,

اروپا و اسلام (1)

برنارد لوئيس (1)

مى توان گفت بين دو عبارت اروپا و اسلام عدم تقارن بخصوصى وجود دارد، يا اينكه لااقل چنين به نظر مى رسد.

يكى از آنها اصطلاحى جغرافيايى است و در برگيرنده مفهوم قاره اى مى باشد، و همانطوريكه مشخص شده است، تعداد اين قاره ها در سطح كره زمين از دو تا هفت متفاوت مى باشد.

عبارت دوم نوعى دين مى باشد.

ممكن است كسى با قاطعيت از اروپا و آسيا، اروپا و آفريقا، اسلام و مسيحيت، يا از اسلام و بودائيسم صحبت كند، اما چه رابطه اى ميان اروپا و اسلام وجود دارد؟

مفهوم اروپا

اروپا يك مفهوم اروپايى از چيزى است كه از آن، به عنوان اولين قاره مسكونى انسانها ياد مى گردد.

اروپاييان، به اروپا شكل داده، آن را ساختند; اروپا، آمريكا را كشف كرد، نامگذارى كرد و تا حدى آن را بنيان نهاد.

چند قرن جلوتر، اروپا، هم آسيا و هم آفريقا را نيز كشف كرده بود، كه ساكنان اين قاره ها تا عصر برترى جهانى اروپايى در قرن نوزدهم از اين اسمها و حتى از اين طبقه بندي هايى كه اروپاييها براى آنها به ارث گذاشته بودند، اطلاعى نداشتند.

حتى در اروپا، تصور اروپا به عنوان يك هويت فرهنگى و سياسى نسبتا تازه بود – يك تصريح سكولار بعد از قرون وسطى از چيزى كه پيش از آن به عنوان مسيحيت شناخته شده بود.

مفهوم اسلام

اسلام اسم مكانى نيست; بلكه يك دين است.

دين در نظر مسلمانان، كم و بيش به معنى عبارت هم ارز آن در نظر مسيحيان مى باشد. لغات مختلفى كه براى مشخص كردن آن بكار مى رود، محدود مى باشند.

كلمه دين در حال حاضر، در معناى تمام زبانهاى مسيحيت اروپائى، چه در شرق و چه در غرب، مشترك بوده و از كلمه لاتين relgio مشتق شده است.

اين عبارت، پيش از دوران مسيحيت، براى ناميدن كيش و مراسم عبادى روم كافر بكار برده مى شد و براى اولين بار توسط سنت جروم (3) در ترجمه لاتين از انجيل به دين مسيحيت وارد شد.

لغت اسلامى اين كلمه دين مى باشد كه ريشه آن به زبان عربى برمى گردد، ولى در زبانهاى مختلف كشورهاى اسلامى از آن اقتباس به عمل آمده است.

لغت هم ريشه آن در ديگر زبانهاى سامى، كه از آن جمله مى توان از زبان عبرى و آرامى نام برد، به معناى حقوق، ( Law ) مى باشد.

در نظر مسلمانان، اسلام صرفا سيستمى از اعتقاد و پرستش و يا قسمتى از زندگى جداى از حيطه كارى حاكمان غير مذهبى نمى باشد.

تقريبا مى توان گفت [اسلام] كل زندگى آنها را تشكيل مى دهد و قوانين آن شامل حقوق مدنى، جزا و حتى هر آنچه كه به عنوان حقوق اساسى ناميده مى شود، مى باشد.

تفاوت اسلام و مسيحيت

به عقيده بعضى لغت دين براى يك مسلمان خيلى بيشتر از يك مسيحى داراى مفهوم مى باشد، ديگرانى وجود دارند كه عقيده دارند حالت عكس آن وجود دارد.

هم ارز كليسا در ميان مسلمانان، مسجد، به عنوان بنا و مكانى براى عبادت مى باشد.

به عنوان يك نهاد، به عنوان يك قدرت، كليسا به هيچ وجه همتراز با اسلام نمى باشد.

اسلام داراى هيچ شورا يا شوراى كليسايى، اسقف اعظم يا سلسله مراتب و حقوق يا دادگاههايى بر اساس قانون كليسا نمى باشد. در تاريخ اسلام كلاسيك، هيچ برخوردى ميان پاپ و امپراتور نمى توانست بوجود آيد، سرپرست افتخارى دولت و جامعه اسلامى، هم حاكميت سياسى و هم حاكميت مذهبى – گرچه از لحاظ معنوى چنين نبود – را در خود جمع كرده بود.

ميان كليسا و دولت نه مى توانست برخوردى وجود داشته باشد و نه همكارى، نه جدايى و نه اجتماعى، ولى از زمان تشكيل نهاد حكومتى اسلام، اين دو وظيفه باهم آميخته شده اند.

اين تفاوت بارز ميان اسلام و مسيحيت نشات گرفته از موجبات گوناگون – يا همانطوريكه برخى در حال حاضر ابراز نظر مى كنند، اسطوره هاى بنيادين مختلف – اين دو دين مى باشد.

[حضرت] محمد [ص] همانند [حضرت] موسى [ع] نبود كه از ورود به سرزمين موعودش معنى داشته باشد; او همچنين نسبت به حضرت مسيح (ع) كه [به عقيده مسيحيان] به شهادت رسيد، سختى كمترى متحمل شده است، (4) اما پيام دينى و سياسى او توسط پيروانش، يعنى خلفاى بعد خودش، ادامه پيدا كرد.

تحت حاكميت آنها، مسلمانان از پيروزى به پيروزيى رسيدند و در عرض كمتر از يك قرن، قلمرو وسيعى از مرزهاى هندوستان و چين تا منطقه بيزانس و آتلانتيك را بوجود آوردند و بر ميليونها نفر از تابعين جديد خود، تعداد كثيرى از كسانى كه با اشتياق به طرف اين عقيده و تقدير جديد روى مى آوردند، حكومت مى كردند.

تاريخ مقدس كه حتى ممكن است بتوان به آن تاريخ نجات اسلامى گفت، در ارتباط با قرآن و زندگى سنتى پيامبر اسلام و اصحابش مى باشد; تاريخ اوليه نيمه مقدس دولت اسلامى كه اساس كانون خاطره و خودآگاهى مسلمانان در هر مكانى مى باشد، بيانگر داستان پيشرفت تدريجى و بدون وقفه اى مى باشد كه در آن رهبران دينهاى دروغين و مطرود مضمحل گرديدند و راه براى فتح واقعى عقيده مسلمانان و لشكريان مسلمان مهيا شد و عبادت خدا را براى تمامى انسانها آورده و حقوق الهى را بر تمامى جهان الزام مى كرد.

در حال حاضر، اين سخن كهنه اى است كه اسلام را به عنوان برگردانى از مسيحيت – نه تنها برگردانى از دينى در ديدگاه تنگ نظرانه غربى بلكه برگردانى از كل تمدنى كه تحت حمايت آن دين رشد كرده است – تلقى كنيم.

اسلام حتى چيزى بيشتر از اين است و در مسيحيت غرب، چيزى همانند آن وجود ندارد و فقط نمونه اى تقريبى و محدود مشابه آن در بيزانس وجود دارد.

اسلام يك هويت سياسى و بيعتى است كه فائق بر هر نوع دين ديگرى مى باشد.

هميشه در آرمان و بعضى اوقات در واقعيت، جهان اسلام جامعه اى بوده كه توسط يك حاكم يا خليفه فرمانروايى مى شود و حتى بعد از انحطاط قدرت خليفه مركزى و ظهور حكومتهاى سلطنتى منطقه اى در داخل قلمرو وسيع اسلامى، در مقايسه با زمانهاى اخير، ظهور حكومتهاى سلطنتى منطقه اى قومى يا ملى، همانند قدرتهايى كه در اروپا حتى در قرون وسطى در حال ظهور بودند، از بوجود آمدن آرمان يك جامعه اسلامى منفرد جلوگيرى به عمل آمد.

آرمان يك جامعه اسلامى منفرد كه هم بر ملت و هم بر كشور غلبه داشته باشد، همچنانكه در وقايع اخير نيز به ثبوت رسيده، هنوز هم به صورت قابل توجهى مورد خواست مسلمانان مى باشد.

بنابراين، هر دو عبارت اسلام و اروپا بيانگر هويت تمدنى مى باشند كه خود معرف آن هستند و ممكن است به عنوان برگردان يكديگر تلقى گردند.

بنابراين بحثى از روابط ميان آنها و از ديدگاهها و ادراكات دو جانبه آنها لازم است تا به عنوان امرى غير متقارن تلقى نگردند.

دين جهانى

مسيحيت و اسلام، در توالى تاريخى، به عنوان دومين و سومين تلاش در جهت ايجاد يك دين جهانى مى باشند.

البته تلاش اولى متعلق به بودائيسم مى باشد. از قرن ششم قبل از ميلاد مسيح، مبلغين بودايى هندى، اعتقاد خود را به جنوب، جنوب شرقى و شرق آسيا، جايى كه آنها بزرگترين موفقيتها را بدست آوردند، منتقل كردند. تبليغات بودايى به سمت آسياى جنوب غربى، تاثير بسيار كمترى داشت.

گرچه احتمالا نفوذ آنها در ميان مردمان مختلف، بيشتر از زمان كنونى بوده است، ولى آنها موفق نشدند پيروان تازه زيادى بدست آورند يا اينكه هر نوع فرهنگ بودايى را اشاعه دهند.

معلمان و رهبران دينى، در ميان دو گروه مردمان قديمى، يعنى يهوديان و ايرانيان، عقايد جهانى را توسعه بخشيدند كه مى توانست بعدا عميقترين تاثير و اهميت را داشته باشد، اما هيچكدام از اين گروهها، تلاش ماندگارى در جهت تعليم اين عقايد به ديگران و يا جلب آنها به طرف دين خود انجام ندادند.

عقيده اى كه بيانگر حقيقت واحدى براى تمامى انسانها مى باشد واينكه كسانى كه مالك آن مى باشند، بايد ديگران را نيز در آن سهيم كنند، با ظهور مسيحيت شروع شد و با ظهور اسلام نيز دوباره ظاهر گرديد.

هر دو عقيده در خاور ميانه نشات گرفتند و در يك ميراث مشترك هنگفتى شراكت دارند – عقايد يهودى در مورد توحيد، نبوت، وحى و كتاب مقدس; فلسفه و علم يونانى; حقوق و حكومت رومى; و چنانچه بيشتر به عقب برگرديم، سنتهاى ماندگار از تمدنهاى قديمى بيشترى از منطقه.

هر دو در اين عقيده جديد و تقريبا بى سابقه كه در آنها تنها كسانى هستند كه تمامى حقيقت خدا را دارا مى باشند، مشترك مى باشند.

آنها همچنين در مورد سرزمين مشترك، آسياى جنوب غربى، آفريقاى شمالى، اروپاى مديترانه اى، نيز مشترك بوده و يا بهتر بگوييم بيشتر مشاجره كرده اند.

اسلام و مسيحيت در قرون وسطى

از بسيارى جهات، اسلام قرون وسطايى و مسيحيت قرون وسطايى با زبان مشابهى صحبت مى كردند.

در بعضى جهات، اين قضيه حتى تا حدى در مفهوم لغوى نيز صادق بود.

در چندين كشور مديترانه اى، مسلمانان و مسيحيان نه تنها در زبانهاى بومى، بلكه در دانش عربى نيز مشترك بودند.

مفاهيم مشترك، دايره لغات مشترك براى فهم آنها، نه تنها مباحثه دو طرفه، بلكه ترجمه متون دينى را نيز ممكن ساخت.

روحانيون قرون وسطايى به منظور رد قرآن، آن را به زبان لاتين ترجمه كردند، چرا كه تا آن زمان، زبان مسيحى واحدى وجود داشت كه عبارات و اصطلاحات لازم را در خود دربرداشت.

در مقابل وقتى كه گروندگان به اسلام نيز سعى در ترجمه قرآن از عربى به فارسى و تركى و زبانهاى هندى كردند، مى بايستى عبارات عربى خود را در آنها بكار مى بردند; چرا كه آن زبانها و فرهنگهايى كه از آنها استفاده مى كردند، فاقد مفاهيم يا عبارات مربوطه بودند.

در زمينه صحبت به يك زبان، حداقل در بعد شكلى آن، بكار گيرى روشهاى بحث و استدلال مشابه و توافق در تصورات يكسان و مشابه از اينكه دين چه چيزى را در بر مى گيرد، اسلام و مسيحيت نمى توانستند به صورت معنى دارى به توافق برسند.

امكان وجود مجادلاتى ميان مسيحيان و مسلمانان يا ميان هركدام از آنها و يهوديان، به طريقى وجود داشت، ولى بين روحانيون اسلام يا مسيحيت از يك طرف و نمايندگان اديان ديگر نقاط آسيا از طرف ديگر غير ممكن به نظر مى رسد.

وقتى كه مسلمانان و مسيحيان يكديگر را كافر قلمداد مى كردند، هركدام از آنها مى فهميدند كه منظور ديگرى از آن چه چيزى مى باشد وهر دو آنها كم و بيش منظور مشابهى داشتند.

با اين كارها، آنها نشان مى دادند كه در اصول اشتراك داشتند.

مسيحيت و اسلام به صورت متوالى و پشت سرهم ونه مصادف با يكديگر پديد آمدند و ميان آنها شش قرن فاصله افتاده بود.

در نظر پيامبران و واعظين و در نظر فقها و حكماى الهى، به طور مسلم تفاوت فاحشى ميان يك دين پيشين و بعدى مى بايست وجود داشته باشد.

اين تمايز ممكن است به توضيح ما در مورد ديدگاههاى متضاد تندى كه گاهى ميان مسيحيان و مسلمانان در مقابل يكديگر و هر كدام از آنها در مقابل يهوديان بوجود مى آيد، كمك شايانى نمايد.

در نظر مسيحيان، يهوديت دين پيشينيان و دينى ناكامل و ملغى بود كه دين مسيحيت جايگزين آن شده ونقش مثبت آن دين را بر عهده گرفته بود.

از اين رو،يهوديان دست به ايستادگى در اروپاى قرون وسطايى زدند; هرچند كه اين ايستادگى هميشه محدود مى شد، اغلب ناپايدار بود و بعضى وقتها، به حالت تعليق در مى آمد، اما به هر صورتى كه بود، يهوديان وجود خود را حفظ كردند.

مسلمانان به اين شكل عمل نكردند و از طرف آنها غلبه مجدد بر مسيحيت سيسيل، اسپانيا، پرتغال پيگيرى شد كه اين كار، بعضى وقته ا، فورا و بعضى وقتها مدتى بعد از اخراج يا تغيير دين اجبارى ساكنان مسلمان آنها صورت مى گرفت.

مسلمانان و مسيحيان هر دو متقاعد شده بودند كه دين آنها تنها كل حقيقت خداوندى نمى باشد، بلكه آخرين بيان حقيقت خداوندى است.

از اين رو، هر چيزى كه بعد از آن مى آمد، ضرورتا دروغين و مضر بود و نمى توانست جايز شمرده شود.

هنگاميكه مسلمانان سرزمينهايى را كه در حال حاضر در دست مسيحيان مى باشد، از دست دادند، ديگر هيچ مكانى در اروپا براى آنها وجود نداشت.

حتى جمهورى ونيز نيز كه از طريق تجارت با شرق زندگى مى كرد نيز با بزرگترين مشكل در زمينه ارتباط با بازرگانان ترك مواجه بود.

مسيحيت از نظر اسلام

در نظر مسلمانان، مسيحيت، همانند يهوديت، يك دين پيشين بود و با همان درجه سزاوار تساهل بود.

در نظر مسلمانان، دين مسيحيت همانند دين يهوديت، دينى واقعى و داراى وحى موثقى بوده است، اما دين كاملى نبوده و اسلام جانشين آن شده است.

واژه واقعى بدين دليل بكار برده شد كه در بعضى موارد، مشكلاتى با دينهاى پيشين بوجود مى آمد، يعنى پيروان آن را به عنوان كسانى در نظر مى گرفتند كه وحى موثقى را كه زمانى مالك آن بوده اند، تحريف كرده اند.

علماى اسلامى در زمينه دكترين هاى مسيحيت در رابطه با تثليث، فرزندى و الوهيت حضرت مسيح (ع) اختلاف نظر دارند و در نظر آنها، اين مقولات محالات كفر آميزى بوده و به صراحت، از طرف قرآن مردود شمرده شده اند (سوره مائده آيات 76-75 و سوره توحيد آيات 4-1).

اما، آنها در جهت تساهل و تسامح دينى در مورد دينهاى اوليه كه حقوق قرآنى بدان امر كرده است، تمايل داشتند.

در نظر بعضى از مسيحيان قرون وسطى، يهوديان تا وقتى كه به تورات پايبند بودند، حتى اگر منكر انجيل نيز بودند، قابل تحمل بودند، اما با پيروى يهوديان از تلمود، (5) آن تساهل براى آنها در نظر گرفته نمى شد، تلمودى كه قسمتهاى زيادى از آن بعد از ظهور مسيحيت بوجود آمد و بنابراين، در نظر مسيحيان، اشتباهات زيادى در آن وجود داشت.

اگر در نظر مسيحيان قرون وسطايى، يهوديت تلمودى تحريف شده بود، اسلام دين منحرفترى بود و به اين خاطر كه بر خلاف يهوديت تلموديك، در صدد جذب ديگران به دين خود بود، مى بايست محدود و مغلوب گردد.

همانطوريكه مسيحيان اسلام را ترسانيده و در صدد مقابله با آن بودند، مسلمانان نيز در صدد مقابله با جنبشهاى مذهبى تحريف شده بعد از اسلام همانند بهائيت و احمديه برآمدند.

در نظر مسلمانان، مسيحيت دين منسوخى بود كه پيروان آن به صورت غير معقولانه اى بر حفظ دين خود بجاى پذيرش آخرين پيام خدا تاكيد مى ورزيدند.

اگر تسليم مى شدند، قابل تحمل بودند و اگر تسليم نمى شدند، بايد عليه آنها مى جنگيدند تا اينكه بر آنها غلبه پيدا كرده يا اينكه درستى اعتقاد مسلمانان را بپذيرند و يا تسليم حاكميت دولت اسلامى شوند.

در نظر مسيحيان، اسلام يك بدعت بود، دكترين دروغينى كه توسط شخصى بنا نهاده شد كه در نظر اروپاييان به عنوان يك بدعت گذار و بعد از آن، در عصر روشنفكرى، به عنوان يك مدعى گرفتن الهامات تعريف مى شد.

روابط اسلام و مسيحيت

گرچه مسيحيت و اسلام براى بدست گرفتن دين جهانى، رقيب يكديگر بوده و داراى اشتراكات زيادى در سنتها و اعتقادات خود بودند، ولى بسيارى از اهداف و آرزوهاى آنها در اين جهت بود كه [دين] ديگر را به عنوان جايگزين مورد شناسايى قرار ندهند.

اروپاييان در قسمتهاى مختلف اين قاره، با اكراه عجيبى، حاضر به ناميدن مسلمانان با هر اسمى كه دلالت دينى داشته باشد، مى شدند و ترجيح مى دادند كه از آنها با اصطلاحات نژادى ياد كنند.

هدف آنها كاهش اهميت اين دين و تنزل آن به مقوله اى داخلى يا حتى قبيله اى بود.

در زمانها و مكانهاى مختلف اروپاييان با توجه به مسلمانانى كه با آنها روبرو مى شدند، آنان را با القابى از قبيل اعراب، زنگى ها، تركها، يا تاتارها، نام مى نهادند.

ترك حتى به عنوان واژه مترادفى براى مسلمانان تبديل شده بود و گرويدن به اسلام در هر جايى كه به وقوع مى پيوست، با اصطلاح ترك شدن مترادف بود.

نويسندگان مسلمان قرون وسطايى، در واقع با همان اكراهى كه مسيحيان نسبت به مسلمانان روا مى داشتند، رقبا و دشمنان مسيحى خود را با توجه به اينكه چه وقتى و در كجا با آنها روبرو شده اند، با عناوين رومى ها، اسلاوها، يا فرانكها نام مى نهادند.

وقتى عناوين دينى بكار برده مى شد، يا در كل منفى بود – مثل كافر و بى دين – يا اينكه نادرست و خوار كننده بود.

مثالهاى موازى آن، رويه عمومى مسيحيان در ناميدن مسلمانان با عنوان محمديها، و رويه عمومى مسلمانان در ناميدن مسيحيان با عنوان نصرانى ها مى باشد.

به هر حال، عموميترين عبارت مذهبى كه هركدام از آنها براى ديگرى بكار مى برد، كافر بود و در تبادل اين توهينات به يكديگر بود كه آنها به كاملترين و جامعترين درك متقابل رسيدند.

اين ادراكات و ديدگاهها، تعيين كننده اولين مواجهات بين آن دو بودند. البته آنها از طريق واقعيتهاى بعدى كه در روابط دو جانبه داشتند، در بعضى جهات مؤيد يكديگر و در جهات ديگرى معتدل شده بودند.

دلايل متعددى وجود دارند مبنى بر اينكه چرا اسلام فاتح و اروپا از پا درآمده بود.

تقريبا اسلام در اوايل كار خود، يك امپراتورى و تمدن جهانى بود كه به سه قاره گسترش مى يافت، توسط نژادهاى گوناگونى آباد شده و در داخل خود، تمدنهاى قديمى مصر و هلال خصيب (6) را در بر داشت و خيلى سريع ايران و هند شمالى را نيز به خود ضميمه كرد.

مسلمانان، فلسفه و علوم يونانى را كه اروپاييان براى چندين قرن در پى كشف آن برنيامده بودند، ذكاوت و سياستمدارى ايران و حتى ميراث مسيحيت اروپايى و بيزانس را به ارث بردند.

هنگامى كه اروپا ميان اسلام در جنوب، استپ در شرق، اقيانوس در غرب، مناطق يخزده در شمال محاصره شده بود، جهان اسلام در تماس با يكديگر بودند و بعضى اوقات، در حالت صلح آميزى با تمدنهاى غنى و قديمى هند و چين در حال رقابت بودند.

از طرفى، عدد نويسى اعشارى و از طرف ديگر، كاغذ، با تاثير بسيار زياد خود، هم در علوم فرهنگ آنها و هم در حكومت و تجارت وارد گرديد.

جهان اسلام متضمن يك فرهنگ غنى و گوناگون، سرزمينها و منابع وسيع، اقتصاد پيچيده و در حال ترقى و همچنين داراى يك جامعه شهرى پيچيده وبر اساس اطاعت از قانون بود، به طورى كه وقتى مسافران اروپايى از شهر استانبول ديدن مى كردند، مى ديدند كه نجيب زادگان و حتى سربازان بدون شمشير در خيابانها قدم مى زدند.

جهان اسلام به عنوان يك جامعه و براى مدت مديدى به عنوان يك دولت تلقى مى شد كه در عقيده و تبعيت مشترك بودند و از طريق شبكه اى از راههاى زمينى و هوايى كه به منظور تجارت و زيارت بوجود آمده بودند، به همديگر متصل مى شدند.

زبان و فرهنگ نيز از ديگر عوامل اتحاد جهان اسلام به شمار مى آمدند.

در زمينه زبان عربى، جهان اسلام داراى ارتباطات بى نظيرى در دوران مسيحيت پيش از عصر نو بود. [زبان عربى] زبان حكومتى و بازرگانى، علم و فلسفه، دين و حقوق، همراه ادبيات غنى از لحاظ رسايى و تنوع بود.

زبان يونانى سخت و مشكل، لاتين كم ارزش و زبانهاى بومى بدوى اروپا در اوايل قرون وسطى حتى به صورت خيلى جزئى نيز با آن قابل مقايسه نبودند.

از تمدنهايى كه در همسايگى اسلام قرار داشتند، مسيحيت اصولا در عقيده، درك از خود و هدف، به تنهايى حالت جهانى داشت.

اين دين همانند دينهاى هند و چين منطقه اى نبود و هدفش جذب تمامى انسانها بود.

در حقيقت، مسيحيت قبل از گسترش خود، متقارن با اروپا بود، البته استثنائاتى نيز وجود داشت، ولى از اهميت چندانى برخوردار نبود.

جمعيتهاى مسيحى تحت حكومت مسلمانان، هيچ گونه حاكميتى نداشتند و در هر موردى، متعلق به كليساها و فرهنگهاى مختلفى بودند. پادشاهى اتيوپى، دولت مسيحى خارج از اروپا، در دوردست قرار داشت و كمتر شناخته شده بود.

مسيحيت به عنوان يك تمدن، آنچنان اروپايى بود كه كنفوسيوس در چين.

مسيحيت، دين منطقه اى نه چندان بزرگ بود.

مردم آن از يك نژاد بودند و متعلق به تعداد محدودى از گروههاى قومى داراى وابستگى متقابل به يكديگر با يك فرهنگ مشترك قوى بودند.

به عبارت ديگر، بيشتر شبيه دين هندويى بود، ولى كوچكتر و فقيرتر.

در واقع، مسيحيت در مقايسه با اسلام، فقير، كوچك، عقب افتاده و يك رنگ و متجانس بود.

با شروع جنگهاى جدايى طلبى پادشاهيهاى كوچك، كليساهاى مسيحيت نيز به جدايى و بدعت روى آوردند و با دعواهاى هميشگى ميان كليساهاى روم و شرق، ميان دو امپراتورى و حتى براى مدتى ميان دو پاپ مشاجره اى در گرفت.

با پيشروى مسلمانان و فتح مسيحيت در شرق و جنوب مديترانه، مسيحيت حتى بيش از پيش محلى و بومى و محدود به يك شبه جزيره كوچك در قسمت غربى آسيا گرديد و از اروپا نيز در همين محدوده ياد مى شد.

براى مدت زمان مديدى، به نظر مى رسيد كه هيچ چيزى نمى توانست از غلبه اسلام و گسترش عقيده اسلامى و قدرت مسلمانان دراروپا ممانعت بعمل آورد.

با توجه به سنت مسلمانان، حضرت محمد (ص) در طى حيات خويش، نامه هايى را به تمام پادشاهان كافر – خسرو پرويز در ايران، سزار در بيزانس، نگوس در اتيوپى – فرستاد و آنها را به دين جديد و تسليم به قواعد و حقوق آن فراخواند.

مدارك موجود، بيانگر متن چنين نامه هايى است. صحت اين مدارك توسط محققين جزئى نگر عصر حاضر كه شامل اكثريت محققين مسلمان مى شود، پذيرفته نشده است و در واقع، ترديد بسيارى در مورد تاريخ ظهور و گسترش اوليه اين عقيده جديد وجود دارد.

به غير از چند استثنا، اطلاعات ما بطور گسترده اى از منابع مسلمانان عرب بدست آمده است كه به صورت شفاهى، براى نسلهايى كه كار نوشتن آنها را انجام داده اند، منتقل گرديده است و بنابراين بايد بپذيريم كه دولت اسلامى نخستين، از طريق جنگهاى بسيار گروهى، فرقه اى، قومى و قبيله اى، تحت تاثير قرار گرفته و يا تحريف شده است.

محققين جزئى نگر عصر حاضر، با به زير سؤال بردن دقت و درستى قسمت بسيار زيادى از منابع موجود، بيشتر بر ابهام قضيه افزوده اند تا اينكه به روشن شدن مطالب كمكى كرده باشند.

در واقع، چيزى را كه به يقين مى توان گفت، اين است كه بعد از نيم قرن از فوت پيامبر اسلام (ص)، اسلام يك دين جهانى جديد شده بود كه ادعاى جانشينى دين مسيحيت و تمامى عقايد ديگر را براى تمامى اقوام بشر در نظر داشت و اينكه جامعه و دولت اسلامى كه توسط پيامبر اسلام (ص) در مدينه پايه ريزى شد، به امپراتورى جديد و وسيعى تبديل شده بود كه – همان طورى كه به نظر مى رسيد، در آن زمان با موفقيتهاى فورى كه بدست مى آوردند – به سمت تصاحب جهان، در حال پيشروى بود …

منبع:
Bernard Lewis, Islam and the West, New York : OxfordUniversity Press, 1993 .
1. شرق شناس، استاد دانشگاه پرينستون و استاد مطالعات خاور نزديك دانشگاه كلولند
2. كارشناس دفتر تحقيقات اسلامى
3. Saint Jerome
4. اين عقيده نويسنده با محتواى تاريخ تطابق نداشته و نشانگر عدم اطلاع وى از زندگانى بسيار سخت و مبارزات پيامبر گرامى اسلام است. (مترجم)
5. Talmud ،مجموع قوانين شرعى و عرفى يهود
6.

ترجمه: حسن شاه بيگ (2)

Fertile Crescent