اشعار نبوی امیر خسرو دهلوی

امير خسرو دهلوى

امير خسرو دهلوى (متوفاى 725هـ  . ق) به سال 651 هـ. ق در شهر پيتالى از توابع دهلى در خانوده اى اشرافى به دنيا آمد و به سال 725 هـ  . ق در سن 74 سالگى در شهر دهلى بدرود حيات گفت و در كنار مراد روحانى خود نظام الدين اوليا به خاك سپرده شد.

او چونان شيخ مصلح الدين شيرازى (متوفاى 691 هـ  . ق) در نثر و نظم دستى به تمام داشت و در كشور خود از شهرت ادبى والايى برخوردار بود و از همين روى او را سعدى هندوستان ناميده اند.

ديوان امير خسرو دهلوى داراى پنج قسمت متمايز و جداگانه است:

1 ـ  تحفة الصِّغَر. 2 ـ  وسط الحيوة. 3 ـ  غُرّة الكمال. 4 ـ بقيّه نقيّه. 5 ـ  نهاية الكمال.

وى در مدت چهار سال موفق شد كه پنج منظومه در استقبال از خمسه نظامى گنجوى بسرايد كه حاوى هجده هزار بيت اند به اسامى:

1 ـ مطلع الانوار در استقبال از مخزن الأسرار.

2 ـ شيرين و خسرو در استقبال از خسرو و شيرين.

3 ـ مجنون و ليلى در استقبال از ليلى و مجنون.

4 ـ آيينه اسكندرى در استقبال از اسكندرنامه.

5 ـ هشت بهشت در استقبال از هفت پيكر.

امير خسرو علاوه بر پنج منظومه ذكر شده، پنج منظومه ديگر نيز دارد كه عناوين آن ها عبارتند از:

1 ـ قِرانُ السَّعْدَيْن. 2 ـ نُه سپهر. 3 ـ مفتاحُ الفتوح. 4 ـ خضرخان ودولرانى.
5 ـ تغلق نامه.

وى علاوه بر اين آثار منظوم سه اثر منثور دارد كه به شيوه اى بس شيوا آن ها را نگاشته است و در ميان آثارى از اين دست از منزلت والايى برخوردارند1.

اشعار امير خسرو دهلوى سرشار از معارف ناب اسلامى اند و برخى از آن ها از نمونه هاى فاخر شعر آيينى به شمار مى روند. وى در شعر نبوى(صلى الله عليه وآله) نيز آثار شيوا و دلنشينى دارد كه براى نمونه به نقل برخى از آن ها بسنده مى كنيم:

زهى از جوهر قرآن همهْ پيرايه دينت *** به صحّت، نسخه حبل المتين منشور مشكينت

دو منشور ايزد از ديوان انشا بهر آن داده *** كه اَقطاع اميرى در دو عالم كرد تعيينت

ز ظلْمات عدم مى آمدى و، پيش رو آدم *** چراغى بود در دستش هم از نور نخستينت

نبىُّ السّيفى و، يا رب چه آيين ست ذاتت را *** كه وجه اللّه را بى شك توان ديدن در آيينت

يداللّه كاوست اندر آستين غيب پوشيده *** فشانده آستين و، ريخته در پاى تحسينت

مَلك با جان و، با روح اللَّه و روح الامين جمله *** بزن يك خنده تا ميرند يكْ يك پيش ياسينت

مرا زين نعت، سلطان سخن خواند همى گردون *** زهى سلطان «خسرو» كز دل و جان ست مسكينت

چو در هر بيت، نعت توست جاى سجدهْ مؤمن را *** توان بيت اللَّهش خواندن براى عزّت دينت2

تركيب بند نبوى(صلى الله عليه وآله)

(1)

اى دل و جان مانده خيز، ره سوى جانان طلب *** در نفَس اهل درد، مايه درمان طلب

پرده اعلى ست فقر گر مَلِكى، اين گشاى *** لُجّه درياست عشق گر گهرى، آن طلب

مكتب3 مردانْت هست، كُنج سلامت گزين *** منطق مرغانْت هست، ملك سليمان طلب

محنت تاج و سرير گر به قفايت دود *** تو، به گدايان گريز، دولت از ايشان طلب

چند مرادت ز فقر، كشف و كراماتِ خشك4 *** چون خَضِرَت آشناست، چشمه حيوان طلب

شير شو5و صيد را در تهِ چنگال كش *** مرد شو6و خصم را بر سر ميدان طلب

هست مراد كسان دولت روز وصال *** آن چه مراد من ست در شب هجران طلب

هر كه شبى زنده داشت همدم روح اللّه7ست *** نان چه ربايى ز خوانْش؟ چاشنى جان طلب

مست شو اى هوشيار، ليك ازين باده نيز *** از قدح مصطفى جرعه احسان طلب

احمد مرسل، كزو چرخْ عُلُوّ8 يافته *** نامه «تِلكَ الرُّسُل» فضل ازو يافته9

(2)

سنت عُشّاق نيست دل به هوس داشتن *** قالب خاكىِّ باد، همره خس داشتن

زندگى مرد چيست؟ خواب نهادن ز سر *** پس چو برون رفت خواب، پاس نفَس داشتن

سنگ فكندن بود در صف مردان، نه عيب10 *** دانه تسبيح را دام هوس داشتن

ترسمت انجام كار، بار سُتوران كند *** بانگ و ميان تهى همچو جَرس داشتن

ناصيه طفل راست نَعْلچه گوهرى *** زر، صفت خسروست نعل فَرس داشتن11

مرد نترسد زفقر، شير نترسد ز زخم *** مذهب عيّار نيست بيم عسس داشتن

همت درويش بس خُلد و مى انگبين *** بند زر آن گه در او شير مگس داشتن؟!

عذر عروسان بود دعوى مردى و بس *** گاه وَغا12 پيش خصم روى به پس داشتن

گندم آدم مجوى، كز صفت مصطفى ست *** همچو يتيم خليل طاس عدس داشتن

ميم كه در احمد ست چون به خرَد بنگرى *** هست به نقش اَحد، خاتم پيغمبرى13

(3)

هر كه به راه وفا خاك تر از خاك نيست *** در صف اهل صفا، عاشق چالاك نيست

بهر چه با غازيان14 پا به ركاب آورد *** آن كه سرش بهر تيغ در خم فتراك نيست؟

بر تو كه شيداست دهر، هم ز درشتى توست *** راه چو صحرا بود، سيل شَغَب15 ناك نيست

سِبلت16 شيرست خصم، باش كم آزار از آنك *** جز مزه هاى گوزن در خور ترياك نيست

خاك ره عاشقان سرمه چشم ست، ليك *** چون كنم از دست چون؟ ديده من پاك نيست

برشرف نيستى، ره نبَرد دهر خسى *** زان كه به بام بهشت زحمت خاشاك نيست

هستى خواجه چه سود زان كه چو نگيرد مراد؟ *** گنج به ويرانه17 در، جز خورِش18 خاك نيست

آن چه مقدّر شده ست چون نشود بيش و كم *** گر برسد خرّميم، ور نرسد باك نيست

حرص به خاكت كشد، شارع19 دين گير از آنك *** بى روش مصطفى، راه بر افلاك نيست

پرچم آدم20 خطى از رقم دولتش *** «كُنْتُ نَبِيّاً21» طراز بر علَم دولتش22

(4)

عشق نه جايى ست كش23 بيخبرى را دهند *** اشك نه لعلى ست كان بدگهرى را دهند

تير چو جانان زند جلوه دلى را كنَند *** تيغ چو سلطان كشد، مژده سرى را دهند

چاشنى درد را سجده شكر آر از آنك24 *** زهر به خوان مِلك نامورى را دهند

درد و بلا زانِ توست، گر دم مردى زنى *** كن به زَنى اعتراف تا دگرى را دهند

باده عشاق چيست؟ خواندن او آب چشم *** واى گر اين دور ما، بى جگرى را دهند

ديده، مرا مى دهد شربت اول از آنْك *** چاشنى مى نخست دُردْخورى را دهند

پيش دو بينان مدار25 صورت اسرار عشق *** آه گر اين آينه كژْ نظرى را دهند!

چشم من و پاى شرع گر چه كه حيف ست از آنْك *** خاك ره مصطفى بى بصرى را دهند

هيچ نخوانده26، ولى خوانده هر دو سراى *** خانه او بى شكم حامل وحى خداى27

(5)

اى ز دم زندگى، جسم تو جانِ همه *** خلقْ همه گوهرند، سنگِ تو كانِ همه

از ظلُمات عدم راه كه بردى28 برون؟ *** گر نشدى29 نور تو شمع روان همه

بر ورق كاف و نون30 از سر كِلكت چكيد *** هر چه ز آيات لطف بود نشان همه

تا به فصيحان رسيد گوهر لفظ تو، شد *** رخنه دندانه ها31 تيغ زبان همه

تيغ يدُاللَّه تويى با گهر اُقْتُلُوا32 *** زان كه تو را بر كشيد حق ز ميان همه

بر سرِ مَه بر نزد جز تو كسى تير، از آنك *** نيست ز «نون و قلم» تير و كمان همه

ما و گناهِ چو كوه هر دم و غمْ نى، كه هست *** بر كتَفِ33 نازكت بار گران همه

طُرفه كه چون آفتاب سايه ندارى و هست *** از تَف34 خورشيد حشر از تو اَمان همه

گر چه به خوانى به لطف، ور چه برانى ز قهر *** ما همه زانِ توييم، اى تو35 از آن همه!

با تو دل كافران گر ز درون راز گفت *** نيست عجب زان كه سنگ با تو سخن باز گفت36

(6)

بر اُمَم37 از عَون38 تو رحمت حق بيش باد *** هست درِ خُلد باز، هفت دَرك39 پيش باد

كور كه ابليس شد، تير ز كيش40 تو خورد *** سهم41 سعادات ما يا رب از آن كيش باد!

مايه عصيان ما هست ز اندازه بيش *** در حق ما عاصيان، عَون تو زان بيش باد!

باد: به دين تو راست، ديو دلم چون شهاب *** سوخته اين شهاب ديوِ بد انديش باد!

با تو چه زَهره42 مرا لاف محبّت؟ ولى *** دوستى بندگانْت، بر دل من خويش43 باد!

چون سفر افتد مرا در ره تاريك گور *** پرتو دين تو را مشعله44 در پيش باد!

از بد و لَغْو45 و دروغ، كام و لبم هست ريش46 *** نام تو اَم بر زبان، مرهم اين ريش باد!

نوشِ ثنايت مرا كرد زبان پيش گل *** شهد شهادت مدام بر سر اين پيش باد!

نَعْت تو گنجينه اى ست نقد دو عالم در او *** طعمه زان47 تا ابد خسروِ درويش باد!

گم شده ام در تو، خواست48 راه يقين مى كنم *** ره سوى قرآن و بس، ختم برين مى كنم49

*    *    *

براى آشنايى بيشتر با شرح احوال و آثار اين سخنور بزرگ مى توانيد به اين منابع مراجعه كنيد:

ديوان كامل امير خسرو دهلوى; تاريخ ادبيات دكتر رضازاده شفق، ص 137; تاريخ ادبيات هرمان اته، ص 77; از سعدى تا جامى، ص 152; طرايق الحقايق، ج 2، ص 65; قاموس الاعلام، ج 3، ص 2045; بهارستان جامى، ص 118; نفحات الانس، ص 609; مجالس النفائس، ص 356; تذكره ميخانه ملا عبدالنبى فخر الزمان قزوينى، ص 57; ريحانة الادب، ج 1، ص 110; تذكره دولتشاه سمرقندى، ص 265; تذكره آتشكده آذر، ص 355; تذكره هفت اقليم رازى، ج 1، ص 358; مجمع الفصحا، ج 2، ص 368; رياض العارفين، ص 102; دويست سخنور، نظمى تبريزى، ص 88 تا 90.

*    *    *

پی نوشت ها:

1 ـ دويست سخنور، نظمى تبريزى، ص 88 تا 90.

2 ـ ديوان كامل اميرخسرو دهلوى، به تصحيح سعيد نفيسى، به اهتمام م.درويش، تهران، سازمان انتشارات جاويدان، چاپ دوم، 1361، ص 580.

3 ـ در متن ديوان اميرخسرو، به جاى اين كلمه واژه «مكته» آمده كه مفهومى نداشت، تصحيح قياسى شد.

4 ـ در متن ديوان، كشف كرامات خشك آمده بدون واو عاطفه.

5 ـ در متن ديوان، شير شود آمده كه معنا سازگار نيست، تصحيح قياسى شد.

6 ـ در متن ديوان، مرد بود آمده، كه تصحيح قياسى شد.

7 ـ روحُ الله: مرادْ حضرت عيسى مسيح(عليه السلام) است.

8 ـ عُلُوّ: برترى.

9 ـ ديوان كامل امير خسرو دهلوى، ص 600 و 601.

10 ـ در متن، بدون حروف «نه» آمده كه هم مخلّ وزن شعر است و هم مخلّ معنى، تصحيح قياسى شد.

11 ـ اين بيت معناى روشنى ندارد.

12 ـ وَغا: جنگ، پيكار، در متن ديوان «دَغا» آمده كه تصحيح قياسى شد.

13 ـ يوان كامل اميرخسرو دهلوى، ص 601 .

14 ـ غازيان: جنگجويان.

15 ـ شَغَب: فتنه انگيزى، شور و غوغا به پا كردن، خطر ساز.

16 ـ در متن ديوان «سلبست» آمده كه مُخلّ وزن و معنى است. تصحيح قياسى شد.

17 ـ به ويرانه در: در ويرانه.

18 ـ خورِش: طعمه، لقمه، غذا.

19 ـ شارع: خيابان، راه، مسير.

20 ـ در متن ديوان، «علم» آمده كه با توجه به مفهوم مصراع دوم تصحيح قياسى شد.

21 ـ اشاره به اين حديث نبوى دارد كه: من پيامبر بودم در حالى كه هنوز آدم در ميان آب و گل بود.

22 ـ ديوان كامل اميرخسرو دهلوى، ص 601 و 602.

23 ـ كِش: كه او را، كه آن را.

24 ـ از آنْك: مخفّف از آنكه.

25 ـ در متن ديوان، «نداد» آمده كه تصحيح قياسى شد. اگر «نداد» را به معناى نشان نداد بگيريم نيازى به اين تصحيح نيست.

26 ـ اشاره به آن كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) اُمّى و درس نخوانده بوده است.

27 ـ يعنى گر چه به ظاهر آثار بارورى در خانه او نيست ولى حامل وحى خداست، ديوان كامل امير خسور دهلوى، ص 602.

28 ـ راه كه بردى: چه كسى راه مى برد؟

29 ـ گر نشدى: اگر نمى شد.

30 ـ كاف و نون: اشاره دارد به كلمه «كن».

31 ـ در متن ديوان، «زندان ها» آمده كه مناسب به نظر نمى رسيد، تصحيح قياسى شد.

32 ـ در متن ديوان، «ياگهراً اقتلوا» آمده كه قطعاً اشتباه چاپى است، لذا تصحيح قياسى شد.

33 ـ كَتِفْ: كِتْفْ، شانه، در اين جا به لحاظ ضرورت شعرى بايد به فتحه حرف اول و كسره حرف دوم تلفظ شود.

34 ـ تَف: حرارت.

35 ـ در متن ديوان «اين تو» آمده كه تصحيح قياسى شد.

36 ـ اشاره دارد به تهليل سنگ ريزه در كف حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله). ديوان كامل اميرخسرو دهلوى، ص 602.

37 ـ اُمَم: امت ها.

38 ـ عَون: كمك، يارى.

39 ـ هفت درَك: هفت مرحله دوزخ.

40 ـ كيش: تيردان، جعبه تير.

41 ـ سهم: تير.

42 ـ زَهره: يارا، جرئت.

43 ـ خويش: آشنا.

44 ـ مَشعله: مشعل.

45 ـ لَغْو: كارهاى بيهوده.

46 ـ ريش: زخم.

47 ـ طعمه زان: معناى چندان مناسبى در اينجا ندارد. طعمه آن مناسب تر است.

48 ـ خواست: درخواست، تمنّا.

49 ـ ديوان كامل اميرخسرو دهلوى، ص 602 و 603.