اسلام اجباری ایرانیان

حجة الإسلام حسین الادری

مقدمه

در فضای مجازی و سایت‌های اینترنتی و بعضی شبکه های معلوم الحال ماهواره ای، غالبا پیرامون نحوه ورود اسلام به ایران، و اسلام آوردن ایرانیان سخنانی مطرح می‌کنند و بر این عقیده‌اند که در فتح ایران توسّط سپاه اسلام، ایرانیان با زور شمشیر و اجبار مسلمان شدند.

این گروه قصد دارند اسلام را یک آئین تحمیلی بر ایرانیان بدانند و از علاقه و اشتیاق ایرانیان چشم پوشی کرده و نسخه طرد آن از جامعه ایران را بپیچند، و بعد از آن که دست ایران و ایرانی از این نسخه هدایت خالی شد، افکار موجود نظام سلطه را وارد کرده و نهایتا ایرانی را برده برده داران مدرن کرده و ایران را ملک طلق آن‌ها نمایند.

(آنچنانکه تاریخ معاصر ایران به وضوح گواه صادقی بر این نتیجه است) آن‌ها فاتحان ایران را محکوم به وحشی گری، تجاوز به نوامیس، غارت و سوزاندن کتابخانه‌ها کرده؛ و مغرضانه در پی تخریب آئین اسلام هستند، با اینکه رفتار افراد و فاتحان بر فرض پذیرفتن جنایات ربطی به آئین اسلام که سراسر مهر و محبّت، و عدالت است ندارد.

به گفته آن‌ها: «ایران و ایرانی در حمله اعراب، جز کشته شدن دانشمندان و سوختن کتابخانه‌ها، و از بین رفتن مراکز فرهنگی، چیزی ندید.

ایرانی در پذیرش اسلام هیچ اختیاری نداشت، و مسلمان شدن ایرانیان به زور شمشیر و پس از کشتاری فجیع بود، و ما ایرانیان، 1400 سال است که فریب اعراب را خورده ‏ایم و به خرافاتشان چسبیده ‏ایم.»

غافل از اینکه نمی‌فهمند که همین نسبت، بی احترامی بزرگی به شعور ایرانیان است چرا که بر فرض اسلام به زور تحمیل شده باشد، 1400 سال که زور و تحمیل وجود نداشته، چرا ایرانی (به جز خودتان و هم فکرانتان) را اینقدر احمق تصوّر می‌کنید که نتوانسته اند در طول این مدّت که اجباری در کار نبوده دست از آن آیین اجباری بر دارند! ملّتی که 1400 سال است در فریب اعراب باقی مانده و به خرافات آن‌ها بچسبند، همان به که …

آن‌ها گاهی دم از وطن پرستی و بازگشت به نیاکانی چون کوروش کبیر می‌زنند؛ و جالب است که این کار را تحجّر و واپس گرایی نمی‌دانند! در حالیکه هدفی جز اسلام ستیزی ندارند؛ و الّا نه از حبّ وطن چیزی می‌دانند و نه منشور کوروش را دوای دردها.

آنان قوانین اسلام را که حتّی جزئی‌ترین مسائل را مشخّص کرده رها و دم از منشوری می‌زنند که به ذکر کلیّاتی بسنده کرده است.

همه می‌دانند «عدالت خوب است» امّا با این گفته که نمی‌توان عدالت را در جامعه اجرایی کرد.

اگر هم اکنون منشور کوروش کبیر به شما عرضه شود تا با حکومتی را سامان دهید، چگونه امکان پذیر است!؟ بله ما هم کوروش کبیر را به عنوان حاکمی صالح پذیرفته‌ایم و منشور حقوق بشرش را تمجید می‌کنیم، امّا آنچه اینک گره از مشکلات و نیازهای جامعه ایران باز می‌کند کدام است؟ قوانین اسلام و قرآن، یا منشور کوروش! چه شده که قرآن را با آن قوانین دقیق که برای تمام زوایای زندگی انسان برنامه و سخن دارد را تازینامه می‌نامید! امّا این منشور چند سطری را تقدیس می‌کنید و دم از آن می‌زنید!؟ به توهّم اینکه اسلام به اجبار وارد شده، چشم‌ها را بسته شمشیر مخالفت به دست گرفته و بدون تامّل و فکر و شناخت از اسلام، دیوانه وار تر و خشک را از دم تیغ می‌گذرانید! اگر مطالعه ای هم داشته باشید، نگاه یک بعدی و مقطعی و ناقص به بخشی از وقایع تاریخی یا احکام اسلامی کرده و با فهم ناقصی که از آن دارید تحلیل کرده و با غروری جاهلانه افکار پوچتان را علمی تصوّر می‌کنید.

به هر حال، برای روشن شدن صحّت و سقم این گفته‌ها، لازم است ابتدا نقش اجبار در اسلام گرایی ایرانیان را مورد مطالعه قرار داده، و سپس کیفیّت و عواملی که در روند اسلام گرایی ایرانیان موثّر بوده‌اند را بررسی کنیم.

نقش اجبار در اسلام آوردن ایرانیان  این احتمال که ایرانیان با زور و از سر اجبار اسلام را پذیرفته‌اند سخنی نا معقول است.

مگر می‌توان عقیده ملّتی را برای همیشه دچار تحوّل قلبی کرد، آن هم با زور شمشیر و اجبار!؟ شاید بتوان انسان را با اجبار، تا مدّتی وادار بر انجام اعمال یا اظهار عقیده ای کرد، امّا در صورتی که جبر برداشته شود، دیگر معنا ندارد شخص به آن رفتار ادامه دهد.

در صورتی که ما می‌بینیم ایرانیان حتّی پس از پیروزی بر بنی امیه که با قیام ابومسلم خراسانی و جمعی از ایرانیان انجام شد دست از اسلام بر نداشتند، بلکه مبارزه آن‌ها به خاطر این بود که بنی امیّه «اسلام» را به فراموشی سپرده است.

در تاریخ معاصر وضعیّت مسلمانان روسیّه بسیار عبرت انگیز است.

آیا پس از انقلاب ۱۹۱۷ مروسیّه که در سراسر کشور مدارس دینی تعطیل و هزاران مسجد بسته شدند، این اجبار و فشار از سوی کمونیست‌ها سبب شد مسلمانان از آئین خود دست بردارند؟ خیر.

این اجبار سبب نشد تا دست از اعتقادات خود بردارند، و پس از 73 سال که مسلمانان در سال ۱۹۹۰ مقدرت و آزادی یافتند، مساجد رونق گرفت و مردم آزادانه مراسم مذهبیشان را اجرا می‌کردند.

(1) حال اگر مردم ایران در زمان فتح ایران به زور مسلمان شدند، چرا پس از رفع اجبار به آئین زرتشتی باز نگشتند!؟ علاوه بر این، چگونه اسکندر مقدونی، علی رغم سعی و تلاشش نتوانست پس از حمله به ایران آئین یونانیان و فرهنگ هلنیسم را در این کشور حاکم کند، (2) امّا مسلمانان توانستند ایرانیان را مجبور به پذیرش اسلام کنند!؟ یا چگونه می‌توان باور کرد که ایرانیان در حمله مغولان به ایران تسلیم عقایدشان نشدند، (3) امّا در حمله اعراب به ایرانیان با اجبار اسلام را پذیرفتند و بر این اجبار باقی ماندند!؟ آری، به قول پروفسور «ادوارد براون» مورّخ انگلیسى:

«مسلّم ‏است که قسمت اعظم کسانى که (در ایران) تغییر مذهب دادند، به طیب خاطر و به ‏اختیار و اراده خود آن‌ها بود؛ و پس از شکست ایران در» قادسیه ى المثل چهار هزار سرباز دیلمى پس از مشاوره، تصمیم گرفتند به میل خود اسلام آورند، و به قوم عرب ملحق شوند.

این عدّه در تسخیر «جلولاء» به تازیان‏کمک کردند، و اشخاص دیگر نیز گروه گروه به رضا و رغبت ‏به اسلام گرویدند.

(5) «اشپولر» نیز درست می‌گوید که: تقریبا تمام ایرانیان بدون اعمال زور و فشار خارجی قابل توجّهی از طرف فاتحان در مدّت قرون اندکی به اسلام گرویدند.

(5) و «دوز» مستشرق معروف هلندی نیز سخن او را تایید کرده می‌گوید:

مهم‌ترین قومی که تغییر مذهب داد ایرانیان اند زیرا آن‌ها بودند که اسلام را نیرومند و استوار نمودند، نه عرب.

(6) آنچه جناب «دوز» در پایان سخنش می‌گوید بیانگر نکته ای قابل تامّل است.

هر چند نقش اعراب مسلمان در شکل گیری تمدّن اسلامی ایرانی را نباید فراموش کرد، امّا نقش برجسته ایرانیان در توسعه تمدّن و علوم اسلامی و تدوین هزاران کتاب در این زمینه، گویای عشق و علاقه مضاعف این قوم به مکتب اسلام است.

این عشق و ارادت ایرانیان سبب شد تا این سرزمین مهد اندیشمندان اسلامی شود.

ابن خلدون می‏نویسد: «بیشتر دانشوران اسلام ایرانی‏اند.»

(7) مؤلفین «صحاح ستّة» (8) اهل سنت، و صاحبان «کتب اربعة» (9) شیعه، همگی ایرانی هستند.

(10) محمد بن اسماعیل بخاری، مولف «صحیح بخاری» از بخارا؛ مسلم بن حجاج، مولف «صحیح مسلم» از نیشابور؛ سلیمان بن اشعث معروف به ابو داود سجستانی، مولف «سنن ابو داود» از سیستان؛ محمد بن عیسی ترمذی، مولف «جامع ترمذی» از ترمذ خراسان؛ احمد بن علی بن شعیب نسائی، مولف «سنن نسائی» و محمد بن یزید بن ماجه، مولف «سنن ابن ماجه» از قزوین می‌باشند.

(11) علاه بر این، جای انکار نیست که ابو علی سینا، خوارزمی، ابوریحان بیرونی، محمد بن زکریای رازی، عمر خیام، از اندیشمندان ایرانی‌اند.

برخواستن تعداد زیادی از محقّقان ایرانی مسلمان، نشان از تحوّل درونی، و نه زور و فشار اجتماعی است، زیرا با فشار نمی‌توان شاهد تحوّل و پیشرفت بود.

در نتیجه می‌توان گفت ایرانیان مکتب اسلام را با اختیار و با اشتیاق پذیرفتند، و طبق شواهد تاریخی، اکثر ایرانیان پس از گذشت مدّتی از فتح ایران، به اسلام گرویدند.

به عبارتی ایرانیان کم کم و در طی چند قرن، پس از آشنایی با مکتب اسلام، به این آئین معتقد شدند.

چنانکه سخن «اشپولر» نیز به این نکته اشاره داشت.

البته نباید فراموش کرد که اشتیاق ایرانیان به اسلام در طول چند قرن، منافاتی با اجبار در پذیرش بعضی از اصول اسلامی از سوی فاتحان ندارد و آن را نفی نمی‌کند؛ و حتّی چه بسا در مواردی، اِعمال خشونت از سوی فاتحین بر خلاف دستورات اسلام سبب می‌شده عدّه ای اظهار اسلام کنند.

امّا سخن ما این است که همین گروه با گذشت زمان و آشنایی با معارف اسلام به این آئین علاقه مند شده و ایمان آوردند.

امّا اینکه چگونه و چه عواملی سبب علاقه ایرانیان به مسلمانی شده است؟ و همچنین چه عواملی سبب شد تا ایرانیان با معارف اسلامی آشنا شده و ایمان حقیقی بیاورند؟ سوال دیگری است که به آن خواهیم پرداخت.

عوامل گرایش ظاهری ایرانیان به اسلام  چنانکه مورّخین گفته‌اند تا 3، 4 قرن مردم برخی از مناطق ایران هنوز مسلمان نشده بودند.

از جمله مردم فارس تا قرن چهارم زرتشتی بودند.

(12) مردم گیلان و دیلمستان نیز بر آئین قبلی خویش بودند تا اینکه پس از دو قرن توسّط شخصی به نام ناصر اطروش زیدی مسلمان شدند.

(13) البته مناطقی مثل قزوین بود، که اسلام را به سرعت پذیرفتند.

(14) با این وجود، آنها به خاطر عدم آشنایی با زبان عربی، بدون اینکه از اسلام چیزی بدانند اظهار مسلمانی می‌کردند.

اغلب موارد نیز مناطقی بودند که با اسلام آوردن کدخدایان و صاحبان اراضی و اشراف، رعایا و دیگر مردم نیز مسلمان می‌شدند.

تمایل اشراف و صاحبان اراضی نیز به خاطر این بود که هر کس مسلمان می‌شد امتیازاتی داشت.

از جمله تملّک او بر اراضی و اموالش باقی می‌ماند، و از پرداخت جزیه معاف می‌شد.

(15) این چنین بود که عدّه زیادی به خاطر حفظ اموال و اراضی خود، و عدّه زیادی به خاطر تبعیّت از عمل اشراف و بزرگانشان مسلمان شدند، در حالی که ایمان در دلهایشان رسوخ نکرده بود.

عدّه ای نیز از ترس جان یا عدم توانایی پرداخت جزیه، مسلمان شدند.

چرا که اگر کسی مسلمان نمی‌شد، یا باید جزیه پرداخت می‌کرد و یا باید کشته می‌شد.

گفته شده در زمان حجّاج، از موالی به این عنوان که اسلام آن‌ها واقعی نیست و برای فرار از جزیه اسلام‏ آورده‏اند جزیه گرفته می‏شد! (16) بنابراین، ایرانیانی که هم زمان با فتح ایران اظهار مسلمانی کردند پنج دسته بودند: 1- عدّه ای که به سرعت اسلام را پذیرفتند امّا نسبت به معارف اسلامی به خاطر ندانستن زبان عربی معرفتی نداشتند.

این گروه اندک بودند.

2- عدّه ای که به خاطر تبعیّت از اشراف و بزرگان منطقه مسلمان شدند.

3- عدّه ای که از ترس جانشان مسلمان شدند.

4- عدّه ای که به خاطر عدم توانایی در پرداخت جزیه های سنگین مسلمان شدند.

بنابراین اکثر تازه مسلمانان ایرانی، اسلام ظاهری داشتند، و در طی چند قرن پس از فتح ایران، با معارف اسلام آشنا شدند و ایمان قلبی آوردند.

آنان هم که اسلام را نپذیرفتند، یا مقاومت کردند و کشته شدند و یا مانند اکثر مناطق از جمله مردم آذربایجان، بانقیا، باروسما، حیره، بهقباد اسفل، و اوسط، انبار، ساباط، رومیه، مهرود، اهواز، ایذه، شوش، جندى شاپور، رامهرمز، اصفهان و …

با پرداخت جزیه به آئین پیشین خود باقی ماندند.

(17) هر چند موارد ذکر شده نقش بسزایی در تظاهر ایرانیان به مسلمانی داشتند، امّا موارد دیگری نیز بودند که در تظاهر ایرانیان به اسلام و کندی گرایش قلبیشان به اسلام موثّر بودند که با تفصیل بیشتری به تبیین آنها می‌پردازیم:

1- اوضاع آشفته در عصر ساسانی   زمانی رسیده بود که آئین زرتشتی با نظام طبقاتی ساسانی پیوند خورده بود و به شکل یک آئین اشرافی در آمده بود.

آئینی که فقط اشراف را خشنود کرده و تبعیض در آن بیداد می‌کرد.

(18) زمین‌های کشاورزی، باغ‌ها و تعلیم و تعلّم در انحصار اشراف و اعیان بود.

زنان و دختران، حقّ خواندن و با سواد شدن را نداشتند مگر اینکه از زنان طبقات اشراف باشند.

(19) نظام طبقاتی به حدّی بود که حتّی هر طبقه اجتماعی دارای آتشکده ای مجزّا بود.

(20) به خاطر این اوضاع وخیم بود که بعضی از محقّقین معتقدند اگر اسلام هم در آن وقت به ایران نیامده بود، به تدریج مسیحیّت بر ایران تسلّط می‌یافت.

(21) در چنین شرایطی بود که سپاه اسلام در زمان خلیفه دوّم، به امپراطوری از درون پوسیده ساسانی حمله کرد و به راحتی توانست پیروز شود.

با توجّه به این مقدّمه، شاید بتوان یکی از عوامل پیروزی لشکر سی، چهل هزار نفره اسلام در مقابل لشکر صد و بیست هزار نفره ایران را همان روحیّه همکاری ایرانیان برای بر اندازی حکومت ساسانی دانست.

(22) بگونه ای که در آستانه نبرد قادسیّه، چهار هزار نفر ایرانی به سپاه عرب پیوستند.

آنان به فرماندهی «زهرة بن حویه» برای شرکت در جنگ آماده شدند.

این افراد که «حمراء» یا «موالی» نامیده شدند، برای پیوستن به سپاه عرب شرط کردند که پس از جنگ هر کجا خواستند بتوانند بروند، با هر قبیله‏ای که خواستند، هم‏ پیمان شوند و از غنائم جنگی نیز سهمی برگیرند.

با شرایط آن‌ها موافقت شد و آن‌ها در جنگ شرکت کردند.

این‌ها پس از پیوندشان با برخی از قبایل عرب، اصطلاحاً «موالی» آن قبایل نامیده، و مشهور به «حمراء» شدند.

(23) علاوه بر این گروه، شماری از سپاهیانی که از اصفهان به سوی جبهه نبرد برده شده بودند، مسلمان شدند و به اعراب پیوستند.

(24) پس از قادسیه نیز یک گروه چهار هزار نفری از ایرانیان به مسلمانان پیوستند.

(25) نیروهای دیگری هم از ساسانی در شوشتر به ابو موسی اشعری پیوستند.

(26) روحیّه همکاری ایرانیان با اعراب، یا به عبارتی نارضایتی ایرانیان از ساسانی به حدّی بود که حتّی سران نظامی و شهری یزدگرد او را تنها گذاشتند

(27) تا جایی که وقتی یزد گرد سوّم از پایتخت گریزان شد، در شهر های ایران آواره شده و مورد حمایت قرار نگرفت و در نهایت به دست یک آسیابان در خراسان به قتل رسید.

(28) نفس پناهنده شدن یزد گرد سوّم به یک آسیابان و کشته شدنش توسّط او مورد تأمّل و دقّت نظر است.

این‌ها همه نشان از نارضایتی مردم از حکومت ساسانی و کمک برای براندازی آن دارد که فتح ایران را آسان و سهل می‌نمود.

سرانجام، پس از دو نبرد نهاوند و قادسیّه که در یکی از این دو جنگ نیز باد شدیدی به ضرر ایرانیان می‌وزید،

(29) لشکر مسلمانان پیروز شد.

اینگونه بود که ایرانیان برای فرار از بیدادگری ساسانی تسلیم سپاه اسلام شده و همردیف آن‌ها قرار می‌گرفتند.

به عبارتی دیگر ایرانیان نسبت به اسلام معرفتی نداشتند که به خاطر آن با حکومت ساسانی مبارزه کنند بلکه به خاطر فرار از نظام بیدادگر ساسانی در مواردی با مسلمانان همکاری کردند و همکاری آنها به منزله ایمانشان به اسلام نبود.

2- تنگ نظری و اهداف کوتاه فاتحان  ایران به راحتی فتح شد، امّا فاتحان که نیّت و هدفشان از یک سو، فتح و کشورگشایی، و از سوی دیگر پیشگیری از حمله احتمالی امپراطوری ایران بود

(30)، برای تربیت اسلامی ایرانیان تلاشی نکردند، و خود نیز به تدریج سیره پیامبر اسلام (ص) را در فتوحات به فراموشی سپردند.

روش آن حضرت این بود که پس از فتح یک سرزمین، یا پذیرش اسلام توسّط قومی، مربّیانی را به میانشان می‌فرستاد تا با تربیت اسلامی آشنا شوند.

همانطور که امیرالمومنین (ع) به یمن فرستاده شد تا یمنی‌ها را با معارف اسلام آشنا کند.

(31) امّا در فتح ایران، از این مسئله غفلت شد.

علّت غفلت از این امر مهمّ، به هدف فاتحان بر می‌گردد.

نقل شده است هنگامی که عمر بن خطّاب مردم را به جنگ با ایرانیان فراخواند، استقبالی نکرده و بی توجّهی کردند.

در این گیر و دار قبیله «ازد» مهیّای جنگ شد، که عمر برای ترغیب بیشتر آنها به جنگ، غنائم کسری را یادآور شد:

«ثمّ انّ عمر ندب الناس الی العراق فجعلوا یتحامونه و یتثاقلون عنه، حتّی همّ ان یغز و بنفسه، و قدم علیه خلق من الازد یریدون غزو الشام فدعاهم الی العراق و رغبهم فی غنائم آل کسری …».

(32) ابو نصر بن مطهّر بن طاهر مقدسی، نیز در مورد دلیل حمله مسلمانان، روایتی از عمر بن خطّاب نقل می‌کند که قبل از حمله به ایران گفته بود: «خدا شما را به زبان رسول خویش گنج خسروان و قیصران وعده داده ‌است، برخیزید و جنگ با فارس را ساز کنید.»

(33) مثنی بن حارثه، در حیره، مردم را به جهاد علیه ایران تحریک می‌کرد، و به غارت خزائن ملوک ساسانی تطمیع می‌نمود.

از جمله کسانی که برای غارت آبادی‌ها و خزائن ایران مامور شد، جریر بن عبدالله به جلی بود که پیروان زیادی داشت.

وقتی عمر او را برای جنگ با ایران فرا خواند، جریر با عمر قرار گذاشت به این شرط به جنگ می‌رود که یک چهارم غنائم را برای خود و اتباعش بر دارد، و عمر این شرط را پذیرفت، و جریر به سوی ایران حرکت کرد.

«… و قدم جریر بن عبدالله من السراة فی بجیله فسال انی‌اتی العراق علی ان یعطی و قومه ربع ما غلبوا علیه، فاجابه عمر الی ذلک، فسار نحو العراق»

(34) علاوه بر این، از رفتارهای نژادپرستانه اعراب که از تعالیم عصر رسول اکرم (ص) فاصله گرفته بودند معلوم می‌شود که آنان اسلام را یک دین عربی می‌دانستند.

نه از اسلام آوردن غیر عرب خشنود می‌شدند و نه برای اسلام آوردن آن‌ها تلاشی می‌کردند.

(35) به همین سبب در زمان خلیفه دوّم از اختلاط اعراب با ایرانیان، و برابر دانستن آن‌ها با یکدیگر جلوگیری می‌شد.

(36) بنابراین، اگر برخی از مناطق مثل بخارا و فاراب نیز چند بار اظهار مسلمانی کردند و سپس به کفر بازگشتند

(37) شاید علّتش بی توجّهی فاتحان به تربیت اسلامی و اکتفا به اسلام زبانی بوده باشد.

خلاصه اینکه، عدم دغدغه گسترش فرهنگ اسلامی از سوی فاتحان سببِ کند شدن گرایش ایرانیان به اسلام شده است.

3- جنایات و روش حکومتی حاکمان اهل سنّت: از عوامل دیگری که سبب شد تا ایرانیان در ابتدا تظاهر به اسلام کنند و ایمان قلبی نیاورند، جنایاتی بود که ایرانیان در هنگام فتح ایران نظاره گر آن بودند.

کشتار بی رحمانه بنابر آنچه نقل شده، در برخی از قسمت‌ها مهاجمین با رفتارهایی ناشایسته و به دور از آداب جهاد اسلامی به فتح سرزمین ساسانی پرداختند، که این خود از عواملی بود که ایرانیان را از اعراب ناراضی می‌کرد و سبب تاخیر در ایمان حقیقی‌ شان شد.

در کتب تاریخ واقدی، تاریخ کامل ابن اثیر، فتوح البلدان بلاذری، تاریخ یعقوبی و تاریخ ابن عساکر و طبری به گوشه ای از این جنایات اشاره شده است.

جنایاتی که هیچ سازگاری با دستورات اسلام ندارد و بر خلاف سیره پیامبر گرامی اسلام (ص) است.

برای مثال کشتن رستم، یکی از فرماندهان ایرانی که تمایل خود را به اسلام نشان داد طبق کدام دستور اسلام بود؟ آیا این دستور اسلام است که اسیران را بکشید آن هم با شمشیر و سلاح خودشان!؟ آیا وادار کردن اسیری به کشتن اسیری دیگر، مورد تایید اسلام است؟ آیا رفتار فاتحان بر طبق سیره پیامبر (ص) و امیر المومنین (ع) و هماهنگ با پیام آیه

«و یُطعِمونَ الطّعامَ علی حُبّهِ مِسکیناً وَ یَتیماً وَ اَسیراً» (38) بود؟ چه تفاوت آشکاری است بین رفتار امیر المومنین (ع) با اسیران، که سبب نزول آیات قرآن می‌شود و بین رفتار دیگران که سبب دوری از قرآن و اسلام می‌شود! به این نقل تاریخی توجه کنید:

«عَنْ سَعِیدِ بْنِ الْمَرْزبَانِ، عَنْ رَجُلٍ مِنْ بَنِی عَبْسٍ، قَالَ: أَصَابَ أَهْلَ فَارِسَ یَوْمَئِذٍ بَعْدَ مَا انْهَزَمُوا مَا أَصَابَ النَّاسَ قَبْلِهِمْ، قُتِلُوا، حَتَّى إِنْ کَانَ الرَّجُلُ مِنَ الْمُسْلِمِینَ لَیَدْعُو الرَّجُلُ مِنْهُمْ، فَیَأْتِیهِ حَتَّى یَقُومَ بَیْنَ یَدَیْهِ فَیَضْرِبَ عُنُقَهُ، وَ حَتَّى إِنَّهُ لَیَأْخُذُ سِلَاحَهُ فَیَقْتُلَهُ بِهِ، وَ حَتَّى إِنَّهُ لْیَأْمُرْ الرِّجْلَیْنِ أَحَدِهِمَا بِصَاحِبِه»

(39) سعید بن مرزبان از شخصی که از قبیله عبس است نقل می‌کند که وقایع دردناکی از فتح ایران را به خاطر دارد.

او می‌گوید: بلا و مصیبتی بر ایرانیان وارد شد که تا کنون هیچ قوم و ملّتی به آن مصیبت گرفتار نشده اند.

بعد از اینکه لشکر ایران شکست خورد و به دست سپاه عمر گرفتار شدند کارشان به آنجا رسید که یکی از سپاهیان عمر یک ایرانی را به جانب خود می‌طلبید، وقتی پیش می‌آمد و جلوی او می‌ایستاد گردنش را می‌زد! یا یکی از سپاهیان عمر یک ایرانی را نزد خود می‌طلبید، وقتی پیش می‌آمد اسلحه او را می‌گرفت و با همان اسلحه او را می‌کشت.

بالاتر از این مصیبت اینکه سپاهیان عمر دو نفر را فرا می‌خواندند و به یکی دستور می‌دادند رفیقش را بکشد! هر چند فاتحان ایران، جنایات را در مواردی از حدّ گذرانده بودند، امّا افرادی از مسلمانان هنوز هم سنّت پیامبر اکرم (ص) را در میدان نبرد از یاد نبرده بودند و با اخلاص و اهداف الهی پا به میدان جنگ گذاشته و تا حدّ توان از خونریزی اجتناب می‌کردند و طرف مقابل را دعوت به اسلام و صلح و آشتی می‌نمودند.

گفتگوهایی که بین فرماندهان دو سپاه قبل از نبرد قادسیّه ردّ و بدل شده گویای این مطلب است.

چنانکه «زهره» در گفتگویش با رستم فرخّزاد به او گفت: «ای سردار ایرانی، بدان که ما برای جهانگشایی و به منظور دنیاطلبی و زیاده خواهی به سوی شما نیامده ایم.

بلکه تنها انگیزه ما برای حرکت و تلاش و جنب و جوش و مبارزه و جهاد، توجّه به آخرت است»؛ و هنگامی که در میان گفتگوها، زهره آئین اسلام و برخی معارفش را برای رستم بیان می‌کند؛ رستم می‌گوید:

«چه نیکو است این آئین».

آری، رستم آنقدر مجذوب آئین اسلام می‌شود که به میان بزرگان سپاه ایران رفته و به دفاع از موازین آیین اسلام پرداخته و آن‌ها را به پذیرش این آئین فرا می‌خواند.

هر چند سران سپاه که بر کثرت نفرات و تجهیزات خود مغرور شده بودند پیشنهاد رستم را نمی‌پذیرند. پس از این نیز گفتگویی دیگر میان رستم و ربعی بن عامر انجام می‌شود که رستم را بیش از پیش در اندیشه و تامّل فرو می‌برد.

هنگامی که رستم از ربعی فرصتی طلب می‌کند تا بیشتر بیندیشد، با تقاضایش موافقت شده و سه روز به آن‌ها مهلت داده می‌شود.

رستم بار دیگر با بزرگان لشگرش به خلوت رفته و با آنان سخن می‌گوید امّا آن‌ها حاضر به پذیرش و تسلیم در برابر اسلام نمی‌شوند.

روز دیگر حذیفه ابن محض از سوی سپاه اسلام فرستاده شده تا مذاکراتی برای سوّمین مرتبه با رستم فرخ زاد داشته باشد.

این آخرین مذاکره نبود.

یکبار دیگر مغیرة بن شعبه به سوی ایرانیان می‌آید تا با آن‌ها مذاکراتی داشته باشد امّا نتیجه ای حاصل نمی‌شود، و مهلت سه روزه نیز به اتمام می‌رسد، و سرانجام بین سپاه ساسانی و مسلمانان جنگی دامنه دار آغاز می‌شود …

(40).آنچه باید مورد توجّه قرار گیرد عبارتست از: مهلت سه روزه به ایرانیان، و مذاکرات متعدّدی که بین بزرگان و نمایندگان دو لشگر انجام شد؛ که حاکی از وجود روحیّه صلح و آشتی میان برخی از فرماندهان و سپاهیان دو طرف بود و سعی بر این بود تا کار بدون خونریزی و جنگ به پایان پذیرد.

امّا این نحوه رفتار که برگرفته از تعلیمات رسول اکرم (ص) بود به تدریج در سپاه اسلام رنگ باخت و با انحرافی که امّت اسلامی از تبعیّت جانشین به حقّ پیامبر (ص)، علی (ع) پیدا کرد دنیاپرستی و توحّش عربی در قالبی جدید نمایان شد و اسلام را همچون پوستین وارونه به تن کردند که شرح آن مفصّل است و این مقاله جای بیان آن نیست.

قابل توجّه اینکه برخی از رفتارهای خشن و جنایات لشگریان خلفا، منحصر به فتح ایران نمی‌شود بلکه در موارد دیگری نیز نقل شده است.

در اواخر حکومت عثمان که مردم از او ناراضی شدند، عدّه ای از مصر به عنوان اعتراض به مدینه آمده بودند.

عدد آن‌ها بالغ بر دو هزار نفر بود، و به خاطر اطاعت از فرمان امام علی (ع)، و اعلام پشیمانی و توبه عثمان، راه بازگشت به مصر را پیمودند.

بعد از سه روز، به مدینه بازگشتند و نامه اى را که از غلام عثمان در بین راه گرفته بودند، ارائه دادند.

در آن نامه عثمان به فرماندارش در مصر دستور داده بود که بعضى از سران معترضان را به دار آویزد! و برخى را شدیداً مجازات کند! (41) تاریخ طبری این ماجرا را اینگونه نقل می‌کند:

«کتب عثمان الى عبد الله بن سعد بن ابى سرح عامله على مصر- حین تراجع الناس عنه، و زعم انه تائب- بکتاب فی الذین شخصوا من مصر، و کانوا أشد اهل الأمصار علیه: اما بعد، فانظر فلانا و فلانا فاضرب أعناقهم إذا قدموا علیک، فانظر فلانا و فلانا فعاقبهم بکذا و کذا- منهم نفر من اصحاب رسول الله صلى الله علیه و سلم، و منهم قوم من التابعین- فکان رسوله فی ذلک ابو الأعور بن سفیان السلمى، حمله عثمان على جمل له، ثم امره ان یقبل حتى یدخل مصر قبل ان یدخلها القوم، فلحقهم ابو الأعور به بعض الطریق، فسألوه: این یرید؟ قال: ارید مصر، و معه رجل من اهل الشام من خولان، فلما راوه على جمل عثمان، قالوا له: هل معک کتاب؟

قال: لا، قالوا: فیم أرسلت؟ قال: لا علم لی، قالوا: لیس معک کتاب و لا علم لک به ما أرسلت! ان امرک لمریب! ففتشوه، فوجدوا معه کتابا فی اداوه یابسه، فنظروا فی الکتاب، فإذا فیه قتل بعضهم و عقوبة بعضهم فی انفسهم و أموالهم فلما رأوا ذلک رجعوا الى المدینة»؛

(42) عثمان به عبد الله بن سعد بن ابى سرح که عامل مصر بود نامه نوشت که:

«اما بعد وقتى فلان و فلان پیش تو آمدند گردنشان را بزن! و فلان و فلان را چنان و چنان مجازات کن! تنى چند از اینان یاران پیغمبر خدا صلى الله علیه و سلم بودند و جمعى از آن‌ها از تابعان بودند».

گوید: فرستاده عثمان که نامه را مى ‏برد ابو الاعور بن سفیان سلمى بود که عثمان وى را بر شتر خویش نشانده بود و گفته بود پیش از آنکه مصریان برسند وارد مصر شود.

ابو الاعور در راه به مصریان رسید که از او پرسیدند «کجا مى‏رود؟» گفت: «آهنگ مصر دارم» یکى از مردم شام از طایفه خولان نیز با وى بود.

گفتند: «نامه‏اى همراه دارى؟» گفت: «نه» گفتند: «ترا بچه کار فرستاده‏اند؟» گفت: «نمى‏دانم» گفتند: «نامه همراه ندارى و نمی‌دانی تو را به چه کار فرستاده‏اند! کار تو مشکوک است» پس او را بکاویدند و با وى نامه‏اى یافتند که در قمقمه چرمین خشک بود و چون در نامه نگریستند، دستور کشتن بعضیشان و مجازات بعضى دیگر بود به جان یا مال، و چون چنین دیدند سوى مدینه باز آمدند.

(43) این رفتار خلیفه مسلمین بود! به راستی آیا حاکمان اسلامی باید با مسلمین چنین رفتاری داشته باشند؟ آیا در حکومت اسلامی با معترضان چنین برخورد می‌شود؟ آن هم معترضانی که خلیفه به آن‌ها وعده حلّ مشکلات را داده است و آن‌ها نیز راهی دیارشان می‌شوند.

حال اگر این حاکم اسلامی با غیر مسلمانان رو برو شود چه خواهد کرد!؟ ایرانیان پس از فتح ایران نیز شاهد اختناق و جنایات هولناکی از سوی خلفای بنی امیّه و بنی عبّاس در سرزمین‌های اسلامی بوده‌اند.

نمونه بارز این اختناق را می‌توان در حکومت عبدالملک و جنایات عمّالش مثل حجّاج دانست.

حجّاج هنگامی که از طرف عبدالملک به کوفه آمد، همچون حاکمى که از سوى خلیفه آمده باشد رفتار نکرد، بلکه سر و صورت خود را پوشاند و به طور ناشناس به مسجد وارد شد، صف مردم را شکافت و بر فراز منبر نشست و مدّتى دراز خاموش ماند.

زمزمه در گرفت که این کیست؟ یکى گفت: او را سنگسار کنیم.

گفتند: نه، صبر کن ببینیم چه مى‏گوید؟ همین که سکوت همه جا را فراگرفت، حجاج روى خود را گشود و چنین آغاز سخن کرد:

«مردم کوفه! سرهایى را مى‏بینم که چون میوه رسیده، موقع چیدن آن‏ها فرارسیده است و باید از تن جداگردد، و این کار به دست من انجام مى ‏گیرد، و خوانهایى را مى ‏بینم که میان عمّامه ‏ها و ریش‌ها مى ‏درخشد…».

آنگاه سخنان تهدیدآمیز خود را ادامه داد و چنان مردم را ترساند که بى اختیار سنگ ریزه از دست مردى که مى‏خواست او را سنگسار کند، بر زمین ریخت! (44) ورود حجاج به «بصره» نیز همچون ورود وى به کوفه بود.

«ابن قتیبه دینورى» ورود او را به «بصره» چنین توصیف مى‏کند: حجاج همراه دو هزار نفر از سپاهیان شام و طرفداران آنان، و چهارهزار نفر از نیروهاى متفرقه، رهسپار بصره شد.

هنگام ورود به بصره، دو هزار نفر از آنان را همراه برد و تصمیم گرفت روز جمعه هنگام نماز وارد شهر شود.

او به همراهانش دستور داد مسجد را محاصره کنند و در کنار هر یک از درهاى مسجد که بالغ بر هیجده در بود، صد نفر بایستند و شمشیرهایشان را زیر لباس پنهان سازند.

آنگاه به آنان گفت: به محض آنکه در داخل مسجد سروصدا بلند شد، هر کس خواست از مسجد بیرون برود، کارى کنید که سر بریده‏اش جلوتر از تنش بیرون رود! ماموران در کنار درها مستقر شدند و به انتظار ایستادند.

حجاج همراه دویست نفر مسلح که صد نفرشان پیشاپیش وى، و صد نفر دیگر پشت سر او حرکت مى ‏کردند و شمشیرها را زیر لباس مخفى ساخته بود.

حجاج به آنان گفت: وقتى وارد مسجد شدیم، من براى مردم سخنرانى خواهم کرد و آن‌ها مرا سنگباران خواهند ساخت، وقتى که دیدید من عمامه را از سرم برداشتم و بر زانوهایم گذاشتم، شمشیر را از نیام بکشید و آن‌ها را از دم تیغ بگذرانید! با این نقشه، وقتى که موقع نماز رسید، او بر فراز منبر نشست و طى سخنانى گفت: «…

امیر المومنین (عبدالملک) مرا به حکمرانى شهر شما و تقسیم بیت المال در میان شما منصوب کرده است، و به من دستور داده است که به داد مظلومان برسم و ظالمان را کیفر دهم، نیکوکاران را تقدیر و بدکاران را مجازات کنم…

خلیفه وقتى مرا به این سمت منصوب کرد، دو شمشیر به من داد: یکى شمشیر رحمت، و دیگرى شمشیر عذاب و کیفر.

شمشیر رحمت در راه از دستم افتاد، امام شمشیر عذاب اینک در دست من است!…»

مردم حجّاج را از پاى منبر سنگباران کردند.

در این هنگام عمّامه را از سرش برداشت و روى زانو گذاشت.

ماموران وى بیدرنگ به جان مردم افتادند.

مردم که وضع را چنین دیدند، به بیرون مسجد هجوم بردند، اما هر کس گام از در مسجد بیرون گذاشت، سر از بدنش جدا شد بدین ترتیب فراری‌ها را مجبور به بازگشت به درون مسجد کردند و در آنجا آن‏ها را کشتند به طورى که جوى خون تا در مسجد و بازار سرازیر گردید! (45) بدین ترتیب حجاج در سراسر عراق حکومت وحشت برقرار ساخت، و بسیارى از بزرگان و مردمان پارسا و بی گناه را کشت.

او چنان ترسى در دل‌ها افکند که نه تنها عراق، بلکه سراسر خوزستان و شرق را فراگرفت.

«مسعودى»، مورّخ مشهور مى‏نویسد: حجّاج بیست سال فرمانروایى کرد و تعداد کسانى که در این مدت با شمشیر دژخیمان وى یا زیر شکنجه جان سپردند، صد و بیست هزار نفر بود و تازه غیر از کسانى بودند که ضمن جنگ با حجاج به دست نیروهاى او کشته شدند.

هنگام مرگ حجاج، در زندان مشهور وى (که از شنیدن نام آن لرزه بر اندام‌ها مى‏افتاد) پنجاه هزار مرد، و سى هزار زن زندانى بودند که شانزده هزار نفر آن‌ها عریان و بى لباس بودند! حجاج زنان و مردان را یک جا زندانى مى‏کرد و زندانهاى وى بدون سقف بود از اینرو زندانیان از گرما تابستان و سرما و باران زمستان در امان نبودند (46).

(47) این وحشی گری و درندگی بعضی حکّام عرب کجا و احکام و دستورات اسلام کجا!؟ بدیهی است که این جنایات هولناک از فرهنگ و دستورات اسلامی به دور است و باید به پای اشخاص و حاکمان جور نوشته شود.

در هر صورت، سلسله و تباری که، امام حسین (ع) یعنی فرزند پیامبرشان را با قساوت تمام و جنایات دردناک به شهادت می‌ رسانند، هیچ بعید نیست با مردم دیگر اینگونه رفتاری داشته باشند.

اگر در طول تاریخ نسبت به علویان و سادات ظلم‌هایی شده است که شنیدن آن غم انگیز است، چگونگی رفتار با مخالفینی که از علویان نبوده اند و از آن بالاتر با ایرانیانی که به اعتقاد آن‌ها انگ عجم بودن را هم بر خود داشتند، روشن است.

در هر صورت، حاکمان جور برای رسیدن به اهداف خود از هیچ جنایتی فرو گذار نمی‌کنند هر چند به نام اسلام حکومت کنند ولی نسل‌ها باید بدانند عمل حاکمان و جنایاتشان نه بر طبق دستورات اسلام بوده و نه به پای اسلام نوشته می‌شود.

ایرانیان نیز این مطلب را به وضوح درک کردند و مسیرشان را از حاکمان جور جدا کرده و روز به روز خود را بیشتر محتاج محبّت و معارف اهل بیت (ع) می‌دیدند.

آتش زدن کتابخانه‌ها هرچند برخی از جنایات فاتحان ایران قابل انکار نیست امّا آنچه در مورد سوزاندن کتابخانه های ایران گفته شده، قابل تامّل است.

نباید این نکته فراموش شود که هر چند حمله اعراب به ایران در برخی موارد به خاطر فاصله گرفتن از فرهنگ اسلام همراه با جنایات و وقایع تلخی بوده است.

امّا بعدها کسانی بوده‌اند که با هدف اسلام ستیزی جنایاتی را بدون هیچ مدرکی ذکر کردند و افزودند.

برخی از مورخانِ متاخّر چون حمدالله مستوفی، میر خواند، گردیزی و ابن اسفندیار از مسائلی سخن گفته‌اند که در منابع دست اوّل مانند تاریخ طبری، تاریخ یعقوبی، انساب الاشراف بلاذری، الفتوح ابن اعثم کوفی، و فتوح البلدان بلاذری یافت نمی‌شوند.

آنچه آن‌ها گفته‌اند چیزی جز ساخته و پرداخته ذهن خودشان نیست و قابل قبول نمی‌باشد.

یکی از مسائلی که آن‌ها نقل کرده‌اند همین مسئله به آتش کشیدن کتابخانه های ایران است که هیچ مدرکی ندارد.

آن‌ها از سوزانده شدن کتابخانه های جندی شاپور و ری سخن می‌گویند با اینکه در منابع تاریخی هیچ نامی از کتابخانه ای برده نشده است.

(48) علاوه بر این، پس از ورود اسلام مر کز علمی جندی شاپور رونق بیشتر یافت و بعدها در آغاز دوره عباسیان که به عصر ترجمه مشهور است، نهضت ترجمه کتب به زبان عربی آغاز شد.

(49) حال سوال این است: اگر کتابخانه جندی شاپور در آتش سوخته است چه کتبی به زبان عربی ترجمه شدند؟ در مورد کتابخانه ری نیز، باید گفت که تا قبل از حمله اعراب به ایران در آنجا اصلا کتابخانه ای نبوده که سوزانده شود.

اولین کتابخانه ری توسط صاحب بن عباد ایجاد شد که بخشی از آن توسط سلطان محمود غزنوی به آتش کشیده شد.

(50) بنابراین به آتش کشیدن کتابخانه‌ها از مسائلی است که واقعیّت ندارد و در جهت اسلام ستیزی ساخته و پرداخته شده است؛ و اگر این ماجرا واقعیّت داشت، در نهضت‌های ضد عربی مثل شعوبیه حتما به آن بر علیه اعراب استناد می‌شد.

در حالی که هیچ سخنی از آن به میان نیامده است.

(51) و بر فرض هم که صحّت می‌داشت باز هم ربطی به تعالیم اسلام ندارد، چرا که بعد از پیامبر اسلام (ص) کسانی که حاکم شدند دستور دادند که یکی از منابع اصیل معارف اسلامی که همان سنّت مکتوب پیامبر است را در آتش سوزاندند! از این گروه چه توقّعی می‌توان داشت که برای کتابخانه های عجم‌ها! احترامی قائل باشند!؟ رفتار نژاد پرستانه عرب، و تحقیر عجم برخوردهای برتری جویانه اعراب نیز از موارد دیگری بود که اسباب تاخیر در ایمان عجم‌ها را فراهم کرد.

برتری عرب بر عجم از زمان خلیفه دوّم شروع شد، و در دوران بنی امیّه ادامه داشت.

عمر بن خطاب دستور داد که عجم‌ها حق ندارند از عرب‌ها زن و دختر بگیرند؛ ولی عرب می‌تواند از عرب و عجم دختر بگیرد.

(52) او حتّی در عصر پیامبر (ص) نیز دارای گرایش نژاد پرستانه بود ولی سعی در پنهان کردن آن داشت.

با این حال، با ردّ خواستگاری سلمان فارسی از دخترش نتوانست این حسّ درونی را مخفی کند، و فقط به خاطر عجم بودن او خواستگاری را نپذیرفت.

(53) این در حالی بود که، عمرو عاص مقام سلمان را در نزد پیامبر (ص) و مسلمین به او گوشزد کرده بود و او را از ردّ خواستگاری بر حذر داشت.

شاید منسوب کردن سلمان به فرمانروایی مدائن (54) توسط عمر بن خطاب، به خاطر جلب محبوبیّت از دست رفته ای بوده که با ردّ همین خواستگاری حاصل شده بود.

شاید هم علّت آن این بود که سلمان نقش اساسی در فتح مدائن و مسلمان شدن اهلش داشت تا جاییکه بدون خونریزی و جنگ فتح شد.

یا اینکه او صلاح نمی‌دانست سلمان در مدینه باشد و از سوی دیگر برای جلب اعتماد ایرانیان بهتر می‌دانست تا سلمان را که خود ایرانی بود حاکم مدائن کند.

با این وجود، چیزی مانع این نمی‌شد تا عمر بن خطاب دیگر ایرانیان و عجمان را به دید تحقیر ننگرد.

امّا اینکه سلمان فارسی چگونه با عمر بن خطاب همکاری داشته است؟ باید گفت که همکاری سلمان بسان همکاری یوسف با دربار مصر بوده است.

مویّد دیگری که نشان می‌دهد عمر بن خطاب گرایش نژاد پرستانه داشته ولی آن را مخفی می‌کرده، اینست که در سخنی؛ سلمان فارسی هدف از طرح خواستگاری را امتحان کردن عمر بن خطّاب به حسّ جاهلانه نژادپرستی بیان می‌کند؛ و این بیانگر این مطلب است که در آن هنگام، عمر سعی در مخفی نگه داشتن این حسّ داشته است و سلمان با این امتحان، ماهیّت و طرز فکر او را بر ملا ساخته است.

آری، نگاه نژاد پرستانه در عصر خلفا، سبب شد تا محرومیت‌ها و تبعیضات فراوانی بر عجم‌ها تحمیل شود؛ از روابط اجتماعی گرفته تا تقسیم بیت المال، اشتغال، و اجرای برخی از احکام الهی.

نامه معاویه شاهد مکتوبی است از رسمیّت یافتن حسّ نژادپرستی و تبعیضات در عصر معاویه و خلیفه دوّم.

او در نامه‌اش (55) به زیاد بن ابیه، فرمانروای عراق نوشت و تأکید کرد که با ایرانیان بر اساس سنّت عمر بن خطاب رفتار کند تا موجب خواری آن‌ها گردد! در آن نامه چنین آمده است:

1- عرب‌ها حق دارند از ایرانیان زن بگیرند، ولی آن‌ها حق ندارند از عرب‌ها زن بگیرند.

2- عرب‌ها حق دارند که از آن‌ها ارث ببرند، ولی آن‌ها حق ندارند از عرب‌ها ارث ببرند.

3- حقوق و سهم آن‌ها را کمتر از عرب‌ها بپرداز. 4- در نماز، هیچگاه آن‌ها را امام جماعت عرب‌ها نکن.

5- اگر نماز جماعت برقرار شد، عجم حق ندارد در صف اول بایستد، مگر برای تکمیل صف اوّل نماز.

6- مرزبانی مرزها و شهرها را به آن‌ها واگذار نکن. 7- آن‌ها را عهده دار امور قضایی نکن.

8- امور مذهبی مسلمانان را به دست آن‌ها نده و … در مورد عثمان هم این روند ادامه داشت بلکه او پا را فراتر نهاد و حتّی حقوق مسلمانان عرب را نیز رعایت نمی‌کرد.

بیت المال و حکومت در زمان حکومت عثمان در انحصار قبیله ای خاصّ از نزدیکان و خویشان او بود؛ و همین اعمال او سبب شد تا در نهایت مردم بر علیه او شورش کنند.

این در حالی بود که پیامبر اسلام (ص) بیت المال را مساوی تقسیم می‌کرد و بین عرب و عجم، و خویشان با دیگران، فرقی نمی‌گذاشت (56) و می‌فرمود:

«اِنَّ النَّاسَ مِن عَهدِ آدَم اِلَی یَومِنا هَذَا مِثلُ اسنانِ المشط، لا فَضلَ لِلعَرَبِی عَلَی العَجَمِی و لا للاحمر علی الاسود الا بالتقوی:

مردم از زمان آدم تاکنون همانند دندانهای شانه برابرند و عرب را بر عجم و نژاد سرخ را بر سیاه هیچ برتری و فضیلتی نیست جز به تقوی و پرهیزکاری.»

(57) حضرت علی (ع) نیز در عهدنامه مالک اشتر می‌فرماید:

«اَلنَّاسُ صِنفانٌ: إِمَّا أَخٌ لََکَ فِی الدِّین أَو نَظِیرٌ لَکَ فِی الخَلق:

مردم دو دسته‌اند: یا برادر دینى تو هستند و یا انسان اند و از نظر آفرینش با تو یکسان.»

(58) در هر صورت به خاطر ظلم و ستم‌هایی که به ایرانیان به عنوان عجم می‌شد، زمانی فرا رسید که ایرانیان در مقابل اعراب به رهبری ابومسلم خراسانی قیام کردند و موجب سرنگونی حکومت بنی امیّه شدند.

علاوه بر این، شکل گیری نهضت شعوبیّه نیز از بارزترین اعتراضاتی است که از سوی ایرانیان در مقابل افکار برتری جویانه اعراب و تبعیضات بین عرب و عجم به راه افتاد.

اعتراض ایرانیان در مقابل اعراب به خاطر دوری از دستورات اسلامی، انسان را به یاد سخن زیبای امیرالمومنین (ع) می‌اندازد که فرمود:

«لیضربنکم الاعاجم علی هذا الدین عَوْداً کما ضربتموهم علیه به دوا:

قسم به خدایی که دانه را شکافت و آدمی را آفرید، از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: همچنانکه شما ایرانیان را به خاطر ورود به اسلام زدید، ایرانیان شما را به خاطر بازگرداندن به اسلام خواهند زد».

(59) پیامبر اکرم (ص) نیز چنین فرمود:

«مَعَاشِرَ قریش! تَضْرِبُونَ الْعَجَم عَلَى الْإِسْلَامِ هَذَا وَ اللَّهِ لیضربنّکم علیه عَوْداً:

اى گروه قریش! شما عجم را به خاطر اسلام با شمشیر می‌زنید.

به خدا سوگند آنان در آینده شما را براى بازگرداندن به اسلام با شمشیر می‌زنند».

(60) بنابراین، هر چند برخی از ایرانیان به خاطر نارضایتی از حکومت ساسانی از ورود سپاه اسلام استقبال کردند.

ولی فاتحین که هدف از آمدنشان به ایران کشورگشایی و رهایی از حمله احتمالی امپراطوری ایران بود، بیشتر به گرفتن مالیات‌های سنگین مشغول شدند تا ترویج اسلام.

علاوه بر این، با رفتار های نژاد پرستانه و برتری جویانه خود سبب کندی اسلام گرایی ایرانیان شدند.

اسلام گرایی قلبی ایرانیان و عوامل آن  هر چند اسلام گرایی قلبی ایرانیان به اسلام، به خاطر عواملی به تأخیر افتاد امّا دیری نپایید که ایرانیان به تدریج (61) از پیشتازان عرصه دینداری گشتند و قلب‌هایشان را تسلیم اسلام کردند.

البته این تغییر و دگرگونی در اعتقاد ایرانیان، مرهون و متاثّر از عواملی بود که عبارتند از: سیره و روش پیامبر (ص) در برخورد با ایرانیان   یکی از عوامل گرایش ایرانیان به اسلام، اخبار و گزارشاتی بود که از منش و رفتار پیامبر (ص) در زمان حیات پر برکت ایشان به آنها می‌رسید؛ نحوه رفتار پیامبر (ص) با ایرانیان، سخنان پیامبر (ص) در مورد ایرانیان و جایگاه ممتاز اشخاصی مثل سلمان فارسی در نزد پیامبر؛ خود نقش بسزایی در افزایش علاقه مندی ایرانیان به آئین اسلام داشته است.

تعبیرات پیامبر (ص) در مورد سلمان مثل: «سَلمانُ مِنّا اَهلَ البَیت»

(62) و «إِنَّ سَلْمَانَ مِنِّی، مَنْ جَفَاهُ فَقَدْ جَفَانِی وَ مَنْ آذَاهُ فَقَدْ آذَانِی»

(63) همه دلالت بر مقام ممتاز سلمان فارسی دارد.

شخصیّت ممتاز سلمان فارسی عامل موثّری می‌شود تا اسلام گرایی ایرانیان را تقویت بخشد، به خصوص در دوران بیست ساله فرمانرواییش بر مدائن.

ظاهراً حقیقت جویی ایرانیان سبب شده پیامبر (ص) بارها آنان را مورد لطف و تمجید قرار دهد. در جایی حضرت می‌فرماید: «نام ایرانیان را به زشتی یاد نکنید زیرا آن‌ها از یاران ما هستند و از ما حمایت می‌کنند.»

(64) و در جایی دیگر می‌فرماید: «اَعْظَمُ النَّاسِ نَصیِباً فِی الْاِسْلاَمِ اَهْلُ فَارِسٍ؛ از بین تمام مردم، ایرانیان بیشترین بهره را از اسلام دارند».

(65) در حدیثی آمده است که پیامبر (ص) آیه «وَ آخَرِینَ مِنْهُمْ لَمّا یَلْحَقُوا بِهِمْ: و (حضرت محمّد) ص» پیامبر است بر گروه دیگرى که هنوز ملحق نشده اند.

(66) را تلاوت می‌کرد که حاضران پرسیدند: منظور از این «آخَرِینَ مِنْهُمْ: گروه دیگر» کیست؟ پیامبر (ص) در پاسخ آن‌ها، دست بر شانه‌ی سلمان گذاشت و فرمود:

«اگر ایمان در ستاره ثریّا قرار گیرد، مردانی از این گروه (ایرانیان) به آن دست می‌یابند».

(67) در سوره محمّد (ص) نیز می‌خوانیم: «وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لایَکُونُوا أَمْثالَکُمْ:

هرگاه سرپیچى کنید، خداوند گروه دیگرى را به جاى شما می‌آورد، پس آن‌ها مانند شما نخواهند بود».

اکثر مفسّران شیعه و اهل سنّت، در ذیل این آیه گفته‌اند که پس از نزول این آیه، جمعی از اصحاب پرسیدند:

«این گروهی که خداوند در این آیه به آن‌ها اشاره می‌کند، چه کسانی هستند؟».

پیامبر (ص) به سلمان که در نزدیکش بود، نگاه کرد و دست به زانوی او زد و فرمود: «منظور خداوند، این مرد و قوم اوست.

سوگند به آن که جانم در اختیار اوست، اگر ایمان به ثریّا بسته باشد، گروهی از مردان فارس، آن را به چنگ می‌آورند».

(68) علاوه بر این، در سوره مائده آیه 54 چنین آمده است که:

«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللهُ به قومٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنینَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکافِرینَ یُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لَآئِمٍ ذالِکَ فَضْلُ اللهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللهُ واسِعٌ عَلیمٌ:

اى کسانى که ایمان آورده‌اید! هر کس از شما، از آیین خود بازگردد، (به خدا زیانى نمی‌رساند) خداوند گروهى را می‌آورد که آن‌ها را دوست دارد و آنان (نیز) او را دوست دارند؛ در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر کافران سرسخت و نیرومندند، در راه خدا جهاد می‌کنند، و از سرزنش هیچ ملامتگرى هراسى ندارند.

این، فضل خداست که آن را به هر کس بخواهد (و شایسته ببیند) می‌دهد و فضل و احسان خداوند، گسترده و (او به همه چیز) داناست».

روایت شده است که شخصی درباره این آیه از پیامبر (ص) پرسید. ایشان نیز با اشاره به سلمان فرمود: «منظور از این آیه، این شخص و قوم او هستند».

آن گاه فرمود: «اگر دین در ثریّا باشد و در آسمان‌ها قرار گیرد، مردانی از فارس، آن را به دست خواهند آورد».

(69) آری، سخنان لطف آمیز پیامبر اسلام (ص) در مورد ایرانیان و بیان شأن و جایگاه ایشان در آینده اسلام را نیز، می‌توان عامل دیگری دانست که ایرانیان را به اسلام مشتاق کرده است.

این گونه بود که برخی از ایرانیان در عصر پیامبر (ص) به اسلام علاقه مند شدند و با عشق و علاقه اسلام را پذیرفتند.

آشنایی با سیره و روش حکومت داری ائمه (ع)   ایرانیان برای اوّلین بار همزمان با عصر پیامبر اسلام (ص) در یمن که در آن زمان از ممالک ایران بود، با امیرالمومنین (ع) آشنا شدند (70) و رفتار و سیره پسندیده ایشان را از نزدیک مشاهده کردند.

وقتی پیامبر اسلام (ص) نامه ای به خسرو پرویز (71) مبنی بر دعوت به اسلام فرستاد، او با گستاخی نامه را پاره کرد و به دست نشانده خود در یمن، که شخصی به نام «بازان» بود موضوع را اطّلاع داد.

بازان نیز دو تن از ایرانیان را مأمور کرد تا به نزد پیامبر رفته و پیام خسرو پرویز را ابلاغ کنند.

هنگامی که نمایندگان ایرانی نزد پیامبر اسلام (ص) حاضر می‌شوند، پیامبر آنان را از قتل خسرو پرویز به دست پسرش شیرویه با خبر می‌سازد.

این خبر غیبی، سبب می‌شود تا «بازان» و دیگر بزرگان یمن به اسلام متمایل شده و ضمن گرویدن به مسلمین، از پیامبر (ص) در خواست ارسال فرمانروای مسلمانی کنند تا علاوه بر فرمانروایی به تعلیم معارف اسلامی بپردازد.

پیامبر (ص) نیز امیرالمومنین علی (ع) را به عنوان مربّی به یمن فرستاد و در حکمی شخص «بازان» را به فرمانروایی یمن ابقا کرد.

آشنایی مردم یمن با امیر المومنین (ع) نیز سبب شد تا آشنایی و عشق و علاقه آن‌ها نسبت به اسلام مضاعف شود.

مردم بحرین نیز که آن زمان تحت حاکمیّت امپراطوری ایران بودند با مسلمان شدن فرمانروایشان به اسلام روی آوردند.

(72) البته مسلمان شدن ایرانیان قبل از این نیز سابقه دارد.

چرا که قبل از این نیز افراد پاک سرشتی چون سلمان فارسی رنج و سختی سفر از دیارشان را به جان خریده و به دیار اسلام سفر کرده بودند.

هر چند طبق خیلی از نقل‌ها خود سلمان توسّط زن ایرانی‌ای به نام «ام الفارسیه» با پیامبر اسلام (ص) آشنا شده است (73) امّا طبق نقل مشهور، سلمان فارسی اوّلین فرد ایرانی است که به اسلام ایمان می‌آورد.

(74) البته آشنایی ایرانیان بیشتر به دوران خلافت حضرت (ع) مربوط می‌شود.

انتقال مرکز خلافت از مدینه به کوفه در زمان خلافت امیرالمومنین (ع)، مهم‌ترین نقش را در آشنایی ایرانیان با آن حضرت داشت.

چرا که در آن زمان ایرانیان زیادی در کوفه و بصره حضور داشتند: از آن جمله: 1.

افرادی که به دست فاتحان مسلمان اسیر شده و به عنوان برده به کوفه آورده شده بودند که اکثر آن‌ها اسلام آورده و آزاد شدند، ولی هم پیمان و نانخور اعراب باقی ماندند.

2. کسانی که پس از جنگ، کوفه را مناسب‌ترین شهر برای فرصت‌های شغلی خویش یافتند و به آنجا هجرت کردند.

3.شماری از زندانیان ایرانی آزاد شده در جنگ نهاوند و زنانی که نصیب فاتحان مسلمان شده بودند و به ازدواج اسیر گیرندگان خود در آمده بودند.

4. همچنین چهار هزار دیالمه ای که در آغاز تأسیس کوفه بدانجا رفته بودند،

(75) این‌ها جمعیّت زیادی از ایرانیانی بودند که در کوفه حضور داشتند.

از سویی حضور ایرانیان در کوفه، و از سوی دیگر رفتار عدالت محور امیرالمومنین (ع) کم کم موجبات علاقه ایرانیان به اسلام و حضرت را فراهم کرد تا جایی که عدّه زیادی از موالی، امام علی (ع) را در جنگ صفّین و جمل یاری کردند.

طوایفی موسوم به زط و سیابجه که از سواران دوران ساسانیان به حساب می‌آمدند، در جریان جنگ جمل در اطراف بصره با سپاهیان اصحاب جمل مقابله کردند و کار را بر عایشه، طلحه و زبیر سخت نمودند (76).

علاوه بر این، افرادی نیز بودند که در سفرهایشان دیدارهایی با حضرت (ع) داشته‌اند مثل یک ایرانی اصفهانی به نام داوود بن سلیمان (77).

از جمله مواردی که در این دوران، سبب علاقه ایرانیان به امیرالمومنین (ع) شد عبارتند از:

1- مبارزه با عصبیّت عربی و برتری عرب بر عجم.

2- مهرورزی نسبت به ایرانیان.

در سفینة البحار آمده است: مغیره همیشه در مقایسه میان على و عمر مى‏گفت: «على مهربانى و تمایلش نسبت به موالى (ایرانیان) بیشتر بود؛ و عمر بر عکس از آن‏ها خوشش نمى ‏آمد».

(78) 3- اجرای عدالت در تقسیم بیت المال میان عرب و عجم.

4- برخورداری ایرانیان از حقوق و عطایا، مانند دیگر مسلمانان که موجب اعتراض برخی از سران و اشراف کوفه از جمله اشعث بن قیس کندی شد، و به حضرت گفت: از چه روی ما را مغلوب این حمراء (سرخ رویان) ساخته ای؟ «لماذا غلبتنا هذه الحمراء».

(79) 5- خونخواهی آن حضرت از هرمزان ایرانی، (80) که در پی مرگ عمر بن خطّاب توسّط عبیدالله بدون هیچ دلیل شرعی و عرفی همراه با ابولوءلوء و همسر و دخترش به قتل رسید.

عثمان نیز با اینکه از قتل بی دلیل یک مسلمان ایرانی آگاه بود، به وظیفه خود عمل نکرد.

امام علی (ع) ضمن نکوهش عثمان به عبیدالله بن عمر چنین گفت: «ای فاسق، اگر روزی بر تو دست یابم، تو را به خونخواهی هرمزان خواهم کشت»؛ و عبیدالله بن عمر سرانجام در جنگ صفّین کشته شد.

(81) حضور ایرانیان در کوفه از یک سو و عدالت امیرالمومنین (ع) از سوی دیگر، سبب شد ایرانیانی که تاکنون اظهار مسلمانی می‌کردند، با اسلام حقیقی آشنا شده و حتّی محبّ اهل بیت (ع) گردند.

مبارزه امام (ع) با تبعیضات ناروای خلفا و امویان نسبت به موالی، و دوری از روحیّه عصبیّت عربی، سبب شد تا ایرانیان به اسلام بدبین نشده و حساب اسلام را از حساب خلفای جور جدا کنند و به اسلام حقیقی، ایمان بیاورند.

این مطلب در سروده «ملک الشعراى بهار» به خوبی بیان شده است: گر چه عرب، زد چو حرامى به ما داد یکى دین گرامى، به ما گر چه ز جور خلفا، سوختیم زآل علی (ع) تربیت آموختیم (82) ائمه دیگر شیعیان نیز رفتاری چون رفتار امیرالمومنین (ع) با غیر اعراب به خصوص ایرانیان داشتند.

امام صادق (ع) نیز در مقابل کسی که از پستی عجم و غیر عرب سخن می‌گفت، موضع گرفت.

(83) ایشان در جهت محکوم کردن تعصّب عربی و افکار نژاد پرستانه می‌فرمود: «من تعصّب حشره الله یوم القیامه مع اعراب الجاهلیه:

کسی که تعصّب بورزد، خداوند در روز قیامت او را با اعراب جاهلیت محشور گرداند.»

(84) و نیز می‌فرمود: «من تعصّب او تعصّب له فقد خلع ربقه الایمان من عنقه:

کسی که تعصّب بورزد یا برای او تعصّب ورزیده شود، رشته ایمان را از گردن خود بیرون آورده است.»

(85) رفتار همه ائمه (ع) اینگونه بوده است؛ و سیره و روش و تعلیمات ایشان شاهد بسیار گویایی بر کذب آن سخنی است که بر سر زبان افراد معلوم الحال افتاده و مدام آنرا تکرار می‌کنند که امام حسین (ع) گفته: «نحن قریش و شیعتنا العرب و عدوّنا العجم!! :

ما از قریشیم و شیعیان ما عرب هستند و دشمنان ما از غیر عرب می‌باشند».

اوّل اینکه، این سخن در کتاب سفینة البحار از ابا عبدالله (ع) نقل شده که منظور امام صادق (ع) است نه امام حسین (ع).

دوّم اینکه، این حدیث از لحاظ سندی اعتباری ندارد و ضعیف است.

چرا که این حدیث مقطّع بوده و علاوه بر این در سند آن شخصی به نام «سلمة بن خطات» می‌باشد که فردی ضعیف و غیر قابل اعتماد است. (86) همچنین نجّاشی که از متخصصّین فن رجال است، می‌گوید: او در حدیث ضعیف است.

علاوه بر او، شخص دیگری به نام عثمان بن جبلة در سند قرار گرفته که مجهول است.

سوم اینکه، این حدیث چون مخالف قرآن و سنّت است فاقد اعتبار است.

چرا که در تعارض آشکار با احادیث دیگری است که از ائمه (ع) نقل شده است؛ و همچنین مخالف با آیه 13 سوره حجرات می‌باشد.

چهارم اینکه، بر فرض که حدیث از نظر سندی مشکل نداشته باشد و آنرا تلقّی به قبول کنیم، برداشت صحیحی از معنای آن می‌توان داشت، و شاهد آن اینکه مرحوم شیخ عباس قمی این حدیث را در باب فضائل عجم و خدمات آن‌ها آورده نه تقبیح آن‌ها.

بنابراین این حدیث به آن معنایی که برداشت کرده‌اند نیست؛ بلکه الفاظ حدیث را به معنای لغوی آن باید حمل کرد که در این صورت اشکالی وارد نخواهد بود.

با توجه به اینکه «عرب» در لغت به معنای «الابانة و الافصاح (87) : روشن بودن و فصیح»

(88) و عجم در لغت به معنای «عدم الفصاحة و گنگ»

(89) می‌باشد، معنای حدیث اینگونه می‌شود: «ما از قریشیم و شیعیان ما کسانی هستند که دارای فهم اند، و دشمنان ما کسانی هستند که فهم و شعوری ندارند».

آری، رفتار ائمه (ع) چیزی جز عمل به همان اسلام نابی که فطرت هر انسان خداجویی پذیرای آن است، نبوده است. ایرانیان نیز به همین سبب، از طریق ائمه (ع) با اسلام حقیقی آشنا شده و آن را پذیرفتند.

آغاز مهاجرت‌ها و آشنایی با معارف اسلام   یکی از عوامل آشنایی ایرانیان با فرهنگ اسلامی مهاجرت‌هایی بود که پس از فتح ایران انجام شد.

با فتح ایران توسّط مسلمانان بسیاری از ایرانیان به اسارت گرفته شدند و به سرزمین‌های عربی رفتند.

اسیران به عنوان برده به خانه های مسلمانان وارد شده و از نزدیک با زندگی مسلمین و آداب و معارف اسلامی آشنا شده و تعلیمات اسلام را می‌پذیرفتند.

بسیاری از اعراب هم به صورت فردی و قبیله ای به شهرهای ایران سفر کرده و اقامت گزیدند.

اعراب مهاجر در برخی از شهرها به ساخت مساجد پرداختند و در مواردی با تخریب آتشکده‌ها، مساجد را جایگزین آن می‌کردند.

به عنوان نمونه در نیشابور آتشکده قهندز کهن دژ به مسجد جامع تبدیل شد.

در تاریخ نیشابور آمده است که «چون عبدالله عامر، نیشابور را فتح کرد، آتشکده قهندز را خراب و به جای آن جامع ساخت».

(90) از مهاجرت‌های فردی می‌توان به سفر سعید بن جبیر، (91) و وثاب نامی که از موالی ابن عباس است و دو سال نزد او بوده و باز به کاشان بازگشته است؛ (92) و همچنین سفر نافع بن ابی نعیم مقری‌ء، (93) و حماد بن ابی سلیمان کوفی، و اقامت واقد در اصفهان اشاره کرد، که ابو موسی اشعری او را موذّن خود قرار داد (94) و نسل او تا قرن سوّم هنوز موذّن بودند.

آنطور که نقل شده سلمان فارسی نیز پس از فتح اصفهان توسط ابو موسی اشعری، سفری به اصفهان داشته است.

احمد بن عبدالله، معروف به «ابو نعیم اصفهانی» نویسنده دو کتابِ «حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء» و «تاریخ اصفهان»، نوشته است:

«پس از فتح اصفهان، سلمان به آنجا آمده، مدّتی را در جی مانده، در آنجا مسجدی هم ساخته»، و ابو اسحاق از قول «ابو الحجاج ازدی» بازگو نموده، که با سلمان در اصفهان ملاقاتی هم داشته است.

(95) و علاوه بر این موارد، تعداد دیگری از صحابه برای اقامت به ایران سفر کرده‌اند که نام آن‌ها در تاریخ ثبت شده است.

(96) از مهاجرت‌های قبیله ای نیز می‌توان به هجرت قبایل عرب به شهر جرجان (97) اشاره کرد.

یکی از نشانه های هجرت قبایل عرب به شهرهای ایران، مساجدی است که به نام‌های قبایل عرب ساخته شده.

مسجد بجیله، محارب، قریش، الحمراء معروف به مسجد ابن ابی رافع و مسجد اسد، العشیره، الموالی، بنی عجل، بنی ضبه و مساجد تیم بن ثعبه و ابن سنان از این مساجدند.

(98) یعقوبی نیز در کتاب البلدان از انتشار قبایل عربی گزارشی ارائه کرده است.

علاوه بر این، بسیاری از ایرانیان نیز پس از آشنایی با اسلام به مکّه و مدینه سفر می‌کردند و از روی ارادت و اخلاص به خدمت در مناصبی همچون ریاست علمی حرمین، قضاوت در حرمین، استادی قرائت، تدریس و امامت در مسجد الحرام، اذان در مسجد الحرام و کمک در تعمیر و بازسازی مسجد الحرام می‌پرداختند.

به عنوان نمونه می‌توان از موذّنان کازرونی نام برد که در سال‌های متمادی، منصب اذان در مسجدالحرام را بر عهده داشتند.

(99) گذشته از مهاجرت‌های ایرانیان و اعراب، برخی از فرمانروایان اسلامی نیز که در شهرهای مهاجرنشین فرمانروایی می‌کردند، در آشنایی ایرانیان با اسلام نقش موثّری داشتند.

فرمانروایی عمّار یاسر در کوفه، که زمینه ساز انتقال خلافت از مدینه به کوفه در زمان امیرالمومنین (ع) شد و حکومت خود حضرت (ع) نیز نقش موثّری ایفا کرد.

سلمان فارسی نیز در زمان فرمانرواییش بر مدائن نقش خوبی در آشنا کردن ایرانیان با فرهنگ اسلامی داشت.

او حتّی در همان اوایل جنگ سبب مسلمان شدن عدّه زیادی از ایرانیان شد.

او سبب شد تا دو شهر از شهرهای مدائن و ایوان و کاخ مدائن، از جمله‏ تیسفون که سال‌ها پایتخت ساسانیان بود، بدون درگیری به دعوت وی تسلیم لشکر اسلام شود، و حدود چهار هزار نفر از لشکر ایران که تحت فرماندهی «رستم فرخ‏زاد» بودند، از سپاه او جدا شده، به سپاه مسلمانان بپیوندند.

(100) هر یک موارد گفته شده، سبب شد تا ایرانیان با معارف اسلام بیشتر آشنا شده و آماده پذیرش قلبی اسلام گردند.

نتیجه خلاصه اینکه، هر چند ایرانیان به خاطر خستگی از ساسانیان، با فاتحان در فتح ایران همکاری کردند امّا عدم آشنایی با اسلام و مواجهه شدن با رفتارهای نا مناسب از سوی فاتحان سبب شد تا اسلام آوردن ایرانیان چند قرن به طول انجامد.

لکن سرانجام با آشنا شدن ایرانیان با اهل بیت (ع) و معارف ناب اسلام، قلبهایشان مملوّ از ایمان و باور شد، و خود جزء مدافعین اسلام ناب گشتند.

 تاریخ بخارا، صفحه 52 و تاریخ یعقوبی، جلد دوّم، صفحه 172 و فتوح البلدان بلاذری، صفحه 298 و تاریخ طبری جلد نهم رویه های 3825، 3845 و 3854، به نقل از درآمدى بر صلح نامه هاى مسلمانان با ایرانیان در آغاز فتح ایران، نعمت الله صفرى فروشانى.

(38) – سوره انسان، آیه 8.

(39) – تاریخ الامم و الملوک، طبری، جلد 4، صفحه 135.

(40) – جهاد، آیت الله حسین نوری، صفحات 213 تا 230.

تفصیل ماجرا (که با استفاده از مطالب یکی از معتبرترین متون تاریخی، الکامل فی التاریخ، جلد 2، صفحه 319 – 322 تنظیم و نگاشته شده)، از این قرار است: …

سپاهان ایران، به سرکردگی «رستم فرخّزاد»، از مدائن به راه افتادند و پس از چهار ماه راهپیمایی به «قادسیه»ـ که در آن سرنوشت جنگ سپاه اسلام با ارتش یزدگرد ساسانی تعیین شد رسیدند.

افراد ارتش ساسانی با جلال و جبروت ظاهری و در حالی که به کامل‌ترین سلاح‌ها و آلات و ادوات جنگی آن روز مسلّح بودند، رو به روی سپاه اسلام اردو زدند.

سپاه اسلام به سرگردگی «سعید بن وقاص» و با نفراتی اندک و آلات و ابزاری ناقص و ابتدایی در آنجا مستقرّ شده بودند.

با آنکه سپاه اسلام به خودی خود چندین برابر سپاه اسلام نفرات داشت، باز نیروهای کمکی از هر طرف می‌رسیدند و به طور مداوم به آن‌ها ملحق می‌شدند، تا جایی که دامنه دشت از کثرت سپاه ایران و اسبهای تیز پا و اسلحه و آلت جنگی به دریایی از مرد و مرکب و آدم و آهن مبدّل شده بود، بدانسان که چشم انسان قادر نبود در برابر آن‌ها بایستد و انتهای این خیل خروشان مردان مسلّح و مجهّز را تشخیص دهد.

کثرت افراد و مجهّز بودن به آلات و ادوات جنگی مدرن و فراوان، سران سپاه ایران را دچار غرور و نخوت کرده بود، چنان که از دور با چشم حقارت به ارتش اسلام می‌نگریستند و این مردانی را که نه تنها اسب و مرکبشان به اندازه کافی نبود بلکه پیادگان آنان نیز پای افزار مناسب بر پای و سلاح کاری و کارساز و کامل در دست نداشتند، به چیزی نمی‌گرفتند؛ زیرا عده قلیل آن‌ها را با گروه کثیر خود مقایسه می‌کردند و می‌اندیشیدند که این گروه پیاده و پا برهنه و بی خبر از تاکتیکهای جنگی و نظامی را در نخستین مراحل نبرد و با چند یورش پی در پی، به کلّی متلاشی کرده و از پای در خواهند آورد.

امّا در طرف دیگر، در اردوی مسلمانان خونسردی و آرامش و تحمّل و توکّل حکومت می‌کرد.

آرامش و سکوت اردوی مسلمانان نشان می‌داد که آن‌ها قصد ندارند که برای شروع جنگ پیشقدم شوند، بلکه حتی فرصت حمله نخست و آغاز جنگ را نیز برای طرف دیگر باقی گذاشته‌اند.

سپاه رستم فرخزاد، علاوه بر هزارها اسب و اسب سوار و ده هزار پیاده نظام، سی و دو فیل تنومند هندی نیز همراه داشتند که به طرز مخصوصی سازمان یافته بر اساس تاکتیک‌های پیشرفته جنگی، پیشاپیش طلایه داران سپاه بر سپاهیان اسلام بتازند و افراد آن را زیر دست و پای خود له کنند و راه را برای برای مردان جنگی هموار سازند.

رستم، از مکان خود «عتیق» که در آن مستقر شده بود، به سوی محلّی به نام «خفان» حرکت کرد تا به منطقه ای که سپاه اسلام در آن استقرار یافته بود، رسید.

آنجا در نقطه ای بلند و مشرف به مقرّ سربازان اسلام، بر روی پلی ایستاد و خیل سلحشوران مسلمان را نظاره کرد.

سپس شخصی را به عنوان سفیر، نزد «زهره» فرستاد و او را برای ملاقات و گفتگو دعوت کرد.

زهره پس از ملاقات با سفیر، بر اساس پیام رستم، از اردوی خود خارج شد و نزد رستم رفت.

رستم مایل بود که در چنان بحبوحه یی تنها به انعقاد پیمانی اکتفا شود و بدون هیچ گونه جنگ یا هیچ برخوردی، بین دو سپاه مصالحه برقرار گردد.

وی گرچه در این مسأله صراحتی نشان نمی‌داد، ولی لحن گفتارش نمایانگر تمایل شدید او به مصالحه و درگیر نشدن در جنگ و مقابله بود؛ از این رو با لحنی ملایم و مصالحه طلب، به زهره گفت: شما همسایگان ما بودید.

ما، سال‌های سال با شما پیوند و ارتباط داشتیم و در مواقع لزوم، از منافع شما دفاع می‌کردیم.

سپس از چگونگی ارتباط اعراب و ایران و سالهای به سر بردن در مصالحه و مسالمت دو طرفه‌شان، به تفصیل با زهره سخن گفت.

آنگاه زهره در پاسخ او گفت: سرگذشت ما با سرگذشت آنهایی که با شما در ارتباط بودند و بر اساس پیمان‌های دو جانبه، هر دو از منافع یکدیگر دفاع می‌کردید، یکسان نیست و آرمان‌ها و آرزوها و مطلوب‌ها و مقصود های ما با آن‌ها که شما پیش از این می‌شناختید، مغایر است.

ای سردار ایرانی، بدان که ما برای جهانگشایی و به منظور دنیا طلبی و زیاده خواهی به سوی شما نیامده ایم، بلکه تنها انگیزه ما برای حرکت و جنب و جوش و مبارزه و جهاد، توجه به آخرت هست.

در حقیقت، ارزشهای جاوید خدایی موجب شده است که ما بر ظلم شما بشوریم و بر قدرت شما بتازیم تا تباهی و فساد را ریشه کن کنیم.

آری، در ادوارگذشته، اوضاع به همان منوال بود که توگفتی و اعتبار آن پیمان‌ها ارزش آن سنت‌ها، تا زمانی بود که خداوند از میان ما رسولی را برانگیخت و آن رسول مردم را به سوی پروردگار یکتا فرا خواند.

بزودی ما دعوت او را پاسخ دادیم و خداوند به رسول خود فرمود : «این گروه اندک را که به دعوت تو ایمان آورده و پاسخ موافق گرفته‌اند، بر طیف وسیع و گروه بی شمار کفار و بی دینان سلطه و برتری می‌بخشم و با دست‌های نیرومند و بازوان پر توان اینان، از کافران بی شمار انتقام خواهم گرفت.

پیروزی را از آنِ این گروه قرار دادم؛ و تا زمانی که بدان پایبند بوده و بر اساس آن ثبات قدم نشان دهند، این عنایت شامل آنان خواهد بود؛ و آن این حقّ است که سزای اعراض از آن جز خواری و زبونی، و پاداش پیوستن و در آویختن به آن جز عزّت و سرافرازی نیست.»

رستم پرسید آیین رسول شما چیست؟ زهره گفت:

ستون‌های این آیین عبارتند از گواهی دادن بر یگانگی و بی مثل و مانند بودن خدا، و شهادت دادن به پیامبری رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله) و اعتراف کردن به حقانیّت برنامه ای که پیامبر برای هدایت مردم از خداوند دریافت داشته است.

رستم گفت: چه نیکوست این آیین.

دیگر چیست و چه می‌گویید؟ زهره گفت: رها ساختن بندگان از بندگی افراد انسانی که خود نیز جز گروهی از بندگان خدا نیستند، و سوق دادن آنها به پرستش و بندگی خدا، که تنها او شایسته پرستیده شدن و بندگی دیدن از سوی بندگان و مخلوقات خویش است.

آری، آیین ما می‌گوید مردمان همگی برابر و برادر و از یک پدر و مادرند…

رستم باز گفت: چه نیکو آیینی است.

باز هم بگو…

بگو که اگر ما نیز به حقانیّت این آیین ایمان بیاوریم، شما درباره ما چه تصمیمی می‌گیرید؟ آیا از جنگ با ما در می‌گذرید و از سرزمین ما باز می‌گردید؟ زهره گفت: آری، سوگند به خدا که سپاه ما از همین جا که اردو زده است بر می‌گردد و از این پس، دیگر جز برای انجام فعالیت‌های بازرگانی و گسترش روابط تجاری و اقتصادی به سرزمین‌های شما نخواهیم آمد: زیرا اختلاف ما و شما، اختلاف شخص نیست، بلکه اختلاف در آیین و اعتقاد است و ما جز برای خدا و در راه آیین خدا با کسی جنگ نخواهیم داشت.

رستم سخنان زهره را پذیرفت و در پی تصدیق گفتار او، به سوی سپاهیان خود برگشت. سران سپاه را به چادر خویش خواند و آنچه را که میان او و زهره گذشته بود، برایشان باز گفت و آنگاه، به دفاع از موازین آیین اسلام پرداخت و آن‌ها را به پذیرفتن آن فرا خواند…

ولی سران سپاه که با مشاهده کثرت نفرات و تجهیزات خیره کننده سپاه خود و مقایسه آن با سپاه قلیل و فاقد تجهیزات و وسایل جنگی اسلام، دچار غرور شده بودند و گمان می‌کردند با تنها یک هجوم ناگهانی، سپاه اسلام را تار و مار خواهند کرد، پیشنهاد رستم را نپذیرفتند.

رستم ناگزیر بار دیگر برای سعد پیغام فرستاد که کسی را برای انجام پاره ای مذاکرات دیگر و طرح مسائل تازه تر نزد آنان بفرستد.

سعد خواست جمعی از افراد سپاه خود را برای مذاکره بفرستد، ولی «ربعی ابن عامر» مخالفت کرد و گفت: چنین مکن، زیرا مردم فارس، آداب و رسوم خاصی دارند، بطوریکه اگر هیئتی از ما نزد آنان رود گمان خواهند کرد که از ترس، و برای خوشامد گویی و بهای بیش از اندازه دادن به آن‌ها چنین کرده‌ایم.

این سخن از سوی دیگر مسلمانان نیز تایید شد و از این رو، ربعی ابن عامر خود به تنهایی برای مذاکره نزد رستم رفت.

رستم توسط مترجم خود از سرباز اسلام پرسید: چه چیزی شما را به این سرزمین کشانیده و به جنگ با ما بر انگیخته است؟ ربعی گفت : خدای یگانه و آفریدگار بزرگ و توانا ما را به این سرزمین روانه کرده است تا بندگانش را از فشارها و دشواری‌ها و تیره روزی‌ها به آسایش و فراخی و به روزی فرا خوانیم و از جور و ستم‌هایی که زیر نام ادیان گوناگون بر آن‌ها روا داشته می‌شود، به برابری و برادری و دادگری و مساوات اسلامی دعوتشان کنیم.

خدای بزرگ، ما را با دین خود به سوی بندگانش روا کرده است تا خلق را به این آیین الهی و آسمانی و رهایی بخش فرا خوانیم.

هر کس آیین خدا را پذیرفت، ما نیز به فرمان خداوند، از او می‌پذیریم و در خانه‌اش وامیگذاریمش تا در سایه عدل و داد و آرامش و رستگاری اسلام به سر ببرد، و هر کس امتناع کرد با او می‌جنگیم و از هیچ چیز هراسی به دل راه نمی‌دهیم؛ زیرا در جنگ ما هرگز شکست وجود ندارد.

وقتی یک مسلمان در راه دین خود و برای اعتلای کلمه حق و استقرار آیین بر حق الهی می‌جنگد، بیش از دو راه بیشتر در پیش ندارد: یا پیروز می‌شود که این خود توفیقی الهی است، یا در راه هدف به شهادت می‌رسد که این خود فوزی عظیم و راهی بسوی بهشت جاویدان است.

بدین گونه ما را از جنگ باکی نیست؛ چرا که در هر جنگی آنچه ممکن است پیش آید، یا ظفر است، یا مرگ یا شهادت، و این هر دو نیز برای ما راهی است که به سعادت و رستگاری منتهی می‌شود.

به هر حال در سپاه ما چیزی به نام فرار و عقب نشینی وجود ندارد و هر جنگجوی مسلمانی از لحظه ای که آماده نبرد می‌شود و پای از خانه و کاشانه‌اش بیرون می‌نهد، مرگ و شهادت را پیش خود مجسم می‌کند و جز این نمی‌اندیشد که تا آخرین قطره خونش مقاومت خواهد کرد، و برای این زندگی کوتاه مادی و دنیوی، در برابر آخرت و زندگی جاویدی که انتظارش را می‌کشد، ارزشی قائل نخواهد شد.

رستم چون چنین سخنان بشنید، بار دیگر لحظاتی در فکر فرو رفت و پس از اندیشه و تامّل درکلمات مرد مسلمان، چنین پاسخ داد: سخنان شما را شنیدیم.

آیا ممکن است چندی صبر کنید و ما بگذارید تا در فرصت کافی و با فراغ بال و آسودگی خیال پیشنهاد شما را بررسی کنیم و با آرامش خاطر و بدون تعجیل تصمیم بگیریم؟ ربعی پاسخ داد:

آری، در این شرایط، ما بر اساس روش مخصوصی که پیامبرمان همیشه با دشمنان در پیش می‌گرفت و پس از او نیز همواره سران سپاه ما بدان روش عمل کرده‌اند، با شما رفتار می‌کنیم.

از این رو، شما از هم اکنون تا سه روز دیگر فرصت دارید که درباره پیشنهاد ما تأمّل و تعمق کنید و سپس تصمیم خود را بگیرید.

برای تصمیم گیری نیز سه راه در پیش دارید که در انتخاب هر کدام از آن‌ها که مناسب حال و دلخواهتان باشد، آزاد و مختار خواهید بود:

1.پذیرفتن اسلام و در آمدن به سلک پیروان این آیین مقدس الهی، نخستین راه است، که در آن صورت ما و شما همگی با هم برابر و برادر خواهیم بود و اساساً جنگی با یکدیگر نخواهیم داشت.

2. هرگاه از شرط نخست سرباز زدید، باید شرایط ما را برای پرداخت خراج اسلامی یا «جزیه» به حکومت اسلامی بپذیرید، که این امر نیز موجب توقّف جنگ خواهد شد.

3.و در صورت عدم پذیرش این دو راه، چاره دیگری جز جنگ نمی‌ماند.

شما نیز اگر هیچ کدام ار آن دو شرط را قبول نکردید، ناچار می‌بایست برای جنگ آماده شوید تا در میان ما و شما شمشیر حکم کند.

ربعی سپس افزود: این روش پیامبر ما و پس از او روش سایر سران حکومت و سپاه ما است که اکنون من، به نمایندگی از سوی دیگر برادرانم با شما در میان می‌گذارم.

سپس ما سه روز صبر می‌کنیم و اگر در پایان روز سوم، هیچکدام از شرط‌های اول و دوم ما از سوی شما پذیرفته نشد، برای جنگ آماده می‌شویم و صبح روز چهارم به میدان جنگ می‌آییم.

رستم که می‌دید این مرد چنین محکم و با صلابت سخن می‌گوید و چنان است که گویی اختیار سپاه اسلام با اوست، سوال کرد آیا شما هم یکی از سران آن‌ها و فرماندهان سپاه هستید؟ ربعی پاسخ داد: خیر، مسلمانان فرمانده و فرمانبری در میان خود ندارند؛ چرا که همگی فرمان خدا و رسولش را می‌برند.

تمام مسلمین به مثابه یک تن واحد و اعظای یک پیکرند و نزدیکان و اقوام و برادران یکدیگر به شمار می‌روند، و در عرصه جامعه، همچون افراد یک خانواده مهربان و دلسوز و با گذشت زندگی می‌کنند.

مسئولان حکومتی یا سران سپاه نیز هیچ برتری خاصی بر دیگران ندارند جز آنکه گروه مسلمانان بر اساس فضایل و مکارم اخلاقی و امتیازات روحی، با رای و نظر خود، آن‌ها را به سرکردگی برگزیده‌اند.

در جهان اسلام، ریاست و سرکردگی چیزی جز پذیرفتن مسئولیت بیشتر و تن دادن به زحمات و جانفشانیهای افزون‌تر نیست.

در میان ما افراد رده پایین‌تر به همان اندازه ارزش و اعتبار دارند که افراد رده های بالاتر.

در میان ما فضیلت و برتری، جز به پرهیزگاری نیست و آیین ما می‌گویید: «همانا گرامی‌ترین شما نزد خدای یگانه، متقی‌ترین و پرهیزگارترین شماست».

چون سخنان ربعی به اینجا رسید، رستم با افراد خود به خلوت رفت و به آنان گفت: درباره پیشنهاد های این مرد چه می‌گویید؟ آیا سخنی نغز تر و کلامی پر مغز تر و گفتاری زیباتر و عزّت بخش تر و پیامی صریح‌تر و انسانی‌تر و پیشنهادی قاطع‌ تر و کوبنده تر از این سراغ دارید؟ افراد سپاه رستم با خشم و خروش گفتند: آیا ما را به قبول و تصدیق سخنان او فرا می‌خوانی؟ هرگز…

هرگز به سخنان این درشتخویِ هار بیابانی گوش فرا نمی‌دهیم و به آیین او دل نمی‌سپاریم.

او جز یک بادیه نشین بی سرو پا نیست، که پا را از حد خود فرا نهاده است؛ و اکنون برای سپاه نیرومند ایران تعیین تکلیف می‌کند.

پس ننگ بر ما باد اگر سخنان او را به چیزی گرفته باشیم.

آیا سر و وضع او و پیراهن پاره و خاک آلود و قیافه محقّر و توحّش آمیزش را نمی‌بینی؟…

این اوست که باید از ما بترسد و این ماییم که باید برای او و همراهانش تعیین تکلیف کنیم.

چرا به او اجازه دادی تا جسارت و گستاخی را به جایی رساند که برای سرداری چون تو دلاور، و سپاهی چون سپاه ایران نیرومند و مجهز و مسلح و جنگ آزموده تکلیف و پیشنهاد و شرط بگذارد؟ رستم بانگ بر آن‌ها زد که: وای بر شما …

با سر و وضع و پیراهن خاک آلودش چه کارتان هست؟ …

فکر بلند و کلام نغز و اخلاق نیکویش را بنگرید و به آیین انسانی و دادگرانه ای که پیشنهاد می‌کند بیندیشید…

ولی افراد سپاه رستم، چنان اسیر غرور و خودخواهی بودند که نه معنای کلام ربعی را در می‌یافتند و نه محتوای سخن رستم را.

مذاکرات آن روز به «نتیجه نرسید. روز دیگر، رستم دوباره پیغام دادکه همان مرد – » ربعی – برای انجام پاره ای مذاکرات دیگر به اردوی سپاه ساسانی برود.

امّا سعد، بر خلاف پیغام و تقاضای رستم، این بار از اعزام ربعی خودداری کرد و به جای او «حذیفة بن محض» را فرستاد.

رستم از حذیفه پرسید: چرا تو را فرستاده‌اند؟ حال آنکه من خواستار گفتگو با ربعی بودم.

حذیفة بن محض پاسخ داد: امیر سپاه ما دوست می‌دارد که در تقسیم مأموریت‌ها نیز به عدالت و مساوات رفتار کند و در میان افرادش تبعیضی قائل نشود.

رستم از او نیز پرسید: چه عامل و انگیزه ای شما را به جنگ با ما کشانیده و سپاهتان را را به این سوی آورده است؟ حذیفه نیز همان سخنانی را که قبلاَ زهره و ربعی مطرح کرده بودند بر زبان آورد و علت و انگیزه‌ی جنگ را تنها استقرار دین خدا و نابودی ظلم و جور از روی زمین و بر قراری عدالت و مساوات در میان بندگان خدا معرفی کرد.

رستم در پایان مذاکرات از حذیفه نیز خواست که به و افراد سپاهش فرصتی برای اندیشیدن و تصمیم گیری داده شود؛ ولی حذیفه گفت: برادری که دیروز از سوی ما نزد شما آمده بود، طبق روش پیامبرمان سه روز مهلت تعیین کرده است تا شما طی این مدت یکی از سه پیشنهاد او را که پیشنهادهای تمام افراد ماست، انتخاب و قبول کنید.

من نیز بر همان اساس از طرف سایر برادرانم نمایندگی دارم که پیشنهاد و گفتار برادرم را تکرار و تأیید کنم.

بنابراین فرصتی که شما می‌خواهید، از دیروز آغاز شده و امروز دومین روز آن است و تا پایان فردا نیز ادامه دارد.

اما از آغاز پس فردا که اتمام سه روز و شروع چهارمین روز مهلت شما است، دیگر ما و شما حرفی نخواهیم داشت جز آنکه یکی از سه پیشنهاد ما عملی شود.

افراد سپاه رستم، باز هم از پذیرش پیشنهاد مسلمانان سر باز زدند، و حذیفه نیز به اردوی مسلمانان بازگشت.

روز بعد، بار دیگر ایرانیان از سپاه اسلام نماینده ای دیگر خواستند.

این بار «مغیرة بن شعبه» به سوی آنان آمد.

چون به اردوی ایران رسید، بر گروهی از سران سپاه ساسانی که تاجهای جواهرنشان و پرتلألؤ بر سر و لباسهای فاخر و زربافت برتن داشتند، وارد شد و بی محابا گفت: مدت‌ها بود از اعمال زشت و ناهنجار و رفتار و کردار ناشایست شما گزارش‌های گوناگون و پی در پی به ما می‌رسید و معلوم می‌داشت که قومی پست‌تر و فرومایه تر از شما نمی‌توان سراغ گرفت.

فریب این ظاهر آراسته و لباس‌های زربافت و زیور آلات قیمتی را نخورید. شما مقام وشأن انسان را که نزد خداوند جایگاهی والا دارد، به پستی کشانده‌اید و بنده ای دیگر از مخلوقات خدا را که در هیچ چیز از شما بالاتر نیست و در همه چیز با خودتان یکسان است، به مقام پرستش رسانده‌اید.

حال آنکه پرستش، مخصوص ذات پاک باریتعالی است و پرستش مخلوقات او شرکی مشئوم و نفرت انگیز است.

ما قوم عرب هرگز یکدیگر را پرستش نمی‌کنیم و اطاعت بی چون و چرا از یک انسان دیگر و بندگی کردن در برابر مخلوقی چون خود را محکوم و مطرود میدانیم.

انسان در نظر ما شأن و مقامی بالاتر از آن دارد که در برابر مثل و مانند خود تعظیم و تکریم نشان دهد و در برابر او بندگی و اطاعت و عبودیت کند.

عده ای از حضار که دانا تر و منصف‌تر بودند، سخنان او را تصدیق و تأیید کردند.

آنگاه رستم به شرح تاریخ و گذشته قوم خود گشود و از افتخارات اجداد و گذشتگان خود سخن گفت و سپس روی به مغیره کرد و ادامه داد: سنت دیرینه و روش همیشگی ما اعتلا و اقتدار و غلبه بر دشمنان و حاکمیت در شهرها و تفوّق بر اقوام و سرزمین‌های دیگر بوده است؛ و در این زمینه هیچکدام از ملل دیگر به پای ما نمی‌رسند، چنانکه در طول تاریخ و حاکمیت و تفوّق بی چون و چرای خود، جز پاره های کوتاهی از زمان و دوره های زودگذری از روزگار، همیشه پیروز و سربلند و قرین افتخار بوده‌ایم…

ما در تاریخ افتخارات خود خطرات فراوانی دیده و به آسانی از سر گذرانده ایم و اکنون خطری که از جانب شما پیدا شده است، در کنار مجموع خطرات کوبنده ای که تاکنون با آن‌ها رو به رو گشته‌ایم کمترین اهمیتی ندارد.

همانگونه که تا کنون از عهده دفع تمامی خطرات بزرگ و کوچک به آسانی برآمده‌ایم، از عهده‌ی دفع شما نیز بر خواهیم آمد.

شما زندگی ناهنجار و پر مشقتی داشته‌اید و هنوز هم گرفتار گرسنگی و درماندگی و بینوایی هستید.

همین بس که شما در آتش فقر و فلاکت می‌سوزید و هم اکنون نیز درد گرسنگی و فشار کمبود وسایل رفاه و آسایش و مضیقه خورد و خوراک و اثاث و پوشاک شما را بدینجا کشانیده است، چون چشم به ثروت فراوان و نعمت و رفاه مردم ایران دوخته‌اید و فشار قحطی و گرسنگی، شما را دیوانه کرده و عقل و تدبیرتان را زایل نموده است، تا جایی که نرمش و مسالمت ما را دلیل ترس ما گرفته‌اید و چشم عقلتان چنان کور شده که عظمت سپاه ما را نمی‌بینید و درک نمی‌کنید که قشون گرسنه و فلاکت زده و ناتوان و ذلیل شما در برابر هجوم رعدآسای لشکریان ما حتی ساعتی نیز تاب نخواهند آورد…

ای قوم وحشی و گرسنه و بیابانگرد، تا دیر نشده فکر باطل جنگ با سپاه نیرومند ایران را از سر به در کنید و اندکی به خود آیید و پایان کار و نتیجۀ رفتارتان را در نظر آورید و آنگاه، با رای و تدبیر، به جان خود رحم کنید و بدون هیچگونه قتل و خونریزی راه خود را گیرید و در پی کار خود روید.

ما نیز از سر ترحم، هر چه از غلات و خرما بخواهید در اختیارتان می‌گذاریم تا از گرسنگی هلاک نشوید و به سرزمین خود بازگردید…

مغیره، پس از شنیدن سخنان رستم که از سر خشم و با بر افروختگی و هیجان بر زبان آورده بود، چنین آغاز سخن کرد: بعد از سپاس و ستایش خداوند متعال، باید بگویم آنچه از افتخارات و اقتدا ر و شوکت و جلال خود گفتید، نیازی به گفتن نداشت؛ زیرا ما شما را به خوبی می‌شناسیم و از تاریخ و گذشته شما آگاهیم و می‌دانیم پیش از ظهور اسلام رهایی بخش که قدرت را در فطرت انسان می‌بیند و آنرا در فضیلت او جستجو می‌کند، شما با تکیه بر ثروت و قدرت ظاهری خود، با جور و ستم و زور بیدادگری، مردم را زیر سیطره گرفته و نام این ظلم و بیداد و سلطه جویی و کشتار بیگناهان و تفاوت گذاشتن بین بندگان خدا و عبودیت و بندگی در برابر قدرتمندان را جلال و جبروت و اقتدار و شوکت و افتخارات گذاشته بودید…

امّا درباره آنچه راجع به ما گفتید، باید بگویم: درست است که پیش از این، یعنی قبل از ظهور دین مقدس و عزت آفرین و رهایی بخش اسلام، ما قومی فرومایه و پراکنده و اسیر ذلت و خواری بودیم، اما ناگهان به خواست و اراده‌ی خداوند قادر متعال، همه چیز در هم ریخت و قوم عرب به فطرت انسانی و الهی خود بازگشت…

زیرا خداوند مهربان، از میان ما رسولی را برگزید و به هدایت ما و رهبری و راهنمایی جهان بشریت برانگیخت تا دنیا را از حصار ظلم و بیدادی که در زبان شما نام قدرت و افتخار به خود گرفته است و نسل‌های انسانی را به ذلّت و استضعاف می‌کشاند، رهایی بخشد…

قوم ما که پیش از ظهور اسلام قومی درمانده و زبون و فاقد ارزش‌های خدایی و اصالت‌های انسانی بود، پس از ظهور پیامبر خدا به فضایل نیکو آراسته شد، و دیگر جز خدا را ندید و جز خدا را نجست و جز خدا را نخواست…

مأموریتی که دین مقدس ما، برعهده یکایکمان نهاده است، تنها رهایی و نجات فلاح قوم و طایفه خودمان نیست، بلکه بر اساس موازین اسلام، وظیفه و مأموریت داریم که نسل‌های انسانی را به نجات و فلاح اسلامی و خدایی فرا خوانیم و هر کس را که مانعی در این راه ایجاد کند، به خاطر اعتلای کلمه حق و استقرار آیین پاک اسلام، به جنگ فرا خواهیم خواند.

زیرا ما اگر دشمن را بکشیم پیروزی و غلبه به دست می‌آوریم، و اگر هم به دست دشمن کشته شویم و در عِداد شهیدان اسلام و فداییان راه خدا و قرآن قرار خواهیم گرفت و درهای بهشت جاوید خدا به رویمان گشوه خواهد شد…

مغیره سپس افزود: با چنین برداشت و هدفی است که اکنون به کشور شما آمده‌ایم تا ظلم و جوری که حکّام ایران بر مردم درمانده و مستضعفین سرزمین روا می‌دارند، و بیداد و زور گویی بیشرمانه ای را که بر مردم و سایر کشورها تحمیل می‌کنند، از ریشه براندازیم و عدالت الهی و مساوات اسلامی را در آن مستقر کنیم؛ زیرا ما از این جنگ نه قصد به دست آوردن مال و غنیمت و ثروت و مکنت داریم، و نه می‌خواهیم با شکست دادن شما دست به کشور گشایی بزنیم و قلمرو جغرافیایی و سیاسی خود را پهناورتر سازیم، بلکه می‌خواهیم قلمروی دین خدا گسترده تر شود و احکام الهی و قوانین اسلامی در منطقه ای وسیعتر به وسعت تمام روی زمین اجرا گردد.

خداوند متعال اراده کرده است که کفر و شرک و ظلم و ستم از روی زمین برچیده شود.

مشیت الهی بر آن است که طاغوتان و جبّاران نابود شوند و محرومان تاریخ نماینده و جانشین خدا بر زمین گردند؛ و ما اکنون مأموریت داریم که در این راه قدم برداریم؛ زیرا اگر پیروز شویم به آن هدف مقدس و الهی رسیده‌ایم، و اگر شکست بخوریم و کشته شویم، خون‌های ما راه را برای نسل‌های بعدی آماده و هموار می‌سازد تا بیایند و مسیر ما را ادامه دهند و با قدرت و توان و تلاش بیشتر و با ایثار و فداکاری گسترده تر، سرانجام بر مشرکان و کفّار و ظالمان پیروز شوند و حکم خدا را بر آن‌ها جاری سازند.

پس در این جنگ یا ما خود پیروز می‌شویم و شما را نابود می‌کنیم، یا زمینه را برای پیروزی نسل‌های آیندۀ مسلمین و نابودی اعقاب و وارثان ستمگران آماده می‌سازیم و در هر دو حال، آنچه نصیب ما می‌شود هرگز شکست و مرگ نیست، بلکه سعادت عظیم برای ما و فتح و ظفری حتمی و قطعی برای جهان اسلام است…

رستم با حیرت و نا باوری گفت: آخر چه چیزی باعث شده است که با چنین اطمینان و استحکامی سخن بگویید؟ آیا فکر نمی‌کنید که هم خودتان در این جنگ شکست خواهید خورد و هم فرزندان و نسل‌های آینده شما از اعقاب و اخلاف آینده ما شکست خواهند خورد؟ آیا شما هرگز اردوی لشکر ایران با دقت و واقع بینی نظارت کرده‌اید؟ و آیا دیده‌اید سراسر دامن دشت و صحرا، مالامال از سپاه عظیم و خیل جوشان مرد و مرکب و جنگجویان مسلح و اسبان تیزتک است؟ مغیره پاسخ داد: اطمینان و استحکام ما به خاطر پشتگرمی به وعده خداوند است که به ما وعده فتح و ظفر الهی داده است و ما ایمان داریم که، وعده خداوند تخلف ناپذیر نیست؛ بلکه ممکن است فقط اندکی دیرتر از آنچه ما و شما تصور می‌کنیم به دست آید، و این هم علّتی جز خواست و اراده‌ی خداوندی ندارد، که خود صلاح و مصلحت هر چیزی را بهتر می‌داند…

ایمان مستحکمی که ما به صحّت وعده خداوند و درستی راه خود داریم، در طول مدت کوتاهی که از تاریخ ظهور اسلام می‌گذرد به اثبات رسیده است؛ چرا از نخستین روزی که جنگ‌های ما در راه خدا و قرآن شروع شده است، همیشه با دشمنانی روبرو شده و پیکار کرده‌ایم که هم تعداد نفراتشان بسیار بیشتر از ما بوده و هم اسلحه و تجهیزات بیشتری نسبت به ما داشته و هم از ثروت و امکانات و مادی فراوانی برخوردار بوده است…

و از همین رو، همیشه مانند شما دچار غرور شده و پنداشته‌اند که به خاطر فزونی امکانات و تجهیزاتشان بر ما پیروز خواهند شد.

حال آنکه ما مسلمین با توکّل به خدا و با ایمان به مسیر الهی خود، با همان نفرات اندک و غالبا بدون اسلحه و دست خالی به جنگ آن‌ها رفته و پیروز شده‌ایم؛ زیرا سلاح دشمن، آهن و پولاد و سلاح ما آیمان بوده است.

از سوی دیگر آن‌ها برای دنیا و هواهای نفس و امیال دنیوی می‌جنگیده اند؛ ولی ما به فرمان خدا و در راه دین و ایمان خود و به خاطر عشق به حق و حقیقت نبرد می‌کرده ایم.

این است آنچه که راز پیروزی بر دشمنان نیرومند بوده است و در جنگ با شما نیز ضامن پیروزی ما خواهد بود…

وقتی سخن به اینجا رسید، دشمن خشمگینانه گفت: آرزوی چنین برخوردی با سپاه نیرومند ایران و پیروزی بر آن آرزویی است که شما وحشیان بادیه نشین آن را به گور خواهید برد…

بدینگونه مذاکرات آن روز هم به نتیجه نرسید؛ و مغیره نیز از اردوی ایران رفت، و مسلمین منتظر پایان مهلت ماندند…

و سرانجام بین سپاه نیرومند و مسلح و مجهّز سپاه ساسانی و سلحشوران مسلمان جنگی دامنه دار آغاز شد…

جنگی که با توجه به ظواهر امر، از هر جهت می‌توان آن را جنگی نابرابر نامید؛ زیرا مسلمین نه در سپاه خود نفرات کافی داشتند، نه امکانات مادی و اسلحه و جهازات جنگی در اختیارشان بود، و نه حتی پوشاک و خورک و آذوقه مناسب همراه خود آورده بودند، بطوریکه بسیار بودند کسانی که حتی کفش مناسب نیز بر پای نداشتند و یا روزهایی بود که حتی یک وعده غذایی کافی و نیروبخش نیز به آنها نمی‌رسید…

اما، درعوض قلبی سرشار از ایمان، درونی پرنور، روحی شعله ور از عشق به خدا، و اندیشه ای پاک و خداجو داشتند که برتر و والاتر از هر سلاحی بود و به همین جهت، تمامی کمبودها و نقایصی را که ظاهراً نسبت به سپاه ایران داشتند، همان سلاح اصیل و ارزنده یعنی ایمان پرشور و حماسه آفرینشان جبران می‌کرد.

بدینگونه، چشم تاریخ با بهت و خیرگی دید که سپاهی ظاهرا ضعیف و فاقد امکانات جنگی، به نبرد با لشکری به ظاهر عظیم و نیرومند و صاحب همه گونه وسایل و تجهیزات برخاست و سرانجام نیز بر آن سپاه بزرگ غلبه یافت.

چرا؟ براستی کدام نیروی نهانی بود که لشکری کوچک با تمامی نقص‌ها و کمبودهایش بر قشونی بزرگ با تمامی وسایل و امکاناتش پیروز شود؟ چه علتی داشت که نتیجه آن جنگ، بر خلاف تمام آن چیزی که تمام جهان غیر اسلامی آن روز محاسبه می‌کرد از آب درآید و تمام حساب‌ها بهم بخورد؟ تمام تحلیل گران واقع بین و منصف تاریخ، اعم از دوست و دشمن، اعتراف کرده‌اند که تنها عامل پیروزی مسلمین در آن جنگ بزرگ و سرنوشت ساز، چیزی غیر از شکوه ایمان در میان افراد سپاه اسلام نبوده است.

همه مورخان گفته‌اند که: سپاه ایران ساسانی در آن جنگ همه چیز داشت: پول و ثروت و رفاه داشت، آسایش و راحتی زندگی داشت، حقوق و پاداش و جایزه داشت، اسبان تیزتک تربیت شده، زره و جوشن محکم، شمشیر و نیزه و گرز و تیرکمان و تمام تجهیزات جنگی مدرن آن روز را به طور کامل داشت؛ ولی در عوض یک چیز نداشت و آن هم ایمان بود.

آن‌ها بدون کمترین ایمان و اعتقادی به جنگ آمده بودند و فقط برای حقوقی که عنوان سپاهی دریافت می‌کردند، با ترس از پادشاه و دستگاه سلطنت، و یا اجبار به فرمانبری از فرماندهان لشکر بود که گام به میدان نهاده بودند؛ از این رو افراد رده های بالای سپاه نه تنها شور و کشش و علاقه ای به جنگ نداشتند، بلکه در دل آرزو می‌کردند که این جنگ هر چه زودتر تمام شود و آنها به شهر و دیار خود برگردند و در خانه های راحت خود و در کنار خانواده‌هایشان به عیش و نوش همیشگی ادامه دهند.

افرادی هم که در رده های بسیار پایین قرار داشتند و از ترس و ناچاری به جنگ آمده یا صحیح‌تر آنکه آورده شده بودند، هیچ گونه علاقه ای به جنگ و سرنوشت و نتیجۀ آن نداشتند، زیرا اینان، در زمان صلح نیز زندگی دشوارو رنج آوری را می گذرانیدند و چیزی جز ظلم و زور و استثمار نصیبشان نبود، و در جنگ‌ها نیز به عنوان سیاهی لشکر و پیشمرگهایی که می‌بایست جان خود را فدای شاه و دوام و بقای دستگاه ظالم سلطنتی کنند، به میدان آورده می‌شدند؛ و طبیعی است که هم این افراد رده پایین و هم آن افراد رده بالا، هیچ کدام با شور و علاقه و هیجان به جنگ نیامده و هدفی را دنبال نمی‌کردند؛ زیرا آنچه در میدان نبرد می‌گذشت، هیچگونه ربطی به آن‌ها نداشت.

امّآ سپاه اسلام از وسایل و تجهیزات ظاهری جنگ، یا هیچ چیز نداشت یا اگر هم داشت آنقدر اندک و ناقص بود که تقریبا می‌توان گفت که چیزی نبود؛ ولی در عوض تمام آن تجهیزات ظاهری، بزرگ‌ترین و مؤثرترین سلاح باطنی و معنوی را داشتند و آن هم «ایمان» بود.

جنگ مسلمین، جنگ پادشاه و فرماندهان نبود، جنگی که به آن‌ها مربوط نباشد یا نتیجه آن برایشان بی تفاوت باشد، نبود؛ بلکه جنگی بود که کوچک‌ترین مسائل آن نیز با تمام زندگی و سرنوشت و آخرت آن‌ها ارتباط داشت و با تمام وجود خود در آن هدفی بزرگ و الهی را دنبال می‌کردند.

مسلمین در میدان جنگ به هیچ چیز جز خدا و آیین مقدس خدایی فکر نمی‌کردند.

آن‌ها هرگز در اندیشه بازگشت به شهر و دیار، و زندگی راحت در خانه و کاشانه خود نبودند، بلکه روزی که از خانه به قصد جنگ بیرون در آمده بودند، تمام علائق دنیوی را رها کرده و فقط در اندیشه آن بودند که در راه اجرا و پیاده نمودن احکام خدا و اعلای کلمه حق و استقرار آیین الهی و شعائر مذهبی، با جان و دل مبارزه کنند و بنا بر مشیّت و حکمت بالغۀ الهی، یا شاهد پیروزی را در آغوش کشند یا به فیض شهادت دست یافته و به لقای معبود ازلی و ابدیشان بپیوندند.

آری، افراد سپاه ایران ساسانی برای رفع تکلیف و انجام وظیفه ای که در ازای حقوق و مقرّری بر عهده داشتند به جنگ آمده بودند، ولی سپاه اسلام به خاطر جهاد در راه خدا و ایثار جان عزیز و خون پاکش قدم به میدان نهاده بود.

جنگ سپاه کوچک و فاقد سلاح و ابزار مسلمین با سپاه بزرگ و مسلح و مجهّز ایران ساسانی، نمونه درخشانی از جنگ‌های اسلامی بود که یک بار دیگر، اصل بزرگ و مهمّی را در تاریخ به تایید و تثبیت رسانید، و آن اینکه: در جنگ‌های عقیدتی ابزار و جهازات جنگی اصالتی ندارند، بلکه به طور کامل و مطلق، اصالت با ایمان است و عامل پیروزی‌های درخشان مسلمین در جنگ‌های صدر اسلام نیز، فقط ایمان مستحکم آنان بوده است و بس.

به تعبیر دیگر، جنگ‌های صدر اسلام، جنگ نفر با نفر و سپاه با سپاه نبود، جنگ وسیله با وسیله و سلاح با سلاح نبود؛ بلکه جنگ ایمان با کفر و شرک مسلح و یا به عبارتی جنگ ایمان با اسلحه و ابزار بود.

یعنی دشمنان به خاطر مسائل دنیوی و مادّی، بدون هیچ گونه هدف والای معنوی برای کشتار وحشیانۀ انسان‌های دیگر به میدان می‌آمدند؛ حال آنکه مسلمین به خاطر خدا و آیین خوب الهی و با هدف‌های پاک معنوی می‌آمدند تا در راه اسلام و خدا جهاد کنند، و مسیری هم که طی می‌کردند مسیر کشتار انسان‌ها نبود، بلکه مسیر پاک الهی برای نجات انسان از کفر و شرک و ظلم و فساد و از بین بردن موانع این اهداف نیکو بود.

پس طبیعی است که می‌بایست جهاد هدفدار در مقابل جنگ و کشتار بی هدف، پیروز شود و اصالت ایمان در برابر بی اصالتی اسلحه و ابزار به اثبات برسد.

(اقتباس از کتاب جهاد، آیت الله حسین نوری، صفحه 213 تا 230)

 
پي‌نوشت‌ها:
 (1) – دانشنامه آزاد ویکی پدیا.
(2) – فروپاشی دولت ساسانی و گروش ایرانیان به اسلام، علوی مجتبی، نشریه هفت آسمان، بهار 80.
(3) – با اینکه جنایات و وحشیگری و خونریزی مغولان بر کسی پوشیده نیست بلکه پس از مدّتی ایرانیان، این قوم را با اسلام آشنا کردند.
(4) – خدمات متقابل اسلام و ایران، ج 1، ص 80، تاریخ ادبیات ایران، ج 1، ص 299. (5) – تاریخ ایران، جلد 1، صفحه 239 و 240. (6) – تاریخ ادبیات مستر براون، جلد اول، صفحه 303.
(7) – العبر، ابن خلدون، جلد 2، صفحه 1148. (8) – صحیح بخاری، صحیح مسلم، سنن ترمذی، سنن ابن ماجه، سنن نسائی، سنن ابی داوود.
(9) – اصول کافی، من لا یحضره الفقیه، استبصار، تهذیب. (10) – خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری، صفحه 413.
(11) – مراجعه کنید به: صحاح ستّه، سیّد محمد شفیعی مازندرانی، پیام حوزه، تابستان 1377، شماره 18. و خدمات متقابل ایران و اسلام، صفحه 419-417.
(12) – احسن التقاسیم، جلد 2، صفحه 640.
(13) – الملل و النحل، جلد 1، صفحه 156 و الکامل، جلد 5، صفحه 44 به نقل از آشنایی با زیدیه، سید علی موسوی نژاد، فصلنامه هفت آسمان، شماره 11.
(14) – تاریخ گزیده، صفحه 777. (15) – تاریخ ایران، جلد 1، صفحه 244. (16) – تاریخ تشیّع در ایران، پژوهشکده تحقیقات اسلامی، زمزم هدایت، صفحه 63.
(17) – مراجعه کنید به: درآمدى بر صلح نامه هاى مسلمانان با ایرانیان در آغاز فتح ایران، نعمت الله صفرى فروشانى. (18) – خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری، صفحه 99، چاپ شانزددهم: بهار 1370، ناشر: صدرا.
(19) – همان. (20) – همان. (21) – همان. (22) – چندین هزار نفر از ایرانیان در جنگ علیه ساسانیان همراه اعراب بودند.
(از پیدایش اسلام تا فتح ایران اسلامی، رسول جعفریان، صفحه 145، انتشارات کانون اندیشه جوان، چاپ هفتم: 1387.)
(23) – تاریخ تشیع در ایران، رسول جعفریان، جلد ۱، صفحه ۱۱۱. (24) – از پیدایش اسلام تا فتح ایران اسلامی، رسول جعفریان، صفحه 145، انتشارات کانون اندیشه جوان، چاپ هفتم: 1387.
(25) – همان.
(26) – همان.
(27) – یزد گرد از سوء نیّت ماهوی مرزبان مرو نسبت به خود مطّلع شده و فرار نمود و در نزدیکی مرو به آسیابانی پناه برد.
(28) – تاریخ ایران، حسن پیرنیا، صفحه 164، انتشارات مجید، چاپ دوّم، تهران 1387 و شاهنشاهی ساسانی، تورج دریایی، صفحه 56 و 57.
(29) – تاریخ ایران، حسن پیرنیا، صفحه 192، انتشارات مجید، چاپ دوّم، تهران 1387.
(30) – چون پیش از این، سپاه اسلام با لشگر ایران در مرزها درگیر شده و گاهی شکست خورده بودند و احتمال بود برای جبران این شکست‌ها حمله کنند.
(31) – علی (ع) و ایرانیان، دکتر محسن حیدرنیا، مجلّه صحیفه مبین، شماره 25.
(32) – فتوح البلدان، بلاذری، صفحه 253. (33) – اَلْبَدْءُ وَ التّاریخ، ابو نصر بن مطهر بن طاهر مقدسی، جلد ۵، صفحه ۱۶۹. (34) – اسلام ایرانیان و عمر بن خطاب، عطایی اصفهانی، صفحه 122، به نقل از: فتوح البلدان، بلاذری، صفحه 253. (35) – برای آگاهی بیشتر در این باره رجوع کنید به: عصر زرّین فرهنگ ایران، ریچارد فرای، صفحه 78.
(36) – فضل بن شاذان، الایضاح، مؤسسه اعلمی للمطبوعات بیروت، 1982 م، صفحات 153- 155 و تاریخ الطبری، محمد بن جریر طبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: دارالتراث، 1967 م، ص 588. (37) –
(41) – پیام امام، آیت الله مکارم شیرازی، جلد 2، صفحه 240. و تاریخ ابن خلدون ترجمه عبدالمحمد آیتی، ج 1، ص 564. و تاریخ المدینه عمر بن شبّه نمیری، ج 4، ص 1205.
(42) – تاریخ الطبری، جلد 4، صفحه 367.
(43) – ترجمه تاریخ طبری، جلد 6، صفحه 2251 و 2252.
(44) – مبرد، الکامل فى اللغة والادب، الطبعه الاولى، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1407 ه. ق، ج 1، ص 311 – ابن اثیر، همان کتاب، ج 4، ص 375 -مسعودى، همان کتاب، ج 3، ص 127 و ر. ک به: ابن واضح، همان کتاب، ج 3، ص 19 – دکتر شهیدى، همان کتاب، ص 184 – اعثم کوفى، الفتوح، الطبعه الاولى، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1406 ه. ق، ج 7، ص 6.
(45) – الامامة والسیاسة، الطبعه الثالثه، قاهره، مطبعة مصطفى البابى الحلبى، 1382 ه. ق، ج 2، ص 32.
(46) – مروج الذهب، و معادن الجواهر، بیروت، دارالاندلس، ج 3، ص 166 و 167.
(47) – سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، صفحه 244 به بعد.
(48) – خدمات متقابل اسلام و ایران، صفحه 270.
(49) – تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی، صفحه 31 و 32.
(50) – الغدیر، جلد 7، صفحه 89.
(51) – خدمات متقابل اسلام و ایران، صفحه 202.
(52) – الاستغاثه، صفحه 82. بحارالانوار، جلد 31، صفحه 35.
(53) – در روایت می‌خوانیم: عمر، در حالی که جلو درب خانه خود با گروهی ایستاده بود، از سلمان خواست، اگر حاجتی دارد برای او برآورده سازد. سلمان، از این موقعیت استفاده نمود و گفت: ای ابوحفص! من مایلم با دختر تو، خواهر «حفصه» یعنی، خواهر همسر رسول خدا (ص) ازدواج کنم، اما عمر که از این خواستگاری سخت ناراحت شده بود، به اطرافیان خود خطاب کرد و گفت: می‌بینید این عجمی که درست نمی‌تواند سخن بگوید، چه ادعایی دارد؟ راستی، چگونه محمد (ص) این مرد را این قدر میدان داده و عظمت بخشیده، که وی از حدّ خود تجاوز می‌کند، و خود را در حدّی قرار می‌دهد، که می‌خواهد باافراد بلند نسب هم طراز گردد!؟
آن گاه، عمر حرکت کرد، و در حالی که خشمناک بود، به حضور رسول خدا (ص) رسید و به عرض رسانید: ای رسول خدا (ص)! موقعیت افراد بی ارزش را، این قدربالا نبر، که بتوانند با اشراف اصحاب تو، همسنگ شوند و افتخار و منزلت بدست آورند!
رسول خدا (ص) فرمود: چه مشکلی برای تو پیش آمده؟ عمر، داستان خواستگاری سلمان را بیان کرد، اما رسول خدا (ص) فرمود: وای به حال تو! اگر سلمان به این ازدواج مایل بود، تو چرا به وصلت با او را رضایت ندادی، تا بدین وسیله به او نزدیک شوی؟ در حالی که بهشت مشتاق ملاقات سلمان است.
آن گاه رسول خدا (ص) آیات قرآنی را که در مورد فضیلت سلمان و یاران وی وارد شده بود (سوره انعام، آیه 89) بیان فرمود، و عمر در برابر آن حضرت ساکت ماند، اما «حذیفة بن یمان» منظور آیه قرآن و رسول خدا (ص) را سؤال کرد، آن حضرت فرمود: منظورآیه: «و ان تتولوا یستبدل قوما غیرکم…»(سوره محمد) ص، آیه 38 سلمان و قوم او هستند. بعد رسول خدا (ص) ادامه داد: معاشر قریش! «تضربون العجم علی الاسلام هذا، و الله لیضربنکم علیه غدا». (نفس الرحمن، صفحه 199 و 562. مجمع البیان، جلد 9، صفحه 108).
(54) – سیر اعلام النبلاء، ذهبی، جلد 1، صفحه 547.
(55) – ترجمه فارسی نامه معاویه از متن عربی آن و به نقل از ناسخ التواریخ، مورخ الدوله سپهر، جلد 6، صفحات 86 تا 96 و کتاب حسن بن علی جواد فاضل در مجموعه دو جلدی تاریخ چهارده معصوم او به چاپ رسیده است.
(56) – الاستغاثه، صفحه 64. بحارالانوار، جلد 31، صفحه 144. الایضاح، صفحه 250. شرح تجرید شعرانی، صفحه 535.
(57) – مستدرک الوسائل، جلد 2، صفحه 340.
(58) – مستدرک الوسائل، جلد 13، صفحه 160، حدیث 15018.
(59) – نفس الرحمن فی فضائل سلمان، حاج میرزا حسین نوری طبرسی، تحقیق: ایاد کمالی الاصل، انتشارات پاد اندیشه – قم. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد 19، صفحه 124. سفینه البحار، جلد 2، صفحه 693 و کنزالعمّال، حسام الدین هندى، ح 11772.
(60) – نفس الرحمن فى فضائل سلمان، صفحه 199 و 562. مجمع البیان، جلد 9، صفحه 108.
(61) – شهید مطهری معتقد است ایرانیان به تدریج در طی قرون پس از فتح ایران مسلمان شدند. خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری، صفحه 106.
(62) – مجمع البیان، ابوعلی فضل بن حسن طبرسی، جلد ۲، صفحه ۴۲۷. اعیان الشیعه، سید محسن امین، جلد ۷، صفحه ۲۸۶.
(63) – مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، بیروت – لبنان، مؤسسة الوفاء، 1404 هـ ق، جلد 22، صفحه 347.
(64) – صحیح البخاری و صحیح مسلم و صحیح الترمذی (مطابق نقل جامع الاُصول، جلد 10، صفحه 149).
(65) – کنز العمال، جلد ۱۲، صفحه ۹۰، حدیث ۳۴۱۲۶.
(66) – سوره جمعه، آیه 3.
(67) – تفاسیر مجمع البیان، المیزان، الدُرّ المنثور، الکشّاف، قرطبی، مراغی و فی ظلال القرآن، ذیل ایه مذکور.
(68) – الغارات، جلد 1، صفحه 70 و تاریخ یعقوبی، جلد 2، صفحه 183.
(69) – بحارالأنوار، جلد 41، صفحه 137.
(70) – که قبل از این به آن اشاره شد.
(71) – خدمات متقابل اسلام و ایران، مرتضی مطهری، صفحه 82.
(72) – مکاتیب الرسول، جلد 1، صفحه 92 و 93.
(73) – گلزار اکبری، صفحه 85 . الاوائل، صفحه 161.
(74) – پیامبر (ص) در تعبیر بالاتری فرمود: من پیشگام همه فرزندان آدم هستم، و سلمان پیشگام مردم ایران است. زندگی پرافتخار سلمان فارسی، محمد محمدی، اشتهاردی، صفحه ۵۲. احتجاج طبرسی، جلد ۱، صفحه ۱۵۰.
(75) – خاکرند، شکرالله، علل شکل گیری خوارج، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامی،1372، صفحه 88.
(76) – تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی، محمدی ملایری، دکتر محمد، تهران، انتشارات توس، چاپ اول، 1379 ش، جلد 3، صفحه 211 و 212، به نقل از تاریخ طبری.
(77) – طبقات المحدثین جلد 1، صفحه 371.
(78) – الغارات، جلد 2، صفحه 499 و بحار الانوار، جلد 34، صفحه 320 و مستدرک سفینه البحار، جلد 10، صفحه 465.
(79) – درباره سواران زط، سیابجه، و موالی رجوع کنید به: تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی، دکتر ملایری، جلد 3، صفحه 211 به بعد و جلد 2 صفحه 422 و نیز، لسان العرب، ابن منظور، ذیل واژه‌ی حمراء و الموالی و نظام الولاء، دکتر مقداد.
(80) – علی (ع) و ایرانیان، دکتر محسن حیدرنیا، مجله صحیفه مبین، شماره 25.
(81) – تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی، محمدی ملایری، دکتر محمد، جلد 3، دل ایرانشهر، بخش دوم، تهران، انتشارات توس، چاپ اول، 1379 ش، صفحه 242.
(82) – فتاوى صحابى کبیر سلمان، ص 310.
(83) – سفینة البحار، جلد 2، ماده ولی، صفحه 692 و 693.
(84) – وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، جلد 11، صفحه 297.
(85) – همان، ص 298.
(86) – معجم الرجال، آیت الله خویی، جلد ۴، صفحه ۹.
(87) – التحقیق فی کلمات القرآن.
(88) – مراجعه شود به التحقیق فی کلمات القرآن، واژه عرب.
(89) – مراجعه شود به التحقیق فی کلمات القرآن، واژه عجم؛ و لسان العرب، واژه عجم.
(90) – مراجعه کنید به: کتاب تاریخ نیشابور، حاکم ابوعبداللّه‏ محمدبن عبداللّه‏ بن محمد نیشابوری، تلخیص احمدبن محمدبن الحسن بن احمد.
(91) – طبقات المحدثین، جلد 1، صفحه 367.
(92) – طبقات المحدثین جلد 1، صفحات 333، 355،357.
(93) – که اهل مدینه بود و می‌گفت که اصل من از اصفهان است. چنانکه ابن ابی ‌الزناد فقیه می‌گفت اصل من از همدان است. طبقات‌ المحدثین، جلد 1، صفحه 382.
(94) – طبقات المحدثین جلد 1، صفحه 359.
(95) – تاریخ اصفهان، جلد 1، صفحه 117 و معجم البلدان، جلد 2، صفحه 270.
(96) – حماد بن ابی سلیمان کوفی (م 120) از سبایای منطقه برخوار اصفهان بوده است‌ که بعدها به عالمی بزرگ تبدیل شده است. طبقات المحدثین جلد 1، صفحه 333.
(97) – تاریخ جرجان، صفحه 19.
(98) – همان.
(99) – نقش ایرانیان در حرمین شریفین، محمدجواد طبسی نژاد.
(100) – تاریخ طبری جلد ۴صفحه ۱۴.

منبع:http://persian.makarem.ir/articles/?qid=15954