اخلاق مدرسه

سارا مسعودى

کنکور و نقش والدين در خانه

مي‌گفت: فصل امتحانات که مي‌رسد، مادرم مرا در اتاق مي‌چپاند و در را قفل مي‌کند تا درس بخوانم. هروقت هم صلاح ديد، در را باز مي‌کند تا بيايم استراحت کنم.

او که در امتحان کارشناسي ارشد امسال شرکت کرده بود، از روش خواندنش در کارشناسي مي‌گفت: چون اتاق نداشتند، با اينکه خواهر، برادرهايش همه بزرگ بودند و به خاطر رفت و آمد زياد مهمان و شلوغي مجبور مي‌شد، در راه پله درس بخواند، خانواده نه‌ تنها او را ياري نمي‌کردند، بلکه گاهي انگشت خود را به نشانه تمسخر به‌سوي او دراز مي‌کردند.

از پدر و مادرش مي‌ترسيد. مي‌دانست که اگر نمره خوب نياورد، روزگارش سياه است و تا مدتي بايد کلاس گذاشتن‌هاي هم‌سن و سال‌هاي فاميل و سرکوفت‌هاي پدر و مادرش را بشنود.

خودتان را جدي بگيريد! بله با شما هستم. شما نقش مهمي در پرواز دادن فرزندانتان به‌سوي موفقيت و پرورش يک آدم نخبه يا يک آدم معمولي داريد. مادر اديسون را که يادتان هست؟ پس از اخراج اديسون از مدرسه بود که او به‌جاي سرکوفت زدن‌، راه بهتري را برگزيد؛ تدريس فرزندش. بدين‌ترتيب، يک بچه اخراجى، يک نابغه به نام اديسون شد.

بيست نه آن‌چنان باشکوه

من نمي‌دانم در عدد 1+19 چه رازي نهفته است که نه تنها بچه‌ها، بلکه بزرگ‌ترها را هم مسحور مي‌کند؛ شايد جادويي به‌اندازه احساس نياز و متوسل شدن به آن، براي نشان دادن برتري خود بر ديگران و تفاخر پدر و مادرها. من بچه‌هاي نمره بيستي را مي‌شناسم که جز اين کار، هيچ کار ديگري بلد نيستند؛ انسان‌هاي مسئوليت‌پذير و شادابي نيستند، تمام فکرشان خواندن کتاب درسي خود است و جز آن، کتاب ديگري را نمي‌خوانند. در مقابل، کساني را مي‌شناسم که مي‌دانم هنرمندانه در کنار درس خواندن توانايي‌هايي براي پيشرفت و ماندگار شدن در حافظه تاريخ ثبت مي‌کنند. آنها مي‌دانند نمره هفده مي‌ارزد، اگر در کنارش کتاب‌هاي مشهور دنيا را بخوانى، يا در فعاليت‌هاي اجتماعي مدرسه شرکت کنى.

يادآوري اين نکته بد نيست که انسان‌هاي بزرگ، درس‌خوانان بزرگي نبودند، بلکه انسان‌هاي چندبعدي بودند که از هر انگشتشان، هنري براي باريدن موجود بود. پس، از همين حالا تصميم بگيريد نمره بيست را بلاي جان فرزندتان نکنيد و به او امنيت رواني براي شرکت در امتحان بدهيد.

گاهي لازم است نمره هفده بيشتر از نمره بيست، مهر و محبت شما را با هدف تشويق بر پرورش توانايي‌هاي ديگرش برانگيزد. البته توجه نکردن به نمره، براي آرامش فرزندتان کفايت نمي‌کند. شما بايد بدانيد که روابط شما و همسرتان هم بر روحيه فرزندتان به‌ويژه دخترتان تأثير خواهد گذاشت. براين‌اساس، او حتي با مشاهده يک صحبت تند ميان شما و همسرتان، آن را يک خطر جدي خواهد پنداشت.

بهترين برنامه‌ريز، من نه تو

نمونه اول را که يادتان هست؟ متأسفانه بسياري از پدرها و مادرها اجازه مديريت را به خود فرزند نمي‌دهند و خودشان درباره چگونگي درس خواندن آنها تصميم مي‌گيرند، اما اين را فراموش مي‌کنند که فرزندشان به‌ويژه در سنين بالاتر تحصيلى، به توانايي خودشناسي رسيده است و مي‌داند چقدر بايد بخواند، چطور بخواند و چه زماني استراحت کند. پس بکوشيد فشارهاي کاذب را کم کنيد. مادر من در زمان کنکور با فشار زياد نمي‌توانست مانع خواب من شود. اگر او اجازه خوابيدن در رختخواب را براي دو ساعت نمي‌داد، بايد مي‌دانست که من به‌جاي آن، تمام صبح تا شب را روي کتاب، چشم‌باز خواب هستم.

مادرها، معلم‌هايي در خانه

اگر فرزند شما در دوران دبستان قرار دارد، مي‌توانيد در منزل، از فرزند خود آزمون بگيريد. براي او برگه‌هاي شبيه امتحان تهيه کنيد. گاهي براي پرسيدن لغت و شعر حفظى، با او همراه شويد. همراهي شما با فرزندتان، هم او را متوجه خواهد کرد که تحصيل او براي شما مهم است، هم در گرفتن نمره خوب تأثيرگذار خواهد بود. مادر من با اين روش توانست نمره 15 مرا به نوزده برساند.

در شب قبل از امتحان بهتر است براي فرزندتان به‌جاي پختن غذاي سنگين و چرب، يک غذاي ساده و سبک تهيه کنيد. البته اين‌طور نشود که هر روز او را با نان و پنير و سيب‌زميني آب‌پز زجر دهيد. صبح هم فرزندتان بايد به مقدار کافي غذا بخورد تا قند خون او پايين نيايد.

پارک

من و دوستانم با گذر از نصف امتحان‌ها، از درس‌خواندن خسته مي‌شديم. اگر هم دقت کرده باشيد، نمره امتحان‌هاي آخر، کمتر از نمره امتحان‌هاي اول است. در اين مواقع، بهترين راه يک تفريح است، رفتن به پارک يا مهماني مورد علاقه او. به او بگوييد که يک زمان مناسب را که امتحانش سخت نباشد، براي تفريح انتخاب کند. نکته مهم اين است که والدين نبايد در اين ايام، ميهمان دعوت کنند يا به ميهماني بروند. پس بدون هماهنگ شدن با برنامه امتحاني و بدون رضايت فرزندتان از اين ميهماني‌ها بپرهيزيد.

عاشقي ممنوع

مطرح کردن برخي از مسائل مانند بحث ازدواج نيز در ايام امتحانات، ضرورت ندارد.

استفاده از اينترنت و تلفن همراه ممنوع

از او تقاضا کنيد از فناوري‌هايي چون اينترنت و تلفن همراه کمتر استفاده کند، هرچند احتمال تأثيرگذاري حرف شما کم باشد. البته اجبار هم درست نيست؛ چون در اين صورت، مثلاً با برداشتن «موس»، فرزندتان از «کيبرد» به‌جاي موس استفاده خواهد کرد.

اخلاق مدرسه (2)

رفتار والدين در برابر نمره‌ها و کارنامه فرزندان

زينب گلاب‌بخش

بين دستان مدير و ناظم ردوبدل مي‌شدم. صورت خندان مدير را مي‌ديدم. انگار دنيا را به او داده باشند؛ از موفقيتش خوش‌حال بود. تلفن را برداشت و خيلي رسمى، مادر مجيد را به مدرسه دعوت کرد. مرا زير شيشه ميز گذاشت و رفت.

خيره‌خيره به سقف رنگ و رو رفته آنجا نگاه مي‌کردم و هر روز مي‌ديدم که چراغ مهتابى، صبح زود روشن مي‌شد و ظهر، موقعي که جيغ‌وداد پسرها به خاطر تعطيلي کلاس‌هايشان مي‌آمد، مهتابي خاموش مي‌شد، ولي آن روز قبل از خاموش شدن مهتابى، مادر مجيد را ديدم که نگران و منتظر کنار ميز ايستاده بود و آقاي مدير داشت مرا از زير شيشه بيرون مي‌آورد. آن‌چنان محترمانه و بااحتياط به من دست مي‌زد که احساس کردم، قطعه جواهري را لمس مي‌کند. اين‌ بار صورت نگران مادر را ديگر نمي‌ديدم. او لبخند مي‌زد و شکر خدا را مي‌گفت و حتي قطره باراني را که از چشمانش بر روي من افتاد، با تمام وجود، چنان حس کردم که خود نيز نمناک شدم. نوک خودکار اجازه حضور از من گرفت و امضاي مادر بر من نقش بست. ديگر خيالم راحت بود که قرار نيست به سطل زباله کنار ميز مدير بروم و از خوش‌حالى، به خود مي‌پيچيدم که مدير هم، بهترين سوءاستفاده را از موقعيت من کرد و روباني را دور من بست.

مجيد مرا در آغوش گرفته بود و شادي مي‌کرد. منتظر بود تا پدر به خانه بيايد و نشان افتخارش را به او هم نشان دهد. نشان افتخاري که در دستانش لوله شده و روباني سبز دور آن پيچيده شده بود و اين، من بودم که پيوسته ميان دستان مدير و مادر و مجيد رد و بدل مي‌شدم و آرام آرام کمرم خم مي‌شد.

چشمان مشکي و مردانه پدر، بر صورتم سنگيني مي‌کرد و نگاه پردقت او مرا تحت فشار قرار مي‌داد. پدر با صداي بلند، يکي يکي اعداد نوشته شده بر روي مرا خواند: رياضي 5/17، فارسي 19، ورزش 20، انضباط 20، … . بعد دستان پدر به سمت ماشين حساب رفت و تند تند روي دکمه‌هاي آن را فشار داد. يک دقيقه بعد، عددي را خواند و مرا که تا آن زمان در دست چپ پدر لَم داده بودم، به زمين گذاشت و شروع به شمارش دسته اسکناسي کرد. قرار بود به تعداد هر نمره بالاي 16 من، مقداري پول به مجيد بدهد. پول را در دستان کودکانه مجيد گذاشت و دوباره مشغول شمردن شد. مقدار ديگري از پول‌ها را کنار گذاشت و مرا به مجيد داد و گفت: پسرم، به خاطر اين موفقيت، اين پول‌ها را هم به‌عنوان يک جايزه ويژه برايت سرمايه‌گذاري مي‌کنم. مجيد هاج‌وواج پدر را نگاه مي‌کرد؛ چون نمي‌دانست سرمايه‌گذاري چيست و به چه درد مي‌خورد. نگاه پرسش‌گرانه مجيد، مادر را وادار به لبخند کرد و گفت: «بزرگ‌تر که شدى، متوجه مي‌شوى.» و باز هم من بودم که در دستان کوچک مجيد پرواز مي‌کردم.

اخلاق مدرسه(3)

مهدي فرج‌اللهى

کاريکلماتور و طنز براي بعد از امتحانات

کاريکلماتور: عاشق دانش‌آموزي هستم که شب امتحان را به حاصل‌جمع روزهاي سال تحصيلي تقسيم کرده باشد.

ربط مجرى: يعني درس‌ها رو نذار شب امتحان رو هم تلنبار بشه.

کاريکلماتور: در کلاس ته‌نشين شدم.

ربط مجرى: حالا معلم عزيز مياد و سروته مي‌شى. گذشت اون دوره ته‌نشينى، بايد بيايي جلو.

کاريکلماتور: عاقبت برگه سفيدم مرا روسياه کرد.

ربط مجرى: طوري نيست؛ اول برو دست و صورتت رو خوب بشور که سفيد بشه، بعد هم درس‌ها رو درست بخون که باز سياه نشى.

کاريکلماتور: در سد کنکور، حفره‌اي ايجاد مي‌کنم.

ربط مجرى: آخه چرا؟ حالا بگرديد پترس رو پيدا کنيد. چى؟ (مکث) از اتاق فرمان مي‌گن که قرار شده کنکور رو بردارند. پس طوري نيست.

کاريکلماتور: از وقتي فهميدم نام استاد، فرهاد است، خودم را سر کلاس شيرين مي‌کنم.

ربط مجرى: به‌سلامتى، بازم قصه شيرين و فرهاد؟ هواي استاد رو داشته باش يه وقت تيشه دستش نگيره.

کاريکلماتور: شگفتا از رشته‌اي فارغ‌التحصيل مي‌شوم که هرگز در آن اشتغال نداشته‌ام!

ربط مجرى: به حق چىزاي نديده و نشنيده.

کاريکلماتور: در خواب معلمم را ديدم که اصرار مي‌کرد نمره بيست را قبول کنم.

ربط مجرى: شما درس بخون، خوابت تعبير مي‌شه.

کاريکلماتور: پس از فارغ‌التحصيلى، بيکاري دستم را به گرمي فشرد.

ربط مجرى: فتيله توقع رو يه کم بکش پايين، بيکاري دستت رو ول مي‌کنه!

کاريکلماتور: عرض و طول دوران تحصيلم مرا به ياد لورل و هاردي مي‌اندازد.

ربط مجرى: چرا آن‌قدر کشش مي‌دى؛ تمومش کن، بره پي کارش.

کاريکلماتور: وقتي استاد مرا به روز امتحان حواله کرد، منم او را به روز قيامت حواله کردم.

ربط مجرى: چشمم روشن! حالا با استادت يکي به دو مي‌کنى؟

کاريکلماتور: آرزو داشتم درس خواندن، يک بيماري مسري بود.

ربط مجرى: حالا که درس نخوندن مسري شده.

کاريکلماتور: اوقات فراغتم را برطرف کردم.

ربط مجرى: اونو سپري مي‌کنن نه برطرف. ربطي هم به سپر ماشين نداره.

کاريکلماتور: شگفتا اوقات فراغت ديگران را سپري مي‌کنم!

ربط مجرى: مگه مي‌شه؟ اصلاً کو اوقات فراغت؟

کاريکلماتور: انديشه‌ام دست‌بوس معلم است.

منبع :طوبي؛ تير 1388 – شماره 34