شیعه شناسی » اخلاق و عرفان » درباره اخلاق »

افعال اخلاقی

آیا اخلاق خوب و بد و رذائل و فضائل جنبه مطلق دارد؛ یعنى، مثلًا شجاعت و فداکارى و تسلّط بر نفس در هر زمان و هر مکان بدون استثنا خوب است، یا خوبى و بدى این صفات نسبى است، در پاره اى از جوامع و بعضى از زمانها و مکانها خوب در حالى که در جامعه یا زمان و مکان دیگر، بد است؟

آنها که اخلاق را نسبى مى دانند دو گروهند:

گروه اوّل  کسانى هستند که نسبیّت را در تمام هستى قائل هستند؛ هنگامى که وجود و عدم نسبى باشد، اخلاق مشمول نسبیّت خواهد بود.

گروه دوم  کسانى هستند که کارى به رابطه مسائل مربوط به وجود و اخلاق ندارند، بلکه معتقدند معیار شناخت اخلاق خوب و بد، پذیرش و عدم پذیرش جامعه است.

بنابراین، ممکن است صفتى مانند شجاعت در جامعه اى مقبول و در جامعه و زمان و مکان دیگرى غیر مقبول باشد، در آن جامعه اى که مقبول است جزو فضائل اخلاقى محسوب مى شود و در جامعه اى که غیر مقبول است جز و رذائل اخلاقى است.

این گروه، حسن و قبح افعال اخلاقى را نیز تابعى از شاخص قبول و ردّ جامعه مى شمرند و اعتقادى به حسن و قبح ذاتى افعال ندارند.

همان گونه که در بحث گذشته گفتیم، مسائل اخلاقى بستگى به معیارهاى سنجش زائیده از جهان بینى ها دارد؛ آنها که اصل و اساس را، جامعه- آن هم در شکل مادّى اش- مى بینند، چاره اى جز قبول نسبیّت در اخلاق ندارند؛ زیرا جامعه بشرى دائماً در تغییر و تحوّل است و شکل مادّى آن پیوسته دگرگون مى شود؛ بنابراین، چه جاى تعجّب که این گروه مرجع تشخیص اخلاق خوب و بد را افکار عمومى جامعه و قبول و ردّ آن بدانند.

نتیجه چنین تفکّرى ناگفته پیداست؛ زیرا سبب مى شود که اصول اخلاقى به جاى این که پیشرو جوامع بشرى و اصلاح کننده مفاسد آنها باشد، دنباله رو و هماهنگ با هر وضع و شرائطى گردد.

از نظر این گروه کشتن دختران و زنده به گور کردن آنها در جامعه جاهلیّت عرب، یک امر اخلاقى بوده چرا که جامعه آن روز آن را پذیرفته بود، همچنین غارتگرى که از افتخارات عرب جاهلى بود و پسران را به خاطر این گرامى مى داشتند که وقتى بزرگ شدند سلاح به دست مى گیرند و در صفوف غارتگران فعّالیّت مى کنند نیز یک امر اخلاقى محسوب مى شود و البتّه همجنس گرائى در جوامعى که غرق این بدبختیها هستند از نظر آنها اعمال اخلاقى محسوب مى شود!

عواقب مرگبار و خطراتى که این گونه مکتبها براى جوامع بشرى به وجود مى آورد بر هیچ عاقلى پوشیده نیست.

ولى در اسلام که معیار اخلاقى و ارزش فضائل و رذائل از سوى خدا تعیین مى شود و ذات پاک او ثابت و لا یتغیّر است، ارزشهاى اخلاقى ثابت و لا یتغیّر خواهد بود و افراد و جوامع انسانى باید از آن الگو بگیرند و تابع آن باشند نه این که اخلاق تابع خواست آنها باشد!

خداپرستان حتّى  فطرت انسانى و وجدان اخلاقى را اگر آلوده نگردد ثابت مى دانند؛ و آن را پرتوى از فروغ ذات پروردگار مى شمرند و به همین دلیل اخلاقیّات متّکى بر وجدان، یا به تعبیر دیگر، حسن و قبح عقلى (منظور عقل عملى است نه عقل نظرى) را نیز ثابت مى شمرند.

اسلام نسبى بودن اخلاق را نفى مى کند

در آیات متعدّدى از قرآن مجید، خوب و بد یا «خبیث و طیّب» را بطور مطلق مطرح کرده و وضع جوامع بشرى را در این امر بى اثر مى شمرد؛ در آیه ۱۰۰ سوره مائده مى خوانیم: «قُلْ لایَسْتَوِى الْخَبیثُ وَالطَّیِّبُ وَلَوْ اعْجَبَکَ کَثْرَهُ الْخَبیْثِ؛ بگو (هیچ گاه) ناپاک و پاک مساوى نیستند هرچند فزونى ناپاکها تو را به شگفتى اندازد!»

و در آیه ۱۵۷ سوره اعراف در توصیفى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم: «وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ؛ پیامبر، طیّبات را براى آنها حلال و خبائث را حرام مى کند.»

در آیه ۲۴۳ سوره بقره مى فرماید: «انَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلکِنَّ اکْثَرَ النَّاسِ لایَشْکُرُونَ؛ خداوند نسبت به بندگان خود احسان مى کند ولى اکثر مردم شکر او را به جا نمى آورند!»

در آیه ۱۰۳ سوره یوسف مى فرماید: «وَما اکْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنینَ؛ و بیشتر مردم هرچند اصرار داشته باشى ایمان نمى آورند!»

در این آیات ایمان و پاکیزگى و شکر به عنوان یک ارزش محسوب شده هرچند اکثریّت مردم با آن مخالف باشند؛ و بى ایمانى و ناپاکى و کفران، یک ضدّ ارزش به حساب آمده هرچند از سوى اکثریّت پذیرفته شود.

امیر مؤمنان على علیه السلام نیز کراراً در خطبه هاى  «نهج البلاغه» بر این معنى تأکید کرده است که پذیرش و عدم پذیرش خو یا عملى از سوى اکثریّت هرگز معیار فضیلت و رذیلت و حسن و قبح و ارزش و ضدّ ارزش نیست.

در یک جا مى فرماید: «ایُّهَا النَّاسُ لاتَسَتْوحِشُوا فى  طَرِیْقِ الْهُدى  لِقِلَّهِ اهْلِهِ فَانَّ النَّاسَ قَدْ اجْتَمَعُوا عَلى  مائِدَهٍ شِبَعُها قَصِیرٌ وَجُوعُها طَوِیْلٌ؛ اى مردم! در طریق هدایت از کمى نفرات وحشت نکنید؛ زیرا مردم گرد سفره اى جمع شده اند که سیرى آن کوتاه و گرسنگى اش طولانى است!»[۱]

و در جاى دیگر مى فرماید: «حَقٌّ وَباطِلٌ، وَلِکُلٍ أَهْلٌ؛ فَلَئِنْ أَمِرَ الْباطِلُ لَقَدیماً فَعَلَ، وَلَئِنْ قَلَّ الْحَقُّ فَلَرُبَّما وَلَعَلَّ؛ حق و باطلى داریم، و براى هرکدام طرفدارانى است؛ اگر باطل حکومت کند، جاى تعجّب نیست، از دیر زمانى چنین بوده؛ و اگر پیروان حق کم باشند، چه بسا افزوده گردند (و پیروز شوند)!»[۲]

اینها همه نسبیّت در مسائل اخلاقى را نفى مى کند و پذیرش یا عدم پذیرش از سوى اکثریّت جامعه را معیار ارزشهاى اخلاقى و اعمال نیک نمى شمرد.

در قرآن و روایات معصومین علیهم السلام شواهد فراوانى بر این مسئله است که اگر گردآورى شود، کتاب مستقلّى را تشکیل مى دهد.

سؤال

در اینجا سؤالى مطرح است و آن این که: در تعلیمات شریعتهاى آسمانى- به ویژه اسلام- نیز نسبیّت احیاناً پذیرفته شده است؛ در مثل، اسلام دروغ را یک ضدّ ارزش و عمل غیر اخلاقى مى شمرد در حالى که دروغ براى اصلاح میان مردم یا در مقام مشورت، ارزش و عمل اخلاقى محسوب مى شود؛ و مانند این مسئله در تعلیمات اسلامى کم نیست، و این نوعى پذیرش نسبیّت در اخلاق و حسن و قبح است.

پاسخ

این سؤال مهمّى است، ولى پاسخ زنده اى دارد و آن این که نسبى بودن اخلاق یا حسن و قبح مطلبى است، و وجود استثناها در مباحث مختلف، مطلبى دیگر.

به تعبیر دیگر، در بحث نسبیّت هیچ اصل ثابتى وجود ندارد، دروغ نه خوب است و نه بد، همچنین احسان و ظلم، نیکى و بدى آنها هنگامى روشن مى شود که از سوى اکثریّت جامعه به عنوان یک ارزش پذیرفته یا نفى شود.

ولى در اسلام و تعلیمات آسمانى، دروغ یا ظلم و ستم و نیز بخل و کینه و حسد ضدّ ارزش است؛ خواه از سوى اکثریّت مردم ارزش محسوب شود یا نه؛ و بعکس، احسان و عدالت و راستى و امانت ارزشهاى والائى هستند خواه از سوى جامعه اى پذیرفته شوند یا نه.

این یک اصل ثابت است ولى مانعى ندارد که در گوشه و کنار آن گاهى استثنائى وجود داشته باشد. اصل همان گونه که از نامش پیدا است اساس و ریشه چیزى را تشکیل مى دهد و استثنائات به منزله بعضى از شاخ و برگهاى اضافى است؛ بنابراین، هرگز نباید وجود پاره اى از استثنائات را که در هر قاعده کلّى یافت مى شود دلیل بر نسبیّت گرفت؛ و اگر به تفاوت این دو بخوبى توجّه کنیم جلو بسیارى از اشتباهات گرفته خواهد شد.

این نکته نیز در خور توجّه است که گاه مى شود موضوعات با گذشت زمان دگرگون مى گردد و احکام که تابع موضوعات است نیز عوض مى شود؛ این مطلب را هرگز نباید دلیل بر مسئله نسبیّت گرفت.

توضیح این که: هر حکم، موضوعى مخصوص به خود دارد؛ مثلًا، شکافتن بدن دیگرى و ایراد جرح برآن یک جنایت است، و قابل قصاص و تعقیب، ولى گاه این موضوع عوض مى شود، چاقو به دست جرّاحى مى افتد که براى نجات جان بیمار، شکم او را پاره مى کند، تا غدّه خطرناکى را در بیاورد، یا قلب او را مى شکافد تا دریچه و رگهاى قلب را اصلاح کند، در اینجا موضوع عوض مى شود و دیگر جنایت نیست. و طبیب جرّاح شکافنده قلب و شکم، در خور ستایش و جایزه است.

هیچ کس نباید این گونه دگرگونى احکام را که به خاطر دگرگونى موضوعات پیدا مى شود، دلیل بر نسبیت بگیرد. نسبیّت آن است که موضوع بدون دگرگونى ماهوى و موضوعى، نسبت به اشخاص یا زمانهاى متفاوت احکام متفاوتى پیدا کند.

احکام شرع نیز همین گونه است، شراب حرام و نجس است، امّا ممکن است با گذشت چند روزى و یا با اضافه مادّه اى به آن، تبدیل به سرکه پاک و حلال گردد.

هیچ کس نمى تواند اینها را به حساب نسبیّت بگذارد. نسبیّت آن است که شراب را مثلًا در جوامعى که علاقه به شراب دارند حلال بدانیم و در جوامعى که علاقه ندارند حرام بدانیم بى این که تغییر در ماهیّت شراب ایجاد شود.

در مسائل اخلاقى نیز گاه به موضوعاتى برخورد مى کنیم که در یک شکل فضیلت است و با دگرگونى تبدیل به رذیلت مى شود؛ نترسیدن در حدّ اعتدال شجاعت است و فضیلت، ولى اگر از حد بگذرد، تهوّر و بى باکى و رذیلت است. و همچنین در موارد مشابه آن. یا این که دروغ در آنجا که معمولًا منشأ مفاسد و تضعیف اعتماد عمومى است، حرام و رذیله است؛ و آنجا که به منظور اصلاح ذات البین باشد، حلال و فضیلت است.

ممکن است کسانى نام این دگرگونى موضوعات را نسبیّت بگذارند، نزاعى با آنها در مسئله نامگذارى نداریم، و چنین نزاعى را نزاع لفظى مى شمریم زیرا این گونه موارد از قبیل تغییر موضوع و ماهیّت چیزى است، و اگر منظور بعضى از طرفداران نسبیّت این باشد، مشکلى نیست؛ مشکل آن است که شاخص فضیلت و رذیلت و حسن و قبح اخلاقى را پسندیدن اکثریّت جامعه بدانیم.

از مجموع آنچه گفته شد نتیجه مى گیریم که مسئله نسبیّت در اخلاق از دیدگاه اسلام و قرآن و منطق عقل مردود است و در واقع طرح مسئله نسبیّت در مباحث اخلاقى مساوى با نفى اخلاق است، چرا که طبق نظریّه نسبیّت اخلاقى، هر رذیله اى در جامعه فراگیر شود فضیلت است؛ و هر بیمارى اخلاقى فراگیر، صحّت و سلامت محسوب مى شود و اخلاق به جاى این که وسیله اى براى سالم سازى اجتماع گردد، عاملى براى توسعه فساد خواهد شد.[۳]

پی نوشتها

[۱]. نهج البلاغه، خطبه ۲۰۱٫

[۲] . نهج البلاغه خطبه ۱۶٫

[۳]. برگرفته از :  مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص۶۶-۷۱، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب (علیه السلام) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ ه.ش.