شیعه شناسی » اعتقادات » امام شناسی »

امامت در معرض توطئه

اشاره:

علاوه بر این دو رکن، شایستگى و اهلیّت براى امامت، که به معناى دارا بودن خصلت ‏ها و ملکات رهبرى که بتوانند خط را نگاه دارند و سلامت مسیر را تضمین کنند، مى ‏باشد. مانند دارا بودن «عصمت»، شجاعت و بخشندگى و … از شرائط تصدى این مقام است. به همین خاطر است که مى‏ بینیم ائمّه اطهار (علیه السلام)، در هر مناسبتى، به نشان دادن این امور، به ویژه، به ارائه آن دو رکن مهم، اهتمام مى ‏ورزیده‏ اند، و سختى ‏ها و خطرات هر چند بزرگ که احیاناً به دنبال ابراز و اظهار آن امور، بر آنان وارد مى ‏شد، آنان را از بیان آن حقایق باز نمى ‏داشت.

شواهد بر اهتمام ائمّه (علیه السّلام) بر این امر بى شمار است. ما در اینجا فقط اشاره مى‏ کنیم به اقدام امیرالمؤمنین علیه السلام در کوفه، صفّین، روز شورا‏ و روز (جنگ) جمل، که از صحابه پیامبر (صلّى الله علیه و آله) در مورد حدیث غدیر، شهادت خواست و شمار بسیارى از آنان بدان گواهى دادند.

همچنان که امام حسین علیه السلام در منا، صحابه را گرد آورد و فضائل پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام و به خصوص حدیث غدیر را و نیز بدکارى‏ هاى معاویه را به ایشان یادآورى نمود.(۲) هدف از این اقدامات و اهتمامات، تثبیت امامت، و جلوگیرى از نابودى و فراموشى نصوص و وقایعى که آن را ثابت مى‏ کند، بوده است.

علاوه بر تمام اینها، ائمّه (علیهم السّلام) در سخنان بسیارى اظهار داشته ‏اند که: علم مخصوصى را که پیامبر گرامى (صلّى الله علیه و آله و سلّم) به امر خدا، آنان را بدان تعلیم و اختصاص داده است، دارا هستند. مانند احادیثى که فرموده‏اند جفر و جامعه نزد ایشان است و احادیث دیگرى که جوینده در منابع و مراجع روائى به صورت پراکنده مى ‏یابد.

آشکارى نص‏

هر چند که دشمنان اهل‎بیت علیه السلام در انکار وجود نص بر امامت امیرالمؤمنین و ائمّه اطهار از فرزندان او، و یا در جهت تغییر و تأویل نصوص وارده در این باره به معانى و وجوهى دور از عقل و ذهن، تلاش و کوشش بنمایند، ولى طبع آدمى زیر بار نمى ‏رود و ذوق سلیم آن را پس مى‏ زند.

آنان نتوانسته و هرگز نمى ‏توانند حدیثى را که نزد خودشان به تواتر نقل شده که پیامبر اکرم (صلّى الله علیه و آله) فرموده است که بعد از او دوازده تن جانشین او خواهند بود که همگى از قریش، یا از بنى‎هاشم مى ‏باشند … و در بسیارى از روایات نام‏ هاى آنان یا اسامى بعضى از آنان، آمده است، انکار کنند.

حرم امام جواد علیه السلام

قندوزى حنفى گفته است: «یحیى بن حسن در کتاب «العمده» از بیست طریق روائى روایت کرده است که بعد از پیامبر صلّى الله علیه و آله دوازده نفر که همگى از قریش هستند، جانشین آن حضرت هستند. بخارى از سه طریق، مسلم از نه طریق، ابو داوود از سه طریق، ترمذى از یک طریق و حمیدى از سه طریق این روایت را آورده ‏اند.»(۳) و علامه محقق، شیخ لطف الله صافى، در کتاب خود صدها حدیث، از طریق بسیار گرد آورده است که بر خلافت و امامت دوازده تن بعد از رسول خدا دلالت و تأکید دارند.(۴)

و بالأخره، سیوطى تصریح نموده است به این که: «بر صحّت عبارت «بعد از من دوازده خلیفه خواهد بود» اجماع شده است و این عبارت از طرق متعددى روایت شده است.»(۵)

برخى، مغرض … و برخى، منصف‏

برخى از عامّه، به هنگام تعیین و مشخص نمودن آن خلفا دوازده‎گانه، همچون شبکور در شب تاریک و ظلمانى به این سوى و آن سوى زده‏اند. چنانچه سیوطى در «تاریخ الخلفا» گفته ‏هاى قاضى عیاض و جز او را منعکس نموده ولى خود، به نتیجه و حاصلى قطعى نرسیده است و فقط توانسته هشت خلیفه را که به نظر خودش داراى ویژگى ‏هایى بوده‏ اند که بتوان آنها را از آن دوازده نفر شمرد، بر شمرده که عبارتند از: خلفاء اربعه، حسن بن على (علیه السّلام)، معاویه، عبدالله بن زبیر و عمر بن عبدالعزیز. آنگاه گفته است: و احتمال مى‏رود که مهتدى، از خلفاء عباسى، بدین جهت که در میان عباسیان همانند عمر بن عبدالعزیز در میان بنى امیه بوده، و نیز «الظّاهر» به خاطر این که عادل بوده است، بر آنان افزوده شود، باقى مى‏ ماند دو نفر که یکى از آن دو: مهدى است، زیرا مهدى از اهل‎بیت محمد (صلّى الله علیه و آله) مى ‏باشد.»(۶)

و ما نفهمیدیم وجه و سبب این پرش‏ هاى بلند، از معاویه تا عمر بن عبدالعزیز … و تا مهدى!! چیست؟ و آیا عرف مردم، چنین معنى و تفسیرى را از آنچنان نصوص و سخنان صریحى که پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده است، مى‏پذیرند؟ یا این که بین این افرادى که نام برده شدند فاصله اى نمى‏ بینند و آنها را متصل به یکدیگر مى ‏دانند؟!

همان طورى که متون تاریخى تصریح کرده‏اند، مأمون بزرگترین و مهمترین خلیفه عباسى و داناترین، دوراندیش‏ترین، مکّارترین و دو روترین آنان بوده است.

قاضى عیاض هم این حدیث متواتر را بر خلفاء اربعه و خلفاء بنى‎امیه که یزید لعنه الله علیه نیز در شمار آنان است، منطبق ساخته!! و به این ترتیب تجاهل نموده و صریح بعضى روایات را که مى‏ گوید تمامى آن خلفا از بنى‎هاشم هستند، و صریح بعضى دیگر را که اسامى آنان علیه السلام را ذکر کرده است، نادیده گرفته و در برابر صریح روایاتى دیگر که مى‏ گوید: «تمامى آن خلفا بر مبناى هدایت و دین حق رفتار مى ‏کنند.»(۷) و روایات دیگرى که بیانگر ویژگى ‏هایى است که مدعاى او را تکذیب و رد مى‏ کند، خود را به نادانى زده است.

ولى در مقابل، در میان آنان کسى را هم مى‏ بینیم که زبان به بیان حق گشوده، و به راستى سخن گفته و در راه خدا، از بدگویى بدگویان، نهراسیده است. قندوزى حنفى مى‏ گوید:

«برخى از محققان گفته ‏اند: احادیثى که دلالت دارند بر این که جانشینان بعد از رسول الله (صلّى الله علیه و آله و سلم) دوازده نفرند، از طرق بسیار نقل و مشهور گشته است. با گذشت زمان و دیدن و شناختن روزگار، یقین حاصل شده است به این که، مقصود و مراد پیامبر (صلّى الله علیه و آله) امامان دوازده‎گانه از اهل‎بیت و عترت خودش مى ‏باشد.

زیرا نمى ‏توان این حدیث را بر خلفاى بعد از او، از صحابه، منطبق ساخت، چرا آنان کمتر از دوازده نفر بودند. و نیز نمى‏توان آن را بر پادشاهان اموى منطبق ساخت، زیرا آنها از دوازده نفر بیشتر بودند، و غیر عمر بن عبدالعزیز، تمامى آنان بى پرده ستم روا مى ‏داشتند، و همچنین، از بنى‎هاشم نبودند، زیرا پیامبر (صلّى الله علیه و آله)، بنا بر روایت عبدالملک از جابر، فرمود: تمامى آنان از بنى‎هاشم هستند. و این که در این روایت آمده است که حضرتش این جمله را آهسته فرمود،(۸) این روایت را بر روایات دیگر ترجیح مى ‏دهد، زیرا خلافت بنى‎هاشم خوشایند آنان نبود.

همچنین نمى ‏توان این حدیث را بر پادشاهان عباسى منطبق نمود، زیرا اولاً شمار آنان از دوازده نفر بیشتر بود و ثانیاً آنها به آیه:

«قُلْ لا اَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً اِلاّ الْمَوَدّْه فِى الْقُرْبى»(۹)

و به حدیث کساء، چندان توجه و عمل نمى‏ کردند.

پس ناچار این حدیث منطبق است بر امامان دوازده‎گانه از اهل‎بیت و عترت آن حضرت (صلّى الله علیه و آله)، چرا که آنان در عصر خود، داناترین، بزرگوارترین، پرهیزکارترین مردم و داراى بهترین نسب و برترین حسب، و نزد خدا، گرامى‏ ترین مردم، بودند و علوم آنان به جدّشان (صلّى الله علیه و آله) پیوستگى داشت، و از وراثت و تعلیم الهى، نشأت مى ‏گرفت، اهل علم و تحقیق و ارباب کشف و توفیق، ایشان را چنین شناخته‏ اند.

گواه و مؤیّد(۱۰) این مطلب که مراد و مقصود پیامبر (صلّى الله علیه و آله) ائمّه اثنا عشر از اهل‎بیت خود او است و چیزى که این معنى را ترجیح مى‏دهد، عبارت است از: حدیث ثقلین، و احادیث بسیار دیگرى که در این کتاب و جاهاى دیگر، ذکر گردیده است.

اما این که در روایت جابر بن سَمُرَه آمده است که پیامبر (صلّى الله علیه و آله) اضافه فرموده: امّت بر تمامى آنان اجتماع و اتفاق مى‏ کنند، به معناى این است که به هنگام ظهور قائم آنان، مهدى، امت به امامت همه آنان اعتراف مى‏ کنند»(۱۱) . پایان سخنان قندوزى حنفى. در مورد فراز اخیر سخنان قندوزى، این معنى محتمل است که مراد پیامبر (صلّى الله علیه و آله و سلّم) این باشد که امت بر اقرار به فضل و علم و تقواى آن امامان علیه السّلام متفّق مى ‏شوند.

در این باره، آنچه آوردیم بس است، بررسى کامل در این زمینه به مجالى گسترده و نوشتارى مستقل، نیاز دارد.

 امامت، در معرض سؤ قصد

همان طور که مى ‏شود روایات و نصوص راجع به امامت ائمّه (صلوات الله و سلامه علیه اجمعین) را از طریق نقل قطعى از پیامبر گرامى، اثبات نمود، همچنین، در صورتى که دشمنان عناد و لجاج بورزند، و آن نصوص را انکار کنند و کوشش کنند در برابر سیلاب مهیب نصوص قطعّى الصّدور، بایستند(۱۲)، مى‏توان از راه ارائه و اظهار گوشه‏ اى از آن علومى که مختص به آن حضرات (علیه السلام) مى‏ باشد، امامت را و خود آن روایات و نصوص را اثبات کرد و آن علوم را که جز از مصدر وحى و منبع رسالت سرچشمه دیگرى نمى‏تواند داشته باشد، بسان شاهدى صادق بر صحّت آن نصوص و مدلول واقعى آنها، مدرک قرار داد.

شهادت امام جواد علیه السلام

و همین ویژگى، رمز و سبب اصرار و پافشارى حکّام و دیگر دشمنان، بر نابود ساختن امامت بود، نخست از راه تهى ساختن آن از محتواى فکرى و علمى، و بعد از شکست این راه، از راه کوبیدن شخصیّت امام، با تزویر، شایعات دروغ، و اتّهام‏ هاى ناروا. و با ناکامى این روش، روش تصفیه جسمانى، گاهى آشکارا، و گاه پنهانى، به عنوان برداشتن مرکز و کانون خطرى که آنان را تهدید مى‏کند.

اباصلت چنین مى‏ گوید: «از شهرهاى مختلف، متکلّمان را احضار مى‏کرد، به این آرزو که یکى از آنان در مباحثه، امام را شکست دهد تا منزلت او نزد علما پایین بیاید و به وسیله آنان، نقصان امام در میان مردم منتشر و شایع گردد. ولى هیچ دشمنى، از یهود و نصارى‏ و مجوس و صابئیان و براهمه و بى دینان و مادّیان، و نه هیچ دشمنى از فرقه ‏هاى مسلمین با آن حضرت سخن نمى‏گفت مگر آن که با دلیل و برهان محکوم و ساکت مى‏ گشت.»

شاید نزدیک‏ترین مثال و نمونه‏ اى که مى‏ توانیم در اینجا بیاوریم و با موضوع بحث فعلى نیز رابطه نزدیک دارد، رفتار مأمون است نخست با امام رضا علیه السلام و سپس با امام جواد علیه السلام، که ناچار شد اوّل براى ولایت عهدى امام رضا علیه السلام بیعت بگیرد.(۱۳) و همچنین دخترش را به همسرى امام جواد علیه‎السلام در آورد، سپس براى درهم کوبیدن شخصیّت و موقعیّت امام روش ویژه و در نوع خود بى‎نظیر (۱۴) را به کار بست، و پس از ناکامى در برابر این دو امام بزرگوار (صلوات الله و سلامه علیه )، موضعى دیگر اتّخاذ کردند و روشى متفاوت به کار گرفتند.

امامت، مبارزه جویى و عدم سازش‏

زمانى که امامت، . فى نفسه . به دلیل این که نظام حاکم از راه قهر و غلبه، یا از راه تطمیع و تزویر زمام حکومت را که هیچ حقّى در آن ندارد، به دست گرفته است و مشروعیّت آن لااقل مشکوک است، مخالف نظام حاکم به شمار مى‏رود، و حکومت را صریحاً محکوم مى‏کند، به طورى که در مسأله بریدن دست دزد، زمانى که معتصم قول امام جواد علیه السلام را پذیرفت، و اقوال دیگر فقیهان را رها کرد، ابن ابى داوود راجع به او گفت: «… گفته تمام فقیهان را به خاطر قول مردى که نیمى از مردم به امامت او معتقدند و ادّعا مى ‏کنند او شایسته مقامى است که معتصم در اختیار گرفته، رها مى‏کند و به حکم آن مرد حکم مى ‏کند، نه به حکم فقها.»

معتصم با شنیدن سخنان ابن ابى داوود رنگ از چهره‏اش پرید و به گفته خود ابن ابى داوود از بیدار باش و هشدار من به هوش آمد. روایت اضافه مى‏ کند که پس از چهار روز به امام زهر خورانید.(۱۵)

با چنین وصف و حالى، طبیعى است که دستگاه حاکم با دیده رضایت و پذیرش بر این خط عقیدتى خطرناک ننگرد. و یاران و پیروان این خط را به نشر افکارشان و تبلیغ اصول و معتقداتشان تحریک و تشویق ننماید.

بلکه برعکس، حکومت خود را خیلى زود در جهت مقابله و پیکار با این خط فکرى و پیروان و مبلّغان آن، با انواع وسائل و شیوه‏ هایى که در اختیار و توان دارد و به نوعى مى ‏تواند از آنها در این مقابله استفاده کند، مى ‏یابد.

و در مورد سمبل و مدار این خط فکرى (یعنى امام)، تا زمانى که حکومت، به هر نحو ممکن، او را به طور قطعى و نهائى از میان برنداشته و از صفحه هستى محو نکرده، هرگز آرامش و قرار نخواهد یافت وقتى چنین باشد، به طور طبیعى نتیجه این مى‏ شود که:

اگر احیاناً ببینیم میان نظام حاکم و صاحبان آن خط فکرى و گروندگان و مبلّغان آن، تا حدّى سازش و همزیستى به وجود آمده است، خصوصاً اگر این همزیستى بین رهبرى این خط فکرى که مشروعیّت و بنیاد وجودى حکومت را به رسمیت نمى ‏شناسد، با حکومت، مشاهده شود، چاره‏اى جز این نخواهیم داشت که یکى از دو طرف را صریحاً متهم کنیم.

یا باید این طائفه و فرقه را آن هم در سطح رهبرى، متهم کنیم به این که در این مقطع، از اصول و معتقدات خود نزول مهمى کرده و به اصطلاح کوتاه آمده است. البته این در صورتى است که نتوانیم پى ببریم به این که در نتیجه فشار شدید و تهدید صریح حکومت یا بر مبناى «تقیّه» به منظور حفظ اصل مکتب و به دست آوردن موقعیّت براى حمایت و دفع شرّ از آن، این فرقه، مجبور به همزیستى با حکومت شده است.

و یا باید خود حکومت را متهم کنیم به این که به نیرنگى بزرگ دست زده و در صدد انجام توطئه ‏اى وحشتناک، به منظور ضربه وارد کردن بر فکر و عقیده این فرقه یا حتّى از میان برداشتن آن از بیخ و بن است.

ولى . همان طور که در کتاب زندگانى سیاسى امام رضا علیه السلام آمده . در بازى بیعت‏گیرى براى امام رضا علیه السلام براى ولایت عهدى، و نیز در موضع‏گیرى مأمون در مقابل امام جواد علیه السلام به خوبى و روشنى، اتهام نظام حاکم، عیان است و توطئه و تزویر حکومت، واضح.

مأمون توطئه‎گر زیرک‏

همان طورى که متون تاریخى تصریح کرده ‏اند(۱۶)، مأمون بزرگترین و مهمترین خلیفه عباسى و داناترین، دوراندیش‏ترین، مکّارترین و دو روترین آنان بوده است.

حرم امام جواد علیه السلام

همین مرد، معاصر امام جواد علیه السلام بود و امام بخش بزرگى از زندگانى خود را همزمان با او به سر برد. مأمون کسى است که کوشش ‏هاى متعدّدى به منظور کسب پیروزى نهائى و قطعى بر اندیشه شیعه امامى، چه در زمان امامت امام رضا علیه السلام و چه در زمان امام جواد علیه السلام، به عمل آورد. او پس از آن که به اشتباه گذشتگانش در رفتار با ائمه اهل‎بیت علیهم السّلام پى برد، تلاش نمود که با آنان به روشى نو، و در نوع خود بى نظیر، که در پس آن نیرنگى سخت‏تر و توطئه‏ اى بزرگ‏تر نهفته بود رفتار کند. از این رو مناسب است در اینجا به پاره‏اى از روایات تاریخ، که کوشش‏ هاى مأمون را براى نابودى امامت شیعى نشان مى‏دهد، و ما قسمتى از آن روایات تاریخى را در کتاب: «زندگانى سیاسى امام رضا علیه‎السلام» آورده‏ایم بیاوریم.

ما در آن کتاب آورده‏ایم که: مأمون به گردآوردن علما و اهل کلام خصوصاً از معتزله، که اهل محاجّه و جدل و موشکافى مسائل بودند، اهتمام مى‏ورزید تا آنان امام رضا علیه السلام را محاصره کنند و در گفتگوها و مباحثاتشان، آن حضرت را در خصوص بزرگترین مدّعاى خود و پدرانش که داشتن علم خاص به علوم و آثار پیامبر اکرم صلّى الله علیه و آله بود، شکست بدهند.

هدف نهایى او این بود که با شکست یافتن امام رضا علیه السلام در مسأله امامت، مذهب تشیّع سقوط کند و براى همیشه ستاره شیعه و امامان شیعه خاموش گردد و به این ترتیب بزرگترین منبع و مصدر مشکلات و خطراتى که مأمون و دیگر حاکمان غاصب و ستمگر را تهدید مى کند، از میان برداشته شود. اینک پاره‏اى از شواهد تاریخ که نشان دهنده این نقشه مزورانه مأمون مى‏ باشند:

۱. صدوق مى ‏گوید: «مأمون از متکلّمان فرقه‏ هاى مختلف، و پیروان هوا و هوس‏ هاى گمراه کننده، هر که را که نامى از او شنیده بود، براى مباحثه با امام رضا علیه السلام احضار مى‏ کرد، به امید این که شاید امام در گفتگو با یکى از آنها محکوم شود.»(۱۷)

۲. اباصلت چنین مى ‏گوید: «از شهرهاى مختلف، متکلّمان را احضار مى ‏کرد، به این آرزو که یکى از آنان در مباحثه، امام را شکست دهد تا منزلت او نزد علما پایین بیاید و به وسیله آنان، نقصان امام در میان مردم منتشر و شایع گردد. ولى هیچ دشمنى، از یهود و نصارى‏ و مجوس و صابئیان و براهمه و بى دینان و مادّیان، و نه هیچ دشمنى از فرقه‏ هاى مسلمین با آن حضرت سخن نمى‏ گفت مگر آن که با دلیل و برهان محکوم و ساکت مى‏ گشت.»

تا این که مى‏ گوید:

«چون این نیرنگ مأمون به نتیجه نرسید، به آن حضرت سوء قصد کرد و با خورانیدن سم او را بکشت.»(۱۸)

۳. ابراهیم بن عباس گفته است: «از عباس شنیدم مى‏گفت: «… مأمون با پرسش‏ هاى مختلف درباره همه چیز، او را امتحان مى‏کرد، و او به هر سؤال، جواب کافى و شافى مى‏ داد.»(۱۹)

۴. هنگامى که حمید بن مهران از مأمون درخواست کرد که با امام رضا علیه السّلام مباحثه و مجادله کند تا از منزلت او بکاهد، مأمون به او گفت: «چیزى، از این که منزلت او کاسته شود، نزد من محبوب‏تر نیست.»(۲۰)

۵. و به سلیمان مروزى گفت: «به خاطر شناختى که از قدرت علمى تو دارم، تو را به مباحثه با او (امام علیه السّلام) مى ‏فرستم، و هدفى ندارم جز این که فقط او را در یک مورد محکوم کنى.»(۲۱)

۶. موقعى که امام اوصاف بچه‏ اى را که کنیز مأمون بدو حامله بود فرمود، مأمون گفت: پیش خود گفتم، به خدا قسم این بهترین فرصت است، تا اگر آنچنان که او گفته نباشد، او را از ولایت عهدى خلع کنم، و همواره در انتظار وضع حمل آن کنیز بودم …» سپس روایت مى‏ گوید که آن بچّه، با همان اوصافى که امام فرموده بود متولّد گشت.(۲۲)

۷. چنانچه در کتاب «زندگانى سیاسى امام رضا (علیه السلام) توضیح داده‏ایم؛ یکى از اهداف مأمون از تفویض ولایت عهدى به امام رضا علیه السلام، این بود که مردم ببینند که امام، زاهد نیست و به مقامات دنیوى علاقمند است!.

پى نوشت:

۱. محقق متتبّع، شیخ على احمدى، هنگامى که این بحث را بر او عرضه کردم، رکن سومى را که «عصمت» است بر این دو افزود. بدون شکّ او مُحِقّ است. ولى منظور ما فقط ارکانى است که در مقام اثبات امامت و استحکام بناى آن، در مقابل دشمن و دوست (به طور کلّى)، جاى هیچ مناقشه و چون و چرایى نداشته باشد چرا که هر کسى ناگزیر است در هر شرایط و احوالى در برابر دو رکنى که ما گفته‏ایم سر تسلیم فرود آورده بپذیرد.

۲. الغدیر، علامه امینى، ج ۱، ص ۲۱۳. ۱۵۹ / کتاب الحیاه السیاسیه للامام الحسن علیه السّلام، ص ۹۰ به بعد و نیز به سایر کتبى که مسأله امامت را آورده‏اند و کتب حدیثى که فضائل ائمّه علیهم السّلام و سخنان نبوى (صلّى اَللهَ علیه و آله) مربوط به امامت را ذکر کرده‏اند و به کتب تاریخ و رجال و دیگر منابع، مراجعه شود.

۳. ینابیع الموّده، ص ۴۴۴٫

۴. منتخب الاثر، از ص ۱۰ تا ص ۱۴۰/ اعلام الورى، ص ۳۸۶.۳۸۱ .

۵. تاریخ الخلفا، سیوطى، ص ۶۱ .

۶. تاریخ الخلفأ، سیوطى، ص ۱۲٫

۷. همان منبع، ص ۱۲٫

۸. چنانچه این مطلب در بعضى از روایاتى که پیشتر گفتیم در «ینابیع الموده» آمده است، نقل شده است.

۹. «بگو، در برابر انجام رسالت، جز دوستى و محبت به نزدیکانم، از شما مزدى نمى‏خواهم» سوره شورى آیه ۲۳٫

۱۰. ظاهراً سخن محققّ مشارالیه تا اینجا است و از اینجا به بعد سخنان خود قندوزى حنفى است .

۱۱. ینابیع المودّه . قندوزى حنفى، ص ۴۴۶ .

۱۲. شاهد بر این ایستادگى و لجاج، حوادث بسیارى است که دلالت مى‏کند بر ممنوع ساختن ذکر فضائل امیرالمؤمنین علیه السّلام و انتساب آن فضائل به دیگران .

۱۳. درباره این موضوع به کتاب «زندگانى سیاسى امام رضا» به همین قلم مراجعه کنید.

۱۴. به زودى پاره‏اى از آنچه به امام جواد علیه السلام مربوط مى‏شود، آورده مى‏شود، ولى درباره آنچه که به امام رضا (علیه السلام) مربوط مى‏شود، در کتاب «زندگانى سیاسى امام رضا علیه السلام» شرح داده‏ایم .

۱۵. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۷..۶ تفسیر عیاشى، ج ۱، ص ۳۲۰.۳۱۹ .

۱۶. مراجعه کنید به کتاب: زندگانى سیاسى امام رضا (علیه السلام) فضل: مأمون کیست؟

۱۷. والحیاه السیاسیّه للامام الرّضا، ص ۳۷۸.۳۷۷٫

۱۸. عیون اخبار الرّضا، ج ۲، ص ۲۳۹/ مثیرالاحزان ص ۲۶۳، بحارالانوار ج ۴۹، ص ۲۹۰، مسند الامام الرضا، ج ۲، ص ۱۲۸، شرح میمیّه ابى فراس، ص ۲۰۴/

۱۹. الفصول المهمّه . ابن صباغ مالکى، ص ۲۳۷/ اعلام الورى، ص ۳۱۴/ اعیان الشیعه، ج ۴، بخش ۲، ص ۱۰۷، مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۳۵۰ و الحیاه السیاسیّه للامام الرضا (ع)، ص ۳۷۷، به نقل از آن منابع/

۲۰. به: «الحیاه السیاسیه للامام الرضا علیه السلام، ص ۳۷۸/ دلائل الامامه، طبرى مراجعه شود.

۲۱. عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۱۷۹/ بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۱۷۸/ مسندالامام الرّضا، ج ۱، ص ۹۷ و الحیاه السیاسیه للامام الرضا، ص ۳۷۸٫

۲۲. غیبه شیخ طوسى، ص ۴۹/ عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۲۲۴/ بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۳۰۷/ و مناقب آل ابى طالب، ج ۴، ص ۳۳۳، به نقل از: الجلأ و الشفأ .

منبع: علامه جعفر مرتضى عاملى نگاهى به زندگانى سیاسى‏ امام جواد علیه السلام ترجمه سیدمحمد حسینی.