اخلاق عملي و نظري

اخلاق در لغت

اخلاق بر وزن افعال، كلمه اي عربي و جمع خُلْق و خُلُق مي باشد. خلق (به ضم ل(1)ام و سكون آن) به معني طبع و سجيّة است.

اخلاق در اصطلاحبراي(2) اخلاق، تعاريف اصطلاحي متعددي مطرح شده است كه همه آنها در دو گروه قرار مي گيرند:

  1. تعريف اخلاق به حالتي در نفس، مثل تعريف ابوعلي مسكويه رازي كه مي گويد: اخلاق حالتي است براي نفس، كه انسان را بدون نياز به فكر و تأمّل و تدبير به سوي انجام افعال دعوت مي كند.
  2. تعريف اخلاق به اصول، قواعد، ارزش ها(3) و هنجارهايي در جامعه، مثل تعريف ابوالقاسم فنايي كه مي گويد: اخلاق عبارت است از هنجارها و ارزش هايي كه راهنماي عمل اند. تعريف ويليام فرانكنا از اخلاق «كه اخلا(4)ق را به نهاد اخلاقي زندگي معنا كرده است» هم در اين گروه قرار مي گيرد چون ايشان معتقدند نهاد اخلاقي زندگي، مجموعه اي از اصول و قواعدي است كه براي هدايت و كنترل افراد جامعه به كار مي رود.

اخلاق نظري و اخلاق عملياخلاق نظري عبارت است از مباني و زيربناهاي اخلاق و معيارهاي خوبي و بدي. لذا علمي كه از مباني و زيربناهاي اخلاق و معيارهاي خوبي و بدي بحث مي كند علم اخلاق نظري يا فلسفه اخلاق ناميده مي شود. مسأله نسبي يا مطلق بودن اخلاق و مسأله حسن و قبح ذاتي و مصالح و مفاسد در اين راستا مورد توجه قرار مي گيرد.

مقصود از اخلاق عملي، آداب و دستورهاي خ(5)اصي است كه در مسير تزكيه و تهذيب، التزام به آنها ضرورت دارد و از طريق عمل ما را به هدف نزديك مي سازد. البته منظور از عمل در اينجا اعم از اعمال قلبي (مثل نيّت، حبّ و بغض، سوء ظن و امثال آن) و اعمال بدني است. لذا علمي كه از آداب و دستورهاي اخلاقي و مصاديق اخلاقيات بحث مي كند علم اخلاق عملي ناميده مي شود.

بررسي ريشه هاي اخلاق يا بايدها و نبا(6)يدهادر ابتدا گفتني است كه واژه «ريشه» مترادف با معيار و منشأ نيز آورده شده است.

حال در ارتباط با ريشه ها و منشأ اخلاق و بايد و نبايدهاي آن بين اخلاق پژوهان چندين نظريه است، ما در اينجا به هر يك از آنها در حد مختصر اشاره مي كنيم جهت مطالعه بيشتر به كتب منبع مراجعه فرماييد.

  1. محبت: عده اي ريشه اخلاق را محبت عنوان كرده اند:

محبت، ريشه اصلي شجره اخلاق و فضيلت مايه اساسي سجاياي انساني است. محبت خداوند به مردم و محبت مردم به خدا، حبّ پيغمبر و امام به امت، و حبّ امت به پيغمبر و امام، علاقه و محبت مسلمين به يكديگر، سرمايه اساسي دين است. در آيات قرآن شريف و روايات اسلامي محبت، بسيار مهم تلقي شده تا جايي كه حضرت امام صادق ـ عليه السلام ـ در ضمن حديثي فرموده است: «هل الدّين الّا الحبّ ؟».

  1. وجدان: وجدان را ريشه اخلاق دانستن، (7)نظريه معروف كانت است.

كانت فيلسوف معروف آلماني است كه در دنيا او را يكي از بزرگترين فلاسفه جهان و هم رديف ارسطو و افلاطون در نبوغ مي دانند و فيلسوف فوق العاده اي است. كانت كتابي دارد در باب عقل نظري و كتابي در باب عقل عملي، و در عقل عملي در باب اخلاق و ريشه اخلاق و فلسفه اخلاق بحث كرده است و بيشتر اهميت حرف هايش هم در مسائل حكمت عملي و اخلاق عملي است. اين مرد در فلسفه خودش معتقد است كه فعل اخلاقي يعني فعلي كه انسان آن را به عنوان يك تكليف، از وجدان خودش گرفته باشد. فعل اخلاقي يعني فعلي كه وجدان گفته “انجام بده” و انسان هم بدون چون و چرا ـ نه براي هدف و غرضي ـ صرفاً و صرفاً براي اطاعت امر و فرمان وجدان، آن را انجام مي دهد. پس فعل اخلاقي يعني فعلي كه ناشي از فرمان وجدان است. او درباره وجدان و ضمير انسان نظرات فراواني دارد.

كانت مي گويد معيار فعل اخلاقي اين است (8)كه از وجدان انسان الهام بگيرد. او معتقد است كه در انسان يك وجدان اخلاقي بسيار عالي وجود دارد. از اين رو وجدان تكيه گاه او در فلسفه عملي اش مي باشد.

استاد مطهري در ارزيابي اين نظريه مي فر(9)مايد: بنابراين، آن كه مي گويد ريشه اخلاق در وجدان انسان است حرفش، هم راست است و هم راست نيست. راست است به اين معني كه واقعاً قلب انسان اينها را به او الهام مي كند. اما راست نيست به اين معني كه انسان خيال كند وجدان، حسي است مستقل از حس خداشناسي و كارش اين است كه براي ما تكليف معين مي كند بدون اينكه مكلّفي را به ما شناسانده باشد. مكلّف هم خودش است، خودش مستقلًا براي ما تكليف معين مي كند و ما بايد تكليف او را بشناسيم.

  1. فطرت: عده اي براين باورند كه ريشه م(10)فاهيم اخلاق در فطرت و سرشت و ذات آدميان است، درك مفاهيم اخلاقي، از ويژگي هاي وجودي انسان است. انسان ها بر صورت اخلاقي خداوند آفريده شده اند، به عبارتي دست كم برخي از اصول اخلاقي مورد پذيرش انسان ها، قابل تعليم و آموزش نيستند. مثلاً افلاطون معتقد بود كه انسان در بدو تولد، همه چيز را مي داند. زيرا نفس آدمي پيش از تولد در عالم مثل بوده است.
  2. عقل: نظريه فلاسفه و حكماي مسلمانT(11)}

استاد مطهري مي نويسد:

«اين نظريه از لابلاي كلمات حكماي اسلامي پيدا مي شود. آنها ملاك اخلاق را عقل، ولي عقل آزاد يا آزادي عقلي مي دانند. اين مطلب را به اين شكلي كه عرض مي كنم، شما در كتب آنها معمولًا پيدا نمي كنيد و ما از لابلاي كلمات (فلاسفه اسلامي) مخصوصاً صدرالمتألهين به دست آورده ايم. اين نظريه مبتني بر همان اصل روح مجرّد است.

اين آقايان معتقدند كه گوهر انسان آن قوّه عاقله انسان است. جوهر انسان عقل انسان است، و كمال و سعادت نهايي و واقعي انسان سعادت عقلي است. سعادت عقلي يعني چه؟ يعني معارف. يعني انسان در آن آخرين حدي كه براي او ممكن است، به معارف الهي آشنا بشود و عالم وجود را آنچنان كه هست دريافت كند».

استاد مطهري مي افزايد: «اساس اخلاق از (12)نظر علماي اسلامي عدالت است. اينكه چرا عدالت را اساس مي دانند؟ ريشه اش اين است: گفته اند اخلاق اين است كه حاكمِ بر وجود انسان طبيعت نباشد، يعني شهوت و غضب و هيچ يك از غرايز طبيعي نباشد، وهم و قوّه واهمه نباشد، خيال نباشد. حاكم بر وجود انسان عقل باشد، و اگر حاكم عقل باشد، عقل به عدالت در انسان حكم مي كند… عقل انسان آزادانه بتواند به بدن و قوا فرمان بدهد و مثلًا بگويد: اينجا برو، آنجا نرو، اين مقدار استفاده كن، آن مقدار استفاده نكن (و خلاصه) فرمان عقل در بدن حاكم مطلق باشد. از نظر اينها نيز ريشه اخلاق برمي گردد به عدالت و توازن، اما توازن براي آزادي عقل. و در واقع اخلاق از نظر اين حكما از مقوله آزادي است به يك معنا و از مقوله حاكميت عقل است به معني ديگر، كه اگر آزادي بگوييم مي شود آزادي عقلي».

اخلاقيون مي گويند ريشه همه اخلاق ها عد(13)الت است، و عدالت را به موزون بودن تفسير مي كنند و آنگاه اخلاق فاضله را حد وسط قرار مي دهند، يعني اخلاق موزون.

البته برخي فلاسفه غرب نيز ريشه اخلاق ر(14)ا عقل دانسته اند.

آنها نظريه وجداني بودن ريشه هاي اخلاقي را رد كرده و گفته اند: ريشه اخلاق در نهايت، عقل انسان است. يعني آن ريشه هاي ديگر غلط است، وجداني هم كه كانت مي گويد اساس ندارد، اينكه انسان غيرخواه بشود، انسان دوست بشود، نوع پرست بشود، همه اينها خيالات است. انسان هيچ وقت اين جور نمي شود. اخلاق، اخلاق هوشيارانه است. يعني يك انسان عاقل وقتي كه در جامعه قرار گرفت، اين قدر عقلش به او مي گويد كه تو اگر بنا بشود فقط به فكر خودت باشي رفيقت هم مثل تو خواهد بود، او هم فقط به فكر خودش است، آن يكي هم به فكر خودش است. وقتي همه در فكر شخص خودمان باشيم، من مي خواهم آنچه را كه شما داريد از شما بگيرم، شما مي خواهيد آنچه را كه من دارم از من بگيريد. بعد من مي بينم اين به ضرر من است، شما هم مي بينيد اين به ضرر شماست، با همديگر توافق مي كنيم و مي گوييم من حدود و حقوق تو را رعايت مي كنم، تو هم حدود و حقوق مرا رعايت كن. از اينجا اخلاق پيدا مي شود. اخلاق يعني آن سلسله اصولي كه منافع افراد را بهتر از همه تأمين مي كند.

به ظاهر اين نظريه برتراند راسل است كه (15)يك مادي مسلك است. استاد مطهري در تبيين نظريه او آورده است.

او اخلاق را از مقوله هوشياري مي داند: هر اندازه انسان جاهل باشد به عكس العمل كارهايش توجه ندارد و دنبال منافع فردي مي رود، و هر اندازه عالم تر و هوشيارتر باشد، به عكس العمل ها بيشتر توجه داشته باشد… بيشتر كوشش مي كند كه منفعت خودش را با منافع ديگران تطبيق بدهد. پس اخلاق يعني خودپرستي عاقلانه و هوشيارانه، و ريشه اخلاق را بايد در هوشياري و عقل جستجو كرد. و لذا از نظر اين آدم، ما براي اينكه اخلاق خوب به جامعه بياوريم پيوسته بايد جامعه را داناتر و دانشمندتر كنيم و مردم را به عكس العمل ها و لوازم فعل ها و كارهاي شان آگاه تر نماييم. در اين صورت اخلاق بهتر در ميان مردم پيدا مي شود. كه اين نظريه بيشتر با عبارت قبلي منطبق(16) است.

در نقد اين نظريه نيز مطهري مي نويسد: نظريه راسل بر ضد انسان دوستي است و برخلاف شعارهاي خود اوست. اين نظريه ريشه اخلاق را زيركانه زده است. بنا بر نظريه جناب راسل، اخلاق فقط در جايي مي تواند اخلاق باشد كه انسان نگران عكس العمل سوء ديگران بر ضد منافع خودش باشد… .

  1. اوامر و نواهي الهي: عده اي از اخلاق(17) نويسان، ريشه اخلاقي بودن فعل را، اوامر ونواهي ديني مي دانند. پس ما نمي توانيم اخلاق علمي، فلسفي و عقلي داشته باشيم. فقط و فقط مي توانيم اخلاق مذهبي داشته باشيم.

اين نظريه منسوب به اشاعره است،نظر اشاع(18)ره براين است كه منشأ و ريشه احكام اخلاقي مي بايست موجودي متعالي تر و فراتر از انسان باشد تا شايستگي امر و نهي داشته و سزاوار آن باشد كه انسان از او فرمان ببرد. اين موجود متعالي كه منشأ احكام اخلاقي مي باشد، كسي جز خداوند تبارك و تعالي نيست. اما فراتر از حكم و خواست او، هيچ واقعيت بيروني نمي توان يافت كه اساس و مبناي حكم و اراده الهي باشد.

بنابراين، اينكه بعضي افعال ممدوح است و برخي ديگر مذموم، تنها به اين علت است كه خداوند به دسته اول امر كرده و از دسته دوم نهي نموده است. به عبارت ديگر ملاك حسن و قبح، همان امر و نهي خداوند متعال است و صرف نظر از امر و نهي او خوب و بدي وجود ندارد و بدين ترتيب گفته مي شود كه اشاعره منكر حسن و قبح ذاتي اشياء هستند. و بنا بر آن كه اشياء ذاتاً داراي جهات حسن و قبح نيستند، براي اثبات حسن يا قبح يك كار، نيز نمي توان به واقعيات عيني استناد كرد. مثلاً نمي توان در اثبات بدي ناپسندي «دروغ» به اين واقعيت كه دروغ، اعتماد مردم به يكديگر را سست مي كند و… توسل جست بلكه كافي است ـ و تنها راه همين است ـ كه در آيات و احاديث به جستجوي نهي خداوند از دروغ بپردازيم.

اشاعره بر اين باورند كه امر و نهي خداو(19)ند است كه موجب پيدايش مفاهيم اخلاقي مي شود، به عقيده آنها «خوب» يعني متعلق امر الهي بودن و «بد» يعني متعلق نهي خداوند.

  1. احساسات. نظريه هيوم: هيوم نيز با نظ(20)ريه عقل دانستن ريشه اخلاق مخالفت كرده و بر اين باور است كه

افعال اخلاقي ما متعلق عقل نمي تواند باشد، و بدي و خوبي كذب و صدق ناشي از سازگاري و ناسازگاري با عقل نيست. اعتقاد هيوم بر اين است كه اخلاقيات از (21)حس اخلاقي يا حسي دروني برمي آيند. به تعبير ديگر، عواطف و احساسات آدمي مبنا و منشأ تمايزات اخلاقي اند. او مي گفت كه در مقام عمل به احكام اخلاقي، آنچه انگيزه ايجاد مي كند و آدمي را به فعل يا ترك فعل وا مي دارد عبارت است از عواطف و احساسات و انفعالات، نه عقل. به نظر وي، آنچه خوب و بد را تعيين مي كند احساسات و عواطف است، نه عقل.

  1. واقعيت خارجي: مطابق اين راي، مفاهيم(22) اخلاقي، واقعيات خارجي و عيني هستند كه بوسيله عقل يا شهود درك مي شوند. يعني ما به ازاي مفاهيم اخلاقي، بخشي از جهان خارجي و عيني است. خوبي در يك فعل اخلاقي، درست مانند حُسني است كه در اشياء وجود دارد، همان طور كه زيبائي گل واقعيتي است كه عقل انسان درك وكشف مي كند.
  2. انشاء و اعتبار: دسته اي از فيلسوفان(23) اخلاق چنين گمان كرده اند كه منشأ پيدايش مفاهيم اخلاقي، انشا و اعتبار است. يعني مفاهيم اخلاقي هيچ ريشه اي در واقعيات عيني و خارجي نداشته و صرفاً انشائات و جعلي هستند كه از خواست گوينده نشأت گرفته اند. پيروان مكتب جامعه گرايي از حاميان اين نظريه هستند، كه معتقدند منشأ مفاهيم اخلاقي، عقل و آگاهي جمعي است.
  3. تمايلات جنسي: فرويد همان طوري كه هم(24)ه حوادث اجتماع را با غريزه جنسي تحليل و توجيه مي كرد، خواست دين را هم از اين راه توجيه كند و نتيجتاً گفت: بشر در اجتماع از نظر جنسي محروميّت هايي پيدا مي كند كه موجب مي شود غريزه عقب رانده شده و به شعور ناخودآگاه برود… او همچنين مي گفت كه ريشه اخلاق هم تمايلات جنسي است، علم هم ريشه اش جنسي است.

نظريه عرفاني اخلاق (25)بر اين است كه ارزش هاي اخلاقي ريشه در تجربه عرفاني دارند».

نظريه اصطلاحاً «عاطفي» اخلاق بر اين است(26) كه اخلاقيات از عواطف ـ كه ذهني ـ شخصي و اعتباري است نشأت مي گيرد.

پيشامدهايي احياناً تلخ و ناگوار و ظا(27)لمانه

استاد مطهري به مناسبتي در لابلاي مباحث مي فرمايد: ««ويل دورانت با اينكه ريشه اخلاق را نه طبيعت بلكه پيشامدهايي كه احياناً تلخ و ناگوار و ظالمانه بوده است مي داند، مدعي است كه اين اخلاق هر چند معايبي دارد اما چون مظهر انتخاب اصلح در مسير تكامل است، بهتر اين است حفظ شود».

نظريه افلاطون: افلاطون مي گفت ريشه اخل(28)اق زيبايي روح است، البته وي ريشه آن زيبايي را تعادل مي دانست.

خاتمه آن كه در مكتب اخلاقي اسلام، ريشه(29) هاي اخلاق، در فطرت، عقل و آموزه هاي ديني دانسته شده است.

شايد همه اين نظريات را بتوان در سه گروه وظيفه گرايي، نتيجه گرايي و غايت گرايي گنجاند.

________________________________________

پاورقی:

  1. علت اينکه کلمه خلق هميشه به صورت جمع به کار برده مي شود دوري از مشتبه شدن دو لفظ خُلق و خَلق است. (تهذيب الاخلاق، ترجمه علي اصغر حلبي، تهران، انتشارات اساطير، چاپ اول، 1381ش، ص11).
  2. ر.ک: ابن منظور، محمّد، لسان العرب، بيروت، دارصادر، چاپ سوم، 1414ق، ج10، ص87.
  3. مسکويه رازي، ابوعلي، تهذيب الاخلاق و تطهير الاعراق، قم، طليعة النور، چاپ اول، 1426ق، ص115.
  4. فنايي، ابوالقاسم، دين در ترازوي اخلاق، تهران، مؤسّسه فرهنگي صراط، چاپ اول، 1384ش، ص51.
  5. ر.ک: مهدوي کني، محمدرضا، نقطه هاي آغاز در اخلاق عملي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ هفتم، 1376ش، ص15.
  6. همان.
  7. الحديت ـ روايات تربيتي، ج3، ص182.
  8. مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، ج22، ص334.
  9. همان، ج21، ص437.
  10. همان، ج22، ص384.
  11. مصباح، مجتبي، فلسفه اخلاق، ص46ـ47.
  12. مجموعه آثار، همان، ج22، ص480.
  13. همان، ج22، ص481ـ482.
  14. همان، ج22، ص591.
  15. همان، ج21، ص438.
  16. همان، ج22، ص485.
  17. همان، ج22، ص486.
  18. همان، ج22، ص601.
  19. فلسفه اخلاق، همان، ص49ـ50.
  20. همان، ص45.
  21. شيدان، ص213.
  22. همان، ص233.
  23. فلسفه اخلاق، همان، ص44.
  24. همان، ص45.
  25. مجموعه آثار، همان، ج3، ص392.
  26. چترچي، نوشين، دانش اخلاق و دانش ها، ص93.
  27. همان، ص93.
  28. مجموعه آثار، همان، ج19، ص635.
  29. همان، ج22، ص612.