نقد و بررسی ادیان و فرق » فرقه ضاله بهائیت » گوناگون » مقالات » ادیان و فرق »

از بابی گری تا بهایی گری

کلب صهیون

از سوی‌ دیگر بر مردم‌ ساده‌ دل‌ که‌ در پیرامون‌ قلعه‌ زندگی‌ می‌کردند، به‌ جرم‌ هجوم‌ آورده‌ به‌ قتل‌ و غارت‌ ایشان‌ می‌پرداختند، به‌ گونه‌ای‌ که‌ یکی‌ از بابیان‌ می‌نویسد: ؛ و چنین‌ می‌پنداشتند که‌ یاران‌ مهدی‌ موعودند و به‌ زودی‌ جهان‌ را در تسخیر خود خواهند گرفت‌ و بر شرق‌ و غرب‌ فرمانروایی می‌کنند؛ چنان‌ که‌ یکی‌ از بابیان‌- به‌ نام‌ حاجی‌ میرزاجانی‌ کاشانی‌- می‌نویسد:در این‌ شورش‌ها، با پیروزی‌ قوای‌ دولت، و کشته‌ شدن‌ ملا محمدعلی‌ بارفروش‌ در جمادی‌ الثانی‌ ١۲۶۵ فتنه‌ بابیان‌ در مازندران، فروکش‌ کرد

در بخش‌های‌ پیشین‌ این‌ سلسله‌ نوشتار در موضوع‌ فرقه‌های‌ انحرافی، از ادّعاهای‌ واهی‌ ، زمینه‌ها و اعتقادات‌ این‌ فرقه، و مهم‌ترین‌ نکات‌ انحرافی‌ آن‌ دربارهِ‌ مهدویت‌ و ادّعای‌ دروغین‌ رسالت‌ و نبوت‌ – مطالبی‌ آمده‌ بود. علاوه‌ بر آن، ضمن‌ معرفی‌ کتاب‌شناسی‌ نقد بابیّت، از چگونگی‌ سوء استفاده‌ از عنوان‌ مقدّس‌ سخن‌ به‌ میان‌ آمد. اینک‌ ادامهِ‌ جریان‌ بابیّت‌ و پیدایش‌ مسلک‌ جدیدی‌ به‌ نام‌ و نقش‌ استعمار در حمایت‌ از آن‌ به‌ اجمال‌ پی‌ گرفته‌ می‌شود.

۱٫ سوء استفاده‌ از آموزه‌های‌ مهدویّت‌

اعتقادی‌ سازنده، متکامل‌ و امیدبخش‌ بود که‌ پیامبر اسلام(ص) به‌ نقل‌ فریقین‌ ویژگی‌های‌ آن‌ را بیان‌ فرمود و امّت‌ را به‌ انتظار آن‌ ترغیب‌ فرمود. در طول‌ تاریخ‌ مسلمانان، همواره‌ برخی‌ از افراد بیماردل، جاهل‌ و هوا پرست‌ از این‌ آموزه‌های‌ آموزنده، سوء استفاده‌ کردند و با این‌ هدف‌ به‌ ادّعاهای‌ واهی‌ پرداختند. وقتی‌ که‌ علی‌محمد شیرازی‌ در سال‌ ۱۲۶۰ق‌ خود را خواند، ظاهراً نخستین‌ گروندگان‌ به‌ او را – عدّه‌ای‌ از – شیخیان‌ متعصّبی‌ تشکیل‌ می‌دادند که‌ بنابر آموزه‌های‌ سیدکاظم‌ رشتی‌ منتظر ظهور امام‌ بودند؛۱ کسانی‌ مانند ملاحسین‌ بشرویه‌ای‌ که‌ در مسجد کوفه‌ در انتظار ظهور اعتکاف‌ گزیده‌ بود و چون‌ خبر به‌ او رسید، نزد علی‌ محمد رفت‌ و با او گفت‌ و گو کرد و دعویش‌ را پذیرفت. علی‌محمد نیز او را خواند و برای‌ دعوت‌ به‌ خراسان‌ فرستاد تا مردم‌ را گرد آورد و با درفش‌های‌ سیاه‌ خروج‌ کنند!!! علی‌محمد خود نیز برای‌ این‌ که‌ به‌ مقتضای‌ حدیثی‌ که‌ می‌گوید: امام‌ زمان(ع) از مکّه‌ ظهور خواهد کرد و یارانش‌ از خراسان‌ بیرون‌ می‌آید، روی‌ به‌ حجاز نهاد، ولی‌ در آنها دلیریِ طرح‌ دعوی‌ نیافت‌ و به‌ بوشهر بازگشت. بابیان‌ معتقدند که‌ وی‌ در مکّه‌ کرد و به‌ شریف‌ مکّه‌ و شاه‌ ایران‌ و امپراتور عثمانی‌ نامه‌ نوشت‌ و آنها را به‌ اطاعت‌ خواند.

۲٫ انحراف‌ در موضوع‌ مهدویت‌

۲/۱٫ یاران‌ مهدی‌ موعود

سیدعلی‌محمد شیرازی‌ با ادّعاهای‌ ناروا و دروغین‌ خود، عدّه‌ای‌ را به‌ گمراهی‌ کشانید. مناظره، مباحثه‌ و گفت‌ و گوهای‌ عالمان‌ وارستهِ‌ شیراز، علی‌محمد را وا داشت‌ که‌ برفراز منبر و در برابر مردم، موضوع‌ نیابت‌ و خود را انکار کند، لیکن‌ چیزی‌ نگذشت‌ که‌ ادّعاهای‌ دیگری‌ مانند مهدویت‌ و … را به‌ میان‌ آورد. در جریان‌ مسایل‌ سیاسی‌ و جریان‌ فرقه‌های‌ ساختگی‌ در اواخر سلطنت‌ محمدشاه‌ و پس‌ از مرگ‌ او در سال‌ ۱۲۶۴، مردم‌ ایران‌ شاهد آشوب‌هایی‌ که‌ بابیان‌ گردانندهِ‌ آنها بودند.
از آشوب‌هایی‌ که‌ جمعی‌ از مریدان‌ سیدعلی‌ محمد، به‌ رهبری‌ ملاّ حسین‌ بشرویه‌ای‌ و ملاّ محمدعلی‌ بارفروش، به‌ راه‌ انداخته‌اند، رویداد در مازندران‌ بود. در این‌ آشوب، آنان‌ قلعهِ‌ طبرسی‌ را پایگاه‌ خود قرار دادند و اطراف‌ آن‌ را خندق‌ کَندند و خود را برای‌ جنگ‌ با قوای‌ دولتی‌ آماده‌ ساختند. از سوی‌ دیگر بر مردم‌ ساده‌ دل‌ که‌ در پیرامون‌ قلعه‌ زندگی‌ می‌کردند، به‌ جرم‌ هجوم‌ آورده‌ به‌ قتل‌ و غارت‌ ایشان‌ می‌پرداختند،
به‌ گونه‌ای‌ که‌ یکی‌ از بابیان‌ می‌نویسد:
؛۲
و چنین‌ می‌پنداشتند که‌ یاران‌ مهدی‌ موعودند و به‌ زودی‌ جهان‌ را در تسخیر خود خواهند گرفت‌ و بر شرق‌ و غرب‌ فرمانروایی می‌کنند؛ چنان‌ که‌ یکی‌ از بابیان‌ – به‌ نام‌ حاجی‌ میرزاجانی‌ کاشانی‌ – می‌نویسد:

در این‌ شورش‌ها، با پیروزی‌ قوای‌ دولت، و کشته‌ شدن‌ ملاّ محمدعلی‌ بارفروش‌ در جمادی‌ الثانی‌ ۱۲۶۵ فتنهِ‌ بابیان‌ در مازندران، فروکش‌ کرد، لیکن‌ در زنجان‌ شورشی‌ به‌ سرکردگی‌ ملامحمدعلی‌ زنجانی‌ پدید آمد که‌ در سال‌ ۱۲۶۶ ه .ق‌ به‌ شکست‌ بابیان‌ انجامید.

۲/۲٫ تنبّه‌ و روی‌ گردانی‌ برخی‌ از بابیان‌

در جریان‌ حمایت‌ از علی‌ محمد شیرازی، عدّه‌ای‌ از سرِ صداقت‌ خود را به‌ آب‌ و آتش‌ زدند، و از انجام‌ تکالیف‌ کوتاهی‌ نمی‌کردند؛ به‌ عنوان‌ مثال، آنان‌ در جنگ‌های‌ قلعهِ‌ طبرسی‌ و زنجان‌ از مسلمانی‌ دم‌ زدند و نماز می‌گزاردند و از علی‌ محمد جانبداری‌ می‌کردند.۴
در اجتماع‌ بدشت، سخن‌ از نسخ‌ شریعت‌ اسلام‌ رفت‌ [!!!] و قرّه` العین‌ به‌ مجلس‌ وارد شد و حاضران‌ را مخاطب‌ ساخت‌ که‌ امروز .۵ از این‌ رو، به‌ اعتراف‌ وقایع‌ نگاران‌ بابی، برخی‌ از بابیان‌ به‌ محض‌ این‌ که‌ در از ادّعای‌ مهدویّت‌ سیدعلی‌ محمد و تغییر احکام‌ اسلام‌ با خبر شدند، به‌ شدّت‌ از او روی‌ گرداندند۶ و دست‌ از حمایت‌ وی‌ برداشتند. چنان‌ که‌اشاره‌ شد، این‌ تنبّه‌ و روی‌ گردانی‌ عمومیّت‌ نداشت‌ و انحراف‌ و طغیان‌ طرفداران‌ ادامه‌ پیدا کرده‌ است.

۲/۳٫ انگیزه‌های‌ گروش‌ و شورش‌

شورش‌هایی‌ در قلعهِ‌ طبرسی، زنجان، تهران، تبریز و … که‌ مقارن‌ با نخستین‌ سال‌های‌ سلطنت‌ ناصرالدین‌ شاه‌ قاجار بوده، رخ‌ داد که‌ وفق‌ قراین‌ تاریخی‌ حاکی‌ است‌ که‌ برخی‌ از این‌ شورش‌ها ریشه‌های‌ اعتقادی‌ و زمینه‌های‌ اجتماعی‌ و تاریخی‌ داشته‌ و به‌ ویژه‌ از اعتقاد شیعی‌ ظهور امام‌ زمان(عج) متأ‌ثر بوده‌ است؛ هر چند گفته‌ می‌شود که‌ سردمداران‌ آنها غالباً در جهت‌ جامهِ‌ عمل‌ پوشاندن‌ به‌ دستورهای‌ باب‌ به‌ این‌ اقدام‌ها دست‌ زدند. او در کتاب‌ فارسی، پنج‌ استان‌ ایران‌ را مختصّ پیروان‌ خود اعلام‌ کرده‌ و حضور کافرانِ به‌ را در این‌ مناطق‌ حرام‌ خوانده‌ بود.۷
قطع‌ نظر از انگیزه‌های‌ علی‌محمد در دعوی‌ بابیت‌ و مهدویت، از گزارش‌های‌ مختلف‌ نویسندگان‌ معاصر یا قریب‌ به‌ او بر می‌آید که‌ گروهی، خاصه‌ در شهرهای‌ دور از مرکز حکومت‌ به‌ این‌ حرکت‌ ایمان‌ آوردند و به‌ آن‌ گرویدند و بسیاری‌ از آنان‌ در عقاید خود استواری‌ نشان‌ دادند و به‌ رغم‌ جنگ‌ها و سرکوبی‌ شدیدی‌ که‌ در همان‌ وقت‌ و پس‌ از آن‌ نسبت‌ به‌ بابیه‌ اعمال‌ می‌شد، مقاومت‌ کردند.
بزرگ‌ترین‌ انگیزهِ‌ این‌ گروش‌ و پایداری‌ را باید در وضع‌ اجتماعی‌ مردم‌ ایران‌ که‌ سالیان‌ دراز در معرض‌ تجاوز و چپاول‌ حاکمان‌ مستبد و فاسد، در فقر و نادانی‌ روزگار می‌گذراندند، و نیز امید داشتن‌ به‌ یک‌ منجی‌ برای‌ اصلاح‌ امور، دید. پس‌ شگفت‌ نیست‌ اگر برای‌ رهایی‌ از آن‌ ستم‌ و ریا به‌ دامن‌ هر کس‌ که‌ با هر انگیزه‌ای‌ به‌ مخالفت‌ با قدرت‌های‌ رسمی‌ برخیزد، چنگ‌ می‌زنند و نیازی‌ هم‌ به‌ تفحّص‌ در چنان‌ دعوی‌هایی‌ نبینند.
به‌ نظر برخی، ادامهِ‌ شورش‌ها پس‌ از قتل‌ باب، به‌ ویژه‌ کوشش‌ بابیان‌ برای‌ قتل‌ ناصرالدین‌ شاه‌ هم‌ مؤ‌یّد این‌ معنی‌ است‌ که‌ این‌ حرکت‌ کم‌کم‌ به‌ نهضتی‌ ضدّ حکومت‌ بدل‌ می‌شد؛ اما طرح‌ ناموفّق‌ قتل‌ شاه‌ موجب‌ شد تا سرکوب‌ شدیدتری‌ نسبت‌ به‌ بابیه‌ اعمال‌ گردد و بسیاری‌ از سران‌ آنان‌ به‌ قتل‌ رسند و برخی‌ زندانی‌ شوند و گروهی‌ به‌ بغداد گریزند۸ که‌ ادامهِ‌ انحراف‌ در شکل‌گیری‌ فرقه‌ای‌ جدید دیگر با نام‌ جلوه‌گر شد (که‌ شرح‌ آن‌ پس‌ از این‌ خواهد آمد).

۳٫ عاقبت‌ ادّعاهای‌ دروغین‌

در ایّامی‌ که‌ علی‌محمد در مکّه‌ بود، بر اثر فعّالیت‌ ملاّ حسین‌ بشرویه‌ای‌ و دیگر گروندگان، کار او شهرتی‌ گرفت. از این‌ رو، چون‌ به‌ ایران‌ بازگشت، بی‌درنگ‌ دستگیر شد و علما در شیراز مجلسی‌ آراستند و او را در معرض‌ امتحان‌ آوردند. اعتضاد السلطنه‌ آورده‌ است‌ که‌ وی‌ در این‌ مجلس‌ صریحاً نوشته‌های‌ خود را وحی‌ الهی، و افصح‌ از قرآن۹ [!!!] و دین‌ خود را ناسخ‌ اسلام‌ دانست‌ و چون‌ نتوانست‌ دعوی‌ خود را اثبات‌ کند و بلکه‌ اطوار نابخردانه‌ داشت، چوبش‌ زدند و وی‌ نیز بر سر منبر از آن‌ دعوی‌ توبه‌ کرد و آن‌ گاه‌ همان‌ جا بازداشت‌ شد. مدّتی‌ بعد به‌ سفارش‌ و کوشش‌ منوچهر خان‌ معتمد الدولهِ‌ گرجی، والی‌ اصفهان، علی‌محمد وارد این‌ شهر شد و چند ماهی‌ به‌ آسودگی‌ سپری‌ کرد تا والی‌ مرد. آن‌ گاه‌ علمای‌ اصفهان‌ به‌ دربار نامه‌ نوشتند و خواهان‌ تنبیه‌ علی‌ محمد شدند. حاج? میرزا آقاسی‌ که‌ خود مشرب‌ صوفیانه‌ داشت‌ و نمی‌خواست‌ نسبت‌ به‌ این‌ دعاوی‌ سخت‌گیری‌ کند، دستور داد او را به‌ ماکو تبعید کنند؛۱۰ اما به‌ درخواست‌ وزیر مختار روس، کینیاز دالگورکی‌ – که‌ از بروز آشوب‌ در قفقاز بیم‌ داشت‌ – علی‌محمد را به‌ قلعهِ‌ چهریق‌ در حدود ارومیه‌ بردند.
بر اثر کوشش‌های‌ بابیانی‌ چون‌ ملاّ حسین‌ بشرویه‌ای‌ و ملاّ محمد علی‌ بارفروش‌ و سپس‌ قرّه` العین، کار بالا گرفت. آن‌ گاه‌ علاوه‌ بر کسانی‌ چون‌ ملاّ عبدالخالق‌ یزدی‌ و ملاّ علی‌اصغر مجتهد نیشابوری‌ و ملاّ محمدتقی‌ هراتی‌ و ملاّ محمدعلی‌ زنجانی، جمع‌ قابل‌ توجّهی‌ گرد آمده، آمادهِ‌ شورش‌ گشتند. پس‌ به‌ دستور دولت، علی‌محمد را به‌ تبریز بردند و مجلسی‌ تشکیل‌ دادند و علما و از جمله‌ چند تن‌ از علمای‌ شیخی‌ با او به‌ گفت‌ و گو پرداختند.
از گزارشی‌ که‌ ناصرالدین‌ میرزای‌ ولیعهد در این‌ باره‌ به‌ محمد شاه‌ نوشته، پیداست‌ که‌ علی‌محمد به‌ رغم‌ تکرار دعوی‌ از پاسخ‌ فرو ماند و در آخر هم‌ خود را مسلمان‌ و موحّد و اهل‌ ولایت‌ ائمّه‌ خواند و توبه‌ کرد و بخشایش‌ خواست.۱۱ اما قیام‌ و آشوب‌ مسلّحانه‌ای‌ که‌ در خراسان، مازندران، فارس، زنجان‌ و دیگر نقاط‌ توسط‌ بابیان‌ پدید آمد، دولت‌ مرکزی‌ را به‌ مقابله‌ واداشت‌ و آنان‌ پس‌ از چند جنگ‌ خونین‌ سرکوب‌ گشتند و چند تن‌ از سران‌ بابیه‌ کشته‌ شدند و برخی‌ به‌ حبس‌ افتادند. این‌ آشوب‌ها و بیم‌ دولت‌ از گسترش‌ آن‌ سبب‌ شد تا به‌ دستور دولت‌ ،علی‌ محمد را باز از چهریق‌ به‌ تبریز بردند و همراه‌ یکی‌ از یارانش‌ به‌ نام‌ محمدعلی‌ زنوزی‌ در ۲۷ (یا ۲۸) شعبان‌ ۱۲۶۶ق‌ اعدام‌ کردند.۱۲ در برخی‌ از منابع‌ آمده‌ است‌ که‌ باب‌ را پیش‌ از قتل‌ در مجلسی، نزد علما حاضر کردند و چون‌ دعوی‌ خود را تکرار کرد، حکم‌ به‌ قتلش‌ دادند.۱۳

۴٫ وصایت‌ و جانشینی‌ باب‌

گزارش‌ منابع‌ بابی‌ و بهایی‌ نسبت‌ به‌ جانشینی‌ علی‌ محمد شیرازی‌ یکسان‌ نیست. میرزاجانی‌ کاشانی۱۴ بعد از شرح‌ اندوه‌ باب‌ در کشته‌ شدن‌ یارانش‌ به‌ میرزا یحیی‌ – که‌ همان‌ ایام‌ به‌ باب‌ رسیده‌ بود – اشاره‌ کرده‌ و نوشته‌ است‌ که‌ باب‌ بعد از خواندن‌ این‌ نامه‌ها مسرور شد و سپس‌ وصیت‌ نامه‌ای‌ برای‌ یحیی‌ فرستاد و در آن‌ .
کنت‌ دوگوبینو، وزیر مختار فرانسه‌ در ایران، نیز که‌ در آن‌ سال‌ها در ایران‌ بوده‌ و جزئیات‌ وقایع‌ بابیان‌ را ثبت‌ کرده، میرزا یحیی‌ را جانشین‌ باب‌ دانسته‌ و تأ‌کید کرده‌ است‌ که‌ این‌ جانشینی، بدون‌ سابقه‌ و مقدّمه‌ صورت‌ گرفت‌ و بابی‌ها نیز آن‌ را پذیرفتند.۱۵
خواهر میرزا حسینعلی، عزّیّه‌ خانم، نیز که‌ خود از بابی‌ها بود، در کتابی‌ به‌ نام‌ تنبیه‌ النائمین۱۶ همین‌ نظر را تأ‌یید کرده‌ است. در برابر، نبیل‌ زرندی۱۷ از یک‌ سیّاح‌ یاد کرده‌ که‌ به‌ دستور باب‌ برای‌ ادای‌ احترام‌ به‌ کشته‌ شدگان‌ قلعهِ‌ طبرسی، به‌ مازندران‌ و از آنجا به‌ تهران‌ نزد میرزا حسینعلی‌ رفت‌ و هنگام‌ مراجعت،میرزا حسینعلی‌ نامه‌ای‌ به‌ برادرش‌ میرزا یحیی‌ برای‌ باب‌ فرستاد، و او بی‌درنگ‌ پاسخ‌ داد. در این‌ پاسخ، به‌ میرزا یحیی‌ توصیه‌ شده‌ بود که‌ در سایهِ‌ برادر بزرگ‌تر قرار گیرد و در آن‌ . عبدالبهاء، فرزند میرزا حسین‌علی، در مقالهِ‌ شخصی‌ سیّاح۱۸ از زبان‌ سیاحی‌ موهوم‌ گزارش‌ داده‌ که‌ گزینش‌ یحیی‌ به‌ جانشینی‌ باب، از طراحی‌های‌ میرزا حسینعلی‌ بوده‌ است‌ .
محیط‌ طباطبایی‌ به‌ استناد گزارش‌های‌ تاریخی‌ و برخی‌ قراین‌ دیگر اظهار کرده‌ که‌ اساساً موضوع‌ برای‌ باب‌ مطرح‌ نبوده‌ و رهبری‌ بابی‌ها بعد از او به‌ شیخ‌ علی‌ ترشیزی‌ معروف‌ به‌ عظیم‌ رسید و همو بود که‌ بابی‌ها را به‌ منظور اجرای‌ نقشهِ‌ قتل‌ ناصرالدین‌ شاه‌ قاجار به‌ تهران‌ فرا خواند.۱۹
در هر حال، بنابر بیشتر منابع، بعد از اعدام‌ باب، عموم‌ بابیه‌ به‌ جانشینی‌ میرزا یحیی‌ – که‌ باب‌ او را خطاب‌ کرده‌ بود – معتقد شدند و چون‌ در آن‌ زمان‌ یحیی‌ بیش‌ از نوزده‌ سال‌ نداشت، میرزا حسینعلی‌ زمام‌ کارها را در دست‌ گرفت.
میرزا حسینعلی‌ در حدود هیجده‌ سال، وصایت‌ دربارهِ‌ میرزا یحیی‌ را قبول‌ داشته‌ و از اوامر و دستورهای‌ او به‌ صورت‌ ظاهر اطاعت‌ و پیروی‌ می‌نمود. وی، حتی‌ در کتاب‌ که‌ پس‌ از مراجعت‌ از سلیمانیه‌ در بغداد نوشته‌ شده‌ است، در موارد زیادی‌ به‌ اشاره‌ و کنایه‌ از میرزا یحیی‌ تجلیل‌ و تمجید نموده‌ است، ولی‌ کم‌ کم‌ مخالفت‌ خویش‌ با میرزا یحیی‌ را آشکار ساخت‌ و میرزا یحیی‌ هم‌ او را طرد نمود.

۵٫ میرزا حسینعلی‌ کیست؟

میرزا حسینعلی‌ (ملقّب‌ به‌ بهاء)۲۰ فرزند میرزا عباس‌ نوری‌ مازندرانی‌ – معروف‌ به‌ میرزا بزرگ‌ – در اول‌ شوّال‌ سال‌ ۱۲۳۳ قمری‌ در تهران‌ تولّد یافت. خاندان‌ او از دهکده‌ای‌ کوهستانی‌ کوچک‌ به‌ نام‌ از نور مازندران‌ می‌باشند.
میرزا حسینعلی، ادبیات‌ و علوم‌ مقدماتی‌ را در تهران‌ تحصیل‌ نموده، و با عرفا و فضلا و نویسندگان‌ (که‌ با پدرش‌ رفاقت‌ و دوستی‌ داشتند) معاشرت‌ داشته‌ است. وی‌ در حکومت‌ قاجار به‌ خدمت‌ دیوان‌ در آمد و برحسب‌ آن‌ که‌ شوهر خواهرش‌ میرزا مجید، منشی‌ کنسول‌ روس‌ بود، درک‌ زیر و بم‌ کارها در روابط‌ متقابل‌ ویژه‌ با سفارت‌ خانه‌ها برایش‌ ساده‌ و آماده‌ بود.
وی‌ پس‌ از چندی‌ به‌ حلقات‌ درویشان‌ پیوست‌ و مانند آنها، زلف‌ و گیسوی‌ بلند گذاشت‌ وجبّه‌ و کلاهی‌ ترتیب‌ داد.
پس‌ از آن‌ که‌ آوازهِ‌ دعوت‌ سید علی‌ محمد باب‌ انتشار یافت، میرزا حسینعلی‌ دعوت‌ او را شنیده، و به‌ مسلک‌ اصحاب‌ او در آمده‌ است. وی‌ که‌ در این‌ زمان‌ ۲۷ بهار از عمرش‌ را سپری‌ کرده‌ بود، به‌ تبلیغ‌ و ترویج‌ بابیت‌ پرداخت‌ و با ارتباطاتی‌ که‌ با سفارت‌ خانه‌های‌ خارجی‌ داشت، در هنگام‌ ضرورت‌ به‌ سیّد باب‌ کمک‌ می‌کرد.

۵/۱٫ آغاز دعوت‌ میرزا حسینعلی‌

در سال‌ ۱۲۶۸ ناصرالدین‌ شاه‌ از طرف‌ طرفداران‌ سید باب‌ در تهران‌ مورد سوء قصد و حمله‌ قرار گرفت، ولی‌ جان‌ سالم‌ به‌ در برد. پس‌ از این‌ حادثه‌ بابی‌ها مورد تعقیب‌ قرار گرفته، عده‌ای‌ از آنان‌ دستگیر و زندانی‌ شدند. میرزا بهاء نیز از جمله‌ دستگیرشدگان‌ بود و در تهران‌ زندانی‌ شد. وی‌ پس‌ از حدود یک‌ سال‌ زندانی‌ در سال‌ ۱۲۶۹ از زندان‌ آزاد، و به‌ کمک‌ سفیر روس‌ به‌ سوی‌ بغداد حرکت‌ کرد.
پس‌ از یازده‌ سال‌ که‌ در بغداد اقامت‌ داشته، در نتیجهِ‌ شکایت‌ اهالی‌ و نفرت‌ و مخالفت‌ مردم‌ در سال‌ ۱۲۸۰ به‌ دستور سلطان‌ عثمانی، میرزا بهاء و جمعی‌ از به‌ اسلامبول‌ تبعید می‌شوند. آنان‌ چهار ماه‌ در اسلامبول‌ توقّف‌ داشته، سپس‌ به‌ تبعید شدند. در سال‌ چهارم‌ اقامت‌ در میرزا بهاء زمزمهِ‌ دعوت‌ به‌ خویش‌ را شروع‌ کرده‌ است. با آغاز دعوت‌ میرزا بهاء، اختلاف‌ شدیدی‌ میان‌ او و برادرش‌ میرزا یحیی‌ رخ‌ داد. وی‌ آشکارا اعلان‌ نمود:
.

۵/۲٫ پیدایش‌ فرقهِ‌

با آغاز دعوت‌ میرزا حسینعلی، رقابت‌ دو برادر بر سر فرماندهی‌ بر علناً آغاز و کم‌ کم‌ به‌ اوج‌ خود رسیده‌ تا جایی‌ که‌ طرفین‌ یکدیگر را تهدید به‌ مرگ‌ می‌کردند. لذا، دولت‌ عثمانی‌ هر دو را به‌ دادگاه‌ کشانید. دادگاه‌ دستور داد هر یک‌ از دو برادر با گروه‌ پیرو خود به‌ نقطه‌ای‌ دور از هم‌ فرستاده‌ شوند. از این‌ جهت‌ در سال‌ ۱۲۸۵ به‌ دستور سلطان‌ عبدالعزیز، یحیی‌ صبح‌ ازل‌ با خاندان‌ و پیروانش‌ به‌ قبرس، و حسین‌ علی‌ بهاء و طرفدارانش‌ به‌ عکّا (در سرزمین‌ فلسطین‌ اشغالی) تبعید شدند.
در همین‌ ایّام‌ بود که‌ برای‌ تشخیص‌ طرفداران‌ آن‌ دو، اطرافیان‌ صبح‌ ازل‌ به‌ فرقه‌ و پیروان‌ میرزا حسینعلی‌ بهاء، فرقه‌ نامیده‌ شدند و آنهایی‌ که‌ به‌ این‌ دو برادر ملحق‌ نشدند، به‌ نام‌ قبلی‌ باقی‌ ماندند.
سرانجام‌ رقابت‌ و کشمکش‌ بین‌ دو برادر، به‌ پیروزی‌ میرزا حسینعلی‌ ختم‌ شد و او توانست‌ نظر اربابان‌ استعمارگر خویش‌ را به‌ کارآیی‌ و انجام‌ وظیفه‌ اوامر آنان‌ جلب‌ کند و برادر را از معرکه‌ بیرون‌ سازد، لذا، به‌ تدریج‌ میرزا یحیی‌ صبح‌ ازل‌ به‌ زوال‌ گرایید و ازلیه‌ نیز برای‌ ابد فراموش‌ شدند.

۵/۳٫ سرانجام‌ دعوت‌ میرزا

وقتی‌ که‌ میرزا حسینعلی‌ احساس‌ کرد، دعوت‌ او مؤ‌ثّر افتاد و عدّه‌ای‌ بر گرد او حلقه‌ زدند، نوع‌ دعوتش‌ را در مراحل‌ مختلف‌ زمانی‌ تغییر داد. وی‌ پس‌ از ادّعای‌ و مهدویت، دعوی‌ و نمود. و به‌ تدریج‌ سلسلهِ‌ صعودی‌ این‌ ادّعاها به‌ رسالت‌ و شارعیت‌ و حلول‌ خدا در او با تجسّد و تجسّم‌ خداوند (و بالاخره‌ دعوی‌ خداوندی‌ ) منتهی‌ شد.
لازم‌ به‌ ذکر است‌ که‌ بهاء در بغداد و اسلامبول‌ و ادرنه‌ و نیز در عکا همواره‌ با تقیّه‌ و تظاهر به‌ اسلام‌ زندگی‌ می‌کرد تا خشم‌ حکومت‌ عثمانی‌ علیه‌ خود بر انگیخته‌ نشود. وی‌ در نماز جمعهِ‌ عکّا شرکت‌ می‌جست‌ و ماه‌ رمضان‌ به‌ روزه‌داری‌ تظاهر می‌نمود و با این‌ حال، رابطهِ‌ سرّی‌ خود را با ایران‌ که‌ بعدها نام‌ گرفتند، قطع‌ ننموده‌ و همواره‌ مکتوبات‌ و وحی‌های‌ ادّعایی، یا تجلّیات‌ ی‌ خود را برای‌ آنان‌ می‌فرستاد یا باز می‌گفت.
وی‌ بالاخره‌ در سال‌ ۱۸۹۲ میلادی‌ (حوالی‌ ۱۳۱۰ هجری‌ قمری) بعد از سال‌ها سکونت‌ در عکّا به‌ اسهال‌ خونی‌ مبتلا شد و درگذشت‌ و در عکّا به‌ خاک‌ سپرده‌ شد.

۵/۴٫ جانشینی‌ پسر بعد از پدر

با مرگ‌ میرزا حسینعلی، بابیان‌ و بهائیان‌ در حالت‌ صبر و انتظار به‌ سر می‌بردند تا این‌ که‌ پسر ارشد میرزا حسینعلی‌ به‌ نام‌ عباس‌ افندی‌ – که‌ بعدها لقب‌ گرفت‌ – تلاش‌ گسترده‌ای‌ را آغاز کرد و ضمن‌ هدایت‌ و رهبری‌ این‌ فرقه، به‌ تبلیغات‌ فراگیر دست‌ زد. وی‌ که‌ در محیط‌ حکومت‌ عثمانی‌ و در داخل‌ ایران‌ مجالی‌ برای‌ تبلیغ‌ نمی‌یافت، در سال‌ ۱۹۱۱ میلادی‌ به‌ اروپا مسافرت‌ نمود. و در سال‌ ۱۹۱۲، نه‌ ماه‌ در آمریکا توقّف‌ کرد و برخلاف‌ رهبران‌ پیشین، به‌ جای‌ روسیه‌ با انگلستان‌ و سپس‌ با آمریکا رابطهِ‌ ویژه‌ای‌ برقرار نمود. (تفصیل‌ بیشتر این‌ مطلب، در بخش‌ نقش‌ و نفوذ استعمار در شکل‌گیری‌ و تداوم‌ این‌ فرقهِ‌ ضالّه‌ خواهد آمد).

۵/۵٫ ریاست شوقى افندى و دیگر رهبران بهائیان

در سال ۱۹۲۱، با مرگ عبدالبهاء، شوقى افندى نوه دخترى میرزا حسینعلى زعامت بهائیان را بر عهده گرفت که تا ۱۹۵۷ ادامه یافت.

بنا به نقلى، شوقى افندى پیش از مرگش، طرح تأسیس تشکیلاتى به نام «بیت العدل» را صادر کرد و چون مى‏دانست که بعد از وى این تشکیلات را باید شخصى مطمئن اداره کند، «چارلز میسن ریمن» آمریکایى را به جاى خود انتخاب کرد. از این رو، وقتى که شوقى افندى در سال ۱۳۳۶ ش (۱۹۵۷م) به طرز مشکوکى در لندن جان سپرد، «میسن ریمن»، فرزند یکى از روحانیون کلیساى اسقفى جاى وى را گرفت و خود را «شبان بهائیان» نامیده است. پس از او نیز افرادى همانند وى، رهبرى بهائیان را بر عهده گرفتند (و بدین ترتیب حرکتى که از یکى از محلاّت شیراز شروع شد، از ایالات متحده آمریکا سر بر آورد)!!!

از سوى دیگر، بهائیان ساکن در فلسطین اشغالى و کشورهاى دیگر همسایه، با نپذیرفتن رهبرى «ریمن»، یک گروه ۹ نفرى را مسؤول بیت العدل (در حیفاى اسرائیل)، و رهبران بهائیان قرار دادند و به این وسیله سمبل همکارى جهانى یهود و بهائیت علیه منافع ملت‏هاى شرق اسلامى اعلان موجودیت کرد. (۲۱)

در سال‏هاى اخیر، شخصى به نام جمشید معانى، در اندونزى خود را «اسماء اللّه‏»، نامیده و ادّعاى رهبرى بهائیان را دارد. اعضاى محفل بهائیان پاکستان نیز به او پیوسته‏اند. او جملات عربى به شیوه سید على محمد باب و بهاءاللّه‏ به اصطلاح به صورت آیات به زبان عربى نازل کرده است … .(۲۲)

ناگفته نماند که بعد از مرگ شوقى افندى، اختلافات در رهبرى بهائیان، آنان را به دو جناح انگلیسى طرفدار «روحیه خانم ماکسول» همسر شوقى، و «میس ریمن» آمریکائى تقسیم کرد.(۲۳)

اکثر بهائیان رهبرى میسن ریمن را نپذیرفتند و در اندیشه تقویت تشکیلات بهائیه بر آمدند که با انتخاب هیئت نه نفره بیت‏العدل در سال ۱۳۸۲ ه.ق زعامت امور بهائیان به آنها سپرده شد.

۶٫ بهائیان و استعمار گران

۶/۱٫ استعمار و «مذهب تراشى»

پیش از آن که دخالت مستقیم و غیر مستقیم استعمارگران در اختراع یا تأیید و ترویج مسلک بهائیت را ملاحظه کنیم ،شایسته است به یک ویژگى دیرینه استعمار در موضوع «مذهب تراشى» توجه کنیم. یکى از سیاست‏هایى که دشمنان ادیان الاهى، همواره آن را دنبال مى‏کردند، تحریف مذهب حق و اختراع مذهب جدید به جاى آن بود. «مذهب تراشى» از دیر زمان رایج بود و همیشه در کنار دعوت حقّ پیامبران ـ علیهم‏السلام ـ عدّه‏اى داعیه مذهب و مسلک جدید داشتند تا دکّه‏اى باز کرده به منافع اقتصادى، اجتماعى و سیاسى و…. دست یابند.

در عصر حاضر، «مذهب تراشى» شکل جدیدى به خود گرفته و همراه با پیشرفت دانش بشرى، بعضى از مسلک‏ها و مکاتب نو به وجود آمده، چهره علمى و سیاسى به خود گرفته، و با «ایسم»ها ظهور نمودند. مسلمانان از زمان‏هاى گذشته تا امروز، شاهد پیدایش انحراف فکرى و عملى در جریان خلافت، حکمیت و خوارج و به وجود آمدن فرق مختلف مذهبى در قرن دوم و سوم بوده‏اند. انحراف و برداشت‏هاى نادرست ابن تیمیه در قرن هفتم، و ظهور کامل این انحراف در قرن دوازدهم توسط محمد بن عبدالوهّاب ـ هم ـ نمونه‏هاى بارز «مذهب تراشى» را است که از سوى بیگانگان ترویج و حمایت مى‏شود.

استعمار جدید ( New – Colonosm ) در قرن اخیر، براى زدودن اصالت مذهب و به انزوا کشیدن «دین»، مسلک‏هاى گوناگون را به وجود آورده، یا از آنها حمایت کرد که از جمله آن بهائیت در ایران، قادیانگرى در هندوستان و پاکستان و وهّابیّت در حجاز است. مهم‏ترین هدف استعمار از حمایت و ترویج این مسلک‏هاى ساختگى، ایجاد تشتّت در میان مسلمانان و از هم پاشیدن اساس و بنیان دین است.

حدود یکصد سال پیش که آفتاب در مستعمرات انگلیس غروب نمى‏کرد، وزارت امور خارجه این کشور براى تداوم حاکمیت خود بر ممالک مستعمره، شعبه‏اى مخصوص ادیان مستعمرات، مستملکات، ممالک نیمه مستعمره و حتى سرزمین‏هاى مجاور آنها دایر کرده و دیپلمات‏هایى که در سفارت‏خانه‏هاى انگلیس در آفریقا، آسیا و خاورمیانه با عنوان دبیرى حضور داشتند، براى این شعبه فعالیت مى‏کردند.

بعضى از مورّخان بر این باورند که ظهور فرقه «بهائیت» براى هدف سیاسى بود که پشت مظاهر دینى مخفى شد. بعضى از رهبران این فرقه‏ها، کشیشانى بودند که استعمار از آنها جهت تفرقه میان مسلمانان و بد جلوه دادن تعالیم انسانى استفاده کرد، چنان که براى همین مقصود از ملاّ احمد قادیانى در هندوستان استفاده کرد. (۲۴)

گرچه تاریخ، اصل شکل‏گیرى فرقه بهائیت و فرقه بابیگرى ـ که پیش در آمد آن است ـ را به صراحت روشن نکرده که آیا آنها ساخته و پرداخته مستقیم سیاست‏هاى خارجى بودند یا نه؟ ولى به هر صورت که باشد، نتیجه یکى است یعنى ایجاد یک صف بندى در مقابل مسلمانان.

یکى از کسانى که عمیقاً درباره مسلک «بابیت» و «بهائیت» تحقیق کرده و تعالیم و کتاب‏هاى آنها را مستقیماً مورد مطالعه قرار داد و نیز از نوشته‏هاى مخالفان نیز بهره برده، مى‏گوید: در نتیجه این کوشش و تحقیق، پرده از جلو چشمانم پاره شد و نقشه‏هاى توطئه‏آمیز و گسترده استعمار بر ضدّ اسلام، کشف شد و به طور یقین بر من آشکار شد که بهائیت یک گروه باطنى مسلک‏اند که سه نیرو در پشت سر، آنها را مورد حمایت قرار مى‏دهند: استعمار با حیله‏ها و توطئه‏هایش، رژیم صهیونیسیتى با همه امکانات مخفى و آشکارش، مسیحیان و مؤسسه‏هاى تبشیرى. (۲۵)

۶/۲٫ همبستگى یهودیان و بهائیان

با آغاز دعاوى مسلک جدید از سوى سران بابیت و بهائیت، انجمن جهانى یهودیان به تأیید و تقویت و کمک مالى و عملى از آنان پرداختند. دلیل اشتیاق یهود براى چنین کارى این بود که یهودیان از قرن نوزدهم میلادى در صدد ایجاد یک کشور مستقل بودند که یکى از بزرگ‏ترین مانع، در برابر آن‏ها، قدرت و نیروى اسلام و امت اسلامى بود که بیشترین کینه را نسبت به یهود داشتند. از این‏رو، یهودیان براى زدودن افکار اصیل اسلامى و مقابله با آن، به تعریف و تمجید از سران بهایى پرداخته‏اند، تا در کنار ادّعاى نسخ شریعت اسلامى و برداشتن جهاد و دفاع در مسلک نوظهور، زمینه‏هاى همزیستى با یهودیان آماده گردد.

از سوى دیگر، در دوره‏اى ـ حدود یکصد و شصت سال، با ادّعاى میرزا على محمد باب، بابیگرى در ایران آغاز شد و براى مدتى ایران مرکز اصلى و به اصطلاح کعبه آمال بهائیان بود. اما با حکم ارتداد بهائیان از سوى مجتهدان و علماى اسلام و سخت‏گیرى بر آنها و فرار رهبران بهائیان به بغداد و استانبول و سرانجام به جزیره قبرس و گریختن پیروان میرزا حسین على بهاء به عکّا (در فلسطین اشغالى) این کعبه آمال تغییر جهت داد، نام و عناوین رهبران بهائیت که با «میرزا» و «سید» آغاز مى‏شد، به «افندى» که عنوان عثمانى بود، تغییر شکل داد. در چنین دورانى بود که با تشکیل حکومت غاصبانه اسرائیل شوقى افندى، رهبرى بهائیت را به دست گرفت. و براى اولین بار نام «ارض اقدس» و «مشرق الاذکار» از زبان وى شنیده شد.

ناگفته نماند که در آن سوى سکّه، یهود کوشش‏هاى فراوانى کرد تا میرزا حسین على بهاء و عباس افندى را مظهر پیروزى یهود و مصداقى از پیشگویى عهد قدیم (۲۶) مبنى بر تجلّى نور الاهى در جهان هستى و… قرار دهد!!!

یکى از نویسندگان بهایى (ابوالفضل جَرفادِقانى = گلپایگانى) با توجه به بند دوم از فصل ۳۳ سفر تثنیه، کتاب تورات که آمده: «پروردگار از کوه سینا آمد و از ناحیه ساعیر بر مردم طلوع کرد و از کوه فاران درخشش نمود و از رِبْواتِ قدس آمد و از سمت راستش نور سه بیعت بود»، مى‏گوید:

قبل از برپایى قیامت، باید خداوند چهار مرتبه بر مخلوقات تجلّى کند و چهار ظهور واقع گردد تا بنى‏اسرائیل به کمال رسد و کارشان به خداوند بزرگ منتهى گردد. پس پراکندگى آنان از دورترین نقطه جمع مى‏گردد و شرّ همه افراد از آنها دفع مى‏شود و در زمین مقدس ساکن مى‏گردند و موازین گذشته به آن‏ها بر مى‏گردد». (۲۷)

۶/۳٫ به رسمیّت شناختن یکدیگر

على‏رغم سابقه دشمنى که میان یهودیان و مسلمانان در طول تاریخ اسلام بود، و بهائیت هم ریختن خون مسلمانان و غارت اموال را مباح اعلام کرده بود، (۲۸) چهارمین پیشواى بهائیت در صدد بر آمد تا با استفاده از اختلافات دیرینه مسلمانان و یهودیان، سرزمین اشغالى فلسطین (اسرائیل) را به عنوان مرکز اصلى بهائیان بپذیرد و دولت غاصبانه یهود را به صورت پناهگاه و تکیه‏گاه جهانى این فرقه در آورد.

دولت غاصب اسرائیل، از وضعیت به وجود آمده به خوبى استفاده کرد و لذا براى سرمایه‏گذارى در حیطه حکومت غاصبانه‏اش از همگان دعوت کرد و با روى خوش نشان دادن به سرمایه‏داران بهایى در فلسطین اشغالى، زمینه‏هاى سرمایه‏گذارى فراهم شد؛ چنان که تدفین رهبران بهایى در فلسطین اشغالى، بهانه‏اى دیگر براى تفاهم بیشتر بهائیان و یهودیان به دست داده است.

از این رو،شوقى افندى در تلگراف ۹ ژانویه ۱۹۵۱ م رسماً از تشکیل دولت غاصب اسرائیل حمایت کرد. (۲۹) و میرزا حسین على بهاء هم پیش از آن، در مدت حیاتش مردم را به اجتماع صهیونیسم در سرزمین اشغالى فلسطین دعوت کرد و در کتاب «الاقدس» که پنداشت وحى‏اى است از آسمان نازل شده، در تأیید و تمجید دولت غاصب صهیونیستى پرداخته است. (۳۰)

و شرمگین‏تر آن که، پسر میرزا حسین على (عبدالبهاء) تلاش مذبوحانه‏اى کرده‏است تا سرزمین فلسطین را، سرزمین یهودیان و وطن آنان قرار دهد و اظهار امیدوارى مى‏کند که یهودیان پراکنده در جهان، به یک اجتماع بزرگ دست یابند و با آمدن به سرزمین فلسطین و با تصرف زمین‏ها، روستاها و سکنى گزیدن در آنها، همه سرزمین فلسطین را سرزمین و وطن خود قرار دهند!!!(۳۱)

البته درمقابل این خوش خدمتى‏هاى بهائیان، دولت غاصب اسرائیل، نمک‏نشناسى نکرد و جزو اولین کشورى بود که مسلک بهائیت را به رسمیت شناخت و جزو مذاهب رسمى کشورش قرار داد. پروفسور نرمان نیویچ، دادستان اسبق حکومت فلسطینى که یکى از شخصیت‏هاى سیاسى و حقوقى دولت غاصب اسرائیل است، بهائیت را در ردیف سه دین «یهودى، اسلام، مسیحى» به رسمیت شناخته، چنین مى‏نویسد:

«… اکنون فلسطین را نباید فى الحقیقه منحصراً سرزمین سه دیانت محسوب داشت، بلکه باید آن را مرکز و مقرّ چهار دیانت به شمار آورد؛ زیرا امر بهایى که مرکز آن «حیفا» و «عکا» است و این دو مدینه زیارتگاه پیروان آن است، به درجه‏اى از پیشرفت و تقدّم نایل گشته که مقام دیانت جهانى و بین المللى را احراز نموده است.و همان‏طور که نفوذ این آیین در سرزمین مذکور روز به روز رو به توسعه و انتشار است، در ایجاد حسن تفاهم و اتحاد بین‏المللى ادیان مختلف عالم نیز عامل بسیار مؤثّرى به شمار مى‏آید…». (۳۲)

به این ترتیب، بهائیان زیر ستاره شش پر اسرائیل، به حیات خود ادامه دادند و در نتیجه براى همیشه، وابسته به حمایت اسرائیل شدند و درحقیقت آینده هر دو به یکدیگر گره خورده است.

۶/۴٫ حمایت روسیه تزارى از بهائیان

پس از اعدام محمدعلى باب در تبریز، سه تن از بهائیان به جان ناصرالدین شاه سوء قصد کردند ولى محافظان شاه با شمشیر به سوء قصد کنندگان حمله ور شدند، و آنان را دستگیرکردند.

در این زمان، میرزا حسینعلى که از سویى مظنون قلمداد مى‏شد، به منظور مصون ماندن از تعقیب و دستگیرى که چه بسا به اعدامش مى‏انجامید، به سفارت روس پناهنده مى‏شود و سفیر و حتّى دولت روسیه تزارى از وى حمایت کردند. وى، مدّتى در مقرّ تابستانى سفارت روس در «زرگنده»ى شمیران به سر برد و بنابر منابع بهائى، به رغم اصرار سفیر روس بر ادامه اقامت وى در آنجا و امتناع از تسلیم او به نمایندگان شاه، سرانجام سفیر از وى خواست که به خانه صدر اعظم برود و «ضمنا از مشارالیه [میرزا آقا خان نورى، صدراعظم] به طور صریح و رسمى خواستار گردید امانتى را که دولت روس به وى مى‏سپارد در حفظ و حراست او بکوشد» (۳۳) ، «و اگر آسیبى به بهاءالله برسد و حادثه‏اى رخ دهد»، شخص صدراعظم مسؤول سفارت روس خواهد بود. (۳۴) توجّه خاص سفیر روس به سرنوشت «باب» و «بابیان»، موجب شد که وى پس از تسلیم میرزا حسینعلى به صدر اعظم، همچنان مراقب کار باشد و با پیگیرى موضوع و «پیغام شدید»، موجبات رهایى او را از زندان فراهم آورد. از سوى دیگر این امور سبب شد تا شاه ایران، مهد علیا ـ مادرش ـ و سایر درباریان بیشتر به وى مظنون شوند و طرح توطئه سوء قصد را از جانب او بدانند؛ (۳۵) و بالأخره حکومت ایران دستور دهد که حسینعلى تهران را به مقصد بغداد ترک گوید. در این هنگام سفیر روس از وى خواست «که به روسیه برود و دولت روس از او پذیرایى خواهد نمود»، اما او نپذیرفت؛ هنگام سفر تبعید نیز نماینده‏اى از سوى سفارت روس همراه کاروان بود. (۳۶) بابیان دیگر نیز ناگزیر از ترک تهران و رفتن به بغداد شدند.

حمایت بى‏دریغ روسیه از بهاءاللّه‏، از نفوذ استعمار شرق در این فرقه و استفاده سیاسى از وى پرده بر مى‏دارد. براى پى بردن بیش‏تر به این مطلب، بخشى از نوشته سومین پیشواى بهائیت یعنى «شوقى افندى» (شوق ربّانى) نوه دخترى میرزا حسینعلى و جانشین عباس عبدالبهاء را مى‏خوانیم:

«… هنگامى که سوء قصد اتفاق افتاد، حضرت بهاءاللّه‏ [!] در لواسان تشریف داشتند. و میهمان صدر اعظم بودند… در زرگنده میرزا مجید شوهر همشیره مبارک که در خدمت سفیر روس «پرنس دالگورکى» سمت منشى گرى داشت، آن حضرت را ملاقات کرد و ایشان را به منزل خویش که متصل به خانه سفیر بود، رهبرى و دعوت نمود.

آدم‏هاى حاج علیخان حاجب‏الدوله چون از ورود آن حضرت باخبر شدند، موضوع را به مشارالیه اطلاع دادند و او مراتب را شخصاً به عرض شاه رسانید. شاه از استماع این خبر غرق دریاى تعجّب و حیرت شد و معتمدین مخصوص به سفارت فرستاد تا او را که به دخالت در این حادثه متّهم شده بود، تحویل گرفته نزد شاه بیاورند. سفیر روس از تسلیم بهاءاللّه‏ امتناع ورزید و از هیکل مبارک تقاضا نمود که به خانه صدر اعظم تشریف بیاورند. ضمناً از مشارالیه به طور صریح و رسمى خواستار گردید امانتى را که دولت روس به وى مى‏سپارد در حفظ و حراست آن بکوشد…». (۳۷)

به عقیده بعضى، علت آزادى و تبعید حسینعلى بهاء، افشا شدن هویت وى و حمایت علنى سفارت روسیه تزارى ـ و حتى دولت روسیه ـ از بهائیان و به ویژه شخص میرزا حسینعلى بوده است. در این باره آورده‏اند:

«با توجه به مفاد عهد نامه‏هاى ترکمان چاى و گلستان، دولت روسیه قرار گذاشت که با تبعه آن دولت طبق مقررات کاپیتولاسیون رفتار شود و بنابراین مقررات، هر یک از طرفین دعوى، تبعه کشور روسیه باشد، باید محاکمه در حضور نماینده دولت روس انجام گردد. مجموعه مطالب فوق نشان مى‏دهد که برطبق مقررات کاپیتولاسیون با آقاى میرزا حسینعلى نورى رفتار شده است، گویا ایشان هم تبعه رسمى دولت روس بوده‏اند. و چه خوب گفته‏اند: خدایا زین معمّا پرده بردار!

«اکنون که رابطه ى بهاء اللّه‏ با آقاى کینیاز دالگورکى براى دولت ایران وشاه وقت آفتابى شده بود، دیگر دولت روس نمى‏توانست از وجود شخص بهاء اللّه‏ در ایران براى ادامه برنامه خود استفاده نماید، و از طرفى اگر ایشان در ایران مى‏ماند ممکن بود به دست مسلمانان کشته شود، و از همه مهم‏تر مادر ناصرالدین شاه مهد علیاء، بهاءاللّه‏ را مقصّر اصلى مى‏دانست. این چند موضوع سبب شد که جناب سفیر نقشه دیگرى بریزد، مقدمات اعزام وى را به جانب دیگر فراهم ساخت و با وسایلى آن‏چنان صحنه سازى نمود که میرزا حسینعلى از ایران تبعید گردد، تا در خارج بتواند به وسیله آن وجود نازنین به هدف‏هاى خویش نایل شود…» (۳۸) !!!

آرى، به این ترتیب میرزا حسینعلى از زندان آزاد و تحت حمایت سفارت روس به بغداد تبعید شد. و از آنجا که کنسول روس، وى را تا بغداد حراست و حفاظت کرده بود، وى آیه‏اى در شأن روس‏ها نازل کرد!

بعدها که شروع به صدور الواح مذهبى کرد، لوحى نیز خطاب به پادشاه روس صادر نمود و از این که الکساندر نیکلاویچ (الکساندر دوم) امپراطور روس، دستور حمایت و آزادى او را داده است تشکر کرد:

«اى پادشاه روس، نداى خداوند ملک قدّوس را بشنو [منظور میرزا حسینعلى بهاء است] و به سوى بهشت بشتاب، آن جایى که در آن ساکن شده است کسى که در بین ملاء بالا اسماء حسنى نامیده شده و در ملکوت انشاء به نام خداوند روشنى‏ها نام یافته است. مبادا این که هواى نفست تو را از توجه به سوى خداوند بخشاینده مهربان باز دارد. ما شنیدیم آن‏چه را در پنهانى با مولاى خود گفته و لذا نسیم عنایت و لطف من به هیـجان آمد و دریاى رحمتم به موج افتاد، ترا به حق جواب دادیم، به درستى که خداى تو دانا و حکیم است و به تحقیق یکى از سفیرانت مرا یارى کرد، هنگامى که در زندان اسیر غل و زنجیر بودم، براى این کار خداوند براى تو مقامى را نوشته است که علم هیچ کس بدان احاطه ندارد. مبادا این مقام را از دست بدهى» (۳۹) !!!

شوقى ربّانى نیز این لوح را تأیید کرده است.(۴۰)

علاوه بر صدور این الواح و آیات ـ که مبین ارتباط میرزا حسینعلى با دولت روس یا لااقل حمایت مستقیم آن دولت از او و بهائیان است ـ اقرار نامه‏اى است از وى که دریافت مقررى را تأیید مى‏کند. البته چون در دوران پیشوایى میرزا حسینعلى و ایّام اقامت او در عراق و استانبول، فقط دولت روسیه تزارى او را تحت حمایت خود قرار داده بود، مى‏توان گفت وى مقررى خود را نیز از روس‏ها دریافت مى‏داشته است. بعدها میرزا حسینعلى از این که قبول شهریه از دولت نموده بود، اظهار پشیمانى مى‏کرد. وى، در یکى از الواح مى‏نویسد:

«قسم به جمال قدم که اول ضررى که بر این غلام وارد شد این بود که قبول شهریه از دولت نمود». (۴۱)

وجود چنین مواردى در مکتوبات و نامه‏هاى میرزا حسینعلى و اخلاف او سبب شده است که موضوع ارتباط دول استعمارى با آیین‏هاى «بابى» و «بهایى» یکى از مسایل جدّى و پرمناقشه‏ى تاریخ بهائیت شود. گرچه دیدگاه‏هاى مختلف در این باره، قابل تحلیل و بررسى و دقت بیشتر است لیکن عدّه‏اى مى‏گویند: تاریخ تکوین این دو مسلک، بیش از هر چیز، دگراندیشى فرقه‏اى در درون مکتب شیخى و تنش‏هاى اعتقادى، سیاسى و تاریخى را به عنوان موجد و مسبّب اصلى آنها به ذهن متبادر مى‏کند، ولى در علاقه‏ى دول استعمارى به پیگیرى حوادث آنها، و گاهى دخالت آشکار در سیر تحولات این آیین‏ها ـ از جمله فشار سیاسى دولت روس براى حفظ جان میرزا حسینعلى نورى ـ نیز هیچ‏گونه شکى وجود ندارد.(۴۲)

موارد دیگرى از این علاقه دول استعمارى، در منابع بهائى و غیربهائى گزارش شده است؛ از جمله در ۱۲۷۸، سر آرنولد باروز کمبال(۴۳)، جنرال قنسولى دولت انگلستان، با میرزا حسینعلى در بغداد ملاقات و قبول حمایت و تابعیت دولت انگلیس و مهاجرت به هند استعمارى یا هر نقطه دیگرى را به او پیشنهاد کرد.(۴۴) نظیر همین تقاضا را نایب کنسول فرانسه در ایّامى که وى در «ادرنه» بود از او داشت و از وى خواست که تابیعت فرانسه را بپذیرد تا مورد حمایت و تقویت قرار گیرد.(۴۵)

۶/۵٫ استعمار انگلیس و بهائیان

استعمار پیر انگلیس از دیر زمان براى تفرقه و ایجاد مسلک‏هاى ساختگى در خاورمیانه به ویژه هندوستان و سپس ایران تلاش مى‏کرد و در این راستا، کمک شایانى به شکل‏گیرى و ادامه حیات سیاسى ـ اجتماعى بهائیان نموده است.

موضع‏گیرى انگلستان در ایران همچون نفوذش در هندوستان مصیبت‏هاى زیادى را به بار آورده است. از بین بردن صفوف متّحد و یک پارچه امّت اسلامى، روشن کردن شعله‏هاى آتش تفرقه و نفاق در میان مسلمانان، کمک به حرکت‏هاى مخرّب علیه تعالیم اسلامى که از جمله آن، تشویق، همکارى و همراهى رهبران بهائیت در رسیدن به هدفشان را مى‏توان ذکر کرد.

آنان به کمک دولت روس، در نجات میرزا حسین على بهاء از اعدام، کمک شایانى کردند، چنان که خود میرزا حسینعلى بهاء مى‏گوید:

«… در حالى از کشور خارج شدیم که با سواره هایى از سوى دولت ایران و دولت روس همراه بود، تا این که با عزّت و احترام وارد کشور عراق شدیم». (۴۶)

ارتباط انگلستان با عبدالبهاء عباس، آن قدر قوى و برنامه ریزى شده بود که شکّى در جاسوسى عباس براى انگلستان باقى نمى‏ماند. او بود که مى‏کوشید بخشى از سرزمین اسلامى را تسلیم یهودیان کند. سخنرانى متعدد عبدالبهاء در دانشگاه‏ها و محافل مذهبى در لندن، نشانه‏هاى دیگرى بر انگلیسى بودن اوست.

وى به طور شگفت‏انگیز از محبت انگلستان و مردم آن ونیز برترى آراى غربیان بر شریقیان نزد خارجى‏ها سخن گفته است.

و در برابر، انگلیسى‏ها هم با اعلان وفادارى به عبدالبهاء گفته‏اند که لندن مرکز خوبى براى انتشار عقاید شما خواهد بود. (۴۷)

چنان که پیش از این، اشاره کردیم با انشعاباتى که در مسلک بابیت به وجود آمد، عبدالبهاء به همراه خانواده و یارانش به بغداد، سپس به قبرس و سرانجام به فلسطین رفت. هنگامى که در فلسطین بود، انگلیسى‏ها رسماً به حمایت از بهائیان برخاستند. در آن وقت، با اشغال فلسطین از سوى ارتش انگلیس، گزارشى به لرد بالفور(وزیر امور خارجه وقت) در مورد عبدالبهاء و طرفداران وى، داده شد. وى، بلافاصله تلگرافى به جنرال النبى فرمانده سپاه انگلیس در منطقه فلسطین، مخابره کرد. و در آن خواسته شد که از عبدالبهاء و خانواده و دوستان وى محافظت به عمل آید.(۴۸)

عبدالبهاء هم به ارایه خدمات و اعلان حمایت پرداخت. لذا، خدماتى را در جهت فراهم کردن آذوقه سربازان انگلیسى در منطقه فلسطین ارایه داد و در بیرون راندن عثمانى‏ها از خاک فلسطین کمک قابل توجّهى کرده بود.

مهم‏ترین اقدامى که در این ایّام از سوى دولت انگلیس صورت گرفت، دادن لقب «سر» ( SIR ) و نشان (به اصطلاح مدال قهرمانى) «نایت هود» ( KNIGHT HOOD ) از طرف دولت انگلستان به عبدالبهاء بود. (۴۹)

اینک که عبدالبهاء این نشان و لقب را بعد از پایان جنگ جهانى اول دریافت کرده بود، در تأیید دولت انگلیس لوحى صادر نمود ودر آن امپراطور انگلیس را چنین دعا کرد:

«پروردگارا! امپراطور بزرگ ژرژ نجم پادشاه انگلستان را به توفیقات رحمانى خود مؤید بدار و سایه بلند پایه آن کشور را بر این منطقه بیاراى، و حفظ و حمایت خویش را مستدام بدار، تو نیرومند و عالى و عزیز و حکیم مى‏باشى». (۵۰)

این حمایت‏ها همچنان ادامه داشت تا این که پس از مرگ میرزا حسینعلى، زمینه دیگرى به وجود آمد که سازمانى که در وزارت خارجه انگلیس به کار مذاهب خاورمیانه و اروپا مى‏پرداخت از آن بهره‏ورى بیشتر کرده و جانشین بهاء اللّه‏ را از خود وى بیشتر مورد حمایت قرار داد. و در برابر آن، عبدالبهاء عباس افندى در ضمن سخنرانى در منزل میس کراپر سال ۱۹۱۱ ضمن ستایش از دولت انگلیس چنین گفت:

«خوش آمدید، خوش آمدید، اهالى ایران بسیار مسرورند از این که من آمدم اینجا و الفت بین ایران و انگلیس است. ارتباط تام حاصل مى‏شود ونتیجه به درجه‏اى مى‏رسد که به زودى افراد ایران جان خود را براى انگلیس فدا مى‏کنند، و همین طور انگلیس خود را براى ایران فدا مى‏نماید، از اصل ملت ایران و انگلیس یکى بودند… این ملت انگلیس و ایران هر دو برادرند، لهذا در زبان انگلیسى، بسیار الفاظ ایرانى است». (۵۱)

۶/۶٫ گرایش سران بهائیت به آمریکا

در سده اخیر، کاهش قدرت انگلیس در منطقه خاورمیانه و نفوذ و پیشرفت سریع آمریکا، موجب شد که عباس افندى،(از پیشوایان بهائیان) به جانب آمریکا روى آورد. وى در سفرش به آمریکا، در یکى از سخنرانى‏ها گفته است:

«… امشب من نهایت سرور دارم که در همچو مجمع و محفلى وارد شدم. من شرقى هستم. الحمدللّه‏ در مجلس غرب حاضر شدم و جمعى مى‏بینم که در روى آنان نور انسانیت در نهایت جلوه و ظهور است. و این مجلس را دایر بر امن مى‏گویم که ممکن است ملت شرق و غرب متحد شوند و ارتباط تام به میان آمریکا و ایران حاصل گردد». (۵۲)

عباس افندى، سپس آمریکائیان را تشویق به هجوم به ایران و سرمایه‏گذارى در این کشور کرده و در خطاب خویش به آمریکائیان گفت:

«از براى تجارت و منفعت ملت آمریکا، مملکتى بهتر از ایران نه، چه که مملکت ایران مواد ثروتش در زیر خاک پنهان است، امیدوارم ملت آمریکا سبب شوند که آن ثروت ظاهر شود…» (۵۳)

۶/۷٫ وضعیت فعلى بهاییان در آیینه غربیان و استکبار جهانى

با توجه به تبلیغات گسترده رسانه‏هاى غرب مبنى بر حمایت از فرقه بهائیت در ایران و سایر کشورهاى جهان، نکات تازه‏اى در موضع‏گیرى غرب و به ویژه استکبار جهانى در رابطه با این گروه، کشف مى‏شود. بررسى و تحلیل عمیق این موضوع خود فرصت دیگرى را مى‏طلبد. و اینک به طور اجمال به بعضى از ترفندهاى استعمارگران، تبلیغات، حمایت‏ها و تلاش گسترده رهبران فعلى بهائیان اشاره مى‏کنیم:

۶/۸٫ تلاش بهائیان در افزایش جمعیت

پس از پیروزى انقلاب شکوهمند اسلامى ایران، جایى براى ادامه تبلیغات گمراه کننده فرقه مرتد بهائیت باقى نماند و لذا تعدادى از آنان به دین اسلام برگشتند و برخى پا به فرار گذاشتند و بعضى دیگر به تبعیت از این مسلک ادامه دادند. آنان که در ایران ماندند على رغم محدودیت‏هاى اعلام شده از سوى دولت جمهورى اسلامى در خصوص کنترل جمعیت، در جلسات خود نسبت به این مسأله، با حساسیت برخورد کرده و تصمیم گرفتند که همچنان به تولید نسل و افزایش جمعیت خود ادامه دهند. هدف آن‏ها از این تصمیم عبارت است از:

الف) افزودن جمعیت فرقه بهائیت، جهت گرفتن امتیازات بیشتر.

ب) منزوى نشدن به دلیل کمى جمعیت در شهرها و روستاها.

ج) آماده نمودن جوّ براى افزایش فعالیت‏هاى سیاسى خود. (۵۴)

۶/۹٫ تلاش غرب براى جلوه دادن فرقه بهائیت در ردیف ادیان الاهى

برخى از کشورهاى اروپایى و آمریکایى، سال گذشته اقدام به چاپ و انتشار یک سرى تمبر با نام معرفى ادیان الاهى کرده‏اند که یکى از تمبرها به فرقه ضالّه بهائیت اختصاص دارد. این تمبرها به صورت یک مجموعه شامل ادیان اسلام، مسیحیت و زرتشت است. تمبرها حاوى تصاویر و اشکالى است که به عنوان سمبل دین شناخته شده است. چاپ این تمبرها نشانگر تلاش و شگردهاى مختلف استکبار براى ترویج فرقه ضالّه بهائیت و مقابله با آیین مقدّس اسلام است. (۵۵)

۶/۱۰٫ حمایت آمریکا از فرقه ضالّه بهائیت

آمریکا در پى حمایت‏هاى مستمر از فرقه ضالّه بهائیت، هر از چند گاهى در صدد تصویب لایحه بر مى‏آید. در همین رابطه در سال‏هاى اخیر، در مجلس سناى آمریکا، در سال‏هاى ۱۹۸۲ ـ ۱۳۹۲ پنج مصوبه در حمایت از این فرقه به تصویب رساندند. رؤساى جمهور آمریکا، همواره از این فرقه، حمایت و پشتیبانى مى‏کردند. اخیراً کنگره آمریکا از رئیس جمهور این کشور خواست که خواستار عملکردهاى (به اصطلاح) حقوق بشر در ایران شود. کلینتون در پاسخ به این در خواست اعلام داشت، من عمیقاً درباره موقعیت جامعه بهایى و سایر اقلیت‏هاى مذهبى! در ایران نگران هستم و به شما اطمینان مى‏دهم که ما به اصرار خود نسبت به رعایت حقوق بشر اقلیت‏هاى مذهبى در ایران ادامه خواهیم داد. (۵۶)

معرّفى و نقد و بررسى مباحث دیگر مربوط به بهاییت در بخش بعدى این مقاله، خواهد آمد.انشاءاللّه‏

۱٫ دایره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۱۱، ص ۳۴٫
۲٫ نقطه الکاف، حاجى میرزا جانى کاشانى، ص ۱۶۲، لیدن ۱۳۲۸ ه / ۱۹۱۰ م.
۳٫ همان، ص ۱۶۲٫
۴٫ ر.ک: کشف الحیل، عبدالحسین آیتى، ج ۱، ص ۱۶۳، ۱۹۵٫
۵٫ تاریخ نبیل زرندى، ص ۲۷۱ ـ ۲۷۳٫
۶٫ کشف الحیل، همان، ج ۱، ص ۱۳۰؛ دانشنامه‏ى جهان اسلام، ج ۱، ص ۱۸٫
۷٫ دانشنامه جهان اسلام، ج ۴، ص ۳۴٫
۸٫ دایره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۱۱، ص ۳۵٫
۹٫ دایره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۱۱، ص ۳۴٫
۱۰٫ نامه حاجى میرزا آقاسى به علما در کتابخانه شماره ۱ مجلس شوراى اسلامى موجود است.
۱۱٫ ر.ک: روضه الصفاى ناصرى، رضا قلى هدایت: ۱۰ / ۳۱۰ ـ ۳۱۲، قم، ۱۳۳۹ ش؛ فتنه باب، اعتضاد السلطنه، به کوشش عبدالحسین نوایى، ص ۱۵، ۱۷، ۲۰ و ۲۳، تهران، ۱۳۵۱ ش. اصل توبه‏نامه که براون آن را چاپ کرده، در کتابخانه شماره ۱ مجلس شوراى اسلامى موجود است. ر.ک: سه مقاله، عبدالحسین نوایى، ص ۱۳۱ ـ ۱۳۲٫
۱۲٫ فتنه باب، همان، ص ۳۳ ـ ۷۳؛ روضه الصفاى ناصرى: ۱۰ / ۴۲۸، ۴۳۳، ۴۵۶ و ۴۵۷٫
۱۳٫ متن فتواى علما در اعدام باب نیز در کتابخانه شماره ۱ مجلس شوراى اسلامى موجود است.
۱۴٫ ر.ک: نقطه الکاف، چاپ ادوارد براون، ص ۲۳۸، ۲۴۴٫
۱۵٫ همان، مقدّمه براون، ص ۳٫
۱۶٫ ص ۳ ـ ۴، ۲۸ ـ ۳۲٫
۱۷٫ تلخیص تاریخ، ص ۴۱۹ ـ ۴۲۲٫
۱۸٫ مقاله سیاح، ص ۶۷ ـ ۶۸٫
۱۹٫ گوهر، سال ۶، ش ۳، ص ۱۷۸ ـ ۱۸۳؛ ش ۴، ص ۲۷۱ ـ ۲۷۷٫
۲۰٫ لقب «بهاء» از طرف قره‏العین (زرین‏تاج دختر حاج‏ملاّصالح قزوینى) به میرزاحسینعلى داده شده است.
۲۱٫ ر.ک: خاتمیت پیامبر اسلام، ص ۶۷ ـ ۶۹٫
۲۲٫ ر.ک: تاریخ جامع بهائیت، ص ۲۴ ـ ۲۵٫
۲۳٫ همان، ص ۵۹۶٫
۲۴٫ ر.ک: الموسوعه الذهبیه للعلوم الاسلامیه، دکتر فاطمه محجوب: ۷ / ۵۵۴، دارالغد العربى، قاهره، مصر.
۲۵٫ محسن عبدالحمید، حقیقه البابیه و البهائیه، ص ۴٫
۲۶٫ «خداوند از سیْنىْ برآمد و از سِیْعِیر برایشان تجلى کرد و از کوه پاران درخشنده شد و با هزار هزاران مقدسان ورود نمود و از دست راستش به ایشان شریعتى آتشین رسید». تورات، ص ۳۹۷، ترجمه فاضل خان همدانى، ۱۸۵۶ م، ۱۲۷۲ ه . ق، لندن.
۲۷٫ ر.ک: دائره‏المعارف القرن الرابع عشر (العشرین): ۲ / ۳۷۷٫
۲۸٫ چنان که در گزارش نماینده سیاسى انگلیس در ایران در تاریخ ۲۱ ژوئن ۱۸۵۰ م آمده است. ر.ک: انشعاب بهائیت، ص ۴۵٫
۲۹٫ ر.ک: انشعاب در بهائیت، ص ۱۶۹٫
۳۰٫ وى آورده است: «هذا یوم فیه فازالکلیم بانوار القدیم، و شرب زلال الوصال من هذا القدح الذی به سجرت البحور. قل تاللّه‏ الحق انّ الطور یطوف حول مطلع الظهور، و الروح ینادی من فی الملکوت، هلموا و تعالوا یا ابناء الغرور، هذا یوم فیه سرع، کرم اللّه‏ شوقاً للقائه و صاح الصهیون قد اتى الوعد، و ظهر ما هو المکتوب فی الواح اللّه‏ المتعالی العزیز المحبوب». الاقدس، ص ۱۱۸٫
۳۱٫ ر.ک: مفاوضات عبدالبهاء.
۳۲٫ انشعاب در بهائیت، ص ۱۷۰ ـ ۱۷۱، به نقل از: قرن بدیع: ۴ / ۱۶۲٫
۳۳٫ شوقى افندى، قرن بدیع، ج ۱، ص ۳۱۸٫
۳۴٫ تلخیص تاریخ نبیل زرندى، ص ۵۹۳٫
۳۵٫ همین جریان را عباس افندى (عبدالبهاء) در مقاله «سیاح» آورده است. و نیز ر.ک: نامه‏اى از سن پالو، ص ۳۰۶، امان اللّه‏ شفا، دارالکتب الاسلامیه.
۳۶٫ تلخیص تاریخ نبیل زرندى، ص ۶۱۱ ـ ۶۱۲، ۶۱۷ ـ ۶۱۸؛ شوقى افندى، قرن بدیع، ج ۲، ص ۴۸٫
۳۷٫ ر.ک: قرن بدیع: ۲ / ۱۵٫
۳۸٫ انشعاب در بهائیت، ص ۱۱۱ ـ ۱۱۲، به نقل از: نامه‏اى از سن پالو، ص ۳۰۶٫
۳۹٫ انشعاب در بهائیت، ص ۱۱۵؛ آثار قلم اعلى، حسینعلى بن میرزا بزرگ نورى، ج ۱، ص ۷۶؛ قرن بدیع، ج ۲، ص ۴۹٫
۴۰٫ قرن بدیع: ۲/۸۶٫
۴۱٫ مجموعه الواح مبارکه، ص ۱۵۹٫
۴۲٫ دانشنامه جهان اسلام، ج ۴، ص ۷۳۵٫
۴۳٫ Arnold barrows kemball .
44. قرن بدیع، ج ۲، ص ۱۲۵ ـ ۱۲۶٫
۴۵٫ کشف الحیل، آیتى، ج ۱، ص ۳۸۰ ـ ۳۸۱٫
۴۶٫ ر.ک: حقیقه‏البابیه والبهائیه، محسن عبدالحمید، ص ۱۹۴؛ به نقل از؛ نبذه من اشراقات بهاءاللّه‏، ص ۱۵۶٫
۴۷٫ همان، ص ۱۹۴ ـ ۱۹۶٫
۴۸٫ این متن تلگرام را شوقى افندى، در قرن بدیع: ۳/۲۹۷ پذیرفته است.
۴۹٫ ر.ک: قرن بدیع، ۱/۳۹۹؛ نامه‏اى از سن پالو، ص ۱۷ ـ ۳؛ خاطرات صبحى، ص ۹۴٫
۵۰٫ متن عربى دعا چنین است: «اللهم أیّد الامپراطور و الاعظم جورج الخامس [ملک] انکلترا بتوفیقاتک الرحمانیه و ادم ظلّها الظّلیل على هذه الاقلیم الجلیل بعونک و صونک و حمایتک، انّک انت المقتدر المتعالی العزیز الحکیم».نامه‏اى از سن پالو، ص ۱۸٫
۵۱٫ ر.ک: سخنرانى‏هاى عبدالبهاء، جلد اول.
۵۲٫ خطابات عبدالبهاء: ۱/۳۳٫
۵۳٫ انشعاب در بهائیت، ص ۱۲۴ ـ ۱۲۵؛ به نقل از پرس دالگورکى یا تاریخ و نقش سیاسى رهبران بهایى، ص ۷۶٫
۵۴٫ ر.ک: خبرنامه فرهنگى ـ اجتماعى، شماره ۱۰۶، ص ۲۸ و نیز شماره ۱۰۸، ص ۴۴ ـ ۴۵٫
۵۵٫ همان، شماره ۱۳۳، ص ۱۰ ـ ۱۱٫
۵۶٫ ر.ک: رویدادها و تحلیل، شماره ۱۰۴ و ۱۰۵، صص ۲۷ ـ ۲۸٫
 
نویسنده:عزالدین رضا نژاد