اخلاق اسلامي و خانواده

از جمله ويژگي هايي که خداوند متعال در سوره ي فرقان براي عبادالرحمان بيان مي کند، اهتمام به صلاح خانواده و فرزندان است. اين سيره ي پسنديده اي است که در قرآن کريم به حضرت ابراهيم نسبت داده شده است. عبادالرحمان از خدا مي خواهند که زن و فرزندشان را مايه ي چشم روشني آنان قرار دهد.
علاقه به همسر و فرزند، ميل و غريزه اي طبيعي است که موجب بقاي نسل بشر است. فلسفه ي وجودي اين ميل طبيعي، تشکيل خانواده ، تسکين و آرامش اعضاي خانواده در پرتو آن است. با شکل گيري خانواده، ميان همسران و فرزندان، مودت و رحمت به وجود مي آيد. اين دو رمز و راز پويايي و نشاط خانواده هاست .

بايد مواظب بود که اين دو در خانواده به افراط و تفريط دچار نشود. تفريط در محبت و مودت در خانواده ها، مايه ي تلاشي خانواده ها و روي آوري اعضاي خانواده به انواع رفتارهاي نابهنجار است؛ همان گونه که محبت بيش از حد، در بسياري اوقات موجب منع از انجام تکليف ديني مي شود. ملاک و معيار، اعتدال در محبت و مودت است، به گونه اي که مانع از انجام تکاليف ديني نشود.

اهتمام به صلاح خانواده

«والذين يقولون ربنا هب لنا من أزواجنا و ذرياتنا قره أعين و اجعلنا للمتقين اماما» (فرقان: 74)
بحث درباره ي آيات آخر سوره ي فرقان و در وصف عبادالرحمان بود. در ادامه، اين آيه به دو موضوع ديگر پرداخته است: يکي اهتمام عبادالرحمان به خانواده ، و دوم اهتمام آنان به صلاح و پيشرفت جامعه. در مورد ويژگي اول عبادالرحمان مي فرمايد: «والذين يقولون ربنا هب لنا من أزواجنا و ذرياتنا قره أعين.» عبادالرحمان کساني هستند که گفتار، منش و خواسته هاي آنان اين است که در دعاهاي خود از خدا مي خواهند: «از همسران و فرزندانمان نور چشمي به ما ببخش.»
اينکه بندگان شايسته خدا، به صلاح خانواده هاي خود اهتمام داشته باشند و بخواهند فرزندان و همسرانشان، همسران و فرزنداني صالح باشند، اين شيوه ي انبياء، صالحان و به تعبير قرآن عبادالرحمان است. اين شيوه از جمله سيره ي حضرت ابراهيم عليه السلام بوده است.

از جمله فرازهاي برجسته ي زندگي حضرت ابراهيم عليه السلام، که تا روز قيامت ماندگار است، بناي کعبه است که به کمک فرزندش حضرت اسماعيل آن را ساختند. قرآن نقل مي کند: آن گاه که پدر و پسر مشغول ساختن خانه ي خدا بودند، اين گونه دعا مي کردند: «ربنا واجعلنا مسلمين لک و من ذريتنا أمه مسلمه لک.» (بقره: 128) آنان در حالي که مشغول خدمت بزرگ و شايسته اي بودند و مي دانستند که خداي متعال به اين کار رضايت دارد و دعايشان را هم در اين حال اجابت مي کند ، دعا مي کردند.

دعاي حضرت ابراهيم عليه السلام اين است که خدايا من و اسماعيل را مسلم قرار بده؛ يعني تسليم خودت گردان . به اين هم اکتفا نمي کند، مي فرمايد: «و من ذريتنا امه مسلمه لک» ذريه ما را هم امت مسلمان قرار بده .
مقام حضرت ابراهيم عليه السلام در قرآن بسيار بالاست. در روايات داريم که خداي متعال ابتدا مقام نبوت و رسالت را به حضرت ابراهيم اعطا کرد ، بعد مقام خلت را؛ «و اتخذ الله ابراهيم خليلا.» (نساء: 125) بعد از اين سه مقام ، مقام امامت را به آن حضرت اعطا نمود.

آن حضرت براي اينکه به مقام امامت برسند، شرايطي لازم بود و مي بايست امتحان شوند. اگر در امتحان الهي موفق مي شدند، آن گاه امامت به او اعطا مي شد: «و اذا ابتلي ابراهيم ربه بکلمات» (بقره : 124) خدا حضرت ابراهيم را در چند مورد آزمايش کرد و او همه را به درستي و کمال انجام داد و خوب و سرافراز هم از اين امتحانات بيرون آمد . «فأتمهن.» (بقره : 124)آن گاه که امتحانات تمام شد و او از اين امتحانات سرافراز بيرون آمد، خدا پاداشش را اين گونه قرار داد : «قال اني جاعلک للناس اماما.» (بقره: 124) اين اوج مقام و منزلت ابراهيم نزد خداي متعال است که پس از مقام نبوت ، رسالت و خلت ، يک مقام والايي به او داده شد . اين مقام ، پس از پيروزي در امتحانات الهي به او عطا شد.

آن حضرت پس از دريافت اين مقام و منزلت، فوراً به خداي متعال عرض کرد: «و من ذريتي» (بقره: 124) ؛ خدايا! به فرزندان من هم اين مقام مي رسد؟ پاسخ شنيد: «قال لا ينال عهدي الظالمين»؛ اين مقام به همه کس داده نمي شود ، به کساني که اهم ظلم و گناه نباشند، اين مقام اعطا مي شود. به هر حال اين سيره ي حضرت ابراهيم عليه السلام است که همواره در فکر صلاح خود و ذريه و خانواده و خاندان خويش است و اين از ويژگي هاي برجسته ي عبادالرحمان است که همواره به فکر خانواده شان هستند .

چشم روشني عبادالرحمان

اما تعبير «هب لنا من أزواجنا و ذرياتنا قره أعين» به چه معناست؟ ابتدا سؤالي مطرح است و آن اينکه علاقه به زن و فرزند چه نوع علاقه اي است و تا چه اندازه مطلوب است؟ آيا به راستي اين علاقه به هر درجه اي که باشد، مطلوب است؟ اما پيش از هر چيز بايد گفت : در فارسي ما تقريباً معادل «قره العين» را داريم. برخلاف بسياري از واژه هاي عربي که معادل آن در فارسي عيناً پيدا نمي شود .

البته، متقابلاً در فارسي هم واژه هايي هست که عيناً معادل آن در عربي نيست ، اندکي با هم تفاوت دارد. به هرحال، مفهوم «قره العين» تقريباً همان است که ما در فارسي مي گوييم : چشم روشني . در ادبيات فارسي چشم روشني نهايت سرور و شادي از يک کار، و حالت رضايت از چيزي را نشان مي دهد. به فرزند هم مي گويند: نورچشمي. يعني وقتي نگاهش به شخصي يا چيزي بيفتد ، همين موجب شادي او مي شود. گويا يک نوري در دلش مي تابد و بي درنگ چشمش برق مي زند.

در عربي هم «قره العين» همين معنا را دارد. واژه ي «قره العين» يا نور چشم ، سه بار در قرآن استعمال شده است: يکي در همين جاست. يکي هم در اوصاف بندگان بسيار شايسته خداست. در سوره ي سجده « … تتجافي جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ينفقون فلا تعلم نفس ما أخفي لهم من قره أعين…» (سجده: 16و17) مي فرمايد: بندگاني که وقتي آيات خدا برايشان خوانده مي شود ، به حال سجده به روي زمين مي افتند . اين يکي از اوصاف بندگان خداست .

يکي از اوصافشان هم اين است که از بستر گرم بلند مي شوند و مشغول راز و نياز با خدا مي شوند: «تتجافي جنوبهم عن المضاجع» پلهو ها از بستر تهي مي کنند، بستر را رها مي کنند و راز و نياز با خدا مي کنند. يکي هم اين است «مما رزقنا هم ينفقون» از آنچه روزي شان داده ايم ، در راه خدا انفاق مي کنند . اين سه تا وصفي است که در آيه ي سجده براي اين بندگان شايسته خدا ذکر شده است. در ادامه مي فرمايد: کساني که اين سه وصف را دارند، هيچ کس نمي داند که خدا چه روشني چشمي برايشان مهيا کرده است.

اينها پاداش عملشان است. نعمت هايي را که مزد اعمال آنان است، کم و بيش بيان مي کند: « جنات تجري من تحتها الأنهار»(بقره: 25) بهشتي که نهرها در آن جاري است ؛ يا (و زوجنا هم بحور عين) (دخان: 54) ازدواج با حوريان بهشتي؛ و يا «و فواکه مما يشتهون» (مرسلات: 42)؛ «ولحم طير مما يشتهون» (واقعه: 21) طبيعي است آن ميوه ها و نعمت هاي بهشتي با نعمت هاي دنيايي بسيار تفاوت دارد. ولي در نهايت ، يک شمايي از آن را انسان مي تواند درک کند.

ولي اين آيه مي فرمايد: هيچ کس نمي داند که خدا چه روشن چشمي برايشان مهيا کرده است. در روايت هم داريم که مي فرمايد: «ولا خطر علي قلب بشر»؛(1) بر قلب هيچ انساني خطور نکرده؛ يعني فهم بشر عاجز از اين است که اصلاً بتواند تصورش را هم بکند. ان شاء الله اگر شمه اي از آن روزي ما شد، آن گاه در بهشت لذت واقعي آن را خواهيم چشيد.

به هر حال ، قرآن مي فرمايد: هيچ کس نمي داند که اين چشم روشني چيست. « فلا تعلم نفس ما أخفي لهم من قره أعين » معلوم مي شود اين قره العين بسيار بالاتر از نعمت هاي ديگر است . ساير نعمت ها را کم و بيش مي توان فهميد ، اما اين چشم روشني، که خدا براي اين بندگان خاص خود قرار داده ، هيچ کس نمي تواند تصورش را هم بکند.

بحث از «چشم روشني» در قرآن، در داستان حضرت موسي عليه السلام هم آمده است . وقتي حضرت موسي عليه السلام متولد شد، به الهام الهي ، مادرش او را در صندوقي قرار داد و در نهر انداخت. نهر او آورد در کاخ فرعون ، و فرعونيان او را گرفتند . فرعونيان دنبال چنين افرادي مي گشتند. چون فرعون شنيده بود که فرزندان بني اسرائيل براي او خطر جدي محسوب مي شوند از اين رو، بچه هاي پسر را مي کشت .

از آنجايي که همسر فرعون نازا بود و بچه دار نمي شد، او همين که چشمش به اين طفل افتاد، آنچنان محبت او در دلش افتاد که بي تاب شد و به شوهرش گفت: مبادا اين طفل را بکشي او را نگه دار فرزند ما شود. ما که بچه نداريم ، اين طفل فرزند ما مي شود و چشم من و تو با او روشن مي شود: « قرت عين لي و لک » (قصص: 9) بنابراين ، موسي عليه السلام براي فرعون و زنش چشم روشني است!
در اين آيه هم ، مؤمنان و عبادالرحمان از خدا مي خواهند که خدايا همسران ما را مايه ي چشم روشني ما قرار بده؛ يعني همسري نصيبان کن که مايه چشم روشني ما شود؛ يعني بالاترين خواسته ي ما از او تأمين شود. همچنين فرزندان ما به گونه اي باشند که مايه ي چشم روشني ما باشند. هيچ نگراني اي از آنان نداشته باشيم . همين که نگاهمان به آنان مي افتد ، شاد شويم . اين خواسته اي است که عبادالرحمان از خداي متعال دارند.

فلسفه ي چشم روشني زن و فرزند

در اين جا سؤال مطرح مي شود که اين گونه دعا کردن و اين ويژگي عبادالرحمان ، نشانه ي اين است که آدمي بايد علاقه ي زيادي به زن و فرزند داشته باشد، چرا که بندگان خوب و شايسته خدا از او مي خواهند که همسري و فرزندي داشته باشند که مايه ي خوشحالي و چشم روشني آنان باشد .
فلسفه ي اين کار اين است که انسان به طور طبيعي يک ميل غريزي، به همسر و فرزند دارد. اين حکمت الهي است که خدا بر انسان چنين ميل غريزي را قرار داده است ، بخصوص در مورد همسر که مايه ي بقاي نسل انسان مي شود. اگر چنين ميلي در انسان نبود ، انسان ها حاضر نمي شدند سختي زندگي خانوادگي را تحمل کنند. آن ميل طبيعي ، کشش غريزه و لذت جنسي است که موجب مي شود انسان سختي هاي زندگي و خانوادگي را تحمل کند .

در نتيجه، نسل بشر باقي مي ماند؛ يعني من و شما محصول اين حکمت الهي هستيم . اگر خدا در پدران و مادران ما چنين ميل غريزي را قرار نداده بود، من و شما به وجود نمي آمديم . چه حکمتي از اين بالاتر؟ فلسفه ي وجودي اين غريزه طبيعي در انسان اين است که نسل بشر تداوم و تکثر پيدا کند. علاوه بر اين ، خداي متعال براي استحکام خانواده ها ، ميان همسران و فرزندان مودت و محبت برقرار مي کند. قرآن مي فرمايد:

« و من آياته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجا لستکنوا اليها و جعل بينکم موده و رحمه » (روم: 21) اين مودت و رحمت، غير از آن کشش غريزي است . بعد از اينکه فرد همسر شايسته خويش را انتخاب کرده، محبت بين آنان به وجود مي آيد. ميل غريزي موجب انتخاب همسر و تشکيل خانواده مي شود. پس از آن، ميان همسران مودت و محبت به وجود مي آيد که مايه ي استحکام خانواده هاست.

بنابراين، مقتضاي حکمت الهي اين است که چنين محتبي بين مرد و زن ، بين همسران و بين پدر و مادر با فرزندان به وجود آيد تا چرخه ي زندگي بچرخد و خانواده تشکيل شود و از خانواده ، اجتماع پديد آيد.
متأسفانه خانواده ، در دنياي صنعتي امروزي با آسيب هاي فراواني مواجه است . امروزه زندگي ماشيني و پيشرفته صنعتي موجب تضعيف خانواده و ارتباط هاي خانوادگي شده است، واقعيت هايي که با اندک تأمل در جهان پيرامون مي توان به آن پي برد . بشر امروز قدر اين رحمت و نعمت الهي را ندانست و به خاطر لذت هاي زودگذر دنيايي و کسب ثروت و شهرت، نقش خانواده در زندگي اجتماعي بسيار کم رنگ شده است.

زن و مرد در جوامع غربي ، اغلب هر يک به دنبال لذايذ زودگذر دنيايي خود هستند و روابط خانوادگي از هم گسسته است. امروز در جوامع غربي ، همجنس بازي و ازدواج دو هم جنس قانوني شده است . آن گاه بچه اي هم از جايي مي آورند و اين بچه عضو خانواده ي آنان مي شود و در اسناد هم ثبت مي شود که اين بچه متعلق به اينهاست و از آنان ارث مي برد. شهرداري هم، در جاهايي که رشد جمعيت منفي است به آنان کمک مالي مي کند که از بچه نگهداري کنند . اين ميوه ي زندگي بر اثر ناسپاسي از نعمت هالي الهي به وجود آمده است .

پيامد ناسپاسي از نعمت هاي الهي

مودت و رحمتي که خدا بين همسران و يا پدر و مادر و فرزندان قرار داده، اگر از حد خودش فراتر برود و افراطي شود، دچار انحراف خواهد شد ديگر آن اهدافي که براي آن، خانواده را تشکيل داده و آن حکمتي که خدا بر اين حکمت، اين محبت را قرار داده، تأمين نمي شود و انسان ها به کمال مطلوب نخواهند رسيد. همان گونه که فقدان محبت و مودت ، که ناشي از انحراف از فلسفه واقعي تشکيل خانواده است ، آسيب زاست ، محبت افراطي هم موجب انحراف است وآسيبي ديگر است که برخي ديگر از خانواده هاي امروزي دچار آن هستند .
اگر پدر و مادري محبت افراطي به فرزند داشته باشند ، آن فرزند درست تربيت نمي شود، لوس، بي هنر و سر بار ديگران بار مي آيد، از خود شخصيتي ندارد، هويت ندارد، و وابسته به ديگران است. علت آن هم ، همان محبت هاي افراطي پدر و مادر است.

اگر محبت پدر و مادر کنترل شده و تحت ضابطه نباشد، همان محبتي که بايد مايه ي حيات انساني باشد، مايه ي بدبختي آنان خواهد بود . همان گونه که فرزندان محروم از محبت پدر و مادر ممکن است جنايتکار بار بيايند، محبت بيش از حد هم موجب مي شود که فرزند وابسته، بي عرضه و لوس تربيت شود و سربار ديگران شود، نه به درد خودش بخورد نه به درد ديگران .

اعتدال ؛ رمز بقا و پويايي خانواده ها

در اينجا هم مثل بسياري از عرصه هاي زندگي، اعتدال لازم است؛ افراط و تفريط هر دو انحرافي است . گاهي اوقات ، محبت افراطي موجب مي شود که انسان از انجام تکاليفش باز بماند. اگر محبت زن و فرزند بر قلب انسان احاطه پيدا کرد، جايي که بين بهره برداري از اين محبت و انس گرفتن با زن و فرزند ، با انجام يک تکاليف ديني با هم تزاحم پيدا کنند، چون اين محبت غالب است ، آن تکليف طرد مي شود آيه شريفه مي فرمايد:

« قل ان کان آباؤکم و أبناؤکم و اخوانکم و أزواجکم و عشيرتکم و أموال افترفتموها و تجاره تخشون کسادها و مساکن ترضونها أحب اليکم من الله و رسوله و جهاد في سبيله فتربصوا حتي يأتي الله بأمره و الله لا يهدي القوم الفاسقين (توبه: 23) همان محبتي که خدا قرار داده و حکمت آفرينش، آن را اقتضا مي کند، و اگر آن نباشد زندگي به هم مي خورد و نه نسلي باقي مي ماند و نه جامعه ي سالمي تشکيل مي شود، اگر از حد خودش گذشت ، زن و فرزند از خدا و جهاد در را خدا محبوب تر خواهند شد؛ و وقتي که بايد برود جهاد، علاقه به فرزند مانع از انجام جهاد مي شود.

از اين رو، محبت افراطي موجب بدبختي انسان مي شود، موجب ترک واجب مي شود؛ ترک واجبي که مصالح اسلام را به خطر مي اندازد . در اينجاست که خداي متعال تهديد مي کند؛ تهديد عجيبي! « فتربصوا حتي يأتي الله بأمره» (توبه: 24) منتظر باشيد که خدا فرمانش را صادر کند و به حسابتان برسد شما به خاطر علاقه به زن و فرزند ، جهاد را رها مي کنيد، انفاق را ترک مي کنيد از اين رو، افراط در محبت به زن و فرزند هم نوعي خطر محسوب مي شود.

بنابراين، هر چند زن و فرزند خوب ، نور چشمي محسوب مي شوند، اما محبت به آنان بايد در حد اعتدال باشد. اعتدال يعني حد وسط و کمي، يعني محبت به گونه اي باشد که اگر با تکاليف الهي تزاحم پيدا کرد، محبت زن و فرزند بر محبت خدا فائق نيايد و مانع انجام تکليف الهي نشود.
تکاليف ديني که با محبت به زن و فرزندان تزاحم پيدا مي کنند بسيارند : گاهي انسان بايد در جبهه شرکت کند، علاقه به زن و فرزند ممکن است مانع از آن شود . گاهي بايد به تحصيل علوم ديني و يا تبليغ ديني بپردازد، اما علاقه به زن و فرزند مانع مي شوند. اين چنين محبتي مطلوب نيست. اين محبت ها در حدي مطلوب است که تزاحم با تکليف واجب نداشته باشد. اگر مزاحم شد، خود همين موجب بدبختي انسان مي شود.
بنابراين، در محبت به همسر و فرزندان توجه به نکاتي چند ضروري است: اولاً در بعضي جاها تأکيد شده که مواظب باشيد گاهي زن و فرزندتان مي توانند دشمن شما باشند خيال نکنيد همين که يک رابطه ي عاطفي بين شما، زن و فرزندتان برقرار شد ، همواره موجب خوشي زندگي و موجب برقراري دوستي و محبت و صميميت خواهد بود. قرآن مي فرمايد:

« يا أيها الذين آمنوا ان من أزواجکم و أولادکم عدوا لکم فاحذروهم و ان تعفوا و تصفحوا و تغفر فان الله غفور رحيم » (تغابن: 14) و يا مي فرمايد

: « انما أموالکم و أولادکم فتنه و الله عنده أجر عظيم » (تغابن: 15) اول هشدار مي دهد که فکر نکنيد همواره هر همسر و فرزندي، به طور مطلق ، موجب سعادت انسان است. نه گاهي ممکن است افرادي باشند که منافع شخصي و لذت مادي شان وقتي با لذت هاي همسر يا پدر و مادرشان تزاحم پيدا کند، خودشان را مقدم مي دارند.

به ويژه در دنياي صنعتي و جوامع مادي امروزي که عواطف انساني و وفاداري نسبت به پدر و مادر و يا نسبت به فرزند تضعيف شده است . در گذشته هم کما بيش بوده و اتفاق مي افتاده که همسري دشمن همسرش باشد. فرزندي دشمن پدر و مادرش بشود زماني که پدر و مادري – مثلاً – مسلمان مي شدند، فرزند کافر مي ماند يا بعکس – گاهي هم پدر و مادرها به دليل تعصبات، آداب و سنت هاي قومي کافر مي ماندند ، فرزندان مسلمان مي شدند در اينجا، اين رابطه ي عاطفي بين پدر و مادر با فرزندان از بين مي رفت و در خانواده تضاد و کشمکش به وجود مي آمد.

در اين صورت، براي فرزندان اين شبهه پيش مي آيد که حالا که والدين کافر شدند ، ما ارتباطمان را با آنان حفظ کنيم ، يا با آنان قطع رابطه کنيم و اين عاطفه طبيعي و فطري را ناديده بگيريم ؟ مي فرمايد: اين کليت ندارد ، گاهي ممکن است که همسرهاي شما در واقع دشمن شما باشند، صرف اينکه همسر، فرزند و يا پدر و مادر شما هستند ، اين نسبت نبايد موجب شود که شما هميشه به آنان وابسته باشيد و راه آنان را ادامه دهيد، و يا اينکه از آنها فاصله نگيريد ، جدا نشويد، براي اينکه اهل يک خانواده هستيد. اينها هيچ ملاک نيست . ملاک را بايد حق و باطل قرار داد؛ مادامي که ارتباط با آنان به دين شما ضرري نمي زند، رابطه ي خود را حفظ کنيد .

حتي اگر پدر و مادر مشرک شدند، جوان مؤمن و مسلمان بايد رفتارش با پدر و مادرش خوب باشد، ولي در اينجا نبايد از او تبعيت کند. « و ان جاهداک علي أن تشرک بي ما ليس لک به علم فلا تطعهما و صاحبهما في الدنيا معروفا» (لقمان: 15) در امور دنيوي با آنان خوش رفتاري کنيد، اما مواظب باشيد تحت تأثير افکار و عقايد کفرآميز آنان واقع نشويد.
اما اينکه انسان بر عواطفش مسلط باشد و بداند کجا عاطفه اش را اعمال کند و کجا نکند، اين هنر بزرگي است . انسان بايد قدرت زيادي داشته باشد که احساسات و عواطفش را کنترل کند و تابع عقل و شرع باشد. به طور طبيعي، کساني که رابطه ي قوي عاطفي با همسر يا فرزند و يا پدر و مادر خود دارند ، در مواردي توجه ندارند، اين رابطه حالت افراطي پيدا مي کند. محبت به همسر يا فرزند مانع از انجام تکاليف واجب مي شود.

در حالي که اگر تکليف واجب متعيني است، رضايت آنان در انجام اين تکليف شرط نيست. بايد سعي کنند که اين محبت ها به گونه اي نباشد که مانع تکليف شرعي شود . بايد تلاش کرد که حب و بغض ها ، حب و بعض هاي منطقي، معقول و مشروع باشد و از حد اعتدال خارج نشود . همان گونه که افراط آن ضرر دارد، نبودن و کم بودنش هم مشکلاتي ايجاد مي کند.
بنابراين، همواره رعايت جانب اعتدال لازم و ضروري است . حد اعتدال محبت نيازمند آموزش است .

بندگان شايسته ي خدا همواره مواظب هستند که کفه ي محبت زن و فرزند از محبت خدا سنگين تر نشود . نمونه ي آن در اين فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه است که مي فرمايد:

« و لقد کان مع رسول الله صلي الله عليه و آله نقتل آبائنا و ابنائنا و اخوالنا و اعمالنا. »، (2) آن حضرت در مقام سرزنش اصحاب خود مي فرمودند: شما به خاطر روابط خانوادگي و رعايت مسائل قومي و منافع عشيره اي و امثال اينها، نمي آييد درست بجنگيد ، در آن جايي که بابيد بجنگيد ، در جنگ شرکت نمي کنيد، جديت نمي کنيد .

مي فرمايد: ما در زمان پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و در رکاب آن حضرت با پدران ، فرزندان ، دائي ها و عموهايمان هم مي جنگيديم . وقتي وظيفه ي ديني ايجاب کند و افرادي عليه اسلام قيام کنند، بايد با دشمن اسلام مبارزه کرد. پدر، برادر يا عمو تفاوتي ندارد، هر که مي خواهد باشد؛ دشمن اسلام است، بايد با او جنگيد. بعد مي فرمايد:

«فلما رأي الله صدقنا انزل بعدونا الکبت و انزل علينا النصر»(3) وقتي خدا ديد ما راست مي گوييم و با دشمن خدا مي جنگيم و در اين باره ، محبت قوم و خويش و دوست و آشنا مانع از انجام وظيفه نمي شود، آن گاه زبوني و شکست را بر دشمن و پيروزي و نصرت را بر ما نازل کرد.

در ادامه مي فرمايد:

« و لعمري لوکنا نأتي ما اتيتم لما قام للدين عمود و لا اخضر للايمان عود.» (4) حضرت به اصحاب خود مي فرمايد: اگر بنا بود ما هم مثل شما باشيم و مثل شما رفتار مي کرديم ، « لما قام للدين عمود»؛ خيمه ي دين بر پا نمي شد «و لا اخضر للايمان عود »؛ و شاخه درخت ايمان نمي روييد اينکه مي بينيد ديني باقي مانده و خيمه ي اسلام سر پاست ، همه رهين آن فداکاري هايي است که ما کرديم. با دشمن جنگيديم ، هر چند از بستگان نزديک بودند. چون باطل بودند، با آنان جنگيديم .

اين همان صدقي است که خدا از ما مي خواهد . اطاعت امر خدا کرديم. وقتي ثابت کرديم که راست مي گوييم ، خدا هم ما را پيروز کرد. اساساً اگر بخواهيد ديني باقي بماند، ايماني باشد، نيازمند چنين مرداني آهنين اراده و فداکار هستيم که در مقام انجام وظيفه از هيچ چيز نترسند و در ملاحظه احدي را هم نکنند، اگر در انجام تکاليف الهي بخواهيم ملاحظه ي پدر، فرزند ، دوست ،آشنا ، باند ، حزب ، جناح سياسي و همسايه را بکنيم ، چيزي از اسلام باقي نمي ماند.
پس محبت به فرزند، پدر، برادر و خواهر امري مطلوب و نعمتي الهي است و موجب بقاي نسل، بقاي خانواده و سرانجام تشکيل جامعه صحيح مي شود. اما اگر همين امر از حد خود فراتر رفت و دل بستگي شديد آورد، به گونه اي که مانع از انجام تکاليف اجتماعي، بخصوص جهاد و اجراي عدالت شد، اثر معکوس دارد.

نمونه ي آن اميرالمؤمنان عليه السلام در مقام جنگ و جهاد، و نيز در مقام اجراي عدالت درباره ي دخترش است. فرزند ايشان يک گردنبد گلي و کم ارزش از بيت المال عاريه گرفته بودند که در يک جشن عروسي از آن استفاده کنند و بعد آن را برگردانند . ضمانت هم کرده بودند که اگر ضرري به آن رسيد، جبران کنند. به اصطلاح «عاريه مضمونه» بود. زماني که اميرالمؤمنين عليه السلام از موضوع آگاه شدند که حضرت زينب عليها السلام از بيت المال چنين گردنبندي را براي يک يا دو روز عاريه گرفته اند ، ايشان را مؤاخذه کردند.

بعد هم فرمودند: دخترم اگر نبود که اين گردنبند را به عنوان عاريه مضمونه گرفته بودي، اولين دستي که در اسلام به جرم دزدي بريده مي شد، دست تو بود . آن حضرت نگاه نمي کند که دختر اوست . فردا مي گويند: دختر رئيس مسلمان ها دزدي کرده است . حسن احکام اسلام به همين است که با مجرم برخورد مي کند و او را مجازات مي کند، هر چند دختر علي عليه السلام باشد.

در بسياري جاها که ملاحظاتي در کار دخالت مي کند، همين تساهل و ملاحظات موجب مي شود که کساني از مؤاخذه و عقوبت در امان بمانند، و همين موجب مي شود که آبروي اسلام و نظام اسلامي از بين برود. اعتبار اين نظام به اين نيست که چون فلان شخص با کسي نسبت دارد بايد امنيت داشته باشد. اعتبار و آبروي نظام به اين است که مجرم مجازات شود، هر که مي خواهد باشد.
بنابراين، محبت به فرزند و زن، يا دوستان ، اگر در حدي باشد که مانع از انجام تکليف الهي شود، مطلوب نيست و موجب سقوط انسان مي شود . همين محبتي که نعمت بزرگ الهي است و موجب برکات و سعادت هايي در دنيا براي انسان مي شود؛ اگر از حد اعتدال خارج شد، آثار ناگواري براي انسان پديد مي آورد.

پي نوشت :

1- محمد باقر مجلسي، بحارالانوار ، ج 8، ص 171 ، باب 23. روايت 113.
2- شرح نهج البلاغه، ج 2، باب 35، ص 243.
3- همان، ج 4، ص 33، ب 55.
4- همان، ج 3، ب 52، ص 346.
منبع:مجله ي معرفت 125  ؛محمدتقي مصباح يزدي؛شماره 125.

(با اندکی تصرف و تلخیص)