطا كار است او بي گفتگو

پاي تا سر زآن سخن آتش گرفت ***بانگ زد بر ما و مانديم در شگفت

كي روا باشد روا باشد روا***كين سخن جعفر بگويد نزد ما

زاهدي خود نمايد ظاهري***دل زمرام ميبرد از ساحري

بسته سازد نطق مردم در سؤال ***فائق اندر سحر آيد در مقال

چون وزير بشنيداز ايشان اين خبر ***نزد مأمون رفت و گفت آن سر بسر

گفت با خاصان خليفه از هوا***جعفر ار خوانم بيايد پيش ما

گر به زورش آوريم نايد نكو***وقت شب خود ميرويم در نزد او

شب خليفه با وزير و شش نفر***رفتند اندر نزد آن صا حب نظر

صادق صافي دل صوفي مقام***چون كه ديدند گفت اين هست امام

قطب عالم هستي از راه هدي***سالكان را پيشوا و مقتدا

از نظر هر كس رساني بر كمال ***دردمند و طالبيم اين هفت حال

روي داريم با خداي دادگر***هر كدامي قابليم فرما نظر

شيخ اشاره كردش از راه فنون ***با وزير كش دل كرده خون

گفت با ما باش تو تا نيم شب***آن زمانت مينمائيم حي رب

شش تن باقي رويد زآنجا دگر ***او سحر آيد شما بدهد خبر

حب دنيا كار تو كرده خراب ***پيش چشمت گشته است آن را حجاب

حب دنيا چشم تو بگرفته است***زان سبب از چشمت حق بنهفته است

تا نگردي پاك از اين آلايشات***گرددت كي كشف آن نور صفات

جملگي رفتند چون ماند آن وزير ***با مريدان گفت آن پير منير

هرچه گفتم آن كينه از جان و دل***گر همه گويم كشيد خود متصل

چون نبودند آن مريدان خيره سر***عرض كردند آن كه با اين چشم سر

بامريدان شيخ شد آن دم بپا***تيز فرمود اي وزير با ما بيا

تا نمايم بر تو امشب حق عيان***سوي شط رفتند رسيدند ناگهان

كرد اشاره صادق صافي ضمير ***كي مريدان آن چيست گيريد اين وزير

بر گرفتندش ببستند دست و پا***برفكندندش در آن آب از وفا

نعره ميزد آن وزير از اضطراب***گاه بالا ميشد گاه در زير آب

گفت اي شيخا دمي بهر خدا ***رحم فرما گرچه من كردم خطا

شيخ گفتش چاره جو از ذوالمنن***ميمگو اصلا تو با ما اين سخن

مينشد سودش از آن آه و فغان ***موج كردش گه نهان و گه عيان

چونكه موج آورديش در روي آب***ميزدي نعره كه شيخم دربياب

شيخ گفتا اين سخن با ما مگو***چاره خود از خداي خود بجو

موج ديگر آمدش اندر ربود***گشت چون پيدا دگر زاري نمود

چون از اين سويش كسي نگرفت دست***نعرهاي زد جان و دل با حق ببست

حق گرفتش پردها از چشم دل***روي آب آمد به حق شد متصل

شاهد مقصودش آمد در كنار***شد سرابي زير پايش آن بحار

مطلع شد چونكه شيخ از آن مقام ***گفت ز آبش بر كشيد كو شد تمام

بر كشيدندش زجوي شط عيان***از سر پا بي خبر بود او ز جان

بودي او مستغرق أسرار يار***هوشش آمد بعد يكساعت به كار

هوش آمد پس مريد خاص شد***از دل و از جان همه اخلاص شد

شيخ گفتش گو كه چون بشتافتي***از چگونه حق تعالي يافتي

گفت تا بودي مرا اين خوف و جان ***ميكشيدم آه و ناله آن چنان

ناله ميكردم به بانگ زينهار ***آنكه فريادم برس رحمي بدار

از شما چون شد اميدم منقطع ***رونهادم باخداي مستمع

بر گرفتند آن از چشمم حجاب ***حسن عشق را مانند حسن آب

پي نوشت:

[1] ـ اشاره به حديث الفقر فخري.