از بابي گري تا بهايي گري

کلب صهیون

از سوی‌ دیگر بر مردم‌ ساده‌ دل‌ كه‌ در پیرامون‌ قلعه‌ زندگی‌ می‌كردند، به‌ جرم‌ هجوم‌ آورده‌ به‌ قتل‌ و غارت‌ ایشان‌ می‌پرداختند، به‌ گونه‌ای‌ كه‌ یكی‌ از بابیان‌ می‌نویسد: ؛ و چنین‌ می‌پنداشتند كه‌ یاران‌ مهدی‌ موعودند و به‌ زودی‌ جهان‌ را در تسخیر خود خواهند گرفت‌ و بر شرق‌ و غرب‌ فرمانروایی می‌كنند؛ چنان‌ كه‌ یكی‌ از بابیان‌- به‌ نام‌ حاجی‌ میرزاجانی‌ كاشانی‌- می‌نویسد:در این‌ شورش‌ها، با پیروزی‌ قوای‌ دولت، و كشته‌ شدن‌ ملا محمدعلی‌ بارفروش‌ در جمادی‌ الثانی‌ ١۲۶۵ فتنه‌ بابیان‌ در مازندران، فروكش‌ كرد

در بخش‌هاي‌ پيشين‌ اين‌ سلسله‌ نوشتار در موضوع‌ فرقه‌هاي‌ انحرافي، از ادّعاهاي‌ واهي‌ ، زمينه‌ها و اعتقادات‌ اين‌ فرقه، و مهم‌ترين‌ نكات‌ انحرافي‌ آن‌ دربارهِ‌ مهدويت‌ و ادّعاي‌ دروغين‌ رسالت‌ و نبوت‌ – مطالبي‌ آمده‌ بود. علاوه‌ بر آن، ضمن‌ معرفي‌ كتاب‌شناسي‌ نقد بابيّت، از چگونگي‌ سوء استفاده‌ از عنوان‌ مقدّس‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آمد. اينك‌ ادامهِ‌ جريان‌ بابيّت‌ و پيدايش‌ مسلك‌ جديدي‌ به‌ نام‌ و نقش‌ استعمار در حمايت‌ از آن‌ به‌ اجمال‌ پي‌ گرفته‌ مي‌شود.

1. سوء استفاده‌ از آموزه‌هاي‌ مهدويّت‌

اعتقادي‌ سازنده، متكامل‌ و اميدبخش‌ بود كه‌ پيامبر اسلام(ص) به‌ نقل‌ فريقين‌ ويژگي‌هاي‌ آن‌ را بيان‌ فرمود و امّت‌ را به‌ انتظار آن‌ ترغيب‌ فرمود. در طول‌ تاريخ‌ مسلمانان، همواره‌ برخي‌ از افراد بيماردل، جاهل‌ و هوا پرست‌ از اين‌ آموزه‌هاي‌ آموزنده، سوء استفاده‌ كردند و با اين‌ هدف‌ به‌ ادّعاهاي‌ واهي‌ پرداختند. وقتي‌ كه‌ علي‌محمد شيرازي‌ در سال‌ 1260ق‌ خود را خواند، ظاهراً نخستين‌ گروندگان‌ به‌ او را – عدّه‌اي‌ از – شيخيان‌ متعصّبي‌ تشكيل‌ مي‌دادند كه‌ بنابر آموزه‌هاي‌ سيدكاظم‌ رشتي‌ منتظر ظهور امام‌ بودند؛1 كساني‌ مانند ملاحسين‌ بشرويه‌اي‌ كه‌ در مسجد كوفه‌ در انتظار ظهور اعتكاف‌ گزيده‌ بود و چون‌ خبر به‌ او رسيد، نزد علي‌ محمد رفت‌ و با او گفت‌ و گو كرد و دعويش‌ را پذيرفت. علي‌محمد نيز او را خواند و براي‌ دعوت‌ به‌ خراسان‌ فرستاد تا مردم‌ را گرد آورد و با درفش‌هاي‌ سياه‌ خروج‌ كنند!!! علي‌محمد خود نيز براي‌ اين‌ كه‌ به‌ مقتضاي‌ حديثي‌ كه‌ مي‌گويد: امام‌ زمان(ع) از مكّه‌ ظهور خواهد كرد و يارانش‌ از خراسان‌ بيرون‌ مي‌آيد، روي‌ به‌ حجاز نهاد، ولي‌ در آنها دليريِ طرح‌ دعوي‌ نيافت‌ و به‌ بوشهر بازگشت. بابيان‌ معتقدند كه‌ وي‌ در مكّه‌ كرد و به‌ شريف‌ مكّه‌ و شاه‌ ايران‌ و امپراتور عثماني‌ نامه‌ نوشت‌ و آنها را به‌ اطاعت‌ خواند.

2. انحراف‌ در موضوع‌ مهدويت‌

2/1. ياران‌ مهدي‌ موعود

سيدعلي‌محمد شيرازي‌ با ادّعاهاي‌ ناروا و دروغين‌ خود، عدّه‌اي‌ را به‌ گمراهي‌ كشانيد. مناظره، مباحثه‌ و گفت‌ و گوهاي‌ عالمان‌ وارستهِ‌ شيراز، علي‌محمد را وا داشت‌ كه‌ برفراز منبر و در برابر مردم، موضوع‌ نيابت‌ و خود را انكار كند، ليكن‌ چيزي‌ نگذشت‌ كه‌ ادّعاهاي‌ ديگري‌ مانند مهدويت‌ و … را به‌ ميان‌ آورد. در جريان‌ مسايل‌ سياسي‌ و جريان‌ فرقه‌هاي‌ ساختگي‌ در اواخر سلطنت‌ محمدشاه‌ و پس‌ از مرگ‌ او در سال‌ 1264، مردم‌ ايران‌ شاهد آشوب‌هايي‌ كه‌ بابيان‌ گردانندهِ‌ آنها بودند.
از آشوب‌هايي‌ كه‌ جمعي‌ از مريدان‌ سيدعلي‌ محمد، به‌ رهبري‌ ملاّ حسين‌ بشرويه‌اي‌ و ملاّ محمدعلي‌ بارفروش، به‌ راه‌ انداخته‌اند، رويداد در مازندران‌ بود. در اين‌ آشوب، آنان‌ قلعهِ‌ طبرسي‌ را پايگاه‌ خود قرار دادند و اطراف‌ آن‌ را خندق‌ كَندند و خود را براي‌ جنگ‌ با قواي‌ دولتي‌ آماده‌ ساختند. از سوي‌ ديگر بر مردم‌ ساده‌ دل‌ كه‌ در پيرامون‌ قلعه‌ زندگي‌ مي‌كردند، به‌ جرم‌ هجوم‌ آورده‌ به‌ قتل‌ و غارت‌ ايشان‌ مي‌پرداختند،
به‌ گونه‌اي‌ كه‌ يكي‌ از بابيان‌ مي‌نويسد:
؛2
و چنين‌ مي‌پنداشتند كه‌ ياران‌ مهدي‌ موعودند و به‌ زودي‌ جهان‌ را در تسخير خود خواهند گرفت‌ و بر شرق‌ و غرب‌ فرمانروايي مي‌كنند؛ چنان‌ كه‌ يكي‌ از بابيان‌ – به‌ نام‌ حاجي‌ ميرزاجاني‌ كاشاني‌ – مي‌نويسد:
.3
در اين‌ شورش‌ها، با پيروزي‌ قواي‌ دولت، و كشته‌ شدن‌ ملاّ محمدعلي‌ بارفروش‌ در جمادي‌ الثاني‌ 1265 فتنهِ‌ بابيان‌ در مازندران، فروكش‌ كرد، ليكن‌ در زنجان‌ شورشي‌ به‌ سركردگي‌ ملامحمدعلي‌ زنجاني‌ پديد آمد كه‌ در سال‌ 1266 ه .ق‌ به‌ شكست‌ بابيان‌ انجاميد.

2/2. تنبّه‌ و روي‌ گرداني‌ برخي‌ از بابيان‌

در جريان‌ حمايت‌ از علي‌ محمد شيرازي، عدّه‌اي‌ از سرِ صداقت‌ خود را به‌ آب‌ و آتش‌ زدند، و از انجام‌ تكاليف‌ كوتاهي‌ نمي‌كردند؛ به‌ عنوان‌ مثال، آنان‌ در جنگ‌هاي‌ قلعهِ‌ طبرسي‌ و زنجان‌ از مسلماني‌ دم‌ زدند و نماز مي‌گزاردند و از علي‌ محمد جانبداري‌ مي‌كردند.4
در اجتماع‌ بدشت، سخن‌ از نسخ‌ شريعت‌ اسلام‌ رفت‌ [!!!] و قرّه` العين‌ به‌ مجلس‌ وارد شد و حاضران‌ را مخاطب‌ ساخت‌ كه‌ امروز .5 از اين‌ رو، به‌ اعتراف‌ وقايع‌ نگاران‌ بابي، برخي‌ از بابيان‌ به‌ محض‌ اين‌ كه‌ در از ادّعاي‌ مهدويّت‌ سيدعلي‌ محمد و تغيير احكام‌ اسلام‌ با خبر شدند، به‌ شدّت‌ از او روي‌ گرداندند6 و دست‌ از حمايت‌ وي‌ برداشتند. چنان‌ كه‌اشاره‌ شد، اين‌ تنبّه‌ و روي‌ گرداني‌ عموميّت‌ نداشت‌ و انحراف‌ و طغيان‌ طرفداران‌ ادامه‌ پيدا كرده‌ است.

2/3. انگيزه‌هاي‌ گروش‌ و شورش‌

شورش‌هايي‌ در قلعهِ‌ طبرسي، زنجان، تهران، تبريز و … كه‌ مقارن‌ با نخستين‌ سال‌هاي‌ سلطنت‌ ناصرالدين‌ شاه‌ قاجار بوده، رخ‌ داد كه‌ وفق‌ قراين‌ تاريخي‌ حاكي‌ است‌ كه‌ برخي‌ از اين‌ شورش‌ها ريشه‌هاي‌ اعتقادي‌ و زمينه‌هاي‌ اجتماعي‌ و تاريخي‌ داشته‌ و به‌ ويژه‌ از اعتقاد شيعي‌ ظهور امام‌ زمان(عج) متأ‌ثر بوده‌ است؛ هر چند گفته‌ مي‌شود كه‌ سردمداران‌ آنها غالباً در جهت‌ جامهِ‌ عمل‌ پوشاندن‌ به‌ دستورهاي‌ باب‌ به‌ اين‌ اقدام‌ها دست‌ زدند. او در كتاب‌ فارسي، پنج‌ استان‌ ايران‌ را مختصّ پيروان‌ خود اعلام‌ كرده‌ و حضور كافرانِ به‌ را در اين‌ مناطق‌ حرام‌ خوانده‌ بود.7
قطع‌ نظر از انگيزه‌هاي‌ علي‌محمد در دعوي‌ بابيت‌ و مهدويت، از گزارش‌هاي‌ مختلف‌ نويسندگان‌ معاصر يا قريب‌ به‌ او بر مي‌آيد كه‌ گروهي، خاصه‌ در شهرهاي‌ دور از مركز حكومت‌ به‌ اين‌ حركت‌ ايمان‌ آوردند و به‌ آن‌ گرويدند و بسياري‌ از آنان‌ در عقايد خود استواري‌ نشان‌ دادند و به‌ رغم‌ جنگ‌ها و سركوبي‌ شديدي‌ كه‌ در همان‌ وقت‌ و پس‌ از آن‌ نسبت‌ به‌ بابيه‌ اعمال‌ مي‌شد، مقاومت‌ كردند.
بزرگ‌ترين‌ انگيزهِ‌ اين‌ گروش‌ و پايداري‌ را بايد در وضع‌ اجتماعي‌ مردم‌ ايران‌ كه‌ ساليان‌ دراز در معرض‌ تجاوز و چپاول‌ حاكمان‌ مستبد و فاسد، در فقر و ناداني‌ روزگار مي‌گذراندند، و نيز اميد داشتن‌ به‌ يك‌ منجي‌ براي‌ اصلاح‌ امور، ديد. پس‌ شگفت‌ نيست‌ اگر براي‌ رهايي‌ از آن‌ ستم‌ و ريا به‌ دامن‌ هر كس‌ كه‌ با هر انگيزه‌اي‌ به‌ مخالفت‌ با قدرت‌هاي‌ رسمي‌ برخيزد، چنگ‌ مي‌زنند و نيازي‌ هم‌ به‌ تفحّص‌ در چنان‌ دعوي‌هايي‌ نبينند.
به‌ نظر برخي، ادامهِ‌ شورش‌ها پس‌ از قتل‌ باب، به‌ ويژه‌ كوشش‌ بابيان‌ براي‌ قتل‌ ناصرالدين‌ شاه‌ هم‌ مؤ‌يّد اين‌ معني‌ است‌ كه‌ اين‌ حركت‌ كم‌كم‌ به‌ نهضتي‌ ضدّ حكومت‌ بدل‌ مي‌شد؛ اما طرح‌ ناموفّق‌ قتل‌ شاه‌ موجب‌ شد تا سركوب‌ شديدتري‌ نسبت‌ به‌ بابيه‌ اعمال‌ گردد و بسياري‌ از سران‌ آنان‌ به‌ قتل‌ رسند و برخي‌ زنداني‌ شوند و گروهي‌ به‌ بغداد گريزند8 كه‌ ادامهِ‌ انحراف‌ در شكل‌گيري‌ فرقه‌اي‌ جديد ديگر با نام‌ جلوه‌گر شد (كه‌ شرح‌ آن‌ پس‌ از اين‌ خواهد آمد).

3. عاقبت‌ ادّعاهاي‌ دروغين‌

در ايّامي‌ كه‌ علي‌محمد در مكّه‌ بود، بر اثر فعّاليت‌ ملاّ حسين‌ بشرويه‌اي‌ و ديگر گروندگان، كار او شهرتي‌ گرفت. از اين‌ رو، چون‌ به‌ ايران‌ بازگشت، بي‌درنگ‌ دستگير شد و علما در شيراز مجلسي‌ آراستند و او را در معرض‌ امتحان‌ آوردند. اعتضاد السلطنه‌ آورده‌ است‌ كه‌ وي‌ در اين‌ مجلس‌ صريحاً نوشته‌هاي‌ خود را وحي‌ الهي، و افصح‌ از قرآن9 [!!!] و دين‌ خود را ناسخ‌ اسلام‌ دانست‌ و چون‌ نتوانست‌ دعوي‌ خود را اثبات‌ كند و بلكه‌ اطوار نابخردانه‌ داشت، چوبش‌ زدند و وي‌ نيز بر سر منبر از آن‌ دعوي‌ توبه‌ كرد و آن‌ گاه‌ همان‌ جا بازداشت‌ شد. مدّتي‌ بعد به‌ سفارش‌ و كوشش‌ منوچهر خان‌ معتمد الدولهِ‌ گرجي، والي‌ اصفهان، علي‌محمد وارد اين‌ شهر شد و چند ماهي‌ به‌ آسودگي‌ سپري‌ كرد تا والي‌ مرد. آن‌ گاه‌ علماي‌ اصفهان‌ به‌ دربار نامه‌ نوشتند و خواهان‌ تنبيه‌ علي‌ محمد شدند. حاج? ميرزا آقاسي‌ كه‌ خود مشرب‌ صوفيانه‌ داشت‌ و نمي‌خواست‌ نسبت‌ به‌ اين‌ دعاوي‌ سخت‌گيري‌ كند، دستور داد او را به‌ ماكو تبعيد كنند؛10 اما به‌ درخواست‌ وزير مختار روس، كينياز دالگوركي‌ – كه‌ از بروز آشوب‌ در قفقاز بيم‌ داشت‌ – علي‌محمد را به‌ قلعهِ‌ چهريق‌ در حدود اروميه‌ بردند.
بر اثر كوشش‌هاي‌ بابياني‌ چون‌ ملاّ حسين‌ بشرويه‌اي‌ و ملاّ محمد علي‌ بارفروش‌ و سپس‌ قرّه` العين، كار بالا گرفت. آن‌ گاه‌ علاوه‌ بر كساني‌ چون‌ ملاّ عبدالخالق‌ يزدي‌ و ملاّ علي‌اصغر مجتهد نيشابوري‌ و ملاّ محمدتقي‌ هراتي‌ و ملاّ محمدعلي‌ زنجاني، جمع‌ قابل‌ توجّهي‌ گرد آمده، آمادهِ‌ شورش‌ گشتند. پس‌ به‌ دستور دولت، علي‌محمد را به‌ تبريز بردند و مجلسي‌ تشكيل‌ دادند و علما و از جمله‌ چند تن‌ از علماي‌ شيخي‌ با او به‌ گفت‌ و گو پرداختند.
از گزارشي‌ كه‌ ناصرالدين‌ ميرزاي‌ وليعهد در اين‌ باره‌ به‌ محمد شاه‌ نوشته، پيداست‌ كه‌ علي‌محمد به‌ رغم‌ تكرار دعوي‌ از پاسخ‌ فرو ماند و در آخر هم‌ خود را مسلمان‌ و موحّد و اهل‌ ولايت‌ ائمّه‌ خواند و توبه‌ كرد و بخشايش‌ خواست.11 اما قيام‌ و آشوب‌ مسلّحانه‌اي‌ كه‌ در خراسان، مازندران، فارس، زنجان‌ و ديگر نقاط‌ توسط‌ بابيان‌ پديد آمد، دولت‌ مركزي‌ را به‌ مقابله‌ واداشت‌ و آنان‌ پس‌ از چند جنگ‌ خونين‌ سركوب‌ گشتند و چند تن‌ از سران‌ بابيه‌ كشته‌ شدند و برخي‌ به‌ حبس‌ افتادند. اين‌ آشوب‌ها و بيم‌ دولت‌ از گسترش‌ آن‌ سبب‌ شد تا به‌ دستور دولت‌ ،علي‌ محمد را باز از چهريق‌ به‌ تبريز بردند و همراه‌ يكي‌ از يارانش‌ به‌ نام‌ محمدعلي‌ زنوزي‌ در 27 (يا 28) شعبان‌ 1266ق‌ اعدام‌ كردند.12 در برخي‌ از منابع‌ آمده‌ است‌ كه‌ باب‌ را پيش‌ از قتل‌ در مجلسي، نزد علما حاضر كردند و چون‌ دعوي‌ خود را تكرار كرد، حكم‌ به‌ قتلش‌ دادند.13

4. وصايت‌ و جانشيني‌ باب‌

گزارش‌ منابع‌ بابي‌ و بهايي‌ نسبت‌ به‌ جانشيني‌ علي‌ محمد شيرازي‌ يكسان‌ نيست. ميرزاجاني‌ كاشاني14 بعد از شرح‌ اندوه‌ باب‌ در كشته‌ شدن‌ يارانش‌ به‌ ميرزا يحيي‌ – كه‌ همان‌ ايام‌ به‌ باب‌ رسيده‌ بود – اشاره‌ كرده‌ و نوشته‌ است‌ كه‌ باب‌ بعد از خواندن‌ اين‌ نامه‌ها مسرور شد و سپس‌ وصيت‌ نامه‌اي‌ براي‌ يحيي‌ فرستاد و در آن‌ .
كنت‌ دوگوبينو، وزير مختار فرانسه‌ در ايران، نيز كه‌ در آن‌ سال‌ها در ايران‌ بوده‌ و جزئيات‌ وقايع‌ بابيان‌ را ثبت‌ كرده، ميرزا يحيي‌ را جانشين‌ باب‌ دانسته‌ و تأ‌كيد كرده‌ است‌ كه‌ اين‌ جانشيني، بدون‌ سابقه‌ و مقدّمه‌ صورت‌ گرفت‌ و بابي‌ها نيز آن‌ را پذيرفتند.15
خواهر ميرزا حسينعلي، عزّيّه‌ خانم، نيز كه‌ خود از بابي‌ها بود، در كتابي‌ به‌ نام‌ تنبيه‌ النائمين16 همين‌ نظر را تأ‌ييد كرده‌ است. در برابر، نبيل‌ زرندي17 از يك‌ سيّاح‌ ياد كرده‌ كه‌ به‌ دستور باب‌ براي‌ اداي‌ احترام‌ به‌ كشته‌ شدگان‌ قلعهِ‌ طبرسي، به‌ مازندران‌ و از آنجا به‌ تهران‌ نزد ميرزا حسينعلي‌ رفت‌ و هنگام‌ مراجعت،ميرزا حسينعلي‌ نامه‌اي‌ به‌ برادرش‌ ميرزا يحيي‌ براي‌ باب‌ فرستاد، و او بي‌درنگ‌ پاسخ‌ داد. در اين‌ پاسخ، به‌ ميرزا يحيي‌ توصيه‌ شده‌ بود كه‌ در سايهِ‌ برادر بزرگ‌تر قرار گيرد و در آن‌ . عبدالبهاء، فرزند ميرزا حسين‌علي، در مقالهِ‌ شخصي‌ سيّاح18 از زبان‌ سياحي‌ موهوم‌ گزارش‌ داده‌ كه‌ گزينش‌ يحيي‌ به‌ جانشيني‌ باب، از طراحي‌هاي‌ ميرزا حسينعلي‌ بوده‌ است‌ .
محيط‌ طباطبايي‌ به‌ استناد گزارش‌هاي‌ تاريخي‌ و برخي‌ قراين‌ ديگر اظهار كرده‌ كه‌ اساساً موضوع‌ براي‌ باب‌ مطرح‌ نبوده‌ و رهبري‌ بابي‌ها بعد از او به‌ شيخ‌ علي‌ ترشيزي‌ معروف‌ به‌ عظيم‌ رسيد و همو بود كه‌ بابي‌ها را به‌ منظور اجراي‌ نقشهِ‌ قتل‌ ناصرالدين‌ شاه‌ قاجار به‌ تهران‌ فرا خواند.19
در هر حال، بنابر بيشتر منابع، بعد از اعدام‌ باب، عموم‌ بابيه‌ به‌ جانشيني‌ ميرزا يحيي‌ – كه‌ باب‌ او را خطاب‌ كرده‌ بود – معتقد شدند و چون‌ در آن‌ زمان‌ يحيي‌ بيش‌ از نوزده‌ سال‌ نداشت، ميرزا حسينعلي‌ زمام‌ كارها را در دست‌ گرفت.
ميرزا حسينعلي‌ در حدود هيجده‌ سال، وصايت‌ دربارهِ‌ ميرزا يحيي‌ را قبول‌ داشته‌ و از اوامر و دستورهاي‌ او به‌ صورت‌ ظاهر اطاعت‌ و پيروي‌ مي‌نمود. وي، حتي‌ در كتاب‌ كه‌ پس‌ از مراجعت‌ از سليمانيه‌ در بغداد نوشته‌ شده‌ است، در موارد زيادي‌ به‌ اشاره‌ و كنايه‌ از ميرزا يحيي‌ تجليل‌ و تمجيد نموده‌ است، ولي‌ كم‌ كم‌ مخالفت‌ خويش‌ با ميرزا يحيي‌ را آشكار ساخت‌ و ميرزا يحيي‌ هم‌ او را طرد نمود.

5. ميرزا حسينعلي‌ كيست؟

ميرزا حسينعلي‌ (ملقّب‌ به‌ بهاء)20 فرزند ميرزا عباس‌ نوري‌ مازندراني‌ – معروف‌ به‌ ميرزا بزرگ‌ – در اول‌ شوّال‌ سال‌ 1233 قمري‌ در تهران‌ تولّد يافت. خاندان‌ او از دهكده‌اي‌ كوهستاني‌ كوچك‌ به‌ نام‌ از نور مازندران‌ مي‌باشند.
ميرزا حسينعلي، ادبيات‌ و علوم‌ مقدماتي‌ را در تهران‌ تحصيل‌ نموده، و با عرفا و فضلا و نويسندگان‌ (كه‌ با پدرش‌ رفاقت‌ و دوستي‌ داشتند) معاشرت‌ داشته‌ است. وي‌ در حكومت‌ قاجار به‌ خدمت‌ ديوان‌ در آمد و برحسب‌ آن‌ كه‌ شوهر خواهرش‌ ميرزا مجيد، منشي‌ كنسول‌ روس‌ بود، درك‌ زير و بم‌ كارها در روابط‌ متقابل‌ ويژه‌ با سفارت‌ خانه‌ها برايش‌ ساده‌ و آماده‌ بود.
وي‌ پس‌ از چندي‌ به‌ حلقات‌ درويشان‌ پيوست‌ و مانند آنها، زلف‌ و گيسوي‌ بلند گذاشت‌ وجبّه‌ و كلاهي‌ ترتيب‌ داد.
پس‌ از آن‌ كه‌ آوازهِ‌ دعوت‌ سيد علي‌ محمد باب‌ انتشار يافت، ميرزا حسينعلي‌ دعوت‌ او را شنيده، و به‌ مسلك‌ اصحاب‌ او در آمده‌ است. وي‌ كه‌ در اين‌ زمان‌ 27 بهار از عمرش‌ را سپري‌ كرده‌ بود، به‌ تبليغ‌ و ترويج‌ بابيت‌ پرداخت‌ و با ارتباطاتي‌ كه‌ با سفارت‌ خانه‌هاي‌ خارجي‌ داشت، در هنگام‌ ضرورت‌ به‌ سيّد باب‌ كمك‌ مي‌كرد.

5/1. آغاز دعوت‌ ميرزا حسينعلي‌

در سال‌ 1268 ناصرالدين‌ شاه‌ از طرف‌ طرفداران‌ سيد باب‌ در تهران‌ مورد سوء قصد و حمله‌ قرار گرفت، ولي‌ جان‌ سالم‌ به‌ در برد. پس‌ از اين‌ حادثه‌ بابي‌ها مورد تعقيب‌ قرار گرفته، عده‌اي‌ از آنان‌ دستگير و زنداني‌ شدند. ميرزا بهاء نيز از جمله‌ دستگيرشدگان‌ بود و در تهران‌ زنداني‌ شد. وي‌ پس‌ از حدود يك‌ سال‌ زنداني‌ در سال‌ 1269 از زندان‌ آزاد، و به‌ كمك‌ سفير روس‌ به‌ سوي‌ بغداد حركت‌ كرد.
پس‌ از يازده‌ سال‌ كه‌ در بغداد اقامت‌ داشته، در نتيجهِ‌ شكايت‌ اهالي‌ و نفرت‌ و مخالفت‌ مردم‌ در سال‌ 1280 به‌ دستور سلطان‌ عثماني، ميرزا بهاء و جمعي‌ از به‌ اسلامبول‌ تبعيد مي‌شوند. آنان‌ چهار ماه‌ در اسلامبول‌ توقّف‌ داشته، سپس‌ به‌ تبعيد شدند. در سال‌ چهارم‌ اقامت‌ در ميرزا بهاء زمزمهِ‌ دعوت‌ به‌ خويش‌ را شروع‌ كرده‌ است. با آغاز دعوت‌ ميرزا بهاء، اختلاف‌ شديدي‌ ميان‌ او و برادرش‌ ميرزا يحيي‌ رخ‌ داد. وي‌ آشكارا اعلان‌ نمود:
.

5/2. پيدايش‌ فرقهِ‌

با آغاز دعوت‌ ميرزا حسينعلي، رقابت‌ دو برادر بر سر فرماندهي‌ بر علناً آغاز و كم‌ كم‌ به‌ اوج‌ خود رسيده‌ تا جايي‌ كه‌ طرفين‌ يكديگر را تهديد به‌ مرگ‌ مي‌كردند. لذا، دولت‌ عثماني‌ هر دو را به‌ دادگاه‌ كشانيد. دادگاه‌ دستور داد هر يك‌ از دو برادر با گروه‌ پيرو خود به‌ نقطه‌اي‌ دور از هم‌ فرستاده‌ شوند. از اين‌ جهت‌ در سال‌ 1285 به‌ دستور سلطان‌ عبدالعزيز، يحيي‌ صبح‌ ازل‌ با خاندان‌ و پيروانش‌ به‌ قبرس، و حسين‌ علي‌ بهاء و طرفدارانش‌ به‌ عكّا (در سرزمين‌ فلسطين‌ اشغالي) تبعيد شدند.
در همين‌ ايّام‌ بود كه‌ براي‌ تشخيص‌ طرفداران‌ آن‌ دو، اطرافيان‌ صبح‌ ازل‌ به‌ فرقه‌ و پيروان‌ ميرزا حسينعلي‌ بهاء، فرقه‌ ناميده‌ شدند و آنهايي‌ كه‌ به‌ اين‌ دو برادر ملحق‌ نشدند، به‌ نام‌ قبلي‌ باقي‌ ماندند.
سرانجام‌ رقابت‌ و كشمكش‌ بين‌ دو برادر، به‌ پيروزي‌ ميرزا حسينعلي‌ ختم‌ شد و او توانست‌ نظر اربابان‌ استعمارگر خويش‌ را به‌ كارآيي‌ و انجام‌ وظيفه‌ اوامر آنان‌ جلب‌ كند و برادر را از معركه‌ بيرون‌ سازد، لذا، به‌ تدريج‌ ميرزا يحيي‌ صبح‌ ازل‌ به‌ زوال‌ گراييد و ازليه‌ نيز براي‌ ابد فراموش‌ شدند.

5/3. سرانجام‌ دعوت‌ ميرزا

وقتي‌ كه‌ ميرزا حسينعلي‌ احساس‌ كرد، دعوت‌ او مؤ‌ثّر افتاد و عدّه‌اي‌ بر گرد او حلقه‌ زدند، نوع‌ دعوتش‌ را در مراحل‌ مختلف‌ زماني‌ تغيير داد. وي‌ پس‌ از ادّعاي‌ و مهدويت، دعوي‌ و نمود. و به‌ تدريج‌ سلسلهِ‌ صعودي‌ اين‌ ادّعاها به‌ رسالت‌ و شارعيت‌ و حلول‌ خدا در او با تجسّد و تجسّم‌ خداوند (و بالاخره‌ دعوي‌ خداوندي‌ ) منتهي‌ شد.
لازم‌ به‌ ذكر است‌ كه‌ بهاء در بغداد و اسلامبول‌ و ادرنه‌ و نيز در عكا همواره‌ با تقيّه‌ و تظاهر به‌ اسلام‌ زندگي‌ مي‌كرد تا خشم‌ حكومت‌ عثماني‌ عليه‌ خود بر انگيخته‌ نشود. وي‌ در نماز جمعهِ‌ عكّا شركت‌ مي‌جست‌ و ماه‌ رمضان‌ به‌ روزه‌داري‌ تظاهر مي‌نمود و با اين‌ حال، رابطهِ‌ سرّي‌ خود را با ايران‌ كه‌ بعدها نام‌ گرفتند، قطع‌ ننموده‌ و همواره‌ مكتوبات‌ و وحي‌هاي‌ ادّعايي، يا تجلّيات‌ ي‌ خود را براي‌ آنان‌ مي‌فرستاد يا باز مي‌گفت.
وي‌ بالاخره‌ در سال‌ 1892 ميلادي‌ (حوالي‌ 1310 هجري‌ قمري) بعد از سال‌ها سكونت‌ در عكّا به‌ اسهال‌ خوني‌ مبتلا شد و درگذشت‌ و در عكّا به‌ خاك‌ سپرده‌ شد.

5/4. جانشيني‌ پسر بعد از پدر

با مرگ‌ ميرزا حسينعلي، بابيان‌ و بهائيان‌ در حالت‌ صبر و انتظار به‌ سر مي‌بردند تا اين‌ كه‌ پسر ارشد ميرزا حسينعلي‌ به‌ نام‌ عباس‌ افندي‌ – كه‌ بعدها لقب‌ گرفت‌ – تلاش‌ گسترده‌اي‌ را آغاز كرد و ضمن‌ هدايت‌ و رهبري‌ اين‌ فرقه، به‌ تبليغات‌ فراگير دست‌ زد. وي‌ كه‌ در محيط‌ حكومت‌ عثماني‌ و در داخل‌ ايران‌ مجالي‌ براي‌ تبليغ‌ نمي‌يافت، در سال‌ 1911 ميلادي‌ به‌ اروپا مسافرت‌ نمود. و در سال‌ 1912، نه‌ ماه‌ در آمريكا توقّف‌ كرد و برخلاف‌ رهبران‌ پيشين، به‌ جاي‌ روسيه‌ با انگلستان‌ و سپس‌ با آمريكا رابطهِ‌ ويژه‌اي‌ برقرار نمود. (تفصيل‌ بيشتر اين‌ مطلب، در بخش‌ نقش‌ و نفوذ استعمار در شكل‌گيري‌ و تداوم‌ اين‌ فرقهِ‌ ضالّه‌ خواهد آمد).

5/5. رياست شوقى افندى و ديگر رهبران بهائيان

در سال 1921، با مرگ عبدالبهاء، شوقى افندى نوه دخترى ميرزا حسينعلى زعامت بهائيان را بر عهده گرفت كه تا 1957 ادامه يافت.

بنا به نقلى، شوقى افندى پيش از مرگش، طرح تأسيس تشكيلاتى به نام «بيت العدل» را صادر كرد و چون مى‏دانست كه بعد از وى اين تشكيلات را بايد شخصى مطمئن اداره كند، «چارلز ميسن ريمن» آمريكايى را به جاى خود انتخاب كرد. از اين رو، وقتى كه شوقى افندى در سال 1336 ش (1957م) به طرز مشكوكى در لندن جان سپرد، «ميسن ريمن»، فرزند يكى از روحانيون كليساى اسقفى جاى وى را گرفت و خود را «شبان بهائيان» ناميده است. پس از او نيز افرادى همانند وى، رهبرى بهائيان را بر عهده گرفتند (و بدين ترتيب حركتى كه از يكى از محلاّت شيراز شروع شد، از ايالات متحده آمريكا سر بر آورد)!!!

از سوى ديگر، بهائيان ساكن در فلسطين اشغالى و كشورهاى ديگر همسايه، با نپذيرفتن رهبرى «ريمن»، يك گروه 9 نفرى را مسؤول بيت العدل (در حيفاى اسرائيل)، و رهبران بهائيان قرار دادند و به اين وسيله سمبل همكارى جهانى يهود و بهائيت عليه منافع ملت‏هاى شرق اسلامى اعلان موجوديت كرد. (21)

در سال‏هاى اخير، شخصى به نام جمشيد معانى، در اندونزى خود را «اسماء اللّه‏»، ناميده و ادّعاى رهبرى بهائيان را دارد. اعضاى محفل بهائيان پاكستان نيز به او پيوسته‏اند. او جملات عربى به شيوه سيد على محمد باب و بهاءاللّه‏ به اصطلاح به صورت آيات به زبان عربى نازل كرده است … .(22)

ناگفته نماند كه بعد از مرگ شوقى افندى، اختلافات در رهبرى بهائيان، آنان را به دو جناح انگليسى طرفدار «روحيه خانم ماكسول» همسر شوقى، و «ميس ريمن» آمريكائى تقسيم كرد.(23)

اكثر بهائيان رهبرى ميسن ريمن را نپذيرفتند و در انديشه تقويت تشكيلات بهائيه بر آمدند كه با انتخاب هيئت نه نفره بيت‏العدل در سال 1382 ه.ق زعامت امور بهائيان به آنها سپرده شد.

6. بهائيان و استعمار گران

6/1. استعمار و «مذهب تراشى»

پيش از آن كه دخالت مستقيم و غير مستقيم استعمارگران در اختراع يا تأييد و ترويج مسلك بهائيت را ملاحظه كنيم ،شايسته است به يك ويژگى ديرينه استعمار در موضوع «مذهب تراشى» توجه كنيم. يكى از سياست‏هايى كه دشمنان اديان الاهى، همواره آن را دنبال مى‏كردند، تحريف مذهب حق و اختراع مذهب جديد به جاى آن بود. «مذهب تراشى» از دير زمان رايج بود و هميشه در كنار دعوت حقّ پيامبران ـ عليهم‏السلام ـ عدّه‏اى داعيه مذهب و مسلك جديد داشتند تا دكّه‏اى باز كرده به منافع اقتصادى، اجتماعى و سياسى و…. دست يابند.

در عصر حاضر، «مذهب تراشى» شكل جديدى به خود گرفته و همراه با پيشرفت دانش بشرى، بعضى از مسلك‏ها و مكاتب نو به وجود آمده، چهره علمى و سياسى به خود گرفته، و با «ايسم»ها ظهور نمودند. مسلمانان از زمان‏هاى گذشته تا امروز، شاهد پيدايش انحراف فكرى و عملى در جريان خلافت، حكميت و خوارج و به وجود آمدن فرق مختلف مذهبى در قرن دوم و سوم بوده‏اند. انحراف و برداشت‏هاى نادرست ابن تيميه در قرن هفتم، و ظهور كامل اين انحراف در قرن دوازدهم توسط محمد بن عبدالوهّاب ـ هم ـ نمونه‏هاى بارز «مذهب تراشى» را است كه از سوى بيگانگان ترويج و حمايت مى‏شود.

استعمار جديد ( New – Colonosm ) در قرن اخير، براى زدودن اصالت مذهب و به انزوا كشيدن «دين»، مسلك‏هاى گوناگون را به وجود آورده، يا از آنها حمايت كرد كه از جمله آن بهائيت در ايران، قاديانگرى در هندوستان و پاكستان و وهّابيّت در حجاز است. مهم‏ترين هدف استعمار از حمايت و ترويج اين مسلك‏هاى ساختگى، ايجاد تشتّت در ميان مسلمانان و از هم پاشيدن اساس و بنيان دين است.

حدود يكصد سال پيش كه آفتاب در مستعمرات انگليس غروب نمى‏كرد، وزارت امور خارجه اين كشور براى تداوم حاكميت خود بر ممالك مستعمره، شعبه‏اى مخصوص اديان مستعمرات، مستملكات، ممالك نيمه مستعمره و حتى سرزمين‏هاى مجاور آنها داير كرده و ديپلمات‏هايى كه در سفارت‏خانه‏هاى انگليس در آفريقا، آسيا و خاورميانه با عنوان دبيرى حضور داشتند، براى اين شعبه فعاليت مى‏كردند.

بعضى از مورّخان بر اين باورند كه ظهور فرقه «بهائيت» براى هدف سياسى بود كه پشت مظاهر دينى مخفى شد. بعضى از رهبران اين فرقه‏ها، كشيشانى بودند كه استعمار از آنها جهت تفرقه ميان مسلمانان و بد جلوه دادن تعاليم انسانى استفاده كرد، چنان كه براى همين مقصود از ملاّ احمد قاديانى در هندوستان استفاده كرد. (24)

گرچه تاريخ، اصل شكل‏گيرى فرقه بهائيت و فرقه بابيگرى ـ كه پيش در آمد آن است ـ را به صراحت روشن نكرده كه آيا آنها ساخته و پرداخته مستقيم سياست‏هاى خارجى بودند يا نه؟ ولى به هر صورت كه باشد، نتيجه يكى است يعنى ايجاد يك صف بندى در مقابل مسلمانان.

يكى از كسانى كه عميقاً درباره مسلك «بابيت» و «بهائيت» تحقيق كرده و تعاليم و كتاب‏هاى آنها را مستقيماً مورد مطالعه قرار داد و نيز از نوشته‏هاى مخالفان نيز بهره برده، مى‏گويد: در نتيجه اين كوشش و تحقيق، پرده از جلو چشمانم پاره شد و نقشه‏هاى توطئه‏آميز و گسترده استعمار بر ضدّ اسلام، كشف شد و به طور يقين بر من آشكار شد كه بهائيت يك گروه باطنى مسلك‏اند كه سه نيرو در پشت سر، آنها را مورد حمايت قرار مى‏دهند: استعمار با حيله‏ها و توطئه‏هايش، رژيم صهيونيسيتى با همه امكانات مخفى و آشكارش، مسيحيان و مؤسسه‏هاى تبشيرى. (25)

6/2. همبستگى يهوديان و بهائيان

با آغاز دعاوى مسلك جديد از سوى سران بابيت و بهائيت، انجمن جهانى يهوديان به تأييد و تقويت و كمك مالى و عملى از آنان پرداختند. دليل اشتياق يهود براى چنين كارى اين بود كه يهوديان از قرن نوزدهم ميلادى در صدد ايجاد يك كشور مستقل بودند كه يكى از بزرگ‏ترين مانع، در برابر آن‏ها، قدرت و نيروى اسلام و امت اسلامى بود كه بيشترين كينه را نسبت به يهود داشتند. از اين‏رو، يهوديان براى زدودن افكار اصيل اسلامى و مقابله با آن، به تعريف و تمجيد از سران بهايى پرداخته‏اند، تا در كنار ادّعاى نسخ شريعت اسلامى و برداشتن جهاد و دفاع در مسلك نوظهور، زمينه‏هاى همزيستى با يهوديان آماده گردد.

از سوى ديگر، در دوره‏اى ـ حدود يكصد و شصت سال، با ادّعاى ميرزا على محمد باب، بابيگرى در ايران آغاز شد و براى مدتى ايران مركز اصلى و به اصطلاح كعبه آمال بهائيان بود. اما با حكم ارتداد بهائيان از سوى مجتهدان و علماى اسلام و سخت‏گيرى بر آنها و فرار رهبران بهائيان به بغداد و استانبول و سرانجام به جزيره قبرس و گريختن پيروان ميرزا حسين على بهاء به عكّا (در فلسطين اشغالى) اين كعبه آمال تغيير جهت داد، نام و عناوين رهبران بهائيت كه با «ميرزا» و «سيد» آغاز مى‏شد، به «افندى» كه عنوان عثمانى بود، تغيير شكل داد. در چنين دورانى بود كه با تشكيل حكومت غاصبانه اسرائيل شوقى افندى، رهبرى بهائيت را به دست گرفت. و براى اولين بار نام «ارض اقدس» و «مشرق الاذكار» از زبان وى شنيده شد.

ناگفته نماند كه در آن سوى سكّه، يهود كوشش‏هاى فراوانى كرد تا ميرزا حسين على بهاء و عباس افندى را مظهر پيروزى يهود و مصداقى از پيشگويى عهد قديم (26) مبنى بر تجلّى نور الاهى در جهان هستى و… قرار دهد!!!

يكى از نويسندگان بهايى (ابوالفضل جَرفادِقانى = گلپايگانى) با توجه به بند دوم از فصل 33 سفر تثنيه، كتاب تورات كه آمده: «پروردگار از كوه سينا آمد و از ناحيه ساعير بر مردم طلوع كرد و از كوه فاران درخشش نمود و از رِبْواتِ قدس آمد و از سمت راستش نور سه بيعت بود»، مى‏گويد:

قبل از برپايى قيامت، بايد خداوند چهار مرتبه بر مخلوقات تجلّى كند و چهار ظهور واقع گردد تا بنى‏اسرائيل به كمال رسد و كارشان به خداوند بزرگ منتهى گردد. پس پراكندگى آنان از دورترين نقطه جمع مى‏گردد و شرّ همه افراد از آنها دفع مى‏شود و در زمين مقدس ساكن مى‏گردند و موازين گذشته به آن‏ها بر مى‏گردد». (27)

6/3. به رسميّت شناختن يكديگر

على‏رغم سابقه دشمنى كه ميان يهوديان و مسلمانان در طول تاريخ اسلام بود، و بهائيت هم ريختن خون مسلمانان و غارت اموال را مباح اعلام كرده بود، (28) چهارمين پيشواى بهائيت در صدد بر آمد تا با استفاده از اختلافات ديرينه مسلمانان و يهوديان، سرزمين اشغالى فلسطين (اسرائيل) را به عنوان مركز اصلى بهائيان بپذيرد و دولت غاصبانه يهود را به صورت پناهگاه و تكيه‏گاه جهانى اين فرقه در آورد.

دولت غاصب اسرائيل، از وضعيت به وجود آمده به خوبى استفاده كرد و لذا براى سرمايه‏گذارى در حيطه حكومت غاصبانه‏اش از همگان دعوت كرد و با روى خوش نشان دادن به سرمايه‏داران بهايى در فلسطين اشغالى، زمينه‏هاى سرمايه‏گذارى فراهم شد؛ چنان كه تدفين رهبران بهايى در فلسطين اشغالى، بهانه‏اى ديگر براى تفاهم بيشتر بهائيان و يهوديان به دست داده است.

از اين رو،شوقى افندى در تلگراف 9 ژانويه 1951 م رسماً از تشكيل دولت غاصب اسرائيل حمايت كرد. (29) و ميرزا حسين على بهاء هم پيش از آن، در مدت حياتش مردم را به اجتماع صهيونيسم در سرزمين اشغالى فلسطين دعوت كرد و در كتاب «الاقدس» كه پنداشت وحى‏اى است از آسمان نازل شده، در تأييد و تمجيد دولت غاصب صهيونيستى پرداخته است. (30)

و شرمگين‏تر آن كه، پسر ميرزا حسين على (عبدالبهاء) تلاش مذبوحانه‏اى كرده‏است تا سرزمين فلسطين را، سرزمين يهوديان و وطن آنان قرار دهد و اظهار اميدوارى مى‏كند كه يهوديان پراكنده در جهان، به يك اجتماع بزرگ دست يابند و با آمدن به سرزمين فلسطين و با تصرف زمين‏ها، روستاها و سكنى گزيدن در آنها، همه سرزمين فلسطين را سرزمين و وطن خود قرار دهند!!!(31)

البته درمقابل اين خوش خدمتى‏هاى بهائيان، دولت غاصب اسرائيل، نمك‏نشناسى نكرد و جزو اولين كشورى بود كه مسلك بهائيت را به رسميت شناخت و جزو مذاهب رسمى كشورش قرار داد. پروفسور نرمان نيويچ، دادستان اسبق حكومت فلسطينى كه يكى از شخصيت‏هاى سياسى و حقوقى دولت غاصب اسرائيل است، بهائيت را در رديف سه دين «يهودى، اسلام، مسيحى» به رسميت شناخته، چنين مى‏نويسد:

«… اكنون فلسطين را نبايد فى الحقيقه منحصراً سرزمين سه ديانت محسوب داشت، بلكه بايد آن را مركز و مقرّ چهار ديانت به شمار آورد؛ زيرا امر بهايى كه مركز آن «حيفا» و «عكا» است و اين دو مدينه زيارتگاه پيروان آن است، به درجه‏اى از پيشرفت و تقدّم نايل گشته كه مقام ديانت جهانى و بين المللى را احراز نموده است.و همان‏طور كه نفوذ اين آيين در سرزمين مذكور روز به روز رو به توسعه و انتشار است، در ايجاد حسن تفاهم و اتحاد بين‏المللى اديان مختلف عالم نيز عامل بسيار مؤثّرى به شمار مى‏آيد…». (32)

به اين ترتيب، بهائيان زير ستاره شش پر اسرائيل، به حيات خود ادامه دادند و در نتيجه براى هميشه، وابسته به حمايت اسرائيل شدند و درحقيقت آينده هر دو به يكديگر گره خورده است.

6/4. حمايت روسيه تزارى از بهائيان

پس از اعدام محمدعلى باب در تبريز، سه تن از بهائيان به جان ناصرالدين شاه سوء قصد كردند ولى محافظان شاه با شمشير به سوء قصد كنندگان حمله ور شدند، و آنان را دستگيركردند.

در اين زمان، ميرزا حسينعلى كه از سويى مظنون قلمداد مى‏شد، به منظور مصون ماندن از تعقيب و دستگيرى كه چه بسا به اعدامش مى‏انجاميد، به سفارت روس پناهنده مى‏شود و سفير و حتّى دولت روسيه تزارى از وى حمايت كردند. وى، مدّتى در مقرّ تابستانى سفارت روس در «زرگنده»ى شميران به سر برد و بنابر منابع بهائى، به رغم اصرار سفير روس بر ادامه اقامت وى در آنجا و امتناع از تسليم او به نمايندگان شاه، سرانجام سفير از وى خواست كه به خانه صدر اعظم برود و «ضمنا از مشاراليه [ميرزا آقا خان نورى، صدراعظم] به طور صريح و رسمى خواستار گرديد امانتى را كه دولت روس به وى مى‏سپارد در حفظ و حراست او بكوشد» (33) ، «و اگر آسيبى به بهاءالله برسد و حادثه‏اى رخ دهد»، شخص صدراعظم مسؤول سفارت روس خواهد بود. (34) توجّه خاص سفير روس به سرنوشت «باب» و «بابيان»، موجب شد كه وى پس از تسليم ميرزا حسينعلى به صدر اعظم، همچنان مراقب كار باشد و با پيگيرى موضوع و «پيغام شديد»، موجبات رهايى او را از زندان فراهم آورد. از سوى ديگر اين امور سبب شد تا شاه ايران، مهد عليا ـ مادرش ـ و ساير درباريان بيشتر به وى مظنون شوند و طرح توطئه سوء قصد را از جانب او بدانند؛ (35) و بالأخره حكومت ايران دستور دهد كه حسينعلى تهران را به مقصد بغداد ترك گويد. در اين هنگام سفير روس از وى خواست «كه به روسيه برود و دولت روس از او پذيرايى خواهد نمود»، اما او نپذيرفت؛ هنگام سفر تبعيد نيز نماينده‏اى از سوى سفارت روس همراه كاروان بود. (36) بابيان ديگر نيز ناگزير از ترك تهران و رفتن به بغداد شدند.

حمايت بى‏دريغ روسيه از بهاءاللّه‏، از نفوذ استعمار شرق در اين فرقه و استفاده سياسى از وى پرده بر مى‏دارد. براى پى بردن بيش‏تر به اين مطلب، بخشى از نوشته سومين پيشواى بهائيت يعنى «شوقى افندى» (شوق ربّانى) نوه دخترى ميرزا حسينعلى و جانشين عباس عبدالبهاء را مى‏خوانيم:

«… هنگامى كه سوء قصد اتفاق افتاد، حضرت بهاءاللّه‏ [!] در لواسان تشريف داشتند. و ميهمان صدر اعظم بودند… در زرگنده ميرزا مجيد شوهر همشيره مبارك كه در خدمت سفير روس «پرنس دالگوركى» سمت منشى گرى داشت، آن حضرت را ملاقات كرد و ايشان را به منزل خويش كه متصل به خانه سفير بود، رهبرى و دعوت نمود.

آدم‏هاى حاج عليخان حاجب‏الدوله چون از ورود آن حضرت باخبر شدند، موضوع را به مشاراليه اطلاع دادند و او مراتب را شخصاً به عرض شاه رسانيد. شاه از استماع اين خبر غرق درياى تعجّب و حيرت شد و معتمدين مخصوص به سفارت فرستاد تا او را كه به دخالت در اين حادثه متّهم شده بود، تحويل گرفته نزد شاه بياورند. سفير روس از تسليم بهاءاللّه‏ امتناع ورزيد و از هيكل مبارك تقاضا نمود كه به خانه صدر اعظم تشريف بياورند. ضمناً از مشاراليه به طور صريح و رسمى خواستار گرديد امانتى را كه دولت روس به وى مى‏سپارد در حفظ و حراست آن بكوشد…». (37)

به عقيده بعضى، علت آزادى و تبعيد حسينعلى بهاء، افشا شدن هويت وى و حمايت علنى سفارت روسيه تزارى ـ و حتى دولت روسيه ـ از بهائيان و به ويژه شخص ميرزا حسينعلى بوده است. در اين باره آورده‏اند:

«با توجه به مفاد عهد نامه‏هاى تركمان چاى و گلستان، دولت روسيه قرار گذاشت كه با تبعه آن دولت طبق مقررات كاپيتولاسيون رفتار شود و بنابراين مقررات، هر يك از طرفين دعوى، تبعه كشور روسيه باشد، بايد محاكمه در حضور نماينده دولت روس انجام گردد. مجموعه مطالب فوق نشان مى‏دهد كه برطبق مقررات كاپيتولاسيون با آقاى ميرزا حسينعلى نورى رفتار شده است، گويا ايشان هم تبعه رسمى دولت روس بوده‏اند. و چه خوب گفته‏اند: خدايا زين معمّا پرده بردار!

«اكنون كه رابطه ى بهاء اللّه‏ با آقاى كينياز دالگوركى براى دولت ايران وشاه وقت آفتابى شده بود، ديگر دولت روس نمى‏توانست از وجود شخص بهاء اللّه‏ در ايران براى ادامه برنامه خود استفاده نمايد، و از طرفى اگر ايشان در ايران مى‏ماند ممكن بود به دست مسلمانان كشته شود، و از همه مهم‏تر مادر ناصرالدين شاه مهد علياء، بهاءاللّه‏ را مقصّر اصلى مى‏دانست. اين چند موضوع سبب شد كه جناب سفير نقشه ديگرى بريزد، مقدمات اعزام وى را به جانب ديگر فراهم ساخت و با وسايلى آن‏چنان صحنه سازى نمود كه ميرزا حسينعلى از ايران تبعيد گردد، تا در خارج بتواند به وسيله آن وجود نازنين به هدف‏هاى خويش نايل شود…» (38) !!!

آرى، به اين ترتيب ميرزا حسينعلى از زندان آزاد و تحت حمايت سفارت روس به بغداد تبعيد شد. و از آنجا كه كنسول روس، وى را تا بغداد حراست و حفاظت كرده بود، وى آيه‏اى در شأن روس‏ها نازل كرد!

بعدها كه شروع به صدور الواح مذهبى كرد، لوحى نيز خطاب به پادشاه روس صادر نمود و از اين كه الكساندر نيكلاويچ (الكساندر دوم) امپراطور روس، دستور حمايت و آزادى او را داده است تشكر كرد:

«اى پادشاه روس، نداى خداوند ملك قدّوس را بشنو [منظور ميرزا حسينعلى بهاء است] و به سوى بهشت بشتاب، آن جايى كه در آن ساكن شده است كسى كه در بين ملاء بالا اسماء حسنى ناميده شده و در ملكوت انشاء به نام خداوند روشنى‏ها نام يافته است. مبادا اين كه هواى نفست تو را از توجه به سوى خداوند بخشاينده مهربان باز دارد. ما شنيديم آن‏چه را در پنهانى با مولاى خود گفته و لذا نسيم عنايت و لطف من به هيـجان آمد و درياى رحمتم به موج افتاد، ترا به حق جواب داديم، به درستى كه خداى تو دانا و حكيم است و به تحقيق يكى از سفيرانت مرا يارى كرد، هنگامى كه در زندان اسير غل و زنجير بودم، براى اين كار خداوند براى تو مقامى را نوشته است كه علم هيچ كس بدان احاطه ندارد. مبادا اين مقام را از دست بدهى» (39) !!!

شوقى ربّانى نيز اين لوح را تأييد كرده است.(40)

علاوه بر صدور اين الواح و آيات ـ كه مبين ارتباط ميرزا حسينعلى با دولت روس يا لااقل حمايت مستقيم آن دولت از او و بهائيان است ـ اقرار نامه‏اى است از وى كه دريافت مقررى را تأييد مى‏كند. البته چون در دوران پيشوايى ميرزا حسينعلى و ايّام اقامت او در عراق و استانبول، فقط دولت روسيه تزارى او را تحت حمايت خود قرار داده بود، مى‏توان گفت وى مقررى خود را نيز از روس‏ها دريافت مى‏داشته است. بعدها ميرزا حسينعلى از اين كه قبول شهريه از دولت نموده بود، اظهار پشيمانى مى‏كرد. وى، در يكى از الواح مى‏نويسد:

«قسم به جمال قدم كه اول ضررى كه بر اين غلام وارد شد اين بود كه قبول شهريه از دولت نمود». (41)

وجود چنين مواردى در مكتوبات و نامه‏هاى ميرزا حسينعلى و اخلاف او سبب شده است كه موضوع ارتباط دول استعمارى با آيين‏هاى «بابى» و «بهايى» يكى از مسايل جدّى و پرمناقشه‏ى تاريخ بهائيت شود. گرچه ديدگاه‏هاى مختلف در اين باره، قابل تحليل و بررسى و دقت بيشتر است ليكن عدّه‏اى مى‏گويند: تاريخ تكوين اين دو مسلك، بيش از هر چيز، دگرانديشى فرقه‏اى در درون مكتب شيخى و تنش‏هاى اعتقادى، سياسى و تاريخى را به عنوان موجد و مسبّب اصلى آنها به ذهن متبادر مى‏كند، ولى در علاقه‏ى دول استعمارى به پيگيرى حوادث آنها، و گاهى دخالت آشكار در سير تحولات اين آيين‏ها ـ از جمله فشار سياسى دولت روس براى حفظ جان ميرزا حسينعلى نورى ـ نيز هيچ‏گونه شكى وجود ندارد.(42)

موارد ديگرى از اين علاقه دول استعمارى، در منابع بهائى و غيربهائى گزارش شده است؛ از جمله در 1278، سر آرنولد باروز كمبال(43)، جنرال قنسولى دولت انگلستان، با ميرزا حسينعلى در بغداد ملاقات و قبول حمايت و تابعيت دولت انگليس و مهاجرت به هند استعمارى يا هر نقطه ديگرى را به او پيشنهاد كرد.(44) نظير همين تقاضا را نايب كنسول فرانسه در ايّامى كه وى در «ادرنه» بود از او داشت و از وى خواست كه تابيعت فرانسه را بپذيرد تا مورد حمايت و تقويت قرار گيرد.(45)

6/5. استعمار انگليس و بهائيان

استعمار پير انگليس از دير زمان براى تفرقه و ايجاد مسلك‏هاى ساختگى در خاورميانه به ويژه هندوستان و سپس ايران تلاش مى‏كرد و در اين راستا، كمك شايانى به شكل‏گيرى و ادامه حيات سياسى ـ اجتماعى بهائيان نموده است.

موضع‏گيرى انگلستان در ايران همچون نفوذش در هندوستان مصيبت‏هاى زيادى را به بار آورده است. از بين بردن صفوف متّحد و يك پارچه امّت اسلامى، روشن كردن شعله‏هاى آتش تفرقه و نفاق در ميان مسلمانان، كمك به حركت‏هاى مخرّب عليه تعاليم اسلامى كه از جمله آن، تشويق، همكارى و همراهى رهبران بهائيت در رسيدن به هدفشان را مى‏توان ذكر كرد.

آنان به كمك دولت روس، در نجات ميرزا حسين على بهاء از اعدام، كمك شايانى كردند، چنان كه خود ميرزا حسينعلى بهاء مى‏گويد:

«… در حالى از كشور خارج شديم كه با سواره هايى از سوى دولت ايران و دولت روس همراه بود، تا اين كه با عزّت و احترام وارد كشور عراق شديم». (46)

ارتباط انگلستان با عبدالبهاء عباس، آن قدر قوى و برنامه ريزى شده بود كه شكّى در جاسوسى عباس براى انگلستان باقى نمى‏ماند. او بود كه مى‏كوشيد بخشى از سرزمين اسلامى را تسليم يهوديان كند. سخنرانى متعدد عبدالبهاء در دانشگاه‏ها و محافل مذهبى در لندن، نشانه‏هاى ديگرى بر انگليسى بودن اوست.

وى به طور شگفت‏انگيز از محبت انگلستان و مردم آن ونيز برترى آراى غربيان بر شريقيان نزد خارجى‏ها سخن گفته است.

و در برابر، انگليسى‏ها هم با اعلان وفادارى به عبدالبهاء گفته‏اند كه لندن مركز خوبى براى انتشار عقايد شما خواهد بود. (47)

چنان كه پيش از اين، اشاره كرديم با انشعاباتى كه در مسلك بابيت به وجود آمد، عبدالبهاء به همراه خانواده و يارانش به بغداد، سپس به قبرس و سرانجام به فلسطين رفت. هنگامى كه در فلسطين بود، انگليسى‏ها رسماً به حمايت از بهائيان برخاستند. در آن وقت، با اشغال فلسطين از سوى ارتش انگليس، گزارشى به لرد بالفور(وزير امور خارجه وقت) در مورد عبدالبهاء و طرفداران وى، داده شد. وى، بلافاصله تلگرافى به جنرال النبى فرمانده سپاه انگليس در منطقه فلسطين، مخابره كرد. و در آن خواسته شد كه از عبدالبهاء و خانواده و دوستان وى محافظت به عمل آيد.(48)

عبدالبهاء هم به ارايه خدمات و اعلان حمايت پرداخت. لذا، خدماتى را در جهت فراهم كردن آذوقه سربازان انگليسى در منطقه فلسطين ارايه داد و در بيرون راندن عثمانى‏ها از خاك فلسطين كمك قابل توجّهى كرده بود.

مهم‏ترين اقدامى كه در اين ايّام از سوى دولت انگليس صورت گرفت، دادن لقب «سر» ( SIR ) و نشان (به اصطلاح مدال قهرمانى) «نايت هود» ( KNIGHT HOOD ) از طرف دولت انگلستان به عبدالبهاء بود. (49)

اينك كه عبدالبهاء اين نشان و لقب را بعد از پايان جنگ جهانى اول دريافت كرده بود، در تأييد دولت انگليس لوحى صادر نمود ودر آن امپراطور انگليس را چنين دعا كرد:

«پروردگارا! امپراطور بزرگ ژرژ نجم پادشاه انگلستان را به توفيقات رحمانى خود مؤيد بدار و سايه بلند پايه آن كشور را بر اين منطقه بياراى، و حفظ و حمايت خويش را مستدام بدار، تو نيرومند و عالى و عزيز و حكيم مى‏باشى». (50)

اين حمايت‏ها همچنان ادامه داشت تا اين كه پس از مرگ ميرزا حسينعلى، زمينه ديگرى به وجود آمد كه سازمانى كه در وزارت خارجه انگليس به كار مذاهب خاورميانه و اروپا مى‏پرداخت از آن بهره‏ورى بيشتر كرده و جانشين بهاء اللّه‏ را از خود وى بيشتر مورد حمايت قرار داد. و در برابر آن، عبدالبهاء عباس افندى در ضمن سخنرانى در منزل ميس كراپر سال 1911 ضمن ستايش از دولت انگليس چنين گفت:

«خوش آمديد، خوش آمديد، اهالى ايران بسيار مسرورند از اين كه من آمدم اينجا و الفت بين ايران و انگليس است. ارتباط تام حاصل مى‏شود ونتيجه به درجه‏اى مى‏رسد كه به زودى افراد ايران جان خود را براى انگليس فدا مى‏كنند، و همين طور انگليس خود را براى ايران فدا مى‏نمايد، از اصل ملت ايران و انگليس يكى بودند… اين ملت انگليس و ايران هر دو برادرند، لهذا در زبان انگليسى، بسيار الفاظ ايرانى است». (51)

6/6. گرايش سران بهائيت به آمريكا

در سده اخير، كاهش قدرت انگليس در منطقه خاورميانه و نفوذ و پيشرفت سريع آمريكا، موجب شد كه عباس افندى،(از پيشوايان بهائيان) به جانب آمريكا روى آورد. وى در سفرش به آمريكا، در يكى از سخنرانى‏ها گفته است:

«… امشب من نهايت سرور دارم كه در همچو مجمع و محفلى وارد شدم. من شرقى هستم. الحمدللّه‏ در مجلس غرب حاضر شدم و جمعى مى‏بينم كه در روى آنان نور انسانيت در نهايت جلوه و ظهور است. و اين مجلس را داير بر امن مى‏گويم كه ممكن است ملت شرق و غرب متحد شوند و ارتباط تام به ميان آمريكا و ايران حاصل گردد». (52)

عباس افندى، سپس آمريكائيان را تشويق به هجوم به ايران و سرمايه‏گذارى در اين كشور كرده و در خطاب خويش به آمريكائيان گفت:

«از براى تجارت و منفعت ملت آمريكا، مملكتى بهتر از ايران نه، چه كه مملكت ايران مواد ثروتش در زير خاك پنهان است، اميدوارم ملت آمريكا سبب شوند كه آن ثروت ظاهر شود…» (53)

6/7. وضعيت فعلى بهاييان در آيينه غربيان و استكبار جهانى

با توجه به تبليغات گسترده رسانه‏هاى غرب مبنى بر حمايت از فرقه بهائيت در ايران و ساير كشورهاى جهان، نكات تازه‏اى در موضع‏گيرى غرب و به ويژه استكبار جهانى در رابطه با اين گروه، كشف مى‏شود. بررسى و تحليل عميق اين موضوع خود فرصت ديگرى را مى‏طلبد. و اينك به طور اجمال به بعضى از ترفندهاى استعمارگران، تبليغات، حمايت‏ها و تلاش گسترده رهبران فعلى بهائيان اشاره مى‏كنيم:

6/8. تلاش بهائيان در افزايش جمعيت

پس از پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى ايران، جايى براى ادامه تبليغات گمراه كننده فرقه مرتد بهائيت باقى نماند و لذا تعدادى از آنان به دين اسلام برگشتند و برخى پا به فرار گذاشتند و بعضى ديگر به تبعيت از اين مسلك ادامه دادند. آنان كه در ايران ماندند على رغم محدوديت‏هاى اعلام شده از سوى دولت جمهورى اسلامى در خصوص كنترل جمعيت، در جلسات خود نسبت به اين مسأله، با حساسيت برخورد كرده و تصميم گرفتند كه همچنان به توليد نسل و افزايش جمعيت خود ادامه دهند. هدف آن‏ها از اين تصميم عبارت است از:

الف) افزودن جمعيت فرقه بهائيت، جهت گرفتن امتيازات بيشتر.

ب) منزوى نشدن به دليل كمى جمعيت در شهرها و روستاها.

ج) آماده نمودن جوّ براى افزايش فعاليت‏هاى سياسى خود. (54)

6/9. تلاش غرب براى جلوه دادن فرقه بهائيت در رديف اديان الاهى

برخى از كشورهاى اروپايى و آمريكايى، سال گذشته اقدام به چاپ و انتشار يك سرى تمبر با نام معرفى اديان الاهى كرده‏اند كه يكى از تمبرها به فرقه ضالّه بهائيت اختصاص دارد. اين تمبرها به صورت يك مجموعه شامل اديان اسلام، مسيحيت و زرتشت است. تمبرها حاوى تصاوير و اشكالى است كه به عنوان سمبل دين شناخته شده است. چاپ اين تمبرها نشانگر تلاش و شگردهاى مختلف استكبار براى ترويج فرقه ضالّه بهائيت و مقابله با آيين مقدّس اسلام است. (55)

6/10. حمايت آمريكا از فرقه ضالّه بهائيت

آمريكا در پى حمايت‏هاى مستمر از فرقه ضالّه بهائيت، هر از چند گاهى در صدد تصويب لايحه بر مى‏آيد. در همين رابطه در سال‏هاى اخير، در مجلس سناى آمريكا، در سال‏هاى 1982 ـ 1392 پنج مصوبه در حمايت از اين فرقه به تصويب رساندند. رؤساى جمهور آمريكا، همواره از اين فرقه، حمايت و پشتيبانى مى‏كردند. اخيراً كنگره آمريكا از رئيس جمهور اين كشور خواست كه خواستار عملكردهاى (به اصطلاح) حقوق بشر در ايران شود. كلينتون در پاسخ به اين در خواست اعلام داشت، من عميقاً درباره موقعيت جامعه بهايى و ساير اقليت‏هاى مذهبى! در ايران نگران هستم و به شما اطمينان مى‏دهم كه ما به اصرار خود نسبت به رعايت حقوق بشر اقليت‏هاى مذهبى در ايران ادامه خواهيم داد. (56)

معرّفى و نقد و بررسى مباحث ديگر مربوط به بهاييت در بخش بعدى اين مقاله، خواهد آمد.انشاءاللّه‏

1. دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 11، ص 34.
2. نقطة الكاف، حاجى ميرزا جانى كاشانى، ص 162، ليدن 1328 ه / 1910 م.
3. همان، ص 162.
4. ر.ك: كشف الحيل، عبدالحسين آيتى، ج 1، ص 163، 195.
5. تاريخ نبيل زرندى، ص 271 ـ 273.
6. كشف الحيل، همان، ج 1، ص 130؛ دانشنامه‏ى جهان اسلام، ج 1، ص 18.
7. دانشنامه جهان اسلام، ج 4، ص 34.
8. دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 11، ص 35.
9. دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 11، ص 34.
10. نامه حاجى ميرزا آقاسى به علما در كتابخانه شماره 1 مجلس شوراى اسلامى موجود است.
11. ر.ك: روضة الصفاى ناصرى، رضا قلى هدايت: 10 / 310 ـ 312، قم، 1339 ش؛ فتنه باب، اعتضاد السلطنه، به كوشش عبدالحسين نوايى، ص 15، 17، 20 و 23، تهران، 1351 ش. اصل توبه‏نامه كه براون آن را چاپ كرده، در كتابخانه شماره 1 مجلس شوراى اسلامى موجود است. ر.ك: سه مقاله، عبدالحسين نوايى، ص 131 ـ 132.
12. فتنه باب، همان، ص 33 ـ 73؛ روضة الصفاى ناصرى: 10 / 428، 433، 456 و 457.
13. متن فتواى علما در اعدام باب نيز در كتابخانه شماره 1 مجلس شوراى اسلامى موجود است.
14. ر.ك: نقطة الكاف، چاپ ادوارد براون، ص 238، 244.
15. همان، مقدّمه براون، ص 3.
16. ص 3 ـ 4، 28 ـ 32.
17. تلخيص تاريخ، ص 419 ـ 422.
18. مقاله سياح، ص 67 ـ 68.
19. گوهر، سال 6، ش 3، ص 178 ـ 183؛ ش 4، ص 271 ـ 277.
20. لقب «بهاء» از طرف قرة‏العين (زرين‏تاج دختر حاج‏ملاّصالح قزوينى) به ميرزاحسينعلى داده شده است.
21. ر.ك: خاتميت پيامبر اسلام، ص 67 ـ 69.
22. ر.ك: تاريخ جامع بهائيت، ص 24 ـ 25.
23. همان، ص 596.
24. ر.ك: الموسوعة الذهبية للعلوم الاسلامية، دكتر فاطمه محجوب: 7 / 554، دارالغد العربى، قاهره، مصر.
25. محسن عبدالحميد، حقيقة البابية و البهائية، ص 4.
26. «خداوند از سيْنىْ برآمد و از سِيْعِير برايشان تجلى كرد و از كوه پاران درخشنده شد و با هزار هزاران مقدسان ورود نمود و از دست راستش به ايشان شريعتى آتشين رسيد». تورات، ص 397، ترجمه فاضل خان همدانى، 1856 م، 1272 ه . ق، لندن.
27. ر.ك: دائرة‏المعارف القرن الرابع عشر (العشرين): 2 / 377.
28. چنان كه در گزارش نماينده سياسى انگليس در ايران در تاريخ 21 ژوئن 1850 م آمده است. ر.ك: انشعاب بهائيت، ص 45.
29. ر.ك: انشعاب در بهائيت، ص 169.
30. وى آورده است: «هذا يوم فيه فازالكليم بانوار القديم، و شرب زلال الوصال من هذا القدح الذي به سجرت البحور. قل تاللّه‏ الحق انّ الطور يطوف حول مطلع الظهور، و الروح ينادي من في الملكوت، هلموا و تعالوا يا ابناء الغرور، هذا يوم فيه سرع، كرم اللّه‏ شوقاً للقائه و صاح الصهيون قد اتى الوعد، و ظهر ما هو المكتوب في الواح اللّه‏ المتعالي العزيز المحبوب». الاقدس، ص 118.
31. ر.ك: مفاوضات عبدالبهاء.
32. انشعاب در بهائيت، ص 170 ـ 171، به نقل از: قرن بديع: 4 / 162.
33. شوقى افندى، قرن بديع، ج 1، ص 318.
34. تلخيص تاريخ نبيل زرندى، ص 593.
35. همين جريان را عباس افندى (عبدالبهاء) در مقاله «سياح» آورده است. و نيز ر.ك: نامه‏اى از سن پالو، ص 306، امان اللّه‏ شفا، دارالكتب الاسلامية.
36. تلخيص تاريخ نبيل زرندى، ص 611 ـ 612، 617 ـ 618؛ شوقى افندى، قرن بديع، ج 2، ص 48.
37. ر.ك: قرن بديع: 2 / 15.
38. انشعاب در بهائيت، ص 111 ـ 112، به نقل از: نامه‏اى از سن پالو، ص 306.
39. انشعاب در بهائيت، ص 115؛ آثار قلم اعلى، حسينعلى بن ميرزا بزرگ نورى، ج 1، ص 76؛ قرن بديع، ج 2، ص 49.
40. قرن بديع: 2/86.
41. مجموعه الواح مباركه، ص 159.
42. دانشنامه جهان اسلام، ج 4، ص 735.
43. Arnold barrows kemball .
44. قرن بديع، ج 2، ص 125 ـ 126.
45. كشف الحيل، آيتى، ج 1، ص 380 ـ 381.
46. ر.ك: حقيقة‏البابية والبهائية، محسن عبدالحميد، ص 194؛ به نقل از؛ نبذة من اشراقات بهاءاللّه‏، ص 156.
47. همان، ص 194 ـ 196.
48. اين متن تلگرام را شوقى افندى، در قرن بديع: 3/297 پذيرفته است.
49. ر.ك: قرن بديع، 1/399؛ نامه‏اى از سن پالو، ص 17 ـ 3؛ خاطرات صبحى، ص 94.
50. متن عربى دعا چنين است: «اللهم أيّد الامپراطور و الاعظم جورج الخامس [ملك] انكلترا بتوفيقاتك الرحمانية و ادم ظلّها الظّليل على هذه الاقليم الجليل بعونك و صونك و حمايتك، انّك انت المقتدر المتعالي العزيز الحكيم».نامه‏اى از سن پالو، ص 18.
51. ر.ك: سخنرانى‏هاى عبدالبهاء، جلد اول.
52. خطابات عبدالبهاء: 1/33.
53. انشعاب در بهائيت، ص 124 ـ 125؛ به نقل از پرس دالگوركى يا تاريخ و نقش سياسى رهبران بهايى، ص 76.
54. ر.ك: خبرنامه فرهنگى ـ اجتماعى، شماره 106، ص 28 و نيز شماره 108، ص 44 ـ 45.
55. همان، شماره 133، ص 10 ـ 11.
56. ر.ك: رويدادها و تحليل، شماره 104 و 105، صص 27 ـ 28.
 
نویسنده:عزالدين رضا نژاد